پاره ای از فضایل امام باقر علیه السلام

ائمه اهل بیت علیهم السلام از فضایل فوق العاده برخوردار هستند که آنان را از سایر انسانها متمایز می گرداند. در اینجابه چند نمونه از فضایل امام باقر علیه السلام اشاره می شود:

  1. نقل شده که از جابر بن يزيد جعفي سئوال شد: چرا امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ را «باقر» ناميديد؟ گفت: و يبقرالعلم بقراً: شكافت علم را شكافتني و آشكار ساخت آن را. و نيز علما گفته اند او را باقر ناميدند، زيرا شكافنده علوم اولين و آخرين بود و دلش بحر پهناور و چشمه جوشان دانش بود، و خود جابر بن عبدالله گويد: «حضرت به من فرمودند: به خدا قسم اي جابر خداوند تبارك و تعالي علم آن چه بوده و آنچه خواهدبود تا روز قيامت را به من عطا فرمودند».[1]
  2. از حالات ايشان است هرگاه خنده مي كردند مي فرمودند: «خدايا مرا دشمن مدار» و ايشان در هر جمعه يك دينار تصدق مي كردند و مي فرمودند: «صدقه در روز جمعه مضاعف است» و نيز كليني روايت كرده كه حضرت صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند: «پيوسته مي ديدم پدرم ذكر خدا مي گويد، به طوري كه زبان مباركش به كام شريفش چسبيده بود و مي گفت: «لا اله الا الله» و نيز روايت شده هرگاه اخوان آن حضرت در محضرش حاضر مي شدند آن ها را از خوان نعمت و اطعمه و ثياب و دراهم كثيره بهره مند مي گردانيدند و هيچ گاه از آمد و شد آن ها خسته نمي شدند.[2]
    در جنات الخلود در ذكر اخلاق حميده آن حضرت گفته شده، اكثر اوقات از خوف الهي مي گريستند و صدا به گريه بلند مي كردند و متواضع ترين خلايق بود، املاك زياد داشت و خود بر سر آن ها مي رفتند و بر روي آن ها كار مي كردند و آن چه به دست مي آورد در راه خدا صرف مي كردند و سخي ترين مردم بود، در اين باره محمد بن منكدر گفت: روزي ديدم محمد بن علي بن حسين ـ عليه السلام ـ كه در ساعات بسيار گرم بيرون آمده و به يكي از نواحي مدينه مي رود و بر دو غلام تكيه كرده اند، خواستم ايشان را نصيحت كنم، گفتم: «اصلحك الله خوبست است شيخي از اشياخ قريش با چنين حالت در طلب دنيا نباشد، اگر مرگت رسد و تو در اين حال باشي چه كني؟ ايشان فرمودند: در اين حال در طاعتي از طاعات خداوند سبحانم كه باز داشته ام خود را از حاجت به تو و مردم، من وقتي از مرگ ترسانم كه در معصيتي از معاصي باشم».[3]
  3. از حضرت صادق ـ عليه السلام ـ مرويست كه فرمودند: در كتاب رسول خدا(ص) است كه هر وقت مماليك خود را در كاري مأمور مي ساختيد كه برايشان دشوار است، شما نيز آن ها را ياري كنيد، و فرمودند: پدرم چون مملوكان خود را به كاري فرمان مي داد، خويشتن مي آمد و نظاره مي نمود، اگر آن كار دشوار و سنگين بوده مي فرمودند: «بسم الله و خودشان با ايشان به آن كار اشتغال مي ورزيد».[4]
  4. عطاي حضرت: شيخ مفيد از حسن بن كثير روايت كرده كه گفت: شكايت كردم به حضرت باقر ـ عليه السلام ـ از حاجت خويشتن و جفاي اخوان، ايشان فرمودند: «نكوهيده برادريست، آن برادر كه در زمان توانگري و غناي تو با تو دوستي و معاشرت داشته باشد و در حالت فقر و فاقه قطع رشته ي مودّت و آشنايي كند». سپس غلام خود را دستور داد تا كيسه اي كه هفتصد درهم در آن بود بياورد و به من عطا فرمودند.[5]
  5. در حلم و حُسن خلق حضرت: شيخ طوسي از محمد بن سليمان از پدر خود روايت كرده: مردي از اهل شام به خدمت حضرت امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ رفت و آمد داشت و مي گفت: «همانا محبت و دوستي من با تو مرا به اين مجلس نمي كشاند و مي گويم در روي زمين كسي نيست نزد من مبغوض تر و دشمن تر از شما اهل بيت باشد، لكن تو را مدرسي فصيح اللّسان مي بينم و نيز صاحب كمال و فضايل نيكو، اما حضرت مي فرمودند: بگو، كه هيچ چيز نزد خداوند مخفي نيست» و به خوبي و با خوشرويي از وي استقبال مي كرد. روزي درد و رنج وي زياد و به وليّ خويش گفت چون من مردم نزد محمد بن علي برو و از وي بخواه بر من نماز گذارد، نيمه شب گمان كردند كه وي مرده پس او را در پارچه پيچيدند و امام را خبر دادند، حضرت فرمودند: «چنين نيست كه پنداشته ايد، و به منزل مرد شامي آمد سپس دستور داد شكم وي را از طعام سرد و خشك پر نمودند و آن مرد شفا يافت، آن مرد شامي وقتي اخلاق كريمه حضرت را بديد توبه نمود و از مريدان حضرت گشت.[6]

[1] . شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، ج2، ص120، قم،  نشر نسیم حیات، چ1، 1382ش.

