یزید بن مغفل جعفی

اشاره:

یزید بْن مَغْفِل جُعْفی‎ از یاران امیرالمومنین(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) و از شهدای کربلا است. او در جنگ صفین و جنگ نهروان در سپاه امام علی(علیه‌السلام) جنگید. یزید از مکه تا کربلا با اباعبدالله همراه بود و در روز عاشورا به شهادت رسید. وی را یکی از تابعین، فردی شجاع و از شاعران شیعه نام برده‌اند.

 

معرفی

نام کامل او یزید بن مَغفِل بن جُعف (عوف) بن سعدُالعشره (العشیره) مِذحَجی جُعفی است. وی پسرعموی حجاج بن مسروق جعفی (از شهدای کربلا) و یکی از شجاعان شیعه و از شاعران‌ توانا بود.[۱] در منابع تاریخی نام وی را به صورت‌های مختلف ذکر کرده‌اند: یزید یا زید بن مَعقِل،[۲] بَدر بن مَعقِل،[۳] مُنذِر بن مُفَضَّل[۴] و بدر بن مَغفِل.[۵] البته بیشتر منابع از دو اسم یزید بن معقل و یزید بن مغفل جعفی نام برده‌اند.

محمدتقی شوشتری معتقد است که نام او در تاریخ تحریف شده است و به نام یکی از دشمنان اهل بیت(علیه‌السلام) که در کربلا حضور داشته است شبیه گردیده است. وی همچنین صحابی بودن ایشان و نیز حضور در جنگ‌هایی مثل جنگ با خریت بن راشد (از خوارج) را رد کرده آن را به افراد دیگری مربوط دانسته است.[۶]

با دقت در کتاب‌های تاریخی و رجالی می‌توان نتیجه گرفت که در این دوره دو یزید بن معقل وجود داشته است؛ یکی یزید بن معقل (یزید بن مغفل) جعفی که از اصحاب و یاران امام حسین(علیه‌السلام) و از شهدای کربلا است و دیگری یزید بن معقل بن عمیر بن ربیعه، که از طرفداران امویان و در سپاه عمر سعد در روز دهم محرم سال ۶۱ هجری قمری حضور داشت و بدست بریر بن خضیر از اصحاب امام کشته شد.[۷]

صحابی پیامبر(ص)

مرزبانی در کتاب معجم الشعرا او را از تابعان و پدرش را جزو صحابه دانسته ولی مامقانی می‌نویسد: او دوران پیامبر را درک کرد و از صحابه پیغمبر بود و در دوران خلافت عمر در جنگ قادسیه حضور داشت.[۸] ابن حجر عسقلانی نیز یزید مغفل و برادرش زهیر را از صحابه ذکر کرده است.[۹]

یار امام علی(علیه‌السلام)

بر اساس گزارش‌های تاریخی، یزید بن مغفل، از جمله اصحاب و یاران حضرت علی(علیه‌السلام) بود که در جنگ صفین در کنار امام و در مقابل سپاه معاویه قرار گرفت. همچنین در دوران حضرت علی(علیه‌السلام) در زمانی که خوارج به رهبری خریت بن راشد در منطقه اهواز و ساحل دریا دست به شورش زده بودند، او در یاری امام شرکت نمود و فرماندهی میمنه سپاه را برعهده داشت که سرانجامِ این جنگ به شکست خوارج و کشته شدن خِرّیت منتهی شد.[۱۰]

یار امام حسین(علیه‌السلام)

یزید بن مغفل در ماجرای قیام امام حسین، در شهر مکه همراه با حجاج بن مسروق به امام حسین(علیه‌السلام) ملحق شد و از آنجا تا کربلا آن‌حضرت را همراهی کرد، در بین راه، وقتی که امام به قصر بنی مقاتل رسید و خیمه عبیدالله بن حر جعفی را دید، حجاج بن مسروق جعفی و یزید بن مغفل جعفی را برای دعوت نزد عبیدالله بن حر فرستاد. این دو نفر پیام امام را به عبیدالله بن حر ابلاغ کردند و سخنان او را به امام حسین(علیه‌السلام) رساندند.[۱۱]

در روز عاشورا، یزید بن مغفل از امام حسین(علیه‌السلام) اجازه مبارزه خواست. پس از آنکه امام اجازه فرمود، گام پیش نهاد و این رجز را می‌خواند:

انا یزید وأنا ابن مغفل                                        وفی یمینی نصل سیف منجل‌

أعلو به الهامات وسط القسطل                             عن الحسین الماجد المفضل‌

من یزید و پسر مغفل هستم؛ و در کفم شمشیری است برنده و پیکانی چاک دهنده.

بدان وسیله در میان گرد و غبار بر مردم حمله می‌برم: در دفاع از حسین ارجمند و با فضیلت.

مورخان گفته‌اند که او چنان جنگی کرد که مانند آن دیده نشده بود. عده‌ای را کشت و آنگاه خود به شهادت رسید.[۱۲]

ابن حجر عسقلانی، رجزِ یزید بن مغفل را به‌گونه دیگری نقل می‌کند که با این رجز متفاوت است.[۱۳]

در زیارت‌نامه‌ها

در زیارت ناحیه مقدسه معروف به زیارت الشهداء سلامی بر او فرستاده شده است: «السَّلامُ عَلی زَید بن مَعْقِلِ الْجُعفِی» و در نسخه‌ای دیگر از همین زیارت، نام او «بدر بن معقل جعفی»[۱۴] ذکر شده و محتوای همین نسخه در برخی کتاب‌های رجالی آمده است.[۱۵] برخی رجال‌شناسان معتقدند که «مُنذِر بن المُفَضَّل الجعفی» که در زیارت رجبیه امام حسین(علیه‌السلام) به او سلام داده شده همین یزید بن مغفل است.[۱۶] بنابراین نظر، نام او در این دو زیارت‌نامه اما با اسامی متفاوت ذکر شده است.

پی نوشت:

  1. طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۳-۳۴۴.
  2. طوسی، رجال طوسی، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص۱۰۱؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌‌طالب، ۱۳۷۵ق، ج۳، ص۲۳۲.
  3. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۴، ص۱۸۱.
  4. شمس‌الدین، أنصار الحسین، ج۱، ص۸۸.
  5. بلاذری، انساب الاشراف، ۱۳۹۷ق، ج۳، ص۱۹۸.
  6. تستری، قاموس الرجال، ۱۴۱۹ق، ج۱۱، ص۱۱۵.
  7. طبری، تاریخ طبری، ج۴، ص۳۲۸-۳۲۹.
  8. طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  9. ابن حجر، الإصابه، ۱۹۹۵م، ج۶، ص۵۵۴.
  10. ثقفی، الغارات، ۱۳۷۴ش، ج۱، ص۱۲۸؛ حسینی شیرازی، ذخیره الدارین، ۱۴۲۲ق، ج۱، ص۴۰۷؛ طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  11. حسینی شیرازی، ذخیره الدارین، ۱۴۲۲ق، ج۱، ص۴۰۷؛ طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  12. سماوی، إبصار العین، ۱۴۱۹ق، ج۱، ص۱۵۳؛ طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  13. ابن حجر، الإصابه، ۱۹۹۵م، ج۶، ص۵۵۴.
  14. ابن طاووس، ااقبال الاعمال، ۱۳۷۶ش‌، ج۳، ص۷۸.
  15. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۴، ص۱۸۱.
  16. شمس‌الدین، أنصار الحسین، ج۱، ص۸۸.

منابع

  1. ابن حجر العسقلانی، الإصابه فی تمییز الصحابه، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۹۹۵م.
  2. ابن شهرآشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابی‌ طالب (علیهم‌السلام)، نجف، مطبعه الحیدریه، ۱۳۷۵ق.
  3. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، بیروت،‌دار التعارف للمطبوعات، ۱۳۹۷ق.
  4. حسینی شیرازی، سید عبدالمجید، ذخیره الدارین فیما یتعلق بمصائب الحسین(علیه‌السلام)، تصحیح باقر دُرْیاب النجفی‌، قم، معاونیه دراسات جمعیه التاریخ الاسلامی‌، ۱۴۲۲ق.
  5. خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، مؤسسه الخوئی الإسلامیه.
  6. تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۹ق.
  7. ثقفی، ابراهیم بن محمد بن سعید بن هلال‌، الغارات، ترجمه عبدالحمید آیتی، تهران، وزارت ارشاد، ۱۳۷۴ش.
  8. سماوی، محمد بن طاهر، إبصار العین فی أنصار الحسین علیه‌السلام، قم، مرکز الدراسات الإسلامیه لحرس الثوره، ۱۴۱۹ق.
  9. سید بن طاووس، الإقبال بالأعمال الحسنه، محقق / مصحح: قیومی اصفهانی، جواد، قم، دفتر تبلیغات اسلامی‌، ۱۳۷۶ش‌.

منبع: ویکی شیعه

عبدالحسین آیتی بافقی یزدی

اشاره:

یکی از شعرای و ادیبان عبدالحسین آیتی است. این شاعر و ادیب اپر چه چند سال به تبلیغ فرقه ضاله بهائیت پرداخته و در نهایت به گمراهی و بطلان این فرقه پی برده و به مذهب شیعه گرویده است.  او در بطلا فرقه بهائیت کتاب کشف الحیل را نگاشته و از جهات مختلف این فرقه را به چالش کشانده است. در این نوشته به زندگینامه مختصر او اشاره شده و برخی از تألیفات او نامبرده شده است.

 

عبدالحسین آیتی بافقی یزدی (۱۲۸۸-۱۳۷۲ ق)، ادیب و شاعر و نویسنده. عبدالحسین در نوجوانی به آموختن ادبیات و علوم اسلامی پرداخت. وی در سال ۱۳۲۰ق /۱۹۰۳م به بهاییان پیوست. آنگاه از جامعه مسلمانان رانده شد و تقریبا ۱۸ سال به سیاحت و تبلیغ بهاییت پرداخت. آیتی سفری به اروپا کرد و در آنجا به بطلان ادعای سران بهائیت مبنی بر پیوستن مردم اروپا به این مذهب پی برد. آنگاه این مذهب را ترک کرد. وی در سال ۱۳۵۸ ق /۱۹۳۹م به یزد بازگشت و به تدریس در دبیرستان‌ها مشغول شد و سرانجام در همان شهر درگذشت.

ضیایی، آواره و آیتی، تخلص‌های شعری او در دوران‏‌های متفاوت زندگی‏‌اش بوده است.

زندگی نامه

عبدالحسین آیتی بافقی یزدی (۱۲۸۸-۱۳۷۲ ق /۱۸۷۱-۱۹۵۳م)، ادیب ، شاعر و نویسنده، در تفت از توابع یزد، در خانواده‌ای روحانی زاده شد. پدرش شیخ محمد، معروف به حاج آخوند تفتی، از ائمه جماعات و واعظان فاضل یزد، در زادگاه خویش مرجع امور مذهبی بود. عبدالحسین در نوجوانی به لباس روحانیت درآمد و به آموختن ادبیات و علوم اسلامی پرداخت. درسال ۱۳۰۳ق /۱۸۸۶م به یزد رفت و در مدرسه خانِ بزرگ به تحصیل مقدمات ادامه داد. در سال ۱۳۰۵ق / ۱۸۸۸م، به عتبات عالیات سفر کرد و به فراگیری فقه و اصول پرداخت. یک سال بعد پدرش درگذشت و او به زادگاه خویش بازگشت و در سال ۱۳۱۱ق / ۱۸۹۴م، به جای پدر نشست و به امامت جماعت و وعظ پرداخت. وی در ادب فارسی صاحب قریحه بود و از سال‌های نوجوانی شعر می‌سرود و «ضیایی‌» تخلص می‌کرد.

کتاب کشف الحیل عبدالحسین آیتی

او در سال ۱۳۲۰ق /۱۹۰۳م به بهاییان پیوست. آنگاه از جامعه مسلمانان رانده شد و تقریبا ۱۸ سال به سیاحت و تبلیغ بهاییت پرداخت. در اوایل همین دوران، کواکب الدریه فی مآثر البهائیه را درباره تاریخ پیدایش این مذهب نوشت.[۱]

آیتی در این سال‌ها همچنان شعر هم می‌سرود و به دستور عبدالبهاء، رهبر بهاییان، تخلص خود را به «آواره‌« تغییر داد. در سال‌های آخر زندگی عبدالبهاء مدت ۳ ماه در حیفا مهمان وی بود و با آنکه در این مدت، به اعتراف خودش بطلان دعوی بهاییان را دریافته بود،[۲] از ترک این مذهب خودداری کرد. پس از مرگ عبدالبهاء (۱۳۴۰ق / ۱۹۲۲م)، آیتی سفری به اروپا کرد و در آنجا به بطلان ادعای سران بهائیت، دایر بر اینکه بسیاری از مردم اروپا به این مذهب گرویده‌اند، پی برد. آنگاه مانند جمعی دیگر از فریب‌خوردگان، این مذهب را ترک کرد و تألیف کشف الحیل را درباره فریبکاری‌های سران بهائیت آغاز کرد. وی در سال ۱۳۴۸ق /۱۹۲۹م در تهران مقیم شد و به خدمت وزارت معارف درآمد و به تدریس در دوره متوسطه پرداخت. وی سپس به تحقیقات ادبی روی آورد و در سال ۱۳۰۸ش، نشریه‌ای ادبی-انتقادی به نام نمکدان تأسیس کرد که تا چندسال به‌طور نامنظم منتشر می‌شد. در این دوران با تخلص جدید «آیتی‌» همچنان شعر می‌سرود.

وی در سال ۱۳۵۸ق /۱۹۳۹م به یزد منتقل و به تدریس در دبیرستان‌ها مشغول شد و سرانجام در همان شهر درگذشت.

تألیفات

آثار زیر از او بر جای مانده است:

  1. آتشکده یزدان (تاریخ یزد)، یزد، ۱۳۵۷ق /۱۹۳۸م
  2. اشعه حیات (شعر)، یزد، ۱۳۲۸ش
  3. انشاء عالی، تبریز، ۱۳۱۱ش
  4. تاریخ فلسفه، تهران، ۱۳۱۲ش
  5. تکمیل کتاب کشف الحیل و بیان الحق، تهران
  6. چکامه شمشیر (شعر)
  7. خردنامه (شعر)، استانبول
  8. روش نگارش یا موضوع‌نویسی، تهران
  9. سه عروسی (داستان)، تهران، ۱۳۱۲ش
  10. سه فراری (داستان)، تهران، ۱۳۰۶ش
  11. سه گمشده (داستان)، تهران، ۱۳۰۶ش (۳ کتاب اخیر ترجمه سیاحت‌نامه دکتر ژاک آمریکایی است)
  12. ضمیمه کشف الحیل (پاسخ به مقاله عبدالله رازی)، تهران، ۱۳۰۷ش
  13. فرهنگ آیتی، تهران، ۱۳۱۴ش
  14. قصیده قرآنیه یا ترانه روحی (شعر)، تهران
  15. کتاب نَبی (ترجمه فارسی قرآن در ۳ جلد)، یزد ۱۳۲۴-۱۳۲۶ش
  16. کشف الحیل (در افشای فرقه‌های بهاییان، در ۳ جلد)، تهران، ۱۳۰۷ش (این کتاب بعدها مکرر به چاپ رسیده است)
  17. کواکب الدریه فی مآثر البهائیه (در تاریخ بهائیت)، قاهره،۱۳۴۲ق /۱۹۲۴م
  18. گفتار آیتی، تهران، ۱۳۴۷ق /۱۹۲۹م
  19. ملکه عقل و عفریت جهل، تهران، ۱۳۱۲ش
  20. نغمه دل (شعر)، تهران
  21. هوگوی ایرانی، (نخستین پرواز بشر)، یزد، ۱۳۲۱ش

پی نوشت:

۱.کواکب الدریه فی مآثر البهائیه (در تاریخ بهائیت)، قاهره، ۱۳۴۲ق/۱۹۲۴م.

۲.آیتی، «شرح احوالی…»، ص ۲۱۳-۲۱۶.

منابع

۱.آقابزرگ، طبقات اعلام الشیعه، قرن ۱۴، مشهد، ۱۴۰۴ق.

۲.آقابزرگ، الذریعه.

۳.آیتی، عبدالحسین، «شرح احوالی…»، یغما، س ۲۰، شم ۴، ۱۳۴۶ش.

۴.آیتی، عبدالحسین، کشف الحیل، ج ۱ و ۳، تهران، ۱۳۲۶ش.

۵.بامداد، مهدی، تاریخ رجال ایران، ج۵، تهران، ۱۳۴۷-۱۳۵۳ش.

۶.برقعی، محمدباقر، سخنوران نامی معاصر، تهران، ۱۳۳۶ش.

۷.خلخالی، عبدالحمید، تذکره شعرای معاصر ایران، ج۲، تهران، ۱۳۳۷ش.

۸.صدرهاشمی، محمد، تاریخ جراید و مجلات ایران، اصفهان، ۱۳۳۲ش.

۹.گلچین معانی، احمد، تاریخ تذکره‌های فارسی، ج۲، تهران، ۱۳۶۳ش.

شعرای مشهور اهل بیت(ع)

اشاره:

در طول چهارده قرنی که از اسلام می گذرد شعرای متعددی با زبان ماندگار شعر در مدح و رثای اهل بیت (علیهم السّلام) بالاخص در رابطه با حماسه عاشورای حسینی و مظلومیت های اهل بیت (علیهم‌السلام) به سرودن شعر پرداخته و به نشر فضایل و مناقب ائمه معصومین (علیهم‌السلام) در قالب شعر جامع عمل پوشانده اند. در این مقاله برخی از این شاعران نام برده شده اند.

 

شعرای دوستدار اهل بیت (علیهم‌السلام) از همان قرون ابتدائی اسلام و در دوران سیاه استبداد اموی و عباسی همواره حاکمان خود سر و هوسران و غاصب را به شدت نکوهیده و به افشاگری آنان پرداخته و رهبران راستین و مظلوم خویش را ستوده، و در این راه غرامتهای سنگین پرداخته اند. هاشمیات کُمیت، مراثی دِعبل و مدایح سید اسماعیل حِمیری و … نمونه هایی از این دسته است.

شعرای دوستدار اهل بیت در عهد امامان معصوم (علیهم‌السلام) تنها به جنبه بُکائی شعر اکتفا نمی کردند، بلکه فریاد می زدند، می خروشیدند و گوش دشمن را می خراشیدند. می کوشیدند تا خفتگان را بیدار و بی خبران را آگاه کنند. می کوشیدند که مکتب زندگی بخش اهل بیت را احیا کنند و نقاب تزویر را از چهره‌ی زشت دشمنان حق و عدالت به یک سو نهند. لذا در این مبارزه بسیاری از شاعران اهل بیت، سالهائی از عمر خود را به آوارگی و یا در زندان گذرانیده اند و یا همواره دار خویش را بر دوش داشته اند . چنانکه دِعبل خزاعی گفته است: پنجاه سال است که دار خویش را بر دوش خود حمل می کنم.

شاعران اهل بیت از آن جا که در خلال مدح آل محمد (صلی‌الله علیه و آله و سلم) حقایق دین و صفات لازم حاکم دینی را یاد می کردند و با ذکر صفات اسلامی امامان و مقایسه و تحقیر زمامداران دلها را به حق و حکومت حق توجه می دادند برای حکومتهای فاسد، خطری بزرگ محسوب می شدند و از جانب حاکمان، تحت تعقیب و آزار و حتی به قتل می رسیدند.

در این زمینه شاعران عرب چه ازلحاظ کثرت و چه از لحاظ محتوای سخن بر شاعران فارسی گوی برتری دارند. در این مختصر به برخی از شعرای مشهور اشاره می شود:

  1. ابو المستهل کُمیت بن زید اسدی (۶۰ ـ ۱۲۶ هـ)

یکی از بهترین شاعران و از اولین شعرایی است که در مدح و منقبت اهل بیت (علیهم‌السلام) شعر گفته و در این راستا متحمل سختی و مشقت نیز شده است او اول کسی است که استدلال و احتجاج در شعر را به شیعه آموخت و نیز نخستین سراینده هاشمیات می باشد. [۱]

  1. دعبل خزاعی

ابو علی دعبل خزاعی (۱۴۸ ـ ۲۴۶ هـ) از بزرگان شعرای عرب در دوره عباسیان بوده و عالمی بلند مرتبه و آشنا به ایام العرب و طبقات الشعراء، متکلم ماهر و فصیح و خبره در انواع شعر بوده حضور سه امام شیعه یعنی امام کاظم و امام رضا و امام جواد ـ علیهم السّلام- را درک کرده و دیوان شعری دارد که در آن بیشتر به مدح اهل بیت (علیهم‌السلام) می پردازد. و قصیده تائیه از معروفترین قصاید این شاعر اهل بیت می باشد که آن را برای امام رضا ـ علیه السّلام ـ خواند.[۲]

  1. ابوعامر

ابو هاشم (ابو عامر) اسماعیل بن محمد معروف به سید حمیری (۱۰۵ ـ ۱۷۳ هـ) از ادبا و شعرای مشهور عرب و از بزرگان شعرای اهل بیت (علیهم‌السلام) به شمار می آید سید حمیری در ابتدا از خوارج بود وقتی که بی اساس بودن این گروه برایش روشن شد به کیسانیه رو آورد و در این عقیده نیز نتوانست دوام بیاورد در نهایت نور حقیقت در دلش روشن شده و به حقانیت شیعه امامی پی برد و شیعه امامی شد و شرف حضور به محضر امام صادق و امام کاظم (علیهما السّلام) نائل گردیده و با آن حضرات ملاقات نمود از سید حمیری دیوان شعری باقی است که در مدح و مراثی اهل بیت (علیهم‌السلام) سروده است.[۳]

ابو فراس

حارث بن ابی العلاء سعید بن حمدان مکنی به ابو فراس از ادیبان بزرگ و شعرای اهل بیت در قرن چهارم هجری بوده، اشعار او در ساده و روان بودن و جذابیت معروف است و اشعار وی نوعاً در حماسه و مباهات بوده و در مدایح اهل بیت عصمت (علیهم‌السلام) قصائد بسیاری سروده است قصیده میمیه او که به شافیه نیز معروف است در منقبت اهل بیت (علیهم السلام) و مظلومیت خاندان رسالت و ظلم بنی عباس انشاء گردیده است و دارای پنجاه و چهار بیت است در نهایت شهرت و دارای تمام فصاحت و بلاغت می باشد.[۴]

  1. شیخ صفی الدین حلی (۶۷۷ ـ ۷۵۲ هـ)

ادیب و شاعر بزرگ شیعه و از شاگردان علامه حلی و جزو دانشمندان شیعه محسوب می شود و یکی از شاعران بزرگ شیعه است که در سده هشتم اسلامی در مدح و منقبت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم‌السلام) اشعار بسیاری سروده است.[۵]

  1. کفعمی

شیخ تقی الدین ابراهیم بن علی معروف به کفعمی (۸۴۰ ـ ۹۰۰ هـ) از مشاهیر علما لبنان و از ادبای بزرگ عصر خود بوده و دیوان شعری در مدح و رثای اهل بیت و ائمه معصومین (علیهم‌السلام) دارد.[۶]

  1. عطار نیشابوری

فرید الدین عطار نیشابوری (متوفای ۶۲۷ هـ) شاعر معروف فارسی گوی ایران اگر چه خیلی ها بر این اعتقادند که او سنی بوده ولی اشعاری که در کتاب مظهر العجایب وی درباره ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) مخصوصاً حضرت علی ـ علیه السّلام ـ گفته است گویای علاقه او به اهل بیت (علیهم‌السلام) می باشد.

عطار این کتاب را در شأن انسان کامل نوشته و مصداق آن را حضرت امیر المؤمنین امام علی ـ علیه السّلام ـ که مظهر کامل کمال انسانی و انسان کامل است قرار داده در واقع این کتاب در شأن امام علی ـ علیه السّلام ـ است. و از نظر عطار این کتاب بهترین و ارزشمند ترین اثر وی است.

