دو خبر غیبی از امام حسن مجتبی(علیه‌السلام)

اشاره:

طبق آیات و روایات، علم غیب مخصوص خداوند است و هیچکس را به آن راهی نیست، اما اینطور هم نیست که خداوند، از این مخزن غیب، کسی را مطلع نکند بلکه مانند سایر نعمت‌ها افراد خاصی را بهره‌مند می‌سازد. در قرآن مجید، سوره جن، آیه ۲۶ و ۲۷ چنین آمده است: «خداوند عالم به غیب است و هیچ کس را بر آن آگاه نمی کند مگر کسی را که از او رضایت داشته باشد مانند پیامبر . . .». اهل بیت (علیهم‌السلام) نیز از این علم بهره مند بوده اند. در این نوشته مختصر به دو خبر غیبی از امام حسن(علیه‌السلام)اشاره شده است.

۱. تولد پسر سالم

سالی امام حسن (علیه‌السلام) پیاده به مکه می‌رفت و پاهای او ورم کرد. یکی از غلامهای آن حضرت عرض کرد: اگر سوار مرکب شوی این ورمها بهبود می‌یابد. حضرت نپذیرفت و فرمود: وقتی در این منزل بین راه فرود آمدیم مرد سیاه پوستی نزد تو می‌آید که پمادی بهمراه دارد. آن را خریداری کن.

غلام عرض کرد: پدر و مادرم فدایت منزلی در پیش رو نداریم که وارد آن شویم و کسی آنجا باشد و این دارو را بفروشد. امام (علیه‌السلام) فرمود: جلوتر می‌رویم و او را خواهی دید. وقتی دو کیلومتر راه رفتند آن مرد سیاه پوست پیدا شد. امام (علیه‌السلام) به غلامش فرمود: نزد این مرد برو و این پماد را از او خریداری کن و بهای آن را بپرداز. وقتی معامله به پایان رسید مرد سیاه پوست گفت: ای غلام این پماد را برای چه کسی می‌خواهی؟ برای حسن بن علی (علیه‌السلام) .

گفت مرا هم نزد او ببر. هر دو به راه افتادند تا به خدمت امام (علیه‌السلام) رسیدند. آنگاه عرض کرد: پدر و مادرم فدایت باد من نمی‌دانستم که شما به این پماد احتیاج دارید. اجازه بفرمائید بهای آن را نگیرم زیرا من از دوستداران شما هستم و شما دعا کنید که خداوند پسری سالم که شما اهل بیت را دوست داشته باشد به من عطا فرماید. زیرا من در حالی از نزد همسرم آمدم که درد زایمان داشت. امام (علیه‌السلام) فرمود: به خانه برو که خداوند پسری سالم به تو عطا فرمود که از شیعیان ماست.[۱]

۲. آتش نگرفتن منزل

شخصی نزد امام حسن (علیه‌السلام) آمد و در حالی که حضرت نشسته بود به او عرض کرد: یابن رسول‌الله منزل تو آتش گرفت.

امام: آتش نگرفت. پس از آن شخص دیگری آمد و گفت: یابن رسول‌الله منزل مجاور خانه شما آتش گرفت، بطوری که ما شک کردیم که خانه تو نیز در آتش می‌سوزد. اما خداوند آن را از آتش سوزی حفظ کرد.[۲]

پی نوشت:

[۱] . اصول کافی، باب مولد الحسن بن علی علیهم السلام.

[۲] . بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۲۷.

شفای وصال شیرازی با عنایت امام حسن (علیه‌السلام)

اشاره:

 برخی از معجزات و کرامات اهل بیت(علیهم‌السلام) پس از شهادت آنان جلوه گری می کند. این گونه معجزات با توسل و دعای مؤمنین از آنان ظاهر می گردد. بسیار شنیده شده و نقل گردیده که افراد زیادی از برکت زیارات قبور مطهر آنان و نیز با توسل به آنان شف یافته و سلامتی خود را به دست آورده اند. در این نوشته شفای وصال شیرازی با توسل به امام حسن (علیه‌السلام) نقل شده است.

 

میرزا محمد شفیع شیرازی متخلص به وصال شیرازی متوفی سال ۱۲۶۲ق در شیراز از بزرگان شعرا و ادبا و عرفای عصر فتحعلی شاه قاجار بود. علاوه بر مراتب علمی، به تمام خطوط هفت گانه (نسخ، نستعلیق، ثلث، رقاع، ریحان، تعلیق و شکسته) مهارتی به سزا داشته و کتابهای فراوانی نیز با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله، اینکه ۶۷ قرآن به خط زیبای خود نوشته است. بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب می آورد و به پزشک مراجعه می کند، دکتر می گوید: من چشمت را درمان می کنم، به شرطی که دیگر با او نخوانی و خط ننویسی. پس از معالجه و بهبودی چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن می کند تا اینکه به کلی نابینا می شود. سرانجام با حالت اضطرار متوسل به محمد (صلی‌الله علیه و آله) و آل او می شود. شبی در عالم رؤیا پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را در خواب می بیند، حضرت به او می فرماید: چرا در مصائب حسین مرثیه نمی گویی تا خدای متعال چشمت را شفا دهد. در همان حال حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسلام) حاضر گردیده، می فرماید: وصال! اگر شعر مصیبت گفتی، اول از حسنم شروع کن؛ زیرا او خیلی مظلوم است.

صبح آن روز وصال شروع کرد دور خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفتن و این شعر را سرودن:

از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد

آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد

نیمه دوم شعر را که گفت، ناگهان چشمانش روشن و بینا شد. آن گاه اضافه کرد:

خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت

دل را تهی زخون دل چند ساله کرد

زینب کشید معجر و آه از جگر کشید

کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد[۱]

پی نوشت:

[۱]. شیخ علی میرخلف زاده، ص ۲۷۳ – ۲۷۲؛ ر. ک: گلشن وصال؛ کشکول شمس.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

گزارش امام حسن(علیه‌السلام) از کیفیت شهادت خود

 

اشاره:

طبق روایات فراوان، ائمه اطهار (علیهم‌السلام) از علوم غیبی به اذن الهی آگاهی دارند.  امام حسن (علیه‌السلام) نیز از چنین علمی برخوردار بود. از آن حضرت، پشگوییهای متعددی نقل شده است. در این مقاله به یکی از پیشگوییهای آن حضرت در رابطه با شهادتش اشاره شده است و در ضمن بیان گردیده که چرا آن حضرت مانع از این واقعه نشده است. 