[2] . همان، ص122.

[3] .  همان، ص 125.

[4] . منتهي الآمال، همان، ص126ـ127.

[5] . همان.

[6] . همان.

درياى علم امام باقر عليه السلام

 سيد محسن امين

امام ابوجعفر، باقرالعلوم، پنجمين پيشواى ما، در سوم ماه صفر سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود.(1) او را“محمد” ناميدند و“ابوجعفر” كنيه و”باقرالعلوم‏” يعنى‏” شكافنده‏ دانش ها” لقب آن گرامى است.

احاطه علمى امام به قدرى بود که علما و دانشمندان بسيارى در باب ميزان دانش ايشان سخن گفته اند که در اين مقاله برخى از نظرات عالمان را مطرح مى کنيم .

در كشف الغمة از حافظ عبد العزيز بن اخضر جنابذى در كتابش موسوم به معالم العترة الطاهرة از حكم بن عتيبه نقل شده است كه در مورد آيه ” ان فى ذلك لايات للمتوسمين”( حجر/75)؛ و در اين – عذاب- هوشمندان را عبرت و بصيرت بسيار است. گفت: ” به خدا سوگند محمد بن على در رديف همين هوشمندان است.” ابو زرعه نيز گفته است: به جان خودم ابو جعفر از بزرگترين دانشمندان است.

ابو نعيم در حلية الاولياء نوشته است: مردى از ابن عمر درباره مسئله ‏اى پرسش كرد. ابن عمر نتوانست او را پاسخ گويد. پس به سوى امام باقر(علیه السلام) اشاره كرد و به پرسش كننده گفت: نزد اين كودك برو و اين مسئله را از او بپرس و جواب او را هم به من بازگوى. آن مرد به سوى امام باقر(علیه السلام) رفت و مشكل خود را مطرح كرد. امام نيز پاسخ او را گفت. مرد به نزد ابن عمر بازگشت و وى را از جواب امام باقر(علیه السلام) آگاه كرد. آنگاه ابن عمر گفت: اينان اهل بيتى هستند كه از همه علوم آگاهى دارند.

در حلية الاولياء آمده است: محمد بن احمد بن حسين از محمد بن عثمان بن ابى شيبه، از ابراهيم بن محمد بن ابى ميمون، از ابو مالك جهنى، از عبدالله بن عطاء، نقل كرده است كه گفت: من هيچ يك از دانشمندان را نديدم كه نسبت به دانشمندى ديگر كم دانش ‏تر باشند مگر نسبت به ابو جعفر. من حكم را مى ‏ديدم كه در نزد او چون شاگردى مى ‏كرد.

شيخ مفيد در كتاب ارشاد و ابن جوزى در تذکرة الخواص مى‏ نويسند: شريف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از محمد بن قاسم شيبانى، از عبد الرحمن بن صالح ازدى، از ابو مالك جهنى، از عبدالله بن عطاء مكى، روايت كرده است كه گفت: هرگز دانشمندى را نديدم كه نسبت به دانشمندى ديگر آگاهى هايش كمتر باشد مگر نسبت به ابو جعفر محمد بن على بن حسين. من حكم بن عتيبة را با آن آوازه‏اى كه در ميان پيروانش داشت مى‏ديدم كه در مقابل آن حضرت چونان طفلى مى‏نمود كه در برابر آموزگارش قرار گرفته است.

اين سخن، چنان كه ملاحظه گرديد، از عطاء نقل شده و باز به همان گونه كه شنيديد ابو نعيم اصفهانى و شيخ مفيد آن را از عبد الله بن عطاء روايت كرده ‏اند. محمد بن طلحه نيز در كتاب مطالب السؤول، اين روايت را به همين نحو نقل كرده است. البته در اين باره ملقب شدن آن حضرت به لقب باقرالعلوم و شهرت وى در ميان خاص و عام و در هر عصر و زمان بدين لقب كفايت مى‏كند.

ابن شهر آشوب در كتاب مناقب از محمد بن مسلم نقل كرده است كه گفت: من سى هزار حديث از آن حضرت پرسيدم. شيخ مفيد نيز در كتاب اختصاص، به نقل از جابر جعفى آورده است: ابو جعفر امام باقر(علیه السلام) هفتاد هزار حديث برايم گفت كه هرگز از كسى نشنيده بودم.

شيخ مفيد مى‏ نويسد: از هيچ كدام از فرزندان امام حسن و امام حسين عليهماالسلام اين اندازه از علم دين و آثار و سنت و علم قرآن و سيره و فنون ادب كه از امام باقر عليه السلام صادر شده، ظاهر نشده است.

بسيارى از دانشمندان از آن حضرت كسب علم كرده و بدو اقتدا نموده بودند و گفتار آن حضرت را پيروى مى‏ كردند و از فقه و دلايل روشنى بخش حضرتش در توحيد و فقه و كلام كمال استفاده را به عمل مى ‏آوردند.

