فروغ هدایت در سیره امام عسکرى(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن محمد(ع) مشهور به امام حسن عسکری (۲۳۲-۲۶۰ق) یازدهمین امام شیعیان اثناعشری است که به مدت ۶ سال امامت شیعیان را بر عهده داشت. او فرزند امام هادی(ع) و پدر امام زمان(عج) است. مشهورترین لقب وی، عسکری است که به اقامت اجباری‌اش در سامرا اشاره دارد. او در سامرا تحت مراقبت حکومت قرار داشت و برای فعالیت‌های خود با محدودیت روبه‌رو بود. امام عسکری(ع) از طریق نمایندگان خود و نیز از راه نامه‌نگاری با شیعیان ارتباط داشت. عثمان بن سعید، نخستین نایب خاص امام زمان(عج)، از نمایندگان خاص وی نیز به شمار می‌رفت.

«انقلاب نبوى» آغازى بر زندگى اجتماعى بر پایه بنیان‏هاى الهى بود و «سلسله امامت» پاسدار آن نظام جاودانى است. از این روى نقش امامت، پاسدارى مداوم از ارکان دین محمّدى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است. و وظیفه امّت در نبود پیامبر، تمسّک به این زنجیره هدایت مى‏باشد. سلمان فارسى مى‏گفت: رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در خطبه‏اى فرمود:

«معاشر الناس انّى راحل عنکم عن قریب و منطلق الى المغیب، أوصیکم فى عترتى خیرا، ایّاکم و البدع، فانّ کلّ بدعه ضلاله و کلّ ضلاله و أهلها فى النّار؛

اى مردم! من به زودى از میان شما مى‏روم و به سراى دیگر راهى مى‏شوم. شما را سفارش مى‏کنم که با عترتم به نیکى رفتار کنید و از بدعت بپرهیزید؛ زیرا هر بدعتى، گمراهى است و هر گمراهى و اهل آن، در آتش دوزخ خواهند بود.»

سپس فرمود:

«معاشر النّاس من افتقد الشّمس فلیتمسّک بالقمر و من افتقد القمر فلیتمسّک بالفرقدین و من افتقد الفرقدین فلیتمسّک بالنّجوم الزّاهره بعدى. اقول قولى و استغفر اللّه لى و لکم؛

اى مردم! کسى که خورشید را از دست داد، به ماه متمسک شود و آن که ماه را گم کرد، به فَرْقَدَیْن (دو ستاره پر نور) باید تمسّک جوید و آن که فرقدین را از دست داد، باید به ستارگان نورانى تمسّک بجوید. حرفم را زدم و براى خود و شما طلب غفران مى‏کنم.»

وقتى سلمان در این باره از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم سؤال کرد، حضرت چنین توضیح داد:

«خورشید، من هستم و قمر، على است. وقتى مرا از دست دادید، به على تمسّک جویید. اما فرقدان، حسن و حسین اند. وقتى ماه را از دست دادید، به آن دو تمسّک جویید. اما ستارگان درخشان، ائمّه نه گانه از صلب حسین‏اند که نهمین آنها مهدى شان است.»۱

امامان، دین را از خطر استحاله و دینداران را از خطر گمراهى و قرائت‏هاى بیمارگونه نجات مى‏دهند.

امام حسن عسکرى علیه‏السلام نیز خود را به عنوان «نجمى از نجوم زاهره» هدایتگر امّت در مسیر دین محمّدى مى‏دید و در کوران حوادث و نا آرامى‏هاى سیاسى عصر عباسى، غوغاى مذاهب ساختگى و عصر بدعت و نوآورى‏هاى آلوده، با شیوه‏هاى کارآمد «پرچم دین» را همواره در اهتزاز نگاه داشت. امام عسکرى علیه‏السلام نقش هدایتگرانه پیامبر و اهل بیت و عترت را چنین یادآور شد:

«اِنّ للّه تعالى بجوده و رأفته قد مَنّ على عباده بنبیّه محمّد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بشیرا و نذیرا و وفّقکم لقبول دینه و اکرمکم بهدایته…؛ خداى متعال با بخشش و مهربانى خود، به وجود مقدّس پیامبرش بر بندگان منّت نهاد و او را براى «بشارت و بیم دادن» برانگیخت و شما را براى پذیرش آیین خود توفیق داد و با هدایتش گرامى داشت. در دل گذشتگان شما، که خدا رحمتشان کند ـ و آیندگانتان ـ که خدا حامى‏شان باشد و عمرشان را در اطاعت خدا طولانى کند، بذر محبّت و علاقه «عترت هدایتگر» را کاشته است. هر یک از آنان که در مسیر صحیح و راه راست گام برداشتند، در جایگاه رستگاران وارد شدند و پاداش کارهاى قبلى خویش را یافتند و آنچه را پیش فرستاده بودند، به دست آوردند.»۲

هدایت و اصلاحگرى

تلاش‏هاى امام حسن عسکرى علیه‏السلام در زمینه هدایت را مى‏توان به دو بخش «هدایت خودى‏ها» و «اصلاح غیر خودى‏ها» تقسیم کرد و ضمن آن، گوشه‏هایى از فعالیت امام را به تماشا نشست.

الف ـ هدایت در حوزه خودى‏ها

اصلى‏ترین بخش از تلاش‏هاى امام حسن عسکرى علیه‏السلام مربوط به حوزه درون شیعى بود و امام مى‏کوشید با ایفاى نقش هدایتگرانه استحکام جامعه اسلامى را از لحاظ بنیان‏هاى دینى حفظ کند. نمونه‏هایى از این تلاش‏ها را مى‏خوانیم:

۱. ترویج فرهنگ تولّى و تبرّى

«تولّى و تبرّى» و «حبّ و بغض» ابزار اساسى روحى و عاطفى براى مؤمنان است که به وسیله آن، دلهایشان همواره مالامال از حبّ و دوستى صالحان و نیکى‏هاست و سرشار از کینه و دشمنى فاسقان و آلودگى‏ها. بنابر این، از این دو اصل باید به عنوان بازوهاى اجرایى امر به معروف و نهى از منکر و نیز ضامن بقاى دین یاد کرد. امام عسکرى علیه‏السلام همواره شیعیان را به این دو اصل توجّه مى‏داد. از جمله، وقتى «عاصم بن کوفى» نزد حضرت آمد و گفت: با وجود ارادت به خاندان نبوّت، از یارى شما(به دلیل نابینایى) ناتوانم و به غیر ولایت شما و بیزارى از دشمنانتان در خلوت، سرمایه‏اى ندارم. حضرت به او فرمود: پدرم از جدّم رسول خدا نقل فرمود:

«مَن ضَعفَ على نُصرتِنا اهل البیت و لعن فى خلواته اعداءنا بلغ اللّه صوتَه الى جمیع الملائکه فاذا بلغ صوته الى الملائکه اِستَغفروا لَه و أثنوا علیه: الّلهمّ صلّ على روح عبدک هذا الذى بَذل فى نُصرَهِ أولیائه جُهْدَه و لو قَدَر على اکثر من ذلک لَفَعَل…؛ هر کس از یارى ما اهل بیت ناتوان باشد و در خلوت، دشمنان ما را لعن کند، صدایش به همه ملائکه مى‏رسد. وقتى صدایش به فرشتگان رسید، برایش طلب آمرزش مى‏کنند و او را چنین مى‏ستایند: «خدایا! بر روح این بنده‏ات درود فرست که در یارى اولیایش تلاشش را کرد و اگر توان بیش از آن داشت، انجام مى‏داد.» در این حال، از سوى خداوند ندا مى‏شود که: «اى فرشتگان! دعاى‏تان را در حقّ این بنده پذیرفتم و به روح او درود فرستادم و در ردیف ارواح ابرار و از بهترین بندگان برگزیده‏ام قرار دادم.»۳

علاّمه مجلسى نیز از «احمد بن مطهّر» روایت کرده است که: یکى از یاران ما از اهالى جبل (قهستان) نامه‏اى به حضرت نوشت و پرسید: کسانى را که در مورد امامت موسى بن جعفر توقّف کرده، دوست دارى یا از آنها بیزارى مى‏جویى؟ امام در نامه‏اش تبرّى از منحرفان را گوشزد و به او توصیه کرد: «آیا براى عمویت رحمت مى‏خواهى! خدا به او رحم نکند. از او بیزارى بجوى، من در پیشگاه خدا از آنها بیزارى مى‏جویم. با آنها سر دوستى نداشته باش. از بیمارانشان عیادت نکن، در تشییع جنازه‏هاى مردگانشان حاضر مشو و هرگز بر جنازه‏هاى امواتشان نماز نخوان؛ خواه امامى را از ناحیه خداوند انکار کرده، یا پیشوایى را که امامتش از سوى خدا نیست، بر امامان افزوده و یا قائل به تثلیث باشند. کسى که امامت آخرین ما را انکار کند، گویى امامت نخستین ما را انکار کرده است. و کسى که بر تعداد ما بیفزاید، مانند کسى است که از تعداد ما کاسته باشد و امامت ما را انکار نماید.»۴

شخص سؤال کننده نمى‏دانست عمویش در زمره آنهاست و امام، او را آگاه کرد تا نسبت به آنان شیوه «تبرّى» را پیش بگیرد. همچنین «وقتى ابراهیم بن عقبه» از حال آنان سؤال کرد، امام فرمود:

«در نمازت آنان را لعن کن.»۵

۲. بیدار سازى و تقبیح گناهان

بیدارسازى مؤمنان از منکر و اهل آن، از شیوه‏هاى رایج در سیره امام عسکرى علیه‏السلام است. لذا درباره حُرمت شراب، از طریق پدرانش تا رسول اکرم نقل مى‏کند:

«میگسار همچون بت پرست است.»۶ و این چنین قباحت آن را براى مؤمنان روشن مى‏سازد.

یکى از جلوه‏هاى بیدارسازى مؤمنان و تقبیح گناهان را باید در نفرین‏هاى امام جست و جو کرد. امام با این شیوه، شدّت خشم خود از انحرافات را به شیواترین و صریح‏ترین صورت ممکن ابراز مى‏کرد. از جمله درباره نخّاس دهقان ـ که از وکلاى حضرت بود؛ وى بعدا گمراه شد، اموال بیت المال را به آتش کشید و به امام دروغ بست ـ امام از او بیزارى جست و شب تا صبح او را نفرین کرد. و به دعاى حضرت نابود شد.۷

۳. قرآن؛ نقطه آغاز

از جمله مشکلات امر به معروف و نهى از منکر در عرصه عمل، یافتن نقطه مشترک براى ورود مناسب و ارتباط کار آمد است. امام عسکرى علیه‏السلام از قرآن کریم براى تقویت ارتباط و پذیرش «هدایت» استفاده مى‏کرد. از این روى در استنادها و استدلال‏هایش همواره توجّهى به قرآن داشت و همین امر، موجب خضوع قلبى مخاطبان مى‏شد. امام حسن عسکرى علیه‏السلام در نامه‏اى به اسحاق بن اسماعیل نیشابورى مى‏نویسد:

«بعضى از شما در دوران امام قبلى تا زمانى که به درود حیات گفت و در این مدّت از دوران امامت من، کارهایى کردید که از نظر من پسندیده و قرین استوارى نبود.

اى اسحاق! به یقین بدان؛ هر کسى از این دنیا کور بیرون برود، در آخرت نیز کور خواهد بود و سخت گمراه. اى اسحاق! مقصودم کورى چشم نیست، بلکه نابینایى دلهاى درون سینه هاست. و این، معناى گفته خدا در کتاب استوارش است که از قول ستمگران مى‏فرماید: «ربّ لم حشرتنى اعمى و قد کنتُ بصیرا»؛ «پروردگارا! با این که در دنیا بینا بودم، چرا کور محشورم کردى؟» خداوند نیز مى‏فرماید:«کذلک أتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسى»۸؛ «این چنین آیات ما به تو رسید و فراموششان کردى، امروز هم تو فراموش شده‏اى.»

سپس امام عسکرى علیه‏السلام مطالبى را به صحابى‏اش و دیگر شیعیان گوشزد مى‏کند.۹

۴. اعلام موضع

در عصرى که نا آرامى‏هاى سیاسى به اوج مى‏رسد، ارکان قدرت براى بقاى خود، به هر ابزارى از جمله «تنوّع مذهبى» دامن مى‏زند و هر روزه نهضت و جنبشى مذهبى با رنگ و بوى الحادى، به وجود مى‏آید. منطقى‏ترین راه هدایت امّت، اعلام موضع در برابر منکرات مذهبى، سیاسى و اجتماعى است. لذا امام عسکرى علیه‏السلام با همین روش، گروه‏هاى زیادى از شیعیان را از افتادن در ورطه جهل و فساد احزاب و گروه‏ها نجات داد. در اهمیّت مبارزه با این جریانات منحرف، همین بس که بدانیم آن امام مى‏فرمود:

«هیچ یک از پدرانم مانند من گرفتار شکّ و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده‏اند.»۱۰

آن حضرت در برابر قیام «صاحب الزّنج» که خسارت فراوانى به جا گذاشت و طى چهارده سال و چهار ماه و شش روز، هزاران قربانى گرفت و سرانجام در سال ۲۷۰ ق. توسّط موفّق عبّاسى کشته شد، امام در قالب پاسخ به نامه، اعلام موضع کرد و فرمود: «صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست.»۱۱

به برخى از اعلام مواضع آن حضرت درباره انحرافات اعتقادى اشاره مى‏کنیم.

الف) صوفیّه: امام به «ابوهاشم جعفرى» فرمود:

«اى ابوهاشم! زمانى مى‏رسد که چهره مردم خندان و دلهایشان تاریک است. از دیدگاه آنان سنّت، بدعت و بدعت، سنّت است. مؤمن را به دیده حقارت مى‏نگرند و فاسق را ارج مى‏نهند، … به خدا سوگند! آنها از عقیده خود بر گشته و از راه حق منحرف شده‏اند. در علاقه به مخالفان ما زیاده روى کرده و شیعیان و دوست داران ما را به گمراهى مى‏کشانند…»۱۲

ب) واقفیّه: امام در بیزارى از این گروه نامه هایى نوشته است؛ از جمله آنچه که قبلاً به نقل از علاّمه مجلسى، از «احمد بن مطهّر» بیان کردیم.

ج) ثَنَویّه: شیخ حرّ عاملى مى‏نویسد: یکى از یاران «ابوسهل بلخى» نامه‏اى به امام نوشت و خواست در حقّ پدرش (که ثنوى و دوگانه پرست بود) و مادرش (که مؤمن بود) دعا کند. امام مرقوم فرمود:

«رحم اللّه والدتک…؛ خداوند، مادرت را بیامرزد…»۱۳

همین طور «محمد بن ربیع شأنى» با یکى از ثنوى‏ها در اهواز مناظره کرد و تمایلى به آنها یافت. وى در سامرّا در خانه احمد بن خصیب نشسته بود که امام او را به طور عبورى دید و با انگشت سبّابه اشاره فرمود: «احد، احد؛ خدا، یکى است.» وى با شنیدن این سخن، نقش بر زمین شد و از هوش رفت…۱۴

د) مفوّضه : این گروه معتقد بودند خداوند حضرت محمّد را آفرید و آفرینش دنیا را به او سپرد و هر چه را در دنیاست، او آفریده است. به هر حال، این عدّه از دیدگاه شیعه بدتر از یهود و نصارا و کلیه بدعت‏گذاران دانسته شده‏اند.۱۵

۵.احیاى سنّت‏ها

امام عسکرى علیه‏السلام مى‏کوشید به هر بهانه‏اى غبار از چهره سنّت‏هاى فراموش شده بزداید. حتّى وقتى عدّه‏اى براى تبریک ولادت صاحب الزّمان علیه‏السلام نزدش آمدند، ضمن سخنانى فرمود:

«… برخى از شما مى‏خواهند درباره اختلاف شما و دشمنان خدا و ما که اهل قبله و مسلمان‏اند، بپرسند… خداى عزّوجلّ به رسولش فرمود:

تو و على و فرزندان او که حجّت‏هاى من مى‏باشند و پیروانشان را به ده ویژگى اختصاص دادم:

۱. پنجاه و یک رکعت نماز.

۲. انگشترى به دست راست کردن.

۳. تعقیب بعد از نماز.

۴. اذان و اقامه را دو تا دو تا گفتن.

۵. گفتن حىّ على خیر العمل.

۶. بلند گفتن بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.

۷. قنوت در نماز.

۸. خواندن نماز عصر هنگام آفتاب روشن و صاف (میانه روز).

۹. خواندن نماز صبح هنگام دمیدن سپیده که هوا هنوز تاریک است.

۱۰. موى سر و صورت را خضاب کردن.

آن مرد (عمر) که حقّ ما را غصب کرد، با دار و دسته‏اش در نماز با ما مخالفت کرد و عوض پنجاه و یک رکعت، «نماز تراویح» را در شبهاى ماه رمضان قرار دادند و به جاى تعقیب بعد از نماز، دست بر سینه گذاشتن را تشریع نمودند. و عوض انگشترى به دست راست کردن، آن را به دست چپ کردند. در اذان و اقامه عوض دوبار گفتن فقرات اقامه، فقط اقامه فُرادا را انتخاب کرده و به جاى حىّ على خیر العمل، «الصّلاه خیرٌ من النّوم» گفتند. عوض بلند گفتن بسم اللّه آن را آهسته گفتند، و قنوت نماز را حذف کردند، نماز عصر را بر خلاف زمانى که هوا آفتابى و صاف است، هنگام زردى آفتاب خواندند و نماز صبح را به جاى سپیده صبح و تاریکى هوا، هنگام ناپدید شدن ستارگان خواندند.و موهاى سر و صورت را هم به جاى خضاب کردن رها ساختند.»۱۶

۶. هدایت چهره به چهره

امام عسکرى علیه‏السلام با اینکه اکثرا در زندان بود، ولى بین شیعیان حاضر مى‏شد و رو در رو نیز با آنان صحبت مى‏کرد و با پاسخگویى علمى، فقهى، اعتقادى و… منحرفان را اصلاح و افراد سالم را در مسیر خود، ثابت قدم مى‏کرد. و در این راه نیز گاه به طریق اعجاز از زندان، خود را به یاران مى‏رساند. حضرت هرگاه مصلحت مى‏دید، به شیعیان دستور مى‏داد بعد از نماز عشا در منزل یکى از شیعیان گرد هم آیند تا با آنان دیدار کند.

سیّد مرتضى مى‏گوید: ابوالتحف مصرى روایتى را مرفوعا از ابو یعقوب اسحاق بن ابان برایم نقل کرد و گفت:

ابومحمد علیه‏السلام شخصى را نزد شیعیان خود مى‏فرستاد و در پیامى به آنان دستور مى‏داد: «در شب معیّن به خانه‏اى معیّن بروید که مرا در آنجا خواهید یافت.» این، در حالى بود که نگهبانان شب و روز از زندان حضرت مراقبت مى‏کردند و هر پنج روز آنها را عوض و به نگهبانان جدید توصیه مى‏کردند مراقب او باشند و محلّ مأموریت را ترک نکنند. یاران امام به محلّ تعیین شده مى‏رفتند و حضرت را مى‏دیدند که زودتر از همه آنجاست. آنان مسائل و نیازهاى خود را عرضه مى‏کردند و امام نیازهایشان را بر طرف مى‏کرد. در حالى که دشمنان، امام را در زندان مى‏دیدند.۱۷

۷.نامه نگارى عمومى و خصوصى

امام حسن عسکرى علیه‏السلام به دلیل اوضاع امنیتى شدیدى که گرفتارش بود، از روش «نامه‏نگارى» به طور گسترده استفاده مى‏کرد و از این طریق، نواقص ارتباطات با مردم را جبران مى‏کرد و این، در حالى بود که آن حضرت شبکه وسیع نمایندگان براى هدایت امت، شاگردان زبده وفادار و… را نیز در اختیار داشت. یاران و شیعیان نیز با پى بردن به این تاکتیک امام، سؤالات و مسائل خود را مى‏نوشتند و آن حضرت به عنوان رهبرى پرتوان و پاسخگو، در همه عرصه‏ها یاران و شیعیان را یارى مى‏رساند. «سهل بن زیاد» مى‏گوید:

در سال ۲۵۵ ق. به امام نوشتم: یاران و دوستان ما در مسئله «توحید» اختلاف دارند؛ برخى، خدا را جسم و عدّه‏اى صورت مى‏دانند…

امام چنین نوشت:

«درباره توحید سؤال کرده‏اى، در حالى که از آن دور مانده و بى خبرید. خداوند، یکى است و شریک ندارد، نزاده و از کسى به وجود نیامده و هیچ کس همتاى او نیست. آفریدگارى است که خود آفریده کسى نیست. خداى تبارک و تعالى هر جسم و یا چیز دیگرى را که بخواهد، مى‏آفریند و آنچه را بخواهد، چهره‏پردازى مى‏کند؛ در حالى که خود، چهره‏پردازى نشده است. ثنا و نام‏هایش والا و مقدّس باد که او را همتایى باشد. اوست نه غیر او. هیچ مانندش نیست و او شنونده و بیناست.»۱۸

از این باب، مى‏توان به انبوه نامه‏هاى حضرت به نمایندگان و یارانش نیز استناد کرد.

۸. اقدام عملى

امام عسکرى علیه‏السلام گاهى در نامه‏هایش یاران را از منکرات، نهى و به معروف‏ها امر مى‏کرد. در نامه‏اى به «ابن بابویه» مى‏فرماید: «اى بزرگمرد مورد اعتماد و فقیه من، ابوالحسن على بن حسین قمى! خداوند، تو را براى انجام امور مورد رضاى خویش موفّق بدارد و به لطف خود از نسل تو فرزندانى صالح و شایسته به وجود آورد. تو را به تقواى الهى و به پاداشتن نماز و اداى زکات سفارش مى‏کنم؛ زیرا آنان که زکات نمى‏دهند، نمازشان پذیرفته نیست. تو را به گذشت از لغزش دیگران، فرو خوردن خشم، صله رحم، دلجویى از برادران دینى، تلاش در رفع حوائج آنان به هنگام سختى و گشایش، شکیبایى در برابر نادانى، تفقّه در دین، پایدارى در امور، هم پیمانى با قرآن، خوشخویى، امر به معروف و نهى از منکر توصیه مى‏کنم. خداى عزّوجلّ فرمود: «در بسیارى از راز گویى‏هاى ایشان خیرى نیست مگر کسى که به صدقه یا کار پسندیده یا سازشى میان مردم فرمان دهد.»

تو را به پرهیز و اجتناب از تمام کارهاى زشت سفارش مى‏کنم .بر تو باد به نماز شب که پیامبر سه بار به على فرمود: «بر تو باد به نماز شب. هر کس نماز شب را سبک بشمارد، از ما نیست.» به سفارش من عمل نما و به شیعیانم امر کن تا نماز شب به جا آورند.»۱۹

۹. شناساندن ابزارهاى هدایت

امام عسکرى علیه‏السلام براى اینکه شیعیان راههاى وصول به معروف‏ها و نیکى را یاد بگیرند، به بازشناساندن آنها مى‏پرداخت. از جمله به ارزش عقل و پند در هدایت شدن چنین اشاره مى‏فرمود:

«للقلوب خواطر من الهوى و العقول تزجر و نزاد فى التّجارب علم مستأنف و الاعتبار یفید الرّشاد …؛ دل‏ها را خاطره هایى از هوا و هوس است، ولى عقل‏ها مانع مى‏شوند و در کوران تجربه‏ها، دانش تازه‏اى به دست مى‏آید. پند و عبرت گرفتن، مایه هدایت است.»۲۰

آن حضرت درباره بیم و امید هم به عنوان ابزار باز دارندگى از گناه، مى‏فرمود:

«ما ادرى ما خوف امرئى و رجاؤه مالم یمنعاه من رکوب شهوهٍ اِنْ عرضت له و لم یصبر على مصیبه ان نزلت به؛ بیم و امیدى که صاحبش را از ارتکاب عمل زشتى که براى او فراهم شده، باز ندارد و بر مصیبتى که بر او وارد شده است، شکیبایى ندهد، چه سودى دارد؟»۲۱

و درباره سبک شمردن گناه مى‏فرماید: «من الذّنوب التى لاتغفر لیتنى لا اُوخذ الاّ بهذا؛ از گناهانى که بخشیده نمى‏شود، این است که [گنهکار بگوید:] کاش به غیر همین گناه عقوبت نمى‏شدم.»۲۲

در کنار موارد مذکور، اساسا آن حضرت اقشار مختلف مردم را به یاران و پیروانش مى‏شناساند و توضیح مى‏داد که براى هدایت چه گروهى باید هزینه و وقت اختصاص دهند و در واقع «مخاطب‏شناسى» در روند هدایتگرى را، به آنان گوشزد مى‏کرد. «قاسم هروى» مى‏گوید:

دستخطّى از ابومحمّد علیه‏السلام به یکى از بنى اسباط صادر شد. او مى‏گوید: به آن حضرت نامه نوشتم تا او را در جریان اختلاف میان دوستانش قرار دهم و رهنمود بگیرم. امام نوشت:

«وانّما خاطب اللّه عزّوجلّ العاقل…؛ همانا خداى عزّوجلّ اهل خرد را مورد خطاب قرار داده است و هیچ کس بیش از خاتم و سرور پیامبران دلیل و برهان بر پیامبرى خود اقامه نکرد. با این همه، گفتند: او جادوگر، کاهن و دروغگوست. خداوند هر کس را که پذیراى هدایت بود، ارشاد کرد؛ چرا که بسیارى از مردم دلیل و برهان را مى‏پذیرند. بدین ترتیب، هرگاه خدا دوست نداشته باشد حقّى را پدیدار سازد، هرگز پدید نخواهد آمد. او پیامبران را بر انگیخت تا مردم را بیم و امید دهند و در حالت ضعف و قدرت، آشکارا مردم را به حق دعوت کنند و همواره با آنان سخن گویند تا خدا امر خویش را حاکم و فرمان خود را اجرا سازد.

مردم طبقات گوناگونى دارند؛ آنان که اهل بصیرت‏اند، راه نجات را شناخته، به حق تمسک جسته و به شاخه و فرعى استوار و پابرجا ارتباط یافته‏اند و هیچ شکّ و تردیدى به خود راه نداده و به غیر پناه نبرده‏اند.

طبقه دیگر، کسانى‏اند که حق را از اهل آن نگرفته‏اند؛ مانند کسانى‏اند که در دریا سفر مى‏کنند، با تلاطم دریا آشفته مى‏شوند و با آرامش آن آرام مى‏گیرند.

دسته دیگر، اسیر شیطان شده و سخن پیروان حق را رد نموده و با حسادت خویش حق را مغلوبِ باطل مى‏کنند. بنابراین، کسانى را که به این سو آن سو مى‏زنند، به خود واگذار. چرا که اگر چوپان بخواهد گوسفندانش را گرد آورد، با کمترین زحمتى قادر به آن خواهد بود…»۲۳

ب) اصلاحگرى در حوزه غیر خودى‏ها

۱. عملگرایى در هدایتگرى

زیباترین نمونه از تحوّل انسان‏هاى خطاکار را مى‏توان در این داستان‏ها یافت:

وقتى امام در زندان بود، عبّاسیان نزد صالح بن وصیف آمدند و از وى خواستند بر امام سخت بگیرد. گفت: چگونه چنین کارى بکنم؟! دو نفر از بدترین انسان‏ها را گمارده‏ام که او را آزار دهند ولى حالا هر دو اهل عبادت و روزه شده‏اند!

به دستور صالح، آن دو را حاضر کردند و صالح از دلیل مهربانى‏شان با امام سؤال کرد، گفتند: درباره مردى که روزها به روزه و تمام شب به عبادت مى‏پردازد و هر لحظه به او مى‏نگریم، لرزه به انداممان مى‏افتد، چه مى‏گویى؟!

عباسیان با شنیدن این سخن، نا امید و پراکنده شدند.۲۴

وقتى هم که حضرت در زندان على بن نارمش بود، وى که از دشمنان کینه‏توز بود، چنان متحوّل شده که از شدّت احترام، به چهره امام نگاه نمى‏کرد و در حالى از نزد امام رفت که بیناترین فرد به عظمت و فضائل آن حضرت بود.۲۵

۲. هدایت متخصّصان

اگر امر به معروف و نهى از منکر توده‏هاى عادى، شرایط و سازوکارهاى مهمّى دارد، بى‏گمان «اصلاح نخبگان»، حسّاسیت‏ها و برنامه‏هاى دقیق‏ترى مى‏خواهد. امام حسن عسکرى علیه‏السلام براى هر گروه، ابزار مناسب با همان گروه را به کار مى‏برد؛ گاه موعظه، هشدار، نامه‏نگارى، … و گاهى هم با آموزش افراد متخصّص و فرستادن آنها به مراکز علمى و نجات منحرفان نخبه.

ابن شهرآشوب مى‏نویسد: اسحاق کِنْدى، از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى‏رفت و ساکن عراق بود. کتابى به نام «تناقض‏هاى قرآن!» نوشت؛ او مدتها گوشه‏نشینى اختیار، و وقتش را صرف نگارش آن کتاب کرده بود. روزى یکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى علیه‏السلام شرفیاب شد. وقتى چشم امام به او افتاد، فرمود: آیا میان شما مرد رشیدى نیست که گفته‏هاى استادتان کندى را پاسخ گوید؟ او گفت: ما همه شاگردیم و نمى‏توانیم اعتراض کنیم! امام عسکرى علیه‏السلام مطالبى به وى آموخت.

شاگرد، نزد استاد رفت و همین طور عمل کرد. استاد هم بعد از پذیرش حقّ، او را قسم داد که بگوید این مطلب را از کجا شنیده است و سرانجام، شاگرد پاسخ داد که امام عسکرى علیه‏السلام چنین شیوه و گفتارى را یاد داده است. کِنْدى هم گفت:

الآن درست گفتى! این چنین سخنى غیر از آن خاندان صادر نمى‏شود.

سپس آتش خواست و آنچه را نوشته بود، سوزاند.۲۶ *

نقش معجزه در هدایت و اصلاحگرى

امام حسن عسکرى علیه‏السلام همانند دیگر ائمّه، در هنگام لزوم، از ابزار «معجزه و کرامت» براى هدایت استفاده مى‏کرد و این ظرفیت والا را در خدمت اصلاح اندیشه‏ها و افکار امّت اسلامى قرار مى‏داد. اما ویژگى امام عسکرى استفاده گسترده از این ظرفیت است. قطب راوندى ۴۰ مورد و سیّد بحرانى ۱۳۴ مورد، شیخ حرّ عاملى ۱۳۶ مورد، علاّمه مجلسى ۸۱ مورد از معجزات وى را نقل کرده‏اند.۲۷

علت این امر نیز مى‏تواند اختناق و فشارهاى سیاسى و امنیتى باشد که دامنگیر شیعیان و حضرت بوده، البته امام براى تداوم نقش هدایتگرى خود، از ابزار معجزه و کرامت که آن شرایط اختناق را خنثى مى‏کرد، استفاده مى‏نمود. براى آگاهى از معجزات امام عسکرى علیه‏السلام منابع گوناگونى در دسترس است که با مطالعه آنها مى‏توان نور «هدایت و اصلاح» را در قلب‏هاى مستعد تاباند.

پى‏نوشت:

۱. کفایه الاثر، ص ۲۹۳؛ بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۲۸۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۵۷۶، ح ۴۸۷.

۲. معادن الحکمه، ج ۲، ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۲۵۵.

۳. بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۳۱۶ و ۳۱۷.

۴. همان، ص ۲۷۴؛ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۱۹.

۵. همان، ص ۲۶۷.

۶. تذکره الخواص، ص ۳۲۴.

۷. حیاه الامام العسکرى، ص ۳۱۰.

۸. طه / ۱۲۶.

۹. تحف العقول، ص ۴۸۴؛ رجال کشّى، ص ۴۸۱.

۱۰. تحف العقول، ص ۴۸۷.

۱۱. مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۸.

۱۲. حدیقه الشیعه، ص ۵۹۲.

۱۳. اثباه الهداه، ج ۳، ص ۴۲۷.

۱۴. کافى، ج ۱، ص ۵۱۱.

۱۵. شرح باب حادى عشر، ص ۹۹.

۱۶. عیون المعجزات، ص ۱۳۷.

۱۷. همان؛ مدینه المعاجز، ص ۵۷۱.

۱۸. توحید صدوق، ص ۱.۱، ح ۱۴.

۱۹. کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶؛ معادن الحکمه، ج ۲ ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام عسکرى، ص ۲۵۴.

۲۰. نزهه الناظر، ص ۷۲، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۱۵۳

۲۱. همان، ص ۷۳.

۲۲. تحف العقول، ص ۵۱۷.

۲۳. کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶.

۲۴. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۸؛ ارشاد، مفید، ص ۳۴۴.

۲۵. کافى، ج ۱، ص ۵۰۸.

۲۶. مناقب آل‏ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۴.

* این روایت و داستان به طور کامل در برخى از مقالات همین ویژه نامه آمده است.

۲۷. حیاه الامام العسکرى، ص ۱۲۱.

منبع :کوثر ، زمستان ۱۳۸۲، شماره ۶۰

نقش تربیتى و سیاسى امام حسن عسکرى علیه‏السلام

اشاره:

از روزگاران بسیار دور تا به امروز، همواره زندگانى و رفتار مردان بزرگ که در بُعدى از ابعاد انسانى برجستگى داشته‏اند، مورد توجه بوده است. در این میان، پیامبران الهى و پیشوایان مکتب علوى، یگانه افرادى هستند که تمام صفات برجسته را دارا مى‏باشند و از سوى پروردگار به عنوان الگوهایى شایسته براى همگان معرّفى شده‏اند. این نوشتار، نگاهى است گذرا به گوشه‏هایى از تلاش فرهنگى «امام حسن عسکرى علیه‏السلام »، همراه با بررسى کوتاهى از اوضاع سیاسى و اجتماعى آن دوران.

تولّد و شهادت

امام حسن عسکرى علیه‏السلام یازدهمین پیشواى جهان، به سال ۲۳۲ ق. در شهر «مدینه» دیده به جهان گشود. پدر بزرگوارش «امام هادى علیه‏السلام » است.

مادر گرامى آن حضرت، «سوسن»۱ و «حُدَیْثه»۲ مى‏باشد. او بانویى نیکوکار، پارسا و دانشمند بود که پس از شهادت امام هادى علیه‏السلام و امام عسکرى علیه‏السلام چندى مسئولیت امور شیعیان را به عهده داشت و پناهگاه شیعیان شمرده مى‏شد.

از آنجا که امام علیه‏السلام همچون پدرش به دستور خلفاى عبّاسى در محلّه «عسکر» (منطقه نظامى) سامرّا ساکن بود، به «عسکرى» معروف گردید.۳ کنیه‏اش «ابومحمّد» و القاب معروفش: «نقى» و «زکى» مى‏باشد. شش سال امامت نمود و در ۲۸ سالگى به دست «معتمد» عباسى به شهادت رسید.۴

جهاد فرهنگى و سیاسى

امام حسن عسکرى علیه‏السلام در هدایت مردم و دفاع از اسلام، لحظه‏اى قرار نداشت. سراسر عمر کوتاه خود را به جهاد و مبارزه در راه خدا اختصاص داد. اگرچه امام عسکرى علیه‏السلام در اوج جوانى به شهادت رسید، لیکن تلاش و مبارزات فراوان آن حضرت در دو جبهه «فرهنگى» و «سیاسى»، ثمرات گوناگونى به همراه داشت.

در بعد فرهنگى، باعث نجات اسلام از کجروى‏هاى فکرى و بروز عقاید خرافى شد و در بُعد سیاسى نیز چهره شوم حکومت‏هاى عباسى را ـ که به نام امیرالمؤمنین و یا خلیفه مسلمین، ریاست مى‏نمودند ـ آشکار ساخت.

پیکار سیاسى

پیکار امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، از پسوند «عسکر» در نام مبارکشان پیداست. عسکر، در زبان فارسى به معناى لشکر و پادگان به کار برده مى‏شود. آن حضرت به خاطر ترسى که در دل حاکمان بنى‏عبّاس ایجاد شده بود، تمام مدّت امامت خود را در محلّه نظامیان، بالاجبار سکونت داشت. «متوکّل»، خلیفه عباسى به خاطر ترس شدیدى که از امام هادى علیه‏السلام و فرزند بزرگوارش امام حسن علیه‏السلام داشت، آن دو وجود پربرکت را از مدینه به سامرّا تبعید نمود و تا پایان عمر در حلقه و مراقبت لشکریانش نگه داشت.۵ بدین ترتیب، امام حسن عسکرى علیه‏السلام تمام دوران امامت خود را در تبعید، محاصره مأموران عباسى و یا در زندان سپرى نمود. با این همه، در مدار مخالفت حکومت بنى‏عباس گام بر مى‏داشت. نه چون عالمان دربارى براى ماندگارى حکومت، دعا مى‏کرد و نه در اعیاد سلطنتى مانند دیگر شخصیت‏هاى مذهبى،به دست بوسى خلیفه مى‏شتافت. حتى وقتى که خلیفه به مسافرت مى‏رفت، در هنگام بازگشت که همه چهره‏هاى علمى، فرهنگى، نظامى و سیاسى به پیشوازش مى‏رفتند و همه قبایل به ترتیب منزلت خانوادگى بر سر راهش، همراه با پرچم‏هاى ویژه مى‏ایستادند، امام عسکرى علیه‏السلام حضور نمى‏یافت و بدین گونه، مشروعیت حکومت ظالم عباسى را زیر سؤال مى‏برد.

ترس حکومت از امام تا بدانجا بود که جاسوسان مرتّب نزد امام عسکرى علیه‏السلام آمد و شد داشتند و تمام رفتار و گفتار آن حضرت را مو به مو گزارش مى‏کردند. هیچ کس اجازه ورود نزد آن حضرت نداشت. برخى مأموران براى چاپلوسى، امام را نزد پادشاه عباسى خطرناک و در پى دست یازیدن به حکومت، معرّفى مى‏کردند و از فعّالیت‏هاى سیاسى و ارتباط ایشان با برخى شیعیان و مخالفان حکومت خبر مى‏دادند.

مبارزه دلیرانه و تلاش خستگى‏ناپذیر حضرت عسکرى علیه‏السلام باعث شد تا نیمى از شش سال امامتش، در زندان سپرى گردد و در زندان مخوف عباسى زیر شدیدترین شکنجه قرار گیرد.

یکى از روش‏هاى شکنجه، تنورى بود از چوب و پر از میخ؛ بدین گونه که میخ‏ها را از بیرون کشیده بودند، چنانکه نوک تیز آن به مقدار دو یا سه سانتى‏متر از جداره داخل تنور پیدا بود. امام عسکرى علیه‏السلام و برخى شیعیان آن حضرت را درون آن قرار مى‏دادند و درپوشى بر آن مى‏نهادند و آن را به سرعت روى زمین مى‏غلطانیدند. میخ‏ها در بدن فرو مى‏رفت و دردى جانکاه داشت.۶

عوامل دشمنى با امام عسکرى علیه‏السلام

دشمنى بنى‏عباس با امام علیه‏السلام در سه محور کلّى قابل بررسى است:

۱. عزّت نفس، آزاد اندیشى، مسئولیت‏پذیرى و مبارزه خستگى‏ناپذیر امام حسن عسکرى علیه‏السلام بر ضدّ خلفاى ستمگر.

۲. دشمنى دیرینه بنى‏عباس با علویان.

عباسیان کسانى بودند که با شعار «الرّضاء من آل محمّد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم » حمایت مردم را به خود جلب کرده و بر اریکه قدرت تکیه زدند. بزرگ‏ترین دست‏آویز آنان نیز در مدّت شصت سال تلاش و تبلیغ، بهره‏گیرى از خون پاک سرور شهیدان، حضرت امام حسین علیه‏السلام بود. آنان به خوبى مى‏دانستند که وارثان حقیقى خلافت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم «امامان شیعه» مى‏باشند. از این رو، علویان را همواره یگانه رقیب خویش در حکومت مى‏شمردند و تمام سعى خود را در نابودى آنها به کار مى‏گرفتند. زندان‏هاى خود را از مردان و زنان علوى پر ساخته و حتّى بزم عیّاشى خود را در کاخهایى مى‏چیدند که دیوارهاى آن، مدفن جوانان علوى بود و در زیر سنگ‏فرشهاى ایوان و تالارهاى آن، صدها جوان زیباى علوى زنده به گور شده بودند.

خلفا و کارگزاران بنى‏عبّاس تمام دارائى علویان را گرفته بودند، چنانکه از فقر و نادارى، چهره‏اى رنجور و قامتى ضعیف داشتند. با این همه، آتش دشمنى عباسیان جز با نابودى کامل و حتى زدودن نام و یاد علویان از دلها، خاموش نمى‏شد.

۳. ویژگى‏هاى شخصى امام حسن عسکرى علیه‏السلام .

ویژگى‏هاى برجسته آن حضرت فراوان است، اما دو چیز بیشتر از همه موجب دشمنى بنى‏عباس مى‏شد:

الف) شخصیّت آن حضرت.

امام حسن عسکرى علیه‏السلام در میان مسلمانان آگاه و دیندار، مقامى بلند و منزلتى نیکوداشت. آوازه دانش و فضل وى در سراسر بلاد پهناور اسلام پیچیده بود. مقام معنوى امام در گستره جهان اسلام، براى خلفاى عباسى بسیار گران مى‏آمد؛ به ویژه اینکه مى‏دیدند بسیارى از درباریان، فرماندهان و بزرگان مسلمان از حجاز، عراق و ایران و حتى برخى شخصیّت‏هاى عباسى شیفته آن بزرگوار شده و از ایشان به چشمه‏سار علم، زهد، پارسایى، سخاوت، فتوّت، سیادت و عظمت یاد مى‏نمایند، در آتش رشک و حسد مى‏سوختند. چنانکه حسادت و حسّاسیت نسبت به امام حسن عسکرى علیه‏السلام بر چهره همه پادشاهان عباسى پیدا بود.

ب) وجود مبارک امام زمان علیه‏السلام .

در میان مردم، اخبارى که از وجود مبارک امام زمان علیه‏السلام خبر مى‏داد، به تواتر مى‏رسید. و از اینکه همگان شنیده بودند که به وسیله ایشان جهان پر از عدل و داد مى‏گردد، موجى از شادى و افقى از امیدوارى در میان آگاهان و ستمدیدگان مى‏گشود.

این اخبار، ذهن حاکمان بنى‏عباس را نیز به خود مشغول مى‏نمود. چنانکه جاسوسان فراوانى در اطراف خانه امام گماشته بودند تا بلکه خبر میلاد «مهدى موعود» را به گوش آنان برسانند. با این همه، امام عسکرى علیه‏السلام هم ارتباط خود با شیعیان را حفظ مى‏نمود و هم در پنهان ساختن وجود مبارک امام زمان علیه‏السلام موفّق بود.۷

امام؛ احیاگر اسلام

دوره عباسى ـ به ویژه در زمان امام حسن عسکرى علیه‏السلام ـ از هر نظر بدترین دوره اسلامى بود؛ چرا که به علّت عیّاشى و ستم‏پیشگى حاکمان و منصب‏داران و نیز بى‏خبرى و فقر عمومى در سایر بلاد اسلام، بسیارى از ارزشهاى اسلامى از بین رفته بود و اگر تلاش شبانه‏روزى امام عسکرى علیه‏السلام یارى‏گر اسلام نمى‏گردید، نام و یاد اسلام در ورطه سیاست‏هاى حکومت عباسى به نابودى کشیده مى‏شد.

امام عسکرى علیه‏السلام به حَسَب سختى زمان و اقتضاى شرایط مکان ـ که طوفان بى‏دینى و لاابالى‏گرى بر سرزمین‏هاى اسلامى مى‏وزید ـ از نیروى «کرامت» که خداوند آن را در وجود اولیاى خاصّ خود قرار مى‏دهد، در راه تقویت ایمان شیعیان و دیگر شیفتگان وادى حق، بهره مى‏جست.

معجزات و کراماتى که با نیروى معنوى آن حضرت رخ مى‏نمود، نقش اساسى در هدایت مسلمانان به سوى ارزش‏هاى اسلامى داشت. چنانکه در همان فضاى آلوده و تاریک، که در سراسر سرزمین‏هاى اسلامى جریان داشت، بسیارى از اندیشمندان و آگاهان، امام را به عنوان حقیقت زلال اسلام مى‏دانستند و در مشکلات مادّى و معنوى به امام حسن علیه‏السلام پناه مى‏بردند.

گرچه امام عسکرى علیه‏السلام زیر نظر مستقیم دولت عباسى قرار داشت؛ لیکن درایت و کاردانى آن حضرت چنان بود که در بیشتر سرزمین‏هاى اسلامى «نماینده» داشت و از حال مسلمانان آگاه بود. برخى از مساجد و اماکن دینى در شهرها به امر مبارک ایشان ساخته شد؛ از جمله مسجد امام حسن عسکرى علیه‏السلام (مسجد جامع) در قم. این مطلب، نشانگر آن است که آن بزرگوار به وسیله نمایندگان خود و با نیروى امامت، از تمام کاستى‏ها و مشکلات مردم آگاه بوده است.

دانشگاه مخفى امام علیه‏السلام ، حوزه آگاهى و رشد اسلامى همگان به شمار مى‏رفت که ثمره آن، پرورش صدها دانشمند و اسلام‏شناس بود. چنانکه از کتب رجال و حدیث پیداست، حدّاقل ۵۰۰ نفر از جویندگان و علاقه‏مندان به مسائل اسلامى، از محضر آن حضرت بهره برده‏اند. در کتاب‏هاى رجالى نام ۱۰۷ نفر آمده که به عنوان اصحاب خاصّ امام علیه‏السلام از آن وجود مبارک، روایت کرده‏اند۸ و این، نشانه حجمى گسترده و چشمگیر از تلاش علمى امام علیه‏السلام در بدترین دوران حکومت عباسى است. تا زمانى که آن‏جناب زنده بود، هیچ کس قدرت سوء استفاده و تحریف مسائل اسلامى را نداشت.

آن حضرت در گستره سیاسى نیز میزان حق و باطل بود. از هر قیام ضدّ دولتى که در جهت عدالت و حقوق مردم انجام مى‏گرفت، مخفیانه حمایت مى‏کرد و اگر کسانى در پى بهره‏گیرى از نیروى مردمى براى مقاصد سیاسى خویش دست به فعّالیتى مى‏زدند، حضرت قاطعانه مى‏ایستاد و دسیسه آنان را آشکار و خنثى مى‏نمود.

در زمان امامت آن حضرت، فردى به نام «یحیى بن عمر طالبى» بر ضدّ خلیفه عباسى به پا خاست؛ هدفش چنانکه از لا به لاى سخنان و شعارهایش پیدا مى‏شود، عدالت اجتماعى و تقسیم غنائم میان ضعیفان و تهى‏دستان مسلمان بود. در جنگى که بین «یحیى» و «مستعین»، پادشاه ستمگر عباسى درگرفت، یحیى کشته شد و به دستور مستعین و بعد «معتزّ» جنازه او را بر دروازه بغداد نصب نمودند و مردم را وادار به اظهار بیزارى و بدگویى از قیام کنندگان کردند. در میان بزرگان و چهره‏هاى برجسته اسلامى، تنها امام عسکرى علیه‏السلام است که از زبان مبارکش کلمه‏اى بر ضدّ قیام کنندگان شنیده نشد.۹

رهبرى قیام زنگیان، با فردى به نام «على بن عبدالرّحیم» از قبیله عبدالقیس بود. او خود را علوى و از نوادگان «زید شهید» مى‏نامید. مردم را به یارى فرا مى‏خواند؛ برخى به وى گرویدند و شعار خود را دفاع از مردم قرار دادند. چون از ناحیه‏اى از شامات به نام «زنج» بود، به این نام نیز معروف شد. امام حسن عسکرى علیه‏السلام فرمود:

«صاحب الزّنج لیس منّا اهل‏البیت».۱۰

جمال امامت در آینه کرامت

«ابوهاشم جعفرى»، از یاران امام عسکرى علیه‏السلام ، مى‏گوید:

در زندان بودیم که امام عسکرى علیه‏السلام را به زندان آوردند. برادرش «جعفر» نیز همراه او بود. دورش جمع شدیم و از هر موضوعى پرسش نمودیم. اتفاقاً مردى «جمحى» در زندان بود که خود را علوى معرّفى مى‏نمود. امام، نگاهى به سوى او کرد و فرمود:

«اگر غیر خودى در میان ما نبود، زمان آزادى هر یک از شما را مى‏گفتم.»