 

 امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) از کیفیت شهادت و ماجرای بعد از آن اینگونه فرمود: «انا اموت بالسم کما مات رسول الله (صلی‌الله علیه و آله): قالوا: ومن یفعل ذلک بک؟ قال امراتی جعده بنت الاشعث بن قیس فان معاویه یدس الیها ویامرها بذلک… ؛ [۱] من چون رسول خدا به وسیله زهر از دنیا می روم. گفتند: چه کسی تو را مسموم می کند؟ فرمود: همسرم جعده، دختر اشعث بن قیس؛ زیرا معاویه با نیرنگ او را فریب می دهد و او را به آن امر می کند.» به آن حضرت پیشنهاد دادند که او را از خانه ات بیرون کن. فرمود: چنین کاری انجام نمی دهم، به چند جهت:

۱. در علم خداوند مقدر است که او قاتل من است [و از قضا و قدر حتمی الهی نمی توان فرار کرد] ؛

۲. هنوز جرمی مرتکب نشده است که من او را به عنوان مجازات اخراج کنم؛

۳. اخراج او بهانه می شود برای حملات و تهمتهای ناجوانمردانه دشمنان علیه من.»

از همه اینها گذشته، امام وظیفه دارد علم اختصاصی خود را نادیده گرفته، با دیگران همانند افراد عادی رفتار نماید.

و همین طور امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) به برادرش امام حسین (علیه‌السلام) وصیت کرد که بعد از شهادتش پیکر او را جهت دیدار به روضه مبارک پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) ببرند… و از جمله، فرمود: «واعلم انه سیصیبنی من عائشه مایعلم الله والناس من بغضها وعداوتها لله ولرسوله وعداوتها لنا اهل البیت؛ بدان که به زودی از عایشه بر من ظلمهایی می رسد که خدا و مردم از کینه و بغض او نسبت به خداوند و رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و ما اهل بیت آگاهی دارند.»

بعد از مدتی هم پیش بینی اول به وقوع پیوست که جعده با تحریک معاویه حضرت را مسموم کرد و هم خبر دوم تحقق یافت که عایشه نسبت به جنازه آن حضرت اهانت کرد و طبق برخی نقلها جنازه را تیر باران نمودند، و هفتاد چوبه تبر به سوی آن بدن و تابوت هدف گیری شد.[۲]

پی نوشت:

[۱]. بحارالانوار، ج ۴۳ص ۳۲۴؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج ۳، ص ۱۷۴.

[۲]. خرائج راوندی، ج ۱، ص ۲۴۱ – ۲۴۲؛ اثبات الهداه، ج ۲، ص ۵۵۴ – ۵۵۸؛ تاریخ عمادزاده، ص ۵۵۰؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۴۴؛ اصول کافی، ج ۱، ص ۳۰۰، ح ۱ – ۳.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

گرفتار شدن مرد ناصبی با نفرین امام حسن (علیه‌السلام)

اشاره:

طبق آموزه های پیامبر (صلی‌الله و علیه وآله) و ائمه (علیهم‌السلام) انسان مؤمن باید تجلیگاه صفات الهی باشد، و یکی از صفات خدای متعال بخشندگی و گذشت است؛ بنابراین انسان مؤمن در برابر کسی که او را مورد اذیت و آزار قرار می دهد بهتر است خویشتن داری کند و قبل از نفرین آنان را ارشاد و راهنمایی نماید. امامان اهل بیت(علیهم‌السلام) مصداق اکمل فرد مؤمن هستند و سزاوار تر به این صفت اند اما گاهی چاره‌ای برای آن حضرات باقی نمانده و مجبور به نفرین دشمنان خود می شدند. در این نوشته به یکی از نفرینهای امام حسن(علیه‌السلام) اشاره شده است.

بعد از داستان صلح حضرت با معاویه، مشاور معاویه، عمروعاص، از امام حسن (علیه‌السلام) خواست که در میان سربازان دو سپاه سخنرانی نماید. حضرت با استفاده از فرصت به دست آمده به سخنرانی مبادرت ورزید و بعد از حمد و ستایش الهی، به معرفی خود پرداخت و خود را امام و پیشوای واقعی معرفی نمود، و اضافه کرد که ما خانواده دارای کرامات، و مورد عنایت الهی می باشیم؛ ولکن چه کنم که از حقم محروم شدم….

معاویه از نتایج سخنان حضرت احساس وحشت کرد؛ لذا از او خواست که سخنان خود را قطع نماید، حضرت نیز مجبور شد سخنرانی خود را نیمه تمام گذارد. وقتی آن حضرت نشست، عده ای به او جسارت کردند. از جمله، یک جوان ناصبی از بین مردم از جا بلند شده و به حضرت امام حسن (علیه‌السلام) و پدر بزرگوارش اسائه ادب نمود. تحمل آن همه فحاشی و تحقیر، سخت بر حضرت گران آمد و از طرف دیگر امکان داشت موجب شک و تردید راهیان ولایت و امامت گردد؛ بنابراین، حضرت دست به دعا برداشت و عرضه داشت: «اللهم غیر ما به النعمه واجعله انثی لیعتبر به؛ خدایا نعمت [مردانگی] را از او سلب کن، و او را همچون زنان قرار بده تا از آن عبرت بگیرد.» دعای حضرت مستجاب شد و جسارت کنندگان در آن مجلس شرمنده شدند.

معاویه به عمروعاص رو کرد و گفت: تو به وسیله پیشنهاد خودت مردم شام را گرفتار فتنه کردی، و آنان به وسیله سخنرانی و کرامت او بیدار شدند. عمروعاص گفت: ای معاویه! مردم شام تو را به خاطر دین و ایمانشان دوست ندارند، بلکه آنان طرفدار دنیا هستند و شمشیر و قدرت و ریاست نیز در اختیار تو قرار دارد؛ لذا نگران موقعیت خود نباش.

ولی به هر حال، مردم از اثر نفرین امام حسن (علیه‌السلام) باخبر شدند و از این امر تعجب می کردند، سرانجام جوان نفرین شده از کار خویش نادم و پشیمان گشته، با همسرش در حالی که گریه می کردند، نزد امام حسن (علیه‌السلام) آمدند و از پیشگاه حضرت درخواست عفو و بخشش نمودند، حضرت نیز توبه آنها را پذیرفته، بار دیگر دست به دعا برداشت و از خداوند خواست که جوان نادم به حال اول خود برگردد، و چنین هم شد.[۱]

پی نوشت:

[۱]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۰ – ۹۱، ح ۴؛ خرائج راوندی، ج ۱، ص ۲۳۷؛ اثباه الهداه، ج ۲، ص ۵۵۷٫

منبع: منبع : پایگاه اطلاع رسانی حوزه

خبر از تعداد رطبهای درخت و جنایات معاویه

اشاره:

معاویه سرسخت ترین دشمن اهل بیت (علیهم‌السلام) همیشه درپی تضعیف آنان بودند و در بین مردم حتی امام علی(علیه‌السلام) و آولاد آن حضرت را غیر مسلمان تبلیغ می کردند. با توجه به اینکه یکی از کرامات و معجزات انبیاء و اولیاء پیشگویی از حوادث آینده است، معاویه این مطلب را قبول نداشته و از این رو امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) را در مورد جد بزرگوارش پیامبر گرامی اسلام در معرض طعن قرار داده و می گوید که آن حضرت از چنین پیشگوییها عاجز است. در این مقاله به این واقعه اشاره شده است. 

