شروع غیبت کبرى امام مهدى (عج)

دوران زندگى امام زمان علیه السلام را مى توان به سه دوره تقسیم کرد:

۱- دوره کودکى (از سال ۲۵۵ تا سال ۲۶۰).

۲- دوره غیبت صغرى (از سال ۲۶۰ تا ۳۲۹).

۳- دوره غیبت کبرى (از سال ۳۲۹ هجرى قمرى شروع مى شود تا وقتى که فرمان و نهضت جهانى آن حضرت از طرف خداوند متعال صادر گردد).

اخبار و روایات در این مورد بسیار است که براى آن حضرت دو غیبت خواهد بود، یکى کوتاه ، دومى طولانى،در غیبت طولانى در غیبت صغرى خواص شیعه و نواب خاص آن حضرت با او تماس داشته اند، ولى در غیبت طولانى او، توده مردم از اقامتگاه او بى خبرند جز دوستان مورد اعتماد که متصدى خدمتگذارى از اقامتگاه او مى باشند، و طبق روایتى همواره سى تن از شیعیان و نزدیکان در حضور آن حضرت هستند که هر گاه عمر یکى از آنان بسر آمد یکى دیگر بجاى او تعیین مى شود. (۱)

و به گفته صاحب مستدرک ، مرحوم نورى رحمه اللّه اگر تقدیر نباشد که این سى نفر مانند خود امام زمان علیه السلام عمر طولانى داشته باشند در هر قرنى ۳۰ نفر از مؤ منین پرهیزکار و بسیار سعادتمند، به سعادت خدمتگذارى و مصاحبت آن حضرت نائل مى شوند. (۲)

به هر حال این افراد همان اوتادند که در محضر آن حضرت به سر مى برند، اکنون درباره غیبت صغرى و کبرى به شرح کوتاهى مى پردازیم .

چگونگى غیبت صغرى و نواب چهارگانه

وضع زمان و عدم پذیرش مردم باعث شد که امام زمان علیه السلام از نظرها پنهان گردد، این پنهانى که از آن به عنوان غیبت ، یاد مى شود تا وقتى که مردم آماده شدند و شرایط ظهور مهیا گردید ادامه دارد.

ولى طبیعى است که وقتى امام مردم غایب شد، مردم را به حال خود نمى گذارد، بلکه افرادى مخصوص را بین خود و مردم واسطه قرار مى دهد، وظیفه مردم هم این است که با کنجکاوى دقیق این افراد را بشناسند و تکلیف خود را از آنها بگیرند.

بر همین اساس پس از آنکه امام زمان علیه السلام در سال ۲۶۰ هنگام رحلت پدر بزرگوارشان ، از نظرها پنهان شدند (و غیبت صغرى به وجود آمد) تا نیمه شعبان سال ۳۲۹ چهار نفر از علماء و فقهاء ربانى به ترتیب زیر از جانب آن حضرت تعیین شده و واسطه بین آن حضرت و مردم شدند:

۱ ـ عثمان بن سعید (رحمه الله) که در سال ۳۰۰ هجری وفات کرد.

۲- محمد بن عثمان رحمه اللّه که ۵ سال عهده دار نیابت خاص بود و در سال ۳۰۵ درگذشت .

۳ -حسین بن روح رحمه اللّه که در شعبان سال ۳۲۶ وفات کرد.

۴- على بن محمد سمیرى رحمه اللّه که در نیمه شعبان سال ۳۲۹ از دنیا رفت ، و امام به او دستور داد که دیگر کسى از جانشین خود نکند.

از این وقت به بعد دوران غیبت کبرى (طولانى ) آغاز شد (دستور و توقیع امام (عج ) به چهارمین نائبش در کتاب اعلام الورى صفحه ۴۱۷ و… آمده است).

غیبت کبرى که از نیمه شعبان سال ۳۲۹ شروع شد تا هنگام ظهور حضرت مهدى علیه السلام ادامه دارد.

پی نوشت ها:
۱- بحار، ج ۵۲، ص ۱۵۸٫
۲- جنه الماءوى ، بحار طبع جدید، ج ۵۳، ص ۳۲۰٫
۳- به این ترتیب غیبت صغرى در حدود ۷۰ سال بوده است و بعضى این مدت را ۷۴ سال دانسته اند یعنى از سال ۲۵۵ (سال تولد امام عصر(عج ) تا سال ۳۲۹ (کشف الغمه ، ج ۳، ص ۴۵۴) شرح این مطلب در بحارالانوار، ج ۵۱ ص ۳۴۴ به بعدآمده است .
منبع :مجموعه آثار حجه الاسلام محمد محمدی اشتهاردی

علت تنها شدن سید الشهدا (ع)%

 

اشاره:

در زیارت عاشورا به امام حسین(ع) این‌گونه خطاب می‌کنیم: «و الوتر الموتور». وتر به معنای «تنها و یکتا»، و موتور «تنها شده» است. یک احتمال درباره‌ی این معنا، یگانگی، منحصر به فرد بودن و بی‌بدیل بودن حضرت است. احتمال دیگر این است که، حضرت تنهاست و در این تنهایی «موتور» است؛ یعنی حضرت با نقشه و برنامه‌ریزی تنها شده است؛ به خصوص اگر توجه داشته باشیم که درگیری سیدالشّهدا (ع) مخفیانه نبود که مسلمانان از آن بی‌خبر باشند. یزید بعد از مرگ معاویه به استاندار مدینه نامه نوشت که باید از حسین بیعت بگیری و الاّ او را بکش و سرش را بفرست. حضرت بیعت نکردند و با تدبیر از مدینه خارج شدند؛ در مکه برای مسلمانان نامه‌ی دعوت نوشتند و آنها را مطلّع کردند، علاوه بر این مکه محل رفت و آمد مسلمانان بود و اخبار از آنجا منتشر می‌شد. بعد هم یزید، عده‌ای را فرستاد تا حضرت را در مکه ترور کنند و توصیه کرد که، حتّی اگر دست حضرت به پرده‌ی کعبه بود او را بکشید، لذا حضرت در ۸ ذی‌الحجّه در حالی‌که همه مُحرِم می‌شدند کاملاً با سر و صدا و با حالتی که همه متوجه باشند از مکه خارج شدند و با صراحت اعلام کردند:

کسی که حاضر است خون دلش را در راه ما بدهد و خودش را مهیای لقای خدا کرده است، همراه ما کوچ کرده، همسفر شود.[۱]

از آن طرف مردم کوفه از خروج امام از مدینه و حرکت به سوی مکه مطّلع شدند، نامه نوشتند و حضرت را دعوت کردند. حضرت نیز سفیر فرستادند. لذا به گونه‏ ای نبود که مردم مطّلع نباشند. هم مردم حجاز، مدینه، بصره و هم مردم کوفه مطّلع بودند. کمابیش تمام مناطق اسلامی مطّلع شده بودند که چنین حادثه‌ای در شرف اتّفاق است و امام با یزید بیعت نکرده، ابتدا به مکه رفته سپس از مکه هم بی‌وقت خارج شده و مردم را به همکاری دعوت کرده‌اند.

۱ـ شرایط تنها شدن حضرت سیدالشهدا (ع)

شرایطی که موجب تنها شدن امام حسین(ع) شد را می­ت‌وان در جبهه دشمن و جبهه حضرت سیدالشهدا (ع) مشاهده کرد:

۱/۱ ـ شرایط جبهه‌ دشمن

اگر طرف درگیری حضرت، یکی از صحابی رسول‌الله یا فردی که امثال این عناوین را یدک می‌کشید، بود، جای توجیه ـ ولو به باطل ـ وجود داشت. ولی طرف مقابل سیدالشّهدا(ع)، یزید و ابن زیاد است که حسب و نسب‌شان معلوم و هیچ نقطه‌ی قوتی در آنها نیست. یزید شخصیتی است که طرفداران او نیز نتوانسته‌اند برایش مدحی بگویند، حتی خیلی از اهل‌سنت هم یزید را واجب اللعن می‌دانند. غیر از اینکه امتیازی هر چند دروغین نداشته، معروف به قماربازی و عیاشی بوده است.

یکی از اشکالاتی که برخی به حضرت امیر(ع) ـ ارواحنا و ارواح العالمین له الفدا ـ می‌کردند این بود که، تو جوان هستی و مردم زیر بار خلافت شما نمی‌روند.[۲] غافل از اینکه اساس دیانت تولّی به ولی خدا و تسلیم بودن در مقابل اوست. لذا یکی از کمالاتی که شیعه در طول تاریخ به واسطه‌ی زحمات معصومین (ع) رسیده این است که، برای او امام، کوچک یا بزرگ و حاضر یا غایب ندارد. بعد از امام هشتم(ع)، سه امام داریم که در سنّ کودکی به امامت رسیده‌اند؛ امام جواد، امام هادی و امام زمان(ع) و شیعه نیز قبول کرده و هیچ انشعاب عمده‌ای اتفاق نیفتاده است. به این علت که، فرهنگ شیعه، فرهنگ رشد یافته‌ای شده و پذیرفته است که، امامت منصبی صوری نیست؛ لذا مثل علی بن جعفر (ع)[۳] که هنگام امامت امام جواد (ع) پیرمرد بود و سه امام (امام صادق، امام کاظم و امام رضا(ع) را قبل از آن درک کرده بود محدّث جلیل‌القدری بود و روایات بسیاری از وی نقل شده است، وقتی امام جواد(ع) در حلقه‌ی درسی او وارد می‌شدند، درس را تعطیل می‌کرد به طرف امام می‌رفت و دست ایشان را می‌بوسید. اگر هم اعتراض می‌شد که شما عموی پدر ایشان هستید، می‌گفت: «خدای متعال این ریش سفید را قابل امامت ندانسته ولی این نوجوان را قابل دانسته است».

هر چند اساس کار دین معرفت است، اما گروهی پس از رسول خدا (ص) توجیه باطلی می‌کردند. جالب این است که، در خصوص سیدالشّهدا (ع) این توجیه هم نیست؛ بلکه مسئله به کلی بر عکس است؛ چون سیدالشّهدا(ع) حدود ۶۰ سال داشتند و یزید، جوان تازه به دوران رسیده بود؛ لذا ابن زیاد و یزید نه اسمی داشتند، نه صحابه بودند، نه سابقه‌ی خوشی داشتند. ابن زیاد پسر زیاد است، زیاد هم اولاد نامشروع بود که معاویه او را ملحق به ابوسفیان کرد و به خاطر این کار مورد طعن بسیاری قرار گرفت. یزید هم مجهول‌الهویه است؛ چون مادر یزید قبل از اینکه زن معاویه بشود باردار به یزید بوده ولی به اسم معاویه تمام شد. این نسب، آن اخلاق و آن هم سایر اوصافی که هیچ نقطه‌ی مثبتی در آن نیست.

۲/۱ـ شرایط جبهه‌ امام حسین(ع)

طرف دیگر درگیری، سیدالشّهدا(ع) از هر نظر صاحب کمال هستند. قلم دست دشمن بوده است ولی یک نقطه‌ی منفی برای سیدالشّهدا(ع) در تاریخ ننوشته‏اند؛ نوه‌ی پیامبر، فرزند امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه زهرا ـ علیهم السلام ـ غیر از اینها، همه نوع کمالات را دارند به طوری‌که، در روز عاشورا وقتی فرمودند: به چه عذری مرا می‌خواهید بکشید؟ یک نفر نگفت شما فلان جرم را دارید. وقتی که فرمودند: مگر شما از پیامبر نشنیدید که؛ «حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتند»؟ اگر نشنیده‌اید، اصحاب هستند، از آنها بپرسید که نه تنها اهل بهشت، بلکه سرور اهل بهشتند. هیچ کسی انکار نکرد، چطور شده، سیدالشّهدا(ع) با این همه کمالات و اعلان علنی که در طول چند ماه کرده‌اند، حالا به کربلا آمده‌اند ولی در آخر کار برای حضرت حداکثر کمتر از ۲۰۰ نفر (نظر مشهور ۷۲ نفر است) یاور جمع شده است؟! ولی آن طرف، فقط از کوفه و از نزدیکی‌های آن لشکر سی هزار نفری جمع شد، بیشتر از این نیز نقل کرده‌اند!! چرا و چگونه ولی خدا تنها شد؟ البته این طور نیست که حضرت یک دفعه تنها شده باشند؛ بلکه یک حرکت و نقشه‌ی تاریخی است که سیدالشّهدا(ع) را تنها و منزوی کرده است.

۲٫ عوامل تنهایی ولی خدا

چه عواملی موجب تنهایی سیدالشّهدا(ع) شد؟ مرحوم علامه طباطبائی (رض) فرموده بودند: «همه‌ی کتاب وسایل الشیعه را از اول تا آخر مطالعه کردم تا ببینم چند روایت فقهی از سیدالشّهدا(ع) نقل شده است، سه روایت بیشتر پیدا نکردم»!! معنای این حرف این است که مردم، سیدالشّهدا(ع) را در حدّ یک مسئله‌گو هم قبول نداشتند؛ در حالی‌که ابوهریره‌ها به اسم صحابی، مراجع صاحب فتوا شده بودند؛ همه‌ی اینها نشان می‌دهد که ولی خدا با سازمان‌دهی قبلی تنها شده بود.

در اینجا عوامل تنهایی ولی خدا را بر می‌شماریم با تذکر به این نکته که، با حرکت سیدالشّهدا(ع)، کار برعکس و توجه به اهل بیت شروع شد؛ تا جایی که در زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به اوج رسید.

۱/۲ـ شبهه‌ها و فتنه‌ها

عواملی که باعث تنهایی ولی خدا می‌شوند، دو دسته هستند؛ شبهه‌ها و فتنه‌ها. که وقتی این دو با هم ترکیب شوند به شدت کارگر می‏‌شوند؛ شبهات فضا را تاریک می‏کند و در این فضا فتنه‌ها تأثیرگذار می‌شوند. و الّا در فضای روشن، فتنه‌ها کارساز نیستند.

اعلان بی‌نیازی نسبت به ولی خدا و طرح «حسبنا کتاب الله» اولین و اساسی‌ ترین شبهه‌ای است که از زمان حیات خود پیامبر اکرم(ص) آغاز شد. مورخان اهل سنت از جمله، طبری نوشته‌اند: در آخرین روزهای حیات پیامبر(ص) در حالی‌که مردم در منزل حضرت بودند، فرمودند: دوات و قلم بیاورید تا چیزی بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. کسی گفت: «إنّ الرجل لیهجر حسبنا کتاب الله» به فارسی یعنی هذیان می‌گوید!! از قرائن تاریخی پیداست که گوینده‌ی این سخن کیست، شیعه و سنی هم متّفقند که او کیست. البته؛ متأسفانه عدّه‌ای از علمای اهل سنت این جریان را توجیه کرده و گفته‌اند: این حرف بدی نیست. او در دوره‌ی خلافتش نیز می‌گفت:

«آن روزی که پیامبر آن جمله را فرمود، می‌خواست مسئله‌ خلافت را مطرح کند، ولی من صلاح مسلمانان ندانستم».

جریان از اینجا شروع شد که، اسلام نیاز به «ولی» ندارد؛‌ بلکه کتاب برای ما کافی است، در حالی که شیعه و سنی متواتر نقل کرده‌اند که حضرت به روشنی فرمودند: « إنّی تارکٌ فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی» البته بعضی از سنّی‌ها این روایت را نیز تحریف کرده، گفته‌اند: کتاب الله و سنتی!

شبهه از اینجا شروع شد که گفتند: قانون خدا وجود دارد؛ فرموده: نماز بخوانید، می‌خوانیم، روزه بگیر، می‌گیریم، حج برو، می‌رویم و … به جایی رسید که به تدریج گفتند: نوشتن حدیث معنا ندارد باید کتاب خدا را حفظ کنیم؛ چون اگر بخواهیم حدیث بنویسیم کتاب خدا از بین می‌رود؛ لذا نوشتن حدیث پیامبر را در زمان خلیفه‌ی اول منع کردند، البته به این علّت که احادیث پیامبر خاتم(ص)، صراحت بر فضایل اهل بیت(ع) دارد. این شبهه ظاهر فریبنده‌ای هم داشت؛ چون می‌گفتند روایت به اندازه‌ی قرآن اهمیت ندارد؛ لذا نگذارید قرآن از بین برود، در حالی که مفسّر قرآن، کلام رسول خدا(ص) است. «لتبیـّن للنّاس ما نزّل إلیهم»[۴] روشن است که اگر برای قرآن تبیین‌کننده‌ای نباشد، متشابهات آن به دلخواه افراد، معنا می‌شود.

۲/۲ـ جعل شخصیت در مقابل اهل بیت (ع)

بعد از اینکه جلوی نشر فضایل اهل بیت را گرفتند، کم‌کم شروع به جعل شخصیت و شخصیت علی‌البدل کردند، که در دنیای سیاست کار رایجی است؛ لذا در مقابل امیرالمؤمنین(ع) که صاحب فضایل است، برای دیگران جعل فضیلت کردند. معاویه دو کار انجام داد: اول، اینکه احدی حق ندارد نقل حدیث در فضایل علی و اهل بیت کند، (اگر کرد او را بکشید)، دوم، به استاندارانش دستور داد برای عثمان و شیخین فضیلت نقل کنید. کار جعل فضایل به حدی رایج شد که خود معاویه گفت: بس است. چون جعلیاتی مثل: مَثَل اصحاب من، مَثَل ستارگان آسمان است، به هر کدام اقتدا کنید، هدایت می‌شوید، خلاف صریح قرآن است، چون قرآن می‌گوید: داخل صحابه منافق هم وجود دارد.

۳/۲ـ تحریف در معنای دین و مسلمان بودن

این شبهات در حقیقت، تحریف در معنی دین و مسلمان بودن است، غافل از اینکه حقیقت دین چیزی جز تسلیم در مقابل خدای متعال نیست « إن الدّین عندالله الإسلام»[۵] و این تسلیم بودن زمانی ثبوت پیدا می‌کند که در مقابل ولی‌ خدا تسلیم باشیم.

قل إن کنتم تحبون الله فاتّبعونی یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم و الله غفورٌ رحیمٌ.[۶]

تولّی به ولی خدا گوهر دین و باقی مسائل، آداب ظاهری دین است. اینها در معنای دین‌داری تحریف کردند، تحریف‌ هایی که تاکنون ادامه دارد.

یک نگاه این است که، دین همین آداب است هر کس بیشتر نماز بخواند مقدس‌تر است. یک نگاه دیگر هم که کم کم شکل گرفت و هم اکنون نیز وجود دارد این است که، دین یک مشت تجارب باطنی و به قول امروزی‌ها تجارب قدسی، تأملات، رازدانی، رمزدانی، ریاضیت‌ کشی، حالات و مقامات باطنی است و رسیدن به اینها هم یک آداب و فرمول‌هایی دارد،‌ اگر به آن عمل کنی به نتیجه می‌رسی، لذا اهل سنت کتاب‌هایی دارند به نام منازل الفلان، خیال می‌کنند پلکان است اگر رفتی به خدا می‌رسی. البته همه‌ی این حرف‌ها مطلقاً باطل نیست،‌ ولی این تحریفی است که پیدا شده و کم‌کم به جایی رسیده که رسیدن به خدا، بدون ولی فرمول پیدا کرده است.

در این وسط ولی خدا چه می‌شود؟ این همان ظهور «حسبنا کتاب الله» است. درباره‌ی امور اجتماعی نیز برخی می‌گویند: اول اینکه امور ظاهری است و اعتبار چندانی ندارد، دوم اینکه به دین ربط ندارد، باید خود مردم آن را سامان دهند.

این تفکّرات که از صدر اسلام شروع شد، باعث کارگر شدن فتنه‌ها و تنها شدن ولی خدا شد. از زمانی که دین‌داری، فقط رمزدانی و نماز و روزه‌ شد و همه‌ی صحابه عادل و محترم شدند، کم‌کم امیرالمؤمنین(ع) هم عرض طلحه یا زبیر شدند، چون همه صحابی هستند؛ لذا فتنه‌ اثر خودش را گذاشت. از حضرت امیر(ع) نقل شده است که فرمودند: «مرا روزگار این‌قدر پایین آورد که کنار معاویه گذاشت، تا جایی که گفتند: علی و معاویه». معاویه کسی است که تا فتح مکه هم خودش و هم پدرش بت‌پرست بودند، بعد از فتح هم به زور اسلام آوردند لذا جزو طلقا (آزاد شدگان به دست حضرت) هستند، یعنی در حقیقت برده بودند، اما حضرت علی(ع) اوّل مؤمن است، مجاهدات و بت‌شکنی و سایر فضایل نامتناهی حضرت، که دیگر جای خود دارد.

باید تذکر داد که ما در این زمان نگران فتنه‌های دشمن نیستیم، فتنه‌هایی مانند ماهواره، فیلم، ویدئو، رمان و … انحرافی نمی‌توانند در فضای روشن، کاری بکنند. در سال ۱۳۵۷ از این فتنه‌ها بسیار داشتیم ولی امام خمینی(ره) باذن الله ـ تبارک و تعالی ـ در دل فتنه‌ها جوانان را نجات دادند و به مقام شهادت رساندند؛ مهم شبهه‌ ها هستند، شبهاتی مثل اینکه؛ اصلاً دین، حکومت و سیاست ندارد (دین حداقل)، برای تفسیر دین، روحانیت لازم نیست، دین طبقه‌ی مفسّر ندارد، هر کس هر طوری فهمید، بالنسبه حق است (تکثّرگرایی)، و … .

اگر این شبهه‌ها گرفت، فتنه به راحتی کارگر می‏افتد،‌ هر کس صدا بلند کرد دورش جمع می‌شوند؛ لذا این‌دو در کنار هم کار می‌ کنند. اگر در تاریخ جریان فتنه‌ها و شبهه‌ها را تأمل کنیم به همین نتایج خواهیم رسید.

سیدالشّهدا(ع) نیز به همین شکل تنها شدند. مردم طوری پراکنده شدند که احکام فقهی خود را نیز از سید الشّهدا(ع) نمی‌پرسیدند با اینکه، حضرت سبط پیامبر، صحابی و … بودند (حالا فضایلی که شیعه نقل می‌کند، بماند) بنابراین، شبهه‌ها و فتنه‌ها یکی از عوامل مهم تنهایی حضرت بود و این‌دو در یک شب درست نمی‌شوند؛ بلکه یک برنامه‌ریزی تاریخی پشتیبان قضیه بود،‌ لذا همین که حضرت را به عنوان «وتر موتور» سلام می‌دهید،‌ بلافاصله یک امت را لعن می‌کنید. « فلعن الله امّه أسّست أساس الظّلم و الجور علیکم أهل البیت» بدین معنی که حضرت با یک امت تاریخی روبه‌رو هستند، نه فقط با ابن زیاد و یزید.

۴/۲ ـ بالا بودن هدف در دستگاه اولیای الهی

یکی دیگر از عوامل تنهایی ولی خدا این است که در کار اولیای خدا هدف، خیلی بالاتر از آن است که اهل دنیا تعقیب می‌کنند. هدفی را که سیدالشّهدا(ع) تعقیب می‌کنند این نیست که انسان‌ها را به رفاه و عیش دنیا یا حتّی به آن چیزی که توسعه‌ی مادی و تکامل مادی نامیده می‌شود، برساند؛ اگر هدف اینها بود خیلی زود انسان‌ها همراه می‌شدند؛ تأمین شهوات و ارضای غرایز مردم، هدف اصلی نیست، اگرچه نیاز مادی مردم در حکومت دینی و در جامعه‌ای که بر محور اولیای خدا شکل می‌گیرد به بهترین وجه و در شکل معقول تأمین می‌شود ولی هدف برتر از رفاه و امنیت مادی و حتی برتر از آزادی مطلوب تمدن‌های مادی و بالاتر از توسعه‌ای که آنها تعقیب می‌کنند، است. لذا هیچ‌کدام از اولیای الهی در آغاز دعوتشان به رفاه دنیا دعوت نکردند، با اینکه اغلب بعثت‌شان در جوامعی بود که وضعیت مادی بسیاری از آنها، وضعیت مناسبی نبوده است. نمونه‌اش جامعه‌ی جاهلی قبل از نبی مکرم اسلام(ص) که از نظر امنیت و رفاه خیلی عقب افتاده بودند. ولی حضرت در بدو بعثت نفرمودند: ای مردم وضعتان بد است، دور هم جمع شوید، زندگی‌تان را سامان دهید، امنیت اجتماعی برای خودتان ایجاد کنید، بلکه فرمودند: «قولوا لا إله إلّا ‌الله تفلحوا» و بلافاصله دعوت به معاد کردند، دعوتی که برای انبیا بسیار سنگین تمام می‌شد، لذا در جوامعی که ادراکشان ضعیف و تعلّقشان به دنیا شدید بود، دعوت‏کننده به معاد و اینکه بعد از مردن، زنده شدنی هست،‌ متّهم به جنون می‌شد. این جریان در آیات متعددی از قرآن آمده است. با همه‌ی این زحمات، شروع دعوتشان از اینجا بود؛ چرا؟ به دلیل اینکه می‌خواهند انسان را به مقام توحید، زهد، یقین و رضا برسانند. این هدف بدون یقین به آخرت، بدون ایمان به الله ممکن نیست. البته وقتی هدف رفیع شد طبیعی است که همراهان واقعی دیرتر و کمتر پیدا می‌شوند، چون همه برای آن هدف‌های رفیع آماده نیستند و همت ندارند.

۵/۲‍ـ نبود تزویر در منطق اولیای الهی

از جمله عوامل تنهایی اولیای خدا این است که نمی‌خواهند با هر قیمتی شده ـ ولو با حیله و تزویر ـ مردم را به طرف خود بکشانند و به هدف برسانند، می‌خواهند اگر مردم می‌آیند،‌ از سر بصیرت و آگاهی و فهم باشد، چون فقط این نوع آمدن به طرف خدای متعال درست است « و هدیناه النّجدین»[۷] طوری مدیریت و رهبری می‌کنند که حق و باطل روشن شود، مردم با بصیرت و آگاهی تصمیم بگیرند. لذا اگر موارد زیادی در حکومت امیرالمؤمنین(ع) یا در کلّ بر خورد اولیای الهی می‌بینید که ظاهراً چرا امیرالمؤمنین(ع) به طلحه و زبیر اجازه دادند از مدینه خارج شوند؟ گفتند: می‌خواهیم عمره برویم، حضرت فرمودند: می‌خواهند بروند مکر کنند، دنبال فتنه هستند. حضرت با اینکه می‌دانست، جلوی آنها را نگرفت. یا می‌دانستند امشب بنا است ابن ملجم ایشان را ترور کند ولی مانع نشدند؟ مسلم بن عقیل(ع) می‌دانست ابن زیاد داخل خانه آمده ولی ترورش نکرد! و داستان‌های متعدد دیگر، معلوم می‌شود ترور و فریب، مشکلی را حل نمی‌کند، اگر بنا است مردم به بصیرت برسند باید طوری عمل کرد که حق و باطل روشن شود و مردم انتخاب کنند،‌ قدرت اختیار حق و باطل معلوم شود تا تکلیف و رشد معنی‌دار شود. لذا سیدالشّهدا(ع) طبق بعضی از نقل‌ها در بین راه مکرر خطبه خواندند و هشدار دادند، عده‌ای هم پراکنده شدند، هر چه مخاطرات شدیدتر می‌شد عده‌ی بیشتری می‌رفتند،‌ حتی حضرت در شب آخر نیز فرمودند: بروید. البته مورخان نوشته‌اند در آن شب با اینکه حضرت بیعت را از آنها برداشتند، کسی نرفت همگی التماس کردند و ماندند.

در حکومت دینی هدف این نیست که به هر قیمتی شده ـ ولو با دروغ و تزویر ـ مردم را نگه داریم؛ بلکه هدف روشن شدن حق و باطل است. به طوری که حجّت تمام شود و بر سر ایمان انسان‌ها مانعی وجود نداشته باشد، برای رسیدن به این هدف شیاطین و فتنه‌ها لازمند؛‌ لذا خداوند متعال در قرآن به پیامبرش می‌فرمایند:

«وکذلک جعلنا لکلّ نبی عدوّاً شیاطین الإنس و الجنّ».

برای هر پیامبری دشمن قرار دادیم، اعم از شیاطین انسی و جنی.

که الهاماتی نیز در بین خود دارند؛ یوحی بعضهم إلی بعضٍ زخرف القول غروراً.[۸]

حرف‌هایی که زخرف القول یعنی ظاهر فریب و خوش ظاهر است، بین خودشان رد و بدل می‌کنند. بعد خداوند متعال به پیامبرش می‌فرماید: «ولو شاء ربّک ما فعلوه» اگر خداوند متعال می‌خواست، نمی‌توانستند چنین کارهایی انجام دهند؛ یعنی خداوند متعال محکوم آنها نبوده، در مقابل فتنه‌ آنها، دست خدا بسته نیست.

۶/۲ـ رنگین‌تر بودن سفره‌ی جبهه‌ی مقابل

وسوسه‌ها خیلی زیاد است،‌ زیرا معمولاً پول، قدرت، ثروت و مظاهر دنیا در آن طرف است، سفره‌ی معاویه رنگین‌تر است،‌ در حالی که سفره‌ی امیرالمؤمنین(ع) هیچ وقت مثل سفره‌ی معاویه نیست. آنها به هر قیمتی که شده می‌خواهند مردم را جمع کنند، سران اقوام را با پول و وعده و وعید بر اساس انگیزه‌های مادی جمع می‌کردند. ولی حضرت نمی‌خواست لشکرش بر اساس انگیزه‌های مادی پر شود؛ بلکه می‌خواست آنهایی که در رکابش شمشیر می‌زنند، با این جنگ به بلوغ و رشد برسند؛ لذا حضرت امیر(ع) در جنگ صفین حکمیت را تا آخرین لحظه نپذیرفتند، بعد هم که قرآن بر سر نیزه رفت، قبول نکردند تا اینکه حکمیت تحمیل شد،‌ به حسب ظاهر اگر یک سیاست‌مدار متداول بود، حکمیت را می‌پذیرفت تا لااقل حکم را خودش تعیین کند، تا ابوموسی اشعری حَکم نشود، ولی حضرت این کار را نکرد؛ زیرا بنا بود صفوف از هم جدا شوند و تقدیر ولی خدا در این جریان نقش دارد.

۳ـ علت باز ماندن افراد از یاری ولی خدا

مسئله‌ی اساسی و عبرت‌آموز دیگر اینکه؛ اگر قبلاً انسان خودش را برای همراهی با ولی خدا آماده نکرده باشد، عقب خواهد ماند. سیدالشّهدا(ع) از ماه‌ها قبل اعلام موضع کردند،‌ یک نمونه‌ی آن طرمّاح بود که در راه با چند نفر دیگر، به حضرت برخورد کردند (یکی دو منزل با کوفه بیشتر فاصله نداشت) حضرت پرسیدند: «وضع کوفه چگونه است؟» گزارشی داد که وضع کوفه خوب نیست،‌ قلوب مردم با شما، اما شمشیرهایشان علیه شماست، ما که از کوفه بیرون می‌آمدیم، در مخلیه، لشکر انبوهی برای جنگ با شما جمع شده بود که تاکنون لشکری به این عظمت و وسعت ندیده بودیم،‌ از آن طرف، طرمّاح برای خانواده‌اش آذوقه می‌برد؛ لذا به حضرت عرض کرد: اجازه بدهید آذوقه‌ها را برسانم و برگردم. حضرت فرمودند: «سعی کن زود بیایی». رفت، زود هم برگشت ولی وقتی به همین منزل رسید، خبر شهادت سیدالشّهدا(ع) را شنید. از ماه‌ها قبل سیدالشّهدا(ع) از مدینه خارج شده و اعلام موضع کرده‌اند، بعد از ۶ ماه حالا که حضرت در محاصره‌ی دشمن قرار گرفته، تازه ایشان برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. نقطه‌ی ضعف بالاتر اینکه، به حضرت نصیحت می‌کند ـ به این خیال که حضرت محتاج نصیحت اوست ـ گفت: بیایید به یمن برویم، کوفیان وفادار نیستند من برای شما در کوهستان‌ های یمن ۲۰ هزار شمشیر زن آماده می‌کنم تا جنگ را از آنجا شروع کنید. غافل از اینکه ۲۰ هزار شمشیرزن که مثل شما بخواهند آذوقه‌ی زن و بچه را بر سیدالشّهدا(ع) مقدم بدارند، به درد سیدالشّهدا(ع) نمی‌خورند. پس اگر با تمام وجود آماده نبوده، دنبال آذوقه‌ی زن و بچه و نام و نشان باشیم، مسلّم است که ولی خدا تنها می‌ماند.

آنهایی که به حضرت کمک نکردند، چند دسته بودند؛ یک دسته کسانی هستند که در صف دشمن رودرروی سیدالشّهدا(ع) ایستادند و تا حدّ ریختن خون ایشان اقدام کردند. دسته‌ی دیگر کسانی که، نشسته و حضرت را نصیحت کردند که، به کوفه نروید اگر بروید کشته می‌شوید، و با کشته شدن شما زمین خالی از حجّت می‌شود.[۹] بعضی هم مثل عبیدالله جعفی، از کوفه خارج شده بود تا در جریان نباشد اما حضرت در راه با او برخورد کردند و فرمودند: «عبیدالله، وضع تو به خاطر عثمانی بودن خوب نیست اگر به ما ملحق شوی همه‌ی گذشته‌ات جبران می‌شود». در جواب گفت: من از کوفه خارج شدم تا خیالم راحت باشد، حالا دوباره خودم را گرفتار کنم. نه با شما هستم نه با ابن زیاد، ولی اسب تندرویی دارم که هر که سوار بر آن شده دشمن نتوانسته او را بگیرد، آن را به شما می‌دهم که فرار کنید. تلقی این آدم را ببینید در مقابل دعوت حضرت اعلام می کند که مثلاً ماشین آخرین سیستم یا هواپیمای شخصی خود را بدهد که حضرت سوار شوند و از محاصره‌ ی ابن زیاد بیرون روند غافل از اینکه، حضرت آمده‌اند تا ابن زیاد را محاصره‌ی تاریخی کرده، شکست دهند.

عدّه‌ای نیز مشغول طواف و تلاوت قرآن بوده‌، از سیدالشّهدا(ع) غافل شدند. حال آنکه وقتی سیدالشّهدا(ع) راه افتادند، در خانه خدا بودن هم حاصلی ندارد. مسئله‌ی اساسی کمبود معرفت است. اینکه انسان نفهمد تنها راه، راه «ولی خدا» است،‌ اینکه انسان خیرخواهی خود را برای ولی خدا از حدّ پیشکش کردن اسب و مانند اینها،‌ جلوتر نبرد،‌ اینکه؛ خودش را به اصطلاح فهمیم‌تر از ولی خدا بداند و خیال کند این حق را دارد که ولی خدا را موعظه کند، عوامل تنهایی ولی خدا و جدایی حساب ما از اوست.

در مقابل، حضرت ابوالفضل(ع) سرآمد همه‌ی کسانی بودند که از روی بصیرت و درایت به حضرت پیوستند، اگر همه‌ی مقاتل را بگردید، یک‌جا نمی‌یابید که موّرخان نقل کنند که حضرت پیشنهادی به امام داده باشند که مثلاً بروید یا نروید، جنگ کنید یا نکنید،‌ زن و بچه با خودتان ببرید یا نبرید، کاملاً می‌دانند که سیدالشّهدا(ع) موعظه لازم ندارند و اگر انسان می‌خواهد بهره ببرد، باید همراه حضرت شود.

عدّه‌ای هم کسانی بودند که دیر آمدند؛ چند نفر از بزرگان بلخ وقتی نامه‌ی حضرت به دستشان رسید با سخنرانی‌های تند دیگران را تحریک کرده، راه افتادند ولی وقتی رسیدند که دیگر دیر بود و ماجرای کربلا تمام شده بود. آنها از قبل خود را آماده نکرده بودند تا لیاقت همراهی امام زمان خود را بیایند.

۱/۳ـ علاقه به دنیا

اگر در دل انسان هوسی باشد این هوس در جایی راهش را از اولیای خدا جدا می‌کند ولو ممکن است قدم‌هایی همراه با اولیای خدا برود اما آنجایی که این هوس سر بر می‌دارد راه انسان را از ولی خدا جدا می‌کند. تأخیرها، سستی‌ها، کم معرفتی‌ها و… از همه مهم‌تر، تعلق به دنیاست که موجب می‌شود انسان تا مرز ریختن خون سیدالشّهدا(ع) پیش برود. همان کسانی که برای سیدالشّهدا نامه نوشته بودند، برای حفظ دنیا و غنیمت بردن از یکدیگر سبقت می‌گرفتند تا پیش ابن زیاد، عزیز شوند. کار آنها در اثر حبّ دنیا به جایی رسید که صفشان را از سیدالشّهدا(ع) جدا کردند. عمر سعد کسی است که در لشکر صفین،‌ اگر فرمانده نبوده لااقل شرکت داشته است اما حالا فرماندهی لشکر ابن زیاد را قبول کرده است!‌ طمع در ملک ری، ریشه‌ی این تغییر موضع بود. وقتی به او پیشنهاد فرماندهی لشکر را دادند یک شب مهلت خواست. در واقع ابن زیاد نوعی تزویر کرد،‌ اول لشکر را تجهیز کرد و فرماندهی آن را همراه با حکومت ری، به عمر سعدداد چون ری،‌ آن روز بخش عظیمی از منطقه‌ی حکومت اسلامی بود، بعد که برای حرکت آماده شد به او گفتند: شورش خوابیده و سرکوب شده باید به کربلا بروی. گفت:‌ نمی‌روم، گفتند مهم نیست. حکومت ری را برگردان. گفت: اجازه دهید فکر کنم، تا صبح قدم می‌زد و تأمل می‌کرد و می‌گفت: «می‌گویند» یک آخرتی هست یعنی از لفظ «یقولون» استفاده می‌کرد و بالاخره به جنگ سیدالشّهدا(ع) رفت. حضرت بین دو لشکر با او صحبت کردند و فرمودند: چرا در این کار شرکت کردی؟!‌ گفت: دنیایم چنین و چنان است. حضرت فرمودند: من، تأمین می‌کنم. بهانه‌های زیادی آورد، آخر هم نپذیرفت!

تعلّق خاطر به دنیا درجایی انسان را رودرروی اولیای خدا قرار می‌دهد و این خطر برای همه ما جدی است. بعضی از بزرگان تعبیر خیلی زیبایی دارند، می‌گویند یکی از اقسام گریه در مراسم سیدالشّهدا(ع) گریه‌ی خوف است که انسان واقعاً خائف باشد، نکند روزی پیش بیاید مثل مدعیانی که نامه نوشته بودند که، باغ‌های ما آماده، نهرهای ما جاری و مزارع ما خرم و آباد و منتظر قدوم شما هستیم اما وقتی که ولی خدا آمد تیغ روی او کشیدند، بعد از دعوت،‌ او را محاصره و شهید کردند، ما نیز با امام خود چنین کنیم.

۲/۳ـ جمع بین دنیا و آخرت

عامل دیگری که موجب جدایی از سیدالشّهدا(ع) و حتی موجب قرار گرفتن در صف ابن زیاد شد، این بود که عدّه‌ای می‌خواستند بین دنیا و آخرت جمع کنند. با خود تصفیه‌ی حساب نکرده بودند تا بتوانند یکی از این‌دو را انتخاب کنند؛ لذا خداوند متعال فتنه‌ها را پیش می‌آورد تا انسان یکی را انتخاب کند. عده‌ای گفتند: سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند، نه با سیدالشّهدا(ع) می‌جنگیم و نه با ابن زیاد درگیر می‌شویم، چون سهم ما از بیت‌المال قطع می‌شود. ابن زیاد با ۲۰ الی ۳۰ نفر سرباز به اضافه‌ی ۱۰ یا ۲۰ نفر از سران اقوام در دارالاماره بودند. ابن زیاد اول چند نفر از این سران را بالای دارالاماره فرستاد، گفت: مردم را موعظه کنید و بگویید لشکر شام در راه است مقاومت بی‌فایده است. چرا می‌خواهید بجنگید؟ شما که در مقابل لشکر شام نمی‌توانید مقاومت کنید. بعد هم گفت: به مردم بگویید هر کس تا شب در اینجا باقی بماند سهمش از بیت‌المال قطع می‌شود، بعد هم به یکی از همین سران دستور داد تا یک پرچم سفید به دست بگیرد و بگوید: هر کس زیر این پرچم بیاید در امان است مردم هم گروه گروه زیر پرچم می‌آمدند، لذا آن چند نفر، چهار هزار نیرو را با نیرنگ جمع کردند.

اینکه آدم بخواهد جمع بین دنیا و آخرت کند؛ یعنی هم نماز بخواند، هم دین داشته باشد، نه با یزید بجنگد نه با سیدالشّهدا(ع)، مثل کوفیان می‌شود اراده‌ی جمع بین دنیا و آخرت موجب شد قدم به قدم آمدند به لشکر نخیله، آمدند با این نیت که انشاءالله صلح می‌شود، بعد هم گفتند: برویم کربلا انشاءالله اتفاقی نمی‌افتد، کم کم کار به جایی رسید که از همدیگر سبقت می‌گرفتند مبادا از غنیمت عقب بمانند و مبادا پیش ابن زیاد بگویند: این افراد کوتاهی کردند. غافل از اینکه؛ تنها ماندن سیدالشّهدا(ع) بزرگ‌ترین جرم است، لازم نیست با ایشان بجنگیم. همین که دو صف ایجاد شد (صف سیدالشّهدا(ع) و صف یزید)، باید به هر قیمتی شده در صف سیدالشّهدا(ع) باشیم نه در صف ابن زیاد، ولو آخر کار صلح شود. اینکه انسان خیال کند اگر کار به کشتار و ریختن خون سیدالشّهدا(ع) نرسد، در لشکر ابن زیاد بودن جرم نیست، از نقطه ضعف‌های اساسی است. عده‌ای بر این فکر بودند که می‌شود مسلمان بود ولو زیر چتر ابن زیاد! حالا ابن زیاد حاکم باشد یا امام حسین(ع) چه فرقی می‌کند. مثل کسانی که الآن در آمریکا هستند و خیال می‌کنند دینشان را هم حفظ می‌کنند، زیرا آمریکا نمی‌گوید نماز نخوانید، اصلاً کاری به دین ما ندارند؛ اتفاقاً در آنجا مسلمانی بهتر و بیشتر است!! غافل از اینکه نبودن در صف سیدالشّهدا(ع) گناه کبیره و اعظم کبائر است. حُر(ره) یک شخصیت بسیار بسیار محترم و فوق‌العاده است، و با توبه خود، معجزه کرده است و یکی از نمونه‌‌ های توبه است. وقتی برای عذرخواهی خدمت سیدالشّهدا(ع) آمد، به آقا عرض کرد؛ گمان نمی‌کردم کار ابن زیاد با شما به اینجا برسد! این فکر،‌ خودش عین جرم است، بر فرض که کار ابن زیاد با سیدالشّهدا(ع) به اینجا نمی‌رسید، مگر باید کار به جنگ برسد تا انسان در صف سیدالشّهدا(ع) قرار بگیرید؟! مگر انسان معذور است، در صف ابن زیاد باشد و سیدالشّهدا(ع) را تنها بگذارد؟

۳/۳ ـ احساس عدم احتیاج به ولی خدا

جرم را تا به آخر نرسیده، جرم ندانستن و به دنبال جمع دنیا و آخرت بودن، تأخیر داشتن، خود را محتاج ولی خدا ندیدن، اینکه می‌شود جز‌ء اولیای خدا بود و بهشت رفت اگرچه همسفر سیدالشّهدا(ع) نبود، جرم‌هایی است که وجود داشته و علت تنهایی سیدالشّهدا(ع) شده است. خیال می‌کردند برای اصلاح شدن نیازی به سیدالشّهدا(ع) نیست؛ لذا طواف کرده، نماز می‌خواندند، چله نشینی می‌کردند تا مهذب شوند.

به ما دستور داده‌اند مهیای ظهور باشید؛ چون ظهور ناگهانی واقع می‌شود، اصحاب امام زمان(ع) به علت آمادگی، به محض شنیدن ندای حضرت، همگی در مکّه جمع می‌شوند. اینها که بیکار نیستند ولی طوری آماده‌اند که اگر آب دستشان باشد، زمین گذاشته، می‌روند. حبیب بن مظاهر در میان راه حمام با مسلم بن عوسجه برخورد کرد و گفت: کجا می‌روی؟ گفت: می‌روم حمام، گفت: وقت این کارها نیست از سیدالشّهدا(ع) نامه رسیده، باید رفت. از وسط راه، خانه نرفته به طرف کربلا رفتند. این آمادگی خیلی فرق می‌کند با آن کسی که در زمان رسیدن سیدالشّهدا(ع) به کربلا، تازه برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. خیلی هم دوست دارد به حضرت کمک کند ولی از قبل فرصت‌ها را تخمین نزده، خودش را مهیا نکرده، اهل سرعت و سبقت نبوده، پیدا است چنین آدمی عقب می‌افتد. اشتغال انسان به کار خویش و اینکه دل‌ مشغولی انسان، ولی خدا نباشد، یا اینکه صبح که بلند می‌شود فکرش این نباشد که، امروز در کار امام زمان(عج)چه وظیفه‌ای دارم، مشکل ساز است. البته بار ما را امام زمان(عج) برمی‌دارد، نه اینکه ما ایشان را یاری کنیم. در صلواتی که از امام حسن عسکری(ع) برای امام عصر(ع) نقل شده، آمده است: « اللهم ّانصره و انتصر به لدینک و انصر به اولیائک و اولیائه و شیعته و أنصاره»[۱۰] خدایا او را یاری کن و به وسیله‌ی او، دوستان خود را و دوستان او را و شیعیان و یاران او را، یاری کن. به هر حال باید دید کجای اردوگاه امام خالی است، همانجا را پر کرد. دنبال کار خودمان نباشیم، اگر ما به دنبال آیت‌الله شدن باشیم و آن یکی، به دنبال خانه خریدن باشد، و سومی به دنبال چیز دیگر حتماً این تعلقات، ما را از ولی خدا دور می‌کند. اگر آمادگی و حالت انتظار وجود داشت انسان به نصرت ولی خدا موفق می‌شود، همین‌که حضرت پرچم برداشت چنین شخصی آماده است. همه‌ی‌ کارهایش را کرده، نه اینکه وقتی جنگ شروع شد تازه به فکر نماز و روزه‌های قضا و به فکر قرض‌هایش باشد. حالا که سیدالشّهدا(ع) به میدان آمده، وقت نماز قضا خواندن نیست اینها را باید قبلاً می‌خواند باید خود را به هر قیمتی شده به سیدالشّهدا(ع) برسانی ولو اینکه این دو رکعت نماز را نخوانی ولو همه‌ قرض عالم روی دوش تو باشد، تا بروی قرضت را بدهی کار تمام شده است.

در هر صورت، این آماده‌ نبودن‌ها و غفلت‌ها، سلسله عواملی است که موجب جدا شدن افراد مختلف، از سیدالشّهدا(ع) و تنها شدن حضرت شد.

پى‏نوشت‏:

[۱] ـ ابن طاووس، لهوف، ص ۸۸، ترجمه‌ی رجالی تهرانی.

[۲] ـ نقل شده که پدر ابوبکر، ابوقحافه، به پسرش گفت اگر بنا بر سن باشد من از تو پیرتر هستم.

[۳] ـ عموی امام رضا(ع) و احتمالاً همان کسی هستند که در گلزار قم مدفونند.

[۴] ـ سوره‌ی نحل (۱۶)، آیه‌ی ۴۴٫

[۵] ـ سوره‌ی آل عمران (۳)، آیه‌ی ۱۹٫

[۶] ـ سوره‌ی آل عمران (۳)، آیه‌ی ۳۱٫

[۷] ـ سوره‌ی بلد (۹۰) آیه ۱۰؛ انسان را به راه خیر و شر هدایت کردیم.

[۸] ـ سوره‌ی انعام (۶)، آیه‌ی ۱۱۲٫

[۹] ـ خود این سخنان، حجت علیه آنها است. شما که می‌دانید سیدالشّهدا(ع) کسی است که اگر برود زمین از حجت خالی می‌شود چرا او را تنها گذاشتید؟

[۱۰] ـ محدّث قمی، مفاتیح ‌الجنان، ص ۱۰۱۵٫

منبع : نشریه موعود

سید محمدمهدی میرباقری

امام على (ع) و آزادى اجتماعى

اشاره:

واژه آزادى، از زیباترین وایگانى است که ذهن انسان، از روز نخست، با آن آشنایى دارد. آزادى، امیدبخش‏ترین مفهوم را شکل می‏دهد. این واژه، تنها براى انسان دلپذیر نیست، بلکه دلپذیر هر موجود زنده است. زندگى، با آزادى، همراه است که زندگى بدون آزادى، زیبایى و جاذبه و امیدآفرینى ندارد. مفهوم آزادى، همان رهایى از بندها، قیدها، اسارتها، محدودیتهاى نارواست، با کاربردهاى گوناگون.

کاربرد آزادی‏این واژه، در اصل مفهوم هماهنگ است، لیکن کاربردهاى گوناگون دارد: آزادى عقیده، آزادى رفتار، آزادى در برابر بردگى و آزادى اجتماعی.

آزادى عقیده: انسان از نگر تکوین در پذیرش هر باورى، آزاد است. باور عقیده، با جبر پدید نمی‏آید، گرچه باطل باشد.

آزادى رفتار: انسان در رفتار خویش گزینش کار، آزاد است و هیچ‏قدرتى وى را به انجام کارى وا نمی‏دارد.

آزادى در برابر بردگی: انسان در شؤون زندگى، خود تصمیم می‏گیرد و نیروى برتر، او را به تصمیم در این باب وادار نمی‏کند.

آزادى اجتماعی: بین انسانها و گروهها، در فرایند فرهنگى، اجتماعى و سیاسى شکل می‏گیرد و روشن است که این‏گونه آزادى، پیوند تنگاتنگى با نهاد سیاسى جامعه دارد.

این نوع آزادى، بسته به گونه نگاه و مشى و رفتار حکومتهاست که پاره‏اى از آنها در راه نهادینه کردن و پا بر جایى آن تلاش می‏ورزند و پاره‏اى از آنها، آن را نادیده می‏انگارند.

آزادى اجتماعى

از ویژگى هاى نظام مردمى، پرتو افشانى و وجود آزادى اجتماعى است. با پاگیرى و استوارى آزادى در جامعه، زمینه حضور مردم و همکارى و همراهى آنان در عرصه‏هاى گوناگون، فراهم می‏شود. نظام بسته به مردم و تنیده با اندیشه‏ها و آراى مردم، از حضور مردم در عرصه‏ها نیرو می‏گیرد و بنیانهاى خود را توانا می‏سازد؟ از این روى، از حضور آنان در هر کجا و در هر عرصه، استقبال می‏کند و با پدید آوردن رقابت‏سالم، در راستاى جهت‏دهى جامعه به سوى تکامل و استوارى ارزشها بهره می‏برد.

نظام سیاسى که به فرهنگ و بالندگى جامعه، دلبستگى دارد و به آن گرایش نشان می‏دهد، یک نظام ارزشى است و آزادى اجتماعى در راستاى هدفهاى ارزشى آن شکل می‏گیرد. از این روى، آزادى اجتماعى، از مهم‏ترین و درخشان‏ترین شاخصه‏هاى یک نهاد سیاسى مردمى است.

