فقیه مدینه ؛ سعید بن مسیب

اشاره:

سعیدبن مسیب، از شخصیتهای بزرگ علمی و دینی قرن اول هجری است. او از بزرگان تابعان و نخستین فقیهان مدینه به شمارمی رود. بلکه فقیه الفقهاء و موسس مکتب فقهی مدینه می باشد; درعالم شیعه نیز از عالمان و محدثان شیعه است; از جمله افرادی است که عصر چهار معصوم; امام علی، امام حسن، امام حسین و امام سجاد علیهم السلام را درک کرده است; از جمله معدود اصحاب اولیه امام سجاد(ع)به شمار می رود.

تولد

سعید بن مسیب، در سال ۱۵ یا۱۷ هجری در عهد خلافت عمر، در شهرمدینه متولد شده و در همان شهر به تحصیل علم و دانش پرداخته واز محضر اصحاب پیامبر(ص)و اساتید و محدثان این شهر بهره برده وهمان گونه که از شرح احوال او بر می آید، غالب عمرش را در مدینه گذرانده و جز برای حج از آن خارج نشده است ولی با توجه به این که او چهل دفعه به حج مشرف شده، می توان گفت که از محدثان مکه نیز بهره ها برده است.

خاندان

سعید بن مسیب از قبیله بنی مخزوم است و پدر او مسیب و جدش حزن، هردو پیامبر(ص)را درک کرده اند و از کسانی هستند که در فتح مکه اسلام آوردند و به نقلی مسیب از مهاجران بوده و در غزوه حدیبیه و بیعت رضوان، حضور داشته است. پیامبراکرم(ص)به حزن بن ابی وهب، جد سعید، پیشنهاد کرد که نامش را به سهل تغییر دهد ولی او نپذیرفت و گفت: می خواهم به نامی که پدر و مادرم برای من نهاده اند، خوانده شوم.

خاندان سعید، نوعی رابطه و خویشی سببی با بنی هاشم داشته اند; زیرا برادر حزن، هبیره بن ابی وهب، شوهر ام هانی، خواهرامیرمومنان علی(ع)بود. فرزندان هبیره، خواهرزادگان علی(ع)شیعیان خوبی بودند و از یاران امیرالمؤمنین(ع)به شمارمی آمدند. مصقله بن هبیره والی منطقه اردشیر خره در عصر حکومت آن حضرت بود. همچنین جعده بن هبیره از سوی علی(ع)در خراسان والی بود. از این رو در خاندان سعید، احتمالا گرایش ضد هاشمی که تمایل غالب قریشیان بود، کمتر بوده است. به استثنای یک مورد که زبیربن بکار نقل کرده: حزن، جد سعید در جریان سقیفه، از خالدبن ولید که علیه انصار سخنرانی کرده بود، طرفداری نموده و درتعریف و مدح او شعر سروده بود.

البته این مساله، بیشتر جنبه قبیلگی و تعصب قومی داشته است; زیرا خالد نیز از قبیله بنی مخزوم بوده است. مسیب، پدر سعیدتاجر بوده و خرید و فروش روغن می کرده است.

ویژگیها

۱- سید تابعان

تابعان کسانی هستند که محضر رسول خدا(ص)را درک نکردند، ولی اصحاب آن حضرت را دیدند; لذا تمام کسانی که بعد از رحلت پیامبراکرم(ص)به دنیا آمدند، از تابعان به شمار می آیند. بدین معنی که به تدریج اصحاب پیامبر(ص)از دنیا رفتند و مردم درمسائل شرعی به فقهای تابعان رجوع می کردند که سعید بن مسیب ازمهمترین فقیهان این عصر بود و به گفته ابن خلکان، سیدالتابعین به شمار می آمد.

۲- فقیه مدینه

در اواخر قرن اول هجری دو مکتب و مدرسه فقهی در میان مسلمانان پدید آمد: مکتب عراق و مکتب مدینه.

مکتب عراق را مکتب رای و مکتب مدینه را مکتب حدیث می گفتند. فقهای عراق بیشتر بر رای و استدلال عقلی تکیه می کردند ولی فقهای مدینه بر احادیث و روایات فقهی تکیه داشتند. از میان فقهای چهارگانه اهل سنت، ابوحنیفه نماینده مکتب عراق و مالک بن انس نماینده مکتب مدینه بود.

سعید بن مسیب در عصر خود یکی از مهمترین فقیهان مدینه به شمار می آمد و به گفته ابن سعد، رئیس فقیهان مدینه بود.بلکه موسس مکتب فقهی مدینه به شمار می آمد.

۳- اهل ورع و عبادت

سعید بن مسیب از عابدان و زاهدان عصر خود بود; ابن خلکان درمورد او می گوید: او میان فقه و حدیث و زهد و عبادت و ورع راجمع کرده بود.

سعید پیوسته ملازم مسجدالنبی بود و سی سال نماز جماعت آن جا راترک نکرده بود. روزی چشمش درد می کرد، آب و هوای وادی عقیق رابه او توصیه کردند، ولی او از رفتن به آن جا امتناع کرد و گفت: پس چگونه به نماز جماعت صبح و عشای مسجد النبی برسم؟!

۴- تعبیر کننده رویا

سعید بن مسیب علاوه برآشنایی با فقه که در مفهومی وسیع تر ازمعنای امروزی اش به کار می رفت، در تعبیر رویا نیز مهارت داشت وبه گفته ابن سعد، از همه اهل زمانش در تعبیر رویا ماهرتر بود.

جایگاه علمی

سعید بن مسیب از دانشمندان بی بدیل عصر خویش بود و عالم علی الاطلاق مدینه به شمار می رفت و از جمله فقهای هفتگانه اولیه مدینه بود که عبارتند از: عروه بن زبیر، ابوبکربن عبدالرحمن مخزومی، سلیمان بن یسار، عبیدالله بن عتبه، خارجه بن زید، قاسم بن محمدبن ابی بکر و سعیدبن مسیب که دو نفر اخیر را از پیروان اهل بیت علیهم السلام و شاگردان امام سجاد(ع)دانسته اند.

در مورد مکانت علمی سعید بن مسیب همین بس که امام زین العابدین(ع)در باره او فرمود:

«سعیدبن مسیب آگاهترین مردم به آثار گذشتگان است و از لحاظفهم و درک مسائل از همه قوی تر می باشد.»

اساتید

سعید بن مسیب در تحصیل علم و دانش و گردآوری حدیث سعی بلیغ ورنج فراوان برده بود; چنان که خود می گوید: «شبها و روزها رادر جستجوی یک حدیث صرف می کردم.»

در این راه از تمام راویان اخبار و محدثان عصر خود و صحابیان پیامبر(ص)سود برده بود، حتی گاهی خدمت همسران پیامبر(ص)می رسیدو از آنان اخذ حدیث می کرد. اشخاصی از بزرگان صحابه چون جابرابن عبدالله انصاری و سلمان فارسی، از اساتید او به شمار می رفتند.ولی را از محضرامیرمومنان علی(ع)بیشترین استفاده را کرده بود وبه نقل کشی تربیت شده آن حضرت به شمار می رفت.

بعد از شهادت علی(ع)از محضر فرزندان آن حضرت بهره می برد و به نقل کلینی در عصر امامت امام سجاد(ع)، از حواریون و شاگردان نزدیک آن امام به شمار می رفت.و پیوسته از محضر آن حضرت استفاده می کرد و احادیثی از آن جناب نقل کرده است.

شاگردان

سعید بن مسیب استاد و سرپرست مکتب فقهی مدینه بود و غالب علم جویانی که به مدینه می آمدند، پای درس او می نشستند و از آراءفقهی و نظرات علمی او بهره می بردند و در معضلات و مشکلات فقهی محل رجوع مردم بود. عمربن عبدالعزیز آنگاه که حاکم مدینه بود،در هیچ امری قضاوت نمی کرد، مگر این که درباره آن از سعید بن مسیب استفتاء می کرد.

اشخاصی از اصحاب ائمه علیهم السلام چون ابوحمزه، ابوغالب اسدی، ثمالی و ابان بن تغلب از شاگردان سعید بن مسیب بودند وبه واسطه او روایاتی از امام سجاد(ع) نقل کرده اند.

احادیث

سعیدبن مسیب از طریق اکثر صحابه پیامبر(ص)از جمله علی(ع)،عمر، عثمان، زید بن ثابت، عبدالله بن عمر، سعدبن ابی وقاص،ابوموسی اشعری، ابوهریره، جبیربن مطعم، عبدالله بن زید مازنی،عایشه و ام سلمه احادیث پیامبر(ص)را نقل کرده است و قاطبه محدثان اهل سنت از طریق او احادیث پیامبر(ص)را نقل کرده اند. چنان که در کتاب الوافی بالوفیات آمده، همه جماعت محدثان از اونقل حدیث کرده اند.

در کتابهای شیعه نیز روایات و احادیث سعید به چهارده موردمی رسد که بعضی را بدون واسطه از امام زین العابدین(ع) نقل کرده و بعضی دیگر را به طریق جابربن عبدالله، سلمان و علی بن ابی رافع نقل کرده است.

از جمله روایات سعیدبن مسیب این که او نقل کرده: «سالی همراه امام سجاد(ع) برای حج به سوی مکه روانه شدیم. امام دریکی از منازل دو رکعت نماز خواند و سجده کرد و در سجده تمام سنگها و سنگریزه های اطرافش، با او تسبیح گفتند. من وحشت کردم. امام سربرداشت و آنگاه فرمود: سعید! ترسیدی؟ گفتم: آری یابن رسول الله! فرمود: این تسبیح اعظم است.»

او پیوسته می گفت: «علی بن الحسین(ع)نفس زکیه است و من برای او نظیری نمی شناسم.» و آنگاه که جوان قرشی در مورد امام سجاد(ع)از او پرسید، گفت: «او سیدعابدین، علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام است.»

تشیع

شیخ طوسی سعیدبن مسیب را در زمره اصحاب امام سجاد(ع)ذکر کرده است. و مرحوم کلینی از امام صادق(ع)نقل کرده که سعید بن مسیب،قاسم بن محمدبن ابی بکر و ابوخالد کابلی از افراد مورد وثوق علی بن الحسین(ع)بودند.

یکی دیگر از دلائل تشیع سعید بن مسیب، مواضع سیاسی کاملا ضداموی اوست. وی حکومت اموی را باطل و حاکمان آن را غاصب می دانست و در موردیزید سخن او مشهور است که سالهای حکومت یزید را سالهای شوم معرفی کرده بود.

سعید به جهت چنین مواضعی پیوسته مورد آزار و اذیت امویان قرار می گرفت. زمانی به خاطر مخالفت با عبدالملک و اباء از به رسمیت شناختن فرزندان او، ولید و سلیمان، به عنوان ولیعهدتازیانه می خورد و به زندان می افتد. زمانی هم تحت نظر قرارمی گیرد و از معاشرت با مردم محروم می شود.

سعیدبن مسیب علاوه بر مخالفت بابنی امیه، در سایر مواضع سیاسی نیز با ائمه اطهار علیهم السلام همسویی داشت. چنان که در فتنه ابن زبیر، با او بیعت نکرد و مورد آزار و اذیت عمال وی بود.

برخی در مورد تشیع سعید اشکال کرده گفته اند: فتاوای او بیشتربا فقه اهل سنت سازگار است تا طریقه اهل بیت علیهم السلام. دومین اشکالی که بر او گرفته اند، عدم حضور او در تشییع جنازه امام سجاد(ع)می باشد. صاحب منتهی المقال از این دو اشکال به نحو زیرپاسخ گفته است: «مخالفت طریقه او با طریقه اهل بیت علیهم السلام منافاتی با تشیع او ندارد، چرا که بسیاری از اصحاب ائمه اطهارعلیهم السلام و اعاظم شیعیان آنها در بیشتر مسائل فقهی و فتاوای شرعی موافق اهل سنت هستند. بلکه بعضی از نظریاتی که بعضی ازعلمای شیعه مثل ابن جنید قائل شدند مانند قیاس، به ضرورت مذهب باطل است.; به ویژه اصحاب امام سجاد(ع)که به جهت شدت تقیه،قادر به اظهار اصول و فروع مذهب شیعه نبودند، مگر خیلی مسائل اندک، آن هم برای عده ای قلیل; چنان که شیعیانی که امامت امام باقر(ع)را نپذیرفتند (مثل زیدیه)در فروع دین از فقهای عامه پیروی کردند. شخصی چون ابن عباس که تشیع او مسلم است، بیشترآراء و نظریاتش مخالف اصول شیعه است، اما حاضر نشدن سعیدبن مسیب در تشیع جنازه امام سجاد(ع)به احتمال قوی به خاطر تقیه ودفع تهمت بوده است.»

وفات

بالاخره این فقیه بزرگوار و محدث عالی مقام، پس از عمری بندگی و اطاعت و تحصیل و تدریس و نشر فرهنگ محمدی(ص)در سال ۹۴ق. در شهر مدینه درگذشت و در قبرستان بقیع مدفون شد. این سال رابه جهت مرگ عده ای از فقهاء در آن، «سنه الفقهاء» نامیدند. البته در مورد تاریخ مرگ سعید سالهای ۹۲،۹۳، ۹۵ و ۱۰۵ هجری نیز نقل شده است.

منبع:مجله فرهنگ کوثر خرداد ۱۳۷۹، شماره ۳۹.

 

شیخ مفید

 

اشاره:

در میان دانشمندان اسلامى، بزرگانى‏ یافت مى ‏شوند که در پیشرفت احکام الهى درجوامع تاثیر بسیار داشته، آثارى جاویدان ازخود به جاى گذاشته‏ اند؛ شیخ مفید، در شمارچنین دانشمندانى جاى دارد که در این نوشته به زندگی نامه مختصر او اشاره شده است.

 

 

ابوعبدالله محمدبن محمدبن نعمان بن عبدالسلام بن جابر بن نعمان معروف به شیخ مفید و ابن المعلم (۳۳۶ ق ـ ۴۱۳ ق) یکی از بزرگترین و تأثیرگذارترین دانشمندان شیعه در قرن چهارم هجری بود که در همه زمینه­ های علمی آن روزگار مثل فقه، حدیث، تاریخ، تفسیر قرآن، رجالِ حدیث، و کلام (عقاید) اسلامی تبحر داشت و درباره هر یک از آنها کتابهایی تألیف کرده است. شیخ مفید در نزدیکی بغداد یعنی روستای سویقه ابن البصری دیده به جهان گشود و در همانجا رشد یافت و وفات کرد. او در طی رشد و تحصیل خود از اساتید فراوانی بهره برده است که تعداد آنها به بیش از پنجاه دانشمند بزرگ می­رسد؛ برخی از آنها عبارتند از:
۱ـ ابوعبدالله حسین بن علی معروف به جُعل؛

۲ـ ابوالقاسم جعفربن محمدبن جعفربن موسی بن قولویه؛ ۳ـ قاضی ابوبکر محمدبن محمد معروف به جُعابی؛

۴ـ ابوالجیش مظهربن محمدبن احمد بلخی؛

۵ـ محمدبن احمدبن الجنید معروف به إسکافی؛

۶ـ ابوغالب احمد بن محمد زراری؛

۷ـ ابومحمد حسن بن علی بن حسین ابن شعبه حرّانی حلبی نویسنده کتاب تحف العقول؛

۸ـ ابومحمد عبدالباقی بن محمد بن عثمان خطیب بصری؛

۹ـ ابوعبدالله محمدبن عمران بن موسی بن سعیدبن عبدالله معروف به مرزبانی؛

۱۰ـ ابوالحسین محمدبن جعفربن محمد معروف به ابن النجار کوفی؛

۱۱ـ ابوالحسن علی بن بلال مهلبی؛

۱۲ـ شیخ صدوق محمدبن علی بن بابویه؛

۱۳ـ ابوطیب حسین بن علی بن محمد تمّار نحوی.
او علی رغم سختی­ها و بی­ مهری­های فراوانی که از سوی متعصبان نادان اهل سنت در بغداد متحمل شده بود به فعالیت های علمی و مذهبی خود همچنان ادامه داد و با برپا کردن کلاس­های درس خود شاگردان زیادی را تربیت نمود. برخی از شاگردان مهم او که در حفظ و تدوین آثار علمی مکتب تشیع خدمات شایان توجهی به انجام رساندند عبارتند از:
۱ـ سیدمحمدبن حسین علوی معروف به سیدرضی که کتاب نهج البلاغه را از میان کلمات ارزشمند امام متقیان علی علیه السلام گردآوری کرده است؛

۲ـ برادر او سیدعلی بن حسین علوی معروف به سید مرتضی علم الهدی که بزرگترین کتابخانه جهان اسلام را گرد آورده بود که شیخ طوسی به برکت آن توانست کتاب­های جامع حدیثی و فقهی معتبر شیعه را با استفاده از آن فراهم آورده و تدوین نماید. اما این کتابخانه در فتنه­ های آتش سوزی حشویه و متعصبان جاهل اهل سنت سوخته و از میان رفت؛

۳ـ ابویعلی حمزه بن محمدشریف جعفری معروف به سلار که مرقد او در آذرشهر از شهرهای آذربایجان شرقی مزار مؤمنین می­باشد؛

۴ـ شیخ الطائفه ابوجعفر محمدبن حسن طوسی معروف به شیخ طوسی نویسنده جوامع حدیثی تهذیب الأحکام و الإستبصار؛

۵ـ ابوالفتح محمدبن علی کراجکی نویسنده کتاب کنزالفوائد؛

۶ـ ابوالحسن محمدبن محمد بن علی شریف علوی حسینی عبیدلی معروف به علوی نسّاب؛

۷؛ ابومحمد حسن بن احمدبن صالح همدانی سبیعی؛

۸ـ ابوالعباس احمدبن علی بن احمدبن عباس نجاشی نویسنده کتاب رجال، معروف به رجال نجاشی؛

۹ـ ابوعبدالله جعفربن محمدبن احمد درویستی.