بعد از گذشت شش ماه از امامت، امام حسن (علیه‌السلام) برای حفظ خون شیعیان و مصالح دیگر، با شرائطی صلح نامه ای با معاویه امضاء کرد. هنوز لشکرگاه خود را در «نخیله» ترک نکرده بود که معاویه وارد شد، و در آنجا به بحث و گفتگو پرداختند. در این میان، پسر هند از امام حسن (علیه‌السلام) پرسید: ای ابا محمد! شنیده ام که رسول خدا از عالم غیب خبر می داد! مثلا می گفت: این درخت خرما چه مقدار میوه و رطب دارد! آیا شما نیز در این موارد علومی دارید؟ زیرا شیعیان شما عقیده دارند که هر چه در آسمانها و زمین است، از شما پوشیده نیست و شما از همه آنها آگاهی دارید! حضرت در جواب معاویه فرمود: «ای معاویه! اگر رسول خدا از نظر مقدار وکیل این قبیل ارقام را تعیین می کرد، من می توانم به صورت دقیق، تعداد آن را مشخص سازم.

در این وقت، معاویه به عنوان آزمایش سؤال کرد: این درخت چند دانه رطب دارد؟ حضرت فرمود: دقیقا چهار هزار و چهار عدد. معاویه دستور داد دانه های خرمای آن درخت را چیدند و به طور دقیق شمردند و با کمال تعجب دیدند تعداد آنها چهار هزار و سه عدد است! حضرت فرمود: آنچه را گفته ام درست است. سپس بررسی دقیق تری کردند و دیدند که یک دانه خرما را «عبدالله بن عامر» در دست خود نگه داشته است! آن گاه، حضرت فرمود: ای معاویه! من به تو اخباری می دهم که تعجب کنی که من چگونه این اخبار را در دوران کودکی از پیامبر آموختم! و آن اینکه تو در آینده زیاد بن ابیه را برادر خود می خوانی! و حجر بن عدی را مظلومانه به قتل می رسانی! و سرهای بریده را از شهرهای دیگر برای تو حمل می کنند.[۱]

در تحقیق این گونه پیشگوییها و اخبار از آینده که حضرت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) از آنها پرده برداشته است، علماء بزرگ اهل سنت در تاریخ آورده اند که: زیاد بن ابیه از طرف معاویه فرماندار کوفه شد و چون شناخت کامل به اصحاب امیرمؤمنان داشت، یکایک آنها را دستگیر کرده و دستور داد آنها را گردن زدند. از جمله دستگیر شدگان «حجر بن عدی» بود که او را به شام فرستاد. حجر در کنار معاویه قبرهای آماده را یکطرف و کفنهای مهیا را در طرف دیگر دید، خود را آماده مرگ نمود[۲] و اجازه خواست دو رکعت نماز بخواند. پس از آن سر او را از بدنش جدا کردند.

و همین معاویه زیادبن ابیه را در بالای منبر نشانید و به طور علنی اعلان کرد که وی برادر معاویه از نطفه ابوسفیان است که به طور نامشروع متولد گردیده است و آن گاه، شرح ماجرای خلاف عفت پدرش را نیز تشریح کرد!

پی نوشت:

[۱]. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۲۹ – ۳۳۰، ح ۹; جلاءالعیوان شبر، ج ۳، ص ۳۳۴; تجلیات ولایت، ص ۳۳۵.

[۲]. کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۴۸۳ – ۴۸۸; شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۸۰ – ۱۸۷.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

سخن گفتن با دشمن خدا در کودکی

اشاره:

در قرآن کریم خدای متعال فرموده به هرکسی حکمت بدهد خیر کثیر را به او داده. امامان اهل بیت(علیهم‌السلام) از کسانی هستند که از سوی خداوند به آنان حکمت عنایت شده است. این مطلب از گفته های حکمت آمیز امامان (علیهم‌السلام) و سخنان و پندهای آنان بسیار مشهود و روشن است. در این نوشتار مختصر به یک از گفته های حکمت آمیز امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

در سال ششم هجری قراردادی بین پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و کفار قریش منعقد گردید که بعدها به «صلح حدیبیه » معروف شد. یکی از مواد صلح نامه این بود که هر دو سپاه می توانند با هر قبیله ای که بخواهند پیمان دوستی امضاء کنند. بر این اساس، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) با قبیله «خزاعه » پیمان دوستی بست.

در سال هشتم هجری یکی از افراد قبیله «بکر» که هم پیمان کفار قریش بود، نسبت به پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) جسارت کرد، و شخصی از قبیله خزاعه او را در مقابل جسارتش سرزنش نمود و از رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) دفاع کرد. آن گاه، با هم درگیر شدند و کفار قریش نیز به کمک قبیله هم پیمان خود «بکر» وارد صحنه گردیده و در نتیجه یک نفر از افراد قبیله «خزاعه » را کشتند و بدین وسیله صلح حدیبیه نقض گردید.

کفار قریش از این نقض معاهده پشیمان گشته، ابوسفیان را برای عذرخواهی و تجدید قرارداد به محضر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرستادند. ابوسفیان به حضور آن حضرت رسید و درخواست امان و تجدید پیمان نمود، ولی آن حضرت به سخنان او ترتیب اثر نداد.

ابوسفیان به ناچار به نزد امیرمؤمنان، علی (علیه‌السلام) شرفیاب شد و از وی درخواست نمود که در نزد پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) شفاعت نماید. علی (علیه‌السلام) در جواب فرمود: پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) با شما پیمانی بست و هرگز از پیمانش برنمی گردد… در این هنگام، امام حسن (علیه‌السلام) که کودک خردسالی بود، به حضور پدر آمد و ابوسفیان خواست که علی (علیه‌السلام) اجازه دهد فرزندش حسن، نزد پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) از ابوسفیان شفاعت کند. به نقل تاریخ، امام حسن (علیه‌السلام)، این سخنان را شنید، «فاقبل الحسن (علیه‌السلام) الی ابی سفیان وضرب احدی یدیه علی انفه والاخری علی لحیتیه ثم انطقه الله عزوجل بان قال: یا اباسفیان! قل لا اله الا الله محمد رسول الله حتی اکون شفیعا فقال (علیه‌السلام) الحمد لله الذی جعل فی آل محمد من ذریه محمد المصطفی نظیر یحیی بن زکریا «وآتیناه الحکم صبیا» ؛ [۱] پس امام حسن نزد ابوسفیان رفت و با یک دست بر بینی او و با دست دیگر بر محاسن او زد و خداوند او را به زبان آورد تا بگوید: ای ابوسفیان! بگو جز خدای یکتا خدایی نیست و محمد رسول خداست، تا من شفاعت کنم. سپس آنگاه علی (علیه‌السلام) [که با شنیدن سخنان فرزندش فوق العاده خوشحال شده بود] فرمود: سپاس خداوندی را سزاست که در ذریه محمد برگزیده، مانند یحیی بن زکریا قرار داد [که در کودکی از جانب خداوند به او حکمت عطا گردید و خداوند در مورد ایشان فرمود:] در کودکی به او حکمت دادیم.» [۲]

پی نوشت:

[۱]. مریم،۱۲.