گفتم: اى پسر رسول خدا! مگر این، از ما نیست؟ او خود را علوى مى‏نامد!

فرمود: «این مرد، جاسوس است و زیر لباسش کاغذى است که اسامى زندانیان نوشته شده و همه سخنان شما را گزارش مى‏کند.»

ابوهاشم مى‏گوید: لباس او را گشتیم؛ لیستى که امام به آن اشاره فرموده بود را، پیدا کردیم.۱۱

«على بن ابراهیم» مى‏گوید:

در زندان بودیم. امام حسن عسکرى علیه‏السلام هم در زندان با ما بود. هر روز غلام امام از منزل ایشان بسته‏اى مى‏آورد و همه ما روزه خود را با آن افطار مى‏کردیم. چند روز بعد، من به قسمت دیگر زندان منتقل شدم و نمى‏توانستم از غذاى امام افطار کنم. نان خشکى بیش نداشتم و هر روز با آن افطار مى‏کردم. یک روز از شدت ضعف، حالم دگرگون شد. نزد امام عسکرى علیه‏السلام رفتم. هنوز چیزى نگفته بودم که به غلام خود فرمود: «براى على‏بن ابراهیم غذا بیاور که روزه نیست.» سپس به من فرموند: «روزه با نان خالى، بدن را ضعیف مى‏کند و توان آدم را به تحلیل مى‏برد. گاهى از گوشت استفاده کن تا بدین حال دچار نشوى. گوشت، باعث مى‏شود تا بهتر روزه بگیرى و توفیق بیشترى در عبادت پروردگار متعال داشته باشى.»

من از این برخورد امام تعجّب کردم؛ زیرا کسى از وضع من خبر نداشت و به هیچ کس هم حرفى‏نزده بودم. روز بعد، چیزى پیش آمد که بر شگفتى من افزوده شد. امام علیه‏السلام روزها روزه داشت و شب‏ها به عبادت مشغول بود و کمتر سخن مى‏گفت. صبح روز بعد، غلام ایشان به عادت همیشه غذا آورد. امام علیه‏السلام فرمود تا غذاها را به ما تحویل دهد. سپس فرمود: «من امروز آزاد مى‏شوم و این غذاها روزىِ شماست!»

به خدا سوگند! هیچ حرف و سخنى از آزادى نبود. اما آن حضرت عصر همان روز از زندان آزاد گردید.۱۲

روشنى دیدگان

با تولّد امام زمان علیه‏السلام شادى، چهره مبارک امام حسن عسکرى علیه‏السلام را فرا گرفت و فرمود:

«سپاس خداوندى را که به من فرزندى داد که: اشبه النّاس برسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم خَلْقاً و خُلْقاً یحفظه اللّه تبارک و تعالى فى غیبته ثمّ یظهر، یملأ الأرض عدلاً و قسطاً کما مُلِئَتْ جَوْراً و ظُلْماً؛ او از نظر صورت و سیرت، شبیه‏ترین مردم به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است و خداوند پس از یک غیبت طولانى، آشکارش مى‏نماید و زمین را پر از عدل و داد مى‏کند، در حالى که پر از بى‏عدالتى و ستم پیشگى مى‏باشد.»۱۳

پى‏نوشت‏:

۱. اصول کافى، ج ۱، ص ۵۰۳؛ کشف الغمّه فى‏معرفه الائمه، ج ۳، ص ۲۸۴.

۲. ارشاد، شیخ مفید، ص ۶۵۴، البته نامهاى دیگرى نیز براى مادر آن حضرت نوشته‏اند. (اعلام الورى، علامه طبرسى، ص ۳۶۶.)

۳. معانى الاخبار، شیخ صدوق، ص ۶۵.

۴. دلائل الامامه، محمد بن جریر طبرى، ص ۲۲۳.

۵. مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۹؛ اعلام الورى، ص ۳۵۱.

۶. المحاسن و المساوى، ص ۵۳۱؛ تاریخ الفخرى، ابن طقطقا، ص ۲۱۴.

۷. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۱۹۴.

۸. ر.ک: رجال طوسى؛ الغیبه؛ رجال کشّى؛ معجم رجال الحدیث.

۹. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۶ ـ ۶۴، انتشارات علمى و ایران، تهران.

۱۰. حیاه‏الامام العسکرى(ع)، ص ۲۸۳ ـ ۲۷۷.

۱۱. بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۵۹.

۱۲. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۶.

۱۳. سیرى در تاریخ تشیّع، به نقل از: کمال الدّین، شیخ صدوق، ج ۲، ص ۴۰۹.

منبع :ماهنامه کوثر ، زمستان ۱۳۸۲، شماره ۶۰

نگاهى به قرآن منسوب به امام حسن عسکرى(علیه السلام)

اشاره:

موزه آستانه مقدّسه قم که به برکت وجود مرقد نورانى و شریف حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام در سال ۱۳۱۴ ش. فعالیت خود را آغاز نمود، یکى از قدیمى ترین موزه هاى کشور محسوب مى گردد که آثار و نفایس تاریخى و هنرى فراوانى در آن نگهدارى مى شود. تنوّع موضوعى آثار تاریخى، از ویژگى هاى این موزه به شمار مى رود که از آن جمله است:

  1. گنجینه قرآن هاى نفیس خطّى.
  2. مسکوکات ادوار اسلامى و پیش از اسلام.
  3. آثار کاشیکارى.
  4. ظروف سفالینه.
  5. تابلوهاى نقّاشى.
  6. آثار خاتم کارى و منبّت کارى.
  7. آثار حجّارى.
  8. پارچه هاى ابریشمى دستبافت.
  9. قالى و قالیچه هاى ابریشمى دستبافت.

اینک به جهت اهمیت موضوع، ابتدا براى آشنایى با بخش قرآن هاى نفیس خطّى موزه، توضیحاتى ارائه و سپس به تناسب موضوع این ویژه نامه، قرآن منسوب به امام حسن عسکرى علیه السلام معرّفى مى گردد.

گنجینه قرآن هاى خطّى موزه

این بخش به لحاظ تعداد آثار و برخوردارى از شیوه هاى ممتاز هنر «کتاب آرایى» مانند تذهیب، تجلید و خوشنویسى اهمیت بسیار زیادى دارد. برخى از قرآن هاى موزه در قرون آغازین حیات اسلام؛ یعنى در قرن دوم و سوم همزمان با حکومت خلفاى عبّاسى کتابت شده و برخى نیز در سایر ادوار اسلامى، مصادف با دوره حکومت آل بویه، سلجوقیان، ایلخانیان، تیموریان، صفویان و قاجاریه کتابت شده است.

قدیمى ترین قرآن موزه در سال ۱۹۸ ق. نوشته شده و در آغاز آن، نام مأمون ـ خلیفه عبّاسى ـ مشهود است. بعضى از قرآن ها روى پوست، برخى روى پارچه و مابقى روى انواع کاغذ نوشته شده است.

قرآن هاى موزه عمدتا به خطّ کوفى، ثلث، نسخ، محقق و ریحان مى باشد که برخى، ابتدا تا انتها به یک شیوه از خطّ خوشنویسى و تعدادى دیگر به شکل توأمان نویسى، کتابت شده است.اکثر آیات قرآن با مرکّب مشکى و برخى دیگر نیز با آب طلا و رنگ لاجوردى تحریر شده است.

بخشى از قرآن هاى موزه داراى ترجمه فارسى است که در بعضى از آنها همزمان با کتابت متن آیات، نگارش ترجمه نیز به دنبال آن انجام پذیرفته ولى در برخى از نسخه ها پس از سپرى شدن مدّت زمانى طولانى ترجمه فارسى به خطّ نسخ یا نستعلیق بر آن افزوده شده که تنوّع سبک «ترجمه» در دوره ها و قرون مختلف ـ که بیانگر سیر تاریخى تحوّل زبان و ادب پارسى است ـ از نکات حائز اهمیت در قرآن هاى مترجم مى باشد.

در این بخش، آثار ارزشمندى از خطّاطان ادوار اسلامى همچون: میرزا احمد نیریزى، فیض اللّه لاهورى، شمس الدّین عبداللّه، دوست محمد بن سلیمان الهروى و على نقى بن محمد کبیر ربّانى، موجود مى باشد.

اکثر صفحات قرآن ها با بهره گیرى از هنر زیبا، ظریف و پرکار «تذهیب» مزیّن شده و با استفاده از نقوش زیباى گل و بوته اسلیمى، تُرَنج، سرترنج، لچک ترنج، شمسه و شرفه، جدول کشى و کمند رزین، زنجیره و به کمک انواع رنگها مانند لاجورد، شنجرف و طلا به شیوه اى بسیار زیبا و دل انگیز آراسته شده است.

قرآن هاى موزه عمدتا داراى انواع جلدهاى زیبا شامل جلد چرمى ساده، چرمى سوخت ضربى، سوخت معرّق، جلد طلاکوب، جلد روغنى (لاکى) با تزئینات گل و مرغ و بوته و همچنین برخى قرآنها داراى جلد طلاپوش با سرطبل مى باشد.

یادگارى از عترت

اینک به معرّفى یکى از قرآن هاى نفیس موزه مى پردازیم:

این قرآن به شماره ۱۲۰۴ در «دفتر اموال فرهنگى موزه» به ثبت رسیده، تمامى صفحات آن به خطّ کوفى نوشته شده است.

این اثر گرانقدر، با توجّه به نوع خط و نوع تزئینات و کتابت آن بر روى پوست، به قرن سوم هجرى تعلّق دارد.

قرآن مورد بحث، داراى ۳۲۴ ورق است و ابعاد هر ورق ۱۷ × ۵/۲۳ سانتیمتر و داراى قطع وزیرى کوچک بیاضى است. جلد آن چرمى با نقوش ترنج و سرترنج و لچک ترنج ضربى مى باشد.

وقف این کتاب به آستانه مقدّسه حضرت معصومه علیهاالسلام در دوره صفوى صورت گرفته است. واقف اثر، شاه قلى مُهردار۱ مى باشد، که در سال ۹۵۶ ق. به وقف آن اقدام نموده است. وقف نامه در ابتداى کتابت مشاهده مى شود.

هر صفحه از قرآن، داراى دوازده سطر است، سر سوره ها و ترنج هاى حواشى صفحات با قلم زرّین کتابت شده است.

صفحات اوّلیه قرآن داراى رادّه نویسى(۲) است.

خطّ کوفى به کار رفته در این قرآن، از جمله خطوطى است که از نظر رعایت دقیق اصول «خوشنویسى» اهمیت فوق العاده داشته و از نقطه نظر زیبایى شناختى و مهارت هاى گرافیکى، بسیار حائز اهمیت مى باشد.

در این اثر گرانقدر ما دو شیوه اعراب گذارى را مشاهده مى کنیم:

  1. اعراب گذارى به شکل نقطه هاى شنجرفى.
  2. اعراب گذارى رایج معمولى (به شکل فتحه، کسره، تشدید و…)

البته هر دو نوع آن، الحاقى است و بعدها پس از کتابت قرآن به انجام رسیده است. لیکن اعراب گذارى با نقطه شنجرفى، از قدمت بیشتر و اعراب گذارى دوم، از قدمت کمترى برخوردار است.

یادآورى این مهم خالى از فایده نیست که قرآن هاى مکتوب در صدر اسلام تا سال ۶۷ ق. فاقد اعراب بود؛ بعدها چون قرائت قرآن بدون اعراب باعث بروز برخى مشکلات مى گردید، لزوم اعراب گذارى قرآن ضرورت یافت.

بنابر قول مشهور، امیرمؤمنان على بن ابیطالب علیه السلام شاگردش ابوالأسود دوئلى (متوفّاى ۶۹ ق.) را امر فرمود که به منظور حفظ و پاسدارى از زبان عربى ـ به ویژه جهت تسهیل در امر قرائت قرآن ـ قواعدى وضع کند.

ابوالأسود براى نشانه گذارى فتحه، کسره و ضمّه و کسره، «نقطه» را انتخاب کرد که با رنگى متفاوت با خطّ قرآن نوشته مى شد؛ بدین ترتیب که براى فتحه، یک نقطه بالاى حرف و براى کسره، یک نقطه در زیر حرف و براى ضمّه، یک نقطه در وسط یا در جلوى حرف قرار مى دادند و دو نقطه، علامت تنوین بود.

این روش تا سال ۱۷۵ ق. (اواخر قرن دوم) ادامه داشت، در عهد خلافت سفّاح، خلیل بن احمد فراهیدى، نقطه هاى ابوالأسود را به نشانه هاى ـَـِـُ تبدیل نمود و همچنین وى توانست همزه، تشدید و تنوین را وضع نماید.

همان گونه که اشاره شد، در این کتاب شریف علاوه بر اعراب گذارى به نقطه، در بسیارى صفحاتْ اعراب رایج فعلى با مرکّب مشکى به شکل فتحه، کسره، سکون، تشدید و… مشاهده مى شود که به شکلى بسیار ابتدایى و غیر هنرى انجام شده و به زیبایى صفحات قرآن لطمه وارد نموده است. این اعراب گذارى، الحاقى است و به نظر مى رسد مدتها پس از کتابت متن قرآن صورت گرفته باشد.

در آخرین صفحه قرآن، ذیل کادر مستطیلى که داراى نقوش ساده گیاهى است، عبارتى الحاقى و متفاوت با خطّ اصلى قرآن (کوفى) در دو سطر، به خطّ نسخ کهن مشاهده مى شود که به واسطه آن، این قرآن شریف به امام حسن عسکرى علیه السلام نسبت داده شده است. متن عبارت چنین است:

«…حسن بن على رضى اللّه… سنه احدى…»

در مورد قرآن مورد بحث، اگر چه دلیل قطعى بر این انتساب در دست نداریم ـ چون نوع خط و شیوه کتابتِ عبارتى که باعث انتساب این قرآن شده با شیوه کتابت و نوع خطّى که در سراسر قرآن مشاهده مى شود متفاوت است ـ اما از آنجا که ائمّه معصومین علیهم السلام خود در زمره کُتّاب و حُفّاظ قرآن و مهم تر اینکه نزدیک ترین افراد بشر و عامل ترین آنها به قرآن محسوب مى شوند، لذا هیچ بُعدى ندارد که برخى قرآن ها توسّط ائمّه معصومین علیهم السلام کتابت شده و از گزند حوادث مصون مانده و به دست ما رسیده، اگرچه فاقد نام کاتب باشد.

البته علاوه بر قداست ویژه اى که قرآن کریم دارد، شرافت و عظمت کاتب نیز ـ به ویژه اگر امام معصوم علیه السلام باشد ـ امتیاز دیگرى براى این کتاب الهى و معجزه جاوید نبوى، مى افزاید.

همان گونه که اشاره شد، وقف این قرآن به آستانه حضرت معصومه علیه السلام در دوره صفوى توسّط «خلیفه شاه قلى مُهردار» صورت پذیرفته و داراى وقف نامه اى در ۹ سطر است که مفاد آن به شرح ذیل مى باشد:

«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، الحمدللّه الّذى جعل الوقف ذریعه لنیل السّعادات الاُخرویه فى دارالقرار والصّلوه والسّلام الاتّمان و الاکملان الاشرفان على سیّدالأنبیاء والمرسلین محمّد و آله الطّاهرین الاخیار و بعد فقد وقف هذا المصحف المجید الّذى لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لامن خلفه تنزیل من حکیم حمید، الحضرت الأمیر الجلیل عمده الأجلاّء فى زمانه خلیفه شاه قلى مُهردار على المؤمنین المتوطّنین و المجاورین والزّایرین روضه السّیّده العلّیه، العلویه الزّکیه الطّاهره النّقیه سلیله ائمّه اطهار ستّى فاطمه بنت الامام الهمام ابى ابراهیم موسى بن جعفر صلوات اللّه و سلامه علیهما و علیها مشروط بأن یکون المصحف الشّریف موضوعا فى داخل قُبّتها الشّریفه و لایخرج منها الى مکان من الأمکنه لایرهن و لابغیره، وقفا صحیحا شرعیا مؤبّدا مخلّدا بحیث لا یورث و لا یباع و لا یرهب و لا ینقل بوجه من الوجوه و لابغیر، فمن غیّره او بدّله فانّما اثمه على الّذین یبدّلونه. و کان ذلک فى شهر ربیع الاوّل المنتظم فى سلک شهور سنه ستّ و خمسین و تسعمائه هجریه و الحمد وحده العزیز

در این «وقف نامه» ضمن حمد و ثناى الهى، به وقف این قرآن شریف بر جمیع مؤمنان، ساکنان، مجاوران و زائران حرم حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام دختر موسى بن جعفر علیه السلام اشاره شده است. و تاریخ وقف در انتهاى وقف نامه، ۹۵۶ ق. (همزمان با حکومت شاه طهماسب اوّل صفوى ۹۳۰ – ۹۸۴ ق.) تصریح شده است.

پى نوشت:

  1. «مُهردار»: از سمت هاى رایج دربار صفوى.
  2. «رادّه نویسى»: روشى در تنظیم کتاب است. در گذشته چون شماره گذارى صفحات مرسوم نبوده، این شیوه رواج داشته است. در این روش، اوّلین کلمه صفحه ما بعد، در ذیل صفحه ماقبل نیز نوشته مى شد تا با کمک آن، ترتیب صفحات مشخّص شده و پشت سر هم قرار گیرد.

منبع :کوثر ، زمستان ۱۳۸۲، شماره  ۶۰

 بهزاد یوسف زاده

گزارشى از ترجمه تفسیر منسوب به امام عسکرى(علیه السلام)

اشاره:

با وجود آن که امام حسن عسکرى علیه السلام در سال ۲۶۰ ق. به شهادت رسیده، تا صد سال بعد، از تفسیر منسوب به آن حضرت نامى در میان نبوده است و دانشمندانى چون: شیخ کلینى، على بن ابراهیم قمى، احمد برقى، احمد بن ادریس، ابن قولویه، محمد بن همام بغدادى و محمد بن ابراهیم نعمانى، نه تنها حدیثى از این کتاب نقل نکرده اند؛ بلکه حتى نامى از آن و راویانش نبرده اند.

در اواسط قرن چهارم هجرى، محمد بن قاسم جرجانى استرآبادى، که با القابى چون «مفسّر» و «خطیب» شناخته مى شود، مندرجات این اثر را براى شیخ صدوق نقل مى کند و آن عالم فرزانه هم در برخى از تألیفاتش چون: عیون اخبارالرّضا، توحید، امالى و من لایحضره الفقیه بخش هایى از این تفسیر را مى آورد.

با این وجود، دیگر برخى از دانشمندان برجسته شیعى از این کتاب، مؤلّف آن و حتّى راویان اخیرش نامى نمى برند.

در اوایل قرن پنجم هجرى، احمد بن حسین غضائرى از این تفسیر و مؤلّفش نام مى برد؛ اما جرجانى را ضعیف، کذّاب و کتابش را مجعول معرّفى مى کند.(۱)

از قرن ششم تا روى کارآمدن صفویه، به استثناى چند مورد و نیز منابعى معدود که برخى مطالب این کتاب را به لحاظ کرامات و معجزات آورده اند، نشانه اى از این تفسیر و مؤلّفش در منابع معروف شیعه وجود ندارد. در تفاسیر مشهور این دوره، از جمله: تفسیر عیّاشى و تفسیر مجمع البیان نیز نقلى از تفسیر منسوب به امام حسن عسکرى علیه السلام مشاهده نمى شود.

ترجمه تفسیر

در عصر صفوى و با اهتمام فخرالدّین على بن حسن زواره اى ـ شاگرد غیاث الدّین جمشیدگازر ـ در راستاى ترجمه متون مذهبى به فارسى، تفسیر منسوب به امام عسکرى علیه السلام نیز به فارسى ترجمه شد که تراجم نگاران آن را در زمره آثار ارزشمند او بر شمرده اند. میرزا عبداللّه افندى که در عصر صفویه مى زیسته، مى نویسد:

زواره اى تفسیر حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام را به فرمان شاه طهماسب صفوى از عربى به پارسى برگردانیده است و من این ترجمه را در قصبه لنگر ـ از حوالى تربت جام ـ دیده ام و نسخه اى از آن نزد افراسیاب خان موجود است.(۲)

شیخ آقا بزرگ دو ترجمه دیگر از این تفسیر را معرّفى کرده است؛ ترجمه تفسیر عسکرى از میرزا ابوالقاسم حسینى ذهبى شیرازى ـ از علماى قرن سیزدهم ـ و ترجمه تفسیر عسکرى از مولا عبداللّه بن نجم الدّین، (متوفّاى ۱۳۱۱ ق.). مشهور به فاضل قندهارى(۳)

میرزا محمّدعلى مدرّس تبریزى، نوزده اثر از ترجمه ها، خلاصه ها و تألیفات على بن حسن زواره اى را برمى شمارد و ترجمه این تفسیر را به عنوان پنجمین نوشته وى معرّفى مى کند.(۴)

اما آنچه که از نظر این شرح حال نگاران دور مانده، این است که على بن حسن زواره اى براى آثارى که به فارسى برمى گرداند، نامى اختیار مى کرد و ترجمه این تفسیر را نیز «آثارالأخیار» نامید. چنانچه نسخه خطّى آن ـ که در کتابخانه مدرسه عالى شهید مطهّرى موجود است ـ با همین نام، فهرست شده است.(۵)

در کتابخانه مرکزى آستان قدس رضوى نیز نسخه اى خطّى از آن، تحت عنوان «آثارالأخیار» به خطّ نستعلیق ۱۷ سطرى و با ۲۷۰ ورق به شماره ۱۴۳۲ موجود است که در سال ۱۲۶۵ ق. تحریر شده و رجبعلى نامى در مرداد ۱۳۱۶ ق. آن را وقف این کتابخانه کرده است.(۶)

در دیباچه این نسخه نفیس، مترجم نوشته است:

«… مقرّب بارگاه اله (اللّه) مشرّف بتشریف فاتّبعونى یجیبکم اللّه، ابى القاسم محمد رسول اللّه و بر آل نامدار و عترت عالى مقدارش، خصوصاً بر آل سیّد و سرور مهتر عالمیان بعد از پیغمبر، ولىّ ربّ العالمین و صفوه الهاشمیّین و یعسوب الدّین، اسداللّه الغالب، امیرالمؤمنین و امام المتّقین، ابى الحسن علىّ بن ابى طالب صلوه دائمه قائمه الى یوم الدّین، بعد از شکر و حمد نامتناهى و صلوات بر حضرت رسالت پناهى…».

سپس به شاه طهماسب اشاره مى کند و مى گوید:

«… اکثر اوقات خجسته غایات، مصروف مى فرمایند به مباحث علوم دینیه از تفسیر ملک کبیر و حدیث نبوى و کلام امامى. اشارت عالى اشرف، اصدار یافت که از تفسیرى که اشتهار یافته به تفسیر ثمره شجره پیغمبرى و گلدسته ریاض حیدرى، وارث علوم جعفرى، اعنى حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام این بنده کمترین على بن حسن الزّوارى، غفراللّه ذنوبه و ستر عیوبه بعون الملک المعبود بر آن نهج و ترتیب. و ما توفیقى الاّ باللّه علیه توکلّت و الیه اُنیب ابتدا مى کنم به نام نامى حضرت معبود که رحمت او عام است در افاضه وجود، جود رحیمیتش تمام بر مؤمنان در روز موعود…».

على بن حسن زوارى در خاتمه این ترجمه، یادآور شده است:

«پس هر جوانمرد بلند همّت، چون خواهد که در دنیا حمید باشد و در عقبى سعید باشد، باید که به گوش هوش نداى هَلْ مِنْ تائِبٍ و صداى هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ شنود. ابواب توبه بر روى خود بگشاید و به خلوت سراى فلاح تائبان بارگاه الهى درآید و به تشریف محبوبیت مشرّف گشته بر سریر کرامت بنشیند… مستنیر کردم به انوار این که به «آثارالأخیار» موسوم شده یا اله العالمین و یا خیرالنّاصرین برحمتک یا ارحم الرّاحمین و صلّى اللّه على سیّدنا محمّد و آله و عترته الطّاهرین و سلّم تسلیماً کثیراً».(۷)

یادآور مى شود که برخى از معاصران، آثارالأخیار را با تفسیر دیگرى که تألیف على بن حسن زوارى است و ترجمه الخواص نام دارد، به اشتباه، یکى دانسته اند.(۸)

روش ترجمه

چنانکه اشاره کردیم، شیخ صدوق بر محمّد بن قاسم استرآبادى اعتماد کرده و روایات فراوانى از وى نقل نموده و با دعاى رضایت و رحمت براى او، بارها تأییدش کرده است.

على بن حسن زوارى همچون برخى از دانشوران، این اعتماد را براى اثبات وثاقت راوى این تفسیر، کافى دانسته و این اثر را ترجمه کرده است. او در این ترجمه، همچون دیگر آثارش، مخاطبان خود را شیعیانى مى داند که با مباحث قرآنى و روایى نا آشنا هستند؛ یا در این باره اطلاعات کمى دارند. از همین رو، از آوردن اصطلاحات خاصّ علمى و تعبیرات تخصّصى اجتناب مى کند. وى مى نویسد که با اعتقاد به این مهم که این ترجمه در ارشاد مردم دخالت دارد و با درک مقتضیات زمان، تصمیم دارد با ترجمه این اثر، آن را براى عموم شیعیان قابل فهم نماید.

اگرچه سبک ترجمه، ساده و روان و عارى از تکلّف است؛ اما عموماً از ساختار دستورى و اصطلاحات زبان و ادبیات عرب پیروى شده و این ویژگى، در سراسر اثر قابل مشاهده است. این گونه نثر در آثار دیگر عصر صفویه نیز متداول شد؛ زیرا زمان تدوین دانش هاى اهل بیت علیهم السلام میان شیعیان بود.

در این ترجمه، ترکیب جمله ها و جاى فعل، فاعل، مفعول و متعلّقات آن به صورتى است که در نثر مأخذ اصلى مشهود است. على بن حسن زوارى در ترجمه این اثر به متن، وفادار است و اگر بر حسب ضرورت و نظر شخصى خواسته است افزون بر متن اصلى، مطلبى را وارد ترجمه کند، با تعابیرى چون: «مترجم گوید» یا «ناقل گوید» افزوده هاى خود را از متن تفکیک کرده است.

همچنین گاهى به دلیل رعایت اختصار، با حذف مطالب تکرارى، متن اصلى را خلاصه کرده است. چنان که از اثر پیداست، موضوع آن در تفسیر قرآن کریم است. اما معلوم نیست که آیا اصل کتاب که امام حسن عسکرى علیه السلام بر آن دو راوى املا فرمودند، بیشتر بوده و این کتاب در حقیقت جزوى از آن تفسیر اصلى است یا خیر.

مترجم، شیوه متن عربى را حفظ کرده و کتاب آثار الأخیار مشتمل است بر تفسیر استعاذه، بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، فاتحه الکتاب، و بخش بیشتر سوره بقره، (آیه ۱ ـ ۱۰۸، ۱۵۳ ـ ۱۷۵، ۱۹۴ ـ ۲۰۶ و بخشى از آیه ۲۸۲).

از نثر کتاب بر مى آید که این تفسیر به انگیزه تألیف، تفسیر، نوشته نشده بلکه هدف، پرورش شاگردان مهاجر با معارف قرآنى و آگاه نمودن آنان به جایگاه اهل بیت علیهم السلام در قرآن بوده است. روایت ها غالباً طولانى و به تفصیل ذکر شده و گاه یک حدیث در چند صفحه آمده است. حتى در مواردى مضامین مباحث از شیوه روایى فاصله مى گیرد. البته این، به آن معنا نیست که تفسیر از معصوم صادر نشده باشد؛ زیرا در احادیث نقل به مضمون عارى از اشکال است. به علاوه راویان در ایران زندگى مى کردند و به زبان و ادبیات عربى احاطه کامل نداشتند و در برخى جاها روایتى را پس از دریافتن، به صورت نقل به مضمون آورده اند و این دگرگونى، آشفتگى هایى را در متن پدید آورده است. درباره معجزات رسول اکرم صلى الله علیه و آله وسلم و خاندانش تفسیر آیات به صورت تأویل انجام شده و به مصادیق آیات توجّه شده است.

از دانش هاى مقدّماتى تفسیر، در بیان مباحث و عبارات کمک گرفته نشده؛ ولى بحث هایى در عرصه هاى دیگر معارف اسلامى از جمله: فلسفه، کلام و فقه به نحوى که با آیاتِ تفسیر شده ارتباط دارند، در سراسر کتاب قابل مشاهده است.

در این اثر، کرامات و معجزاتى با تعابیرى غیر از آنچه در روایات صحیح و معتبر آمده، به معصومان نسبت داده شده که قابل تأمّل است و گاهى غیر معقول به نظر مى رسد. نکات تاریخى اشاره شده نیز در برابر منابع معتبر و موثّق، رنگ مى بازد. براى نمونه مى نویسد: «مختار بن ابوعبیده ثقفى را حَجّاج، دستگیر کرد.»؛ در حالى که وى در سال ۶۷ هجرى؛ یعنى هشت سال قبل از آن که حجّاج والى کوفه شود، به دست مصعب بن زبیر به شهادت رسید. به علاوه، شرح و بسط برخى از روایات چنان است که به داستان سرایى شباهت مى یابد.

با این همه، نمى توان این نکته را انکار کرد که در لابه لاى تفسیر عسکرى، که با نام آثارالأخیار به فارسى ترجمه شده، مطالب درست، روایات معتبر و نکات تاریخى مستند نیز مشاهده مى شود. و همان طور که شیخ صدوق با نقل مندرجات آن، به حفظ «میراث مکتوب تشیّع» یارى رسانده، على بن حسن زوارى نیز با ترجمه آن، در این راه کوشیده است.

اگرچه علما و مشاهیر شیعه در قرون متمادى، مطالب این اثر را به نقد کشیده اند و حتى برخى از روایات آن را غیر منطقى، جعلى و دور از حقیقت دانسته اند. امّا این تفسیر براى حفظ ارزش هاى علمى شیعه و معرّفى این گونه متون به عموم مردم، نقش ارزنده اى را در عصر خویش ایفا کرده است.

معتمدان و منتقدان تفسیر

در برابر گروهى از عالمان شیعه که این کوشش را شایسته قدردانى دانسته اند، عدّه اى بر مترجم، خُرده گیرى کرده اند که اثرى مخدوش با عبارات آشفته و مطالب مورد تأمّل را، در اختیار خوانندگانى قرار داده که غالباً قدرت تشخیص و تفکیک مطالبى صحیح از غیر آن را ندارند. به علاوه آنان معتقدند که نشر چنین آثارى، اعتبار علمى فرهنگ تشیّع را کم رنگ و سطحى مى نماید؛ به ویژه آن که راوى به مدح چهره هایى پرداخته است که با روش اهل بیت علیهم السلام سازگارى ندارد.

در مقابل این انتقادها، باید گفت: پدیدآورنده، تعمّدى در نقل این نکات نداشته و احتمال دارد در هنگام استنساخ و طىّ قرون متمادى، این مضامین به آن راه یافته باشد. در برخى از کتب معتبر نیز، همچون روضه کافى، مطالبى دیده مى شود که با وقایع تاریخى انطباق ندارد. چنانچه حاجى نورى مى گوید: در کتاب کافى روایتى است که: «یزید، به مدینه آمد.»؛ در صورتى که یزید به این شهر نیامده است.(۹)

پیش از على بن حسن زوارى، گروهى از علماى شیعه به این کتاب اعتماد کرده و مطالبى را از آن نقل کرده اند. شیخ طوسى و شیخ مفید از شیخ صدوق و او از محمد بن قاسم استرآبادى و وى از یوسف بن محمد بن زیاد و على بن محمد بن یسار روایت کرده اند.(۱۰)

ابومنصور طبرسى در کتاب الاحتجاج با ذکر سند، مطالبى را از تفسیر امام حسن عسکرى علیه السلام آورده است و مى افزاید که روایات رسول اکرم صلى الله علیه و آله وسلم را در کتاب خود (الاحتجاج) به سند واحد از این تفسیر روایت کرده است و او پس از ذکر کامل سند، بخش قابل توجّهى از اثر خود را به روایات این تفسیر اختصاص داده است.(۱۱)

شهید ثانى در کتاب منیه المرید و نیز اربعین روایات بسیارى از این تفسیر را نقل کرده است.(۱۲)

قطب راوندى، بخش قابل توجّهى از این تفسیر را در اثر خود (الخرائج) درج نموده است.(۱۳)

ابن شهرآشوب سروى مازندرانى، این تفسیر را به صورت جزمى و قطعى به امام نسبت داده و در موارد متعدّدى از کتاب مناقب، از آن نقل مى کند.(۱۴)

او در معالم العلماء این تفسیر را به روایت حسن بن خالد برقى (برادر محمّد بن خالد برقى) نسبت مى دهد و مى گوید: از املاى امام، تفسیرى در ۱۲۰ مجلّد تنظیم شده است. بنابراین، راوى حدیث فقط استرآبادى نیست.(۱۵)

علاّمه حسن زاده آملى عقیده دارد:

«تفسیر منسوب به امام حسن عسکرى علیه السلام با آنچه که در معالم العلماء ذکر شده، اشتباه نشود. راقم، از آن صد و بیست مجلّد مذکور در معالم العلماء هیچ آگاهى ندارد؛ اما این تفسیر مخطوط منسوب به امام حسن عسکرى علیه السلام در تهران در زمان ناصرالدّین شاه قاجار در سنه ۱۲۶۸ ق. در یک مجلّد چاپ سنگى به قطع وزیرى در سیصد و نه صفحه به طبع رسیده و نسخه هاى خطّى از آن یافت مى شود و نسخه اى از آن مخطوط و نسخه اى از آن مطبوع و در کتابخانه محقّر این حقیر، موجود است.»(۱۶)

میر محمدباقر، معروف به «میرداماد» در کتاب شارع النّجاه خود، این دو را از هم تفکیک کرده و گفته است:

«تفسیر محمد بن قاسم استرآبادى که از مشیخه روایت ابى جعفر ابن بابویه مى باشد، تفسیرى است که او از دو مجهول روایت کرده و ایشان به ابى الحسن الثّالث الهادى العسکرى علیه السلام اسناد کرده اند و افرادى که تبحّر ندارند، آن اسناد را معتبر دانسته اند و در حقیقت، تفسیر به ابى محمد بن سهل بن احمد بن الدّیباجى مسند است.»

او اضافه مى کند:

«علماى عامّه، تفسیرى تحت همین عنوان (تفسیر عسکرى) دارند و از آن نقل مى کنند و بر آن اعتماد دارند و مصنّف آن، ابوهلال عسکرى است.»(۱۷)

محدّث گرانقدر، میرزاحسین نورى به شدّت به این اظهارات انتقاد مى کند و مى گوید:

«چگونه ضعف این تفسیر بر جماعتى از دانشمندان از جمله: محمد بن احمد بن شاذان پدر احمد (شیخ کراجکى)، جعفر بن محمد (شیخ القمیّین در زمان خودش)، شیخ استاد صدوق، حسین بن عبیداللّه غضائرى، چنانکه در اجازه کرکى است، محمد بن احمد دوریستى و ابومنصور طبرسى مخفى مانده و آنان از صدوق روایت کرده اند؟ همچنین تفسیر از امام حسن عسکرى علیه السلام مى باشد نه پدرش که همان ابوالحسن ثالث (امام هادى علیه السلام ) است. سهل دیباجى و پدرش در مسند این تفسیر نمى باشند و این دو را هیچ کس در سندى ذکر نکرده است. به علاوه، شیخ طبرسى در کتاب الاحتجاج تصریح مى کند که آن دو راوى، از شیعه امامیه هستند و بنابراین، مجهول نمى باشند.»

به باور محدّث نورى: «محقّق داماد به کسانى جز جدّش، نسبت قصور و عدم تبحّر داده، در حالى که آنان کسانى جز جدّش، محقّق ثانى، شهید ثانى، قطب راوندى، ابن شهرآشوب، طبرسى و مانند این ها نیستند. و این که گمان کرده تفسیر استرآبادى با تفسیر حسن برقى متفاوت است، توهّمى بیش نیست. ابن شهرآشوب در مناقب از تفسیر در دسترس نقل مى کند که استرآبادى در مواضعى روایت کرده است و تفسیر استرآبادى را معتبر مى داند و مى گوید: اگر این، غیر از تفسیرى است که برقى روایت مى کند، لازم مى آید دو تفسیر با معتبر با املاى امام موجود باشد، که چنین نیست.»(۱۸)

پیش از میرداماد، ابن غضائرى ـ دانشمند نیمه نخست قرن پنجم هجرى ـ در کتاب الضّعفاء نیز به این نکات اشاره کرده است.۱۹ وى، صریحاً محمد بن قاسم جرجانى را ضعیف و کذّاب و کتابش را مجعول مى داند. ابن داود حلّى (متوفّاى نیمه اوّل قرن هشتم) عبارات غضائرى را با اضافه مختصرى نقل کرده است.(۲۰)

بر سخن این دو، برخى از مشاهیر شیعه اشکال وارد کرده و خاطر نشان ساخته اند: در کتاب هاى رجالى، احمد بن حسین بن غضائرى، نه تضیف شده و نه توثیق. و گواهى شیخ طوسى مبنى بر این که «غضائرى، عارف به رجال است.»(۲۱)

و محمّد جواد بلاغى به آن استناد کرده،(۲۲) درباره حسین بن عبیداللّه غضائرى، پدر احمد و صاحب رجال، است. چنانکه آیت اللّه استادى این موضوع را یادآور مى شود.(۲۳)

و به علاوه، صحّت انتساب کتاب رجال حسین بن غضائرى، که استرآبادى در آن کتاب تضعیف شده، تا کنون ثابت نشده است. چنانکه آیت اللّه خوئى مکرّر تأکید مى کند که چنین نسبتى به ثبوت نرسیده است.(۲۴)

در عبارت غضائرى مى خوانیم که: «سهل دیباجى این تفسیر را وضع کرده»، در حالى که از او و پدرش نامى در سند تفسیر مشاهده نمى شود و نامبرده، معاصر شیخ صدوق بوده و یک سال پیش از او رحلت کرده است. با این وصف، بعید به نظر مى رسد مفسّر استرآبادى (از مشایخ صدوق) از سهل دیباجى حدیث نقل کند؛ آن هم در حدّ یک تفسیر. و اگر وى مطالب تفسیر را از سهل دیباجى شنیده، چرا به او نسبت نداده و آن را از دو فرد به نام هاى یوسف و على نقل مى کند؟ !(۲۵)

شیخ حرّ عاملى درباره تفکیک این دو نوشتار، یادآور مى شود:

«تفسیر عسکرى غیر از آن تفسیرى است که بعضى از عالمان رجال شناس بر آن انتقاد کرده اند. زیرا این اثر از ابومحمّد علیه السلام روایت شده و آن دیگرى، از امام هادى علیه السلام روایت گردیده و راوى اش سهل دیباجى است که از پدرش روایت مى کند. اگرچه تفسیر عسکرى، روایات ناهمخوان با ارزش ها و معتقدات شیعه دارد؛ ولى رئیس و شیخ المحدّثین، «ابن بابویه»، بر آن اعتماد کرده و از آن، احادیث فراوانى در آثار خود نقل کرده و نزد طبرسى و دیگران نیز معتبر بوده است. تمامى اشکالات وارد بر ابن غضائرى، بر اظهارات علاّمه حلّى نیز وارد است.»(۲۶)

شیخ آقا بزرگ تهرانى، پس از پژوهش هاى لازم، چنین نتیجه مى گیرد:

«اصلى براى نسبت کتاب الضّعفاء به ابن غضائرى نیافتیم. بنابراین، براى ما شایسته است که ابن غضائرى را از اقدام در تألیف این اثر، مبرّا بدانیم و از ارتکاب در هتک این بزرگوارانى که به عفاف، تقوا و صلاح مشهورند و در آن کتاب به انواع جرح و طعن مذکورند، ساحتش را منزّه بداریم.»(۲۷)

محقّق کرکى، استاد على بن حسن زوارى ـ که وى آثار خویش را تحت نظارت او ترجمه کرده است ـ عالى ترین سند را چنین دانسته است:

«… جمال الدّین احمد بن فهد، از سیّد عالم نسّابه تاج الدّین محمّد، از سیّد عالم على بن عبدالحمید بن فخّار حسینى، از پدرش سیّد عبدالحمید، از سید فقیه مجد الدّین ابوالقاسم على بن عریضى، از شیخ سعید رشید الدّین ابوجعفر بن محمد بن شهرآشوب مازندرانى، از سید عالم ذوالفقار معبد علوى حسنى، هر دوى آنها از شیخ الامام، عماد فرقه ناجیه، ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، که او گفت: ابوعبداللّه حسین بن عبیداللّه غضائرى به ما خبر داد که: محمّد بن قاسم مفسّر جرجانى بر ما حدیث کرد که یوسف بن محمد بن زیاد و على بن محمد بن سنان (یسار)، از پدرش، از مولاى ما و مولاى کافّه مردم، ابومحمّد حسن عسکرى علیه السلام ، از پدرش، از پدرش… ـ صلوات اللّه علیهم اجمعین ـ نقل فرمود که: رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم روزى به برخى از اصحابش فرمود…»(۲۸)

از این مطالب بر مى آید که تفسیر عسکرى نزد این عالم شیعى، در غایت اعتبار است. و نیز ظاهر مى شود که شیخ و ابن غضائرى از امام با این سند روایت مى کنند و نزد آن دو معتبر است و کسى که به طریق مشایخ آگاه باشد، این مطلب را درک مى کند.

شایان ذکر است: وقتى محقّق کرکى از لبنان به ایران نقل مکان کرد و به کار ترویج «مذهب شیعه» پرداخت، على بن حسن زوارى کوشید گفته ها و نوشته هاى او را در همان زمان براى استفاده عموم، از عربى به فارسى ترجمه کند.(۲۹)

احتمال مى رود فخرالدّین على بن حسن زواره اى با توجّه به اعتبارى که استادش براى تفسیر عسکرى قائل بوده، به ترجمه این تفسیر روى آورده است.

تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد، تاکنون ترجمه فارسى از این تفسیر به چاپ نرسیده است و تنها همان نسخه خطّى ـ آثارالأخیار ـ در برخى از کتابخانه هاى معروف ایران و بعضى از کشورهاى اسلامى، مضبوط است.

غلامرضا گلى زواره

پى نوشت:

  1. بحارالانوار، ج ۱۰۷، ص ۱۲۳٫
  2. ریاض العلماء، میرزا عبداللّه افندى اصفهانى، ترجمه محمدباقر ساعدى، ج ۱، ص ۴۶۷٫
  3. الذّریعه، ج ۴، ص ۲۸۹٫
  4. ریحانه الادب، مدرّس تبریزى، ج ۲، ص ۳۹۳٫
  5. مجلّه آیینه پژوهش، ش، ص ۴۴٫
  6. فهرست الفبایى کتب خطّى کتابخانه مرکزى آستان قدس رضوى، محمد آصف فکرت، ص ۹٫
  7. آثارالأخیار، فخرالدّین على بن حسن زواره اى، نسخه خطّى، مضبوط در کتابخانه آستان قدس رضوى.
  8. تشیّع (سیرى در فرهنگ و تاریخ تشیّع)، سید محمد مهدى جعفرى، ص ۱۶۲٫
  9. خاتمه مستدرک الوسائل، محدّث نورى، ج ۳، ص ۶۶۱٫
  10. وسائل الشّیعه، ج ۲۰، ص ۵۹٫
  11. الاحتجاج، طبرسى، ص ۱۴ و ۵۵٫
  12. همچنین این عالم بزرگ در اجازه اى که به پدر شیخ بهایى داده، سلسله سند خود را به محمد بن قاسم جرجانى(راوى تفسیر عسکرى) رسانیده است.
  13. خاتمه مستدرک الوسائل، ج ۳، ص ۶۶۱٫
  14. مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب مازندرانى، ج ۲، ص ۳۰۰، ۳۱۳ و ۳۳۹٫
  15. معالم العلماء، ابن شهرآشوب مازندرانى،ص۲۹٫
  16. مجلّه صحیفه مبین، پاییز ۷۳، ص ۷؛ مجلّه پیام انقلاب، ش ۱۵۰، مصاحبه اختصاصى با علاّمه حسن زاده آملى، ص ۱۵٫
  17. الذّریعه، ج ۴، ص ۲۸۵ و ۲۸۶٫
  18. خاتمه مستدرک الوسائل، ج ۳، ص ۶۶۱٫
  19. مجمع الرّجال، قهپایى، ج ۶، ص ۲۵٫
  20. خلاصه الاقوال، ابن داود حلّى،ص ۵۰٫
  21. رجال شیخ طوسى، ص ۴۷٫
  22. مجلّه نور علم، دوره دوم، ش ۱، ص ۱۴۳، رساله حول التفسیر الامام العسکرى.
  23. همان، ص ۱۴۱، بحثى درباره تفسیرامام عسکرى.
  24. ۲۴٫معجم رجال الحدیث،آیه اللّه خوئى،ج۱۷،ص۱۵۷٫
  25. فصلنامه پژوهش هاى قرآنى، سال دوم، ش ۵ ـ ۶، ص ۳۱۶٫
  26. وسائل الشّیعه، ج ۲۰، ص ۵۹٫
  27. الذّریعه، ج ۴، ص ۲۸۹ و ۲۹۱٫
  28. خاتمه مستدرک الوسائل، ج ۳، ص ۶۶۱٫
  29. تطوّر حکومت در ایران بعد از اسلام، محیط طباطبایى، ص۴۸
  30. منبع :کوثر ، زمستان ۱۳۸۲، شماره ۶۰

 

 

کُنیه و القاب امام حسن عسکرى (علیه السلام)

اشاره:

«کُنیه و القاب» ریشه کهن و تاریخى نزد اعراب قبل از اسلام دارد. همین موضوع بعد از اسلام نیز در بین مسلمانان استمرار داشته و دارد و به مناسبت هاى مختلف براى افراد کنیه یا لقب هایى انتخاب می کردند. انتخاب این کنیه ها و القاب، گاهى به مناسبت شُهرت شخص در قبیله خود بوده است، مثل «شیخ الطّائفه»؛ یعنى بزرگ قبیله و یا به سبب زیبایى فرد، شغل، زادگاه، انتساب به قوم و خاندانى، واقعه تاریخى و گاهى نیز انتخاب لقب، براى تحقیر و اهانت به آنهاست. اما در مورد «کُنیه» باید گفت اصل آن از «کنایه» است و کنایه این است که کلمه اى گفته شود و از آن چیز دیگرى اراده شود و غالباً انتخاب کنیه به سبب ارتباط پدرى، مادرى، پسرى و دخترى است که در این راستا، از واژگان: ابو، امّ، ابن و بنت استفاده میشود.

کنیه هاى امام حسن عسکرى علیه السلام

ابن الرّضا؛ امام حسن عسکرى علیه السلام ، پدر و جدّش به ابن الرضا مشهور بودند.۱

ابوالخلف نیز کنیه امام حسن عسکرى علیه السلام است.۲

ابوعبداللّه؛ کنیه سه امام است: امام حسین، امام صادق و امام حسن عسکرى علیهم السلام .۳

ابومحمّد۴؛ ابومحمّد الحسن الخالص۵؛ ابومحمّدالعسکرى۶؛ ابوالحسن۷ از دیگر کنیه هاى امام عسکرى علیه السلام است.