در برابر، نظامها و رژیمهاى غیر مردمى، از پا گرفتن آزادى اجتماعى، سخت در هراسند و تلاش می‏ورزند آن را محدود سازند، زیرا در چنین رژیمها و نظامهایى، جامعه، زمینه مساعد براى چالشگرى دارد و آزادى اجتماعى سبب می‏شود که قدرتهاى سیاسى به گردش درآیند و دست‏به دست‏شوند. از این روى محدود نمودن آزادى، دلیل بر بى پایگى نهاد سیاسى و گسترش آن، گواه است ‏بر استوارى و ژرفاى مردمى بودن حکومت.

امام علی(ع) و ارزشهاى اجتماعى

نظامى که امام علی(ع) در راس هرم آن قرار داشت، چون یک نظام مردمى و ارزشى بود، در زوایاى گوناگون، ارزشهاى اجتماعى را استقرار بخشید.

نظام سیاسى علوى، به گونه مردمى پاگرفت و ادامه یافت، به گونه‏اى که با شکل گرفتن ساختار حکومت و پاگرفتن نهادهاى سیاسى، قضایى، اقتصادى و فرهنگى، ارزشهاى اجتماعى، مانند: آزادى اجتماعى، عدالت اجتماعى، امنیت ملى، وحدت ملى شکوفا شدند و پایه و پیکر نظام علوى را پوشش دادند.

در این نوشتار برآنیم، یکى از این ارزشهاى والاى نظام علوى که همانا آزادى اجتماعى باشد، به بوته بررسى نهیم.

آزادى اجتماعى، همان‏گونه که در رفتار علی(ع) جلوه گراست، در اندیشه آن امام همام، به زیباترین شکل، نقش بسته بوده که کتاب بزرگ و جاودانه نهج‏البلاغه گواه آن است. بدین خاطر، بحث را در دو گزاره اندیشه و رفتار امام پى می‏گیریم:

الف. اندیشه: اندیشه تابناک امام(ع) فراسوى اندیشه‏هاى بشرى است، اندیشه زلال وحى است و الهام گرفته از آن. از این روى، مرور زمان در آن راه ندارد، بلکه گذر زمان، مفهوم آن را پویا و شکوفا می‏سازد.

امام در باب کرامت نفس و ارزش والاى آن می‏فرماید: نفس کریم خویش را به هیچ ذلت و آلاینده آلوده مساز. از هر رفتارى که پستى نفس را در پى دارد، بپرهیز. خواهشهاى نفسانى، تو را به ذلت نکشاند. هوشیار باش اگر کرامت‏خویش را از کف نهى، چیزى که همپاى آن باشد، و وجود ندارد که به کف آری! خویشتن را اسیر دیگران مساز که خداى سبحان تو را آزاد آفریده است:

«اکرم نفسک من کل دنیه وان ساقتک الى الرغائب فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا ولاتکن عبد غیرک وقد جعلک الله حرا.» (۱)

این اندیشه والا، عامل اسارت انسان را در دو چیز می‏جوید: درونى و بیرونی.

خواهشهاى نفسانى، از درون انسان را به زبونى وا می‏دارند و قدرتهاى بیگانه از بیرون، کرامت و آزادى انسان را تهدید می‏کنند.

امام همام، به هر دو آسیب، هشدار می‏دهد که انسان هوشمند، نباید اسیر هیچ یک گردد.

نیز می‏فرماید:

«یا ایها الناس ان آدم لم‏یلد عبدا ولا امه وان الناس کلهم احرارا.» (۲)

هان اى مردمان، پدر شما آدم، مرد، یا زن برده متولد نساخت. همه انسانها آزادند.

ب. رفتار: امام این اندیشه والا و ناب را در رفتار خود، موبه‏مو پیاده کرد. همان‏گونه که در اصل حکومت، تحمیل را بر مردم روا نداشت، در مدیریت و ارائه آن نیز، ارزشهاى اجتماعى را پیاده و جلوه‏گر ساخت. امام، آزادى را گستراند و هیچ‏گونه تنگنایى که ارزشها را تهدید کند، پدید نیاورد. در رفتار سیاسى خویش این حقیقت را شکوفان ساخت، تا براى همگان الگو باشد و سرمشق حرکت و رفتار سیاسی. شاخصه‏هاى آزادى اجتماعى را در محورهاى زیر می‏توان جست:

۱. مشارکت و بیعت:

از شاخصه‏هاى حکومت امام، آزادى دادن به مردم در نقش‏آفرینى در عرصه سیاست و مشارکت اجتماعى در تعیین سرنوشت و پذیرش نهاد سیاسی.

امام، با این که خود را از سوى خداوند سبحان، گمارده شده بر سریر رهبرى می‏دانست و حق خود و خود را شایسته‏ترین فرد براى آن پست، خرسندى مردم را در شکل‏گیرى حکومت، معیار بنیادین به شمار می‏آورد. پس از کشته شدن عثمان، در پاسخ مردم که به او روى آورده بودند و از او می‏خواستند که رهبرى امت اسلامى را بپذیرد، فرمود: «دعونى والتمسوا غیری‏» (۳) مرا رها کنید و به سراغ دیگرى بروید.

این بازپس زدن و نپذیرفتن بدان خاطر نبود که رهبرى را حق خود نمی‏دانست، بلکه بدین جهت‏بود که در ضمن شفاف نمودن موضع‏گیریهاى احزاب و گروهها، مردم فرصت اندیشه داشته باشند و با هوشمندى کامل و با توجه به پیچیدگیهاى موجود، به حضرت دست‏بیعت‏بدهند. از این روى، امام، پس از مدتى، مراسم بیعت مردم با خویش را، آشکارا و در حضور همگان و خرسندى و خشنودى مردم برگذار کرد و خود در این‏باره می‏فرماید: «ولا تکون بیعتى الا عن رضا المسلمین.» (۴)

بیعت من، جز با رضا و خشنودى مسلمانان نبود.

در گزینش کارگزاران و استانداران، حضرت تلاش می‏ورزید افراد برخاسته از متن توده‏ها را برگزیند و بر این پستها برگمارد و به شدت از گزینش وابستگان به طایفه‏ها و اشراف و آنان که با مردم پیوندى نداشتند و یا نشان داده بودند که اهل‏برترى دادنهاى ناروایند، پرهیز می‏کرد.

به مالک اشتر فرمود: بدترین همکاران تو، آنان خواهند بود که با ستم‏پیشگان و اشرار همراه و همکار بوده‏اند. این همراهان ستمکاران و گسستگان از ملت و آنان که زمانى در جبهه مقابل مردم قرار داشته‏اند، نباید محرم اسرار تو باشند.

مالکا! باید کسانى را بر گزینى که شایسته باشند و از چاپلوسى به دور. آنانى که نه تنها چاپلوسى نمی‏کنند که تلخ‏ترین انتقاد را علیه تو روا می‏دارند: «ثم لیکن آثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک.» (۵)

و آن کس را بر دیگران بگزین که سخن تلخ حق را به تو، بیش‏تر بگویند.

۲. مشاوره:

اصل مشاوره، یکى از شاخصه‏هاى آزادى اجتماعى است. امام، این اصل را پاس می‏داشت و در رفتار سیاسى و اجراى امور، بر رایزنى با صاحب نظران، نخبگان، باتجربگان و خبرگان تکیه داشت.

زیرا این اصل، معیار دیگرى است‏براى سهیم شدن مردم در امور و سبب می‏شود اندیشه‏ها رشد کنند و بالنده گردند و کارها استوارى یابند.

از آن‏جا که این اصل مهم است و کارگشا و سبب استوارى کارها می‏شود خداوند می‏فرماید: «وامرهم شورى بینهم.» (۶)

امام به این اصل اساسى و کارامد، هم در اندیشه و هم در رفتار توجه دقیق فرمود:

الف. اندیشه:

«لامظاهره اوثق من المشاوره.» (۷)

هیچ پشتیبانى استوارتر از راى زدن نیست.

«من شاور الرجال، شارکها فى عقولها.» (۸)

هرکس با مردمان راى زد، خود را در خرد آنان شریک ساخت.

«من استقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطاء.» (۹)

آن که پیشاپیش رایها تاخت، درست از خطا بازشناخت.

«والاستشاره عین الهدایه.» (۱۰)

و راى زدن، دیده راه یافتن است.

«لاتکفوا عن مقاله بحق او مشوره بعدل.» (۱۱)

پس از گفتن حق، یا راى زدن در عدالت‏باز مایستید.

ب. رفتار:

امام در انجام کارها، با اهل‏نظر، خبرگان و یاران به رایزنى می‏پرداخت که در تاریخ نمونه بسیار دارد. از جمله با عبدالله بن عباس، با یاران درگاه جنگ صفین و شنیدن راى و نظر موافقان و مخالفان جنگ. (۱۲)

۳. آزادى گفتار:

آزادى گفتار از شاخصه‏هاى مهم آزادى اجتماعى است. گفتار به عنوان ابزار ابراز عقیده، اگر از آزادى بایسته و شایسته برخوردار باشد و در گره‏گشاییهاى اجتماع به کارآید و در بیان کاستیها نقش آفرین باشد و روشنگر، جامعه نمونه و سالم و متعالى شکل می‏گیرد و تمدن اسلامى درخشش خویش را می‏آغازد.

اگر مردم، بویژه صاحب‏نظران، خبرگان، کارشناسان، اهل‏دانش و بینش در میان کاستیها و آسیبها، آزاد باشند و بتوانند ضعفها را در فرآیندهاى گوناگون پ‏یوهشى، مدیریتى و فرهنگى بیان کنند، جامعه، همه سویه رشد می‏کند و می‏شکوفد و به سوى تعالى و کمال پیش خواهد رفت.

فضاى آزادى که در زمان حضرت امیر(ع) پدید آمده بود، سبب گردید جریانهاى فکرى بسیارى پدید آیند. همان گونه که گروه و تشکل همسو با امام، ابراز عقیده می‏کرد و در جامعه دیدگاههاى خود را مطرح می‏ساخت، گروههاى دیگر نیز، دیدگاههاى خود را آشکارا مطرح می‏ساختند که عبارت بودند از: قومیت‏حمراء، حزب عثمانیه، اشراف، بی‏تفاوتها، ناکثین، مارقین و قاسطین.

۱. گروه همسو: مهم‏ترین و نقش‏آفرین‏ترین گروه در زمان امام علی(ع) یاران صمیمى و همراه امام بودند که خاستگاه جریان زمان رسول خدا است و این جریان، در دوران رسول خدا پدید آمد و اندیشه و آرمانش از زلال وحى سرچشمه گرفت و پیش رفت، تا پس از قتل عثمان، مجال ظهور در عرصه را یافت و قدرت‏مندانه حضور یافت. و در دوران حکمروایى حضرت، به عنوان نیرویى قدرت‏مند، بر هرم قدرت جاى گرفت و بازوى علی(ع) شدند در عدل‏گسترى و ستم‏ستیزى و آبادگری.

این جریان، همان جریان بزرگ و باشوکتى است که پس از قتل عثمان، از هر سوى به سوى علی(ع) بسان سیل سرازیر شد.

امام علی(ع) در این باره می‏فرماید:

«ینثالون على من کل جانب.» (۱۳)

مردم از هر سوى، روى به من نهادند.

این جریان بزرگ، در دو محور اساسى، بازوى امام قرار گرفت.

ء در استقرار بخشیدن به نهادهاى سیاسى، مدیریتى و قضایى نظام سیاسی.

ء مقابله و رویارویى با فتنه‏انگیزان.

برجستگان و پیشقراولان و پیشاهنگان این جریان ناب‏اندیش ارزش‏گرا، افزون بر فرزندان امام: (حسن و حسین (ع)، محمدبن حنفیه) عبارت بودند از:

مالک‏اشتر، محمدبن ابوبکر، اویس قرنى، عبدالله بن عباس، عمار یاسر، قیس‏بن سعد، سهل‏بن حنیف، عثمان‏بن حنیف، زیدبن صوحان، عدی‏بن حاتم، حجربن عدى، عمروبن حمق، عبدالله بن جعفر، مخنف‏بن سلیم، ابو ایوب انصارى، خزیمه‏بن ثابت، مالک‏بن حمزه و…. (۱۴)

۲. بی‏تفاوتها: جریانى که در زمان امام به گونه روشن‏و با موضع‏گیرى آشکار، خود را نمایاند، گروه بی‏تفاوت نسبت‏به مسائل مهم سیاسى و عمومى جامعه بود. این ویژگى و گونه رفتار، بیش‏تر، ریشه در طبیعت رفاه‏طلبى انسان دارد، لکن فرصت‏بروز تشکل‏گونه در لواى حکومتهایى می‏یابند که به مردم آزادى اجتماعى می‏دهند. امام، چون به همه آزادى عمل داد، هر کسى برابر خصلتى که داشت، به سویى گرایش یافت، یکى حق را برگزید و یکى باطل را و گروهى این پسندیدند و گروهى آن را. امام، بارها از این گروه گلایه کردند و زبان به شکوه گشوده است.

سرشناسان و چهره‏هاى مشهور این جریان، اینانند: عبدالله‏بن عمر، سعدبن ابی‏وقاص، اسامه‏بن‏زید، محمدبن سلم، حسان‏بن ثابت، قدامه‏بن مظعون، عبدالله‏بن سلام، مغیره‏بن شعبه، سلمه‏بن وقش (۱۵) و….

۳. قومیت‏حمراء: این‏گروه مهاجر غیر عرب، پیش از حکومت امام علی(ع) در کوفه و پیرامون آن روزگار می‏گذراندند، اما در دوران فرمانروایى امام، فرصت تشکل یافتند.

این گروه ، همواره ابزار دست‏بنی‏امیه بودند و در زمان امام حسن‏مجتبی(ع)، نقش ویران‏گرى علیه اهل‏بیت(ع) داشتند.

زیادبن ابیه، از اینان به عنوان نیروى سرکوب‏گر اهل‏بیت(ع) بهره می‏برد.

اینان، با پستى، رذلى، خشونت‏طلبى و جیره‏خوارى، خوگرفته بودند. چنان قدرت گرفتند و چتر سیاه سرکوب‏گرى و ستم خویش گستراندند که کوفه را به نام آنان، یاد می‏کردند: (کوفه‏الحمراء)

این قوم غداره‏بند، گرچه در زمان حضرت امیر(ع) آشکارا حرکتى علیه امام انجام ندادند و به طور طبیعى هم، امام با آنان کارى نداشت، ولى از آزادى دوران امام و فرصتى که پیش آمده بود، استفاده کردند و حزب مخوف خویش را تشکل دادند (۱۶) و خود را براى مجالى دیگر آماده ساختند.

۴. حزب عثمانیه: جریانى که در زمان عثمان، در حجاز پدید آمد و با کمکهاى بى دریغ عثمان، گسترش یافت. حز ب عثمانیه، در تمام شهرها ریشه دواند و مدیریتهاى کلان را عهده‏دار شد و با دستبرد به بیت‏المال، ثروتها اندوخت و زمینه را از هر جهت‏براى تشکیل حکومت اموى فراهم ساخت.

در دوران حکومت امام علی(ع) سران این حزب در حجاز و عراق به سر می‏بردند و تنها مهره اصلى آنان، یعنى معاویه در شام به سر می‏برد.

این گروه در جریانهاى اجتماعى و سیاسى دوران امام علی(ع) نقش مهم و کلیدى داشت و توطئه‏ها و فتنه‏هاى علیه امام را رهبرى می‏کرد. در فتنه ناکثین و قاسطین، در مرکز توطئه قرار داشت.

در زمان امام مجتبی(ع) که تشکل همسوى با امام ضعیف شد، این گروه، فرصت جولان و مانور یافت و حکومت اموى را بنیان گذارد.

سران این گروه عبارتند از:

حکم بن عاص، مروان بن حکم، ولیدبن عقبه، عبدالله بن ابی‏سرح، عبدالله‏بن عامر، سعیدبن عاص، یعلی‏بن منیه، عبدالله بن عمرو حضرمى، عبدالله‏بن قاسم ربیعه، عمروبن حریث، عماره‏بن ولید، حجربن عمر، عمربن سعد، ابوبرده، پسر ابوموسى، اسماعیل و اسحاق، دو پسر طلحه. (۱۷)

۴. خوارج: این جریان، با ک‏یاندیشیهایى که داشت، در حکومت امام علی(ع) به گونه سازمان‏یافته، پا به عرصه اجتماع گذاشت و علیه امام و آرمانهاى بلند آن عزیز، دست‏به کار شد و در صفین، خدمت‏شایانى به معاویه کرد و رخنه در جبهه علوى افکند و سپاه حق را در اوج پیروزى، زمین‏گیر ساخت!

این گروه ک‏یاندیش، پس از صفین به سازماندهى خود پرداخت. امام باک‏یاندیشیها، غوغاسالاریها، گستاخیها و بدزبانیهاى وابستگان به این گروه، مدارا کرد، تا این که جامعه اسلامى را ناامن کردند و دست‏به فتنه‏گرى یازیدند و گروهى از مردم را با خود همراه ساختند و در نهروان گردآمدند. علی(ع) با آنان برخورد نظامى کرد و به تعبیر زیباى خودش، چشم فتنه را از حدقه بیرون افکند: «فانا فقات عین الفتنه.» (۱۸)

جریانها و گروههاى فتنه‏انگیز دیگر هم بودند که حضرت، به آنها میدان عمل داده بود و عرصه را بر آنها تنگ نگرفته بود، تا این که دست‏به توطئه و ترفند زدند و امام در برابرشان ایستاد و با تدبیر آتشى که بر می‏افروختند، خاموش می‏کرد.

امام انتقاد از خود را و از مدیریت‏سیاسى، اقتصادى و اجتماعى نظامى که خود در راس هرم آن قرار دارد، بر می‏تابد و حتى مردم را به این کار بر می‏انگیزد و تشویق می‏کند و می‏فرماید: از گفتن سخن حق درباره من دریغ نکنید: «ولاتکفوا عن مقاله بحق.» (۱۹)

و به کارگزاران خویش سفارش می‏کند: از چاپلوسان بپرهیزند و آنان را به کارى برنگمارند و افراد جسور منتقد را برگزینند که سخن تلخ حق را بیش‏تر بگویند: «ثم لیکن آثر هم عندک اقولهم بمر الحق لک.» (۲۰)

امام در اوج فرمانروایى و اقتدار، چنان فروتن بود که مردم در زیر لواى آن مرد خدا، احساس آرامش می‏کردند و با وى به گفت‏وگو می‏پرداختند و راى و نظر و گاه انتقاد خویش را به آن حضرت اعلام می‏داشتند و حضرت با روى گشاده به پرسشهاى آنان پاسخ و ابهامها را توضیح می‏داد.

در گیرودار جنگ جمل، حارث‏بن حوت، در محضر امام اظهار داشت: آیا طلحه و زبیر، با آن پیشینه درخشان قدم در راه باطل می‏نهند؟

پرسش بسیار عمیق در هنگامه بسیار حساس ابراز شده بود، زیرا از یک سوى حق بودن امام را زیر سؤال می‏برد و از دیگر سوى، در گاه نبرد و در برهه‏اى سخت ابراز شده بود.

امام، از طرح این پرسش و با انتقاد، برنیاشفت، بلکه پاسخى دقیق، تحلیلى و شفاف به وى داد که تو وایگون می‏اندیشى، افراد را معیار حق قرار داده‏اى و می‏خواهى از راه کسان به حق دست‏یابی. باید نخست، حق را شناخت، آن گاه پیروان آن را و باطل را باید شناخت، آن‏گاه پیروان آن را.

«یا حارث انک نظرت تحتک ولم‏تنظر فوقک فحرت انک لم‏تعرف الحق فتعرف من اتاه ولم‏تعرف الباطل فتعرف من اتاه. » (۲۱)

یا پس از لیله الهریر جنگ صفین، مردى از اصحاب او برخاست و گفت:

«نهیتنا عن الحکومه ثم امرتنا بها فما ندرى اى الامرین ارشد.»

ما را از داورى بازداشتى، سپس خود، داور گماشتی. ما نمی‏دانیم کدام یک از دو کار، راست و استوار است.

امام، از انتقاد وى، با استدلال و برهان پاسخ می‏دهد (۲۲) و در ضمن چهره او را می‏شناساند که در خطبه ۱۹ نهج‏البلاغه، بازتاب یافته است.

نهادینه شدن آزادى

درگستراندن، پیاده کردن، رواج و استقرار آزادى در جامعه، نباید از آسیبهایى که چه بسا با بد استفاده کردن از این عمت‏بزرگ، گریبانگیر مردم، جامعه و دین و آیین مردم می‏شود، چشم‏پوشید و آن را نادیده انگاشت. آزادى، از دو سوى ممکن است آسیب ببیند:

۱. خود کامگیها.

۲. ولنگاری.

خودکامگى و استبداد، آزادى، این حق فطرى، طبیعى و انسانى انسان را محدود می‏سازد و ولنگارى و بد استفاده کردن از آزادى، به خطر افکندن و دست‏اندازى به آزادى دیگران است.

هر جامعه انسانى، معیارها، ارزشها و ترازهایى براى خود دارد و به آنها پای‏بند است. مردم باورهایى دارند مورد احترام و با تمام وجود به آنها علاقه‏مند، از این روى، نباید ولنگارى، هرج‏ومرج‏طلبى، دامن‏زدن به ناهنجاریها، تقدس‏زداییها، در پرتو نام‏آزادى، به این معیارها، ترازها و ارزشهایى که قوام جامعه به آنهاست، آسیب بزنند. در جامعه‏هاى دینى، دین حدومرزها را روشن می‏کند و نباید هیچ‏گونه حرکتى در لواى آزادى، با ارزشها و مرزهایى که دین ترسیم می‏کند و کارشناسان خبره، ترسیم‏گرى دین را به آگاهى مردم می‏رسانند، ناسازگارى داشته باشد و به آن آسیبى برساند.

این که شمارى می‏پندارند محدود کردن خودکامگیها و قلدرمآبیها و جلوگیرى از غوغاسالاری‏ها، تهمتها، افتراها، بدگوییها، شبهه‏پراکنیها، دروغ‏گوییها، مخالف آزادى است، نگرشى یک‏سویه از آزادى اجتماعى دارند و خود این اندیشه و این گونه نگرش، از جمله بزرگ‏ترین بازدارنده‏هاى استقرار آزادى است و اینان در صف مخالفان آزادى قرار می‏گیرند و این پندار آنان آفت‏بزرگى است‏براى آزادى اجتماعى و باید با این آفت مقابله شود.

امام علی(ع) با تلاش بنیادین و برنامه‏ریزى شده خود، آزادى اجتماعى را نهادینه و به روشنى مرز آن را از توطئه و فتنه‏انگیزى جدا کرد و بر این باور بود که با قانون‏مند شدن آزادى، زمینه استقرار آن فراهم می‏شود.

اکنون به چند مورد در این باره اشاره می‏شود:

الف. درجریان بیعت مردم با امام، امام هشیارانه این نکته را براى مردم، به گونه شفاف بیان کرد: بیعت، اختیارى است، همگان باید با رضامندى و خرسندى کامل، در میثاق ملى شرکت‏بجویند. هیچ‏نیرویى حق ندارد کسى را وادار به بیعت کند، اما پیمان‏شکنى، پس از بیعت، ممنوع است، زیرا پیمان‏شکنى گونه‏اى توطئه، علیه مدیریت‏سیاسى است، باعث تشتت و ضعف جامعه می‏گردد. امام، پیشاپیش، زمینه این توطئه را از بین می‏برد:

«ان الخیار للناس قبل ان یبایعوا فاذا بایعوا فلاخیار لهم.» (۲۳)

اختیار، پیش از بیعت و پیمان است، پس از بیعت اختیارى در پیمان‏شکنى وجود ندارد.

ب. در مورد گروه خوارج، امام همام، تا زمانى که آنان در حد یک جریان انحرافى و ک‏یاندیش، اندیشه خرافى خود را نشر می‏دادند و این جا و آن‏جا از آن سخن می‏گفتند، آنان را تحمل کرد و ک‏یاندیشى آنان را با برهان و تحلیلهاى نورانى، شفاف و روشن ساخت. لیکن از برهه‏اى که پا از این فراتر نهادند و به فتنه‏گرى و فتنه‏انگیزى و ناامن کردن جامعه اسلامى روى آوردند، امام با این جریان انحرافى برخورد قاطع کرد و چشم فتنه را در آورد.

ج. در جریان رویکرد مردم پرشور مدینه به حضرت و شرکت‏سران احزاب و تشکلهاى سیاسى براى بیعت‏با حضرت، شمارى از سران احزاب، مانند ناکثین، اصرار بر بیعت‏با حضرت داشتند، لیکن به گونه سرى و پنهانی.

امام، از این اصرار بر بیعت و آن هم به گونه پنهانى و نه در انظار مردم، احساس توطئه و ترفند کرد. به خوبى می‏دانست که طلحه و زبیر می‏خواهند با بیعت پنهانى، از یک سوى، با حضرت بیعت کرده باشند و از سوى دیگر، در فرصت مناسب، بیعت‏خود را انکار کنند. امام چنین بیعتى را نپذیرفت و از آنان خواست، اگر می‏خواهند پیمان ببندند و دست‏بیعت‏به وى بدهند، در انظار مردم و به گونه آشکار باشد:

«ان بیعتى لاتکون سرا فاخرجوا الى المسجد، فمن شاء بایعنى فخرج الى المسجد.» (۲۴)

مراسم بیعت‏با من، سرى و به دور از چشم مردم برگزار نمی‏شود. به سوى مسجد بشتابید. هر کسى می‏خواهد با من بیعت کند، به مسجد برود.

امام، با این برخورد خردمندانه، موضع احزاب را شفاف می‏سازد که اگر برآنند تا همراه و همگام با نهاد سیاسى باشند، باید آشکارا اعلام کنند و اگر نمی‏خواهند همراه باشند، باز هم آشکارا و به گونه شفاف و روشن اعلام کنند. زیرا با روشنگرى و موضع روشن گرفتن، زمینه فریبکارى از بین می‏رود و مردم گرفتار نیرنگ و ترفند آنها نمى شوند.

امام با دوراندیشى و حرکت مدبرانه، راه را بر بهره‏برداریهاى نادرست و ترفندها بست. از این روى، ناکثین، همیشه در برابر این پرسش مهم، که چرا پیمان شکستید؟ شرمسار بودند و پاسخ نداشتند. یکى از علتهایى که این حزب، کست‏خورد و در برنامه خود ناکام ماند، همین موضوع بود که سران آن آشکارا بیعت کردند و پیمان شکستند.

د. حنظله‏بن ربیع، در جلسه رایزنى درباره جنگ صفین، آزادانه در مخالفت‏با جنگ سخن گفت. علی(ع) نه تنها با او هیچ برخوردتندى نکرد که اجازه داد هرکجا می‏خواهد برود. ولى او از این مجال بهره نادرست‏برد و شبانه به معاویه پیوست. امام وقتى دریافت که حنظله‏بن ربیع، توطئه کرد، دستور داد خانه‏اش را خراب کنند. (۲۵)

امام، مخالفت‏حنظله را در هنگامه جنگ، بر می‏تابد و به او اجازه می‏دهد به هر کجا که می‏خواهد برود، اما توطئه او را بر نمی‏تابد و خیلى زود و بی‏درنگ در برابر توطئه موضع‏می‏گیرد.

ه. امام بر منبر کوفه، خطبه می‏خواند، در سخن او جمله‏اى آمد: (هذا جزاء من ترک العقد. این سزاى کسى است که جانب دوراندیشى را نپاید) اشعث‏بن قیس بر او خرده گرفت و گفت: این سخن به زیان توست، نه به سود تو. امام، نگاه خود را بر او دوخت و فرمود:

«تو را که آگاهانید که سود من کدام است و زیان من کدام؟ لعنت‏خدا و لعنت‏کنندگان بر تو باد. اى متکبر متکبرزاده، منافق کافرزاده، یک بار در عهد کفر اسیر گشتى، بار دیگر در حکومت اسلام، به اسیرى درآمدى و هر دوبار، نه مال تو، تو را سودى بخشید و نه تبارت به فریادت رسید.» (۲۶)

این فراز، حکایت از برخورد امام، با انتقاد توطئه آمیز دارد. امام که به نیت اشعث‏پی‏برد، با سخنان برنده خویش، رسواى عام و خاصش ساخت و نقشه و ترفند او را براى یاران برملا کرد و با این حرکت زیبا و بجا، بین آزادى اجتماعى و توطئه جدایى افکند و به مسلمانان فهماند، مرز این دو کجاست.

این روش امام، همان نهادینه‏سازى آزادى اجتماعى است. در این مرام، آزادى نباید زمینه‏ساز توطئه‏گردد. آزادى براى شکوفایى و بالندگى جامعه است، نه براى فسردگى و از هم‏گسستگى آن.

برآیند سخن

امام از طرح اندیشه‏ها، تجربه‏ها، گوناگون نظرها، راه‏حلها، پیشنهادها، انتقادها و… هیچ‏دل‏نگرانى و دغدغه‏اى نداشت و از آن بیدها نبود که به این بادها بلرزد، در یادش همه موجها را هر چند سهمگین و خشماگین، بر می‏تافت، اما همه این بردباریها و تحملها و برتابیدنها و گوش‏فرادادنها، در گاه توطئه و ترفند، هوشیارانه بر می‏خاست و توطئه را از هر کس و هر گروه، در نطفه خفه می‏کرد.

امام، با این روش زیبا و خردمندانه، آزادى را نهادینه می‏ساخت و توطئه را می‏شناساند و بر می‏انداخت.

پی‏نوشت:

۱. «نهج‏البلاغه‏»، صبحى صالح، نامه‏۳۱/۴۰۱، بیروت.

۲. «روضه کافی‏»، محمد کلینى، ج‏۸/۶۹، آخوندی.

۳. «نهج‏البلاغه‏»، خطبه ۹۲/۱۳۶.

۴. «تاریخ الرسل والملوک‏»، جریر طبرى، ج‏۴/۱۵۲ ۱۵۳، مؤسسه علمى، بیروت.

۵. «نهج‏البلاغه‏»، نامه ۵۳.

۶. سوره «شوری‏»، آیه ۳۸.

۷. «نهج‏البلاغه‏»، حکمت‏۱۱۳/۴۸۸.

۸. همان، حکمت ۱۱۶/۵۰۰.

۹. همان، حکمت ۱۷۳/۵۰۱.

۱۰. همان، حکمت، ۲۱۱، ۵۰۶.

۱۱. همان، خطبه ۲۱۶/۳۳۵.

۱۲. «وقعه صفین‏»، نصربن مزاحم منقری/۹۲ ۹۹.

۱۳. «نهج‏البلاغه‏»، خطبه‏۳/۴۹.

۱۴. «تاریخ الرسل والملوک‏»، جریر طبرى، ۴/۲۴۸، «فتوح‏البلدان‏»، ح‏۱/۵۵۹، «وقعه صفین‏»/۲۰۵، ۲۴۱.

۱۵. «تاریخ الرسل والملوک‏»، ج‏۴/۱۵۴ ۱۵۶.

۱۶. «صلح الحسن‏»، شیخ راضى آل‏یاسین/۷۲، منشورات الشریف الرضی.

۱۷. «مروج‏الذهب‏»، مسعودى، ج‏۲/۳۳۴، دار الهجرت، «تاریخ یعقوبی‏»، ج‏۲/۷۴، اعلمى، «صلح الحسن‏»/۶۸، «فتوح البلدان‏»، ج‏۲/۴۶۱.

۱۸. «نهج‏البلاغه‏»، خطبه ۹۳/۱۳۷.

۱۹. همان، خطبه‏۲۱۶/۳۳۵.

۲۰. همان، نامه مالک‏اشتر.

۲۱. «شرح نهج‏البلاغه‏»، ابن میثم بحرانى، ج‏۲/۵۸۶، حکمت ۲۴۴، دارالاحیاء التراث العربی.

۲۲. «نهج‏البلاغه‏»، خطبه‏۱۲۱/۱۷۷.

۲۳. «ارشاد»، شیخ مفید، ج‏۱/۲۴۳، مؤسسه آل‏البیت.

۲۴. «انساب الاشراف‏»، احمدبن یحى بلاذرى، ج‏۳/۱۱، دارالفکر، بیروت، «تاریخ الرسل والملوک‏»، ج‏۴/۱۵۲.

۲۵.«وقعه صفین‏» /۹۷

۲۶.«شرح نهج‏البلاغه‏»،ابن‏میثم، ج‏۱،خطبه ۱۸/۲۱۲، «نهج‏البلاغه‏»، صبحى صالح، خطبه ۱۹.

منبع: فصلنامه حوزه ، شماره ۹۹ 

صدیقه کبرى و راهبردهاى مواجهه با حوادث

اشاره:  

اگر سیاست را به معنى نوع برخورد و روابط متقابل بین مردم و هیئت زمامدار به حساب آوریم همه انسان‌ها باید افرادى سیاستمدار باشند و در این رابطه جنسیت مطرح نیست. فاطمه (س) دختر پیامبر سزاوارترین افراد براى مشارکت سیاسى و حضور در صحنه سیاست است. او با اینکه بدنی خسته ناشى از کار روزانه و رسیدگى به امور خانه و سرپرستى چند کودک خردسال دارد، خود را از سیاست دور نمی‌دارد و هم چون سیاستمدارى قهرمان در صحنه زندگى و حتی مبارزه حاضر می‌شود و سعى دارد گره کورى را باز نماید.

او زندگى سیاسى و آشنایى با الفباى آن را از همان دوران خردسالى و از سنین ۵-۶ سالگى آغاز کرد. زیرا او همه گاه به همراه پدر و حاضر و شریک در درگیری‌هاى پدر با مردم نابکار بود و دوران سخت قبل از هجرت را با همه دشواری‌ها و مصائب آن گذراند.

آن روز که ازدواج کرد و زندگى مشترک خود را آغاز نمود باز هم در جریان زندگى اجتماعى همگام با علی (ع) به پیش می‌رفت و سنگر به سنگر با او همراهى می‌کرد و پس از وفات پیامبر فصلی جدید از زندگى را آغاز کرد که در آن براى تحکیم پایه‌هاى انقلاب حتى دست به احقاق حق و مبارزه گشود و در جریان سیاسى عظیمى حضور یافت که در آن بر اساس توطئه‌ای، علی، آن رادمرد جهان بشریت را از صحنه سیاست بیرون رانده بودند.

فاطمه (س) پدرش رسول خدا (ص) مهمترین وظایف و مسئولیت‌ها را بر عهده داشت، شوهرش پیشواى راستین و مردى مجاهد و جنگجو بود او خود را زنى مسلمان می‌دانست که باید به وظایف خویش آشنا بوده و تکلیف و وظیفه شرعیش را شخصا عمل کند. بدین خاطر در روزهاى سخت پس از وفات پیامبر، قد علم کرد تا تکلیف دینى و سیاسى خود را نیکو به انجام رساند.

مقاله حاضر نگاهی دارد به راهبردها و شیوه‌هاى تعامل حضرت زهرا در مواجهه با مشکلات پیش آمده برای دین خاتم که با هم آن را از نظر می‌گذرانیم.

شیوه سیاسى فاطمه (س)

مشى سیاسى فاطمه (س) مشى اعتراض، بى اعتنایی، عدم تایید دستگاه رهبری، مشى مظلومیت و سرانجام که فریاد به جائى نرسد گریستن است، آن هم نه براى عقده دل خالى کردن بلکه براى بیدار کردن و هوشیار ساختن اذهان به سویى که در آنجا حقى را زنده دفن کرده‌اند.

مشى سیاسى فاطمه (س) مشى آگاهانه، توام با بینش و بصیرت، اندیشیده و حساب شده، انتخابى و گزینش شده و مبتنى بر ایمان و عقیده است، هدف آن سعادت انسان‌ها و نجات از بردگی‌ها و ذلت‌ها، و تضمین و فراهم آوردن مبادى ارزش‌هاى معقول در جامعه است. او می‌خواهد جامعه‌ای بسازد که در آن انسان‌ها زندگى کنند.

و آنچه در این راه از شان و سیاست او به دور است حیله‌گری، فربیکاری، وعده‌هاى تو خالى در دل، تحمیق در استحمار مردم، گندم نماى جو فروش بودن است. این سره و خالص بودن بدان خاطر است که سیاست فاطمه (س) از اسلام مایه می‌گیرد و در اسلام حیله و نیرنگ نیست، بر سر مردم کلاه گذاردن نیست، با خلق خدا حقه بازى کردن وجود ندارد، باید راست و مستقیم به پیش رفت و چه مردم بپذیرند و چه نپذیرند. سیاست نان را به نرخ روز خوردن سیاست نامردمى است وشان اسلام از آن پاک و مطهر است.

او در این سیاست که الهى است راست و با استقامت به پیش می‌رود و در آن باکى از کتک خوردن، بدن خود را به رنج افکندن ندارد. او درس جرأت و شهامت را از پدر خود گرفته و در مکتب و خانه على (ع) و در سایه همگامى با او آن را تقویت نموده است. براى او هدف الهى مهم است و در دفاع از هدف باید ایستاد ما در تاریخ اسلام و حتى بشریت زنى را سراغ نداریم که در راه هدف الهى خود تا بدین میزان به پیش رفته باشد و مصداق آیه فاستقم کما امرت که درباره پیامبر نازل شده است، باشد.

راهبرد احتجاج

فاطمه (س) در مشى و روش خود گاهى از راهبرد احتجاج استفاده می‌کند و از اصحاب و انصار رسول خدا (ص) نظرخواهى می‌کند، با آنها از در روشنگرى و اعلام نظر وارد می‌شود. همین که فاطمه (س) در مسجد می‌ایستد و خطبه‌اى می‌خواند و به آیات قرآن درباره حقانیت خود استناد می‌کند، خود احتجاج است.

به خلیفه وقت می‌گوید آیا درست است تو از پدرت ارث ببرى و من از پدر خود ارث نبرم؟ این چه حکمى است که می‌کنید مگر قرآن نگفته است سلیمان از داود ارث برده است؟ چرا من از ارث محروم باشم؟ یا در جریان خانه نشینى به احتجاج می‌پردازد که مگر شما حاضر نبوده‌اید که رسول خدا (ص) در غدیرخم چه گفت و چه کرد؟ اینک چرا ساکت و آرام نشسته‌اید؟

در احتجاجات او در مواردى از شهود نظر می‌خواست، سلمان و اباذر و مقداد و عمار را به عنوان شاهد حقانیت خود اعلام می‌کرد و آنها نمی‌توانستند به این عده نسبت کذب دهند.

راهبرد انذار

گاهى فاطمه (س) در روش سیاسى خود افرادى را که مطلع از قضایا بوده و اینک دم فرو بسته‌اند به محاکمه می‌کشید، آنان را مورد ملامت و توبیخ خود قرار می‌داد. می‌پرسید مگر شماها در فلان قضیه حضور نداشته و مطلع نیستید؟ اینک چرا دم فرو بسته‌اید.

در بستر بیمارى خود در برابر جمعى از زنان مهاجر و انصار درباره غصب حق على (ع) آنها را سرزنش و آینده را براى آنها پیش بینى کرد تا خبر آن را براى همسران خود بازگویند. مضمون بیانات او این است: و شما را چه می‌شود، به خدا قسم بذرى را کشته‌اید که میوه آن تلخ است شاخه‌اى را کاشته‌اید که از آن خون خواهد بارید و روزى رسد که در آن بیهوده کاران زیان ببینند و در مقابل این ظلم و غصب خود را به شمشیر برنده و مصیبت فوق العاده بزرگى بشارت دهید.

همانگونه که ملاحظه می‌شود در تمام بحث‌ها و اظهارنظرها سخن از حق خواهى است هیچ گاه از درد و مصیبت خود که جانش را می‌گرفت سخن به میان نمی‌آورد و این خود حاکى از عظمت روحى فاطمه (س) است.

راهبرد سکوت

فاطمه (س) در مشی سیاسى خود گاهى روش سکوت را در پیش می‌گیرد. او دختر پیامبر (ص) است، درباره شخصیت و مقام او سخن‌هاست و مردم بارها و بارها از رسول خدا (ص) درباره او سخن‌ها شنیده‌اند و اینکه اگر فاطمه (س) کسى را مورد اعتنا قرار ندهد شخصیت آن فرد به زیر سؤال خواهد رفت.

راهبرد تظلم خواهی

او مشى مظلومانه‌ای را در پیش گرفت نه بدان خاطر که اداى مظلومیت را درآورد. بلکه بدان خاطر که او جداً مظلوم بود. زیرا او تلاش کرد ولى تلاشش به جایى نرسید، فریاد مى زد ولى گوش شنوا کم بود و حق خواهی‌ها کرد ولى به نتیجه‌اى منجر نشد و سرانجام سیاست گریه را در پیش گرفت تا وجدان‌هاى بیدار متوجه صاحب گریه شوند و از رمز و راز آن بپرسند، شاید که در این مسیر بیدارى و هشیارى ویژه‌اى پدید آمد. می‌دانیم که سیاست گریه سیاست سؤال‌انگیزى است، سیاست افشاکننده رازهاست، سیاست اعتراض است، و سیاست اعلام نارضائی.

فاطمه (س) با گریه‌های مداوم خود مردم را به سؤال واداشت. تا حدى که عده‌اى کوشیدند محل گریه او را زیر نظر بگیرند و بنا به روایاتى سایبانى را که در آنجا، در محل دروازه مدینه داشت از بین بردند تا فاطمه (س) در زیر آن پناه نگیرد. کاروانیان، مسافران، عابران، و دیگر اقشار در برابر گریه‌اش وامی‌ماندند و کار به جائى رسید که پس از شهادت فاطمه (س) همه می‌دانستند به چه علت آن حضرت روش گریه را در پیش گرفت.

راهبرد پس از شهادت

فاطمه (س) آن زن سیاستمدارى است که حتى از جنازه و شهادت خود ابزارى سیاسى ساخت.

اینکه فاطمه وصیت کرد مرا شب غسل بده، شب کفن و دفن کن، شب بر جنازه‌ام نماز بگذار و احدى را خبر مکن، خود سیاستى عظیم است. او سفارش کرده بود، مگذار آنها که بر من ستم راندند و حق مرا گرفتند بر من نماز گزارند و هم اصرار او که قبرش مخفى بماند خود بیان این خواسته است که نشانه‌اى از مظلومیت ابدى او در جامعه باقى باشد. او می‌خواست دشمنان دوست نما معرفى گردند، ابهام‌ها از بعضى اذهان دیر فهم زدوده شوند و دریابند که فاطمه (س) چگونه می‌اندیشید؟

نتیجه مبارزات حضرت زهرا (س)

حاصل مبارزه، پایه گذارى و تحکیم روح مقاومت در امت بود و مردم را واداشت که در طریق عدالت‌خواهی حرکتى رو به پیش داشته باشند اگر بخواهیم براى حاصل کار و تلاش فاطمه (س) لیستی تهیه کنیم خواهیم گفت که حاصل آن بسیار عظیم و پر دامنه بود از جمله: پایه‌گذاری تفکر صحیح در جامعه، پیروز ساختن حق و علنى کردن آن به گونه‌اى که همگان از سیاه و سفید از آن سر درآوردند، اعلان مظلومیت خاندان پیامبر، پاشیدن بذر نهضتى که بعدها بارور شد و گشودن دفترى که تا روز قیامت هم چنان مفتوح است و نشان قدر ناشناسی بازماندگان رسول (ص) است و دستاوردهاى متعدد دیگر.

صدمات وارده

فاطمه (س) بر اثر این مبارزات صدمه خورد، از نظر روانى به علت مرگ پدر متألم بود و ناسپاسى اصحاب و بازماندگان، این تألم را شدیدتر کرد. او در اثبات مقاصدش تا آنجا به پیش رفت که حتى جان خود را به خطر انداخت. فرزند خود را که در رحم بود از دست داد، به دشواری زندگى افتاد و حتى کار به جائى رسید که نفس کشیدن او با درد همراه بود.

او در راه خدا جان باخت، او زاده اسلام بود و براى اسلام هستى خود را فدا کرد. فسلام علیها یوم ولدت و یوم ماتت و یوم تبعث حیا.

http://www.kayhannews.ir/860327/6.htm

فاطمه زهرا (س) اسوه یا اسطوره

اشاره:

به طور کلى دو نوع رویکرد را نسبت به پیامبران (ص) و ائمه معصومین (ع) می‌توان در هر عصرى و نسلى مطرح کرد ۱- رویکرد اسطوره‌اى بدین معنى که آن بزرگواران در زمان خود اسطوره‌هایى بوده‌اند که در طول تاریخ هرگز مشابه آنان پدیدار و تکرار نخواهد شد. از این جهت این نوع اسطوره‌ها براى انسان‌هاى عادى دست نیافتنى هستند. بنابراین ما باید به دنبال الگوى به روز و امروزى و متناسب با زمان خود باشیم.

۲- رویکرد اسوه‌اى بدین معنى که آن بزرگواران مجسمه‌هاى عملى غایت خلقت انسان هستند و انسان‌هایى که در مسیر شدن حرکت می‌کنند و غایتى براى زندگى و حرکت آنان توسط خدای متعال طراحى شده باید از این مدل‌هاى عینى و از جنس خود انسان در مسیر شدن تبعیت و پیروى کرده، و تلاش نمایند خود را به آن الگوها هرچه بیشتر نزدیک نمایند. مقاله حاضر گامى است در جهت تبیین این دو نوع رویکرد که نویسنده در مقام پیاده سازى آن برآمده است اینک با هم آن را از نظر می‌گذرانیم.

طرح مسئله

در طول تاریخ، اسلام ناب محمدى (ص) مهمترین مانع براى حکومت خودکامانى مانند بنی امیه، بنى العباس، و در تاریخ معاصر، استعمارگران و حکومت‌هاى وابسته بوده است. در این میان عامل مهم و اساسى در اثربخشى اسلام ناب وجود اسوه‌هاى عالم بشریت؛ حضرت پیامبر اعظم (ص) و اهل بیت عصمت و طهارت (ع) می‌باشد.

مهمترین هنر امام راحل «قدس سره» احیاى اسلام ناب محمدى و سیره ائمه معصومین (ع) است. الگو قراردادن حضرت اباعبدالله الحسین (ع) در مبارزاتى که حضرت امام (ره) از ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ آغاز کردند، نقش اساسى در بسیج توده‌هاى مردم و شهادت طلبى آنان در مبارزه با رژیم منحوس پهلوی، ایفا کرد.

شخصیت حضرت زهرا (س) خصوصاً در بعد مبارزات اجتماعى نقش موثرى در مشارکت زنان جامعه ما در انقلاب و استمرار آن داشته است. نقش اسلام ناب محمدى و الگو بودن پیامبر اعظم (ص) و اهل بیت او در نهضت بیدارى مسلمانان و خصوصاً ملت شریف ایران به قدرى مؤثر بوده که دشمنان انقلاب را بر آن داشته است که براى براندازى نظام جمهورى اسلامی، استراتژى تضعیف اسلام ناب و اعتقادات و عشق مردم به پیامبر اعظم (ص) و خاندان عصمت و طهارت را در اولویت توطئه‌هاى فرهنگى خود قرار دهند.

بر این اساس محورهاى ذیل را جهت تضعیف ایمان دینى مردم خصوصا جوانان در دستور کار خود قرار دادند.

۱) دامن زدن به مشکلات مردم و بزرگ نمایى آنها به خاطر ناکارآمد جلوه دادن اسلام.

۲) نفوذ دادن روشنفکران غرب زده و یا وابسته در فضاى تسامح و تساهل براى توهین به مقدسات و احکام دینى و ترویج فرهنگ بى بند و بارى در میان جوانان.

۳) ترویج تکثرگرایى در بعد قرائت‌هاى دینى براى از میدان به در کردن عالمان دینى و متخصصان اسلام شناس و زمینه سازى براى القاى برداشت‌هاى غیرتخصصى از دین در افکار جوانان و نسل سوم انقلاب.

۴) مطرح کردن پیامبر اعظم (ص) و اهل بیت عصمت و طهارت (ع) به عنوان اسطوره و زیرسؤال بردن بعد اسوه بودن آن بزرگواران.

بر این اساس برخى دگراندیشان چنین گفتند:

«ما بیش از صد سال است که در مرحله انتقال به سر می‌بریم. جامعه ایران، فاز سنتى خود را پشت سر گذاشته و می‌خواهد مدرن شود در حالى که هنوز حساسیت‌هاى مذهبى خود را حفظ کرده است. در این جامعه هنوز خدا نمرده است. ما جز از طریق دمکراتیزه کردن جامعه چگونه می‌توانیم بر این حالت فائق آییم.»

یکی از حربه‌ها براى تضعیف نقش الگویى ائمه (ع) در جامعه اسلامی، نگرش اسطوره‌اى به شخصیت ائمه خصوصاً حضرت فاطمه زهرا (س) و در تعارض نشان دادن نگرش اسوه‌اى نسبت به آنها با مدرنیته و شرایط پیچیدگى جوامع انسانى و عصر انفجار اطلاعات می‌باشد.

یکی از دگراندیشان، در مراسم روز جهانى زن چنین گفت:

«الگوهای ما باید مربوط به زمان باشد. نزدیکترین شخص به ما که می‌تواند، الگو قرار گیرد، گاندى است. اما باز هم نمی‌توانیم زندگیمان را به او نزدیک کنیم. الگوهاى ما باید این دوره‌اى باشد و حضرت فاطمه (س) اسطوره است و دست نیافتنى و یک الگوى قدیمى است و این دورانى نیست، چرا که نه پدرمان حضرت محمد (ص) است و نه همسرمان على (ع) و نه فرزندانمان امام حسن و امام حسین (ع)، لذا نزدیک شدن به حضرت زهرا (س) غیرممکن است.»

صرف نظر از انگیزه‌هاى سیاسی، پاسخگویى به نیازهاى فکرى جوانان باید محور اساسى اندیشه‌ورزی نخبگان متعهد باشد. در این نوشتار و براساس روش استاد شهید آیت الله مرتضى مطهری «قدس سره» که تبیین منصفانه اشکال و سپس پاسخگویى استدلالى و منطقى بوده است، به تبیین و تحلیل مطلب فوق پرداخته شده است.

اسطوره به معناى شخصیت افسانه‌اى است که به واسطه عوامل و نیروهاى فوق بشری، ویژگی‌هایی را پیدا کرده اند که مورد تقدیس و احترام بشر بوده‌اند. اساطیر و شخصیت‌هاى افسانه‌ای یا ساخته ذهن بشر بوده است و یا به واسطه ارتباط خاص با خداوند، به جایگاه افسانه‌ای خود دست پیدا کرده‌اند.

برخی، براى پیامبر اعظم و اهل بیت (ع) شخصیت‌هاى اسطوره‌اى قائل هستند و بر این اساس معتقدند خداوند در اثر عنایات خاص خود، به آنها قدرت عصمت داده است و از اول آنان را پاک و کامل قرار داده و نیز آنان را به علم لدنى و غیب، عالم به ما کان و مایکون و ماهو کائن مزین کرده است و لذا آنان اصولاً گرد گناه نمی‌رفتند.