[۲]. ر. ک: کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۲۳۹ – ۲۴۱؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۶؛ بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۲۶؛ خرائج راوندی، ج ۱، ص ۲۳۶٫

 منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

خبردادن امام حسن(علیه‌السلام) از شهادت خویش

اشاره:

ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) هر کدام به نحوی به شهادت رسیده اند. امامان معصوم به دلیل داشتن علم لدنی از چگونگی مرگ و کشته شدن شان اطلاع می یافتند. امام علی(علیه‌السلام) می دانستند که عبدالرحمن بن ملجم قاتل اوست اما به خود اجازه ندادند که درباره او قصاص قبل از جنایت را انجام دهند. امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) نیز می دانستند که همسرش او را مسموم خواهد کرد. در این نوشته کوتاه به این مطلب اشاره شده است.

 

روزی امام حسن (علیه‌السلام) به فرزندان و بستگان خویش فرمود: «انی اموت بالسم؛ من با سم به شهادت می رسم.» اهل بیت ایشان پرسیدند: چه کسی به شما سم خواهد داد؟ فرمودند: «جاریتی او امراتی ؛ کنیزم یا همسرم.» به او عرض کردند: «اخرجها عن ملکک علیها لعنه الله؛ او را – که لعنت خدا بر او باد – از ملک خویش خارج سازید.»

امام (علیه‌السلام) فرمودند: «هیهات من اخراجها و منیتی علی یدها؛ هرگز چنین نمی کنم و حال آنکه آرزوی من به دست او محقق می شود.». «ما لی منها محیص و لو اخرجتها ما یقتلنی غیرها کان قضاء مقضیا و امرا واجبا من الله؛ مرا گریزی از این شهادت نیست و اگر او را خارج کنم کسی غیر از او نیست که مرا بکشد [درحالی که] شهادت من قضای حتمی و امر واجبی از ناحیه خداوند است».

چند روزی از این خبر نگذشته بود که معاویه (لعنهالله علیه) همسر آن حضرت را فریب داد و به واسطه او، آن حضرت را به شهادت رساند. امام (علیه‌السلام) درهنگام شهادت به همسرش چنین فرمود: «یا عدوه الله! قتلتنی قاتلک الله اما والله لاتصیبن منی خلفا و لاتنالین من الفاسق؛ عدو الله خیرا ابدا؛ ای دشمن خدا! تو مرا کشتی، خدا تو را بکشد، آگاه باش که به خدا سوگند! از من فرزندی باقی نخواهی گذاشت و از [معاویه] فاسق و دشمن خدا به تو خیری نخواهد رسید.»[۱]

پی نوشت:

[۱]. مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج ۳، ص ۱۷۵.

منبع: مبلغان ، آبان و آذر ۱۳۸۲، شماره ۴۷

وسعت علم امام حسن مجتبی در کودکی

اشاره:

امامت منصبی الهی و امام حافظ شریعت و پاسخگوی تمام نیازهای دینی امت است، بنابراین شخص امام باید دارای ویژگی‌های ممتازی باشد تا بتواند مسئولیت خطیر امامت را به نیکوترین وجه انجام دهد، یکی از مهمترین شرایط امام از دیدگاه شیعه، دانش گسترده وعلوم خاص امام است، علومی که از طرق عادی کسب دانشهای بشری به دست نمی‌آید و از این رو به آن «لدنّی» یا «خدادادی» می‌گویند. در نوشتار پیش رو گوشه ای از علم امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) بیان نموده است.

حذیفه بن یمان نقل می کند که روزی بر بلندای کوهی، درمجاورت پیامبر بودیم و امام حسن (علیه‌السلام) که کودکی خردسال بود، با وقار و طمانینه در حال راه رفتن بود. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «ان جبرئیل یهدیه و میکائیل یسدده و هو ولدی والطاهر من نفسی و ضلع من اضلاعی هذا سبطی و قره عینی بابی هو؛ همانا جبرئیل او را همراهی می کند و میکائیل از او محافظت می نماید و او فرزند من و انسان پاکی از نفس من و عضوی از اعضاء من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم فدای او باد.»

پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) ایستاد و ما هم ایستادیم، ایشان به امام حسن (علیه‌السلام) فرمود: «انت تفاحتی و انت حبیبی و مهجه قلبی؛ تو ثمره من و محبوب من و روح و روان منی.»

در این هنگام یک مرد اعرابی به سوی ما می آمد، حضرت (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: مردی به سوی شما می آید که با کلامی تند با شما سخن می گوید و شما از او بیمناک می شوید. او سؤالهایی خواهد پرسید و در کلامش درشتی و تندی است.

اعرابی نزدیک شد و بدون اینکه سلام کند گفت: کدام یک از شما محمد است؟ گفتیم: چه می خواهی؟ پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به او فرمودند: «مهلا؛ آهسته [ای اعرابی].» او که از این برخورد، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را شناخت گفت: «یا محمد! لقد کنت ابغضک و لم ارک والآن فقد ازددت لک بغضا؛ ای محمد! درگذشته کینه تو را به دل داشتم ولی تو را ندیده بودم و الآن بغضم نسبت به تو بیشتر شد.»

پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) تبسم کردند، ماخواستیم به اعرابی حمله کنیم که آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابی گفت: تو گمان می کنی پیامبری؟ نشانه و دلیل نبوت تو چیست؟ رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «ان احببت اخبرک عضو من اعضائی فیکون ذلک اوکد لبرهانی؛ اگر دوست داشته باشی عضوی از اعضاء من به تو خبر دهد تا برهانم کامل تر شود.»

اعرابی پرسید: مگر عضو می تواند سخن بگوید؟ پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «نعم، یا حسن قم؛ آری، ای حسن! برخیز.» آن مرد امام حسن (علیه‌السلام) را به خاطر کودکیش، کوچک شمرد و گفت: پیامبر فرزند کوچکی را می آورد و بلند می کند تا با من تکلم کند. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «انک ستجده عالما بما ترید؛ تو او را به آنچه اراده کرده ای دانا خواهی یافت.» امام حسن (علیه‌السلام) شروع به تکلم کرد و فرمود: «مهلا یا اعرابی!

ما غبیا سالت وابن غبی

بل فقیها اذن و انت الجهول

فان تک قد جهلت فان عندی

شفاء الجهل ما سال السؤول

و بحرا لاتقسمه الدوالی

تراثا کان اورثه الرسول؛

آرام باش ای اعرابی! تو از انسان کند ذهن و فرزند شخص کند ذهن سؤال نکردی، بلکه از یک فقیه و دانشمند سؤال کرده ای ؛ ولی تو جاهل و نادانی.