القاب امام علیه السلام

اَلاَخیر۸، التّقى۹، الحسن الخالص۱۰، الحسن العسکرى۱۱، الخالص۱۲، الرّفیق۱۳، الزّکى۱۴، السّراج۱۵، السّراج المضیء۱۶، الشّافى۱۷، صاحب العسکر الآخر۱۸، صاحب العسکر۱۹، الصّامت۲۰، الطّیّب۲۱، العالم۲۲٫

لازم به یادآورى است که: محقّق خوانسارى در کتاب «فقه الرّضا» گفته است: مراد از العالم و الفقیه در لسان ادلّه، یکى از عسکریین علیهماالسلام است.۲۳

العسکرى۲۴، العلوى۲۵، الفتّاح۲۶، الفقیه۲۷، الماضى۲۸، المتوکّل۲۹، المرتضى۳۰، المرضىّ۳۱، المؤدّى۳۲، المضیء۳۳، النّاصح۳۴، النّقى۳۵، الهادى۳۶، ولىّ المؤمنین۳۷، التّقیان۳۸، النّقیان۳۹، العسکریان۴۰، السّبطان۴۱٫

سید عباس رفیعى علوى

پی نوشت:

  1. اعلام الورى، ج ۲، ص ۱۳۱، مؤسّسه آل البیت؛ مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۲۱٫
  2. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۲۱٫
  3. جامع المقال، ص ۱۸۴٫
  4. کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۷۱؛ مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۲۱؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۶٫
  5. رشفه الصّادى، حضرمى، ص ۲۸۳٫
  6. تاریخ بغداد، ج ۷، ص ۳۶۶٫
  7. دلائل الامامه، ص ۴۲۴٫
  8. جامع المقال، ص ۱۸۵؛ زاد المجتهدین، (مقدمه).
  9. تاریخ اهل البیت(ع)، ص ۱۳۱٫
  10. کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۷۱٫
  11. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۲۱، (چاپ بیروت، ج ۴، ص ۴۵۵).
  12. کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۷۱؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۶؛ فوائد تنقیح المقال، ج ۱، ص ۱۸۹٫
  13. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۲۱؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۶٫
  14. همان؛ جامع المقال، ص ۱۸۵؛ مجمع الرجال، ج ۷، ص ۱۹۴٫
  15. اعلام الورى، ص ۳۴۹؛ مناقب آل ابیطالب، ج ، ص ۴۲۱؛ تنقیح المقال، ج ۱، ص ۸۸، چاپ سنگى.
  16. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۲۱٫
  17. همان؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۶٫
  18. بحارالانوار، ج۸۴، ص ۲۷، ح ۲۱؛ فلاح السّائل، ص ۱۸۳٫
  19. جامع المقال، ص ۱۸۵؛ مجمع الرّجال، ج ۷، ص ۱۹۴؛ الاحتجاج، ص ۲۷۵؛ اصول کافى، ج ۷، ص ۵۹٫
  20. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۲۱٫
  21. التوحید، ص ۱۰۱، ح ۱۱٫
  22. اعلام الورى، ص ۳۳۹؛ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۶۳؛ مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۰۱؛ دلائل الامامه، ص ۲۱۷٫
  23. فقه الرّضا، ص ۱۷٫

۲۴٫اعلام الورى،ص۳۴۹؛مناقب آل ابیطالب،ج۴،ص۴۲۱؛ الدروس، ج ۲، ص ۱۵؛ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۷۳٫

  1. جمال الاسبوع، ص ۴۰٫
  2. کشف الغمه، ج ۳، ص ۲۳۰٫

۲۷ و ۲۸٫ جامع المقال، ص ۱۸۵٫

  1. کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۳۰٫
  2. همان و ص ۲۴۵٫
  3. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۲۱؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۷٫
  4. جمال الاسبوع، ص ۴۰٫
  5. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۲۱ و ۳۷۹؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۶٫

۳۴٫کشف الغمّه،ج۳،ص۲۳۰؛تاریخ اربلى،ج۳،ص۲۴۵٫

  1. تاریخ اهل البیت(ع)، ص ۱۳۲؛ الدروس، ج ۲، ص ۱۵؛ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۳۰٫
  2. اعلام الورى، ص ۳۴۹؛ مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص ۴۲۱؛ الدروس، ج ۲، ص ۱۵٫
  3. الدروس، ج ۲، ص ۱۴٫

۳۸ـ۴۰٫ جامع المقال، ص ۱۸۵؛ مجمع الرّجال، ج۷، ص ۱۹۵٫

۴۱٫بحارالانوار،ج۷۶،ص۲۹۲؛سفینه البحار،ج۲،ص۲۰۱٫

منبع :کوثر ، زمستان ۱۳۸۲، شماره ۶۰

 

پرتوى از سیره و سیماى امام حسن عسکرى(علیه السلام)

اشاره:

امام حسن عسکرى، فرزند امام هادى(علیه السلام)، در روز هشتم ربیع الثّانى یا ۲۴ ربیع الاوّل سال ۲۳۲ هجرى قمرى در مدینه به دنیا آمد. نام مادر گرامى آن حضرت را، سوسن و بعضى «سلیل» و «حُدَیْث» نیز گفته اند. او در هشتم ربیع الاوّل سال ۲۶۰ هجرى قمرى با توطئه معتمد خلیفه عبّاسى در شهر سامرّا، در ۲۸ سالگى به شهادت رسید. آن حضرت بعد از شهادت پدر بزرگوارش در ۲۲ سالگى به مقام امامت رسید. برنامه و مواضع او به عنوان مرجع فکرى شیعیان قلمداد گردید و مصالح عقیدتى و اجتماعى آنان را کاملاً مراعات مىکرد.
در عصر آن حضرت، دشوارى ها و گرفتارى هایى پیش آمد که از قدرت عبّاسیان کاست، تا جایى که موالى و ترکان بر حکومت دست یافتند، ولى فشار و شکنجه و آزار نسبت به امام و یارانش تخفیف پیدا نکرد.
متوکّل او را به زندان انداخت، بىآن که سبب آن کار را بگوید! عبّاسیان تلاش مىکردند که امام عسکرى(علیه السلام) را در دستگاه حکومت وارد کنند تا پیوسته مراقب او باشند و او را از پایگاه هاى خویش و از یاران و پیروانش دور سازند.
آن حضرت نیز مانند پدر بزرگوارش ناچار شد در سامرّا اقامت کند و زیر نظر باشد.
مواضع علمى امام عسکرى(علیه السلام) در پاسخ هاى قاطع و استوار در مورد شبهه ها و افکار کفرآمیز و بیان کردن حقّ، با روش مناظره و گفتگوهاى موضوعى و مناقشه ها و بحثهاى علمى، روز به روز شخصیّت آن حضرت را بارزتر نشان مىداد و مؤمنین را به شخصیّت مکتبى و فکرى خود مجهّز مىنمود و از طرفى پایدارى و ایستادگى آنان را در برابر جریانهاى فکرى خطرناک تضمین مىنمود.
کِنْدى (ابویوسف یعقوب بن اسحاق) فیلسوف عراقى در زمان امام(علیه السلام)، به زعم خود، پیرامون متناقضات قرآنى به خیال خود، کتابى تدوین کرد، امام عسکرى(علیه السلام)به وسیله بعضى از منسوبانِ به حوزه علمى او، با او تماس گرفت و کوشش او را با شکست رو به رو کرد و کِنْدى را قانع نمود که در اشتباه بوده است، کِنْدى توبه کرد و اوراق خود را سوزانید.
امام(علیه السلام) بیانات علمى قابل توجّهى در باب خلق قرآن براى ابوهاشم جعفرى ایراد فرمود و نیز مطالبى ارزشمند درباب تفسیر قرآن از او نقل شده است.
براى امام عسکرى(علیه السلام) از مناطق گوناگون اسلامى که پایگاه هاى مردمى او آنجا بود، به وسیله نمایندگانش که در آن مناطق پراکنده بودند، اموالى فراهم مىآمد، و امام با دقّت بسیار و با روش هاى گوناگون مىکوشید تا آن اموال را کاملاً از چشم دولتیان بپوشاند و پنهانى به مصرف رساند.
دولت عبّاسى در برابر یاران امام(علیه السلام) و در پاگاه هایى که پشتیبان او بودند، قاطعانه و بىرحمانه ایستادگى مىکرد و براى از میان برداشتن خطّمشى و برنامه امام و پراکنده کردن و وادار کردن یاران او کوشش هاى فراوان به عمل آورد.

مسأله مهدى و غیبت آن حضرت

امام عسکرى به وضوح مىدید که اراده خداوند براى ایجاد دولت الهى بر روى زمین، بر این تعلّق گرفته است که فرزندش مهدى(علیه السلام)غیبت کند.
سخنان ائمّه پیشین و نصوص فراوان و پیاپى، به آمدن مهدى(علیه السلام) بشارت مىداد و در این موارد، روایات متواتر و صحیح از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) در دست است، و مؤلّفان صحاح از اهل سنّت که معاصران آن حضرت یا پیش از آن بوده اند ، روایات مربوط به مهدى موعود(علیه السلام) را نقل کرده اند که بخارى و مسلم و احمد بن حنبل از آن جمله اند.
امام عسکرى تلاش مىکرد تا مردم را قانع سازد که زمان غیبت فرا رسیده است و تنفیذ آن در شخص فرزندش امام مهدى(علیه السلام)صورت گرفته است.
این امر درباره افکار افراد عادى دشوار مىنمود و امام(علیه السلام) به هر ترتیب، فکر غیبت را در اذهان و افکار، رسوخ مىداد و به مردم مىفهماند که این حقیقت را باید بپذیرند و دیگران را به این اندیشه و اعتقاد و متفرّعات آن آگاه سازند.
دوستان و طرفداران امام(علیه السلام) به وسیله مکاتبه و مراسله با او تماس مىگرفتند و درباره مهدى موعود از حضرتش پرسش مىنمودند و جواب لازم و کافى را دریافت مىکردند.
شیعیان وقتى اموالى را از حقوق شرعىاى که بر آنان واجب بود، براى امام عسکرى(علیه السلام)مىبردند ابتدا حضور به «عثمان بن سعید عمرى» وارد مىشدند و او که براى سرپوش گذاشتن بر فعّالیّتهاى امام(علیه السلام) و براى مصلحت او، تجارت روغن مىکرد، پول هایى را که تحویل مىگرفت در خیکهاى روغن مىگذاشت و دور از چشم حاکمان، براى امام مىفرستاد، زیرا اگر بر قضیّه واقف مىشدند همه آن را مصادره مىکردند.

قیام صاحب زنج و برخورد امام عسکرى(علیه السلام)

در زمان خلافت مهتدى عبّاسى، صاحب الزّنج، به اتّفاق بردگان و فقرا و مستضعفین سر به قیام برداشت و توانست بر بصره و اطراف آن چیره گردد و ادّعا داشت که او از سلاله پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است و نسبش به امام على بن ابیطالب(علیه السلام)مىرسد.
مسعودى در مروج الذّهب مىنویسد: او زاده یکى از روستاهاى رى بوده و بیشتر یارانش از موالى و زنجىها بود که دشوارى هایى براى عبّاسىها پدید آورد و نزدیک بود بغداد، پایتخت آنها را پس از نبردهاى سختى که میان او و خلفاى عبّاسى جریان داشت به تصرّف خود درآوَرَد.
امام عسکرى(علیه السلام) فرمود: صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست.
در این حال، هر گاه سخن از قیام او به میان مىآمد و به دنبال آن کشتن پیرمردان و کودکان و به اسارت گرفتن زنان و سوزاندن شهرها و خانه ها و دیگر اعمال ناروایى که اتّفاق مىافتاد، انتساب او را به علوىها تکذیب مىکرد و آنان را با مشرب خوارج ارزیابى مىنمود.
ولى کسى که حوادث آن دوره از تاریخ اسلامى را، که ترک ها و غلامان مقدّرات کشور را در قدرت خود گرفته بودند و نیز ظلم و بیدادى که سرتاسر مملکت اسلامى و مردم آن را فرا گرفته بود و در همان حال، خلیفه تقریباً هیچ کاره بود، مدّ نظر قرار دهد، به نظرش بعید نمىآید که حرکت صاحب الزّنج و پیروان او همچون دیگر قیام ها به رهبرى علوىها و دیگران ترتیب داده مىشده است تا از آنچه بر مردم در آن زمان مىرفت رهایى پیدا کنند و کارهاى ناروایى که به آنها نسبت داده شده چه بسا ساخته و پرداخته خودِ حُکّام و دستگاه هاى آنها براى بدنام کردنشان بوده باشد.
و در مورد آنچه راویان از قول امام روایت کرده اند که «صاحب الزّنج» از ما نیست، شاید بتوان گفت: که این سخن بر فرض صحّت، صریحاً گویاى تکذیب انتساب ایشان به خود نبوده، زیرا امکان دارد که منظور حضرت این باشد که او در کارها و اقدام هایش ، از ما نیست; همچنان که امکان دارد امام از سوى حکّام وقت، مجبور به بیان چنین سخنى شده باشد.
برخى روایات، آن چنان که در «اکمال الدّین» شیخ صدوق آمده، اشاره به این دارند که او هرگز دروغگو نبوده است.
به هر حال، برخورد معتمد عبّاسى با امام حسن عسکرى تفاوتى با برخوردهاى حاکمان عبّاسى پیش از او با ایشان نداشت.
او امام را تحت مراقبت شدیدى قرار داد، به طورى که کسى جز در شرایط ویژه اى که امام با نزدیکان خود قرار گذاشته بود، امکان تماس با آن حضرت را نمىیافت و هر آنچه که از خارج به ایشان مىرسید یا به خارج مىدادند، از طریق مراسله بود.
وقتى که خبر کسالت امام به گوش معتمد عبّاسى رسید، دستور داد تا خانه آن حضرت را زیر نظر بگیرند.
پس از شهادت امام نیز تفتیش و بازجویى کامل به عمل آمد و همه اثاث خانه را مُهر و موم کردند و آن گاه در صدد تحقیق و بازجویى از فرزندان امام عسکرى(علیه السلام) برآمدند و به قابله ها دستور دادند که زنان را تحت معاینه دقیق قرار دهند و اگر آثار حمل در یکى از آنان دیدند به خلیفه گزارش کنند.
هراس و وحشت عبّاسیان از مهدى موعود که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)نوید ظهورش را بارها داده بود و او را بزرگترین مصلح در تاریخ جامعه بشرى ـ که طومار ظلم و ستم را در هم خواهد پیچید و عدالت اجتماعى را برقرار خواهد ساخت ـ معرّفى کرده بود، روز به روز بالا مىگرفت.
آنان مىخواستند با کشتن نسل پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)، مانع ظهور امام منتَظر گردند و امام عسکرى(علیه السلام) در نامه اى به همین مطلب اشاره کرده:

«پنداشته اند با کشتن من، نسلم را قطع خواهند کرد و حال آن که خداوند خواسته آنان را تکذیب کرده است و سپاس خداى را که مرا از جهان نَبُرْد تا آن که جانشین و امام بعد از من را نشانم داد. او در خلقت و اخلاق، شبیه ترین کس به پیامبر اکرم است. خداوند او را در دوران غیبت حفظ مىکند، سپس او را ظاهر مىسازد تا زمین را پس از آن که پر از ظلم و ستم شده باشد، سرشار از عدالت و برابرى کند.»

اینک در میان سخنان و کلمات گهربار حضرت امام عسکرى(علیه السلام)، که هر یک به منزله چراغ هدایت و مشعل فروزان راه زندگى است، چهل حدیثِ برگزیده، تقدیمِ تشنگان آب زلال و حیات بخش مکتب انسان سازش مىشود.
به امید آن که همگى بهره لازم را از کلمات شریفش برگیریم و منتظر ظهور فرزند دلبند و برومندش باشیم.

احادیث منتخب از امام حسن عسکرى علیه السلام

قالَ الاِْمامُ الْعَسْکَرى(علیه السلام):

۱- پرهیز از جدال و شوخى

«لا تُمارِ فَیَذْهَبَ بَهاؤُکَ وَ لا تُمازِحْ فَیُجْتَرَأَ عَلَیْکَ.»:
جدال مکن که ارزشت مىرود و شوخى مکن که بر تو دلیر شوند.

۲- تواضع در نشستن

«مَنْ رَضِىَ بِدُونِ الشَّرَفِ مِنَ الَْمجْلِسِ لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَ مَلائِکَتُهُ یُصَلُّونَ عَلَیْهِ حَتّى یَقُومَ.»:
هر که به پایین نشستن در مجلس خشنود باشد، پیوسته خدا و فرشته ها بر او رحمت فرستند تا برخیزد.

۳- هلاکت در ریاست و افشاگرى

«دَعْ مَنْ ذَهَبَ یَمینًا وَ شِمالاً، فَإِنَّ الرّاعِىَ یَجْمَعُ غَنَمَهُ جَمْعَها بِأَهْوَنِ سَعْى وَ إِیّاکَ وَ الاِْذاعَهَ وَ طَلَبَ الرِّیاسَهِ، فَإِنَّهُما یَدْعُوانِ إِلَى الْهَلَکَهِ.»:
آن که را به راست و چپ رود واگذار! به راستى چوپان، گوسفندانش را به کمتر تلاشى گِرد آوَرَد. مبادا اسرار را فاش کرده و سخن پراکنى کنى و در پىریاست باشى، زیرا این دو، آدمى را به هلاکت مىکشانند.

۴- گناهى که بخشوده نشود

«مِنَ الذُّنُوبِ الَّتى لا تُغْفَرُ : لَیْتَنى لا أُؤاخَذُ إِلاّ بِهذا. ثُمَّ قالَ: أَلاِْشْراکُ فِى النّاسِ أَخْفى مِنْ دَبیبِ الَّنمْلِ عَلَى الْمَسْحِ الاَْسْوَدِ فِى اللَّیْلَهِ الْمُظْلِمَهِ.»:
از جمله گنـاهانى کـه آمرزیده نشود ایـن است که [آدمى ] بگوید: اى کاش مرا به غیر از این گناه مؤاخذه نکنند. سپس فرمود: شرک در میان مردم از جنبش مورچه بر روپوش سیاه در شب تار نهانتر است.

۵- نزدیکتر به اسم اعظم

«بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ أَقْرَبُ إِلَى اسْمِ اللّهِ الاَْعْظَمِ مِنْ سَوادِ الْعَیْنِ إِلى بَیاضِها.»:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» به اسم اعظم خدا، از سیاهى چشم به سفیدىاش نزدیکتر است.

۶- دوستى نیکان و دشمنى بدان

«حُبُّ الاَْبْرارِ لِلاَْبْرارِ ثَوابٌ لِلاَْبْرارِ، وَ حُبُّ الْفُجّارِ لِلاَْبْرارِ فَضیلَهٌ لِلاَْبْرارِ، وَ بُغْضُ الْفُجّارِ لِلاَْبْرارِ زَیْنٌ لِلاَْبْرارِ، وَ بُغْضُ الاَْبْرارِ لِلْفُجّارِ خِزْىٌ عَلَى الْفُجّارِ.»:
دوستى نیکان به نیکان، ثوابست براى نیکان. و دوستى بدان به نیکان، فضیلت است براى نیکان. و دشمنى بدان با نیکان، زینت است براى نیکان. و دشمنى نیکان با بدان، رسوایى است براى بدان.

۷- سلام نشانه تواضع

«مِنَ التَّواضُعِ أَلسَّلامُ عَلى کُلِّ مَنْ تَمُرُّ بِهِ، وَ الْجُلُوسُ دُونَ شَرَفِ الَْمجْلِسِ.»:
از جمله تواضع و فروتنى، سلام کردن بر هر کسى است که بر او مىگذرى، و نشستن در پایین مجلس است.

۸- خنده بیجا

«مِنَ الْجَهْلِ أَلضِّحْکُ مِنْ غَیْرِ عَجَب.»:
خنده بیجا از نادانى است.

۹- همسایه بد

«مِنَ الْفَواقِرِ الَّتى تَقْصِمُ الظَّهْرَ جارٌ إِنْ رَأى حَسَنَهً أَطْفَأَها وَ إِنْ رَأى سَیِّئَهً أَفْشاها.»:
از بلاهاى کمرشکن، همسایه اى است که اگر کردار خوبى را بیند نهانش سازد و اگر کردار بدى را بیند آشکارش نماید.

۱۰- پندى گویا و جامع

«أُوصیکُمْ بِتَقْوَى اللّهِ وَ الْوَرَعِ فى دینِکُمْ وَالاِْجْتَهادِ لِلّهِ وَ صِدْقِ الْحَدیثِ وَ أَداءِ الأَمانَهِ إِلى مَنِ ائْتَمَنَکُمْ مِنْ بَرٍّ أَوْ فاجِر وَ طُولُ السُّجُودِ وَ حُسْنِ الْجَوارِ. فَبِهذا جاءَ مُحَمَّدٌ(صلى الله علیه وآله وسلم) صَلُّوا فى عَشائِرِهِمْ وَ اشْهَدُوا جَنائِزَهُمْ وَ عُودُوا مَرْضاهُمْ وَ أَدُّوا حُقُوقَهُمْ، فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْکُمْ إِذا وَرَعَ فى دینِهِ وَ صَدَقَ فى حَدیثِهِ وَ أَدَّى الاَْمانَهَ وَ حَسَّنَ خُلْقَهُ مَعَ النّاسِ قیلَ: هذا شیعِىٌ فَیَسُرُّنى ذلِکَ. إِتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا زَیْنًا وَ لا تَکُونُوا شَیْنًا، جُرُّوا إِلَیْنا کُلَّ مَوَدَّه وَ ادْفَعُوا عَنّا کُلَّ قَبیح، فَإِنَّهُ ما قیلَ فینا مِنْ حَسَن فَنَحْنُ أَهْلُهُ وَ ما قیلَ فینا مِنْ سُوء فَما نَحْنُ کَذلِکَ.»:
لَناحَقٌّ فى کِتابِ اللّهِ وَ قَرابَهٌ مِنْ رَسُولِ اللّهِ وَ تَطْهیرٌ مِنَ اللّهِ لا یَدَّعیهِ أَحَدٌ غَیْرُنا إِلاّ کَذّابٌ. أَکْثِرُوا ذِکْرَ اللّهِ وَ ذِکْرَ الْمَوْتِ وَ تِلاوَهَ الْقُرانِ وَ الصَّلاهَ عَلَى النَّبِىِّ(صلى الله علیه وآله وسلم)فَإِنَّ الصَّلاهَ عَلى رَسُولِ اللّهِ عَشْرُ حَسَنات، إِحْفَظُواما وَصَّیْتُکُمْ بِهِ وَ أَسْتَوْدِعُکُمُ اللّهَ وَ أَقْرَأُ عَلَیْکُمْ السَّلامَ.»:
شما را به تقواى الهى و پارسایى در دینتان و تلاش براى خدا و راستگویى و امانتدارى درباره کسى که شما را امین دانسته ـ نیکوکار باشد یا بدکار ـ و طول سجود و حُسنِ همسایگى سفارش مىکنم. محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم)براى همین آمده است. در میان جماعت هاى آنان نماز بخوانید و بر سر جنازه آنها حاضر شوید و مریضانشان را عیادت کنید. و حقوقشان را ادا نمایید، زیرا هر یک از شما چون در دینش پارسا و در سخنش راستگو و امانتدار و خوش اخلاق با مردم باشد، گفته مىشود: این یک شیعه است، و این کارهاست که مرا خوشحال مىسازد. تقواى الهى داشته باشید، مایه زینت باشید نه زشتى، تمام دوستى خود را به سوى ما بکشانید و همه زشتى را از ما بگردانید، زیرا هر خوبى که درباره ما گفته شود ما اهل آنیم و هر بدى درباره ما گفته شود ما از آن به دوریم. در کتاب خدا براى ما حقّى و قرابتى از پیامبر خداست و خداوند ما را پاک شمرده، احدى جز ما مدّعى این مقام نیست، مگر آن که دروغ مىگوید. زیاد به یاد خدا باشید و زیاد یاد مرگ کنید و زیاد قرآن را تلاوت نمایید و زیاد بر پیغمبر(صلى الله علیه وآله وسلم) سلام و تحیّت بفرستید. زیرا صلوات بر پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) ده حسنه دارد. آنچه را به شما گفتم حفظ کنید و شما را به خدا مىسپارم، و سلام بر شما.

۱۱- اندیشه در کار خدا

«لَیْسَتِ الْعِبادَهُ کَثْرَهَ الصِّیامِ وَ الصَّلوهِ وَ إِنَّما الْعِبادَهُ کَثْرَهُ التَّفَکُّرِ فى أَمْرِ اللّهِ.»:
عبادت کردن به زیادى روزه و نماز نیست، بلکه [حقیقتِ] عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.

۱۲- پلیدى خشم

«أَلْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ.»:
خشم و غضب، کلید هر گونه شرّ و بدى است.

۱۳- ویژگى هاى شیعیان

«شیعَتُنا الْفِئَـهُ النّاجِیَهُ وَالْفِرْقَهُ الزّاکِیَهُ صارُوا لَنا رادِئًا وَصَوْنًا وَ عَلَى الظَّلَمَهِ أَلَبًّا وَ عَوْنًا سَیَفْجُرُ لَهُمْ یَنابیعُ الْحَیَوانِ بَعْدَ لَظْىِ مُجْتَمَعِ النِّیرانِ أَمامَ الرَّوْضَهِ.»:
پیروان ما، گروه هاى نجات یابنده و فرقه هاى پاکى هستند که حافظان [آیین] مایند، و ایشان در مقابل ستمکاران، سپر و کمککار ما [هستند]. به زودى چشمه هاى حیات [منجىِ بشریّت] بعد از گدازه توده هاى آتش! پیش از ظهور براى آنان خواهد جوشید.

۱۴- ناآرامى کینه توز

«أَقَلُّ النّاسِ راحَهً أَلْحُقُودُ.»:
کینه توز ، ناآرامترینِ مردمان است.

۱۵- پارساترین مردم

«أَوْرَعُ النّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَهِ، أَعْبَدُ النّاسِ مَنْ أَقامَ عَلَى الْفَرائِضِ أَزْهَدُ النّاسِ مَنْ تَرَکَ الْحَرامَ، أَشَدُّ النّاسِ اجْتَهادًا مَنْ تَرَکَ الذُّنُوبَ.»:
پارساترین مردم کسى است که در هنگام شبهه توقّف کند. عابدترین مردم کسى است که واجبات را انجام دهد. زاهدترین مردم کسى است که حرام را ترک نماید. کوشننده ترین مردم کسى است که گناهان را رها سازد.

۱۶- وجود مؤمن

«أَلْمُؤْمِنُ بَرَکَهٌ عَلَى الْمُؤْمِنِ وَ حُجَّهٌ عَلَى الْکافِرِ.»:
مؤمن براى مؤمن ،برکت و بر کافر، اتمام حجّت است.

۱۷- محصول اعمال

«إِنَّکُمْ فى آجال مَنْقُوصَه وَ أَیّام مَعْدُودَه وَ الْمَوْتُ یَأْتى بَغْتَهً، مَنْ یَزْرَعْ خَیْرًا یَحْصِدُ غِبْطَهً وَ مَنْ یَزْرَعْ شَرًّا یَحْصِدُ نِدامَهً، لِکُلِّ زارِع ما زَرَعَ لا یُسْبَقُ بَطىءٌ بِحَظِّهِ، وَ لا یُدْرِکُ حَریصٌ ما لَمْ یُقَدَّرُ لَهُ، مَنْ أُعْطِىَ خَیْرًا فَاللّهُ أَعْطاهُ، وَ مَنْ وُقِىَ شَرًّا فَاللّهُ وَقاهُ.»:
شما عمر کاهنده و روزهاى برشمرده اى دارید، و مرگ به ناگهان مىآید، هر کس تخم خیرى بکارد به خوشى بِدْرَوَد، و هر کس تخم شرّى بکارد به پشیمانى بِدْرَوَد. هر که هر چه بکارد همان براى اوست. کُندکار را بهره از دست نرود و آزمند آنچه را مقدرّش نیست در نیابد، هر که به خیرى رسد خدایش داده، و هر که از شرّى رهد خدایش رهانده.

۱۸- شناخت احمق و حکیم

«قَلْبُ الأَحْمَقِ فى فَمِهِ وَ فَمُ الْحَکیمِ فى قَلْبِهِ.»:
قلب احمق در دهان او و دهان حکیم در قلب اوست.

۱۹- تلاش براى رزق مقدّر

«لا یَشْغَلْکَ رِزْقٌ مَضْمُونٌ عَنْ عَمَل مَفْرُوض.»:
رزق و روزىِ ضمانت شده، تو را از کار واجب باز ندارد.

۲۰- عزّتِ حقگرایى

«ما تَرَکَ الْحَقَّ عَزیزٌ إِلاّ ذَلَّ، وَلا أَخَذَ بِهِ ذَلیلٌ إِلاّ عَزَّ.»:
هیچ عزیزى حقّ را رها نکند، مگر آن که ذلیل گردد و هیچ ذلیلى به حقّ نیاویزد، مگر آن که عزیز شود.

۲۱- دوست نادان

«صَدیقُ الْجاهِلِ تَعَبٌ.»:
دوست نادان، مایه رنج است.

۲۲- بهترین خصلت

«خَصْلَتانِ لَیْسَ فَوْقَهُما شَىْءٌ: أَلاِْیمانُ بِاللّهِ وَ نَفْعُ الاِْخْوانِ.»:
دو خصلت است که بهتر و بالاتر از آنها چیزى نیست:ایمان به خدا و سود رساندن به برادران.

۲۳- نتیجه جسارت بر پدر

«جُرْأَهُ الْوَلَدِ عَلى والِدِهِ فى صِغَرِهِ تَدْعُوا إِلَى الْعُقُوقِ فى کِبَرِهِ.»:
جرأت و دلیرى فرزند بر پدرش در کوچکى، سبب عاقّ و نارضایتى پدر در بزرگى مىشود.

۲۴- بهتر از حیات و بدتر از مرگ

«خَیْرٌ مِنَ الْحَیاهِ ما إِذا فَقَدْتَهُ أَبْغَضْتَ الْحَیاهَ وَ شَرُّ مِنَ الْمَوْتِ ما إِذا نَزَلَ بِکَ أَحْبَبْتَ الْمَوْتَ.»:
بهتر از زندگى چیزى است که چون از دستش دهى، از زندگى بدت آید، و بدتر از مرگ چیزى است که چون به سرت آید مرگ را دوست بدارى.

۲۵- وابستگى و خوارى

«ما أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أَنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَهٌ تُذِلُّهُ.»:
چه زشت است براى مؤمن، دلبستگى به چیزى که او را خوار دارد.

۲۶- نعمت بلا

«ما مِنْ بَلِیَّه إِلاّ وَ لِلّهِ فیها نِعْمَهٌ تُحیطُ بِها.»:
هیچ بلایى نیست، مگر این که در آن از طرف خدا نعمتى است.

۲۷- اکرام بدون افراط

«لا تُکْرِمِ الرَّجُلَ بِما یَشُقُّ عَلَیْهِ.»:
هیچ کس را طورى اکرام مکن که بر او سخت گذرد.

۲۸- ارزش پند پنهان

«مَنْ وَعَظَ أَخاهُ سِرًّا فَقَدْ زانَهُ، وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلانِیَهً فَقَدْ شانَهُ.»:
هر که در نهان، برادر خود را پند دهد او را آراسته، و هر که آشکارا برادرش را پند دهد او را کاسته.

۲۹- تواضع و فروتنى

«أَلتَّواضُعُ نِعْمَهٌ لا یُحْسَدُ عَلَیْها.»:
تواضع و فروتنى، نعمتى است که بر آن حسد نبرند.

۳۰- سختى تربیت نادان

«رِیاضَهُ الْجاهِلِ وَ رَدُّ المُعْتادِ عَنْ عادَتِهِ کَالْمُعْجِزِ.»:
پرورش دادن نادان و ترک دادن معتاد از عادتش، مانند معجزه است.

۳۱- شادى بیجا

«لَیْسَ مِنَ الأَدَبِ إِظْهارُ الْفَرَحِ عِنْدَ الَْمحْزُونِ.»:
اظهار شادى نزد غمدیده، از بىادبى است.

۳۲- جمال ظاهر و باطن

«حُسْنُ الصُّورَهِ جَمالُ ظاهر، وَ حُسْنُ الْعَقْلِ جَمالُ باطِن.»:
صورت نیکو، زیبایى ظاهرى است،و عقل نیکو، زیبایى باطنى است.

۳۳- کلید تمام گناهان

«جُعِلَتِ الْخَبائِثُ فى بَیْت وَ جُعِلَ مِفْتاحُهُ الْکَذِبَ.»:
تمام پلیدى ها در خانه اى قرار داده شده و کلید آن دروغگویى است.

۳۴- چشم پوشى از لغزش و یادآورى احسان

«خَیْرُ إِخْوانِکَ مَنْ نَسِىَ ذَنْبَکَ وَ ذَکَرَ إِحْسانَکَ إِلَیْهِ.»:
بهترین برادران تو کسى است که خطایت را نادیده گیرد و احسانت را یادآور شود.

۳۵- مدح نالایق

«مَنْ مَدَحَ غَیْرَالمُسْتَحِقِّ فَقَدْ قامَ مَقامَ المُتَّهَمِ.»:
هر که نالایقى را ثنا گوید، خود در موضعِ اتّهام قرار گیرد

.۳۶- راه دوست یابى

«مَنْ کانَ الْورَعُ سَجِیَّتَهُ، وَ الْکَرَمُ طَبیعَتَهُ، وَ الْحِلْمُ خُلَّتَهُ کَثُرَ صَدیقُهُ.»:
کسى که پارسایى خوى او، و بخشندگى طبیعت او، و بردبارى خصلت او باشد دوستانش بسیار شوند.

۳۷- انس با خدا

«مَنْ آنـَسَ بِاللّهِ إِسْتَوْحَشَ مِنَ النّاسِ.»:
کسى که با خدا مأنوس باشد، از مردم گریزان گردد

.۳۸- خرابى مناره ها و کاخ ها

«إِذا قامَ الْقائِمُ أَمَرَ بِهَدْمِ الْمَنائِرِ وَ الْمَقاصیرِ الَّتى فِى الْمَساجِدِ.»:
هنگامى که قائم(علیه السلام) قیام کند، دستور به خرابى مناره ها و کاخ هاى مساجد دهد.

۳۹- نماز شب، سیر شبانه

«إِنَّ الْوُصُولَ إِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ سَفَرٌ لا یُدْرَکُ إِلاّ بِامْتِطاءِ اللَّیْلِ.»:
وصول به خداوند عزّوجلّ، سفرى است که جز با عبادت در شب حاصل نگردد.

۴۰- ادبى بسنده

«کَفاکَ أَدَبًا تَجَنُّبُکَ ما تَکْرَهُ مِنْ غَیْرِکَ.»:
در مقام ادب براى تو همین بس که آنچه براى دیگران نمىپسندى، خود، از آن دورى کنى.

زندانی بودن امام حسن عسکری (علیه السلام)

اشاره:

شاید بتوان گفت که هیچ یک از امامان (علیهم السلام) همانند امام حسن عسکری (علیه السلام) در فشار طاغوتهای عصر و در زندانها نبوده است، تا آن‌جا که حتی در زندان، جاسوسی را بر او گماشته بودند تا گفتار و رفتار او را گزارش دهد، چنان‌که ابو جعفر هاشمی می‌گوید: با چند نفر در زندان بودم ناگاه امام حسن عسکری (علیه السلام) را وارد زندان کردند، در زندان شخصی بودو ادعا می‌کرد از علویان است، امام (علیه السلام) در غیاب او به یارانش فرمود «این مرد از شما نیست، از او بر حذر باشید، آن‌چه گفته اید در نامه‌ای نوشته و در داخل لباسهایش می‌باشد تا به خلیفه گزارش دهد» یکی از حاضران لباسهای او را وارسی کرد، همان نامه را یافت که مطالب خطرناکی را در مورد زندانیان نوشته بود[۱].

این همه فشار برای چه بود؟ در جواب باید گفت: طاغوتهای بنی‌عباس از چند جهت در مورد امام حسن عسکری (علیه السلام) ترس و نگرانی داشتند و حساس بودند:

۱ـ جمعیت شیعیان در آن عصر، به خصوص در عراق، بسیار بود، طاغوت‎ها ترس آن داشتند که آن‌ها قدرت را به دست گیرند و با زعامت و رهبری امام حسن عسکری (علیه السلام) تاج و تخت عباسیان را واژگون نمایند؛ شیعیان در این عصر به قدری نیرومند بودند که: احمد بن عبید الله ابن خاقان می‌گوید: جعفر کذاب (برادر امام حسن عسکری (علیه السلام) که به دروغ ادعای امامت می‌کرد) نزد پدرم عبیدالله ـ که دارای مقام عالی در دربار خلیفه بود ـ آمد و گفت: « مقام برادرم را به من بده، در عوض، من سالی بیست هزار دینار برای تو می‌فرستم» پدرم به او گفت: «یا احمق السلطان جرد سیفه فی الذین زعموا أن اباک و اخاک[۲] …الخ»

ترجمه: ای احمق نادان! خلیفه، به روی معتقدین به امامت پدر و برادرت (امام حسن عسکری (علیه السلام)) شمشیر کشید، تا آن‌ها را از این اعتقاد برگرداند، نتوانست، بنا بر این اگر آن‌ها (شیعیان) امامت تو را قبول دارند نیاز به خلیفه و غیر او نداری و اگر آن‌ها تو را به امامت قبول ندارند، به وسیله ما هرگز نمی‌توانی به این مقام برسی. پدرم از آن پس، اصلاً به جعفر اعتنا نکرد و تا زنده بود اجازه نداد که جعفر به نزدش بیاید[۳].

۲ـ از سوی دیگر باید به این مسئله مهم نیز توجه داشت که شیعیان توجه خاصی به امام حسن عسکری (علیه السلام) داشتند و اموال بسیاری به مجضرش می‌رساندند، تا آن‌جا که به عنوان مثال، آن حضرت صد هزار دینار (یعنی صد هزار مثقال طلا) به یکی از نمایندگان مورد اطمینان خود به نام علی‌‌بن جعفر همّانی داد تا بین مستمندان و شیعیان در مراسم حج تقسیم کنند، بار دیگر صد هزار دینار برای او فرستاد، بار سوم سی هزار دینار برای او حواله کرد.[۴]

تلاش‌های سیاسی اما حسن عسکری (علیه السلام) نامه و پیک‌های او، فعالیت شاگردان و نمایندگان او، حوزه علمیه طاغوت برانداز او، گفتار سازنده و حرکت‌بخش او و … همه و همه نشان می‌داد که او نه تنها تسلیم دستگاه طاغوتی بنی‌عباس نیست، بلکه زمینه سازی فرهنگی و سیاسی عمیق و گسترده‌ای بر ضد آن دستگاه می‌کند.

۴ ـ طبق روایات متعدد و متواتر، همه مسلمانان می‌دانستند که قائم آل محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ ظهور می‌کند و واژگونی تاج و تخت شاهان و سلاطین جور در سراسر جهان به دست اوست، از طرفی دریافته بودند که این مصلح جهانی از نسل امام حسن عسکری (علیه السلام) است، لذا در مورد آن حضرت، بسیار حساس بودند و احساس خطر می‌کردند و بر همین اساس حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ از هنگام ولادت (در سال ۲۵۵) حتی در عصر پدر (تا سال ۲۶۰ یعنی ۵ سال) جز از یاران بسیار مخصوص، مخفی بود.

مرحوم محدث قمی در این‌باره می‌نویسد: « سه نفر از خلفای بنی عباس خواستند امام حسن عسکری (علیه السلام) را بکشند زیرا به آنها خبر رسیده بود که حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ در صلب اوست، آن‌ها آن حضرت را چندین بار زندانی نمودند.[۵]»

و نیز روایت شده امام حسن عسکری (علیه السلام) هنگام ولادت حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ فرمود: «ظالمان پنداشتند که مرا می‌کشند تا نسل مرا قطع نمایند، آن‌ها قدرت خداوند قادر را چگونه دیده‌اند».[۶]

این عوامل و نظیر آن، موجب شد که طاغوتیان بنی‌عباس سخت ترین فشار و اختناق و سانسور را بر امام حسن عسکری (علیه السلام) و یارانش وارد ساختند، امام حسن عسکری (علیه السلام) برای حفظ یاران خود، به پنهان‌کاری و راز پوشی تأکید می‌کرد، تا آن‌جا که عثمان بن سعید عمری یار مخصوص آن‌ حضرت (اولین نائب خاص امام مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ) زیر پوشش روغن فروش مطالب را محرمانه از امام حسن عسکری (علیه السلام) به شیعیان و به عکس گزارش می‌داد، از این رو به او سمّان (روغن فروش) می‌گفتند[۷].

کوتاه سخن آن‌که: از بررسی تلاشهای امام حسن عسکری (علیه السلام) و یارانش فهمیده می‌شود که آن بزرگ‌مردِ علم و کمال و سیاست، در هفت مورد، تلاش عمیق و چشم‌گیری داشته است که عبارتند از:

۱ـ تشکیل حوزه علمیه و کوشش‌های علمی و انقلاب فرهنگی.

۲ ـ ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان توسط پیک‌ها و نامه‌ها و تعیین نمایندگان، و تلاش‌های آن‌ها و ارتباط با آن‌ها.

۳ ـ تلاش‌های سری و محرمانه سیاسی.

۴ ـ پشتیبانی مالی شیعیان از امام و حمایت مالی آن حضرت از مستضعفان، برای حفط کیان تشیع.

۵ ـ تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه، و روحیه دادن به آن‌ها و سفارش آن‌ها به مقاومت و استقامت در برابر ستمگران.

۶ـ استفاده گسترده از آگاهی‌های غیبی و قدرت‌های ملکوتی و معنوی.

۷ ـ آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت[۸].

امام حسن عسکری (علیه السلام) در راستای این اصول تا سرحد شهادت ایستادگی کرد و تحت شدید ترین شکنجه‌ها و فشارها در زندان‌ها و خانه و بیرون خانه رسالت خود را به جهانیان ابلاغ فرمود و سرانجام با نیرنگ معتمد عباسی، در سن ۲۸ یا ۲۹ سالگی مسموم و به شهادت رسید.

خدایا ما را از پیروان و شیعیان واقعی آن حضرت و از منتظران واقعی فرزندش حجه‌بن الحسن العسکری قرار بده.

پی نوشت:

[۱] . اعلام الوری، ص ۳۵۴٫

[۲] . اصول کافی، ج ۱، ص ۵۰۵ و ۵۰۶٫

[۳] . اصول کافی، ج ۱، ص ۵۰۵ و ۵۰۶٫

[۴] . الغیبه الطوسی، ص ۲۱۲٫

[۵] . انوار البهیّه، ص ۴۹۰٫

[۶] . بحار، ج ۵۰، ص ۲۱۴٫

[۷] . سفینه البحار، ج ۶، ۱۴۳ و ۱۴۴، انتشارات دارالاسوه للطباعه و النشر، طهران ۱۴۱۶ قمری.

[۸] . اقتباس از کتاب سیره پیشوایان مهدی پیشوایی، ص ۶۲۶ تا ۶۵۰٫

حضرت امام حسن عسکرى (علیه السلام)

اشاره:

ولادت خجسته امام عسکرى علیه السلام در مدینه طیبه در ماه ربیع الثانى اتفاق افتاده و در تعیین روز آن اختلاف است. برخى دوشنبه چهارم، برخى جمعه هشتم و بعضى دهم آن ماه دانسته اند، همچنین در سال آن اختلاف است بین ۲۳۰، ۲۳۱، ۲۳۲، در این میان اشهر آن است که هشتم ربیع الثانى سال ۲۳۲ هجرى واقع شده است تاریخ مزبور برابر است با هشتاد و یک هزار و نهصد و پنجاه و شش(۸۱۹۵۶. روز بعد از مبدأ هجرت و به امر و بسط مطابق است با روز چهارشنبه چهاردهم آذر(۱۴/۹/۲۲۵. سال دویست و بیست و پنج شمسى.

نام مادر بزرگوار او به اختلاف، سوسن، سلیل، حریبه، حدیثه و جده به نگارش آمده، و کنیه آن حضرت ابو محمد و ابن الرضا، و مشهورترین القاب ایشان عسکرى، هادى، زکى، سراج، صامت و رفیق است.

خلفاى معاصر

امام حسن عسکرى علیه السلام در دوران خلافت معتزّ، مهتدى و معتمد زیست و پس از گذشت پنج سال از خلافت معتمد عباسى و به دستور او مسموم و شهید و در منزل خود دفن گردید(۱..

ما در این مقاله نیز به اقتضاى سخن به موضوع مناسب اختران خواهیم پرداخت و از دیگر جوانب چشم خواهیم پوشید.

امام عسکرى علیه السلام بیدارگرِ «کندی» فیلسوف واخترشناس معروف

امام عسکرى علیه السلام در جمله اى درخشنده، ژرف و جالب می فرماید: «و لولا محمد صلی الله علیه و آله والأوصیاء من بعده لکنتم حیارى کالبهائم لا تعرفون فرضا من الفرائض و هل یدخل قریت الا من بابها»(۲..

«اگر محمد صلی الله علیه و آله و اوصیاى بعد از او نبودند، .شما[اى جهان بشریت] مانند چهارپایان حیران و سرگردان بودید، هیچ وظیفه اى از وظائف را نمی دانستید، و آیا می توان وارد شهرى جز از درِ ورودى آن [محمد صلی الله علیه و آله و آل او علیهم السلام ] گردید؟!.

یعنى اگر پیامبر و جانشینان راستین او علیهم السلام نباشند، هیچ ارزش و معرفتى نتیجه مطلوب نخواهد داد و هیچ کردارى ثمره شایسته نخواهد بخشید. سخن امام درباره همه آحاد بشر، صادق است و فرقى میان دانشمند، دانش پژوه و عامى وجود ندارد.

امام عسکرى علیه السلام در این زمینه با ایجاد شبهه در معلومات کندى توانست یک اختلال بزرگ در اندوخته هاى ذهنى و شبکه فکرى او به وجود آورد و او را از هلاک و سقوط نجات بخشد. ما پیش از آن که به معرفى کندى بپردازیم نخست اشتباه این اخترشناس و فیلسوف بزرگ را می نگاریم:

ابن شهراشوب، این محدث و تاریخ نگار نامى می نویسد:

«اسحاق کندی» فیلسوف اسلام و عراق کتابى به نام «تناقضهاى قرآن»! به نگارش آورد وى مدتى در منزل نشست، گوشه نشینى اختیار کرد و خود را به نوشتن آن مشغول داشت. روزى برخى از شاگردان او خدمت حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام شرفیاب شدند. هنگامى که چشم حضرت به او افتاد فرمود: آیا در میان شما مردى رشید وجود ندارد که گفته هاى استادتان «کندی» را پاسخ گوید و او را از این کار باز دارد؟ شاگرد گفت: ما همگى از شاگردان او هستیم، چگونه می توانیم به اشتباه استاد در این زمینه و یا زمینه دیگر اعتراض کنیم؟».

امام علیه السلام فرمود: اگر مطلبى به تو تلقین و تفهیم کنم می توانى به او برسانى و براى او نقل کنی؟ شاگرد گفت: آرى. امام فرمود: از اینجا که برگشتى به حضور استاد برو و با او به گرمى و محبت رفتار کن، او را کمک کن و هنگامى که کاملاً انس و آشنائى به عمل آمد، به او بگو: براى من مسأله اى پیش آمده که غیر از شما کسى شایستگى پاسخ آن را ندارد و آن مسأله این است که آیا ممکن است گوینده قرآن از گفتار خود معانى و مقاصدى غیر از آن معانى که شما اراده و حس کرده اید، اراده کرده باشد؟ کندى در پاسخ خواهد گفت: بلى ممکن است چنین منظورى داشته باشد، زیرا کندى مردى است که هر سخنى را بشنود خوب می فهمد، او مردى هوشمند است.