گفتار آن حضرت درباره توحيد

بنابر نقل مدائنى، روزى يكى از اعراب باديه به خدمت ابو جعفر محمد بن على آمد و از وى پرسيد: آيا به هنگام عبادت خداوند هيچ او را ديده ‏اى؟ امام پاسخ داد: من چيزى را كه نديده باشم عبادت نمى‏ كنم. اعرابى پرسيد: چگونه او را ديده ‏اى؟ فرمود: ديدگان نتوانند او را ديد اما دل ها با نور حقايق ايمان او را مى ‏بينند. با حواس به درك نمى ‏آيد و با مردمان قياس نمى‏ شود. با نشانه ‏ها شناخته شود و با علامت ها موصوف گردد. در كار خود هرگز ستم روا نمى‏ دارد. او خداوندى است كه جز او معبودى نيست. اعرابى با شنيدن پاسخ امام باقر(علیه السلام) گفت: خداوند خود آگاه ‏تر است كه رسالتش را كجا قرار دهد.

احتجاج امام عليه السلام

احتجاج آن حضرت با محمد بن منكدر از زاهدان و عابدان بلند آوازه عصر خويش .

شيخ مفيد در ارشاد مى نويسد: شريف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از يعقوب بن يزيد از محمد بن ابى عمير، از عبد الرحمن بن حجاج، از ابوعبدالله امام صادق(علیه السلام) نقل كرده است كه فرمود: محمد بن منكدر مى‏ گفت: گمان نمى ‏كردم كسى مانند على بن حسين، خلفى از خود باقى گذارد كه فضل او را داشته باشد، تا اين كه پسرش محمد بن على را ديدم.

مى‏ خواستم او را اندرزى گفته باشم اما او به من پند داد. ماجرا چنين بود كه من به اطراف مدينه رفته بودم ساعت بسيار گرمى ‏بود. در آن هنگام با محمد بن على مواجه شدم. من با خودم گفتم: يكى از شيوخ قريش در اين گرما و با اين حال در طلب دنيا كوشش مى‏ كند. به خدا او را اندرز خواهم گفت. پس نزديك او شدم و سلامش دادم او نيز در حالى كه عرق مى ريخت با گشاده ‏رويى جوابم گفت. به وى عرض كردم: خداوند كار ترا اصلاح كند! يكى از شيوخ قريش در اين ساعت و با اين حال براى دنيا كوشش مى‏ كند! به راستى اگر مرگ فرا رسد و تو در اين حال باشى چه مى‏ كنى؟ او دست از کار برداشت و گفت:به خدا سوگند اگر مرگ من در اين حالت فرا رسد؛ مرگم فرا رسيده در حالى كه من به طاعتى از طاعات الهى مشغولم. در حقيقت من با اين طاعت مى ‏خواهم خود را از تو و از ديگران بى ‏نياز كنم. بلكه من هنگامى از مرگ باك دارم كه از راه برسد در حالى كه من مشغول به يكى از معاصى الهى باشم.

محمد بن منکدر گويد: گفتم: “خدا تو را رحمت كند! مى‏ خواستم اندرزت گفته باشم اما تو به من اندرز دادى.”

كلينى در كافى، مانند همين روايت را از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده‏اند.

البته بايد گفت که معناى سخن محمد بن منكدر كه گفته بود: ” مى ‏خواستم اندرزت گفته باشم ولى تو به من اندرز دادى” اين است كه وى همچون طاووس يمانى و ابراهيم ادهم و… از متصوفه بود و اوقات خود را به عبادت سپرى مى‏كرد و دست از كسب و كار شسته بود و بدين سبب خود را سربار مردم كرده بود. و بار زندگى خود را بر دوش مردم نهاده بود او مى‏خواست امام باقر (علیه السلام) را نصيحت كند كه مثلا شايسته نيست آن حضرت در آن گرماى روز به طلب دنيا برود. امام (علیه السلام) نيز به او پاسخ مى‏ دهد كه: بيرون آمدن وى براى يافتن رزق و روزى است تا احتياج خود را از مردمان ببرد كه اين خود از برترين عبادات است. اندرزى كه اين سخن براى ابن منكدر داشت اين بود كه وى در ترك كسب و كار و انداختن بار زندگيش بر دوش مردم و اشتغالش به عبادت راهى خطا در پيش گرفته است. به همين جهت بود كه ابن منكدر گفت: ” مى‏ خواستم اندرزت گفته باشم…”

بنابر همين اصل است كه از صادقين عليهما السلام دستور اشتغال به كسب و كار و نهى از افكندن بار زندگى بر دوش ديگران صادر شده است. از آنان همچنين روايت شده است كه اگر كسى به عبادت خداى پردازد و شخص ديگرى در پى كسب و كار روانه شود، عبادت اين شخص اخير بالاتر و برتر از آن ديگرى است. امام صادق(علیه السلام) از پيامبر(ص) نقل كرده است كه فرمود:” ملعون است ملعون است كسى كه خود را سربار مردمان قرار دهد.”

منبع:كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 18.ترجمه: على حجتى كرمانى .

امام باقر(علیه السلام)؛ حافظ دین

 امامان ما تا حضرت باقر(علیه السلام) وظیفه حفاظت اسلام را از خطرصدمه انحراف، و مصونیت اسلام را به عنوان قانونگذار تحقق بخشیدند، كوششهاى پیشوایان بعدی در مرحله دوم با فعالیت امام باقر(علیه السلام) آغاز گردید و برترى‏ فعالیت آن بزرگوار این بود كه به توده شیعه شكلى تفصیلى و خاص داده و آن ‏را به حركت درآورد. این توده ‏شیعى، به عنوان توده مؤمن و نگاهدارنده خط حقیقى اسلام شناخته می شد و به ‏عبارت دیگرهمه كوشش امام این بود كه به شیعه شكلى مخصوص بدهد و خصوصیات آن را مشخص كند و آن گروه را به عنوان گروه مؤمن و حافظ  خط حقیقى اسلام  بشناساند.