پس اگر تو نادانی، همانا شفای جهل تو نزد من است؛ زمانی که سؤال کننده ای سؤال کند. دریای علمی نزد من است که آن را با هیچ ظرفی نمی توان تقسیم کرد و این ارثی است که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) از خود به جای گذاشته است.»

سپس فرمودند: «لقد بسطت لسانک و عدوت طورک و خادعت نفسک غیر انک لاتبرح حتی تؤمن ان شاء الله؛ هر آینه زبانت را باز کردی و از حد خود فراتر رفتی و خود را فریفتی، ولی از اینجا نمی روی مگر اینکه ایمان می آوری، اگر خدا بخواهد.»

بعد از آن، امام (علیه‌السلام) جزء به جزء وقایعی را که برای او اتفاق افتاده بود، بیان کرد و فرمود: «شما درمیان قومتان اجتماع کردید وگمان کردید که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرزندی ندارد و عرب هم از او بیزار است، لذا خون خواهی ندارد و تو خواستی او را بکشی و نیزه ات را برداشتی، ولی راه بر تو سخت شد، در عین حال از تصمیم خود منصرف نشدی و در حال ترس و واهمه به سوی ما آمدی. من به تو از سفرت خبر می دهم که در شبی صاف و بدون ابر خارج شدی، ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و تاریکی شب بیشتر شد و باران شروع به باریدن کرد و تو با دلتنگی تمام باقی ماندی و ستاره ای در آسمان نمی دیدی تا بواسطه آن راه را پیدا کنی….»

مرد عرب با تعجب گفت: «من این قلت یا غلام هذا، کانک کشفت عن سوید قلبی و لقد کنت کانک شاهدتنی و ما خفی علیک شی ء من امری و کانه علم الغیب؛ ای کودک! این خبرها را از کجا گفتی؟ تو از تاریکی و سیاهی قلب من پرده برداشتی، گویا تو مرا نظاره کرده بودی و از حالات من چیزی بر تو مخفی نیست؛ چنان که گویی این علم غیب است.»

سپس آن مرد به دست امام حسن (علیه‌السلام) مسلمان شد و رسول گرامی اسلام (صلی‌الله علیه و آله) مقداری قرآن به او آموخت و او از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) اجازه گرفت و به سوی قوم و قبیله خود بازگشت و عده ای را به دین اسلام وارد کرد.

بعد از آن، هر موقع که امام حسن (علیه‌السلام) را می دیدند، خطاب به ایشان می گفتند: «لقد اعطی مالم یعط احد من الناس؛ همانا به امام حسن (علیه‌السلام) نعمتی عطا شده که به احدی داده نشده است.[۱] »

پی نوشت:

[۱]. بحارالانوار، مجلسی، ج ۴۳، ص ۳۳۳ – ۳۳۵.

پدیدآورنده: تقوی – صادقی

منبع: مبلغان ، آبان و آذر ۱۳۸۲، شماره ۴۷.

میوه دادن درخت خشکیده

اشاره:

دسترسی به عوامل استجابت دعا از عهده ما خارج است و تنها این شرایط را می توان از زبان وحی الهی و اولیاء خداوند دریافت. اموری از قبیل حرام خواری و گناه موجب عدم استجابت دعا هستند. ازاین‌رو دعای معصومین (علیهم‌السلام) قطعا مستجاب بوده و اگر چیزی را از خدای متعال بخواهند به اراده الهی محقق می شود. در این نوشته مختصر به یکی از دعاهای امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

روزی امام حسن (علیه‌السلام) برای عمره به سوی مکه عظیمت کردند . در این سفر، فرزند زبیر ایشان را همراهی می کرد . در طول مسیر، در مکانی; زیر یک درخت خرمای خشکیده به استراحت پرداختند. ابن زبیر به امام (علیه‌السلام) عرض کرد: «لو کان فی هذا النخل رطب اکلناه؛ ای کاش این درخت، خرمای تازه داشت و از آن می خوردیم .» امام (علیه‌السلام) فرمودند: «او انت تشتهی الرطب؛ آیا تو به خرمای تازه اشتهایی داری؟» او گفت: آری . امام حسن (علیه‌السلام) سر را به سوی آسمان بلند نمودند و دعایی خواندند. در این هنگام درخت، سبز شد و پر از برگ گردید و دارای خرمای فراوانی شد و یاران ایشان از آن درخت بالا رفتند و خرمای زیادی چیدند .[۱]

پی نوشت:

[۱] . مدینه المعاجز، چاپ قدیم، ص ۲۰۷; مناقب ابن شهر آشوب، ج ۳، ص ۱۷۳ .

منبع: مبلغان ، آبان و آذر ۱۳۸۲، شماره ۴۷

نتیجه قسم بر دعوای دروغ

اشاره:

قسم دروغ آثار دنیوی شکننده ای دارد. باعث فقر و فلاکت در فرزندان یا قطع نسل می گردد. چنان که اگر توبه نکرده از دنیا برود آتش جهنم وعده گاه آنان خواهد بود. البته آثار دنیایی قسم دروغ هنگامی زود فرا می رسد که اولاً به خداوند قسم خورده باشد. ثانیاً  بداند که دارد دروغ می گوید و هنگام قسم حمد و ستایش خدا نکرده باشد. بلکه بگوید: به خدا سوگند که مطلب چنین و چنان است. در این نوشته اثر قسم دروغ در ادعای شخصی علیه امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) منعکس شده است

در زمان امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) مردی به دروغ مدعی شد که: «من هزار درهم از حسن بن علی (علیه‌السلام) می خواهم.»

حضرت با آن مرد برای محاکمه به نزد شریح قاضی رفتند، شریح رو به امام حسن (علیه‌السلام) کرده و گفت:

«شما قسم می خورید که بدهکار نیستید؟»

حضرت فرمودند:

«اگر این مرد قسم بخورد، من پول را به او می دهم.»

شریح رو به آن مرد کرده، گفت: «بگو: بالله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده.»

«سوگند بدان خدایی که معبودی جز او نیست دانای غیب و شهود.»

حضرت مجتبی (علیه‌السلام) به آن مرد فرمود:

«نه، نمی خواهم این گونه قسم بخوری، زیرا در آن خداوند را با وحدانیت و عظمت یاد می کنی و خداوند حیا می کند که بنده ‏اش را در این فرض گرفتار کند، پس بگو:

«بالله ان لک علی هذا؛ و خذ الالف.»

«به خدا قسم من این مبلغ را از تو طلبکارم؛ و دنبال آن هزار درهم را بگیر.»

مرد همان گونه قسم خورد و پول را گرفت ولی به محض آن که از جا برخاست به صورت بر زمین افتاد و مرد.