در این هنگام به او القاء شبهه کن و بگو: چه می دانى شاید گوینده قرآن معانى و مقاصدى غیر از آنچه تو می پندارى اراده کرده باشد و سخنان شما از جایگاه و موضوع اصلى خویش بیرون باشد؟

شاگرد به حضور استاد خود کندى رفت و طبق دستور امام رفتار کرد با او به ملاطفت و مهربانى عمل نمود تا این که زمینه براى طرح مطلب مساعد گشت، سپس سئوال امام را به همان شیوه مطرح ساخت و گفت: آیا ممکن است گوینده اى سخنى بگوید و از آن مطلبى اراده کند که به ذهن خواننده نیاید؟ یعنى مقصود گوینده چیزى باشد مغایر با آنچه در ذهن مخاطب است، کندى به دقّت به سئوال شاگرد گوش داد و گفت: سئوال خود را تکرار کن. شاگرد سئوال خویش را باز گفت استاد چون اهل تعقّل، تفکّر و تدبّر بود، مدتى در خود فرو رفت، تأمّل کرد و گفت: هیچ بعید نیست، امکان دارد چیزى در ذهن گوینده سخن باشد که به ذهن مخاطب نیاید و شنونده از ظاهر کلام گوینده چیزى بفهمد که وى خلاف آن را اراده کرده باشد.

استاد که می دانست شاگرد او چنین سئوالى را نمی تواند از پیش خود مطرح کند و در حد اندیشه او نیست، رو به شاگرد کرد و گفت: تو را سوگند می دهم که حقیقت را به من بگویى چنین سئوالى از کجا به فکر تو خطور کرد؟

شاگرد گفت: چه ایرادى دارد که چنین سئوالى به ذهن خود من آمده باشد؟

استاد گفت: نه، تو هنوز زود است که به چنین مسائلى رسیده باشى، به من بگو این سئوال را از کجا یاد گرفته ای؟

شاگرد گفت: حقیقت این است که حضرت«ابومحمد»(امام عسکرى علیه السلام . مرا بدین امر رهبرى فرمود.

کندى گفت: اکنون واقع امر را گفتى، سپس افزود: چنین سخنانى تنها زیبنده این خاندان است. آنگاه با درک واقعیت و پى بردن به اشتباه خود دستور داد آتشى روشن کردند و آنچه را درباره تناقضهاى قرآن(به عقیده خود. به رشته تحریر آورده بود، سوزاند(۳.

اخترشناسى کندى

شایان ذکر است اشتباه فوق چیزى از شخصیت و بزرگى کندى نمی کاهد، گرچه همه دانشمندان و فرهیختگان اولین و آخرین در برابر دانش و علم لدنّى پیامبران و پیشوایان دین علیهم السلام قابل سنجش نیستند، چنان که فرموده اند: «لا یقاس بنا بشر، لا یقاس بنا احد»(۴.. و امام حسن عسکرى علیه السلام در این زمینه فرمود: جهان بشریت بدون وجود پیامبر و امام حیران و سرگردان است. لیکن با این وجود دانشمندان در مقایسه با سایر مردم بسیار ارجمند، محترم و والامرتبه اند، از اینرو کندى از چند جهت شایسته احترام است:

۱ – امام علیه السلام در عین حالى که اشتباه او را گوشزد فرمود، وى را ستود، یعنى کندى را اهل فکر، فهم، درایت، هوشمندى، تعقّل، ژرف نگرى دانست. سوزاندن کندى تألیف خود را در این زمینه می توان نشانه انصاف و تسلیم حق شدن او به حساب آورد.

۲ – تشیع کندی:

یعقوب بن اسحاق کندى که زاده شده حدود ۱۸۵ هجرى است، درگذشت او به اختلاف بین سالهاى ۲۵۲، ۲۶۰، ۲۶۵ به نگارش آمده و از نظر تاریخ نگاران به چند دلیل شیعه است:

الف . کندى در زمان خلافت متوکل عباسى از دربار رانده شد و برخى مورخان سبب این کار را روح تشیع او دانسته اند، چرا که متوکل با شیعه دشمن سرسخت بوده است.

ب. سید بن طاوس نام او را اسحاق بن یعقوب ضبط کرده و نوشته است او از دانشمندان اخترشناس شیعه است و در این علم شهرت دارد، باز می گوید: آنچه از تألیفات او به ما(سید بن طاوس. رسیده و در دانش نجوم است، رساله او در این علم در پنج جزء می باشد، ابن ندیم در فهرست گفته است: او که از فرزندان محمد بن اشعث بن قیس به شمار می رود، فاضل عصر در دانشها و یگانه عصر خویش در نجوم است(۵. تهرانی(آقا بزرگ. نیز او را در شمار مؤلفان شیعه قلمداد کرده است.

ج. چون کندى در پایتخت و مرکز تشیع «کوفه» ولادت یافته و کوفه وطن پدران و اجداد او بوده، طبعا تحت تأثیر روح محیط قرار گرفته است.

د . کندى رساله هاى خود را با عباراتى که عادتا شیعیان به کار می برند و از ویژگیهاى آنان به حساب می رود، ختم کرده است. وى در پایان برخى از رساله ها چنین می نگارد: «والحمد لله رب العالمین والصلات على محمدالمصطفى و آله الطاهرین» و ذیل برخى دیگر نگاشته است «والحمد لله رب العالمین و صلواته على محمدالنبى و آله اجمعین» این قبیل تعبیرات را می توانیم قرینه محکمى بر شیعه بودن او قرار دهیم و نیازى به قرائن دیگر نداشته باشیم(۶..

۳ – آثار نجومى کندى

کندى در وقتى ظهور کرد که سرو صداهاى بسیار گوش خراش جامعه اسلامى را فراگرفته بود دوره مأمون عباسى فلسفه هاى گوناگون در محیط اسلامى رخنه کرد و کندى در دوره انتقال بزرگى در فرهنگ و معرفت زندگى می کرد، او روزى ظهور کرد که اندیشه عربى بر واردات افکار یونانى، فارسى، پهلوى، هندى و سانسکریت تکیه کرده بود و کار ترجمه فرهنگ هاى ملل اجنبى گسترش بسیارى داشت. مترجمان زیادى پدید آمدند و مقدم بر همه آنان که در «بیت الحکمت» به کار اشتغال داشتند «حنین بن اسحاق» بود. مأمون عباسى به وزن همه کتابهایى که حنین ترجمه کرده بود، به او جایزه طلا داد، و به اندازه اى شد که می گفتند نزدیک بود، خزانه کشور تهى شود.

رغبت و شوق مسلمانان به ترجمه، فوق العاده بود و از نمودارهاى این رغبت و شوق است که مأمون در بغداد یک «مجمع علمی» و یک «رصدخانه فلکی» تأسیس کرد او یک «کتابخانه عمومی» به وجود آورد که دویست هزار(۲۰۰۰۰۰. دینار طلا هزینه بناى آن گردید و براى مترجمان مقرّرى معین کرد.

کندى که در چنین فضایى نشو و نما کرده بود، از مترجمان زبردست دربار مأمون و معتصم به شمار می رفت و کتابهاى یونانى را به عربى ترجمه می کرد، همچنین ترجمه دیگران را تصحیح می کرد، افزون بر این، به کار پزشکى و اخترشناسى نیز اشتغال داشت.

کندى همچون بسیارى از دانشمندان دیگر مجد و عظمت فکرى اسلام را پایه گذارى کرد، وى طبیبى حاذق، فیلسوفى بزرگ و اخترشناسى ماهر بود که در ردیف اول منجمان همچون بطلیموس قرار دارد، او توانست ۲۶۵ رساله و کتاب در فنون مختلف از جمله حساب، هندسه، فلسفه، جغرافى، طبیعیات، سیاست، موسیقى، منطق، طب، قوانین سرعت، سقوط اجسام، اخلاق و فضایل، نجوم و سایر رشته هاى دانش به نگارش آورد که از آن جمله ۱۹ کتاب در نجوم و اخترشناسى، ۱۶ تألیف در فلک و هیأت، ۸ تألیف در کُرَویات، و (۱۰۹ رساله در احکامیات نجوم است. افزون بر اینها رساله هایى در جذر و مدّ دریاها، در رنگ لاجوردى، هوا، در کیهان شناسى، در برخى ابزار و آلات فلکى و ستاره شناسى، در ساختن اسطرلاب، رساله هایى در اختلاف مناظر [پارالاکس سیاره ها] در علل اوضاع نجومى، مقالاتى در تحویل سالها، کتابى در براهین مساحت، در مورد حسابهاى فلکى، رساله اى در استخراج خط نصف النهار(خط نیمروز، شمال و جنوب. و تعیین سمت قبله رساله اى در انتخاب و اختیار روزها و…

همه اینها نشان می دهد کندى داراى قریحه اى سرشار و در عصر خود در علوم روز، یگانه، و به دانشهاى زمان خود احاطه داشت که خود نشانگر وسعت دایره اطلاعات و قدرت عقلى و کوشش زیاد او است(۷.

شهادت امام عسکرى علیه السلام

به گفته تاریخ نگاران، امام عسکرى علیه السلام در روز اول ماه ربیع الأوّل سال ۲۶۰ هجرى بیمار گردید و در روز هشتم آن ماه به جوار رحمت الهى شتافت، علت شهادت او را مسمومیت از طرف معتمد عباسى نگاشته اند، این رخداد درحالى واقع شد که ۲۸ یا ۲۹ سال از عمر شریفش گذشته بود، بنابراین ۸ ربیع الأوّل ۲۶۰ برابر است با روز پنجشنبه، چهاردهم دى ماه دویست و پنجاه و دوى شمسى و گذشت نود و یکهزار و هشتصد و چهل و هشت(۹۱۸۴۸. روز از مبدأ هجرت.

به نوشته محدث قمى، ابوسهل نوبختی(شیخ متکلمان امامیه در بغداد. گفت داخل شدم بر امام حسن عسکرى علیه السلام در مرضى که به همان بیمارى از دنیا رحلت فرمود و در نزد آن حضرت بودم که امر فرمود خادم خود «عقید» را [عقید خادمى بوده است از اهل نوبه که خدمت کرده بود حضرت امام علی النقى علیه السلام و پروریده و بزرگ کرده بود امام حسن عسکرى علیه السلام را] اى عقید بجوشان از براى من آب را با مصطکى [مصطکى یونانى است و در فرانسه آن را ماستیک نامند و آن صمغى است خوشبو شبیه به کندر آن را آرا، پلاجور، رماس، و رماست نیز گویند، درختش ریزتر از کندر و سپید آن نافع است و براى ناراحتی هاى معده، روده، جگر، سرفه کهنه مفید است] وى آب را جوشانید و صِیقَل، مادر حضرت حجت علیه السلام آن را براى امام حسن آورد و همین که قدح را به دست آن جناب داد و خواست بیاشامد، دست مبارکش لرزید و قدح به دندان هاى ثنایاى نازنینش خورد، پس قدح را از دست نهاد و به عقید فرمود: داخل اطاق می شوى می بینى کودکى را به حال سجده است، او را نزد من بیاور، ابوسهل گوید: عقید گفت: من داخل شدم ناگاه نظرم به کودکى که در حال سجده بود و انگشت سبّابه به سوى آسمان بلند کرده بود افتاد، بر آن جناب سلام کردم آن حضرت نماز را مختصر کرد و در این هنگام مادرش صیقل آمد دستش را گرفت و به نزد پدرش برد،ابوسهل گوید: چون آن کودک به خدمت امام حسن علیه السلام رسید، سلام کرد و بر او نگاه کردم دیدم رنگ مبارکش تلألؤ دارد، موى سرش بهم پیچیده و مجعّد است و ما بین دندانهایش گشاده می باشد، همین که امام حسن علیه السلام نگاهش به کودکش افتاد، فرمود: «یا سید اهل بیته اسقنى الماء فانى ذاهب الى ربّی» پس آن آقازاده او را سیراب کرد، چون امام آب را آشامید فرمود: مرا براى نماز مهیا کنید آن طفل پدر را به اقل واجب وضو داد، پس امام حسن علیه السلام با وى فرمود: بشارت باد تو را اى پسرک من تویى صاحب الزمان توئى مهدى و حجت خدا بر روى زمین، تویى پسر من و منم پدر تو، تویى «م،ح،م،د»بن الحسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابیطالب علیهم السلام و پدر تو است رسول خدا صلی الله علیه و آله تویى خاتم ائمه طاهرین و بشارت داد به تو رسول خدا صلی الله علیه و آله این عهدى است از پدرم از پدرهاى طاهرین تو، «صلی الله على اهل البیت ربنا انه حمید مجید» و در همان لحظه امام حسن علیه السلام وفات کرد(۸..

پی نوشت:

۱. بحارالانوار: مجلسى، ج۵۰، ص ۲۳۵ تا ۲۳۸ و ص ۳۳۵، نشر مکتبه اسلامیه، تهرن۱۳۸۵هـ.

۲. همان، ج۵۰، ص۳۲۰٫

۳. همان، ج۵۰، ص ۳۱۱، منتهى الآمال، قمى، ص ۲۶۶، پنجم از مکارم اخلاق آن حضرت، سیره پیشوایان، پیشوائى، ص ۶۲۸، نشر مؤسسه امام صادق، قم، ۱۳۷۲ش.

۴. بحار، ج۲۶/ص۱۲ ج/۲۲ ص۴۰۶ و ۴۰۷- ج۲۶/ ص۲۶۹ – ج/۴۶ ص۲۷۸٫

۵. فرج المهموم، سید بن طاووس ص ۱۲۸ – نشر رضى، قم ۱۳۶۳، بحار، ج۵۰، ص ۳۱۱٫

۶. فلاسفه شیعه، عبدالله نعمه، ترجمه غضبان، ص ۶۰۷ و بعد، نشر کتابفروشى ایران، ۱۳۴۷ش.

۷. مدرک قبل.

۸. محدث قمى، همان مدرک، لغت نامه دهخدا و یاران، ماده مصطکى.

منبع :درسهایى از مکتب اسلام ،شماره ۴۶۱،مرداد ماه ۱۳۷۸

اسلامعلى زمانى قمشه اى

فروغ هدایت در سیره امام عسکرى(علیه‌السلام)

اشاره:

«انقلاب نبوى» آغازى بر زندگى اجتماعى بر پایه بنیان هاى الهى بود و «سلسله امامت» پاسدار آن نظام جاودانى است. از این روى نقش امامت، پاسدارى مداوم از ارکان دین محمّدى (صلی‌الله علیه و آله)  است. سلسله امامان معصوم پس از پیامبر گرامی اسلام(صلی‌الله علیه و آله) استمرار اهداف نبوت است. این امامان معصوم و جانشینان برحق پیامبر اسلام هستند که صلاحیت و توانایی بیان و آموزه های دینی و پیشوایی امات اسلامی را دارند. نوشته زیر سیره هدایت گری امام حسن عسکری(علیه‌السلام) را به صورت اجمال منعکس نموده است.

وظیفه امّت در نبود پیامبر، تمسّک به این زنجیره هدایت مى باشد. سلمان فارسى مى گفت: رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در خطبه اى فرمود:

«معاشر الناس انّى راحل عنکم عن قریب و منطلق الى المغیب، أوصیکم فى عترتى خیراً، ایّاکم و البدع، فانّ کلّ بدعه ضلاله و کلّ ضلاله و أهلها فى النّار؛ اى مردم! من به زودى از میان شما مى روم و به سراى دیگر راهى مى شوم. شما را سفارش مى کنم که با عترتم به نیکى رفتار کنید و از بدعت بپرهیزید؛ زیرا هر بدعتى، گمراهى است و هر گمراهى و اهل آن، در آتش دوزخ خواهند بود.»

سپس فرمود:

«معاشر النّاس من افتقد الشّمس فلیتمسّک بالقمر و من افتقد القمر فلیتمسّک بالفرقدین و من افتقد الفرقدین فلیتمسّک بالنّجوم الزّاهره بعدى. اقول قولى و استغفر اللّه لى و لکم؛

اى مردم! کسى که خورشید را از دست داد، به ماه متمسک شود و آن که ماه را گم کرد، به فَرْقَدَیْن (دو ستاره پر نور) باید تمسّک جوید و آن که فرقدین را از دست داد، باید به ستارگان نورانى تمسّک بجوید. حرفم را زدم و براى خود و شما طلب غفران مى کنم.»

وقتى سلمان در این باره از پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) وسلم سؤال کرد، حضرت چنین توضیح داد:

«خورشید، من هستم و قمر، على است. وقتى مرا از دست دادید، به على تمسّک جویید. اما فرقدان، حسن و حسین اند. وقتى ماه را از دست دادید، به آن دو تمسّک جویید. اما ستارگان درخشان، ائمّه نه گانه از صلب حسین اند که نهمین آنها مهدى شان است.»۱

امامان، دین را از خطر استحاله و دینداران را از خطر گمراهى و قرائت هاى بیمارگونه نجات مى دهند.

امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) نیز خود را به عنوان «نجمى از نجوم زاهره» هدایت گر امّت در مسیر دین محمّدى مى دید و در کوران حوادث و نا آرامى هاى سیاسى عصر عباسى، غوغاى مذاهب ساختگى و عصر بدعت و نوآورى هاى آلوده، با شیوه هاى کارآمد «پرچم دین» را همواره در اهتزاز نگاه داشت. امام عسکرى (علیه‌السلام) نقش هدایتگرانه پیامبر و اهل بیت و عترت را چنین یادآور شد:

«اِنّ للّه تعالى بجوده و رأفته قد مَنّ على عباده بنبیّه محمّد(صلی‌الله علیه و آله) وسلم بشیراً و نذیراً و وفّقکم لقبول دینه و اکرمکم بهدایته…؛ خداى متعال با بخشش و مهربانى خود، به وجود مقدّس پیامبرش بر بندگان منّت نهاد و او را براى «بشارت و بیم دادن» برانگیخت و شما را براى پذیرش آیین خود توفیق داد و با هدایتش گرامى داشت. در دل گذشتگان شما، که خدا رحمتشان کند – و آیندگانتان – که خدا حامى شان باشد و عمرشان را در اطاعت خدا طولانى کند، بذر محبّت و علاقه «عترت هدایتگر» را کاشته است. هر یک از آنان که در مسیر صحیح و راه راست گام برداشتند، در جایگاه رستگاران وارد شدند و پاداش کارهاى قبلى خویش را یافتند و آنچه را پیش فرستاده بودند، به دست آوردند.»۲

هدایت و اصلاحگرى

تلاش هاى امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) در زمینه هدایت را مى توان به دو بخش «هدایت خودى ها» و «اصلاح غیر خودى ها» تقسیم کرد و ضمن آن، گوشه هایى از فعالیت امام را به تماشا نشست.

اول: هدایت در حوزه خودى ها

اصلى ترین بخش از تلاش هاى امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) مربوط به حوزه درون شیعى بود و امام مى کوشید با ایفاى نقش هدایتگرانه استحکام جامعه اسلامى را از لحاظ بنیان هاى دینى حفظ کند. نمونه هایى از این تلاش ها را مى خوانیم:

ترویج فرهنگ تولّى و تبرّى

«تولّى و تبرّى» و «حبّ و بغض» ابزار اساسى روحى و عاطفى براى مؤمنان است که به وسیله آن، دلهایشان همواره مالامال از حبّ و دوستى صالحان و نیکى هاست و سرشار از کینه و دشمنى فاسقان و آلودگى ها. بنابر این، از این دو اصل باید به عنوان بازوهاى اجرایى امر به معروف و نهى از منکر و نیز ضامن بقاى دین یاد کرد. امام عسکرى (علیه‌السلام) همواره شیعیان را به این دو اصل توجّه مى داد. از جمله، وقتى «عاصم بن کوفى» نزد حضرت آمد و گفت: با وجود ارادت به خاندان نبوّت، از یارى شما(به دلیل نابینایى) ناتوانم و به غیر ولایت شما و بیزارى از دشمنانتان در خلوت، سرمایه اى ندارم. حضرت به او فرمود: پدرم از جدّم رسول خدا نقل فرمود:

«مَن ضَعفَ على نُصرتِنا اهل البیت و لعن فى خلواته اعداءنا بلغ اللّه صوتَه الى جمیع الملائکه فاذا بلغ صوته الى الملائکه اِستَغفروا لَه و أثنوا علیه: الّلهمّ صلّ على روح عبدک هذا الذى بَذل فى نُصرَهِ أولیائه جُهْدَه و لو قَدَر على اکثر من ذلک لَفَعَل…؛ هر کس از یارى ما اهل بیت ناتوان باشد و در خلوت، دشمنان ما را لعن کند، صدایش به همه ملائکه مى رسد. وقتى صدایش به فرشتگان رسید، برایش طلب آمرزش مى کنند و او را چنین مى ستایند: «خدایا! بر روح این بنده ات درود فرست که در یارى اولیایش تلاشش را کرد و اگر توان بیش از آن داشت، انجام مى داد.» در این حال، از سوى خداوند ندا مى شود که: «اى فرشتگان! دعاى تان را در حقّ این بنده پذیرفتم و به روح او درود فرستادم و در ردیف ارواح ابرار و از بهترین بندگان برگزیده ام قرار دادم.»۳

علاّمه مجلسى نیز از «احمد بن مطهّر» روایت کرده است که:

یکى از یاران ما از اهالى جبل (قهستان) نامه اى به حضرت نوشت و پرسید: کسانى را که در مورد امامت موسى بن جعفر توقّف کرده، دوست دارى یا از آنها بیزارى مى جویى؟ امام در نامه اش تبرّى از منحرفان را گوشزد و به او توصیه کرد: «آیا براى عمویت رحمت مى خواهى! خدا به او رحم نکند. از او بیزارى بجوى، من در پیشگاه خدا از آنها بیزارى مى جویم. با آنها سر دوستى نداشته باش. از بیمارانشان عیادت نکن، در تشییع جنازه هاى مردگانشان حاضر مشو و هرگز بر جنازه هاى امواتشان نماز نخوان؛ خواه امامى را از ناحیه خداوند انکار کرده، یا پیشوایى را که امامتش از سوى خدا نیست، بر امامان افزوده و یا قائل به تثلیث باشند. کسى که امامت آخرین ما را انکار کند، گویى امامت نخستین ما را انکار کرده است. و کسى که بر تعداد ما بیفزاید، مانند کسى است که از تعداد ما کاسته باشد و امامت ما را انکار نماید.»۴

شخص سؤال کننده نمى دانست عمویش در زمره آنهاست و امام، او را آگاه کرد تا نسبت به آنان شیوه «تبرّى» را پیش بگیرد. همچنین «وقتى ابراهیم بن عقبه» از حال آنان سؤال کرد، امام فرمود: «در نمازت آنان را لعن کن.»۵

بیدار سازى و تقبیح گناهان

بیدارسازى مؤمنان از منکر و اهل آن، از شیوه هاى رایج در سیره امام عسکرى (علیه‌السلام) است. لذا درباره حُرمت شراب، از طریق پدرانش تا رسول اکرم نقل مى کند:

«میگسار همچون بت پرست است.»۶ و این چنین قباحت آن را براى مؤمنان روشن مى سازد.

یکى از جلوه هاى بیدارسازى مؤمنان و تقبیح گناهان را باید در نفرین هاى امام جست و جو کرد. امام با این شیوه، شدّت خشم خود از انحرافات را به شیواترین و صریح ترین صورت ممکن ابراز مى کرد. از جمله درباره نخّاس دهقان – که از وکلاى حضرت بود؛ وى بعداً گمراه شد، اموال بیت المال را به آتش کشید و به امام دروغ بست – امام از او بیزارى جست و شب تا صبح او را نفرین کرد. و به دعاى حضرت نابود شد.۷

قرآن؛ نقطه آغاز

از جمله مشکلات امر به معروف و نهى از منکر در عرصه عمل، یافتن نقطه مشترک براى ورود مناسب و ارتباط کار آمد است. امام عسکرى (علیه‌السلام) از قرآن کریم براى تقویت ارتباط و پذیرش «هدایت» استفاده مى کرد. از این روى در استنادها و استدلال هایش همواره توجّهى به قرآن داشت و همین امر، موجب خضوع قلبى مخاطبان مى شد. امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) در نامه اى به اسحاق بن اسماعیل نیشابورى مى نویسد:

«بعضى از شما در دوران امام قبلى تا زمانى که به درود حیات گفت و در این مدّت از دوران امامت من، کارهایى کردید که از نظر من پسندیده و قرین استوارى نبود.

اى اسحاق! به یقین بدان؛ هر کسى از این دنیا کور بیرون برود، در آخرت نیز کور خواهد بود و سخت گمراه. اى اسحاق! مقصودم کورى چشم نیست، بلکه نابینایى دلهاى درون سینه هاست. و این، معناى گفته خدا در کتاب استوارش است که از قول ستمگران مى فرماید: «ربّ لم حشرتنى اعمى و قد کنتُ بصیراً»؛ «پروردگارا! با این که در دنیا بینا بودم، چرا کور محشورم کردى؟» خداوند نیز مى فرماید: «کذلک أتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسى»۸؛ «این چنین آیات ما به تو رسید و فراموششان کردى، امروز هم تو فراموش شده اى.»

سپس امام عسکرى (علیه‌السلام) مطالبى را به صحابى اش و دیگر شیعیان گوشزد مى کند.۹

اعلام موضع

در عصرى که نا آرامى هاى سیاسى به اوج مى رسد، ارکان قدرت براى بقاى خود، به هر ابزارى از جمله «تنوّع مذهبى» دامن مى زند و هر روزه نهضت و جنبشى مذهبى با رنگ و بوى الحادى، به وجود مى آید. منطقى ترین راه هدایت امّت، اعلام موضع در برابر منکرات مذهبى، سیاسى و اجتماعى است. لذا امام عسکرى (علیه‌السلام) با همین روش، گروه هاى زیادى از شیعیان را از افتادن در ورطه جهل و فساد احزاب و گروه ها نجات داد. در اهمیّت مبارزه با این جریانات منحرف، همین بس که بدانیم آن امام مى فرمود:

«هیچ یک از پدرانم مانند من گرفتار شکّ و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده اند.»۱۰

آن حضرت در برابر قیام «صاحب الزّنج» که خسارت فراوانى به جا گذاشت و طى چهارده سال و چهار ماه و شش روز، هزاران قربانى گرفت و سرانجام در سال ۲۷۰ ق. توسّط موفّق عبّاسى کشته شد، امام در قالب پاسخ به نامه، اعلام موضع کرد و فرمود: «صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست.»۱۱

به برخى از اعلام مواضع آن حضرت درباره انحرافات اعتقادى اشاره مى کنیم.

الف) صوفیّه: امام به «ابوهاشم جعفرى» فرمود:

«اى ابوهاشم! زمانى مى رسد که چهره مردم خندان و دلهایشان تاریک است. از دیدگاه آنان سنّت، بدعت و بدعت، سنّت است. مؤمن را به دیده حقارت مى نگرند و فاسق را ارج مى نهند، … به خدا سوگند! آنها از عقیده خود بر گشته و از راه حق منحرف شده اند. در علاقه به مخالفان ما زیاده روى کرده و شیعیان و دوست داران ما را به گمراهى مى کشانند…»۱۲

ب) واقفیّه:

امام در بیزارى از این گروه نامه هایى نوشته است؛ از جمله آنچه که قبلاً به نقل از علاّمه مجلسى، از «احمد بن مطهّر» بیان کردیم.

ج) ثَنَویّه:

شیخ حرّ عاملى مى نویسد:

یکى از یاران «ابوسهل بلخى» نامه اى به امام نوشت و خواست در حقّ پدرش (که ثنوى و دوگانه پرست بود) و مادرش (که مؤمن بود) دعا کند. امام مرقوم فرمود:

«رحم اللّه والدتک…؛ خداوند، مادرت را بیامرزد…»۱۳

همین طور «محمد بن ربیع شأنى» با یکى از ثنوى ها در اهواز مناظره کرد و تمایلى به آنها یافت. وى در سامرّا در خانه احمد بن خصیب نشسته بود که امام او را به طور عبورى دید و با انگشت سبّابه اشاره فرمود: «احد، احد؛ خدا، یکى است.» وى با شنیدن این سخن، نقش بر زمین شد و از هوش رفت…۱۴

د) مفوّضه :

این گروه معتقد بودند خداوند حضرت محمّد را آفرید و آفرینش دنیا را به او سپرد و هر چه را در دنیاست، او آفریده است. به هر حال، این عدّه از دیدگاه شیعه بدتر از یهود و نصارا و کلیه بدعت گذاران دانسته شده اند.۱۵

 احیاى سنّت ها

امام عسکرى (علیه‌السلام) مى کوشید به هر بهانه اى غبار از چهره سنّت هاى فراموش شده بزداید. حتّى وقتى عدّه اى براى تبریک ولادت صاحب الزّمان (علیه‌السلام) نزدش آمدند، ضمن سخنانى فرمود:

«… برخى از شما مى خواهند درباره اختلاف شما و دشمنان خدا و ما که اهل قبله و مسلمان اند، بپرسند… خداى عزّوجلّ به رسولش فرمود: تو و على و فرزندان او که حجّت هاى من مى باشند و پیروانشان را به ده ویژگى اختصاص دادم:

۱٫ پنجاه و یک رکعت نماز.

۲٫ انگشترى به دست راست کردن.

۳٫ تعقیب بعد از نماز.

۴٫ اذان و اقامه را دو تا دو تا گفتن.

۵٫ گفتن حىّ على خیر العمل.

۶٫ بلند گفتن بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.

۷٫ قنوت در نماز.

۸٫ خواندن نماز عصر هنگام آفتاب روشن و صاف (میانه روز).

۹٫ خواندن نماز صبح هنگام دمیدن سپیده که هوا هنوز تاریک است.

۱۰٫ موى سر و صورت را خضاب کردن.

آن مرد (عمر) که حقّ ما را غصب کرد، با دار و دسته اش در نماز با ما مخالفت کرد و عوض پنجاه و یک رکعت، «نماز تراویح» را در شبهاى ماه رمضان قرار دادند و به جاى تعقیب بعد از نماز، دست بر سینه گذاشتن را تشریع نمودند. و عوض انگشترى به دست راست کردن، آن را به دست چپ کردند. در اذان و اقامه عوض دوبار گفتن فقرات اقامه، فقط اقامه فُرادا را انتخاب کرده و به جاى حىّ على خیر العمل، «الصّلاه خیرٌ من النّوم» گفتند. عوض بلند گفتن بسم اللّه آن را آهسته گفتند، و قنوت نماز را حذف کردند، نماز عصر را بر خلاف زمانى که هوا آفتابى و صاف است، هنگام زردى آفتاب خواندند و نماز صبح را به جاى سپیده صبح و تاریکى هوا، هنگام ناپدید شدن ستارگان خواندند.و موهاى سر و صورت را هم به جاى خضاب کردن رها ساختند.»۱۶

هدایت چهره به چهره

امام عسکرى (علیه‌السلام) با اینکه اکثراً در زندان بود، ولى بین شیعیان حاضر مى شد و رو در رو نیز با آنان صحبت مى کرد و با پاسخگویى علمى، فقهى، اعتقادى و… منحرفان را اصلاح و افراد سالم را در مسیر خود، ثابت قدم مى کرد. و در این راه نیز گاه به طریق اعجاز از زندان، خود را به یاران مى رساند. حضرت هرگاه مصلحت مى دید، به شیعیان دستور مى داد بعد از نماز عشا در منزل یکى از شیعیان گرد هم آیند تا با آنان دیدار کند.

سیّد مرتضى مى گوید:

ابوالتحف مصرى روایتى را مرفوعاً از ابو یعقوب اسحاق بن ابان برایم نقل کرد و گفت:

ابومحمد(علیه‌السلام) شخصى را نزد شیعیان خود مى فرستاد و در پیامى به آنان دستور مى داد: «در شب معیّن به خانه اى معیّن بروید که مرا در آنجا خواهید یافت.» این، در حالى بود که نگهبانان شب و روز از زندان حضرت مراقبت مى کردند و هر پنج روز آنها را عوض و به نگهبانان جدید توصیه مى کردند مراقب او باشند و محلّ مأموریت را ترک نکنند. یاران امام به محلّ تعیین شده مى رفتند و حضرت را مى دیدند که زودتر از همه آنجاست. آنان مسائل و نیازهاى خود را عرضه مى کردند و امام نیازهایشان را بر طرف مى کرد. در حالى که دشمنان، امام را در زندان مى دیدند.۱۷

نامه نگارى عمومى و خصوصى

امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) به دلیل اوضاع امنیتى شدیدى که گرفتارش بود، از روش «نامه نگارى» به طور گسترده استفاده مى کرد و از این طریق، نواقص ارتباطات با مردم را جبران مى کرد و این، در حالى بود که آن حضرت شبکه وسیع نمایندگان براى هدایت امت، شاگردان زبده وفادار و… را نیز در اختیار داشت. یاران و شیعیان نیز با پى بردن به این تاکتیک امام، سؤالات و مسائل خود را مى نوشتند و آن حضرت به عنوان رهبرى پرتوان و پاسخگو، در همه عرصه ها یاران و شیعیان را یارى مى رساند. «سهل بن زیاد» مى گوید:

در سال ۲۵۵ ق. به امام نوشتم: یاران و دوستان ما در مسئله «توحید» اختلاف دارند؛ برخى، خدا را جسم و عدّه اى صورت مى دانند…

امام چنین نوشت: «درباره توحید سؤال کرده اى، در حالى که از آن دور مانده و بى خبرید. خداوند، یکى است و شریک ندارد، نزاده و از کسى به وجود نیامده و هیچ کس همتاى او نیست. آفریدگارى است که خود آفریده کسى نیست. خداى تبارک و تعالى هر جسم و یا چیز دیگرى را که بخواهد، مى آفریند و آنچه را بخواهد، چهره پردازى مى کند؛ در حالى که خود، چهره پردازى نشده است. ثنا و نام هایش والا و مقدّس باد که او را همتایى باشد. اوست نه غیر او. هیچ مانندش نیست و او شنونده و بیناست.»۱۸

از این باب، مى توان به انبوه نامه هاى حضرت به نمایندگان و یارانش نیز استناد کرد.

اقدام عملى

امام عسکرى (علیه‌السلام) گاهى در نامه هایش یاران را از منکرات، نهى و به معروف ها امر مى کرد. در نامه اى به «ابن بابویه» مى فرماید: «اى بزرگمرد مورد اعتماد و فقیه من، ابوالحسن على بن حسین قمى! خداوند، تو را براى انجام امور مورد رضاى خویش موفّق بدارد و به لطف خود از نسل تو فرزندانى صالح و شایسته به وجود آورد. تو را به تقواى الهى و به پاداشتن نماز و اداى زکات سفارش مى کنم؛ زیرا آنان که زکات نمى دهند، نمازشان پذیرفته نیست. تو را به گذشت از لغزش دیگران، فرو خوردن خشم، صله رحم، دلجویى از برادران دینى، تلاش در رفع حوائج آنان به هنگام سختى و گشایش، شکیبایى در برابر نادانى، تفقّه در دین، پایدارى در امور، هم پیمانى با قرآن، خوشخویى، امر به معروف و نهى از منکر توصیه مى کنم. خداى عزّوجلّ فرمود: «در بسیارى از راز گویى هاى ایشان خیرى نیست مگر کسى که به صدقه یا کار پسندیده یا سازشى میان مردم فرمان دهد.»

تو را به پرهیز و اجتناب از تمام کارهاى زشت سفارش مى کنم .بر تو باد به نماز شب که پیامبر سه بار به على فرمود: «بر تو باد به نماز شب. هر کس نماز شب را سبک بشمارد، از ما نیست.» به سفارش من عمل نما و به شیعیانم امر کن تا نماز شب به جا آورند.»۱۹

شناساندن ابزارهاى هدایت

امام عسکرى  (علیه‌السلام) براى اینکه شیعیان راه هاى وصول به معروف ها و نیکى را یاد بگیرند، به بازشناساندن آنها مى پرداخت. از جمله به ارزش عقل و پند در هدایت شدن چنین اشاره مى فرمود:

«للقلوب خواطر من الهوى  و العقول تزجر و نزاد فى التّجارب علم مستأنف و الاعتبار یفید الرّشاد …؛ دل ها را خاطره هایى از هوا و هوس است، ولى عقل ها مانع مى شوند و در کوران تجربه ها، دانش تازه اى به دست مى آید. پند و عبرت گرفتن، مایه هدایت است.»۲۰

آن حضرت درباره بیم و امید هم به عنوان ابزار باز دارندگى از گناه، مى فرمود:

«ما ادرى ما خوف امرئى و رجاؤه مالم یمنعاه من رکوب شهوهٍ اِنْ عرضت له و لم یصبر على مصیبه ان نزلت به؛ بیم و امیدى که صاحبش را از ارتکاب عمل زشتى که براى او فراهم شده، باز ندارد و بر مصیبتى که بر او وارد شده است، شکیبایى ندهد، چه سودى دارد؟»۲۱

و درباره سبک شمردن گناه مى فرماید:

«من الذّنوب التى لاتغفر لیتنى لا اُوخذ الاّ بهذا؛ از گناهانى که بخشیده نمى شود، این است که [گنهکار بگوید:] کاش به غیر همین گناه عقوبت نمى شدم.»۲۲

در کنار موارد مذکور، اساساً آن حضرت اقشار مختلف مردم را به یاران و پیروانش مى شناساند و توضیح مى داد که براى هدایت چه گروهى باید هزینه و وقت اختصاص دهند و در واقع «مخاطب شناسى» در روند هدایتگرى را، به آنان گوشزد مى کرد. «قاسم هروى» مى گوید:

دست خطّى از ابومحمّد(علیه‌السلام) به یکى از بنى اسباط صادر شد. او مى گوید: به آن حضرت نامه نوشتم تا او را در جریان اختلاف میان دوستانش قرار دهم و رهنمود بگیرم. امام نوشت:

«وانّما خاطب اللّه عزّوجلّ العاقل…؛ همانا خداى عزّوجلّ اهل خرد را مورد خطاب قرار داده است و هیچ کس بیش از خاتم و سرور پیامبران دلیل و برهان بر پیامبرى خود اقامه نکرد. با این همه، گفتند: او جادوگر، کاهن و دروغگوست. خداوند هر کس را که پذیراى هدایت بود، ارشاد کرد؛ چرا که بسیارى از مردم دلیل و برهان را مى پذیرند. بدین ترتیب، هرگاه خدا دوست نداشته باشد حقّى را پدیدار سازد، هرگز پدید نخواهد آمد. او پیامبران را بر انگیخت تا مردم را بیم و امید دهند و در حالت ضعف و قدرت، آشکارا مردم را به حق دعوت کنند و همواره با آنان سخن گویند تا خدا امر خویش را حاکم و فرمان خود را اجرا سازد.

مردم طبقات گوناگونى دارند؛ آنان که اهل بصیرت اند، راه نجات را شناخته، به حق تمسک جسته و به شاخه و فرعى استوار و پابرجا ارتباط یافته اند و هیچ شکّ و تردیدى به خود راه نداده و به غیر پناه نبرده اند.

طبقه دیگر، کسانى اند که حق را از اهل آن نگرفته اند؛ مانند کسانى اند که در دریا سفر مى کنند، با تلاطم دریا آشفته مى شوند و با آرامش آن آرام مى گیرند.

دسته دیگر، اسیر شیطان شده و سخن پیروان حق را رد نموده و با حسادت خویش حق را مغلوبِ باطل مى کنند. بنابراین، کسانى را که به این سو آن سو مى زنند، به خود واگذار. چرا که اگر چوپان بخواهد گوسفندانش را گرد آورد، با کمترین زحمتى قادر به آن خواهد بود…»۲۳

دوم: اصلاحگرى در حوزه غیر خودى ها

عملگرایى در هدایتگرى

زیباترین نمونه از تحوّل انسان هاى خطاکار را مى توان در این داستان ها یافت:

وقتى امام در زندان بود، عبّاسیان نزد صالح بن وصیف آمدند و از وى خواستند بر امام سخت بگیرد. گفت: چگونه چنین کارى بکنم؟! دو نفر از بدترین انسان ها را گمارده ام که او را آزار دهند ولى حالا هر دو اهل عبادت و روزه شده اند!

به دستور صالح، آن دو را حاضر کردند و صالح از دلیل مهربانى شان با امام سؤال کرد، گفتند: درباره مردى که روزها به روزه و تمام شب به عبادت مى پردازد و هر لحظه به او مى نگریم، لرزه به انداممان مى افتد، چه مى گویى؟!

عباسیان با شنیدن این سخن، نا امید و پراکنده شدند.۲۴

وقتى هم که حضرت در زندان على بن نارمش بود، وى که از دشمنان کینه توز بود، چنان متحوّل شده که از شدّت احترام، به چهره امام نگاه نمى کرد و در حالى از نزد امام رفت که بیناترین فرد به عظمت و فضائل آن حضرت بود.۲۵

هدایت متخصّصان

اگر امر به معروف و نهى از منکر توده هاى عادى، شرایط و سازوکارهاى مهمّى دارد، بى گمان «اصلاح نخبگان»، حسّاسیت ها و برنامه هاى دقیق ترى مى خواهد. امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) براى هر گروه، ابزار مناسب با همان گروه را به کار مى برد؛ گاه موعظه، هشدار، نامه نگارى، … و گاهى هم با آموزش افراد متخصّص و فرستادن آنها به مراکز علمى و نجات منحرفان نخبه.

ابن شهرآشوب مى نویسد: اسحاق کِنْدى، از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى رفت و ساکن عراق بود. کتابى به نام «تناقض هاى قرآن!» نوشت؛ او مدتها گوشه نشینى اختیار، و وقتش را صرف نگارش آن کتاب کرده بود. روزى یکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى (علیه‌السلام) شرفیاب شد. وقتى چشم امام به او افتاد، فرمود: آیا میان شما مرد رشیدى نیست که گفته هاى استادتان کندى را پاسخ گوید؟ او گفت: ما همه شاگردیم و نمى توانیم اعتراض کنیم! امام عسکرى (علیه‌السلام) مطالبى به وى آموخت.

شاگرد، نزد استاد رفت و همین طور عمل کرد. استاد هم بعد از پذیرش حقّ، او را قسم داد که بگوید این مطلب را از کجا شنیده است و سرانجام، شاگرد پاسخ داد که امام عسکرى (علیه‌السلام) چنین شیوه و گفتارى را یاد داده است. کِنْدى هم گفت:

الآن درست گفتى! این چنین سخنى غیر از آن خاندان صادر نمى شود.

سپس آتش خواست و آنچه را نوشته بود، سوزاند.۲۶ *

نقش معجزه در هدایت و اصلاحگرى

امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) همانند دیگر ائمّه، در هنگام لزوم، از ابزار «معجزه و کرامت» براى هدایت استفاده مى کرد و این ظرفیت والا را در خدمت اصلاح اندیشه ها و افکار امّت اسلامى قرار مى داد. اما ویژگى امام عسکرى استفاده گسترده از این ظرفیت است. قطب راوندى ۴۰ مورد و سیّد بحرانى ۱۳۴ مورد، شیخ حرّ عاملى ۱۳۶ مورد، علاّمه مجلسى ۸۱ مورد از معجزات وى را نقل کرده اند.۲۷

علت این امر نیز مى تواند اختناق و فشارهاى سیاسى و امنیتى باشد که دامنگیر شیعیان و حضرت بوده، البته امام براى تداوم نقش هدایتگرى خود، از ابزار معجزه و کرامت که آن شرایط اختناق را خنثى مى کرد، استفاده مى نمود. براى آگاهى از معجزات امام عسکرى (علیه‌السلام) منابع گوناگونى در دسترس است که با مطالعه آنها مى توان نور «هدایت و اصلاح» را در قلب هاى مستعد تاباند.

پى نوشت:

۱٫کفایه الاثر، ص ۲۹۳؛ بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۲۸۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۵۷۶، ح ۴۸۷.
۲٫معادن الحکمه، ج ۲، ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۲۵۵.
۳٫بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۳۱۶ و ۳۱۷.
۴٫همان، ص ۲۷۴؛ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۱۹.
۵٫همان، ص ۲۶۷.
۶٫تذکره الخواص، ص ۳۲۴.
۷٫حیاه الامام العسکرى، ص ۳۱۰.
۸٫طه / ۱۲۶.
۹٫تحف العقول، ص ۴۸۴؛ رجال کشّى، ص ۴۸۱.
۱۰٫تحف العقول، ص ۴۸۷.
۱۱٫مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۸.
۱۲٫حدیقه الشیعه، ص ۵۹۲.
۱۳٫اثباه الهداه، ج ۳، ص ۴۲۷.
۱۴٫کافى، ج ۱، ص ۵۱۱.
۱۵٫شرح باب حادى عشر، ص ۹۹.
۱۶٫عیون المعجزات، ص ۱۳۷.
۱۷٫همان؛ مدینه المعاجز، ص ۵۷۱.
۱۸٫توحید صدوق، ص ۱.۱، ح ۱۴.
۱۹٫کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶؛ معادن الحکمه، ج ۲ ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام عسکرى، ص ۲۵۴.
۲۰٫نزهه الناظر، ص ۷۲، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۱۵۳
۲۱٫همان، ص ۷۳.
۲۲٫تحف العقول، ص ۵۱۷.
۲۳٫کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶.
۲۴٫بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۸؛ ارشاد، مفید، ص ۳۴۴.
۲۵٫کافى، ج ۱، ص ۵۰۸.
۲۶٫مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۴.
۲۷٫این روایت و داستان به طور کامل در برخى از مقالات همین ویژه نامه آمده است.
۲۸٫حیاه الامام العسکرى، ص ۱۲۱.

منبع:فصلنامه کوثر ـ شماره۶۰

نویسنده: محمد عابدى

امام حسن عسکری (علیه السلام) در کلام اندیشمندان اهل سنت

اشاره:

 امام حسن عسکری (علیه‌السلام) بنابر قول برخی در هشتم و بنابر قولی در دهم ماه ربیع الثانی سال دویست و سی و دو هجری قمری در شهر مدینه متولد شد. آن حضرت در هشتم ربیع الاول سال دویست و شصت هجری به دست دشمنان اسلام خاموش گردید و پیکر پاکش در منزل آن حضرت در سامراء به خاک سپرده شد. امام حسن عسکری (علیه‌السلام) نه تنها در نگاه شیعیان جهان بلکه در اندیشه علمای اهل سنّت از جایگاه والا و با عظمتی برخوردار است. نوشتار ذیل جستاری در نظرات اندیشمندان اهل سنت پیرامون شخصیت با عظمت ایشان می باشد.

جاحظ (متوفای ۲۵۰ هـ):

جاحظ از اندیشمندان قرن سوم اهل سنت، در پاسخ به افتخار بنی امیه و رد بر آنان، نام ده نفر از ائمه از جمله امام عسکری سلام الله علیهم را ذکر می کند و آنان را این گونه خطاب می کند:

ومن الذی یعد من قریش ما یعده الطالبیون عشره فی نسق؛ کل واحدٍ منهم: عالمٌ، زاهدٌ، ناسکٌ، شجاعٌ، جوادٌ، طاهرٌ، زاکٍ، فمنهم خلفاء، ومنهم مرشحون: ابن ابن ابن ابن، هکذا إلى عشره، وهم الحسن [العسکری] بن علی بن محمّد بن علی بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی، وهذا لم یتفق لبیت من بیوت العرب، ولا من بیوت العجم.[۱]

و کسی که از قریش محسوب می شود، از فرزندان بنی هاشم هستند که در یک سلسله ای ده نفر بوده و هر کدام از آنان عالم، زاهد، عبادت پیشه، شجاع، بخشنده، پاک و پاک نهاد بوده که برخی خلیفه و برخی دیگر شایستگی خلافت را دارا بودند که اینها به ترتیب پدر و فرزند بودند و اینگونه ده تن شدند که آنان عبارتند از: حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی [سلام الله علیهم اجعین] و برای هیچ یک از خانه های عرب و عجم چنین اتفاقی نیفتاده است. [کنایه از شرافت و بزرگی]

محمد بن طلحه (متوفای ۶۵۲ هـ)

طلحه بن حسن قرشی شافعی، خطیب و مفتی دمشق در کتاب مطالب السؤول پیرامون آن حضرت چنین می نویسد:

أبی محمد الحسن بن علی (علیه‌السلام) الإمام الحسن الخالص… و أما مناقبه: فاعلم أن المنقبه العلیا والمزیه الکبرى التی خصه الله عز وجل بها، و قلده فریدها، و منحه تقلیدها، و جعلها صفه دائمه لا یبلى الدهر جدیدها، ولا تنسى الألسن تلاوتها و تردیدها، أن المهدی محمد نسله، المخلوق منه، و ولده المنتسب إلیه، وبضعته المنفصله عنه.[۲]

ابومحمد بن علی هادی. اما مناقب و فضائلش بدان که خداوند مایه‌ی فخر و مباهات بلند و وسیله‌ی بزرگ برتری را به او اختصاص داده است و او را به تمام زیبائی ها آراسته و تمام اوصاف پسندیده را به او ارزانی داشته است و این مناقب و فضائل را صف دائمی او قرار داده به طوری که روزگار حدود آن را کهنه نمی‌کند و زبان ها تلاوت آن را از یاد نمی‌برد. به خصوص این که محمد مهدی از نسل او؛ و از او خلق شده، فرزندی که به او منتسب و پاره‌ی تن اوست.