تفاوت میان این دو مرحله آن بود كه پیشوایان مرحله نخستین معناى‏ تشیع را در فضایی مخوف و نا آرام سیاسی آشكار كردند زیرا آنان به چاره ‏گرى هدف‏ مهم خود یعنى محافظت اسلام از صدمه انحراف توجه داشتند در حالی كه ‏پیشوایان مرحله دوم، به خصوص امام باقر(علیه السلام) فراز آمدند تا شیعه را به شكل حقیقى ‏آن درآورند و در سطح عام، چهار چوبى تفصیلى و دربرگیرنده، به گروه ‏شیعه بدهند و برنامه‏ اش را تنظیم كنند. معناى این سخن آن نیست كه پیشوایان ‏مرحله نخستین براى ظاهر ساختن توده شیعه كارى نكردند، بلكه فعالیت آنان‏ در این زمینه فعالیت ثانوى و ایجاد نظم مخصوص بود و این فعالیت در سطحى‏ خاص توسط امام على(علیه السلام) صورت گرفته بود و امثال سلمان پارسى و ابوذرغفارى و عماربن یاسر و مالك اشتر و دیگران از شیعیان او بودند.

نظر امت نسبت به امام باقر(علیه السلام)

آمدن امام(علیه السلام) مقدمه‏ اى براى اقدام به وظایف دگرگون سازى ‏امت بود. زیرا امت، او را فردى منحصر از فرزندان كسانى مى‏ شناخت كه جان ‏خود را فدا كردند تا موج انحراف كه نزدیك بود معالم اسلام را از میان ببرد متوقف گردد. پس، آنان از این رو قربانى شدند تا مسلمانان بدانند كه حكامى ‏كه به نام اسلام حكومت می كنند، از تطبیق اسلام با واقعیت آن به اندازه‏ اى‏ دورند كه مفاهیم كتاب خدا و سنت رسول اكرم(ص) در یك طرف قرار دارد و آن حاكمان منحرف در طرف دیگر.

وظیفه كشف سرپرست‏ حاكمان و واقعیت منحرف آنان و نشان دادن‏ دورى آنان از اسلام از وظایف پیشوایان مرحله نخستین بود و از خلال مساعى‏ و فداكارى آنان،آن وظیفه انجام گرفت و آن مهم تحقق یافت.

اینك امام باقر(علیه السلام) برآن شد تا آن معانى و مساعى را بارور گرداند و براى ‏مسلمانان آشكار سازد كه چنان امورى كه تحقق یافته است و آن قربانیها و فداكاریهاى بزرگ، مجرد اعمال دلخواه نبود كه عده‏ اى براى پیروزى اسلام ‏به آن برخاسته باشند و غیرت و حمیتى كه نسبت به اسلام داشته‏ ا ند آنان را برانگیخته باشد. بلكه آن فعالیتها، صورت منحصر فعالیتهایى است كه با آن ‏مواجه شده ‏اند تا بنیان توده ‏اى آگاه را پى افكنند كه به اسلام، ایمان صحیح و آگاهانه داشته باشند. چنین توده‏ اى را، معالم و منطق و شرایط مخصوصى است‏ و باید داراى دیدى متمایز باشند كه آن را در شئون گوناگون حیات اسلامى‏ به كار برند.

در آن زمان شرایطی فراهم شد كه كوششهاى امام باقر(علیه السلام) به فزونى روى گذارد تا آنچه نیاكان گذشته او (علیه السلام) آغاز كردند، بنیان گذارد و از دستاوردهایى كه ‏دراین میدان به آن صورت تحقق بخشیدند، فایده برد.

پس، خط تاریخى كه با فداكاریها و كوششهاى امامان مرحله نخستین ‏تجسم یافته بود، براى امام باقر(علیه السلام) و نزد امت اسلام مكان و منزلتى والا ایجاد كرد و ما این منزلت و مقام را از خلال مسلمات بسیار تاریخ مى‏ شناسیم.

هشام که درآن زمان خلیفه بود وقتى به امام (علیه السلام) اشاره می كند و مى‏ پرسد كه این شخص‏ كیست؟ به او می گویند او كسى است كه مردم كوفه شیفته و مفتون اویند.

این شخص امام عراق است

در روایت‏ حبابة الوالبیه آمده است كه گفت:«در مكه مردى را دیدم‏ كه بین‏«باب‏» و«حجر» بر بلندى ایستاده بود. مردم پیرامون وى انبوه شده ‏بودند و در مشكلات خود از او نظر می خواستند و باب پرسشهاى دشوار را بر او می گشودند و او را رها نكردند تا دو هزار مساله را به آنان فتوى داد. آنگاه ‏برخاست و می خواست رهسپار شود كه یكى با آوائى آهسته بانك برآورد كه‏ هان، این نور درخشان… و جمعى نیز كه می گفتند این كیست؟ جواب شنیدند كه او محمد بن على باقر، امام محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب‏علیهم السلام است. از ابرش روایت است كه وقتى هشام به امام باقر(علیه السلام) اشاره كرد و گفت ‏:« این كیست كه مردم عراق پیرامون او گرد آمده ‏اند و از او پرسش می كنند؟» گفت:

« این پیمبر كوفه و فرزند رسول الله و باقرالعلوم است و مفسر قرآن. پس مساله‏ اى‏ را كه نمی دانست از او پرسید.»