۱۰ـ ابومحمد حسن بن عنبس بن مسعود رافقی؛

۱۱ـ ابوالمعالی احمدبن علی بن قدامه.
شخصیت شیخ مفید از لحاظ فراست و تبحر در علوم اسلامی چنان والا بود که حتی مخالفان شیعه از اهل سنت مثل علی بن عیسی رمانی متکلم معتزلی در بغداد با مشاهده و ملاحظه جایگاه برتر وی لقب شیخ مفید به او داد و از همان عنفوان جوانی با لقب پرافتخار شیخ مفید شهرت یافت. و همین امر علاوه بر تشیع وی موجب برانگیخته شدن حسادت های عده­ ای کوته اندیش مثل ابوحیان توحیدی، ابوبکر باقلانی و ابن نقیب شده و او را مورد آزار و اذیت قرار دادند تا جایی که موجب تبعید و اخراج وی از بغداد شد؛ ولی با این همه او از کرامت اخلاقی و رفتار انسانی با آنها دست برنداشت. دشمنی ها بر ضد این دانشمند وارسته نه فقط به دلیل فضایل و کرامات دینی و علمی وی، بلکه به دلیل تشیع او نیز بوده است و حتی پس از وفات او دروغ پردازی­ ها و کینه­ توزی­ عیله او ادامه داشت تا حدی که برخی از مورخان متعصب و کینه ورز اهل سنت مثل خطیب بغدادی که در دشمنی با اهل بیت پیامبر علیهم السلام و تشیع شهره آفاق است او را به شدت مورد توهین و تحقیر قرار داده و مطالب ناشایستی را به طور غیر واقعی جعل کرده و به وی نسبت داده است. و برخی دیگر مثل سمعانی و ذهبی که از روی تعصب مذهبی بغدادی را مورد اعتماد تلقی کرده ­اند، بدون بررسی­ های درست تاریخی به نقل مطالب دروغ وی پرداخته­ اند.
اما در طرف مقابل، برخی از محققان خوش انصاف اهل سنت مثل ابن ندیم، ابن کثیر، یافعی، و ابن حجر عسقلانی با تجلیل و احترام فراوان از او یاد کرده و ضمن ارائه تصویر درستی از شخصیت برجسته وی لقب «شیخ مفید» را برای او به رسمیت شناخته اند و در برخی موارد از مباحث مهم حدیثی، تاریخی و اعتقادی به مطالب و بررسی­ های منحصر به فرد وی استناد و احتجاج کرده­ اند؛ تا هم صحت گفته­ های خود را اثبات کنند و هم نظرات صحیح را که از طریق شیخ مفید ارائه شده است به آیندگان منتقل نمایند. البته گرچه در برخی از موارد، مطالب شیخ مفید را مورد انتقاد قرار داده اند، اما توجه آنان به کتاب­های مختلف او و نقل مطالبش، گویای اهمیت و جایگاه برجسته شخصیت علمی و معنوی این دانشمند جلیل­القدر در میان بزرگان اهل سنت می­باشد. در حقیقت شخصیت شیخ مفید در تاریخ علوم اسلامی نه تنها یک شخصیت شیعی بلکه یک شخصیت اسلامی و مورد توجه برای همه فرقه ­ها و مذاهب اسلامی می­ باشد.
البته [لقبهای مفید و ابن المعلم] شخصیت های شیعه و سنی دیگری در طول تاریخ به این لقبها ملقب شده و شهرت یافته­ اند که از لحاظ درجه اعتبار علمی و شخصیتی در حد شیخ مفید نبوده و از لحاظ تاریخی نیز از او متأخر می باشند و نباید در این دو عنوان با او اشتباه بیفتند. به طوری که این اشتراک در مورد شیخ صدوق نیز وجود دارد و اشتباه شدن آنها با دیگران موجب مغالطه­ های فراوان تاریخی شده و خواهد شد.
شیخ مفید در طول عمر مفید و پربرکت خود تلاش­های بسیاری برای دفاع از حریم تاریخ، فقه و عقاید مکتب اهل بیت علیهم السلام به انجام رسانید و در این راستا کتابهایی در موضوع­ها و مسائل مختلف اسلامی تألیف و تصنیف نمود که تعداد آنها، بیش از دویست کتاب مهم بوده و امروزه مقدار عمده آنها یعنی حدود یکصد و پنجاه کتاب در دست است؛ برخی از آنها عبارتند از:
۱ـ الإعلام فیما اتفقت الامامیه علیه من الأحکام؛

۲ـ الإرشاد فی تاریخ النبی و الأئمه علیهم السلام ؛

۳ـ المقنعه فی الفقه که شاگردش شیخ طوسی کتاب بزرگ تهذیب الأحکام را در شرح آن نگاشته است؛

۴ـ الإفصاح فی الإمامه؛

۵ـ الإیضاح فی الإمامه؛

۶ـ أوائل المقالات فی المذاهب و المختارات؛

۷ـ الأمالی؛

۸ـ ایمان أبی طالب؛

۹ـ الرد علی الجاحظ و العثمانیه؛

۱۰ـ او در ضمن تألیفات خود ردیه های فراوانی بر عقاید و اندیشه های باطل فرقه­ های انحرافی اسلام مثل معتزله، اشاعره، سلفیه و حشویه در زمینه مسائل توحید، نبوت، اعجاز قرآن، تاریخ اسلام، احکام شرعی، امامت و معاد نوشته است که برخی با عنوان «الردّ» است و برخی هم با عنوان «جواب» یا «جوابات».

۱۱ـ عیون الأخبار و محاسن الآثار که با عنوان الإختصاص نیز شناخته می­شود و آن را در باب مسائل مختلف اسلامی و مبتنی بر روایات مسند نگاشته است؛

۱۲ـ الأرکان فی دعائم الدین که درباره مسائل اختلافی کلامی بین شیعه و معتزله است؛

۱۳ـ الفصول المختاره من العیون و المحاسن فی الامامه که توسط شاگردش از میان آثار وی گلچین شده است؛

۱۴ـ الفصول العشره فی الغیبه؛

۱۵ـ شرح اعتقادات استادش شیخ صدوق به نام تصحیح الإعتقاد که برخی از نظرات نسبت داده شده به عقاید شیعه را در آن رد و ابطال کرده است؛ ۱۶ـ مسار الشیعه که درباره اعمال و دعاهای ویژه ایام و ماه های سال است؛

۱۷ـ مسأله فی النص علی علی بن أبی طالب علیه السلام؛

۱۸ـ المُتعه که روایات مهم و معتبر درباره جواز و حلّیت ازدواج موقت در اسلام است؛

۱۹ـ النکت الإعتقادیه که عقاید شیعه درباره اصول پنجگانه توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد را به طور خلاصه و کوتاه در حدود پنجاه صفحه ارائه و توضیح داده است.
قابل ذکر است که بسیاری از این کتاب­ها توسط شاگردان شیخ مفید و دانشمندان متأخر شیعه مورد شرح، تکمیل یا خلاصه قرار گرفته است و همچنان به عنوان منابع معتبر و دست اول علوم و معارف اهل بیت پیامبر علیهم السلام شناخته می­شوند.
این شخصیت بزرگوار در عصر خفقان و غربت تفکرات شیعی در مجامع علمی چنان خوش درخشید که در میان علما به عنوان «امام المتکلمین» شناخته می شود. آن بزرگوار بارها مورد عنایت حضرت صاحب الزمان مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه قرار گرفت و آن حضرت توقیعات و نامهایی را باخط مبارک خود برای وی نوشت که این، نشان از جایگاه والای او در پیشگاه حجت خدا است. در یکی از این توقیعات حضرت خطاب به شیخ می فرمایند: «الأخُ السدید، المولی الرشید، الشیخ المفید ….» « برادر بزرگوار، دوستدار رشد یافته، شیخ مفید ….». برخی گفته اند سبب نامیده شدن او به «شیخ مفید» همین نامه ای است که از ناحیۀ مقدسۀ امام زمان ارواحنا فداه وارد شده است.
درباره شخصیت شیخ مفید کتاب هایی توسط علمای بزرگ شیعه همچون سید حسون براقی، سید هبه الدین شهرستانی، سید محسن امین و دیگر محققان رجال و تراجم شیعه و اسلام نگاشته شده است که مطالعه آنها ابعاد مهمی از زندگی علمی و جایگاه والای او در حفظ و دفاع از حریم تشیع را روشن می سازد.
پی نوشت:

۱ـ ابوالحسن على بن ابی بکر هروى، الإشارات إلى معرفه الزیارات، قاهره‏، مکتبه الثقافه الدینیه، ۱۴۲۳ق.
۲ـ خیرالدین زرکلى، الأعلام، بیروت، دارالعلم للملایین، چ ۸، ۱۹۸۹م، ج ۱، ص ۱۷۲ و بعد؛ ج ۴، ص ۱۶۶؛ ج ۵، ص ۲۲۵، ص ۳۱۸؛ ج ۶، ص ۱۵۳، ص ۲۷۹؛ ج ۷، ص ۲۱؛ ج ۸، ص ۱۳۵؛ ص ۱۷۳٫
۳ـ شیخ آقا بزرگ تهرانى، الذریعه إلى تصانیف الشیعه، قم، اسماعیلیان، ۱۴۰۸ق، ج ۱، ص ۳۴، ص ۳۰۷، ص ۳۱۱، ص ۳۱۵، ص ۳۵۳، ص ۳۵۸، ص ۵۲۵؛ ج ۲، ص ۲۲۵، ج ۳، ص ۲۸۳، ص ۴۰۰؛ ج ۴، ص ۱۶۶، ص ۴۳۳؛ ج ۶، ص ۲۶۳؛ ج ۹، ص ۲۹؛ ج ۱۳، ص ۱۰۲ و سایر مجلدات.
۴ـ سیدمحسن امین، أعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۰۶ ق، ج ۱، ص ۱۲۴؛ ج ۶، ص ۱۲۷؛ ج ۹، ص ۴۲۰ و بعد؛ ج ۱۰، ص ۱۳۳٫
۵ـ شمس الدین ذهبى، تاریخ الإسلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمرى، بیروت، دارالکتاب العربى، چ۲، ۱۴۱۳ق، ج ۳، ص ۲۳۱؛ ج ۱۰، ص ۳۸۱؛ ج ۲۳، ص ۲۰۵؛ ج ۲۶، ص ۳۹۳ و بعد، ص ۴۹۵؛ ج ۲۸، ص ۲۳۲، ص ۳۰۷، ص ۳۳۲ و بعد، ص ۳۷۹؛ ج ۲۹، ص ۲۹۶، ص ۴۴۰؛ ج ۳۰، ص ۹۴، ص ۴۹۱؛ ج ۳۱، ص ۱۶۶، ص ۱۷۸؛ ج ۳۳، ص ۸۵، ص ۱۷۱؛ ج ۳۴، ص ۳۲۴؛ ج ۴۳، ص ۲۷۴؛ ج ۴۵، ص ۱۸۰٫
۶ـ ابن العماد حنبلى، شذرات الذهب فى أخبار من ذهب، تحقیق الأرناؤوط، دمشق و بیروت، دار ابن کثیر، ۱۴۰۶ق، ج ۴، ص ۵۱۱؛ ج ۵، ص ۷۲، ص ۱۱۱، ص ۱۶۹٫
۷ـ ابوالحسن على بن ابی بکر هروى، الإشارات إلى معرفه الزیارات، قاهره‏، مکتبه الثقافه الدینیه، ۱۴۲۳ق، ص ۲۰٫
۸ـ ابوسعید سمعانى، الأنساب، تحقیق عبدالرحمن بن یحیى المعلمى الیمانى، حیدرآباد، مجلس دائره المعارف العثمانیه، ۱۳۸۲ق، ج ۲، ص ۵۲ و بعد؛ ج ۸، ص ۸۳؛ ج ۹، ص ۳۲۶؛ ج ۱۰، ص ۲۲۹؛ ج ۱۲، ص ۳۷۸ به بعد، ص ۵۲۰٫
۹ـ سیدمحمد حسین حسینى جلالى، فهرس التراث، قم، دلیل ما، ۱۴۲۲ق، ج ۸، ص ۴۶۹ به بعد.
۱۰ـ آیه الله شیخ جعفر سبحانى، موسوعه طبقات الفقهاء، قم، مؤسسه امام صادق علیه السلام، ۱۴۱۸ق، ج ۴، ص ۷۳؛ ج ۵، ص ۳۳۴ و بعد.
۱۱ـ ابوحیّان توحیدى، الإمتاع و المؤانسه، بیروت، مکتبه عنصریه، ۱۴۲۴ق، ج ۱، ص ۱۰۷٫
۱۲ـ ابن کثیر، البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۷ق، ج ۱۰، ص ۹۶، ج ۱۱، ص ۱۹۰، ص ۲۸۳، ص ۳۳۹؛ ج ۱۳، ص ۲۲۸، ص ۳۰۷؛ ج ۱۴، ص ۷۲، ص ۱۰۸، ص ۱۱۵، ص ۱۷۱، ص ۱۷۹، ص ۲۳۳، ص ۲۸۰٫
۱۳ـ ابن حجر عسقلانى، الإصابه فى تمییز الصحابه، تحقیق عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، بیروت دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق، ج ۲، ص ۲۰۹؛ ج ۴، ص ۵۵۱، ج ۵، ص ۲۶۹، ص ۳۶۰٫
۱۴ـ ابن الجوزى، المنتظم فى تاریخ الأمم والملوک، تحقیق محمد و مصطفى عبدالقادر عطاء، بیروت، دارالکتب العلمیّه، ۱۴۱۲ق، ج ۱۵، ص ۱۵۷٫
۱۵ـ خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، تحقیق مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیّه، ۱۴۱۷ق، ج ۲، ص ۴۵۵؛ ج ۳، ص ۲۳۱؛ ج ۱۰، ص ۳۸۱٫
۱۶ـ رشیدالدین محمد ابن شهرآشوب مازندرانى، معالم العلماء فى فهرست کتب الشیعه و أسماء المصنفین، نجف اشرف، منشورات المطبعه الحیدریه، ۱۳۸۰ق، ص ۱۱۳٫
۱۷ـ احمد بن علی طبرسی، الإحتجاج عَلی اهل اللّجاج، مشهد، المرتضی، ۱۴۰۳ق، ج ۲، ص ۴۹۷٫ 

منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی.

محمد بن ‏قولویه

اشاره:

سخن از محدثى گرانقدر است، گرچه از شخصیت‏با عظمتش، در کتب رجالى به گونه ‏اى مفصل ذکرى به میان نیامده، ولى شان و منزلتش بر اهل نظر پوشیده نیست. از میان علما، بسیارى زبان به تعریف و تمجیدش گشوده ‏اند. ما در این نوشتار سعى داریم در حد توان خویش، با معرفى اساتید و شاگردان این محدث بلندمرتبه و انسان الهى، او را هر چه بیشتر به جامعه بشناسانیم و قدمى هر چند ناچیز، در مسیر آشنا ساختن مردم عالم دوست‏با عالمان و محدثان اسلامى برداریم. به امید اینکه مقبول درگاه احدیت قرار گیرد.

خاندان پاک

نامش محمد و کنیه‏ اش ابوجعفر یا ابوالقاسم است. وى از جمله محدثین و فقهاى نامدار شیعه و از موثقین علما به شمار مى‏ رود. مرحوم محمد بن‏ جعفر بن‏ قولویه، از شاگردان و راویان خاص سعد بن‏ عبدالله اشعرى قمى است که سالیان دراز از محضر استاد بهره جست و توشه و زاد راه خویش را، از آن خرمن معرفت ‏برگرفت. آنگاه خود به پرورش شاگردان پرداخت. خاندان او، از جمله خاندانهاى دانش‏پرور و عالمان روزگار بودند و از ان سلاله پاک، خیرات فراوانى به جامعه تشیع رسید و شیعیان از ایشان بهره ‏هاى فراوانى بردند. محمد بن‏ قولویه در طول زندگى، براى جمع ‏آورى احادیث اهل بیت و رساندن آن به گوش مشتاقان و شیفتگان سخن ائمه اطهار، به سفرهاى متعددى دست زد. در اثناى این مسافرتها و «هجرتهاى فى سبیل‏ الله‏»، به ملاقات بزرگان اهل سنت نیز رفت و احادیثى را از آنان استماع نمود.

در محضر استاد

از جمله اساتید محمد بن‏ قولویه، سعد بن‏ عبدالله اشعرى قمى است که در این فراز با نگاهى گذرا به زندگانى او، سعى خواهیم کرد بهتر به این مساله پى ببریم که محمد بن ‏قولویه محضر چه بزرگانى را درک نموده است. سعد بن ‏عبدالله آخرین دانشمند نامدار اواخر سده سوم هجرى، در خاندان بزرگ اشعرى دیده به جهان گشود و از خود آثارى گرانمایه و شاگردانى بزرگ به یادگار نهاد. مرحوم نجاشى(ره) از وى اینگونه یاد مى‏ کند:

«ابوالقاسم سعد بن‏ عبدالله ابى‏ خلف اشعرى قمى، رئیس طایفه اشعرى و فقیه سرشناس آنان است‏». وى احادیث فراوانى از عامه شنیده و در پى یافتن احادیث اهل بیت، سفرهاى فراوان نموده و از بزرگان اهل سنت که با ایشان ملاقات کرده ‏اند؛ مى ‏توان حسن بن‏ عرفه، محمد بن ‏عبدالملک دقیقى، ابوحاتم رازى و عباس برفقى را نام برد.»

از افتخارات سعد بن‏ عبدالله تشرفش به محضر امام حسن عسکرى(ع) است و علماى بزرگوارى، در کتابهاى مختلف به این مسئله اشاره نموده‏ اند. سعد بن‏ عبدالله با دستان پرتوان خویش، آثارى گرانسنگ به رشته تحریر درآورد که در اینجا به معرفى تعدادى از آنها مى‏ پردازیم:

۱- کتاب الرحمه که خود شامل چندین کتاب است. (کتاب طهارت، کتاب صلاه، کتاب زکوه، کتاب صوم و کتاب حج).

۲- کتاب الضیاء (در امامت).

۳- کتاب مقالات امامیه.

سعد نزد بسیارى از فقها و محدثین نیمه دوم سده سوم هجرى، زانوى ادب بر زمین زد و از محضر آنان، بهره ‏هاى زیادى برد. وى از استادان شیعه و سنى نیز اجازاتى کسب نمود. از میان اساتید عامه ایشان مى‏ توان به حسن بن‏ عرفه، محمد بن‏ عبدالملک دقیقى، ابوحاتم رازى و عباس برفقى اشاره کرد و از اساتید و مشایخ سعد که از فقها و محدثین شیعى بودند؛ احمد بن‏ حسین بن‏ سعید اهوازى، احمد بن‏ محمد بن‏ عیسى، احمد بن‏ اسحاق قمى، سهل بن ‏یسع، عبدالله بن‏ جعفر حمیرى و محمد بن‏ اسماعیل بن‏ بزیع را نام برد. سعد شاگردان بزرگوارى چون محمد بن‏ قولویه، على بن‏ بابویه قمى، محمد بن‏ موسى بن ‏المتوکل و … را تربیت نمود که هر کدام ستاره‏اى درخشان در آسمان تشیع گشتند. در مورد تاریخ وفات این محدث بزرگ، نظرها متفاوت است و آن را بین سالهاى‏۲۹۹ تا ۳۰۱ ه. دانسته‏ اند.

شاگردان برجسته محمد بن قولویه

شاگردان گرانمایه ‏اى از محضر محمد بن ‏قولویه بهره جستند که هر کدام به سهم خود، نقش بسزایى در رساندن احادیث ناب اهل بیت‏ به گوش مشتاقان آن خاندان با فضیلت داشتند.در اینجا نگاهى کوتاه به زندگى دو تن از ایشان خواهیم افکند.

۱- محمد بن ‏عمرو بن‏ عبدالعزیز کشى:

وى از دانشمندان نامى نیمه اول سده چهارم هجرى است که در شهر «کش‏» از شهرهاى ماوراءالنهر، دیده به جهان گشود و بیشتر اساتیدش نیز از همان ناحیه بوده‏ اند. ابوالعباس نجاشى دانشمند رجالى، او را مورد اعتماد دانسته و درباره ‏اش مى‏ گوید:

«او مصاحب عیاشى بود و از وى استفاده‏ هاى فراوان برد و در حقیقت، از مکتب او برخاست.»

شیخ ابو عمرو کشى در کتاب رجال خویش، بسیارى از اساتیدش را معرفى و روایاتى را نیز از آنان بیان کرده است. افرادى مثل محمد بن‏مسعود عیاشى سمرقندى، محمد بن‏ قولویه، جعفر بن‏ محمد بن ‏قولویه، عثمان بن … کشى، سعد بن‏ صباح کشى، احمد بن‏ ابراهیم قرشى و … که از بزرگان و فقهاى اواخر سده سوم و اوایل سده چهارم هجرى، محسوب مى ‏شدند.

از میان شاگردان این رجالى عالیقدر، به معرفى دو تن از برجسته ‏ترین ایشان، هارون بن‏ موسى تلعکبرى. و ابو احمد حیدر بن‏ محمد بن‏ نعیم سمرقندى، اکتفا مى‏ کنیم.

۲- جعفر بن‏محمد قولویه:

دومین شاگرد بزرگ محمد بن‏ قولویه، فرزند دانشمندش جعفر بن‏ قولویه است که در سال ۲۲۴ه. در شهر سرمن‏راى (سامرا) به دنیا آمد و در میان اهل رجال، گوى سبقت از پدر ربوده و آوازه ‏اش از او بلندتر گشت. او که به اختصار «ابن ‏قولویه‏» خوانده مى‏ شود؛ از مفاخر فقها و محدثین پیشین ماست و استاد شیخ مفید(ره) محسوب مى‏ گردد. او کتابهاى بسیارى نوشت و شیعه از چرخش قلمش، استفاده فراوان برد. جعفر بن‏ محمد، دست پرورده پدر دانشمند و فاضل بود. ابن شهرآشوب در کتاب معالم العلماء در باره‏ اش نوشته:

«جعفر بن ‏محمد بن‏ قولویه ابوالقاسم، از کلینى و ابن‏ عقده نقل روایت کرده و کتابهاى مداواه الحسد لحیاه الابد، الجمعه و الجماعه، الفطره، کتاب الصرف و … از اوست.»