سبط ابن الجوزی (متوفای ۶۵۴ هـ)

سبط بن جوزی حنفی مورخ و اندیشمند اهل سنت، پیرامون آن حضرت نگاشته است:

هو الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب… وکان عالماً ثقه.[۳]

الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب فردی عالم و مورد اعتماد بود.

ابن صباغ (متوفای ۸۵۵ هـ)

ابن صباغ مالکی نیز از امام حسن عسکری  (علیه‌السلام) چنین یاد می کند:

أبومحمد الحسن الخالص بن علی العسکری… الإمام القائم بعد أبی‌الحسن علی بن محمد ابنه أبومحمد الحسن لاجتماع خلل الفضل فیه و تقدمه علی کافه أهل عصره فیما یوجب له الإمامه و یقضی له بالمرتبه من العلم و الورع و النزاهه و کمال العقل و کثره الأعمال المقربه الی الله تعالی ثم لنص أبیه علیه و اشارته الخلافه الیه.[۴]

ابومحمد حسن بن علی عسکری امام پس از ابوالحسن علی الهادی فرزندش ابومحمد حسن به علی (علیه‌السلام) بود برای این که اوصاف و خصال برتری و فضیلت در او گرد آمده بود و در آنچه لازمه‌ی منصب امامت و مقتضی زمامداری است از علم و زهد کمال عقل و خرد و عصمت و شجاعت، کرم و بزرگواری و بسیاری از اعمالی که انسان را به خدا نزدیک می‌کند، بر همه پیشی گرفته بود و نیز طبق نص صریح پدر بزرگوارش درباره‌ی امامت او و شاراتی که آن حضرت درباره‌ی خلافت و جانشینی او فرموده بود.

فضل الله بن روزبهان (متوفای ۹۲۷ هـ)

فضل بن روزبهان خنجی از علمای شافعی، در شرح صلوات امام حسن عسکری سلام الله علیه می نویسد: اللهم صل و سلم علی الإمام الحادی عشر، المقتدی الرضی المجتبی الوفی المقتفی فی العباده آثار النبی و الولی و المسخر لعسکر الملائکه بالعزم القوی النور الجلی، البدر الوضی ذی القدر العلی و المجد البهی و العز السنی وارث الإمامه من الوصی والد الحجه الصفی و ولد النبی الزکی أبی‌محمد الحسن العسکری ابن علی النقی المتوفی فی شبابه بالبلاء المدفون عند أبیه بسر من رأی.[۵]

بار خدایا درود و صلوات فرست بر امام یازدهم، مقتدای مرضی الخصال و برگزیده‌ی صاحب وفا، پیروی کننده در عبادت به آثار حضرت نبی صلی الله علیه و آله و حضرت ولی (علی مرتضی) تسخیر کننده‌ی لشکر ملائکه با عزم قوی. او نور روشن و ظاهر است و دارای قدر و مرتبت بلند و بزرگی و عزت در غایت بها و جلال است و آن حضرت صاحب میراث امامت از وصی است. و او پدر حجت برگزیده و فرزند پیغمبر پاکیزه است و کنیت او حضرت «ابومحمد» و لقبش عسکری است و وفات کننده در جوانی به بلا و زحمت و مدفون در نزد پدر خود در شهر سر من رأی.

ابن حجر هیثمی (متوفای ۹۷۳ هـ)

ابن حجر هیثمی در کتاب الصواعق محرقه، که بر رد تشیع نگاشته است، درباره امام عسکری (علیه‌السلام) می نویسد: أبو محمد الحسن الخالص وجعل ابن خلکان هذا هو العسکری ولد سنه اثنتین وثلاثین ومائتین ووقع لبهلول معه أنه رآه وهو صبی یبکی والصبیان یلعبون فظن أنه یتحسر على ما فی أیدیهم فقال اشتری لک ما تلعب به فقال یا قلیل العقل ما للعب خلقنا فقال له فلماذا خلقنا قال للعلم والعباده  فقال له من أین لک ذلک قال من قول الله عز وجل (أفحسبتم أنما خلقناکم عبثا وأنکم إلینا لا ترجعون) المؤمنون ۱۱۵. ثم سأله أن یعظه فوعظه بأبیات ثم خر الحسن مغشیا علیه فلما أفاق قال له ما نزل بک وأنت صغیر لا ذنب لک فقال إلیک عنی یا بهلول إنی رأیت والدتی توقد النار بالحطب الکبار فلا تتقد إلا بالصغار وإنی أخشى أن أکون من صغار حطب نار جهنم.[۶]

ابومحمد حسن خالص… بین او و بهلول جریانی بدین ترتیب اتفاق افتاد که بهلول در حالی که امام هنوز کودک خردسالی بود او را دید که بچه‌ها بازی می‌کردند و او گریه می‌کرد. بهلول خیال کرد او حسرت اسباب بازی هایی را که کودکان دیگر دارند، می‌خورد. گفت: برای تو هم از همان اسباب بازی که آنها دارند، می‌خرم. ابومحمد حسن (علیه‌السلام) فرمود: ای کم عقل! ما برای بازی کردن آفریده نشده‌ایم.

بهلول گفت: پس برای چه آفریده شده‌ایم؟ فرمود: برای علم و عبادت. بهلول گفت: این مطلب را تو از کجا می‌گوئی؟ فرمود: از قول خداوند متعال: (أفحسبتم أنما خلقناکم عبثا و انکم إلینا لا ترجعون) سپس خواست او را موعظه کند او هم با چند بیت وی را موعظه کرد و اینجا بود که امام حسن عسکری غش کرد و مدهوش به زمین افتاد چون به هوش آمد، بهلول خواست به او دلداری بدهد، گفت: ای آیات درباره‌ی تو نازل نشده تو هنوز کودکی و گناهی از تو سر نزده است. امام روی برگرداند و فرمود: ای بهلول چه می‌گوئی؟ من مادرم را دیدم هر موقع می‌خواهد هیزم های بزرگ را بسوزاند از هیزم های ریز و کوچک استفاده می‌کند و من از این می‌ترسم که آتش گیره جهنم باشم.

حضرمی (متوفی ۱۰۴۷ هـ)

احمدبن فضل بن محمد باکثیر حضرمى شافعى درباره فضائل حضرت چنین می نویسد: ابومحمد الحسن الخالص بن على العسکرى، کان عظیم الشان جلیل المقدار… و وقع له مع المعتمد لمّا حبسه کرامه ظاهره مشهوره.[۷]

ابومحمد حسن خالص فرزند على عسکرى، او مردى عظیم الشان و جلیل القدر بود. و هنگامى که معتمد او را حبس کرد از او کرامتى ظاهر و مشهور صادر گشت.

شبلنجی (متوفای ۱۳۲۲ هـ)

شبلنجی شافعی از اندیشمندان اهل سنت، درباره کرامتی از آن حضرت چنین می نویسد: فی ذکر مناقب الحسن الخالص بن علی الهادی بن محمد الجواد… الاولی هی جامعه الکرامات حدث أبوهاشم داود بن قاسم الجعفری قال کنت فی الحبس الذی فی الجوسق – أنا والحسن بن محمد، ومحمد بن إبراهیم العمری، وفلان وفلان خمسه أو سته – إذ دخل علینا أبو محمد الحسن بن علی العسکری، وأخوه جعفر، فخففنا بأبی محمد، وکان المتولی للحبس، صالح بن یوسف الحاجب، وکان معنا فی الحبس رجل أعجمی، فالتفت إلینا الإمام أبو محمد الحسن العسکری، وقال لنا سرا: لولا أن هذا الرجل فیکم، أخبرتکم متى یفرج الله عنکم؟، و هذا الرجل قد کتب فیکم قصه إلى الخلیفه، یخبره فیها بما تقولون فیه، وهی معه فی ثیابه، یرید الحیله فی إیصالها إلى الخلیفه، من حیث لا تعلمون، فاحذروا شره.

قال أبو هاشم: فما تمالکنا أن تحاملنا جمیعا على الرجل، ففتشناه فوجدنا القصه مدسوسه معه فی ثبابه، وهو یذکرنا فیها بکل سوء، فأخذناها منه وحذرناه، وکان الإمام الحسن یصوم فی السجن، فإذا أفطر أکلنا معه من طعامه.

قال أبو هاشم: فکنت أصوم معه، فلما کان ذات یوم، ضعفت عن الصوم، فأمرت غلامی فجاء لی بکعک، فذهبت إلى مکان خال من الحبس، فأکلت وشربت، ثم عدت إلى مجلسی مع الجماعه، ولم یشعر بی أحد، فلما رآنی تبسم وقال: أفطرت، فخجلت، فقال: لا علیک یا أبا هاشم، إذا رأیت أنک ضعفت، وأردت القوه، فکل اللحم، فإن الکعک لا قوه فیه، وقال: عزمت علیک أن تفطر ثلاثا، فإن البنیه إذا أنهکها الصوم، لا تتقوى إلا بعد ثلاث.

قال أبو هاشم: ثم لم تطل مده الإمام أبی محمد بن علی فی الحبس بسبب أن قحط الناس فی ” سر من رأى ” (سامراء) قحطا شدیدا، فأمر الخلیفه المعتمد على الله بن المتوکل بخروج الناس إلى الاستسقاء، فخرجوا ثلاثه أیام یستسقون، فلم یسقوا، فخرج ” الجاثلیق ” فی الیوم الرابع إلى الصحراء، وخرج معه النصارى والرهبان، وکان فیهم راهب، کلما مد یده إلى السماء هطلت بالمطر، ثم خرجوا فی الیوم الثانی وفعلوا کفعلهم فی أول یوم، فهطلت السماء بالمطر، فعجب الناس من ذلک، وداخل بعضهم الشک، وصبا بعضهم إلى دین النصرانیه، فشق ذلک على الخلیفه، فأنفذ إلى صالح بن یوسف أن أخرج أبا محمد من الحبس، وائتنی به.

فما حضر الإمام أبو محمد الحسن عند الخلیفه قال له: أدرک أمه محمد (صلى الله علیه وسلم)، فیما لحقهم من هذه النازله العظیمه.

فقال الإمام أبو محمد: دعهم یخرجون غدا الیوم الثالث، فقال الخلیفه:

لقد استغنى الناس عن المطر، فما فائده خروجهم.

قال الإمام: لأزیل الشک عن الناس، وما وقعوا فیه.

فأمر الخلیفه الجاثلیق والرهبان أن یخرجوا أیضا فی الیوم الثالث، على جاری عادتهم، وأن یخرج الناس، فخرج النصارى، وخرج معهم الإمام أبو محمد الحسن، ومعه خلق من المسلمین، فوقف النصارى، على جاری عادتهم یستسقون، وخرج راهب معهم، ومد یده إلى السماء، ورفعت النصارى والرهبان أیدیهم أیضا کعادتهم، فغیمت السماء فی الوقت، ونزل المطر.

فأمر الإمام أبو محمد الحسن بالقبض على ید الراهب، وأخذ ما فیها، فإذا بین أصابعه عظم آدمی، فأخذه الإمام أبو محمد الحسن، ولفه فی خرقه، وقال لهم: استسقوا فانقشع الغیم، وطلعت الشمس، فتعجب الناس من ذلک.

فقال الخلیفه: ما هذا یا أبا محمد، فقال الإمام: هذا عظم نبی من الأنبیاء، ظفر به هؤلاء من قبور الأنبیاء، وما کشف عن عظم نبی من الأنبیاء تحت السماء، إلا هطلت بالمطر، فاستحسنوا ذلک، وامتحنوه، فوجدوه کما قال.

فرجع الإمام أبو محمد الحسن إلى داره فی ” سر من رأى “، وقد أزال عن الناس هذه الشبهه، وسر الخلیفه والمسلمون من أجله، وأقام الإمام أبو محمد الحسن بمنزله معظما مکرما، وصلات الخلیفه وإنعاماته تصل إلیه فی کل وقت.[۸]

اول: او جامع کرامات است «ابوهاشم داود بن قاسم جعفری» گفت: ما پنج یا شش نفر در زندان قلعه بودیم که «ابومحمد حسن بن علی عسکری» و برادرش «جعفر» نیز وارد شدند رئیس زندان «صالح بن یوسف حاجب» بود با ما در زندان مرد غیر عربی هم بود. «ابومحمد» وقتی که ما را دید، مخفیانه به ما گفت: اگر این مرد در اینجا نبود، به شما خبر می‌دادم که فرج شما کی خواهد بود این مرد درباره‌ی شما نامه‌ای به خلیفه نوشته که تمام گفته‌های شما را در آن گزارش داده و آن را در میان لباس خود پنهان کرده است و دنبال وسیله‌ای می‌گردد تا آن را به دست خلیفه برساند از شر او بترسید». «ابوهاشم» گفت: ما چند نفر او را گرفتیم و لباسهایش را تفتیش کردیم و آن نامه را پیدا نمودیم و دیدیم در آن نامه از ما بدگوئی کرده است و آن نامه را از بین بردیم و دیگر پیش او صحبت نکردیم. حضرت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در زندان روزه می‌گرفت و چون افطار می‌کرد ما هم از غذای او می‌خوردیم… «ابوهاشم» گفت: آن دفعه حضرت أبی‌محمد در زندان زیاد معطل نشد زیرا که در «سر من رأی» مردم دچار قحطی شدند، معتمد، خلیفه دستور داد مردم برای نماز استسقاء (طلب باران) به صحرا بروند، مردم سه روز پی در پی برای طلب باران به صحرا رفتند و دست به دعا برداشتند ولی باران نیامد. روز چهارم «جاثلیق» اسقف بزرگ مسیحیان، همراه نصاری و راهبان به صحرا رفت. یکی از راهبان هر وقت دست خود را به سوی آسمان بلند می‌کرد، باران سیل‌آسا می‌بارید. روز بعد نیز جاثلیق همان برنامه را ادامه داد و آن قدر باران آمد که دیگر مردم نیاز به باران نداشتند. همین امر موجب تعجب مردم شد و بعضی از مسلمانان در دین خود به شک افتادند و به مسیحیت تمایل پیدا کردند و این امر بر خلیفه ناگوار آمد و ناگزیر به «صالح بن یوسف» دستور داد «ابومحمد حسن (علیه‌السلام)» را از زندان آزاده کرده و پیش من بیاور. چون ابومحمد حسن نزد خلیفه حاضر شد، خلیفه به او گفت: امت جدت را دریاب که گمراه شدند. حضرت فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه که فردا سه‌شنبه به صحرا بروند. خلیفه گفت: مردم دیگر باران نمی‌خواهند چون باران به قدر کافی آمده است، بنابراین به صحرا رفتن آنان چه فایده‌ای دارد؟ حضرت فرمود: برای این که شک و شبهه را از مردم زائل سازم. خلیفه دستور داد اسقف بزرگ مسیحیان همراه راهبان روز سوم به صحرا رفتند و «ابومحمد حسن» نیز در میان جمعیت انبوهی به صحرا آمد آنگاه مسیحیان و راهبان برای طلب باران دست به سوی آسمان برداشتند. آسمان ابری شد و باران شروع به باریدن کرد. امام حسن عسکری (علیه‌السلام) فرمود: دست آن راهب را بگیرند و آنچه در میان انگشتان او است، بیرون آوردند. در میان انگشتان او استخوان آدمی بود حضرت آن استخوان را گرفت و در پارچه‌ای پیچید و به مسیحیان فرمود: حالا طلب باران کنید همین که دستها به آسمان بلند کردند، ابرها کنار رفت و آفتاب نمایان شد، مردم تعجب کردند. خلیفه از امام پرسید: این استخوان چیست؟ فرمود: این استخوان پیامبری از پیامبران خداست که اینها آن را از قبور پیامبران برداشته‌اند و استخوان هیچ پیامبری ظاهر نمی‌گردد مگر آن که باران نازل می‌شود. خلیفه امام را تحسین کرد و استخوان را امتحان کردند دیدند همان طور است که امام می‌فرماید. «این جریان باعث شد که امام از زندان آزاد شود و راهی منزل خود در سر من رأی گردد و شک و شبهه‌های که برای مردم حاصل شده بود، بر طرف کرد و خلیفه و مسلمانان خوشحال شدند و در این هنگام امام فرصت را غنیمت شمرد و آزادی یاران خود را که با آن حضرت در زندان بودند، از خلیفه خواست و خلیفه خواسته او را اجابت کرد. این بود ابومحمد محترمانه در منزل خود اقامت گزید و صله و جوائز خلیفه در هر وقت به او می‌رسید.

أبو الهدى افندی (متوفی ۱۳۲۸ هـ)

افندی از علمای اهل سنت سوریه با اشاره به جانشینان رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و ذکر نام مبارک امام حسن عسکری عله السلام، این چنین می نویسد:

قد علم المسلمون فی المشرق والمغرب: أن رؤساء الاولیاء وأئمه الاصفیاء من بعده ‏علیه الصلاه والسلام من ذریته وأولاده الطاهرین یتسللون بطناً بعد بطن وجیلاً بعد جیل الى ‏زمننا هذا، وهم الاولیاء، الاولیاء بلا ریب، وقادتهم الى الحضره القدسیه المحفوظه من الدنس ‏والعیب ومن فی الاولیاء الصدر الاول بعد الطبقه المشرفه بصحبه النبی الکریم کالحسن ‏والحسین والباقر والکاظم والصادق والجواد والهادی والتقی والنقی والعسکری.[۹]

همه مسلمانان در شرق و غرب عالم می دانند که بزرگان اولیاء و ائمه برگزیده بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله از نسل و فرزندان طاهرین او پشت سر هم و گروه به گروه تا زمان ما سلسله وار، بدون شک اولیاء و پیشوایان مسلمین در محضر قدسی خداوند هستند که از هر گونه ناپاکی و عیب محفوظ بوده و اولیایی که در صدر و اول و بعد از طبقه کسانی که با پیامبر بوده اند. مانند: [امام]حسن و[امام]حسین و [امام]باقرو[امام]کاظم و [امام]صادق و [امام]جواد و [امام]هادی و [امام] نقی و [امام]عسکری [صلوات الله علیهم اجمعین].

یوسف بن اسماعیل النبهانی (متوفی ۱۳۵۰ هـ)

نبهانی ادیب و اندیشمند اهل سنت، پیرامون کرامت امام عسکری صلوات الله علیه چنین می نویسد:

الحسن العسکری أحد أئمه ساداتنا آل البیت العظام و ساداتهم الکرام ـ رضی الله عنهم أجمعین ـ و قد رأیت له کرامه بنفسی و هی انی سنه ۱۲۹۶ هجریه سافرت الی بغداد من بلده کوی سنجق، احدی قواعد بلاد الأکراد وکنت قاضیاً فیها ففارقتها قبل أن أکمل المده المعینه لشده ما وقع فیها من الغلاء والقحط، اللذین عما بلاد العراق فی تلک السنه فسافرت على الکلک، وهو ظروف یشدون بعضها إلى بعض، ویربطون فوقها الأخشاب، ویجلسون علیها، فلما وصل الکلک قباله مدینه سامراء، وکانت مقر الخلفاء العباسیین فأحببنا أن نزور الإمام الحسن العسکری، وخرجنا لزیارته، فحینما دخلت على قبره الشریف حصلت لی روحانیه لم یحصل لی مثلها قط وهذه کرامه له، ثم قرأت ما تیسر من القرآن، و دعوت بما تیسر من الدعوات و خرجت.[۱۰]

حسن عسکری یکی از ائمه‌ی آل بیت عظام و سادات با کرامت می‌باشد. من از او کرامتی دیده‌ام و آن این که در سال ۱۲۹۶ هجری از شهر (کوی سنجق) ـ یکی از شهرهای کردنشین عراق ـ که در آن دوران قاضی آنجا بودم، به بغداد مسافرت کردم و قبل از پایان دوره‌ی خدمتم آن شهر را ترک کردم به علت آنکه گرانی و قحطی که آن سال شهرهای عراق را فرا گرفته بود. و با «کلک» (چیزی شبیه قایق و از چوب و تخته درست می‌شود)، مسافرت کردم و چون کلک به کنار شهر سامرا رسید، ـ آنجا مقر خلفاء عباسی بود ـ دوست داشتیم که در آنجا قبر امام حسن عسکری (علیه‌السلام) را زیارت کنیم، کلک آنجا ایستاد و ما به زیارت آن حضرت رفتیم و چون به مقبره آن حضرت داخل شدیم یک حالت روحانی در من پیدا شد که مثل آن هیچ گاه به من دست نداده بود و جز هنگام زیارت رسول خدا  (صلی‌الله علیه و آله) و حضرت یونس (علیه‌السلام) در موصل که چنین حالتی به من دست داد و این کرامتی از ناحیه‌ی آن حضرت بود.

خیر الدین زرکلی (متوفی ۱۳۹۶ هـ)

خیر الدین زرکلی نویسنده و مورخ و اندیشمند سوری اهل سنت، از امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در شرح حال وی چنین یاد می کند:

الحسن بن علی الهادی بن محمد الجواد الحسینی الهاشمی: أبو محمد، الإمام الحادی عشر عند الإمامیه. ولد فی المدینه، وانتقل مع أبیه (الهادی) إلى سامراء (فی العراق) وکان اسمها (مدینه العسکر) فقیل له العسکری – کأبیه. نسبه إلیها. وبویع بالإمامه بعد وفاه أبیه. وکان على سنن سلفه الصالح تقى ونسکا وعباده.

الزرکلی، خیر الدین (متوفای۱۴۱۰هـ)،‌ الأعلام، ج ۲ ص۲۰۰، ناشر: دار العلم للملایین – بیروت – لبنان، چاپ: الخامسه، سال چاپ : أیار – مایو ۲۰۰۲ م.

الحسن بن علی الهادی بن محمد الجواد الحسینی الهاشمی ابو محمد، پیشوای یازدهم شیعیان است. او در مدینه متولد شده و همراه پدرش [امام] هادی [(علیه‌السلام)] به شهر سامراء در عراق منتقل شد که به آنجا، شهر عسکر گفته می شد [به همین خاطر] به او مانند پدرش به عسکری شهرت یافت. بعد از وفات پدرش با امامت او بیعت شد. او بر روش سلف صالحِ با تقوا و اهل عبادت بود.

عبدالغنی (اندیشمند معاصر)

عارف احمدعبدالغنى درباره امام حسن عسکری (علیه‌السلام) مى نویسد:

کان من الزهد والعلم على امر عظیم….[۱۱]

او [امام حسن عسکری (علیه‌السلام)] از حیث زهد و علم در جایگاهی عظیم قرار داشت….

مطالبی که از آن گذشتیم، اندیشه برخی از اندیشمندان مشهور اهل سنت پیرامون امام حسن عسکری (علیه‌السلام) بود که یقینا کرامات و مقام آن حضرت بیش از این است که بتوان آن را به کلام آورد.

پی نوشت:

[۱]. الجاحظ، أبو عثمان عمرو بن بحر بن محبوب بن فزاره اللیثی الکنانی البصری، رسائل الجاحظ، ص ۴۵۳، تحقیق: علی ابو ملحم،  ناشر : دار ومکتبه الهلال، بیروت، ۲۰۰۲ م

[۲]. الشافعی، محمد بن طلحه (متوفای۶۵۲هـ)، مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول (ع)، ص ۴۷۵-۴۷۶، تحقیق : ماجد ابن أحمد العطیه. طبق برنامه کتابخانه اهل بیت علیهم السلام.

[۳]. سبط بن الجوزی الحنفی، شمس الدین أبوالمظفر یوسف بن فرغلی بن عبد الله البغدادی (متوفاى۶۵۴هـ)، تذکره الخواص، ص ۳۶۲، ناشر: مؤسسه أهل البیت ـ بیروت، ۱۴۰۱هـ ـ ۱۹۸۱م.

[۴]. المالکی، علی بن محمد بن أحمد المالکی المکی المعروف ب ابن الصباغ (متوفای۸۸۵هـ)، الفصول المهمه فی معرفه الأئمه، تحقیق: سامی الغریری، ناشر: دار الحدیث للطباعه والنشر  مرکز الطباعه والنشر فی دار الحدیث – قم، الطبعه الأولى: ۱۴۲۲.

[۵]. خنجی اصفهانی، فضل بن روزبهانی، وسیله الخادم الی المخدوم در شرح صلوات چهارده معصوم علیهم السلام، ۲۶۵-۲۷۰، به کوشش: رسول جعفریان، دار النشر: انتشارات انصاریان، الطبعه الاولی، مطبعه: صدر، قم، مهر ۱۳۷۵ شمسی.

[۶]. الهیثمی، ابوالعباس أحمد بن محمد بن علی ابن حجر (متوفاى۹۷۳هـ)، الصواعق المحرقه علی أهل الرفض والضلال والزندقه، ج ۲ ص ۵۹۹-۶۰۰، تحقیق: عبد الرحمن بن عبد الله الترکی – کامل محمد الخراط، ناشر: مؤسسه الرساله – لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۷هـ – ۱۹۹۷م.

[۷]. باکثیر حضرمى شافعى، احمدبن فضل بن محمد، وسیله المآل فى عد مناقب الآل، مخطوط، ص ۲۰۲، کتابخانه مجلس شورای اسلامی به شماره ۶۹۴.

[۸]. شبلنجی الشافعی، حسن بن مومن، نور الابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار، المطبعه المحمودیه، مصر، ۱۳۱۳ هـ.

[۹]. المرعشی النجفی، السید شهاب الدین (متوفای۱۴۱۱هـ)، شرح إحقاق الحق، ج ۲۱ ص ۶۴۱، تحقیق وتعلیق: السید شهاب الدین المرعشی النجفی،‌ ناشر: منشورات مکتبه آیه الله العظمى المرعشی النجفی – قم – ایران، به نقل از ضوء الشمس للافندی.

[۱۰]. النبهانی، یوسف بن اسماعیل، (متوفای ۱۳۵۰ ه-)، جامع کرامات الأولیاء، ج ۲ ص، ۲۱-۲۲، مرکز أهل السنه برکات رضا فور بندر غجرات، هند، الطبعه الأولی، ۲۰۰۱ م.

[۱۱]. عبدالغنی، عارف احمد، الجوهر الشفاف فی انساب الساده الاشراف، دار النشر: دار الکنان، دمشق، ۱۹۹۷م.

به کوشش: سید مصطفی موسوی

منبع: وعده صادق

نقش امام حسن عسکری (علیه‌السلام) و اصحاب ایشان در حدیث امامیه

اشاره

امام حسن عسکری (علیه‌السلام)، یازدهین امام شیعیان، در شرایطی به امامت رسیدند که همچون پدر گرامی اش در محله نظامی تحت نظر مأموران حکومتی بودند و شیعیان آزادانه نمی توانستد با ایشان ملاقات کنـند. از سـوی دیگر، شیعیان در این برهه از زمان، در مناطق مختلف پراکنده بودند. با توجّه به این شرایط، امام از شیوه های متفاوتی نسبت به عهد صادقین (علیهم‌السلام) در نشر و گسترش حدیث استفاده می کردند.در نوشته زیر به روش و نقش امام (علیه‌السلام) در حدیث امامیه مطالبی ارائه شده است.

مقدّمه

پس از قرآن کریم، دومین مرجع شناخت احکام و عقاید اسلامی، سنّت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و احادیث مـعصومین (علیهم‌السلام) است. در این مورد خدای تبارک و تعالی با نزول آیه شریفه: «وَ أَنزَلْنَا إِلَیک الذِّکرَ لِتُبَینَِّ لِلنَّاسِ مـَا نُزِّلَ إِلَیهْمْ وَ لَعَلَّهُمْ یتـَفَکرُون» (نـحل (۱۶) /۴۴) «و این قرآن را به سوی تو فرود آوردیم؛ تا برای مردم آنچه را به سوی ایشان نازل شده است؛ توضیح دهی. و امید که آنان بیندیشند.» رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را مکلّف به تبیین مسائل قرآنی فرمود. ضمن آنکه عـصمت و صلاحیت اهل بیت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در این آیه شریفه: «لَا یمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُون» (واقعه (۵۶) / ۷۹) «جز پاک شدگان بر آن دست نزنند.» مطرح است. در تفسیر آمده است که مراد از مطهّرون با توجه به آیه «إِنَّمَا یرِیدُ اللّه لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبـَیتِ وَ یطـَهِّرَکمُ تَطْهِیرًا» (احزاب (۳۳) / ۳۳) «خدا فقط می خواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر ]بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.» منظور از اهل بیت، چهارده معصوم (علیهم‌السلام) هستند. (طباطبائی، المیزان، ج ۱۶، ص ۴۶۵) پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نیز با صدور حدیث ثقلین، حجیت سنّت و سیره عترت خـویش را امـضاء نمود.

مروری کوتاه بر زندگانی امام حسن عسکری (علیه‌السلام)

در روز هشتم ربـیع الثـانی یا ۲۴ ربـیع الاوّل سال ۲۳۲ هجری قمری، مدینه منوّره به قدوم مـبارک دومـین فرزند ذکور امام هادی (علیه‌السلام) مزین گشت. (طبرسی، ص ۴۸۵؛ مفید، ج۲، ص ۳۰۸ ) این نوزاد فرخنده از دامان مادری پرهیزکار، مؤنه و دانا به نام سـلیل یا حـدیث مـتولّد شد. (طبرسی، ص ۴۸۵) امام هادی (علیه‌السلام) این نوزاد را حسن نام نهاد و کنـیه مبارکش را ابومحمّد قرار داد. (مجلسی، بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۴۲ ـ ۲۴۴) القاب ایشان عبارت اند از: صامت، هادی، رفیق، زکی، سراج، عسکری و نقی. (طبرسی، ص ۴۸۵) از همان بدو تـولّد، امـام هـادی (علیه‌السلام) ایشان را به عنوان امام و جانشین خود معرفی فرمودند؛ چراکه امـام هـادی (علیه‌السلام) قبل از تولّد امام حسن فرزند دیگری به نام محمّد داشت و ممکن بود، این شبهه پیش بیاید که او امـام و جـانشین پدر اسـت؛ لیکن این پسر گرامی که جوانی دانشمند، متّقی و والا مقام بود، که در سنّ جوانی از دنیا رفت و اینـک مـزار او در فـاصله میان بغداد و سامراء واقع است و به نام مقبره «سید محمّد» مزار شیعیان می باشد. (جـزائری، ص ۸۴۵)

در اینـجا بـه چند نمونه از نصوصی که دلالت بر امامت ایشان می کند، اشاره می کنیم: علی بن عمر نوفلی گوید: در صـحن مـنزل امام هادی (علیه‌السلام) در خدمتش بودم که سید محمّد از نزد ما گذشت. به امام عـرض کردم: قـربانت گـردم، بعد از شما این صاحب ماست؟ فرمود: نه صاحب شما بعد من حسن است. (کلینی، ج ۲، ص ۱۱۳) عبداللّه بـن مـحمّد اصفهانی نیز در این باره می گوید: امام هادی (علیه‌السلام) فرمود: «صاحب شما بعد از من کسـی اسـت که بـر من نماز بخواند » و ما تا آن روز ابا محمّد امام حسن عسکری (علیه‌السلام) را نمی شناختیم (پس از وفات امام هـادی (علیه‌السلام) ابامحمّد (علیه‌السلام) بیرون آمد و بر جنازه آن حضرت نماز خواند). (همان، ص ۱۱۴ )

امام حـسن عـسکری (علیه‌السلام) در حالی که ۲۲ سال از عمر شریفش می گذشت، به امامت رسید و عهده دار این منصب الهی گشت. امام حـسن (علیه‌السلام) در شـهر سامرا به حلّ مشکلات و مسائل مردم همّت می گماشت و امور شیعیان را سازماندهی مـی فرمود. سـالهای امامت آن حضرت مصادف شد با بقیه دوران حکومت معتز عباسی و پس از آن حکومت مهتدی و در نهایت پنج سال از حـکومت مـعتمد عباسی می گذشت (جزائری، ص ۸۴۵) که در سال ۲۶۰ هجری در سنّ ۲۸ سالگی به شهادت رسید و در منزلش در سـامرا در کنـار پدر بزرگوارش دفن شد. (شعیری، ص ۵۰)

وضعیت سیاسی ـ اجـتماعی دوران امـام حسن عسکری (علیه‌السلام)

خلفای عبّاسی عموماً امـامان شـیعه را تحت فشار و محدودیت قرار می دادند؛ به طوری که تعقیب و مراقبت از امام هادی و امام حـسن عـسکری به قدری بود که آنان را در مـیان لشـکریان جای داده بـودند و بـه هـمین دلیل این دو را عسکریین (علیهم‌السلام) لقب داده اند. (مـجلسی، بـحارالانوار، ج ۵، ص ۱۱۳) با این حال، فشارها و محدودیتها برای امام حسن عسکری (علیه‌السلام) به این جهت که در آن دوران شـیعه بـه صورت یک قدرت عظیم در عراق درآمده بـود (و این باعث می شد که خلفاء احـساس خـطر کنند) بیش از دیگران بود. (مـعارف، ص ۳۷۳) دودمـان عبّاسی، طبق روایات فراوان و متواتر می دانستند که مهدی، از بین برنده حکومتهای باطل و برپا کننده حـق، فـرزند امام حسن عسکری (علیه‌السلام)خواهد بـود. این مـوضوع بـاعث شده بود تـا حـکومت عبّاسی به شدّت، حـضرت عـسکری را تحت کنترل قرار دهد. (ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۳۴) این امر موجب محدود شدن ارتباط شیعیان با ایشـان شـده بود. در برخی از گزارشها آمده است که امـام در هـر هفته، دو روز مـی بایست بـه مـرکز حکومت مراجعه می کرد. (طـباطبائی، تاریخ حدیث شیعه، ص ۳۳۷)

شیعیان معمولاً در مسیری که امام به مرکز حکومت رفت و آمد می کرد، با آن حـضرت مـلاقات می کردند. در کتاب الغیبه آمده است که در یوم النـوبه (روز مـراجعه امـام بـه مرکز حکومت) شـور و شـعفی در میان مردم پدید می آمد و خیابانها مملو از جمعیت می شد. آن گاه که امام در خیابان حضور می یافت، هیاهو خاموش می شد و امـام از مـیان مـردم عبور می کرد. (طوسی، الغیبه، ص ۲۵۱)

بنابراین، محیط خـشن سـامرا و خـفقان حـاکم بـر آن هـمواره با زیر نطر بودن شدید امام، موجب شد که امام از طریق وکلا و به وسیله مکتوبات و توقیعات با شیعیان ارتباط برقرار کنند. ارتباطی این گونه، یعنی حضور در میان مردم و عدم مواجهه مـستقیم با آنان، زمینه لازم را برای دوران غیبت فراهم آورد؛ به طوری که بحرانی در کتابش آورده است که امام حتّی به هنگام سخن گفتن با اصحاب خویش نیز از پس پرده با آنان صحبت می کرد. آنان صدای امـام را مـی شنیدند؛ ولی صورت ایشان را نمی دیدند. (بحرانی، ص ۲۶۲)

شیوه های نشر حدیث در دوران امام حسن عسکری (علیه‌السلام)

۱٫ مسائل

مسائل دارای مفاهیم متعدّدی است؛ امّا در زمان امام حسن عسکری (علیه‌السلام) بیشتر به دو مفهوم مسائل آزمودنی و مسائل شرعی بـه کار رفـته و در این دو مفهوم که در نهایت به یک نتیجه می رسند، مخاطب اصلی سؤلات، امامان بوده اند و پاسخ آنان مانند دیگر روایاتشان حجّت بوده است. (معارف، ص ۳۳۹)

الف) مسائل آزمودنی

منظور آن دسـته از مـسائلی است که اصحاب ائمه (علیهم‌السلام) بـه تـدریج، فراهم کرده و با استفاده از آن، امامت امامان شیعه را به آزمون می گذاشتند. این مسائل آزمودنی پس از دوران امام صادق (علیه‌السلام) که میزان تردید در شناخت امامان (علیهم‌السلام) زیاد گردید، یکی از راههای شناخت امـام بـر حق بود که با طـرح سـؤلاتی، امامت وی را می آزمودند. در صورتی که مدّعی امامت بدون تأمّل و به طور صحیح به سؤلات پاسخ می داد، امامت و حقانیت او بر مراجعان ثابت می شد. (همو، ص ۳۴۰) نخستین بار امام صادق (علیه‌السلام) به یاران خود سفارش کرد تـا بـه عنوان یکی از راههای شناخت امام (علیه‌السلام) با طرح سؤلاتی امامت وی را بیازمایند. (کلینی، ج ۱، ص ۲۸۴)

ب) مسائل شرعی روزمره

منظور از مسائل شرعی روزمره آن دسته از سؤلات است که شیعیان در مقام انجام تکالیف دینی یا در برخورد با مخالفان خـود بـه آن برخورد مـی کردند و با شرفیابی به محضر ائمّه (علیهم‌السلام) یا از طریق مکاتبه، حکم آن را از امامان جویا می شدند. از عهد امام دهم به بـعد که تماس شیعیان با امامان خود محدود شد، سؤلات شیعیان دست بـه دسـت مـی گشت تا به امام برسد و جواب صادر گردد. پاسخها در حکم روایت و حدیث به شمار می رفت. (معارف، ص ۳۴۲)

از جمله افرادی که در زمـان امـام حسن عسکری (علیه‌السلام) واسطه مسائل بودند، محمّد بن عثمان عمری (نجاشی، ص ۴۴۲) محمّدبن سلیمان ابـوطاهر زراری (هـمو، ص ۳۴۸)، مـحمّد بن ریان بن صلت اشعری (همو، ص ۳۷۱)، محمّد بن علی بن عیسی قمی (طوسی، الفهرست، ص ۴۴۱) و صاحب کتاب مسائل إلی أبی محمّد العـسکری، یعنی محمّدبن حسن بن صفار (همان، ص ۳۸۳) و. .. بوده اند. با توجّه به کتابهای رجالی روشـن می گردد که اوّلاً در ترجمه هر یک از این اشـخاص آمده است: «له مسائل»؛ ثانیاً نام امامی که این مسائل به وی تعلّق دارد، ذکر شده است.

۲٫ مکاتبه

فضای اجتماعی و وضعیت سیاسی حاکم بر جامعه، اقتضا می کرد که بیشتر احادیث امام از طریق مکاتبه انتشار یابد. این مکتوبات را می توان بـه دو بخش کلّی تقسیم نمود:

بخش اوّل عبارت است از نامه ها، دستورالعملها و حتّی پیغامهای ائمّه (علیهم‌السلام) که خطاب به نمایندگان خود یا شیعیان مستقر در یک ناحیه ارسال می کردند و در آن نامه ها و رسائل، وظایف و تکالیف آنان را در پیش آمدهای سیاسی و اجتماعی روشن مـی ساختند.

بـخش دوم از مکتوبات حدیثی، عبارت است از پاسخهای ائمّه (علیهم‌السلام) در ذیل سؤلاتی که شیعیان از نقاط مختلف ارسال می کردند. (معارف، ص ۳۴۳ ـ ۳۴۴) به عنوان مثال، علی بن یقطین به امام حسن عسکری نوشت: اگر کسی اجرای وصیت را به فـرزندان خـود محوّل کند، در صورتی که برخی نابالغ اند، آیا فرزندان بالغ می توانند وصیت پدر خود را اجرا کنند؟ ابومحمّد در پاسخ نوشت: بلی. (کلینی، ج ۷، ص ۴۶) در مواردی که سؤل کننده سؤل خود را می نوشت و جای پاسخ را خالی می گذاشت، امام (علیه‌السلام) در ذیل هـمان سـؤل پاسخ را با خطّ مبارک خود درج می نمود. پاسخی که بدین طریق دریافت می شد، توقیع می خواندند. (معارف، ص ۳۴۷) به عنوان نمونه، عبداللّه بن جعفر حمیری که از مشایخ قم به شمار می رفت، دارای سه کتاب در بـاب رسـائل و تـوقیعات امام هادی و امام حسن عـسکری (علیه‌السلام) است. (طـوسی، الفهرست، ص ۲۹۳)

۳٫ سازمان وکالت

گستردگی و پراکندگی مراکز تجمّع شیعیان، وجود سازمان ارتباطی منظمی را ایجاب می کرد؛ تا پیوند شیعیان را با حوزه امامت از یک سو، و ارتـباط آنـان را بـا همدیگر از سوی دیگر برقرار سازد و از این رهگذر، آنان را از نـظر دینـی و سیاسی رهبری و سازماندهی کند.

این نیاز از زمان امام جواد (علیه‌السلام) احساس می شد و در زمان امام حسن عسکری (علیه‌السلام) به یک سازمان مـنسجم، گـسترده و فـراگیر تبدیل شده بود. نهاد وکالت شخصی ارشد را در رأس خود داشت که بـا امام ارتباطی مستمر برقرار می کرد. مقام و موقعیت وکیل ارشد و نایب خاص برای همه شیعیان، به خصوص برای وکیلان رده پایین تر، شـناخته شـده و پذیرفـته بود. (طباطبائی، تاریخ حدیث شیعه، ص ۳۳۹) در کتاب رجال کشّی آمده است که امـام طـی نامه ای به صورت رسمی، ابراهیم بن عبده را به وکالت در منطقه بیهق و نیشابور منصوب کرده است. (کشّی، ج ۲، ص ۷۹۷ ) در همین کتاب، در نـامه ای دیگـر، امـام به ارتباط بین وکیلان و وکیل ارشد اشاره کرده است. (همو، ص ۸۴۸) وکیلان علاوه بر جمع آوری امـوال مـربوط بـه امام از تمامی مناطق شیعه نشین و تحویل آن به امام یا وکیل ارشد ایشان، رد و بدل کردن نامه های شیعیان به امـام و پاسـخ امـام به فرستادگان نامه ها را نیز به عهده داشتند. (طباطبائی، تاریخ حدیث شیعه، ص ۳۳۹) وکیلان معمولاً از افراد مـوجّه اجـتماعی بودند. می توان گفت که شخصیت عمومی و وجهه اجتماعی وکیل، بر دانش و علم او مقدّم تر بـود؛ از این رو وکیلان مـعمولاً از شخصیتهای سرشناس علمی نبودند. (سبحانی، ص ۲۹۷)

عثمان بن سعید، شخصیت موجّه و شناخته شده شیعی، وکیل ارشد امـام بـود و همه اموال به دست او می رسید. (طوسی، الغیبه، ص ۳۵۴) فرزند او محمّد بن عثمان نیز منصب وکالت را بـه عـهده داشـت. (همان، ص ۴۰۰) احمدبن اسحاق اشعری، از عالمان بزرگ قم و از اصحاب خاص امام حسن عسکری (علیه‌السلام) وکیل آن حضرت در نـاحیه قـم بود. (طوسی، الفهرست، ص ۶۳) و از وکلای بغداد می توان به ریان بن صلت بغدادی خراسانی اشعری اشـاره کرد. (هـمان، ص ۲۹۵) وکیل آن حـضرت در کوفه ایوب بن نوح بن دراج بود (طوسی، ص ۴۹۶) و علی بن جعفر همانی برمکی از وکلای مکه (مجلسی، زندگانی حضرت جـواد و عـسکریین (علیه‌السلام)، ص ۱۹۵) و عبداللّه بن حمدویه بیهقی از وکلای حضرتش در بیهق و نیشابور بود. (طوسی،الغیبه، ص ۲۶۸)

آثار مـنسوب بـه امام حسن عسکری (علیه‌السلام)

۱٫ آثار مکتوب

الف) تفسیر قرآن

یکی از مهم ترین مباحث در حوزه میراث حدیثی امام حسن عـسکری (علیه‌السلام)، بحث درباه تفسیر منسوب به آن امام است. این کتاب، مجموعه روایات تفسیری است که تـنها به سوره فاتحه الکتاب و بقره پرداخته اسـت. این کتـاب را شـیخ صدوق به نقل از محمّدبن قاسم استرآبادی و او بـه نـقل از یوسف بن محمّد بن زیاد و علی بن محمّد بن یسار و آن دو نیز از امام حسن عسکری (علیه‌السلام) نقل کرده اند. (ابـن بـابویه، ج ۲، ص ۳۲۷) از قرن چهارم هجری که این کتاب مـنتشر شـد و در دسترس عـموم قـرار گـرفت، همیشه مورد بحث بوده و مخالفان در این باره اظـهارنظر کرده اند. شدیدترین موضع گیری را ابن غضائری ابراز کرده است. ایشان می نویسد: محمّدبن قاسم، مـفسّر اهـل استرآباد که ابوجعفر (شیخ صدوق) از او روایت می کند، ضـعیف و دروغگوست و در عین حال، از دو نـفر مـجهول، روایت کرده که اینها همه دال بر این است که تـفسیر جـعلی است. (واسطی بغدادی، ص ۹۸) علامه حلّی (حلی، ص ۵۰)، علامه شوشتری (شوشتری، ج ۱، ص ۱۵۲)، ابن شهرآشوب (ابن شـهرآشوب، ج ۲، ص ۳۰۰) و آیت اللّه خویی از مخالفان انتساب این کتاب بـه امـام حـسن عسکری (علیه‌السلام) هستند. بـرخی از مـخالفان در ردّ انتساب کتاب به امـام عـسکری (علیه‌السلام) به ضعف سندی و اکثر آنها به ضعف محتوایی برخی از متون مندرج در کتاب اسـتناد کرده اند. آیت اللّه خویی در این باره می نویسد: کسی که بـدین تـفسیر بنگرد و در آن تـأمّل کنـد، هـیچ شکی در جعلی بودن آن نـخواهد کرد؛ زیرا هیچ شخص عالم و دانشمندی چنین نگاشته ای را نمی نگارد؛ چه برسد به امام معصوم. (خویی، ج ۱۳، ص ۱۵۹) بسیاری از عـالمان شـیعی هیچ اشاره ای به این کتاب نکرده اند؛ در حـالی که اگـر این کتـاب مـنسوب بـه امام باشد و در اخـتیار و مـورد تأکید آنان می بود، از آن استفاده می کردند. برقی، علی بن ابراهیم قمی، ثقه الاسلام کلینی، شیخ مـفید و سـید مـرتضی از این گروه هستند.

در بین موافقان، کسانی هستند که این کتـاب را مـوضوع نـمی شمرند؛ بـلکه بـا اعـتماد بر کلّ کتاب یا برخی از متون آن، به طور اجمالی، انتساب کتاب به امام را پذیرفته اند؛ گرچه ممکن است برخی از متون را ضعیف و یا ناصحیح بدانند. شیخ صدوق، قطب الدین راوندی، شهید ثانی، مجلسی اوّل، عـلامه مجلسی، محدث نوری و آقابزرگ تهرانی از این گروه اند. (استادی، ص ۷۲۰ ـ ۷۳۲) شیخ صدوق، محمّد بن قاسم را با دعای رضی اللّه عنه یاد کرده است؛ ولی این گونه یاد کردن را نمی توان دلیل بر وثاقت او دانست. افزون بر آن، دو نفر راوی اصلی متن تفسیر نیز مجهول اند و تـوثیق یا مـدح خاصی در مورد آنها موجود نیست. بنابراین با توجّه به معیار وثوق سندی، ضعیف شمرده می شود.