«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»

بنابراین چون شخصیت آنان با نیروهاى مافوق بشرى شکل گرفته است، اسطوره‌اند و اگر بپذیریم که آنها الگو هستند، صرفاً براى مردم آن روز بوده و آنها براى عصر مدرنیته نمی‌توانند اسوه باشند و لذا آنها دست نیافتنى هستند.

قرآن کریم و نگرش اسطوره‌اى و نگرش اسوه‌اى

خداوند در آیه ۲۱ سوره احزاب می‌فرماید:

«لقد کان لکم فى رسول الله اسوه حسنه لمن کان یرجوالله و الیوم الاخر و ذکروا الله کثیراً. هر آینه در شخصیت و رفتار و فضایل رسول خدا (ص) براى شما انسان‌ها الگویی نیکو وجود دارد، براى کسانى که امید به خداوند و (تحصیل) روز آخرت را دارند و فراوان به یاد خدا هستند.»

در آیه ۴ سوره ممتحنه، خداوند ابراهیم و اصحاب او را نیز الگو معرفى نموده است.

«قد کانت لکم اسوه حسنه فى ابراهیم و الذین معه. همانا براى شما الگوى خوبى در زندگی ابراهیم و کسانى که با او بودند وجود داشت».

از این آیه شریفه که با یک سیاق واحد با آیه قبل بیان شده است، استفاده می‌کنیم که انبیاء الهى و اصحاب خاص آنها که صلاحیت الگو بودن را دارند، نیز اسوه هستند. بنابراین اهل بیت پیامبر اکرم (ص) که در قرآن کریم محبتشان اتخاذ راه به سوى خدا معرفى شده، به طریق اولى اسوه هستند.

نکته شایان توجه در این آیات شریفه این است که رسول خدا و اهل بیت (ع) او اسوه قرار گرفته‌اند براى هر انسانى که طالب خدا و آخرت و یاد خدا باشد و اختصاص به مسلمانان هم ندارد، یعنى آنها اسوه انسانى هستند و نکته مهم‌تر آن که مفهوم آیه بیان می‌کند که بدون اسوه قرار دادن آنها نمی‌توان به خدا و آخرت نیکو و یاد خدا رسید.

مبانى عقلى نگرش اسوه‌اى در قرآن کریم

۱) نیاز انسان به اسوه‌هاى جاودانه و اسوه‌هاى این دنیایى

برای تبیین مبانى عقلى نگرش اسوه‌اى به شخصیت پیامبران و اولیاى الهى در قرآن کریم، پاسخ به این سوال ضرورى است که اصولاً مقوله «الگوگرایی» در زندگى که از عناصر مهم رشد و تعالى انسان می‌باشد بر چه محورهایى استوار است و به تعبیر دیگر، انسان در چه حوزه‌هایى نیازمند الگو می‌باشد!

محور اساسى در پاسخ به این سوال این است که، انسان دو گونه هدف در حرکت‌هاى فردى و اجتماعى دارد.

یکی هدف و فلسفه زندگى است، یعنى همان هدفى که خداوند انسان را به خاطر آن خلق کرده است و ابر و باد و مه و خورشید و فلک به خاطر آن در کارند.

نوع دیگر، هدف‌هاى مادى در زندگى است، مانند هدف از مدیریت، هدف از تحقیق و تفحص، هدف از کار کردن، هدف از دوستى با دیگران، هدف از ازدواج و…

هدف و فلسفه زندگى که زمان به خاطر آن در اختیار انسان قرار داده شده است، خداگونه شدن و اتصاف به صفات جمال، بصیرت، استقلال، آزادی، زیبایی، اقتدار، محبوبیت، مقام و … است و به تمامى اسباب و علل از قبیل، پول، تکنولوژی، منابع ثروت، خوردن، لذت و … به عنوان اسباب و وسایل براى آن ارزش‌هاى معنوى نظر دارد. به عنوان مثال پول به اعتبار ایجاد بی‌نیازی، استقلال، عزت، موقعیت و قدرت براى انسان ارزشمند است و ثروت هر چقدر هم کلان باشد اگر این ارزش‌ها را به همراه نداشته باشد، بى ارزش تلقی می‌گردد.

در یک کویر گرم و سوزان میلیاردها پول و طلا براى شما بى ارزش است، زیرا این پول در آنجا نه براى شما قدرت می‌آورد نه عزت و نه بى نیازی، و حاضرید تمامى ثروت دنیا را با یک لیوان آب که به شما قدرت حیات می‌دهد مبادله کنید.

علم، تکنولوژی، جامعه مدنی، دموکراسى و همه مظاهر مدرنیسم، هنگامى داراى اعتبار و ارزشند که هدف و فلسفه خلقت را تحقق بخشند بر این اساس هنگامى که مرگ فرا برسد و انسان وارد عالم دیگرى شود نه با خود تکنولوژى به همراه می‌برد و نه علم و نه هیچ چیزى از مظاهر مادى بلکه تنها چیزى که همراه انسان خواهد بود، عبارت است از: فضایل و محسنات اخلاقى و روحى و یا رذایل و زشتی‌هاى اخلاقى و روحی.

بنابراین سعادت ابدى انسان در گرو آنست که هدف و فلسفه خلقت خود را با کلیه اهداف مادی زندگى تنظیم نماید. در این صورت است که انسان موفق می‌شود دنیا و آخرت را در بعد فردى و اجتماعى توامان تحصیل نماید.

فلسفه اصلى نزول وحى و ارسال دین، بیان و تبیین راه‌ها و روش‌هاى تنظیم این دو نوع هدف (هدف زندگى و هدف‌هاى مادی) بوده است.

متاسفانه نظام‌هاى غربى و به تبع آنها دگراندیشان، انسان را دچار غفلت از هدف و فلسفه خلقت و یاد خدا و ارزش‌هاى معنوى نموده‌اند و بر این اساس رعایت حقوق بشر تا آنجا دارای ارزش است که بتواند منافع مادى آنها را تامین نماید و وقتى پاى منافع مادى به میان آید، حقوق بشر و همه ارزش‌هاى معنوى را در پاى آن ذبح می‌کنند.

امروز وجود ظلم و ستم و تبعیض نژادی، پدیده شومى به نام صهیونیسم، امپریالیسم، آپارتاید، فساد، همجنس بازی، تجاوز به حقوق بشر، سست شدن بنیان خانواده و ارزش‌هاى خانوادگی، بى ایمانی، استفاده خودخواهانه و منفعت جویانه از طبیعت، سرمایه سالارى به اسم دمکراسى و مردم سالاری، اسارت انسان در بند شهوات به نام آزادی‌هاى اجتماعی، فقر و گرسنگى ملت‌ها خصوصاً ملت‌هاى آفریقا و ده‌ها معضلات در زندگى بشر، نمودها و آثار فراموش نمودن هدف خلقت انسان و محوریت یافتن ارزش‌هاى مادى به جاى ارزش‌هاى معنوی است.

تردیدی نیست که انسان، موجودى الگوگرا است و از نقطه نظر روان شناختى تربیتی، این ویژگی در بشر نقش مهمى در رشد و تعالى او دارد اما انسان هم در ارزش‌هاى معنوى و فضایل اخلاقى نیازمند به الگوست و هم در تحصیل اهداف مادی.

بنابراین موضوع الگوگرایى در زندگى انسان هم ارزش‌هاى معنوى و فضائل اخلاقى و روحى است که تجلى هدف و فلسفه خلقت انسان می‌باشد و هم ارزش‌هاى مادى و منافع دنیوى است که اهداف مادى بر مبناى آنها شکل می‌گیرد. قهرا در ارزش‌هاى معنوى و فضائل اخلاقى و روحی، کسانى الگو قرار می‌گیرند که مظهر تمام و کمال این ارزش‌ها و فضائل باشند و آنها اسوه‌هاى جاودانه‌اى هستند که در همه زمان‌ها مظهر این ارزش‌ها می‌باشند. در ارزش‌هاى مادى نیز کسانى الگو قرار می‌گیرند که متناسب با زمان و مقتضیات زمان به اهداف دنیایى دست یافته‌اند. بنابراین انسان به دو گونه الگو و اسوه نیازمند است.

۱) الگو و اسوه در بعد ارزش‌ها و فضائل معنوى

۲) الگوها و اسوه‌ها در بعد ارزش‌هاى مادى

به عنوان مثال انسان در بعد حقوق بشر و مردم سالارى نیازمند است کسانى را الگو قرار دهد که مظهر تام و تمام رعایت حقوق بشر و خدمت به مردم‌اند اما در اعمال شیوه‌های تحقق حقوق بشر و مردم سالارى در جامعه نیازمند به الگوهاى این دورانى است تا بتواند از تجربه حکومت‌هاى موفق الگو بگیرد. از این رو انسان هم به اسوه‌های جاودانه و هم به اسوه‌هاى این دوران نیاز دارد.

۲) کمال اکتسابى در شخصیت پیامبراعظم (ص) و اهل بیت (ع)

دومین مبنا از مبانى عقلى نگرش اسوه‌اى در قرآن کریم اینست که این اسوه‌هاى عالم بشریت به طور عادى و با همان اسباب و عللى که در اختیار مردم بوده است، بر اثر مجاهده، تلاش و به کارگیرى عوامل معنوى و عقلانى به آن مرتبه از کمال انسانى نائل شده‌اند و به عبارت دقیق‌تر فعلیت کمال انسانى در آن بزرگواران در سایه تقوا، تلاش، صبر، استقامت و مجاهده مستمر بوده است.

به نظر می‌رسد انگاره اسطوره بودن ائمه مبتنى بر یک شناخت عامیانه از ائمه (ع) است. زیرا در شناخت عامیانه نسبت به آن بزرگواران چنین تصور می‌شود. که خداوند از اول آنان را کامل آفریده است و به آنها قدرت عصمت و علم به غیب عطا نموده و آنها بر اساس این قواى فوق بشرى زندگى کرده‌اند، لذا بشرى که فاقد چنین نیروهاى متافیزیکی باشد، نمی‌تواند آنها را الگو قرار دهد. بر این اساس آنها اسطوره‌اند، در حالى که آنها در مقام اخذ وحى و تبلیغ رسالت و بیان و تبیین احکام الهى از عصمت اعطایی خداوند و علم به غیب بهره گرفته‌اند اما به عنوان یک انسان، با مجاهده با نفس و تلاش و تحمل سخت‌ترین شرایط و با سلاح عقلانیت و بصیرت و با همان زندگى عادى بشری و همان اسباب و عللى که در اختیار همگان بوده است زندگى کرده اند و کمالات و ارزش‌های انسانى و فضائل روحى و معنوى در آنها فعلیت یافته است و به همین خاطر آنان اسوه‌اند. نه اسطوره.

فاطمه زهرا (س)، اگر به عنوان یک زن و یک مادر و یک همسر و یک شخصیت اجتماعى و یک مبارز سیاسى و یک مرجع علمى الگو قرار می‌گیرد، به خاطر آنست که همه فضائلى که در وجود اوست از عفت، حیا، حجب، متانت، فداکاری، و فضائل دیگر بر اثر همان مجاهده و تلاش و تحمل شرایط سخت به وجود آمده است.

او اگر مثلاً در تربیت فرزندان الگو قرار می‌گیرد به خاطر آن است که با تلاش و پاکى و به کار بردن روش‌هاى تربیتی، فرزندانى مثل امام حسن (ع)، امام حسین (ع)، و زینب (س) و ام‌کلثوم (س) را تربیت می‌کند و اگر در همسردارى که از مقوله‌هاى اساسی زندگى است، الگو قرار می‌گیرد به خاطر آن است که به نحو شگرفى زندگى توأم با آرامشى را براى همسر شجاع و دلیر خود به وجود می‌آورد و همه سختی‌هایى که در زندگی وجود داشته است را تحمل می‌کند تا حدى که على (ع) درباره او فرمود. «نعم العون علی الاخره»؛ چه نیکو و یاورى است فاطمه نسبت به آخرت.

۳) فضایل اخلاقى و ارزش‌هاى معنوى کهنه شدنى نیستند

سومین مبنا از مبانى عقلى در نگرش اسوه‌اى به شخصیت پیامبر اعظم (ص) و اهل بیت عصمت و طهارت (ع)، مطلق بودن ارزش هاى معنوى و فضائل اخلاقى و روحى می‌باشد. انگاره اسطوره بودن بر نسبت اخلاق مبتنى است که بر اساس آن ارزش‌هاى معنوى و اخلاقى و روحى تابعى از متغیر ارزش‌ها و منافع مادى می‌باشد و به دلیل آن که این ارزش‌ها در حال تحول و دگرگونى هستند.

پس ارزش‌هاى معنوى در کسانى قابل قبول براى بشر و قابل الگوبردارى خواهد بود که پرچمداران این تحول باشند یعنى پرچمداران مدرنیته و مدرنیسم بر این اساس شخصیت پیامبر اعظم (ص) و اهل بیت عصمت و طهارت (ع) را اسطوره عصر جدید و الگوى ۱۴۰۰ سال پیش تلقى می‌کنند.

اما حقیقت این است که نسبیت اخلاق بر اصالت مادیت و ارزش‌هاى مادى استوار است و منافی و معارض با فلسفه خلقت انسان است به دلیل آنکه انسان براى ارزش‌هاى معنوى و فضائل روحى و اخلاقى خلق شده است، لذا این ارزش‌ها در زندگى داراى اصالت می‌باشند و در واقع ارزش‌هاى مادى باید بر محوریت ارزش‌هاى معنوى تعریف شوند. ارزش‌هاى معنوى در طول تاریخ بشر از همه تغییرات و تحولات مصون بوده‌اند و تنها تاثیرپذیرى آنها از تحولات تاریخ، شفاف‌تر و درخشان‌تر شدن آنها بوده است، بر این اساس ارزش‌هاى معنوی و انسانى هرگز کهنه شدنى نیستند در نتیجه انبیاء و اولیاء و پیامبر اعظم (ص) و اهل بیت عصمت و طهارت اسوه‌هاى ماندگار همیشه تاریخ هستند.

آخرین نکته که به عنوان حسن ختام بحث مطرح می‌کنیم این است که می‌گویند گاندى رهبر ضد استعمارى هند را می‌توان به عنوان الگو قرارداد اما جالب است که بدانید گاندى خود امام حسین (ع) را الگو و اسوه قرار داد و گفت: من اوراق کربلا را مطالعه کردم و دیدم که براى نجات هند از چنگال استعمار انگلیس، راهى جز الگو قرار دادن حسین (ع) وجود ندارد.

منبع: روزنامه کیهان

احمد امید

مهدى موعود (عج) در احادیث قدسی

اشاره:

احادیث و روایات در فرهنگ اسلامى از دیرباز و همزمان با نخستین روزهاى طلوع خورشید عالمتاب اسلام، جایگاه ویژه‌اى را به خود اختصاص داده و از اهمیت والایى برخوردار بوده است تا جایى که در فقه اسلامى در کنار قرآن، اجماع و عقل، یکى از منابع مهم فقهى محسوب می‌شود. در میان احادیث فراوانى که از زبان مبارک حضرات معصومین علیهم السلام بیان شده است، بخشى از آنها به «حدیث قدسی» مشهور گشته‌اند که علماى علم حدیث شناسى و به تعبیر دقیق‌تر «علم الحدیث» در معرفى این نوع از احادیث چنین گفته‌اند:

«حدیث قدسى عبارت از حدیثى است که پیغمبر از خداوند اخبار کند. بدین گونه که معنى و مضمون آن بر قلب پیغمبر القاء می‌شود و پیغمبر با لفظ خود اداء می‌نماید، لذا در الفاظ آن تحدى و اعجازى نیست، به خلاف قرآن که به الفاظ مخصوص وحى شده که تغییر آن به لفظ دیگرى جائز نیست و دیگران در آوردن مثل آن عاجزند.»

حدیث قدسى از نظر موضوع و محتوا در برگیرنده مباحث متنوع و گوناگونى است، از مواعظ و پند و اندرز گرفته، تا تاریخ انبیاء و… از جمله مطالبى که در خلال احادیث قدسی بدان اشاره شده، موضوع زندگی، ویژگی‌ها و حوادث دوران غیبت و ظهور امام زمان (ع) است که در نوشتار حاضر به برخى از این مطالب و موضوعات مهدوى اشاره شده است.

وصایت و امامت حضرت مهدى (ع)

پیامبر اکرم (ص) در طول حیات پر برکت خویش به مسئله جانشینى بعد از خود عنایتى تام و تمام داشته و در موارد گوناگون، این مطلب و اسامى جانشینان و امامان بعد از خود را متذکر می‌شده‌اند. البته این موضوع در احادیث قدسى نیز مورد یادآورى و تأکید قرار گرفته است و از آنجا که امام زمان (ع) به عنوان آخرین جانشین پیامبر (ص) از جانب ایشان معرفى شده بودند در احادیث قدسى نیز به موضوع امامت و وصایت آن حضرت (ع) تصریح گردیده که از این میان حدیث زیر قابل توجه می‌باشد:

«… سلامه از ابوسلیمان، چوپان رسول خدا (ص) نقل کرده که گفت: من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: وقتى در شب معراج به آسمان رفتم، خداوند جل جلاله به من فرمود: … اى محمد، من تو و على و فاطمه و حسن و حسین و امامان از نسل آنها را از نور خود آفریدم و ولایت شما را به همه اهل آسمان‌ها و زمین عرضه کردم. هر کس آن را قبول کند در نزد من مؤمن است و هر کس انکار کند کافر می‌باشد… اى محمد آیا می‌خواهی آن امامان بعد از خود را ببینی؟ گفتم: بلى اى خداى بزرگ! خطاب آمد: پس به سمت راست عرش نگاه کن، وقتى که نگاه کردم دیدم علی، فاطمه، حسن، حسین و على بن حسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و حسن بن على و مهدى که در میان انوار زیادى می‌درخشید، به حال ایستاده نماز می‌خوانند و در میان آنها نور مهدى از همه درخشان‌تر است…»

ویژگی‌ها و خصال حضرت مهدى (ع)

امام زمان (ع) به عنوان آخرین حجت خداوند در زمین و کسى که مأموریت برپا داشتن عدالت حقیقى را برعهده دارد، از ویژگی‌ها و خصالى برخوردار است که تنها شایسته و برازنده اوست و کس دیگرى را در این خصال یاراى مشارکت با او نیست مگر انبیاء الهى و ائمه معصومین علیهم السلام، در پاره‌اى از احادیث قدسى ضمن اشاره به مطالبى از قبیل امامت و وصایت آن حضرت (ع) به این ویژگی‌هاى آسمانى اشاره شده:

«… ابوعبدالله (ع) (امام صادق) فرمود: روزى جابر بن عبدالله انصارى با پدرم تنها بودند، من هم حضور داشتم. پدرم به جابر گفت: اى جابر، به من از لوحى خبر بده که تو در نزد مادرم فاطمه دختر رسول خدا (ص) دیده‌ای…

جابر عرض کرد: خداوند را شاهد می‌گیرم که من روزى به نزد فاطمه دختر رسول خدا (ص) وارد شدم تا تولد حسین (ع) را به وى تهنیت بگویم. در دست ایشان یک لوح سبز رنگ دیدم. من تصور کردم که از زمرد است و در داخل آن لوح، نوشته‌هاى سفیدى دیدم که شبیه نور خورشید بودند و می‌درخشیدند… حضرت (س) به من فرمود: این لوحى است که خداوند به رسولش محمد (ص) هدیه کرده است که در آن نام شوهرم على و نام دو فرزندانم (حسن و حسین) و نام سایر امامان از نسل من نوشته شده است…

بعد جابر گفت: من خداوند را شاهد می‌گیرم که در لوح، این مطالب نوشته شده بود: بسم الله الرحمن الرحیم، این کتابى است از جانب خداوند عزیز و حکیم براى محمد نبی‌اش و نورش و سفیرش… و من (خداوند) این امامت را با دادن (م ح م د) به حسن (عسکرى (ع)) تکمیل می‌نمایم او رحمت براى همه جهانیان است. در او کمال موسى و روشنى عیسى و صبر ایوب هست…»

ولایت مهدى (ع) شرط ورود در بهشت

براساس آیات قرآن کریم و احادیث وارده از پیامبر اکرم (ص) و ائمه علیهم السلام، مهمترین شرط براى ورود در بهشت و رضوان الهى و دست یافتن به سعادت ابدی، تمسک به حبل المتین ولایت و دوستى اهل بیت علیهم السلام است که وجود مبارک امام زمان «ع» نیز از این شجره طیبه بوده و در نتیجه بدون حب و دوستى آن حضرت (ع) وارد شدن در بهشت و مشمول رحمت و غفران الهى شدن امرى محال و غیر ممکن است، چرا که:

«… امام صادق (ع) از پدرانش از امیرالمؤمنین علیه السلام از رسول خدا (ص) نقل کرده که حضرت فرمود: وقتى در شب معراج به آسمان‌ها عروج کردم، خداوند به من وحى فرمود:… اى محمد، اگر بنده‌اى براى من آنقدر عبادت کند تا بمیرد و مانند چوب، خشک بشود ولی با حال انکار ولایت امامان با من ملاقات کند، من او را به بهشتم راه نمی‌دهم و نمی‌گذارم زیر سایه عرش من باشد.»

ملائکه الهى یاوران مهدى (ع) به هنگام ظهور

پیامبران الهى و از جمله پیامبر اکرم (ص) به هنگام قیام بر علیه جباران و سرکشان زمان خود در مواقعى از حیات و نهضت خویش به وسیله ملائکه خداوند مورد حمایت و پشتیبانى قرار می‌گرفته‌اند که ماجراى این حمایت‌هاى الهى در کتب روائى و تاریخى به وفور ذکر شده و حتى رد پاى آن را در کتب آسمانى و از جمله قرآن کریم هم می‌توان مشاهده کرد که نمونه بارز آن حضور ملائکه بی‌شمار از جانب خداوند جهت یارى سپاه مسلمانان در جنگ بدر است که در آیات ۱۲۳ و ۱۲۴ سوره مبارکه آل عمران بدان اشاره شده است.

امام زمان (ع) نیز به عنوان آخرین سفیر الهى در جهت تحقق اهداف عالیه انبیاء و برپا داشتن کلمه توحید و عدل در کره زمین، در مأموریت آسمانى خود از تائیدات الهى و از جمله حضور فرشتگان به عنوان یاوران آن حضرت (ع) برخوردار است که در حدیث قدسى زیر بدان تصریح گردیده:

«… ابن عباس از رسول خدا (ص) نقل کرده که حضرت فرمود: وقتى در شب معراج به آسمان هفتم رسیدم و از آنجا به سدره المنتهى و از آنجا هم به سوى حجاب‌هاى نورى رفتم، خداوند مرا ندا داد که: اى محمد، تو بنده منى و من خداى تو هستم… و به وسیله او (مهدی قائم) روى زمین را از دشمنانم پاک می‌کنم… و با ملائکه خودم، او را تأیید می‌نمایم تا بتواند امر مرا در روى زمین نافذ کند و دین مرا رفیع گرداند.»

مهدى (ع)، منتقم خون امام حسین (ع)

بدون تردید حادثه دردناک عاشوراى سال ۶۰ هجری، که در آن یکى از پاک‌ترین انسان‌هاى هستی و فرزند گرامى و برومند پیامبر اکرم (ص)، حضرت امام حسین (ع) به همراه جمعى از اصحاب باوفاى خود به شهادت رسید، تلخترین حادثه‌اى است که بعد از رحلت پیامبر اکرم (ص) در عالم اسلام روى داد و براى ابد آزادگان جهان را در اندوهى جانکاه فرو برد.

پس از آن حادثه هولناک، همواره یکى از آرزوهاى شیعیان خاندان رسالت این بوده که به نوعى انتقام این جنایت بی‌بدیل از مسببان و عاملانش ستانده شود. هر چند پس از نهضت کربلا تلاش‌هایى در این جهت از جانب دوستداران اهل بیت علیهم السلام صورت گرفت ولی مطابق احادیث اسلامی، انتقام حقیقى این ماجرا تنها با ظهور امام زمان علیه السلام گرفته خواهد شد و تنها وجود مقدس حضرت مهدى (ع) است که شایسته عنوان «منتقم حسین (ع)» می‌باشد از همین روست که در دعاى شریف ندبه، این عبارت را با آرزوى تمام و از صمیم دل و جان بر زبان جارى می‌کنیم که: این الطالب بدم المقتول بکربلاء و این موضوع نیز از جمله مطالبى است که در احادیث قدسى مورد اشاره واقع شده، که از جمله می‌توان به حدیث زیر اشاره کرد:

«… ابوحمزه ثمالى از امام باقر (ع) نقل کرده که حضرت فرمود: وقتى حضرت امام حسین علیه السلام کشته شد، ملائکه شیون و زارى کردند و گفتند: اى خداوند و مولاى ما، آیا از کسى که برگزیده تو و فرزند برگزیده تو را کشته غفلت می‌کنی؟

از جانب خداوند وحى آمد: اى ملائکه من! خوشحال باشید، قسم به عزت و جلالم، من از قاتلین حسین انتقام خواهم کشید… بعد هم پرده غیبى کنار رفت و ملائکه، امامانى را که از صلب حسین بودند دیدند و خوشحال شدند و دیدند که یکى از آنها برخاسته نماز می‌خواند. پس خداوند فرمود: من با این قائمم، انتقام خون حسین را خواهم گرفت.»

حوادث و ویژگی‌هاى دوران غیبت

از سال ۳۲۹ هجری، در تاریخ امامت شیعه دورانى آغاز شد و تاکنون ادامه دارد که از آن با عنوان «غیبت کبری» یاد می‌شود. مهمترین خصوصیت و ویژگى این دوران عدم ظهور (و نه حضور) امام معصوم در میان جامعه اسلامى است. این دوران که تا زمان ما شامل یازده قرن و به تعبیر دیگر ۱۱۰۰ سال شده و معلوم هم نیست تا چه زمانى ادامه یابد، به واقع دوران غربت و مظلومیت مسلمانان و بالخصوص شیعیان است. دورانى بسیار سخت و تنش‌زا و همراه با انواع و اقسام زحمات جسمى و روحى و مادى و معنوی، که در عین حال دوران آزمایش و امتحان بوده و سبب جدا شدن صفوف مومنان حقیقى از منافقان و کفار می‌گردد.

در برخى از احادیث قدسى بدین دوران پر مشقت اشاراتى شده و از پاره‌اى از حوادث ناگوار این دوران یاد شده است. از جمله در حدیث سابق الذکر پیرامون لوح آسمانى پیامبر اکرم (ص) در نزد حضرت زهرا (س) از قول جابر، چنین می‌خوانیم:

«… جابر گفت: من خداوند را شاهد می‌گیرم که در لوح، این مطالب نوشته شده بود:… در زمان (غیبت مهدی) اولیاء من خوار می‌شوند… آنها کشته می‌شوند و آنها را می‌سوزانند و همیشه آنها از دشمنانشان مرعوب و ترسناک می‌شوند. زمین با خون آنان رنگین می‌شود و در میان خانواده آنان ماتم و شیون می‌اندازند. آنها اولیاى واقعى من هستند…»

از عبارات فوق استفاده می‌شود که دوران غیبت، دوران سختی‌ها و مشقات است و نه دوران تن پرورى و شادکامی، و مومنان و اولیاى حقیقى خداوند کسانى هستند که این سختی‌ها را متحمل شده و از سر می‌گذرانند و همین تحمل سختی‌هاست که آنها را امیدوار از اعماق وجود خود، خواهان طلوع خورشید ظهور امام (ع) شده و صمیمانه منتظر فرج و گشایش باشند و براى ظهور آخرین حجت الهى خاضعانه دعا کنند.

پاداش مومنان در دوران غیبت مهدى (ع)

در فراز قبلى این نوشتار، به این مطلب اشاره کردیم که دوران غیبت امام زمان (ع)، برای پیروان راستین آن حضرت (ع)، دورانى همراه با انواع و اقسام مشکلات و مصائب بوده و تنها آن دسته از شیعیان حقیقى اهل بیت علیهم السلام که به راه ایشان ایمان حقیقی دارند می‌توانند در این دوران پر غوغا، صبر و شکیبایى پیشه کرده و این سختی‌ها را پشت سرگذارند. ولى باید دانست هر چقدر سختی‌ها و مشقات این دوران شدید و سنگین باشد، پاداش و ثوابى هم که در برابر آنها نصیب بندگان حقیقى و صابر خداوند می‌شود، بی‌بدیل و والاست. زیرا همان طور که «افضل الاعمال انتظار الفرج» است، یقینا پاداش این افضل اعمال نیز برتر از پاداش تمام اعمال دیگر خواهد بود. این پاداش عظیم منتظران حقیقی، در حدیث قدسى زیر این چنین مورد اشاره قرار گرفته است:

«… مفضل بن صالح از جابر از امام باقر علیه السلام نقل کرده که حضرت فرمود: زمانى می‌آید که امام مردم غایب می‌شود. پس خوشا به حال کسانى که در آن زمان در امر امامت ما استوار بمانند. چون کمترین ثواب آنها این است که خداوند آنها را ندا می‌دهد و می‌فرماید: اى بندگان و اى کنیزان من، شما به سر من ایمان آوردید و غیب مرا تصدیق کردید. پس من بهترین ثواب را به شما مژده می‌دهم. شما بندگان و کنیزان من هستید و بر من حق است که عبادت‌هاى شما را قبول کنم و از تقصیرات شما بگذرم و به خاطر شما به بندگان باران نازل می‌کنم و به خاطر شما بلاها را از بندگانم دفع می‌کنم. اگر شما نبودید هر آینه من عذاب خود را بر آنان نازل می‌کردم.»

برخى از علائم ظهور مهدى (ع)

ظهور موعود آسمانى که پیام آور رحمت و رافت و برپاکننده عدالت می‌باشد، آرزویى است بس بزرگ که تنها مختص شیعیان نبوده و تمامى معتقدان به ادیان آسمانى در انتظار تحقق آن بسر می‌برند. چرا که تنها با تحقق این امید و آرزوى بزرگ است که بشریت پس از قرون متمادى می‌تواند جمال سعادت را در این جهان مشاهده کند و حیاتى توام با صلح و آرامش را در این کره خاکى تجربه نماید. اما اینکه این آرزوى دیرینه بشر چه زمانی محقق خواهد شد، بر علم بشر پوشیده است و کسى را جز خداوند به لحظه وقوع آن آگاهی نیست. تنها چیزى که از روایات و اخبار می‌توان در این زمینه استفاده کرد این است که علائمى براى زمان ظهور برشمرده‌اند که با مراجعه به آنها می‌توان تا حدودى به این نکته اذعان کرد که لحظه ظهور موعود آسمانى چندان دور نبوده و در آینده‌اى نه چندان دور این حادثه سترگ اتفاق خواهد افتاد.

در احادیث قدسى نیز به این مطلب اشاراتى شده و علائمى براى هنگامه ظهور ذکر گردیده که از آن میان، توجه به حدیث قدسى زیر خالى از لطف نیست:

«… ابن عباس از رسول خدا (ص) نقل کرده که حضرت فرمود: وقتى من در شب معراج به آسمان‌ها رفتم و به مقام قرب رسیدم، خداوند ندا داد: «… اى محمد! به درستى که على بعد از تو خلیفه و جانشین است و قومى از امت تو، با او مخالفت می‌کنند اما بدانند که بهشت بر کسانى که با على مخالفت کنند و با وى دشمنى نمایند، حرام است و من به زودى از صلب على یازده نقیب بیرون می‌آورم که یکى از آنها آقایى است که مسیح در پشت سر او نماز می‌خواند و او روى زمین را پس از این که مملو از جور و ستم شده پر از عدل و داد می‌کند. من گفتم: خداوندا، این کار چه موقعى صورت می‌گیرد؟

خداوند فرمود: وقتى که علم واقعى از میان مردم برداشته شود و جهل زیادتر گردد و خوانندگان قرآن زیاد باشد ولى علما کم بشوند و فقها کمتر باشند و شعرا زیادتر شوند و فسق و فجور زیادتر بشود. مرد با مرد هم بستر شود و زن با زن. امنا و حکمرانان امت خائن باشند و یارى کنندگان آن حکمرانان به مردم ستم کنند. در آن هنگام من یک خسوف در مشرق و یک خسوف در مغرب به وجود می‌آورم و سپس دجال در مشرق ظهور می‌کند…»

همانطور که گفته شد با توجه به حدیث فوق و احادیث مشابه می‌توان امیدوار بود که ایام ظهور حضرت مهدى (عج) چندان دور نیست. چرا که توجه به مفاد این حدیث و اوضاع فعلى دنیا ثابت کننده این مسئله است.

سرگردانی مردم جهان، عدم توجه به معانى و مفاهیم قرآن کریم و در مقابل، اهتمام بیش از حد به ظاهر و قرائت این کتاب آسمانی، و وفور علماى بیسواد و دربارى در عالم اسلام و از دست رفتن فقیهان عالیقدر که مطابق روایات قلعه‌هاى اسلام‌اند، رواج بی‌بند و باری و فساد اخلاقى تا سر حد جنون نظیر همجنس بازى و…، حاکمان خیانتکار که بر امت اسلام در اقصى نقاط عالم حکمرانى می‌کنند و ثروت‌هاى مسلمانان را به کام بیگانگان می‌ریزند و… همه علائمى هستند که امروزه در سطح جهان به سهولت قابل مشاهده بوده و تائیدکننده مضامین حدیث فوق است. از همین رو به نظر می‌رسد دوران ظهور چندان دور نیست و برماست که به قدر طاقت، خود را براى آن دوران آماده کنیم، هر چند تذکر این نکته را هم ضرورى می‌دانیم که تعیین زمان دقیق ظهور از جانب هر کس امرى باطل و خلاف فرامین الهى و معصومین علیهم الاسلام است.

اتفاقات و حوادث بعد از ظهور مهدى (ع)

دوران ظهور امام زمان (ع)، برخلاف دوران غیبت که دوران رنج و مشقت بود و مردم عالم و به ویژه مؤمنان حقیقى و شیعیان آن حضرت از سوى سرکشان و ستمگران متحمل رنج‌ها و سختی‌های بسیار می‌شدند، ایام صلح و صفا و آرامش، فراوانى نعمت، امنیت و آسایش، عبودیت و بندگی، خوارى کفار و ستمگران و عزت و سربلندى مؤمنان و مستضعفان خواهد بود. دورانی است که تحت فرمانروایى حجت بر حق خداوند، کسى را بر کسى یاراى ستم نیست و همگان از «شراباً طهورا»ى رفاه و آزادى به معناى حقیقى برخوردار خواهند بود و بدین گونه نمونه‌اى از بهشت ابدى در روى کره خاکى فرصت تحقق پیدا می‌کند و احادیث قدسى تائید کننده این مدعاست:

«… رسول خدا (ص) فرمود: وقتى در شب معراج به آسمان هفتم رسیدم، خداوند مرا ندا داد و فرمود: … و به وسیله قائم از شما، زمین خود را آباد می‌کنم که تسبیح و تقدیس و تکبیر و تمجید من در زمان او زیادتر می‌شود و به وسیله او (مهدى قائم) روى زمین را از دشمنانم پاک می‌کنم و اولیاى خود را وارث زمین می‌کنم و به وسیله او سخنان کافران را پایین می‌آورم و کلمه من والاتر می‌شود و به خاطر او من بندگان کشورها را دوست می‌دارم و به خاطر او با مشیت خودم همه خزاین و دفینه‌هاى داخل زمین را بیرون می‌ریزم و با اراده خودم او را به پنهانی‌ها و آشکارها آگاه می‌کنم…»

و در حدیث دیگر:

«… (از جانب خداوند) خطاب آمد: … و این نور آخرى (مهدى «عج») حجت من است که روی زمین را پر از عدل و داد می‌کند و قلب مؤمنان را شفا می‌بخشد.»

و در حدیث دیگر:

«… و این قائم را که حلال مرا حلال و حرام مرا حرام نگه می‌دارد، من به وسیله او از دشمنانم انتقام می‌گیرم مهدی، راحت قلب اولیاى من است. و اوست که دل شیعیان تو را که از جانب ظالمان و منکران و کافران در رنج و عذاب بوده شفا می‌دهد.»

بدین ترتیب با اراده قاهر الهى و به وسیله آخرین خلیفه خداوند در زمین، بشریت، دوران آرامش و آسایش خود را آغاز می‌کند و پس از قرن‌ها ناآرامى و ستمکشی، ایام شادمانی رنجدیدگان و مستضعفان فرا می‌رسد و این همان وعده الهى است که در آیه پنجم از سوره مبارکه قصص یادآورى شده که: «و نرید انمن على الذین استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» 

محتشم مؤمنى

سیرى در سیره اخلاقى امام حسین (ع

اشاره:

از نگاه تربیتى و اخلاقى، یکى از بهترین و کارآمدترین روشهاى پرورشى و سازندگى، تربیت از راه نشان دادن الگوها و سرمشق‏هاى عینى و عملى است. اسلام به عنوان مکتبى انسان ساز و جامعه پرداز این اصل اصیل را در برنامه‏هاى تربیتى و اخلاقى خود مطرح کرده و با ارائه الگوهاى اصلى و حقیقى و پرهیزدادن از الگوهاى بدلى و دروغین، روش تربیتى ویژه‏اى را به جامعه بشرى نشان داده است.

قرآن کریم افزون برآموزش‏هاى موعظه‏اى، دستورالعملهاى کلى و بنیادى در زمینه کسب فضایل و خصلت‏هاى انسانى و آداب و اخلاق اسلامى; الگوهاى عینى را نیز معرفى کرده است:

۱- «قد کانت لکم اسوه حسنه فى ابراهیم و الذین معه…» (۱)

قطعا براى شما در پیروى از ابراهیم و کسانى که با اویند سرمشقى نیکوست.

۲- «لقد کان لکم فى رسول الله اسوه حسنه…» (۲)

براى شما در زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله سرمشق نیکویى است.

در آیات زیادى در قرآن سخن از نمونه‏هاى عالى انسانى به میان آمده و به عنوان راه یافتگان فرزانه و قابل پیروى معرفى شده‏اند. (۳)

درفرهنگ دینى و گفتار پیشوایان مذهبى نیز به این اصل اساسى اشارت‏ها و صراحت‏هاى گوناگون به چشم مى‏خورد.

امام على علیه السلام مى‏فرماید:

«فتابنبیک الاطیب الاطهر صلى الله علیه و آله فان فیه اسوه لمن تاسى…» (۴)

پس به پیامبر پاکیزه و پاک صلى الله علیه و آله خود اقتدا کن که در – رفتار – او خصلتى است که زدودن اندوه خواهد….

در این کلام نورانى که حضرت پیش از آن به اسوه‏هایى مانند حضرت موسى و حضرت عیسى و حضرت داود علیهم السلام اشاره مى‏کند، دو نکته قابل دقت است:

۱- اصل اسوه پذیرى و ضرورت الگو در زندگى انسان مسلمان.

۲- نشان دادن بهترین و جامع‏ترین الگو در تمام زمینه‏هاى انسانى و الهى; یعنى وجود پربرکت و باکرامت رسول الله صلى الله علیه و آله.

امام صادق علیه السلام نیز از شیعیان مى‏خواهد که با زبان عمل مردمان را به فرهنگ دینى فراخوانند که این زبان اثرش از زبان گفتارى بسى‏بیشتر و سودمندتر است:

«کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم لیروا منکم الورع و الاجتهاد و الصلاه و الخیر فان ذلک داعیه.» (۵)

مردمان را به غیر گفتارتان به سوى اسلام و ارزشهاى دینى فرا خوانید تا در رفتار شما پرهیزگارى و تلاش و نماز و نیکى ببینند، چه این که این گونه دعوت کردن، اثرگذار است.

تردیدى نیست که یکى از بهترین و موفق‏ترین روش‏هاى تربیتى، تربیت از راه نشان دادن الگوهاى عملى است و به همین جهت قرآن کریم پیامبراکرم صلى الله علیه و آله را اسلام مجسم و قرآن مجسد مى‏نامد، زیرا تمام مبادى ارزشها در وجودش و در سخن و سیره‏اش متبلور شده است. در کتابهاى تربیتى نیز این روش را براى پرورش و سازندگى فرد و جامعه سودمندتر مى‏دانند.

«عملى‏ترین و پیروزمندانه‏ترین وسیله تربیت، تربیت کردن با یک نمونه عملى و سرمشق زنده است. تالیف کتاب درموضوع پرورش آسان است و ترسیم یک نقشه خیالى اگرچه کامل و همه جانبه و وسیع باشد، آسان‏تر; اما این روش و نقشه تا هنگامى که به یک حقیقت عینى واقعى بر روى زمین تبدیل نشده… مرکبى است‏بر کاغذ و نقشه معلق در فضا. تنها روشى محقق مى‏شود و منشا حرکت مى‏گردد و تحولى در تاریخ ایجاد مى‏کند که عملا بر روى زمین و در زندگى اجتماعى اعمال گردد.» (۶)

در این سلسله از نوشتار برآنیم که سیر کوتاه داشته باشیم در سیره اخلاقى امام حسین علیه السلام. زیرا براین باوریم که آن حضرت در سخن و سیره خود پس از پیامبر صلى الله علیه و آله و پدر بزرگوارش امام على علیه السلام و برادرش امام حسن علیه السلام بهترین سرمشق است. آن چنان که خود فرمود: «فلکم فى اسوه‏» (۷)

اسوه بودن امام حسین علیه السلام در تمام زمینه‏هاى فردى، اجتماعى، سیاسى، نظامى، فرهنگى و اعتقادى تجلى و تبلور دارد. لکن در این نوشته تلاش ما برآن است که از دیدگاه اخلاقى و تربیتى به زندگى و رفتار و گفتار آن حضرت بنگریم. براین باوریم که سیره اخلاقى آن امام همام همچون سیره سیاسى و اجتماعى و عاشورایى وى الهام بخش و انسان ساز است.

به دیگر سخن، او همان گونه که سرور شهیدان و سرور آزادگان است، سرآمد بزرگوارى‏ها و فضیلت‏هاى انسانى و اسلامى نیز هست. مکتب حسینى تنها مکتب جهاد و مبارزه با دیوهاى ظلم و ستم بنى‏امیه نبود، بلکه پیش از آن، این مکتب و پرورش یافتگانش در میدان جهاد اکبر آزمایش خود را نشان دادند و پیشتازى و جلودارى در میدان ارزشها را به نمایش گذاشتند.

حسین علیه السلام عصاره رسالت و میوه درخت امامت‏است که سیره اخلاقى او مى‏تواند ترسیم کننده ارزشهاى والاى قرآنى باشد. اعتلاى شخصیت اخلاقى امام حسین علیه السلام و استقلال شخصیت‏سیاسى اجتماعى آن حضرت، انعکاس گسترده‏اى در جامعه اسلامى آن روز داشت; به گونه‏اى که دشمنان و مخالفان وى نیز آن را باور داشتند; به این جمله که از زبان معاصران آن حضرت نقل شده، بنگرید: معاویه به فرزندش یزید چنین سفارش کرد:

«حسین احب الناس الى الناس‏» (۸)

حسین محبوب‏ترین چهره مردمى است.

و نیز ولیدبن عتبه، والى مدینه به عبیدالله بن زیاد نوشت:

«حسین به عراق روى آورده است. او فرزند فاطمه و فاطمه دختر پیغمبر صلى الله علیه و آله است. بترس از آن که کمترین ناگوارى به او برسانى و اگر با او بد رفتارى کنى، مردم به تو و قبیله‏ات مى‏شورند و هیچ کس از خاصه و عامه تا ابد آن را فراموش نخواهد کرد.» (۹)

این دو نمونه گواه این نکته است که: امام حسین علیه السلام به عنوان یک انسان وارسته و فرزانه در عصر خودش مطرح بوده و سیره و روش آن حضرت برهمگان روشن و معلوم بوده است.

چهره سیاسى – اجتماعى و نیز چهره انسانى و اخلاقى امام حسین علیه السلام به عنوان الگوى عینى جامعه اسلامى در میان دوست و دشمن مطرح بوده است.

اباعبدالله علیه السلام پیش از هرچیز، «عبدالله‏» بود و عبودیت در تمام زوایاى زندگى و رفتار و گفتارش آشکار بود. سیره او سازنده انسان و ترسیم کننده سیستم ارزش‏هاى اخلاقى است. به این حدیث‏شریف از زبان امام باقر علیه السلام بنگریم و چهره انسان‏هاى سوزنده و سازنده را ترسیم نماییم و سپس به نمونه‏هایى از سیره سازنده اخلاقى امام حسین علیه السلام بپردازیم:

امام باقر علیه السلام در ترسیم اسوه‏هاى شرآفرین و الگوهاى برکت‏آفرین و رحمت‏بخش چنین مى‏فرماید:

«ان لله عبادا میامین میاسیر یعیشون و یعیش الناس فى‏اکنافهم و هم فى‏عباده مثل القطر، و لله عباد ملاعین مناکیر، لایعیشون و لا یعیش الناس فى اکنافهم، و هم فى‏عباده مثل الجراد، لایقعون على شى‏ء الا اتواعلیه.» (۱۰)

«همانا براى پروردگار بنده‏هایى است پربرکت و بامیمنت که خود خوش مى‏زیند و مردم نیز در پرتو آنان زندگى خوشى دارند. آن‏ها در میان بندگان مانند بارانند. در برابر، انسان‏هایى هستند نفرین شده و نکبت‏بار که نه خود زندگى سالمى دارند و نه کسى از زندگى آنان بهره‏اى مى‏گیرد. این گروه مانند ملخ هستند که جز نابودى و تبهکارى چیزى ندارند.»

امام حسین علیه السلام الگوى رحمت، رافت، کرامت و بزرگوارى است که باران وجودش همگان را سیراب مى‏سازد و شادابى و نشاط و حیات و حرکت مى‏آفریند.

پى نوشت:

۱ – سوره ممتحنه، آیه ۴٫

۲- سوره احزاب، آیه ۲۱٫

۳- سوره تحریم، آیات ۱۱ و ۱۲ و سوره انعام، آیات ۹۰- ۸۳٫

۴- نهج البلاغه، خطبه ۱۶۰، ترجمه شهیدى، ص‏۱۶۲٫

۵- اصول کافى، ج ۲، ص ۷۸٫

۶- روش تربیتى اسلام، محمد قطب، ترجمه جعفرى، ص ۲۴۴٫

۷- تاریخ طبرى، (هشت جلدى)، ج ۴، ص ۳۰۴٫

۸- تهذیب، ابن عساکر، ج ۴، ص ۳۲۷٫

۹- نفس المهموم، محدث قمى، ص ۱۰۷٫

۱۰- تحف العقول، ص ۳۱۰٫

منبع: ماهنامه کوثر، شماره ۴۴

شخصیّت علمى امام حسن مجتبى(ع)

اشاره:

دامنه شخصیّت بى‏مانند سبط اکبر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم امام حسن مجتبى علیه‏السلام آنقدر وسیع و گسترده است که آثار و نشانه‏هاى آن در تمام کتاب‏هاى حدیث، تراجم، سیره، تاریخ و مناقب فراوان به چشم مى‏خورد. تواضع، فروتنى، خداترسى، روابط حسنه، احترام متقابل و کمک به بینوایان از ابعاد برجسته زندگى آن سرور جوانان بهشتى است. آن بزرگوار بازویى علمى، قضایى و نیرویى بسیار کارآمد براى حکومت علوى و شخص امیرمؤمنان علیه‏السلام بوده است.

امام از جمله کسانى بود که از آغاز تا پایان به دفاع از حریم رهبرى پرداخته و در جنگ‏هاى جمل، صفّین و نهروان فعالانه شرکت جسته، بلکه در بسیج نیروها از کوفه براى مقابله با فتنه طلحه و زبیر، گام‏هاى بسیار مثبت و مؤثرى برداشته است.

زندگى پر رنج و محنت امام، پر از این مسائل است که فقط به یک بُعد آن، که جایگاه علمى امام مجتبى علیه‏السلام باشد، اشاره مى‏کنیم.

الف) امام در نگاه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

امام حسن مجتبى علیه‏السلام کودک بود که پیامبر بزرگوار اسلام از او به عظمت و بزرگى یاد مى‏کرد. به یقین این برخوردهاى محبت‏آمیز که هیچ گاه در زمان خاص و یا در محدوده خاصّى ابراز نمى‏شد، نشان دهنده این بود که آن حضرت مى‏خواست نقاب از چهره امام حسن علیه‏السلام کنار زده و شخصیّت والاى او را بیش از پیش، به مسلمانان معرفى کند.

هادى امت

حذیفه گوید: روزى صحابه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در نزدیکى کوه حرا ـ یا غیر آن ـ گرد پیامبر جمع شده بودند که حسن در خردسالى با وقار خاصّى به جمع آنان پیوست. پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با نگاه طولانى که بر او داشت، همه را مخاطب قرار داده و فرمود:

«آگاه باشید که همانا او ـ حسن ـ بعد از من راهنما و هدایتگر شما خواهد بود. او تحفه‏اى است از خداوند جهان براى من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقى مانده از من آشنا خواهد کرد. سنت مرا زنده خواهد کرد. و افعال و کردارش نشانگر کارهاى من است. خداوند عنایت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر کسى باد که حقّ او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نیکى کند.»۱

مصلح بزرگ

مورّخان نوشته‏اند که: روزى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبى علیه‏السلام فرمود:

«انّ هذا ریحانتى و انّ ابنى هذا سید، سیصلح اللّه به بین فئتین من المسلمین؛۲ همانا حسن ریحانه من است. و این فرزندم سیّد و بزرگ است و به زودى خداوند به دست او بین دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد کرد.»

ناگفته نماند که این سخن، یک پیشگویى از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بود که در آینده بین دو گروه از مسلمانان جنگ و خونریزى خواهد شد و امام حسن علیه‏السلام بین آن دو، صلح و دوستى برقرار خواهد کرد.

طبق نقل تاریخ، امام حسن مجتبى علیه‏السلام با مشاهده خیانت یاران و فراهم نبودن زمینه جنگ با معاویه، خیر و صلاح امت را در این دیدند که از درگیر شدن با معاویه خوددارى کرده و با صلح پیشنهادى معاویه، موافقت کنند. و در اثر این صلح، هم مسلمانان را از شرّ هجوم خارجیان نجات دادند و هم از جنگ و خونریزى جلوگیرى کردند.۳

گواه رسالت نبوى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

و در ادامه ماجرایى که حذیفه به نقل آن پرداخته بود، آمده است که: ناگاه مرد عربى چماق به دست وارد شد و فریاد برآورد: «کدام یک از شما محمد هستید؟» یاران رسول خدا، با ناراحتى جلو رفته و گفتند: «چه مى‏خواهى؟» رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «آرام بگیرید.» مرد عرب خطاب به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم گفت: «تو را دشمن داشتم، و اکنون دشمنى من نسبت به تو بیشتر شد. تو ادّعاى رسالت و پیامبرى کرده‏اى، دلیل و برهانت چیست؟» حضرت فرمود: «چنانچه مایل باشى، عضوى از اعضاى من به تو خبر دهد که برهان و دلیلم روشن‏تر خواهد بود.» مرد عرب گفت: «مگر عضو انسان هم سخن مى‏گوید؟!» پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «آرى. حسن جان! برخیز.» مرد عرب که گمان مى‏کرد، پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم او را مسخره مى‏کند، گفت: «خود از عهده پاسخگویى برنمى‏آیى، خردسالى را از جاى بلند مى‏کنى تا با من صحبت کند؟!»

رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «به زودى او را آگاه به خواسته‏هاى خویش خواهى یافت.» طبق پیش بینى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم امام حسن علیه‏السلام از جاى برخاسته و از وضعیت آن مرد عرب و چگونگى گرفتارى وى در بین راه سخن گفت؛ به گونه‏اى که باعث تعجب و حیرت او شده و گفت: «اى پسر! تو این مطالب را از کجا مى‏دانى؟! تو اسرار دل مرا برملا ساختى؟ گویى همراه من بوده‏اى! مگر تو غیب مى‏دانى؟» آن گاه مسلمان شد.۴

راستى که امام حسن علیه‏السلام با این بیانات، برهان و دلیل نبوّت پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بوده است؛ چرا که این عضو کوچک پیامبر آنقدر از خود دانش نشان داد که دشمن را وادار به تسلیم و اسلام نمود.

ب) امام در نگاه امیرمؤمنان علیه‏السلام

امام حسن مجتبى علیه‏السلام در نگاه على علیه‏السلام شخصیتى بسیار بزرگ و ممتاز بود. و از همان دوران کودکى که آیات الهى را براى مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام مى‏خواند، به این گوهر گرانبها را شناخت و در طول سالیانى که در کنار یکدیگر بودند، هماره از فرزند خود تعریف، تمجید و تقدیر مى‏کرد. حتى در برخى از موارد، قضاوت و یا پاسخ به سؤالات علمى را به عهده‏اش مى‏گذاشت. نمونه‏هاى زیر، بیانگر شخصیت علمى و جایگاه والاى آن حضرت در نزد پدر بزرگوارش مى‏باشد.

سخنرانى در محضر پدر

روزى امام علیه‏السلام به فرزند خود فرمود: «برخیز و سخن گوى تا گفتارت را بشنوم». امام حسن علیه‏السلام عرض کرد: «پدرجان! چگونه سخنرانى کنم با اینکه رو به روى تو قرار گرفته‏ام؟!» امام خود را پنهان نمود؛ به طورى که صداى حسن را مى‏شنید. امام حسن علیه‏السلام برخاست و خطابه خود را شروع کرد و پس از حمد و ثناى الهى، فرمود:

«على، درى است که اگر کسى وارد آن در شود، مؤمن است و کسى که از آن خارج گردد، کافر است.»

در این هنگام امام على علیه‏السلام برخاست و بین دو چشم حسن را بوسید و سپس فرمود: «ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم»؛ آنها فرزندان و دودمانى هستند که بعضى از بعضى دیگر گرفته شده‏اند و خداوند، شنوا و داناست.۵

پاسخ به سؤالات مرد شامى

روز دیگرى یک فرد شامى، که خود را از پیروان امیرمؤمنان معرفى مى‏کرد، حضرت ضمن معرفى وى که: تو از پیروان ما نیستى بلکه براى پادشاه کشور روم سؤال هایى پیش آمده و پیکش را نزد معاویه فرستاده، او که در جواب عاجز مانده، تو را به نزد ما فرستاده است. براى پاسخ به سؤالاتش امام حسنو امام حسین علیهماالسلام را معرفى کرد. او امام حسن را براى پاسخ به سؤالات خود انتخاب کرد. مرد شامى پیش از آنکه سؤالات خود را مطرح کند، امام حسن علیه‏السلام لب به سخن گشوده، فرمود:

«آمده‏اى که چنین سؤال هایى را مطرح کنى: فاصله بین حق و باطل چه قدر است؟ بین آسمان و زمین چه قدر فاصله است؟ قوس و قزح چیست؟ کدام چشمه و چاه است که ارواح مشرکان در آن جمع هستند؟ ارواح مؤمنان در کجا جمع مى‏شوند؟ خنثى کیست؟ کدام ده چیز است که هریک سخت‏تر از دیگرى است؟»

عرض کرد: یابن رسول اللّه! درست است، پرسش‏هاى من همین هاست که فرمودید. سپس امام در حضور پدر به تمام آن پرسشها پاسخ گفت. وقتى آن مرد شامى این پاسخ‏ها را شنید، گفت:

گواهى مى‏دهم که تو فرزند رسول خدایى و همانا على بن ابى‏طالب سزاوارتر است براى خلافت و جانشینى رسول خدا از معاویه…۶

در مسند قضاوت

از دیگر دلایل شخصیت علمى و جایگاه والایش این است که امیرمؤمنان علیه‏السلام از او مى‏خواهد تا در جریانى بسیار مشکل، داورى کند. او نیز درباره فردى که چاقو در دست داشت و در خرابه‏اى کنار کُشته‏اى دستگیرش کرده بودند و همچنین درباره فرد دیگرى که خود اقرار کرده بود که مقتول در خرابه را، او کشته است؛ چنین قضاوت کرد:

«قاتل واقعى با اقرار و صداقتش جان متّهم را نجات داد و با این کار، گویى بشریت را نجات داده است و خداوند فرموده: «و من أحیاها فکانّما احیا النّاس جمیعاً»؛ هرکس انسانى را از مرگ رهایى بخشد، چنان است که گویى همه مردم را زنده کرده است. بنابراین، آن دو را آزاد کنید و دیه مقتول را از بیت المال پرداخت نمایید.»۷

ج) در نگاه امام حسین علیه‏السلام

با توجه به سال شهادت امام حسن مجتبى علیه‏السلام به یقین هیچ معصومى به اندازه امام حسین علیه‏السلام در کنار برادر خود نبوده است. این دو امام معصوم نزدیک به پنجاه سال در کنار یکدیگر زندگى مى‏کردند. بدین جهت امام حسین علیه‏السلام بیشتر از هر مسلمان دیگرى به شخصیت علمى برادرش پى‏برده بود. و به‏ویژه در آن ده سال آخر که امامت و رهبرى را عهده دار بود، با نگرش دیگرى به امام حسن علیه‏السلام مى‏نگریست.

امام حسین علیه‏السلام ضمن اینکه برادر خود را شخصیتى بى‏مانند مى‏دانست، او را عالم‏ترین فرد به تفسیر و تأویل و آشنا به تمام علوم و مسائل حکومت و جهان اسلام مى‏دانست. چنانچه این نظر را مى‏توان از برخورد امام حسین علیه‏السلام با عایشه در تشییع جنازه برادرش به دست آورد.

در تاریخ آمده است: هنگامى که امام حسین علیه‏السلام خواست برادر خود را، بنا به توصیه‏اش پیش از دفن براى تجدید عهد نزد قبر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ببرد، عایشه به تحریک بنى‏امیه از ورود جنازه امام حسن علیه‏السلام به داخل حجره پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم جلوگیرى کرد. امام در برابر این اهانت به فرزند پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به عایشه فرمود:

«این تو و پدرت بودید که حُرمت و حجاب رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را دریدید و کسى را داخل حجره‏اش کردید که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم جوارش را دوست نمى‏داشت و اینکه خداوند در فرداى قیامت از تو بازخواست خواهد کرد. بدان اى عایشه! که برادرم داناترین فرد به خدا و رسول او است. و داناتر است به کتاب خدا از اینکه بخواهد نسبت به رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم پرده درى کند…»۸

امام حسن و نقل حدیث از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

از جمله افرادى که نامش جزو راویان و محدّثان از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در تاریخ ثبت گردیده، امام حسن مجتبى علیه‏السلام است. امام که در حیات پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم هنوز ده سال نداشت، با دریافت گفته‏هاى پیامبر که گاهى آیات وحى بود و گاهى روایات، آنها را از سینه پیامبر به سینه خودش منتقل کرده و سپس به دیگران انتقال مى‏داد.

امام حسن علیه‏السلام با شنیدن آیات وحى که بر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرود مى‏آمد، بى‏درنگ به منزل آمده و آنها را براى مادرش حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام قرائت مى‏کرد. که این مسأله باعث تعجب امیرمؤمنان علیه‏السلام شده بود.

آورده‏اند که: امام مجتبى علیه‏السلام هفت ساله بود که به همراه پیامبر در مسجد حضور مى‏یافت و آنگاه که آیات جدید بر او نازل مى‏شد، همان‏ها را از زبان جدّش مى‏شنید و آن گاه که به خانه باز مى‏گشت، براى مادرش فاطمه تلاوت مى‏کرد؛ به گونه‏اى که هرگاه امیرمؤمنان وارد خانه مى‏شد، ملاحظه مى‏کرد آیات جدیدى که بر پیامبر نازل گردیده نزد فاطمه است. از آن حضرت جویا مى‏شد؛ فاطمه مى‏فرمود: از فرزندت حسن.

بدین جهت، روزى على بن ابى‏طالب علیه‏السلام زودتر به خانه آمد و از دیدِ فرزندش پنهان گشت تا آیات جدید را که بر پیامبر نازل شده بار دیگر از فرزندش بشنود.

امام حسن علیه‏السلام وارد خانه شد؛ همین که خواست آیات قرآن را براى مادرش بخواند، زبانش به لکنت افتاد و از خواندن سریع باز ماند. مادرش شگفت زده شد. امام حسن علیه‏السلام گفت: مادرم! تعجب نکن؛ گویا شخصیت بزرگى در خانه است که با شنیدن سخنانم، مرا از سخن گفتن باز مى‏دارد!

در این هنگام، امیرمؤمنان علیه‏السلام از محلّ اختفا بیرون آمده و فرزندش حسن را به آغوش گرفته و بوسید.۹

گلایه‏اى از احمد بن حنبل

احمد بن حنبل در مسند خود، ضمن اختصاص فصلى به روایات امام حسن مجتبى علیه‏السلام از طریق شش نفر به نام‏هاى ابوالحوراء سعدى، هبیره، عمر بن حبشى، محمد بن على، ربیعه بن شیبان و محمد، دوازده روایت از امام حسن علیه‏السلام از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نقل کرده است.۱۰

در حالى که در همین مسند، از عبداللّه بن عباس صد و شصت صفحه۱۱ روایت نقل کرده است که بدون شک، مجموع آن روایات کمتر از هزار روایت نخواهد بود.

حال سؤال ما این است: با اینکه ابن عباس در مکه یا مدینه به دنیا آمده۱۲ و با امام حسن علیه‏السلام بیش از دو یا سه سال تفاوت سنّى ندارد، چه شده که از امام حسن علیه‏السلام دوازده روایت نقل مى‏کند ولى از ابن عباس صد و شصت صفحه روایت؟ در حالى که اگر بخواهیم حضور هریک را به محضر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم حساب کنیم، به یقین با شرایطى که امام حسن علیه‏السلام داشت، از جمله نوه بودن، حضور وى به مراتب بیشتر از حضور ابن عباس بوده است!

افزون بر این، با در نظرگرفتن اظهار نظر برخى که ابن عباس از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم چهار یا نه و یا ده حدیث۱۳ بیشتر نشنیده است؛ شگفت‏آور است که چرا احمد بن حنبل، این همه روایت را به او نسبت داده است؟!

تدریس معارف الهى

یکى از بهترین شواهد و دلایل شخصیت والاى امام حسن مجتبى علیه‏السلام این است که وى از همان آغاز جوانى، بلکه کودکى، آنچه را که از زبان پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم گرفته بود، سخاوتمندانه در اختیار دیگران قرار مى‏داد. ابن الصباغ مالکى درباره این کلاس پرخیر و برکت مى‏نویسد:

«حکى عنه علیه السلام انه کان یجلس فى مسجد رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و یجتمع الناس حوله فیتکلّم بما یشفى غلیل السائلین و یقطع حجج المجادلین…؛ درباره حسن بن على ـ که درود بر او باد ـ نقل شده است که در مسجد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مى‏نشست و تشنگان معارف اسلامى گرداگردش مى‏نشستند. او به گونه‏اى سخن مى‏گفت که تشنگان علم و معرفت را سیراب نموده و ادّله و براهین دشمنان را باطل مى‏کرد…»۱۴

ابن الصباغ سپس به نقل جریان زیر پرداخته تا شخصیت علمى امام حسن مجتبى علیه‏السلام و جایگاه والاى او را در امت اسلامى بیان کرده باشد:

على بن احمد واحدى در تفسیر خود آورده است که مردى وارد مسجد رسول اللّه شده، ملاحظه کرد که شخصى مشغول نقل حدیث از پیامبر است. مردم اطراف او را گرفته، به سخنانش گوش مى‏دادند. پس آن شخص به نزد وى آمده، گفت: مراد از شاهد و مشهود ـ که در آیه شریفه آمده است ـ چیست؟ پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مراد از مشهود، روز عرفه مى‏باشد. پس از او گذشته به دیگرى برخورد کرد که همانند اولى به نقل حدیث پرداخته بود، سؤال خود را تکرار کرده از او پرسید که: مراد از شاهد و مشهود چیست؟ وى پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مشهود، روز عید قربان است. آنگاه از کنار آن دو نفر گذشته، گذرش به نوجوانى افتاد که چهره‏اش همانند طلا مى‏درخشید که او هم در مسجد، کلاس درس تشکیل داده بود. پس از او درباره شاهد و مشهود پرسید. وى در پاسخ گفت:

آرى. اما شاهد، حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است و اما مشهود، روز قیامت مى‏باشد.

آنگاه براى گفته خود، این چنین استدلال کرد:

آیا سخن پروردگار را نشنیده‏اى که مى‏فرماید: «یا ایها النّبىّ انّا أرسلناک شاهداً و مبشّراً و نذیراً»۱۵؛ اى پیامبر! ما تو را به عنوان شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم. «ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود»۱۶؛ روز قیامت روزى است که همه مردم براى آن جمع مى‏شوند و آن روز، روزى است که مشهود همگان است.

گوید: سپس از نام شخص اوّل پرسید، گفتند: ابن عباس است و از دومى که پرسید، گفتند: ابن عمر است و از شخص سوم که پرسید، گفتند: وى، حسن بن على بن ابى‏طالب است.۱۷

جالب اینجاست که بر طبق نقل علامه مجلسى در بحارالانوار: «این شخص تفسیر امام را از شاهد و مشهود، بر دیگر تفسیرها که از عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر شنیده بود، ترجیح داده و آن را پسندیده بود»۱۸؛ شاید دلیل این پذیرش، استدلال قوى امام حسن به دو آیه شریفه بوده است.

امام حسن علیه‏السلام و تربیت شاگردان

امام حسن مجتبى علیه‏السلام از دوران کودکى سفره علمى خود را پهن کرده و با نقل آیات شریفه و سپس نقل حدیث از پیامبر بزرگوار اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم خدمت بزرگى به تشنگان علم و معرفت نمود؛ به ویژه در این ده سال آخر که حوادث دردناکى به مسلمانان، خاصّه پیروان اهل بیت روى آورده بود.

امام با حلم، بردبارى، صبر و حوصله‏اى که از خود نشان مى‏دادند، خویشتن را براى هر نوع پاسخ گویى آماده ساخته بودند.

از این روى، مى‏بینیم که افراد و گروه‏ها و شخصیت‏هاى زیادى در محضر درس امام علیه‏السلام مى‏نشستند که یقیناً تاریخ، نام بسیارى از آنها را ثبت نکرده است. از جمله بسیارى از صحابه رسول خدا و تابعین هستند که از محضر پرفیض امام حسن علیه‏السلام استفاده کرده‏اند.

در اینجا برخى از بزرگان شیعه همانند شیخ طوسى در رجال خود، نام برخى از این شخصیت‏ها را به عنوان اصحاب امام آورده است که تعداد آنها از چهل و یک نفر نمى‏گذرد.

اگرچه جاى این سؤال هست که: چگونه یاران امام حسن علیه‏السلام از چهل و یک نفر تجاوز نمى‏کنند در حالى که امام نزدیک پنجاه سال در بین امت اسلامى زندگى مى‏کردند؟ و چرا یک مرتبه از تعداد ۴۵۰ یار که براى امیرمؤمنان علیه‏السلام ثبت شده به چهل و یک نفر مى‏رسد؟ و چرا این عدد نسبت به امام حسین علیه‏السلام هم به دو برابر، بلکه بیشتر مى‏رسد و چرا با مقایسه با یاران امام زین العابدین علیه‏السلام یاران او یک چهارم مى‏باشد؟! علت چیست و چرا چنین شده است؟

احتمال دارد شیخ طوسى فقط نام راویان از اصحاب امام حسن علیه‏السلام را آورده باشد؛ به دلیل اینکه در بخش آخر کتاب خود به نام عده‏اى اشاره کرده است که از معصومین علیهم‏السلام روایت نکرده‏اند.

و احتمال دارد امام در زمانى مى‏زیسته که بیشتر اصحاب پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بودند، و آنها به هر دلیلى از حضور در پاى درس امام حسن علیه‏السلام و یا نقل روایت از او، خوددارى مى‏کردند.

و نیز محتمل است که تبلیغات سوء معاویه بن ابى‏سفیان تأثیر خود را گذارده باشد.

یاران امام حسن مجتبى علیه‏السلام

حال، این ما هستیم و تعداد بسیار کم از یاران امام حسن مجتبى علیه‏السلام که بخش دیگرى از این نوشتار را به یادآورى نام آنها اختصاص مى‏دهیم:

۱. احنف بن قیس؛ ۲. اصبغ بن نباته؛ ۳. اشعث بن سوار؛ ۴. جابر بن عبداللّه انصارى؛ ۵. جعید همدانى؛ ۶. جارود بن منذر؛ ۷. جارود بن أبى‏بشر؛ ۸. حبیب بن مظاهر؛ ۹. حذیفه بن اسید غفارى؛ ۱۰. حارث اعور؛ ۱۱؛ حجر بن عدى؛ ۱۲. حبّه بن جویر عرنى؛ ۱۳. حبابه والبیه؛ ۱۴. رشید هجرى؛ ۱۵. رفاعه بن شداد؛ ۱۶. زید بن ارقم؛ ۱۷. سلیم بن قیس؛ ۱۸. سفیان بن ابى‏لیلى همدانى؛ ۱۹. سلیمان بن صرد خزاعى؛ ۲۰. سوید بن غفله؛ ۲۱. ظالم بن عمرو؛ ۲۲. عبایه بن عمرو ربعى؛ ۲۳. عمرو بن حمق خزاعى؛ ۲۴. عامر بن واثله؛ ۲۵. عبداللّه بن جعفر بن أبى‏طالب؛ ۲۶. عبیداللّه بن عباس؛ ۲۷. عمرو بن قیس مشرقى؛ ۲۸. قیس بن سعد بن عباده؛ ۲۹. کمیل بن زیاد؛ ۳۰. کیسان بن کلیب؛ ۳۱. لوط بن یحیى؛ ۳۲. مسلم البطین؛ ۳۳. مسعود مولى أبى وائل؛ ۳۴. میثم تمّار؛ ۳۵. مسیب بن نجبه؛ ۳۶. مسلم بن عقیل؛ ۳۷. هلال بن نساف؛ ۳۸. ابواسحاق همدانى؛ ۳۹. ابواسحاق سبیعى؛ ۴۰. ابن کلیب؛ ۴۱. فاطمه والبیه.۱۹

نکته جالب توجّه اینکه یاران امام از نظر عدد، بسیار کم هستند اما بسیارى از آنها از شخصیت‏هاى برجسته عالم اسلام مى‏باشند.

برخى از آنها پیامبر و پنج امام را درک کرده‏اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى و برخى دیگر علاوه بر اینکه از یاران امام حسن علیه‏السلام هستند، جزو یاران امیرمؤمنان بوده‏اند؛ همانند احنف، اصبغ، جابر بن عبداللّه، جعید، حبیب، حبّه، رشید، رفاعه، زید، سلیم، سلیمان، سوید، ظالم، عمرو بن حمق، عامر، کمیل، لوط، میثم، مسیب و ابواسحاق.

و برخى دیگر جزو یاران امام حسین علیه‏السلام نیز هستند؛ همانند جابر، جعید، حبیب، رشید، زید، سلیم، ظالم، عمرو، کیسان، لوط، میثم و فاطمه. دسته دیگر از آنها جزو یاران امام سجاد علیه‏السلام نیز هستند؛ همانند جابر، رشید، سلیم و ظالم.

و گروهى نیز جزو یاران امام باقر علیه‏السلام شمرده شده‏اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى که در سال ۷۸ ق. به دیدار خدا شتافت.۲۰

نکته دوم اینکه عده‏اى از یاران امام حسن علیه‏السلام همانند حبیب بن مظاهر اسدى، جزو شهداى کربلا هستند. و برخى همانند کمیل بن زیاد، عمرو بن حمق خزاعى، رشید هجرى و حجر بن عدى در راه ولایت و دفاع از اهل‏بیت علیهم‏السلام به شهادت رسیده‏اند.

پى‏نوشت‏:

۱. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳.

۲. الاصابه فى تمییز الصحابه، ج ۲، ص ۱۲؛ ذخائر العقبى، ص ۱۲۵.

۳. ر.ک: صلح الحسن.

۴. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳.

۵. همان، ص ۳۵۱؛ اثبات الوصیه، ص ۱۵۹.

۶. احتجاج، طبرسى، ج ۱، ص ۳۳۹. (با تلخیص).

۷. کافى، ج ۷، ص ۲۸۹.

۸. همان، ج ۱، ص ۳۰۲.

۹. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۸.

۱۰. مسند احمد، ج ۱، ص ۱۹۹.

۱۱. همان، ص ۲۱۴ ـ ۳۷۴.

۱۲. در بین مورّخان اختلاف است که ابن عباس به هنگام رحلت پیامبر(ص) چند ساله بوده است؟ عده‏اى او را ده ساله، برخى سیزده ساله و گروهى پانزده ساله دانسته‏اند. (تهذیب التهذیب، ج ۵، ص ۲۴۴.)

۱۳. همان.

۱۴. الفصول المهمه، ص ۱۳۷.

۱۵. احزاب / ۴۵.

۱۶. هود / ۱۰۳

۱۷. الفصول المهمه، ص ۱۳۷.

۱۸. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۵.

۱۹. رجال شیخ طوسى، ص ۶۶.

۲۰. بهجه الآمال، ج ۲، ص ۴۸۰.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

محمد جواد مروّجى طبسى

شهید مطهرى و صلح امام حسن(ع

اشاره:

در این مقاله پرسشهاى خود را بر آثار استاد شهید مطهرى عرضه مى‏کنیم و پاسخ ۸ پرسش مربوط به صلح امام حسن علیه‏السلام و تفاوت دوران ایشان با عصر امام حسین علیه‏السلام را از زبان و قلم استاد مرور مى‏کنیم. ۱. سؤال: ابتدا مناسب است نظرتان را راجع به جایگاه صلح در اسلام جویا شویم؛ بفرمایید آیا اساساً صلح در شرایط خاصّ بر امام مسلمین جایز و لازم خواهد بود یاخیر؟

جواب: به طور کلّى و هم تاریخ اسلام نشان مى‏دهد که براى امام و پیشواى مسلمین، در یک شرایط خاصّى (صلح) جایز است و احیاناً لازم و واجب است که قرارداد صلح امضا کند، هم چنان که پیغمبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم رسماً این کار را در موارد مختلف انجام داد؛ هم با اهل کتاب در یک مواقع معیّنى قرارداد صلح امضا کرد و هم حتّى با مشرکین قرارداد صلح امضا کرد، و در مواقعى هم البته مى‏جنگید…

این مطلب معقول نیست که بگوییم: یک دین یا یک سیستم (هرچه مى‏خواهید اسمش را بگذارید) اگر قانون جنگ را مجاز مى‏داند، معنایش این است که (آن را) در تمام شرایط (لازم مى‏داند) و در هیچ شرایطى صلح و به اصطلاح همزیستى؛ یعنى متارکه جنگ را جایز نمى‏داند؛ کما اینکه نقطه مقابلش هم غلط است که یک کسى بگوید: اساساً ما دشمن جنگ هستیم به طور کلّى و طرفدار صلح هستیم به طور کلّى. اى بسا جنگ‏ها که مقدمه صلح کامل‏تر است و اى بسا صلح‏ها که زمینه را براى یک جنگ پیروزمندانه، بهتر فراهم مى‏کند.۱

۲. سؤال: به نظر مى‏رسد که امام حسن علیه‏السلام در شرایط و وضعیتى قرار گرفت که مجبور شد در آن شرایط صلح کند، ولى امام حسین علیه‏السلام حاضر به صلح نشد. آیا شرایط دوره امام حسین علیه‏السلام با شرایط زمان امام حسن علیه‏السلام تفاوت زیادى داشت که ایشان تن به صلح ندادند؟

جواب: تفاوت خیلى فراوان و زیادى (وجود) دارد. حال من جنبه‏هاى مختلفش را برایتان عرض مى‏کنم، بعد آقایان خودشان قضاوت کنند.

مسند خلافت

اوّلین تفاوت این است که امام حسن در مسند خلافت بود و معاویه هم به عنوان یک حاکم، گو اینکه تا آن وقت خودش را به عنوان خلیفه و امیرالمؤمنین نمى‏خواند؛ و به عنوان یک نفر طاغى و معترض در زمان امیرالمؤمنین قیام کرد؛ به عنوان اینکه من خلافت على را قبول ندارم، به این دلیل که على کشندگان عثمان را که خلیفه بر حقّ مسلمین بوده، پناه داده است و حتّى خودش هم در قتل خلیفه مسلمین شرکت داشته است؛ پس على خلیفه بر حقّ مسلمین نیست. معاویه خودش به عنوان یک نفر معترض ـ و به عنوان یک دسته معترض ـ تحت عنوان مبارزه با حکومتى که بر حق نیست و دستش به خون حکومت پیشین آغشته است (قیام کرد). تا آن وقت ادّعاى خلافت هم نمى‏کرد و مردم نیز او را تحت عنوان امیرالمؤمنین نمى‏خواندند. همین طور مى‏گفت که ما یک مردمى هستیم که حاضر نیستیم از آن خلافت پیروى بکنیم.

امام حسن علیه‏السلام بعد از امیرالمؤمنین علیه‏السلام در مسند خلافت قرار مى‏گیرد. معاویه هم روز به روز نیرومندتر مى‏شود. به علل خاصّ تاریخى، وضع حکومت امیرالمؤمنین در زمان خودش، که امام حسن علیه‏السلام هم وارث آن وضع حکومت بود، از نظر داخلى تدریجاً ضعیف‏تر مى‏شود به طورى که نوشته‏اند بعد از شهادت امیرالمؤمنین، به فاصله هجده روز ـ که این هجده روز هم عبارت است از مدتى که خبر به سرعت رسیده به شام و بعد معاویه بسیج عمومى و اعلام آمادگى کرده است ـ معاویه حرکت مى‏کند براى فتح عراق. در اینجا وضع امام حسن یک وضع خاصّى است؛ یعنى خلیفه مسلمین است که یک نیروى طاغى و یاغى علیه او قیام کرده است. کشته شدن امام حسن علیه‏السلام در این وضع، یعنى کشته شدن خلیفه مسلمین و شکست مرکز خلافت. مقاومت امام حسن علیه‏السلام تا سرحدّ کشته شدن نظیر مقاومت عثمان بود در زمان خودش نه نظیر مقاومت امام حسین علیه‏السلام .

امام حسین وضعش وضع یک معترض بود در مقابل حکومت موجود.۲ اگر کشته مى‏شد، که کشته هم شد، کشته شدنش افتخارآمیز بود، همین طور که افتخارآمیز هم شد. اعتراض کرد به وضع موجود و به حکومت موجود و به شیوع فساد و به اینکه اینها صلاحیّت ندارند و در طول بیست سال ثابت کردند که چه مردمى هستند؛ و روى حرف خودش هم آن قدر پافشارى کرد تا کشته شد. این بود که قیامش یک قیام افتخارآمیز و مردانه تلقّى مى‏شد و تلقّى هم شد.

امام حسن وضعش از این نظر درست معکوس وضع امام حسین است؛ یعنى کسى است که در مسند خلافت جاى گرفته است. دیگرى معترض به او است. و اگر کشته مى‏شد، خلیفه مسلمین در مسند خلافت کشته شده بود.۳

پس اگر امام حسن علیه‏السلام مقاومت مى‏کرد نتیجه نهائیش آن طور که ظواهر تاریخ نشان مى‏دهد، کشته شدن بود اما کشته شدن امام و خلیفه در مسند خلافت؛ ولى کشته شدن امام حسین علیه‏السلام کشته شدن یک نفر معترض بود.۴

۳. سؤال: اینکه مى‏فرمایید «اگر امام حسن علیه‏السلام قیام مى‏کرد و کشته مى‏شد، خلیفه مسلمین در مسند خلافت کشته مى‏شد» مگر چه تالى فاسدى داشت؟

جواب: (کشته شدن خلیفه مسلمین در مسند خلافت) خودش یک مسأله‏اى است که حتى امام حسین هم از مثل این جور قضیه احتراز داشت که کسى در جاى پیغمبر و در مسند خلافت پیغمبر کشته شود. ما مى‏بینیم که امام حسین حاضر نیست که در مکه کشته شود. چرا؟ فرمود: این احترام مکه است که از میان مى‏رود. به هر حال مرا مى‏کشند. چرا مرا در حرم خدا و در خانه خدا بکشند که هتک حرمت خانه خدا هم شده باشد؟!

ما مى‏بینیم امیرالمؤمنین در وقتى که شورشیان در زمان عثمان شورش مى‏کنند،۵ فوق العاده کوشش دارد که خواسته‏هاى آنها انجام شود نه اینکه عثمان کشته شود. (این در نهج البلاغه هست) از عثمان دفاع مى‏کرد، که خودش فرمود: من این قدر از عثمان دفاع کردم که مى‏ترسم گنهکار باشم؛ «خَشیتُ اَنْ اَکُونَ آثِماً».۶ ولى چرا از عثمان دفاع مى‏کرد؟ آیا طرفدار شخص عثمان بود؟ نه، آن دفاع شدیدى که مى‏کرد، مى‏گفت: من مى‏ترسم که تو خلیفه مقتول باشى. این براى عالم اسلام ننگ است که خلیفه مسلمین را در مسند خلافت بکشند. بى‏احترامى است به مسند خلافت. این بود که مى‏گفت: اینها خواسته‏هاى مشروعى دارند، خواسته‏هاى اینها را انجام بده، بگذار اینها برگردند بروند.۷

۴. سؤال: آیا نمى‏توان این عمل على علیه‏السلام را چنین تحلیل نمود که شورشیان حرف‏هاى حق خود را مطرح نکنند و دست خلیفه وقت را بر مظالمش بازتر گردانند؟

جواب: (خیر) امیرالمؤمنین نمى‏خواست به شورشیان بگوید: کار نداشته باشید، حرف‏هاى حق خودتان را نگویید، حالا که این سرسختى نشان مى‏دهد پس شما بروید در خانه هایتان بنشینید که قهراً دست خلیفه بازتر باشد و بر مظالمش افزوده شود. این حرف را هم البتّه نمى‏زد و نباید هم مى‏گفت، اما این را هم نمى‏خواست که عثمان در مسند خلافت کشته شود، و آخرش هم على‏رغم تمایل امیرالمؤمنین (این امر واقع شد).۸

۵. سؤال: آیا به نظر جنابعالى بى‏نتیجه بودن جنگ امام حسن علیه‏السلام با معاویه مى‏تواند به عنوان یک تفاوت اصلى مطرح گردد؟

جواب: (بله) تفاوت دومى که در کار بود این بود که درست است که نیروهاى عراق، یعنى نیروهاى کوفه ضعیف شده بود اما این نه بدان معنى است که به کلّى از میان رفته بود، و اگر معاویه همین طور مى‏آمد یک جا فتح مى‏کرد، بلاتشبیه آن طور که پیغمبر اکرم مکّه را فتح کرد، به آن سادگى و آسانى؛ با اینکه بسیارى از اصحاب امام حسن علیه‏السلام به حضرت خیانت کردند و منافقین زیادى در کوفه پیدا شده بودند و کوفه یک وضع ناهنجارى پیدا کرده بود که معلول علل و حوادث تاریخى زیادى بود.

یکى از بلاهاى بزرگى که در کوفه پیدا شد، مسأله پیدایش «خوارج» بود که خود خوارج را امیرالمؤمنین معلول آن فتوحات بى‏بند و بار مى‏داند، آن فتوحات پشت سر یکدیگر بدون اینکه افراد یک تعلیم و تربیت کافى بشوند، که در نهج البلاغه هست.

مردمى که تعلیم و تربیت ندیده‏اند، اسلام را نشناخته‏اند و به عمق تعلیمات اسلام آشنا نیستند، آمده‏اند در جمع مسلمین، تازه از دیگران هم بیشتر ادّعاى مسلمانى مى‏کنند.

به هرحال، در کوفه یک چند دستگى پیدا شده بود. این جهت را هم، همه اعتراف داریم که دست کسى که پایبند به اصول اخلاق و انسانیّت و دین و ایمان نیست، بازتر است از دست کسى که پایبند این جور چیزهاست.

معاویه در کوفه یک پایگاه بزرگى درست کرده بود که با پول ساخته بود، جاسوس هایى که مرتّب مى‏فرستاد به کوفه، از طرفى پول‏هاى فراوانى پخش مى‏کردند و وجدان‏هاى افراد را مى‏خریدند و از طرف دیگر شایعه پراکنى‏هاى زیاد مى‏کردند و روحیه‏ها را خراب مى‏نمودند. اینها همه به جاى خود، در عین حال اگر امام حسن ایستادگى مى‏کرد، یک لشکر انبوه در مقابل معاویه به وجود مى‏آورد، لشکرى که شاید حدّاقل سى چهل هزار نفر باشد، و شاید ـ آن طور که در تواریخ نوشته‏اند ـ تا صدهزار هم امام حسنمى‏توانست لشکر فراهم کند که تا حدّى برابرى کند با لشکر جرّارِ صد و پنجاه هزار نفرى معاویه. نتیجه چه بود؟ در صفّین امیرالمؤمنین که در آن وقت نیروى عراق بهتر و بیشتر هم بود، هجده ماه با معاویه جنگید، بعد از هجده ماه که نزدیک بود معاویه شکست کامل بخورد، آن نیرنگ قرآن سرنیزه بلند کردن را اجرا کردند.

اگر امام حسن مى‏جنگید، یک جنگ چند ساله‏اى میان دو گروه عظیم مسلمین شام و عراق رخ مى‏داد و چندین ده هزار نفر مردم از دو طرف تلف مى‏شدند بدون آنکه یک نتیجه نهایى در کار باشد.۹

۶. سؤال: آیا از تاریخ نمى‏توان برداشت نمود که اگر امام حسن علیه‏السلام با معاویه به جنگ برمى‏خاست، احتمال پیروزى ایشان بر معاویه بیشتر باشد؟

جواب: احتمال اینکه (امام حسن علیه‏السلام ) بر معاویه پیروز مى‏شدند، آن طور که شرایط تاریخ نشان مى‏دهد، نیست و احتمال بیشتر این است که در نهایت امر، شکست از آنِ امام حسن باشد. این چه افتخارى بود براى امام حسن که بیاید دو سه سال جنگى بکند که در این جنگ از دو طرف چندین ده هزار و شاید متجاوز از صدهزار نفر کشته بشوند و نتیجه نهائیش یا خستگى دو طرف باشد که بروند سرجاى خودشان و یا مغلوبیّت امام حسن و کشته شدنش در مسند خلافت! اما امام حسین یک جمعیّتى دارد که همه آن هفتاد و دو نفر است، تازه آنها را هم مرخّص مى‏کند، مى‏گوید: مى‏خواهید بروید، بروید؛ من خودم تنها هستم. آنها ایستادگى مى‏کنند تا کشته مى‏شوند، یک کشته شدن صد درصد افتخارآمیز.۱۰

۷. سؤال: به نظر جنابعالى آیا مسأله «بیعت»، «دعوت» و «امر به معروف و نهى از منکر» که در قیام امام حسین علیه‏السلام دخالت داشتند، در زمان امام حسن علیه‏السلام نیز وجود داشتند؟

جواب: امام حسن و امام حسین علیهماالسلام در سایر شرایط نیز خیلى با یکدیگر فرق داشتند. سه عامل اساسى در قیام امام حسین علیه‏السلام دخالت داشته است، هرکدام از این عامل را که ما در نظر بگیریم، مى‏بینیم در زمان امام حسن به شکل دیگر است.

مسأله بیعت

عامل اوّل که سبب قیام امام حسین علیه‏السلام شد، این بود که حکومت ستمکار وقت از امام حسین علیه‏السلام بیعت مى‏خواست: «خُذِ الحُسَینَ بِالْبَیْعَهِ اَخْذاً شَدیداً لَیْسَ فیهِ رُخْصَهٌ؛ حسین را بگیر براى بیعت، محکم بگیر، هیچ گذشت هم نباید داشته باشى. حتماً باید بیعت کند.» از امام حسین علیه‏السلام تقاضاى بیعت مى‏کردند. از نظر این عامل، امام حسین جوابش فقط این بود: نه، بیعت نمى‏کنم. و نکرد، جوابش منفى بود.

امام حسن علیه‏السلام چطور؟ آیا وقتى که قرار شد با معاویه صلح کند، معاویه از امام حسن تقاضاى بیعت کرد که تو بیا با من بیعت کن؟ (بیعت، یعنى قبول خلافت) نه، بلکه جزء موادّ صلح بود که تقاضاى بیعت نباشد و ظاهراً احدى از مورّخین هم ادّعا نکرده است که امام حسن یا کسى از کسانِ امام حسن علیه‏السلام یعنى امام حسین، برادرها و اصحاب و شیعیان امام حسن آمده باشد با معاویه بیعت کرده باشد. ابداً صحبت بیعت در میان نیست.

بنابراین «مسأله بیعت» که یکى از عواملى بود که امام حسین را وادار کرد مقاومت شدید بکند، در جریان کار امام حسن نیست.

مسأله دعوت کوفه

عامل دوم قیام امام حسین، «دعوت کوفه» بود به عنوان یک شهر آماده. مردم کوفه بعد از اینکه بیست سال حکومت معاویه را چشیدند و زجرهاى زمان معاویه را دیدند و مظالم معاویه را تحمّل کردند واقعاً بى‏تاب شده بودند که حتى مى‏بینید بعضى۱۱ معتقدند که واقعاً در کوفه یک زمینه صد در صد آماده‏اى بود و یک جریان غیر مترقّب، اوضاع را دگرگون کرد.

مردم کوفه هجده هزار نامه مى‏نویسند براى امام حسین و اعلام آمادگى کامل مى‏کنند. حال که امام حسین علیه‏السلام آمد و مردم کوفه یارى نکردند، البته همه مى‏گویند: پس زمینه کاملاً آماده نبوده؛ ولى از نظر تاریخى اگر امام حسین به آن نامه‏ها ترتیب اثر نمى‏داد، مسلّم در مقابل تاریخ محکوم بود، مى‏گفتند: یک زمینه بسیار مساعدى را از دست داد؛ و حال آنکه در کوفه امام حسن، اوضاع درست برعکس بود. یک کوفه خسته و ناراحتى بود، یک کوفه متفرّق و متشتّتى بود، یک کوفه‏اى بود که در آن هزار جور اختلاف عقیده پیدا شده بود، کوفه‏اى بود که ما مى‏بینیم امیرالمؤمنین در روزهاى آخر خلافتش مکرّر از مردم کوفه و از عدم آمادگى‏شان شکایت مى‏کند و همواره مى‏گوید: «خدایا! مرا از میان این مردم ببر و بر اینها حکومتى مسلّط کن که شایسته آن هستند تا بعد، اینها قدر حکومت مرا بدانند.»۱۲

۸. سؤال: اینکه فرمودید «کوفه آماده» آیا منظورتان این است که کوفه آمادگى واقعى داشت؟

جواب: اینکه عرض مى‏کنم کوفه آماده؛ یعنى بر امام حسین اتمام حجّتى شده بود. نمى‏خواهم مثل بعضى‏ها بگویم: کوفه یک آمادگى واقعى داشت و امام حسین هم واقعاً روى کوفه حساب مى‏کرد. نه، اتمام حجّت عجیبى بر امام حسین شد که فرضاً هم زمینه آماده نباشد، او نمى‏تواند آن اتمام حجّت را نادیده بگیرد.

از نظر امام حسن چطور؟ از نظر امام حسن اتمام حجت، برخلاف شده بود؛ یعنى مردم کوفه نشان داده بودند که ما آمادگى نداریم. آن چنان وضع داخلى کوفه بد بود که امام حسن خودش از بسیارى از مردم کوفه محترز بود و وقتى که بیرون مى‏آمد ـ حتى وقتى که به نماز مى‏آمد ـ در زیر لباس‏هاى خود زره مى‏پوشید براى اینکه خوارج و دست پرورده‏هاى معاویه زیاد بودند و خطر کشته شدن ایشان وجود داشت، و یک دفعه حضرت در حال نماز بود که به طرفش تیراندازى شد. ولى چون در زیر لباس‏هایش زره پوشیده بود، تیر کارگر نشد و الاّ امام را در حال نماز با تیر از پا درآورده بودند.

«پس، از نظر دعوت مردم کوفه که بر امام حسین اتمام حجّتى بود ـ و چون اتمام حجّت بود باید ترتیب اثر مى‏داد ـ در مورد امام حسن، برعکس، اتمام حجّت برخلاف بوده و مردم کوفه تقریباً عدم آمادگى‏شان را اعلان کرده بودند.»

مسأله امر به معروف و نهى از منکر

عامل سومى که در قیام امام حسین علیه‏السلام وجود داشت، «عامل امر به معروف و نهى از منکر» بود؛ یعنى قطع نظر از اینکه از امام حسین بیعت مى‏خواستند و او حاضر نبود بیعت کند، و قطع نظر از اینکه مردم کوفه از او دعوت کرده بودند و اتمام حجّتى بر امام حسین شده بود و او براى اینکه پاسخى به آنها داده باشد، آمادگى خودش را اعلام کرد؛ قطع نظر از اینها، مسأله دیگرى وجود داشت که امام حسین تحت آن عنوان قیام کرد، یعنى… مسأله امر به معروف و نهى از منکر. مسأله اینکه معاویه از روزى که به خلافت رسیده است، در مدت این بیست سال هرچه عمل کرده است، برخلاف اسلام عمل کرده است؛ این حاکم، جائر و جابر است، جور و عدوانش را همه مردم دیدند و مى‏بینید احکام اسلام را تغییر داده است، بیت المال مسلمین را حیف و میل مى‏کند، خون‏هاى محترم را ریخته است، چنین کرده، چنان کرده، حالا هم بزرگ‏ترین گناه را مرتکب شده است و آن، اینکه بعد از خودش پسر شرابخوار و قمارباز و سگباز خودش را (به عنوان ولایتعهد) تعیین کرده و به زور سرجاى خودش نشانده است، بر ما لازم است که به اینها اعتراض کنیم، چون پیغمبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «مَن رَأى سُلطاناً جائراً مُستَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ، ناکِثاً عَهدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّهِ رسولِ اللّه، یَعملُ فى عِبادِ اللّه بِالاثمِ وَالعُدوانِ، فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْلٍ وَ لاقَولٍ، کانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ اَنْ یُدخِلَهُ مُدْخَلَهُ، اَلا وَ اِنَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِموا طاعَهَ الشَّیطانِ…»۱۳؛ اگر کسى حاکم ستمگرى را به این وضع و آن وضع و با این نشانى‏ها ببیند و اعتراض نکند به عملش یا گفته‏اش، آن چنان مرتکب گناه شده است که سزاوار است خدا او را به همان عذابى معذّب کند که آن حکمران جائر را معذّب مى‏کند.

اما در زمان معاویه در اینکه مطلب بالقوه همین طور بود، بحثى نیست. براى خود امام حسن علیه‏السلام که مسأله، محلّ تردید نبود که معاویه چه ماهیّتى دارد ولى معاویه در زمان على علیه‏السلام معترض بوده است که: من فقط مى‏خواهم خونخواهى عثمان را بکنم. و حال (در زمان امام حسن) مى‏گوید: من حاضرم به کتاب خدا و به سنّت پیغمبر و به سیره خلفاى راشدین صد در صد عمل کنم، براى خودم جانشین معیّن نمى‏کنم. بعد از من خلافت مالِ حسن بن على است و حتى بعد از او مالِ حسین بن على است. یعنى به حقّ آنها اعتراف مى‏کند، فقط آنها تسلیم امر بکنند. (کلمه‏اى هم که در مادّه قرارداد بوده، کلمه «تسلیم امر» است)یعنى کار را به من واگذار کنند، همین مقدار؛ امام حسن عجالتاً کنار برود، کار را به من واگذار کند و من به این شرایط عمل مى‏کنم.

ورقه «سفید امضاء» فرستاد، یعنى کاغذى را زیرش امضا کرد، گفت: هر شرطى که حسن بن على خودش مایل است در اینجا بنویسد، من قبول مى‏کنم؛ من بیش از این نمى‏خواهم که من زمامدار باشم و الاّ من به تمام مقرّرات اسلامى صد در صد عمل مى‏کنم. تا آن وقت هم هنوز صابون اینها به جامه مردم نخورده بود.

حال فرض کنیم الآن ما در مقابل تاریخ این جور قرار گرفته بودیم که معاویه آمد یک چنین کاغذ سفید امضائى براى امام حسن فرستاد و چنین تعهّداتى را قبول کرد، گفت: تو برو کنار، مگر تو خلافت را براى چه مى‏خواهى؟ مگر غیر از عمل کردن به مقرّرات اسلامى است؟ من مجرى منویّات تو هستم، فقط امر دائر است که آن کسى که مى‏خواهد کتاب و سنّت الهى را اجرا بکند، من باشم یا تو. آیا تو فقط به خاطر اینکه آن کسى که این کار را مى‏کند، تو باشى مى‏خواهى چنین جنگ خونینى را به پا بکنى؟! اگر امام حسن علیه‏السلام با این شرایط، تسلیم امر نمى‏کرد، جنگ را ادامه مى‏داد، دو سه سال مى‏جنگید، دهها هزار نفر آدم کشته مى‏شدند، ویرانى‏ها پیدا مى‏شد و عاقبت امر هم خود امام حسن علیه‏السلام کشته مى‏شد، امروز، «تاریخ» امام حسن را ملامت مى‏کرد، مى‏گفت: در یک چنین شرایطى (باید صلح مى‏کرد) پیغمبر هم در خیلى موارد صلح کرد، آخر یک جا هم آدم باید صلح کند.

(آرى، اگر ما نیز در آن زمان بودیم مى‏گفتیم:) غیر از این نیست که معاویه مى‏خواهد خودش حکومت کند، بسیار خوب خودش حکومت کند؛ نه از تو مى‏خواهد که او را به عنوان خلیفه بپذیرى، نه از تو مى‏خواهد که او را امیرالمؤمنین بخوانى،۱۴ نه از تو مى‏خواهد که با او بیعت کنى، و حتى اگر بگویى جان شیعیان در خطر است، امضاء مى‏کند که تمام شیعیان پدرت على در امن و امان، و روى تمام کینه‏هاى گذشته‏اى که با آنها در صفّین دارم، قلم کشیدم؛ از نظر امکانات مالى حاضرم مالیات قسمتى از مملکت را نگیرم و آن را اختصاص بدهم به تو که به این وسیله بتوانى از نظر مالى محتاج ما نباشى و خودت و شیعیان و کسان خودت را آسوده اداره کنى. اگر امام حسن علیه‏السلام با این شرایط (صلح را) قبول نمى‏کرد، امروز در مقابل تاریخ، محکوم بود. قبول کرد، وقتى که قبول کرد، تاریخ آن طرف را محکوم کرد.۱۵

پى‏نوشت:

۱. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۲ و ۸۳.

۲. حالا من کار ندارم که در این جهت تفاوتى هست که امام حسین معترض بر حق بود و امام حسن امام برحق و معترضش معترض باطل؛ وضع را از نظر اجتماعى عرض مى‏کنم.

۳. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۳ـ۸۵.

۴. همان، ص ۸۶.

۵. که به حق هم شورش کرده بودند؛ یعنى اعتراض‏هاى‏شان همه به جا بود. (سنّى‏ها هم اکنون قبول دارند که معترضین به عثمان اعتراض‏هاى‏شان به جا بود) و لذا على(ع) در دوره خلافتش هم، اینها را گرامى مى‏داشت. در میان معترضین و قتله عثمان، افرادى مثل محمد بن ابى‏بکر و مالک اشتر بودند، و اینها بعدها از خواص و از خصّیصین امیرالمؤمنین شدند، چنانکه قبل از آن هم بودند.

۶. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه ۲۴۰، ص ۲۶۹.

۷. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۵ و ۸۶.

۸. همان، ص ۸۶.

۹. همان، ص ۸۶ـ۸۸.

۱۰. همان، ص ۸۸.

۱۱. مثل نویسنده «شهید جاوید».

۱۲. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۹ و ۹۰.

۱۳. تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰.

۱۴. قید کردند که معاویه هیچ گاه توقّع نداشته باشد که امام حسن او را «یا امیرالمؤمنین» خطاب کند.

۱۵. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۹۰ـ۹۴.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

صبر در سیره امام مجتبى(ع

اشاره:

زندگى مردان بزرگ خدا همیشه پرحادثه است، حیات درخشان امام حسن(ع) از پرحادثه‏ترین زندگى رادمردان تاریخ است، با این که بیش از ۴۸ سال عمر نکرد، و بر اثر زهرى که مزدوران معاویه به او خوراندند به شهادت رسید، ولى در همین دوران کوتاه، همواره با باطل گرایان حق ستیز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستیز کرد، در جنگ‏هاى بزرگ جمل و صفّین و نهروان، قهرمانى بی‏بدیل بود، و به طور کلّى نام او در پیشانى قاموس رنج‏ها می‏درخشید. وى در سخت‏ترین و تلخ‏ترین رخدادها پرچم نهى از منکر، مبارزه با نامردمی‏ها و طاغوت زدایى را برافراشت، و براى تثبیت حکومت حق، ایثارها و جانفشانی‏ها کرد.

آنچه بیش از دیگر ویژگی‏هاى امام حسن مجتبى(ع) ـ در زمان حیات و پس از شهادت ـ از برجستگى برخوردار بود، صبورى و حلم آن حضرت بود که تأثیر بسزایى در زندگى وى و پیروانش داشت. امام ـ علیه السلام ـ آن گونه صبور بود که صبورى وى زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل “حِلْمُ الحَسَنیه” درباره وى رواج یافت. در این گفتار برآنیم تا ارجمندى حلم و مفهوم آن را مورد بررسى قرار دهیم، آن گاه نتایج درخشان آن را در زندگى امام حسن(ع) بنگریم.

ارجمندى حلم

خداوند در قرآن، حضرت ابراهیم(ع) قهرمان مبارزه توحیدى را چنین تمجید می‏کند: “اِنَّ اِبْراهیمَ لَحَلیمٌ أَوّاهٌ مُنیبٌ؛۱ همانا ابراهیم داراى صفت حلم و بسیار متوکّل بر خدا و بازگشت کننده به سوى خدا بود.”

در آیه ۱۰۱ صافّات خداوند می‏فرماید: “فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ؛ ما ابراهیم را به نوجوانى داراى حلم بشارت دادیم.”

منظور از این فرزند، حضرت اسماعیل(ع) است، که ابراهیم(ع) از درگاه خدا درخواست فرزندى صالح کرد، و خداوند درخواست او را اجابت نمود، و او را به فرزندى که داراى خصلت والاى حلم است مژده داد، آن فرزند اسماعیل بود، چنان که در ماجراى آن ذبح عظیم، حلم و استقامت و صبر انقلابى خود را به خوبى نشان داد.