در موسم حج، ازعراق و خراسان و دیگر شهرها هزاران مسلمان از ایشان فتوى می خواستند و از هر باب از معارف اسلام از او مى‏ پرسیدند و این امر دلیل آن بود كه او در دل توده‏ه اى مردم جاى داشت. این واقعه میزان نفوذ وسیع امام را در قلوب توده ‏هاى مردم نشان می داد.

از سوى فقیهان بزرگ كه وابسته به حوزه‏ هاى فكرى و علمى بودند، مسائل دشوار در محضر او مطرح و گفتگوهاى بسیار با امام(علیه السلام) به عمل آمد. البته ازامام پاسخ می خواستند تا وی را در تنگنا قرار دهند و در مقابل مردم، امام را به خاموشى ‏وا دارند. كسانى بودند كه از شهرى به شهرى سفر می كردند تا ازایشان(علیه السلام) پرسش ‏كنند و در محضرش سؤالى طرح نمایند. همه این امور به این معنى اشاره ‏می كند كه در برنامه امام(علیه السلام) دقت بسیار به كار رفته بود و مردم او را دوست ‏می داشتند و او به مردم علاقمند بود و در امت نفوذى گسترده داشت و این امر در بسیارى از شهرها واكنش پدید آورده بود.

از پاره‏ اى از نصوص چنین‏ استنباط می شود كه رهبرى مردمى او فراتر از جهان اسلام و تقسیمات گروهى‏ و قبیله‏ اى بود. نه این كه رهبرى گروهى را بر عهده داشت و رهبرى برخى رانداشت. بلكه اگر گروههاى جدیدى به اسلام می گرویدند، آنان نیز به رهبرى‏ او معترف بودند و روحا با وى پیوند داشتند. با وجود این كه كشت و كشتار نژادى و قبیله ‏اى در مدت خلافت امویان بین قبیله‏ «مضر» و«حمیر» شعله ‏ور بود، با این همه مى‏بینم، اهل هر دو قبیله، یاران امام(علیه السلام) بودند. چندانكه شاعران ‏رسمى شیعه از هر دو سوى مانند فرزدق تمیمى مغیرى و كمیت اسدى حمیرى ‏در دوستى امام(علیه السلام) و اهل بیت اتفاق داشتند. این میزان عاطفه توده ‏اى و نفوذ وسیع، امام باقر(علیه السلام) را وارث كوششها و فداكاریهایى كرده بود كه در اعمال پیشوایان مرحله نخستین تجسم یافته بود.

آن كوششها و فداكاریها، به پیشوایان آن مرحله فرصت داد تا به بیان ‏و ارائه چهارچوب تفصیلى و واضح تشیع پردازند.

امام(علیه السلام) نقطه گذارى را در حروف ابداع فرمود

گفتیم كه وظیفه مهم امام(علیه السلام) دراین مرحله، رویارویى با توضیح تفصیلى ‏چهارچوب تشیع بود و نشان دادن صفات ممیز و برجسته آن به وسیله توسعه و نشر مفاهیم مكتب از سطح محدود و اشخاص معدود به سطحى وسیعتر، تا توده ‏مردم را از حیث چون و چند پرورش دهند و اسلام حقیقى را مجسم سازند و براى همه شئون زندگانى چاره جویى منطقى اسلامى بیندیشند.

از دو راه امكان داشت كه امام باقر(علیه السلام) در این زمینه براى تحقق بخشیدن ‏به وظایف تاریخى خود اقدام فرماید:

الف- راه گسترده آموزش از درون حوزه خود كه آن را به همین منظور تاسیس كرده بود. همچنین براى افزودن علما و طلاب علوم اسلامى و آموختن‏ آداب آن، حوزه مزبور را بنا كرده بود.

امام باقر(علیه السلام) درعصر خود، در مورد علوم اسلامى، مرجع یگانه جهان ‏اسلام بود و علماى عصر او در برابر وجود مقدسش(علیه السلام)، فروتنى مى ‏نمودند. (1) و این معنى اعترافى بود به مقام شامخ علمى او. حوزه او براى صدها دانشمند و محدث كه تربیت كرده بود پایگاهى بود.

جابر جعفى گوید: «ابوجعفر هفتاد هزار حدیث براى من روایت كرد.» و محمد بن مسلم گوید: «هر مسئله كه در نظرم دشوار مى‏ نمود از ابو جعفر(علیه السلام) مى‏ پرسیدم ‏تا جایی كه سى هزار حدیث ازامام سؤال كردم.» (2)

ابن شهر آشوب از بقایاى اصحاب و تابعین برجسته و بزرگان و فقیهان ‏اسلام بود. او از كسانى كه از امام روایت نقل كرد ه ‏ا ند، عده ‏اى بسیار را مى‏ شمارد.

از صحابه،”جابربن عبد الله انصارى” و از تابعین،”جابر بن زید جعفى” و” كیسان‏ سختیانى” و از فقیهان،”ابن مبارك” و “زهرى” و “اوزاعى” و “ابو حنیفه” و “مالك” و”شافعى” و “زیاد بن منذر” و از مصنفان،”طبرى” و “بلاذرى” و” سلامى” و “خطیب بغدادى” ‏در تاریخ نویسى.