یکى از کتابهاى معروف جعفر بن‏ محمد بن ‏قولویه، کتاب شریف و ذى قیمت؛ «کامل الزیارات‏»است. مرحوم علامه امینى(ره) در مقدمه خود بر این کتاب، در مورد ارزش واهمیت آن نوشته: «کامل الزیارات از کتابهاى قدیمى معروف است و شیخ طوسى، در کتاب تهذیب و همین طور سایر محدثین از آن نقل کرده ‏اند. شیخ حر عاملى آن را از مصادر کتابش، وسائل الشیعه قرار داده و از کتب مورد اعتماد دانسته است.»

کامل الزیارات داراى ۱۰۸ باب است که نویسنده، باب آغازین آن را به ثواب زیارت رسول اکرم(ص)، امیرالمؤمنین(ع) و حسنین(ع) اختصاص داده است. آخرین باب کتاب نیز، مختص نوادر زیارات است. این کتاب ارزشمند، تنها کتابى است که از ابن‏ قولویه به یادگار مانده و باعث معروفیتش گشته، آنچنان که تا نام کامل الزیارات آورده مى‏ شود؛ نام ابن‏ قولویه نیز در کنار آن ذکر مى‏ گردد. اهمیت این کتاب به خاطر احادیثى است که با اسناد معتبر، در آن گردآورى شده و به عنوان ماخذى قابل اطمینان، مورد استفاده اهل قلم قرار گرفته است. از استادان جعفر بن ‏محمد مى‏ توان به پدر گرانقدرش محمد بن‏ قولویه، ثقه‏الاسلام کلینى، على بن‏ بابویه و برادرش على بن‏ محمد بن‏ قولویه اشاره کرد. جعفر بن‏ محمد با تربیت‏ شاگردانى مثل ابوعبدالله محمد بن‏ محمد بن‏ نعمان المفید، حسین بن‏ عبیدالله غضائرى و احمد بن‏ عبدول که بعدها از علما و مفاخر اسلام گردیدند؛ برگهایى زرین به دیباچه زندگى خویش افزود. سرانجام چراغ حیات این راوى بزرگ، در سال ۳۶۸ یا۳۶۹ه. رو به خاموشى نهاد و در بقعه مطهره کاظمیه پایین پاى حضرت موسى بن‏ جعفر(ع) به خاک سپرده شد. در زمان حاضر، قبر وى در کنار قبر شاگرد بزرگوارش شیخ مفید واقع شده است.

لبیک‏ گوى دعوت حق

محمد بن‏ قولویه پس از سالها تربیت‏ شاگران و مسافرت در پى به دست آوردن احادیث اهل بیت، سرانجام در شهر قم – آخرین شهرى که پذیراى آن محدث بزرگ بودند – در سال‏۲۹۹ یا ۳۰۱ه. دعوت حق را لبیک گفت و دوستارانش را با غمى سنگین تنها گذاشت.

   از شمار دو چشم یک تن کم          وز شمار خرد هزاران بیش

هم ‏اکنون مرقد شریف این عالم جلیل‏ القدر، در شهر مقدس قم، خیابان آیت ‏الله مرعشى نجفى(ره)، مقابل مدرسه آیت ‏الله گلپایگانى(ره) و نزدیک بقعه على بن ‏بابویه واقع شده و در کمال سادگى و به دور از هر گونه زرق و برقى، زیارتگاه عالمان و فرهیختگان است. سادگى این مکان همراه به جذابیتى آرام‏بخش، انسان را به سمت‏ خود جذب مى‏ کند. بر سنگ قبر نیز، این جملات با خطى زیبا نوشته شده است:

هو الحى الذى لا یموت

قد ارتحل عن دار الغفله و الغرور الى عالم البهحه و السرور و العطریف المتعمد منبع العلم و الحکم و مجمع الفضل و الکرم الامام العالم و الفاضل الفخام و المقتدى الانام و المرجع الخواص و العوام و الراوى للاحادیث النبویه على مبلغها الف الف سلام و تحیه الجامع لمرتبه العلم و العمل و الخادم لعلوم سید المرسلین شیخ محمد بن‏قولویه الجمال من اجله رواه اخبار ائمه الاخیار صلوات الله و سلامه علیهم از این دار فانى به عالم جاودانى پیوست.

گل‌گشت در گلستان

پایان کلام را، به نقل احادیثى زینت مى ‏بخشیم که از فرزند محمد بن ‏قولویه (جعفر بن‏ قولویه) به ما رسیده است.

وفاى به عهد

جعفر بن‏ محمد بن‏ قولویه عن ابیه و اخیه و على بن‏ الحسین و محمد بن ‏الحسن کلهم عن احمد بن‏ ادریس عن عبیدالله بن‏ موسى عن الوشاء قال: «سمعت الرضا(ع) یقول، ان لکل امام عهدا فى عنق اولیائه و شیعته و ان من تمام الوفاء بالعهد زیاره قبورهم …

جعفر بن‏ محمد از پدرش محمد بن ‏قولویه، با چند واسطه از امام رضا(ع) نقل مى ‏کند که فرمود: «براى هر امامى در گردن دوستداران و پیروان عهدى است که از وفاى به عهد آنان، زیارت قبر ائمه است‏».

ثواب زیارت امام حسین(ع)

جعفر بن ‏محمد از پدر بزرگوارش نقل مى‏ کند که امام صادق(ع) در ضمن حدیثى فرمودند: «من زار قبر الحسین(ع) عارفا بحقه کتب الله له ثواب الف حجه مقبوله و غفر له ما تقدم من ذنبه و ما تاخر

هر کس قبر حسین بن‏ على(ع) را در حالى که عارف به حق امام است؛ زیارت کند، خداوند متعال ثواب هزار حج قبول شده را براى او قرار مى ‏دهد و تمام گناهان گذشته و آینده او، آمرزیده خواهد شد.

تولد دوباره

جعفر بن‏ محمد از محمد بن‏ قولویه نقل مى‏ کند که امام صادق(ع) فرمودند: «من اغتسل من ماء الفرات و زار قبر الحسین(ع) کان کیوم ولدته اما صفا من الذنوب.»

امام صادق(ع) فرمودند: «هر کس در آب فرات غسل کند و قبر حسین(ع) را زیارت کند؛ مثل آن روزى است که از مادر متولد شده و از گناهان پاک است.»

خداوند متعال روح این محدث گرانسنگ را، با ارواح پاک دیگر علما و بزرگان درگذشته، محشور گرداند.

منبع: فرهنگ کوثر – شماره ۵

محمدرضا حیدریان

سیرى در اندیشه و احوال شهید سیدحسن مدرس(ره)

اشاره:

تاریخ معاصر ایران تا قبل از انقلاب اسلامى مجاهدتها و شخصیتهاى بزرگى را به نمایش مى گذارد که هرکدام در جاى خود شایان ذکر هستند اما در این میان نام سید حسن مدرس طنین خاصى دارد و مدحت‌سرایى او از هرگونه اتهام و گزافه‌گویى در امان است؛ مدرس در برهه‌اى از تاریخ معاصر ایران نقشى ایفا نمود که بلااغراق مى توان گفت تمامى جریانات سیاسى ایران بعد از خود را متاثر کرد، از جمله تجربه عظیم انقلاب اسلامى در سال ۱۳۵۷ که ریشه‌یابى علل وقوع آن بى توجه به افکار و مجاهدتهاى این شخصیت بزرگوار، فاقد هرگونه توجیه منطقى خواهد بود.

البته بیان جایگاه مدرس به معناى آن نیست که نقش دیگر شخصیتهاى بزرگ معاصر از قبیل آیات عظام میرزاى شیرازى، نائینى، کاشانى، . . . و حضرت امام خمینی(ره) مورد بى توجهى یا کم‌توجهى قرار گرفته باشند و یا تاثیر سایر رویدادهاى مهم تاریخ صدساله اخیر ایران کم اهمیت جلوه داده شود، بلکه به معناى بزرگداشت باغبانى است که نهال جنبش تنباکو را به‌گونه‌اى پرورش داد که به میوه اعجاب‌انگیز امام خمینی(ره) و انقلاب انجامید.

وقتى تاریخ پرآشوب صدساله اخیر ایران را تورق مى کنیم، على رغم یاس و تاسفى که از قبل برخى وقایع غم‌انگیز بر چهره‌ها سایه مى اندازد، درخشانترین بارقه‌هاى امید و افتخار در لابه‌لاى صفحاتى که از شرح مجاهدتهاى بى دریغ و حماسه‌ساز این قهرمانان ملى مشحون است، در چشمان هر خواننده ایرانى متجلى مى شود.

او که آمده بود «شفاى تاریخ را موجب شود» هرآنچه مى گفت و عمل مى نمود طنینى بلند و طولانى در تاریخ ‌انداخت که حتى امواج آن از مرزهاى ایران هم گذشت و به کرانه‌هاى ساحل امنیت و آزادى تمامى انسانها رسید. تا بدانجا که یکى از روساى مجلس فرانسه گفته است: ما باید افتخار کنیم که هم‌عصر شخصیت پارلمانى بزرگى چون مدرس هستیم.

اما مدرس نه نیاز به تعریف دارد و نه القاب و عناوین؛ به قول حضرت امام(ره) «القاب براى او کوتاه و کوچک است.»

تاریخ جوامع و ملل از دو راه قابل بحث و بررسى است:

۱ـ از دریچه وقایع و رویدادها

۲ـ از دریچه رجال و شخصیتها؛

و البته هر دو راه در نهایت به یکدیگر مى رسند؛ به‌این معنا که رجال‌شناسى در تاریخ، به‌ناچار ما را با رویدادهایى که این بزرگان ایجاد نموده و یا با آنها مواجه شده‌اند و نیز با کیفیت روزگار آنان آشنا مى سازد و متقابلا بررسى وقایع و رخدادها نیز رجال و برجستگان تاریخ یک جامعه را در میان وقایع به ما مى نمایاند. هرچند این موضوع بدیهى به‌نظر مى رسد و طبیعتا هم باید این دو مقوله کاملا به‌هم پیوسته باشند، اما غرض از طرح این مساله، آن بود که متاسفانه در کشور ما این پیوستگى طبیعى نادیده گرفته شده و لذا در تاریخ‌نگارى ملى ما سکته و سکوتهاى بى معنى بسیارى دیده مى شود؛ به‌قول مدرس(ره) ـ که نامش بى هیچ القابى محترم و باشکوه است ـ «بزرگان تاریخ ما بداقبال بوده‌اند که در ممالک ما متولد شده‌اند، چون در اینجا پلوتارخى نبوده که حلاج کارهاى آنان باشد.»

آرى، بسیارى از بزرگان تاریخ ما به‌خاطر دگرگونیهاى روزگار، از سوى ابناء سرزمین خویش مورد بى مهرى و کم‌توجهى واقع شده‌اند و لذا متاسفانه در تاریخ‌نگارى رایج دوران، متوجه مى شویم که نام و نشان این بزرگان حتى به هنگام ذکر رویدادهاى مهمى که آنان خود سهم عمده‌اى در رقم‌‌زدن آن داشته‌اند، کمرنگ یا ناخوانا ثبت شده است!

مدرس نیز از این آسیب اجتماعى مصون نبوده و در طول دوران پیش از انقلاب، تا آنجا که مى شده، نامش محذوف و تاریخش مسکوت گذاشته شده است. به‌عنوان‌مثال در نگاشته‌هاى تاریخى زیادى مى بینیم که از کابینه مهاجرت و یا مساله جمهورى و یا همین‌طور از قرارداد ۱۹۱۹ با شرح و تفصیل سخن گفته شده اما از قهرمان این رویدادها یا اصلا نامى برده نشده و یا نام او با ایماء و اشاره و به شکلى اجمالى و گذرا ذکر گردیده است.

اما مدرس که حسب و نسبش نیز به حضرت على (ع) مى رسد، در این خصوص با مولاى خود هم‌داستان است. از جرج جرداق، مورخ بزرگ مسیحى، پرسیدند که با این‌همه تحقیق که پیرامون شخصیت امام على (علیه‌السلام) انجام داده‌اى، نظر شما به‌طورخلاصه در مورد آن حضرت چیست؟ و پاسخ او چنین بود: «چه بگویم در مورد شخصیتى که دشمنانش تا توانستند علیه او کارکردند و دوستانش تا توانستند در حق او کوتاهى نمودند، اما با این‌حال فضائل و مناقب او شرق و غرب عالم را گرفته است.» مدرس نیز على رغم غرض‌ورزیهاى فراوانى که علیه او از جانب دشمنان قدرتمند داخلى و خارجى صورت گرفت و نیز کوتاهیهایى که اهل روزگارش در حق او کردند، همچنان به‌عنوان قهرمان آزادى و نابغه ملى ایران، نامش پرآوازه است.

اگر تاریخ معاصر ایران را، ولو از سر دل‌ریشى و دلسردى، مرور کنیم، به صحنه‌هاى پرشکوهى برمى خوریم که مایه اعتبار و احترام ایرانیان در عرصه تاریخ است و گرداننده آنها کسى جز سیدحسن مدرس(ره) نیست. آه که اگر زمانه به او فرصت مى داد! بى تردید تمدنى عظیم و ارزشمندى را در سرزمین تاریخى ایران پى مى افکند و کشتى طوفان‌زده کشور را از میان امواج و گردابها به ساحلى امن مى رساند. او به‌تنهایى خصوصیات برجستگان عصر خویش را دارا بود و آنچه را که بزرگان همه داشتند، او یکجا داشت. شکسپیر در پایان ماجراى غم‌انگیز هملت از زبان فرماندهانى که پیکرش را تشییع مى کردند گفت: «اگر او زنده مى ماند، شایسته‌ترین فرمانرواى جهان مى شد.» هملت یک قهرمان افسانه‌اى و خیالى بود اما مدرس، نه افسانه و خیال بلکه «حقیقتى بر گونه اساطیر» بود. به‌راستى که هنوز هم در تاریخ پارلمانهاى جهان و مبارزات وطن‌پرستى و آزادیخواهى دنیا، نظیر او را به‌‌سختى مى توان یافت.

بارى، بهتر است که پیش از مدرس‌سرایى به مدرس‌شناسى بپردازیم و بگذاریم تا شکوفه‌هاى مدح و ثنا بر ساقه و شاخ و برگ شناخت بروید و نتیجه منطقى و طبیعى مطالعات محققانه تاریخى باشد که نه از نرخهاى روز نانى خورده و نه از روى طمع سلامى نموده باشیم.

زندگانى مدرس

سیدحسن‌ابن‌اسماعیل طباطبایى در سال ۱۲۸۷٫ ق / ۱۲۴۹٫ ش در سرابه کچو از توابع اردستان دیده به جهان گشود. پدرش، سیداسماعیل، از سادات طباطبا و اصلا زواره‌اى بود و پدربزرگش، سیدعبدالباقى، که مدرس بعدها نام او را بر پسر خویش نهاد، از عباد و زهاد قمشه محسوب مى شد که سالها پیش، از اسفه به قمشه مهاجرت کرده و به وعظ و تدریس مى پرداخت.

مدرس در سن شش‌سالگى به‌همراه پدرش که از ظلم خوانین محلى به تنگ آمده بود به قمشه مهاجرت کرد تا حیات علمى خویش را از محضر درس پدربزرگش آغاز کند. او مقدمات علوم عربى و ادبى را از پدر و پدربزرگش فرا‌گرفت و ده سال بعد در سن شانزده‌سالگى وارد اصفهان گردید تا به تکمیل معارف دینى و ادبى بپردازد. وى قریب سیزده‌سال معارف معقول و منقول را نزد استادان بزرگ آن روزگار فراگرفت. مرحوم عبدالعلى هرندى، ملامحمد کاشى، جهانگیرخان قشقایى، شیخ‌مرتضى ریزى و سید‌محمدباقر دُرچه‌اى مهمترین اساتید او در اصفهان بودند. او به‌ویژه از آخوندکاشى و جهانگیرخان قشقایى تاثیر بسیار گرفت و آن دو فیلسوف بزرگ نه تنها حکمت و عرفان را به او آموختند بلکه مانند افلاطون، او را ارسطوى محضر خود دیده و باب مصاحبت و مؤانست خود را به روى او گشودند. «او از شاگردان بسیار خصوصى فیلسوف وارسته معروف آخوند ملامحمدکاشى مقیم اصفهان بوده است. مدرس درباره آموزشهاى خود از این فیلسوف بزرگ در زمینه حکمت و عرفان و منطق، دست‌نوشته بسیار ارزشمندى دارد که در مقدمه کتاب خطى او، به‌نام «شرح رسائل»، موجود است. صفا و صمیمیت و خلوصى که میان این استاد و شاگرد بوده در میان کمتر کسانى مى توان نمونه‌اش را یافت. مدرس مى نویسد: ملامحمد کاشى در زندگى مادى بسیار فقیر و تنگدست بود. من هم فقیر بودم. ما گاهى کار مى کردیم (مثلا عملگی) و به یکدیگر کمک و مساعدت مى کردیم و به همدیگر تسلیت و تسکین خاطر مى دادیم، تا در مقابل مشکلات زندگى از پا درنیاییم. آیا یک عارف بزرگ و فیلسوف عالیقدرى مانند آخوند‌ملامحمدکاشى در وجود مدرس جوان و طلبه تازه‌کار چه خلوص و نبوغى دیده است و چه گوهرى را نهفته یافته است که او را به مصاحبت و محاضرت خود برمى گزیند؟. . . .»

مرحوم جهانگیرخان قشقایى که در و دیوار مدرسه صدر اصفهان محرم رازها و نیازهاى آن حکیم متأله بود نیز سیدحسن را به حریم انس خویش پذیرفته بود و آنچه را که در توشه استادى داشت در حق او کوتاهى نمى کرد و هم او بود که به مدرس گفته بود: «سیدحسن تو سر سلامت به گور نخواهى برد، ولى شفاى تاریخ را موجب مى گردى.» پیش‌بینى آن فیلسوف الهى و عارف بینا محقق گردید و مدرس در تاریخ ایران جایگاهى یافت و تاثیرى گذاشت که به‌حق باید گفت بدیلى براى او نمى توان برشمرد. بدون شک، یک تحقیق عمیق و تحلیلى گسترده لازم است تا نقش مدرس در تاریخ ایران به درستى نمایان شود. در هرکدام از وقایع بزرگى که مدرس نقش داشت، اگر این حضور و نقش‌آفرینى هاى او نمى بود، بساکه تاریخ سرزمین ما به‌گونه‌اى دیگر رقم مى خورد.

مدرس در سال ۱۳۱۱٫ ق حدودا بیست‌وچهارساله بود که ایران را به قصد عتبات عالیات ترک نمود و پس از تشرف به محضر میرزاى شیرازی(ره)، در نجف اشرف مقیم گشت و مطابق قول خودش، مدت ‌هفت‌سال «علما و بزرگان آن زمان را تیمناً و تبرکاً کلاً درک کرده» و از محضر اغلب آنها استفاده کرد. اما عمده تحصیلات او نزد «مرحومین مغفورین حجتین کاظمین خراسانى و یزدی» بود و همچنین با مرحومان میرزاى نائینى و شیخ‌فضل‌الله نورى و سیدابوالحسن اصفهانى و شیخ‌عبدالکریم حائرى (رحمت ‌الله علیهم) مباحثه خصوصى داشت.