واژه “حلیم” پانزده بار در قرآن بیان شده است که در یازده مورد از اوصاف خداوندى برشمرده شده۲ و در دو مورد، از اوصاف ابراهیم(ع) و در یک مورد از وصف اسماعیل(ع) و در موردى دیگر در وصف حضرت شعیب(ع) ذکر شده است.

بنابراین، “حلم” از ارزش‏هاى مهم اخلاقى و اسلامى است، و انسان‏هاى برجسته؛ مانند پیامبران چنین صفتى دارند، و انسان‏هایى که صفت حلم را به طور کامل دارند، مظهر یکى از صفات الهى هستند.

در فرهنگ روایى، روایات بی‏شمارى در تمجید خصلت ارزشمند حلم از پیامبر(ص) و امامان(ع) به ما رسیده که نظر شما را به ذکر چند نمونه جلب می‏کنیم:

امیرمؤمنان على(ع) فرمود: “کَمالُ الْعِلْمِ الْحِلْمُ؛۳ کمال علم به صفت حلم بستگى دارد.”

نیز فرمود: “بِوُفُورِ الْعَقْلِ یتَوَفَّرُ الْحِلْمُ؛۴ آن کس که عقل سرشار دارد، داراى حلم سرشار خواهد شد.”

امام صادق(ع) فرمود:

“اَلْحِلْمُ سِراجُ اللهِ؛۵ حلم، چراغ تابان خدا است.”

مفهوم حلم

لغت شناس معروف قرآن، راغب در کتاب مفردات گوید: “حلم به معناى خویشتن دارى به هنگام هیجان غضب است، و از آن جا که این حالت از عقل و خرد ناشى می‏شود، گاه به معناى عقل و خرد نیز به کار رفته است.”۶

بنابراین، انسان داراى حلم کسى است که در عین توانایى، در هیچ کارى شتاب نمی‏کند، و در کیفر مجرمان شتاب زده نمی‏شود، روحى بزرگ دارد، و بر خشم و احساسات خود، مسلّط است.”

چنان که در روایت آمده، شخصى از امام حسن مجتبى(ع) پرسید: حلم چیست؟ فرمود: “کَظْمُ الْغَیظِ وَ مِلْک النَفْسِ؛۷ فرو بردن خشم، و تسلّط بر خویشتن است.”

بنابراین، آنچه در ترجمه حلم معروف شده و از آن به عنوان “بردباری” یاد می‏کنند، صحیح به نظر نمی‏رسد، زیرا حلم

به معناى تحمّل بار دیگران نیست، بلکه به معناى خویشتن دارى پرصلابت، و نرمش قهرمانانه است، که پایه استوار براى حفظ اخلاق و ارزش‏هاى اسلامى است. بر همین اساس امیر مؤمنان على(ع) فرمود: “لا حِلْمَ کالصَّبْرِ والصَّمْتِ؛۸ هیچ حلمى مانند استقامت و سکوت نیست.” بنابراین، استقامت و کنترل زبان، از شاخه‏هاى مهم حلم است، پس حلم مفهومى ضدّ عجز و تسلیم دارد.

حلم امام حسن (ع)

امام حسن(ع) و سایر امامان(ع) فرهیخته و تربیت شده مکتب قرآن بودند، چنان که در روایت آمده: کنیزى شاخه گلى را به امام حسن(ع) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد کرد، انس بن مالک به آن حضرت عرض کرد: “آیا شما براى یک شاخه گل ناچیز، او را آزاد کردید؟”

“حلم” از ارزش‏هاى مهم اخلاقى و اسلامى است، و انسان‏هاى برجسته؛ مانند پیامبران چنین صفتى دارند، و انسان‏هایى که صفت حلم را به طور کامل دارند، مظهر یکى از صفات الهى هستند.

امام حسن(ع) در پاسخ فرمود: “أَدَّبَّنا اللهُ تَعالى…؛ خداوند ما را چنین تربیت کرده است.” آن جا که می‏فرماید: “اِذا حُییتُمْ بِتَحِیهٍ فَحَیوا بِاَحْسَنِ مِنْها أَوْ رُدُّوها؛ هنگامى که کسى به شما تحیت گوید، پاسخ او را به طور بهتر، یا همان گونه بدهید.”۹ پاسخ بهتر همان آزاد کردن او است.”۱۰

حلم امام حسن(ع) از آیات قرآن نشأت گرفته بود، از جمله از این آیه که خداوند می‏فرماید: “… اِدْفَعْ بِالَّتى هِى اَحْسَنُ فَاِذا الَّذى بَینَکَ وَ بَینَهُ عَداوَهٌ کَاَنَّهُ وَلِى حَمِیمٌ؛ ناپسندى را با نیکى دفع کن، که ناگاه

خصلت حلم امام حسن(ع) در حدّى بود که مروان یکى از دشمنان پرکینه خاندان رسالت، که امام حسن(ع) را بسیار رنج داد و آزرد، گفت: “این کارها را با کسى انجام دادم که حلم و خویشتن‏دارى او با کوه‏ها برابرى می‏کند.”

خواهى دید همان کس که میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى گرم و صمیمى است.”۱۱

خصلت حلم امام حسن(ع) در حدّى بود که مروان یکى از دشمنان پرکینه خاندان رسالت، که امام حسن(ع) را بسیار رنج داد و آزرد، گفت: “این کارها را با کسى انجام دادم که حلم و خویشتن‏دارى او با کوه‏ها برابرى می‏کند.”۱۲ به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاریخى زیر جلب می‏کنیم:

پیر مردى ناآگاه از اهالى شام در مدینه، امام حسن(ع) را سوار بر مرکب دید، آنچه توانست از آن حضرت بدگویى کرد، وقتى که فارغ شد، امام حسن(ع) کنار او آمد، و بدو سلام کرد، و در حالى که لبخندى بر چهره داشت به او فرمود: “اى پیرمرد! گمانم غریب هستى، و گویا امورى بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضایت کنى از تو خوشنود می‏شویم، اگر چیزى از ما بخواهى به تو عطا می‏کنیم، اگر از ما راهنمایى بخواهى تو را راهنمایى می‏کنیم، اگر کمک براى باربردارى از ما بخواهى، بار تو را برمی‏داریم، اگر گرسنه باشى تو را سیر می‏نماییم، اگر برهنه باشى، تو را می‏پوشانیم، اگر نیازمند باشى تو را بی‏نیاز می‏کنیم، اگر گریخته باشى به تو پناه می‏دهیم. اگر حاجتى دارى آن را ادا می‏نماییم، اگر مرکب خود را به سوى خانه ما روانه سازى، و تا هر وقت بخواهى مهمان ما باشى، براى تو بهتر خواهد بود، زیرا ما خانه آماده و وسیع، و امکانات بسیار داریم.”

هنگامى که آن پیر ناآگاه این گفتار مهرانگیزِ نشأت گرفته از حلم و صبر انقلابى امام حسن(ع) را شنید، آن چنان دگرگون شد که اشک از چشمانش جارى گردید و گفت: “گواهى می‏دهم که تو خلیفه خدا در زمینش هستى، خداوند آگاه‏تر است که مقام رسالت خود را در وجود چه کسى قرار دهد، تو و پدرت مبغوض‏ترین افراد در نزد من بودید، ولى اینک تو محبوب‏ترین انسان‏ها در نزد من هستی!”

سپس او به خانه امام حسن (ع) وارد شد، و مهمان آن بزرگوار گردید، و پس از مدّتى در حالى که قلبش سرشار از محبّت خاندان رسالت بود، از محضر امام حسن(ع) بیرون رفت.۱۳

فراموش نمی‏کنم هنگامى که حضرت امام خمینى ـ قدّس سرّه ـ در اوایل پیروزى انقلاب در قم تشریف داشتند، روزى جمعى از چماق به دستان بدخواه، از خانه‏اى بیرون آمده و با شعار و داد و فریاد نزدیک بیت امام آمدند، امام اگر اشاره‏اى می‏کرد، مردم به آنها حمله کرده و آنها را تار و مار می‏کردند، ولى امام در عین شجاعت و صلابت بی‏نظیرى که داشت، در این مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابى دید، با حلم کم نظیرى، سکوت کرد، و قریب به این مضمون فرمود: “کارى به آنها نداشته باشید، مسأله به مرور زمان حل خواهد شد.”

همان گونه که امام فرموده بود؛ مسأله به طور طبیعى حل شد. آرى گاهى حلم و صبر انقلابى، این گونه پی‏آمدى درخشان دارد، و کارسازتر از عکس‏العمل‏هاى دیگر خواهد بود.

امام حسن(ع) در عصر حکومت خودکامه معاویه، در وضعیتى قرار گرفت که اگر صلح تحمیلى را (که به معناى آتش بس و متارکه جنگ موقّت، مشروط به شرایط بود) نمی‏پذیرفت، و با خصلت والاى حلم و صبر انقلابى، با آن برخورد نمی‏کرد، کیان تشیع در خطرى عظیم، و جان همه شیعیان در معرض نابودى جدّى قرار می‏گرفت. از این رو، در پاسخ به معترضان فرمود: “واى بر شما! شما نمی‏دانید که من چه کرده‏ام، سوگند به خدا پذیرش صلح من براى شیعیانم بهتر است از آنچه خورشید بر آن می‏تابد و غروب می‏کند….”۱۴

شاید بر همین اساس بود که پیامبر(ص) با بینش جهانى و پیش بینى وسیعى که داشت، در شأن امام حسن(ع) فرمود: “لَوْ کانَ العَقْلُ رَجُلاً لَکانَ الْحَسَن؛۱۵ اگر عقل، خود را به صورت مردى نشان دهد، آن مرد، حسن(ع) است.”

رفتار پرصلابت

پرواضح است که داشتن خصلت حلم، یک قانون غالبى است نه دائمى، باید موارد را شناخت و بر اساس ضوابط اسلامى با آن برخورد کرد، در بعضى از موارد باید سدّ حلم را شکست و فریاد زد و شدّت عمل نشان داد، در آن مواردى که حلم موجب سوء استفاده گمراهان گردد. چرا که همیشه افرادى هستند که از شیوه حلم بزرگان، سوء استفاده می‏کنند، و تا زیر ضربات خردکننده شلاّق مجازات قرار نگیرند، دست از کردار زشت خود برنمی‏دارند، در این گونه موارد باید در برابر آنها شدّت عمل نشان داد، تا ایجاد مزاحمت نکنند، لذا در زندگى امام حسن مجتبى(ع) ملاحظه می‏کنیم، در عین آن که به حلم معروف بود، در بعضى از موارد، فریادى چون صاعقه داشت که تار و پود دشمنان را می‏سوزانید. به عنوان نمونه؛ پس از ماجراى صلح تحمیلى، معاویه به کوفه آمد، و در میان ازدحام جمعیت برفراز منبر رفت، در ضمن گفتارش با گستاخى بی‏شرمانه‏اى از امیرمؤمنان على(ع) بدگویى نمود، هنوز سخن او به پایان نرسیده بود که امام حسن(ع) بر پله آن منبر ایستاد، و خطاب به معاویه فریاد زد: “اى پسر هند جگر خوار! آیا تو از امیرمؤمنان على(ع) بدگویى می‏کنى، با این که

پیامبر(ص) در شأن او فرمود: “مَنْ سَبَّ علیا فَقَدْ سَبَّنى، وَ مَنْ سَبَّنى فَقَدْ سَبَّ الله، وَ مَنْ سَبَّ الله، اَدْخَلَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدا فِیها مُخَلَّدا وَ لَهُ عَذابٌ مُقِیمٌ؛ کسى که به على(ع) ناسزا گوید، به من ناسزا گفته، و کسى که به من ناسزا گوید، به خدا ناسزا گفته، و کسى که به خدا ناسزا گوید، خداوند او را براى همیشه وارد دوزخ می‏کند، و او در آن جا همواره گرفتار عذاب الهى است.”

آن گاه امام حسن(ع) از منبر پایین آمد و به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد و دیگر باز نگشت.۱۶

برخوردهاى پرصلابت امام حسن(ع) در برابر معاویه و مزدوران او، بسیار است، که به همین یک نمونه بسنده شد.۱۷

دخالت در سیاست

اینک این سؤال مطرح می‏شود که امام حسن(ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت على(ع) با آن که آن حضرت ده سال امامت کرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حکومت نمود، و سپس از کوفه به مدینه رفت و از سیاست و حکومت دورى نموده و انزوا را برگزید، آیا این روش که نشأت گرفته از حلم او بود، کناره‏گیرى از سیاست نیست؟

پاسخ به طور خلاصه این است که شرایط و جوّى که دشمنان و بدخواهان، و حتّى دوستان، براى آن حضرت ایجاد کردند، آن حضرت را قهرا از سیاست و حکومت دارى کنار زدند، نه این که او خودش کنار رفت، و هرگز حلم او باعث این کار نشد، بلکه شرایط و صلاح اسلام، چنین اقتضا می‏کرد، از این رو در مدینه نیز در فرصت‏هاى مناسب، مطالب را به طور صریح بیان می‏کرد، و با روش معاویه مخالفت می‏نمود، به همین دلیل معاویه نتوانست وجود آن حضرت را تحمّل کند، و با پیام‏هاى محرمانه‏اش، جُعده دختر اشعث را که همسر امام حسن(ع) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نماید. شهادت جانسوز او بزرگترین دلیل بر دخالت او در سیاست، و صلابت او در طاغوت زدایى است، چنان که حلم او نیز در این راستا بود.

پی نوشت:

۱ ) هود (۱۱) آیه ۷۵٫ در آیه ۱۱۴ سوره توبه نیز نظیر این آیه با اندکى تفاوت آمده است.

۲ ) مانند آیه ۲۲۵ و ۲۳۵ و ۲۶۳ سوره بقره، و ۱۵۵ سوره آل عمران، و… (المعجم المفهرس، ص۲۱۶ و ۲۱۷).

۳ و ۴ ) میزان الحکمه، ج۲، ص۵۱۵ ـ ۵۱۶٫

۵ ) بحار، ج۷۱، ص۴۲۲٫

۶ ) مفردات راغب، واژه حلم.

۷ ) بحار، ج۷۸،، ص۱۰۲٫

۸ ) بحار، ج۷۷، ص۷۸٫

۹ ) نساء (۴) آیه ۸۶٫

۱۰ ) مناقب آل ابی‏طالب، ج۴، ص۱۸٫

۱۱ ) فصّلت (۴۱) آیه ۳۴٫

۱۲ ) منتهى الآمال، ج۱، ص۱۷۱٫

۱۳ ) کشف الغمّه، ج۲، ص۱۳۵؛ بحار، ج۴۳، ص۳۴۴٫

۱۴ ) بحار، ج۴۴، ص۱۹ “واللّه الّذى عَمِلْتُ خَیرٌ لِشِیعتى مِمّا طَلَعَتْ عَلَیه الشَّمسُ اَوْ غَرُبَتْ.”

۱۵ ) فرائد السّمطین، ج۲، ص۶۸٫

۱۶ ) احتجاج طبرسى، ج۱، ص۴۲۰؛ بحار ، ج۴۴، ص۹۱٫

۱۷ ) براى اطلاع بیشتر در این مورد، به کتاب‏هاى زیر مراجعه کنید: احتجاج طبرسى، ج۱، ص۳۹۸ تا ۴۲۰؛ بحار، ج۴۴، ص۷۰ تا ۱۰۹، کشف الغمّه، ج۲، ص۱۴۴ تا ۱۵۲٫

منبع: نشریه پاسدار اسلام ، شماره ۱۸۷

صلح عزّت آفرین، از زبان امام حسن(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰۵۰ق.امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

الف) ریشه‏هاى تعارض (تعارض دائمى صالحان و نا صالحان)

عهده دارى مقام رهبرى امت شایستگی‏هایى را می‏طلبد که بدون آن، «نظام امامت» کارآیى لازم براى تداوم مسیر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و حفظ آن را نخواهد داشت. از نظر امام حسن علیه‏السلام اهل‏بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم شایسته‏ترین‏ها براى امامت هستند و نیروهاى ناصالحى که در سطح جامعه دینى حضور دارند، فاقد صلاحیت لازم براى رهبری‏اند.

از نگاه امام حسن علیه‏السلام این دو گروه، در طول تاریخ به هم برخورد کرده‏اند و نتیجه تعارض آنان، خروج شایستگان از نظام حاکمیت و استیلاى ناصالحان بر امت بوده است. در برابر این وضعیّت، صالحان همواره از دو راهکار استفاده کرده‏اند:

۱. اقدامات تاکتیکى، براى رعایت مصالح فعلى و به روز جامعه دینى مبارزه اساسى و پیگیرى هدف اصلی؛ ۲. تلاش براى کسب حاکمیت و رهبرى امت. نمونه‏هایى از سخنان امام حسن علیه‏السلام پیرامون تعارض یاد شده را می‏خوانیم:

۱. قبل از آغاز جنگ

بخشى از سخنان امام حسن مجتبى علیه‏السلام که گویاى تعارض مذکور است، چنین است:

امام حسن علیه‏السلام قبل از جنگ، نامه‏اى به معاویه نوشت و ضمن شرح تعارض جبهه حقّ و باطل، از وى خواست به شایستگى امام، جهت حکومت، احترام بگذارد و دست از تعارض بردارد. حضرت نوشت:

«فلمّا توفّى صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تنازعت سلطانه العرب فقالت قریش نحن قبیلته و اسرته و أولیاؤه و لایحل لکم ان تنازعوا سلطان محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فى الناس و حقّه… فانّک تعلّم انى احقّ بهذا الامر منک عنداللّه و عند کلّ اوّاب حفیظ و من له قلب منیب و اتّق اللّه و دع البغى… و ان انت ابیت الاّ التّمادى فى غیّک نهدتُ الیک بالمسلمین فحاکمتُک حتى یحکم اللّه بیننا و هو خیرالحاکمین؛۱ پس از آنکه محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم وفات یافت، عرب‏ها بر سر فرمانروایى او کشمکش کردند و قریش گفت: ما از قبیله، خویشان و یاران او هستیم. براى شما شایسته نیست که بر سر حق و حکومت او بر مردم، با ما نزاع کنید… عرب‏ها تسلیم شدند. سپس ما با همین دلیل بر قریش استدلال آوردیم؛ ولى آنها همچون عرب‏ها انصاف ندادند… و بر ما با اجتماع به ظلم، مخالفت و با سختى گرفتن چیره شدند… از کشمکش با آنان دست برداشتیم؛ زیرا نگران بودیم که منافقان و آن احزاب از نزاع ما روزنه عیبى در دین خدا بیابند و با آن، دین خدا را بشکنند یا دستاویزى براى فساد خود بیابند.

اى معاویه! امروز انسان از زورگویى تو در شگفت است، چیزى را غصب کرده‏اى که شایستگی‏اش را نداری! نه فضیلت شناخته شده‏اى در دین خدا دارى و نه اثر پسندیده‏اى در اسلام… پس، از ادامه راه باطل دست بکش و مثل مردم با من بیعت کن، چون خودت می‏دانى که من نزد خدا و هر مؤمن توبه کار، خود نگهدار و هرکسى که دل رو به خدا دارد، براى این کار از تو سزاوارترم. از خدا بترس و از شورش دست بردار و خون مسلمانان را نگهدار… در این کار با اهل آن و کسى که شایستگى بیشترى دارد، کشمکش نکن… اگر جز اصرار در گمراهى خود را نخواهى، با مسلمانان براى جنگ تو بشتابم…»

این نامه به خوبى مراحل تعارض صالحان و ناصالحان را از لحظه رحلت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تا لحظه آغاز تعارض عملى امام حسن علیه‏السلام و معاویه، نشان می‏دهد. جالب اینکه معاویه نیز در مقابل می‏کوشد خود را شایسته‏تر نشان دهد و انتخاب خلفاى سه‏گانه را دلیل شایستگى آنان بر خلافت می‏شمارد. وى موقعیت خود با امام حسن علیه‏السلام را به موقعیت پس از پیامبر میان اهل بیت و ابوبکر تشبیه می‏کند و نتیجه می‏گیرد که چون شایستگی‏هاى خودش بیشتر است، بهتر است امام حسن علیه‏السلام با او بیعت کند.۲

۲. بعد از خیانت کارگزاران و فرماندهان

امام بعد از خیانت لشکریان، در نامه‏اى به معاویه نوشت:

«ان هذا الامر لى و الخلافه لى و لأهل بیتى و انّها لمحرّمهٌ علیک و على اهل بیتک، سمعتُه من رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لو وجدتُ صابرین عارفین بحقّى غیر منکرین ما سلّمتُ لک…؛۳ ولایت و خلافت، متعلّق به من و خاندان من بوده و بر تو و خاندانت حرام است. این را از رسول خدا شنیدم. اگر افرادى صبور و آگاه به حقّم بیابم، آن را به تو نمی‏سپارم…»

پس از صلح، معاویه بر فراز منبر رفت و گفت: «حسن بن على مرا شایسته خلافت دید و خود را براى این امر، صالح ندید.» امام برخاست و بعد از حمد و ثناى الهى و برشمارى فضائل اهل بیت، مانند آیه تطهیر، مباهله، حدیث کساء و… ـ که هریک اشاره‏اى به شایستگی‏هاى غیر قابل انکار اهل‏بیت بر ولایت و رهبرى دارد ـ فرمود:

«انّ معاویه بن صخر زعم انّى رایتُه للخلافه اهلاً و لم ارنفسى لها اهلاً! فکذب معاویه و ایم اللّه لأنا أولى الناس بالناس فى کتاب اللّه و على لسان رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم غیر انّا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ایّها الناس انّه لایعاب احد بترک حقّه و انّما یعاب ان یأخذ ما لیس له…؛۴ معاویه فرزند صخر گمان می‏کند من او را شایسته خلافت دیدم و خود را شایسته ندیدم! او دروغ می‏گوید و سوگند به خدا! من بنابر کتاب خدا و فرموده رسول، از همه مردم به خودشان سزاوارترم؛ جز اینکه ما از زمان رحلت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، پیوسته خوفناک و مورد ستم و آزار بوده‏ایم… ما از کسى نام نمی‏بریم؛ ولى پى درپى به خدا قسم می‏خورم که اگر مردم به فرامین خداى سبحان و پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم گوش می‏دادند، آسمان بارانش را به آنان هدیه می‏کرد و زمین برکاتش را می‏داد و در این امت دو شمشیر اختلاف (جنگ) نمی‏کرد و تا قیامت سرسبز و خرّم بهره می‏بردند و دیگر تو اى معاویه! در آن طمع نمی‏کردى. اما چون [خلافت [در گذشته از جایگاه اصلى خود خارج شد و از پایگاه‏هاى خود دور شد، قریش در آن به کشمکش پرداختند و همچون توپ آن را به هم پاس دادند؛ تا آنجا که تو نیز، اى معاویه و یارانت در آن طمع کردید در حالى که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: هیچ امتى کار خود را به کسى که در میان آنان داناتر از او باشد، نسپرد، مگر آنکه امورشان پیوسته در تباهى و فرومایگى افتاد تا برگردند.»۵

۴. هنگام حضور جمعى نزد معاویه

در جمعى که عبداللّه بن جعفر، ابن عباس، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نزد معاویه بودند، امام حسن علیه‏السلام در پاسخ به سخنان معاویه، چنین فرمود:

«العجب منک یا معاویه و من قلّه حیائک و جرأتک على اللّه حین قلت: قد قتل اللّه طاغیتکم و ردّ الامر الى معدنه. فانت یا معاویه معدن الخلافه دوننا؟ ویل لک یا معاویه و للثلاثه قبلک الذین اجلسوک هذا المجلس و سنّوا لک هذه السنّه. لأقولنَّ کلاماً ما انت اهله و لکنّى اقول لسمعتُه بنو ابى هؤلاء حولى. ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیره لیس بینهم اختلاف فیها… واختلفوا فى سنن اقتلوا فیها و صاروا فرقاً للعن بعضهم بعضاً و هى «الولایه» و… نحن نقول اهل البیت انّ الائمّه منّا و انّ الخلافه لاتصلح الاّ فینا… و زعم قوم انّهم اولى بذلک منّا حتّى انت یابن هند تدّعى ذلک…؛۶ کم حیایى و جسارت تو در پیشگاه خدا، جاى تعجب دارد که گفتی: خدا، زورگوى شما را برد و حکومت را به جایگاه اصلی‏اش برگرداند. اى معاویه! آیا تو جایگاه اصلى خلافت پیامبرى و ما نیستیم؟! واى برتو و سه نفر پیش از تو! کلامى می‏گویم که تو اهل آن نیستى، بلکه می‏گویم تا این فرزندان برادرم که در اطرافم هستند، بشنوند. این امت… در موارد بسیارى اجتماع کردند و اختلافى ندارند… و در برخى سنّت‏ها اختلاف کردند و به خاطر آن جنگیدند و فرقه فرقه شدند و برخى برخى، دیگر را لعن کردند و آن طریق ولایت بود… ما خاندان پیامبر می‏گوییم امامان امت از ما هستند و خلافت جز در ما شایسته نیست و خدا در کتاب خود و سنّت پیامبرش ما را اهل آن قرار داده است و علم در ماست و ما اهل آن هستیم و دانش از هر جهت نزد ماجمع است. گروهى پنداشته‏اند که به امامت شایسته‏تر از ما هستند؛ حتى تو اى پسر هند! این ادّعا را دارى…».

در تمام موارد فوق، امام حسن علیه‏السلام بر تعارض تاریخى حقّ جویان و باطل طلبان و صالحان و ناصالحان تأکید و بر جنگ دائمى فاسدان امت، جهت شایسته‏زدایى از مسند حکومت مسلمانان اشاره می‏کند. امام ریشه تعارض خود با معاویه را نیز در همین روند می‏بیند و در واقع، آیندگان را به «جریان‏شناسى» دقیق از دو طیف مذکور فرامی‏خواند.

ب) صلح از زبان امام علیه‏السلام

۱. عوامل بنیادین صلح (دنیا زدگى، عدم دینداری)

اگر در صحنه «عاشورا» دو عامل «دنیازدگى و عدم دیندارى» در نهایت، موجب شهادت امام حسین علیه‏السلام شد و به قول حضرت «مردم بنده دنیایند و شیرینى دین را تنها بر زبان دارند…»۷، همین دو عامل موجب صلح امام حسن علیه‏السلام نیز گردید و امام با همین تعبیر (عبیدالدّنیا) از آنان یاد کرد.۸ امام حسن علیه‏السلام هم دو عامل دنیاگرایى و دین نداشتن را عامل اساسى می‏داند.۹

ما به نقاط اوج این رویکرد مردمى اشاراتى می‏کنیم:

استقبال‏نکردن از حضور در اردوگاه جنگ

امام حسن علیه‏السلام از مردم خواست براى جنگ، راهى «نُخَیله» شوند؛ اما بعد از ۱۰ روز تنها ۴۰۰۰ نفر آمدند. امام به کوفه برگشت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«یا عجباً من قومٍ لاحیاء لهم و لا دین مرّه بعد مرّه ولو سلّمتُ معاویه الامر، فأیم اللّه لانزول فرجاً ابداً مع بنى امیه واللّه لیسومنّکم سوء العذاب حتى تتمنّون ان یلى علیکم جسیّاً. و لو وجدتُ اعواناً ما سلّمتُ له الامر لانّه محرّم على بنى امیه فأفّ و ترحاً یا عبیدالدّنیا…۱۰؛ شگفتا! از مردمى که پی‏درپى، نه حیا دارند و نه دین. اگر کار را به معاویه واگذارم، سوگند به خدا با بنی‏امیه هرگز آسودگى نخواهید دید. آنان چنان شما را بیازارند که آرزو کنید به جاى آنان، زنگى بر شما حکم براند. اگر یاورانى بیایم، خلافت را به او نمی‏سپارم؛ چون حکمرانى براى بنی‏امیه حرام است. اف برشما! اندوه بر شما اى بردگان دنیا…»

بعد از شهادت پدر

امام حسن علیه‏السلام بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام براى اصحاب خود سخنرانى کرد و فرمود:

«اَما واللّه ثنانا عن قتال اهل الشام ذلّه و لا قلّه و لکن کنّا نقاتلهم بالسّلامه و الصّبر… ان معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزّ و لا نصفه. فان اردتم الحیاه قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات اللّه و حاکمناه اللّه۱۱؛ سوگند به خدا، خوارى و کاستى، ما را از نبرد با شامیان بازنداشت؛ بلکه ما با سلامتى و بردبارى با آنان پیکار می‏کردیم. پس دشمنى، سلامتى را و بی‏تابى بردبارى را فرسوده کرد. شما با ما می‏شتافتید در حالى که دین شما پیش روى دنیایتان بود. اینک دنیاى شما پیش روى دینتان است. ما براى شما بودیم و شما براى ما، ولى امروز علیه ما هستید… همانا معاویه ما را به چیزى فراخوانده که عزّت و عدالت در آن نیست. اگر زندگى دنیا را می‏خواهید، می‏پذیریم و این خار در چشم را تحمل می‏کنیم و اگر مرگ را می‏خواهید، آن را در راه خدا ارزانى می‏داریم و آن را نزد خدا به داورى می‏بریم.»

راوى می‏گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیه والحیاه؛ ما ادامه زندگى را می‏خواهیم.»

۲. آثار دنیاگرایى و …

در یک کلام، صلح امام حسن علیه‏السلام معلول دو رویکرد مهمّ دنیاگرایى و ملتزم نبودن به دین توسط مردم، به ویژه خواص است. هر چند این جمله، نقطه ثقل در تصمیم‏گیرى امام است؛ ولى بدان جهت که به مسأله دنیاگرایى مردم و خواص در آن و دوره ـ به مناسبت شهادت امام حسین علیه‏السلام ـ بارها تأکید شده است، ما فارغ از پژوهش در اصل این عوامل، خود را ملزم می‏دانیم که به بررسى آثارى که در پى این دو عامل، در رفتارهاى مردم، به ویژه خواص بروز کرد، بپردازیم.

آثار دنیاگرایى در قالب‏هاى مختلف خود را نشان داد که چهار نمونه از آن را توضیح می‏دهیم:

عمل نکردن به پیمان

ابن اعثم می‏نویسد: سپاه معاویه با لشکر قیس بن سعد به جنگ پرداخت و قیس بعد از حوادثى که براى امام حسن علیه‏السلام اتفاق افتاده بود (زخمى شدن)، در انتظار حضرت بود. بعد از پخش خبر، معاویه پیکى نزد قیس فرستاد و گفت: دست از جنگ بکش تا صحّت گفتار من (زخمى شدن امام تو) برایت ثابت شود. قیس هم دست از جنگ برداشت. پس از آن عراقیان قبیله به قبیله به معاویه می‏پیوستند. قیس جریان را به امام گزارش داد. حضرت به پاخاست و فرمود:

«یا اهل العراق ما اصنع بجماعتکم معى و هذا کتاب قیس بن سعد یخبرنى بان اهل الشرف منکم قد صاروا الى معاویه، اما واللّه ما هذا بمنکر منکم، لانّکم انتم الذین اکرهتم ابى یوم صفّین على الحکمین فلمّا امضى الحکومه و قبل منکم اختلفتم ثم دعاکم الى قتال معاویه ثانیه مکرهین فاخذت بیعتکم و خرجت فى وجهى هذا واللّه یعلم ما نویت فیه. فکان منکم الى ماکان. یا اهل العراق فحسبى منکم لاتفرّونى فى دینى فانّى مسلم هذا الامر الى معاویه۱۲؛ اى اهل عراق! من با شما چه‏کنم؟ این نامه سعد است که می‏گوید بزرگان شما به معاویه پیوسته‏اند. هان! سوگند به خدا! این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ زیرا شما همان افرادى هستید که در روز صفّین پدرم را به پذیرش حکمیت واداشتید و بعد از پذیرش، اختلاف کردید. پدرم براى بار دوم شما را به نبرد با معاویه فراخواند؛ ولى سستى کردید، تا او به کرامت خدا (شهادت) پیوست. سپس آمدید و با اختیار با من بیعت کردید، من هم پذیرفتم. و در این راه بیرون آمدم و خدا می‏داند که چه تصمیمى داشتم؛ ولى از شما سرزد آنچه سرزد. عراقیان! دیگر بس است، مرا در دینم فریب ندهید که من این امر را به معاویه واگذار می‏کنم.»

خیانت به امام علیه‏السلام

رویکرد دنیاگرایانه خواص را در «قیام و صلح حسنى» در آینه خیانت‏هایشان می‏توان دید. روح دنیاخواهى چنان در جان لشکر رخنه کرد که معاویه توانست در لحظات آغازین، همه آنها را بخرد. وى به طور پنهانى جاسوسانى را جداگانه نزد عمر بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث و شعب بن ربعى فرستاد و به هریک وعده داد که در صورت کشتن حسن بن على علیهماالسلام بیست هزار درهم، فرماندهى سپاهى از سپاهیان شام و یکى از دخترانش را به او خواهد داد.

امام بعد از آگاهى از این توطئه‏ها بود که زیر لباس خود، «زره» می‏پوشید و یک بار که در نمازتیرى به سویش پرتاب شد، همین زره، جان او را نجات داد. اما بالاخره در نزدیکی‏هاى «ساباط»، شخصى با شمشیر زهرآگین ضربه‏اى به حضرت زد و او را زخمى کرد. به دستور حضرت، او را به «بطن جریحى» که حاکمش عموى مختار بن ابى عبیده بود، بردند. در حقیقت همان روحیه سپاه باطل در ساباط بود که در کربلا نیز حاکم شد و هردو گرفتار یک آسیب تاریخى بودند. امام حسن علیه‏السلام در همان ساباط به مناسبتى فرمود: «واى بر شما! سوگند به خدا! اگر مرا بکشید، معاویه به هیچ یک از وعده‏هایى که براى کشتن من داده است، عمل نخواهد کرد. می‏دانم که اگر دست در دست او بگذارم و با او بسازم، نمی‏گذارد که به دین جدّم بروم و تنها می‏توانم خداى سبحان را بپرستم؛ ولى گویا فرزندان شما را می‏بینم که بر درخانه‏هاى فرزندان آنان ایستاده‏اند و آب و غذا می‏خواهند، ولى آنان دریغ می‏ورزند. پس دورى و دورى بر شما باد با این کردارتان! «کسانى که ستم کرده‏اند، به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»۱۳ بعد از این سخنرانى مردم با بهانه‏هایى که به کار نمی‏آید، شروع به عذرخواهى کردند.»۱۴

حارث همدانى هم نقل می‏کند: پس از شهادت امام على علیه‏السلام مردم نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند و گفتند: تو جانشین و وصى پدرت هستی؛ ما گوش به فرمان تو هستیم. حسن علیه‏السلام فرمود: «دروغ می‏گویید، به خدا سوگند! شما به کسى که بهتر از من بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می‏کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم در حالى که دلم به شما اطمینان ندارد که راست می‏گویید. پس قرار ما و شما لشکرگاه مدائن. آنجا نزد من آیید.» پس از اینکه مردم به سردى از پیشنهاد وى استقبال کردند و عدّه کمى در محل حاضر شدند، فرمود: «شما مرا فریب دادید. همان گونه که امام پیش از مرا فریفتید. شما پس از من، همراه کدام پیشوا به پیکار بر می‏خیزید. آیا همراه آن کافرِ ستمگر به نبرد می‏روید که هرگز به خدا و پیامبرش ایمان نیاورد… او و بنی‏امیه جز از ترس شمشیر اظهار اسلام نکردند و چنانچه از بنی‏امیه جز زن سالخورده دندان ریخته‏اى نماند، دین خدا را تحریف شده می‏خواهد، پیامبر خدا چنین فرمود.»

امام حسن علیه‏السلام بعد از این سخنان، گروهى را به فرماندهى فردى از قبیله کِنده به سوى معاویه فرستاد و دستور داد در «انبار»، لشکر بزند و تا فرمان نرسیده، کارى نکند. وقتى معاویه مطلع شد، در نامه‏اى به او نوشت: اگر نزد من بیایى، فرماندهى بخشى از نواحى شامات یا جزیره را ـ که قابل تو را ندارد ـ به تو می‏سپارم.

وى پانصد هزار درهم نقداً فرستاد. او پول را گرفت و با ۲۰۰ نفر از یاران و خاندانش به معاویه پیوست. امام بعد از آگاهى از این خیانت برخاست و فرمود:

«هذا الکندى توجّه الى معاویه و غدر بى و بکم و قد اخبرتکم مرّه بعد اخرى انّه لا وفاء لکم انتم عبیدالدّنیا …؛ این کِندى است که به سوى معاویه رفت و به من و شما خیانت کرد و من بارها به شما گفتم که وفا ندارید و بندگان دنیایید…»

امام شخصى از قبیله مراد را با ۴۰۰۰ نفر فرستاد و از او در حضور مردم خواست خیانت نکند و به خودش هم گفت که به زودى خیانت خواهى کرد. او با سوگندهایى که کوه‏ها تاب آنها را ندارد، قسم یاد کرد که چنین نمی‏کند. اما وقتى به انبار رسید، پیک‏هاى معاویه آمدند و علاوه بر دادن وعده‏ها، پانصد هزار درهم نیز تقدیم کردند. و او هم به پیمان خود وفادار نماند. امام بار دیگر فرمود:

«من بارها به شما گفتم که براى خدا به هیچ پیمانى وفا نمی‏کنید. اینک، این رفیق شما مرادى است که به من و شما خیانت کرد و به معاویه پیوست!»۱۵

۳. مصمّم نبودن به مبارزه

از دیگر عوارض «دنیاگرایى» که گریبان مردم را گرفت، سستى آنان در مبارزه بود؛ به گونه‏اى که امام انگیزه‏اى جدّى در آنان براى مبارزه نمی‏دید. لذا وقتى جاریه بن قدامه نزد امام آمد و بعد از بیعت گفت: چرا نشسته‏ای؟ خدا تو را رحمت کند! حرکت کن پیش از آنکه دشمن به سوى تو راه افتد، ما را به سوى او ببر. امام حسن علیه‏السلام فرمود: «اگر همه این مردم، مثل تو بودند، رهسپارشان می‏کردم، ولى نصف و یا یک دهم مردم، این عقیده را ندارند.»۱۶

۴. سوء قصد به جان امام

در جبهه امام، روحیه «دنیاگرایى» چنان نظام لشکر را از هم پاشیده بود که آنان حتى آماده تسلیم یا قتل امام خود بودند. طبرانى از ابوجمیله چنین نقل می‏کند:

روزى حسن علیه‏السلام با مردم نماز می‏خواند که مردى به او حمله برد و با شمشیر بر ران او زد. حسن علیه‏السلام به سبب آن ضربه چندین ماه بیمار شد. سپس به منبر رفت و فرمود:

«یا اهل العراق اتّقوا اللّه فینا. فانّا أمراؤکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذى قال اللّه عزّوجلّ «انّما یریداللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً۱۷»۱۸؛ اى عراقیان! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. ما آن خاندانى هستیم که خداى عزّوجلّ فرمود: «همانا خدا می‏خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.»

امام حسن علیه‏السلام سخن می‏گفت و مردم می‏گریستند. در همین باره طبرسى از زید بن وهب نقل می‏کند:

حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد؛ در حالى که درد می‏کشید، نزد او رفتم و عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! به چه فکر می‏کنی؟ مردم سرگردانند! فرمود:

«ارى واللّه انّ معاویه خیر لى من هؤلاء، یزعمون انّهم لى شیعه ابتغوا قتلى و انتهبوا ثقلى و اخذوا مالى و اللّه لئن آخذ من معاویه عهداً احقن به دمى و آمن به فى اهلى، خیر من ان یقتلونى فتضیّع اهل بیتى و اهلى. واللّه لو قاتلتُ معاویه لأخذوا بعنقى حتّى یدفعونى الیه سلماً. فواللّه لإن اسالمه و انا عزیز خیر من ان یقتلنى و انا اسیر…۱۹؛ سوگند به خدا! معاویه برایم بهتر از آنان است؛ می‏پندارند که شیعیان من هستند، ولى در پى قتل من برآمدند و اموالم را به غارت بردند. به خدا قسم! اگر از معاویه پیمان بگیرم که خونم را حفظ کنم و خاندانم را در امان دارم، بهتر است تا اینان مرا بکشند و خاندانم را تباه سازند. سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می‏کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد و این منّت او ننگ بنی‏هاشم تا پایان روزگاران باشد، جنگى که معاویه و نسل او پیوسته بر زنده و مرده ما بر زبان رانند…».

۳. آثار رفتارهاى دنیاگرایانه

الف ـ تنها ماندن امام

هرچند تعارض در جبهه صالحان و فاسدان، از نظر امام حسن علیه‏السلام تاریخى است، اما مسأله اساسى و آنچه سرنوشت این تعارض را رقم می‏زند، مربوط به جبهه داخلى است و آن هم دنیاطلبى و عدم دیندارى است؛ دو نقطه ضعفى که آثار زیانبارى در رفتارهاى عوام و خواص از خود به جاى گذاشت و سرانجام به ضعف شدید جبهه صالحان انجامید. از این منظر است که امام حسن علیه‏السلام تنها و بی‏یاور می‏ماند؛ به گونه‏اى که حضرت بارها به این حقیقت تلخ اعتراف می‏کند؛ از جمله می‏توان به موارد زیر اشاره کرد:

در آغاز جنگ

بعد از حرکت لشکر معاویه به سوى عراق و رسیدن به پل «منیح»، حجر بن عدى از سوى امام مردم را در مسجد گرد آورد. امام بعد از حمد و ثناى الهى آنان را تهییج کرد تا به نخیله بروند؛ اما مردم ساکت ماندند و کسى حرفى نزد. عدى بن حاتم برخاست و گفت: «من فرزند حاتم هستم. سبحان اللّه چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی‏دهید؟ سخنوران مُضَر کجایند؟ مسلمانان کجایند؟…» سپس رو به امام حسن علیه‏السلام کرد و آمادگى خود را اعلام نمود و این گونه بود که سپاه به مرور تکمیل شد.۲۰

بعد از صلح

امام حسن علیه‏السلام بعد از صلح با معاویه نیز بر این حقیقت تلخ، حتى نزد معاویه، تصریح نمود و فرمود: «بنی‏اسرائیل، هارون را رها ساختند، با اینکه می‏دانستند او جانشین موسى است، و از سامرى پیروى کردند و این امت نیز پدرم را رها و با غیر او بیعت کردند…رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با اینکه قوم خود را به خداى متعال فرا می‏خواند، از آنان فرار کرد تا به غار [ثور [رفت، و چنانچه یارانى می‏یافت، فرار نمی‏کرد. پدر من نیز چون آنان را سوگند داد و از آنان یارى خواست و یاری‏اش نکردند… و [خدا] پیامبر را چون داخل غار شد و یارانى نیافت، آزاد گذاشت، به همین سان امّت پدرم و مرا رها و با تو بیعت کردند، از جانب خدا دستم باز است و همانا اینها سنّت‏ها و نمونه‏هایى است که یکى پس از دیگرى می‏آید.»۲۱

در برابر اعتراض‏ها

سالم بن ابى جعد نقل کرده است: یکى از ما نزد حسن بن على علیهماالسلام رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا! آیا ما را خوار کردى و برده ساختی؟ دیگر کسى با تو نیست. امام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر سپردن خلافت به این طاغوت. امام فرمود:

«واللّه ما سلّمتُ الامر الیه الاّ انّى لم اجد انصاراً ولو وجدتُ انصاراً لقاتلتُه لیلى و نهارى حتى یحکم اللّه بینى و بینه. ولکنّى عرفتُ اهل الکوفه و بلوتهم و لایصلح لى منهم من کان فاسداً اِنّهم لا وفاء لهم و لا ذمّه فى قول و لا فعلٍ انّهم لمختلفون و یقولون لنا: انّ قلوبهم معنا و انّ سیوفهم لمشهوره علینا۲۲؛ سوگند به خدا! حکومت را به او نسپردم مگر آنکه یارانى نیافتم و اگر یاورانى داشتم، شب و روزم را با او می‏جنگیدم؛ تا خدا میان من و او داورى کند؛ ولى من کوفیان را شناختم و آزمودم. فاسدانشان شایسته من نیستند و آنان وفا ندارند و در سخن و کار خود بی‏تعهدند و نیز دوچهره‏اند؛ به ما می‏گویند: دل‏هاى ما با شماست، و شمشیرهایشان برما آمخته است.»

سخن از بی‏یاورى در آیینه دعا

آن حضرت حتى در دعاهایش نیز از این درد بزرگ، که مانع تحقّق یافتن حکومت به دست وى شد، سخن می‏گوید:

«تشهد الانفعال و تعلم الاختلال و ترى تخاذل‏اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحوا الیه من عاجل فانّ و حطام عقباه حمیم آن و قعود من قعد و ارتداد من ارتدّ و خلوى من النّصّار و انفرادى من الظّهّار و بک اعتصم و…۲۳؛ (خدایا) تو انفعال (درماندگی) را می‏بینى و از هم پاشیدگى و دست کشیدن نابکاران و گرایش انسان به دنیاى فانى و حُطامى که سرانجام آن آتش سوزان است و نیز نشست نشستگان و ارتداد مرتدان و تنها ماندنم از یاران و پشتیبان را می‏دانى. و به تو پناه می‏برم و به ریسمان تو می‏آویزم و برتو توکل می‏کنم. خدایا! تو می‏دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم؛ تا حرمتم شکست و تنها ماندم. سپس راه پیشینیان خود را ـ که باز داشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد ـ پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیاى خود نگهبانى کردم…»

ب. نا امیدى از وصول به هدف (احیاى حق و امحاى باطل)

بی‏گمان، پى آمد تنهایى و بی‏یاور بودن، نا امیدى از ادامه راه بود و امام به ناچار از پیگیرى هدف اصلى خود باز می‏ماند. آن حضرت هنگام امضاى صلحنامه به این واقعیت چنین اشاره می‏کند:

«اما بعد فانّ خطبى انتهى الى الیأس من حق احییته و باطل امیته و…۲۴؛ اما بعد، اینک پیش آمد من، به نا امیدى از حقّى که زنده دارم و باطلى که بمیرانم، رسید…»

ج. اتخاذ موضع تاکتیکى (صلح)

این بخش از تصمیم امام که پیامد طبیعى حوادث قبلى و سرانجام نا امیدى وى از وصول به هدف نهایى با جنگ بود، معرکه آراى صاحب نظران موافق و مخالف است و اساساً داورى ارزشى در این بخش، باعث شده است که مؤلفان و محققان از «طى مسیرى که به صلح انجامید» غافل بمانند و تمام توان خود را تنها به این بخش معطوف دارند. اینکه صلح امام حسن علیه‏السلام یک اقدام تاکتیکى بود، حقیقتى است که جاى شک در آن نیست و تمام روایاتى (از امام حسن علیه‏السلام ) که در آنها می‏گوید «اگر یارانى داشتم، صلح نمی‏کردم…»، گویاى این است که امام صلح را به عنوان تصمیم اصلى اتخاذ نکرده، بلکه طبق وضعیت موجود، ناچار به استفاده از آن شده است. آن حضرت در پاسخ به زید بن وهب جهنیّ این حقیقت را فاش می‏کند و می‏فرماید:

«سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می‏کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد.»۲۵ ما به این موضوع در بحث مشروعیت تصمیم امام بیشتر خواهیم پرداخت.

مبانى مشروعیت صلح

امام حسن علیه‏السلام در برابر پرسشگران، از همان لحظات اولِ تصمیم به صلح، پاسخ‏هاى متفاوتى ارائه کرده است، که برخى به مشروعیت و مبانى پذیرش صلح برمی‏گردد و برخى به آثار آن. در بخش اول نیز حضرت به فراخور حال و مقام، پاسخ‏هاى متناسبى داده است که به چهار مورد از آنها اشاره می‏کنیم:

لزوم تداوم وظیفه امامت (مبارزه با ارتجاع در شکل مقتضی)

روشن است که «نظام امامت» به اذن الهى و دستور رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، جهت مبارزه با مرتجعانى بود که قصد داشتند نظام اسلامى پیامبر را که در همه ابعاد دست به «اصلاحات» زده بود، به همان نظام جاهلى برگردانند. این نظام اگر به حاشیه رانده نمی‏شد، می‏توانست مانع ارتجاع‏هاى مختلف شود، اما در پى همان تعارض تاریخى حقّ و باطل، نظام امامت به حاشیه رانده شد و مدیریت حکومت از دست آنان خارج گشت و مرتجعان (به خصوص بنی‏امیه) در ارکان حکومت، نفوذ اساسى کردند. در این میان روش هر امام در برابر مرتجعان، متناسب با شرایط آنان بود، با حفظ اصل وظیفه یعنى ارتجاع ستیزى.

امام على علیه‏السلام با سه جنگ در برابر ناکثین، قاسطین و مارقین، به شیوه جنگ با مرتجعان روى آورد و وظیفه ارتجاع ستیزى خود را در این شکل انجام داد.۲۶ حال امام حسن علیه‏السلام نیز موظّف است براى انجام وظیفه ارتجاع ستیزى، قالب مناسبى بیابد. ابتدا وى نیز مانند پدر (براى شکست رجعت طلبان) به مبارزه و جنگ روى آورد؛ ولى به دلیل ضعف جبهه داخلى (دو رویکرد عمده دنیاگرایى و باور نداشتن دین و پیامدهاى آن) مجبور شد شیوه خود را عوض کند و براى ماندگارى نظام امامت (نه خود)، شیوه‏اى جدید برگزیند. حقیقت این است دوره‏اى که امام حسن علیه‏السلام در آن به سرد می‏برد، دوران اوج تعارض با حاکمیت امامت بود. و قبل از آن، از ماه صفر سال ۱۱ تا ۳۶ هجرى، به مدت ۲۵ سال نظام ارتجاع توانسته بود، دوران نفوذ در حاکمیت را طى کند و از سال ۳۶ تا ۴۰ هجرى به مدت ۴ سال و اندى در میدان تعارض عملى با «نظام علوى» تجربیات زیادى اندوخته بود. و چنین مرتجعانِ با تجربه‏اى بودند که رویاروى امام حسن علیه‏السلام قرار داشتند. بنابراین، جبهه امام که توان مبارزه نظامى را نداشت، ناچار به یک اقدام هوشمندانه، یعنى صلح شد که نتیجه آن، بقاى نظام امامت جهت مبارزات آتى (به محض فراهم آمدن شرایط) بود. امام حسن علیه‏السلام بارها به این مسأله اساسى (لزوم تداوم وظیفه نهضت ضدّ ارتجاعی) اشاره کرد و در موقعیت‏هاى مختلف از آن سخن گفت؛ از جمله صدوق از ابوسعید عقیصا نقل می‏کند:

به حسن بن على بن ابیطاب علیهم‏السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! چرا با معاویه سازش و صلح کردى، با اینکه می‏دانستى حق با توست نه او، و معاویه گمراه و ستمگر است؟!