منبع:

کتاب کرامات و مقامات عرفانی امام حسن مجتبی (علیه‌السلام)،  نویسنده : سید جواد حسینی

 

میوه های بهشتی به در امام حسن (علیهالسلام)

اشاره:

قرآن از میان غذاهای بهشتی بیشتر روی میوه ها تاکید کرده است و از این رو در سفارش زیادی به خوردن میوه شده است. زیرا میوه ها به قدری متنوع هستند که به همه ذائقه ها خوش می آیند و مهمترین غذاهای بهشتی میوه ها هستند و حتی بهترین و سالم ترین غذای انسان در این دنیا نیز میوه است و اهمیت زیادی در تغذیه دارند. نقش میوه ها در طراوت و شادابی و نشاط انسان نه تنها از نظر علمی بلکه از نظر تجربه عمومی مردم نیز آشکار است. جملات مختضر از حاضر شدن میوه بهشتی برای امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) سخن می گوید.

حضرت سجّاد زین العابدین به نقل از پدر بزرگوارش ابا عبداللّه الحسین (سلام اللّه علیهما) حکایت نماید:

روزى برادرم حسن مجتبى (صلوات اللّه علیه) مریض شد؛ و چون ناراحتیش برطرف گردید، نزد جدّمان رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله)  که در مسجد نشسته بود، رفت و خود را روى سینه آن بزرگوار انداخت و حضرت رسول او را در آغوش گرفت و فرمود: جدّت، فدایت باد، چه چیز میل دارى؟

برادرم گفت: من خربزه مى خواهم .

جبرئیل (علیه‌السلام) که در محضر پیامبر بود پرواز کرد؛ و چون لحظاتى کوتاه سپرى شد بازگشت، در حالى که یک گوشه از پیراهن خود را جمع کرده بود، وقتى نزد حضرت رسول (صلی‌الله علیه و آله) رسید، دامان خود را گشود و در آن دو خربزه و دو عدد انار و دو عدد گلابى و دو عدد سیب وجود داشت .

پیامبر خدا با دیدن آن میوه ها تبسّمى نمود و اظهار داشت:

الحمدللّه، که خداوند شما را همانند خوبان بنى اسرائیل قرار داد و برایتان نعمت هاى الهى و میوه هاى بهشتى فرستاده مى شود.

آن گاه جبرئیل (علیه‌السلام) میوه ها را تحویل امام حسن مجتبى (علیه‌السلام) داد و فرمود: این میوه ها را به منزل بِبَر؛ و با جدّت، پدرت، مادرت و برادرت تناول نمائید.

حضرت مجتبى (سلام اللّه علیه) میوه ها را به منزل آورد؛ و هر روز مقدارى از آن ها را تناول مى کردیم ولى تمام نمى شد تا آن که رسول خدا رحلت نمود؛ و پس از این که خربزه را میل کردیم پایان یافت .

و چون حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) رحلت نمود، انار نیز به پایان رسید؛ و همین که امیرالمؤ منین على (علیه‌السلام) رحلت نمود، گلابى هم تمام گردید.

سپس امام حسین (علیه‌السلام) افزود:

و هنگامى که برادرم روزهاى آخر عمرش را سپرى مى نمود، من بر بالین بستر برادرم امام حسن مجتبى (علیه‌السلام) نشسته بودم که یکى از آن دو سیب تمام شد؛ و در نهایت یکى دیگر از سیب ها – که آخرین میوه بهشتى بود – براى من باقى ماند.[۱]

پی نوشت:

[۱] . مدینه المعاجز: ج ۳، ص ۲۶۲، ح ۸۸۲، الثّاقب فى المناقب: ص ۵۳، ح ۲۲.مؤ لّف: عبداللّه صالحى.

امام حسن (علیه‌السلام) و فرشتگان

اشاره:

رشته یا مَلَک (جمع آن ملائکه) موجوداتی نامرئی و فراطبیعی، که مأمور اجرای اوامر خدا در دنیا و آخرت‌اند. فرشتگان دسته‌ها و وظایف مختلفی دارند مانند: نوشتن نامه اعمال، آوردن وحی بر اولیاء، حفاظت از انسان‌ها و یاری مؤمنان، رساندن روزی مادی و معنوی، گرفتن جان‌ها، دعا و استغفار کردن برای مؤمنان، هدایت قلب‌ها، مأموران عذاب. گروهی از فرشتگان نیز فارغ از امور دنیا به عبادت خدا و رکوع و سجود مشغولند. در این صفحه به محافظت فرشتگان از امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) اشاره شده است.

مَا رُوِیَ أَنَّ فَاطِمَهَ أَتَتْ رَسُولَ اللَّهِ ص تَبْکِی وَ تَقُولُ إِنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ خَرَجَا وَ لَا أَدْرِی أَیْنَ هُمَا.

فَقَالَ : طِیبِی نَفْساً فَهُمَا فِی ضَمَانِ اللَّهِ حَیْثُ کَانَا

فَنَزَلَ جَبْرَئِیلُ وَ قَالَ هُمَا نَائِمَانِ فِی حَائِطِ بَنِی النَّجَّارِ مُتَعَانِقَیْنِ وَ قَدْ بَعَثَ اللَّهُ مَلَکاً قَدْ بَسَطَ جَنَاحاً تَحْتَهُمَا وَ جَنَاحاً فَوْقَهُمَا.

فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ وَ أَصْحَابُهُ مَعَهُ فَرَأَوْهُمَا وَ حَیَّهٌ کَالْحَلْقَهِ حَوْلَهُمَا فَأَخَذَهُمَا رَسُولُ اللَّهِ عَلَى مَنْکِبَیْهِ فَقَالُوا نَحْمِلُهُمَا عَنْکَ.

قَالَ: نِعْمَ الْمَطِیَّهُ مَطِیَّتُهُمَا وَ نِعْمَ الرَّاکِبَانِ هُمَا وَ أَبُوهُمَا خَیْرٌ مِنْهُمَا

روایت شده است که حضرت فاطمه(سلام اللَّه علیها) خدمت پیامبر اکرم(صلّى اللَّه علیه و آله) رسید و در حالى که گریه مى کرد، گفت: حسن و حسین از خانه خارج شده اند و نمى دانم به کجا رفته اند؟

حضرت فرمود: مطمئن باش که آنها در پناه خدا هستند.

در این هنگام جبرئیل شتابان آمد و گفت: آنها در باغ بنى نجّار، در کنار هم خوابیده اند. و خداوند فرشته اى را فرستاده که یک بالش را زیر آنها و یک بالش را روى آنها گسترده است.

رسول خدا(صلّى اللَّه علیه و آله) با اصحابشان بیرون آمدند و آن دو را همان جا دیدند در حالى که مارى دور آنها حلقه زده بود.

حضرت آنها را بر دوش خود گرفت. اصحاب گفتند: بگذار ما آنها را بیاوریم.

حضرت فرمود: چه خوب مرکوب است مرکوب آنها! و چه سواران خوبى! و پدرشان بهتر از آنهاست.[۱]

پی نوشت:

[۱] . الخرائج و الجرائح، ج‏۱، ص ۲۴۰؛ امالى صدوق، ص ۳۶۰؛ جلوه‏ هاى اعجاز معصومین علیهم السلام، ص ۱۹۱.