ب- از راه روبرویى امت با این چهارچوب. تقریبا در زندگى پیشوایان(علیه السلام) نخستین بار بود كه مفهوم تشیع به اعتبار این كه عقیده گروهى آگاه است، تمركز مى ‏یافت و شكل روشن می گرفت و حدود آن عقیده مرزبندى می شد. تشیعى ‏كه در تفسیر اسلام، طریقى خاص داشت و ناچار باید درهمه راه‏هاى جامعه‏ اسلامى انتشار یابد.

مولفه های شیعه

امام(علیه السلام) شیعیان خود را با چنین سخنانى توصیف مى‏ فرماید:

«همانا كه شیعه ما، شیعه على، با دست و دل گشاده و از سرگشاده دستى ‏و بى ریایى از ما طرفدارى می كنند و براى زنده نگاهداشتن دین، متحد و پشتیبان ‏ما هستند. اگر خشمگین گردند، ستم نمی كنند و اگر خرسند باشند از اندازه نمى‏ گذرند. براى آن كس كه همسایه آنان باشد بركت دارند و با هر كس كه با آنان ‏مخالف باشد طریق مسالمت پیش می گیرند.»

در جاى دیگر مى‏ فرماید:«شیعه ما اطاعت ‏خدا می كنند.»

اما در بعضى اوقات، مخالفان امام(علیه السلام) كه رویاروى ایشان مى ‏ایستادند، حالت مبارزه جویى به خود می گرفتند و براى ذهنیات و افكار بیشتر مردم در این چهارچوب كه امام  به خاطر آن فعالیت می كرد و مردم بدان معتقد بودند، ارزشى ‏قائل نمی شدند.

از این رو بود كه امام(علیه السلام) با كمال روشنى در سطح امت ‏شعارهاى خود را مطرح مى ‏فرماید:

در روایتى آمده است كه حضرت باقر(علیه السلام) همراه با حضرت صادق(علیه السلام) كه‏ همراه امام آمده بود، حج بیت الله به جاى آوردند. وقتى به مسجد الحرام رسیدند، هزاران كس در مسجد گرد آمدند. امام صادق(علیه السلام) با وجود حضور هشام بن‏ عبد الملك، در محضر پدر بزرگوار خود ایستاد و مفهوم شیعه اهل بیت را با وضوح تمام براى حاضران به شرح باز گفت. او آشكارا و با بیانى روشن‏ توضیح داد كه شیعیان كسانى هستند كه داراى این صفات و خصوصیاتند و آنان ‏اصحاب روحانى  و اجتماعى در جامعه مى‏ باشند و وارثان حقیقى اهل بیت اند.

این آشكارا گویى و صراحت در سطح توده مردم و در حضور هشام بن ‏عبد الملك، گزافه گویى و یا ماجراجویى نبود كه امام حساب آن را نكرده باشد، بلكه موافق برنامه‏ اى بود كه براى خواستهاى آن مرحله ضرورت داشت و درحقیقت توضیحى بود كه مردم از پیشوایان(علیه السلام) می خواستند و مسلمانان آن را ادراك می كردند و می دانستند كه اینك مساله، همان مساله امام حسین(علیه السلام) نیست ‏كه با اخلاص براى حفظ اسلام جنگید و به شهادت رسید. بلكه مساله بالاتر و بزرگتر از این تصور بسیطى است كه آنها دارند. مساله عبارت ازهدف وعقیده ‏و رهبرى  و برنامه ‏ریزى الهى بود كه در وجود امام حسین(علیه السلام) تجلى یافته بود و اینك دوباره متجلى شده است. و چه بسا كه در عصرهاى گوناگون و نسل‏هاى ‏مختلف همچنان برقرار باشد و بروز كند.

این مساله، مساله ‏اى بود كه ناگزیر باید ملت را به آن توجه می داد و به‏ شكلى واضح و تفصیلى و دربرگیرنده، به او مى‏ فهماند تا او را عمیقا به حركت ‏درآورد و واقعیتى را كه در آن زندگانى مى‏ كنند دگرگون سازد. دلیل این مطلب چیزى از این گویاتر نیست كه امام باقر(علیه السلام) به خلیفه اموى ‏وارد شد و خلیفه كوشید با استهزاء از امام(علیه السلام) پرسش كند و به او گفت: « آیا تو فرزند ابو ترابى؟» و بعد سعى كرد او را خفیف گرداند. اما امام(علیه السلام) به این ‏مسائل اهمیتى نداد بلكه در مجلس خلیفه به پاى ایستاد و خطابه‏ اى ایراد فرمود تا رهبرى اهل بیت را توضیح دهد و مشروعیت آنان را در حكومت، آشكارا بیان كند. امام با دعوت خود و چنین آشكارا سخن گفتن‏ها و از گذرگاه این ‏برنامه وسیع، و با رویارویى صریح با امت در هدفهاى واضح، روزگارى ‏نوین را مجسم ساخت.

دشواریهایى كه در راه برنامه امام(علیه السلام) روى داد

در آن هنگام، زندگانى عمومى اسلامى به طور كلى نزدیك بود به هدفى‏ دیگر كه مغایرعقیده امام بود منجر گردد.عصرى كه عصر امام باقر(علیه السلام) با آن ‏آغاز گردید،آغازى نو بود كه انحراف سیاسى در شكل هدف فكرى در آن ‏خود نمائى می كرد و آن هدف فكرى، امتداد آن انحراف سیاسى بود .