امام فرمود: «آیا من حجّت خداى سبحان و پس از پدرم امام بر خلق خدا نیستم؟ گفتم: آرى. فرمود: آیا من همان نیستم که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در حق من و برادرم فرمود: «حسن و حسین دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند»؟ گفتم: آرى. فرمود: پس من امامم، خواه قیام کنم و یا بنشینم… اباسعید! اگر من از سوى خداى سبحان امامم، نباید نظرم را (در صلح یا جنگ) سبک بشمارید، هرچند حکمت کارم روشن نباشد.»۲۷

بر این اساس، اصل «امام بودن» را مورد تأکید قرار می‏دهد. و طبیعتاً کسى که امام است، به حکم وظیفه، تداوم نهضت ضدّ ارتجاعى و… را باید ادامه دهد؛ در هرشکل و صورتى که مقدور باشد و به تعبیر امام و رسول اکرم این وظیفه، گاه با قیام و گاه با قعود.

به عبارت دیگر، جنگ و صلح هردو قالب انجام وظیفه‏اند و به تنهایى موضوعیتى ندارند، آنچه مهم است، اصل وظیفه (امامت) است و قالب‏هاى مبارزه، فرع آن است.

بیعت بر جنگ و صلح

از آنجایى که مسلمانان هنگام بیعت با امام حسن علیه‏السلام برجنگ و صلح بیعت کرده بودند، در واقع از لحاظ حقوقى متعهد شده بودند که تصمیم‏هاى امام را محترم بشمارند. از این رو امام هم هنگام بیعت گرفتن بر این مسأله (بیعت بر جنگ و صلح) توجّه و تأکید داشت و هم در برابر متعرّضان آن را یادآور می‏شد و از لحاظ حقوقى آنان را ملزم به پذیرش عواقب تعهّدپذیرى خودشان می‏کرد. آن حضرت بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام فرمود:

«ألا و قد علمتم انّ امیرالمؤمنین علیّاً حیّاً و میتاً، عاش بقدر و مات بأجل و اِنّى أبایعکم على ان تحاربوا من حاربتُ و تسالموا من سالمتُ۲۸؛ هان! دانستید که امیرمؤمنان على علیه‏السلام در زندگى و مرگ به اندازه (الهی) زیست و به اجل (خداوندی) وفات کرد. اینک من با شما بیعت می‏کنم که با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هر کسى آشتى کردم، صلح کنید.»

دینورى می‏نویسد: بعد از شهادت على علیه‏السلام مردم براى بیعت نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند. او دستش را باز کرد و فرمود: آیا با من بیعت می‏کنید که گوش کنید و فرمان برید و با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هرکس آشتى کردم، صلح کنید؟ مردم به تردید افتادند و بیعت نکردند. حسن علیه‏السلام هم دستش را جمع کرد. آنان نزد حسین علیه‏السلام آمدند و گفتند: دست بگشا که با تو بر آنچه با پدرت بیعت کردیم و نبرد با شامیان که حلال کنندگان خون و گمراهانند، بیعت کنیم. حسین علیه‏السلام فرمود: خدا نکند که تا حسن علیه‏السلام زنده است، با شما بیعت کنم. آنان نزد حسن علیه‏السلام برگشتند و طبق شرط او بیعت کردند.۲۹

آن حضرت حتى هنگام گسیل داشتن مردم براى نبرد با معاویه نیز یادآور نوع بیعت شد و فرمود: «اى مردم! شما بامن بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم.»۳۰

و بعد از زخمى شدن در ساباط، فرمود: «با من پیمان بستید که در صلح باشید با هرکه من با او در صلحم و بجنگید با هرکه من با او بجنگم. اینک به من گزارش رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه می‏روند و بیعت می‏کنند…»۳۱

و خلاصه براى حاضران در مجلس معاویه بعد از صلح نیز اعلام کرد: «اى مردم! خدا نخستینِ شما را با اوّل ما هدایت کرد و خون شما را با آخر ما حفظ فرمود. و من بر عهده شما بیعتى داشتم که با هر که جنگیدم، بجنگید و با هرکه صلح کردم، صلح کنید. اینک با معاویه صلح و بیعت می‏کنم، شما نیز بیعت کنید.»۳۲

مسأله قضا و قدر الهى

امام حسن علیه‏السلام در موارد متعدّدى نیز با مطرح کردن مسأله «قضا و قدر الهى» کوشید مشروعیت صلح را براى گروه‏هایى از مخاطبان خود تبیین کند. طبیعى است که قضا و قدر الهى به معناى جبر و مجبور بودن انسان نیست و امام علیه‏السلام در عین حال، تمام حوادث را در حیطه و محصول اختیار و عقل انسان‏ها می‏دانست؛ از این رو در جواب حسن بصرى نوشت:

«هرکس به تقدیر خیر و شر ایمان نیاورد، خدا می‏داند که کافر است و هرکس گناهان را به خدا واگذارد (خود را مجبور بداند)، تبهکار است. همانا خدا نه از روى اجبار اطاعت شود و نه از روى شکست نافرمانى گردد. خدا بندگان را در مملکت وجود، بیهوده رها نکرده است؛ بلکه او مالک هرچیزى است که به آنها داده و توانا بر هر قدرتى است که به آنان بخشیده است. خدا بندگان را از روى اختیار فرمان داده و از روى هشدار بازداشته است. پس اگر بخواهند فرمان برند، باز دارنده‏اى نمی‏یابند و اگر بخواهند نافرمانى کنند و خدا بر آنان (بخواهد) منّت نهد و بین آنان و معاصى قرار گیرد، انجام می‏دهد و اگر انجام ندهد، این گونه نیست که آنان را با بازور و اکراه برگناه واداشته است؛ بلکه منّت بر آنان گذاشت که بیناشان ساخت و آگاهشان کرد، هشدارشان داد و امر و نهى کرد. نه بر آنچه فرمانشان داد، مجبورند ـ تا همچون فرشتگان باشند ـ و نه از آنچه بازشان داشت. و خدا حجّت‏هاى رسایى دارد که اگر بخواهد، همه شما را هدایت می‏کند…»۳۳

با این توضیح پیرامون قضا و قدر از زبان امام حسن علیه‏السلام ، نمونه‏هایى از استناد صلح و سپردن حکومت به معاویه، به قضا و قدر را مرور می‏کنیم.

امام باقر علیه‏السلام فرمود: یک نفر از یاران امام حسن علیه‏السلام به نام سفیان بن لیلى که بر شتر خود سوار بود، نزد امام حسن علیه‏السلام ـ که جامه به خود پیچیده و در حیاط نشسته بود ـ آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین…! امام فرمود: توچه می‏دانى که چرا این کار را کردم؟ از پدرم شنیدم که فرمود: رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «روزها و شب‏ها سپرى نمی‏شود مگر آنکه مردى گلو گشاد و سینه فراخ (معاویه) که می‏خورد و سیر نمی‏شود، امر این امت را به دست می‏گیرد.» از این رو چنان (صلح) کردم.۳۴

در جواب سلیمان بن صرد که بزرگ مردم عراق بود، نیز فرمود: «از خدا بترسید و به قضاى او خرسند باشید و امر خدا را بپذیرید.»۳۵

و آن گاه که در برابر سؤال زید بن وهب جهنیّ قرار گرفت، فرمود:… سوگند به خدا! من چیزى از منبعى موثّق می‏دانم (که تو نمی‏دانی). امیرمؤمنان روزى مرا شادمان دید و فرمود: «حسن جان! شادمانى می‏کنى، چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى یا فرمانروایى جهان اسلام را بنی‏امیه به دست گیرند؛ امیرشان آن گلو گشادِ روده فراخ است که می‏خورد و سیر نمی‏شود، می‏میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد. پس بر شرق و غرب آن چیره گردد، در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهی‏اش به درازا کشد. بدعت‏ها و گمراهی‏ها پدید آورد؛ حق و سنت رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را بمیراند… این گونه خواهد بود تا در آخرالزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد…»۳۶

ابن اعثم می‏گوید: «حجر بن عدى گفت: سوگند به خدا! دوست داشتم همه می‏مردیم و این روز را نمی‏دیدیم! زیرا ما به آنچه دوست نداشتیم، خوار و زبون شدیم و آنان به آنچه دوست داشتند، شادمان شدند.

چهره حسن علیه‏السلام برافروخته شد و از مجلس معاویه برخاست و به منزل رفت. سپس سراغ حجربن عدى فرستاد و فرمود: حجر! من در مجلس معاویه سخن تو را شنیدم؛ این گونه نیست که همه چون تو بخواهند… در همین حال، سفیان بن لیلى آمد و گفت: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان… امام حسن علیه‏السلام فرمود: فلانی! رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از دنیا نرفت تا برایش از پادشاهى بنی‏امیه پرده برداشتند و او آنان را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش بالا می‏روند و این بر او گران آمد. پس خداى متعال این آیات را فرستاد و فرمود: «انّا انزلناه فى لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر»خدا می‏فرماید: شب قدر از هزار ماه سلطنت بنی‏امیه بهتر است.

حسین علیه‏السلام به برادرش حسن علیه‏السلام رو کرد و فرمود: سوگند به خدا! اگر همه آفریده‏ها جمع شوند و بخواهند جلوى آنچه را انجام شده است، بگیرند، نمی‏توانند…»۳۷

داشتن حکمت و مصلحت

هرچند اصلی‏ترین عامل مشروعیت صلح، همان عامل پیشین است، اما عوامل دیگرى هم در کلام امام به چشم می‏خورد؛ مانند داشتن مصلحت و حکمت. امام بارها به این موضوع تأکید کرده است که مصلحت و حکمت این کار هرچند پنهان، ولى خیلى مهم است و این، خود عاملى براى مشروعیت صلح است. امام گاه تنها به عنوان حکمت و مصلحت داشتن، اکتفا می‏کرد و گاه برخى از حکمت‏ها و مصلحت‏ها را که در واقع همان آثار مثبت صلح بودند، تشریح می‏کرد؛ مانند سخن حضرت نزد معاویه که فرمود: «اى مردم!… می‏دانید که معاویه در حقّى که متعلّق به من است نه او، با من ستیز کرد و من مصلحت امّت را در نظر گرفتم…. در این کار جز صلاح و دوام شما را نخواستم.»۳۸

آن حضرت در پاسخ به مردم هم فرمود: «شما از کار من آگاه نیستید. سوگند به خدا! آنچه کردم، براى شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن می‏تابد یا از آن غروب می‏کند، بهتر است… آیا خبر ندارید که چون خضر آن کشتى را شکافت و آن دیوار را به پا کرد و آن پسر بچه را کشت، باعث خشم موسى بن عمران علیه‏السلام شد؛ زیرا حکمت این امور بر او پنهان بود. با اینکه نزد خداى سبحان از حکمت و حق برخوردار بود؟۳۹

علاوه بر این، آن حضرت گاه به طور مشخص به برخى حکمت‏ها و مصلحت‏ها اشاره کرده است که ما تحت عنوان آثار صلح (سه نمونه از حکمت‏ها) می‏آوریم:

۵. آثار صلح

بقاى شیعیان و اسلام

اصلی‏ترین اثر صلح، بقاى اسلام، شیعیان و به تبع آن نظام امامت بود. لذا حجم وسیعى از دلایل مطرح شده از سوى امام به این عنوان اختصاص دارد. امام در جواب ابو سعید عقیصا فرمود:

«لولا ما اتیتُ لما ترک من شیعتنا على وجه الارض احداً الاّ قتل؛ اگر صلح نمی‏کردم، روى زمین از شیعیان ما کسى نمی‏ماند مگر اینکه کشته می‏شد.»۴۰

همچنین وقتى معاویه از امام حسن علیه‏السلام خواست با حوثره اسدى ـ که علیه معاویه شورش کرده بود ـ بجنگد، فرمود:

«واللّه لقد کففتُ عنک لحقن دماء المسلمین و ما احبّ ذلک یسعنى أن اقاتل عنک قوماً انت واللّه اولى بقتالى منهم۴۱؛ سوگند به خدا! از تو دست کشیدم تا خون مسلمانان مصون بماند. گمان نمی‏کردم اینک چنین شود که از جانب تو به جنگ افرادى بروم که جنگ با تو یقیناً بهتر از جنگ با آنان است».

و در پاسخ جبیر بن نفیر فرمود: «آن را رها کردم تا خشنودى خدا را به دست آورم و خون امت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را نگه دارم.»۴۲

آن حضرت حتى در دعاهایش هم این حکمت را آشکار می‏سازد و می‏فرماید:

«اللّهمّ فقد تعلم انّى ما ذخرتُ جهدى و لا منعتُ وجدى حتى … و تسکین الطاغیه عن دماء اهل المشایعه و حرستُ ما حرسه اولیائى من امر آخرتى و دنیاى…۴۳؛ خدایا! تو می‏دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم تا حرمتم شکسته شد و تنها ماندم. پس راه پیشینیان خود را که بازداشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد، پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیایم نگهبانى کردم…»

ترجیح امنیت و پرهیز از اختلاف

امام حسن علیه‏السلام بعد از چند روز توقف در ساباط، هنگامى که خواست از آنجا کوچ کند، فرمود: «اى مردم! شما با من بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم. سوگند به خدا! اینک آن چنان هستم که بر هیچ یک از این امت، در شرق باشد یا غرب، تاب کینه ورزى و آنچه را در جاهلیت ناگوارتان بود، ندارم. انس، آسودگى و آشتى میان مردم از جدایى، نا امنى، کینه ورزى و دشمنى که شما خواهانید، بهتر است. والسلام».۴۴

امام پس از صلح نیز در پاسخ مسیّب بن نجبه فرمود: «با این بیعت، مصلحت شما و بازداشتن از درگیرى شما را می‏خواستم. به قضاى الهى خشنود باشید و کار را به خدا واگذارید تا نیکوکار آسوده گردد و از شرّ تبهکار در امان ماند.»۴۵

عزّت واقعى، ننگ ظاهرى

هرچند صلح در ظاهر به عنوان عیب شمرده می‏شد و به همین خاطر، حتى در ساباط، عده‏اى به محض شنیدن بوى صلح، به امام حمله‏ور شدند؛ اما این کار در واقع موجب عزّت شیعیان و جلوگیرى از شکست ابدى آنان شد. لذا امام در کلامى، عار ظاهرى را به آتش دائمى ترجیح می‏دهد.

دینورى می‏گوید:

«سلیمان بن صرد نزد امام آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین… امام فرمود: «… امّا قولک یا مذلّ المؤمنین فواللّه لان تذلّوا و تعافوا احبّ الیّ من ان تعزّوا و تقتلوا فان ردّ اللّه علینا فى عافیه قبلنا و سألنا العون على امره و ان صرفه عنار ضیفا…۴۶؛ و اما گفتار تو که گفتى «یا مذلّ المؤمنین»، سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب‏تر است از اینکه عزیز و کشته شوید. اگر خدا حقّ ما را در عافیت به ما برگرداند، ما می‏پذیریم و از او بر آن کمک می‏گیریم و اگر بازداشت، نیز خرسندیم…».

حتى اصحاب امام به وى «یا عار المؤمنین» می‏گفتند. که امام در پاسخ می‏فرمود: «العار خیر من النّار؛۴۷ ننگ (ظاهری) بهتر از آتش است». و در جواب حجر بن عدى فرمود: «آرام باش. من خوار کننده نیستم؛ بلکه عزّت بخش مؤمنانم و بقاى ایشان را می‏خواهم».۴۸

پی‏نوشت‏:

منبع ارجاعات مقاله حاضر «موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)» پژوهشکده باقرالعلوم(ع) است. ۱. مقاتل الطالبیین، ص ۵۵. ۲. همان. ۳. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۴. ۴. همان، ج ۱۰، ص ۱۳۸؛ امالى، طوسى، ص ۵۶۱. ۵. در سخنى دیگر در مدینه (نزد معاویه)، عواقب حکومت ناصالحان بنی‏امیه را برشمرد (شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸). بعد از آمدن معاویه به مدینه هم او را فاقد صلاحیت دانست (مقتل الحسین، ص ۱۲۵؛ تحف العقول، ص ۲۳۲؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۲)، همین طور با معرفى امام حسین(ع) به جانشینى خود بر حقّانیت و شایستگى خود و اهل‏بیت(ع) بر امامت تأکید کرد. (کافى، ج ۱، ص ۳۰۰؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۶). ۶. احتجاج، ج ۲، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۷. ۷. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳. ۸. براى پرهیز از اطاله کلام از تحلیل و تفسیر مسأله دنیاگرایى مردم در عصر مذکور، صرف نظر و شما را به مطالعه سخنان رهبرى در باره «نقش خواص در عاشورا» و دیگر کتبى که به این موضوع پرداخته‏اند، فرا می‏خوانیم. این رویکردها دقیقاً در زمان امام حسن(ع) هم وجود داشت. ۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱. ۱۰. همان، ص ۴۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۲

موضع گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه‏السلام (۱)

اشاره:

علی بن موسی بن جعفر (ع) معروف به امام رضا (۱۴۸–۲۰۳ق) هشتمین امام شیعه اثناعشری. امام رضا ۲۰ سال امامت را بر عهده داشت که با خلافت هارون الرشید(۱۰ سال)، محمد امین (حدود ۵ سال) و مأمون (۵ سال) همزمان شد. در روایتی از امام جواد(ع) آمده است که لقب رضا از سوی خداوند به پدرش داده شده است. او به عالم آل محمد نیز شهرت دارد. مأمون عباسی او را به اجبار به خراسان آورد و به اکراه، ولیعهد خویش کرد. حدیث سلسله الذهب که در نیشابور از ایشان نقل شده معروف است. مأمون میان وی و بزرگان دیگر ادیان و مذاهب جلسات مناظره‌ تشکیل می‌داد که سبب شد همگی به برتری و دانش او اقرار کنند. آن حضرت در طوس به دست مأمون به شهادت رسید. حرم او در مشهد زیارتگاه مسلمانان است.

امام هشتم، على بن موسى الرضا علیه‏السلام همانند دیگر امامان معصوم علیهم‏السلام دارنده تمام کمالات و فضائل اخلاق انسانى در مرتبه اعلى بود. در فضیلت او همین بس که دشمن سرسخت و قاتل جان او درباره آن حضرت چنین گفت:

«یَابْنَ اَبى ضَحّاک هذا خَیْرُ اَهْل الْاَرض وَ اَعْلَمُهُمْ وَ اَعْبَدُهُمْ فَلا تُخْبِرْ اَحَدا بِما شاهَدْتَهُ مِنْه؛(۱)

اى پسر ضحّاک! این شخص بهترین، داناترین و عابدترین انسان روى زمین است. پس آنچه [از فضائل و مناقب و صفات والاى او] مشاهده کردى نزد کسى فاش نکن.»

و درباره اوصاف اخلاقى او، ابراهیم بن عباس چنین گفت:

«هرگز ندیدم امام رضا علیه‏السلام به کسى یک کلمه جفا کند، و ندیدم که سخن شخصى را قطع کند تا سخن او به آخر می‏رسید، و ندیدم که حاجتمندى را در حد امکان، رد نماید.

او هرگز پاهایش را کنار افرادى که در حضورش بودند دراز نمی‏کرد و هرگز در حضور افراد تکیه نمی‏داد… و هرگز او را ندیدم که آب دهانش را بیرون بیندازد، و هرگز او را ندیدم که با صداى بلند خنده کند؛ بلکه خنده‏اش تبسم و لبخند بود. وقتى که خلوت می‏کرد و کنار سفره می‏نشست، همه خدمتکاران و غلامان، حتّى دربانهاى اسطبلها را کنار سفره می‏نشاند.»(۲)

آنچه در پیش رو دارید، گامى است در بیان موضعگیریهاى امام هشتم در مقابل خلفاى زمان خویش؛ بالاخص مأمون عباسى. امید که ره توشه‏اى باشد براى کسانى که می‏خواهند در مسیر زندگى، پیرو امامت و ولایت باشند.

الف. دوران هارون

بعد از شهادت امام موسى بن جعفر علیهماالسلام در سال ۱۸۳ ه . ق در زندان بغداد، امامت به فرزندش على بن موسى الرضا علیهماالسلام رسید، این دوره همزمان با دوران هارون بود. حضرت از همان آغاز صریحا در میان شیعیان امامت خویش را اعلام کرد و فرمود هارون در مقابل من هیچ کارى نمی‏تواند انجام بدهد، و هیچ زیانى هم نمی‏تواند به من برساند. این مطلب را از بیانهاى مختلف آن حضرت می‏توان استفاده کرد:

۱. صفوان بن یحیى می‏گوید: چون ابوابراهیم، موسى بن جعفر علیهما السلام درگذشت و على بن موسى الرضا علیهماالسلام امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار می‏دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما می‏ترسیم.

حضرت فرمود: «هرچه می‏خواهد تلاش کند. او بر من راهى ندارد.»(۳)

۲. از محمد بن سنان نقل شده است که: به ابى الحسن على بن موسى علیه‏السلام در ایام خلافت هارون، عرض کردم: شما امر امامت خود را آشکار ساخته، به جاى پدر نشسته‏اید؛ در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون می‏چکد! حضرت فرمودند: گفتار پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به من نیرو و جرأت بخشیده که فرمود: اگر ابو جهل توانست مویى از سر من کم کند، بدانید من پیامبر نیستم. و من به شما می‏گویم: «اگر هارون مویى از سر من کم کند، بدانید من امام نیستم.»(۴)

۳. اباصلت هروى می‏گوید: روزى حضرت رضا علیه‏السلام در خانه خود بود، قاصد هارون به حضور آن حضرت آمد و گفت: «هم اکنون هارون شما را خواسته است، دعوت او را اجابت کن.»

حضرت برخاست و به من فرمود: اى ابا صلت! در این وقت هارون مرا نخواسته جز اینکه آسیب عظیمى به من برسد.

«فَوَاللّه‏ لا یُمْکِنُهُ اَنْ یَعْمَلَ بى شَیْئا اَکْرَهُهُ، لِکلماتٍ وَقَعَتْ اِلیَّ مِنْ جَدّى رَسُولِ اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ؛ پس به خدا سوگند، در قدرت او نیست که کارى انجام دهد که خوشایند من نباشد [و نمی‏تواند آسیبى به من برساند] بخاطر کلماتى که از جدّم رسول خدا به من رسیده است.»

ابا صلت می‏گوید: همراه حضرت، نزد هارون رفتیم، وقتى که نگاه امام رضا علیه‏السلام به هارون افتاد، حضرت دعا را خواند و هارون به او نگریست و گفت: «اى ابو الحسن، دستور داده‏ایم، صد هزار درهم در اختیار تو قرار دهند، تا نیازمندیهاى خانواده ات را با آن، تأمین کنى.»

پس هنگامى که امام از نزد هارون بیرون آمد، هارون از پشت سر به امام نگاه کرد و گفت: «اَرَدْتُ وَاَرادَاللّه‏ وَ ما اَرادَ اللّه‏ُ خَیْرٌ؛(۵) من [چیزی] را اراده کردم و خدا [چیز دیگر] را اراده کرد و آنچه خدا اراده کرد خیر بود.»

البته هر چند هارون حضرت را تحت نظر داشت و گاه تصمیم زیان و ضرر نیز علیه آن حضرت داشت؛ ولى به دلایلى که بیان می‏شود، بناى کلّى هارون این بود که آسیبى به حضرت نرساند. برخى از این دلایل عبارتند از:

یکم. شکست در شهادت موسى بن جعفر علیهماالسلام : هارون از جنایات قبلى خود و سخت گیریهاى شدیدى که علیه امام هفتم اعمال کرد و سر انجام او را به شهادت رساند، نتیجه مثبتى نگرفت؛ چنان که خود هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» که خبر داد پس از موسی‏بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت می‏کند چنین گفت: آنچه با پدرش کردیم نتیجه نگرفتیم، می‏خواهى یکبار شمشیر را بردارم و همه علویین را بکشم؟(۶)

همچنین نقل شده است که: هارون وقتى از «رقّه» عازم مکه شد، عیسى بن جعفر به او گفت: بیاد آور سوگندى را که خورده‏اى، که هر کس بعد از موسى بن جعفر علیه‏السلام ادعاى امامت کند، گردنش را بزنى. اکنون پسر او (على بن موسی) چنین ادعائى دارد.

هارون گفت: «وَماتَری؟ تُریدُ اَنْ اَقْتُلَهُمْ کُلَّهُمْ؟؛(۷) چه فکر می‏کنی؟ آیا می‏خواهى همه آنها را بکشم؟»

دوم. نگرانى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیه‏السلام : علت دیگر کاهش فشار از طرف هارون به امام هشتم، نگرانى وى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیهماالسلام بود؛ زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سر انجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم از او گردید، از این رو هارون کوشش می‏کرد خود را از این جنایت تبرئه کند.(۸)

شاهد این امر این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر» که جنازه آن حضرت را از دست حمالان گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است.»(۹)

فعالیتهاى فرهنگى

حضرت در این دوران که آزادى نسبى داشت، نه تنها امامت خویش را اعلام کرد، بلکه فعالیتهاى فرهنگى و علمى وسیعى را آغاز نمود و شاگردان زیادى را تربیت کرد. امام به شاگردان خویش دستور می‏داد که روایات را تدوین و نگهدارى کنند.

از جمله، به على بن اسباط فرمود: آیاتى که تفسیر می‏شود، یادداشت کن.(۱۰)

در این عصر هفتاد و هفت تن از شاگردان حضرت، تألیف حدیثى دارند که در مجموع ۲۰۷ کتاب تصنیف کرده‏اند. در میان اینها می‏توان از حسین بن سعید اهوازى، ۳۰ اثر؛ صفوان بن یحیى، ۱۶ اثر؛ محمد بن عمر واقدى، ۲۸ اثر ؛ موسى بن قاسم، ۱۵ اثر نام برد.(۱۱)

علاوه بر کتابهاى خود حضرت مانند صحیفه الرضا علیه‏السلام ، کتاب الاهلبلیجه که حاوى براهین و مطالب بلندى در علم کلام است و… .

راویانى که در این عصر از حضرت روایت نقل کرده‏اند، طبق رجال شیخ طوسى، ۱۳۸ تن می‏باشند.(۱۲)

قابل یادآورى است که بخشى از این فعالیت به دوران امین نیز وصل شده و ادامه داشته است.

ب. دوران امین

هارون در دوران خلافت خود، «محمد امین» را که مادرش زبیده بود به ولیعهدى خود برگزید و از مردم براى او بیعت گرفت. «عبداللّه‏ مامون» را نیز که از مادر ایرانى بود ولیعهد دوم خود قرار داد.

در سال ۱۹۳ ه . ق، به هارون گزارش رسید که شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى رحمى و درندگى، از خاموش ساختن فریاد مردم عاجز مانده‏اند.

هارون پس از مشاوره با وزیران خود، صلاح را در آن دید که شخصا به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى نهضتهاى خراسان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که والى خراسان بود همراه خود به خراسان برد.

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را تا حدودى آرام کند، ولى نتوانست دوباره به بغداد، مرکز خلافت برگردد؛ چرا که او در سوّم جمادى الاخرى سال ۱۹۳ هـ.ق در طوس درگذشت و دو ولیعهد را در صحنه رقابت سیاسى و قدرت تنها گذاشت.(۱۳)

شبى که هارون درگذشت، مردم با محمد امین در بغداد بیعت کردند. از خلافت امین بیش از ۱۸ روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهدى خلع کند، و آن را به فرزندش «موسى» واگذار کند.

در دوران حکومت امین، در سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمی‏خورد؛ البته نه به این جهت که در اندیشه عباسیان نسبت به اهل بیت تغییرى حاصل شده باشد، بلکه به این جهت که آنها گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون بودند، از اینرو فرصتى براى آزار و اذیت علویان عموما و حضرت رضا علیه‏السلام خصوصا نیافتند.

به این جهت می‏توان گفت: سالهاى بین ۱۹۳ ـ ۱۹۸، سالهاى آزادى نسبى براى آن حضرت بوده است و فرصت خوبى براى ادامه فعالیتهاى فرهنگى و توسعه آن و تربیت شاگردان پیش آمده است.

ج . دوران حساس مأمون

جهت درک عمق سیاستهاى امام هشتم علیه‏السلام در زمان مأمون باید نکاتى را درباره ابعاد شخصیتى مأمون بیان کنیم:

۱. تربیت ویژه: مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند و مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذوالریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر مأمون گردید.

۲. آبدیدگى و سخت کوشى: زندگى مأمون سراسر سختى و رنج و کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش بوده است. او مادرش را که کنیزى بود بنام «مَراجِلْ» در کودکى از دست داد و در جوانى نیز از طرف هارون مأمور شد که در خراسان و مرزها مشغول سرکوب قیامها و شورشها باشد؛ از این رو همیشه درگیر جنگ و نزاعها بود، برعکس برادرش امین که با ناز و نعمت و خوشگذرانى و غرق در لذّتها پرورش یافته بود.

۳. تلاش براى کسب موقعیت: مأمون چون مادرش کنیز بود، اصالت چندانى براى خود احساس نمی‏کرد، از طرف دیگر عباسیان فاقد پایگاه مردمى بودند، به همین دلیل آستین همت را بالا زد و براى آینده خود به برنامه ریزى پرداخت و این باعث رشد شخصیتى او گردید.

۴. درس عبرت از اشتباهات امین: او از اشتباهات امین نیز پند و عبرت گرفت. بعنوان نمونه «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون می‏گفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده.

۵. آگاهى نسبت به زمان: او خلیفه‏اى زیرک، درس خوانده، آگاه به فقه، و در علوم و فنون مختلف تبحر داشت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان برترى یافته بود، تا آنجا که معروف شد که در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون وجود نداشته است.

ابن ندیم درباره او می‏گوید: آگاه‏تر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود. سیوطى، چنین می‏گوید: «به لحاظ دور اندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت و فتوّت، بهترین مرد بنى عباس بود، هر چند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکه دار کرده بود.»

پدرش نیز به برترى وى نسبت به برادرش امین شهادت داده و گفته بود: «تصمیم گرفته‏ام ولایتعهدى را به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر می‏پسندم، خط مشیش را می‏ستایم، و به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف و سستى اش آسوده خاطرم. و او کسى جز «عبداللّه‏» نمی‏باشد. اما بنى عباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را می‏طلبند، چه او یکپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است.(۱۴)

۶. فسق و گناه: در عین حال، مأمون سخت مکّار و شیطان صفت و اهل فسق و فجور بود.

همنشینى او با قاضى یحیى بن اکثم که مرد فاجرى بود، نشانه فسق اوست.

مجموع آنچه گفته شد، از مأمون چهره‏اى زیرک، آگاه به زمان، آشنا با تمام استعدادهاى موجود براى پیشبرد قدرت، عوام فریب و شیطان صفت ساخت. او تلاش می‏کرد با طرحهاى حساب شده، قداست و عظمت امام هشتم علیه‏السلام را درهم بشکند. یکى از نقشه‏هاى شوم وى طرح ولایتعهدى بود که در آن اهداف مختلفى را دنبال می‏کرد.

در بخش بعدى این مقاله به مسئله ولایتعهدى خواهیم پرداخت.

ادامه دارد….

پى نوشت:

۱. عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج۲، ص ۱۸۲.

۲. همان، ص۱۸۴، روایت ۷ و ر.ک: منتخب میزان الحکمه، محمدى رى شهرى، سید حمید حسینى، قم، دارالحدیث، ۱۳۸۰، چاپ دوم، ص۵، روایت ۵۳.

۳. صدوق، عیون اخبار الرضا (تهران، دارالکتب الاسلامیه) ج۱، ص۳۲۶ ؛ مجلسى، بحار الانوار، دار احیاء التراث، ج ۴۹، ص۱۱۵ و ۱۱۳.

۴. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۴ ؛ عیون (همان) ج ۲، ص۱۶۷

۵. همان، ص۱۱۶.

۶. عیون (همان) ج ۲، ص۲۲۶؛ على بن عیسى الاربلى، کشف الغمه، تبریز، مکتبه بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه . ق، ج۳، ص۱۰۵.

۷. همان (عیون) ج۲، ص۲۲۶؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۳.

۸. سیره پیشوایان، ص۴۶۸.

۹. همان، ص۴۶۹؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۲۷؛ عیون (همان)، ج ۱، ص۱۰۰.

۱۰. تدوین السنه الشریفه، ص۱۷۶؛ محجه العلماء، ص۲۵۳.

۱۱. سیر حدیث در اسلام، ص۲۳۶ و ۲۶۳.

۱۲. شیخ طوسى، رجال شیخ (قم، منشورات الرضی) ص۳۶۶ و ۳۹۷.

۱۳. سید على محقق، زندگانى پیشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام (قم، انتشارات نسل جوان) ص ۵۸ ـ ۵۹؛ مهدى پیشوایى، سیره پیشوایان، (قم، مؤسسه امام صادق علیه‏السلام ، ۱۳۷۴)، ص ۴۷۱، با تغییر و تلخیص.

۱۴. سیره پیشوایان، همان، ص۴۷۴ و ۴۷۵؛ مرتضى الحسینى، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه سید خلیل خلیلیان، ص۹۷ و ۱۰۰.

منبع :مبلغان ، آذر و دى ۱۳۸۳، شماره ۶۱

موضع گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه‏السلام (۲)

اشاره:

در بخش پیشین این مقاله که در مجله شماره ۶۱ چاپ شده است، موضع‌گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه السلام در دوران هارون و محمد امین را بررسى کردیم. همچنین ابعاد شخصیتى مأمون را توضیح دادیم و اشاره کردیم که مأمون براى شکستن قداست و عظمت امام رضا علیه السلام نقشه‌هاى زیادى کشید که یکى از آنها طرح ولایتعهدى بود. در این بخش، مسئله ولایتعهدى را بررسى می‌کنیم.

اهداف مأمون از طرح ولایتعهدى

با استقرار مأمون بر سریر قدرت و انتقال قدرت از بغداد به «مرو»، کتاب زندگانى امام هشتم علیه السلام ورق خورد و صفحه تازه‌اى در آن گشوده شد؛ صفحه‌اى که در آن، حضرت سالها دچار اندوه و رنج و ناملایمات شد. مأمون براى حفظ ظاهر نمی‌توانست مانند پدران خود هارون و منصور و … برخورد کند و او را به زندان بیفکند و یا مورد شکنجه و آزار قرار دهد. از این رو، روش تازه‌اى اندیشید و آن اینکه تصمیم گرفت با طرح ولایتعهدى و اظهار محبت به آن حضرت، او را به «مرو»، یعنى مقر حکومت خود بکشاند و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار دهد. یقیناً پیشنهاد ولایتعهدى و یا خلافت از طرف او صادقانه نبود؛ چرا که او براى همین خلافت برادرش را به قتل رساند و جنایتهاى بی‌شمارى را مرتکب شد و قابل تصور نیست که آن را به دشمن سرسخت خاندان خویش، یعنى امام هشتم علیه السلام بسپارد. پس بدون هیچ شکى پشت پرده ولایتعهدى نقشه‌هاى شیطانى وجود داشته که به برخى از آنها اشاره می‌شود:

۱. از بین بردن مرکزیت شیعیان و علویان در مدینه و خاموش کردن قیام آنها.

۲. بدنام کردن حضرت رضا علیه السلام در بین شیعیان و مبارزان؛ به این صورت که آنها بگویند: «امام هم دربارى شد و …»؛ چنان که اباصلت به امام گفت: برخى می‌گویند که شما ولایتعهدى مأمون را قبول کرده‌اید، با آنکه نسبت به دنیا اظهار بی‌رغبتى می‌فرمایید! حضرت فرمود: «به خدا قسم! این کار خوشایند من نبود، ولى من بین پذیرش ولایتعهدى و کشته شدن قرار گرفتم.»[۱]

۳. فرو نشاندن شورشهاى علویان، مانند: قیام ابوالسرایا در کوفه که در نبرد او با طرفداران خلیفه، دویست هزار نفر از طرفداران مأمون به هلاکت رسیدند و در بصره که محل اجتماع عثمانیان بود، زید النار علوى قیام کرد و در مکه و نواحى حجاز، محمد بن جعفر، ملقب به «دیباج» قیام کرد و در یمن، ابراهیم بن موسى بن جعفر بر خلیفه شورید و در مدینه، محمد بن سلیمان بن داود بن حسن دست به قیام زد.

همچنین در واسط، جعفر بن زید بن على و نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على قیام کردند و در مدائن، محمد بن اسماعیل بن محمد سر به شورش نهاد و … و کار به آنجا رسید که اهالى بین النهرین و شام که به تفاهم و همراهى امویان و آل مروان و … شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى همدم ابوالسرایا گرویدند.[۲] مأمون براى خاموش کردن قیامها به این نتیجه رسید که به على بن موسى الرضا علیه السلام پیشنهاد ولایتعهدى دهد.

۴. گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر اینکه حکومت عباسیان حکومتى مشروع است.

۵. از بین بردن محبوبیت و احترامى که علویان در میان مردم از آن برخوردار بودند.

۶. تقویت حس اطمینان مردم نسبت به مأمون و تثبیت حکومت و موقعیت او.

۷. تحت نظر گرفتن فعالیتها و رفتار و حرکات امام هشتم علیه السلام. بر این امر شواهد مختلفى وجود دارد، از جمله:

یک. مأمون به رجاء بن الضحاک که مأمور آوردن حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام از مدینه به مرو بود، دستور داد که تمام کارهاى امام را زیر نظر بگیرد.

دو. احمد بن محمد بن بزنطى از حضرت درخواست ملاقات کرد. حضرت فرمود: فعلاً میسر نیست [چون تحت نظر می‌باشم].

سه. هشام بن ابراهیم راشدى از کسانى بود که امور امام دست او بود و تمام کارها و ارتباطات حضرت را براى مأمون و فضل بن سهل ذوالریاستین، وزیر مأمون، گزارش می‌داد.[۳]

چهار. اباصلت می‌گوید: در حین مناظرات وقتى حضرت بر مخالفان غلبه می‌کرد، تمام حاضران می‌گفتند: به خدا قسم! او از مأمون به خلافت سزاوارتر است و جاسوسان این مطلب را به مأمون می‌رساندند.[۴]

۸ . پایگاه اجتماعى و مردمى پیدا کردن، مخصوصاً بین ایرانیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام.

آنچه به عنوان اهداف مأمون در طرح ولایتعهدى یاد شد، صرف ادعا نیست، بلکه در کلمات خود مأمون نیز بدانها اشاره شده است؛ چنان که مأمون در پاسخ اعتراض حمید بن مهران (یکى از درباریان مأمون) و گروهى از عباسیان به این مسئله که چرا ولایتعهدى را به امام رضا علیه السلام سپرده، چنین می‌گوید: این مرد (امام رضا علیه السلام) از ما پنهان و دور بود و مردم را به سوى خود دعوت می‌کرد، ما خواستیم او را ولیعهد خویش قرار دهیم تا دعوتش براى ما باشد و به سلطنت و خلافت، اعتراف کند و شیفتگان او دریابند که آنچه او ادعا می‌کند [از بی‌اعتنایى به دنیا و حکومت و …] در او نیست و این امر مخصوص ما [عباسیان] است، نه او. و [همین طور] ما بیمناک بودیم؛ اگر او را به حال خود رها می‌کردیم، اتفاقى از ناحیه او پیش می‌آمد که توان جلوگیرى آن را نداشتیم و قدرت تحمل آن را از دست می‌دادیم… .»[۵]

امام هشتم علیه السلام نیز به خوبى با بصیرت و درایت، کاملاً اهداف شیطانى مأمون را می‌دانست. به همین جهت، موضع‌گیریها و تدابیرى اندیشید که هم اهداف مأمون را به شکست کشاند و هم به اهدافى که خود مَدّ نظر داشت، رسید.

مأمون در سال ۲۰۰ ه. ق نامه‌ها و فرستادگان متعددى به حضور حضرت فرستاد و آن حضرت را با تأکید و تشدید به خراسان دعوت کرد. در مرحله اول، حضرت فرمود: من دوست دارم در کنار قبر جدم بمانم …، ولى با اصرار آنها، حضرت متوجه شد که براى رفتن مجبور است؛ لذا دو راه در پیش داشت:

یک. رفتن به خراسان را قبول نکند که در این صورت، او را دست بسته می‌بردند و ثمره و فائده این راه این بود که شیعیان و اطرافیان متوجه می‌شدند که امام را اجباراً می‌برند، نه با اختیار و انتخاب خود؛ ولى به اهدافى که حضرت داشت نمی‌رسید.

دو. حضرت با اختیار خود قبول کند که به مَروْ برود.

حضرت در اینجا طریق دوم را به جهت اهدافى که در نظر داشت، انتخاب کرد و از طرف دیگر، با حرکات و شیوه‌هاى مختلفى به شیعیان مدینه و

اطرافیان خود فهماند که براى رفتن مجبور می‌باشم که به نمونه‌هایى اشاره می‌شود:

۱. هنگام حرکت از مدینه به سوى خراسان، براى وداع به مسجد النبى کنار قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله رفت و مکرراً با قبر پیامبر وداع می‌کرد و بیرون می‌آمد و دوباره نزد قبر برمی‌گشت و هر بار صدایش را به گریه بلند کرد [تا مردم متوجه شوند که اجباراً او را می‌برند].

محوّل سجستانى می‌گوید: محضر امام رضا علیه السلام رسیدم. بعد از سلام و دریافت جواب، رفتن حضرت را به سمت خراسان [براى ولایتعهدی] تبریک گفتم. حضرت فرمود: محوّل! به دیدار من بیا؛ زیرا از جوار جدم خارج می‌شوم و در حال غربت از دنیا می‌روم و کنار قبر هارون مدفون می‌گردم. محوّل می‌گوید: من همراه حضرت رفتم تا سرانجام او را مسموم کردند… .[۶]

۲. امیه بن على می‌گوید: در آن سالى که حضرت رضا علیه السلام به سوى خراسان حرکت کرد، در مراسم حج با او و فرزندش، حضرت جواد علیه السلام (که پنج سال داشت) همراه بودم. حضرت با خانه خدا وداع فرمود و چون از طواف خارج شد، نزد مقام رفت و در آنجا نماز خواند. حضرت جواد علیه السلام هم نزد حجر اسماعیل رفت و مدت طولانى در آنجا نشست. موفق، غلام حضرت رضا علیه السلام گفت: فدایت شوم برخیز! امام جواد علیه السلام فرمود: برنمی‌خیزم، مگر خدا بخواهد. و آثار اندوه در چهره‌اش آشکار بود.

موفق جریان را براى امام رضا علیه السلام مطرح کرد، حضرت با سرعت به کنار فرزندش آمد و فرمود: عزیزم برخیز! حضرت جواد علیه السلام عرض کرد: «چگونه برخیزم، در حالى که خانه خدا را به گونه‌اى وداع نمودى که دیگر نزد آن بر نمی‌گردى!»

حضرت رضا علیه السلام فرمود: «حبیب من برخیز!» آن گاه حضرت جواد

علیه السلام برخاست و با پدر بزرگوارش به راه افتاد.[۷]

۳. هنگام خروج از مدینه خانواده و بستگان خود را جمع کرد و به آنها فرمود: براى من گریه کنید تا صداى گریه شما را بشنوم … و فرمود:

«من هرگز از این سفر به سوى اهل بیتم بر نمی‌گردم.» در زیارتنامه آن حضرت نیز می‌خوانیم:

«اَلسَّلَامُ عَلَى مَنْ اَمَرَ اَوْلَادَهُ وَ عِیَالَهُ بِالنِّیَاحَه عَلَیْهِ قَبْلَ وُصُولِ الْقَتْلِ اِلَیْهِ؛[۸] سلام بر [آن] کسى که به فرزندان و عیال خود دستور داد که پیش از به شهادت رسیدن، بر او گریه و نوحه کنند.» آن گاه دست پسرش، جواد علیه السلام را گرفت و بر قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نهاد و او را به قبر مطهر چسباند و به رسول خدا صلى الله علیه و آله سپرد و حفظ او را به برکت پیامبر صلى الله علیه و آله از خدا خواست.

سپس حضرت جواد علیه السلام به سوى پدر نگریست و گفت: «به خدا سوگند! به سوى خدا می‌روى.»[۹]

تمامى این امور به این هدف انجام می‌گرفت که به شیعیان و اطرافیان بفهماند و برساند که حضرت با اختیار خود به این سفر نمی‌رود.

۴. به رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود که از خانواده‌اش هر که را می‌خواهد، همراه بیاورد، حضرت با خود هیچ کس حتى فرزندش را نبرد؛ با اینکه به ظاهر، این سفر مهم و طولانى به نظر می‌رسید؛ چون طبق گفته مأمون، رهبرى امت اسلامى را به دست می‌گرفت و جا داشت با تمام اهل و عیال بدان دیار حرکت کند، ولى حضرت با رفتن خود به تنهایى فهماند که این مسافرت به دلخواه او نیست و چندان اهمیتى از دید او ندارد.

اهداف حضرت

اهداف حضرت از سفر به خراسان چند امر بود:

۱. دیدار با نمایندگان: اکثر امام زاده‌هاى موجود در ایران و عراق … جزء نمایندگان امام هشتم علیه السلام بودند و چون در آن زمان وسائل ارتباطى خوبى وجود نداشت، ارتباط از راه طبیعى با آنها ممکن نبود و این مسافرت بهترین زمینه‌اى بود که حضرت در مسیر راه با آنها ملاقات کند و به آنها خط و برنامه دهد و چنین هم شد. و اگر حضرت به ظاهر خود سفر را اختیار نمی‌کرد و او را با اجبار و دست بسته می‌بردند، زمینه این ملاقاتها از بین می‌رفت.

۲. دیدار با مردم: هدف دیگر حضرت این بود که با مردم شهرهاى مختلف دیدار کند و هر جا زمینه فراهم باشد، مطالب و حقایقى را بیان کند؛ چنان که از جابر بن ابى الضحاک نقل شده است که از مدینه تا مرو به هیچ شهرى وارد نشدیم، جز آنکه مردم آن شهر به خدمت على بن موسى علیه السلام می‌رسیدند. و از مسائل دینى استفتاء و پرسش می‌کردند و آن حضرت پاسخ کافى می‌داد و براى آنان به استناد از پدران خود، حدیث می‌فرمود.[۱۰]

از جمله، در اهواز ابوهاشم جعفرى می‌گوید: خدمت امام رسیدم و خود را معرفى کردم، در حالى که حضرت مریض بود. دکترى نزد او آوردم و حضرت گیاهى را براى درمان خویش معرفى کرد. پزشک معالج گفت: غیر از شما کسى چنین گیاهى را براى معالجه نمی‌شناسد، منتها این گیاه فعلاً یافت نمی‌شود.

حضرت نیشکر خواست. طبیب گفت: آن هم فعلاً یافت نمی‌شود. حضرت فرمود: نزد فلان مرد سیاه بروید! آنجا وجود دارد. ابوهاشم می‌گوید: نزد آن مرد رفتیم و دیدیم طبق فرموده امام علیه­السلام نیشکر در نزد او هست. پزشک به من رو کرد و گفت: این شخص از علوم انبیاء برخوردار است؟ گفتم: او وصى نبى است. پزشک جواب داد: راست می‌گویى. رجاء بن ابى الضحاک با مشاهده این اوضاع اندیشید که اگر امام در اینجا بماند، مردم به او روى می‌آورند [و این به صلاح مأمون نخواهد بود]؛ لذا دستور داد از آنجا حرکت کنند.[۱۱]

و همین طور در قم و شهرهاى دیگر با مردم و افراد ملاقات داشت تا اینکه به شهر نیشابور رسید. در آنجا حضرت با نمایاندن چهره نورانى و محبوب خویش براى صدها هزار تن از استقبال کنندگان، حدیث معروف «سلسله الذَّهب» را و اینکه کلمه «لا اله الا الله» دژ نفوذ ناپذیر الهى است، بیان کرد، در حالى که حدود بیست هزار نفر در همان لحظه کلمات امام را ثبت می‌کردند و هنوز حرکت نکرده بود که فرمود: «توحید شرائطى دارد و من یکى از آن شرائط هستم.»

بدین ترتیب، آن حضرت در نیشابور از فرصت حساسى که به دست آمده بود، حکیمانه سود برد و در برابر صدها هزار تن، خویشتن را به حکم خدا پاسدار دژ توحید و شرط جدا نشدنى آن معرفى کرد و با این بیان و آگاهى بخشیدن به توده مردم بزرگ‌ترین هدف مأمون را درهم کوبید؛ چرا که وى می‌خواست با کشاندن امام به مرو او را بین مردم بدنام کند و از وى اعتراف بگیرد که حکومت بنى عباس، حکومت مشروع اسلامى است.[۱۲]

و همین طور کراماتى که در مسیر راه از حضرت سر زد زمینه معرفى بیشتر امام و هدایت مردم را فراهم کرد، مانند اینکه در ده سرخ (۶ فرسخى مشهد) براى وضو زمین را مقدارى کاوید و چشمه آب زلالى از آن جارى شد، و در سناباد در محله کوه سنگى به کوهى تکیه داد و فرمود: «خداوندا! مردم را از این کوه سودمند فرما و در ظروفى که از این کوه تهیه می‌کنند برکت ده!» و در طوس به خانه حمید بن قحطبه طائى وارد شد و در کنار بقعه هارون (همین مکان فعلی) فرمود: «هَذِهِ تُرْبَتِى وَ فِیهَا اُدْفَنُ وَ سَیَجْعَلُ اللَّهُ هَذَا الْمَکَانَ مُخْتَلَفَ شِیعَتِى وَ اَهْلِ مَحَبَّتِی؛[۱۳] اینجا خاک من است و من در این محل، دفن می‌شوم و به زودى خداوند این مکان را محل رفت و آمد شیعیان و دوستان من قرار می‌دهد.»

ورود به مرو و حساس‌ترین موضع‌گیرى

سرانجام، حضرت به مرو رسید. ماهها گذشت و او همچنان از موضع منفى با مأمون سخن می‌گفت و پیشنهاد خلافت و نیز طرح ولایتعهدى را نمی‌پذیرفت تا آنکه مأمون کار را به تهدید کشاند؛ چنان که از اباصلت هروى نقل شده است که مأمون به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: اى پسر رسول خدا! من فضل و علم و زهد و ورع و عبادت تو را می­دانم و می‌شناسم «وَ اَرَاکَ اَحَقَّ بِالْخِلَافَه عَنّی؛ و تو را براى خلافت سزاوار‌تر از خودم می‌بینم.» پس حضرت رضا علیه السلام فرمود: «به بندگى خداى عز و جل افتخار می‌کنم و با زهد در دنیا امید نجات از شر دنیا را دارم. و با دورى از محرمات [الهی] امید رستگارى [و رسیدن] به غنیمت ها [و پاداشها] را دارم و با فروتنى در دنیا امیدوارم که در نزد خداوند رفعت مقام پیدا کنم.»