دعای امام حسن(علیه‌السلام) و نزول مائده آسمانی

اشاره:

دعا چیزی است که خداوند متعال در قرآن کریم به آن ارج نهاده و خداوند وعده داده هر که او را بخواند دعیش را مستجاب می. هرچند برای استجابت دعا شرایطی وجود دارد که تمام این شرایط در پیامبران و اولیای الهی فراهم است. از این‌رو دعای امامن معصوم در درگاه خدای متعال مستجاب است. در این نوشته مختصر قصه ای درباره دعای امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) بیان گردیده است.

 

یکى از اصحاب امام حسن مجتبى (علیه‌السلام) گفت:

روزى آن حضرت از شهر مدینه منوّره عازم شهر شام شد.

من نیز با عدّه اى – که تعداد آن ها هفتاد نفر بود – به همراه حضرت حرکت کردیم .

امام (علیه‌السلام) هنگام حرکت ، روزه بود و هیچگونه آذوقه و زاد و توشه اى همراه خود برنداشته بودیم .

چون مقدارى از مسافت را پیمودیم ، خورشید غروب کرد و نماز مغرب و عشاء را به امامت آن حضرت خواندیم ؛ و بعد از نماز، حضرت دست به دعا برداشت.

و هنگامى که دعایش به درگاه خداوند متعال پایان یافت، ناگاه متوجّه شدیم که درى از آسمان گشوده شد و ملائکه الهى به همراه زنبیل هایى که پر از میوه و اشیاء خوراکى بود، وارد شدند.

و سپس آن غذاهاى داغ و لذیذ؛ و همچنین میوه ها را جلوى میهمانان امام حسن مجتبى (علیه‌السلام) چیدند؛ و همه ما به همراه آن حضرت از آن غذاها و میوه ها میل کردیم .

و چون بسیار خوش طعم و لذیذ بود؛ و از جهتى ما نیز راه زیادى را پیموده بودیم و خسته و گرسنه شده بودیم ، طبیعى بود که زیاد خوردیم .

ولى بدون آن که چیزى از غذاها و میوه ها کم شده باشد، ملائکه آن ها را جمع کرده و به آسمان بالا بردند[۱]

پی نوشت:

[۱] . مدینهالمعاجز: ج ۳، ص ۲۳۵، ح ۸۵۴، اثبات الهداه : ج ۲، ص ۵۶۱، ح ۲۵.

نتیجه خوشحال کردن سگ

اشاره:

صبر و شکیبایی، تواضع و حسن خلق و تدبیر در امور را از ویژگی‌های بارز شخصیتی امام دوم شیعیان حضرت امام حسن (علیه‌السلام) است. امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) در بخشندگی و کرامت اسوه بودند و در همین راستا بوده که کریم اهل بیت (علیه‌السلام) مهربانی و اخلاق حسنه را بین مردم نهادینه و ترویج می‌کرده‌اند. در این مقاله به یک مورد از بخشندگی آن حضرت  اشاره شده است.

 

روزى امام حسن مجتبى (علیه السلام) در یکى از باغستان هاى شهر مدینه قدم مى زد، که ناگاه چشمش به یک غلام سیاه چهره افتاد که نانى در دست دارد و یک لقمه خودش مى خورد و یک لقمه هم به سگى که کنارش بود مى داد تا آن که نان تمام شد.

حضرت با دیدن چنین صحنه اى ، به غلام خطاب کرد و فرمود: چرا نان را به سگ دادى و مقدارى از آن را براى خود ذخیره نکردى؟

غلام به حضرت پاسخ داد: زیرا چشم هاى من از چشم هاى ملتمسانه سگ خجالت کشید و من حیا کردم از این که من نان بخورم و آن سگ گرسنه بماند.

امام حسن علیه السلام فرمود: ارباب تو کیست ؟

پاسخ گفت : مولاى من ابان بن عثمان است .

حضرت فرمود: این باغ مال چه کسى است ؟

غلام جواب داد: این باغ مال ارباب و مولایم مى باشد.

پس از آن حضرت اظهار داشت : تو را به خدا سوگند مى دهم که از جایت برنخیزى تا من باز گردم .

سپس حضرت حرکت نمود و به سمت ارباب غلام رفت ؛ و ضمن گفتگوهایى با ابان بن عثمان ، غلام و همچنین باغ را از او خریدارى نمود؛ و سپس به جانب غلام بازگشت و به او فرمود: اى غلام ! من تو را از مولایت خریدم .

پس ناگاه غلام از جاى خود برخواست و محترمانه ایستاد.

سپس حضرت در ادامه سخنان خود اظهار نمود: این باغ را هم خریدارى کردم ؛ و هم اکنون تو را در راه خداوند متعال آزاد نموده ؛ و این باغ را نیز به تو بخشیدم.[۱]

پی نوشت:

[۱] . تاریخ ابن عساکر ترجمه الا مام الحسن علیه السلام : ص ۱۴۸، ح ۲۴۹، احقاق الحقّ: ج ۱۱، ص ۱۴۶٫ مؤ لّف : عبداللّه صالحى.

زنده نمودن دو مرده گنهکار

زنده نمودن دو مرده گنهکار

علىّ بن رئاب – که از راویان حدیث و از اصحاب امام صادق صلوات اللّه و سلامه علیه است – از آن حضرت روایت کند:

روزى شخصى به حضور شریف امام حسن مجتبى علیه السلام وارد شد و گفت : چه چیزى حضرت موسى علیه السلام را در مقابل حضرت خضر علیه السلام عاجز و ناتوان کرد؟

امام مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: مهمّترین آن ، مسئله کنز آن دو برادر یتیم بود؛ و سپس حضرت دست خود را بر شانه آن شخص تازه وارد نهاد و اظهار داشت : آرام باش و خوب مشاهده و دقّت کن .

دکى بر زمین سائید، ناگاه زمین شکافته شد و دو نفر انسان غبار آلود، در حالى که روى تخته سنگى قرار گرفته بودند و از آن ها بوى تعفّن بسیار بدى به مشام مى رسید، ظاهر گشتند، در حالى که به گردن هر یک از آن ها زنجیرى بزرگ بسته شده و سر هر زنجیر در دست ماءمورى بود.

و هر یک از آن دو نفر فریاد مى کشید: یا محمّد! یا محمّد! صلى الله علیه و آله .

و در مقابل هر یک از دو ماءمور به اسیر خود مى گفت : دروغ گفتید؛ و دروغ مى گوئید.

پس از آن امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه به زمین خطاب کرد و فرمود: اى زمین ! این دورغگویان را در خود فرو بِبَر تا روزى که وعده الهى فرا رسد، که هرگز تاءخیر و تقدّمى در آن نخواهد بود؛ فرا خواهد رسید.

و آن روز موعود، روز ظهور و خروج حضرت مهدى ، قائم آل محمّد – صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین ؛ و عجلّ اللّه تعالى فى فرجه الشّریف – مى باشد که فرا خواهد رسید.