انحراف سیاسى كه پیشوایان مرحله نخستین با آن همزمان بودند، تحول ‏یافت و در خلال این مدت یعنى در مدت هشتاد سال، یك هدف فكرى و عقیدتى ‏ایجاد شده بود كه با هدف و عقیده امام اختلاف داشت و از قرار ذیل بود:

1- این هدف و عقیده به مرجعیت صحابه كه از مهاجران و انصار و تابعین بودند واگذار شده بود و خود این مراجع می دانستند كه رسول اكرم(ص) به فرمان حق تعالى، امام على(علیه السلام) را به مرجعیت ‏سیاسى و فكرى برگزید به‏ این اعتبار كه عمق وجود شخص امام على(علیه السلام) در موجودیت دعوت مایه گرفته ‏و بمثابه ستون دعوت اسلامى بود و پس از امام على(علیه السلام) نیز جانشینان او شایسته این مقام بودند. خود مردم به خوبى می دانستند كه پس از رحلت نبى اكرم(ص) وقتى در سقیفه اجتماع كردند،این مرجعیت از امام على سلب شد.

2- اما مرجعیت فكرى به عنوان مرجعیت رسمى بدون یاور معطل مانده‏ بود و در این مورد برنامه‏ اى روشن موجود نبود تا این خلاء را پر سازد و این‏ امر درعهد ابوبكر و عمر و عثمان روى داد كه خلفاى سه گانه ضرورت مراجعه‏ كردن به امام على(علیه السلام) و ارزش اعانت او را براى حل مشكلاتى كه كار آنان ‏را دشوار مى‏نمود، احساس كردند. گرچه می كوشیدند از مراجعه به آن امام(علیه السلام) خود دارى كنند. (3)

پس از پایان عصر صحابه، عصر تابعین آغاز گردید و رفته رفته نزدیك بود تا عصر جدید یعنى تابعین تابعین نیز آغاز شود.

در آن عصر، دولت اسلامى و جامعه اسلامى با مسائلى روبرو شد كه‏ به صورتى جدید، گرفتار این خلاء فكرى و سیاسى بود.

علت این احساس عوامل زیر بود:

الف- تابعین: تابعین كه از ابناى عصر بودند از مصادر اسلام محسوب‏ مى‏ شدند و از كتاب و سنت دور افتاده بودند و به واسطه بعد زمان ازعهد نبی اكرم(ص) جدا شده بودند. آن نسل از زمان و شرایط و مناسبات كتاب و سنت نبوى دور افتاده بود و از این روى روزى بر آمد كه در قرآن، معضلاتى مشاهده ‏كردند كه معلول دورى از زمان رسول اكرم(ص)بود.

ب- آنان اعتقاد داشتند كه پیامبر خدا(ص) هیچ كس را به منظور اداره‏ مكتب رسالت تربیت نفرموده و هیچ كس را آماده مرجعیت فكرى و سیاسى ‏نكرده است و آموزش خاص عقیدتى درباره كسى منظور نداشته است بلكه، همه آنچه رسول اكرم(ص) انجام داد- به نظر آنان- تنها این بود كه رهبرى ‏دعوت را به امت واگذاشت و مهاجر و انصار را ضمیمه یكدیگر فرمود تا پس از او دعوت را رهبرى كنند.

ج- از آن پس كه حیات اسلامى گسترش یافت و از راه پیروزى نظامى به ‏دسته‏ ها و سرزمینها و دولتها پیوست، رویدادهاى گوناگون و شرایط و گروهها بوجود آمد و افكار درهم ریخته و پیچیدگیهایى كه هرگز پیش بینى نمى ‏شد پیش‏ آمد و براى نصوص تشریعى مفقود شده كه از رسول اكرم نقل می كردند، راه ‏حلى وجود نداشت، پس ناچار این نیاز پدید آمد كه به غیر از كتاب و سنت، به دلایل و وسایل دیگر از قبیل استحسان و قیاس و غیر آن از انواع[ادله]اجتهاد كه ملكه مجتهد است رجوع كنند. این امر باعث گردید كه ذوق و اخلاقیات شخصى وارد قانونگذارى شود. (4)

این سه وسیله مسلمانان را واداشت كه با ضرورت جستجو درباره یك ‏منشا فكرى كه با آن شرایط و اوضاع و احوال جدید هماهنگ باشد، پى ببرند، زیرا در بسیارى از مسائل نصى وجود نداشت و ناچار باید راه حلى براى ‏آن مى‏جستند. شهرستانى در این مورد گوید:«ما به طور قطع می دانیم كه حوادث ‏و وقایع در عبادات و رفتار و كردار چندان است كه به شمار در نمى‏ آید و حد و حصرى ندارد و به طور قطع می دانیم كه در همه رویدادها نصى موجود نیست ‏وقتى نصوص محدود باشد، امر نامحدود را ضبط نمی كند، پس اجتهاد و قیاس ‏لازم الاتباع  و معتبر است چندان كه براى هر رویدادى اجتهادى است.‏» (5)

در چنین موقعیتهایى امكان نداشت كه بتوانند این مرجعیت فكرى را قبول ‏داشته باشند و به این اعتبار كه مرجعیت فكرى به رهبرى سیاسى منتهى می شود آن را به اهل بیت مستند بدانند و اگر مرجعیت فكرى را به اهل بیت مى‏ دادند، برنده ‏ترین سلاح را به آنان تقدیم مى‏ كردند كه به آنان امكان می داد كه به آسانى ‏به مرجعیت ‏سیاسى دست ‏یابند.