«فَقَالَ لَهُ الْمَأمُونُ فَاِنِّى قَدْ رَاَیْتُ اَنْ اَعْزِلَ نَفْسِى عَنِ الْخِلَافَه وَ اَجْعَلَهَا لَکَ وَ اُبَایِعَکَ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا علیه السلام اِنْ کَانَتْ هَذِهِ الْخِلَافَه لَکَ وَ جَعَلَهَا اللَّهُ لَکَ فَلَا یَجُوزُ اَنْ تَخْلَعَ لِبَاساً اَلْبَسَکَهُ اللَّهُ وَ تَجْعَلَهُ لِغَیْرِکَ وَ اِنْ کَانَتِ الْخِلَافَه لَیْسَتْ لَکَ فَلَا یَجُوزُ لَکَ اَنْ تَجْعَلَ لِى مَا لَیْسَ لَکَ فَقَالَ لَهُ الْمَأمُونُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَا بُدَّ لَکَ مِنْ قَبُولِ هَذَا الْاَمْرِ فَقَالَ لَسْتُ اَفْعَلُ ذَلِکَ طَائِعاً اَبَداً فَمَا زَالَ یُجْهِدُ بِهِ اَیَّاماً حَتَّى یَئِسَ مِنْ قَبُولِهِ؛[۱۴] پس مأمون گفت: من [این‌گونه صلاح] می‌بینم که خودم را از خلافت عزل کنم و آن را براى تو قرار دهم و با تو بیعت کنم. حضرت رضا علیه السلام فرمود: اگر این خلافت از آن تو باشد و خدا براى تو قرار داده، پس جائز نیست که لباس [خلافتی] را که خداوند برتو پوشانده درآورى و به دیگرى واگذار کنى و اگر خلافت از آن تو نیست، پس جائز نیست که آن را به من واگذار کنى، در حالى که حق تو نیست. پس مأمون گفت: اى پسر رسول خدا! باید این امر (خلافت) را قبول کنى. حضرت فرمود: هرگز من این کار را با رغبت [و اختیار] انجام نمی‌دهم. پس مأمون روزهاى متوالى تلاش کرد [تا خلافت را به امام هشتم بقبولاند، ولی] سرانجام از پذیرفتن او مأیوس گشت.»

آن گاه رو کرد به حضرت و گفت: اگر خلافت را نمی‌پذیرى و بیعتم را دوست ندارى، «فَکُنْ وَلِیَّ عَهْدِى لِتَکُونَ لَکَ الْخِلَافَه؛[۱۵] پس ولیعهد من باش تا بعد از من به خلافت رسى.»

حضرت فرمود: به خدا قسم! پدرم از پدرانش، از امیرمؤمنان، از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل کردند که من مظلومانه قبل از تو با سم از دنیا می‌روم و ملائکه زمین و آسمان بر حال من گریه می‌کنند و با غربت در کنار هارون الرشید دفن می‌شوم. آن گاه مأمون گریست و گفت: اى پسر رسول خدا! چه کسى تو را می‌کشد و چه کسى جرئت اسائه [ادب] به شما را دارد، در حالى که من زنده هستم! حضرت فرمود: اگر بخواهم، می‌توانم معرفى کنم … .

آن گاه رو کرد به مأمون و فرمود: «تُرِیدُ بِذَلِکَ اَنْ یَقُولَ النَّاسُ اِنَّ عَلِیَّ بْنَ مُوسَى لَمْ یَزْهَدْ فِى الدُّنْیَا بَلْ زَهِدَتِ الدُّنْیَا فیهِ اَلَا تَرَوْنَ کَیْفَ قَبِلَ وِلَایَه الْعَهْدِ طَمَعاً فِى الْخِلَافَه؛[۱۶] تو هدفت از طرح ولایتعهدى این است که مردم بگویند: على بن موسى به دنیا بی‌رغبت نبود، بلکه دنیا به او بی‌رغبت بود [و پشت کرده بود] مگر نمی‌بینید که چگونه ولایتعهدى را به طمع خلافت پذیرفته است!»

مأمون از این سخنان دندان‌شکن، به خشم آمد و فریاد برآورد که با تو همیشه به گونه‌اى رفتار کرده‌ام که بر خلاف میلم بوده و تو از سطوت و قدرت من احساس امنیت و امان می‌کنى، «فَبِاللَّهِ اُقْسِمُ لَئِنْ قَبِلْتَ وَلَایَه الْعَهْدِ وَ اِلَّا اَجْبَرْتُکَ عَلَى ذَلِکَ فَاِنْ فَعَلْتَ وَ اِلَّا ضَرَبْتُ عُنُقَکَ؛[۱۷] پس به خدا قسم! اگر ولایتعهدى را پذیرفتى، که [پذیرفتى!] وگرنه تو را بر پذیرش آن مجبور می‌کنم، پس اگر اجباراً [هم] قبول کردى، [باز تا حدى به مقصود خود رسیده‌ام] وگرنه گردنت را می‌زنم!»

با این اوضاع حضرت هرگز نترسید و تصمیم منطقى و عاقلانه و سخنان مستدل و منطقى را رها نکرد و سرانجام با موضع‌گیرى دقیق، ولایتعهدى را پذیرفت که در حقیقت نپذیرفتن ولایت بود؛ چنان که خود در جواب مأمون فرمود: [حال که کار به تهدید رسید] خداوند مرا از انداختن به هلاکت نهى کرده، پس هر کارى می‌خواهى انجام بده «وَ اَنَا اَقْبَلُ ذَلِکَ عَلَى اَنِّى لَا اُوَلِّى اَحَداً وَ لَا اَعْزِلُ اَحَداً وَ لَا اَنْقُضُ رَسْماً وَ لَا سُنَّه وَ اَکُونُ فِى الْاَمْرِ مِنْ بَعِیدٍ مُشِیراً فَرَضِیَ مِنْهُ بِذَلِکَ؛[۱۸] و من ولایتعهدى را به این شرط می‌پذیرم که کسى را نصب و عزل نکنم و رسم و سنتى را نقض ننمایم و از دور مشاور باشم. پس مأمون به همین مقدار راضى گشت.»

در برخى روایات آمده که حضرت فرمود: «نه امرى کنم و نه نهیى، نه فتوایى دهم و نه حکمى، نه کسى را به کار گمارم و نه کسى را از کار برکنار کنم، و چیزى را که پابرجاست، تغییر ندهم.»[۱۹]

با دقت در موضع‌گیرى حضرت روشن می‌شود که او در واقع ولایتعهدى را نپذیرفته بود؛ چون شرط کرد که هیچ نقشى نداشته باشد؛ چنان که خود حضرت فرمود: «مَا دَخَلْتُ فِى هَذَا الْاَمْرِ اِلَّا دُخُولَ خَارِجٍ مِنْهَ؛[۲۰] من داخل این [ولایتعهدی] نشدم، مگر داخل شدن [کسی] که بیرون از آن است.»

نمازى که برگزار نشد

با عدم مداخله حضرت رضا علیه السلام در کارهاى حکومتى و دولتى از یک طرف و شرکت در مناظرات و مباحثات و ارتباطات مردمى از طرف دیگر، هر روز بر رسوایى مأمون افزوده می‌شد و محبوبیت امام هشتم علیه السلام در بین مردم بیشتر می‌گشت و مأمون هیچ‌گونه بهره‌بردارى از پذیرش ولایتعهدى از سوى امام نکرد؛ لذا تصمیم گرفت لااقل از طریق برگزارى نماز عید توسط آن حضرت، بهره‌اى نصیب خویش سازد؛ ولى با موضع‌گیرى دقیق و عمیق امام، همان نیز به زیان و ضرر مأمون و نفع امام تمام شد.

در تاریخ آمده است که چون ایام عید نزدیک شد، مأمون پیغام فرستاد به حضرت که باید به مصلى بروید و نماز عید را برگزار کرده، خطبه بخوانید. حضرت در ابتدا پیغام داد که: مأمون! قرار بر این بود که ولایتعهدى را بپذیریم، به شرطى که در کارها مداخله نکنم. به این جهت، مرا از خواندن نماز عید با مردم معاف دار! مأمون دوباره پیغام داد که من می‌خواهم با این کار دلهاى مردم مطمئن شود و بدانند که تو ولیعهد من هستى و همین طور فضل و برترى تو براى آنها آشکار گردد. حضرت قبول نکرد.

بعد از اصرار زیاد و رفت و آمد قاصدان زیاد از طرف مأمون، حضرت خود را مجبور دید؛ لذا در جواب فرمود: و اگر مرا عفو دارى، بهتر است و اگر اصرار بر این است که من نماز عید را برگزار کنم، من همانند جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و حضرت امیر مؤمنان، على بن ابى طالب علیه السلام نماز را اقامه خواهم کرد. مأمون پاسخ داد: به هر گونه که تو می‌خواهى، نماز را برگزار کن! لذا دستور داد مسئولان نظامى، دربانان سواره و مردم، اول صبح درب خانه حضرت تجمع کنند تا امام را براى رفتن به مصلا مشایعت کنند.

حضرت بعد از غسل و پوشیدن جامه‌هاى پاکیزه و عمامه سفید، یک طرف عمامه (و تحت الحنک) را رها کرد و به خادمان خود نیز دستور داد، مانند حضرت رفتار کنند. آن گاه عصایى را دست گرفته، با پاى برهنه به راه افتاد. وقتى نظامیان و دربانان، حضرت را با آن حال دیدند، با سرعت کفشها را از پا درآورده، به دنبال حضرت راه افتادند، در حالى که حضرت تکبیرات عید را به زبان جارى می‌کرد: «الله اکبر، الله اکبر …» و مردم نیز با او هم‌صدا شده بودند؛ آن چنان که گویى آسمان و زمین و زمان با او هم‌نوا شده بودند و مردم از شنیدن صداى تکبیر حضرت، گریه می‌کردند و ناله و ضجه می‌زدند؛ به حدى که شهر مرو به لرزه افتاده بود. جاسوسان مأمون به سرعت خبر را به مأمون رساندند و به او گفتند: اگر على بن موسى علیه السلام با همین حال به سوى مصلا رود، مردم نیز شیفته و شیداى او خواهند شد؛ لذا سریع دستور داد که به محضر آن حضرت برسانند که مأمون می‌گوید: ما شما را به زحمت و رنج انداختیم، براى اینکه دچار مشقت بیشترى نشوید، بر گردید و نماز را آن فردى که هر سال برگزار می‌کرد، اقامه می‌کند. حضرت بلافاصله کفش خویش را پوشید و سواره برگشت.[۲۱]

در اینجا هم حضرت موضع بسیار زیرکانه و عاقلانه‌اى گرفت؛ چرا که اگر برنمی‌گشت، حداکثر نمازى برگزار می‌کرد و در خطبه نماز مطالبى براى آگاهى مردم بیان می‌کرد، ولى بعد از نماز یقیناً حضرت محصور و یا زندانى می‌شد؛ اما آن حضرت برگشت تا با همین برگشتن خود هم مأمون را رسوا کند که فرمان خود را نیز که دستور داده بود حضرت نماز عید بخواند، نقص کرد و هم مردم را علیه او بشوراند؛ چرا که مردم با اشتیاق تمام به دنبال حضرت براى اقامه نماز به راه افتاده بودند و با دستور مأمون از این سعادت محروم گشتند و لذا سخت ناراحت شدند و مأمون را ملامت می‌کردند؛ به گونه‌اى که امام جماعت بعدى وقتى آمد، مردم حاضر نشدند با او نماز گزارند و در آن روز نماز عید خوانده نشد[۲۲] و این حسرت تبدیل به نفرت شدیدى علیه مأمون و دستگاه او گردید.

سرانجام مأمون وقتى به این نتیجه رسید که طرح ولایتعهدى و تشکیل مناظرات و پیشنهاد خواندن نماز عید و … نه تنها به سود او تمام نشد که دقیقاً با موضع‌گیریهاى خردمندانه امام هشتم علیه السلام به زیان و ضرر او تمام شد، تصمیم نهایى خویش را گرفت و خباثت باطنى خویش را با شهادت آن حضرت در پایان ماه صفر، ظاهر و آشکار کرد.

پى نوشت:

[۱]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۱۳۸.

[۲]. سیره پیشوایان، صص ۴۸۶ ـ ۴۸۷.

[۳]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۹.

[۴]. همان، ص ۲۹۰ و ج ۲، ص ۲۴۹.

[۵]. همان، ج ۴۹، ص ۱۸۳؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج۲، ص۱۷۰.

[۶]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۳۱۶.

[۷]. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۱۸؛ انوار البهیه، شیخ عباس قمى، ص ۲۳۹.

[۸] . بحارالانوار، ج ۹۹، ص ۵۲، ح ۱۱.

[۹]. کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۴۱؛ انوار البهیه، ص ۲۳۹.

[۱۰]. عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، صص ۱۸۱ ـ ۱۸۲.

[۱۱]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۱۸.

[۱۲]. ر. ک: سیره پیشوایان، صص ۴۹۵ ـ ۴۹۶؛ معاد، محمد تقى فلسفى، صص ۵۸ ـ ۷۰.

[۱۳]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۲۵، ح ۱.

[۱۴]. همان، ص ۱۲۹، ح ۳.

[۱۵]. همان.

[۱۶]. همان.

[۱۷]. همان.

[۱۸]. همان، ص ۱۳۰.

[۱۹]. ترجمه ارشاد مفید، ج ۲، ص ۲۵۱.

[۲۰]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۰، ح ۴؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۱۳۸؛ علل الشرائع، ص۲۳۹.

[۲۱]. منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، کتابفروشى علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۱۹۴، با تغییر و تلخیص.

[۲۲]. همان.

منبع : ماهنامه مبلغان – شماره ۷۳ 

گذرى بر اندیشه‏ هاى اقتصادى امام صادق علیه السلام

اشاره:

یکى از بارزترین امتیازهاى جوامع ایده آل، داشتن اقتصادى سالم، پویا و وجود مجریان فعال، متعهد و کاردان در عرصه‏هاى اقتصادى است . پیامبران الهى نیز براى ایجاد قسط و عدالت در سطح وسیع آن در میان اقشار مختلف جامعه و تامین نیازهاى مادى مردم و آبادانى و آسایش آنان به وسیله توزیع عادلانه امکانات، سرمایه‏ها، ایجاد زمینه‏هاى مناسب، اطلاع رسانى همگانى و بالاخره ترویج احسان، نیکوکارى و خدمت رسانى کوشیده‏اند تا مردم را به سوى سعادت و نیک بختى سوق دهند . این تلاشها که در جهت تحقق بخشیدن به مقاصد الهى و اهداف آسمانى ادیان توحیدى و پیامبران و فرستادگان از سوى خداوند متعال انجام مى‏گیرد، به منظور فراهم نمودن زمینه‏هاى عبودیت و قرب الهى براى عموم انسانهاى سعادت طلب و حقیقت‏خواه مى‏باشد .

در این نوشتار به مناسبت میلاد حضرت جعفر صادق علیه السلام و ضرورت رفع مشکلات مادى شهروندان به بررسى برخى از اندیشه‏هاى اقتصادى امام صادق علیه السلام در عرصه جامعه اسلامى مى‏پردازیم .

ارزش کارهاى اقتصادى

آن حضرت کار و تلاش در راه تامین نیازهاى ضرورى زندگى را همسان با جهاد در راه خدا قلمداد مى‏کرد و مى‏فرمود: «الکاد على عیاله کالمجاهد فى سبیل الله; (۱)

آن که براى تامین معاش خانواده‏اش تلاش کند، همانند رزمنده در راه خدا است .»

از منظر پیشواى ششم علیه السلام افراد سست عنصر و بی‏کار و بى تفاوت، مورد خشم و غضب الهى هستند; چنان که مى‏فرماید: «ان الله عز وجل یبغض کثره النوم و کثره الفراغ; (۲) خداوند متعال زیادى خواب و بی‏کار بودن را دشمن مى‏دارد .»

علاء بن کامل یکى از یاران آن حضرت روزى به محضرش شتافت و التماس دعا گفت، و اضافه نمود که: اى پسر پیامبر صلى الله علیه و آله! از خداوند متعال بخواه که زندگى راحت و مرفهى داشته باشم! امام صادق علیه السلام پاسخ داد: «لا ادعولک، اطلب کما امرک الله عز وجل; (۳) من برایت دعا نمى‏کنم، تو [زندگى مرفه و راحت را] از همان راهى بخواه که خداوند متعال به تو فرمان داده است [یعنى از راه تلاش و کوشش] .»

بهبود بخشیدن به وضع زندگى و تدارک برخى از برنامه‏هاى اقتصادى در جامعه نه تنها نقص و عیبى براى یک انسان مسلمان به حساب نمى‏آید، بلکه ناشى از قوت ایمان و اراده استوار او در راه رسیدن به اهداف والاى معنوى است . رئیس مذهب جعفرى علیه السلام بر این اندیشه پاى مى‏فشرد که: «ینبغى للمسلم العاقل ان لا یرى ظاعنا الا فى ثلاث: مرمه لمعاش او تزود لمعاد او لذه فى غیر ذات محرم; کوچیدن براى یک مسلمان عاقل شایسته نیست مگر در سه مورد: بهبود بخشیدن به وضع اقتصادى (سفرهاى تجارتى و . .). ، کسب توشه آخرت (سفرهاى زیارتی)، رسیدن به لذتهاى حلال (سفرهاى تفریحی) .» (۴)

امام صادق علیه السلام افزون بر ترغیب بندگان صالح به سوى فعالیتهاى اقتصادى، خود نیز به غلامش، مصادف، چنین دستور مى‏داد: «اتخذ عقده او ضیعه فان الرجل اذا نزلت‏به النازله او المصیبه فذکر ان وراء ظهره ما یقیم عیاله کان اسخى لنفسه; (۵) مکانى پر درخت و یا ملک ثابت و غیرمنقولى به دست آور! چرا که هر گاه براى شخصى حادثه‏اى یا مصیبتى رخ نماید و احساس کند که براى تامین خانواده خود پشتوانه‏اى دارد، روح [و جانش] راحت‏تر خواهد بود .»

پیشواى ششم از افرادى که در ظاهر زهد فروشى کرده، مردم مسلمان را به بهانه تقوا و ترک دنیا از فعالیتهاى اقتصادى منع مى‏کردند انتقاد مى‏نمود وشیوه غلط آنان را تخطئه مى‏کرد . سفیان ثورى از عالمان زهد فروش و ظاهر سازى بود که علاوه بر مردم عادى، امام صادق علیه السلام را نیز از مظاهر دنیوى منع کرد . او زمانى مشاهده کرد که امام صادق علیه السلام لباس نو و مناسبى پوشیده است، به امام علیه السلام گفت: تو نباید خود را به زیورهاى دنیا آلوده سازى! براى تو زهد و تقوا و دورى از دنیا و مظاهر آن شایسته است . امام صادق علیه السلام با پاسخهاى منطقى خویش وى را به اشتباهات خود واقف ساخت و از تفکرات صوفى مآبانه و انحرافى وى به شدت انتقاد نمود و فرمود: «مى‏خواهم به تو سخنى بگویم، خوب توجه کن، سخن من به دنیا و آخرتت مفید خواهد بود . اى سفیان! رسول گرامى اسلام در زمانى زندگى مى‏کرد که عموم مردم از نظر اقتصادى در مضیقه بودند و پیامبر صلى الله علیه و آله خود را با آنان در زندگى ساده و فقیرانه هماهنگ مى‏کرد، اما اگر روزگارى وضع معیشتى مردم بهتر شد اهل ایمان و نیکان و خوبان روزگار به بهره‏گیرى از آن سزاوارترند نه انسانهاى فاجر و منافق و کافر . اى ثورى! به خدا سوگند! در عین حالى که وضع معیشتى خوبى دارم و از نعمتها و موهبتهاى خداوند متعال کمال بهره را مى‏برم، اما از روزى که خود را شناخته‏ام شب و روزى بر من نمى‏گذرد مگر آنکه حقوق مالى خود را بر طبق فرمان خداوند متعال که بر من واجب کرده است، ادا مى‏کنم و به مصرف مناسبش مى‏رسانم .» (۶)

رعایت اصول

یک فرد دور اندیش در طول زندگى خود تلاش مى‏کند که با بهره‏گیرى از اصول کاربردى اقتصادى بر رفاه و آسایش خود و خانواده‏اش بیفزاید و زندگى آرام و راحتى را براى پیمودن راه سعادت داشته باشد . امام صادق علیه السلام برخى از این اصول را چنین مطرح مى‏کند:

الف) بهره‏گیرى از تجربه

بدون تردید تجربه کارى هر انسانى، او را در برنامه ریزیهاى آینده‏اش مدد مى‏کند و هر قدر تجربه‏هاى زندگى بیشتر باشد و انسان آنها را در زندگى اش به کار گیرد، مسلم است که توفیقات بیشترى در این زمینه خواهد داشت . امیر مؤمنان فرمود: «العقل حفظ التجارب; (۷) از نشانه‏هاى خرد، نگه دارى تجربه‏هاست .» و در این زمینه مسعود سعد زیبا گفته:

اى مبتدى، تو تجربه، آموزگار گیر

زیرا که به، ز تجربه، آموزگار نیست

امام صادق علیه السلام در این زمینه رهنمود راهگشایى را به رهروان حقیقت طلب ارائه مى‏دهد و تاکید مى‏کند که «المؤمن حسن المعونه، خفیف المؤونه، جید التدبیر لمعیشته، لا یلسع من حجر مرتین; (۸) مؤمن در یارى کردن زیباست (به زیباترین صورت دیگران را یارى مى‏کند)، کم تکلف است (براى دیگران تکلف‏ساز نیست) و زندگى اش را خوب اداره مى‏کند و از یک سوراخ دو بار گزیده نمى‏شود (تجربه بار اول برایش کافى است) .»

ب) استفاده از فرصتها

در زندگى گاهى فرصتهایى به دست مى‏آید که شخص مى‏تواند از آن فرصت‏به نحو شایسته‏اى براى بهبودى دین و دنیاى خویش بهره‏گیرد . تیزبینى و آینده نگرى افراد موجب مى‏شود که این فرصتهاى طلایى عاملى براى ارتقاى جایگاه معنوى و اجتماعى آنان گردد . بدون شک از دست دادن چنین فرصتهایى موجب غم و اندوه و پشیمانى خواهد بود .

سعدیا، دى رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت‏شمار امروز را

امام صادق علیه السلام در این زمینه مى‏فرمود: «الایام ثلاثه: فیوم مضى لا یدرک‏و یوم الناس فیه فینبغى ان یغتنموه و غدا انما فى ایدیهم امله; (۹) روزها سه گونه‏اند: یا روزى است که گذشته و دیگر به دست نمى‏آید و یا روزى است که مردم در آن به سر مى‏برند و شایسته است که آن را غنیمت‏شمارند و یا آینده‏اى است که آرزوى رسیدن به آن را دارند .»

پیشواى ششم علیه السلام در سخن دیگرى ضرورت بهره‏گیرى از فرصتها را یادآور شده، مى‏فرماید:

«هر کس فرصتى را به دست آورد و با این حال منتظر فرصت‏بهترى باشد، روزگار آن فرصت‏به دست آمده را از دستش خواهد گرفت; زیرا عادت روزگار سلب فرصتها و رسم زمانه از بین بردن موقعیتهاست .» (۱۰)

ج) تلاش و کوشش

از مهم‏ترین رموز توفیق در زندگى، تلاش دائم و پایدارى در راه هدف مى‏باشد . تحرک و پویایى که از اعتقاد راسخ انسان به مقاصد خویش سرچشمه مى‏گیرد، در راه رسیدن به مراد ضروری‏ترین عامل به شمار مى‏آید . انسان مسلمان براى رسیدن به سعادت اخروى باید در امور دنیوى خویش نیز تلاش کند و آن را به عنوان وسیله و پلى براى وصال به مطلوب بنگرد .

على بن عبدالعزیز مى‏گوید: امام صادق علیه السلام روزى از من احوال عمر بن مسلم را پرسید . عرضه داشتم: فدایت‏شوم او از تجارت دست‏برداشته و به عبادت و نماز و دعا روى آورده است . امام فرمود: «واى بر او! آیا او نمى‏داند که هر کس به دنبال دنیا و کسب روزى حلال نرود، دعایش مستجاب نخواهد شد .» سپس امام افزود: «هنگامى که آیه «من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب‏» ; (۱۱) «هر کس تقواى الهى پیشه کند (خداوند) راه خروج از مشکلات را برایش قرار مى‏دهد و از جایى که گمان نمى‏برد روزى اش مى‏دهد .» نازل شد، تنى چند از اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله از کسب و کار دست کشیده و درها را به روى خود بسته، مشغول عبادت شدند تا خداوند متعال روزى آنان را از طریق عبادت برساند . هنگامى که رسول اکرم صلى الله علیه و آله خبردار شد، آنان را احضار نمود و فرمود: شما به چه انگیزه‏اى از کسب و کار دست کشیده و از جامعه فاصله گرفته و به عبادت پرداخته‏اید؟! گفتند: یا رسول الله! خداوند روزى ما را تکفل کرده و ما هم به عبادت او روى آورده‏ایم! رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: «انه من فعل ذلک لم یستجب له، علیکم بالطلب; هر کس چنین کند دعاى او پذیرفته نخواهد شد، بر شما باد به کسب [روزى و درآمد] .» (۱۲)

حضرت امام صادق علیه السلام در سخن دیگرى توضیح مى‏دهد که برخى از افراد دعایشان هیچ گاه به اجابت نخواهد رسید، و از جمله فرمود: «رجل جالس فى بیته یقول اللهم ارزقنى فیقال له الم آمرک بالطلب; (۱۳) مردى در خانه‏اش نشسته و مدام مى‏گوید: خدایا! به من روزى عطا کن! به او گفته مى‏شود: آیا تو را فرمان ندادم به طلب [روزى] .»

در هر صورت، براى رسیدن به مقصود باید تلاش نمود و در راه آن مشکلات و سختیها را تحمل کرد تا اینکه از دیگران بى نیاز شده، به استقلال اقتصادى برسیم . عطار نیشابورى مى‏گوید:

به یکبارى نیاید کارها راست

به باید کرد ره را بارها راست

به یک ضربت نخیزد گوهر از سنگ

به یک دفعت نریزد شکر از تنک

نگردد پخته هر دیگى به یک سوز

نیاید پختگى میوه به یک روز

د) اعتدال

خواهى اگر که حفظ کنى آبروى خویش

بردار لقمه لیک به قدر گلوى خویش

رعایت اعتدال و میانه روى در مخارج و درآمدهاى زندگى موجب آسایش و رفاه خواهد بود . اسراف و تبذیر، سخت‏گیرى و تنگ نظرى و بخل و طمع ورزى موجب اختلال در نظم زندگى مى‏شود و چه بسا جایگاه اجتماعى فرد را متزلزل نموده و گاهى آبرو و شخصیت او را از بین مى‏برد . معمولا افرادى که ولخرجى مى‏کنند، دچار تنگدستى و فقر مى‏شوند و سپس از گردش ناملایم روزگار شکایت کرده، از شانس بد خود گلایه مى‏کنند . امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: «ان السرف یورث الفقر و ان القصد یورث الغنى; (۱۴) اسراف موجب فقر و میانه روى سبب توانایى مى‏شود .» و سعدى گفته است:

چو دخلت نیست‏خرج آهسته‏تر کن

که مى‏گویند ملاحان سرودى

اگر باران به کوهستان نبارد

به سالى دجله گردد خشکرودى

عبدالله بن سنان مى‏گوید:

امام صادق علیه السلام هنگامى که آیه «ولا تجعل یدک مغلوله الى عنقک‏» (۱۵) را تفسیر مى‏کرد، انگشتان دست‏خود را کاملا بسته و دست‏خود را مشت نمود و به ما فرمود: «یعنى این چنین نکنید که این نهایت‏خست و بخل است‏» و در معنى آیه «ولا تبسطها کل البسط‏» (۱۶) دست‏خود را کاملا باز کرد و فرمود: «این چنین هم درست نیست; یعنى انسان هر چه دارد خرجش کند و چیزى در کف دستش نماند .» (۱۷)

در نتیجه، این آیه شریفه افراط و تفریط در مصرف مال دنیا را نفى کرده، به اعتدال سفارش مى‏کند .

تقسیم بندى مشاغل

فردى که در جامعه اسلامى دنبال شغلى مى‏رود و یکى از کارهاى درآمدزاى اقتصادى را انتخاب مى‏کند، لازم است قبل از ورود به میدانهاى کار، چگونگى آن را بررسى نماید و نظر اسلام و رهبران معصوم علیهم السلام را در مورد آن شغل مد نظر داشته باشد تا اینکه در آینده دچار تشویش خاطر و ناراحتى درونى نگردد; چرا که از منظر اسلام قبل از آنکه درآمد و جایگاه اقتصادى هر شغلى مد نظر باشد، مسائل معنوى ، فرهنگى و سیاسى آن مورد توجه است و فرهنگ مبین اسلام قبل از آنکه به بهره‏هاى فردى هر شغلى بنگرد، به مصلحت جامعه مسلمین و کشورهاى اسلامى مى‏اندیشد . بدین جهت، مشاغل رایج در هر اجتماعى را در قالب شغلهاى حلال و حرام دسته بندى کرده، به مسلمانان ارائه مى‏کند . امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: «در یک تقسیم بندى کلى تمام شغلهاى موجود در جامعه به چهار نوع تقسیم مى‏شود:

۱ . تجارت و معاملات

۲ . صناعات و حرفه‏ها

۳ . کارگزاران حکومتى و کارمندان

۴ . اجارات (درآمد املاک و کارگران روز مزد)

سپس امام علیه السلام این چهار نوع شغل را به دو دسته حلال و حرام تقسیم کرده و مى‏فرماید:

«خداوند متعال واجب کرده است که بندگانش در موارد حلال اقدام کنند و از مشاغل حرام دورى گزینند .» در اینجا به چکیده سخنان امام صادق علیه السلام در مورد ملاک تعیین مشاغل حلال و حرام بسنده مى‏کنیم:

معیار حلیت و حرمت در تجارت این است که هر کالایى که براى عموم مردم نیاز است و مصلحت و نفع جامعه در خرید و فروش آن مى‏باشد، تجارت آن حلال است و هر معامله‏اى که موجب فساد در جامعه و به ضرر جامعه اسلامى است، حرام مى‏باشد، همانند: معاملات ربوى، خرید و فروش و انبار کردن کالاهایى که از منظر اسلام مشروع نیستند (گوشت غیر مذکى، گوشت‏خوک، گوشت و پوست‏حیوانات درنده، شراب، آلات قمار، آلات لهو و لعب و . .). ، فروختن سلاح به دشمنان اسلام، و هر معامله‏اى که موجب تقویت جبهه باطل باشد (مانند: جاسوسى و فروش اطلاعات به دشمن)، و معاملاتى که همراه با فریب کارى و دروغ‏پردازى انجام شود .

در صناعات و حرفه‏ها نیز معیار مصلحت جامعه اسلامى است; یعنى هر صنعت و حرفه‏اى که موجب تقویت جامعه اسلامى مى‏باشد و صلاح، رشد و تعالى مسلمانان را به ارمغان مى‏آورد، از منظر امام صادق علیه السلام مجاز است و هر حرفه‏اى که موجب مفسده و تضعیف جامعه باشد، ممنوع است . شراب سازى، جادوگرى، صنایعى که موجب ترویج فساد و فحشاء باشند، وسایلى که موجب تضعیف و یا تخریب اعتقادات مسلمانان شوند، همکارى با ستمگران، سرقت و … از قبیل صنایع و حرفه‏هاى حرام مى‏باشند .

اگر کارگزاران و کارمندان حکومتى تحت نظر حاکم عادل و امامان معصوم علیهم السلام و وکلاى آنان انجام وظیفه کنند، درآمد و حقوقشان حلال است وگرنه حرام مى‏باشد; مگر اینکه کارمندان زمامدار غیر عادل، با اجازه از حاکم شرع و یا اینکه به خاطر مصالح مسلمانان وارد دستگاه حکومتى شده باشند .

در مورد اجاره‏ها و درآمد املاک و کارگران نیز قضیه همین است; یعنى اولا، صلاح و فساد جامعه مدنظر مى‏باشد و ثانیا، کالاها و انگیزه‏هاى حلال و حرام سرنوشت‏ساز است . (۱۸)

مشاغل برتر از نظر امام ششم علیه السلام

حضرت صادق علیه السلام پیروان خود را همواره به انتخاب کسبهاى حلال و مورد نیاز جامعه توصیه مى‏نمود; اما در میان آنها برخى از مشاغل را بیشتر مى‏پسندید که به چند نمونه اشاره مى‏کنیم:

باغدارى و کشاورزى

ششمین ستاره آسمان ولایت در تفسیر آیه «و على الله فلیتوکل المتوکلون‏» (۱۹) فرمود:

«بارزترین مصداق انسانهاى متوکل دهقانان و کشاورزان هستند .» (۲۰)

ابن هارون واسطى مى‏گوید: روزى از امام صادق علیه السلام در مورد دهقانان و زارعین پرسیدم . امام فرمود: «برزگران گنجینه الهى در روى زمین هستند .» سپس اضافه کرد: «وما فى الاعمال شی‏ء احب الى الله من الزراعه و ما بعث نبیا الا زراعا الا ادریس فانه کان خیاطا; (۲۱) از میان کارها چیزى در نزد خداوند محبوب‏تر از کشاورزى نیست و خداوند هیچ پیامبرى را مبعوث نکرد، مگر اینکه کشاورز بود، به جز ادریس که خیاط بود .»

امام صادق علیه السلام نه تنها مسلمانان را به کشاورزى و درختکارى ترغیب مى‏کرد، بلکه خود نیز عملا به این کار اقدام مى‏نمود .

ابو عمرو شیبانى مى‏گوید: روزى امام صادق علیه السلام را مشاهده کردم که در یکى از باغهاى خود لباس کار پوشیده و بیل به دست گرفته و مشغول فعالیت است . آن حضرت چنان با جان و دل کار مى‏کرد که بدن مبارکش خیس عرق بود . پیش رفتم و عرضه داشتم: جانم به فدایت، اجازه بفرمایید من به جاى شما بیل بزنم و این کار سخت را انجام دهم . امام از پذیرش پیشنهاد من امتناع کرده و فرمود: «انى احب ان یتاذى الرجل بحر الشمس فى طلب المعیشه; (۲۲) دوست دارم انسان براى به دست آوردن درآمد حلال در مقابل آفتاب آزرده شود .»

آرى، بهترین و پاکیزه‏ترین درآمدهاى انسان، زمانى است که با عرق جبین و کد یمین به دست آمده باشد و رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله اولین شخص عالم امکان، دست چنین فردى را مى‏بوسید و مى‏فرمود: «هذه ید لا تمسها النار; (۲۳) این دستى است که آتش جهنم به آن نخواهد رسید .»

بازرگانى و تجارت

از دیگر مشاغلى که امام صادق علیه السلام به آن تاکید مى‏کند، تجارت و معاملات حلال مى‏باشد . آن جناب بر این باور بود که تجارت علاوه بر بهره‏هاى سرشار اقتصادى که دارد، موجب زیادى عقل و افزایش قدرت اندیشه و تفکر و تدبیر و تجربه نیز هست . بدین جهت مى‏فرمود: «التجاره تزید فى العقل; (۲۴) داد و ستد موجب افزایش نیروى عقلانى است .»

اسباط بن سالم گفته است: روزى به حضور امام صادق علیه السلام شرفیاب شدم، آن حضرت پرسید: عمربن مسلم چه مى‏کند؟ گفتم: حالش خوب است، اما دیگر تجارت نمى‏کند . امام علیه السلام فرمود: ترک تجارت کار شیطانى است – این جمله را سه بار تکرار کرد – آنگاه حضرت ادامه داد: رسول خدا صلى الله علیه و آله با کاروانى که از شام مى‏آمد معامله مى‏کرد و با بخشى از درآمد آن معامله قرضهاى خود را ادا مى‏کرد و بخشى دیگر را در میان نیازمندان فامیل تقسیم مى‏نمود . امام در ادامه فرمود: خداوند در مورد تاجران خداجو و با تقوا مى‏فرماید: «رجال لا تلهیهم تجاره ولا بیع عن ذکر الله‏» ; (۲۵) «مردانى که داد و ستد و معامله، آنان را از یاد خدا غافل نمى‏کند .» (۲۶)

منشور حیاتبخش امام صادق علیه السلام به پیشه وران

در سیره اقتصادى امام ششم علیه السلام، بازرگانان امین و راستگو جایگاه والایى دارند . عبدالرحمن بن سیابه مى‏گوید: هنگامى که پدرم از دنیا رفت، یکى از دوستان پدرم به منزل ما آمد و بعد از تسلیت گفت: آیا از پدرت ارثى باقى مانده است تا بتوانى به وسیله آن امرار معاش کنى؟ گفتم: نه . او کیسه‏اى که محتوى هزار درهم بود، به من تحویل داد و گفت: این سرمایه را خوب حفظ کن و از سود آن زندگى خود را اداره کن! من با خوشحالى پیش مادرم دویدم و این خبر را به وى رساندم . هنگام شب پیش یکى دیگر از دوستان پدرم رفتم و او زمینه تجارت را برایم فراهم کرد . به این ترتیب که با یارى او مقدارى پارچه تهیه کرده، در مغازه‏اى به تجارت پرداختم . به فضل الهى کار معامله رونق گرفت و من در اندک زمانى مستطیع شدم و آماده اعزام به سفر حج گردیدم .

قبل از عزیمت پیش مادرم رفتم و قصد خود را با او در میان گذاشتم . مادر به من سفارش کرد که پسرم! قرضهاى فلانى را (دوست پدرم) اول بپرداز، بعد به سفر برو! من نیز چنین کردم . با پرداخت وجه، صاحب پول چنان خوشحال شد که گویا من آن پولها را از جیب خودم به وى بخشیدم و به من گفت: چرا این وجوه را پس مى‏دهى، شاید کم بوده؟ گفتم: نه، بلکه چون مى‏خواهم به سفر حج‏بروم، دوست ندارم پول کسى نزدم باشد .

عازم مکه شدم و بعد از انجام اعمال حج در مدینه به حضور امام صادق علیه السلام شرفیاب شدم . آن روز خانه امام علیه السلام خیلى شلوغ بود . من که در آن موقع جوان بودم، در انتهاى جمعیت ایستادم . مردم نزدیک رفته و بعد از زیارت آن حضرت، پاسخ پرسشهایشان را نیز دریافت مى‏کردند .

هنگامى که مجلس خلوت شد، امام به من اشاره کرد و من نزدیک رفتم . فرمود: آیا با من کارى دارى؟ عرض کردم: قربانت گردم من عبدالرحمن بن سیابه هستم . به من فرمود: پدرت چه کار مى‏کند؟ گفتم: او از دنیا رفت . حضرت ناراحت‏شد و به من تسلیت گفت و به پدرم رحمت فرستاد . آن گاه از من پرسید: آیا از مال دنیا براى تو چیزى به ارث گذاشت؟ گفتم: نه . فرمود: پس چگونه به مکه مشرف شدى؟ من نیز داستان آن مرد نیکوکار و تجارت خود را براى آن بزرگوار شرح دادم .

هنوز سخن من تمام نشده بود که امام پرسید: هزار درهم امانتى آن مرد را چه کردى؟ گفتم: یابن رسول الله! آن را قبل از سفر به صاحبش برگرداندم . امام با خوشحالى گفت: احسنت! سپس فرمود: آیا سفارشى به تو بکنم؟ گفتم: جانم به فدایت! البته که راهنماییم کنید! امام فرمود: «علیک بصدق الحدیث و اداء الامانه تشرک الناس فى اموالهم هکذا و جمع بین اصابعه; بر تو باد راستگویى و امانت دارى، که در این صورت شریک مال مردم خواهى شد . سپس امام انگشتان دستانش را در هم فرو برد و فرمود: این چنین .» عبدالرحمن بن سیابه مى‏گوید: در اثر عمل به سفارش امام، آن چنان وضع مالى من خوب شد که در مدتى کوتاه سیصد هزار درهم زکات مالم را به اهلش پرداختم . (۲۷)

پس انداز براى آینده

امام صادق علیه السلام همواره توصیه مى‏کرد که هر شخصى باید براى آینده خود پس انداز داشته باشد تا اگر خداى ناکرده مشکلى برایش پیش آمد یا نیازى به پول پیدا کرد محتاج دیگران نباشد . یکى از یاران امام به نام «مسمع‏» مى‏گوید: روزى با مولایم حضرت صادق علیه السلام مشورت کرده، عرض کردم: سرورم! من زمینى دارم که مشترى خوبى برایش آمده و به قیمت مناسب از من مى‏خواهد . امام فرمود: اى ابا سیار! آیا مى‏دانى که هر کس ملک خود را بفروشد مال او از بین خواهد رفت . عرض کردم: فدایت‏شوم، من آن را به قیمت‏خوبى مى‏فروشم و زمین بزرگ‏ترى را مى‏خرم . امام علیه السلام فرمود: در این صورت اشکالى ندارد . (۲۸)

آن حضرت مى‏فرمود: از نزدیک‏ترین یاران پیامبر صلى الله علیه و آله که شما آنها را به فضل و زهد و تقوا مى‏شناسید، سلمان و ابوذر هستند . شیوه سلمان چنین بود که هرگاه سهمیه سالانه‏اش را از بیت المال دریافت مى‏کرد، مخارج یک سالش را ذخیره مى‏نمود تا زمانى که در سال آینده نوبت‏سهمیه‏اش برسد . به او اعتراض کردند که تو با این همه زهد و تقوا در فکر ذخیره آینده ات هستى! شاید امروز و فردا مرگ تو برسد! سلمان در جواب مى‏فرمود: شما چرا به مردن فکر مى‏کنید و به باقى ماندن نمى‏اندیشید؟ اى انسانهاى جاهل! شما از این نکته غفلت مى‏کنید که نفس انسان اگر به مقدار کافى وسیله زندگى نداشته باشد، در اطاعت‏حق کندى و کوتاهى مى‏کند و نشاط و نیروى خود را در راه حق از دست مى‏دهد; ولى همین قدر که به اندازه نیازش وسیله و مال دنیا فراهم شد با اطمینان و آرامش بیشترى به اطاعت‏حق مى‏پردازد . (۲۹)

امام صادق علیه السلام فرمود: «لا خیر فیمن لا یحب جمع المال من حلال یکف به وجهه و یقضى به دینه و یصل به رحمه; (۳۰) کسى که از راه حلال و به انگیزه حفظ آبرو و اداى قرض و رسیدگى به خانواده و فامیل به دست آوردن مال را دوست نداشته باشد، در او هیچ گونه خیرى نیست .»

مهم‏ترین شرط فعالیتهاى اقتصادى

از منظر اسلام فعالیتهاى اقتصادى زمینه ساز کمالات و فضائل انسانى است و اگر فردى با این انگیزه به عرصه اقتصاد وارد شود، افزون بر منافع مادى و ظاهرى به بهره‏هاى معنوى نیز نایل خواهد شد . عبدالله بن ابى یعفور مى‏گوید: در محضر امام صادق علیه السلام بودم که مردى از وى پرسید: به خدا قسم! ما به دنبال دنیا مى‏رویم و دوست داریم آن را به دست آوریم . امام علیه السلام فرمود: تو مى‏خواهى با دنیاطلبى و کسب درآمد چه کنى؟ او گفت: مى‏خواهم نیازهایم را برطرف کنم، به خانواده‏ام رسیدگى نمایم، صدقه و احسان بدهم و حج و عمره انجام دهم . امام صادق علیه السلام فرمود: اینکه دنیاطلبى نیست; این به دنبال آخرت و ثوابهاى الهى رفتن است . (۳۱)

کسب درآمد و به دنبال منافع مادى رفتن انسان، باید با انگیزه‏هاى الهى باشد و آن را وسیله‏اى براى رسیدن به مقاصد الهى قرار دهد وگرنه دنیاطلبى امرى زشت و ناپسند خواهد بود; چنان که برخى افراد به دنبال جمع ثروت و ذخایر دنیوى هستند، در حالى که هیچ انگیزه خیر و معنوى را مدنظر ندارند . گاهى این گونه افراد چنان حریص به جمع آورى مال دنیا هستند که حتى سلامتى خانواده و تمام هستى خود را در راه ثروت اندوزى از دست مى‏دهند . امام صادق علیه السلام به چنین کسانى هشدار داده، مى‏فرماید: «لیس فیما اصلح البدن اسراف، انما الاسراف فیما اتلف المال و اضر بالبدن; (۳۲) در آنچه که بدن را اصلاح مى‏کند اسراف نیست; اسراف در جایى است که مال انسان از بین برود و به جانش نیز لطمه بخورد .»

از منظر امام صادق علیه السلام بین کسى که از دنیا به عنوان وسیله‏اى براى کسب آخرت بهره مى‏گیرد و بین کسى که دنیا پرستى و جمع مال را پیشه خود نموده است، تفاوت واضح وجود دارد . به این جهت از سویى دلبستگان به مال دنیا و دنیاپرستان ظاهربین را لعن مى‏کند و مى‏فرماید: «ملعون ملعون من عبد الدینار و الدرهم; (۳۳) مورد لعن خداست کسى که بنده دینار و درهم باشد .» و از سوى دیگر به دوستدارانش توصیه مى‏کند: «لا تدع طلب الرزق من حله فانه عون لک على دینک; (۳۴) طلب روزى از [راههاى] حلال را هرگز رها نکن; چرا که مال حلال یاور تو در دینت‏خواهد بود .»

مولوى این مضامین را در قالب شعر بیان مى‏کند:

چیست دنیا از خدا غافل بدن

نى قماش و نقره و فرزند و زن

مال را کز بهر دین باشى حمول

نعم مال صالح خواندش رسول

آب در کشتى هلاک کشتى است

آب اندر زیر کشتى پشتى است

چونکه مال و ملک را از دل براند

زآن سلیمان خویش جز مسکین نخواند

گر چه جمله این جهان ملک وى است

ملک در چشم دل او لاشى است

پى‏نوشت:

۱) وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص‏۶۶ .

۲) الکافى، ج ۵، ص ۸۴ .

۳) همان، ص ۷۸ .

۴) وسائل الشیعه، ج‏۱۷، ص‏۶۳ .

۵) الکافى، ج ۵، ص ۹۲ .

۶) همان، ج ۵، کتاب المعیشه، ح ۱ .

۷) نهج البلاغه، نامه ۳۱ .

۸) وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۱۹۳ .

۹) تحف العقول، ص‏۳۲۲ .

۱۰) همان، ص ۳۸۱ .

۱۱) طلاق/۲و۳ .

۱۲) تهذیب الاحکام، ج ۶، ص‏۳۲۳ .

۱۳) اصول کافى، باب من لا تستجاب دعوته، حدیث ۲ .

۱۴) من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۱۷۴ .

۱۵) اسراء/۲۹ .

۱۶) اسراء/۲۹ .

۱۷) وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۶۶ .

۱۸) تفصیل فرمایشات آن حضرت رامى‏توان در کتاب وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۸۳ و تحف العقول ص ۳۳۱، ۳۳۸ مطالعه کرد .

۱۹) ابراهیم/۱۲ .

۲۰) وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۴۲ .

۲۱) همان .

۲۲) وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص‏۳۹ .

۲۳) اسدالغابه، ج ۲، ص ۱۶۹ .

۲۴) وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۱۷ .

۲۵) نور/۳۷ .

۲۶) وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص‏۱۴و۱۵ .

۲۷) الکافى، ج ۵، ص ۱۳۴; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۳۸۴ .

۲۸) الکافى، ج ۵، ص ۹۲ .

۲۹) وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۴۳۵ .

۳۰) الکافى، ج ۵، ص ۷۲ .

۳۱) وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۳۴ .

۳۲) تهذیب الاحکام، ج ۱، ص ۳۷۷ .

۳۳) اصول کافى، باب الذنوب، حدیث ۹ .

۳۴) وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۳۴ .

منبع :مبلغان ، اردیبهشت۱۳۸۳، شماره ۵۳

صادق آل محمد علیه السلام

اشاره:

جعفر بن محمد معروف به امام جعفر صادق(ع) (۸۳.۱۴۸ق) ششمین امام شیعیان امامی بعد از پدرش امام باقر(ع) و پنجمین امام اسماعیلیه است. او به مدت ۳۴ سال (۱۱۴ تا ۱۴۸ق) امامت شیعیان را بر عهده داشت که با خلافت پنج خلیفه آخر اموی یعنی از هشام بن عبدالملک به بعد و دو خلیفه نخست عباسی سفاح و منصور  وانیقی هم‌زمان بود. امام صادق(ع) به جهت ضعف حکومت اموی، فعالیت علمی بسیار بیشتری نسبت به دیگر امامان شیعه داشت. شمار شاگردان و راویان او را ۴۰۰۰ نفر دانسته‌اند. بیشتر روایات اهل بیت(ع)، از امام صادق(ع) است و از این‌رو مذهب شیعه امامی را مذهب جعفری نیز می‌خوانند.

از امام سجاد(ع) پرسیدند: امام بعد از شما کیست؟ فرمود: محمد باقر که علم را مى‏شکافد.

پرسیدند: امام بعد از او چه کسى خواهد بود؟ پاسخ داد: جعفر که‏نام او نزد اهل آسمان‏ها «صادق‏» است! حاضران با شگفتی‏پرسیدند: شما همه راستگو و صادق هستید; چرا او را «بخصوص‏» به‏این نام مى‏خوانید؟

امام سجاد(ع) به سخنى از رسول اکرم(ص) اشاره کرد و فرمود:

«پدرم از رسول خدا(ص) نقل کرد که: وقتى فرزندم جعفر بن محمدبن‏على بن حسین متولد شد، او را صادق بنامید; زیرا فرزند پنجم ازاو جعفر نام خواهد داشت و ادعاى امامت‏خواهد کرد; به دروغ و ازروى افترا به خدا. او نزد خدا جعفر کذاب افترا زننده برخداست.» (۱)

این وعده حق در هفدهم ربیع الاول سال هشتاد و سه هجرى (۲) جامه‏عمل پوشید و فرزندى پاک از خاندان مطهر پاى به عرصه زمین نهاد.

مولودى که پدرش محمدباقر (امام پنجم شیعیان) و مادرش(فاطمه) (۳) ام فروه دختر قاسم بن محمدبن ابی‏بکر بود.

مادر آفتاب

امام صادق(ع) نیز همانند دیگر ائمه باوضعیت ویژه‏اى متولد شده‏خود در این باره مى‏فرمود:

«در باره امام سخن نگویید که عقل شما به او نمى‏رسد; وقتى درشکم مادر است، سخن مردم را مى‏شنود… چون بخواهد بیرون بیاید،دست‏بر زمین مى‏گذارد و صدا به شهادتین بلند مى‏کند. فرشته‏اى درمیان دو چشم او مى‏نویسد: «و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا لا مبدل‏لکلماته و هو السمیع العلیم.» و چون به (۴) امامت‏برسد، خداونددر هر شهر فرشته‏اى را موکل مى‏کند تا احوال آن را بر امام تقدیم‏کنند.» (۵)

ام فروه از همه بانوان عصر خود با تقواتر بود و علاوه بر تقوای‏الهى، از مقام علم و دانش نیز بهره‏اى وافر داشت. او معارف الهی‏را از زبان امامان شیعى آموخته بود; لذا هم در مقام راوى نورناقل احادیث‏بود و هم بدان چه آموخته بود، در زندگى عمل مى‏کرد.

مى‏گویند: وقتى در یکى از روزها در کنار کعبه به طواف خانه خدااشتغال داشت‏به کنار حجرالاسود آمد و با دست چپ آن را مسح کرد.