سپس امام صادق علیه السلام در ادامه افزود: هنگامى که آن مرد، چنین صحنه اى را مشاهده کرد با خود گفت : این سحر و جادو بود؛ و چون خواست آن را براى دیگران بازگو کند، زبانش لال شد و دیگر نتوانست سخنى بر زبان خود جارى کند.(۱)

۱- مدینه المعاجز: ج ۳، ص ۲۵۹، ح ۸۷۹، الثّاقب فى المناقب : ص ۳۱۰، ح ۱٫

کودکى که یک قوم را نجات داد

اشاره‏ اى به کرامات امام حسن مجتبى علیه السلام

حذیفه بن یمان نقل می‏کند که روزى بر بلنداى کوهى، درمجاورت پیامبر بودیم و امام حسن علیه السلام که کودکى خردسال بود، با وقار و طمانینه در حال راه رفتن بود. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: «ان جبرئیل یهدیه و میکائیل یسدده و هو ولدى والطاهر من نفسى و ضلع من اضلاعى هذا سبطى و قره عینى بابى هو; همانا جبرئیل او را همراهى می‏کند و میکائیل از او محافظت می نماید و او فرزند من و انسان پاکى از نفس من و عضوى از اعضأ من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم فداى او باد.»

پیامبر صلى الله علیه و آله ایستاد و ما هم ایستادیم، ایشان به امام حسن علیه السلام فرمود: «انت تفاحتى و انت ‏حبیبى و مهجه قلبی; تو ثمره من و محبوب من و روح و روان منى.»

در این هنگام یک مرد اعرابى به سوى ما می‏ آمد، حضرت صلى الله علیه و آله فرمود: مردى به سوى شما می ‏آید که با کلامى تند با شما سخن می‏ گوید و شما از او بیمناک می‏شوید. او سؤالهایى خواهد پرسید و در کلامش درشتى و تندى است.

اعرابى نزدیک شد و بدون اینکه سلام کند گفت: کدام یک از شما محمد است؟ گفتیم: چه می‏ خواهی؟ پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمودند: «مهلا; آهسته [اى اعرابی].» او که از این برخورد، پیامبر صلى الله علیه و آله را شناخت گفت: «یا محمد! لقد کنت ابغضک و لم ارک والآن فقد ازددت لک بغضا; اى محمد! درگذشته کینه تو را به دل داشتم ولى تو را ندیده بودم و الآن بغضم نسبت‏ به تو بیشتر شد.»

پیامبر صلى الله علیه و آله تبسم کردند، ما خواستیم به اعرابى حمله کنیم که آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابى گفت: تو گمان می‏کنى پیامبری؟ نشانه و دلیل نبوت تو چیست؟ رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمودند: «ان احببت اخبرک عضو من اعضائى فیکون ذلک اوکد لبرهانی; اگر دوست داشته باشى عضوى از اعضأ من به تو خبر دهد تا برهانم کامل‏ تر شود.»

اعرابى پرسید: مگر عضو می‏ تواند سخن بگوید؟ پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «نعم، یا حسن قم; آرى، اى حسن! برخیز.» آن مرد امام حسن علیه السلام را به خاطر کودکیش، کوچک شمرد و گفت: پیامبر فرزند کوچکى را می ‏آورد و بلند می‏ کند تا با من تکلم کند. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: «انک ستجده عالما بما ترید; تو او را به آنچه اراده کرده‏اى دانا خواهى یافت.» امام حسن علیه السلام شروع به تکلم کرد و فرمود: «مهلا یا اعرابی!

ما غبیا سألتَ وابن غبی    

بل فقیها اذن و انت الجهول

فان تک قد جهلت فان عندی    

شفأ الجهل ما سال السؤول

و بحرا لاتقسمه الدوالی    

تراثا کان اورثه الرسول

آرام باش اى اعرابی! تو انسانى کند ذهن و فرزند شخص کند ذهن سؤال نکردى، بلکه از یک فقیه و دانشمند سؤال کرده‏اى ; ولى تو جاهل و نادانى.

پس اگر تو نادانى، همانا شفاى جهل تو نزد من است; زمانى که سؤال کننده‏اى سؤال کند. دریاى علمى نزد من است که آن را با هیچ ظرفى نمی ‏توان تقسیم کرد و این ارثى است که پیامبر صلى الله علیه و آله از خود به جاى گذاشته است.»

سپس فرمودند: «لقد بسطت لسانک و عدوت طورک و خادعت نفسک غیر انک لاتبرح حتى تؤمن ان شأ الله; هر آینه زبانت را باز کردى و از حد خود فراتر رفتى و خود را فریفتى، ولى از اینجا نمی‏ روى مگر اینکه ایمان می‏ آورى، اگر خدا بخواهد.»

بعد از آن، امام علیه السلام جزء به جزء وقایعى را که براى او اتفاق افتاده بود، بیان کرد و فرمود: «شما درمیان قومتان اجتماع کردید وگمان کردید که پیامبر صلى الله علیه و آله فرزندى ندارد و عرب هم از او بیزار است، لذا خون خواهى ندارد و تو خواستى او را بکشى و نیزه‏ات را برداشتى، ولى راه بر تو سخت‏ شد، در عین حال از تصمیم خود منصرف نشدى و در حال ترس و واهمه به سوى ما آمدى. من به تو از سفرت خبر می‏دهم که در شبى صاف و بدون ابر خارج شدى، ناگهان باد شدیدى وزیدن گرفت و تاریکى شب بیشتر شد و باران شروع به باریدن کرد و تو با دلتنگى تمام باقى ماندى و ستاره‏اى در آسمان نمی ‏دیدى تا بواسطه آن راه را پیدا کنى….»

مرد عرب با تعجب گفت: «من این قلت‏ یا غلام هذا، کانک کشفت عن سوید قلبى و لقد کنت کانک شاهدتنى و ما خفى علیک شی‏ء من امرى و کانه علم الغیب; اى کودک! این خبرها را از کجا گفتی؟ تو از تاریکى و سیاهى قلب من پرده برداشتى، گویا تو مرا نظاره کرده بودى و از حالات من چیزى بر تو مخفى نیست; چنان که گویى این علم غیب است.»

سپس آن مرد به دست امام حسن علیه السلام مسلمان شد و رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مقدارى قرآن به او آموخت و او از پیامبر صلى الله علیه و آله اجازه گرفت و به سوى قوم و قبیله خود بازگشت و عده‏اى را به دین اسلام وارد کرد.

بعد از آن، هر موقع که امام حسن علیه السلام را می‏ دیدند، خطاب به ایشان می ‏گفتند: «لقد اعطى مالم یعط احد من الناس; همانا به امام حسن علیه السلام نعمتى عطا شده که به احدى داده نشده است.»

منبع :بحارالانوار، مجلسى، همان، ج‏۴۳، ص‏۳۳۳ – ۳۳۵٫