روشن است که عنوان «ضعیف»، تفاوت ماهوی با وصف «موضوع» دارد. در حدیث موضوع، متنی جعل شـده اسـت که دلایل قطعی بر عدم صدور آن از معصوم (علیه‌السلام) وجود دارد. (مدیرشانه چی، ص ۱۷۰ ) بنابراین ضعف سندی کتاب، متون آن را از حجیت ساقط می کند؛ ولی دلیلی بر وضع و جعل آن نخواهد شد. برخی از مـتون مـوجود در کتاب به لحاظ محتوایی مـشکل اسـاسی دارند؛ به گونه ای که از حجیت ساقط شده اند. وجود این متون، اگر چه اعتماد به کتاب را کاهش می دهد؛ ولی دلیل بر جعلی بودن تمامی کتاب نیستند.

ب) کتاب المقنعه

این کتـاب شامل احکام شرعی اسـت. عـلامه آقابزرگ طهرانی درباره آن نوشته است: شامل بیشتر احکام و مسائل حلال و حرام است. (آقابزرگ طهرانی، ج ۲۳، ص ۱۴۹) بعضیها این کتاب را به امام حسن عسکری نسبت داده اند. (ابن شهرآشوب، ص ۱۲) بیضاوی در الصراط المستقیم این کتاب را به امـام حـسن عسکری (علیه‌السلام) نسبت داده است. (غروری نائینی، ص ۳۰۱)

ج) کتاب الحجب فی التفسیر

سمعانی در کتاب الانساب، این کتاب را از آثار آن حضرت نام برده است. (سمعانی، ج ۱، ص ۵۰۷ ) به غیر ایشان تا جایی که فرصت تحقیق بود، در جای دیگـری مـشاهده نشد که از این اثر نام برده باشند.

۲٫ آثار غیر مکتوب

الف) حکمتها و سخنان پندآموز

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) همچون پدران گرامی خـود، در هر فرصتی، سخنان حکمت آموز و موعظه هایی ایراد می نمودند. از جمله اینکه حضرت فرمودند: شـرک ورزیدن مـردم پنـهان تر از حرکت مورچه بر پلاس سیاه در شب سیاه است. (شیخ حرّ عاملی، ج ۱۶، ص ۲۵۴؛ ابن شعبه حرانی، ص ۴۸۷)

ب) دعا و حرز

از امام حـسن عـسکری دعاها و حرزهایی روایت شده است که در اینجا به یک نمونه بسنده می کنیم:

ای شنونده ترین شنوندگان! و ای بیننده ترین بـینندگان! و ای سـریع حـساب کننده حساب کنندگان! و ای رحیم ترین رحم کنندگان! و ای حکم کننده ترین حکم کنندگان! بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرست و روزی مرا وسـعت ده و عمر مرا طولانی گردان. با رحمت خود بر من منت گذار و مرا از کسـانی قرار ده که دین تو را یاری مـی دهند و دیگـری را جای من قرار مده. (ابن بابویه، ج ۱، ص ۳۳۶؛ طبرسی، اعلام الوری بأعلام الهدی، ص ۳۷۴)

ج) وصیتها و سفارشها

آن حضرت در هر موقعیتی که به دست می آوردند، شیعیان را وصیت و سفارش می کردند. به عنوان مثال، در سفارش به شیعیان فرمودند: شـما را وصیت می کنم به تقوای الهی و راستگویی در گفتار و بازگرداندن امانت به کسی که به شما اعتماد کرده است، چه نیکوکار باشد و چه بدکار. شما را به سجده های طولانی و حسن معاشرت با همسایگان سـفارش مـی کنم؛ زیرا محمّد (صلی‌الله علیه و آله) برای این مطالب برانگیخته شده است. (عیاشی، ج ۲، ص ۲۸۶)

مدارس حدیثی در دوران امام عسکری (علیه‌السلام)

۱٫ سامرا

سامرا در انتهای ثلث اوّل قرن سوم هجری تأسیس و به عنوان پایتخت دولت عبّاسی مطرح شد. (جباری، ص ۱۳۲) چیزی نـگذشت که متوکل عباسی امام هادی (علیه‌السلام) را به این شهر فرا خواند و از آن پس، این شهر به محل تجمع شیعیان و رهبری آنان تبدیل شد. هر چند آن حضرت تحت نظر بودند، ولی به طرق مختلف، روابط ایشـان بـا شیعیان برقرار بود. امام حسن عسکری (علیه‌السلام) نیز تمامی دوران کوتاه مدت امامتش را در این شهر می زیست. تعدادی از اصحاب ایشان در سامرا عبارت اند از: عمر بن ابی مسلم (کلینی، ج ۲، ص ۴۴۴)، ابی الصهبان (طوسی، الفهرست، ص ۳۷۸)، نصر بن حـازم قـمی. (هـمان، ص ۴۲۵)

در این دوران، مدرسه حدیثی سامرا در مقایسه بـا مـدارس قـم و بغداد که از چندین دهه پیش شروع به فعالیت کرده بودند، چندان رونق نگرفته بود و نمی توان آن را مدرسه ای همچون دیگر مدارس به حساب آورد؛ ولی چون امـام حـسن عـسکری (علیه‌السلام) و پدر بزرگوارشان در این شهر بودند، باعث شد اصحابشان نـیز بـه تبع ایشان در این شهر حضور پیدا کنند. بیشتر احادیثی را که از ایشان روایت کرده اند مبتنی بر مسائل فقه و قواعد فقه است.

۲٫ قم

حوزه حـدیثی قـم در زمـان امام حسن عسکری (علیه‌السلام) رونق گرفته و شکوفا شده بود. اسـاتید حدیثی از مناطقی مثل کوفه به قم می آمدند و همراه با دانشمندان قم، به تعلیم و آموزش مشتاقانی می پرداختند که از این شهر و از نـقاط اطـراف قـم، برای آموزش حدیث، به قم مراجعه می کردند. ( طباطبائی، تاریخ حدیث شـیعه، ص ۳۴۱) از ویژگـیهای اصلی و مهم مکتب حدیثی قم، گرایش شدید آنان به احادیث و نصوص دینی و پرهیز از دخالت دادن هر امـر دیگـر، اعـمّ از احکام مستقل عقلی یا ظنون غیر معتبر، در مقوله فهم دین و استنباط احکام است. (هـمو، ص ۳۴۲ ) از دیگـر ویژگـیهای مکتب حدیثی قم، پرهیز محدّثان از نقل احادیث ضعیف یا منقول از ضعفا و همچنین احادیث غلوآمیز بـود. از جـمله اشـخاصی که از این حوزه حدیثی با حضرت عسکری در ارتباط بودند، محمّد بن حسن بن صفار (طوسی، الفهرست، ص ۴۰۸) زکریابن آدم قـمی (هـمان، ص ۲۰۶) و سعدبن عبداللّه اشعری قمی (همان، ص ۲۱۱) می باشند.

۳٫ بغداد

بغداد از جمله شهرهای مهمّ اسلامی در عـراق بـود که از بـدو پیدایش و تأسیس به محلّ حضور شیعیان تبدیل گشت و زمانی که مدرسه کوفه رو به زوال نهاده بود، بـسیاری از مـحدثان آن به بغداد منتقل شده بودند. (جباری، ص ۱۳۰) مهاجرت طلاب از سایر مناطق جهان اسلام بـه حـوزه بـغداد، باعث گستردگی علوم، دانش، تحقیق و اجتهاد شد. در این دوره اجتهاد به سبک شیعی آن شکل می گیرد و مناظره و گـفتگوی رو در رو مـیان صاحبان افکار و عقاید مختلف به وجود می آید. (طباطبائی، تاریخ حدیث شیعه، ص ۳۴۸) بـرخی از اصـحاب امـام حسن عسکری (علیه‌السلام) در این حوزه عبارت اند از: عثمان بن سعید عمری (ابن بابویه، ج ۴، ص ۵۱۰)، علی بن محمّدبن احمد متیل قـمی (طـوسی، الغـیبه، ص ۳۶۹) و حسن بن متیل قمی (همان، ص ۳۶۹) دیگر اعضای خاندان متیل قمی نیز ساکن بـغداد بـودند.

نتیجه گیری

در زمان امام حسن عسکری (علیه‌السلام) با توجه به شرایط سیاسی و جوّ خفقان اجتماعی، ارتباط ایشـان بـا شیعیان آزادانه نبود و اصحابشان به صورت محرمانه با ایشان در ارتباط بودند. بـه تـبع این شرایط اجتماعی، شیوه های نشر حدیث عموماً یا بـه صـورت مـسائل و مکاتبه با حضرت بود، یا اینکه از طریق واسـطه ها و وکلای مـورد اعتماد ایشان در مناطق شیعه نشین بود که احادیث ایشان را به شیعیان منتقل می کردند و مـشکلات و مـسائل آنها را با امام در میان مـی گذاشتند. آثـاری نیز بـه امـام حـسن عسکری (علیه‌السلام) نسبت داده اند؛ از جمله: تـفسیر مـنسوب به امام عسکری (علیه‌السلام) که برخی همچون ابن غضائری، علامه حلّی، علامه شـوشتری و آیت اللّه خویی از مخالفان انتساب این کتاب به امـام حسن عسکری (علیه‌السلام) مـی باشند و بـرخی دیگر همچون علامه مجلسی، شـهید ثـانی و محدث نوری این کتاب را به ایشان نسبت داده اند. از دیگر آثاری که به ایشان نسبت داده اند کتـاب المنقبه و کتاب الحجب فی التـفسیر اسـت.

بـا توجّه به اینـکه امـام در شهر سامرا سکونت داشـتند، اصـحاب و شاگردان ایشان به این شهر می آمدند و با حضرتش ملاقات می کردند. به همین دلیل بود که شهر سـامرا بـه محلی برای تجمّع و رفت و آمد شـیعیان تـبدیل شد و مـدرسه حـدیثی سـامرا کم کم پایه ریزی گشت. از دیگـر حوزه ها، حوزه حدیثی قم و حوزه بغداد، اساتید برجسته این حوزه ها از شاگردان و اصحاب این امام بزرگوار بـودند و واسـطه بین این حضرت و شیعیان آن زمان به شـمار مـی رفتند.

مـنابع:

قـرآن کریم، تـرجمه: محمّد مهدی فـولادوند

۱.ابـن بابویه، محمّدبن علی. من لا یحضره الفقیه. تحقیق: علی اکبر غفاری، قم: دفتر انتشارات اسلامی،۱۴۱۳ ق.

۲.ابن شعبه حـرّانی، حـسن بن عـلی. تحف العقول. تحقیق: علی اکبر غفاری، قم: جـامعه مـدرسین، ۱۴۰۴ ق.

۳.ابـن شـهرآشوب. مـناقب آل ابـی طالب. نجف: حیدریه، ۱۳۷۶ ش.

۴.استادی، رضا. مؤره تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (علیه‌السلام)، قم: مدرسه امام مهدی (عج )، ۱۴۰۹ ق.

۵.آقابزرگ تهرانی. الذریعه. بیروت: دارالاضواء، ۱۴۰۳ ق.

۶.بحرانی، هاشم. بهجه النظر فـی اثبات الوصایه و الإمامه للأمه الإثنی عشر. مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، ۱۴۲۷ ق.

۷.جباری، محمّدرضا. مکتب حدیثی قم. قم: زائر، ۱۳۸۴ ش.

۸.جزائری، نعمت اللّه . قصص الانبیاء. مترجم: فاطمه مشایخ، تهران: فرحان، ۱۳۸۱ ش.

۹.حـرّعاملی، مـحمّدبن حسن. وسائل الشیعه. قم: موسسه آل البیت (علیهم‌السلام)، ۱۴۰۹ ق.

۱۰.خویی. معجم الرجال الحدیث. ۱۴۱۳ ق.

۱۱.سبحانی، جعفر. کلیات علم رجال. مترجم: مسام قلیپور گیلانی، علی اکبر روحی، قم: قدس، ۱۳۸۹ ش.

۱۲.سمعانی. الانساب. بیروت: دارالجنان، ۱۴۰۸ ق.

۱۳.شعیری، مـحمّدبن مـحمّد. کاشف الأستار. مترجم: شرف الدین خویدکی، تهران: کتاب فروشی اسلامی،۱۳۸۸ ش.

۱۴.طباطبائی، محمّدحسین. المیزان فی تفسیرالقرآن. مترجم: محمّدباقر موسوی همدانی، قم: دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۷۴ ش.

۱۵.طـباطبائی، مـحمّدکاظم. تاریخ حدیث شیعه(۱). تهران: سـمت، ۱۳۸۸ ش.

۱۶.طـبرسی، فضل بن حسن. اعلام الوری بأعلام الهدی. تهران: اسلامیه، ۱۳۹۰ ش.

۱۷.طوسی، محمّدبن حسن. الغیبه. تحقیق: عباداللّه تهرانی، علی احمد ناصح، قم: دارالمعارف الاسلامیه،۱۴۱۱ ق.سفینه » شماره ۳۷ (صفحه ۱۳۷)

۱۸.ـــــــــــــــ. فهرست کتب الشیعه و اصولهم و أسـماءالمصنفین و اصـحاب الاصول. قم: ستاره، ۱۴۲۰ ق.

۱۹.علامه حـلّی، حـسن بن یوسف. خلاصه الاقوال فی معرفه الرجال. قم: نشر فقاهه، ۱۴۰۷ ق.

۲۰.علامه شوشتری، محمّدتقی. مستدرک الاخبار الدخیله. تهران: کتابخانه صدوق، ۱۳۶۷ ش.

۲۱.عیاشی، محمّدبن مسعود. تفسیر عیاشی. تحقیق: هاشم رسولی محلاتی، تهران: المطبعه العلمیه، ۱۳۸۰ش.

۲۲.غروی نائینی، نـهله. تـاریخ حدیث شیعه. قم: شیعه شناسی، ۱۳۸۶ ش.

۲۳.کشّی، محمّدبن عمر. رجال کشّی. قم: موسسه آل البی (علیهم‌السلام)، ۱۳۶۳ ش.

۲۴.کلینی، محمّدبن یعقوب. اصول کافی. مترجم: جواد مصطفوی، تهران: کتاب فروشی علمیه اسلامیه،۱۳۶۹ ش.

۲۵.مجلسی، محمّدباقربن مـحمّدتقی. بـحارالانوار. بیروت: دارالحـیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ ق.

۲۶.مدیر شانه چی، کاظم. علم الحدیث و درایه الحدیث. قم: دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۷۵ ش.

۲۷.معارف، مجید. پژوهشی در تاریخ حدیث شـیعه. تهران: موسسه فرهنگی و هنری ضریح، ۱۳۷۶ ش.

۲۸.مفید، محمّدبن محمّد. الإرشاد. مترجم: هـاشم رسـولاتی مـحلاتی، تهران: اسلامیه.

۲۹.نجاشی، احمدبن علی. رجال نجاشی. قم: موسسه نشر الاسلامی، ۱۳۶۵ ش.

۳۰.واسطی بغدادی، احمدبن حسین. الرجال لابـن الغـضائری. تحقیق: محمّدرضا حسینی، قم: دارالحدیث،۱۳۶۴ ش.

منبع : مجله سفینه، شماره ۳۷، صفحه ۱۲۲ , فرزند وحی،جمال / دارابی،فرشته

روش درست زندگی در کلام امام حسن‌عسکری(علیه‌السلام)

 

اشاره:

سبک زندگی اسلامی قرآنی امام حسن‌عسکری(علیه السلام) به عنوان یکی از پیشوایان معصوم(علیه السلام) و اسوه حسنه الهی برخی ویژگی‌های راه راست زندگی را تبیین کرده است. آنچه درپی می‌آید برخی ویژگی‌های راه راست زندگی و سبک زندگی اسلامی و قرآنی است که در احادیث و آموزه‌های امام حسن عسکری(علیه السلام) بیان شده است.

 

آموزه‌های اسلامی، زندگی دنیا را پلی به سوی آخرت، کشتزاری برای سرای دیگر و مقدمه‌ای برای زندگی بی‌پایان و بی‌نهایت پس از مرگ و قیامت برمی‌شمارد که در آن هیچ مرگی نیست تا انسان از جایی به جایی دیگر منتقل شود.[۱]

پیشوایان دین نیز بر همین اساس، به جزئیاتی اشاره می‌کنند که اصول قرآنی آن را به صورت کلی بیان کرده است. آنان به ما می‌آموزند که چگونه زندگی کنیم که آخرتی سعادتمند داشته باشیم بی‌آنکه سعادت دنیوی را از دست دهیم. به سخن دیگر به ما می‌آموزند که چگونه از حسنات دنیا و آخرت بهره‌مند شویم و از خداوند بخواهیم که این‌گونه با ما تعامل و معامله کند.[۲]

سبک زندگی اسلامی قرآنی امام حسن‌عسکری(علیه السلام) به عنوان یکی از پیشوایان معصوم(علیه السلام) و اسوه حسنه الهی برخی ویژگی‌های راه راست زندگی را تبیین کرده است. در ادامه پاره‌ای از آموزه‌های آن حضرت(علیه السلام) که بیانگر فلسفه و سبک زندگی قرآنی و اسلامی در اینجا است بیان می‌شود.

۱٫ پرهیز از مجادله: انسان باید برای فهم حقیقت تلاش کند و پس از درک حقیقت آن را ترویج دهد و تحقق بخشد. بنابراین، نمی‌بایست جدال و مجادله نماید مگر آنکه مجادله به احسن باشد که طرف مقابل اصول آن را پذیرفته و بدان باور دارد.[۳] این‌گونه است که می‌توان حق را بی‌آنکه خشونت کلامی و ناخشنودی پدید آید به دیگران منتقل کرد. انسان با ترک مجادلات می‌تواند ارزش خویش را نیز حفظ کند و در چشم دیگران بی‌ارزش نشود. از همین‌رو امام حسن عسکری(علیه السلام) می‌فرماید: لا تمار فیذهب بهاؤک؛ جدال مکن که ارزشت می‌رود.[۴]

۲٫ پرهیز از شوخی: شوخی هر چند که موجب سرور و شادی می‌شود اما باید توجه داشت که شوخی‌ها حتی اگر با حفظ موازین عقلی و شرعی و عرفی باشد و انسان در شوخی مثلاً از دروغگویی، اهانت به اقوام و اشخاص، تهمت و بهتان و مانند آنها پرهیز کند، ولی زیاده‌روی در آن ارزش آدمی را کاهش می‌دهد و زمینه‌ای را فراهم می‌آورد که دیگران جرأت بی‌ادبی می‌یابند. از همین‌رو امام حسن‌عسکری(علیه السلام) با توجه به پیامدهای شوخی، نسبت به آن هشدار داده و می‌فرماید: ولا تمازح فیجترأ علیک؛ و شوخی مکن که بر تو دلیر شوند.[۵]

۳٫ تواضع در نشستن: اصولاً کبر و تکبر تنها خصوصیت و صفتی است که شایسته و بایسته خداوندگاری است و انسان می‌بایست به شدت از آن پرهیز کند. کسانی که گرفتار کبر و تکبر و استکبار می‌شوند، دنیا و آخرت خویش را از دست می‌دهند. لذا در آموزه‌های اسلامی بر تواضع که ضد تکبر است، تأکید و تشویق شده است. در آیات و روایات به آثار و برکات تواضع توجه داده می‌شود تا این‌گونه مردم به سمت و سوی آن کشیده شوند و خصلت تواضع را در خود ایجاد کنند.[۶] امام حسن‌عسکری(علیه السلام) نیز به یکی از آثار تواضع در مجالس عمومی اشاره کرده و می‌فرماید: من رضی بدون الشرف من المجلس لم یزل‌الله و ملائکته یصلون علیه حتی یقوم؛ هر که به پائین نشستن در مجلس خشنود باشد، پیوسته خدا و فرشته‌ها بر او رحمت فرستند تا برخیزد.[۷] آن حضرت نشانه تواضع را سلام گفتن و جلوس در پائین مجلس می‌داند و می‌فرماید: من التواضع ألسلام علی کل من تمر به، و الجلوس دون شرف المجلس؛ از جمله نشانه‌های تواضع سلام کردن بر هر کسی است که بر او می‌گذری و نشستن در پایین مجلس است.[۸]

۴٫ اجتناب از شهرت و ریاست‌طلبی: شهرت، انسان را در جامعه انگشت‌نما می‌کند. شهرت علاوه بر اینکه محدودیت‌ساز است و انسان هر کاری را نمی‌تواند انجام دهد، در بسیاری از مردم موجب از دست رفتن دین و ایمان می‌شود؛ زیرا توجه ویژه مردم به آن، شرایط رشد و گسترش اموری چون خودبزرگ‌بینی، تکبر، استکبار، غرور، تفاخر، تکاثر و مانند آن را فراهم آورده و انسان را به هلاکت می‌افکند. ریاست‌طلبی نیز این‌گونه است؛ زیرا ظرفیت‌های هر انسانی محدود است و کسی که بخواهد بر مردمی ریاست کرده و رهبری آنان را به عهده گیرد می‌بایست در سطحی از اوج باشد که بتواند همه آنان را پوشش دهد؛ از آنجا که بسیاری از مردم خودشان تحت حاکمیت هواهای نفسانی هستند و از آن پیروی می‌کنند، نمی‌توانند رهبران خوبی برای جامعه باشند؛ چرا که هواهای نفسانی، آنان را به سمت تکبر و تفاخر و مانند آن سوق می‌دهد و زمینه هلاکت ابدی آنان را پدید می‌آورد. فرعون‌ها گرفتار چنین اموری شده و هلاک شده‌اند. امام حسن‌عسکری(علیه السلام) در این‌باره می‌فرماید: و ایاک و الاذاعه و طلب الریاسه، فانهما یدعوان الی الهلکه؛ مبادا شهرت‌طلبی کنی و درپی ریاست باشی، زیرا این دو، آدمی را به هلاکت می‌کشانند.[۹]

البته برخی اذاعه را به معنای افشای اسرار و پخش کردن رازها گرفته‌اند؛ اینکه انسان رازهائی که در اختیار گرفته را پخش کند و موجب ناامنی در جامعه شود[۱۰] هر چند که پخش کردن رازها و اسرار، عملی زشت و گناه است، ولی با توجه به اینکه در عبارت امام(علیه السلام) با ریاست همراه شده، به نظر می‌رسد که همان شهرت‌طلبی است. یعنی اینکه شخص بخواهد نامش پخش شود و به اصطلاح امروزی‌ها رسانه‌ای گردد و همواره صوت و تصویر و فیلم وی در رسانه‌های گوناگون شنیداری و دیداری باشد.

۵٫ شرک خفی: انسان‌ها کارهای خوب بسیاری انجام می‌‌دهند، ولی با کارهایی نیز تمام برکات و آثار آن را از میان می‌برند. منت‌گذاری و ریاورزی و گفتن اینکه اول خدا بعدا شما، از جمله اموری است که به عنوان شرک خفی آثار عمل را از میان برده و دچار احباط می‌کند. بر اساس آیه ‍۱۰۶ سوره یوسف بیشتر مومنان نیز گرفتار شرکت خفی و نهان هستند.

خداوند در قرآن می‌فرماید: و ما یومن اکثر هم بالله الا و هم مشرکون؛ و بیشتر آنان به خدا ایمان نیاوردند مگر آنکه مشرک باشند. امام صادق(علیه السلام) درباره این آیه می‌فرماید: انسان بگوید اگر فلانی نبود من از بین می‌رفتم و اگر فلانی نبود چنین و چنان می‌شدم و اگر فلانی نبود خانواده‌ام نابود می‌شد، مگر نمی‌بینی که او با این حرف‌ها در ملک خدا برایش شریکی قائل شده که روزی‌اش می‌دهد و از او دفاع و دفع گرفتاری می‌کند؟ راوی می‌گوید: عرض کردم پس بگوید: اگر خداوند به واسطه فلانی بر من منت نمی‌نهاد از بین می‌رفتم؟ فرمود: آری اشکالی ندارد.[۱۱]

امام‌حسن عسکری(علیه السلام) نسبت به شرک خفی این‌گونه هشدار داده می‌فرماید: از جمله گناهانی که آمرزیده نشود این است که [آدمی] بگوید: ای کاش مرا به غیر از این گناه مواخذه نکنند. سپس فرمود: شرک در میان مردم از جنبش مورچه بر روپوش سیاه در شب تار نهان‌تر است.

۶٫ اجتناب از خنده بیجا: انسان باید موقعیت‌شناس و مقام‌شناس باشد. از قدیم گفته‌اند: هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد. باید توجه داشته باشد که بی‌خودی و بیجا نخندد؛ چرا که خنده‌هایی از این دست نشانه سفاهت و بی‌خردی است. انسان خردمند اگر می‌خندد در جایش می‌خندد. امام‌حسن عسکری(علیه السلام) در این باره می‌فرماید: من الجهل الضحک من غیر عجب؛ خنده بیجا و برنخاسته از تعجب، از نادانی است.

آن حضرت(علیه السلام) در اینجا به مهم‌ترین علت خنده نیز توجه داده است؛ زیرا تعجب عامل ایجادی خنده در انسان است؛ وقتی انسان از امری شگفت‌زده و متعجب می‌شود ناخواسته می‌خندد. از همین رو وقتی حضرت ساره(علیه السلام) در زمان پیری خود و حضرت ابراهیم(علیه السلام) با بشارت فرزنددار شدن از سوی فرشتگان مواجه می‌شود، شگفت زده و متعجب شده و با صدای بلند می‌خندد که خداوند در آیه ۷۱ سوره هود به واژه «ضحکت» به آن اشاره می‌کند.

۷٫ همسایه بد، بلای کمرشکن: انسان باید حق همسایه را مراعات کند. در آموزه‌های اسلامی چنان درباره حقوق همسایه سفارش شده که گمان برده شده که همسایه ارث می‌برد.[۱۲] همسایه خوب کسی است که همواره حقوق همسایه را مراعات کند؛ اما همسایه بد – خداوند نصیب هیچ‌کس نکند – بلای کمرشکن است؛ چنانکه امام حسن عسکری(علیه السلام) می‌فرماید: از بلاهای کمرشکن، همسایه‌ای است که اگر کردار خوبی را بیند نهانش سازد و اگر کردار بدی را بیند آشکارش کند.[۱۳]

۸٫ حقوق همنوعان: آن حضرت(علیه السلام) نه تنها بر حقوق همسایه تاکید بسیار دارد، بلکه به انسان‌ها فرمان می‌دهد که حقوق همنوعان را شناخته و مراعات کنند. ایشان برای تشویق مردم به شناخت و مراعات حقوق همنوعان به آثار و برکات آن توجه داده و می‌فرماید: هرکس حقوق همنوعان خود را بشناسد و رعایت کند و مشکلات و نیازمندی‌های آنها را برطرف نماید، در پیشگاه خداوند دارای عظمت و موقعیت خاصی خواهد بود.[۱۴]

از نظر آن حضرت(علیه السلام) اموری هستند که باید در حقوق دیگران مراعات شود. از جمله مهم‌ترین اموری که رعایت آنها واجب اجتماعی است عبارتند از: شما را به تقوای الهی و پارسایی در دینتان و تلاش برای خدا و راستگویی و امانتداری درباره کسی که شما را امین دانسته – نیکوکار باشد یا بدکار – و طول سجود و حسن همسایگی سفارش می‌کنم. محمد(ص) برای همین آمده است. در میان جماعت‌های آنان نماز بخوانید و بر سر جنازه آنها حاضر شوید و مریضانشان را عیادت کنید. و حقوقشان را ادا نمائید، زیرا هر یک از شما چون در دینش پارسا و در سخنش راستگو و امانتدار و خوش‌اخلاق با مردم باشد، گفته می‌شود: این یک شیعه است و این کارهاست که مرا خوشحال می‌سازد.

 تقوای الهی داشته باشید، مایه زینت باشید نه زشتی، تمام دوستی خود را به سوی ما بکشانید و همه زشتی را از ما به دور گردانید، زیرا هر خوبی که درباره ما گفته شود ما اهل آنیم و هر بدی درباره ما گفته شود ما از آن به دوریم. در کتاب خدا برای ما حقی و قرابتی از پیامبر خداست و خداوند ما را پاک شمرده، احدی جز ما مدعی این مقام نیست، مگر آنکه دروغ می‌گوید. زیاد به یاد خدا باشید و زیاد یاد مرگ کنید و زیاد قرآن را تلاوت نمایید و زیاد بر پیغمبر سلام و تحیت بفرستید. زیرا صلوات بر پیامبر خدا(ص) ده حسنه دارد. آنچه را به شما گفتم حفظ کنید و شما را به خدا می‌سپارم، و سلام بر شما.[۱۵]

۹٫ ویژگی‌های شیعیان: در آموزه‌های وحیانی اسلام با توجه به مراتب معرفت و ایمان، احکام خاص و شدیدتری وضع شده است. در حقیقت هر چه معرفت انسان افزوده می‌شود به همان میزان مسئولیت او نیز افزایش می‌یابد. آزمون‌ها نیز نسبت به افراد مقرب، بیشتر خواهد بود و تنوع و تعدد بیشتری می‌یابد. همچنین مسئولیت انسان در برابر مؤمنان، مسلمانان، همنوعان، حیوانات و گیاهان با توجه معرفت و ایمان تغییر می‌یابد. امام(علیه السلام) درباره مسئولیت شیعیان به عنوان منسوبان به اهل‌بیت(علیه السلام) می‌فرماید: پیروان ما، گروه‌های نجات یابنده و فرقه‌های پاکی هستند که حافظان [آیین] مایند، و ایشان در مقابل ستمکاران، سپر و کمک‌کار ما [هستند]. به زودی چشمه‌های حیات [منجی بشریت] بعد از گدازه توده‌های آتش! پیش از ظهور برای آنان خواهد جوشید.

۱۰. مقامات بلند انسانی: هر کسی که می‌خواهد به مقامات بزرگ انسانی دست یابد و در پیشگاه خداوند از نام و نشان برخوردار شود. باید اموری را مراعات کند. اما بسیاری از مردم گمان می‌کنند که پارسایی و تقوا و رسیدن به مقامات الهی و مقام قرب و محبوبیت در پیشگاه خداوندی، دور از دسترس همگانی است و تنها شماری اندک و آن نیز اهل عصمت به آن خواهد رسید؛ در حالی که امام حسن‌عسکری(علیه السلام) بیان می‌کند که می‌توان با انجام چند چیز به مقامات بسیاری از جمله مقام پارساترین، عابدترین و زاهدترین مردمان رسید.

ایشان می‌فرماید: أورع الناس من وقف عند الشبهه، أعبد الناس من أقام علی الفرائض أزهد الناس من ترک الحرام، أشد الناس اجتهادا من ترک الذنوب؛ پارساترین مردم کسی است که در هنگام شبهه توقف کند. عابدترین مردم کسی است که واجبات را انجام دهد. زاهدترین مردم کسی است که حرام را ترک کند. کوشنده‌ترین مردم کسی است که گناهان را رها سازد.[۱۶]

۱۱. محدودیت‌های عمر و آینده، متوقف به اعمال: براساس آموزه‌های قرآنی، عمر انسان در دنیا بسیار کوتاه است ولی همین دوره کوتاه زندگانی عصری است که عصاره آن برای ابدیت می‌ماند؛ زیرا انسان بهشت و دوزخ خویش را با اعمالش در همین مدت کوتاه عمر در دنیا می‌سازد؛ یعنی عین عمل را در آخرت مشاهده می‌کند و همان بهشت و دوزخش را شکل می‌دهد.[۱۷] امام حسن عسکری(علیه السلام) نسبت به این مسئله هشدار می‌دهد و می‌فرماید چنان زندگی کنید که آخرت شما آباد باشد نه خراب. آن حضرت(علیه السلام) بهشت و دوزخ را سازه و محصول اعمال خود ما دانسته و می‌فرماید: شما عمر کاهنده و روزهای معدود و قابل شمارش دارید و مرگ به ناگهان می‌آید، هرکس تخم خیری بکارد به خوشی بدرود و هر کس تخم شری بکارد به پشیمانی بدرود. هر که هر چه بکارد همان برای اوست. هرکه به خیری رسد خدایش داده و هر که از شری رهد خدایش رهاند.[۱۸]

۱۲. تلاش بیهوده برای رزق مقدر: حضرت امام حسن‌عسکری(علیه السلام) نسبت به تلاش‌های مردم در زندگی هشدار می‌دهد و می‌فرماید که خودتان را به اموری مشغول نکنید که بی‌فایده است در حالی که اموری است که باید بدان مشغول بود؛ زیرا فایده آن اعمال، دنیا و آخرت ما را می‌سازد. به عنوان نمونه آن حضرت(علیه السلام) می‌فرماید که روزی هر کسی مقدر است و انسان نباید تمام هم و غم خویش را این قرار دهد که لقمه نانی به دست آورد و به غفلت بخورد و از آخرت خود غافل شود. ایشان می‌فرماید: لا یشغلک رزق مضمون عن عمل مفروض؛ رزق و روزی ضمانت شده، تو را از کار واجب باز ندارد.[۱۹] پس انسان باید هنگام ماه رمضان به روزه بپردازد و دنبال کاری نرود که او را از این واجب باز دارد. همچنین واجب انسان آن است که هر روز پیشانی بر خاک نهاده و نمازهای واجب روزانه خود را به جا آورد نه آنکه برای کسب روزی ترک نماز کند.

 انسان هر آنچه روزی‌اش است به آن خواهد رسید؛ یعنی گمان نبرد که اگر وقت نماز به کار بپردازد و دکان و مغازه‌اش را باز گذارد  روزی بیشتری نصیب او خواهد شد و کسی که به نماز برود کمتر روزی می‌خورد. این باور غلط است؛ زیرا اگر به ظاهر بیشتر کسب کرده در جایی دیگر از دست خواهد داد؛ برکت از زندگی او می‌رود و آن مبلغ زیادی اگر به دست آید که نمی‌آید باید صرف دارو و درمان یا خرابی وسایل و اثاثیه منزل کند. روزی هر کسی آن است که از آن بهره‌مند می‌شود و مابقی چیزی جز آن نیست که یا وارث بخورد و یا دزد به غارت برد یا به آتش بسوزد. پس هنگامه عمل به واجبات، ترک کار کنید و به نماز و روزه و حج و دیگر اعمال عبادی واجب بپردازید؛ زیرا خداوند روزی هر کسی را مقدر و تضمین کرده است و می‌داند که انجام آن عمل واجب عبادی چه میزان وقت و هزینه داشته و آن را جبران می‌کند و به زندگی و پول و کارش برکت می‌دهد.

آنچه بیان شد تنها گوشه ای از آموزه‌هایی است که امام حسن‌عسکری(علیه السلام) در بیان راه راست زندگی بیان کرده ولی از همین‌ها می‌توان درس گرفت و به عنوان یک کلام جامع در همه ابعاد زندگی بهره برد. این نوع تفکر و رویه می‌تواند انسان را به سعادت دنیا و آخرت برساند و پاسخی به پرسش چگونه زندگی کنیم باشد.

پی نوشت:

[۱] . بقره، آیات ۲۵ و ۳۹ و ۸۱ و ۸۲.

[۲] . بقره، آیه۲۰۱.

[۳] . نحل، آیه۱۲۵.

[۴] . أعیان الشیعه، ج۲، ص۴۱.

[۵] . تحف العقول ص۴۸۶.

[۶] . اسراء، آیه۳۷؛ لقمان، آیه۱۸.

[۷] . بحارالأنوار، ج۷۸، ص۴۶۶، ح۱۲.

[۸] . بحارالأنوار، ج۷۵، ص۳۷۲، ح۹.

[۹] . بحارالأنوار، ج۵۰، ص۲۹۶، ضمن ح۷۰.

[۱۰] . نساء، آیه۸۳.

[۱۱] . تفسیر العیاشی، ج ۲، ص ۲۰۰، حدیث ۹۶.

[۱۲] . بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۹۴.

[۱۳] . بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۷۲، ح ۱۱.

[۱۴] . احتجاج طبرسی، ج ۲، ص ۵۱۷، ح ۳۴۰.

[۱۵] . بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۷۲، باب ۲۹.

[۱۶] . تحف‌العقول، ص۴۸۹.

[۱۷] . نباء، آیه۲۶؛ اعراف، آیه۱۸۰؛ فجر، آیه۲۳.

[۱۸] . أعیان الشیعه: ج۲، ص۴۲، س۲، بحارالأنوار: ج۷۵، ص۳۷۳، ح۱۹.

[۱۹] . تحف‌العقول، ص۴۸۶.

منبع: کیهان

بررسی تطبیقی دیدگاه و نحوه تعامل امامین عسکریین (ع) با فرق، مذاهب و جریان‌های فکری معاصر آنان

اشاره:

در دوران حیات امامین عسکریین (علیه‌السلام) جامعه اسلامی مملو از آرا و عقاید بیگانه بود. در چنین وضعیتی ناگزیر برای روشن‌شدن حقیقت باید آرای ناصواب بازگو می‌شد. با مهیاشدن فرصت بیان حقایق دین، امامین عسکریین (علیه‌السلام) مانند سایر اهل بیت (علیه‌السلام) به آشکارسازی حقایق و رد شبهات پرداختند. پژوهش حاضر نگاهی ‌است به فِرَق، مذاهب و جریان‌های فکری عصر امامین‌ عسکریین (علیه‌السلام).

 

پس از معرفی اجمالی هر یک از فرقه های موجود در این عصر، به روایات ناظر بر وجود آن فرق و مذاهب از لسان امام ‌هادی و امام ‌عسکری (علیه‌السلام) می‌پردازیم و موضع هر یک از ایشان را به روش تطبیقی تبیین می‌کنیم. فرق و مذاهبی از قبیل غلات، صوفیه، واقفیه، جبریه، قدریه، مجسّمه، ثنویه و جریان‌های فکری مانند فتنه خلق قرآن در این دوران به چشم می‌خورند. یکی از نمونه‌های بررسی تطبیقی مواضع، موضع امام ‌هادی (علیه‌السلام) در برابر فتنه خلق قرآن است که سکوت و تقیه را ترجیح دادند، ولی در دوران امام عسکری (علیه‌السلام) این معضل برطرف شد و جان کسی در خطر نبود. لذا مخلوق‌بودن قرآن به تصریح بیان می‌شد. بیان دیدگاه‌های این دو امام همام در برابر فرق و مذاهب عصر خویش، سبب رسوایی سران این فرق و هشیاری افراد ناآگاه می‌شد.

پس از رحلت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)، در میان امت وی اختلاف‌نظرها و منازعات اعتقادی رخ داد و این منازعات در نهایت به پیدایش فرقه‌های گوناگون انجامید. پیدایش فرق انحرافی مسئله‌ای بود که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به آن هشدار داده و با تعیین محوریّت امامان معصوم (علیهم السلام) برای رفع این خطر اقدام کرده بود. وظیفه اصلی رهبری و حفظ اساس اسلام و مسلمانان در دوران امامین عسکریین (علیهماالسلام) نیز همانند سایر ائمه (علیهم‌السلام) اقتضا می‌کرد این دو امام همام، امت را از کژی‌های فکری، اخلاقی و فرهنگی در امان نگه دارند. لذا برخی از روایات ایشان به اقتضای وجود فرق، مذاهب و جریان‌های فکری عصرشان صادر شده است. در مقاله حاضر، این روایات به روش تطبیقی از منظر امامین عسکریین (علیهماالسلام) تبیین شده و از جهات مختلف رجالی، محتوایی، زمینه و فضای صدور و نوع مواجهه امام با هر فرقه و مذهب تحلیل و بررسی می‌شود.

یک: فتنه خلق قرآن

از جریان‌های فکری دوران امامین عسکریین (علیهماالسلام) کشمکش بر سر مخلوق‌بودن یا نبودن قرآن بود که هر یک از خلفای عباسی با توجه به بینش فکری و اعتقاد خویش، که قرآن قدیم یا حادث است، مردم را با آن می‌آزمودند و اگر کسی خلاف عقیده آنها حرف می‌زد، او را شکنجه و زندانی می‌کردند یا به قتل می‌رساندند (شاکری، ۱۴۱۹: ۱۴/۲۴۳).

این بحث از اواخر حکومت بنی‌امیه آغاز شد و نخستین کسی که آن را در محافل اسلامی مطرح کرد جعد بن درهم، معلم مروان بن محمد، آخرین خلیفه اموی بود که پس از مطرح‌کردن آن تحت تعقیب قرار گرفت و به کوفه گریخت و در آنجا این نظریه را به جهم بن صفوان ترمذی منتقل کرد (ابن‌اثیر، ۱۳۸۵: ۷/۷۵). این بحث در طول زمان بین دو گروه معتزله و اشاعره مطرح بود و مأمون به آن دامن زد و آتش اختلاف را شعله‌ورتر کرد (شریف قرشی، ۱۴۱۳: ۲/۲۱۳). این جریان تا زمان متوکل ادامه داشت تا اینکه وی مردم را از بحث درباره خلق قرآن منع کرد (ابن‌کثیر، بی‌تا: ۱۰/۳۱۶).

موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر فتنه خلق قرآن

امام هادی (علیه‌السلام) با توجه به وضعیت زمان خویش سکوت در برابر این فتنه را مصلحت دانستند و به شیعیان هم چنین دستوری دادند تا از فتنه و گمراهی در امان بمانند. محمد بن ‌عیسی می‌گوید امام هادی (علیه‌السلام) به برخی از شیعیان خویش در بغداد چنین نوشتند:

بسم الله الرحمن الرحیم. خداوند ما و شما را از وقوع در فتنه مصون نگه دارد که در این صورت بزرگ‌ترین نعمت را بر ما ارزانی داشته ‌است و جز این، هلاکت و سیه‌روزی‌ است. نظر ما این است که بحث و جدال درباره قرآن، بدعتی است که سؤال‌کننده و جواب‌دهنده در آن شریک‌اند؛ زیرا چیزی دست‌گیر پرسش‌کننده می‌شود که سزاوار او نیست و پاسخ‌دهنده نیز برای موضوعی که در توانش نیست بی‌جهت خود را به رنج و مشقت می‌افکند. خالق جز خدا نیست و به جز او همه آفریده‌اند و قرآن کلام خدا است و از پیش خود اسمی برای آن قرار مده که جزء گمراهان خواهی گشت. خداوند ما و شما را از مصادیق این آیه قرار دهد: «آنان که در نهان از خدای خود می‌ترسند و از روز جزا سخت هراسان‌اند (انبیا: ۴۹) (ابن‌بابویه، ۱۳۷۶: ۵۴۶؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۸۹/۱۱۸).

تحلیل

الف) راوی محمد بن ‌عیسی عبید یقطینی فردی ثقه و صحیح‌الحدیث است (کشی، ۱۳۶۳: ۱/۲۹۶).

ب) در دوران امام هادی (علیه‌السلام) از یک سو موضوع خلق قرآن، جنبه سیاسی پیدا کرد، در حالی که هیچ‌گونه فایده علمی در بر نداشت و موجب اتلاف وقت می‌شد و از سوی دیگر ممکن بود شیعیان را نیز وارد میدان کرده، فرصت‌های آنها را در راه‌های بیهوده تلف کند. امام هادی (علیه‌السلام) سکوت در برابر چنین بحثی را به صلاح دانستند و با این موضع‌گیری حکیمانه و صریح خویش، شیعیان را رهبری کردند و هر گونه بحث و بررسی و مطرح‌کردن مسئله مخلوق‌بودن یا نبودن قرآن را ناروا و بیهوده و بدعت اعلام کردند و با تأکید هر چه بیشتر، شیعیان را از ورود به این بدعت و درگیری با این بحث بر حذر داشتند. زیرا پیدایش چنین اختلافات فکری و دامن‌زدن به آن به سود دشمنان اسلام بود.

موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر فتنه خلق قرآن

با توجه به روایات، می‌توان دریافت که شدت فتنه خلق قرآن در عصر امام عسکری (علیه‌السلام) مانند دوران امام هادی (علیه‌السلام) نیست و ایشان آشکارا بیان می‌کنند که قرآن مخلوق است:

۱. ابوهاشم می‌گوید خیلی علاقه داشتم بدانم امام عسکری (علیه‌السلام) درباره قرآن چه عقیده‌ای دارد؛ مخلوق ‌است یا غیرمخلوق؟ آن جناب رو به من کرد و پرسید: «مگر نشنیده‌ای آن روایتی که از حضرت صادق (علیه‌السلام) نقل شده که فرمود: وقتی قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ نازل شد برایش چهار هزار بال خلق گردید. بر هر گروهی از ملائکه که می‌گذشت در برابرش تواضع می‌کردند» (راوندی، ۱۴۰۹: ۲/۶۸۶؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۵۰/۲۵۴).

۲. در روایتی دیگر نیز آمده ‌است که ابوهاشم می‌گوید به ذهنم خطور کرد که قرآن مخلوق ‌است یا غیرمخلوق. امام عسکری (علیه‌السلام) فرمودند: «ابوهاشم! خداوند آفریننده همه چیز است و هر چیزی غیر از خدا مخلوق است» (ابن‌شهرآشوب، ۱۳۷۹: ۴/۴۳۱؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۵۰/۲۵۸).

تحلیل

الف) ابوهاشم جعفری، داوود بن قاسم است که نسب شریفش از پدر با سه واسطه به جعفر طیار، برادر حضرت ‌علی (علیه‌السلام)، و از طرف مادر نیز به محمد بن ابی‌بکر می‌رسد. وی محضر چهار امام را درک کرده و از اصحاب امام رضا، امام جواد، امام هادی و امام عسکری شناخته می‌شود (نجاشی، ۱۴۰۷: ۱۵۶؛ حلّی، ۱۴۱۱: ۶۸).

ب) روایت اول در وهله نخست نشان‌دهنده معجزه امام عسکری (علیه‌السلام) است که قبل از مطرح‌شدن پرسش ابوهاشم، امام از نیت وی آگاه‌اند و در هنگام ملاقات با او پیش‌دستی می‌کنند و جواب وی را می‌دهند و در حین روایت به‌وضوح می‌گویند «هنگامی که قل هو الله احد نازل شد …» یعنی این آیه و در نتیجه کل قرآن، مخلوق و حادث است نه غیرمخلوق و قدیم. روایت دوم نیز بیانگر علم‌ غیب امام و کرامت ایشان است که امام، ابتدائاً موضع خویش را درباره مخلوق‌بودن قرآن به‌صراحت بیان می‌کنند. این نشان‌دهنده فقدان یا کاهش خطر و تهدید برای شیعیان در این زمینه نسبت به دوران امام هادی (علیه‌السلام) است. زیرا امام دهم به همین میزان هم نظرشان را صریحاً اعلام نفرمودند و شیعیان را از گفت‌وگو در این زمینه بر حذر داشتند.

دو:  غُلات

موضوع غلو از جمله موضوعاتی است که در طول تاریخ تشیع مشکل‌آفرین بوده ‌است. غلوکنندگان، مقام امامان را تا حد الوهیت بالا می‌بردند و در اظهار علاقه به ایشان راه افراط می‌پیمودند. آنان با بهره‌گیری از عقاید انحرافی، بسیاری از واجبات را حرام و بسیاری از گناهان را بر خود حلال می‌شمردند و با بدعت‌های گوناگون در دین به خواسته‌های نفسانی خود رنگ شرعی می‌دادند (نوبختی، ۱۴۰۴: ۷۲؛ غفار، ۱۴۱۵: ۳۸ و ۴۴). غالیان علاوه بر انحراف فکری خود، راه را برای دشمنان در ستیز با شیعه هموار می‌کردند. امامین عسکریین (علیه‌السلام) همواره خطر آنان را گوشزد می‌کردند و بر خود لازم می‌دیدند غلو را از مکتب تشیع بزدایند و این سلاح را از دشمن بگیرند.

موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر غلات

امام هادی (علیه‌السلام)، غلات زمان خویش را به شیعیان معرفی می‌کردند و از آنها بیزاری می‌جستند و گاه دستور قتلشان را صادر می‌کردند:

۱. به نقل از نصر بن صباح، امام هادی (علیه‌السلام) ابن‌بابا، محمد بن نصیر و فارِس بن حاتم را لعنت کردند (کشی، ۱۳۴۸: ۵۲۰).

۲. امام هادی (علیه‌السلام) دستور قتل فارس را به علت شرارت، فریب‌دادن مردم و دعوت به بدعت صادر کردند و خونش را هدر دانستند و وعده بهشت را برای قاتلش ضمانت فرمودند (کشی، ۱۳۶۳: ۲/۸۰۷). جنید به گفته خودش از جانب امام، مأمور کشتن فارس شد و او را به قتل رساند (ابن‌شهرآشوب، ۱۳۷۹: ۴/۴۱۷ و ۴۱۸).

۳. در نامه‌ای به سعد العبیدی، امام هادی (علیه‌السلام) دستور به بیزاری، لعنت، نفرین و برحذربودن از ابن‌بابا و محمد بن نصیر دادند و آنها را آشوبگر، مردم‌آزار و فریب‌خورده شیطان معرفی کردند که قصد دارند با سوء‌استفاده از نام امام، هستی مردم را ببلعند. سپس امام به دلیل عقاید باطل ابن‌بابا دستور قتلش را صادر کردند و برای پذیرنده سخن وی دوری از رحمت پروردگار را خواستار شدند (مجلسی، ۱۴۰۳: ۲۵/۳۱۷-۳۱۸؛ نوری، ۱۴۰۸: ۴/۱۴۲).

تحلیل

الف) راویان، نصر بن صباح بلخی، غالی‌مذهب است (نجاشی، ۱۴۰۷: ۴۲۸) و جنید از اهالی بغداد (شهید ثانی، ۱۳۷۷: ۱۴۸) است که با دستور امام، فارس را می‌کشد (کلینی، ۱۴۲۹: ۲/۶۷۳).

ب) بررسی شخصیت افرادی که امام هادی (علیه‌السلام) لعنشان کرد:

– «حسن بن محمد بن بابای قمی» از شاگردان علی بن حسکه (کشی، ۱۳۶۳: ۲/۸۰۶) از اصحاب غالی امام هادی (علیه‌السلام) (طوسی، ۱۳۷۳: ۳۸۶) عقایدی غلوّآمیز و باطل داشت که مدعی الوهیت امام هادی (علیه‌السلام) و نبوّت و بابیت خودش شد. از این‌رو، امام وی را لعن و از وی برائت کرد (کشی، ۱۳۴۸: ۵۲۰). از دستورالعمل شدیداللحن امام هادی (علیه‌السلام) درباره وی  می‌توان به میزان فسادانگیزی این شخص و عقایدش در میان شیعیان پی برد.

– «محمد بن نصیر فهری ‌النمیری» درباره امام غلو می‌کرده است (همو، ۱۳۶۳: ۲/۸۰۵).

– «فارس بن حاتم قزوینی» از اصحاب امام رضا (علیه‌السلام) بود و ولایت امامان پس از آن حضرت را قبول داشت، ولی منحرف شد و به غلات پیوست و اخبار دروغ به امامان نسبت می‌داد تا آنکه از طرف امام هادی (علیه‌السلام) فرمان لعن و برائت از او و قتلش صادر شد. وی بسیار ضعیف و بی‌اندازه خبیث بود و همه علمای رجال و اخبار بر تکفیر او و حلال‌بودن خونش متفق‌اند (ابن‌بابویه، ۱۳۹۵: ۱/۱۴۳).

ج) هدف غالیان از غلو درباره امام، سوءاستفاده از محبت مردم به ائمه (علیه‌السلام) و استفاده از دارایی‌های بعضی از مردم ساده‌لوح بود. آنها به اسم امام، اموال مردم را تصاحب کرده، خود را مبعوث‌شده از جانب امام معرفی می‌کردند تا مردم را فریب دهند، اما در حقیقت خودشان فریب‌خوردگان شیطان بودند. برخی انگیزه‌های غلو، که در دوره امام هادی و امام عسکری (علیه‌السلام) رونق داشت، چنین است:

۱. معجزاتی که از امام ظاهر شد، و خداوند این مقام را به ایشان و پدرانشان مرحمت کرده بود، که منحرفان و کینه‌توزان از این معجزات و کرامات برای نشر بدعت‌های خود و نابودی اسلام بهره‌برداری کردند.

۲. آزادی از قید ارزش‌ها و آداب اسلامی؛ زیرا آنها محرمات را مباح کرده بودند.

۳. طمع به اموال مردم و تسلط بر اموالی که شیعیان به ائمه (علیه‌السلام) می‌پرداختند (شریف قرشی، ۱۴۰۸: ۳۳۶).

۴. قدرت‌طلبی و نیاز به محترم واقع‌شدن از جانب مردم؛ زیرا غلات در پی اعمال قدرت بر مردم، به‌خصوص عوام، بودند. امام هم درباره این افراد افشاگری می‌کردند و این گروه را از شیعیان جدا می‌دانستند و مردم را هشیار می‌کردند.

 موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر غلات

امام عسکری (علیه‌السلام) نیز مانند پدر بزرگوارشان به مبارزه با غلو برخاستند:

۱. ادریس بن زیاد کَفَرتوثایی می‌گوید من از جمله افرادی بودم که درباره ائمه غُلو می‌کردم. روزی برای دیدار با امام عسکری (علیه‌السلام) روانه سامرا شدم. در خیابان با امام دیدار کردم و اولین سخنی که امام در این ملاقات کوتاه به من فرمودند، این بود: یا ادریس! «بل عباد مکرمون * لایسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون» (انبیا: ۲۶ و ۲۷)؛ بلکه آنان بندگان مقرب خدای‌اند و در گفتار بر او سبقت نمی‌گیرند و به فرمان وی عمل می‌کنند». گفتم مولای من! همین کلام مرا بس‌ است. زیرا آمده بودم تا این مسئله را از شما بپرسم (ابن‌شهرآشوب، ۱۳۷۹: ۴/۴۲۸).

۲. احمد بن محمد بن عیسی در نامه‌ای به امام عسکری (علیه‌السلام) می‌نویسد گروهی پیدا شده‌اند که برای مردم احادیثی می‌خوانند و آن را به شما و پدرانتان نسبت می‌دهند. در میان آنها روایاتی است که قلوب ما آنها را نمی‌پذیرد ولی امکان ردّ وجود ندارد؛ چراکه آنها را از پدرانتان نقل می‌کنند. ایشان دو نفرند؛ یکی علی بن حَسکه و دیگری قاسم یقطینی. در ادامه نامه، برخی از اعتقاداتی را که آنها بیان کرده‌اند ذکر می‌کند. امام عسکری (علیه‌السلام) در پاسخ می‌نویسند: «ابن‌حَسکه دروغ می‌گوید و برای شما همین کافی است که ما او را در زمره دوستان خود نمی‌شناسیم، خدا او را لعنت کند». امام، پس از رد عقاید ابن‌حسکه از او بیزاری می‌جویند و فرمان برائت از او و قتلش را در مکان خلوت صادر می‌کنند (کشی، ۱۳۴۸: ۵۱۶ و ۵۱۷).

تحلیل

الف) ادریس بن زیاد کفرتوثایی ثقه است و اصحاب امام صادق (علیه‌السلام) را درک و از ایشان روایت کرده ‌است (نجاشی، ۱۴۰۷: ۱۰۳). وی دوازده‌امامی نبود تا اینکه روزی برای پرسش از امام عسکری (علیه‌السلام) به سامرا رفت و با مشقت به دیدار ایشان نائل شد؛ قبل از اینکه سؤالش را بپرسد امام، پاسخش را می‌دهند. او با دیدن علم غیب امام و آگاهی فراوان آن حضرت در زمینه فقه، به امامت امام عسکری (علیه‌السلام) معتقد می‌شود (مسعودی، ۱۴۲۶: ۲۳۷). اگرچه وی یکی از غلات عصر امام عسکری (علیه‌السلام) است که به عقیده غلو خود اعتراف دارد، ولی در عقیده خود شک داشته است که با فرمایش امام عسکری (علیه‌السلام) کاملاً آگاه می‌شود و به اشتباه خود پی می‌برد. پس علت غلو او را نمی‌توان فتنه‌گری و سودجویی دانست، بلکه ناآگاهی عامل غلو وی بوده است. در نتیجه امام با بیان فصیح خویش، مانع گمراهی ادریس می‌شوند، ولی او را مانند ابن‌حسکه و دیگر غالیانی که انگیزه‌شان از غلو، سوءاستفاده از مردم و تصاحب دارایی آنها بوده لعن نکرده، دستور قتلش را نیز صادر نمی‌کنند. در حقیقت امام عسکری (علیه‌السلام) با تلاوت آیه ۲۶ سوره انبیا تبیین می‌کنند که ائمه «عباد مکرمون» هستند. پس بنده و مطیع خداوندند نه خود پروردگار. ادامه آیه نیز درس امام‌شناسی است؛ یعنی ائمه کسانی هستند که بر فرموده خداوند سبقت نمی‌گیرند و مطابق دستور پروردگار عمل می‌کنند.

ب) احمد بن محمد بن عیسی، کاتب نامه، اشعری و قمی و ثقه است (طوسی، ۱۳۷۳: ۳۵۱). با توجه به روایت به نظر می‌رسد قلب پاکش گواهی داده است که برخی سخنان علی بن حَسکه درباره امام صحیح نیست. در نتیجه درصدد گرفتن پاسخ واقعی از امام عسکری (علیه‌السلام) برمی‌آید. امام نیز با روشن‌کردن مسائل اصلی دین، نظر اصلی اسلام را خلاف نظر غلات می‌دانند و با بیزاری‌جستن از آنها دستور قتل علی بن حسکه الحوار القمی را صادر می‌کنند. زیرا او از غلات بزرگ و منحرفان عصر این دو امام بوده است (کشی، ۱۳۴۸: ۵۲۱). قاسم شعرانی یقطینی قمی نیز از پیروان علی بن حسکه است (همو، ۱۳۶۳: ۱/۵۱۸) که به وی نسبت غلوّ داده‌اند (طوسی، ۱۳۷۳: ۳۹۰). یقیناً این روشنگری‌های امام عسکری (علیه‌السلام) نقشی بسیار مهمی در تبیین و تمییز خطوط انحرافی از مسیر صحیح و سالم امامت و تشیع در میان جامعه شیعه داشته است.

سه: صوفیه

«تصوف»[۱] یکی دیگر از اندیشه‌های منحرفی بود که با رخنه در جامعه اسلامی سبب بدنامی شیعه و تشویش افکار عمومی جامعه مسلمانان شده بود و در دورانامامین‌ عسکرین (علیه‌السلام) نیز حضور داشت. صوفیان در درون جامعه اسلامی تحت پوشش زهد و کناره‌گیری از دنیا به گمراه‌کردن توده‌های مردم و منحرف‌کردن آنان از خط امامت مشغول بودند. آنها خود را آماده و مستعد نزدیکی به خدا می‌دانستند و در ضمن به ریاضت و تزکیه نفس می‌پرداختند. در حقیقت پیروان این مکتب با نمایاندن چهره‌ای زاهد، خداپرست، بی‌میل به دنیا و منزه از پستی‌ها و آلایش‌های دنیایی مردم را گمراه می‌کردند و در پی اغراض سودجویانه بودند (صدرالدین شیرازی، ۱۳۷۸: ۲۴۲). امامین ‌عسکریین (علیه‌السلام) همچون نیاکانشان، خطر این جریان انحرافی را به پیروان گوشزد می‌کردند و آنان را از این گروه بر حذر می‌داشتند.

موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر صوفیه

امام هادی (علیه‌السلام) با صوفیان به مخالفت برخاستند و آنها را نیرنگ‌باز معرفی کردند و صوفیه را از مخالفان خویش دانستند. محمد بن حسین بن ابی‌الخطاب می‌گوید با امام هادی (علیه‌السلام) در مسجد رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله) بودیم که جماعتی از اصحاب وارد مسجد شدند. در این هنگام نیز جمعی از صوفیه وارد مسجد شدند و در گوشه‌ای دایره‌وار نشستند و مشغول ذکر «لا اله ‌الا الله» شدند. امام هادی (علیه‌السلام) رو به اصحاب کردند و فرمودند: «به این نیرنگ‌بازان توجه نکنید. زیرا آنان همنشینان شیاطین و ویران‌کنندگان پایه‌های دین هستند و برای رسیدن به اهداف رفاه‌طلبانه چهره‌ای زاهدانه از خود نشان می‌دهند و برای فریفتن مردم ساده‌لوح شب‌زنده‌داری می‌کنند … و آنان را در گمراهی می‌افکنند. وردهایشان، رقص و کف‌زدن، و ذکرهایشان، آوازخوانی است. غیر از سفیهان کسی از آنان پیروی نمی‌کند و به آنان نمی‌گرود. هر کس به دیدار یکی از آنان، چه در زمان حیات و چه پس از مرگش، برود چنان ‌است که به دیدار شیطان و بت‌پرستان رفته و کمک به آنان مثل کمک به یزید، معاویه و ابوسفیان است». یکی از اصحاب پرسید: هرچند معترف به حقوق شما باشد؟ امام هادی (علیه‌السلام) با خشم به وی نگریست و فرمود: «از چنین پرسشی دست بردار؛ زیرا کسی که معترف به حقوق ما باشد دچار نفرینمان نمی‌شود. مگر نمی‌دانی که آنان پست‌ترین طایفه‌های صوفیه هستند؟ در حالی که تمامی صوفیان از مخالفان ما هستند و راهشان با راه ما مغایرت دارد. آنان جزء یهود و نصارای این امت‌اند و همان‌ها هستند که سعی در خاموش‌کردن نور الاهی دارند و خداوند نورش را به اتمام خواهد رسانید هرچند کافران را ناپسند آید» (حر عاملی، بی‌تا: ۲۸؛ هاشمی خویی، ۱۴۰۰: ۱۶ و ۱۷).

تحلیل

الف) راوی محمد بن الحسین بن أبی الخطاب از کسانی ‌است که کلینی از او روایاتی نقل کرده ‌است (کشی، ۱۳۶۳: ۲/۶۰۷).

ب) نفوذ افکار انحرافی، از جمله تصوّف، در میان شیعیان خطری بوده ‌است که بزرگان از یاران ائمه (علیه‌السلام) بدان اهتمام می‌ورزیدند و گزارش آن را به ائمه (علیه‌السلام) منتقل می‌کردند و امامان هم به روشنگری می‌پرداختند.

موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر صوفیه

احمد بن ابراهیم مراغی نقل می‌کند که نسخه‌ای درباره لعن ابن‌هلال به قاسم بن علا رسید. آغازش چنین بود که امام عسکری (علیه‌السلام) به کارگزارانشان در عراق نوشته بودند: «از صوفی ریاکار بپرهیزید». مراغی می‌گوید احمد بن هلال ۵۴ مرتبه به حج رفته بود که ۲۰ بار آن پیاده بود و راویان اصحاب ما در عراق به دیدارش می‌رفتند و از او حدیث می‌نوشتند و آنچه را در مذمتش وارد شده بود انکار می‌کردند و قاسم بن علا را واداشتند که مجدداً با امام مکاتبه کند. امام در پاسخ فرمودند: «پیش‌تر دستور ما درباره ابن‌هلالِ ظاهرساز و ریاکار، که رحمت خدا از او دور باد، به تو رسیده و همان نظر باقی است. خداوند گناهانش را نیامرزد. وی بدون اجازه و رضایت ما در کارمان دخالت می‌کند، به رأی خودش عمل می‌کند، دیون و اموال ما را نمی‌دهد، فرمانمان را هم اجرا نمی‌کند، مگر آنچه دلش بخواهد و خداوند به سبب این کارش، او را در آتش دوزخ سرنگون سازد. ما بر او صبر کردیم تا آنکه خداوند با نفرینمان عمرش را به پایان رساند. ما او را به گروهی از دوستانمان شناساندیم و به آنان دستور دادیم این مطلب را به دوستان خاص ما برسانند. به درگاه خدا از ابن‌هلال بیزاری می‌جوییم و خدا او را و کسی را که از وی بیزاری نمی‌جوید، رحمت نکند. به اسحاقی و هر کس که از تو درباره این فاجر پرسیده و می‌پرسد و هر کس که شایسته آگاهی است این مطالب را خبر بده؛ چراکه هیچ عذری برای هیچ یک از موالیانمان در تشکیک راجع به آنچه افراد موثق نزد ما به آنان می‌رسانند پذیرفته نیست، در حالی که می‌دانند این افراد موثق، همان‌هایی هستند که ما سرّ خود را به آنها بازگو می‌کنیم». ابوحامد می‌گوید گروهی همچنان آنچه را درباره او صادر شده بود انکار می‌کردند. پس دوباره به امام عسکری (علیه‌السلام) نامه نوشتند و امام نیز در پاسخ، ابن‌هلال را نفرین کردند و او را از گمراهان برشمردند و سپس وضع دهقانی را مثال زدند که مردم از سابقه خدمت و همنشینی طولانی‌اش آگاه بودند که با اقداماتی سبب مبدل‌شدن ایمانش به کفر شد و گرفتار عذاب الاهی گردید (کشی، ۱۳۴۸: ۵۳۵-۵۳۷؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۵۰/۳۱۸).

تحلیل

الف) راوی احمد بن ‌ابراهیم مراغی از اصحاب امام عسکری (علیه‌السلام) است (شوشتری، ۱۴۱۰: ۱/۳۶۶).

ب) شیخ‌ طوسی در رجالش در مقام معرفی اصحاب امام هادی (علیه‌السلام) نام «احمد بن ‌هلال عبرتائی بغدادی» و در مقام معرفی اصحاب امام عسکری (علیه‌السلام) نام «احمد بن هلال» را ذکر کرده است (طوسی، ۱۳۷۳: ۳۹۸ و ۳۸۴)؛ و «احمد بن ‌هلال عبرتائی» را غالی، متهم و متوفی ۲۶۷ ه.ق. معرفی کرده (همو، ۱۴۲۰: ۸۳) و در ردیف وکلای مذموم ائمه (علیه‌السلام) آورده (همو، ۱۴۱۱: ۳۵۷ و ۳۹۹ و ۳۷۳) و در ادامه به نامه امام، که متضمن تبرّا جستن از ابن‌هلال و بیان حقیقت حال او است، اشاره کرده است. همچنین، نام احمد بن هلال در ردیف اسامی چهل تن از سران شیعه آمده که در مجلس معرفی امام عصر (علیه‌السلام) توسط پدر گرامی‌اش حضور داشتند (همان: ۳۷۵). اینها و عبادات فراوان وی می‌تواند منشأ پیدایش دید مثبت شیعیان درباره او باشد که موجب استبعاد پذیرش نامه اول و دوم از سوی برخی از آنها شد. ابن‌هلال با وجود کمّیت بالای اعمال عبادی‌اش، به سبب ظاهرسازی و ریا نتوانست عاقبت نیکی داشته باشد. زیرا آشوبگری‌اش تا حدی بود که امام برای مرگش دعا فرمود و مردم را به بیزاری‌جستن از او و از هر کس که از او دوری نجوید دعوت کرد.

امام عسکری (علیه‌السلام) در نهایت برای از بین بردن شک برخی از شیعیان درباره ابن‌هلال، که دارای سابقه‌ای نیک بود، نمونه شناخته‌شده در نزد شیعیان، یعنی «عروه بن یحیی» معروف به «دهقان»، را مثال زدند (جباری، ۱۳۸۲: ۲/۶۶۴) که دارای خدماتی ارزشمند و طول مصاحبت با امامین ‌عسکریین (علیه‌السلام) بود ولی به سبب رفتارهای اشتباهش، خداوند ایمانش را تبدیل به کفر کرد و او را به‌سرعت به سمت عذاب برد و به وی مهلت نداد. عروه بن یحیی الدهقان اهل بغداد بود که امامین‌ عسکریین (علیه‌السلام) وی را لعن کردند و به شیعیان نیز دستور دادند او را لعن کنند (کشی، ۱۳۶۳: ۲/۸۴۳). همچنین، شیخ طوسی وی را غالی معرفی کرده است (طوسی، ۱۳۷۳: ۵۸۹).

ج) درباره قاسم بن علا، دریافت‌کننده نامه، در کتب رجال مطلبی به دست نیامد، ولی ابن‌بابویه او را در زمره وکلایی آورده که یا معجزه‌ای از امام زمان (عج) دیده‌اند یا خود حضرت را رؤیت کرده‌اند (ابن‌بابویه، ۱۳۹۵: ۲/۴۴۲).

د) نتیجه اینکه توقیعات صادرشده از امام عسکری (علیه‌السلام) در میان شیعیان شایع می‌شد و بدین‌ترتیب همه آنان از مضمون توقیع آگاه می‌شدند و شخص مد نظر امام از جامعه شیعه طرد می‌شد.

چهار: مجسّمه

برخی از ظاهرگرایان از اهل حدیث با استناد به ظواهر عباراتی از قرآن، مانند آیات متشابهی که درباره صفات خداوند است، از قبیل «ید الله» و «الرحمن علی العرش استوی» (طه: ۵) برای خداوند دست و پا و مکان و زمان قائل بودند ولی امامان این باور غلط را مردود می‌شمردند و می‌فرمودند خداوند به وهم و توصیف نیاید و هیچ‌گونه شباهتی میان او و مخلوقات وجود ندارد.

موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر مجسمه

امام هادی (علیه‌السلام) شیعیان را از قائلان به تجسیم بر حذر می‌دارند و خود نیز از ایشان بیزاری می‌جویند:

۱. امام جواد و امام هادی (علیه‌السلام) فرمودند: «به کسی که قائل به جسمانیت برای خداوند است، زکات ندهید و پشت سرش نماز نخوانید» (ابن‌بابویه، ۱۴۱۳: ۱/۳۷۹؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۳/۳۰۳).

تحلیل

امام هادی (علیه‌السلام) با این بیان، جسمانیت خداوند را انکار، و چنین فردی را از زمره زکات‌گیرندگان در اسلام خارج کردند. هرچند یکی از مصارف زکات در اسلام، تألیف قلوب است، اما امام مجسمه را از کسانی دانسته‌اند که امید پیوستن آنها به مسلمانان وجود ندارد؛ چراکه اگر چنین بود دلیلی برای محروم‌کردن آنها از زکات وجود نداشت. علاوه بر این، این تفکر می‌توانست با استفاده از زکات و اموالی که از این طریق به آنها می‌رسد اندیشه انحرافی خود را گسترش دهد و موجبات انحراف افراد بیشتری را فراهم آورد. پس قائل به تجسیم نمی‌تواند امام جماعت باشد. زیرا لازمه اعتقاد به جسمیت، مخلوق و حادث‌دانستن او است و این تفکر، خداوند را از خالق‌بودن خارج می‌کند و منافی اعتقاد به توحید است.

۲. صقر بن ‌ابی دلف از امام هادی (‌ع) درباره توحید می‌پرسد و می‌گوید من در این زمینه همان را می‌گویم که هشام بن حکم گفته است. امام غضبناک می‌شوند و می‌فرمایند: «شما چه کار دارید که هشام چه می‌گوید؟ کسی که معتقد باشد خداوند جسم‌ است از ما نیست و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم. ای پسر ابی‌دلف! جسم حادث ‌است و خداوند آن را به وجود آورده و به آن جسمیت داده ‌است» (ابن‌بابویه، ۱۳۹۸: ۱۰۴).

تحلیل

الف) صقر بن ‌ابی دلف از اهالی کرخ (ابن‌بابویه، ۱۳۶۲: ۲/۳۹۵) چندین روایت از امام هادی (علیه‌السلام) نقل کرده ‌است.

ب) درباره هشام بن حکم چنین آمده که گفته است خدا جسمی است توپر، نورانی، شناختنش ضروری و به هر کس از مخلوقش که بخواهد منت نهد (کلینی، ۱۴۲۹: ۱/۲۵۵).

در این ‌باره که آیا هشام‌ بن ‌حکم اعتقاد به تجسیم داشته است یا نه، اختلاف‌نظرهایی وجود دارد. برخی از محققان ‌عرب و نیز علمای‌ شیعه به‌خوبی توضیح داده‌اند که هشام با به‌کاربردن لفظ «جسم» درباره خداوند، قصد بیان نظریه‌ای تشبیهی را نداشته، بلکه «جسم» را با «شی‌ء» هم‌معنا و به‌اصطلاح مساوق می‌دانسته و از آن، موجود را اراده می‌کرده است (حسینی، ۱۴۱۰: ۷-۱۰۸). به نظر می‌رسد بیان این‌گونه مطالب از اصحاب به دلیل تقیه از حکومت زمان بوده و ائمه (علیه‌السلام) هم گاهی در جمع‌های ‌عمومی سکوت می‌کردند و حتّی گاه خودشان از افراد می‌خواستند که تقیّه کنند ولی در فرصت‌های بعدی از آنها رفع اتّهام می‌کردند و اجازه سوءاستفاده به مخالفان را نمی‌دادند؛ مانند جریان هشام، که ائمه (علیه‌السلام) او را از اعتقادات نادرست مبرّا کردند؛ زیرا وی از اصحاب برجسته مکتب امام صادق (علیه‌السلام) و امام کاظم (علیه‌السلام) بود که در مباحث کلامی، به‌خصوص در موضوع امامت، سرآمد شاگردان امام ششم (علیه‌السلام) به شمار می‌رفت و امام او را در فنّ مناظره بر دیگر شاگردانشان ترجیح می‌دادند و به او می‌فرمودند: «امثال تو باید با مردم گفت‌وگو و مناظره کنند» و نیز درباره او فرمودند: «هشام با قلب و زبان و دستش به ما کمک می‌کند» (مفید، ۱۴۱۳: ۲/۱۹۹ و ۱۹۵). شاید به دلیل همین تسلط بر مناظره و غلبه او بر مخالفان بود که از سوی فرقه‌های رقیب، با اتهامات متعددی مواجه شد و به‌دروغ او را قائل به تشبیه و تجسیم دانستند. دلیل دیگر نیز می‌تواند این باشد که گاه هشام از عقاید خصم برای ابطال اعتقاد وی استفاده می‌کرد، چه‌بسا به‌کاربردن چنین تعبیراتی در همین جهت بوده ولی حاضران در مجلس آن را عقیده و اندیشه خود هشام به حساب آورده‌اند.

ج) روایات فراوانی که درباره جسمانیت‌نداشتن خداوند از دوره امامین ‌عسکریین (علیه‌السلام) به ما رسیده (نک.: ابن‌بابویه، ۱۳۷۶: ۳۳۸-۳۴۰؛ مجلسی، ۱۴۰۳: ۳/۲۶۸) نشان‌دهنده حضور فرقه مجسّمه در این زمان است و به ‌حدّی بحث جسمانیّت بین مردم رایج بوده که بعضی از شیعیان به شک می‌افتادند و از امام درخواست بیان حقیقت می‌کردند.

موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر مجسمه

ابراهیم بن محمد همدانی نقل می‌کند که به امام عسکری (علیه‌السلام) نوشتم که دوستان شما در این شهر در توحید اختلاف دارند. بعضی می‌گویند او صورت است و بعضی خدا را جسم می‌دانند. اگر [مصلحت] می‌بینید به من تعلیم دهید که بر کدام اعتقاد بایستم و از آن نگذرم غلامتان را سپاس‌گزار خویش خواهید کرد. حضرت به خط خود نوشتند که خدا یگانه و بی‌مانند است، نزاییده و زاییده نشده و چیزی همتای او نیست … هر چه را از اجسام و غیر اجسام که بخواهد می‌آفریند و جسم نیست و هر چه را که بخواهد مصوَّر و ایجاد می‌کند ولی صورت و پیکر نیست، منزه است از اینکه برای او مانندی باشد و هیچ‌کس همانند او نیست (ابن‌بابویه، ۱۳۹۸: ۱۰۰).

تحلیل

الف) ابراهیم بن محمد همدانی از وکلای شایسته امام جواد (علیه‌السلام) (احمدی میانجی، ۱۴۲۶: ۵/۴۴۱) فردی ثقه و از قبیله همْدان است (کشی، ۱۳۶۳: ۲/۸۳۱).

ب) مجسّمه نام عمومی فرقه‌ای است که در توحید به تجسّم قائل بوده‌اند و عقیده داشته‌اند که خدا جسم معین دارد (اشعری، بی‌تا: ۲۰۸).

ج) این روایت نشان‌دهنده این است که در دوران امام عسکری (علیه‌السلام) نیز همانند دوران امام هادی (علیه‌السلام) قائلان به تجسیم وجود داشتند که امام با بیان رسا و با استناد به آیات سوره توحید و آیه ۱۱ سوره شوری پروردگار را منزّه از جسمانیّت معرفی می‌کنند.

پنج: باورمندان به رؤیت خدا

برخی از پرسش‌های افراد از این دو امام و بیان اختلافاتشان در زمینه رؤیت خدا بیانگر این است که در این دوران بعضی از مردم عقیده داشتند خداوند رؤیت‌پذیر است و با دیدگان ظاهری می‌توان او را دید. ائمه (علیه‌السلام) با این طرز تفکر نیز مقابله کردند.

 موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر باورمندان به رؤیت

احمد بن اسحاق می‌گوید به امام هادی (علیه‌السلام) نامه نوشتم و از او درباره دیدن خدا و اختلاف مردم در آن پرسیدم. امام نوشتند: «دیدن امکان‌پذیر نیست مگر اینکه میان بیننده و دیده‌شده هوایی باشد که دید آدمی در آن نفوذ کند و هر گاه [هوایی] وجود داشته باشد همانندی میان آن دو پیش می‌آید. زیرا وقتی آن دو در سبب دیدن برابر بودند، همانندی رخ می‌دهد و این همان تشبیه [خالق به خلق] است. زیرا اسباب به مسببات خود پیوسته‌اند» (ابن‌بابویه، ۱۳۹۸: ۱۰۹).

تحلیل

الف) احمد بن اسحاق از اصحاب خاص امام هادی (علیه‌السلام) (برقی، ۱۳۴۲: ۵۹) و از ثقات بوده (احمدی میانجی، ۱۴۲۶: ۵/۴۴۲) که امام با توجه به سطح درک و فهم وی به او پاسخ دادند. یقیناً اگر فرد دیگری با درجه پایین‌تری از درک و استعداد بود پاسخ امام نیز متناسب با فهم وی متفاوت می‌شد.

ب) نامه احمد بن اسحاق در این موضوع و کسب تکلیف از امام، دلیل دیگری بر حادبودن مسئله رؤیت پروردگار در جامعه اسلامی آن روز است.

 موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر باورمندان به رؤیت

یعقوب بن اسحاق می‌گوید به آن حضرت نامه نوشتم و پرسیدم: چگونه بنده، پروردگارش را عبادت می‌کند در حالی که او را نمی‌بیند؟ امام عسکری (علیه‌السلام) نوشتند: «ای ابایوسف! سرور و نعمت‌دهنده بر من و پدرانم برتر از آن است که دیده شود». پرسیدم: آیا پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پروردگارش را دید؟ امام عسکری (علیه‌السلام) نوشتند: «خداوند بزرگ به قلب پیامبرش از نور عظمتش آنچه را می‌خواست نشان داد» (ابن‌بابویه، ۱۳۹۸: ۱۰۸).

تحلیل

الف) یعقوب بن اسحاق البرقی جزء عدّه شیخ ‌طوسی و از اصحاب امامین‌ عسکریین (علیه‌السلام) (طوسی، ۱۳۷۳: ۴۰۳ و ۵۸۲) و محدّث مجهول‌الحالی است که از این دو امام روایت نقل کرده است (شبستری، ۱۴۲۱: ۲۸۱).

ب) پرسش‌های راوی نشان‌دهنده حضور باورمندان به رؤیت خدا در دوره امام عسکری (علیه‌السلام) است که امام، این تفکر مخدوش و منحرف باورمندان به رؤیت را باطل اعلام کردند.

ج) نکته قابل‌توجه، نحوه پرسش راویان به صورت مکتوب و پاسخ امام به شکل توقیع بوده که بیانگر این مطلب است که هرچند ارتباط رو در رو با امام مشکل بود اما یارانشان از راه‌های مختلف پاسخ پرسش‌های خویش را از امام دریافت می‌کردند.

شش: واقفیه

امام کاظم (علیه‌السلام) در حیات خود نمایندگانی مانند علی بن ابی‌حمزه بطائنی، عثمان بن عیسی رواسی و … داشتند که سهم امام و وجوهات شرعیه شیعیان، نزد آنها می‌آمد. پس از شهادت امام کاظم (علیه‌السلام) آنها برای حفظ نمایندگی خود و تصاحب سهم امام و سایر وجوهات شرعیه به دروغ ادعا کردند که امام کاظم (علیه‌السلام) از دنیا نرفته بلکه همان مهدی ‌موعود است که غایب شده است. از این‌رو بر ایشان توقّف کردند و به امامان بعدی معتقد نشدند. در نتیجه «واقفیه» نام گرفتند (نوبختی، ۱۴۰۴: ۸۱). این گروه در مبارزه و مخالفت با شیعه همچنان پابرجا ماندند و در دوران عسکریین (علیه‌السلام) هم حضور داشتند.

موضع امام هادی (علیه‌السلام) در برابر واقفیه

امام هادی (علیه‌السلام) در روایاتشان واقفیه را برابر با ناصبیان دانستند و اجازه نفرین ایشان را صادر کردند:

۱. امام هادی (‌ع) فرمودند: «زیدیه، واقفیه و ناصبیان همگی یکی هستند» (کشی، ۱۳۴۸: ۴۶۰).

تحلیل

الف) واقفیه به اندازه‌ای نزد ائمه (علیه‌السلام) منفور بودند که امام هادی (علیه‌السلام) ایشان را با ناصبیان یکی می‌دانند.

ب) با توجه به دو روایت ذیل، علت بیان این حدیث کاملاً آشکار می‌شود:

یک: ابن‌مسکان می‌گوید از امام کاظم (علیه‌السلام) درباره ائمه (علیه‌السلام) پرسیدم. فرمودند: «هر که یکی از امامان زنده را منکر شود امامان از دنیا رفته را منکر شده است» (کلینی، ۱۴۲۹: ۲/۲۵۶).

دو: در نقلی از ابن‌ابی‌یعفور، امام صادق (علیه‌السلام) فرموده‌اند: «سه نفرند که در روز قیامت خدا با آنها سخن نگوید و پاکشان نکند و عذابی دردناک دارند: ۱. هر که به ناحق ادعای امامت از طرف خدا کند؛ ۲. کسی که امام از طرف خدا را انکار کند؛ ۳. آن که معتقد باشد این دو (مدعی ناحق امامت و منکِر امام منصوب از جانب خدا) از اسلام بهره‌ای دارند» (همان: ۲/۲۵۴).

۲. ابراهیم ‌بن ‌عقبه می‌گوید به امام هادی (علیه‌السلام) نوشتم: «فدایت شوم، من از بغض و کینه ممطوره نسبت به حق، آگاهی دارم. آیا مجازم در قنوت آنان را لعن کنم؟». فرمودند: «آری. در قنوت نمازت آنها را نفرین کن» (کشی، ۱۳۴۸: ۴۶۱).

تحلیل

الف) ابراهیم بن عقبه از اصحاب امام هادی (علیه‌السلام) است (برقی، ۱۳۴۲: ۵۸).

ب) در این روایت برای واقفیه عنوان «ممطوره» را آورده است. زیرا واقفیه در مخالفت با شیعه همچنان پابرجا ماندند و از طرف آنها به شیعیان آزار می‌رسید. به همین دلیل شیعیان آنها را از باب تشبیه به سگ‌های باران‌خورده ممطوره نامیدند که بین مردم راه می‌روند و هر که نزدیک آنها شود نجس می‌شود. زیرا گروه واقفیه در نجس‌بودن و زیان‌رساندن به شیعه این‌چنین بودند (نوبختی، ۱۴۰۴: ۸۲).

موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر واقفیه

احمد بن محمّد بن مطهر نامه‌ای برای امام عسکری (علیه‌السلام) نوشت و پرسید: آیا می‌توانیم کسانی را که در امامت امام کاظم (علیه‌السلام) توقف کرده‌اند دوست بداریم یا باید از ایشان تبرا بجوییم؟ امام در پاسخ نوشتند: «دلت به حال عمویت نسوزد. خدا عمویت را رحمت نکند و از او بیزار باشد. من از آنها بیزارم، تو نیز از آنها کناره بگیر، به عیادت مریضشان نرو و جنازه ایشان را تشییع مکن و هرگز بر مرده آنها نماز نخوان. کسی که فردی را به امامت بپذیرد که امام نباشد برابر با کسی است که منکر امامی شود که از طرف خدا تعیین شده است. او مثل کسی است که شریک برای خدا قائل است و معتقد به سه خدا است. کسی که امامت امام آخر را منکر باشد مثل کسی است که امامت امام اول ما را منکر شود و کسی که فردی را به تعداد ائمه اضافه کند مثل کسی است که از امامان، یکی را قبول نداشته باشد» (راوندی، ۱۴۰۹: ۱/۴۵۲-۴۵۳).

تحلیل

الف) نام احمد بن محمّد بن مطهّر در کتب رجال یافت نشد.

ب) به نظر می‌رسد پرسش‌کننده اطلاع نداشته است که عمویش واقفی‌مذهب است (همان: ۴۵۳). شاید هم از واقفی‌بودن عمویش اطلاع داشته و سؤالش به سبب دوست‌داشتنش بوده، ولی به‌صراحت بیان نکرده است که درباره چه کسی می‌پرسد. در این صورت پاسخ امام (علیه‌السلام) اخبار از غیب است برای بیان این مطلب که من از پرسش شما و اینکه درباره چه کسی می‌پرسید، آگاهم.

ج) آن بخش از روایت که «کسی که منکر فردی شود که از طرف خدا به امامت تعیین شده مثل همان کسی است که شریک برای خدا قائل است و معتقد به سه خدا است» اشاره به این آیه دارد: «لَقَدْ کفَرَ الَّذِینَ قالُوا: إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَهٍ …» (مائده: ۷۳) که در ردّ نصارا نازل شد که به سه خدا قائل بودند؛ و آنجا که حضرت می‌فرمایند: «بر مردگان واقفیه نماز نخوان» از این آیه استفاده می‌کنند که: «لا تُصَلِّ عَلی أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً» (توبه: ۸۴).

هفت: ثنویه

ثنویه فرقه‌ای بودند که مانند مجوس به دو اصل خیر و شر قائل شدند. آنها معتقدند هر نیکی از پروردگار است و تمام شرور و بدی‌ها از شیطان و نفس ما است. فکر ثنوی در برخی از غلات شیعه و در برخی از معتزله نیز راه یافته است (سبحانی، بی‌تا: ۳/۴۷۳).

موضع امام عسکری (علیه‌السلام) در برابر ثنویه

محمد بن ‌ربیع سائی می‌گوید با مردی از ثنویه در اهواز مباحثه کردم. سپس به سامرا رفتم، در حالی که بعضی از سخنان او به دلم نشسته بود. در مکانی عمومی بودم که امام عسکری (علیه‌السلام) وارد شدند. به من نگریستند و با انگشت سبابه اشاره فرمودند: «یکتا است. یکتا است. فرد است» (کلینی، ۱۴۲۹: ۲/۶۳۸).

تحلیل

الف) محمد بن ‌ربیع سوئد السائی از اصحاب امام عسکری (علیه‌السلام) است (طوسی، ۱۳۷۳: ۴۰۲).

ب) روایت نشان‌دهنده حضور ثنویه در دوران امام عسکری (علیه‌السلام) است.

ج)  حدیث اشاره به علم غیب امام دارد که می‌دانند محمد بن ربیع تحت‌ تأثیر قائلان به ثنویه قرار گرفته است. لذا او را هشیار می‌کنند.

درباره ثنویه، روایتی از امام هادی (علیه‌السلام) به دست نیامد.

نتیجه

سبب صدور برخی از روایات امامین ‌عسکریین (علیه‌السلام) حضور فرق، مذاهب و جریان‌های فکری در عصر ایشان بود که این دو امام همام همانند سایر اهل بیت (علیه‌السلام) با فرق باطل و انحرافی چون غلات، واقفیه، صوفیه، مجسمه، ثنویه و دیگر فرق و مذاهب مبارزه می‌کردند؛ فرقی که اصول دین و مذهب را با خطر مواجه می‌کردند. ایشان انحرافات این فرق و سران این گروه‌ها، از جمله سران غلات، را به مردم معرفی می‌کردند و از آنها بیزاری می‌جستند و گاه دستور قتلشان را صادر می‌کردند و اظهار می‌داشتند که برنامه غلات از دین ما نیست. لذا فرمان اجتناب از نزدیک‌شدن به آنان را صادر کردند. در نتیجه با زدودن تردید، ذهن مسلمانان را به سوی حقیقت سوق دادند و با کوشش در جلوگیری از فرقه‌سازی یا گسترش آن، مذهب تشیع را حفظ و تقویت کردند و شیعیان را از گمراهی و گرفتاری در فتنه، نجات دادند. امام هادی (علیه‌السلام) در برابر فتنه خلق قرآن، سکوت و تقیه را ترجیح دادند، ولی امام عسکری (علیه‌السلام) با توجه به اوضاع دوران خویش و برطرف‌شدن تقیه در این موضوع، تصریح به مخلوق‌بودن قرآن کردند. این دو امام همام، صوفیان را دشمن اهل بیت (علیه‌السلام) معرفی کردند و کمک به آنها را همانند کمک به یزید، معاویه و ابوسفیان دانستند و نیز اظهار داشتند که قائلان به تجسیم از ما نیستند. در برابر ثنویه نیز، بر یکتایی خدا تأکید کردند و همچنین، برای باورمندان به رؤیت استدلال کردند که برای رؤیت نیاز به مسبّباتی است و در صورت نیاز به این اسباب، تشبیه خالق به مخلوق پیش می‌آید، در حالی که خداوند منزّه از تشبیه و خالق همه چیز است. همچنین، واقفیه را منکر همه امامان و برابر با ناصبیان معرفی کردند و اجازه لعن ایشان را در نماز صادر فرمودند. در نهایت، افراد گرفتارشده در این فرقه‌ها و گروه‌ها را در صورت قابل هدایت‌بودن، هشیار کردند و با همه سختی‌ها و فشارهای سیاسی آن دوران، انحرافات را از چهره تشیع زدودند. البته بیشتر این روایات در قالب توقیع و نامه بوده که بیانگر خفقان اوضاع و وضعیت حاکم بر دوران این دو امام همام است.

مراجع

  1. قرآن کریم، ترجمه:عبدالمحمد آیتی، تهران: سروش، چاپ چهارم.
  2. ابن بابویه قمی، محمد بن علی (۱۳۶۲). الخصال، تحقیق: علی‌اکبر غفاری، قم: انتشارات جامعه مدرسین، چاپ اول.
  3. ابن بابویه قمی، محمد بن علی (۱۳۷۶). الامالی، تهران: کتابچی، چاپ ششم.
  4. ابن بابویه قمی، محمد بن علی (۱۳۹۵). کمال ‌الدین و تمام‌ النعمه، تحقیق: علی‌اکبر غفاری، تهران: اسلامیه، چاپ دوم.
  5. ابن بابویه قمی، محمد بن علی (۱۳۹۸). التوحید، تحقیق: هاشم حسینی، قم: انتشارات جامعه مدرسین، چاپ اول.
  6. ابن بابویه قمی، محمد بن علی (۱۴۱۳). من ‌لایحضره‌ الفقیه، قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
  7. ابن شهرآشوب مازندرانی، ابوجعفر محمد (۱۳۷۹). مناقب آل ابی‌ طالب علیهم ‌السلام، قم: علامه، چاپ اول.
  8. ابن کثیر دمشقی، ابوالفداء حافظ (بی‌تا). البدایه والنهایه، بیروت: دار الفکر.
  9. احمدی میانجی، علی (۱۴۲۶). مکاتیب ‌الأئمه ‌علیهم ‌السلام، تحقیق: مجتبی فرجی، قم: دار الحدیث، چاپ اول.
  10. اشعری، ابوالحسن علی بن اسماعیل (بی‌تا). مقالات ‌الاسلامیین واختلاف ‌المصلین، بیروت: دار النشر.
  11. برقی، احمد بن محمد (۱۳۴۲). رجال البرقی، تصحیح: محمد بن حسن طوسی، تحقیق حسن مصطفوی، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول.
  12. جباری، محمدرضا (۱۳۸۲). سازمان وکالت و نقش آن در عصر ائمه (علیه‌السلام)، قم: مؤسسه آموزشی‌پژوهشی امام خمینی، چاپ اول.
  13. حسینی، محمد رضا (۱۴۱۰). «مقوله جسم لا کالاجسام بین هشام بن حکم و مواقف سایر اهل کلام»، در: تراثنا، ش۱۹، صص۷-۱۰۸.
  14. حلی، حسن بن یوسف (۱۴۱۱). رجال العلامه ‌الحلی، نجف: دار الذخائر، الطبعه الثانیه.
  15. راوندی، سعید بن هبه ‌الله (۱۴۰۹). الخرائج والجرائح، قم: مدرسه الامام المهدی (‌عج)، الطبعه الاولی.
  16. سبحانی، جعفر (بی‌تا). بحوث فی الملل والنحل، قم: مؤسسه امام صادق (علیه‌السلام)، چاپ اول.
  17. الشاکری، حسین (۱۴۱۹). موسوعه المصطفی ‌والعتره، بی‌جا: حسین الشاکری، الطبعه الاولی.
  18. شبستری، عبدالحسین (۱۴۲۱). النور الهادی الی اصحاب الامام الهادی، بی‌جا: المکتبه التاریخیه المختصه، الطبعه الاولی.
  19. شریف قرشی، باقر (۱۴۰۸). حیاه الامام علی ‌الهادی علیه ‌السلام، بیروت: دار الاضواء، الطبعه الاولی.
  20. شریف قرشی، باقر (۱۴۱۳). حیاه الامام موسی بن جعفر علیهما السلام، بیروت: دار البلاغه، الطبعه الاولی.
  21. شوشتری، محمد تقی (۱۴۱۰). قاموس الرجال، قم: مؤسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین، الطبعه الثانیه.
  22. شیبانی جزری، علی بن محمد (ابن اثیر) (۱۳۸۵). الکامل فی التاریخ، بیروت: دار الصادر.
  23. شهید ثانی، زین الدین بن علی (۱۳۷۷). شرح مصباح الشریعه. ترجمه: عبد الرزاق گیلانى‏، تهران: پیام حق‏، چاپ اول.
  24. صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم (۱۳۷۸). المظاهر الالهیه، تهران: بنیاد حکمت صدرا، چاپ اول.
  25. طوسی، محمد بن الحسن (۱۴۱۱). الغیبه للحجه، تحقیق: عبادالله تهرانی و علی‌احمد ناصح، قم: دار المعارف ‌الاسلامیه، الطبعه الاولی.
  26. طوسی، محمد بن الحسن (۱۴۲۰). فهرست کتب الشیعه و أصولهم و أسماء المصنّفین و أصحاب الأصول، قم: مکتبه المحقق ‌الطباطبائی، الطبعه الاولی.
  27. طوسی، محمد بن حسن (۱۳۷۳). رجال الطوسی، تحقیق: جواد قیومی اصفهانی، قم: مؤسسه نشر اسلامی، چاپ سوم.
  28. عاملی، محمد بن حسن (شیخ حر عاملی) (بی‌تا). الاثنا عشریه، تعلیقه و اشراف: مهدی لازوردی حسینی محمد درودی، قم: دار الکتب العلمیه.
  29. عکبری، محمد بن محمد (شیخ مفید) (۱۴۱۳). الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، قم: کنگره شیخ مفید، چاپ اول.
  30. غفار، عبدالرسول (۱۴۱۵). شبهه الغلو عند الشیعه، بیروت: دار المحجه البیضاء، الطبعه الاولی.
  31. کشی، محمد بن عمر (۱۳۴۸). رجال الکشی، مشهد: دانشگاه مشهد.
  32. کشی، محمد بن عمر (۱۳۶۳). رجال الکشی، تحقیق: سید مهدی رجایی، تعلیقات: میرداماد استرآبادی؛ قم: مؤسسه‌ آل ‌البیت (‌ع)، چاپ اول.
  33. کلینی، محمد بن یعقوب (۱۴۲۹). الکافی، قم: دار الحدیث، چاپ اول.
  34. مجلسی، محمدباقر (۱۴۰۳). بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الابرار، بیروت: دار احیاء التراث ‌العربی، الطبعه الثانیه.
  35. مسعودی، علی بن حسین (۱۴۲۶). اثبات الوصیه، قم: انصاریان، چاپ اول.
  36. نجاشی، احمد بن علی (۱۴۰۷). رجال النجاشی، قم: جامعه مدرسین، چاپ ششم.
  37. نوبختی، حسن بن موسی (۱۴۰۴). فرق الشیعه، بیروت: دار الاضواء، الطبعه الثانیه.
  38. نوری، حسین (۱۴۰۸). مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، قم: مؤسسه ‌آل ‌البیت (‌ع)، چاپ اول.
  39. هاشمی‌ خویی، حبیب‌الله (۱۴۰۰). منهاج‌ البراعه فی شرح نهج‌البلاغه، تهران: إسلامیه، چاپ چهارم.