یکى از حاضران (علماى مخالف) به او گفت: اى کنیز خدا! در انجام‏چگونگى سنت، خطا کردى. (با دست چپ حجرالاسود را مسح کردی) ام‏فروه در پاسخ او گفت: «انا لاغنیاء من علمک‏» ما از علم توبی‏نیاز هستیم.(۶)محدث قمى پس از نقل این روایت مى‏گوید: «ظاهرا اعتراض کننده ازفقهاى اهل تسنن بود. آرى چگونه ام فروه از علم و فقه آن‏هابی‏نیاز نباشد با این که شوهرش امام باقر(ع) و پدر شوهرش امام‏سجاد(ع) و فرزندش امام صادق(ع) چشمه جوشان علم و معدن حکمت‏بودند و پدر خودش (قاسم) از فقهاى بزرگ و مورد اطمینان و ازشاگردان امام سجاد(ع) بود. »(۷)ام فروه در طول دوران کودکى و نوجوانى حضرت در تعلیم و تربیت‏وى مى‏کوشید. هرچند خاندان اهل‏بیت علیهم السلام خود مجسمه علم وادب هستند! در این دوره ام‏فروه آن چه را از همسرش آموخته بود،به فرزندش یادآورى مى‏کرد و امام صادق(ع) نیز بعدها پیرامون‏مادرش این گونه سخن گفت: «وکانت امى ممن آمنت و اتقت و احسنت‏و الله یحب المحسنین و قالت امى: قال ابى: یا ام‏فروه انی‏لادعوالله لمذنبى شیعتنا فی‏الیوم و اللیله الف مره لانانحن فیماینوبنا من الرزایا نصبر على ما نعلم من الثواب و هم یصبرون علی‏مالا یعلمون.»(۸)مادرم بانویى با ایمان، با تقوا و نیکوکار بود و خداوندنیکوکاران را دوست دارد. مادرم گفت که پدرم فرمود: اى ام‏فروه!

من هر روز و شب هزار بار براى آمرزش گناهان شیعیانمان خدا رامى‏خوانم; چون ما با آگاهى و یقین بر این که خداوند مصائبى راکه بر ما وارد مى‏شود، مشاهده مى‏کند، صبر مى‏کنیم; ولى شیعیان مابا این که چنین علم و صبرى ندارند، صبر مى‏کنند.» و آخرین سخن‏این که مقام این بانوى پرهیزکار چنان بود که به امام صادق(ع)«ابن المکرمه‏» فرزند «بانوى ارجمند» مى‏گفتند.

رخسار نورامام صادق(ع) از نظر رخسار شبیه پدرش امام باقر(ع) بود; البته‏کمى لاغر اندام و بلند قامت. مردى بود میانه بالا، افروخته روى وپیچیده موى بود، صورتش همیشه مانند خورشید مى‏درخشید و موهایش‏سیاه بود و محاسن معمولى داشت. دندانهایش سفید و بین دو دندان‏پیشین او فاصله بود. بسیار لبخند مى‏زد و با شنیدن نام‏پیامبر(ص) رخسارش زرد و سبز مى‏شد.(۹)چنان سیماى با ابهتى داشت که وقتى مناظره کنندگان با او رو به‏رو مى‏شدند، زبانشان بند مى‏آمد.(۱۰) و القاب حضرت: صابر، فاضل،طاهر، صادق و کنیه‏اش ابوعبدالله بود. و نقش (۱۱) نگینش «الله‏ولیى و عصمتى من خلقه‏»(۱۲) و به روایتى «الله خالق کل شیی‏ء»و… (۱۳)بود.

همراه پدرامام صادق(ع) از لحظه تولد هفده ربیع الاول سال‏۸۳ تا هنگام‏شهادت پدر (۱۱۴ ه .ق) همراه پدر بود و بارها چون او طعم تلخ‏ظلم و جور امویان را چشیده بود. از جمله یک بار که هشام تصمیم‏گرفت امام باقر(ع) را از مدینه به شام تبعید کند، مامورین، آن‏حضرت را به همراه فرزندش امام صادق(ع) از مدینه به شام آوردندو براى اهانت‏به آن‏ها، سه روز اجازه ورود ندادند و حتى آن‏ها رادر اردوگاه غلامان جاى دادند. هشام به درباریان گفت: وقتی‏محمدبن على وارد شد، ابتدا من او را سرزنش مى‏کنم وقتى من ساکت‏شدم، شما سرزنش کنید. آنگاه به دستور او، امام را وارد کردند وآن‏ها نقشه خود را اجرا کردند. وقتى همه ساکت‏شدند، امام لب به‏سخن گشود و فرمود: اى مردم! کجا مى‏روید و شما را کجا مى‏برند؟

خداوند اولین افراد شما را به وسیله ما راهنمایى کرد و هدایت‏آخرین شما نیز با ما خواهد بود. اگر به پادشاهى چند روزه دل‏بسته‏اید، بدانید که حکومت ابدى با ما است. چنانکه خداوندمى‏فرماید: (والعاقبه‏للمتقین). هشام از این سخنان سخت‏خشمناک‏شد. دستور داد امام را زندانى کنند. اما هراس از شورش مردم به‏دلیل روشنگری‏هاى امام منجر به آزادی‏اش شد.(۱۴)امام صادق(ع) در این سفرها، کوله بارى گران از دانش پدر عملافراهم ساخت. امام، خود به نقل خاطرات این دوران که به دستورهشام از مدینه به شام تبعید شده بودند و برخوردهاى پدربزرگوارش یاد مى‏کرد و مى‏فرمود: یک روز همراه پدرم از خانه هشام‏بیرون آمدیم. به میدان شهر رسیدیم و دیدیم جمعیت‏بسیاری‏گردآمده‏اند. پدرم پرسید: اینها کیستند؟ گفتند: کشیش‏هاى مسیحی‏هستند که هرسال در چنین روزى اینجا اجتماع مى‏کنند و با هم به‏زیارت راهب بزرگ که معبد او بالاى این کوه قرار دارد، مى‏روند وسوالات خود را مى‏پرسند. پدرم سرخود را با پارچه‏اى پوشاند تا کسی‏او را نشناسد و نزد آن ها رفت. راهب چنان پیر بود که ابروان‏سفیدش به روى چشمانش افتاده بود. با حریرى زرد ابروان خود رابه پیشانى بست و چشمانش را مانند مار افعى به حرکت در آورد.

هشام جاسوسى فرستاده بود تا جریان ملاقات پدرم با راهب را گزارش‏کند. راهب به حاضران نگاه کرد و پدرم را دید و این گفتگو بین‏آن دو روى داد:

راهب: تو از ما هستى یا از امت مرحومه (اسلام)(۱۵)؟!

امام باقر(ع): از امت مرحومه (مورد رحمت‏خدا).

راهب: از علماى اسلام هستى یا از بی‏سوادهاى آنان؟!

امام: از بی‏سوادهاى آن ها نیستم.

راهب: آیا من سؤال کنم یا تو؟

امام: تو.

راهب رو به مسیحیان کرد و گفت: عجب است که مردى از امت محمد(ص)این جرات را دارد که به من مى‏گوید: تو بپرس. راهب ۵ سؤال کردو امام یک به یک پاسخ داد.

۱ به من بگو آن ساعتى که نه از شب است، نه از روز چه ساعتی‏است؟

۲ اگر نه از روز و نه شب است پس چیست؟

امام(ع): بین طلوع فجر و طلوع خورشید (بین اول وقت نماز صبح واول طلوع خورشید) است. و آن از ساعت‏هاى بهشت است که بیماران درآن شفا مى‏یابند. دردها آرام مى‏گیرند و…

۳ این که مى‏گویند: اهل بهشت مى‏خورند و مى‏آشامند ولى مدفوع وادرار ندارند، آیا نظیرى در دنیا دارد؟

امام: مانند طفل در رحم مادرش.

۴ مى‏گویند در بهشت ازمیوه‏ها و غذاها مى‏خورند ولى چیزى کم‏نمى‏شود، نظیرى در دنیا دارد؟

امام: مانند چراغ است که اگر هزاران چراغ از شعله آن روشن کننداز نور او چیزى کم نمى‏شود.

۵ به من بگو آن دو برادر چه کسى بودند که در یک ساعت دوقلواز مادر متولد شدند و در یک لحظه مردند، یکى پنجاه سال و دیگری‏۱۵۰ سال عمر کرد.

امام: عزیز و عزیر بودند که در یک ساعت‏به دنیا آمدند و سى سال‏باهم بودند. خداوند جان عزیر را گرفت و او صد سال جزو مردگان‏بود، بعد او را زنده کرد و بیست‏سال دیگر با برادرش زندگى کرد.

پس هردو در یک ساعت مردند.

در این هنگام راهب از جاى برخاست و گفت: شخصى داناتر از من راآورده‏اید تا مرا رسوا کنید. به خدا تا این مرد در شام هست، باشما سخن نخواهم گفت. هرچه مى‏خواهید از او بپرسید.

مى‏گویند: وقتى شب شد آن راهب نزد امام آمد و مسلمان شد. وقتی‏این خبر عجیب به هشام رسید و خبر مناظره در بین مردم شام پخش‏شد، بلافاصله جایزه‏اى براى حضرت فرستاد و او را راهى مدینه کردو افرادى را نیز پیشاپیش فرستاد که اعلام کنند: کسى با دو پسرابوتراب (باقر و جعفر علیمهاالسلام) تماس نگیرد که جادوگرهستند. من آن ها را به شام طلبیدم. آن‏ها به آیین مسیح متمایل‏شدند. هرکس چیزى به آن‏ها بفروشد، یا به آن‏ها سلام کند، خونش هدراست.(۱۶) آرى، امام صادق(ع) با دریایى از علم و دانش به سوى منصب امامت‏رفت.

آغاز امامت‏همزمان با شهادت پدر بزرگوارش امام محمدباقر(ع) در۷ ذى حجه‏۱۱۴ه .ق (به دستور هشام بن عبدالملک) این امام بزرگوار منصب‏هدایت‏شیعیان را عهده دار شد. توجه به این حکایت تاریخى، فضای‏عصر امامت آن بزرگوار را مى‏تواند روشن سازد.

کلبى نسابه (نسب شناس) مى‏گوید: پس از رحلت امام باقر(ع) به‏مدینه رفتم. چون درمورد امام بعد از حضرت باقر(ع) بی‏اطلاع بودم،به مسجد رفتم. در آن جا با جماعتى از قریش رو به رو شدم و ازآنان پرسیدم: اکنون عالم (امام) خاندان رسالت کیست؟

گفتند: عبدالله بن حسن.

به خانه عبدالله رفتم و در زدم. مردى آمد که گمان کردم خادم‏اوست. گفتم: از آقایت اجازه بگیر تا به خدمتش بروم. او رفت واندکى بعد بازگشت و گفت: اجازه دادند. من وارد خانه شدم وپیرمردى را دیدم که با جدیت مشغول عبادت است. سلام کردم. پرسید:

کیستى؟ گفتم: کلبى نسابه‏ام. پرسید: چه مى‏خواهى؟ گفتم: آمده‏ام‏تا از شما مسئله بپرسم. گفت: آیا با پسرم محمد ملاقات کردى؟

گفتم:نه; نخست‏به حضور شما آمدم. گفت: بپرس. گفتم: مردى به‏همسرش گفته: «انت طالق عدد نجوم السماء»، تو به عدد ستاره‏های‏آسمان طلاق داده شدى، حکم این مسئله چیست؟

گفت: سه طلاقه است و بقیه مجازات بر طلاق دهنده است! با خودگفتم: جواب این مسئله را ندانست.

آن گاه پرسیدم: درباره مسح برکفش (درپا) چه نظرى دارى؟ گفت:

مردم صالح مسح کرده‏اند; ولى ما مسح بر کفش نمى‏کنیم. باخودگفتم: جواب این را هم کامل نداد. آن گاه پرسیدم: آیا خوردن‏گوشت ماهى بدون پولک اشکال دارد؟ گفت: حلال است ولى ما خاندان‏خوردن آن را ناپسند مى‏دانیم. باز پرسیدم: نوشیدن شراب خرما چه‏حکمى دارد؟ گفت: حلال است; ولى ما نمى‏خوریم!

من از نزد او خارج شدم و با خود گفتم: این جمعیت قریش به‏اهل‏بیت علیهم السلام دروغ بسته‏اند. به مسجد برگشتم و گروهى ازمردم را ملاقات کردم. باز هم از داناترین خاندان رسالت‏سؤال‏کردم. آن ها نیز دوباره عبدالله را معرفى کردند. من گفتم: نزداو رفتم ولى چیزى از دانش نزد او نیافتم. در این لحظه مردی‏سربلند کرد و گفت: نزد جعفربن محمد (امام صادق(ع‏» برو که اعلم‏خاندان رسالت او است. در این هنگام یکى از حاضران زبان به‏سرزنش او گشود و من فهمیدم که این جماعت از روى حسادت عبدالله‏را به جاى امام واقعى به من معرفى کرده‏اند. بلادرنگ به سوى خانه‏او رفتم. تا به درخانه رسیدم، جوانى بیرون آمد و گفت: اى برادرکلبى بفرما! ناگهان هراسى در درونم ایجاد شد. وارد خانه شدم ودیدم مردى با وقار روى زمین و در محل نمازش نشسته است. سلام‏کردم و جواب شنیدم. فرمود: توکیستى؟ باز خود را معرفى کردم ودر شگفت‏بودم که غلامش مرا به نام خواند و خودش نامم را پرسید!

گفتم: نسابه کلبى هستم. او دستش را به پیشانیش زد و فرمود:

کسانى که از خداوند بی‏همتا برگشتند و به سوى گمراهى دورى رفتندو در زیان آشکار افتادند، دروغ گفتند. اى برادر کلبى! خداوندمى‏فرماید: (و عادا و ثمود و اصحاب الرس و قرونا بین ذلک‏کثیرا)(۱۷); وقوم عاد و ثمود و اصحاب رس (گروهى که درخت صنوبررا مى‏پرستیدند.) و اقوام بسیار که دراین میان بودند، هلاک‏کردیم. آیا تو نسب این ها را مى‏شناسى؟ گفتم: نه…

آن گاه سؤال کردم: اگر مردى به همسرش بگوید: «تو به عددستاره‏هاى آسمان طلاق داده شدى‏» چه حکمى دارد؟

فرمود: مگر سوره طلاق را نخوانده‏اى! گفتم: چرا. فرمود: بخوان.

من خواندم; (فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده); زنان خود رادرزمان عده، طلاق دهید و حساب عده را نگه دارید.

امام پرسید: آیا در این آیه، ستاره‏هاى آسمان را مى‏بینى؟ گفتم:

نه. اما سؤال دیگرى دارم. اگر مردى به زنش گفت: تو را سه بارطلاق دادم، حکمش چیست؟ فرمود: چنین طلاقى به کتاب خدا و سنت‏پیامبر(ص) بر مى‏گردد. (یعنى یک طلاق حساب مى‏شود.) همچنین هیچ‏طلاقى درست نیست; مگر این که زن را که در حال پاکى (از حیض) که‏با او در مدت پاکى آمیزش نشده، طلاق دهند و دو شاهد عادل هنگام‏طلاق حاضر باشد.

پرسیدم: در وضو، مسح بر کفش چه حکمى دارد؟ فرمود: وقتى قیامت‏برپا شود، خداوند هرچیزى را به اصلش برمى‏گرداند. از این رو به‏عقیده تو کسانى که در وضوء روى کفش مسح مى‏کنند، وضوى آن‏ها به‏کجا مى‏رود؟ (یعنى وضو درست نیست.) با خودگفتم: این هم از مسئله‏دوم که جوابش را صحیح داد. در این لحظه امام فرمود: بپرس.

گفتم: خوردن گوشت ماهى بدون پولک چه حکمى دارد؟ فرمود: خداوندجمعى از یهود را مسخ کرد. آن‏ها را که در راه دریا مسخ کرد به‏صورت ماهى بی‏پولک و مارماهى و غیر این ها مسخ کرد و آن ها راکه در خشکى مسخ کرد، به شکل میمون، خوک و حیوانى مانند گربه وخزنده‏اى مانند سوسمار و… در آورد. (خوردن آن حرام است.)آن حضرت باز فرمود: بپرس. گفتم: درباره نبیذ (شراب خرما) چه‏مى‏فرمایى؟ فرمود: حلال است. گفتم: ما در میان آن ته نشین(زیتون) و غیر آن مى‏ریزیم و مى‏خوریم. فرمود: آه، آه، این که‏شراب بد بواست. از حضرت خواستم درباره نبیذ حلال توضیح دهد.

امام فرمود: مردم مدینه از دگرگونى و ناراحتى مزاج خود به خاطرتغییر آب شکایت کردند. پیامبر(ص) فرمود: تا نبیذ بسازید. مردی‏به نوکرش دستور مى‏داد براى او نبیذ بسازد. نوکر یک مشت‏خرمای‏خشک بر مى‏داشت و در میان مشک مى‏ریخت. آن گاه آن مرد از آن‏مى‏خورد و وضو هم مى‏گرفت…

من در این لحظه بی‏اختیار یک دستم را روى دست دیگرم زدم و گفتم:

اگر امامتى درکار باشد، امام برحق همین است.(۱۸)

پى‏نوشت:

۱. خرایج، ج ۱، ص ۲۶۸٫

۲. جلاءالعیون، ص ۸۷۰; البته بعضى سال هشتاد و شش، ماه رجب، روزجمعه یا دو شنبه نیز گفته‏اند.بنگرید به روضه‏الواعظین، ص ۲۱۲٫

۳ بحارالانوار، ج‏۴۷، ص ۱٫

۴ انعام، آیه ۱۱۵٫

۵ اصول کافى، ج ۱، ص ۳۸۸٫

۶ اعیان الشیعه، ج ۱، ص‏۶۵۹٫

۷. منتهى الامال، ج ۲، ص ۸۱٫

۸. اصول کافى، ج ۱، ص ۴۷۲٫

۹. ریاحین الشریعه، ج‏۳، ص‏۱۷٫

۱۰. بحارالانوار، ج‏۴۷، ص‏۹٫

۱۱. همان، ص ۲۸٫

۱۲. جلاءالعیون، ص‏۷۶۹٫

۱۳. امالى شیخ صدوق، ص ۳۷۱٫

۱۴. بحارالانوار، ج‏۴۷، ص ۱۰٫

۱۵. اصول کافى، ج ۱، ص ۴۷۱٫

۱۶. منتخب التواریخ، ص ۴۲۸ و۴۲۹٫

۱۷. فرقان، آیه ۳۸٫

۱۸. اصول کافى، ج ۱، ص ۳۵۱٫

منبع :کوثر ، تیر ۱۳۷۹، شماره ۴۰

فروغ هدایت در سیره امام عسکرى(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن محمد(ع) مشهور به امام حسن عسکری (۲۳۲-۲۶۰ق) یازدهمین امام شیعیان اثناعشری است که به مدت ۶ سال امامت شیعیان را بر عهده داشت. او فرزند امام هادی(ع) و پدر امام زمان(عج) است. مشهورترین لقب وی، عسکری است که به اقامت اجباری‌اش در سامرا اشاره دارد. او در سامرا تحت مراقبت حکومت قرار داشت و برای فعالیت‌های خود با محدودیت روبه‌رو بود. امام عسکری(ع) از طریق نمایندگان خود و نیز از راه نامه‌نگاری با شیعیان ارتباط داشت. عثمان بن سعید، نخستین نایب خاص امام زمان(عج)، از نمایندگان خاص وی نیز به شمار می‌رفت.

«انقلاب نبوى» آغازى بر زندگى اجتماعى بر پایه بنیان‏هاى الهى بود و «سلسله امامت» پاسدار آن نظام جاودانى است. از این روى نقش امامت، پاسدارى مداوم از ارکان دین محمّدى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است. و وظیفه امّت در نبود پیامبر، تمسّک به این زنجیره هدایت مى‏باشد. سلمان فارسى مى‏گفت: رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در خطبه‏اى فرمود:

«معاشر الناس انّى راحل عنکم عن قریب و منطلق الى المغیب، أوصیکم فى عترتى خیرا، ایّاکم و البدع، فانّ کلّ بدعه ضلاله و کلّ ضلاله و أهلها فى النّار؛

اى مردم! من به زودى از میان شما مى‏روم و به سراى دیگر راهى مى‏شوم. شما را سفارش مى‏کنم که با عترتم به نیکى رفتار کنید و از بدعت بپرهیزید؛ زیرا هر بدعتى، گمراهى است و هر گمراهى و اهل آن، در آتش دوزخ خواهند بود.»

سپس فرمود:

«معاشر النّاس من افتقد الشّمس فلیتمسّک بالقمر و من افتقد القمر فلیتمسّک بالفرقدین و من افتقد الفرقدین فلیتمسّک بالنّجوم الزّاهره بعدى. اقول قولى و استغفر اللّه لى و لکم؛

اى مردم! کسى که خورشید را از دست داد، به ماه متمسک شود و آن که ماه را گم کرد، به فَرْقَدَیْن (دو ستاره پر نور) باید تمسّک جوید و آن که فرقدین را از دست داد، باید به ستارگان نورانى تمسّک بجوید. حرفم را زدم و براى خود و شما طلب غفران مى‏کنم.»

وقتى سلمان در این باره از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم سؤال کرد، حضرت چنین توضیح داد:

«خورشید، من هستم و قمر، على است. وقتى مرا از دست دادید، به على تمسّک جویید. اما فرقدان، حسن و حسین اند. وقتى ماه را از دست دادید، به آن دو تمسّک جویید. اما ستارگان درخشان، ائمّه نه گانه از صلب حسین‏اند که نهمین آنها مهدى شان است.»۱

امامان، دین را از خطر استحاله و دینداران را از خطر گمراهى و قرائت‏هاى بیمارگونه نجات مى‏دهند.

امام حسن عسکرى علیه‏السلام نیز خود را به عنوان «نجمى از نجوم زاهره» هدایتگر امّت در مسیر دین محمّدى مى‏دید و در کوران حوادث و نا آرامى‏هاى سیاسى عصر عباسى، غوغاى مذاهب ساختگى و عصر بدعت و نوآورى‏هاى آلوده، با شیوه‏هاى کارآمد «پرچم دین» را همواره در اهتزاز نگاه داشت. امام عسکرى علیه‏السلام نقش هدایتگرانه پیامبر و اهل بیت و عترت را چنین یادآور شد:

«اِنّ للّه تعالى بجوده و رأفته قد مَنّ على عباده بنبیّه محمّد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بشیرا و نذیرا و وفّقکم لقبول دینه و اکرمکم بهدایته…؛ خداى متعال با بخشش و مهربانى خود، به وجود مقدّس پیامبرش بر بندگان منّت نهاد و او را براى «بشارت و بیم دادن» برانگیخت و شما را براى پذیرش آیین خود توفیق داد و با هدایتش گرامى داشت. در دل گذشتگان شما، که خدا رحمتشان کند ـ و آیندگانتان ـ که خدا حامى‏شان باشد و عمرشان را در اطاعت خدا طولانى کند، بذر محبّت و علاقه «عترت هدایتگر» را کاشته است. هر یک از آنان که در مسیر صحیح و راه راست گام برداشتند، در جایگاه رستگاران وارد شدند و پاداش کارهاى قبلى خویش را یافتند و آنچه را پیش فرستاده بودند، به دست آوردند.»۲

هدایت و اصلاحگرى

تلاش‏هاى امام حسن عسکرى علیه‏السلام در زمینه هدایت را مى‏توان به دو بخش «هدایت خودى‏ها» و «اصلاح غیر خودى‏ها» تقسیم کرد و ضمن آن، گوشه‏هایى از فعالیت امام را به تماشا نشست.

الف ـ هدایت در حوزه خودى‏ها

اصلى‏ترین بخش از تلاش‏هاى امام حسن عسکرى علیه‏السلام مربوط به حوزه درون شیعى بود و امام مى‏کوشید با ایفاى نقش هدایتگرانه استحکام جامعه اسلامى را از لحاظ بنیان‏هاى دینى حفظ کند. نمونه‏هایى از این تلاش‏ها را مى‏خوانیم:

۱. ترویج فرهنگ تولّى و تبرّى

«تولّى و تبرّى» و «حبّ و بغض» ابزار اساسى روحى و عاطفى براى مؤمنان است که به وسیله آن، دلهایشان همواره مالامال از حبّ و دوستى صالحان و نیکى‏هاست و سرشار از کینه و دشمنى فاسقان و آلودگى‏ها. بنابر این، از این دو اصل باید به عنوان بازوهاى اجرایى امر به معروف و نهى از منکر و نیز ضامن بقاى دین یاد کرد. امام عسکرى علیه‏السلام همواره شیعیان را به این دو اصل توجّه مى‏داد. از جمله، وقتى «عاصم بن کوفى» نزد حضرت آمد و گفت: با وجود ارادت به خاندان نبوّت، از یارى شما(به دلیل نابینایى) ناتوانم و به غیر ولایت شما و بیزارى از دشمنانتان در خلوت، سرمایه‏اى ندارم. حضرت به او فرمود: پدرم از جدّم رسول خدا نقل فرمود:

«مَن ضَعفَ على نُصرتِنا اهل البیت و لعن فى خلواته اعداءنا بلغ اللّه صوتَه الى جمیع الملائکه فاذا بلغ صوته الى الملائکه اِستَغفروا لَه و أثنوا علیه: الّلهمّ صلّ على روح عبدک هذا الذى بَذل فى نُصرَهِ أولیائه جُهْدَه و لو قَدَر على اکثر من ذلک لَفَعَل…؛ هر کس از یارى ما اهل بیت ناتوان باشد و در خلوت، دشمنان ما را لعن کند، صدایش به همه ملائکه مى‏رسد. وقتى صدایش به فرشتگان رسید، برایش طلب آمرزش مى‏کنند و او را چنین مى‏ستایند: «خدایا! بر روح این بنده‏ات درود فرست که در یارى اولیایش تلاشش را کرد و اگر توان بیش از آن داشت، انجام مى‏داد.» در این حال، از سوى خداوند ندا مى‏شود که: «اى فرشتگان! دعاى‏تان را در حقّ این بنده پذیرفتم و به روح او درود فرستادم و در ردیف ارواح ابرار و از بهترین بندگان برگزیده‏ام قرار دادم.»۳

علاّمه مجلسى نیز از «احمد بن مطهّر» روایت کرده است که: یکى از یاران ما از اهالى جبل (قهستان) نامه‏اى به حضرت نوشت و پرسید: کسانى را که در مورد امامت موسى بن جعفر توقّف کرده، دوست دارى یا از آنها بیزارى مى‏جویى؟ امام در نامه‏اش تبرّى از منحرفان را گوشزد و به او توصیه کرد: «آیا براى عمویت رحمت مى‏خواهى! خدا به او رحم نکند. از او بیزارى بجوى، من در پیشگاه خدا از آنها بیزارى مى‏جویم. با آنها سر دوستى نداشته باش. از بیمارانشان عیادت نکن، در تشییع جنازه‏هاى مردگانشان حاضر مشو و هرگز بر جنازه‏هاى امواتشان نماز نخوان؛ خواه امامى را از ناحیه خداوند انکار کرده، یا پیشوایى را که امامتش از سوى خدا نیست، بر امامان افزوده و یا قائل به تثلیث باشند. کسى که امامت آخرین ما را انکار کند، گویى امامت نخستین ما را انکار کرده است. و کسى که بر تعداد ما بیفزاید، مانند کسى است که از تعداد ما کاسته باشد و امامت ما را انکار نماید.»۴

شخص سؤال کننده نمى‏دانست عمویش در زمره آنهاست و امام، او را آگاه کرد تا نسبت به آنان شیوه «تبرّى» را پیش بگیرد. همچنین «وقتى ابراهیم بن عقبه» از حال آنان سؤال کرد، امام فرمود:

«در نمازت آنان را لعن کن.»۵

۲. بیدار سازى و تقبیح گناهان

بیدارسازى مؤمنان از منکر و اهل آن، از شیوه‏هاى رایج در سیره امام عسکرى علیه‏السلام است. لذا درباره حُرمت شراب، از طریق پدرانش تا رسول اکرم نقل مى‏کند:

«میگسار همچون بت پرست است.»۶ و این چنین قباحت آن را براى مؤمنان روشن مى‏سازد.

یکى از جلوه‏هاى بیدارسازى مؤمنان و تقبیح گناهان را باید در نفرین‏هاى امام جست و جو کرد. امام با این شیوه، شدّت خشم خود از انحرافات را به شیواترین و صریح‏ترین صورت ممکن ابراز مى‏کرد. از جمله درباره نخّاس دهقان ـ که از وکلاى حضرت بود؛ وى بعدا گمراه شد، اموال بیت المال را به آتش کشید و به امام دروغ بست ـ امام از او بیزارى جست و شب تا صبح او را نفرین کرد. و به دعاى حضرت نابود شد.۷

۳. قرآن؛ نقطه آغاز

از جمله مشکلات امر به معروف و نهى از منکر در عرصه عمل، یافتن نقطه مشترک براى ورود مناسب و ارتباط کار آمد است. امام عسکرى علیه‏السلام از قرآن کریم براى تقویت ارتباط و پذیرش «هدایت» استفاده مى‏کرد. از این روى در استنادها و استدلال‏هایش همواره توجّهى به قرآن داشت و همین امر، موجب خضوع قلبى مخاطبان مى‏شد. امام حسن عسکرى علیه‏السلام در نامه‏اى به اسحاق بن اسماعیل نیشابورى مى‏نویسد:

«بعضى از شما در دوران امام قبلى تا زمانى که به درود حیات گفت و در این مدّت از دوران امامت من، کارهایى کردید که از نظر من پسندیده و قرین استوارى نبود.

اى اسحاق! به یقین بدان؛ هر کسى از این دنیا کور بیرون برود، در آخرت نیز کور خواهد بود و سخت گمراه. اى اسحاق! مقصودم کورى چشم نیست، بلکه نابینایى دلهاى درون سینه هاست. و این، معناى گفته خدا در کتاب استوارش است که از قول ستمگران مى‏فرماید: «ربّ لم حشرتنى اعمى و قد کنتُ بصیرا»؛ «پروردگارا! با این که در دنیا بینا بودم، چرا کور محشورم کردى؟» خداوند نیز مى‏فرماید:«کذلک أتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسى»۸؛ «این چنین آیات ما به تو رسید و فراموششان کردى، امروز هم تو فراموش شده‏اى.»

سپس امام عسکرى علیه‏السلام مطالبى را به صحابى‏اش و دیگر شیعیان گوشزد مى‏کند.۹

۴. اعلام موضع

در عصرى که نا آرامى‏هاى سیاسى به اوج مى‏رسد، ارکان قدرت براى بقاى خود، به هر ابزارى از جمله «تنوّع مذهبى» دامن مى‏زند و هر روزه نهضت و جنبشى مذهبى با رنگ و بوى الحادى، به وجود مى‏آید. منطقى‏ترین راه هدایت امّت، اعلام موضع در برابر منکرات مذهبى، سیاسى و اجتماعى است. لذا امام عسکرى علیه‏السلام با همین روش، گروه‏هاى زیادى از شیعیان را از افتادن در ورطه جهل و فساد احزاب و گروه‏ها نجات داد. در اهمیّت مبارزه با این جریانات منحرف، همین بس که بدانیم آن امام مى‏فرمود:

«هیچ یک از پدرانم مانند من گرفتار شکّ و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده‏اند.»۱۰

آن حضرت در برابر قیام «صاحب الزّنج» که خسارت فراوانى به جا گذاشت و طى چهارده سال و چهار ماه و شش روز، هزاران قربانى گرفت و سرانجام در سال ۲۷۰ ق. توسّط موفّق عبّاسى کشته شد، امام در قالب پاسخ به نامه، اعلام موضع کرد و فرمود: «صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست.»۱۱

به برخى از اعلام مواضع آن حضرت درباره انحرافات اعتقادى اشاره مى‏کنیم.

الف) صوفیّه: امام به «ابوهاشم جعفرى» فرمود:

«اى ابوهاشم! زمانى مى‏رسد که چهره مردم خندان و دلهایشان تاریک است. از دیدگاه آنان سنّت، بدعت و بدعت، سنّت است. مؤمن را به دیده حقارت مى‏نگرند و فاسق را ارج مى‏نهند، … به خدا سوگند! آنها از عقیده خود بر گشته و از راه حق منحرف شده‏اند. در علاقه به مخالفان ما زیاده روى کرده و شیعیان و دوست داران ما را به گمراهى مى‏کشانند…»۱۲

ب) واقفیّه: امام در بیزارى از این گروه نامه هایى نوشته است؛ از جمله آنچه که قبلاً به نقل از علاّمه مجلسى، از «احمد بن مطهّر» بیان کردیم.

ج) ثَنَویّه: شیخ حرّ عاملى مى‏نویسد: یکى از یاران «ابوسهل بلخى» نامه‏اى به امام نوشت و خواست در حقّ پدرش (که ثنوى و دوگانه پرست بود) و مادرش (که مؤمن بود) دعا کند. امام مرقوم فرمود:

«رحم اللّه والدتک…؛ خداوند، مادرت را بیامرزد…»۱۳

همین طور «محمد بن ربیع شأنى» با یکى از ثنوى‏ها در اهواز مناظره کرد و تمایلى به آنها یافت. وى در سامرّا در خانه احمد بن خصیب نشسته بود که امام او را به طور عبورى دید و با انگشت سبّابه اشاره فرمود: «احد، احد؛ خدا، یکى است.» وى با شنیدن این سخن، نقش بر زمین شد و از هوش رفت…۱۴

د) مفوّضه : این گروه معتقد بودند خداوند حضرت محمّد را آفرید و آفرینش دنیا را به او سپرد و هر چه را در دنیاست، او آفریده است. به هر حال، این عدّه از دیدگاه شیعه بدتر از یهود و نصارا و کلیه بدعت‏گذاران دانسته شده‏اند.۱۵

۵.احیاى سنّت‏ها

امام عسکرى علیه‏السلام مى‏کوشید به هر بهانه‏اى غبار از چهره سنّت‏هاى فراموش شده بزداید. حتّى وقتى عدّه‏اى براى تبریک ولادت صاحب الزّمان علیه‏السلام نزدش آمدند، ضمن سخنانى فرمود:

«… برخى از شما مى‏خواهند درباره اختلاف شما و دشمنان خدا و ما که اهل قبله و مسلمان‏اند، بپرسند… خداى عزّوجلّ به رسولش فرمود:

تو و على و فرزندان او که حجّت‏هاى من مى‏باشند و پیروانشان را به ده ویژگى اختصاص دادم:

۱. پنجاه و یک رکعت نماز.

۲. انگشترى به دست راست کردن.

۳. تعقیب بعد از نماز.

۴. اذان و اقامه را دو تا دو تا گفتن.

۵. گفتن حىّ على خیر العمل.

۶. بلند گفتن بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.

۷. قنوت در نماز.

۸. خواندن نماز عصر هنگام آفتاب روشن و صاف (میانه روز).

۹. خواندن نماز صبح هنگام دمیدن سپیده که هوا هنوز تاریک است.

۱۰. موى سر و صورت را خضاب کردن.

آن مرد (عمر) که حقّ ما را غصب کرد، با دار و دسته‏اش در نماز با ما مخالفت کرد و عوض پنجاه و یک رکعت، «نماز تراویح» را در شبهاى ماه رمضان قرار دادند و به جاى تعقیب بعد از نماز، دست بر سینه گذاشتن را تشریع نمودند. و عوض انگشترى به دست راست کردن، آن را به دست چپ کردند. در اذان و اقامه عوض دوبار گفتن فقرات اقامه، فقط اقامه فُرادا را انتخاب کرده و به جاى حىّ على خیر العمل، «الصّلاه خیرٌ من النّوم» گفتند. عوض بلند گفتن بسم اللّه آن را آهسته گفتند، و قنوت نماز را حذف کردند، نماز عصر را بر خلاف زمانى که هوا آفتابى و صاف است، هنگام زردى آفتاب خواندند و نماز صبح را به جاى سپیده صبح و تاریکى هوا، هنگام ناپدید شدن ستارگان خواندند.و موهاى سر و صورت را هم به جاى خضاب کردن رها ساختند.»۱۶

۶. هدایت چهره به چهره

امام عسکرى علیه‏السلام با اینکه اکثرا در زندان بود، ولى بین شیعیان حاضر مى‏شد و رو در رو نیز با آنان صحبت مى‏کرد و با پاسخگویى علمى، فقهى، اعتقادى و… منحرفان را اصلاح و افراد سالم را در مسیر خود، ثابت قدم مى‏کرد. و در این راه نیز گاه به طریق اعجاز از زندان، خود را به یاران مى‏رساند. حضرت هرگاه مصلحت مى‏دید، به شیعیان دستور مى‏داد بعد از نماز عشا در منزل یکى از شیعیان گرد هم آیند تا با آنان دیدار کند.

سیّد مرتضى مى‏گوید: ابوالتحف مصرى روایتى را مرفوعا از ابو یعقوب اسحاق بن ابان برایم نقل کرد و گفت:

ابومحمد علیه‏السلام شخصى را نزد شیعیان خود مى‏فرستاد و در پیامى به آنان دستور مى‏داد: «در شب معیّن به خانه‏اى معیّن بروید که مرا در آنجا خواهید یافت.» این، در حالى بود که نگهبانان شب و روز از زندان حضرت مراقبت مى‏کردند و هر پنج روز آنها را عوض و به نگهبانان جدید توصیه مى‏کردند مراقب او باشند و محلّ مأموریت را ترک نکنند. یاران امام به محلّ تعیین شده مى‏رفتند و حضرت را مى‏دیدند که زودتر از همه آنجاست. آنان مسائل و نیازهاى خود را عرضه مى‏کردند و امام نیازهایشان را بر طرف مى‏کرد. در حالى که دشمنان، امام را در زندان مى‏دیدند.۱۷

۷.نامه نگارى عمومى و خصوصى

امام حسن عسکرى علیه‏السلام به دلیل اوضاع امنیتى شدیدى که گرفتارش بود، از روش «نامه‏نگارى» به طور گسترده استفاده مى‏کرد و از این طریق، نواقص ارتباطات با مردم را جبران مى‏کرد و این، در حالى بود که آن حضرت شبکه وسیع نمایندگان براى هدایت امت، شاگردان زبده وفادار و… را نیز در اختیار داشت. یاران و شیعیان نیز با پى بردن به این تاکتیک امام، سؤالات و مسائل خود را مى‏نوشتند و آن حضرت به عنوان رهبرى پرتوان و پاسخگو، در همه عرصه‏ها یاران و شیعیان را یارى مى‏رساند. «سهل بن زیاد» مى‏گوید:

در سال ۲۵۵ ق. به امام نوشتم: یاران و دوستان ما در مسئله «توحید» اختلاف دارند؛ برخى، خدا را جسم و عدّه‏اى صورت مى‏دانند…

امام چنین نوشت:

«درباره توحید سؤال کرده‏اى، در حالى که از آن دور مانده و بى خبرید. خداوند، یکى است و شریک ندارد، نزاده و از کسى به وجود نیامده و هیچ کس همتاى او نیست. آفریدگارى است که خود آفریده کسى نیست. خداى تبارک و تعالى هر جسم و یا چیز دیگرى را که بخواهد، مى‏آفریند و آنچه را بخواهد، چهره‏پردازى مى‏کند؛ در حالى که خود، چهره‏پردازى نشده است. ثنا و نام‏هایش والا و مقدّس باد که او را همتایى باشد. اوست نه غیر او. هیچ مانندش نیست و او شنونده و بیناست.»۱۸

از این باب، مى‏توان به انبوه نامه‏هاى حضرت به نمایندگان و یارانش نیز استناد کرد.

۸. اقدام عملى

امام عسکرى علیه‏السلام گاهى در نامه‏هایش یاران را از منکرات، نهى و به معروف‏ها امر مى‏کرد. در نامه‏اى به «ابن بابویه» مى‏فرماید: «اى بزرگمرد مورد اعتماد و فقیه من، ابوالحسن على بن حسین قمى! خداوند، تو را براى انجام امور مورد رضاى خویش موفّق بدارد و به لطف خود از نسل تو فرزندانى صالح و شایسته به وجود آورد. تو را به تقواى الهى و به پاداشتن نماز و اداى زکات سفارش مى‏کنم؛ زیرا آنان که زکات نمى‏دهند، نمازشان پذیرفته نیست. تو را به گذشت از لغزش دیگران، فرو خوردن خشم، صله رحم، دلجویى از برادران دینى، تلاش در رفع حوائج آنان به هنگام سختى و گشایش، شکیبایى در برابر نادانى، تفقّه در دین، پایدارى در امور، هم پیمانى با قرآن، خوشخویى، امر به معروف و نهى از منکر توصیه مى‏کنم. خداى عزّوجلّ فرمود: «در بسیارى از راز گویى‏هاى ایشان خیرى نیست مگر کسى که به صدقه یا کار پسندیده یا سازشى میان مردم فرمان دهد.»

تو را به پرهیز و اجتناب از تمام کارهاى زشت سفارش مى‏کنم .بر تو باد به نماز شب که پیامبر سه بار به على فرمود: «بر تو باد به نماز شب. هر کس نماز شب را سبک بشمارد، از ما نیست.» به سفارش من عمل نما و به شیعیانم امر کن تا نماز شب به جا آورند.»۱۹

۹. شناساندن ابزارهاى هدایت

امام عسکرى علیه‏السلام براى اینکه شیعیان راههاى وصول به معروف‏ها و نیکى را یاد بگیرند، به بازشناساندن آنها مى‏پرداخت. از جمله به ارزش عقل و پند در هدایت شدن چنین اشاره مى‏فرمود:

«للقلوب خواطر من الهوى و العقول تزجر و نزاد فى التّجارب علم مستأنف و الاعتبار یفید الرّشاد …؛ دل‏ها را خاطره هایى از هوا و هوس است، ولى عقل‏ها مانع مى‏شوند و در کوران تجربه‏ها، دانش تازه‏اى به دست مى‏آید. پند و عبرت گرفتن، مایه هدایت است.»۲۰

آن حضرت درباره بیم و امید هم به عنوان ابزار باز دارندگى از گناه، مى‏فرمود:

«ما ادرى ما خوف امرئى و رجاؤه مالم یمنعاه من رکوب شهوهٍ اِنْ عرضت له و لم یصبر على مصیبه ان نزلت به؛ بیم و امیدى که صاحبش را از ارتکاب عمل زشتى که براى او فراهم شده، باز ندارد و بر مصیبتى که بر او وارد شده است، شکیبایى ندهد، چه سودى دارد؟»۲۱

و درباره سبک شمردن گناه مى‏فرماید: «من الذّنوب التى لاتغفر لیتنى لا اُوخذ الاّ بهذا؛ از گناهانى که بخشیده نمى‏شود، این است که [گنهکار بگوید:] کاش به غیر همین گناه عقوبت نمى‏شدم.»۲۲

در کنار موارد مذکور، اساسا آن حضرت اقشار مختلف مردم را به یاران و پیروانش مى‏شناساند و توضیح مى‏داد که براى هدایت چه گروهى باید هزینه و وقت اختصاص دهند و در واقع «مخاطب‏شناسى» در روند هدایتگرى را، به آنان گوشزد مى‏کرد. «قاسم هروى» مى‏گوید:

دستخطّى از ابومحمّد علیه‏السلام به یکى از بنى اسباط صادر شد. او مى‏گوید: به آن حضرت نامه نوشتم تا او را در جریان اختلاف میان دوستانش قرار دهم و رهنمود بگیرم. امام نوشت:

«وانّما خاطب اللّه عزّوجلّ العاقل…؛ همانا خداى عزّوجلّ اهل خرد را مورد خطاب قرار داده است و هیچ کس بیش از خاتم و سرور پیامبران دلیل و برهان بر پیامبرى خود اقامه نکرد. با این همه، گفتند: او جادوگر، کاهن و دروغگوست. خداوند هر کس را که پذیراى هدایت بود، ارشاد کرد؛ چرا که بسیارى از مردم دلیل و برهان را مى‏پذیرند. بدین ترتیب، هرگاه خدا دوست نداشته باشد حقّى را پدیدار سازد، هرگز پدید نخواهد آمد. او پیامبران را بر انگیخت تا مردم را بیم و امید دهند و در حالت ضعف و قدرت، آشکارا مردم را به حق دعوت کنند و همواره با آنان سخن گویند تا خدا امر خویش را حاکم و فرمان خود را اجرا سازد.

مردم طبقات گوناگونى دارند؛ آنان که اهل بصیرت‏اند، راه نجات را شناخته، به حق تمسک جسته و به شاخه و فرعى استوار و پابرجا ارتباط یافته‏اند و هیچ شکّ و تردیدى به خود راه نداده و به غیر پناه نبرده‏اند.

طبقه دیگر، کسانى‏اند که حق را از اهل آن نگرفته‏اند؛ مانند کسانى‏اند که در دریا سفر مى‏کنند، با تلاطم دریا آشفته مى‏شوند و با آرامش آن آرام مى‏گیرند.

دسته دیگر، اسیر شیطان شده و سخن پیروان حق را رد نموده و با حسادت خویش حق را مغلوبِ باطل مى‏کنند. بنابراین، کسانى را که به این سو آن سو مى‏زنند، به خود واگذار. چرا که اگر چوپان بخواهد گوسفندانش را گرد آورد، با کمترین زحمتى قادر به آن خواهد بود…»۲۳

ب) اصلاحگرى در حوزه غیر خودى‏ها

۱. عملگرایى در هدایتگرى

زیباترین نمونه از تحوّل انسان‏هاى خطاکار را مى‏توان در این داستان‏ها یافت:

وقتى امام در زندان بود، عبّاسیان نزد صالح بن وصیف آمدند و از وى خواستند بر امام سخت بگیرد. گفت: چگونه چنین کارى بکنم؟! دو نفر از بدترین انسان‏ها را گمارده‏ام که او را آزار دهند ولى حالا هر دو اهل عبادت و روزه شده‏اند!

به دستور صالح، آن دو را حاضر کردند و صالح از دلیل مهربانى‏شان با امام سؤال کرد، گفتند: درباره مردى که روزها به روزه و تمام شب به عبادت مى‏پردازد و هر لحظه به او مى‏نگریم، لرزه به انداممان مى‏افتد، چه مى‏گویى؟!

عباسیان با شنیدن این سخن، نا امید و پراکنده شدند.۲۴

وقتى هم که حضرت در زندان على بن نارمش بود، وى که از دشمنان کینه‏توز بود، چنان متحوّل شده که از شدّت احترام، به چهره امام نگاه نمى‏کرد و در حالى از نزد امام رفت که بیناترین فرد به عظمت و فضائل آن حضرت بود.۲۵

۲. هدایت متخصّصان

اگر امر به معروف و نهى از منکر توده‏هاى عادى، شرایط و سازوکارهاى مهمّى دارد، بى‏گمان «اصلاح نخبگان»، حسّاسیت‏ها و برنامه‏هاى دقیق‏ترى مى‏خواهد. امام حسن عسکرى علیه‏السلام براى هر گروه، ابزار مناسب با همان گروه را به کار مى‏برد؛ گاه موعظه، هشدار، نامه‏نگارى، … و گاهى هم با آموزش افراد متخصّص و فرستادن آنها به مراکز علمى و نجات منحرفان نخبه.

ابن شهرآشوب مى‏نویسد: اسحاق کِنْدى، از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى‏رفت و ساکن عراق بود. کتابى به نام «تناقض‏هاى قرآن!» نوشت؛ او مدتها گوشه‏نشینى اختیار، و وقتش را صرف نگارش آن کتاب کرده بود. روزى یکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى علیه‏السلام شرفیاب شد. وقتى چشم امام به او افتاد، فرمود: آیا میان شما مرد رشیدى نیست که گفته‏هاى استادتان کندى را پاسخ گوید؟ او گفت: ما همه شاگردیم و نمى‏توانیم اعتراض کنیم! امام عسکرى علیه‏السلام مطالبى به وى آموخت.

شاگرد، نزد استاد رفت و همین طور عمل کرد. استاد هم بعد از پذیرش حقّ، او را قسم داد که بگوید این مطلب را از کجا شنیده است و سرانجام، شاگرد پاسخ داد که امام عسکرى علیه‏السلام چنین شیوه و گفتارى را یاد داده است. کِنْدى هم گفت:

الآن درست گفتى! این چنین سخنى غیر از آن خاندان صادر نمى‏شود.

سپس آتش خواست و آنچه را نوشته بود، سوزاند.۲۶ *

نقش معجزه در هدایت و اصلاحگرى

امام حسن عسکرى علیه‏السلام همانند دیگر ائمّه، در هنگام لزوم، از ابزار «معجزه و کرامت» براى هدایت استفاده مى‏کرد و این ظرفیت والا را در خدمت اصلاح اندیشه‏ها و افکار امّت اسلامى قرار مى‏داد. اما ویژگى امام عسکرى استفاده گسترده از این ظرفیت است. قطب راوندى ۴۰ مورد و سیّد بحرانى ۱۳۴ مورد، شیخ حرّ عاملى ۱۳۶ مورد، علاّمه مجلسى ۸۱ مورد از معجزات وى را نقل کرده‏اند.۲۷

علت این امر نیز مى‏تواند اختناق و فشارهاى سیاسى و امنیتى باشد که دامنگیر شیعیان و حضرت بوده، البته امام براى تداوم نقش هدایتگرى خود، از ابزار معجزه و کرامت که آن شرایط اختناق را خنثى مى‏کرد، استفاده مى‏نمود. براى آگاهى از معجزات امام عسکرى علیه‏السلام منابع گوناگونى در دسترس است که با مطالعه آنها مى‏توان نور «هدایت و اصلاح» را در قلب‏هاى مستعد تاباند.

پى‏نوشت:

۱. کفایه الاثر، ص ۲۹۳؛ بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۲۸۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۵۷۶، ح ۴۸۷.

۲. معادن الحکمه، ج ۲، ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۲۵۵.

۳. بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۳۱۶ و ۳۱۷.

۴. همان، ص ۲۷۴؛ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۱۹.

۵. همان، ص ۲۶۷.

۶. تذکره الخواص، ص ۳۲۴.

۷. حیاه الامام العسکرى، ص ۳۱۰.

۸. طه / ۱۲۶.

۹. تحف العقول، ص ۴۸۴؛ رجال کشّى، ص ۴۸۱.

۱۰. تحف العقول، ص ۴۸۷.

۱۱. مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۸.

۱۲. حدیقه الشیعه، ص ۵۹۲.

۱۳. اثباه الهداه، ج ۳، ص ۴۲۷.

۱۴. کافى، ج ۱، ص ۵۱۱.

۱۵. شرح باب حادى عشر، ص ۹۹.

۱۶. عیون المعجزات، ص ۱۳۷.

۱۷. همان؛ مدینه المعاجز، ص ۵۷۱.

۱۸. توحید صدوق، ص ۱.۱، ح ۱۴.

۱۹. کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶؛ معادن الحکمه، ج ۲ ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام عسکرى، ص ۲۵۴.

۲۰. نزهه الناظر، ص ۷۲، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۱۵۳

۲۱. همان، ص ۷۳.

۲۲. تحف العقول، ص ۵۱۷.

۲۳. کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶.

۲۴. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۸؛ ارشاد، مفید، ص ۳۴۴.

۲۵. کافى، ج ۱، ص ۵۰۸.

۲۶. مناقب آل‏ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۴.

* این روایت و داستان به طور کامل در برخى از مقالات همین ویژه نامه آمده است.

۲۷. حیاه الامام العسکرى، ص ۱۲۱.

منبع :کوثر ، زمستان ۱۳۸۲، شماره ۶۰