مرا مظهر بود چشم کتبها ازو ظاهر شود پنهان و پیدا

عطار در این کتاب ارادت کامل خود به حضرت علی و ائمه طاهرین (علیهم‌السلام) را به نحوی نشان می دهد. با این که عطار و شعرای معاصر او مانند مولوی ، حافظ، سعدی، سنایی، نظامی و … در زمانی زندگی می کردند که شیعه و دوستداران اهل بیت به راحتی نمی توانستند اظهار عقیده کنند و از طرف حکام وقت در تنگنا بودند. با این حال دیوان ها و کتب آنان مملو از اشعاری است که در عظمت مقام و مرتبت اهل بیت و نقش آنها در نظام هستی سروده اند.[۷]

این چند بیت از مظهر العجایب عطار است:

جـملــه فرزندان حیدر ز اولـیـا جمله یک نورند حق کرد این ندا

پاک و معصوم و مطهّر چون نبی ایــن سخن را می نداند هر صبی

سالـکــان کـار حق ایشان بُدنـد مظهـر انــوار حـق ایشان بـدنـد

  1. محتشم کاشانی

کمال الدین محتشم کاشانی (متوفای ۹۹۶ هـ) از شعرای دوره صفوی است و با توجه به این که در این دوره فضای مناسبی برای شیعه بوجود آمده بود و از طرفی هم پادشاهان صفوی در این دوره مذهب شیعه را در ایران رسمی کرده و از آن حمایت نمودند شعرای مهمی پا به عرصه وجود گذاشتند و بالاخص در مورد اهل بیت رسالت (علیهم‌السلام)‌ شعرها سرودند که از معروفترین آنها محتشم کاشانی است که با سرودن مرثیه دوازده بند خود که شاید در ادبیات فارسی اولین نمونه از این طرز شعر باشد. با آن که قرنها از سرودن آن می گذرد و هزاران شاعر به پیروی از وی به ترکیب بند های مختلف پرداخته اند به جرأت می توان گفت که هنوز هیچ کدام گیرائی و تأثیر عمق آن در روح نمی رسد.[۸]

  1. ابن حسام

(محمد بن حسام الدین) از شاعران مشهور سده نهم، سخن سرای توانا و عالمی بلند همت بوده که عمری را در ستایش خاندان رسول گذرانده است.[۹]

  1. شیخ محمد حسین غروی اصفهانی

شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (معروف به کمپانی)، عالم و حکیم دوره اخیر عالم تشیع است. در ۲ محرم ۱۲۹۶ هـ ق در کاظمین دیده به جهان گشود. وی با حمایت پدر که از بازرگانان متدین بود، تحصیلات دینی خود را با جدیت شروع و ادامه داد. اساتید او شیخ محمد حسن توبیرکانی، آقا سید محمد فشارکی اصفهانی و حاج آقا رضا همدانی هستند و بعداً از شاگردان آخوند خراسانی گردید. محضر تدریس او بسیار دقیق بود. او علاوه بر فقه و کلام در علوم تفسیر، حکمت، تاریخ، ادبیات و عرفان نیز مهارت داشت.

در فلسفه حکیمی عرفان مشرب و در اخلاق و سیر سلوک به مقام مشهور رسیده بود. دیوان اشعار او حاوی اشعار زیبا در مدح اهل بیت علیهم السلام و موضوعات دیگر است. نیز از این عالم بزرگوار ۱۰ کتاب و رساله بر جای مانده است. وی در سپیده دم ۵ ذی حجه ۱۶۱۱ هـ ق در اثر سکته قلبی درگذشت و پیکر پاکش در کنار مقبره علامه حلی در نجف به خاک سپرده شد.[۱۰]

  1. صاحب بن عباد

ابوالقاسم اسماعیل بن عبّاد فرزند عباس ملقب به صاحب و مشهور به صاحب بن عبّاد به سال ۳۲۶ ق در اصفهان دیده به جهان گشود.[۱۱]

پدر و اجداد صاحب از بزرگان و سرشناسان اصفهان بوده و مرتبه وزارت داشتند. عباس پدر صاحب بدان مرتبه از بزرگی و احترام رسیده بود که مردم او را «شیخ امین» می­گفتند.

پدر صاحب و همسرش نهایت کوشش خود را در تربیت فرزند خود به کار بستند. اولین استاد صاحب، پدرش پس از فراگیری مقدمات به تحصیل فقه، حدیث، تفسیر، کلام و دیگر علوم رایج پرداخت.

پس از چندی که او خود را از اساتید و بزرگان اصفهان بی­نیا دید به «ری» که از مراکز علم و ادب آن زمان بود مهاجرت کرد و در آن شهر به حلقه درس «ابن عمید» وزیر دانشمند و شهیر آل بویه پیوست. ابن عمید توانایی «صاحب» در انشای متون ادبی را مشاهده کرد و او را از نویسندگان مقام وزارت قرار داد.

کاردانی و توانایی صاحب در انجام این امور، راه پیشرفت را بر او هموار ساخت تا آنجا که چون رکن الدوله، فرزندش مؤید الدوله را به حکومت اصفهان منصوب کرد. صاحب نیز در مقام دبیری او و نویسندگی وی به زادگاهش اصفهان بازگشت.[۱۲]

بسیاری از بزرگان به تشیع و برخی به دوازده امامی بودن او تصریح کرده­اند. سید بن طاووس، شیخ صدوق، علامه مجلسی، شیخ حر عاملی، شیخ بهایی، شیخ آقا بزرگ طهرانی، شیخ عباس قمی، علامه امینی و بسیاری دیگر از این جمله­اند. جز تصریح بزرگان، دقت در اشعاری که از صاحب باقی مانده و شور و شوق او به ولایت و دوستی ائمه معصومین (علیهم السلام) بهترین شاهد بر تشیع این شخصیت بزرگ است.[۱۳]

پی نوشت:

[۱] . ذبیح الله صاحبکار، سیری در مرثیه عاشورای، تهران انتشارات تاسوعا، چاپ اول، ۱۳۷۹، ص ۵۵.

[۲] . عبد الحسین شبستری، مشاهیر شعراء الشیعه، ج۲، قم، مکتبه الادبیه المغتصه، چاپ اول ۱۴۲۱ هـ ، ص ۱۳۳.

[۳] . همان، ج۱، ص ۱۹۱.

[۴] . محمد علی مدرس تبریزی، ریحانه الادب ، ج۷، تهران، انتشارات کتاب فروشی خیام، چاپ سوم ۱۳۶۹، ص ۴ ـ ۲۳۱.

[۵] . محمد رضا حکیمی، ادبیات و تعهد در اسلام، تهران، انتشارات فجر، چاپ اول ( بیتا ۹، ص ۱۵۷.

[۶] . شبستری پیشین ، ج۱، ص ۳۶.

[۷] . قادر فاضل، فرهنگ موضوعی ادب فارسی ( مصیبت نامه و مظهر العجایب ) عطار نیشابوری، ج ۴، تهران، انتشارات طلایه، چاپ، اول ۱۳۷۴، ص ۱۸.

[۸] . محتشم کاشانی ، دویان، بکوشش مهر علی گرگانی، تهران، کتابفروشی محمودی، چاپ اول ۱۳۴۴ هـ ، (مقدمه).

[۹] . مدرس تبریزی پیشین، ج۷، ص ۴۷۶.

[۱۰] . صاحبکار پیشین، ص۷۰.

[۱۱] . وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج۱، ص۲۰۶؛ شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی، ج۳، ص۱۱۵.

[۱۲] . صاحب بن عباد، شرح حال و آثار، احمد بهمنیار، ص۳۷؛ معجم الادباء، یاقوت حموی، ج۶، ص۲۲۱.

[۱۳] . برای آگاهی کامل از اشعار صاحب ر.ک: الغدیر، علامه امینی، ج۷، ص۱۰۳؛ اعیان الشیعه، ج۳، ص۳۵۳، یتیمه الدهر، ثعالبی، ج۳، ص۲۴۷.

حسن بن داوود حلی

ابومحمد تقی‌الدین حسن بن علی بن داوود حلی (۶۴۷- بعد از ۷۰۷ق) معروف به ابن داوود حلی، عالم رجالی، فقیه، ادیب وشاعر شیعی قرن هفتم هجری قمری است. ابن داوود با علامه حلی معاصر بود. مشهورترین اثر او کتاب الرجال است. از اساتید سرشناس وی می‌توان به محقق حلی‏،سید جمال الدین احمد بن طاووس‏ ،سید عبدالکریم بن سید احمد بن طاووس‏ اشاره کرد.

در کتاب‌های تراجم به محل ولادتش، اشاره نشده؛ اما از آن جا که نزد دانشمندان نام‌آور حله دانش آموخته، احتمالاً بیشتر عمرش را در این شهر گذرانده و در همین شهر نشو و نما کرده است. نیز به قرینه این که ابن داوود، استادش ابن طاووس را «بغدادی التحصیل» خوانده و از سوی دیگر، گفته که: تا هنگام مرگ قرین او بوده، روشن می‌شود که گویا مدتی نیز در بغداد اقامت داشته است. همچنین بر اساس بیتی از ارجوزه «عقد الجواهر»، او در ذی القعده ۷۰۰ق در کاظمین بوده و نیز در ارجوزه «منهج التقویم»، از نعمت مجاورت و زندگی در نجف یاد کرده است.[۲]

استادان و مشایخ

ابن داوود در اجازات و معاجم به «سلطان العلماء و البُلَغاء» و «تاج المحدثین و الفقهاء» شهرت یافته است.[۴] از قول شهید ثانی نقل شده که: ابن داود در علم رجال مسیری را پیموده که هیچ یک از بزرگان شیعه آن را طی ننموده است.[۵]

از استادان و مشایخ‌اش:

نجم الدین جعفر بن سعید بن حلی معروف به محقق حلی صاحب شرایع الاسلام

سید جمال الدین احمد بن طاووس

سید عبدالکریم بن سید احمد بن طاووس

شیخ مفید الدین محمد بن علی بن محمد بن جهیم اسدی.[۶]

را می‌توان نام برد.

رجال ابن داوود حلی

شاگردان و راویان

رضی الدین ابوالحسن علی بن احمد بن یحیی مزیدی حلی

زین الدین علی بن احمد بن طراد مطار آبادی

تاج الدین محمد بن قاصم بن مُعَیه

نجیب الدین یحیی بن سعید حلی

خواجه نصیرالدین طوسی

یوسف بن مطهر حلی پدر علامه حلی.[۷]

تألیفات

آثار چاپی

کتاب الرجال مشهورترین اثر اوست که به رجال ابن داوود شهرت دارد.

اُرجوزَه فی الکلام؛ منظومه‌ای است زیبا در ۱۴۵ بیت، با الفاظی موجز درباره عقاید کلامی شیعه.

عقد الجواهر فی الاشباه و النظائر؛ این کتاب در نسخه چاپی، «جواهر الکلام فی الاشباه و النظائر» نامیده شده است. این ارجوزه با ۱۳۰۹ بیت در ۱۰ ذی قعده ۷۰۰ هجری قمری در کاظمین سروده شده است.

المنهج القویم فی تسلیم التقدیم؛ ارجوزه‌ای است با ۲۰۱ بیت، مشتمل بر داستانی از مباحثه‌های مربوط به شایسته‌ترین خلیفه پس از پیامبر(ص) که در مجلسی از مجالس علمای مذاهب مختلف در شهر بغداد انجام گرفته است.

آثار خطی

التحفه السعدیه؛ نسخه‌ای از آن، در کتابخانه موزه بغداد وجود دارد.

تحصیل المنافع: نسخه‌ای از آن، در کتابخانه سید محمدعلی روضاتی در اصفهان است.

الجوهره فی نظم التبصره؛ دو نسخه از آن در کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی موجود است.

المقتصر من المختصر؛ نسخه‌ای از آن در کتابخانه مجلس شورای اسلامی موجود است.

پانویس

ابن داوود، رجال ابن داوود، ص۵.

دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، ج۳، ص۴۸۴.

ابن داوود، رجال ابن داوود، ص۳.

رجال ابن داوود، ص۵.

ابن داوود، رجال ابن داوود، ص۱۰.

حر عاملی، امل الآمل، ج۲، ص۷۱.

امینی، الغدیر، ج۶، ص۶ و ۷.

منابع

ابن داوود حلی، حسین، رجال ابن داوود، نجف، مطبعه الحیدریه، ۱۳۹۲ق.

امینی، عبدالحسین، الغدیر، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۳۹۷ق.

حر عاملی، محمد بن حسن، امل الآمل، بغداد، مکتبه الاندلس.

دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، تهران، ۱۳۶۹ش.

انوری ابیوردی

اوحدالدّین علی بن محمّد انوری معروف به انوری ابیوردی و «حجّه الحق» از دانشمندان و شاعران ایرانی سده ۶ قمری در دوران سلجوقیان است. انوری، در فلسفه، ریاضیات، نجوم و موسیقی دانشمند بود. او «عیون الحکمه» بوعلی را بازنویسی کرده و در البشارات فی شرح الاشارات ، اشارات او را شرح کرده است.

انوری ابیوردی، در قصیده، غزل، و قطعه شعر سروده است. اهمیت غزلیات او در تأثیری است که بر سعدی گذاشته است. سبب قوت شعری انوری در قصاید اوست. روحیه طنزآمیز و متناقض وی در اشعارش جلوه‌گر است. اوحدالدین، ابتدا – به اعتبار نسبتش به خاوران – به خاوری و در دوران کمال به انوری تخلص می‌کرده است. نورالله شوشتری او را شیعه دانسته است.

زندگی نامه

او در قریه بادنه از توابع خاوران[۱]، یا بدنه از توابع ابیورد[۲] به دنیا آمد. پدرش از صاحب‌منصبان آن روزگار به شمار می‌رفت ، از این رو، امکان دانش اندوزی برای وی به خوبی فراهم بود. انوری در مدرسه منصوریه طوس علوم عقلی و نقلی را آموخت[۳] چندان که خود در قطعه‌ای[۴] اشاره می‌کند، در علوم گوناگون به کمال رسید. افزون بر آن در حکمت ، فلسفه و ریاضیات نیز سرآمد دوران شد.[۵]

مقبره الشعراء در تبریز

تاریخ وفات انوری همچون سالزادش به درستی دانسته نیست ، اما می‌توان گفت که او در ربع اول سده ۶ ق متولد شد و در اواخر همین سده درگذشت.[۶] وی در بلخ وفات یافت و در مقبره سلطان احمد خضرویه[۷] یا مقبره الشعرای تبریز _کنار آرامگاه خاقانی و ظهیر فاریابی_ به خاک سپرده شد.[۸]

مذهب

درباره مذهب انوری اختلاف نظرهایی وجود دارد. شوشتری[۹] او را شیعه اثناعشری می‌داند، اما با توجه به اشعار و محیط زندگانی وی می‌توان گفت که به تسنن گرایش داشته است. او در اشعار خود خلفای راشدین را ستوده، و به پیامبر (ص) و علی (ع) نیز مهر ورزیده است.[۱۰]

ویژگی‌های شعری

فهم شعر انوری با دانستن علوم و معارف مورد استفاده او پیوندی جدی دارد.[۱۱]قزوینی[۱۲] او را در لطف سخن همانند ابوالعتاهیه دانسته.

در شعری منسوب به جامی، انوری در کنار فردوسی و سعدی، یکی از پیامبران سخن شمرده شده؛

در شعر سه تن پیمبرانند                         هرچند که لانبی بعدی

اوصاف و قصیده و غزل را                   فردوسی و انوری و سعدی

غزلیات انوری بر جریان غزل­سرایی فارسی پس از خود تأثیرگذار بوده است. بدیع‌­الزمان فروزان­فر غزل سرایی سعدی را متأثر از انوری می‌داند. شفیعی کدکنی در مقدمۀ کتاب «مفلس کیمیا فروش» می‌نویسد:

«‌شاید کمتر به این نکته توجه شده باشد که هنر سعدی در غزل‌­ها، بیشتر در زبان شعر است و در داخل زبان شعر یکی از مهم‌­ترین مراکز هنرنمایی او استفاده­ شگفت‌آوری است که از حروف اضافه در زبان غزل دارد و این نکته‌­ای‌ است که بی‌هیچ تردیدی آن را از انوری آموخته است و جای آن هست که کسی در باب آن رساله‌­ای مفرد ترتیب دهد.»[۱۳]

انوری، نام­‌آوری‌اش را مدیون قصیده‌­سرایی است و بسیاری، او را تنها به‌عنوان شاعری قصیده‌­سرا می­‌شناسند. بسیاری از ابیات قصیده‌­گویی در ستایش و نیایش حضرت حق سروده شده‌­اند:

در جهانی و از جهان پیشی                     همچو معنی که در بیان باشد

قطعات او هم به لحاظ کمی و کیفی درخور توجهند و حتی برخی اهل ادب همانند دکتر حلبی صراحتاً اوج هنرنمایی انوری را در قطعه سرایی می‌­دانستند و نه قصیده‌­سرایی. او در قطعاتش نسبت به قصایدش چشم­‌انداز گسترده­‌تری را به نمایش می­‌گذارد.[۱۴]

طنزپردازی در بسیاری از اشعار انوری، حضوری پررنگ دارد؛

پیوسته حدیث می‌ به گوشت بادا                             قوتم ز لب شکر فروشت بادا

بی من چو شراب ناب گیری در دست                    شرمت بادا ولیک نوشت بادا

او در نگاه منتقدان قدیم، بیش از منتقدان جدید ارج دارد.[۱۵] از دیدگاه نقد جدید، این که انوری یکی از ۳ یا ۵ شاعر بزرگ ادب فارسی است، مردود اعلام شد. ناقدان ، غالباً، بر رد همپایگی او با فردوسی و سعدی انگشت نهادند و صدور چنین حکمی را عین بی‌انصافی شمردند.[۱۶] بیشتر ناقدان معاصر بر اینکه انوری از سرآمدان روزگار خویش و از ستون‌های استوار شعر پارسی است و نیز ید بیضایی در پروردن انواع معانی و مضامین دارد، تصریح کرده‌اند.[۱۷] به عقیده آنان انوری در طنز، به معنی تصویرِ هنری اجتماع نقیضین؛ در هجو، به معنی تأکید بر زشتی‌های یک چیز؛ و در هزل ، به معنی نزدیک شدن هنجارِ گفتار به اموری که بر طبق قراردادهای رسمی یک جامعه حرام (تابو) به شمار می‌آید، استاد مسلم است.[۱۸]

سبک شعری

سبک انوری در شاعری، واسطه سبک خراسانی و عراقی است. بدین معنا که او با تکمیل سبک شاعری ابوالفرج رونی، راه را برای ظهور سبک عراقی هموار ساخت.[۱۹] استفاده از کنایات و امثال، از ویژگی‌های سبک انوری است؛ چنان‌که بسیاری از سخنان او به صورت ضرب‌المثل در آمده‌اند که البته معلول ساختار طبیعی زبان شاعر است.[۲۰] مضمون آفرینی و استخراج معانی تازه از لابه‌لای آیات، روایات، تلمیحات و حتی مطالب عادی از مشخصات بارز سبک انوری است که همان شیوه متنبی (شاعر معروف عرب) را در اذهان تداعی می‌سازد.[۲۱]

آثار

انوری به ابن سینا اعتقادی تام داشت و گفته‌اند که برخی از آثار او را به خط خود نوشته بوده است.[۲۲] وی همچنین کتابی در شرح اشارات ابن سینا با عنوان البشارات فی شرح الاشارات تألیف کرده بود.[۲۳] انوری ظاهراً کتابی در حکمت یا نجوم نگاشته و به شاه قطب الدین، صاحب موصل، تقدیم کرده بود که به گمان شفیعی کدکنی،[۲۴] گویا همان کتاب مفید است که دولتشاه سمرقندی بدان اشاره دارد.

حاصل تلاش انوری در عرصه شعر و ادب، دیوانی مشتمل بر قصاید، قطعات، غزلیات و رباعیات است که حدود ۱۴۷۰۰ بیت دارد.[۲۵] در این مجموعه که می‌توان به تناقض درونی سراینده‌اش پی برد، هم از زهد و هم از حرص سخن رفته است؛‌ گاه صحبت از خردگرایی است و‌ گاه خرد ستیزی؛ هم مباهات به شعر و هم نفرت از آن وجود دارد.[۲۶]

معرفی کتاب

دیوان انوری به تصحیح سعید نفیسی و مدرس رضوی رسیده است. درباره او کتاب‌های زیادی به فارسی نوشته شده که «مفلس کیمیا فروش» شفیعی کدکنی، «انوری ابیوردی – روایت پست و بلند کار او» فریدون پور احمدیان، «‌حکمت شادان؛ گزیده آثار طنز انوری ابیوردی» سید عبدالجواد موسوی از آن جمله هستند.

پانویس

فصیح، مجمل فصیحی، ص۲۶۷

دولتشاه، تذکره الشعراء، ص۶۷

عوفی، جوامع …، ج۲، ص۴۷۸؛ دولتشاه، تذکره الشعراء، ص۶۷

انوری، دیوان ، ج۲، ص۶۸۶-۶۸۷)

عوفی، جوامع …، ج۲، ص۴۷۸؛ صفا، تاریخ …، ج۲، ص۶۵۷

شفیعی، مفلس کیمیا فروش، ص۲۹

دولتشاه، تذکره الشعراء، ص۶۹؛ بختاورخان، مرآهالعالم، ص۵۲۹؛ معصوم علیشاه، طرائق الحقائق، ج۲، ص۵۹۴

مستوفی، نزهه…، ص۸۹؛ فصیح، مجمل فصیحی، ص۲۶۷- ۲۶۸

شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۲، ص۶۲۳

نک: انوری، دیوان، ج۱، ص۱۱۶-۱۱۷

شفیعی، مفلس کیمیا فروش، صص۴۳، ۵۹ -۶۳

قزوینی، آثار البلاد و اخبار العباد، ص۳۶۱

نک: موسوی، حکمت شادان، فصل اول

نک: موسوی، حکمت شادان، فصل اول

نک: دایره المعارف بزرگ اسلامی، ج۱۰، مدخل انوری

شبلی نعمانی، شعر العجم ، ج۱، ص۲۱۷؛ بهار، دیوان، ج۱، ص۶۶۷

نک: صفا، تاریخ… ، ج۲، ص۶۸۸

شفیعی، مفلس کیمیا فروش، ص۵۱ -۵۲

محجوب، سبک خراسانی در شعر فارسی، ص۵۶۸

شفیعی، مفلس کیمیا فروش، ص۷۲، ۷۳، ۷۷

شمیسا، سبک شناسی شعر، ص۱۲۰

صفا، تاریخ، ج۲، ص۶۵۷

مدرس، ریحانه الادب، ج۱، ص۱۹۷

شفیعی، مفلس کیمیا فروش، ص۲۴

نفیسی، تاریخ نظم و نثر…، ص۸۲

نک: شفیعی، مفلس کیمیا فروش، ص۱۱۲-۱۱۳

منابع

انوری، محمد، دیوان، به کوشش مدرس رضوی، تهران، ۱۳۷۲ش.

بختاورخان، محمد، مرآهالعالم: تاریخ اورنگ زیب، به کوشش ساجده س. علوی، لاهور، ۱۹۷۹م.

بهار، محمدتقی، دیوان، تهران، ۱۳۶۸ش.

دایره المعارف بزرگ اسلامی، زیر نظر کاظم بجنوردی، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، تهران، ۱۳۸۰ش.

دولتشاه سمرقندی، تذکره الشعراء، به کوشش محمدرمضانی، تهران، ۱۳۳۸ش.

شبلی نعمانی، محمد، شعر العجم، ترجمه محمدتقی فخرداعی گیلانی، تهران، ۱۳۶۳ش.

شفیعی کدکنی، محمدرضا، مفلس کیمیا فروش، تهران، ۱۳۷۲ش.

شمیسا، سیروس، سبک شناسی شعر، تهران، ۱۳۷۴ش.

شوشتری، نورالله، مجالس المؤمنین، تهران، ۱۳۷۵ش.

صفا، ذبیح الله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ۱۳۳۹ش.

عوفی، محمد، جوامع الحکایات، به کوشش امیر بانو مصفا و مظاهر مصفا، تهران، ۱۳۵۳ش.

فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، ۱۳۳۹ش.

قزوینی، زکریا، آثار البلاد و اخبار العباد، بیروت، ۱۹۶۰م.

محجوب، محمدجعفر، سبک خراسانی در شعر فارسی، تهران، ۱۳۵۰ش.

مدرس، محمدعلی، ریحانه الادب، تبریز، ۱۳۴۶ش.

مستوفی، حمدالله، نزهه القلوب، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ۱۳۳۶ش.

معصوم علیشاه، محمدمعصوم، طرائق الحقائق، به کوشش محمدجعفر محجوب، تهران، ۱۳۱۸ش.

موسوی، سید عبدالجواد، حکمت شادان (گزیده آثار طنز انوری ابیوردی)، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی وابسته به انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۸۹ش.

نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی تا پایان قرن دهم هجری، تهران، ۱۳۴۴ش.

منبع مقاله: دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، انوری با حذف و اضافات

شیخ بهائی

محمد بن عزّالدین حسین (۹۵۳ق ـ۱۰۳۱/۱۰۳۰ق) متخلص به بهائی و معروف به شیخ بهائی و بهاءالدین عاملی، فقیه، محدث، حکیم و ریاضیدان شیعه. شیخ بهائی بیش از ۱۰۰ کتاب در زمینه‌های مختلف تالیف کرده است. جامع عباسی و اربعین شیخ بهایی از جمله آثار اوست. آثاری نیز در معماری بر جای گذاشته که منارجنبان اصفهان، تقسیم زاینده‌رود اصفهان، گنبد مسجد امام اصفهان و نقشه حصار نجف، از آن جمله است. وی سفرهای بسیاری به نقاط مختلف دنیا کرد و سفر مشهوری نیز همراه شاه عباس صفوی با پای پیاده به مشهد داشته است.

او بالاترین منصب رسمی دینی در حکومت صفویه یعنی شیخ الاسلامی را بر عهده داشت.

بهاءالدین عاملی در هفدهم یا بیست و هفتم ذی الحجه سال ۹۵۳ق در بعلبک به دنیا آمد. خاستگاه وی جُبَع یا جُباع، از قرای جبل عامل بوده است.[۱] پدرش، عزّالدین حسین بن عبدالصمد حارثی (متوفی ۹۸۴ق)، از شاگردان و دوستان شهید ثانی (متوفی ۹۶۶ق) بود.

نسب وی به حارث هَمْدانی (متوفی ۶۵ق) از اصحاب امیرالمومنین(ع) می‌رسد؛ از این رو به حارثی هَمْدانی نیز شهرت دارد.

کودکی و جوانی

یک سال بعد از تولد او در بعلبک، خانواده‌اش به جبل عامل رفتند. اما پس از شهادت شهید ثانی و احساس عدم امنیت در جبل عامل و نیز به دعوت و تشویق شاه تهماسب اول و علی بن هلال کرکی معروف به شیخ علی مِنشار، شیخ الاسلام اصفهان، از جبل عامل مهاجرت کرده و به ایران آمدند و در اصفهان ساکن شدند. خانواده او از نخستین علمای شیعه در جبل عامل بودند که در پی استقرار حکومت شیعی صفوی، به ایران مهاجرت کردند.[۲]

بنابر نسخه‌ای به خط شیخ بهائی که در ۹۶۹ق در قزوین نوشته شده، او هنگام ورود به ایران ۱۳ ساله بود، اما بعضی منابع[۳] به اشتباه او را در این زمان ۷ ساله دانسته‌اند.

بعد از ۳ سال اقامت در اصفهان، شاه تهماسب اول به توصیه و تأکید شیخ علی منشار، عزّالدین حسین را به قزوین دعوت کرد و منصب شیخ الاسلامی این شهر را به او اعطا نمود و شیخ بهائی همراه پدرش به قزوین رفت و برای مدتی در آنجا اقامت کرد و به تحصیل علوم مختلف پرداخت.

به نوشته خود شیخ بهائی [۴]، وی در سال ۹۷۱ق همراه با پدرش در مشهد بوده است.[۵] بعدها پدرش برای مدتی شیخ الاسلام هرات شد، اما وی در قزوین ماند و در ۹۷۹ق و ۹۸۱ق اشعاری در اشتیاق به دیدار پدر و شهر هرات برای او فرستاد.[۶] در سال ۹۸۳ق نیز که پدرش به قزوین آمد و برای سفر حج از شاه اجازه خواست، شاه به خود او اجازه داد اما از همراهی بهاءالدین عاملی با پدر ممانعت و او را به ماندن در قزوین و تدریس علوم مکلف کرد.[۷]

همسر و فرزندان

همسر شیخ بهائی، دختر شیخ علی منشار عاملی، زنی دانشمند بود که پس از درگذشت پدر، کتابخانه نفیس ۴ هزار جلدی او را به ارث برد و شیخ بهائی آن را در ۱۰۳۰ق وقف کرد. این کتابخانه پس از وفات شیخ بهایی، به سبب اهمال در نگهداری از بین رفت.[۸] از این که بهائی مدت زیادی از عمر خود را به تنهایی در سفر گذرانده، می‌توان حدس زد که فرزندی نداشته است. بیشتر منابع نیز فرزندی برای او معرفی نکرده و بعضی او را عقیم دانسته‌اند.[۹]

انتصاب به مقام شیخ‌الاسلامی

شیخ بهائی پس از مرگ پدرش در ۹۸۴ق، در بحرین[۱۰] به امر شاه طهماسب به هرات رفت و به جای او به شیخ الاسلامی هرات منصوب شد. این اولین منصب رسمی وی بود.[۱۱]

پس از وفات پدر همسرش (شیخ علی منشار) در همان سال، شیخ الاسلام اصفهان شد. حکم شیخ الاسلامی او را شاه اسماعیل دوم (حک: ۹۸۴ ـ ۹۸۵) یا شاه محمد خدابنده (حک: ۹۸۵ ـ ۹۹۵) صادر کرد. عده‌ای گفته‌اند شاه عباس اول که در ۹۹۶ق به حکومت رسید، فرمان شیخ الاسلامی او را صادر کرده است.[۱۲]

سفر حج

بهائی پس از مدتی به شوق سفر حج، از شیخ الاسلامی کناره گرفت و مسافرت طولانی خود را آغاز کرد و در ۱۰۲۵ق به اصفهان بازگشت و از آن پس تا آخر عمر ملازم شاه عباس بود. وی در این سفر، به عراق و حلب، شام و مصر و سَراَندیب (سِیلان)، حجاز و بیت المقدس رفته و در سیاحت خود به مصاحبت بسیاری از علما و اکابر صوفیه نائل شده است.

بهائی در سفرهای خود، ناشناس و در کسوت فقر و درویشی سیر کرده و با ارباب ادیان و مذاهب اسلامی به بحث و احتجاج پرداخته و در بعضی موارد تقیه می‌کرده است.[۱۳]

او در راه بازگشت از حج به تبریز رفت و حدود یک سال در آنجا ماند.[۱۴] وی سفری نیز به کَرْک نوح در جبل عامل داشته و در آنجا با شیخ حسن صاحب معالم (متوفی ۱۰۱۱ق) دیدار کرده است.[۱۵] از آثار وی چنین برمی آید که وی به شهرهای دیگری چون کاظمین، هرات، آذربایجان و قم و شیروان مسافرت کرده است.[۱۶]

سفر پیاده به مشهد

از سفرهای مهم و تاریخی شیخ بهائی، سفر پیاده او به مشهد است. بار اول، در ۲۵ ذیحجه ۱۰۰۸ق بود. در این زمان، شاه عباس به شکرانه فتح خراسان، از طوس تا حرم امام رضا (ع) را پیاده رفت و شیخ بهایی نیز او را همراهی کرد.

سه سال بعد، شاه عباس به سبب نذری که داشت دوباره با پای پیاده از اصفهان به مشهد رفت و ۳ ماه در این شهر ماند که در این سفر نیز شیخ بهائی همراه او بود.[۱۷]

تحصیلات و اساتید

بیشتر تحصیلات بهائی، در قزوین بود که آن زمان حوزه علمی فعّالی داشت. پس از قزوین، در اصفهان به تحصیل خود ادامه داد. اولین و مهمترین استاد بهائی، پدرش بود که نزد وی تفسیر و حدیث و ادبیات عرب و مقداری معقول خواند واز او اجازه روایت دریافت کرد.

استادان دیگر بهائی عبارت‌اند از:

ملاّ عبدالله یزدی؛

ملاّ علی مُذَهّب؛

ملا علی قائنی؛

ملا محمد باقر یزدی؛

شیخ احمد گچایی؛

شیخ عبدالعالی کرکی (درگذشت ۹۹۳ق) فرزند محقق کرکی؛

محمود دهدار (درگذشت۱۰۱۶ق)؛[۱۸]

محمّد بن محمّدبن ابی اللّطیف مقدسی شافعی.[۱۹]

شاگردان

شهرت علمی و موقعیت اجتماعی بهائی موجب شد شاگردان بسیاری داشته باشد. امینی، [۲۰]کاملترین گزارش از اسامی شاگردان شیخ و راویان او را گردآوری کرده است. وی از ۹۷ نفر با ذکر منبع نام می‌برد که مشهورترین آنها عبارت‌اند از:

محمدتقی مجلسی

محمد محسن فیض کاشانی

صدرالمتألهین شیرازی

سید ماجد بحرانی، که بر الاثناعشریه بهائی تعلیقه نگاشته است.[۲۱]

شیخ جواد بن سعد بغدادی معروف به فاضل جواد، شارح خلاصه الحساب و زبده الاصول شیخ بهائی.

ملا حسنعلی شوشتری که در ۱۰۳۰ق از بهائی اجازه روایت دریافت داشته است.[۲۲]

ملا خلیل بن غازی قزوینی (متوفی ۱۰۸۹ق)

شیخ زین الدّین بن محمد نواده شهید ثانی

ملا صالح مازندرانی

رفیع الدین محمد نائینی مشهور به میرزا رفیعا[۲۳]

موقعیت اجتماعی

بهائی به تقاضا و درخواست شاهان صفوی، شیخ الاسلام، بالاترین منصب رسمی دینی شد. این منصب مورد رضایت و علاقه او نبود و همچنان گرایش به عزلت داشت و در زهد و درویشی به سر می‌برد،[۲۴] حتی پیوسته سعی در کناره‌گیری و استعفا از شیخ الاسلامی داشت و به گزارش بعضی منابع برای مدتی از این مقام کناره گرفت.

بهائی گذشته از شیخ الاسلامی، منزلت و قرب خاصی در دربار صفوی داشت. وی در دانش، تقوا، کفایت و کاردانی مورد اعتماد کامل شاه عباس اول بود و پیوسته طرف مشورت او قرار می‌گرفت. به نوشته اسکندر منشی[۲۵]، شاه از محضر بهائی بهره می‌برد و وجود او را بسیار مغتنم می‌شمرد، تا آنجا که پس از بازگشت بهائی از سفر طولانی، به استقبال او آمد و ریاست علمای ایران را به او پیشنهاد کرد که بهائی نپذیرفت.[۲۶] شاه در امور شرعی خانوادگی نیز به وی رجوع می‌کرد.[۲۷]

بهائی اقامه نماز جمعه اصفهان را بر عهده داشت.[۲۸]

مذهب و مشرب شیخ بهائی

شیخ بهائی بدون تردید از علما و فقهای امامیه بوده، و آثار او گواه روشنی بر تشیع اوست؛ برای مثال بهاء الدین عاملی در اشعار عربی خود علاوه بر اظهار ارادت و اخلاص کامل به ائمه شیعه و اشتیاق به زیارت قبور ایشان[۲۹]، در مواردی از مخالفان آنها تبری جسته است.[۳۰] از این رو اصرار بعضی منابع اهل سنت بر اینکه او را سنّی به شمار آورند، بیهوده است. محمدامین محبّی[۳۱] و احمد خَفاجی[۳۲] بر این باورند که بهائی تسنّن خود را از شاه عباس اول که شیعه بود، پنهان می‌کرد و او را تنها به سبب افراطی که در محبت ائمه شیعه داشته است، شیعه شمرده‌اند.[۳۳] احتمالا مهمترین سبب این اشتباه، مشی و سلوک خود بهائی است که وی در سفرهای خود تقیه می‌کرد و به سبب مشرب عرفانی خود، با هر ملتی به اقتضای مذهب ایشان رفتار می‌نمود.

بعضی علمای شیعه بر تسامح بهائی در برخورد با مذاهب دیگر ایراد گرفته و در توثیق او تردید کرده‌اند،[۳۴] ولی مسلم است که شیخ بهائی فقیه شیعی معتدلی بوده و به شیوه قدما، به اقوال و آثار عامّه نظر داشته است؛ برای نمونه، بر کشاف زمخشری حاشیه نوشته و حاشیه‌اش بر تفسیر بیضاوی علیرغم ناتمام ماندن، از بهترین حواشی این تفسیر شمرده شده است.[۳۵]

از سوی دیگر، بهائی در کسوت فقر و درویشی بوده و علیرغم آمد و شد به دربار صفوی، مشرب تصوف و عرفان داشته و بنابراین مورد توجه منابع صوفیه قرار گرفته و‌ گاه یک صوفی تمام عیار معرفی شده است. معصوم علیشاه[۳۶]، بهائی را همراه با بسیاری از بزرگان شیعه چون میرداماد، میرفندرسکی، ملا صدرا، مجلسی اول و فیض کاشانی، به سلسله نوربخشیه و نعمت اللهیه منتسب کرده است. آنچه بیش از هر چیز تصوف بهائی را قوت بخشیده، کلمات و اشعار خود اوست. او در آثار خود از محیی الدین ابن عربی با عباراتی مانند جمال العارفین، شیخ جلیل، کامل، عارف و واصل صمدانی تجلیل کرده است.[۳۷] از این رو، بعضی علمای شیعه نیز بر او به دلیل تمایلش به تصوف و بعضی موارد دیگر ایراد گرفته‌اند.[۳۸]

بهائی بیش از سایر علما و فقهای امامیه تمایل به عرفان داشته است. به گفته علامه مجلسی، وی اهل چله نشینی و ریاضات شرعی بوده و به شاگرد خود محمدتقی مجلسی تعلیم ذکر داده است.[۳۹] با این همه، در بعضی منابع به بیزاری بهائی از صوفیان و دراویش زمان خود و آداب و عقاید ایشان اشاره شده است.[۴۰] خود بهائی نیز در داستان رمزی گربه و موش[۴۱] و در اشعارش، از صوفیان سالوس و ریایی انتقاد شدیدی کرده است. از این رو از بعضی علمای شیعه در دفاع از بهائی و عدم انتساب او به تصوف اصطلاحی، شواهدی نقل شده است.[۴۲] نهایتا، انتساب بهائی به تصوف، نه به معنای تأیید تصوف و درویشی مصطلح و رایج در عصر صفوی، بلکه تنها نشانه تمایلات عرفانی او در آثار و اشعارش بوده است.[۴۳]

مقام علمی

شیخ بهایی در تمام علوم رسمی زمان خود دست داشت و در شماری از آنها منحصر به فرد بود. او در حوزه معارف دینی و علوم اسلامی استاد بود. در سلسله اجازات روایی، از محدثان امامی برجسته قرن یازدهم به شمار می‌رود و طرق بسیاری از اجازات محدّثین در قرون اخیر به او و از او به پدرش و شهید ثانی منتهی می‌شود.[۴۴]

وی از ۲۵ سالگی در تفسیر قرآن به خوض و تدقیق پرداخته و آن را اشرف علوم دانسته است.[۴۵] مهمترین کوشش بهائی، ارائه توجیه و تعلیلی در مورد وضع معانی جدید برای تقسیم‌بندی احادیث از سوی متأخران است. به گفته وی، وقوع فاصله زمانی بین متأخرین و سلف صالح و احتمال از میان رفتن کتب اصول اخبار، و اشتباه بین احادیث مورد اعتماد قدما با غیر آن، و به طور خلاصه انسداد طرق تشخیص احادیث مورد وثوق قدما، باعث شد تا متأخران به وضع معانی جدید برای اصطلاحاتی چون صحیح، حَسَن و موثّق دست یازند و ملاک جدیدی برای تمیز اخبار ارائه دهند. وی همچنین به ریشه‌های تقسیم‌بندی قدما و تعریف آنان از صحیح و حسن و موثق اشاره می‌کند.[۴۶]

گذشته از علوم و معارف اسلامی، مهمترین حوزه فعالیت علمی بهائی، ریاضی و سپس معماری و مهندسی بوده و در جغرافیا و نجوم نیز تبحر داشته است.

آثار مکتوب

نوشتار اصلی: آثار شیخ بهایی

او یکی از پرکارترین علمای جهان اسلام از نظر تألیف و تنوع در آن بوده است. تعداد تألیفات او را با توجه به رساله‌ها و تحشیه‌ها و تعلیقه‌ها، ۱۲۳ عنوان دانسته‌اند.

آثار معماری

آثار معماری و مهندسی شیخ بهائی را از حیث انتساب می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:

آثاری که نسبت آنها به او قوی است، مانند اثر مهندسی تقسیم آب زاینده‌رود برای ۷ ناحیه از نواحی اصفهان که خصوصیات آن به تفصیل در سندی که به طومار شیخ بهائی شهرت دارد آمده است.

آثاری که به گزارش منابع به بهائی منتسب است، مانند:

گنبد مسجد امام اصفهان

طراحی کاریز نجف آباد معروف به قنات زرین‌کمر

تعیین دقیق قبله مسجد امام اصفهان

طراحی نقشه حصار نجف

طراحی و ساخت شاخص ظهر شرعی در مغرب مسجد شاه اصفهان و نیز در صحن حرم مطهر حضرت رضا علیه‌السلام

طرح دیواری در صحن حرم حضرت علی(ع) در نجف به قسمی که زوال شمس را در تمام ایام سال مشخص می‌کند

طراحی صحن و سرای مشهد به صورت یک ۶ ضلعی

اختراع سفیدآب که در اصفهان به سفیدآب شیخ معروف است

ساختن منارجنبان

طراحی گنبد مسجد امام اصفهان که صدا را ۷ مرتبه منعکس می‌کند

ساختن ساعتی که نیاز به کوک کردن نداشت.[۴۷]

آثاری که انتساب آنها به شیخ بهائی بعید است و بیشتر نبوغ و شخصیت نادر بهائی دستمایه انتساب این خوارق عادات و افسانه‌های تاریخی به وی شده است، مانند حمّام معروف شیخ بهائی در اصفهان که می‌گویند مدت زیادی آب آن تنها با نور شمعی گرم بوده است.[۴۸]

قبر شیخ بهایی در حرم امام رضا(ع)

وفات

بهاءالدین عاملی چند روز قبل از مرگ با جمعی از همراهان و شاگردان خود به زیارت قبر بابا رکن الدین شیرازی رفت و مکاشفه‌ای برایش روی داد که از آن نزدیک بودن مرگش را استنباط کرد. محمدتقی مجلسی، [۴۹] که خود از همراهان شیخ بوده، این مکاشفه را گزارش کرده است.[۵۰]

بهائی از آن پس خلوت گزید و بعد از ۷ روز بیماری از دنیا رفت و طبق وصیتش او را به مشهد انتقال دادند و در مَدْرس سابق خودِ او در پایین پای امام رضا(ع) به خاک سپردند.[۵۱]

اسکندر منشی، [۵۲] وقایع‌نگار روزانه شاه عباس، و نیز مظفر بن محمدقاسم گنابادی، منجم معروف آن عصر، در تنبیهات المنجمین[۵۳] که چند ماه پس از مرگ بهائی نوشته، سال وفات شیخ بهایی را ۱۰۳۰ق ذکر کرده‌اند.[۵۴]

اما نظام الدین ساوجی، شاگرد بهائی و تمام‌کننده جامع عباسی، وفات وی را در ۱۰۳۱ق ذکر کرده است[۵۵] و بسیاری از تذکره‌نویسان از وی پیروی نموده‌اند.[۵۶]

پانویس

مجلسـی، محمدباقر، ج۱۰۴، ص۱، ۱۴، ۲۰، ۲۴، ۲۷، ۳۴، ۴۷، ۲۰۸، ۲۱۱؛ مهاجر، ص۱۴۵؛ مدنی، الحدائق، ص۳؛ بحرانی، ص۱۶؛ برهان آزاد، ص۱۴۳ ـ ۱۴۴

مهاجر، ص۹۵، ۱۴۶؛ افندی اصفهانی، ریاض العلماء، ج۲، ص۱۱۹؛ عاملی، ص۳۰؛ امین، ج۸، ص۳۶۹؛ اسکندر منشی، ج۱، ص۱۵۵؛ میراحمدی، ص۵۴

اعتمادالسلطنه، ص۴۴۷؛ بحرانی، ص۲۶

بهائی، الاربعون ص۶۳

بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۲۶

مدنی، سلافه، ص۲۵۹، ۲۹۶؛ بهائی، کشکول، ج۱، ص۲۸ ـ ۲۹، ۴۶

افندی اصفهانی، ریاض، ج۲، ص۱۲۰؛ بحرانی، ص۲۶ ـ ۲۷؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۲۹

نوری، خاتمه، ج۲، ص۲۳۱ ـ ۲۳۲؛ قمی، فوائد الرضویه، ج۲، ص۵۱۰

امین، ج۹، ص۲۴۲

بحرانی، ص۲۶ ـ ۲۷؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۲۹

مهاجر، ص۱۵۶؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۳۴؛ خوانساری، ج۷، ص۵۸

اسکندر منشی، ج۱، ص۱۵۶؛ افندی اصفهانی، ریاض، ج۵، ص۹۴؛ حبیب آبادی، ج۳، ص۸۲۲؛ امین، ج۸، ص۳۶۹؛ آقابزرگ طهرانی، طبقات، ص۱۶۳

محبّی، خلاصه الاثر، ج۳، ص۴۴۰؛ اسکندر منشی، ج۱، ص۱۵۶ـ ۱۵۷؛ مدرس تبریزی، ج۳، ص۳۰۳

بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۳۰

حرّ عاملی، امل، ج۱، ص۵۸

بهائی، مشرق، ص۴۸۰؛ بهائی، الاربعون، ص۵۰۷؛ بهائی، کشکول، ج۱، ص۲۹، ۷۰، ۲۳۶ و ج۲، ص۳۳؛ بهائی، الحدیقه، ص۱۵۶؛ بهائی، مفتاح، ص۸۰۰

اسکندر منشی، ج۱، ص۵۶۸ و ج۲، ص۶۱۰ ـ ۶۱۲؛ فلسفی، ج۳، ص۸۵۹ ـ ۸۶۰، ۸۶۳ ـ ۸۶۴؛ مدرّس تبریزی، ج۳، ص۳۰۴؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۳۲؛ شاملو، ج۱، ص۱۸۳ـ ۱۸۴؛ خراسانی، ص۵۷۰؛ اعتمادالسلطنه، ص۶۱۱ ـ ۶۱۳

میرجهانی طباطبائی، ص۱۰۰

اسکندر منشی، ج۱، ص۱۵۶، ۱۶۸؛ افندی اصفهانی، ریاض، ج۵، ص۹۵؛ بحرانی، ص۴۳۴ ـ ۴۳۵؛ محبّی، خلاصه الاثر، ج۳، ص۴۴۰؛ امینی، ج۱۱، ص۲۵۰ ـ ۲۵۱؛ امین، ج۹، ص۲۴۳؛ آقابزرگ طهرانی، الروضه، ص۷۵؛ آقابزرگ طهرانی، الذریعه، ج۱۵، ص۳۷۸، ج۱، ص۵۱۹؛ نوری، خاتمه، ج۲، ص۲۵۲

ج ۱۱، ص۲۵۲ ـ ۲۶۰

امینی، ج۱۱، ص۲۶۲

مجلسی، محمدباقر، ج۱۰۷، ص۲۳ ـ ۲۴

مجلسی، محمدباقر، ج۱۰۶، ص۱۴۶ ـ ۱۵۱؛ آقابزرگ طهرانی، الذریعه، ج۱، ص۲۳۷ ـ ۲۳۹

مدرّس تبریزی، ج۳، ص۳۰۳؛ مدنی، سلافه، ص۲۹۰ ـ ۲۹۱؛ محبّی، نفحه الرّیحانه، ج۲، ص۲۹۲؛ امین، ج۹، ص۲۳۷

ج ۱، ص۱۵۷

طوقان، ص۴۷۴

فلسفی، ج۲، ص۵۶۳، ۵۷۴؛ منجم یزدی، ص۱۰۹، ۲۶۸، ۳۰۱، ۳۴۷

اسکندر منشی، ج۱، ص۱۵۶

خوانساری، ج۷، ص۷۰ ـ ۷۱؛ حرّ عاملی، امل، ج۱، ص۱۵۹؛ امینی، ج۱۱، ص۲۷۳ ـ ۲۷۹

جزایری، ج۱، ص۱۲۴ ـ ۱۲۵؛ خوانساری، ج۷، ص۷۲

محبی، خلاصه الاثر، ج۳، ص۴۴۰ ـ ۴۴۱

ص۱۰۴

بستانی، ج۱۱، ص۴۶۳؛ امینی، ج۱۱، ص۲۵۲

امین، ج۹، ص۲۴۲ ـ ۲۴۳

امین، ج۹، ص۲۴۴؛ خوانساری، ج۷، ص۵۹

ج ۱، ص۱۸۳ و ج۲، ص۳۲۲ و ج۳، ص۲۱۵

کشکول، ج۱، ص۴۷؛ ج۲، ۳۳۵، ۳۴۹؛ ج۳، ص۵۶، ۳۲۱؛ بهائی، الاربعون حدیثاً، ص۱۱۴، ۱۱۶، ۴۳۴

تنکابنی، ص۲۴۰ ـ ۲۴۲

جعفریان، دین، ص۲۶۶؛ جعفریان، رویارویی، ص۱۲۵؛ معصوم علیشاه، ج۱، ص۲۸۴

کشمیری، ص۳۳؛ کرمانشاهی، ج۲، ص۳۹۷

مینوی، موش، ص۴۹ ـ ۵۵؛ منزوی، ج۲، ص۱۷۲۶

حرّ عاملی، الاثناعشریه، ص۱۶، ۳۴، ۵۳؛ کشمیری، ص۳۲ ـ ۳۳؛ امین، ج۹، ص۲۴۲؛ قمی، سفینه البحار، ج۲، ص۵۸؛ بهاءالدین عاملی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۴۶ ـ ۴۷؛ امینی، ج۱۱، ص۲۸۳ ـ ۲۸۴

معصوم علیشاه، ج۱، ص۲۰۳، ۲۲۸

خوانساری، ج۷، ص۶۰؛ بهائی، الاربعون حدیثا، ص۶۳ ـ ۶۵

بهائی، العروه الوثقی، ص۴۲ ـ ۴۳

بهائی، مشرق الشمسین، ص۲۴، ۳۵؛ نوری، خاتمه، ج۳، ص۴۸۱ ـ ۴۸۲

مدرّس تبریزی، ج۳، ص۳۰۵؛ امین، ج۹، ص۲۴۰؛ نعمه، ص۵۵ ـ ۵۶؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۵۱؛ هنرفر، ص۴۵۵؛ رفیعی مهرآبادی، ص۴۶۷، ۴۷۱؛ همایی، ج۱، ص۱۷

نعمه، ص۵۵؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۵۲؛ رفیعی مهرآبادی، ص۳۹۷، ۴۰۷

مجلسی، محمدتقی، روضه، ج۱۴، ص۴۳۴ ـ ۴۳۵

مدنی، سلافه، ص۲۹۱؛ اسکندر منشی، ج۲، ص۹۶۷؛ محبّی، خلاصه الاثر، ج۳، ص۴۵۴ ـ ۴۵۵

اسکندر منشی، ج۲، ص۹۶۷ ـ ۹۶۸؛ اعتمادالسلطنه، ص۴۴۵ ـ ۴۴۷؛ افندی اصفهانی، ریاض، ج۵، ص۹۷

ج ۲، ص۹۶۷

ص ۲۲۳ ـ ۲۲۴

مجلسی، محمدتقی، روضه، ج۱۴، ص۴۳۵؛ حسینی استرآبادی، ص۲۱۷؛ آقابزرگ طهرانی، الروضه، ص۸۵ ـ ۸۶

بهائی، جامع عباسی، ص۹۶

تنکابنی، ص۲۴۵؛ خراسانی، ص۶۴۰؛ اعتمادالسلطنه، ص۴۴۷، ۶۷۶

منابع

آقابزرگ طهرانی، الذریعه الی تصانیف الشیعه، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی، بیروت، ۱۴۰۳ق.

آقابزرگ طهرانی، الروضه النضره فی علماءِ القرن الحادی عشره، بیروت، ۱۴۱۱ق.

آقابزرگ طهرانی، طبقات اعلام الشیعه، چاپ علی نقی منزوی، تهران، ۱۳۶۶ش.

ابن صابونی، کتاب تکمله اکمال الاکمال فی الانساب و الاسماء و الالقاب، بیروت، ۱۴۰۶ق.

استرآبادی، حسن، تاریخ سلطانی، چاپ احسان اشراقی، تهران، ۱۳۶۴ش.

اسفندیار، کیخسرو، دبستان مذاهب، چاپ رحیم رضازاده ملک، تهران، ۱۳۶۲ش.

اسکندر منشی، تاریخ عالم آرای عباسی، تهران، ۱۳۵۰ش.

اعتمادالسلطنه، تاریخ منتظم ناصری، چاپ محمد اسماعیل رضوانی، تهران، ۱۳۶۷ش.

افندی اصفهانی، عبدالله، تعلیقه امل الامل، چاپ احمد حسینی، قم، ۱۴۱۰ق.

افندی، ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، چاپ احمد حسینی، قم، ۱۴۰۱ق.

امین، محسن، اعیان الشیعه، چاپ حسن امین، بیروت، ۱۴۰۳ق.

امینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، بیروت، ۱۳۸۷ق

بحرانی، یوسف، لؤلؤه البحرین، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، قم.

تنکابنی، محمد، کتاب قصص العلماء، تهران.

ثابتیان، ذبیح الله، اسناد و نامه‌های تاریخی دوره صفویه، تهران، ۱۳۴۳ش.

جاپلقی بروجردی، علی، ظرائف المقال فی معرفه طبقات الرجال، چاپ مهدی رجائی، قم، ۱۴۱۰ق.

جزایری، نعمت الله، الانوار النعمانیه، چاپ محمدعلی قاضی طباطبایی، تبریز، ۱۳۸۲ش.

جعفریان، رسول، دین و سیاست در دوره صفوی، قم، ۱۳۷۰ش.

جعفریان، رسول، رویارویی فقیهان و صوفیان در عصر صفویان، کیهان اندیشه، آذر و دی ۱۳۶۹ش.

جهانگیری، محسن، شرح احوال و ذکر آثار و نقل افکار شیخ بهائی، فلسفه، نشریه اختصاصی گروه آموزشی فلسفه، ش ۱، ضمیمه مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، بهار ۱۳۵۵ش.

حبیب آبادی، محمدعلی، مکارم الا´ثار در احوال رجال دو قرن ۱۳ و ۱۴ هجری، اصفهان ۱۳۵۱ش.

حرّ عاملی، الاثناعشریه، چاپ مهدی لازوردی و محمد درودی، قم، ۱۴۰۰ق.

حر عاملی، امل الا´مل، چاپ احمد حسینی، بغداد، تاریخ مقدمه ۱۳۸۵ش.

خراسانی، محمدهاشم، کتاب منتخب التواریخ، تهران، ۱۳۱۷ش.

خفاجی، احمد، ریحانه الالباء و زهره الحیاه الدنیا، چاپ سنگی بولاق، ۱۲۷۳.

خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات فی احوال العلماء والسادات، چاپ اسدالله اسماعیلیان، قم، ۱۳۹۰.

دیباجی، ابراهیم، کفاره روزه ایکه خوردم رمضان: شرح از جامی، شیخ بهائی، و اسیری لاهیجی، وحید، سال ۴، ش ۴، فروردین ۱۳۴۶ش.

رفیعی مهرآبادی، ابوالقاسم، آثار ملی اصفهان، تهران، ۱۳۵۲ش.

جرجی زیدان، تاریخ آداب اللغه العربیه، بیروت، ۱۹۷۸م.

سبکی، عبدالوهاب، طبقات الشافعیه الکبری، چاپ محمود محمد طناحی و عبدالفتاح محمد حلو، قاهره.

سرکیس، معجم المطبوعات العربیه و المعربه، چاپ افست قم، ۱۴۱۰ق.

سمیعی، کیوان، تسامحات ادبی، یادگار، سال ۲، ش ۲، مهر ۱۳۲۴ش.

شاردن، جان، سفرنامه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، تهران، ۱۳۷۵ش.

شاملو، قصص الخاقانی، چاپ حسن سادات ناصری، تهران، ۱۳۷۱ش.

شریعتی، علی، راهنمای خراسان، تهران، ۱۳۶۳ش.

شیخ بهائی، الاربعون حدیثاً، قم، ۱۴۱۵ق.

شیخ بهائی، جامع عباسی، چاپ سنگی تهران، ۱۳۲۸ش.

شیخ بهائی، الحدیقه الهلالیه، چاپ علی موسوی خراسانی، قم، ۱۴۱۰ق.

شیخ بهائی، العروه الوثقی، چاپ اکبر ایرانی قمی، قم، ۱۴۱۲ق.

شیخ بهائی، کتاب المخلاه، مصر، ۱۳۱۷ش.

شیخ بهائی، الکشکول، بیروت، ۱۴۰۳ق.

شیخ بهائی، مشرق الشمسین و اکسیر السعادتین، مع تعلیقات محمد اسماعیل بن حسین مازندرانی خواجوئی، چاپ مهدی رجائی، مشهد ۱۳۷۲ش.

شیخ بهائی، مفتاح الفلاح، مع تعلیقات محمد اسماعیل بن حسین مازندرانی خواجوئی، چاپ مهدی رجائی، قم، ۱۴۱۵ق.

صبا، محمدمظفر، تذکر روز روشن، چاپ محمد حسین رکن زاده آدمیت، تهران، ۱۳۴۳ش.

طباطبائی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، ۱۳۹۰ق.

عاملی، حسین، وصول الاخیار الی اصول الاخبار، چاپ عبداللطیف کوهکمری، قم، ۱۴۰۱ق.

عبرت نائینی، محمدعلی، تذکره مدینه الادب، تهران، ۱۳۷۶ش.

فلسفی، نصرالله، زندگانی شاه عباس اول، تهران، ۱۳۶۴ش.

محمد قصری، سیمایی از شیخ بهائی در آئینه آثار، مشهد، ۱۳۷۴ش.

قمی، عباس، سفینه البحار و مدینه الحکم و الا´ثار، بیروت.

قمی، عباس، فوائد الرضویه، تهران، تاریخ مقدمه ۱۳۲۷ش.

قمی، عباس، کتاب الکنی والالقاب، صیدا، ۱۳۵۸ش.

کرمانشاهی، آقامحمدعلی، خیراتیه در ابطال طریقه صوفیه، چاپ مهدی رجائی، قم، ۱۴۱۲ق.

کشمیری، محمدعلی، کتاب نجوم السماء فی تراجم العلماء، قم.

گنابادی، مظفر، تنبیهات المنجمین، چاپ سنگی، ۱۲۸۴.

گوپاموی، محمد، کتاب تذکره نتایج الافکار، بمبئی ۱۳۳۶ش.

مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، ۱۴۰۳ق.

مجلسی، محمدتقی، روضه المتقین فی شرح من لایحضره الفقیه، چاپ حسین موسوی کرمانی و علی پناه اشتهاردی، قم، ۱۴۱۳ق.

مجلسی، محمدتقی، لوامع صاحبقرانی، قم، ۱۴۱۴ق.

محبی، محمدامین، خلاصه الاثر فی اعیان القرن الحادی عشر، بیروت.

محبی، محمدامین، نفحه الریحانه و رشحه طلاءالحانه، چاپ عبدالفتاح محمد حلو، قاهره، ۱۳۸۷ق.

مدرس تبریزی، محمدعلی، ریحانه الادب، تهران، ۱۳۶۹ش.

مدنی، علی خان، الحدائق الندیه فی شرح فواید الصمدیه، چاپ سنگی، تهران ۱۲۹۷ش.

مدنی، علی خان، ریاض السالکین فی شرح صحیفه سیدالساجدین، قم، ۱۴۱۵ق.

مدنی، علی خان، سلافه العصر فی محاسن الشعراء بکل مصر، مصر، ۱۳۲۴ق.

معصوم علیشاه، طرائق الحقائق، چاپ محمدجعفر محجوب، تهران، ۱۳۳۹ش.

منجم یزدی، جلال الدین، تاریخ عباسی، چاپ سیف الله وحیدنیا، تهران، ۱۳۶۶ش.

منزوی، احمد، فهرست نسخه‌های خطی فارسی، تهران، ۱۳۵۱ش.

موسوی حسینی، عباس، نزهه الجلیس و منیه الادیب الانیس، نجف۱۳۸۷ق.

مهاجر، جعفر، الهجره العاملیه الی ایران فی العصر الصفوی، بیروت، ۱۴۱۰ق.

میرجهانی طباطبائی، محمدحسن، روایح النسمات در شرح دعای سمات، تهران، ۱۳۷۰ش.

مینوی، مجتبی، موش و گربه مجلسی، یغما، ش ۲، اردیبهشت ۱۳۳۴ش.

نصرآبادی، محمدطاهر، تذکره نصرآبادی، چاپ وحید دستگردی، تهران، ۱۳۶۱ش.

نعمه، عبدالله، فلاسفه شیعه، ترجمه جعفر غضبان، تهران، ۱۳۶۷ش.

نوری، حسین، خاتمه مستدرک الوسائل، قم، ۱۴۱۶ق.

نوری، حسین، الفیض القدسی فی ترجمه العلامه المجلسی، بیروت، ۱۴۰۳ق.

هنرفر، لطف الله، گنجینه آثار تاریخی اصفهان، اصفهان، ۱۳۴۴ش.

منبع مقاله : دانشنامه جهان اسلام

سید محمدکاظم بلبل کابلی

سید محمد کاظم بلبل کابلی (۱۲۶۰- ۱۳۲۳ش) که گاه علامه بلبل یا علامه بلبل کابلی هم خوانده می‌شود، عالم و خطیب افغانستانی است که اشعار آیینی او به‌ویژه درباره واقعه عاشورا، به ۲۰ هزار بیت می‌رسد. او نزدیک به ۲۰ سال در حوزه‌های علمیه مشهد و نجف تحصیل کرد و سپس به افغانستان بازگشت.

سید محمدکاظم در سال ۱۲۶۰ش در محله مرادخانی کابل به دنیا آمد. در ۱۲ سالگی، پدرش سید گل شاه، و همچنین جد و عموهایش به دست عوامل دولت عبدالرحمان خان کشته شدند. او در خانه‌ای مخفی شد و سپس افغانستان را به سوی ایران ترک کرد.[۱] برادر میر علی احمد حجت است.

وی در سال ۱۳۲۳ش در ۶۳ سالگی در کابل درگذشت.[۲] خانه‌اش در محله چنداول کابل محل برگزاری برنامه‌های مذهبی، عزاداری محرم و صفر و تبلیغ دین است و «تکیه‌خانه آقای بلبل» خوانده می‌شود.

تحصیل در حوزه‌های علمیه

مشهد

او در سال ۱۳۷۲ش وارد مشهد شد. مقداری از دروس متداول را در کابل فراگرفته بود و با ورود به شهر مشهد، آموختن دروس حوزوی را پی گرفت و ۱۴ سال در حوزه علمیه مشهد ماند.[۳]

سید محمد کاظم بلبل یک بار دیگر پس از بازگشت از نجف، در سال ۱۲۹۲ وارد مشهد شد و مدت ۳ سال در آنجا اقامت کرد. پس از آن به افغانستان بازگشت و تا پایان عمر در وطن خود ماند.[۴]

نجف

در سال ۱۲۸۷ش برای تکمیل تحصیلات و حضور در درس علمای بزرگ حوزه علمیه نجف، به عراق رفت و ۵ سال به تحصیل پرداخت.[۵]

بازگشت به افغانستان

سید محمد کاظم بلبل در سال ۱۲۹۵ش به کابل بازگشت و در منطقه چنداول کابل اقامت گزید.[۶]

فعالیت‌های علمی و تبلیغی

محمد کاظم که خطیبی توانا بود، همچون برادرش میر علی احمد حجت به ممنوعیت‌ها و محدودیت‌های حکومت وقت افغانستان توجهی نکرد و در مناسبت‌های مختلف از جمله دهه اول محرم، به سخنرانی می‌پرداخت.[۷][۸] سید محمد کاظم خانه خود را تبدیل به تکیه کرد و شب‌های جمعه مجلس منقبت‌خوانی در آن برقرار می‌شد[۹]. او اشعاری که خود در رثای پیامبر اسلام و امامان شیعه سروده بود را برای حاضران می‌خواند.[۱۰]

گفته‌اند که محمد کاظم در سخنهایش از آیات و روایات، امثال و حکم و اشعار عربی و فارسی استفاده می‌کرد. خوش‌بیان و خوش‌گفتار بود و ساده و بی‌تکلف زندگی می‌کرد.[۱۱]

سرودن شعر

اشعار مختلفی از سید محمد کاظم بلبل باقی مانده است. دائره المعارف آریانا، تعداد ابیات سروده او را حدود ۲۰ هزار دانسته و منابع دیگری از شمار بیشتری سخن گفته‌اند. او در سبک خراسانی و گاه عراقی سروده است.[۱۲] بیشتر اشعار او در مدح و منقبت معصومین و به‌ویژه امام علی(ع)، امام حسین(ع) و واقعه عاشورا است، و اشعاری هم درباره موضوعات دینی از قبیل توحید دارد.[۱۳][۱۴][۱۵]

شعرهای سید محمد کاظم بلبل، روان و سلیس است و مطالبی تازه و همه‌فهم دارد. او را به دلیل سروده‌هایش بلبل می‌خوانند. دیوان اشعار او اولین بار در سال ۱۳۶۵ با ۲۰ هزار بیت از اشعار او در تهران منتشر شد.[۱۶] بار دیگر کتابی با عنوان «دیوان اشعار حضرت علامه سید کاظم شاعر شهیر افغانستان بلبل کابلی» در سال ۱۳۸۸ش در ۱۹۱ صفحه و در انتشارات معصومین قم، منتشر شده است.[۱۷]

برخی او را آغازگر ادبیات آیینی و مذهبی افغانستان در قرن سیزدهم دانسته‌اند.[۱۸]

نمونه شعر

ثنای حسین(ع) عنوان یکی از قصاید وی در دیوانش است:

زبان ناطقه لال است در ثنای حسین                       مگر ثنای حسین را کند خدای حسین

دمی که بر سر دوش نبی نهادی پا                          گذشت از سر عرش، افسر کلاه حسین

زهی مقام و زهی رفعت و زهی عظمت                                که گشت بر سر دوش رسول جای حسین

سر ستاره ز عرش مجید می‌گذرد                            اگر ستاره نهد سر به خاک پای حسین[۱۹]

بازسازی اماکن مذهبی

سید محمد کاظم بلبل، آرامگاه سید مرد آقا در جنوب شرقی چنداول را بازسازی و مرمت کرد.[۲۰]

پانویس‌ها

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۵.

محمد سرور رجایی، شعر افغانستان، از یثرب و کابل، ص۷۱.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۵.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۵.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۵.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۶.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۵.

محمد سرور رجایی، شعر افغانستان، از یثرب و کابل، ص۷۱.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۶.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۶.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۶.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۶ و ۲۱۷.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ص۲۱۶ و ۲۱۷.

محمد سرور رجایی، شعر افغانستان، از یثرب و کابل، ص۷۰-۷۲.

پایگاه اطلاع‌رسانی پیام آفتاب

محمد سرور رجایی، شعر افغانستان، از یثرب و کابل، ص۷۱.

پایگاه اطلاع‌رسانی کتابخانه‌های ایران

محمد سرور رجایی، شعر افغانستان، از یثرب و کابل، ص۷۱.

خبرگزاری فارس؛ سیدمحمدکاظم بلبل کابلی؛ چهره درخشان ادبیات مذهبی

پایگاه اطلاع‌رسانی پیام آفتاب

منابع

محمد سرور رجایی، شعر افغانستان، از یثرب و کابل (شعر و شخصیت علامه سید محمد کاظم بلبل)، ماهنامه شعر، آبان ۱۳۸۷، شماره ۶۲.

عبدالمجید ناصری داوودی، مشاهیر تشیع در افغانستان، ج۱.

سید اسماعیل بلخی

سید اسماعیل بلخی (۱۲۹۹-۱۳۴۷ش) مشهور به شهید بلخی و علامه بلخی، در حوزه علمیه مشهد به تحصیل علوم اسلامی پرداخت و نقشی جدی در قیام مسجد گوهرشاد داشت. او سپس به زادگاه خود بازگشت و با تشکیل گروه‌هایی از جمله حزب ارشاد، برای اصلاح قانون اساسی و انتخابات مجلس شورای ملی افغانستان تلاش کرد. بلخی را پیشگام نهضت اسلامی معاصر افغانستان دانسته‌اند. مهمترین اثری وی دیوان شعرش است که در آن ۵ هزار بیت از اشعار او گردآوری شده است.

سید اسماعیل بلخی، در روستای سرپل بلخاب از توابع ولایت جوزجان در شمال افغانستان متولد شد. تاریخ تولد او را ۱۲۹۵[۱] یا ۱۲۹۹[۲]ش ذکر کرده‌اند.

پدرش سید محمد حسینی بلخی، از عالمان بلخاب بود. سید اسماعیل، مادرش بی‌بی علویه را در سال ۱۳۰۰ش از دست داد و در سال ۱۳۰۴ش همراه خانواده، به مشهد رفت. سپس برای تحصیل علوم دینی وارد حوزه علمیه مشهد شد. در سال ۱۳۱۷ با دختر مردی به نام رحم‌خدا خان ازدواج کرد. اولین فرزند او در سال ۱۳۱۸ متولد شد و علی نام گرفت. دومین فرزند او، خدیجه بلخی در سال ۱۳۲۴ در هرات به دنیا آمد. صدیقه بلخی، دیگر فرزند سید اسماعیل بلخی است.

سید اسماعیل بلخی سرانجام یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۴۷ش مورد سوءقصد قرار گرفت و روز بعد تشییع و در دامنه کوه افشار کابل و در کنار مزار ملا آقا بابا چنداولی دفن شد.

تحصیلات حوزوی

سید اسماعیل بلخی، در حالی که تنها ۳ سال داشت، فراگیری علوم اسلامی را نزد پدر و همچنین دایی خود آیت الله سید حیدر بلخی آغاز کرد. پدر او با مشورت آیت الله سید حیدر بلخی، برای ادامه تحصیل سید اسماعیل، به همراه فرزندانش به خراسان هجرت کرد.

تحصیل در حوزه علمیه مشهد

سید محمد حسینی بلخی به همراه فرزندانش، در اول اردیبهشت ۱۳۰۴ وارد مشهد شد. سید اسماعیل به همراه برادرش سید ابراهیم در مدرسه بالاسر حرم امام رضا (ع) فراگیری علوم اسلامی را آغاز کرد. سید ابراهیم در سال ۱۳۱۲ش در پی یک بیماری ناشناخته درگذشت، اما سید اسماعیل تا سال ۱۳۱۴ توانست صرف، نحو، تفسیر، کلام، فلسفه، فقه، اصول و علوم متداول حوزه‌های علمیه را از استادان خود فراگیرد.

استادان بلخی در حوزه مشهد

برخی از استادان او عبارتند از:

شیخ محمدتقی هروی (ادیب نیشابوری)

میرزا احمد مدرس یزدی

میرزا مهدی غروی اصفهانی

شیخ محمدهاشم قزوینی

شیخ میرزا علی‌اکبر نهاوندی

شیخ محمدمحسن آقابزرگ تهرانی

شیخ میرزا محمد کفایی خراسانی

شیخ میرزا احمد کفایی خراسانی

سید میرزا حسین فقیه سبزواری

سید صدرالدین صدر موسوی جبل عاملی

مطالعه در کنار دروس اصلی

سید اسماعیل بلخی علاوه بر فراگیری دروس متداول حوزه‌ علمیه، به مطالعه در زمینه تاریخ، تفسیر، فلسفه، ادبیات و… نیز می‌پرداخت. او در ۱۵ سال حضور خود در حوزه‌های علمیه ایران، عراق و افغانستان، و به خصوص در مشهد، قرآن کریم، نهج‌البلاغه، نهج‌الفصاحه، صحیفه سجادیه، و همچنین احادیث و روایات معصومین را حفظ کرد.[۳]

فن خطابه

بلخی از آنجا که سخنوری و خطابه را لازمه حیات طلبگی و روحانیت می‌دانست[۴]، با حضور در درس اساتید نامداری مانند شیخ غلامرضا واعظ طبسی، سید حسن شمس فریمانی، شیخ محمود حلبی خراسانی و حسینعلی راشد خراسانی، به تقویت فن سخنوری خود پرداخت، تا آنجا که از سوی دوستانش، سید اسماعیل واعظ بلخی خطاب می‌شد.[۵]

سید اسماعیل در همان سال‌های تحصیل در حوزه مشهد، در ماه‌های محرم، صفر، رمضان و همچنین در تعطیلات تابستان، در اطراف مشهد منبر می‌رفت.[۶] او خطابه و سخنرانی را از سال ۱۳۱۰ در شهر فریمان آغاز کرد.

تحصیل در حوزه علمیه نجف

سید اسماعیل بلخی که در سال ۱۳۱۰ به همراه پدر و دایی خود در سفری یک ساله به عراق، عربستان سعودی و سوریه رفته بود. او در اوایل سال ۱۳۱۶ش بار دیگر عازم نجف اشرف شد و در مدرسه علمیه آخوند خراسانی که مرکز طلاب و علمای افغانستانی بود استقرار یافت.

اساتید او در نجف اشرف عبارتند از:

شیخ ضیاءالدین عراقی

سید ابوالحسن اصفهانی

سید محمدباقر اصطهباناتی

محمدحسین آل کاشف‌الغطاء

شیخ محمدحسین غروی کمپانی

سید محسن طباطبایی حکیم

تحصیل در حوزه علمیه قم

سخنرانی‌های بلخی در انتقاد از اوضاع حاکم بر عراق، امکان حضور در حوزه علمیه نجف را نیز از او گرفت و زمانی که در سال ۱۳۱۶ به سفر حج رفت، پس از بازگشت با توصیه برخی علما، به ایران بازگشت و در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل شد.

او پس از ورود به حوزه علمیه قم، در درس مراجعی از جمله سید صدرالدین صدر جبل عاملی، سید محمدحسین طباطبایی بروجردی، شیخ عباس قمی، سید حسین طباطبایی قمی و سید محمدتقی خوانساری حضور یافت. علاوه بر آن، در جلسات خصوصی امام خمینی نیز شرکت می‌کرد.

فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی

بلخی در سال ۱۳۱۲ که موج کشف حجاب به تدریج ایران را فرامی‌گرفت، به فریمان رفت و خطابه‌هایی در مخالفت با کشف حجاب و دعوت مردم به مبارزه با رضاشاه ایراد کرد.[۷]

نقش‌آفرینی در قیام مسجد گوهرشاد

بلخی در جریان قیام مسجد گوهرشاد و تظاهرات اعتراضی روحانیت و مردم در محکومیت کشف حجاب، نقش‌آفرینی جدی‌ای داشت و در جمع مردم حاضر در مسجد گوهرشاد نیز سخنانی ایراد کرد و سپس تحت تعقیب ماموران حکومت پهلوی قرار گرفت.

یک سال حضور در افغانستان

او در اول مرداد ۱۳۱۴ به همراه پدر خود وارد هرات شد. سپس در مسجد جامع اهل تسنن و در جمع علما، بزرگان و مردم شیعه و سنی به ایراد خطابه پرداخت و سیاست‌های رضاشاه و مخصوصا کشف حجاب را محکوم کرد. خطابه سید اسماعیل بلخی مورد استقبال علمای شیعه و سنی قرار گرفت. مهارت سخنوری بلخی، با استقبال مردم مواجه شد و او را در هرات ماندگار کرد.

فعالیت‌های علمی و تحقیقی در هرات

بلخی در طول یک سال اقامت در هرات، علاوه بر فعالیت‌های تبلیغی، به کار علمی و پژوهشی نیز پرداخت و دو کتاب با نام‌های «فلسفه الاحکام فی نصره الاسلام» و «طب از نگاه قرآن» تالیف کرد. کتاب «طب از نگاه قرآن»، به «زنبیل بلخی» شهرت یافت.[۸]

آخرین بازگشت به افغانستان

سید اسماعیل بلخی، ۱۸ ماه پس از خروج از افغانستان، و حضور در حوزه علمیه نجف و قم، به دلیل فعالیت‌های سیاسی در عراق و ایران، ادامه حضور در خارج از افغانستان را به صلاح ندانست و برای همیشه به کشور خود بازگشت.

بلخی در شرایطی به افغانستان بازگشت که ظاهرشاه از خاندان محمدزایی بر افغانستان حکومت می‌کردند و هر گونه حرکت‌ اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بلافاصله سرکوب می‌شد. حاکمیت در دست یک قوم خاص بود، و قدرت اقتصادی نیز در اختیار درباریان قرار گرفته بود و مردم عادی و مخصوصا شیعیان سهمی از قدرت و ثروت نداشتند.[۹]

اقدامات فرهنگی و علمی

بلخی از همان ابتدای ورود به افغانستان، فعالیت‌ها و اقدامات اصلاحی خود را آغاز کرد:

سخنرانی در مراکز علمی، فرهنگی و آموزشی از جمله حسینیهها، حوزه‌های علمیه، دانشگاه‌ها و مساجد؛ موضوعاتی از قبیل اخلاق، تاریخ اسلام، تفسیر و احادیث نبوی، به همراه داستان‌های جذاب و حماسی، و همچنین بیان شیوای او، موجب توجه و اشتیاق مردم نسبت به بلخی شد.

تاسیس کرسی تدریس برای آموزش علوم اسلامی و تربیت شاگردان در زمینه‌های تفسیر و تبلیغ، در سال ۱۳۱۴ ش در شهر هرات.

تاسیس کانون‌های فرهنگی

احداث یا تجدید بنای مساجد، وزه‌های علمیه و حسینیه در شهرهای هرات، کابل، بامیان و…

تشویق مردم به تحصیل دانش و فراگیری علوم اسلامی. بلخی از مردم می‌خواست اجازه ندهند در زنجیر اسارت بی‌سوادی باقی بمانند. او آگاهی و نادانی را عامل تداوم سلطه استبداد می‌دانست و بر این بار بود که پویایی و تداوم حیات جامعه در گرو گسترش آگاهی عمومی است.

اقدامات سیاسی و ضداستبدادی

تاسیس حزب ارشاد

پایه‌گذاری حزب ارشاد که آن را اولین حزب اسلامی و ملی افغانستان دانسته‌اند، مهمترین اقدام سیاسی سید اسماعیل بلخی است. این حزب با همکاری گروهی از چهره‌های سیاسی، علمی، نظامی و فرهنگی در هرات تاسیس شد و شیعه و سنی را در کنار هم قرار داد و هدف اصلی آن، سرنگونی حکومت استبدادی و تشکیل حکومت اسلامی بود.

اولین تلاش‌ها برای تاسیس حزب ارشاد ، در سال ۱۳۱۷ و بلافاصله پس از ورود بلخی به هرات انجام شد، اما کمیته مرکزی حزب، پس از استقرار او در کابل در سال ۱۳۲۷ به طور سری تشکیل شد. مقر این حزب ابتدا در منطقه چنداول در کابل بود و تا پیش از لو رفتن و زندانی شدن اعضای برجسته آن، اغلب مردم از موجودیت حزب ارشاد مطلع نبودند.

گرچه این حزب ابتدا در هرات و سپس در کابل رهبری می‌شد، اما به تدریج و در پی سفر بنیانگذاران آن به مناطق مختلف افغانستان، به سراسر کشور گسترش یافت و افرادی از قومیت‌ها، مذاهب و قبایل مختلف به آن پیوستند.

توجه به توده مردم، آشنایی به مبانی دینی، و همچنین محدود نشدن به قوم و مذهب و قبیله خاص، موجب شد اعتماد مردم به بلخی و یارانش جلب شود.

اعضای کمیته مرکزی

برخی از اعضای کمیته مرکزی حزب ارشاد:

سید اسماعیل بلخی

سید محمدحسن رئیس یکاولنگی

سید غلام حسن واعظ بلخی

سید اسحاق خان وکیل سانچارکی

سید اسماعیل خان سرپلی

سید میرعلی اصغر شعاع کابلی

سید محمدحیدر قطب غزنوی

سید میراحمدشاه خان گردیزی

محمدحسین نهضت کابلی

محمدحسین نهضت طالب قندهاری

نادرعلی خان سناتور غزنوی

محمدیوسف بینش

تلاش برای وحدت و برادری شیعه و سنی

سید اسماعیل بلخی با اآگاهی از تنوع مذاهب، اقوام و ملیت‌ها در افغانستان، تلاش کرد دشمنی‌ها و جنگ‌های میان گروه‌های مختلف را کمرنگ کند و مردم افغانستان را به هم نزدیک سازد. یکی از این تلاش‌ها خطابه‌هایی است که در این زمینه ارائه کرده است. بلخی می‌گوید: «برادران شیعه و سنی! اگر باران بارید، به زمین شیعه و سنی می‌بارد و اگر خشکسالی آمد، هر دو شما گرسنه می‌شوید. امریکا دارد نزاع سیاه و سفید را حل می‌کند، ما اینقدر کوچک شده‌ایم که اول جنگ شیعه و سنی و از آن هم که گذشت، جنگ اسماعیلی و غیراسماعیلی را دامن می‌زنند.»

برنامه‌ریزی برای قیام مردمی و براندازی حکومت ظاهرشاه

بلخی به همراه همفکرانش در حزب ارشاد، برای یک قیام سراسری در افغانستان با همکاری گروه‌ها، احزاب سیاسی و شخصیت‌های مشهور برنامه‌ریزی کرده بود تا در اولین روز فروردین ۱۳۲۹ ه.ش، حکومت استبدادی ظاهرشاه را سرنگون کرده و حکومت جمهوری اسلامی را جایگزین آن سازد.

این قیام، پیش از آنکه به اجرا درآید، از سوی فردی به نام گل جان وردک لو رفت و اکثریت اعضای حزب ارشاد و برنامه‌ریزان قیام، دستگیر و روانه زندان دهمزنگ کابل شدند. [۱۰]

سفر مجدد به ایران، عراق و سوریه

بلخی پس از آنکه در سال ۱۳۴۳ از زندان آزاد شد، علاوه بر فعالیت‌هایی که در مناطق مختلف افغانستان در انتقاد به سیاست‌های حکومت بیان می‌کرد، سفر مجدد به ایران، عراق و سوریه را از سر گرفت و در حوزه‌های علمی نجف، کربلا، کاظمین، سامرا، بغداد، دمشق، قم، تهران و مشهد به بیان نظرات خود و گفتگو با علما و شخصیت‌های سیاسی و انقلابی پرداخت.[۱۱]

بازداشت‌ها و زندان‌ها

پس از قیام مسجد گوهرشاد

سید اسماعیل بلخی پس از مشارکت در قیام مسجد گوهرشاد و اعتراض به کشف حجاب در مشهد، به افغانستان بازگشت و به دستور محمدهاشم خان، نخست‌وزیر ظاهرشاه، از سوی ماموران امنیتی ولایت هرات بازداشت شد. برخی منابع، بازداشت بلخی را براساس درخواست رضاشاه دانسته‌اند.

پس از آنکه محمدهاشم خان از نخست‌وزیری برکنار شد، بلخی در سال ۱۳۲۷ به کابل منتقل شد.[۱۲]

پس از برنامه‌ریزی طرح براندازی

بلخی در سال ۱۳۲۹، پیش از آنکه طرح براندازی حکومت ظاهرشاه را به اجرا درآورد، به همراه تعدادی از یاران خود دستگیر و به زندان افکنده شد. بلخی در شرایطی که یارانش پیش از او بازداشت شده بودند، تنها گذاشتن یاران را شرط مردانگی ندانست[۱۳] و خود را در حسینیه میراکبرآقا در چنداول کابل، به ماموران مخفی ظاهرشاه معرفی کرد و روانه زندان شد. برخی، اولین تظاهرات سیاسی اعتراض‌آمیز در تاریخ افغانستان را در تجمع مردم در اعتراض به دستگیری بلخی می‌دانند. بلخی بیش از یک دهه زندانی بود و در سال ۱۳۴۳، پس از آغاز نخست‌وزیری محمد یوسف، آزاد شد.[۱۴]

تلاوت قرآن و سرودن اشعار حماسی و انقلابی در زندان

بلخی در زندان هم آرام نگرفت و بنابر نقل برخی دوستانش، در زندان هر سه شبانه‌روز، یک بار قرآن کریم را ختم می‌کرده است.

سید اسماعیل بلخی، در طول حدود ۱۵ سال زندانی بودن، نزدیک به ۷۵ هزار بیت شعر در قالب غزل، قصیده، مثنوی، مخمس، مسدس، مسمط، ترکیب‌بند و ترجیع‌بند سروده است که گفته می‌شود بیشتر این اشعار در دوران حکومت کمونیست‌ها از میان رفته و تنها ۵ هزار بیت باقی مانده است.[۱۵] بلخی در اشعار خود حس آزادیخواهی را به نمایش گذاشته است و به مسائل سیاسی اجتماعی جامعه خود و حتی جهان اسلام توجه داشته است.[۱۶] او بیشتر اشعار خود را در زندان سروده است.[۱۷]

نمونه شعر بلخی

ما به سر منزل مقصود چسان راه بریم                   راهزن راهبر و خس دزد امام است این‌جا

بردگان سر خوش آزاد به هر جا اما                        ملتی بر در یک شخص غلام است اینجا

دیگران را به فلک سبقت دانش به دوام                  رفتن ما به عقب هم به دوام است این‌جا

بلخیا نکبت ادبار زسستی پیداست                           چاره این همه، یک‌بار قیام است این‌جا[۱۸]

فوت

سید اسماعیل بلخی پس از آنکه در سفر به ایران، عراق و سوریه، به بیان نظرات خود پرداخت و با چهره‌های سیاسی و انقلابی دیدار کرد، به افغانستان بازگشت و سرانجام دولت ظاهرشاه، در ۲۳ تیر ۱۳۴۷، او را در بیمارستان علی‌آباد کابل مسموم کرد. مرگ بلخی، مقدمه‌ای برای سرکوب حرکت‌های اسلامی و به خصوص از میان رفتن حزب ارشاد بود.[۱۹]

بلخی از نگاه دیگران

میرغلام محمد غبار، مورخ نامدار افغان، در جلد دوم کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ»، بلخی را «روحانی وطن‌پرست، مرد فاضل و آگاه به مقتضیات عصر و متوجه فساد اداره و حیات رقت‌بار مردم» دانسته است.

دکتر امین برین زوری: سید اسماعیل بلخی از تعصب مذهبی، قومی و محلی سخت متنفر بود و به صلح و دوستی بین مردمان زحمتکش افغانستان و مسلمانان شرق باور داشت. از آن قماش انسان‌ها نبود که در زیر لحاف بمیرد.[۲۰]

پانویس‌ها

شبکه اطلاع‌رسانی افغانستان

تاریخ علمای بلخ، ج۱، ص۱۹۴.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص۱۰.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص۱۰.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص۱۰.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص۱۰.

تاریخ علمای بلخ، ص ۱۹۴.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۱.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۲.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۵.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۶.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۵.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۵.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۵.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۵.

جعفریان، از فراز هندوکش، ص۳۸.

یادواره شهید اسماعیل بلخی، ص۳۷،۲۶۸. به نقل از خدیجه بلخی، بلخی، ج۱،ص ق.

ناصری داوودی، زمینه و پیشینه جنبش اصلاحی در افغانستان، ص۲۷۰.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۷.

علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۷.

منابع

ناصری داوودی، عبدالمجید، زمینه و پیشینه جنبش اصلاحی در افغانستان، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ۱۳۸۷ش.

جعفریان، محمدحسین، از فراز هندوکش، کیهان فرهنگی، سال۸، شماره۸، بهمن ۱۳۷۰ش.

یادواره شهید اسماعیل بلخی، تهران ۱۳۶۸ش.

پیوند به بیرون

دانشنامه جهان اسلام؛ سید اسماعیل بلخی

 

اَبوطُفَیل عامر بن واثِلَه کِنانی

اَبوطُفَیل عامر بن واثِلَه کِنانی (۳ق-پس از ۱۰۰ق)، صحابی پیامبر(ص)، شاعر و از یاران حضرت علی(ع) بود. وی احادیث معدودی از رسول اکرم(ص) و احادیثی نیز از برخی صحابه مانند خدیجه، معاذ بن جبل و ابن مسعود و نیز امام علی(ع)، امام حسن مجتبی(ع) و امام سجاد(ع) روایت کرده است.

ابوطفیل، از یاران محمد حنفیه و پرچمداران سپاه مختار در قیام او به خون‌خواهی حسین بن علی(ع) بود. او و فرزندش طفیل، در قیام عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بر ضد حجاج (۸۲ ق)، شرکت داشتند.

ابوطفیل در سال جنگ احد (۳ق) زاده شد و ۸ سال آخر زندگانی پیامبر(ص) را درک کرد.[۱]

وی در زمان حذیفه بن یمان به کوفه و سپس به مداین رفت. وی مدتها در مصاحبت امام علی(ع) می‌زیست و از یاران وفادار او و از کسانی بود که از آن حضرت کسب علم می‌کردند. و در تمام جنگ‌های آن حضرت شرکت داشت.[۲]

بعد از شهادت علی(ع) به مکه بازگشت و تا آخر عمر همانجا مقیم شد.[۳]

قیام مختار

در ۶۵ق ابن زبیر از محمد بن حنفیه بیعت خواست، چون او از بیعت خودداری کرد، ابن زبیر او را به همراه عده‌ای از یارانش، از آن جمله ابوطفیل، در شعب بنی هاشم زندانی کرد. ابوطفیل تا قیام مختار بن ابی عبید ثقفی در زندان بود.[۴] ابوطفیل در قیام مختار به خوانخواهی امام حسین(ع) شرکت کرد و پرچمدار سپاه او بود.[۵]

او را به سبب شرکت در قیام مختار، کیسانی دانسته‌اند[۶]، اما شرکت او در این قیام دلیلی بر کیسانی بودن او نمی‌تواند باشد.[۷]

ابوطفیل چنانکه خود در مجلس معاویه گفته، در واقعه قتل عثمان حاضر بوده، ولی در آن شرکت نداشته است[۸] و هم نزد او، بر دوستی خلل ناپذیر خود نسبت به علی(ع) تأکید کرده است.[۹]

او و فرزندش طفیل، در قیامی که عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بر ضد حجاج آغاز کرده بود، شرکت داشتند و در جنگی که در محرم ۸۲ میان آن دو درگرفت، پسرش طفیل کشته شد و ابوطفیل در رثای او شعری سرود.[۱۰]

نقل حدیث

ابوطفیل احادیث معدودی از رسول اکرم(ص)[۱۱] و احادیث فراوانی از اصحاب بزرگ پیامبر(ص) مانند خدیجه، معاذ بن جبل و ابن مسعود[۱۲] و نیز امام علی(ع) و امام حسن مجتبی(ع) و امام سجاد(ع) روایت کرده است.

همچنین به موجب خبری که در کافی آمده، از امام باقر(ع) و نیز به استناد خبری که در علل الشرایع قید شده، از امام صادق(ع) حدیث نقل کرده است که بدیهی است روایات او از امام صادق(ع) پیش از امامت او و در دوران امامت امام باقر(ع) بوده است.[۱۳]

شخصیت ادبی

ابوطفیل مردی سخنور و فصیح بود. نمونه‌ای از سخنان او را که در مجلس معاویه بیان داشته، آورده‌اند.[۱۴] شعر او مانند اشعار عهد جاهلی منسجم و حماسی و غالباً در مفاخره و رثاست و نمونه‌هایی از آن به طور پراکنده در منابع ادبی آمده است.[۱۵]

دیوان او را که کوچک است یک محقق آلمانی همراه با دیوان طرماح بن حکیم طایی به طبع رسانیده و آنگاه کرنکو هر دو را به انگلیسی ترجمه کرده است.[۱۶] عبدالعزیز بن یحیی جلودی (د۳۰۲ق) کتابی به نام اخبار ابی‌الطفیل، درباره سرگذشت او تألیف کرده[۱۷] که طیب عشاش تونسی این اثر و اشعار او را در ۳۷ صفحه در حولیات جامعه التونسیه در ۱۹۷۳ ن به چاپ رسانیده است.[۱۸]

پانویس

التاریخ الکبیر، ج۳ (۲)، ص۴۴۶؛ النجوم، ج۱، ص۲۴۳؛ المعارف، ص۳۴۱؛ کتاب الثقات، ج۳، ص۲۹۱؛ طبقات الفقها، ص۵۳؛ تهذیب التهذیب، ج۳، ص۸۲

یعقوبی، ۲/۲۱۳ ۲۱۴؛ المعارف، ص۳۴۱؛ الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، ج۴، ص۱۶۹۶؛ تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۸

تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۹۸، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، ج۴، ص۱۶۹۶

تاریخ، ج۱، ص۳۳۰

المعارف، ص۳۴۱؛ نیز نک: البدایه، ج۹، ص۱۹۹.

اختیار معرف‌ه الرجل، ۹۵

برای تفصیل، نک: الکیسانی‌ه فی التاریخ و الأدب، ۳۰۹ ۳۱۱

انساب الاشراف، ج۴، ص۹۲

الاغانی، ج۱۳، ص۱۶۷.

الکامل، ج۴، ص۴۶ ۴۶۲، ص۴۶۷ ۴۶۸.

الکامل فی ضعفاء الرجل، ج۵، ص۱۷۴۱؛ الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، ج۲، ص۷۹۹

تهذیب التهذیب، ج۳، ص۸۲

تکمل‌ه الرجال، ج۲، ص۴

نک‌: المعارف، ص۳۴۱؛ قاموس الرجال، ج۵، ص۲۰۱ ۲۰۲

اخبار شعراء الشیع‌ه، ص۲۵ ۲۷؛ الاغانی، ج۱۳، ص۱۶۷ ۱۶۹؛ اعیان الشیع‌ه، ج۷، ص۴۰۸

الذریعه، ج۹ (۱)، ص۴۳؛ بنگرید، زرکلی، الاعلام، ج۵، ص۱۴۴.

الذریعه، ج۱، ص۳۱۷

زرکلی، اعلام، ج۳، ص۲۵۶.

منابع

آقابزرگ طهرانی، الذریعه.

ابن اثیر، الکامل.

ابن تعزی بردی، النجوم.

ابن حبان، محمد، کتاب الثقات، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۷ق/۱۹۷۷م.

ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، تهذیب التهذیب، حیدرآباد دکن، ۱۳۲۶ق.

ابن عبدالبر، یوسف بن عبدالله، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، به کوشش علی محمد بجاوی، قاهره، ۱۳۸۰ق/۱۹۶۰م.

ابن عدی جرجانی، عبدالله، الکامل فی ضعفاء الرجل، بیروت، ۱۴۰۵ق/۱۹۸۵م.

ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، قاهره، ۱۹۶۰م.

ابن کثیر، البدایه.

ابواسحاق شیرازی، طبقات الفقها، به کوشش احسان عباس، بیرون، ۱۴۰۰ ق/۱۹۷۹م.

ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، بولاق، ۱۲۸۵ق.

امین، محسن، اعیان الشیعه، به کوشش حسن امین، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۹۸۳م.

بخاری، محمد بن اسماعیل، التاریخ الکبیر، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۰ق/۱۹۷۰م

منبع: ویکی شیعه.

خُزَیمَه بن ثابِت

خُزَیمَه بن ثابِت، بن فاکه بن ثَعْلَبَه بن ساعده انصاری، اهل مدینه، از قبیله اوس و طایفه بنی خَطْمَه، از اصحاب پیامبر اسلام(ص) و یاران حضرت علی(ع) بود.

مادرش، کبْشَه دختر اَوْس، از بنی ساعده بود.[۱] کنیه خزیمه را ابوعماره نوشته‌اند.[۲].از زندگی پیش از اسلام وی خبری در دست نیست.
اسلام آوردن خزیمه
زمان اسلام آوردن وی مورد اختلاف است. برخی اسلام وی را پیش از نبرد بدر(سال دوم هجری)[۳] و گروهی پس از آن و پیش از نبرد احد(سال سوم) دانسته‌اند.[۴] او پس از اسلام آوردن به همراه عمیر بن عدی بن خرشه مأمور شکستن بت‌های قبیله خود شد.[۵]
لقب
خزیمه بن ثابت به لقب ذوالشهادتین معروف است،[۶] زیرا در جریان گواهی خواستن بر صحت یک دادوستد، شهادت داد و رسول خدا شهادت او را به منزله شهادت دو شاهد عادل پذیرفت که ظاهراً ناشی از ایمان استوار خزیمه به رسول خدا و اسلام بوده است.[۷] این امر موجب موقعیتی بس ارزشمند برای خزیمه شد و مردم مدینه اعم از اوس و خزرج بدین امر افتخار می‌کردند. مردم اوس می‌گفتند: «کسی که پیامبر خدا شهادت او را به مثابه شهادت دو نفر قرار داد، از میان ماست.»[۸] گواهی خزیمه درباره اسبی از پیامبر، به نام مُرْتَجِز، بود[۹] که پیامبر آن را از یک اعرابی خرید، اما آن اعرابی معامله را به تحریک برخی منافقان انکار کرد و خزیمه به نفع رسول خدا شهادت داد. پیامبر از او پرسید، چگونه شهادت می‌دهی، در حالی که تو همراه ما نبودی؟ خزیمه پاسخ داد، من می‌دانم که تو جز حق نمی‌گویی، چگونه تو را در آوردن دینی از جانب خدا تصدیق کنیم ولی ادعایت بر خرید اسبی از یک اعرابی پلید را تصدیق نکنیم؟ پس از آن، پیامبر فرمود هر که خزیمه به نفع یا برضد وی برای او شهادت دهد، او را بس است.[۱۰]
در عصر پیامبر(ص)
خزیمه بن ثابت از مسلمانانی بود که در غزوه بدر و جنگ‌ها و غزوات پس از آن شرکت کرد.[۱۱] به روایتی، وی نخستین بار در غزوه احد حضور یافت،[۱۲] هر چند نویسندگان مَغازی نام وی را در شمار یاران پیامبر در غزوۀ احد یاد نکرده‌اند و گفته شده است که وی پس از غزوۀ احد در غزوات حضور یافت.[۱۳] در هنگام فتح مکه، خزیمه بن ثابت پرچم طایفه بنی خطمه را حمل می‌کرد.[۱۴] برخی منابع اهل سنت نقل کرده‌اند وی در خواب دید که بر پیشانی پیامبر(ص) سجده می‌کند، وقتی خواب خود را باز گو کرد پیامبر ضمن تصدیق رؤیای وی به خزیمه اجازه داد بر پیشانی حضرت سجده کند.[۱۵]
خزیمه بن ثابت در جنگ موته (سال ۸) حضور یافت.[۱۶] خزیمه در این کارزار در نبردی تن به تن یکی از رومیان را کشت و جواهری را از وی به غنیمت گرفت که بعدها با فروش آن نخلستانی در بین بنی خطمه خرید.[۱۷]
نپذیرفتن خلافت خلیفه اول
نوشتار اصلی: واقعه سقیفه بنی ساعده
برخی از منابع از حضور خزیمه در سقیفه بنی ساعده خبر داده‌اند. به گزارش این منابع خزیمه در این اجتماع به عنوان اولین سخنران به بیان فضائل انصار پرداخت و از آنها خواست که با مردی بیعت کنند که قریش از وی حساب برده و انصار از آسیبش در امان باشند.[۱۸]
خزیمه بن ثابت، همچون برخی دیگر از اصحاب، پس از رحلت پیامبر اسلام به همراه اکثر بنی هاشم در امر خلافت به علی(ع) رجوع کرد و خلافت ابوبکر را نپذیرفت و در این باره با ابوبکر محاجه کرد. خزیمه شهادت داد که پیامبر در روز غدیر خم فرمود، من کنت مولاه فهذا علی مولاه و به ولایت و برادری و جانشینی علی(ع) گواهی داد.[۱۹]
نام خزیمه در میان ۱۲ نفری ذکر شده است که خلافت ابوبکر را انکار کردند و هر کدام با سخنانی از وی خواستند که از خلافت صرف نظر کند. سخنان خزیمه به ابوبکر چنین نقل شده است: ای ابوبکر! آیا می‌دانی که رسول خدا(ص) گواهی مرا به تنهایی پذیرفت؟ ابوبکر پاسخ داد: بله. خزیمه گفت:
پس من گواهی می‌دهم بخدا که از رسول خدا(ص) شنیدم که می‌گفت: «اهل بیت من میان حق و باطل جدا می‌کنند، و آنان پیشوایانی هستند که بدانها اقتدا می‌شود.».[۲۰]
از سوی دیگر گزرارش‌هایی مبنی بر همکاری وی با ابوبکر در جریان جمع آوری قرآن وجود دارد. [۲۱] از نقش خزیمه در رویدادهای عصر خلیفه دوم و سوم اطلاعی در دست نیست.
در عصر حضرت علی(ع)
خزیمه در جریان بیعت با علی (ع) در سخنانی او را شایسته‌ترین برای خلافت، برترین اشخاص از جهت ایمان، داناترین نسبت به خدا، و نزدیکترین به رسول خدا معرفی کرد.[۲۲] وی اشعاری در این باره سرود.[۲۳]
در جنگ جمل
وی دردر جنگ جمل (سال ۳۶) نقشی مهم ایفا کرد. درحالی که عمامه‌ای زرد رنگ بر سر و لباسی سفید بر تن داشت، فرماندهی هزار سوار را به عهده داشت و پرچم نیز در دست وی بود.[۲۴] هنگامی که امام علی(ع) از سران فتنه جمل زبیر، طلحه، عایشه و یعلی بن منیه گلایه کرد، خزیمه از جای برخاسته و آنها را پیمان شکن و غدار و فروتر از امیرالمؤمنین خوانده و شعری در این باره سرود.[۲۵] در هنگام آغاز جنگ نیز با خواندن رجز با رشادت به نبرد پرداخت.[۲۶]
در همین جنگ وقتی محمد حنفیه که پرچمدار بود در اجرای فرمان حمله علی(ع) مبنی بر آغاز نبرد، حمله مورد انتظار حضرت را انجام نداد و امام با ناراحتی پرچم را از وی گرفت[۲۷] با وساطت خزیمه پرچم به محمد برگردانده شد و حضرت، خزیمه و گروهی دیگر از بدریان را همراه وی ساخت. پس از جنگ، خزیمه در سخنانی از رشادت و جنگاوری محمد تمجید کرد.[۲۸] برخی از منابع ضمن تایید حضور خزیمه از جنگ نکردن یاد کرده‌اند[۲۹] که با گزارش‌های موثق دیگر مبنی بر شرکت فعالانه وی در نبرد همخوانی ندارد.
در جنگ صفین، و شهادت
خزیمه در جنگ صفّین از بزرگان سپاه امام بود. وی که در آن هنگام پیری ریش سپید بود، با ایمان به حقانیت امام علی، سرسختانه با سپاهیان معاویه جنگید و از فریب کاری معاویه سستی به خود راه نداد.[۳۰] در جنگ صفّین، پس از آنکه عمار بن یاسر به شهادت رسید، خزیمهبن ثابت به چادر خویش رفت، غسل کرد و سپس به میدان جنگ آمد و چندان نبرد کرد تا به شهادت رسید.[۳۱]
شهادت به کشته شدن عمار به دست گروه ستمکار
خزیمهبن ثابت از پیامبر روایت کرده است که، عمار بن یاسر به دست گروهی ستمکار کشته خواهد شد.[۳۲] شهادت خزیمهبن ثابت در سال ۳۷،[۳۳] در مرحله‌ای از جنگ صفّین روی داد که آتش پیکار بسیار شدید شد و به «یوم وقعه الخمیس» معروف گشته است.[۳۴] امام علی(ع) خزیمه بن ثابت را جزو شهدای صفّین و از برادران خویش یاد کرده که تا آخر بر راه حق پایدار ماندند.[۳۵] بنابراین با توجه به روایات پیشین، اینکه خزیمهبن ثابت در جنگ جمل و در جنگ صفّین تا قبل از شهادت عمار، جنگ نمی‌کرده است،[۳۶] صحت ندارد.[۳۷]
برخی راویان گفته‌اند که خزیمهبن ثابت در زمان عثمان درگذشت و آن کسی که در صفّین حضور داشت، فرد دیگری همنام او بود،[۳۸] اما شهادت خزیمه بن ثابت در صفّین، طبق روایات عام و خاص، متواتر است و انکار شهادت خزیمه در صفّین، در واقع تلاشی از سوی معاندان برای بیان این مطلب است که مجاهدان بدر، علی(ع) را در صفّین یاری نکرده‌اند.[۳۹] به علاوه، غالب مورخان همچون خطیب بغدادی و ابن ابی الحدید، گفته‌اند ذوالشهادتین همان خزیمه بن ثابت است و با استناد به کتب انساب، در میان انصار هیچ مرد دیگری به نام خزیمه بن ثابت نبوده است، این نظر که خزیمه فردی غیر از ذوالشهادتین است، در حقیقت ناشی از تعصب‌های برخاسته از تبلیغات امویان است.[۴۰]
از راویان حدیث
خزیمهبن ثابت در زمره راویان حدیث و از ثقات است و بدون واسطه از رسول خدا(ص) حدیث نقل کرده است.[۴۱] کسانی نیز از خزیمهبن ثابت روایت کرده‌اند که بعضی از آنها عبارت‌اند از:
فرزندش عُماره
جابر بن عبدالله انصاری
عماره بن عثمان بن حنیف
عمرو بن میمون
ابراهیم بن سعد بن ابی وقاص
ابوعبدالله جَدَلی
عبدالله بن یزید خطمی
عطاء بن یسار[۴۲]
از خزیمه بن ثابت، ۳۸ حدیث از رسول خدا روایت شده که در مجامع حدیثی آمده است.[۴۳]
سرودن شعر در مدح علی(ع)
خزیمه بن ثابت ذوق شاعری نیز داشت و اشعار بسیاری به او منسوب است. بعضی او را در زمرۀ شعرای شیعه برشمرده‌اند. خزیمه که در وقایعی چون سقیفه بنی ساعده، جمل و صفّین حاضر بوده، در تفضیل و ستایش امیرالمؤمنین علی(ع) و حمایت از آن حضرت اشعار فراوانی سروده است.[۴۴]
فرزندان خزیمه
خزیمه دو همسر به نام‌های جمیله دختر زید بن خالد از بنی قوقل و صفیه دختر عامر از بنی خطمه داشت. عبدالرحمن و عبدالله از همسر اول و عماره از صفیه متولد شدند. در جریان شهادت خزیمه در صفین از دختری به نام ضُبیعه یا نعیمه نام برده شده که در شهادت پدرش مرثیه خواند.[۴۵] در شرح حال خزیمه به داشتن دختری به این نام اشاره نشده و دختر عماره به نام نعیمه معرفی شده است. ابن فندق یعلی بن زید طبری(۴۹۹-۵۶۵ق) مورخ قرن ششم از نسل خزیمه بن ثابت بود.[۴۶] محل قبر خزیمه بن ثابت در صفّین ناشناخته است.[۴۷]
پانویس
ابن کلبی، ص۶۴۲ـ۶۴۳؛ ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳؛ نووی، ج۱، ص۱۷۵
ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳، ابن حجر عسقلانی، ۱۴۱۲، ج۲، ص۲۷۸
ابن عبدالبر، ج۲، ص۴۸۸؛ ابن حجر، ج۱، ص۱۹۳؛ مزی،ج۸، ص۲۴۳.
صفدی، ج۴، ص۳۶۲
ابن سعد،ج۴، ص۲۷۹.
ابن کلبی، ص۶۴۳
ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ص۲۷۸ـ۲۷۹
ذهبی، ج۲، ص۴۷۸؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییزالصحابه، ص۲۷۹
ابن قتیبه، ص۱۴۹؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۴
ابن سعد، ج۴، ص۳۷۸ـ۳۷۹؛ کلینی، ج۷، ص۴۰۱؛ مقدسی، ج۵، ص۲۴ـ۲۵؛ ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳
ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳
ذهبی، ج۲، ص۴۸۵
ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۲، ص۵۵۷
ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸
ابن سعد، ج۴، ص۲۸۱؛ فسوی، ج۱، ص۳۸۰
ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۵۹؛ ذهبی، ج۲، ص۴۸۵
واقدی، ج۲، ص۷۶۹؛ ذهبی،سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۴۸۵.
ابن اعثم کوفی، ج۱، ص۷۰.
یعقوبی، ج۲، ص۱۷۹؛ ابن بابویه، ص۵۳؛ طوسی، ۱۳۴۸، ص۳۸، ۴۵
الصدوق، کتاب الخصال، ج۲، ص۴۶۱-۴۶۴.
ابن عساکر، ج۱۵، ص۳۹۰.
یعقوبی، ج۱، ص۱۷۸ و نیز نک:ابن سعد، ج۳، ص۳۱.
مجلسی، ج۳۲، ص۳۴.
مسعودی، ج۲، ص۳۵۹.
ابن اعثم کوفی، ج۲، ص۲۶۳-۲۶۴.
همو، ج۲، ص۴۸۱.
مسعودی ج۱، ص۳۲۰
ابن ابی الحدید، ج۱، ص۲۴۲-۲۴۳.
ابن عساکر،ج۴۳، ص۴۷۱.
ذهبی، ج۲، ص۴۸۵؛ امین، ج۶، ص۳۱۹
ابن سعد، ج۳، ص۳۲، ۲۶۳؛ طوسی، ص۵۲ـ۵۳؛ ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۷۰
ابن سعد، ج۳، ص۲۵۹؛ ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ص۲۷۹
ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸
نصربن مزاحم، ص۳۶۲ـ۳۶۳
نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲، ص۱۹۲
ابن سعد، ج۳، ص۲۵۹؛ ابن عبدالبرّ، ج۲، ص۴۴۸؛ ابن اثیر، ۱۳۸۵، ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب؛ ج۳، ص۳۲۵
تستری، ج۴، ص۱۷۳
طبری، ج۴، ص۴۴۷؛ ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۷۱ـ۳۷۲
تستری، ج۴، ص۱۷۲
ابن ابی الحدید، ج۱۰، ص۱۰۹؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج۲، ص۲۸۰؛ امین، ج۶، ص۳۱۷ـ۳۱۸
ابن عساکر، ج۱۶، ص۳۵۸، ۳۶۶؛ ابن اثیر، اُسْد الغابه، ج۲، ص۱۳۳
ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۲، ص۵۵۶
نووی، ج۱، ص۱۷۶
نصربن مزاحم، ص۳۹۸؛ ابن شهرآشوب، ج۲، ص۲۱۱، ۳۲۰، ۳۴۵، ۳۶۲، ۳۷۵ـ۳۷۶؛ ابن ابی الحدید، ج۱، ص۱۴۵ـ۱۴۶، ج۱۳، ص۲۳۱
نصربن مزاحم، ص۳۶۵ـ۳۶۶
مصطفی بن قحطان الحبیب، ص۹۰
هروی، ص۶۲

منابع

ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۸۷ـ۱۳۸۵/ ۶۷ـ ۱۹۶۵.
ابن اثیر، اُسْد الغابه فی معرفه الصحابه، چاپ محمدابراهیم بنا و محمداحمد عاشور و محمود عبدالوهاب فاید، قاهره ۱۳۹۰ـ۱۳۹۳/۱۹۷۰ـ۱۹۷۳.
ابن اثیر، الکامل فی التاریخ.
ابن بابویه، امالی الصدوق، چاپ حسین اعلمی، بیروت ۱۴۰۰/۱۹۸۰.
ابن بابویه، کتاب الخصال، صححه و علق علیه: علی اکبر الغفاری، قم: مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۱۶ق.
ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، چاپ علی محمد بجاوی، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲.
ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، چاپ صدقی جمیل عطار، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵.
ابن سعد (بیروت).
ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، نجف ۱۳۷۶/۱۹۵۶.
ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، چاپ علی محمد بجاوی، بیروت، ۱۴۱۲/۱۹۹۲.
ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵.
ابن قتیبه، المعارف، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۳۸۸/۱۹۶۹.
ابن کلبی، جمهرهالنسب، چاپ ناجی حسن، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶.

منبع: ویکی شیعه

طِرِمّاح بن عَدِی الطائی

طِرِمّاح بن عَدِی الطائی (زنده در ۶۰ق)، از یاران امام علی(ع) و امام حسین(ع) و از شاعران شیعه.

وی از کوفیانی بود که در عذیب الهجانات با امام حسین (ع) دیدار کرد، و ضمن خبردادنِ شهادت قیس بن مسهر، و آگاه کردن امام از احوال کوفیان، پیشنهاداتی نیز به آن حضرت داد که مورد پذیرش او قرار نگرفت. طرماح سپس با اجازه امام به سوی عیال و قبیله خود رفت، اما هنگامی که برگشت در همین منزلگاه خبر شهادت امام را شنید.

طرماح از قبیله طی بود.[۱] شیخ طوسی او را، در شمار یاران امام علی (ع) وامام حسین (ع) آورده است.[۲] پس از جنگ جمل امام علی (ع)، در پاسخ نامۀ معاویه، نامه‌ای نگاشت، طرماح آن نامه را به شام و نزد معاویه برد.[۳] او وقتی که بر معاویه وارد شد گفت: السلام علیک ایها الملک؛ سلام بر تو‌ای پادشاه. معاویه گفت: چرا مرا امیرالمؤمنین خطاب نکردی؟ طرماح در پاسخ گفت، مؤمنین ما هستیم، چه کسی تو را بر ما امارت داده که تو را امیر بخوانم؟[۴]

شیخ مفید، او را مردی قدبلند و سخنور توصیف کرده است.[۵] او در مناظره با معاویه با فصاحت و بلاغت سخن گفت.[۶] آقا بزرگ این مناظره را آورده است.[۷]

دوران امام حسین (ع)

در منزلگاه عذیب الهجانات، چهار سوار از کوفه به امام حسین (ع) پیوستند که طرماح راهنما و یکی از آنان بود. حرّ خواست مانع پیوستن آنان به امام شود، ولی امام آنان را یاران خود خواند و از آنان محافظت کرد. در مسیر آمدن سوی امام، طرماح اشعاری با مطلع زیر خواند.[۸]

طرماح:

یا ناقتی لا تذعری من زجری                                 و شمری قبل طلوع الفجر[۹]

ترجمه:

ای شتر من! از زجر ضربه‌هایم ناراحت مباش                      مرا قبل از سپیده صبح به مقصد برسان

طرماح، خبر شهادت قیس بن مسهر را به امام رساند.[۱۰] او راهنمای کاروان امام حسین (ع)، از بیراهه به سمت کوفه بود و ضمن حرکت، اشعاری را در منزلت کاروانیان و مذمت بنی‌امیه و دشمنان امام حسین (ع) زمزمه می‌کرد.[۱۱]

پیشنهاد به امام

طرماح به امام گفت: با شما یارانِ اندکی می‌بینم و همین لشکریان حرّ در مبارزه با شما پیروزند و من یک روز پیش از آمدن از کوفه، مردم انبوهی را دیدم که آماده جنگ با شما می‌شدند و من تاکنون چنین لشکر عظیمی ندیده بودم، تو را به خدا سوگند! اگر می‌توانی یک وجب جلو نروی، نرو.[۱۲]

طرماح به امام پیشنهاد داد، به سوی قبیله من بیا، چرا که در آن‌جا کسانی هستند که تو را یاری کنند، او گفت بیست هزار طائی را برای جنگ خدمت امام می‌آورد. امام فرمود: خداوند تو و قبیله‌ات را جزای خیر دهد.[۱۳] ما و این گروه پیمانی بسته‌ایم که نمی‌توانم از آن باز گردم.[۱۴]

سپس از امام اجازه خواست تا طعامی به خانواده‌اش برساند و بازگردد؛ ولی او در راه بازگشت، زمانی که به عذیب هجانات رسید، خبر شهادت امام حسین(ع) را شنید.[۱۵]

شخصیت ادبی

چندین بیت شعر از طرماح نقل شده است. ابن کثیر از او با نام «الطرماح بن عدی الشاعر» یاد کرده است.[۱۶]

طرماح:

یا ناقتی لا تذعری من زجری                                 و شمری قبل طلوع الفجر

بخیر رکبان و خیر سفری                       حتی تجلی بکریم النجر

أتی به الله بخیر أمری                             ثمت أبقاه بقاء الدهر[۱۷]

ترجمه:

ای شتر من! از زجر ضربه‌هایم ناراحت مباش                      مرا قبل از سپیده صبح به مقصد برسان

با بهترین سواران و در بهترین سفرها                   تا مرا به مردی برسانی که کرامت، در سرشتش است

خدا او را برای انجام بهترین امور بدین جا آورده است                         خدایا تا آخر دنیا نگاهدارش باش.

پانویس

ابن اعثم، الفتوح، ج۵، ص۷۹.

طوسی، رجال، ص۷۰، ۱۰۲.

مفید، اختصاص، ص۱۳۸.

مفید، اختصاص، ص۱۳۹-۱۴۰.

مفید، اختصاص، ص۱۳۸.

نمازی، مستدرکات ، ج۴، ص۲۹۴.

آقابزرگ،الذریعه، ج۲۲، ص۱۵۴.

ابن اثیر، الکامل، ج۴، ص۴۹؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۷۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۷۳.

بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۷۲.

ابومخنف، وقعه الطف، ص۱۷۴.

ابن اعثم، الفتوح، ج۵، ص۷۹-۸۰.

ابن اثیر، الکامل، ج۴، ص۵۰؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۷۳، طبری، تاریخ، ۵، ص۴۰۶.

بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۷۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۷۴.

طبری، تاریخ، ج۵، ص۴۰۶؛ ابن اثیر، الکامل، ج۴، ص۵۰.

ابن اثیر، الکامل، ج۴، ص۵۰.

ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۲۶۵.

بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۷۲.

منابع

ابومخنف کوفی، وقعه الطف، جامعه مدرسین، قم،۱۴۱۷ق.

ابن اثیر، علی بن محمد،الکامل فی التاریخ، دارصادر، بیروت، ۱۳۸۵ق/۱۹۶۵م.

ابن اعثم کوفی، احمد، الفتوح، تحقیق علی شیری، دارالأضواء، بیروت، ۱۴۱۱ق/۱۹۹۱م.

ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۷ق/۱۹۸۶م.

آقا بزرگ طهرانی، الذریعه، دارالأضواء، بیروت.

بلاذری، احمد بن یحیی، کتاب جمل من انساب الأشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، ط الأولی، ۱۴۱۷ق/۱۹۹۶م.

طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق: محمدأبوالفضل ابراهیم، دارالتراث، بیروت، ۱۳۸۷ق/۱۹۶۷م.

طوسی، رجال الطوسی‏، جامعه مدرسین‏، قم‏، ۱۴۱۵ق‏.

نمازی، علی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ابن المؤلف، طهران، ۱۴۱۴ق.

مفید، الاختصاص،‏ کنگره شیخ مفید، قم،‏ ۱۴۱۳ق.‏

منبع: ویکی شیعه

فرزدق

فرزدق

همام بن غالب معروف به فرزدق از شعرای مشهور عرب در قرن اول و دوم هجری. قصیده‌ای که به صورت فی‌البداهه در ستایش امام زین العابدین(ع) و در برابر هشام بن عبدالملک سرود، معروف است.

فرزدق به خاندان اهل بیت ارادت داشت ولی در عین حال در مدح خلفای اموی نیز شعر می‌سرود و نمی‌توان وی را در ردیف کمیت و دعبل که شیفته اهل بیت بودند قرار داد.

نسب، لقب و کنیه

همام بن غالب بن صعصعه بن عقال،[۱] از بزرگان بنی تمیم به حساب می‌آمد.[۲] پدرش غالب نیز فردی بخشنده و شریف و از بزرگان قوم خویش بود[۳] و مادرش لیلی بنت حابس خواهر اقرع بن حابس تمیمی از صحابه پیامبر(ص) بود.[۴] در منابع تاریخی سخن دقیقی از سال تولد او به میان نیامده است و با اختلافی که در ثبت تاریخ وفات او وجود دارد، می‌توان ولادت او را بین سالهای ۱۹ تا ۲۳ تخمین زد.

کنیه او ابوفراس[۵] و لقبش فرزدق بود. وی پنج فرزند به نام‌های لبطه، سبطه، خبطه، رکضه و زمعه داشت که زمعه نیز شاعر بود.[۶]

جایگاه ادبی

فرزدق از شعرای بزرگ عصر اموی محسوب می‌شود.[۷] عواملی همچون: بدوی بودن،[۸] حضور در فصیح‌ترین قبایل عرب[۹] و تیزهوشی او در پاسخگویی[۱۰] بستر مناسبی جهت شکوفایی ذوق شعری وی فراهم آورد. گفته‌اند اگر شعر فرزدق نبود، یک سوم لغت عرب از دست می‌رفت و نیمی از روایات و اخبار نابود می‌شد.[۱۱] ذوق شاعرانه فرزدق بیشتر با هجو تناسب داشت[۱۲] و بیشتر اشعار او در قالب هجو و یا فخر قبیلگی سروده شده است.[۱۳]

مذهب

در منابع اهل سنت، فرزدق شیعه دانسته شده است.[۱۴]شاید ملاقات وی با امیرالمؤمنین(ع) و حفظ قرآن بنا بر فرمایش ایشان، سرودن اشعاری در مذمت ابن ملجم،[۱۵] رفت و آمد به کوفه[۱۶] که پایگاه شیعیان است، ملاقات با امام حسین(ع) در مسیر حرکت ایشان به سمت کوفه[۱۷]و سرودن ابیاتی در رثای ایشان[۱۸] و مهمتر از همه، ماجرای سرودن شعر در مدح امام زین العابدین(ع) در حضور هشام بن عبدالملک،[۱۹] از شاخص‌ترین دلایلی است که به سبب آن، وی را در ردیف شیعیان برشمرده‌اند.

فرزدق و خاندان اهل بیت

فرزدق و امام علی

روزی فرزدق با پدرش نزد امیرالمؤمنین علی(ع) رفت. حضرت پرسید: «او کیست؟» غالب پاسخ داد: «پسرم است که شاعر است.» حضرت فرمود: «به او قرآن بیاموز که بهتر از شعر است.»[۲۰] نقل شده که وی پس از این جریان پاهای خویش را در بند کرد تا قرآن را حفظ نمود.[۲۱]

فرزدق و امام حسین

در حوادث سال ۶۰ق آمده است که فرزدق برای حج به سوی مکه رفت و در منزلگاه صفاح با امام حسین(ع) برخورد کرد. امام از او احوال مردم کوفه را جویا شد و او در پاسخ گفت: «آنان را پشت سر گذاشتم در حالی که دل‌هایشان با تو و شمشیرهایشان بر ضد تو (و در نقلی با بنی امیه) بود.[۲۲]»

خود فرزدق در شعری به شرح این دیدار پرداخته است که بیت نخست آن چنین است:

لقیت الحسین بأرض الصفاح                   علیه الیلامق و الدرق[۲۳]

فرزدق و امام سجاد

بخشی از قصیده فرزدق

در توصیف امام زین العابدین:

هذا الذی تعرف البطحاء وطأته                               والبیت یعرفه والحلّ والحرم

هذا ابن خیر عبادالله کلهم                         هذا التقی النقی الطاهر العلم

هذا ابن فاطمه ان کنت جاهله                  بجدّه انبیاء الله قد ختموا

ولیس قولک من هذا بضائره                     العرب تعرف من أنکرت والعجم

کلتا یدیه غیاث عم نفعهما                        یستوکفان و لایعروهما عدم

سهل الخلیقه لاتخشی بوادره                    یزینه اثنان حسن الخلق والشیم

حمال اثقال أقوام اذا افتدحوا                     حلو الشمائل تحلو عنده نعم

ما قال لا قطّ الا فی تشهده                        لولا التشهد کانت لاءه نعم

عمّ البریه بالاحسان فانقشعت                   عنها الغیاهب والاملاق والعدم

اذا رأته قریش قال قائلها:                         الی مکارم هذا ینتهی الکرم

یغضی حیاء و یغضی من مهابته                            فما یکلّم الا حین یبتسم

بکفه خیزران ریحه عبق                          من کف أروع فی عرنینه شمم

دیوان الفرزدق، ج۲، ص۱۷۸-۱۸۱

در دوران حکومت ولید بن عبدالملک، ولیعهد و برادرش هشام بن عبدالملک به قصد حج به مکه رفت. او در هنگام طواف به سمت حجر الاسود رفت تا آن را استلام کند ولی به علت ازدحام جمعیت نتوانست به آن نزدیک شود. ناچار برگشت و در جای بلندی برایش کرسی گذاشتند و او از بالای آن کرسی به تماشای جمعیت پرداخت. در این میان امام زین العابدین وارد شد و پس از طواف، به سمت حجرالاسود رفت. جمعیت با همه ازدحامی که بود، راه را باز کردند تا امام خود را به حجر الاسود نزدیک ساخت. اطرافیان هشام سخت شگفت‌زده شدند. یکی از آنها از هشام پرسید: «این شخص کیست؟» هشام با آنکه علی بن حسین(ع) را می‌شناخت، گفت: «نمی‌شناسم.»

در این هنگام فرزدق با شهامت گفت: «ولی من او را می‌شناسم» او بر روی بلندی ایستاد و قصیده معروف خود در معرفی امام سجاد را سرود. هشام دستور داد مستمری فرزدق را از بیت المال قطع و خودش را نیز در «عسفان» بین مکه و مدینه زندانی کردند.

مدح و ستایش امام در فضای خفقان سیاسی، آن هم در حضور هشام، نه تنها گواه شهامت و شجاعت در خور تقدیر وی است، بلکه بر ارادت وی به این خاندان گواهی می‌دهد. زمانی که امام سجاد(ع) از زندانی شدن او مطلع شد، مبلغ دوازده هزار درهم برای او فرستاد. فرزدق این مبلغ را پس داد و گفت: «من مدح تو را برای رضای خدا گفتم، نه برای عطا.» حضرت مبلغ را باز فرستاد و فرمود: «ما اهل بیت، چون چیزی به کسی بخشیم باز نستانیم.»[۲۴]

فرزدق و کمیت

کمیت بن زید اسدی با فرزدق پیوند قبیلگی داشت. وقتی کمیت «قصاید هاشمیات» را در مدح اهل بیت سرود، برای محک زدن اشعار خود، نزد فرزدق آمد. فرزدق پس از شنیدن اشعار او در پاسخ چنین گفت:

«آفرین پسرم، خوب گفته‌ای که “از اراذل و اوباش دست برداشته‌ای و هرگز تیرت به خطا نخواهد رفت و گفتارت را تکذیب نخواهند کرد”… این اشعار را انتشار بده و با دشمن دست به گریبان شو که تو از همه گذشتگان و حاضران شاعرتری.»[۲۵]

با وجود ارادت فرزدق به خاندان اهل بیت، توجه او به خلفای اموی و حضور در دستگاه آنان، با توجه به نقش و جایگاه اجتماعی یک شاعر و میزان تأثیرگذاری شعر در آن عصر، تأمل برانگیز است و بنابراین نمی‌توان وی را در ردیف کمیت و دعبل که شیفته اهل بیت بودند قرار داد.[۲۶]

فرزدق و حاکمان اموی

به رسمیت شناختن فرزدق به عنوان یکی از شعرای عصر اموی،[۲۷] نشان دهنده حضور وی در دستگاه خلافت و حمایت معنوی آنان بوده است. وی در دربار خلفای اموی از جمله ولید، سلیمان، عمر بن عبدالعزیز و… حضور داشته و در تأیید جایگاه و مقام خلیفه اللهی آنان اشعاری سروده است، برای نمونه درباره عبدالملک چنین سروده است:

فالارض لله ولاها خلیفته                          وصاحب الله فیها غیر مغلوب

زمین از آن خداست که آن را به دست خلیفه‌اش داده و صاحب خدا در زمین شکست نمی‌خورد..[۲۸]

این اشعار بیانگر دیدگاه نظری فرزدق درباره جایگاه خلافت است و دست کم وی را از قلمرو شیعه اعتقادی بیرون می‌برد.

ولی با این اوصاف نمی‌توان وی را شاعر درباری محض دانست. وی در مقابل رفتار برخی از امرای عرب که خلاف مبانی اسلام رفتار می‌کردند نیز اشعاری به هجو سروده است. هجو زیاد بن ابیه[۲۹] و معاویه[۳۰] از این جمله‌اند.

شخصیت روایی

فرزدق از امام حسین(ع)، ابوهریره، ابوسعید خدری، عرفجه بن اسعد، زراره بن کرب و طرماح بن عدی شاعر روایت نموده است و خالد حذاء، مروان اصغر و حجاج بن حجاج و… نیز از او روایت کرده‌اند.[۳۱]

درگذشت

فرزدق بنا به نقل مشهور در سال ۱۱۰ق.[۳۲] در سن نود و یک سالگی در بصره[۳۳] وفات یافت.

پانویس

بلاذری، انساب الاشراف، ج۱۲، ص۶۵

مستوفی، حمدالله بن ابی بکر؛ تاریخ گزیده، ص۷۰۹

امین، سید محسن؛ مستدرکات اعیان الشیعه، ج۱۰، ص۲۶۷

مستوفی، حمدالله بن ابی بکر؛ تاریخ گزیده، ص۷۰۹

ابن اعثم؛ الفتوح، ص۱۰۴۹

انساب الاشراف، پیشین، ص۶۶.

کلبی، الاصنام، ص۸۳

البدایه و النهایه، ج۹، ص۲۶۵

امین، سید محسن؛ مستدرکات اعیان الشیعه، ج۳، ص۲۹۱

امین، سید محسن؛ مستدرکات اعیان الشیعه، ج۳، ص۲۹۱

الفتوح، ص۱۰۴۹

بلعمی؛ تاریخنامۀ طبری، ج۵، ص۱۵۵۲

انساب الاشراف، پیشین، ص۹۴

ابن اثیر، الکامل، ج۱۴، ص۳۵۸ و مقدسی، محمد بن احمد؛ احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ج۲، ص۶۱۸.

اربلی؛ کشف الغمه فی معرفه الائمه، ج۱، ص۵۸۲

الکامل، پیشین، ج۱۰، ص۳۵۳.

طبری، تاریخ طبری، ج۷، ص۲۹۶۹.

دیوان الفرزدق، ج۱، ص۷.

تاریخ گزیده، مستوفی، ص۷۰۹.

ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۲۶۵

اعیان الشیعه، پیشین، ج۶، ص۴۵۱

تاریخ طبری، ج۷، ص۲۹۶۹

حموی، معجم‌البلدان، ج۳، ص۴۱۲.

تاریخ گزیده، مستوفی، ص۷۱۰؛ کشف الغمه، اربلی، ج۲، ص۸۰.

مسعودی، علی بن حسین؛ مروج الذهب، ج۲، ص۲۳۱.

http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=43813#_ftn37

کلبی، الاصنام، ص۸۳.

امالی شیخ صدوق، ص۱۱۶

الکامل، ابن اثیر، ج۱۱، ص۳۷؛ تاریخ طبری، ج۷، ص۲۸۵۳.

ابن هشام؛ السیره النبویه، ج۲، ص۳۵۰.

البدایه و النهایه، ج۹، ص۲۶۵

الکامل، ابن اثیر، ج۱۴، ص۵۴ و تاریخ گزیده، مستوفی، ص۷۱۰.

تهرانی، آقابزرگ؛ الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج۱، ص۳۴۴.

منابع

ابن اثیر، عزالدین علی؛ الکامل، ترجمه ابوالقاسم حالت و عباس خلیلی، تهران، مؤسسه مطبوعاتی علمی، ۱۳۷۱ش.

ابن کثیر؛ البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر.

ابن هشام؛ السیره النبویه، ترجمه سید هاشم رسولی، تهران، انتشارات کتابچی، ۱۳۷۵ش، چاپ پنجم.

اربلی؛ کشف الغمه فی معرفه الائمه، تبریز، بنی هاشمی، ۱۳۸۱ش، چاپ اول.

امین، سید محسن؛ مستدرکات اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف المطبوعات.

بلاذری، احمد بن یحیی؛ انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت،‌دار الفکر، ۱۴۱۷ق، چاپ اول.

بلعمی؛ تاریخنامۀ طبری، تحقیق محمد روشن، تهران، البرز، ۱۳۷۳ش، چاپ سوم.

تهرانی، آقابزرگ؛ الذریعه الی تصانیف الشیعه، قم، اسماعیلیان، ج۱، ص۳۴۴.

دیوان الفرزدق، مقدمه و شرح مجید طرد، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۴۱۴ق، چاپ دوم.

دیوان الفرزدق، بیروت،‌دار صادر.

طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ۱۳۷۵ش، چاپ پنجم.

کلبی، هشام بن محمد؛ الاصنام، تحقیق احمد زکی پاشا، تهران، نشر نو، ۱۳۶۴ش، چاپ دوم.

کوفی، ابن اعثم؛ الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفی هروی، تحقیق غلامرضا طباطبایی مجد، تهرات، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۷۲ش.

مستوفی، حمدالله بن ابی بکر؛ تاریخ گزیده، تحقیق عبدالحسین نوایی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۴ش، چاپ سوم.

ابن سکیت

یَعْقوب بن اِسْحاق دورَقی اَهْوازی معروف به اِبْن سِکّیت (۱۸۶ق – ۲۴۴ق)، از بزرگان اهل لغت و ادب و از شیعیان ویاران امام جواد(ع) و امام هادی(ع).
دلیل نام‌گذاری‌اش به ابن سکیت، سکوت‌های طولانی پدرش بوده است. او از عالمان مهم علم نحو و ادبیات عرب است و مهمترین اثرش اصلاح المنطق نام دارد.
وقتی متوکل از او درباره مقایسه فرزندانش (المعتز بالله و المؤید بالله) با فرزندان حضرت علی (ع) (حسنین) سؤال کرد، او در پاسخ، گفت: قنبر غلام علی (ع) برتر از تو و فرزندانت است. همین امر باعث کشته شدن او به دستور متوکل شد.
ولادت و کنیه
گفته شده ابن سکیت در سال ۱۸۶ق[۱] در دورق، از شهرهای خوزستان به دنیا آمد و سپس همراه خانواده‌اش به بغداد رفت.[۲]
کنیه ابن سکیت، ابویوسف است.[۳] سکیت لقب اسحاق، پدر او بوده که اشاره به سکوت‌های طولانی او دارد.[۴]
شخصیت و جایگاه علمی
عالمان شیعی، وی را از اصحاب امام جواد(ع) و امام هادی(ع) معرفی کرده‌اند که نزد آنان محترم بوده است.[۵] رجالیان شیعه او را ثقه و از بزرگان علم لغت و نحو دانسته و گفته‌اند هیچ طعنی درباره او نیست.[۶] افندی اصفهانی از ثعلب نقل کرده است که پس از ابن اعرابی کسی عالم‌تر از ابن سکیت به لغت نبود.[۷]
مدرس تبریزی نیز او را از بزرگان شعر و ادب و نحو و لغت و حامل علوم عربیه و ثقه دانسته است و گفته است که در شعر و علوم قرآنی تبحر داشت.[۸]
آثار
ابن سکیت تألیفاتی دارد که در شمار مهمترین منابع علم لغت و نحو است.
آثار چاپی
اصلاح المنطق که معروفترین اثر وی است
الاضداد
الالفاظ
القلب و الابدال
شرح دیوان الحُطَیئه
شرح دیوان الخنساء
دیوان طرفه بن عبد
شرح دیوان عروه بن ورد
شرح دیوان قیس بن خطیم
شرح دیوان نابغه ذبیانی
شرح دیوان مزرّد
آثار خطی
البحث
المقصور و الممدود
منطق الطیر و منطق الریاحین
آثار منسوب
الابل
الاجناس الکبیر
الارضین و الجبال و الاودیه
الاصوات
الامثال
ساب
الانواع
الایام و اللیالی
البیان
التصغیر
التوسعه فی کلام العرب
خلق الانسان
الدعاء
الزبرج
السرج و اللجام
سرقات الشعراء و ما تواردوا علیه
الطرق
الطیر
فَعَل و اَفْعَل
المثنی و المبنی و المکنی
المذکر و المؤنث
معانی الابیات
معانی الشعر الکبیر
معانی الشعر الصغیر
النبات و الشجر
النوادر
الوحوش
الحشرات
ماجاء فی الشعر و ما حُرّف عن جهته
چگونگی شهادت
بنا بر نقل منابع، وی در ۵ رجب سال ۲۴۴ق و در ۵۸ سالگی درگذشت.[۹] روایات در باب چگونگی وفات او متفاوت است. برخی می‌گویند: او به دلیل شیعه بودن کشته شده[۱۰] و در این باره به داستان سوال و جواب او با متوکل اشاره کرده‌اند؛ ابن سکیت معلم فرزندان متوکل بود، روزی متوکل به او گفت: دو فرزند من «معتز» و «مؤید» نزد تو محبوب‎ترند یا حسنین فرزندان حضرت علی؟ ابن سکیت در پاسخ خلیفه عباسی گفت: به خدا سوگند قنبر خادم علی بن ابی طالب(ع) از دو فرزندت و پدر این دو نزد من بهتر است. متوکل سخت برآشفت و به کارگزارانش دستور داد تا زبانش را از پشت سرش بیرون بکشند.[۱۱] همچنین نقل شده غلامان متوکل به امر او ابن سکیت را زیر پا انداختند و شکمش را لگدمال کردند و به خانه‌اش بردند تا درگذشت.[۱۲]
پانویس
دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۳۲۶.
صدر، تأسیس الشیعه، ص ۱۵۵.
نجاشی، رجال نجاشی، ص ۴۴۹.
صدر، تأسیس الشیعه، ص۱۵۵.
نجاشی، رجال نجاشی، ص ۴۴۹. تفرشی، نقد الرجال، ج ۵، ص ۹۴.
حلی، خلاصه الاقوال، ص ۲۹۹.
افندی، ریاض العلماء، ج۵، ص ۳۸۵.
مدرس، ریحانه الادب، ج ۷، ص ۵۶ و ۵۷.
دانشنامه ایران و اسلام، ج ۲، ص ۶۳۱.
نجاشی، رجال نجاشی، ص ۴۴۹.
خویی، معجم رجال الحدیث، ج ۲۱، ص ۱۳۹.
امین، اعیان الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۰۶.
منابع
نجاشی، احمد بن علی، رجال نجاشی، قم،جامعه مدرسین، ۱۴۱۶ق.
افندی، عبدالله، ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، قم، مطبعه الخیام، بی‌تا.
حلی، حسن بن یوسف، خلاصه الاقوال فی معرفه الرجال، نشر الفقاهه، ۱۴۱۷ق.
خویی، ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، بی‌جا، بی‌نا، ۱۴۱۳ق.
امین، محسن، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف، بی‌تا.
تفرشی، مصطفی بن حسین، نقد الرجال، قم، آل البیت، ۱۴۱۸ق.
مدرس تبریزی، محمدعلی، ریحانه الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب، تهران، خیام، ۱۳۶۹ش.
صدر، حسن، تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام، تهران، اعلمی، ۱۳۷۵ش.

سید مرتضی

علی بن حسین بن موسی (۳۵۵-۴۳۶ق)، معروف به سیدِ مرتضی، شریف مرتضی و علم الهدی، فقیه و متکلم امامی و از شخصیت‌های پرنفوذ اجتماعی شیعی. سید مرتضی مانند پدر و همچنین برادرش سید رضی، مدتی نقیب طالبیان بود و در بغداد زندگی می‌کرد و خلفای عباسی و حاکمان آل بویه به وی احترام می‌گذاشتند. وی همچنین مدتی امیر الحاج و نیز عهده‌دار دیوان مظالم بود.[۱]

سید مرتضی مانند استادش شیخ مفید گرایش‌های عقلانی داشت و به علم کلام علاقه‌مند بود و مهمترین دستاوردهای فکری او نیز در همین زمینه است. او در فقه نیز گرایش عقلانی داشت و کتابی در اصول فقه نوشت که آن را نخستین کتاب جامع و مستقل اصول فقه شیعه برشمرده‌اند. مشهورترین شاگرد سید مرتضی،شیخ طوسی است. سید مرتضی همچنین ادیبی ممتاز بود و در علوم تفسیر قرآن نیز آثاری نگاشت.

تولد، نسب و وفات

علی بن حسین بن موسی بن محمد بن موسی بن ابراهیم بن امام موسی کاظم(ع)، در سال ۳۵۵ق در بغداد به دنیا آمد. کنیه‌اش ابوالقاسم و مشهور به سید مرتضی بود.[۲] پدرش، حسین ‌بن موسى علوى، از علمای سرشناس شیعه بود و به دستگاه خلافت و حاکمان آل بویه نزدیک بود و نقیب علویان، رئیس دیوان مظالم و امیر حج بود.[۳]

مادر سید مرتضی، فاطمه دختر حسن (یا حسین) بن احمد بن حسن بن علی بن عمر الاشرف بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع) (متوفای ۳۸۵ق) بود.[۴]

لقب‌ها: سید مرتضی القاب متعدد و مشهوری دارد. از آنجا که نسب او، هم از سوی پدر و هم از سوی مادر حسینی است، به او «شریف» می‌گویند. همچنین او به «علم‌الهدی» معروف است. بنابر گزارشی، یکی از بزرگان معاصر سید مرتضی امام علی(ع) را در خواب دید که سید مرتضی را با لقب علم الهدی خواند و آن شخص او را به این لقب خطاب کرد.[۵] از دیگر القاب او ذُوالمَجدَین است که به دستور بهاءالدوله بویه‌ای به او داده شد.[۶] او را همچنین ابوالثمانین و ذوالثمانین خوانده‌اند؛ زیرا هشتاد کتاب نوشت، مالک هشتاد روستا بود و هشتاد سال و هشت ماه زندگی کرد.[۷]

وفات: سید مرتضی در سال ۴۳۶ق درگذشت. پسرش بر او نماز خواند و در خانه خودش در محله کرخ بغداد دفن شد.[۸]

درباره محل دفن سید مرتضی اختلاف نظرهایی وجود دارد؛ بنابر گزارش‌هایی پیکر او را بعدا از بغداد به کربلا منتقل و نزدیک قبر مطهر امام حسین(ع) دفن کردند.[۹] افزون بر آن، در کاظمین نیز قبرهایی منسوب به سید رضی و سید مرتضی در نزدیکی حرم کاظمین(ع) وجود دارد.[۱۰]

تحصیلات، استادان و شاگردان

سید مرتضی به همراه برادرش شریف رضی، در کودکی لغت و مبادی را نزد شاعر ادیب، ابن نباته سعدی آموخت، و فقه و اصول را نزد شیخ مفید. سید مرتضی در شعر و ادب شاگرد ابوعبیدالله مرزبانی بود و در کتاب امالی، روایات بسیاری را از او نقل می‌کند.[۱۱]

از دیگر اساتید و مشایخ او می‌توان به نام‌های زیر اشاره کرد:[۱۲]

حسین بن علی بن بابویه، برادر شیخ صدوق.

سهل بن أحمد دیباجی

أبوالحسن أحمد بن محمد بن عمران معروف به ابن جندی بغدادی

أبوالحسن أو (أبوالحسین) علی بن محمد کاتب

أحمد بن محمد بن عمران کاتب

شاگردان

سید مرتضی در زمان حیاتش شهرت زیادی داشت و گفته‌اند مجالس درس پر رونقی داشته است و برخی از مشاهیر دوران مانند ابوالعلاء معری و ابو اسحاق صابی و عثمان بن جنی به مجالس درسش می‌رفتند.[۱۳] بنابر برخی روایات وی خانه‌ای بزرگ داشت که آن را مدرسه کرده بود و طلاب فقه، کلام، تفسیر، لغت، شعر و دیگر علوم مانند علم فلک و حساب در آن به تحصیل مشغول بودند.[۱۴] برخی از شاگردان سید مرتضی از این قرارند:[۱۵]

شیخ الطائفه أبوجعفر محمد بن حسن طوسی

أبویعلی سلار (سالار) بن عبدالعزیز دیلمی

أبوالصلاح تقی الدین بن نجم حلبی

قاضی أبوالقاسم عبدالعزیز بن براج

أبوالفتح محمد بن علی کراجکی

عمادالدین ذوالفقار محمد بن معبد حسنی

أبوعبدالله جعفر بن محمد دوریستی

أبوالحسن سلیمان بن حسن صهرشتی

أبوالحسن محمد بن محمد بصروی

أبوعبدالله بن تبان تبانی

شیخ أحمد بن حسن نیسابوری

أبوالحسین حاجب

نجیب الدین أبومحمد حسن بن محمد موسوی

قاضی عزالدین عبدالعزیز بن کامل طرابلسی

قاضی أبوالقاسم علی بن محسن تنوخی

مفید الثانی أبومحمد عبدالرحمن بن أحمد بن حسین

فقیه تقی بن ابی طاهر هادی نقیب رازی

محمد بن علی حلوانی

سید أبویعلی محمد بن حمزه علوی

فقیه أبوالفرج یعقوب بن إبراهیم بیهقی

حیات اجتماعی و سیاسی

سید مرتضی رابطه نزدیکی با سلاطین آل بویه و خلفای عباسی داشت. او در اشعارش خلیفه القائم و برخی از دیگر از خلفای عباسی را مدح گفته است.[۱۶] شریف مرتضی از سال ۴۰۶ق از سوی سلطان آل بویه و خلیفه عباسی، نقیب علویان، امیر حاج و رئیس دیوان مظالم شد؛ مناصبی که پیش از او پدر و برادرش شریف رضی بر عهده داشتند.[۱۷]

همکاری با سلاطین در اندیشه سیاسی سید مرتضی

سید مرتضی در رساله‌ای با عنوان «فی العمل مع السلطان» به پرسشی از مشروعیت همکاری با دستگاه حکومت پاسخ می‌دهد.[۱۸] همکاری با حاکم عادل که همان امام معصوم است جای بحثی ندارد و مسئله اصلی که برای فقهای شیعه و از جمله سید مرتضی مطرح بوده این است که ایا همکاری با سلطان ستمگر در عصر غیبت امام و پذیرش مسئولیت در چنین حکومتی صحیح؟ به نظر سید مرتضی همکاری با حاکم ستمگر در صورتی که این همکاری فایده‌های عقلی و شرعی داشته باشد یعنی فرد بتواند در مسئولیت خود رفع ظلم و اقامه عدل کند یا حدود الهی را اجرا کند صحیح است.[۱۹]

برخی نویسندگان شیعه همکاری سید مرتضی با حکومت عباسیان و آل بویه را بر اساس همین مبنا تبیین می‌کنند و نزدیکی او به خلفا و ستایش آنها را در راستای هدف او برای ماندن در دستگاه حکومتی و خدمت به جامعه شیعی ارزیابی کرده‌اند.[۲۰]

اندیشه و آثار

سید مرتضی از بزرگترین علمای شیعه امامی بود و در بسیاری از علوم عصر خویش چون کلام، فقه، اصول، تفسیر، فلسفه، فلک و انواع علوم ادبی به نگارش اثاری دست زد.[۲۱][۲۲] مسئله محوری دراندیشه سید مرتضی پیروی او از مکتب عقل گرایی است که در جنبه‌های مختلف اندیشه کلامی و فقهی او تاثیر گذاشته و اندیشه‌های او را به افکار استادش شیخ مفید نزدیک کرده است.

نوشتار اصلی: فهرست آثار سید مرتضی

عقل گرایی و اندیشه کلامی

سید مرتضی متفکری عقل‌گرا بود. از دیدگاه سید مرتضی جستجوی عقلانی و استدلالی در مباحث مرتبط به خداشناسی واجب است چرا که شناخت خدا بدیهی نیست و در شناخت خدا نمی‌توان به شنیده‌ها و دلیل سمعی(روایات و متون دینی) استناد کرد چرا که حجیت متون دینی خود حاصل اعتقاد به وجود خداوند و شناخت اوست. به عقیده سید مرتضی اعتقاد به خداوند تنها بر مبنای تقلید و پذیرش سخن دیگری بدون هیچ حجت و استدلالی قابل قبول نیست.[۲۳]

سید مرتضی بر حجیت عقل در عرصه عقاید و مباحث کلامی تأکید داشته و هر چیزی را که مخالف عقل باشد باطل می‌شمرد. از این رو وی در هنگام تعارض روایات با عقل، جانب عقل را می‌گرفت و معتقد بود همه روایات وارد شده در متون صحیح نیستند. برای نمونه او روایاتی که مستلزم قول به تشبیه و جبر و رویت خداوند و قدیم بودن صفات اوست و نیز روایاتی را که برخی خرافات مانند ملک بودن رعد و برق را تأیید می‌کنند، نمی‌پذیرفت و به تاویل آیاتی که با اصول عقلی ناسازگار به نظر می‌رسند می‌پرداخت.[۲۴]

سید مرتضی و معتزله: اندیشه‌های سید مرتضی از نظر رویکرد عقل‌گرایانه، به معتزله نزدیک بود، چنان که برخی از اهل سنت او را از معتزله به حساب آورده‌اند. در عصر زندگی سید مرتضی معتزله در بغداد که محل زندگی سید بود رواج زیادی داشت و سید مرتضی از این شرایط تاثیر پذیرفت.[۲۵] با این حال او در مقام متفکری شیعی در برخی از مبانی فکری با معتزله مخالفت داشت و در کتاب الشافی به نقد اندیشه قاضی عبدالجبار معتزلی پرداخت و در عقایدی مانند امامت، عصمت پیامبران، منزله بین منزلتین و اراده الهی با معتزله هم رای نبود.[۲۶]

در موضوعات کلامی نیز نقل و روایات دینی کاملا بی‌استفاده نیست و در کنار عقایدی که تنها از طریق عقل به دست می‌اید، برخی از باورهای کلامی هم از طریق نقل و هم از طریق عقل قابل دریافت است مانند امامت و در پاره‌ای از اندیشه‌های کلامی نیز نقل تنها دلیل است. برای نمونه از نظر سید مرتضی جاودانه بودن ثواب و عقاب از راه عقل اثبات پذیر نیست و مرجع این اعتقاد تنها نقل است.[۲۷]

آثار کلامی:آثار کلامی سید مرتضی از مهم‌ترین تألیفات اوست:

الشافی فی الامامه که در نقد کتاب المغنی قاضی عبدالجبار در موضوع امامت

تنزیه الانبیاء| کتابی است در جهت اثبات عصمت مطلقه پیامبران

المخلص فی اصول الدین

الفصول المختاره بدنبال اثبات عقاید شیعه با بیانى استدلالى و با استناد به عقل، قرآن و روایات اهل بیت (ع)است.

الذخیره فی علم الکلام

الموضح عن جهه اعجاز القرآن

جمل العلم و العمل که دارای مباحث اعتقادی و فقهی است

المقنع فی الغیبه درباره امام زمان و مسئله غیبت.

اندیشه فقهی

سید مرتضی در عرصه اندیشه فقهی نیز رویکردی عقل‌گرایانه داشت و به حجیت عقل در کشف احکام – در صورت نبود قراین نقلی- باور داشت. او همچنین یکی از پیشگامان روش اجتهادی در فقه شیعه است.[۲۸] در استنباط احکام از ادله اصول لفظیه و عقلیه استفاده می‌کرد و با محدّثین و اخباریان موافق نبود.[۲۹] او در برخی مسایل فقهی که به گفته او با استناد به اصول عقلی قابل دریافت بود، استناد به دلایل سمعی را لازم نمی‌دانست با این حال به جواز استفاده از نقل در حیطه فروع دین اعتقاد داشت و اثبات برخی از احکام و حتی عقاید را تنها از طریق نقل ممکن می‌دانست. برای نمونه به اعتقاد او امر به معروف و نهی از منکر وجوب شرعی دارد و نه عقلی.[۳۰]

عدم حجیت خبر واحد: سید مرتضی مانند استادش شیخ مفید حجیت خبر واحد را نمی‌پذیرفت. به عقیده او استناد به خبر واحد نه تنها در موضوعات اعتقادی[۳۱] بلکه در فقه نیز جایز نیست.[۳۲] به نظر او عدالت راوی، در حجیت خبر واحد شرط است و یکی از شروط عدالت این است که راوی جزء فرقه‌های انحرافی شیعه نباشد؛ در حالی که بسیاری از روایات فقهی را این گروه از راویان (از جمله راویان واقفی یا غالی) نقل کرده‌اند، از این رو شرایط اعتماد به خبر واحد برآورده نمی‌شود.[۳۳] پژوهشگران معتقدند انکار حجیت خبر واحد، سید مرتضی را به استناد بیش از اندازه به اجماع برای دریافت احکام فقهی واداشته است.[۳۴]

از آثار فقهی سید مرتضی کتاب الانتصار شامل احکامی است که اختصاص به شیعه دارد. این اثر از نخستین نمونه‌های کتب فقهی است که به مسایل مورد اختلاف شیعه و اهل سنت می‌پردازد. دیگر اثر مهم فقهی سید مرتضی، کتاب الناصریات است. سید مرتضی این کتاب را در شرح نظریات فقهی جدّ خود حسن اطروش نگاشته است. بخش دیگری از آرای فقهی سید مرتضی، در رسالاتی بیان شده که او در پاسخ به نامه‌ها و پرسش‌ها نگاشته است.[۳۵]

سید مرتضی تألیفاتی در علم اصول فقه نیز داشته که مهمترین آنها الذریعه الی اصول الشریعه است. این اثر نخستین کتاب مفصل و جامع شیعیان در علم اصول است.[۳۶] سید مرتضی در این کتاب نظرات اهل سنت را بیان و درباره آنها داوری کرده و نظر خود را طرح کرده است. از این رو این کتاب را سرآغاز شکل‌گیری علم اصول شیعه و استقلال آن از علم اصول اهل سنت به شمار آورده‌اند.[۳۷]

تفسیر قرآن

مرقد سید مرتضی در کاظمین.jpg

سید مرتضی رسالات و کتاب‌هایی در موضوع مرتبط با علوم قرآن دارد؛ مانند کتابی که درباره اعجاز قران با عنوان الموضح عن وجه اعجاز القرآن نگاشته است. افزون بر آن مباحث متعددی در تفسیر قرآن کریم از سید مرتضی به صورت پراکنده در آثار گوناگون او به جای مانده است. افزون بر رسالات کوتاه سید مرتضی در تفسیر برخی آیات قرآن، بخش عمده‌ای از تفسیرهای او در کتاب الامالی جمع‌آوری شده است که در آن حدود ۱۴۰ آیه قرآن را شرح و تفسیر کرده است. او همچنین در کتاب تنزیه الانبیاء به تفسیر آیات قرآن در باب انبیای الهی می‌پردازد.[۳۸] در سایر آثار سید مرتضی از جمله آثار کلامی او مانند الشافی نیز برخی آیات مورد بررسی قرار گرفته است.[۳۹]

سید مرتضی در تفسیر قرآن نیز روشی عقلگرایانه دارد و بر اساس اصول عقلی به تاویل آیاتی می‌‌پردازد که در ظاهر با اصول عقلانی تعارض دارند.[۴۰] وی همچنین در تفسیر قرآن رویکردی کلامی دارد و بیشتر به تفسیر آیات اعتقادی پرداخته و تفسیر آیات در آثارش با هدف تقویت اندیشه‌های کلامی شیعه صورت می‌گیرد.[۴۱] ویژگی دیگر تفسیر سید مرتضی، رویکرد ادبی و زبانشناختی او و رجوع به قالب‌های زبان و بیان عربی و نیز مباحث گسترده لغت ‌شناسانه برای فهم معانی قرآنی است.[۴۲]

آثار ادبی

سید مرتضی ادیبی ممتاز و سرشناس بود.[۴۳] از سید مرتضی آثار ادبی متعددی به جای مانده است. از جمله شعرهای او در شش جلد است. او همچنین کتاب مشهوری با عنوان «الدرر و الغرر» شامل مباحث ادبی و واژه‌شناختی و نحوی داشته است.[۴۴] افزون بر آن سید مرتضی رسالاتی در نقد آثار ادبی پیش از خود نگاشته است.[۴۵]

پانویس

تهرانی، طبقات اعلام الشیعه، ج۲، صص۱۲۰-۱۲۱.

تهرانی، طبقات اعلام الشیعه، ج۲، ص۱۲۰-۱۲۱.

ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۹، ص۱۸۲؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲۱، ص۱۹.

المحامی رشید الصفار، ترجمه الشریف المرتضی، در: شریف مرتضی، ۱۴۱۵ق، صص۱۱-۱۲.

خوانساری، روضات الجنات، ج ۴، ص ۲۹۵.

ابن جوزی، المنتظم، ج ۱۵، ص ۵۴.

خوانساری، روضات الجنات، ج ۴، ص ۲۹۶.

نجاشی، رجال، ص۲۷۱.

امین، اعیان الشیعه، ج۸، ۲۱۳.

نک:بحرالعلوم و خامه‌یار، زیارتگاه‌های عراق، ج ۱، ص ۳۲۴-۳۲۵.

تهرانی، طبقات اعلام الشیعه، ج۲، صص۱۲۰-۱۲۱.

المحامی رشید الصفار، ترجمه الشریف المرتضی، فی: شریف مرتضی، ۱۴۱۵ه‍.ق.، ص۲۴.

اسعدی، سید مرتضی، ۵۲-۵۳.

المحامی رشید الصفار، ترجمه الشریف المرتضی، فی: شریف مرتضی، ۱۴۱۵ه‍.ق.، ص۲۲.

المحامی رشید الصفار، ترجمه الشریف المرتضی، فی: شریف مرتضی، ۱۴۱۵ه‍.ق، صص۴۷-۴۸.

نصر، تحلیل فقهی رابطه سلطان و علمای دین از دیدگاه علم الهدی، ص۱۷۲-۱۷۳.

ابن جوزی، المنتظم، ج ۱۵، ص ۱۱۲؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۹، ص ۲۶۳.

نک: شفیعی، رساله فی العمل مع السلطان.

علیخانی و همکاران، اندیشه سیاسی متفکران مسلمان، ج۲ ، ص۱۵۴-۱۵۵ ، ۱۶۰-۱۶۱.

نصر، تحلیل فقهی رابطه سلطان و علمای دین از دیدگاه علم الهدی، ص۱۷۳.

الطوسی، الفهرست، ص۹۹.

نجاشی، رجال، ص۲۷۰.

اسعدی، سید مرتضی٬(ص) .

نیاسر، معارف و شاهرودی، عقل و نقل در دیدگاه سید مرتضی، ص۷۶ و ۸۱- ۸۲ ، .

نیاسر، معارف و شاهرودی، عقل و نقل در دیدگاه سید مرتضی، ص۷۵.

اسعدی، سید مرتضی، ص۹۱-۹۴.

برنجکار و هاشمی، عقل گرایی در مدرسه امامیه بغداد و معتزله، ص۷۰-۷۱.

اسعدی، سید مرتضی، ص ۵۰ و ۹۰.

گرجی، تاریخ فقه و فقها، صص ۱۴۹-۱۴۸.

نیاسر، معارف و شاهرودی، عقل و نقل در دیدگاه سید مرتضی، ص ۸۴-۸۷.

جبرئیلی، سیر تطور کلام شیعه، ص ۱۰۰.

جعفری، مقایسه‌ای میان دو مکتب فکری شیعه در قم و بغداد، ص۲۲-۲۳.

ضمیری، دانشنامه اصولیان شیعه، ص ۱۵۲.

ضمیری، دانشنامه اصولیان شیعه، ۱۵۲-۱۵۳.

نک: گرجی، تاریخ فقه و فقها، ص ۱۶۵-۱۶۸.

ضمیری، دانشنامه اصولیان شیعه، ص۱۲۰.

گرجی، تاریخ فقه و فقها، ص۱۷۳ .

قربانی زرین، مبانی ادبی-کلامی سید مرتضی در تفسیر قرآن کریم، ص ۱۹.

شکرانی، مقدمه‌ای بر مباحث تفسیری سید مرتضی، ص۵۱ -۵۲.

شکرانی، مقدمه‌ای بر مباحث تفسیری سید مرتضی، ص ۵۸.

شکرانی، مقدمه‌ای بر مباحث تفسیری سید مرتضی، ص ۵۷؛ قربانی زرین، مبانی ادبی-کلامی سید مرتضی در قرآن کریم، ص ۲۲.

قربانی زرین، مبانی ادبی-کلامی سید مرتضی در قرآن کریم، ص ۲۰-۲۲.

ابن جوزی، المنتظم، ج ۱۵، ص ۲۹۴.

امین، اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۲۱۳.

نک: محدثی، شخصیت ادبی سید مرتضی، ص ۶۱-۶۳.

منابع

ابن اثیر، عزالدین علی، الکامل فی التاریخ، بیروت،‌ دار صادر -‌دار بیروت، ۱۳۸۵ق.

ابن جوزی، عبدالرحمن، المنتظم، تحقیق محمد عبد القادر عطا و مصطفی عبد القادر عطا، بیروت،‌ دار الکتب العلمیه، ط الأولی، ۱۴۱۲

اسعدی، علیرضا، سید مرتضی، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، ۱۳۹۱

الذهبی، شمس الدین محمد، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، تحقیق عمر عبد السلام تدمری، بیروت،‌ دار الکتاب العربی، ط الثانیه، ۱۴۱۳

الشریف المرتضی، علی بن حسین موسوی، الانتصار فی انفرادات الامامیه، قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ۱۴۱۵ق.

بحرانی، ابن میثم، شرح نهج البلاغه، قم: مرکز النشر مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۳۶۲ش.

برنجکار، رضا و هاشمی، ریحانه، عقل گرایی در مدرسه امامیه بغداد و معتزله، مجله فلسفه دین، بهار ۱۳۹۳

تهرانی، آقابزرگ، طبقات اعلام الشیعه، ج۲، قم: اسماعیلیان، بی‌تا.

جعفری، سیدمحمدمهدی، سیدرضی، تهران: طرح نو، ۱۳۷۵ش.

خوانساری، محمد باقر، روضات الجنات، تحقیق اسدالله اسماعیلیان، قم، اسماعیلیان،

شفیعی، محمود، رساله فی العمل مع السلطان، فصلنامه علوم سیاسی، شماره ۱۴ ، تابستان ۱۳۸۰

شکرانی، رضا، مقدمه‌ای بر مباحث تفسیری سید مرتضی، مجله کیهان اندیشیه، شماره۵۹ ، فروردین و اردیبهشت ۷۴

شیخ طوسی، الفهرست. محقق/مصحح: سید محمد صادق آل بحر العلوم، نجف: المکتبه الرضویه، بی‌تا.

منبع: ویکی شیعه

دعبل خزاعی

دِعْبِل بْن عَلی خُزاعی (۱۴۸-۲۴۶ق)، شاعر شیعه قرن دوم و سوم هجری. او از اصحاب امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) بوده[۲] و محضر امام جواد(ع) را نیز درک کرده است.[۳] او در زمان حضور امام رضا (ع) در مرو به حضور ایشان رسید. زمانی که به خراسان آمد، قصیده تائیه خود را سروده بود و گفته بود که نباید کسی پیش از امام رضا(ع) آن را بشنود.

او در طعن بسیار تندزبان بود. همین امر باعث می‌شد تا همواره در حال گریز و سفر باشد. سرانجام طعن‌هایش بر خلفای عباسی باعث کشته‌شدنش شد. از جمله کتاب‌های او «‌الواحده فی مناقب العرب و مثالبها‌» و «‌طبقات الشعراء‌» است.[۴] دعبل از زمره راویان حدیث نیز به شمار می‌آید.

دعبل بن علی بن رزین بن سلیمان بن تمیم بن نهشل بن خداش بن خالد بن عبد بن دعبل بن انس بن خزیمه بن سلامان بن اسلم بن حارثه بن عمرو بن عامر بن مزیقیا.[۵] (۱۴۸-۲۴۶ق)

نام دعبل را محمد، حسن و عبدالرحمن[۶] ذکر کرده‌اند و کنیه‌اش ابوجعفر، [۷] یا ابوعلی[۸] است.

دایه دعبل، وی را از جهت شوخ‌طبعی‌ای که در او بود، دعبل لقب داد و مقصودش ذعبل بود و ذال تبدیل به دال شد.[۹]

چنانکه در دیوان دعبل آمده، وی در سال ۱۴۸ق متولد شد، ولی ابن حجر در «‌لسان»، سال تولد وی را ۱۴۲ق ذکر می‌کند. وی اصالتاً کوفی است و گفته شده که از قرقیس بوده است. او ساکن بغداد بود.[۱۰]

بخشی از تائیه که امام رضا (ع) دو بیت به آن افزود:

أ فاطم لو خلت الحسین مجدلا                و قد مات عطشانا بشط فرات

إذا للطمت الخد فاطم عنده                      و أجریت دمع العین فی الوجنات

أ فاطم قومی یا ابنه الخیر و اندبی                         نجوم سماوات بارض فلاه

قبور بکوفان و اخرى بطیبه                      و اخرى بفخ نالها صلواتی

و اخرى بأرض الجوز جان محلها                        و قبر بباخمری لدى الغربات

و قبر ببغداد لنفس زکیه               تضمنها الرحمن فی الغرفات

شبر، ادب الطف، ج۱، ص۲۹۷

پدر دعبل، علی بن رزین، عمویش، عبدالله، و پسر عمویش، ابوجعفر محمد ابوشیص بن عبدالله، از شاعران بوده‌اند. مرزبانی در «‌معجم الشعراء‌» شرح حال پدر دعبل را آورده، و در «‌البیان و التبیین‌» و برخی کتب دیگر[۱۱] شرح حال پسر عمویش ذکر شده است. ابوالحسن علی (۱۷۲-۲۸۳ق)، برادر دعبل نیز شاعر بوده و دیوان شعری حدود ۵۰ برگ داشته است. او در سال ۱۹۸ق همراه دعبل به محضر امام رضا(ع) رسید و تا سال ۲۰۰ق در آن جا ماند. رزین، برادر دیگر دعبل نیز شاعر بوده است.[۱۲]

ابوالحسن علی، برادر دعبل و پسرش حسن (متولد ۲۵۷)، از راویان این خاندان‌اند. حسن از پدرش بسیار روایت کرده و اقامتگاهش واسط و عهده‌دار امور حسبی بوده و کتاب‌هایی به نام «‌تاریخ الائمه‌» و «‌النکاح‌» داشته است.[۱۳]

بدیل بن ورقاء

دعبل، از خاندان رزین است. این خاندان محدثان و شاعرانی داشته است. پیامبر(ص) در روز فتح مکه، لبخند به لب، در حق نیای بزرگ آن‌ها، بدیل بن ورقاء، این چنین دعا کرد؛ خداوند جمالت و سیه‌مویت را بیافزاید و تو و فرزندانت را متمتع کند.[۱۴]

عبدالله بن بدیل و برادرانش

از بزرگان این خاندان، عبدالله بن بدیل و برادرانش، عبدالرحمن و محمد، فرستادگان پیامبر به یمن بوده‌اند. این سه تن و برادر دیگرشان عثمان، از لشگریان علی(ع) در صفین بوده‌اند. برادر دیگرشان، نافع، در زمان پیامبر(ص) شهید شد.[۱۵]

معاویه در جنگ صفین پس از به شهادت رسیدن عبدالله گفت: گذشته از مردان خزاعه، اگر زنانشان هم می‌توانستند با من می‌جنگیدند.[۱۶]. علی(ع) با شنیدن خبر شهادت عبدالله درباره او گفت: «‌خدایش رحمت کند! در زندگی‌اش به همراه ما با دشمنانمان جنگید و در مرگش نیز نسبت به ما خیرخواهی کرد ».[۱۷]

فرزندان

او دو فرزند به نام‌های عبدالله و حسین داشت که از حسین دیوانی بر جای مانده که در حدود ۲۰۰ برگ است.[۱۸]

خلقیات، سفرها و مناصب

او شاعری تندزبان و بدهجو بود[۱۹] اما در مسافرتهایی که داشت گاهی دزدان و رهزنان او را می‌دیدند و آزارش نمی‌کردند، بلکه با او به خوردن و نوشیدن می‌نشستند و درباره‌اش نیکی می‌نمودند. او نیز هرگاه آنان را می‌دید سفره خوراک می‌گسترد و آنها را دعوت می‌کرد و غلامان خود ثقیف و شعف را که خواننده بودند صدا می‌کرد تا برایش بخوانند.[۲۰]

او بیشتر در بغداد می‌زیست و از ترس معتصم که به هجوش پرداخته بود، مدتی از آن شهر بیرون رفت و دوباره برگشت و به گشت و گذار در آفاق پرداخت. به بصره و دمشق رفت و در زمان مطلب بن عبدالله بن مالک به مصر رفت و به دست او والی «‌أسوان‌» شد. ولی وقتی دید دعبل او را هجو کرده عزل‌اش کرد.

دعبل، با برادرش رزین، سفری به حجاز کرد و با دیگر برادرش علی، به ری و خراسان رفت.[۲۱] او هنگام گذر از قم مدتی در آنجا می‌ماند و شیعیان آن جا هر سال، پنجاه‌هزار درهم بدو می دادند.[۲۲]

هجویات

هجو سرایی و بدگویی تند و بسیار از جانب او، مربوط به کسانی است که دعبل آن‌ها را از دشمنان خاندان پیامبر(ص) و غصب کننده مقام آنان می‌دانسته و به این وسیله به خدا تقرب می‌جسته است.[۲۳]

از جمله کسانی که دعبل به هجوشان پرداخته، این افراد هستند:

مطلب بن عبدالله بن مالک، حاکم مصر

محمد بن عبدالملک بن زیات[۲۴]

ابراهیم بن مهدی[۲۵]

مأمون، خلیفه عباسی به ویژه در قصیده رائیه‌ای که دعبل بعد از شهادت امام رضا(ع) سرود.[۲۶]

میمون بن هارون[۲۷]

ابوعباد[۲۸]

معتصم[۲۹]

متوکل[۳۰]

دینار بن عبدالله[۳۱]

یحیی بن عبدالله[۳۲]

حسن بن سهل[۳۳]

سهل بن رجاء و پدرش[۳۴]

راویان شعر از دعبل

راویان شعر از جانب دعبل عبارتند از

محمد بن زید

حمدوی شاعر

محمد بن قاسم مهرویه

و….[۳۵]

نقل حدیث

دعبل از اصحاب موسی بن جعفر(ع) و امام رضا(ع) بوده[۳۶] و محضر امام جواد(ع) را نیز درک کرده است.[۳۷]

اساتید و شیوخ او

برخی کسانی که دعبل از آن‌ها روایت کرده:[۳۸]

حافظ شعبه بن حجاج (متوفی ۱۶۰)

حافظ سفیان ثوری (متوفی ۱۶۱)

مالک بن أنس، پیشوای مالکیان (متوفی ۱۷۹)

ابوسعید سالم بن بصری (متوفی پس از ۲۰۰)

ابوعبدالله محمد بن عمرو واقدی (متوفی ۲۰۷)

مامون، خلیفه عباسی (متوفی ۲۱۸)

ابوالفضل عبدالله بن سعد زهری بغدادی (متوفی ۲۶۰)

محمد بن سلامه

سعید بن سفیان اسملی مدنی

محمد بن اسماعیل

مجاشع بن عمر

موسی بن سهل راسبی

راویان حدیث از او

برخی کسانی که از دعبل نقل حدیث کرده‌اند:[۳۹]

ابوالحسن علی، برادر دعبل

موسی بن حماد یزیدی

ابوالصلت هروی (متوفی ۲۳۶)

هارون بن عبدالله مهلبی (در امالی و عیون)

علی بن حکیم (در اصول کافی)

عبدالله بن سعید اشقری (اغانی و غیرآن)

موسی بن عیسی مروزی

ابن منادی، احمد بن ا بی‌داود (متوفی ۲۷۲) (تاریخ ابن عساکر)

محمد بن موسی بریری (تاریخ ابن عساکر)

کشته شدن

او در سال ۲۴۶[۴۰] یا ۲۴۷ ق/۸۶۱م[۴۱] کشته شد و دلیل قتلش هجو خلفای عباسی بود.

علامه امینی، در جلد دوم الغدیر درباره کشته شدن او می‌نویسد:

او ۹۷ سال و چند ماه عمر کرده است. آورده‌اند که او مالک بن طوق را به اشعاری هجو کرد و چون هجویه‌اش به مالک رسید وی را طلبید و شاعر گریخت و به بصره که اسحاق بن عباس عباسی فرماندارش بود آمد.

اسحاق نیز از هجویه دعبل درباره نزار آگاهی داشت و چون شاعر به شهر درآمد، کسی را به دستگیری وی گماشت و نطع وشمشیر خواست تا گردن دعبل را بزند. دعبل در انکار آن قصیده سوگند به طلاق می‌خورد و به هر قسمی که او را از کشته شدن می‌رهاند، متوسل می‌شد و آن چکامه را ساخته و پرداخته دشمنانش می‌دانست، که به قصد کشته شدن او گفته و به وی نسبت داده‌اند. اسحاق چوبدستی خواست و با آن دعبل را تا می‌توانست زد و او را به کارهای تحقیر آمیزی وادار نمود.

او بعد از این کار دعبل را رها کرد و دعبل به اهواز گریخت. مالک، ده هزار درهم به مردی داد تا او را ناآگاهانه بکشد. آن مرد او را در روستایی از نواحی سوس‌[۴۲] پیدا کرد و بعد از نماز عشاء با چوبدستی که سرش زهرآگین بود به پشت پای دعبل زد و فردای آن روز دعبل از دنیا رفت.[۴۳]

درباره قبر او، اختلاف است؛ که در همان قریه که کشته شد، «‌سوس »، زویله، اهواز یا… به خاک سپرده شد[۴۴]

تائیه دعبل

قصیده تائیه، مشهورترین قصیده دعبل است که درباره تاریخ اهل بیت پیامبر(ص) و ستمهایی است که بر آنها رفته است. وی این قصیده را برای نخستین بار برای امام رضا(ع) خواند.[۴۵]

پانویس

سوس (اسم خاص): شوش. لغت‌نامه دهخدا، ج ۹، سوس.

نک: ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص۱۵۱

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۱

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۹

الأغانی ج۲۰ ص۱۳۱؛ به نقل دیوان دعبل الخزاعی، ص۴.

نک:خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۸، ص۳۷۹

خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۸، ص۳۷۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۴

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۵

دیوان دعبل الخزاعی، ص۵.

الشعر و الشعراء، الاغانی، وفیات الاعیان، طبقات ابن معتز و…

نک: امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۴-۵۲۳

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۴

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۱۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۱۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۱

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۲

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۹

خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۸، ص۳۷۸

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۵

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۵

ابن معتز، طبقات شعراء المحدثین، ص۲۹۸

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۷

نک: امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۸-۵۲۶

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۵

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۶

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۶

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۷

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۸-۵۳۷

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۸

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۰-۵۳۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۰-۵۳۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۹

نک: ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص۱۵۱

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۱

نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۲-۵۳۱

نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۳

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۷

ابن معتز، طبقات شعراء المحدثین، ص۹۷

سوس. (اخ) شوش: بروم اندرون شاه بد فیلقوس یکی بود با رای او شاه سوس. فردوسی. رجوع به شوش شود ((لغت‌نامه دهخدا؛ ج۹، سوس))

نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۷

نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۸

نک: امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۱۷-۵۰۳

منابع

ابن شهر آشوب، محمد بن علی، معالم العلماء، تصحیح: محمد صادق بحر العلوم، المطبعه الحیدریه، نجف اشرف، بی‌تا.

ابن معتز، عبد الله بن محمد، طبقات شعراء المحدثین، تحقیق: عمر فاروق طباع، دار الارقم بن ابی الارقم، بیروت، بی‌تا.

امینی، عبدالحسین، الغدیر، ترجمه محمدتقی واحدی، علی شیخ الاسلامی، ویرایش: علیرضا میرزا محمد، بنیاد بعثت، تهران، ۱۳۹۱.

جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه (علیهم السلام)، قم: انصاریان، ۱۳۷۶.

خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، أو، مدینه السلام، دراسه و تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیه، بیروت، بی‌تا.

دیوان دعبل الخزاعی، شرحه وضبطه وقدم له ضیاء حسین الأعلمی، بیروت: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، الطبعه الأولی، ۱۴۱۷ه‍/۱۹۹۷.

شبر، جواد، أدب الطف، أو، شعراء الحسین علیه‌السلام من القرن الأول الهجری حتی القرن الرابع عشر، دار المرتضی، بیروت.

منبع: ویکی شیعه