منبع: پژوهشگاه مذاهب اسلامی

نویسندگان:  ریحانه کریم زاده ؛ رضیه سادات سجادی.

وصایای مهم امام حسن عسکری(علیه‌السلام)به شیعیان

اشاره:

امامان معصوم (علیهم‌السلام) به گونه ای زندگی کرده اند که هر لحظه آن برای شیعیان آموزنده است. طرز زندگی، برخورد با دیگران،  مدیریت خانواده، صبر و تحمل اهل بیت (علیهم‌السلام) در برابر ناملائمات، سرمشق  هدایتگر شیعیان است. ائمه اهل بیت برای فرزندان و شیعاین خود وصایایی هم داشته اند که عمل به آنها مایه رستگاری است. در این مقاله مختصر به زنگینامه مختص امام حسن عسکری (علیه‌السلام) و وصایای آن حضرت اشاره شده است.

 

نگاهی گذار به زندگانی امام یازدهم(علیه‌السلام)

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در سال ۲۳۲هجری در مدینه چشم به جهان گشودند پدر بزرگوارشان حضرت امام هادی(علیه‌السلام) و مادرشان بانویی شایسته به نام “حدیثه”، “سوسن” یا ” سلیل” ذکر شده که زنی لایق و صاحب فضیلت بود و در پرورش فرزند نهایت مراقبت را داشت، تا حجت حق را آن چنان که شایسته است پرورش دهد. این زن پرهیزگار در سفری که امام عسکری (علیه‌السلام) به سامرا کرد همراه امام بود و در سامرا از دنیا رحلت کرد.

نام ایشان “حسن” و کنیه آن بزرگوار “ابومحمّد” و از القاب ایشان “زکی” و “عسکری” است. آن حضرت چون به دستور خلیفه عباسی مجبور به سکونت در سامراء و در محله “عسکر”، یعنی نظامی سکونت گزیدند او را “عسکری” گویند. البته القاب دیگری همچون « نقی» برای آن حضرت ذکر کرده‌اند. آنچه از صفات بزرگ و فضائل که لازمه امامت است در آن حضرت جمع بود، یعنی: در علم، و زهد، کامل بودن در عقل و خرد، عصمت، شجاعت، کرم و بزرگواری از تمام مردم زمان خود برتر بود و علاوه بر نصوص که از پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و امامان گذشته در باره امامت آن حضرت وارد شده بود، حضرت امام هادی (علیه‌السلام) یعنی پدر بزرگوارشان نیز تصریح به امامت آن جناب فرمودند، و در روایتی که مرحوم شیخ مفید (ره) در کتاب گرانقدر ارشاد نقل کرده است، حضرت امام هادی (علیه‌السلام) چهار ماه قبل از شهادت امام عسکری (علیه‌السلام) را وصیّ خود قرار داد، و به امامت آن حضرت تصریح کرده و گروهی از دوستان و شیعیان را بر این امر گواه گرفت. آن حضرت در میان مردم و بزرگان و حتّی افراد مخالف از احترام خاصی برخوردار بود، به حدّی که حتی ناخواسته آن حضرت را احترام می‌کردند.

دوران امامت امام حسن عسکری(علیه‌السلام)

آن حضرت ۲۳ ساله بود که پدرش امام هادی(علیه‌السلام) به شهادت رسیدند. مدت امامت آن حضرت ۶ سال و در مدت کوتاه امامت خویش با سه نفر از خلفای عباسی: المعتزه بالله، المهتدی بالله، المعتمدبالله، معاصر بود که شدیداً از جانب این خلفا تحت فشار و محدودیت قرار داشت. بطوریکه علاوه بر سکونت اجباری در محله نظامی حتی آن حضرت را در زندان نیز محبوس نمودند. یازدهمین حجت خدا از نسل پاک و مطهر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) در عین حال از مبارزه با حکومت ستمگر و حفظ یاران و شیعیان خود و ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان مناطق مختلف از طریق تعیین نمایندگان و ارسال پیام‌ها و پیک‌ها و فعالیت‌های سری سیاسی، حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان، تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه در برابر مشکلات در آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت فرزند خود امام دوازدهم(عج) دست برنداشتند.

به طور کلی دوران عمر ۲۹ساله امام حسن عسکری (علیه‌السلام) به سه دوره تقسیم می‌گردد: دوره اول ۱۳ سال است که زندگی آن حضرت در مدینه گذشت. دوره دوم ۱۰سال در سامرا قبل از امامت. دوره سوم نزدیک ۶ سال امامت آن حضرت می‌باشد. دوره امامت حضرت عسکری (علیه‌السلام) با قدرت ظاهری بنی عباس رو در روی بود. خلفایی که به تقلید هارون در نشان دادن نیروی خود بلندپروازی‌هایی داشتند. امام حسن عسکری (علیه‌السلام) از شش سال دوران امامتش، سه سال را در زندان گذرانید. زندانبان آن حضرت، صالح بن وصیف دو غلام ستمکار را بر امام گماشته بود، تا بتواند آن حضرت را – به وسیله آن دو غلام – آزار بیشتری دهد، اما آن دو غلام که خود از نزدیک ناظر حال و حرکات امام بودند تحت تأثیر آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتاری گراییده بودند. با تمام دشمنی‌ها و کینه توزی دربار عباسی نسبت به آن حضرت، عظمت معنوی و کمالات و گاهی چنان آنها را تحت تأثیر قرار می‌داد که در برابر آن حضرت سر تعظیم فرود می‌آوردند.

امامی که با وجود زندانی بودن جنبش علمی شیعی را تجدید کرد

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) بیش از ۲۹ سال عمر نکرد، ولی در مدت شش سال امامت بر حق و الهی خود آثار مهمی از تفسیر قرآن و نشر احکام و بیان مسائل فقهی و جهت دادن به حرکت انقلابی شیعیانی که از راه‌های دور برای کسب فیض به محضر امام (علیه‌السلام) می‌رسیدند بر جای گذاشتند. در زمان امام یازدهم تعلیمات عالیه قرآنی و نشر احکام الهی و مناظرات کلامی، جنبش علمی خاصی را تجدید کرد، و فرهنگ شیعی – که تا آن زمان شناخته شده بود – در رشته‌های دیگر نیز مانند فلسفه و کلام باعث ظهور مردان بزرگی چون یعقوب بن اسحاق کندی، که خود معاصر امام حسن عسکری بود و تحت تعلیمات آن امام، گردید. در قدرت علمی امام (علیه‌السلام) که از سرچشمه زلال ولایت و اهل بیت عصمت(علیه‌السلام) مایه گرفته بود، نکته‌ها گفته‌اند. از جمله: همین یعقوب بن اسحاق کندی فیلسوف بزرگ عرب که دانشمند معروف ایرانی ابونصر فارابی شاگرد مکتب وی بوده است، در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و کتابی را که بر رد قرآن نوشته بود سوزانید و بعدها از دوستداران و در صف پیروان آن حضرت درآمد. بنابراین اگر چه امام حسن عسگری علیه السلام شدیدا از طرف دستگاه خلافت عباسی تحت نظر و محدودیت شدید قرار داشت لکن آن حضرت بُعد علمی از آیین اسلام و اشکال‌ها و شبهات مخالفان و تعیین اندیشه صحیح اسلامی و تربیت شاگردان لحظه‌ای فرو گذار ننمودند.

تربیت فرزندی برای آخرالزمان و نجات بشریت

در سال ۲۵۵ تنها فرزند آن حضرت، مهدی موعود چشم به جهان گشود. این نوزاد مبارک که آخرین منجی و حجت الهی بر روی زمین است و تا به امروز بشریت از پرتو وجود مبارکش از پس پرده بهره می‌برد حاصل ازدواج امام حسن عسکری با بانویی عفیف به نام” ملیکه” است که از طرف پدر دختر یشوعا فرزند امپراطور روم شرقی بود، و از طرف مادر نوه شمعون از یاران مخصوص حضرت عیسی علیه السلام و وصی او بشمار می‌رفت. ملیکه یا نرجس خاتون به خانه امام حسن عسکری(علیه‌السلام) شد، امام هادی(علیه‌السلام) به خواهرش حکیمه فرمود: او را به خانه ببر و دستورات اسلامی را به او بیاموز، او همسر فرزندم حسن علیه السلام و مادر مهدی آل محمد(صلی‌الله علیه و آله) خواهد بود، آنگاه به نرجس رو کرده و فرمود: “مژده باد ترا به فرزندی که سراسر جهان را با نور حکومتش پر از عدالت و دادگری کند، پس از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد”.

آری این چنین یک دختر پاک و دانا، آلودگی کاخ شاهان را رها کرد و در خط جد مادریش “شمعون” قرار گرفت و سرانجام به سعادت عظمای همسری حضرت امام حسن عسکری(علیه‌السلام) در آمد و لیاقت پر افتخار مادر حضرت قائم (عج ) را پیدا کرد. این بانوی با سعادت در سال ۲۶۱ هجری و به روایتی قبل از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام از دنیا رفت و قبر شریفش در سامرا کنار قبر منور امام عسکری علیه السلام قرار گرفته است .امام قائم (عج ) از همین خاندان پاک در شب جمعه نیمه شعبان سال ۲۵۵ هجری در زمان حکومت معتمد عباسی در سامرا متولد شد و هنگام شهادت پدر، پنج ساله بود. تولد آن حضرت را جز عده‌ای خاص نمی‌دانستند و برای نوع مردم مخفی بود، تا مبادا مورد گزند طاغوتیان غاصب و ستمگر زمان قرار گیرد.

ماجرای شهادت پدر امام عصر(عج)

سرانجام حکومت عباسی که از نفوذ و معنویت امام علیه السلام در جامعه نگران بود به همان شیوه دیرینه متوسل شد و آن حضرت را پنهانی مسموم ساخت. آن حضرت در سال ۲۶۰ هجری قمری به شهادت رسید و در خانه خود در سامراء در کنار مرقد پدرش به خاک سپرده شدند.

وصایای مهم امام یازدهم به شیعیان

در پایان پیام و وصیتی که امام حسن عسکری(علیه السلام) خطاب به شیعیانشان فرمودند را به بهانه این مناسبت برای خود و دیگران متذکر می‌شویم:

آن حضرت فرمودند: “شما را به تقوای الهی، پرهیزگاری در دین، کوشش در راه خدا، راستگویی، ادای امانت به آنکه چیزی به شما سپرده است؛ خواه نیکوکار باشد و خواه بدکار، طول دادن سجده‌ها و رفتار خوب با همسایگان که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) بدان مبعوث شده است سفارش می‌کنم.

در میان جماعت آنان (اهل سنت)، نماز بخوانید، مردگان آنها را تشییع کنید، از بیمارانشان عیادت کنید و حقوق آنان را بپردازید.

از خدا بترسید و زینت ما باشید نه خار چشم ما، هر نیکی را به سمت ما آورید و هر زشتی را از ما دور کنید. هر خوبی که گفته می‌شود، در ماست و هر بدی که به ما نسبت داده می‌شود ما از آن دور هستیم. حق ما در کتاب خداوند، مخصوص و پیوند ما با رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله)آشکار و طهارت ما به وسیله پروردگار، عیان است. (به طوری که) کسی جز ما نمی‌تواند چنین ادعایی کند مگر دروغگو.

همواره نام خدا را به یاد آورید و مرگ را فراموش نکنید. پیوسته قرآن بخوانید و بر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) صلوات بفرستید که صلوات بر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)، ۱۰ حسنه دارد. وصایای مرا حفظ کنید. شما را به خدا می‌سپارم و به شما سلام می‌رسانم.»

منبع: ایسنا

برگرفته از آثار محمد محمدی اشتهاردی  (ره توشه عتبات عالیات)

 

آداب معاشرت در آموزه های امام حسن عسکری(علیه السلام)

اشاره:

امامان معصوم (علیهم‌السلام) به گواهى روایات اخلاقى گسترده اى که از آنان نقل شده، بزرگترین معلّمان اخلاق بودند؛ و در مکتب آنها مردان برجسته اى که هر کدام از آنها را مى توان یکى از معلّمان عصر خود شمرد، پرورش یافتند؛زندگانى پیشوایان معصوم علیهم‌السلام و یاران با فضیلت آنان، گواه روشنى بر موقعیّت اخلاقى و فضائل آنها مى باشد.[۱] مقاله پیش رو برخی از آداب معاشرت در آموزه های امام حسن عسکری(علیه‌السلام) را منعکس نموده است.

 

روایات اخلاقی مخصوصاً آن بخش که مربوط به آداب معاشرت است بسیار گسترده از سوی ائمۀ معصومین(علیهم السلام) نقل شده است و در موضوعات مختلف مخصوصا مسائل اجتماعی نظیر عیادت بیماران، شرکت در تشییع جنازه ی مؤمنان، تبریک گفتن در مورد به دنیا آمدن فرزندان، تبریک گفتن در مسائل مربوط به ازدواج و مانند آن مواردی دیده می شود. همچنین است در مورد صله ی رحم، ملاحظه ی همسایگان، ملاحظه ی همسفران و مواردی از این قبیل؛ که مراعات این نکات موجب پیوند اجتماعی و استحکام روابط می شود و اگر این آداب را در رابطه با غیر مسلمانان رعایت کنیم این کار حتی موجب جذب آنها به اسلام می شود. [۲]

مسلم است پیروى از مکتب امامان پیروى از پیامبر و اطاعت فرمان خدا است چرا که آنها از خود چیزى نمى گویند.[۳]اینگونه است که  امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) می فرماید:«... إنَّ شِیعَتَنَا هُمُ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ آثَارَنَا وَ یُطِیعُونَا فِى جَمِیعِ أوَامِرِنَا وَ نَوَاهِینَا فَأولئِکَ شِیعَتُنَا فَأمّا مَنْ خَالَفَنَا فِى کَثِیرٍ مِمَّا فَرَضَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ فَلَیْسُوا مِنْ شِیعَتِنَا …؛[۴] شیعیان ما کسانى هستند که از سنّتهاى ما پیروى کرده و تمام اوامر و نواهى ما را اطاعت مى کنند، پس اینان شیعیان ما هستند و امّا کسانى که در بسیارى از چیزهایى که خداوند واجب کرده، ما را مخالفت مى کنند از شیعیان ما نیستند ….».[۵]

اهمیت آداب معاشرت در قران و احادیث

قرآن مجید کتابى است که در همه شؤون زندگى اجتماعى مسلمانان، انقلابى ایجاد کرد. قرآن با ارائۀ  یک زندگى نوین براساس ایمان و اصول انسانى ، با شؤون اصلى زندگى مسلمانان را مهندسی کرد  به نحوی که مسلمانان سیاست، اقتصاد، قوانین اخلاقى و حتّى آداب و رسوم معاشرت خانوادگى خود را از این کتاب آسمانى مى گرفتند.[۶]

در قرآن مجید کراراً در کنار مسائل مهم اشاراتى به آداب اسلامى مجالس شده است از جمله آداب تحیت، و ورود در مجلس، آداب دعوت به طعام، آداب سخن گفتن با پیامبر ص و آداب جا دادن به تازه واردان مخصوصا افراد با فضیلت و پیشگام در ایمان و علم است ، و این به خوبى نشان مى دهد که قرآن براى هر موضوعى در جاى خود اهمیت و ارزش قائل است، و هرگز اجازه نمى دهد آداب انسانى معاشرت به خاطر بى اعتنایى افراد زیر پا گذارده شود.[۷]

در کتب احادیث نیز صدها روایت درباره آداب معاشرت با دیگران از پیامبر(صلی الله علیه وآله) و ائمه معصومین (علیهم السلام) نقل شده است، و مرحوم«شیخ حر عاملى» آنها را در کتاب«وسائل»جلد هشتم در ۱۶۶ باب گردآورى کرده است، ریزه کاریهایى [۸]که در این روایات است نشان مى دهد اسلام تا چه حد در این باره باریک بین و حتى سختگیر است.[۹]

در این روایات حتى طرز نشستن، سخن گفتن، تبسم کردن، مزاح نمودن اطعام کردن، طرز نامه نوشتن، و حتى طرز نگاه کردن به دوستان نیز مورد توجه قرار گرفته، و دستورهایى در زمینه هر یک داده شده است.[۱۰]

اهتمام به آداب معاشرت؛ اصل مهم فرهنگی

بی شک آداب معاشرت و دستورهاى اجتماعى اسلام ، منبعث از فرهنگ غنی اسلامی است[۱۱] ؛ زیرا «فرهنگ» نه به معناى محدود «برنامه هاى آموزشى» بلکه به معناى وسیع کلمه است که شامل کلیه سازمانهاى فکرى و عقیده اى قشرهاى مختلف اجتماع و رسوم و آداب مى گردد.[۱۲]

این تحول دگرگونى که باید تحت برنامه هاى وسیعى صورت پذیرد به منظور بیرون ریختن افکار و عادات و آداب و سننى است که از طرف قدرت های غربی از طرق مختلف وارد جوامع بشری می شود؛[۱۳]به تعبیر دیگربراى ارتقای اجتماعی و ایجاد یک تحوّل اساسى قبل از هر چیز یک خانه تکانى فکرى لازم است، تا کثافات و آلودگیهایى که غرب در طى چندین قرن با وسایل گوناگون در جوامع مختلف  جاى داده، بیرون ریخته، و براى آینده نیز به این وضع غلط پایان داده شود.[۱۴]

لزوم تغییر عادت های نادرست رفتاری در معاشرت با مردم

اگر از مباحث پرغوغاى جامعه شناسان و حقوق دانان که درباره اجتماع کرده اند صرف نظر کنیم و بخواهیم با همان فکر ساده، اجتماع را معنا کنیم، خواهیم گفت که اجتماع عبارت است از مجموعه افراد با پیوندها و نسبت هاى موجود میان آنها، یعنى افرادى که از لحاظ افکار، روحیّات، رسوم و عادت ، شبیه به هم و از جهت معاشرت و آمیزش، نزدیک به هم بوده و زندگى مشترکى داشته باشند.[۱۵] لذا مناسک اخلاقی و رفتاری  جامعه و کوچه و بازار را می توان  به عرف و عادت و محیط تعبیر کرد.[۱۶]

لذا عادت از یک سو  یکى از مواهب بزرگ الهى است، زیرا کارهاى مشکل را براى انسان آسان مى کند و بسیارى از کارهاى پیچیده و ضرورى زندگى (مانند سخن گفتن، راه رفتن و امثال آنها) را به طور خود کار در مى آورد.[۱۷]

ولى همین عادت، اگر در کارهاى غلط مورد سوء استفاده واقع شود، شکل اعتیاد خطرناکى را به خود مى گیرد که ترک آن غالباً مشکل است؛ تا آن جا که حضرت امام عسکرى (علیه‌السلام) آن را در سر حد یک معجزه قرار داده است ومی فرماید:رَدُّ الْمَعْتادِ عَنْ عادَتِهِ کالْمُعْجِزْ[۱۸]؛ترک دادن اعتیادهاى غلط افراد، همانند معجزه است!، بنابراین، باید کوشید، پیش از آن که اعمال زشت به صورت عادت در آید، آن را ترک گفت.[۱۹]بلکه باید با اهتمام به آداب  معاشرت و با ساختن یک سلسله عادات خوب ،  عادت های زشت را از خود دور سازند.[۲۰]

اکنون این پرسش مطرح است که چگونه مى توان خود و جامعه را از عادت های زشت رفتاری در تعاملات اجتماعی رهایى بخشید؟[۲۱]

در پاسخ باید گفت :نخست باید عواقب دردناک عادت های نادرست را از راه هاى مختلف پى درپى به مردم گوشزد کرد و از آنها خواست که در آثار شوم پیروى از آن بیندیشند.[۲۲]

دیگر اینکه باید طرز تفکّر و جهان بینى اسلامى را در انسان ها زنده کرد تا بدانند خداوند در همه حال مراقب آنهاست. او شنونده و بینا و حتّى از افکار ما آگاه است «یَعْلَمُ خَائِنَهَ الْأَعْیُنِ وَ مَا تُخْفِى الصُّدُورِ».[۲۳]هر سخنى که مى گوییم ثبت و ضبط مى شود و هر گامى برمى داریم در حساب ما نوشته مى شود و مسؤول تمام اعمال و قضاوت ها و اعتقادات خود هستیم.[۲۴]همچنین باید سطح رشد فکرى را بالا برد.[۲۵]

«خوش خلقی» ومعاشرت نیکو با دیگران

حسن خلق به معنى خاص، آن است که انسان با گشاده رویى و چهره شاد و زبان نرم و ملایم با مردم روبرو شود، و در هر جا و با هر کس با خوش روئى برخورد کند، لب هایى پر از تبسّم، و کلماتى پر از محبت و لطف داشته باشد. این یکى از فضایل اخلاقى است که در روابط اجتماعى فوق العاده مؤثر است.[۲۶]

به عکس، کج خلقى و ترش روئى و سخنان خشن و خشک و فاقد لطف و محبت از رذایل اخلاقى که ریشه هایى در درون جان انسان دارد و باعث نفرت عموم و پراکندگى از دور انسان و گسستن پیوندهاى اجتماعى خواهد شد.[۲۷]

به تعبیر دیگر حسن خلق خمیر مایه پیوند جوامع انسانى است، و کج خلقى عامل پراکندگى و نفرت.[۲۸]لذا اخلاق یک فرد  مؤمن خوب است و با همسر، فرزند، همسایه، دوست و دشمن و … خوش اخلاق و خوش برخورد است و اگر امر به معروف و نهى از منکر و ارشاد جاهل هم مى کند، با زبان خوب است.[۲۹]

در بحارالانوار از امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) در ضمن مواعظ آن حضرت چنین نقل شده است که فرمود:«مَنْ کانَ الْوَرَعُ سَجِیَّتَهُ وَالْکَرَمُ طَبیعَتَهُ وَالْحِلْمُ خَلَّتَهُ کَثُرَ صَدیقُهُ وَالثَّناءُ عَلَیْهِ وَانْتَصَرَ مِنْ أعْدائِهِ بِحُسْنِ الثَّناءِ عَلَیْهِ؛ کسى که تقوا و ورع خوى و خصلت او باشد و جود و بخشش طبیعتش و حلم و بردبارى عادتش، دوستانش بسیار مى شوند و ثنا خوانانش فراوان و از این طریق بر دشمنانش پیروز مى گردد».[۳۰]،[۳۱]

آری با تأمل در کلام نورانی آن حضرت می توان دریافت آثار اجتماعى و دنیوى حسن خلق این است که آن فضیلت اخلاقی مایه جلب محبت است، این مسأله به تجربه تقریباً براى همه کس ثابت شده است که با حسن خلق و برخوردهاى محبت آمیز و مؤدّبانه مى توان صید دل ها کرد.[۳۲]

دیگر این که حسن خلق واقعی حتی سبب فزونى روزى ها و درآمدها است زیرا یک تاجر و کاسب و صنعتگر و طبیب هنگامى مى تواند در کار خود موفق باشد که جلب اعتماد مراجعین کند، یکى از عوامل جلب اعتماد حسن خلق است بسیار مى شود که افراد ترجیح دهند خرید اجناس متوسطى را از افراد خوش برخورد و خوش اخلاق بر اجناس بهترى از افراد عبوس و ترش رو و بد برخورد ترجیح دهند.[۳۳]

در جنبه هاى معنوى نیز ثواب حسن خلق همسان ثواب مجاهد فى سبیل اللّه شمرده شده و دلیل آن روشن است زیرا مجاهدان براى عظمت اسلام مى کوشند و صاحبان خلق حسن نیز سبب جلب قلوب به سوى اسلام و مسلمین مى شوند.[۳۴]

کوتاه سخن این که آنها که داراى حسن خلقند هم در پیشگاه خدا محبوبند و هم نزد خلق خدا، هم در زندگى شخصى موفقند و هم در زندگى اجتماعى.[۳۵]

البته نباید خوش رفتارى با مردم را با مسئله تملق و چاپلوسى اشتباه کرد که آن حساب جداگانه اى دارد و به یقین از صفات مذموم است.[۳۶]

نرم خویی و رفتار متواضعانه با مردم

آن قدر که در روایات اسلامى به وسیله پیامبر (صلی الله علیه وآله) و ائمه اهل بیت (علیهم السلام) به مساله تواضع و حسن خلق و ملاطفت در برخوردها و ترک خشونت در معاشرت، اهمیت داده شده به کمتر چیزى اهمیت داده شده است.[۳۷]

در این زمینه از امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) نقل شده است که فرمود: «التَّوَاضُعُ نِعْمَهٌ لَایُحْسَدُ عَلَیْهَا؛ تواضع نعمتى است که سبب حسادت دیگران نمى شود».[۳۸]،[۳۹]

در این فراز امام عسکری(علیه‌السلام) با تأکید بر عنصر اخلاقی تواضع، به  فروتنى در برابر رعیّت و خوش رویى و ملایمت با مردم و مدارا و سعه صدر[۴۰] به تعبیر دیگر برخورد خوب با اشخاص، اظهار محبّت، عشق و علاقه به مردم ، جوشیدن با خلق و مدارا کردن با آنان توصیه می کند.[۴۱]

هم چنین در تبیین آن کلام نورانی باید گفت معمولًا هر نعمتى نصیب انسان مى شود مزاحمت هاى حسودان افزوده مى گردد و گاه این حسادت چنان فضاى زندگى را تنگ مى کند که زندگى بر صاحب نعمت مشکل مى شود، ولى تواضع از این قاعده کلّى مستثنى است، نعمتى است که حسادت حسودان را برنمى انگیزد.[۴۲]

روشن است که ارتقای شاخصه های رفتاری جامعه و همکارى و همدلى مردم در صورتى ممکن است که فخرفروشى از اجتماع ریشه کن شود و افراد خود را برتر از دیگران قلمداد نکنند،یعنی همگان در تعامل با یکدیر متواضع و پر محبّت باشند.[۴۳]

از سوی دیگر باید دانست سرچشمه اصلى شرک و پایمال کردن حقوق مردم، غالبا خودخواهى و تکبر است و اداى حقوق مردم  نیاز به روح تواضع و فروتنى دارد.[۴۴] بی تردید آنهایی که  روح غرور و نخوت[۴۵] در تمامى افکار و زندگیشان منعکس است، نه در برابر خدا تسلیم هستند، و نه در برابر دستورات پیامبر (صلی الله علیه وآله) و آموزه های ائمۀ معصومین(علیهم السلام)، نه حقوق مردم را به رسمیت مى شناسند و نه تواضعى در برابر خالق و فروتنى در برابر خلق دارند که این چالش خود  از مهمترین عوامل جرم و گناه و کفر و ظلم و طغیان است.[۴۶]

همدردی و همدلی با افراد داغ دیده و مصیبت دیده

تحقّق کامل تعامل و معاشرت اجتماعى بشر مطلب ساده اى نیست؛ چرا که نیاز به تقسیم استعدادها، و جاذبه هاى مختلف فکرى و جسمانى، و برنامه ریزى دقیق، و تقسیم کار، و همچنین نیاز به هماهنگى و همدلى و الفت میان دل ها دارد.[۴۷]

از نظر اصول اجتماعى انسان در تعامل با افراد غم دیده به همدردى با آنان مى پردازد[۴۸]، اینگونه است که  تسلّى بازماندگان و همدردى با صاحبان عزا از اصول انسانى و اسلامى به شمار مى رود. کسى که عزیزى را از دست داده، وقتى حضور مردم در مراسم مختلف و تسلیت آنان را ببیند، اندوه و آلامش کاسته مى شود؛ به همین دلیل، در روایات اسلامى نسبت به این امر تأکید فراوان شده است.[۴۹]

در این میان امام حسن عسکری می فرماید: «لَیْسَ مِنَ الْأَدَبِ إِظْهَارُ الْفَرَحِ‌ عِنْدَ الْمَحْزُونِ[۵۰]؛ به دور از ادب است که انسان در مقابل کسی که اندوهگین و غمناک است اظهار خوشحالی کند».[۵۱]

بی شک  از جمله مصادیق ارتباط و معاشرت با مردم  تلاش برای درک مشکلات آنان است؛  مشکلات مردم گاهى فردى است و گاهى اجتماعى که باید به مردم نزدیک شد و براى رفع مشکلات آنها کوشید. گاهى مصیبت زده است و نیاز به تسلّى خاطر دارد و یا بیمار است و نیاز به روحیه و امیدوارى دارد است و یا مشکل اقتصادى دارد و یا با همسایه و فرزند خود مشکل دارد که باید پا در میانى کرد؛ پس باید به سراغ دردهاى مردم رفت.[۵۲]

لذا برادران دینى و نزدیکان و بستگان باید با سخنان محبّت آمیز و ابراز همدردى ، فشار مصیبت را از مصیبت زده کم کنند.[۵۳]

از سوی دیگر باید دانست اظهار خوشحالی در معاشرت با انسان های مصیبت زده خود عکس العمل جنایات و اعمال زشت آدمى است که به صورت قساوت قلب و سنگدلى بروز کند، و قلب آدمى را از عواطف انسانیّت و هرگونه نوع دوستى و همدردى خالى سازد که این خود سرچشمه بسیارى از گناهان و جنایات دیگر است.[۵۴]

آثار سوء مزاح و شوخی افراطی در معاشرت

در روایات اسلامى و همچنین کلمات بزرگان اخلاق، بحث هاى گسترده اى در زمینه مزاح و شوخى آمده است که جمع بندى همه آنها انسان را به اینجا مى رساند که «مزاح» اگر در حد اعتدال باشد و آلوده به گناهى نشود، نه تنها چیز بدى نیست بلکه مى توان آن را بخشى از مسأله حسن خلق و گشاده رویى و اخلاق فاضله محسوب داشت، و بى شک اگر به افراط کشیده شود، یا با گناه آلوده گردد مبدل به یکى از رذایل اخلاقى مى شود. از سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و امامان علیهم السلام و بزرگان دین نیز استفاده مى شود که آنها عملًا مزاح را به صورت معتدل در زندگى خود داشتند.[۵۵]

در این زمینه امام عسکرى (علیه‌السلام) در روایتى که ابن شعبه حرانى آن را در تحف العقول نقل کرده مى فرماید: «لَا تُمَارِ فَیذْهَبَ بَهَاؤُکَ وَلَا تُمَازِحْ فَیجْتَرَأَ عَلَیکَ ؛ مراء نکن که شخصیت تو را از بین مى برد و (زیاد) مزاح مکن که افراد را در برابر تو جسور مى سازد (و رعایت احترام تو را نخواهند کرد)».[۵۶]،[۵۷]

شوخى با ایجاد دشمنى و کینه میان افراد، موجب دریده شدن پرده هاى اجتماعى شده و مردم را نسبت به یکدیگر گستاخ و بى شرم مى سازد.[۵۸] آری مزاح مى تواند آبرو و شخصیت انسان را بر باد دهد، سبب عداوت و دشمنى گردد، و مانند دشنام تأثیر سوء بگذارد و موجب جرئت و جسارت افراد نادان بر انسان گردد.[۵۹]

اگر مزاح در حد اعتدال و صرفاً براى ادخال سرور و شادمانى در قلب مؤمن و رفع خستگى ها و اندوه ها باشد، و تمام جهات شرعى در آن رعایت گردد به یقین [۶۰]مطلوب است و مورد رضاى خدا.[۶۱]

گفتنی است مزاح امرى است بسیار پیچیده، و گاه شوخى ها از جدى ها جدى تر است،[۶۲]گاه مزاح به قصد انتقام جویى و بردن آبروى اشخاص، و اعمال کینه توزى است،[۶۳] بعضاًدر مزاح از کلمات رکیک و سخنان سبک و کودکانه استفاده می­شود که بی شک سبب آبروریزى و از بین رفتن شخصیت انسان است.[۶۴]

این گونه مزاح ها، نه تنها مطلوب نیست، بلکه گاهى در سلک گناهان کبیره قرار مى گیرد.[۶۵]

راهیان راه حق و سالکان الى اللّه و طالبان تهذیب نفس باید در مورد مزاح به هوش باشند، نه آن را از زندگى حذف کنند، و به صورت انسانى عبوس و خشک و فاقد احساس و محبت در آیند، و نه به وسیله آن آلوده گناهان یا اعمال منافى مروّت گردند، و بسیار دیده ایم که افرادِ ظاهراً متدین گاهى در جلسات خود به عنوان مزاح و شوخى سخنانى مى گویند یا حکایاتى نقل مى کنند که گاه غیبت یا تهمت و یا اشاعه فحشاء، و یا سبب ریختن آبروى مسلمانان مى گردد.از این گذشته مزاح هر چند هیچ مطلب خلافى در آن نباشد اگر زیاد شود غالباً آثار منفى دارد.[۶۶]

سخن آخر

در خاتمه باید گفت ارزش هر جامعه اى با نظام رفتاری و  ارزشى آن جامعه رابطه مستقیم دارد، اگر زیربناى نظام، فضائل اخلاقى باشد، این جامعه همواره با ارزش و استحکام و استوارى خود را حفظ خواهد کرد، اما اگر نظام جامعه اى بر رذائل اخلاقى و عادت های نادرست رفتاری استوار باشد، طبعاً بى ارزش و فناپذیر است .[۶۷]

امید است  خداوند درک و فهم ما را در آموزه ها و فرامین اخلاقی و رفتاری اهل بیت(علیهم السلام)بیشتر نماید تا مسائل و مشکلات  جامعۀ پیرامونی خود را بهتر درک کنیم و در رفع آنها بیشتر بکوشیم.[۶۸]

بارالها! روح و جان ما را به عشق جمالت آنچنان گرم کن که اخلاق و اعمال ما را به رنگ خود درآورد، و با صِبغهَ اللَّهِ وَ مَنْ احْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً: «رنگ خدایى (بپذیرید: رنگ ایمان و توحید و اسلام.) و چه رنگى از رنگ خدایى بهتر است؟!» قرین گردد.[۶۹]

پی نوشت:

[۱] اخلاق در قرآن ؛ ج ۱ ؛ ص۳۹.

[۲] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛درس خارج فقه؛ مسجد اعظم قم؛۴/۹/۱۳۹۴.

[۳] تفسیر نمونه ؛ ج ۱۹ ؛ ص۵۱۴.

[۴]  بحار الأنوار، ج ۶۵، ص ۱۶۲.

[۵] مشکات هدایت ؛ ص۴۴.

[۶] پاسخ به پرسشهاى مذهبى ؛ ص۵۲۸.

[۷] تفسیر نمونه ؛ ج ۲۳ ؛ ص۴۴۴.

[۸] همان.

[۹] همان؛ص ۴۴۵.

[۱۰] همان.

[۱۱] برگزیده تفسیر نمونه ؛ ج ۳ ؛ ص۲۸۷.

[۱۲] اسرار عقب ماندگى شرق ؛ ص۱۶۰.

[۱۳] همان.

[۱۴] همان.

[۱۵] آفریدگار جهان ؛ ص۲۶.

[۱۶] انوار هدایت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص۲۵۹.

[۱۷] یکصد و پنجاه درس زندگى (فارسى)، ص ۱۰۵.

[۱۸] بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۲۱۷.

[۱۹] یکصد و پنجاه درس زندگى (فارسى)، ص ۱۰۵.

[۲۰] پاسخ به پرسشهاى مذهبى، ص ۳۵۵.

[۲۱] انوار هدایت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص۴۶۷.

[۲۲] همان.

[۲۳] سوره غافر؛ آیه ۱۹.

[۲۵] انوار هدایت، مجموعه مباحث اخلاقى، ص ۴۶۸.

[۲۵] همان.

[۲۶] اخلاق در قرآن ؛ ج ۳ ؛ ص۱۳۵.

[۲۷] همان.

[۲۸] همان ؛ ص۱۳۷.

[۲۹] مشکات هدایت ؛ ص۵۸.

[۳۰]  بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۷۹.

[۳۱] پیام امام امیر المومنین (علیه‌السلام) ؛ ج ۱۳ ؛ ص۱۶۰.

[۳۲] اخلاق در قرآن ؛ ج ۳ ؛ ص۱۴۸.

[۳۳] همان.

[۳۴] همان؛ص ۱۴۹.

[۳۵] همان.

[۳۶] پیام امام امیر المومنین (علیه‌السلام) ؛ ج ۱۳ ؛ ص۱۶۰.

[۳۷] تفسیر نمونه ؛ ج ۱۷ ؛ ص۵۹.

[۳۸]  تحف العقول؛ ص۳۶۳.

[۳۹] اخلاق در قرآن ؛ ج ۲ ؛ ص۷۴.

[۴۰] پیام امام امیر المومنین (علیه‌السلام) ؛ ج ۱۰ ؛ ص۲۴۸.

[۴۱] سوگندهاى پر بار قرآن ؛ ص۳۶۱.

[۴۲] اخلاق در قرآن ؛ ج ۲ ؛ ص۷۴.

[۴۳] همان ؛ ص۷۵.

[۴۴] تفسیر نمونه ؛ ج ۳ ؛ ص۳۸۴.

[۴۵] همان ؛ ج ۲۵ ؛ ص۴۲۹.

[۴۶] همان؛ ص ۴۳۰.

[۴۷] پیام قرآن ؛ ج ۲ ؛ ص۴۵۵.

[۴۸] اسلام در یک نگاه ؛ ص۷۶.

[۴۹] کلیات مفاتیح نوین ؛ ص۱۱۹۳.

[۵۰] بحار الانوار؛ ج۷۸؛ ص۳۷۴.

[۵۱] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛درس خارج فقه؛ مسجد اعظم قم؛۴/۹/۱۳۹۴.

[۵۲] مشکات هدایت ؛ ص۱۴۵.

[۵۳] پیام امام امیر المومنین (علیه‌السلام) ؛ ج ۱۴ ؛ ص۸۴۵.

[۵۴] یکصد و پنجاه درس زندگى (فارسى) ؛ ص۱۳۷.

[۵۵] اخلاق در قرآن ؛ ج ۳ ؛ ص۱۶۷.

[۵۶]  تحف العقول؛ ص ۴۸۶.

[۵۷] پیام امام امیر المومنین (علیه‌السلام) ؛ ج ۱۵ ؛ ص۲۵.

[۵۸] انوار هدایت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص۴۲۱.

[۵۹] اخلاق در قرآن ؛ ج ۳ ؛ ص۱۶۹.

[۶۰] همان.

[۶۱] همان؛ص ۱۷۰.

[۶۲] همان ؛ ص۱۶۹.

[۶۳] همان؛ص ۱۷۰.

[۶۴] همان.

[۶۵] همان.

[۶۶] همان.

[۶۷] اخلاق اسلامى در نهج البلاغه (خطبه متقین) ؛ ج ۱ ؛ ص۷۷.

[۶۸] همان؛  ص۱۰۲.

[۶۹] پیام قرآن ؛ ج ۴ ؛ ص۵۸۴.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت ایت الله العظمی مکارم شیرازی.

اوضاع سیاسی دوران امام حسن عسکری (علیه السلام)

اشاره:

تاریخ اسلام، بیان گر مظلومیت ها و جورهایی است که جائران بعد از رحلت آخرین سفیر الهی یعنی حضرت محمد مصطفی (صلی‌الله علیه و آله و سلم) بر خاندان پاک او روا داشته و کارنامه های سیاهی را از خود به یادگار نهاده اند. این مظلومیت ها و جورها بعد از رحلت پیامبر اسلام آغاز شده و با مرگ آخرین خلیفه اموی به پایان می رسد. با آمدن عباسیان دوره دیگری از رنج و مشقت اهل بیت شروع می‌شود. در این نوشتار از اوضاع سیاسی دوران امام حسن عسکری(علیه‌السلام) که از سوی عباسیان اعمال می‌گردید سخن گفته شده است.

از آن پس دوره جدید حکومتی با شعار حماسه از خاندان رسول (صلی‌الله علیه و آله و سلم) روی کار می آید که خواهان انتقام خون های به ناحق ریخته خوب ترین بندگان خدا یعنی ائمه اطهار ـ علیهم السلام ـ است. اما آن ها نیز روی تاریخ را سفید کردند، به گونه ای که ملت اسلام آرزوی حکومت امویان را در سر می پروراند.

دوره بنی عباس یا عباسیان به وسیله فردی خونریز و سنگدل به نام ابو العباس عبد الله بن محمد مشهور به سفاح پایه ریزی شد و همه شعارهای شان را زیر پا نهاده و فقط انتظارش را در اذهان باقی گذاردند. آن ها نیز یکی پس از دیگری، ائمه اطهار ـ علیهم السلام ـ را زیر فشار سیاسی و اجتماعی قرار داده و با ا ین کار باعث عقب ماندگی امت اسلام تا به امروز گشتند و از همه مهم تر این که آنان دست خبیث خود را به قتل شش امام معصوم یعنی امام صادق (علیه‌السلام) تا امام حسن عسگری (علیه‌السلام) آلوده ساختند.

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در زمان خلافت سه خلیفه عباسی زندگی و امامت می کرد که اولین خلیفه به نام معتز بالله بود که فرزند متوکل عباسی است که پس از برکناری مستعین در سال ۲۵۲ هـ.ق زمام امور را به دست گرفت.

در آن زمان ترکان تسلط زیادی بر امور کشور داشتند و به جای این که آنان مطیع خلیفه باشند، خلیفه مطیع آنان بود. که به طور خلاصه باید بیان داشت، دوران معتز، دوران درگیری او با ترکان بوده است. ترکان وقتی دیدند که معتز به قتل عام آن ها فکر می کند و در پی کشتن سران آن هاست، تصمیم گرفتند که دسته جمعی به نزد او بروند و او را ملامت کنند و از او پول بگیرند. ولی او از این کار امتناع ورزید، ترکان بر سرش ریختند و در نتیجه او را کشتند. که بعد از او «مهتدی» دومین خلیفه معاصر امام یازدهم (علیه‌السلام) و چهاردهمین خلیفه عباسی بود که بر مسند خلافت تکیه زد.

«مهتدی» از ابتدای خلافتش، عمر بن عبد العزیز، حاکم اموی را الگوی خویش قرار داد، او گاهی می گفت: در میان خلفای اموی حداقل یک فرد پاکدامن وجود داشت، برای ما بسیار شرم آور است که در میان خلفای عباسی کسی شبیه او نباشد.

از این رو، محلی برای دادرسی به شکایت مردم بنا کرد و خود شخصاً به دادخواهی می پرداخت. او امر به معروف و نهی از منکر می کرد و شراب و آوازه خوانی را ممنوع ساخت و هر روز جمعه برای اقامه نماز جمعه به مسجد جامع می رفت. و در دل شب با خدا خلوت می کرد و می گریست.(۱)

چنین کسی با چنین احوالی که ذکر شد، می بایست در رده اولیاء خدا قرار گیرد. اما می بینیم او که این چنین به درگاه باری تعالی اشک و فغان سر می دهد فرزند ارجمند پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) یعنی امام عسگری (علیه‌السلام) را در زندان قرار داده و حتی تصمیم بر قتل آن حضرت گرفته بود. کارهای مهتدی در جلب نظر عام و خاص زمینه توطئه ترکان بر او را فراهم ساخت که منجر به کشته شدنش گردید. در زمان مهتدی، شورش های زیادی به وقوع پیوست که مشهورترین آن، قیام صاحب الزنج می باشد.

او مدعی بود که او ذریه اهل بیت است. او خود را علی بن محمد بن احمد بن عیسی بن زید بن علی بن حسن بن ابی طالب می دانست اما اعمالش مناقض یک دیگر بودند و کودکان و افراد ناتوان را به قتل می رساند . از امام حسن عسگری (علیه‌السلام) درباره او سؤال کردند، حضرت فرمود:

«صاحب الزنج لیس منا اهل البیت او لیس من اهل البیت.(۲) او از ما نیست بلکه هیچ وقت از ما اهل بیت نبوده است».

بدین سان، امام (علیه‌السلام) با این بیان شیوا، او را رسوا و هم چنین ذهن عوام را از بدبینی و سوء ظن نسبت به اهل بیت ـ علیهم السلام ـ پاک ساخت.

«معتمد» سومین خلیفه عباسی معاصر امام حسن عسگری (علیه‌السلام) می باشد. او چهار سال از دوران امامت امام همام (علیه‌السلام) در مسند خلافت بود. مورخان درباره او نوشته اند: او فردی عیاش و مفسد الرای و اخلاق بود بدیهی است که کسی که مدام در مستی و جام و شراب غوطه ور باشد، دیگر جایی برای رسیدگی به امور دیگر ندارد. معتمد نیز مانند خلفای پیشین، همچنان امام عسگری (علیه‌السلام) را زیر فشار و زندان قرار داد. او دژخیمانی چون یحیی بن قتیبه و علی بن جرین را برای اذیت و آزار امام حسن عسگری (علیه‌السلام) گمارد.(۳) باید گفت که اوضاع سیاسی در زمان امام حسن عسگری (علیه‌السلام) دوران خفقان و فشار و سیاهی بود. بطوری که این فشار و خفقان بر اوج خود در زمان امام عسگری (علیه‌السلام) رسیده بود. و این به خاطر دو علت بود.

۱ـ در زمان امام یازدهم (علیه‌السلام) شیعه به صورت یک قدرت عظیم در عراق در آمده بود و همه می دانستند که این گروه، حکومت هیچ یک از عباسیان را مشروع نمی دانند و هیچ گاه سر تعظیم در برابر آن ها فرود نمی آورند.

۲ـ به دلیل این که امام یازدهم (علیه‌السلام) پدر منجی عالم بشریت است، خاندان عباسی و پیروان آنان از طریق روایات و اخبار متواتر می دانستند که آن کسی که تار و مار کننده حکومت های خود کامه و براندازنده طاغوتیان است، همان مهدی موعود (علیه‌السلام) و از نسل امام عسگری (علیه‌السلام) می باشد، به همین جهت پیوسته مراقب این امام همام بودند، تا بلکه بتوانند فرزندش را نابود کنند.(۴)

در این چنین شرایط بحرانی و جو خفقان حاکم بر جامعه که ارتباط مستقیم با شیعیان امکان پذیر نبود باید چاره ای اندیشید، لذا ائمه اطهار علیهم السلام از زمان امام صادق (علیه‌السلام) راه کاری نو برای ترویج دین مبین و انجام رسالت خویش ابداع کردند و آن استفاده از وکلا و نمایندگان در سایر مناطق بود.

البته عوامل دیگری نیز غیر از جو حاکم بر جامعه در تشکیل و گسترش سازمان وکالت، مؤثر بوده است.

پی نوشت:

  1. مسعودی، مروج الذهب، ج۴، ص۱۱۰.
  2. همان.
  3. طبسی، محمدجواد، حیاه الامام العسکری، ص ۲۰۲.
  4. جباری، محمدرضا، سازمان وکالت و نقش آن در عصر ائمه(ع)، ص۷۵.

منبع : نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه