دست پاک

دشوارى راه ، هواى نامناسب و غذاى نامطلوب سبب شد که نتوانم به سفرم ادامه دهم . دچار مریضى سختى شدم . به حدى که مرگ را مى دیدم . در بغداد ماندم . دیگر امیدى به زندگى نداشتم . تا بغداد، رنج این سفر پر مشقت را به جان خریدم تا به آرزویم برسم ؛ اما افسوس که روزگار با آرزوها سر سازگارى ندارد. نامه اى نوشتم . مى خواستم بدانم بر اثر این بیمارى مى میرم یا نه ، نامه را مهر و موم کردم و به پسر بزرگ عبدالله دادم . او با کاروان بزرگ بغداد، عازم سفر حج بود. به او گفتم :

– از عمر من چیزى نمانده . خواهش مى کنم این نامه را به مکه برسان . و قول بده که نامه را باز نکنى و حتما به دست صاحبش ‍ برسانى .

– حتما انجام مى دهم ، اما به چه کسى بدهم ؟ مگر در مکه قوم و خویش دارى ؟

– نه !

– پس این نامه براى کیست ؟

– براى کسى که حجرالاسود(۱) را سر جایش مى گذارد.

– چه مى گویى ؟ دارى هذیان مى گویى ؟ مگر حجرالاسود سرجایش نیست ؟

– نه . قرمطیان(۲) براى تعمیر کعبه آن را پایین آورده اند و امسال در موسم حج ، طى مراسم خاصى سرجایش مى گذارند آنها از عهده این کار بر نمى آیند.

– چرا؟

– زیرا دستى که آن را سرجایش قرار مى دهد، باید دست پاکى باشد.

پسر عبدالله نامه را گرفت و رفت . و من به جاى این که پشت سر آنان آب بریزم تا زودتر برگردند، اشک ریختم . افسوس مى خوردم که چرا از این سفر باز ماندم و از دست بیمارى ام مى نالیدم .

تا بازگشتن قاسد، خون دل خوردم و هر روز با بیمارى کشنده ام دست و پنجه نرم مى کردم . بارها پیش طبیب رفتم و نذر و نیاز کردم تا بازگشت پیک نمیرم . سرانجام انتظار به پایان رسید. پسر عبدالله که دل مرا نیز همراه خود برده بود، بازگشت و سراغ من آمد.

مرا در آغوش گرفت و با خنده گفت :

– تو که هنوز زنده اى . فکر نمى کردم زنده بمانى .

– چه شد؟ نامه را دادى ؟

– آرى . خوشبختانه در مراسم نصب حجرالاسود، حضور داشتیم ، جوان رشید و زیبایى را دیدم که قد و قامت رعنایى داشت . مى خواست سنگ مقدس را سرجایش بگذارد که خود را به او رساندم ؛ اما قبل از این که چیزى بگویم ، گفت نامه را بده . خیلى تعجب کردم . نامه را دادم و بدون این که  آن را بخواند. گفت به ابن قولویه بگو که بر اثر این بیمارى نمى میرد و آنچه برایش چاره اى نیست (مرگ ) سى سال دیگر اتفاق مى افتد.

گل لبخند بر لبان خشکیده ام شکفت . با هر زحمتى بود، برخاستم و چشم هاى پسر عبدالله را بوسیدم .

پسر عبدالله تعجب کرد و پرسید:

– معنى این کارها چیست ؟ بگو چه خبر شده ؟

– مى دانى چه کسى را دیده اى ؟

– نه .

– او را نشناختى ؟

– از کجا باید مى شناختم ؟ مگر او که بود؟

او صاحب الزمان ، مهدى (عجل الله تعالى فرجه )بود. گفته بودم که دستى پاک ، حجرالاسود را سرجایش مى گذارد.

پسر عبدالله خشکش زد. کنار در نشست و گریستیم . و هر دو افسوس خوردیم . او چون امام را نشناخته بود و. براى این که از دیدارش ، محروم شده بودم .(۳)

۱- حجرالاسود سنگ سیاهى اس که جبرئیل از بهشت آورد و در گوشه اى از دیوار کعبه که رکن حجرالاسود نامیده مى شود، نصب شده است .

۲- قرمطیان : طایفه اى از خوارج بودند که از فرقه اسماعیلیه منشعب شده بودند و پرستش کنندگان مرقدها و مزارها را نکوهش کرده و کسانى را که حجرالاسود را مى بوسیدند، کافر مى شمردند آنان زیاده روى در خوردن گوشت را حرام مى دانستند ر.ک : فرهنگ فرق اسلامى ، ص ۳۵۸ و ۳۵۹.

۳- اثبات الهداه ، ج ۷ ص ۳۴۶.