این‌که مدرس(ره) مى گوید علما و بزرگان حوزه علمیه نجف را تیمناً و تبرکاً درک نموده، نشان از دو نکته مهم دارد:

۱ـ مدرس از همگى آنها با احترام و تقدیس یاد مى کند تا چنین نباشد که نپسندیدن درس برخى از آنها و یا نبودن بعضى از دروس در سطح مطلوب، مایه استخفاف آنها گردد

۲ـ ذهن کنجکاو و روح بلند مدرس در طلب درک فیوضات معنوى و فهم رموز دنیوى بود و از آنجا‌که در اصفهان کم‌وبیش به فعالیتهاى سیاسى و اجتماعى وارد شده و همچنین به اهمیت مطالعه تاریخ پى برده بود، براساس یک نگرش تاریخى و بینش سیاسى و اجتماعى، درک محضر علما و بزرگان شیعه و مصاحبت با ایشان را مغتنم مى شمرد تا هرچه‌بیشتر با گوشه‌ها و زوایاى نهاد روحانیت شیعه آشنا گردد و به نقاط ضعف و قوت آن وقوف یابد؛ چنان‌که توقف در سامرا و زیارت و درک محضر و کسب فیض از ساحت میرزاى شیرازی(ره) که حدود یک‌سال به‌طول انجامید، براى او مملو از آموزه‌ها و تجارب ارزشمندى از این نوع بود.‌‌

به‌عنوان‌مثال، هنگامى که جنبش تنباکو در ایران پیروز شد و قرارداد رژى ملغى گردید، مدرس در محضر صاحب فتوا (میرزاى شیرازی) نکته‌هایى از تاثیر و آثار حکم تحریم و مسائل مربوط به آن را بازگو کرده، به‌دقت مى نگریست تا عکس‌العمل مرحوم آیت‌الله‌العظمى میرزاى شیرازی(ره) را ببیند. خود او در این مورد مى نویسد: «از همین‌جا ماموران آشکار و مخفى امپراتورى چندبرابر شدند که قدرتى که قرارداد را برهم زده بشناسند و معلوم بود که از آن پس روحانیت اسلام مورد غضب انگلیسیها قرار خواهد گرفت و کمر به نابودى و تضعیف آنان خواهند بست. من خودم وقتى که در نجف با میرزا صاحب فتوى این مطلب را در میان گذاشتم تصدیق کرد و قطرات اشک را در چشمانش دیدم و این گریه در زمانى بود که انقلاب تنباکو به موفقیت و پیروزى رسیده بود، گفت: سید تو نگذار چنین اتفاقى بیفتد و با بیان او کارم سخت و صعب‌تر شد.»

البته نقل‌قول بالا که توسط على مدرسى از «کتاب زرد» مدرس نقل شده، با آنچه آقاى مدرسى در مقاله «نگاه مدرس به واقعه دخانیه» از شهید مدرس نقل کرده است همخوانى ندارد. مدرسى در مقاله‌اى تحت عنوان «پراکنده‌نگاهى به کتاب زرد» در شماره بیستم فصلنامه «یاد» (۱۳۶۹٫ ش) به مطلب فوق اشاره کرده که نشان مى دهد مرحوم مدرس پیامدها و خطرات بعدى واقعه تحریم تنباکو براى روحانیت شیعه را طى ملاقاتى براى مرحوم میرزاى شیرازی(ره) عنوان کرده و ایشان هم آن‌ را تصدیق نموده و متاثر شده‌اند. اما این نوشته آقاى مدرسى با آنچه ایشان در مقاله «نگاه مدرس به واقعه دخانیه» نقل مى کند، کاملا تفاوت دارد. عبارت فوق چون به لحاظ تاریخى از اهمیتى فوق‌العاده برخوردار مى باشد و نکات مهمى از تاریخ معاصر ایران و شخصیت میرزا و مبارزات روحانیت شیعه را در خود دارد، در منابع و پژوهشهاى تاریخى و سیاسى مربوط به نهضتهاى اسلامى و شیعى معاصر به‌کار رفته و نقل شده است و لذا لازم مى آید که مولف محترم دو مقاله مذکور، نکته ابهام را رفع نموده و این عبارت مهم و ارزشمند تاریخى را مورد بازبینى قرار دهد. عبارت منقول از کتاب زرد مدرس در مقاله دوم یعنى در مقاله «مدرس و واقعه دخانیه» چنین است: «وقتى به نجف رفتم و در سْرمن‌رأى [سامرا] خدمت میرزا که عظمت فوق تصور داشت رسیدم، داستان پیروزى واقعه دخانیه را برایش تعریف نمودم. آن مرد بزرگ آثار تفکر و نگرانى در چهره‌اش پیدا شد و دیده‌اش پر از اشک گردید. علت را پرسیدم؟ فرمود: حالا حکومتهاى قاهره فهمیدند قدرت اصلى یک ملت و نقطه تحرک شیعیان کجاست. حالا تصمیم مى گیرند این نقطه و این مرکز ثقل را نابود کنند. نگرانى من از آینده است.»

بارى مدرس قریب هفت‌سال در عتبات تحصیل کرد و با درجه اجتهاد به‌ عنوان یک مجتهد فاضل و متقى در سال ۱۳۱۷٫ ق به اصفهان بازگشته و به تدریس پرداخت. ظاهرا در همین دوران است که او به علت کثرت فعالیت علمى و کیفیت و کمیت بالاى تدریس علوم دینى با لقب مدرس به اشتهار رسید و در کنار مرحومان آقانجفى و آقانورالله اصفهانى (اعلى ‌الله مقامهم) به‌عنوان یکى از استوانه‌هاى حوزه علمیه اصفهان مطرح گردید.

البته برخى مورخان در آثار خود تاریخ مسافرت به عتبات و بازگشت ایشان به اصفهان را با یکى دو‌سال اختلاف ذکر کرده‌اند؛ چنان‌که بامداد در کتاب «تاریخ رجال ایران» سفر مدرس به عتبات را سال ۱۳۰۹٫ ق و على مدرسى در جلد اول کتاب «مدرس» تاریخ آن ‌را سال ۱۳۱۱٫ ق عنوان نموده‌اند، و کتاب «زنده تاریخ» یا «شهید آیت‌الله سیدحسن مدرس به روایت اسناد» تاریخ ۱۳۱۶٫ ق را تاریخ مسافرت وى به عتبات دانسته است. اما به‌ نظر مى رسد آنچه را که خود مرحوم شهید مدرس‌(ره) به‌عنوان مختصرى از سرگذشت خود به درخواست مدیر روزنامه اطلاعات در حول و حوش انتخابات مجلس پنجم شوراى ملى نگاشته و در آن روزنامه به چاپ رسیده است، نباید نادیده گرفت؛ مقاله حاضر استنادات مربوط به تواریخ زندگى ایشان را از همان متن برگرفته است.

مدرس که در سنین جوانى از نزدیک در جریان رویداد بزرگ و تاریخى دخانیه قرارگرفته و شور و اشتیاق خدمات سیاسى و اجتماعى از همان جوانى در او تبلور یافته بود، با توشه فراوانى از علم، تجربه، اخلاق و وارستگى دوباره به اصفهان بازگشت تا علاوه بر اشتغالات مدرسه‌اى، به توصیه مرحوم میرزاى شیرازی(ره) که به او گفته بود سید تو نگذار اجانب در نابودى و تضعیف روحانیت اسلام موفق شوند، جامه عمل پوشاند.

اکنون باید دید این مجتهد جوان، فاضل، مبارز، شجاع و سخنور در عمل به این نصیحت چه مى بایست بکند و چه راهى در پیش‌رو خواهد داشت.

چند ویژگى عمده از همان دوران نوجوانى در مدرس وجود داشت که هرچه مى گذشت قویتر مى شد: آزادى و آزادگى، ذکاوت و فطانت، و شجاعت و کفایت. مرحوم مدرس زمانى که در نجف اشرف اقامت داشت، در اوج آزادگى و وارستگى تحصیل مى کرد؛ چنان‌که همواره مخارج خود را شخصا تامین مى کرد: «در نجف روزهاى جمعه کار مى کردم و درآمد آن روز را نان مى خریدم و تکه‌هاى نان خشک را روى صفحه کتابم مى گذاشتم و ضمن مطالعه مى خوردم، تهیه غذا [به این شکل] آسان بود و [مشکلاتى از قبیل] گستردن و جمع‌کردن سفره و مخلفات آن را نداشت، خود را از همه بستگیها آزاد کرده بودم.»

همچنان‌که در ابتدا نیز اشاره شد، این آزادگى و وارستگى را مدرس در همان اوان دوران کودکى از بزرگ‌مردانى که بر سر راه زندگانى او قرار داشتند ـ از پدر و پدربزرگ زاهد و پرهیزگارش گرفته تا اساتید و علماى ربانى اصفهان ـ فرا گرفته بود. علاوه بر این، مردى به‌نام ملانجات‌على در اسفه مى زیست که در عین گمنامى و فقر شخصیت جامع‌الاطرافى داشت و در روستاى اسفه دنیاى بزرگى از فضائل انسانى را در خود جمع کرده بود. این مرد از دوستان پدر و پدربزرگ مدرس بود و گاه با آنها مباحثه و مجالست داشت و مدرس در خلال همین مباحثات و مجالستها تاثیرات عمیق و مهمى از او گرفت، در کتاب زرد خود مى نویسد: «روزهاى کودکى من ساعات دقیق و پربار و آموزنده‌اى بود. بخصوص سفر از کچو به قمشه. گذشتن از اردستان و زواره و دیه‌هاى اصفهان و دیدن فقر و ذکاوت مردم این نواحى شوق زندگى را در کالبدم بیدار مى کرد. پدر و جدم هر دو در قمشه زاهدانه زندگى محترمانه‌اى داشتند، آنان قناعت را به‌حدکمال، رکن زندگى خود قرار داده بودند. روزهاى پنجشنبه با او پیاده به اسفه مى رفتیم و در خانه اسفندیار که او هم کودک بود وارد مى شدیم. پدرم در آنجا عیالى اختیار کرده بود. من هم با اسفندیار به سیر باغ و صحرا مى رفتیم. در اسفه مرد وارسته و ملایى با فراغت مى زیست که اهالى او را ملا [صدا مى زدند] و بعدها که من به اصفهان آمدم به ملانجات‌على مشهور شد. این مرد همه آداب و رسوم دست‌وپاگیر را شکسته و هیچ قیدوبندى را نپذیرفته بود. خودش و عیالش در فقر مفرط و اوج آزادگى به‌سر مى بردند. همیشه دم در خانه گلى که آن‌هم متعلق به خودش نبود مى نشست و یا در صحرا به جمع‌آورى خوشه گندم و باقى مانده زردک و چغندر مى پرداخت. از کسى چیزى نمى خواست. گاهى با پدر و جدم در اسفه به مباحثه مى نشست و هر دو اعتقاد داشتند عالمى متبحر و در علوم عقلى و نقلى شاخص و بى نظیر است. روزى از من سوال کرد سیدحسن در این ده از چه چیز تعجب مى کنی[؟] من هم با کمال سادگى و همانطورى که فکر مى کردم گفتم جناب ملا از شخص شما، نه آخوند دهى، نه رعیتى و نه آدم ده هستى و نه فقیرى، نه چیزدارى، نه مثل مایى، نه مثل دیگرانى، نه از کسى مى ترسى و نه به همه اینها بى توجهى، به همه سلام مى کنى، به همه خدمت مى کنی!

آن مرد بزرگ در مقابل این حرفهاى یک کودک نه‌ساله یکباره از جا جست و پیشانى مرا بوسید و گفت: درست است، درست است، همین‌طور که گفتى من هیچ نیستم و هرِ هیچ بودن مایه تعجب است. بعد رو کرد به پدرم و گفت: تنها کسى که در تمام عمر دانست من کیستم[!] این پسر شما است. به عقیده من که این بچه هم از همان هیچ‌ها خواهد شد. سپس او و پدرم بحثى را درباره هیچ آغاز کردند که هیچ برایم یک دنیا شد. ملاى آن‌روز، ملانجات‌على فعلى، آزادگى را به من آموخت. در سن نه‌سالگى مفهوم هیچ‌بودن را که بالاخره در بحث او و پدرم به وارستگى رسیده بود آموختم. همه‌چیزداشتن و هیچ‌نداشتن و به اوج بى نیازى رسیدن، آفریننده قدرت و تهور است. ملانجات‌على ما به این مقام رفیع رسیده و هنوز هم در حالى که اهالى اسفه کمابیش قدرش را نمى دانند مقام و منزلت خود را در دنیاى آزادگى حفظ نموده است. او آزاد، سرفراز، مومن زندگى مى کند و آزاد هم مى میرد. وجود او و چند نفر دیگر در دیه اسفه موجب شده که این ده داراى مردمانى آزادمنش، با ایمان، فعال و طالب علم باشد. اینها براى جامعه برکت و موجب اعتلاى روح‌اند. حالا به‌خوبى متوجه مى شوم که ارزش وجود ملاى گرانقدر اسفه، به‌مراتب بالاتر و ارزشمندتر از مدعیان متشرع و صاحب قدرت زمان است.»

حال، مدرس با این خصوصیات از نجف بازگشته و بنا دارد مردى باشد که مثل هیچ‌کس نیست! و کارى کند که هیچ‌کس نکرده است. او درحقیقت همان‌گونه که خود نوشته است، نجف را به اصفهان آورده و یک موج علمى و عملى تازه در آنجا ایجاد کرده بود.

مدرس در اصفهان

این دوره از زندگى مدرس دوران فوق‌العاده مهمى است؛ هم به لحاظ شخص مدرس که به جایگاه پراعتبارى در حوزه علمیه اصفهان و انجمن ولایتى دست یافت و هم به‌واسطه این‌که این دوره با انقلاب مشروطه مصادف گردید و مدرس را عملا جزء مجتهدان طرفدار مشروطیت به صحنه مبارزات سیاسى کشاند. اکنون مدرس در اصفهان است و در مدرسه‌هاى جده کوچک و بزرگ تدریس مى کند و در کنار حاج‌آقا نورالله اصفهانی(ره) به تشکیل انجمن ملى اصفهان یا همان انجمن ولایتى نیز پرداخته است. حال، با نگاشته‌هاى او در کتاب زرد، گام‌به‌گام پیش مى رویم تا با فضاى اصفهان و نیز دیدگاههاى مدرس در قبال شرایط آن روز آشنا شویم.

او زندگى خود را در اصفهان با مبارزه در راه آگاه‌نمودن مردم و آشناساختن آنان با حقوق سیاسى ـ اجتماعى شان آغاز نمود. متاسفانه نطقهاى مدرس در اصفهان چه در انجمن ولایتى و چه در میان مردم و مجالس درس، بااینکه بسیارى از آنها در دست است، هنوز پراکنده مى باشد و در یک مجموعه گردآورى نشده است، در این زمان مدرس از فعالیتهاى خود حتى هیچ‌گونه چشم داشت دستیابى به جاه و مال و اعتبار ندارد بلکه «هرچه مى خواهد محبت و مبارزه براى بازگرداندن ارزشهاى والاى آنان [مردم] مى باشد. در همه فعالیتهاى او کمترین نقطه ابهامى در راه وفادارى و فداکارى براى ملت و مملکت وجود ندارد . . . مجالس درس او به بحثهاى تکرارى فقه و اصول اکتفا نمى شد، میدان مباحث فقهى، مذهبى، سیاسى ـ اجتماعى بود. گواه آن هم همه شاگردان او هستند. از مسائل فقهى برداشتهایى داشت که شرکت‌کنندگان در جلسات درس را به حقوق و تواناییهایشان واقف مى کرد. براى او همه‌جا حوزه درس و بحث بود و به همین لحاظ هم مدرس شد.»

آرى مدرس در اصفهان ـ درست همچون سقراط در آتن ـ مثل هیچ‌کس نبود و در هر جا و هر زمان از فرصت براى بیدارکردن شعور اجتماعى و وجدان اخلاقى مردم بهره مى جست و به تشکیلات و امکانات و القاب و آداب تقیدى نداشت و لذا اگر مدرس را سقراط مشروطیت ایران بنامیم بى مسما نخواهد بود. به گفته خود مدرس در کتاب زرد، وى در اصفهان بود که به اهمیت تاریخ و آن‌گاه علم سیاست پى برد و تا آنجا که مقدور بود منابع لازم را به‌دست آورده و مطالعه نمود. چون قسمتهاى منتشرشده از کتاب زرد به‌صورت پراکنده مى باشد، معلوم نیست که این قسمت از بیان مدرس به دوران جوانى او در اصفهان برمى گردد و یا به دورانى مربوط مى شود که او با درجه اجتهاد از عتبات بازگشت. اما از آنجا که مى نویسد یکى از تجار هندى اصفهان مى آمده و براى او کتب تاریخ هند را روایت مى کرده و نیز به آشنایى خود با منابع اصلى و کلاسیک علم سیاست مانند اخلاق ناصرى، قابوس‌نامه، نصیحه‌الملوک و آثار افلاطون و ارسطو و فارابى کاملا اشاره مى کند، باید گفت به احتمال زیاد این مساله مربوط به دومین دوره اقامت او در اصفهان در خلال سالهاى ۱۳۱۷ تا ۱۳۲۸ قمرى مى باشد؛ چنان‌که مى نویسد: «وقتى به اصفهان رسیدم و خواندن تاریخ هند و چین را علاقمند شدم، در این‌باره کتاب و نوشته بسیار کم بود. ناچارا سراغ کسانى رفتم که در این مملکتها بوده‌اند و چیزهایى از آنجا مى دانند. تاجرى هندى در اصفهان بود به نام سردار [یک کلمه ناخوانا] مى آمد و برایم آنچه از تاریخ مى دانست مى گفت. کتابهایى هم از هند خواست [درخواست کرد و آنها را] برایم مى خواند و گاهى ترجمه مى کرد.» و نیز مى نویسد: «خواندن و شنیدن تاریخ برایم این مطلب را روشن کرد که باید به علم سیاست بیشتر فکر کنم. خوشبختانه در این مورد کتابهاى زیادى در دسترس بود. در نجف بود، در اصفهان هم بود . . . کتابهایى که علماى ما براى سلاطین نوشته‌اند؛ نصحیه‌الملوک، قابوس‌نامه، اخلاق ناصرى، چیزهایى دارد و فارابى، غزالى، افلاطون، ارسطو اینها هم عقاید و افکارى در مورد سیاست و اداره جامعه نوشته‌اند. اینها را باید خواند و با شیوه سیاست امروز تطبیق داد.»

یکى از مهمترین کارهاى مدرس در اصفهان تلاش در جهت تاسیس و اداره انجمن ملى اصفهان بود که مرحوم حاج‌آقا نورالله اصفهانی(ره) و آیت‌الله کلباسی(ره) و خود مدرس(ره) گردانندگان اصلى آن بودند و طیف وسیعى از علما و معتمدان و بزرگان شهر را دور هم گرد آورده بودند؛ چنان‌که مدرس مى گوید: «جلسه انجمن پایه‌گذار طبقه مخالف حاکمیت زور شد. حاج‌آقا نورالله و کلباسى با عقیده من موافقت داشتند. کوشش مى کردیم کار به جنگ و نزاع [با ظل‌السلطان، حاکم مستبد اصفهان] نکشد. در جلسات دیگر انجمن تصمیم گرفته شد تا [زمانى که] کلیه اهالى اصفهان و حومه آماده نباشند طغیانى ایجاد نشود. آدمهاى ظل‌السلطان در طى چهار ماه ۱۶ نفر را سخت مضروب کردند، بسیارى هم محبوس گردیدند، تاآنکه بالاخره در محرم ۱۳۲۵ طغیان و شورش شروع شد و ظل‌السلطان حاکم قدرتمند و مستبد اصفهان از کرسى اقتدار به‌زیر افتاد و روانه طهران شد. انجمن ملى موفقیت بزرگى به ‌دست آورده بود، خانه حاج‌آقا (حاج‌آقا نورالله) مرکز دادخواهان گشت و او الحق شجاعانه کار مى کرد.»

مدرس در قضیه شورش علیه ظل‌السلطان و تحریک خواص در انجمن ملى بسیار جسورانه و متهورانه عمل کرد و شاید اگر او نبود حاکم مستبد اصفهان نه‌تنها ریشه‌کن نمى شد بلکه روز‌به‌روز بیشتر قدرت مى گرفت. نقش مدرس در این قضیه به‌حدى بود که در افواه و جراید اکثراً از او سخن مى رفت. حتى روزنامه «انجمن مقدس اصفهان» او را قهرمان مبارزه با ظل‌السلطان مستبد معرفى کرد، اما مدرس نظرى غیر از این داشت. او مى گفت: «من نظرم ثبت تلاش مردم به‌ نام مردم بود. تا حالا هم بانى عزل ظل‌السلطان خود مردم قلمداد شده‌اند، به مدیر روزنامه (روزنامه انجمن مقدس اصفهان) هم نوشتم چرا مى گویى مدرس ظل‌السلطان را از اصفهان بیرون راند. او [ظل‌السلطان] از مردم ترسید و رفت، غیر از این که نبود. تا بود مفاسد عظیمى مترتب مى شد و حالا که رفت اگر اصلاح نشود [لااقل] آن مفاسد هم به‌وجود نمى آید. این را مردم فهمیدند و یکى که حرف زد بقیه هم جرات پیدا کردند و شاهزاده منعزل شد . . . صلاح مملکت و دیانت ما نیست که در همه امور خود را وکیل ملت بدانیم. اگر توانستیم برایشان کارى انجام مى دهیم چون وظیفه شرعى ما است که به آنان خدمت کنیم و اگر نتوانستیم آنها خودشان مى دانند که چه بکنند و چه نکنند.»

مدرس در حالى این سخنان را مى گوید که مردم و طلاب در مدرسه جده جمع شده بودند تا از او قدردانى کنند و مجاهدات او را ارج بگذارند اما او، نه از روى تعارف بلکه از روى اعتقاد، مدال آن افتخار را بر سینه مردم زد و عقیده دموکراتیک دینى خود را بیان داشت. او تا آخرین روزهاى فعالیت سیاسى ـ اجتماعى خود در مجلس ششم شوراى ملى هم بر سر این عقیده ایستاد و همواره به مناسبتهاى مختلف مردم را سالار همه مسئولان کشور و تمامى مقامات کشور را خدمتگزار آنها معرفى مى نمود که در ادامه مباحث به آن اشاره خواهد شد. اولین مواجهه او با ظل‌السلطان، درواقع اولین طغیان اصفهان علیه این حاکم ظالم محسوب مى شد و شوکت این شاهزاده مغرور و مستبد براى اولین‌بار بود که به این صراحت شکسته مى شد. عزل ظل‌السلطان از حکومت اصفهان گرچه چند سال با انقلاب مشروطه فاصله داشت اما از لحاظ اهمیت تاریخى، کار بسیار مهمى بود و مى توان آن‌ را پس از واقعه دخانیه دومین شکست دربار قاجار در مقابل مردم دانست. برکنارى اجبارى شاهزاده از حکومت اصفهان که اولین مرکز دینى ایران و بعد از تهران دومین مرکز سیاسى به‌ شمار مى رفت، یک رویداد عادى نبود بلکه به شخص پادشاه و دربار او لطمه‌اى اساسى وارد مى ساخت و استبداد شاهانه خدشه برمى داشت. وقتى ظل‌السلطان در روز ششم ذیقعده ۱۳۲۴٫ ق براى جلب نظر موافق علما و بزرگان اصفهان، در اولین جلسه انجمن ملى اصفهان که اغلب علما و معتمدان و رجال سرشناس اصفهان در عمارت چهلستون جمع شده بودند، حضور یافت، هرگز فکر آن را نمى کرد که مدرس‌نامى پایه‌هاى حکومت او را بلرزاند و در همان جلسه مردم و علما را در مقابل او قرار دهد. مدرس در آن جلسه طى نطقى گفته بود: «این کاخ پایه شکسته و این باغ بى حاصل [چهلستون] چه به درد مى خورد جز اینکه مستلزم مخارج سنگین براى تعمیر و نگهدارى آن باشد، ولى اگر همتى در کار باشد که اینجا را آبادکند، دارالعلم کند، موزه اشیاء کند، باغ تفرج و سیاحت کند، یا محل مطالعه و تحقیق کند، اینجا آباد مى شود، درآمد هم پیدا مى کند، آن‌وقت شما مى آیید و ادعاى مالکیت مى کنید و حاصلش را مى بلعید، شاهزاده ظل‌السلطان هم با دیه‌هاى [دهات] اطراف اصفهان و زمینهاى پردرآمد همین کار را کرده‌اند، مردم آمده‌اند آنجا را آباد کرده‌اند و به محصول نشانده‌اند و ایشان با یک فوج سرباز و یک کاغذ تیول از شاه بابا، آنجا را تصاحب کرده و محصول آن‌را به نام سهم‌الارباب یا سهم‌المالک یا حق تیول مى برند، بدون‌اینکه یک پاپاسى خرج آن کنند. . . . شاهزاده اگر به [این] امید این‌جا آمده که او را این انجمن به سلطنت برساند فکر بیهوده‌اى است و اگر واقعا این طوریکه وانمود مى کنند علاقمندند به درد مردم برسند، باید همه اینها [را] که از مردم گرفته‌اند به آنها بازگردانند و این‌ همه قشون را که دور خود جمع کرده موجب آزار مردم‌اند رهایشان کنند تا بروند به کار کشاورزى و دامدارى برسند، این تفنگها را هم بدهند به کسانى که مى خواهند با زورگویان بجنگند. سلطنت را از همین‌جا شروع کنند آن وقت خود مردم او را به سلطنت مى رسانند. اینجا معلوم نیست مى خواهید چه کنید، چه برنامه‌اى دارید. من از این جلسه این‌جورى مى فهمم حضرات علما هم همین عقیده را دارند. همه مى گویند شاهزاده ظل‌السلطان به همه ستم مى کند. بسیار خوب همه باید به او ستم کنند، چه مانعى دارد . . . .»

این شیوه شجاعانه و صریح در برخورد با حاکم اصفهان که به امیدها و طمعهایى آن جلسه را برپا کرده بود تا آن موقع دیده نشده بود و مثل توپ در همه‌جا صدا کرد. واقعا هم مدرس در کمال آزادگى و ازجان‌گذشتگى در مقابل شاهزاده مستبد قد علم کرد؛ چرا که شیوه استبداد ظل‌السلطان ـ آن‌گونه که در تاریخ مضبوط است ـ کاملا چنگیزى بوده و حتى شاه به خاطر ترس از این فرزند خون‌آشام بود که او را از مرکز حکومت دور ساخته بود و از او واهمه هرگونه خیانت و جنایتى را داشت. غرض ظل‌السلطان از حضور در انجمن ملى و معاشرت با علما نیز احتمالا چیزى جز ساقط‌کردن حکومت و جانشینى پدرش نبوده است. شاید پادشاه‌شدن در ایام پیرى براى او لطفى نداشت و مى خواست هرچه‌زودتر به آرزوهاى خود برسد. به گفته مدرس، غیر از دو تن از علماى حاضر در جلسه چهلستون ـ که احتمالا حاج‌آقا نورالله و آقاى کلباسى بوده‌اند ـ «بقیه یا سکوت کردند یا اعراض»؛ که البته طبیعى هم بوده است که کسى حاضر باشد اینگونه به استقبال شهادت برود و خود را فداى دین و ملت کند. مدرس مى نویسد: «بسیارى خود را باخته بودند و ترس از ظل‌السلطان رگ و ریشه بدنشان را مى برید، اینها اسبها و درشکه‌هایشان از اموال شاهزاده بود و این حرفها پیاده‌شان مى کرد. جلسه به هم خورد، حضرت والا هم عبوس برخاستند و رفتند. تا آمدم به مدرسه جده برسم اصفهان پر صدا شد. پیشنهاد اسب، درشکه و ده و خانه و پول بود که قاصدهاى حضرت والا برایم مى آوردند! دیدم تمکن و ثروت‌پیداکردن چقدر راحت است، به همه گفتم به شاهزاده بگویند من، طبق وصیت جدم، اول خدا را شناختم و بعد قرآن را خواندم. اگر همه دنیا را به من ببخشید همین حرفها را که مى دانم حق است باز هم مى زنم. به همکار معمم و باقدرت شما هم گفته‌ام.»

این حکایت، یادآور پیغامهاى ابوسفیان و سران مشرک حجاز بود که براى پیامبر‌اکرم(ص) مى فرستادند تا با تطمیع او را از دعوت خود منصرف سازند اما حضرت آن جمله معروف را بیان فرموده بود که اگر خورشید را در یک دست و ماه را در دست دیگر او بگذارند، از دعوت خود دست برنخواهد داشت. آرى مواجهه با ظل‌السلطان، قدر و اعتبار مدرس را بیش‌ازپیش به مردم اصفهان شناساند و او را مشکور عام و خاص نمود اما درعین‌حال اولین پایه‌هاى دشمنى با او هم از همین‌جا شکل گرفت و او را در معرض مخاطرات فراوان قرارداد. گمانها بر آن بود که مدرس این حرفها و اعتراضات را براى کسب شهرت یا ثروت مطرح ‌ساخته و پس از چندى، او هم بالاخره به نان و نوایى مى رسد و دستگاه حکومت اسباب تراضى او را فراهم خواهد کرد! اما هرچه منتظر ماندند دیدند که این مرد گویا خریدنى یا ترسیدنى نیست و این حرفها در او کارساز نمى باشد لذا بناى آزار و اذیت و دشمنى با او را گذاشتند؛ چنان‌که خود مى نویسد: «در اصفهان با تبعید و دوبار حمله براى قتلم اطمینان پیدا نمودم که هر دو قدرت [زور و تزویر] به قوه مردم به خطر افتاده‌اند، بااینکه خانه‌ام در انتهاى بازار کنار چارسوق ساروتقى چنان مخروبه بود که ویرانى آن آبادیش محسوب مى شد، از سنگ‌باران آن کوتاهى نمى کردند و روزها با جمع‌‌نمودن سنگها قسمتى از حیاط را که موقع باران گل مى شد شن‌ریزى مى نمودم.»

منظور مدرس از «همکار معمم و باقدرت» بدون‌شک یکى از علماى دربارى نزدیک به ظل‌السلطان مى باشد و این، توجه مدرس به همکارى زور و تزویر براى محو حقیقت را نشان مى دهد؛ چنان‌که مى گوید: «هر دو قدرت به قوه مردم به خطر افتاده‌اند.» مدرس درباره نهاد روحانیت، یک دیدگاه انتقادى داشت؛ چنان‌که آن مرحوم یکى از پیشگامان اصلاح حوزه‌هاى علمیه تلقى مى شود. مى توان گفت مدرس نیز همچون مرحوم وحید بهبهانی(ره) که بنیانگذار مکتب اصولى در فقه و مجدد اجتهاد اصولى در حوزه‌هاى علمیه شیعه، مى باشد از جمله مجددان و احیاگران بزرگ به شمار مى آید؛ چراکه او از جانب مرجع بزرگى همچون میرزاى شیرازی(ره) به قیام براى پاسدارى و صیانت از راستى و درستى نهاد روحانیت دعوت شده بود و از همان دوره‌هاى جوانى تامل در نهاد حوزه و تلاش در جهت اصلاح و تقویت و صیانت آن را رسالت آتى خود قرار داده بود. لذا، هم از لحاظ علمى و مواد آموزشى سعى در اصلاحگرى در حوزه‌هاى علمیه داشت و هم به لحاظ سیاسى و اجتماعى تلاش مى کرد خطرات موجود بر سر راه روحانیون را نمایان ساخته و به مقابله با آن بپردازد. بیان دیدگاههاى اصلاحگرانه او در مورد روحانیت و حوزه‌هاى دینى نیازمند پژوهشى مستقل است که البته نتیجه آن براى حال و آینده حوزه‌هاى ما قطعا پرثمر خواهد بود و مى تواند منشور بسیار ارزشمندى از منش و روش تعلیم و تعلم دینى را فراروى مدارس دینى ما قرار دهد؛ به‌هر‌حال آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به‌قدر تشنگى باید چشید.

مدرس روحانیون و علماى دینى را در سه دسته کاملا مجزا قرار مى داد:

۱ـ روحانیونى که از طریق حرفه خود و انجام وظایف صنفى به منافع دنیوى دست یافته و مقرب اصحاب زر و زور گردیده‌ بودند و تقریبا مى توان گفت مدرس با آنها هیچ کارى ندارد؛ چون آنها را در ردیف قدرتهاى نامشروع تلقى مى کرد و معتقد بود که نباید آنها را روحانى تلقى کرد، بلکه آنان صرفا از لباس این صنف استفاده و ارتزاق مى کنند. به نظر مدرس، لباس یک صنف موجد صفات آن صنف نمى شود و نباید موجب تعین او گردد و لذا مى گوید: «لباس من مربوط به انتخاب من و عقیده من و فرهنگ مذهبى من است. این برایم امتیازى و شوکتى نیست. لباس سلطان و یا هر سپاهى دیگر، تعین او نیست، لباس حرفه اوست. با همین لباس کارگرى و عملگى و هیارى (روزمزد) کرده‌ام و خدشه‌اى هم به اسلام و مقام علمى طلبگى ام وارد نشده است.»

مخالفت مدرس با شیوه سلوک این دسته از علما یکى از قدرتمندترین جبهه‌هاى مخالف را علیه او برانگیخت، قدرتى که برخلاف قدرت استعمار و استبداد، نمى شد بى پرده و بى پروا به مبارزه با آنها برخاست و تبعات در‌افتادن با آنها از منافع آن بیشتر مى نمود. اما مدرس به‌هرحال در حد توان به تنقید از آنها ‌پرداخت. البته شاید لزومى هم نداشت؛ چراکه تحرک مدرس خودبه‌خود سکون آنها را نمایانگر مى ساخت و به قول سعدى که مى ‌گوید «دوصد گفته چون نیم‌کردار نیست» او با عمل شجاعانه و آزادمنشانه خود، درواقع خط بطلان بر حقیقت تزویر کشیده بود.

۲ـ دسته دوم روحانیون پاک و مقدسى بودند که صفاى باطن و حضور قلب و عبادت و گوشه‌گیرى را پیشه خود ساخته بودند. آنها سعادت و سلامت را در اجتناب از خلق و غرقه‌شدن در جذبه‌هاى الهى و قدسى مى دیدند که البته حقاً هم انتخابشان در قیاس با دیگر راههاى سپرى ساختن عمر شایسته به نظر مى رسید. اما با روح سیاسى و اجتماعى اسلام مناسبتى نداشت بلکه سیروسلوکى صوفیانه و راهبانه تلقى مى شد. به‌ویژه در دوران جدید تمدن بشرى که استعمارگران زاد و توشه و خانه و کاشانه مردمان محروم جهان را به یغما مى بردند و مسلمانان اسیر دسیسه‌ها و نیرنگ‌هاى زورمداران فرنگ شده بودند. اما به قول سعدى که مى گفت:

عبادت بجز خدمت خلق نیست

به تسبیح و سجاده و دلق نیست

این‌ افراد، على رغم عظمت وجود شخصى و معنوى و نیز طهارت و پاکى شان، در یکى از مهمترین ارکان عبادت و عبودیت که اهتمام به امور مسلمین باشد، نقص داشتند و نمى توان آنها را شخصیتهاى کامل دینى قلمداد کرد. البته ایشان خود نیز معمولا داعیه‌اى ندارند و خود را بیش از این قادر به استکمال نمى دانند. به هرحال آثار اجتماعى ایشان بسیار محدود بود و هرچند در بسیارى موارد هم عذر آنها موجه بوده و عزلت و گوشه‌گیرى براى آنها تکلیف محسوب مى شد، اما آنان در کل با این کارهاى خود، به حال مردم غرق‌شده در فلاکت و اندوه، هیچ توفیرى نداشتند بلکه مصداق این سخن سعدى بودند که:

صاحبدلى به مدرسه آمد زخانقاه

بشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود

تا اختیار کردى از آن این فریق را

گفت آن گلیم خویش به در مى برد ز موج

وین جهد مى کند که بگیرد غریق را

بارى این دسته از عالمان دینى در دوران پرآشوب آن روزگار از حیث کمیت و کیفیت فراوان بودند. بسیارى از ایشان دست از فتنه‌هاى دوران شسته و بى آنکه دخالت صریح و آشکارى در امور دنیوى مردم داشته باشند، در آرامش و آراستگى کارهاى مدرسه‌اى به تربیت شاگردان و افاضات معنوى مى پرداختند.

۳ـ دسته سوم علما از دیدگاه مدرس، که بسیار اندک و به مانند یاقوت سرخ بودند، همانا عالمانى ربانى بودند که مرد راه و عمل بودند. در اندیشه مدرس «مرد اگر هست بجز عالم ربانى نیست» و عالم ربانى کسى است که تمام‌قامت براى خدا قیام کرده و بى هیچ ملاحظه سود و زیان به شرح و بسط حقایق دینى و اجتماعى مى پردازد. آنان کسانى اند که این نداى حق را که «ان تقوموا لله مثنى و فردا» اجابت کرده و عماد و پناه مسلمین شده بودند. براى این‌که عبارات خود مدرس را درباره این سه دسته از علما آورده باشیم قسمتى دیگر از کتاب زرد را نقل مى کنیم که مى نویسد: «در اصفهان بعضى از اساتید سابقم هنوز حیات داشتند. تحسینم مى کردند ولى در عمل یاریم نمى نمودند. حق هم داشتند؛ چون روزگارى دراز را به گوشه‌گیرى و درس و عبادت گذرانده و لذت آرامش را چشیده بودند. آنان موجوداتى بودند مقدس و قابل احترام، همانند قدیسین درون کلیسا و صوفیان غارنشین. خوب، ولى براى خلق خدا بى فایده. مخزن علم که هر روز از دریچه‌اى مقدارى از آن هدیه اصحاب بود. در این میان روحانى و عالم ربانى که خدایش محفوظ دارد، مرد این راه بود، با او مشورتها داشتم. وقتى با خلوص نیت و پاک‌دلى کامل مى گفت: سید به اصفهان جان دادى، شرمنده مى شدم. مى گفت: مشکل و دشمن اسلام و ایران نه سلاطین‌اند و نه حکامى مانند ظل‌السلطان، مشکل جامعه ما سلطانها و ظل‌السلطانهایى مى باشند که [با] عبا و عمامه و در خدمت دربارند. مولا(ع) قربانى جهل همینها شد و فرزندش به فتواى همینان شهید گردید. مطمئن باش سید فردا تو را هم مانند آنان قربانى مى کنند و کوچکترین صدایى از اینان، فضاى تختگاهشان را متاثر نمى کند. در زمان تحصیل، حکیم بزرگ ـ که به حق تالى بوعلى بود ـ جهانگیرخان قشقایى هم با اندک تغییرى چنین مطالبى را گفته بود، که سیدحسن سر سلامت به گور نمى برى ولى شفاى تاریخ را موجب مى گردى، جسم و جانم از این اظهارنظرها گرم و جوشان بود.»

البته همان‌گونه که گفتیم انطباق این دسته‌بندى بر مصادیق آن کار درستى نخواهد بود و مدرس هم چنین نکرد و شرعا و عقلا هم جایز نیست که افراد را، به‌ویژه اهل علم و دیانت را، بى پروا مورد قضاوت قرارداد، مگر آنهایى که خود در معرفى خودشان ابائى از متصف‌بودن به صفات یکى از دسته‌هاى سه‌گانه مذکور نداشته‌اند. به‌ویژه در مورد علماى عزلت‌نشین فوق‌العاده باید احتیاط کرد و عبارت مدرس را که «براى خلق خدا بى فایده» بودند به‌سادگى مورد قبول قرار نداد؛ چراکه به‌هرحال تزکیه و تهذیب مقدم بر هر علم و عملى است و یکى از راههاى آن خلوت گزینى و اجتناب مى باشد. اى بسا عالمانى که خود یا مریدانشان را در انزوا و اجتناب نگه مى داشتند و در فکر زمینه‌سازى روحى و معنوى و استحکام ملکه طهارت و اخلاق بوده‌اند. از طرف دیگر:

هر قطره که در جویبارى مى رود

از پى انجام کارى مى رود

به‌هر‌حال سعى و اهتمام این عالمان گوشه‌نشین نیز در توسعه و تحکیم مبانى علمى و عرفانى و گسترش فضاى معنوى در حوزه‌ها در درازمدت براى خلق نیز فایده‌آور و کارساز بوده است. استاد مطهرى در کتاب نهضتهاى اسلامى صد ساله اخیر، در مورد این طبقه از علما که متجنب بوده و یا دخالت صریح و آشکارى در امور اجتماعى نداشتند به تفصیل صحبت مى کند و بیان مى دارد که نباید مطابق رسم معمول که اصلاحگرى را تنها در سایه فعالیتهاى سیاسى و اجتماعى مى دانند، نقش آندسته از عالمانى را که تنها سلوک علمى و عرفانى داشته‌اند در فرایند کلى اصلاحگرى و احیاء دینى نادیده گرفت. اما عمده تنقید مدرس از روحانیت مربوط به گروه اول بود که گویا این نهاد به بسترى براى نفوذ افراد دنیاطلب تبدیل شده و با تشکیل حلقه تزویر، زنجیر کهنه استبداد و استعمار را کامل مى کرد. او مى نویسد: «حاکمیت زور و تزویر هر دو با هم خوب مى ساختند. ما شنیده بودیم احدى نمى تواند مال عموم را اصلا و منطقا به کسى بلاعوض بدهد، ولى وقتى این دو مى آمدند و روى اموال دولت دست مى گذاشتند، گفته مى شد: پیشکش؛ خانه، دکان، آسیا، تفرجگاه، هرچه مى خواهید بنا کنید مالیات آن هم ختنه‌سوران آقازاده‌ها.»

مدرس در مجلس

او که هم‌اکنون از مجتهدان طراز اول و پرآوازه اصفهان شده بود، علاوه بر همیارى در پیشبرد امورات انجمن ملى و دخالت آشکار و مجدانه در تحولات سیاسى ـ اجتماعى اصفهان، یکى از رهبران مشروطه آنجا نیز محسوب مى شد. البته بدون‌شک مدرس داراى دیدگاهها و منش خاص خود بود و در تمامى امور ایدهها و انگیزه‌هایى داشت که اى بسا با روند جارى امور همخوانى نداشت اما به‌هرحال وى در «انقلاب استبداد به مشروطه» در خلال سالهاى ۱۳۲۷ و ۱۳۲۸٫ ق نقش بسزائى داشت. او «تلاش زیادى را به منظور تدارک و تقویت مشروطه‌خواهان انجام داد و در مقابل حاکم مستبد اصفهان (اقبال‌الدوله) ایستادگى کرد. پس از فتح تهران و پیروزى مشروطه‌خواهان و هنگامى که صمصام‌السلطنه بختیارى به حکومت اصفهان منصوب گردید، حاکم بختیارى براى حکومت بلامنازع خود درصدد تبعید روحانیان متنفذ و مقتدر اصفهان، آقانجفى، آقا نورالله و مدرس برآمد. وقتى سواران بختیارى به آیت‌الله مدرس اخطار کردند که آماده خروج از شهر باشد، وى بدون اندک تاملى کفش‌هایش را از پاى درآورده، زیر بغل نهاد، در جلوى آن دسته سوار به راه افتاد و گفت: هرکجا مى خواهید برویم. مردم شهر خواستند مانع تبعید مدرس شوند، اما وى به آنان توصیه کرد آرام باشند، زیرا مایل نیست به خاطر این مساله کوچک نزاعى رخ دهد.»

این مساله، بیانگر آن است که مدرس، آقانجفى و آقانورالله با مشروطه‌خواهان تهران اختلافاتى پیدا کرده بوده و از روند انقلاب مشروطه ناراضى بوده‌اند.

«نیروهاى بختیارى مدرس را به تخت فولاد بردند، اما با اعتراض عمومى مردم اصفهان

محمدرضا معتضدیان

نقش عالمان دینى از نگاه فاطمه (علیها‏السلام)

اشاره:

گذری به تاریخ و متون روایی، رجالی و حدیثی گواهی می دهد که امامان شیعه علیهم السلام بر اساس حکمت و لطف با دو روش «نصب خاص » و «نصب عام » مراجع قابل اطمینان برای دسترسی تشنگان معارف اهل بیت علیهم السلام به سرچشمه جوشان علوم الهی امامان را تعیین کرده اند:

الف) نصب خاص: در این روش امامان علیهم السلام اشخاصی حقیقی را به دوستان خویش معرفی کرده اند تا مردم به آنها مراجعه کنند. این روش را در دو مقطع زمانی عصر حضور و عصر غیبت صغری می توان مشاهده کرد. به عنوان نمونه می توان به یونس بن عبدالرحمن اشاره کرد. عبدالعزیز بن مهتدی; نماینده و وکیل حضرت رضا علیه السلام در شهر قم که از چهره های درخشان این شهر است، می گوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: نمی توان همیشه به حضورتان برسم و مشکلات دینی خویش را بپرسم، مسایل خود را از چه کسی جویا شوم؟ فرمود: از یونس بن عبدالرحمن. (۱)

در عصر غیبت صغری هم نواب اربعه; عثمان بن سعید، فرزندش محمد بن عثمان، حسین بن روح نوبختی و علی بن محمد سمری برای نیابت ناحیه مقدسه امام عصر(عج) منصوب شدند و عهده دار این مسؤولیت بودند. (۲)

ب) نصب عام: در این روش اشخاص حقوقی جایگزین اشخاص حقیقی می شوند. در بررسی جوامع روایی مشاهده می کنیم: نسبت به جمیع ادوار حضور و غیبت امام معصوم اشخاص حقوقی به عنوان مرجع و پناهگاه مردم معرفی شده اند، تا عموم مردم برای کسب معارف به آنها مراجعه کنند و از ضلالت و حیرت رهایی یابند، از زمان رسول خدا(ص)، و همزمان با تبیین موضوع مهدویت و ظهور مصلح کل در کلمات ایشان، روایاتی را می یابیم که نهادهای جانشین برای امامان امت را، معرفی کرده اند. یکی از روایاتی که تکلیف مردم را در غیاب امامان معصوم روشن می کند، حدیثی از پیامبر اکرم(ص) به روایت حضرت صدیقه طاهره(س) است که موضوع مقاله حاضر می باشد.

برای دستیابی به ارزش و اعتبار حقیقت روایت نقل شده از فاطمه زهرا(س) ذکر این نکته لازم است که یکی از ابعاد شخصیت آن بزرگوار دانش بیکران او است. خطبه فدکیه آن حضرت، می تواند نمونه ای مناسب برای اثبات این ادعا باشد. همچنین از میان القاب زیادی که برای حضرت نام برده اند به لقب «محدثه » برمی خوریم که آن حضرت را به عنوان محدث روایات از پدر خویش حضرت رسول صلی الله علیه و آله معرفی می کند و نشان می دهد خانه فاطمه(س) مرکز رفت و آمد مشتاقان علم و معرفت برای درک حقایق دینی بوده است و یا اگر آن را به معنای دریافت کننده سخن فرشتگان «محدث » بخوانیم باز جایگاه علمی فاطمه را نشان می دهد. (۳)

گفت: مادری ناتوان دارم که در نمازش با مشکلی مواجه شده است. مرا فرستاده تا پاسخ سؤالش را دریافت کنم. آنگاه سؤال را طرح و پاسخ را شنید. بار دوم پرسش دیگر طرح کرد و پاسخ شنید تا ده بار سؤال طرح کرد و پاسخ شنید. او که دیگر از کثرت پرسش خود شرمگین شده بود، از آن حضرت پوزش خواست. حضرت زهرا(س) در پاسخ فرمود: «هر چه خواهی، بپرس زیرا ارزش پاداشی که در مقابل پاسخ به این پرسش ما از خزانه غیب الهی دریافت می کنیم، افزون تر از این است که از زمین تا عرش الهی پر از لؤلؤ و مروارید شود به من بدهند.»

آنگاه با اشاره به پناهگاه و مرجع رسیدگی به امور عموم مردم در غیاب امامان معصوم علیهم السلام ، به نقل روایتی از پدر بزرگوارش پرداخت و فرمود: که رسول خدا(ص) فرمود: به عالمان پیرو ما آنگاه که در قیامت محشور می شوند، بر اساس حجم علومشان و بر اساس تلاشی که در راه ارشاد بندگان خدا متحمل شده اند، خلعت های کرامت الهی پوشانده می شود که ممکن است به برخی از آنها به اندازه یک میلیون حله نور افکنده شود. پس از این پاداش، خدای سبحان در صحنه قیامت، عالمان رهرو ما را اینچنین مورد خطاب قرار می دهد: «ای کفیلان و سرپرستان ایتام آل محمد(ص)! ای کسانی که شان و منزلت یتیمان آل محمد(ص) را بالا بردید! آن هنگام که از پدرانشان که امامان ایشان بوده اند، دور ماندند، اکنون در مقابل شما آن شاگردان و یتیمان حضور دارند، به همان اندازه که از علوم خود در دنیا آنها را بهره مند کردید، اکنون بر آنها خلعت بپوشید آنگاه بیشتر از آن خلعت ها که بر شاگردان خویش افکنده اند، خدای سبحان فرمان می دهد که تا به این عالمان بپوشانند.»

سپس حضرت فاطمه به آن بانو فرمود: یک رشته از آن جامه ها یک میلیون بار با ارزشتر چیزی است که خورشید بر آن طلوع می کند; زیرا نور خورشید وقتی بر چیزی بتابد، همراه با کدورت است، اما نور آن خلعت ها خالص است. (۴)

کدام عالم؟

۱ – منظور از عالمان شیعه که نقش کفیل و مسئولیت سرپرستی امت و یتیمان آل رسول را بر دوش دارند، چه کسانی است؟ آیا این مسئولیت، و کفالت اختصاص به گروهی خاص دارد؟

پاسخ: با شواهدی چند می توان گفت; در این روایت، عالمان خاصی مورد نظرند:

الف) اولین قرینه، فراز نخست روایت است که به مسایل نماز اختصاص دارد و سؤال کننده برای یافتن پاسخ درباره معارف الهی به خانه فاطمه(س) مراجعه کرده است.

ب) فرازی از روایت که به ارشاد بندگان خدا و هدایت آنها اشاره دارد.

روشن است که بحث از هدایت و ارشاد به مناسبت حکم و موضوع، باء;ء معارف دینی در ارتباط است; زیرا دین مستقیما برای هدایت انسان نازل شده است و نقش آن در زندگی بشر تبیین صراط مستقیمی است که انسان باید برای رسیدن به حیات طیبه و نیل به سعادت دنیوی و اخروی بپیماید. و دانش و معرفت دینی است که این مسیر را برای بشر روشن می کند.

ج) روایات فراوانی که نقش عالمان دینی را در جامعه بیان می کند و درحکم مفسر و مبین روایت مورد بحث اند. در این روایات به عناوینی در شان و منزلت عالمان دینی مثل; کفالت ایتام آل محمد(ص)، وارثان انبیاء و امانتداران رسولان تصریح شده است که البته در تمامی آنها سخن از دانش و معرفت دینی است که شاگردان معصومان علیهم السلام آنها را از اهل بیت دریافت کرده اند.

نمونه ای از این احادیث را به نقل از امام رضا (علیه السلام) می خوانیم:

عبدالسلام بن صالح هروی می گوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم که فرمود: «خدا رحمت کند بنده ای را که امر ما را زنده می کند.» پرسیدم: امر شما را چگونه زنده می کند؟ پاسخ داد. علوم ما را می آموزد و به مردم آموزش می دهد. (۵)

بر اساس این روایت در عصر غیبت و عصری که انسانها دسترسی به امامان دین ندارند، محل رسیدگی به امور مردم عالمان دینی هستند که از مکتب امامان دین، دین ناب را فرا گرفته اند و وظیفه دارند در میان مردم به گسترش آن بپردازند.

آنگاه که منظور از عالمان پیرو اهل بیت علیهم السلام گروه خاص عالمان دین و منظور از موضوع مورد بحث معرفت دینی شد، این پرسش به نظر می رسد که عالمان دین و کفیلهای مردم مسلمان چه کسانی هستند و چه شرایطی دارند؟

پاسخ: کفیل باید به مراقبت افراد تحت تکفل خویش بپردازد، و همواره مصلحت آنان را در نظر آورد و با عملکرد مشفقانه خویش فقدان پدر را برای یتیم جبران کند.

عالمان مکتب اهل بیت علیهم السلام که برای احیاء مذهب و گسترش علوم اهل بیت به عنوان کفیلان ایشان معرفی شده اند، طبعا وظایف و مسئولیت های ویژه ای دارند که به برخی از آنها اشاره می کنیم:

۱ – رسیدن به حیات طیبه

کسانی که پرچم پاسداری از اسلام ناب را بر عهده دارند، باید در قدم اول خود به حیات طیه رسیده باشند.

۲ – شناخت مخاطب و تعمیق یافته های دینی

باید در تعمیق کیفی و گسترش کمی دانش و معرفت خویش همت گمارند. علوم اهل بیت علیهم السلام ، زمان و موقعیت و وظیفه خود و جامعه و مردم را به خوبی بشناسند تا بتوانند به آموزش علوم و معارف الهی برای عموم به ویژه جوانان بپردازند.

۳ – با مردم بودن

آنان باید خود را از توده های مردم و مردم را از خود بدانند، از هیچ تلاشی در راه ارشاد و خدمت به آنها مضایقه نکنند و همراه مردم به خصوص جوانان و کسانی که تشنگی بیشتری در کسب معارف زلال مکتب اهل بیت علیهم السلام می کنند، باشند.

۴ – تواضع در برابر مردم

از مهمترین شرایط کفالت برای عالمان مکتب اهل بیت تواضع در مقابل توده هاست. امام صادق(ع) فرمود: «وتواضعوا لمن تعلمونه العلم.» آنان باید بدون هیچ درخواستی به آموزش و پاسخگویی به شبهات اقدام کنند و شعار «ان اجری الا علی الله » که شعار پیامبران الهی است را آویزه گوش قرار دهند و با رویی گشاده از جوانان و نوجوانان استقبال کنند تا احساس غربت در چهره آنها دیده نشود و به راحتی هرگونه شبهه ای را که در معارف دینی دارند، عنوان کنند.

مردم در سیمای ملکوتی عالمان دینی، باید صفات و سجایای اخلاقی پیشوایان معصوم مانند عدالت، زهد، وارستگی، وقار، حلم، رافت، عبادت، کرامت و مکارم اخلاقی را مشاهده کنند.

رعایت این نکات است که پیوند مستحکم توده های مردم را با عالمان دینی محفوظ می دارد و به این ترتیب دشمنان دین و مردم نمی توانند طمعی برای رخنه در صف پولادین آنها داشته باشند.

وظیفه مردم در قبال عالمان دینی چیست؟

بی تردید آنگاه که عالمان دین در برابر مردم حقوقی یافتند، مردم نیز در برابر آنها وظایفی خواهند داشت. مردم بخصوص جوانان که خود را فرزندان اهل بیت علیهم السلام می دانند و دوستدار این خاندانند، برای آشنایی بیشتر با این مکتب باید سر کدامین سفره بنشینند؟ آنان دین خود را از چه کسی بیاموزند و کدامین شبکه را مرجع قرار دهند، چگونه در بین مراجع اطلاع رسان باطل را از حق جدا کنند و برای این مهم کدام ملاک را در نظر بگیرند؟

امام باقر(ع) در تفسیر آیه شریفه فلینظر الانسان الی طعامه می فرماید: «الی العلم الذی یاخذه عمن یاخذه (۶)

طبق این آیه شریفه و روایت مفسر آن، انسان باید بداند از کجا تغذیه روحی و معنوی می شود و مراقبت کند تا اندیشه های مسموم با صدها چهره مختلف او را به بدبختی دنیا و آخرت گرفتار نکنند.

در شرایط شبیخون فرهنگی که گرگها در لباس میش ظاهر می شوند، برای مصونیت از دشمن، برای شناخت دشمن و راه کارهای مقابله با آن باید به همان جایی پناه ببریم که برای ما تعیین شده است و آن کسب معرفت دینی از شاگردان ائمه علیهم السلام یعنی عالمان حقیقی دین است.

روحانیت ادیان

برخی تفاوت ماهوی در روحانیت ادیان و فرق مختلف نمی بینند و معتقدند روحانیت در هر دین کارشناسان دینی هستند. دقیقا مثل دیگر کارشناسان در رشته های علمی.

در پاسخ باید گفت: مطالعه متون دینی مکتب اهل بیت و روایات معصومان علیهم السلام به عنوان معرفتی پیشین از این حقیقت خبر می دهد که مسئولیت ترسیم یافته در مقررات دینی اسلام برای عالمان دینی با مسئولیتی که در دیگر ادیان می یابیم، تفاوت دارد. روحانیت اسلامی صرفا کارشناس نیست. در اسلام عالمان دینی فقط نقش ناظر ندارند. آنها به عنوان مشعل های هدایت و ایثارگران جامعه، نقش عامل را باز می کنند.

به عنوان نمونه وظیفه کفالت عالمان دینی و لزوم رعایت مصلحت دین و مردم در انجام کفالت، مسئولیت ایشان در ارشاد مردم، شرایط ارشاد کننده و … از روحانیت صنفی مردمی می سازد که در کنار مردم به مبارزه با ظلم و استبداد می پردازد و ندای عدالت خواهی، آزادگی، جزء شعارهای محوری روحانیت و عالمان مکتب وحی می شود.

همچنین به عنوان معرفت پسینی مطالعه تاریخ روحانیت در میان مذاهب و ادیان مختلف از این تفاوت ماهوی خبر می دهد. البته با لحاظ حرکت غالب در میان روحانیت سایر مذاهب و با قطع نظر از استثناها، روحانیت یهود و نصاری را در کار تحریف پیام وحی و کتمان حقایق دینی می بینیم. در روحانیت مسیحیت بحث خرید و فروش بهشت، تشکیل دادگاههای تفتیش عقاید و انگیزسیون و به پای محاکمه کشیدن گالیله ها را می یابیم. در کنار قدرت و دولت با بودن آنها، و تشکیل مثلث زر و زور و تزویر از حقایق روشن تاریخی است. در روحانیت دیگر فرق اسلامی، نیز تابع سیاست دولت بودن و امرار معاش با جیره دولت از حقایق انکارناپذیر آنهاست.

بنابراین به فرض آن روز که سیاست دولت جنگ با اسرائیل را اقتضاء کند، بر علیه اسرائیل فتوا صادر می کنند و روز دیگر که سیاست توصیه صلح و مذاکراه با اسرائیل را بکند، به صلح و سازش فتوا می دهند.

اما در بین پیروان اهل بیت علیهم السلام عالمان را در کنار مردم و مردم را در کنار آنها می یابیم. تا قبل از انقلاب اسلامی، هر جا سخن از مبارزه و ظلم ستیزی، اجرای عدالت و آزادی و احیاء ارزش ها و معارف بود، علمداری عالمان بزرگ دینی مکتب اهل بیت در اذهان متبلور می شد. حقیقت این است که روحانیت هرگز خود را وام دار دولت ها و زر و زورها قرار نداد. پس از انقلاب نیز عالمان دینی و در راس همه حضرت امام رحمه الله از وابستگی عالمان دین حتی به دولت اسلامی جلوگیری کردند.

روحانیت اینک نیز می تواند به راحتی نقش طبیب دلسوزی را ایفا کند که هر جا دولت اسلامی نیازمند تایید و قویت باشد، به تایید و تقویت پردازد، هر گاه محتاج ارشاد و راهنمایی شد، او را راهنمایی کند، و آنگاه که به انذار و هشدار نیاز داشت، از وظایف الهی و شرعی خویش هرگز سربرنتابد.

 کارنامه حوزویان تربیت یافته در خانه فاطمه و علی علیهما السلام چون خورشید می درخشد و به راستی مصداق این مدعاست که تنها پناه قابل اطمینان در برابر تهاجمهای فرهنگی و اعتقادی مقاومت دارد، روحانیت شیعه اهل التقاط و امتزاج نیست و برای احقاق حقوق مردم و احیای دین در برابر ظلم و ظالم تاب نمی آورد، بر ظالم می شورد. (۷)

البته روشن است که سخن از روحانیت و عالمان دینی به طور مطلق نیست. روحانیت و عالمان دینی تربیت شده، متقی، عادل، زاهد، آگاه، زمان شناس و آزاده موضوع سخن ماست، نه هر آن که داعیه معرفت دینی دارد و خود از الفبای مدرسه علی(ع) و فرزندان معصوم علیهم السلام چیزی نیاموخته است. سخن از وارثان و جانشینان انبیاء و اولیاء است. دفاع و نگاهبانی از این جامعه علمی، نه تنها وظیفه هر مسلمان مؤمن است، بلکه از آنجا که آخرین و تنها سنگری است که در برابر هجوم استعمار فرهنگی غرب ایستادگی می کند، وظیفه هر روشنفکر مسئول است هر چند به مذهب هم معتقد نباشد. به قول مرحوم دکتر شریعتی: «در تمام این دو قرن گذشته در زیر هیچ قرارداد استعماری امضای یک آخوند نجف رفته نیست، در حالی که در زیر همه این قراردادهای استعماری امضای آقای دکتر و آقای مهندس فرنگ رفته هست. از طرف دیگر پیشاپیش هر نهضت مترقی ضد استعماری در این کشور ما همواره بدون استثناء قیافه یک یا چند عالم راستین اسلامی وجود دارد و گرفتاری امروز اسلام و مسلمین و امت و انقلاب از ناحیه این آقایان است.» (۸)

مصطفى جعفر پیشه

پی نوشت:

۱- وسائل الشیعه، ج ۱۸، ابواب صفات القاضی، باب ۱۱، حدیث ۳۴، ص ۱۰۷٫

۲- محمد تقی مجلسی، بحارالانوار، ج ۵۱، باب ۱۶ (احوال السفراء الذین کانوا فی زمان الغیبه الصغری).

۳- «حضرت امراه عند الصدیقه فاطمه الزهراء(س) فقالت: ان لی والده ضعیفه و قد لبس علیها فی امر صلاتها شی ء و قد بعثنی الیک اسئلک فاجابتها فاطمه ۳ عن ذلک فثنت فاجابت ثم ثلثت الی ان عشرت فاجابت ثم خجلت من الکثره فقالت: لا اشق علیک یا ابنه رسول الله، قالت فاطمه: هاتی و سلی عما بدالک، ارایت من اکتری یوما یصعه الی سطح بحمل ثقیل و کراه مائه الف دینار یثقل علیه؟ فقالت: لا. فقال: اکتریت انا لکل مسئله باثر من مل ء ما بین الثری الی العرش لؤلؤا فاجری ان لایثقل علی، سمعت ابی صلی الله علیه و آله یقول: ان علماء شیعتنا یحشرون فیخلع علیهم من خلع الکرامات علی قدر کثره علوهم و جدهم فی ارشاد عبادالله حتی یخلع علی الواحد منهم الف الف حله من نور ثم ینادی منادی ربنا عز وجل: ایها الکافلون لایتام آل محمد(ص) الناعشون لهم عنه انقطاعهم عن آبائهم الذین هم ائمتهم، هؤلاء تلامذتکم والایتام الذین کفلتموهم ونعشتموهم فاخلعوا علیهم خلع العلوم فی الدنیا فیخلعون علی کل واحد من اولئک الایتام علی قدر ما اخذوا عنهم من العلوم حتی ای فیهم یعنی فی الایتام لمن یخلع علیه مائه الف خلعه وکذلک یخلع هؤلاء الایتام علی من تعلم منهم، ثم ان الله تعالی یقول: اعبدوا علی هؤلاء العلماء الکافلین للایتام حتی تتموا لهم خلعهم وتفننوا لهم، فیتم لهم ما کان لهم قبل ان یخلعوا علیهم ویضاعف لهم و کذلک من یلیهم ممن خلع علی من یلیهم. وقالت فاطمه: یا امه الله ان سلکا من تلک الخلع لافضل مما طلعت علیه الشمس الف الف مره وما فضل فانه مشوب بالتنغیص والکدر.»

۴- محمد تقی مجلسی، بحارالانوار، ج ۲، ص ۳٫

۵- وسائل الشیعه، ج ۱۸، ابواب صفات القاضی، باب ۱۱، حدیث ۹، ص ۱۰۱

۶- همان، حدیث ۱۱، ص ۱۰۲٫

۷- هویت صنفی روحانی، ص ۱۲ -۱۳٫

۸- همان، ص ۱۳٫

منبع :فرهنگ کوثر – شهریور ۱۳۷۷، شماره ۱۸

میرزا کاظم تبریزی (ره)

ولادت

فقیه اصولی، محدث رجالی و جامع معقول و منقول، آیت‏اللَّه میرزا کاظم تبریزی از علمای مشهور حوزه‏های علمیه نجف و قم، در حدود سال ۱۲۹۹ ش (۱۳۴۰ق) در تبریز به دنیا آمد و در نوجوانی به تحصیل علوم دینی روی آورد. وی پس از گذراندن دروس مقدمات و سطح در ۲۱ سالگی به نجف کوچید و از حضرات آیات: شیخ موسی خوانساری، شیخ محمدرضا آل‏یاسین، سید ابوالحسن اصفهانی، شیخ محمدکاظم شیرازی، سیدمحسن حکیم و سید محمود شاهرودی بهره‏هایی وافر برد. آیت‏اللَّه تبریزی همچنین به مدت بیست سال از محضر درس فقه، اصول، رجال و تفسیر آیت‏اللَّه سید ابوالقاسم خویی استفاده کرد و از برترین تلامذه‏اش محسوب می‏شد. فرزانه تبریز، همزمان با تحصیل، به تدریس سطوح عالیه و پس از چندی به تدریس خارج فقه و اصول پرداخت تا این که در سال ۱۳۴۹ ش به قم آمد و یکی از پر بارترین مجالس درسی حوزه را تشکیل داد. آیت‏اللَّه تبریزی بر علوم مختلف همچون: فقه، اصول، حدیث، رجال، تفسیر، تاریخ، ادبیات، ریاضیات، هیئت، هندسه، کلام، فلسفه و منطق تسلط فراوان داشت و با زبان‏های انگلیسی و فرانسه نیز آشنا بود. برخی از تالیفات فراوان او که سر به ده‏ها مجلد می‏زند عبارتند از: شرح عروهُالوثقی در ۱۵۰ جلد، القواعد الفقهیه در ۵۰ جلد، تطبیقاتُ الوسایل در ۲۰ جلد، الاصول الجدیده در ۱۰ جلد، الفقه المُیسَّر و شرح اسفار. این عالم بزرگ سرانجام در ۲۰ آذر ۱۳۷۴ برابر با ۱۸ رجب ۱۴۱۶ ق در ۷۵ سالگی درگذشت و در قم به خاک سپرده شد.

تدریس

فرزانه تبریز، همزمان با تحصیل، به تدریس سطوح عالیه و پس از چندی به تدریس خارج فقه و اصول پرداخت تا این که در سال ۱۳۴۹ ش به قم آمد و یکی از پر بارترین مجالس درسی حوزه را تشکیل داد. آیت ‏اللَّه تبریزی بر علوم مختلف هم چون: فقه، اصول، حدیث، رجال، تفسیر، تاریخ، ادبیات، ریاضیات، هیئت، هندسه، کلام، فلسفه و منطق تسلط فراوان داشت و با زبان‏های انگلیسی و فرانسه نیز آشنا بود.

تالیفات

برخی از تالیفات فراوان او که سر به ده ‏ها مجلد می‏زند عبارتند از:

شرح عروه الوثقی در ۱۵۰ جلد

القواعد الفقهیه در ۵۰ جلد

تطبیقاتُ الوسایل در ۲۰ جلد

الاصول الجدیده در ۱۰ جلد

الفقه المُیسَّر

شرح اسفار

وفات

این عالم بزرگ سرانجام در ۲۰ آذر ۱۳۷۴ برابر با ۱۸ رجب ۱۴۱۶ ق در ۷۵ سالگی درگذشت و در قم به خاک سپرده شد.

شیخ محمد خیابانی (ره)

اشاره:

روحانی مجاهد، شیخ محمد خیابانی در سال ۱۲۵۹ شمسی در در روستای خامنه ارونق از توابع تبریز متولد شد. وی پس از فراگیری علوم مقدماتی، از محضر حضرات آیات سید ابوالحسن انگجی و میرزا عبدالعلی، فقه و اصول و هیئت و نجوم را آموخت و پس از مدتی به تدریس پرداخت. پتروفسکی اقامت و به تجارت اشتغال داشت،.

پس از مقداری تحصیلات مقدماتی به روسیه رفت و مدتی در نزد پدر خود به کار مشغول بود و دیری نگذشت که به تبریز بازگشت. و به تحصیل علوم دینی پرداخت فقه واصول را از حاج میرزا بوالحسن آقا انگجی فرا گرفت و فریب الاجتهاد شد.

هیأت، هجوم و حساب حکمت، کلام و ادبیات نیز آموخت. پیش از انقلاب مشروطه مدتی امام جماعت بود. احتمالاَ از جوانی در اندیشه حق طلبی و آزادی‌خواهی بود و راه رسیدن به آن را در ذهنش مورد بررسی قرار می‌داد و به این نتیجه رسید که رد ایرن نخست باید یک انقلاب فکری بوجود آورد و از این راه مردم را به حقوق خویش آشنا گردانید.

در انقلاب مشروطه مانند دیگر مجاهدان ضد مستبدان به مبارزه و جنگ برخاست چندی بعد عضو انجمن ایالتی آذربایجان گردید. چون مجلس به توپ بسته شد و محمدعلی میرزا حلقه محاصره تبریز را روز به روز تنگتر می‌کرد شیخ سخت به مبارزه برخاست.

در دهه دوم شهریور  ۱۲۸۷ ش و دهه اول شعبان ۱۳۲۶ هجری قمری عین‌الدوله به حکمرانی آذربایجان و به لشکر آرائی برای پیکار با مردم مظلوم تبریز مشغول گشت.

ملت قهرمان  تبریز برای دفاع از حق و آزادی جانانه و دلیرانه پیکار می‌کردند آنها می‌دانستند که اگر مبارزه را ادامه ندهند مشروطیت خواهد مرد. مردن را برای زنده کردن مشروطه رجحان داده بودند جنگ های سختی در داخل شهر و در خیابانها و بازار در کار بود.
اغلب مغازه‌ها و دکاکین و حجره‌های تجار و خانه‌ها دست خوش یغماگران استبدادیان می‌شد. یکی از آزادی خواهان بنام حاجی معروف به قفقازی در مجمعی که منزل سید هاشم دوچی دشمن بنام مشروطه از گروه انبوهی تشکیل یافته بود گفت:

تا جان داریم در نگهداری مشروطه خواهیم کوشید. شاهزاده عین‌الدوله که بحکمرانی آذربایجان آمده‌اند بیایند و درون شهر بنشینند و به قانون مشروطه فرمانرانند. هر کسی که گناهکار است فرمان دهند دستگیری نمائیم تا بازپرسی شود و کیفر ببیند، نه آنکه در بیرون شهر بنشیند و پیاپی لشگر گردآورد،ایلهای شاه سون و قره‌داغ و سواره و پیاده مرندی و کردان شکاک و جلالی را خواسته و با این همه بس نکرده از تهران و قزوین و زنجان و بختیاری و کیکاوند و پشتکوه نیز سپاه بخواهد و در شاطرانلو سپاه بزرگی آراسته در آرزوی کشتار مردم بیدست و پا باشد. ما را از این لشگرها چه باک! این سی هزار سپاه جای خود اگر صدهزار هم باشد ترسی نخواهیم کرد و دست زا حقوق خود برنخواهیم داشت، ما می‌خواهیم ایران چون دولت‌های اروپا نیرومند گردد. این سخنان از دهان جوان غیرتمندی در می‌آید پس از گفتگوی بسیار تصمیم گرفتند که نامه‌ای از زبان مردم بعین‌الدوله نوشته با نمایندگان بفرستند…

شیخ محمد خیابانی، میرزا محمد تقی طباطبائی، سید حسین عدالت و میرزا حسین واعظ همراه نماینده انگلستان به نزد عین‌الدوله رفتند اما این مرد
متظاهر به درویشی، مجسمه سالوس و ریا با نوید و سخنان آمیخته به فریب می‌خواست مشروطه‌خواهان را گول بزند ولی آنان دریافتند و سرانجام نومید به مبارزان پیوستند و آنقدر در مبارزه پا فشردند که سپاه حیله‌گر بیرحم شاه را شکست دادند که نمونه‌ای درخشان و کم‌نظیر از پایمردی و دلاوری در انقلاب مشروطه ایران بود. شیخ محمد خیابانی برای اعتلاء مشروطیت ایران و تأمین حاکمیت واقعی ایران از بین توده‌های وسیع، توده زجر دیده، ستم کشیده و از همه چیز محروم، مردم آذربایجان برخاست و به وظیفه عالی خود، یعنی تنویر افکار و بیداری توده‌های ناکام و پریشان پرداخت مرحوم شیخ محمد خیابایی قطعاَ یکی از مبارزان جلیل‌القدر تاریخ معاصر ایران بوده است. این مرد در سراسر زندگی سیاسی خود به هیچ وجه آلوده نشده نه تنها پیوستگی به سیاست بیگانه‌ای نداشته ،بلکه جز عشق به دیار و سرزمین ایران چیزی محرک و پشتیبان او نبوده است، بلکه جاه‌طلبی‌ها و خودخواهی‌ها و ریاست‌جوئی‌هائی که در دیگران آن همه آفت برانگیخته و آن همه ماجری و رسوائی فراهم کرده است. در وی نبوده و بالاتر از همه آنکه هیچ توقع مادی از ایران نداشته و هرگز زندگی خود را به پستی‌ها و کوته‌نظری‌هائی که یگانه محرک دیگران بوده نیالوده است.

این مرد چندین سال یکی از مؤثرترین مردان سیاست ایران بوده است. چه در تهران و چه در تبریز وجود او روی دادن حوادث و در جریان بسیار موثر بوده و با کمال آسانی می‌توانسته است از نفوذ خود برای بدست‌آوردن خرچه می‌خواسته است بهره‌مند شود و با این همه در زندگی ساده نزدیک به تهی‌دستی زیسته و روزی که از جهان رفته است اندوخته محقر دیگران را هم نداشته است . شهید خیابانی پس از پیروزی مبارزان مجاهد تبریز بر سپاه انبوه شاه و عواملش و در هم شکستن نیروی استبداد و فتح تهران عزل محمد علی شاه و در دوره دوم مجلس شورای عالی به نمایندگی از طرف مردم‌آذربایجان انتخاب گردید و در برابر مخالفان آزادی، از حقوق ملی و آزادی دفاع کرد و از اعضاء برجسته فرقه دموکرات بود. چون مجلس تعطیل شد و ایام سختگیری آغاز گشت. چند سال مخفیانه زندگی می کرد. تا اینکه به تبریز بازگشت اما در تبریز نیز بواسطه حاج صمد خان شجاع‌الدوله و سردار رشید در آذربایجان مدتی گوشه‌گیری کرد.

در سال ۱۳۳۵ هـ.ق برابر  ۱۹۱۷میلادی انقلاب اکتبرشوروی آغاز گشت و ایران تا حدی توانست از چنگال استبداد روسیه نجات یابد. خیابانی فرقه آزادیخ واهی را جانی تازه بخشیدو در آن تجدید سازمان به عمل آورد و روزنامه تجدد را که ارگان رسمی این حزب بود انتشار ‌داد.

شیخ محمد خیابانی  با قرارداد ۱۹۱۹ که وثوق‌الدوبه به زیان ملت ایران اما به نفع انگلستان بسته بود سخت به مخالفت برخاست. و در تاریخ ۱۷ تیر ماه ۱۲۹۹ خورشیدی مبارزان تبریز به رهبری شیخ محمد خیابانی قیام کردند. ادارت شهر و مراکز حکومت را اشغال و ماموران اعزامی از مرکز را مجبور به ترک محل ماموریت کردند. منظور از قیام این بود که در غیاب مجلس یک نیروی ملی تشکیل داد. هدف از قوه به فعل در آوردن مشروطیت و اجرای کامل قانون اساسی مرام و مقصد قیام تبریز بود. این قیام ۶ ماه طول کشید. شهید  خیابانی همه روز عصرها در ضمن نطق بیان کافی مران و منظور آزادی خواهان و میلیون آذربایجان را به سمع عمومی رسانیده و مردم را برای حفظ آزادی و استقلال ایران تشویق و تشجیع می‌نمود .

نهضت قیام

خیابانی بی شک یکی ازچهره‌های درخشان دینی و سیاسی ایران بود که سخنرانی‌های شورانگیزی می‌کرد. مقالات جالبی می‌نوشت و برای به ثمر رسانیدن
نهضت مشروطه‌ خواهان تا پای جان ایستادگی کرد. و از دو قیامی که این آزاد مرد در آذربایجان نمود. شور و دلدادگی وی را به مشروطه و آزادگی به‌خوبی می‌توان فهمید.

قیام اول با تشکیل یک هیأت دولتی که مورد اعتماد آذربایجان بود تا حدی توفیق یافت اما این دولت هم با مشکلاتی که روبر شده بود، هنوز قادر با انجام کارهای بزرگ و مهمی که مورد تقاضای ملت ایران و مخصوصاَ حزب متشکل، فرقه دموکرات ایران، کمیته‌های تهران و آذربایجان بود. نشده است!قیام دوم از فروردین ۱۲۹۹٫ش آغاز گشت و در جریان همین قیام شیخ محمد خیابانی با اینکه به وکالت دوره چهارم انتخاب شده بود. بامر مخبرالسلطنه استاندار مشروطه به شهادت و خانه‌اش به وسیله قزاق‌ها غارت شد. خیاباتی با اولتیماتیوم روس ها به دولت سخت به مبارزه بر می خیزد و آن را نا موجه می داند. در جریان ورود عثمانی ها به آذریابجان به شدت از یک پارچگی ایران دفاع می‌کند و آنها را که می‌خواستند با دشمن مهاجم کنار بیایند سخت مورد حمله قرار داد.

در آخرین نطق خیابانی چنین آمده است:

تبریز می‌خواهد حاکمیت بدست ملت باشد. تمام ایران. فعلاَ با زبان حال خود این تقاضا را می‌نماید. هرگاه تهران از قبول این نظریه سرپیچی کند، ما  ایران را تجدید بناء خواهیم نمود، ما می‌گوئیم حاکمیت آزادیخواهی باید در سراسر ایران جاری باشد. اهالی ایالات و ولایات باید رأی خود را آزادانه اظهار دارند برای مدافعه این حق، آخرین مرحله شهادت است و  شهادت در این راه را بر زندگی بی‌شرمانه ترجیح می‌دهیم.

نوشته ها

برخی از عنوان نطق‌های خیابانی عبارت است: حاکمیت ملت لزوم تشکیلات در هیئت  اجتماعیه پافشاری و استقامت – افکار عمومی – لزوم مرکزیت – بیاد شهدای آزادی، فکر بایدهادی انقلاب و تکامل باشد – آزادی با خونسردی فرق دارد – امنیت و آسایش – حائن باید مجازات شود – باید بفهمیم که چه می‌خواهیم – آزادی قبل از همه چیز، اراده ملت مافوق همه چیز است – برای اجرای اصلاحات خودمان را باید قبلاَ اصلاح کنیم آزادی و امنیت – سقوط و اعتلا و بیش از ۱۰۰ سخنرانی دیگر و مقالات متعدد.

 شهادت

سرانجام این  روحانی آگاه و مبارز انقلابی در  ذیحجه ۱۳۳۸ قمری و توسط حاج مخبرالسلطنه که از طرف مشیرالدوله به آذربایجان برای والی گری اعزام شده بود به طرز جانگدازی به فیض شهادت نائل آمد .

منبع :کتاب شیخ محمد خیابانی تألیف علی آذری

سید عبّاس موسوى لبنانى

اشاره:

شهر «نبى شیث» به دلیل اینکه به پیامبر خدا شیث نبى و فرزند حضرت آدم منسوب است، این نام برایش برگزیده شده است. گروهى از  در این شهر سکونت داشته و دارند. در سال (۱۳۷۱ ه’.ق.) مطابق با (۱۳۳۱ ه’ .ش) – از پدرى موسوى و مادرى هاشمى – فرزندى دیده به جهان گشود که نام «عباس» برایش برگزیده شد به امید اینکه هم چون حضرت عباس(ع) در مسیر ایثار و شجاعت گام نهد و توان خویش را براى اعتلاى حق به کار گیرد.

این خانواده مدتى در شهر نبى شیث از توابع بعلبک[۱] ساکن بودند.تا آنکه به ناحیه شیاح در حومه جنوبى بیروت مسکن گزیدند. وى‏ از بدو کودکى با رشد و رویش زودرسش منحصر به فرد گردید و در این رویش امور ویژه‏اى نقش تعیین کننده داشتند: رایحه نبوى، مسجد امام حسین(ع) در شیاح – که در همسایگى خانه آنها بود – و
مجالس عزادارى حسینى که در عاشوراى هر سال برگزار مى‏شد. سیدعباس از همان سنین کودکى مشتاق علم و معرفت بود و با رفتارهایش شجاعت و تیزهوشى منحصر به فردى از خود  بروز مى ‏داد که در کمتر کسى به سن و سال او این حالات مشاهده مى ‏گردید. از عنفوان زندگى با پرورش هاى ویژه والدینش با فضایلى چون دلاورى، فداکارى، شهامت، رسیدگى به امور مستمندان و احساس درد محرومان آشنا گردید و در چنین مسیرى تربیت شد. از بدو کودکى نگران مسلمانان بود و دلش براى آنان مى ‏تپید. وجودش به تدریج از حرکت و تلاش براى مستضعفان لبریز مى‏ گردید تا چون چشم ه‏اى دشت هاى تشنه انسانیت را از فضیلت و معرفت سیراب سازد. احساس دلسوزى و تعهد در مقابل مسلمانان همراه با آگاهى دینى و پویایى سیاسى در او شکوفا شد و موجب گردید تا خیلى سریع با معضلات و مشکلات مسلمانان در لبنان و دیگر سرزمینهاى اسلامى با دیدى روشن آشنا گردد.