از این رو در این عصر آغاز فعالیتهایى را مى‏ بینیم و توسعه و گسترش مدارسى‏ را ملاحظه می كنیم كه گاهى به‏ « راى‏» تكیه می كنند و گاهى به قیاس و استحسان‏ و گاه  به مصالح مرسله و عرف جریانهاى پیش آمد كه ظهور آنها با خط مرجعیت ‏اهل بیت(علیه السلام) اختلاف داشت و آشكارا نشان می داد كه این پدیده در جامعه اسلامى ‏بسى اوج گرفته و ریشه دوانیده است. اهل بیت(علیه السلام) بر عهده گرفتند كه آن ادعاها را پاسخ گویند و تكذیب كنند. و به علت پاسخگوئى به این خطوط  فكرى، خصوصیات مذهبشان را كه داراى مركزیت و قدرت است تاكید كنند.

ابن جمیع می گوید: « به جعفر بن محمد وارد شدم، ابن ابى لیلى و ابو حنیفه ‏نیز با من بودند.» او به ابن ابى لیلى گفت: « این مرد كیست؟» جواب داد:

« او مردى است كه در دین بینا و با نفوذ است.» امام(علیه السلام) فرمود: «شاید به راى ‏خود قیاس می كند؟» سپس رو به ابو حنیفه كرد و فرمود: « اى نعمان، پدرم از جدم روایت كرد كه رسول خدا(ص) فرمود: «نخستین كس كه امر دین را به راى ‏خود قیاس كرد، ابلیس بود كه خداى تعالى به او فرمان داد: «به آدم سجده ‏برو.» او گفت:«من از او بهترم. مرا از آتش آفریدى و او را از خاك.» پس ‏هر كس كه دین را با راى خود قیاس كند حق تعالى روز قیامت، او را با ابلیس‏ قرین سازد. زیرا او شیطان را بقیاس پیروى كرده است‏.»

سپس امام جعفر(علیه السلام) آنگونه كه در روایت ابن شبرمه آمده است به او گفت: «آیا قتل نفس گناهى بزرگتر است ‏یا زنا؟»

گفت:« قتل نفس.»

امام(علیه السلام) فرمود:« خدای تعالى در قتل نفس دو گواه مى ‏پذیرد اما در زنا چهار شاهد باید.»

سپس پرسید: «نماز بزرگتر است‏ یا روزه؟»

گفت: «نماز.»

امام(علیه السلام) فرمود: «چه گویى در مورد حایض كه روزه را قضا می كند و نماز را قضا نمى‏ كند. واى بر تو، چگونه قیاس میكنى؟ از خداى بترس و دین را با راى خود قیاس مكن.» (6)

این نبردى كه اهل بیت(علیه السلام) وارد آن شدند، از شدت تاثیر اهل راى ‏كاست. چنانكه براى پیدا شدن مكاتبى كه در راه و خط  مخالف آن بود، ایجاد آمادگى كرد و مدرسه حدیث بوجود آمد كه براى حفظ احادیث و سنت و آثار و فتاوى صحابه  و تابعین كوشید و براى تقویت آن به تبلیغ آغازید و در عین حال ‏از اهل راى  بد  مى‏ گفتند  و در مقابل  دستاورد اهل  راى  كه در اخذ به راى و روى ‏گردانیدان از احادیث تند روى داشتند، عكس العملى محسوب می گردید.

اهل بیت(علیه السلام) بر ضد اهل راى ایستادگى كردند و در این كار به شعار معروفشان ‏تمسك مى‏ جستند كه می گفت: «همانا كه دین خدا با عقول سنجیده نمی شود.»

چه، این مكتب اهل راى به راهى مى‏ رفت كه تشریع اسلامى را تحلیل مى‏ برد و نابود مى‏ كرد و در مرحله بعد، خاصیت و صلابت و اصالت اسلامى تشریع را كه از ویژگیهاى قانونگذارى است از دست می داد و در اثنایى كه اهل حدیث ‏با جمود شریعت روبرو می گردید و معناى ظاهر نصوص اتخاذ مى‏ شد، خاصیت ‏نرمش و قابلیت تطبیق با شرایط گوناگون اجتماعى از كف مى‏ رفت. (7)

پى‏ نوشت ها:

1- منظور این است كه مكتب تشیع را همگانى كرده و از جهت علمى و عملى توسعه ‏بخشید چنان كه فراگیرى آن بر هر فردى سهل و پیروى از آن بر هر كس كه داراى فرهنگ‏ اسلامى و عقل مذهبى باشد، پذیرفتنى بود.

2- مراة الجنان.

3- بحث در ولایت- صدر.

4- بحث در ولایت.

5- سلم الوصول ص 295.

6- اصول عمومى فقه، ص 329 نقل از حلیة الاولیاء،ج 3 ص 197.

7- اجتهاد و تقلید از مقدمه محمد مهدى اصفى، ص 17- 18.

 منبع :ادیب، عادل ؛زندگانی تحلیلی پیشوایان ما  ائمه دوازدهگانه (علیهم السلام )