سال (۱۳۸۶ ه’.ق.) مطابق با (۱۳۴۶ ه’ .ش.) سیدعباس به پانزدهمین بهار زندگى قدم نهاده بود؛ اما پاییزى برگ ریزان و فضاحت‏بار او را به شدت متأثر ساخت. در جنگ ژوئن (۱۹۶۷ م) (نبرد حزیران) اعراب از رژیم صیهونیستى شکست سختى خوردند. سیدعباس، گرچه از این ماجرا ناراحت شد اما آنچه او را از دیگران متمایز مى‏ کرد؛ ظرفیتش در تحمل و هضم شدائد بود. او به جاى اینکه زانوى غم بغل گیرد و در موجى از حزن و نگرانى فرو رود به صف فداییان مجاهد جهت مشارکت در دفاع از فلسطین و نخستین قبله گاه مسلمانان (بیت المقدس) پیوست. وى در یکى از تمرینات نظامى براى عملیات چریکى در داخل فلسطین مصدوم شد. پدرش مى‏ گوید: پس از آنکه پاى فرزندمان دچار شکستگى شد من و مادرش در پایگاه آموزشى محل اقامت او به دیدارش رفتیم و او را در حالى یافتیم که بر تختى فلزى کهنه و فرسوده به پشت خوابیده بود. پس از سلام و احوال‏پرسى و اطمینان خاطر از حال عمومى او پرسیدم: چگونه قادر است این گونه سختی ها را آن هم در چنین سنّى تحمّل کند و او در پاسخ به پرسش من گفت: همانا این راه تحمل شدائد بسیارى را از ما مى‏ طلبد و آن به درستى طریق ایثار و شهادت است. آزادسازى فلسطین از همان دوران کودکى و نوجوانى هدفى براى سیدشهید به وجود آورد که جهت تحقق بخشیدن به آن تا زمان شهادتش از فعالیت باز نایستاد.[۲]

از صور تا نجف

سیدعباس یک سال بعد از آنکه خود را در زمینه‌های رزمی توانمند ساخت، تصمیم گرفت علوم اسلامی را فراگیرد و در عرصه دانش و اندیشه گام نهد. او در زمینه انگیزه خویش در کسب معارف دینی می‌گوید: نقطه عطف در گرایش من به کسب علوم دینی در سال (۱۳۸۷ هـ. ق.)، در پی ملاقاتی که با امام موسی صدر در منطقه اوزاعی داشتم صورت گرفت. من از ایشان درباره حوزه علمیه در شهر صور جنوبی (مرکز مطالعات اسلامی) سؤال نمودم و در مورد تحصیل در این مرکز با او به مشورت پرداختم. او مرا راهنمایی کرد و شوق و رغبت خاصی در نهادم پدید آورد به نحوی که بی‌درنگ به آن مرکز آموزشی پیوستم و مطالعات علمی و مذهبی را در آنجا نزد مربیان و استادان فاضل و فرزانه دنبال نمودم.
او می‌افزاید: به تحصیلاتم در حوزه شهر صور ـتا پس از انتقال آن از شهر به حوزه صورـ ادامه دادم. من جزء اولین افرادی بودم که به این مرکز نو بنیاد راه یافتند. تحصیلات سیدعباس در چنین کانون علمی و دینی، یک سال و اندی طول کشیدتا اینکه در سال (۱۳۸۸ هـ. ق.) برای ادامه تحصیل عازم حوزه نجف گردید. کسانی که با وی در نجف انس داشته‌اند هرچه از حالات و تلاش ها وی نقل کرده‌اند، همه بیانگر شیفتگی فوق العاده سیدعباس به فراگیری معارف اسلامی و مطالعات علمی در این عرصه است. هوش سرشار و استفاده از محضر استادانی توانا و دانشور، همراه ارزش نهادن به وقت و استفاده از آن به نحو احسن، موجب گردید که این جوان مشتاق دوره‌های مقدمات و سطح متداول در حوزه را در مدت پنج سال سپری نماید، در حالی که به طور متعارف گذراندن این دوران تحصیلی در نجف برای طلبه‌های عادی حدود پانزده سال طول می‌کشید. یکی از دوستانش می‌گوید:
موهبت بزرگی که سید شهید به طور همه جانبه از آن برخوردار بود و با رسیدن به شهادت به نقطه اوج آن رسید زائیده برهه‌ای خاص نبود بلکه گذشته‌ای اصیل و تاریخ پرباری را در خود داشت که سید شهید از صور تا نجف حامل آن بود. در نجف اشرف سیدعباس تمام وقتش را به تحصیل علم و تهذیب و تزکیه درون روی آورد. وی به دانش و معنویت دل بست و عاشقانه محضر دانشوران را مغتنم شمرد. روزها را از همان طلوع فجر با تلاوت قرآن، دعای صباح امیرمؤمنان علیه‌السّلام و نیز دعای عهد که همواره تا هنگام شهادت بر آن سنت باقی بود، آغاز می‌کرد. سپس به فجریات روی آورد که عبارت بود از درسهای تفسیر قرآن کریم که با برخی از برادران خویش به مطالعه آن می‌پرداخت.
اشتیاق او در فراگیری علوم قرآنی بدان بود که جهت حضور در درس مرحوم شهید عبدالمجید حکیم هر روز هنگام طلوع آفتاب مسافت چهار کیلومتر را پیاده طی می‌کرد. یکی از برادرانش که همراه او در این کلاس ها حضور می‌یافت، می‌گوید: او حتی در سرمای شدید زمستان از فراگیری معارف دینی دست بر نمی‌داشت و در این راستا آسودگی نمی‌شناخت به طوری که هرگز بدنش مزه آسایش و خواب راحت را نچشید و در حالی که کتاب بر سینه‌اش بود به خواب می‌رفت. به رغم آنکه روزهای پنجشنبه و جمعه، تعطیل بود ولی در فعالیتهای تحصیلی وی تاثیری نمی‌گذاشت. روزهای تعطیلی، ایام مرخصی و اعیاد وقفه‌ای در مجاهدتهای فکری و علمی او به وجود نمی‌آورد و تمام روزهای زندگی‌اش مشحون از سعی و اهتمام در تحصیلات علوم دینی بود. به دلیل همین کوشش های ارزشمند شخصیت او به عنوان انسانی پرمایه و اهل فضل پرورش یافت. او در کنار دروس حوزوی به فراگیری زبانهای خارجی روی آورد و در کلاس های زبان انگلیسی و فرانسوی حاضر گردید. یکی از هم دوره ای‌های او نقل می‌کند که: شهید سید محمدباقر صدر هزینه آموزش زبانهای خارجی این سید شهید را پرداخت می‌نمود. سیدعباس در دوره تحصیلی‌اش در نجف اشرف ازدریافت هرگونه مستمری اجتناب ورزید و شعاری را که سرلوحه رفتار خود قرار داد این بود: «زهد و فروتنی بدون هیچ گونه تظاهر و تکلف».
در مدت اقامتش در نجف اشرف به زیارت مستمر جدش امیرمؤمنان علیه‌السّلام وفادار ماند و هرگز از رفتن به کربلا و زیارت حضرت امام حسین علیه‌السّلام و سایر شهیدان کربلا باز نماند و مسیر طولانی بین نجف تا کربلا را اغلب اوقات به شوق زیارت مرقد مطهر سیدالشهدا علیه‌السّلام پیاده طی می‌نمود. [۳] [۴]

در محضر فرزانه‌ای بلند پایه

شهید سید عباس موسوی پس از طی مراحل مقدماتی و سطح حوزه، محضر پرفیض و تاثیرگذار شهید آیه الله سید محمدباقر صدر را مغتنم شمرد و ضمن کسب فیض از پرتو اندیشه‌های والای آن فقیه شهید، با وی روابط نزدیک فکری و علمی برقرار کرد. [۵]
یکی از هم دوره‌ای‌های سید عباس که خود از شاگردان شهید صدر بود می‌گوید: برگزیدن متفکر بزرگی چون سیدمحمدباقر صدر از سوی سیدشهید به عنوان معلم و مربی از آن جهت بود که در وجودش حقایقی را که مدتها در جستجویش بود متبلور یافت و او را تجسم بخش اندیشه عمیق و دیدگاه اصولی و صحیح تشیع یافت. [۶]
سید عباس طی سخنانی گفته است: شهید صدر پرده، از اسلامی عظیم و اندیشه‌ای آرمانی بر افکند و اسلام را به عنوان فکری جهان شمول که مسایل زندگی را با تمام ابعادش در بر می‌گیرد، مطرح کرد. به اعتقاد آن مرد حماسه و ایثار، شهید صدر به طور موضوعی و کاربردی با اندیشه‌های مخالف و متعارض با اسلام بر خورد کرد و نظرات مغایر با معارف دینی را از طریق استدلال و برهان باطل اعلام نمود. هم چنین ویژگی‌های علمی اسلام را از خلال جهاد خویش آشکار ساخت و خود را در راه اسلام قربانی کرد. (از سخنان شهید سیدعباس موسوی در بزرگداشت شهید سیدمحمدباقر صدر که در مشغره (بقاع غربی) در تاریخ ۱۸/۳/۱۹۹۰ م بیان شده است.)
آن روزها که در نتیجه عناد، سرکشی و جنایات حزب بعث کافر شرایط سختی بر عراق، حکم‌فرما بود سید عباس و عده‌ای از هم دوره‌ای‌های او، در پیش روی خود روزهای تلخی را احساس می‌کردند و شبهای تیره و تار ستم را با تمام وجود می‌یافتند. گاهی سید عباس و برخی دوستانش در خانه استاد که در بازار عماره نزدیک مدرسه صغیر آیه الله بروجردی واقع بود به حضور آن اسوه دانش و تقوا شرف‌یاب می‌شدند و به سخنان گهربار ایشان گوش فرا می‌دادند. در این لحظه‌ها آنان همه اندوه‌ها را فراموش می‌کردند و غرق در لذت و خوشی از گفتار نغز این مرجع بیدار می‌شدندآن چنان که گویی در بهشت برین به سر می‌بردند. استاد نیز این نخبگان را زیر چتر تفقد و راهنمایی‌های خود قرار می‌دادآن گونه که حتی پدران و مادران چنین مهر و محبتی را در حق فرزندانشان بروز نمی‌دهند. [۷] [۸]
سید عباس موسوی از همان روزهای اقامت در نجف اشرف تحت تاثیر برنامه‌های شهید صدر قرار گرفت و مصمم گشت با الهام از اندیشه‌ها و ابتکارات آن دانشمند به خون خفته مسؤلیت تبلیغ اسلامی و احیای آن در درون لبنان را عهده‌دار گردد. در نجف نیز فعالیتهای سیدشهید، نظر شهید صدر را به سوی خود جلب نمود و از این رو مسؤولیتهای تبلیغی و بسیجی، به مناسبت ایام ماه مبارک رمضان و محرم را بر دوش وی و برادرانش می‌گذاشت. آنان جهت تعظیم شعائر مذهبی در میان مردم و دمیدن روحی تازه در مفاهیم عاشورا ـ که به تدریج شکل سنتی کم خاصیت و تقلیدی به خود گرفته بود ـ به لبنان می‌آمدند. سال (۱۳۹۸ هـ. ق.) آخرین باری بود که سیدشهید برای گرامی داشت خاطره عاشورا به لبنان می‌آمد و در همان حال بود که نیروهای سازمان امنیت عراق برای چندمین بار مبادرت به محاصره و بازرسی منزل سیدعباس (در نجف اشرف) نموده و قصد داشتند ایشان را دستگیر کنند. این وضع موجب گردید که از همسر فاضله‌اش‌ ام یاسر خواسته شود که طی پیغامی همراه با برخی از آشنایان وی که به زیارت عتبات مقدسه در اربعین حسینی مشرف می‌شدند، سیدعباس را مطلع گرداند که به عراق باز نگردد که ابتدا آن بزرگوار از تن دادن به این تقاضای توام با زور امتناع ورزید ولی در برابر اصرار همسر و خانواده و بنا بر سفارش و تاکید شهید آیه الله سیدمحمدباقر صدر و به دنبال اوج گرفتن دستگیری‌ها و بازداشت‌های مکرر عالمان و طلاب حوزه علمیه نجف اشرف، سیدعباس در لبنان ماند و دیری نپایید که همسرش به وی ملحق گردید. [۹] [۱۰]
شخصیت دیگری که سیدعباس در دوره درس خارج و مراحل عالی علوم حوزوی از مراتب فضل و فضیلت وی بهره گرفت آیه الله سیدابوالقاسم خویی است. [۱۱]
برای سیدعباس موسوی فضایل اخلاقی و ویژگی های رفتاری آیه الله خویی آموزنده بود. وی کوشید تا در مسیر زندگی، استاد خود را در خودسازی و ایجاد ارتباط با اجتماع اسوه خویش قرار دهد.

تاسیس پایگاهی علمی و فرهنگی

سیدعباس موسوی به مدت نه سال در نجف اشرف اقامت نمود و پس از آن در اثر فشار رژیم بعثی حاکم بر عراق، ناگزیر به لبنان بازگشت و رهسپار بعلبک گردید. او تصمیم گرفت در این شهر، مرکزی برای فراگیری علوم دینی تاسیس کند تا برای کسانی که امکان رفتن به نجف را ندارند، مکان مناسبی برای تحصیل باشد و بتواند تا حدودی اهداف حوزه نجف را تامین نماید. (از سخنان آیهالله سیدمحمد حسین فضل الله، در مراسم تشییع جنازه سیدعباس موسوی، در شهر نبی شیث در تاریخ ۱۸/۲/۱۹۹۲ م.)
از این جهت حوزه امام منتظر عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف را در بعلبک تاسیس نمود. این کانون علمی و اعتقادی در منطقه عین بورضای بعلبک واقع است که در سال (۱۳۹۸ هـ. ق.) مطابق (۱۳۵۷ هـ. ش.) و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در یک منزل استیجاری فعالیت خود را آغاز کرد و پس از چندی در سال (۱۳۹۹ هـ. ق.) به دلیل نیاز مبرم به مکانی مناسب‌تر به ساختمانی در کنار مسجد امام علی علیه‌السّلام انتقال یافت. با گسترش فعالیت این مرکز و استقبال شایان توجهی که از آن صورت گرفت سیدعباس موسوی احساس نمود حوزه امام منتظر باید به ساختمانی مجهزتر انتقال یابد از این جهت در منطقه عین بورضای بعلبک زمینی به مساحت ۱۳۰۰۰ متر تهیه شد و کار بنای ساختمان آن با زیربنایی به مساحت ۴۰۰۰ متر در سال (۱۴۰۷ هـ. ق.) آغاز گشت و پس از چند سال پیگیری و تلاش مداوم آماده بهره‌برداری گردید. این مرکز در روز عید غدیر سال (۱۴۱۲ هـ. ق.) طی مراسم باشکوهی با حضور چندین تن از شخصیت های علمی و فرهنگی به طور رسمی افتتاح گشت و حوزه مذکور به ساختمان جدید انتقال یافت. [۱۲] [۱۳]
سید شهید در خصوص پایه‌گذاری این مرکز می‌گوید: با همکاری عالمان بزرگ لبنان، به تاسیس حوزه علمیه در بعلبک اقدام نمودم که امام موسی صدر و دیگر بزرگان از جمله علامه سید محمدحسین فضل الله در تاسیس آن نقش داشتند و با حمایت برخی از مراجع دینی به ویژه آیه الله شهید سید محمدباقر صدر که بهترین پشتیبانی را به عمل آورد، این حوزه از جمله مراکز نمونه به شمار می‌رفت و نقش بسیار مؤثر تبلیغی در منطقه بقاع و سایر مناطق هم چون بیروت و جنوب لبنان را بر عهده داشت. ناگفته نماند که سیدشهید با کمترین امکانات مادی و تنگناهای شدید مالی در این راه گام برداشت و در آغاز، ساختمانی را که به عنوان محل نگهداری کودکان بی‌سرپرست از آن استفاده می‌شد اجاره کرد و در نخستین قدم، طلابی را که از نجف اشرف تبعید شده بودند، گرد آورد و سپس پذیرای دانشجویان جدید گردید و بعد از آن مکانی را در منطقه راس العین بعلبک اجاره نمود. سپس توانست مدرسه‌ای را که تحت سیطره یکی از احزاب محلی بود و توسط مرحوم شیخ حبیب آل ابراهیم ساخته شده بود، با درایت و پایداری، زیر حمایت خویش در آورد، همان مکانی که پس از حمله صهیونیستها در تابستان (۱۹۸۲ م) به پایگاه مهمی برای فعالیتهای اسلامی حزب الله تبدیل گردید. بعد از آن، مدرسه به ساختمان جدیدی که بدان اشاره کردیم انتقال داده شد. [۱۴] (مجله شاهد، شماره ۳۰۹، بهمن ۱۳۷۹) یکی از عالمانی که در برپایی این حوزه با سیدشهید همکاری داشته است می‌گوید:
حرکت و پویایی سید در مسیر امام مهدی عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف از مدرسه مذکور جان گرفت گویی میان او و امام زمان پیوندی ناگسستنی وجود داشت. سیدشهید با تمام وجودش برای امام مهدی زندگی می‌کرد. (از سخنان شیخ محمد یزبک در مراسم سوگواری سیدشهید که در شهر نبی شیث ایراد نمود. (۲۰/۲/۱۹۹۲م))
این مسئله با وجود سید شهید ممزوج گشت چرا که هر صبح‌دم با امام منتظر تجدید عهد می‌نمود. پنج روز قبل از شهادتش در آخرین دیدارش با عالمان کلیه گروه های مسلمان در خصوص ضرورت ارتباط معنوی مردم با حضرت مهدی عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف سخنانی ایراد کرد و تاکید نمود: امت مسلمان سالروز ولادت امام زمان عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف را مراسمی سالانه تلقی نکنند بلکه این مناسبت را محور اساسی زندگی روزانه خود قرار داده و از نماز فجر تا پایان روز به یاد آن امام، برنامه خویش را تنظیم کنند. (از سخنان سیدشهید، که به مناسبت فرا رسیدن سالروز ولادت حضرت صاحب الزمان عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف در شهر نبی شیث ایراد گردید.)

 اهداف از تاسیس

۱. تربیت مبلغانی پرتوان، دلسوز و کوشا، برای دفاع از حریم اسلام ناب محمدی در برابر یورشهای فکری، عقیدتی و فرهنگی معاندان.
۲. ارشاد و هدایت نسل نوجوان و جوان به سوی تعالیم اصیل، سازنده و رشد دهنده اسلامی و ایجاد مصونیت در آنان در برابر گمراهی و انحرافهای عقیدتی و اخلاقی.
۳. زنده کردن ارزشهای دینی، سنتهای اسلامی و شعائر مکتب اهل بیت علیهم‌السّلام در میان شیعیان لبنانیه خصوص منطقه بقاع و بعلبک.
۴. ایجاد تحرک و نشاط اجتماعی سیاسی در میان مسلمانانبه خصوص شیعیان در برابر تهدید دشمنان و حفظ هویت دینی و ارزشی آنان.

از قله علم و ایمان تا دشت انسان ها

سید شهید از حوزه امام منتظر عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف سر برآورد و فعالیت های خود را از دره بقاع آغاز نمود به نحوی که در مدتی کوتاه حرکت تبلیغی گسترده‌ای را از این پایگاه سامان داد که امواج آن تمامی روستاها و آبادی های منطقه بعلبک ـ هرمل را شامل گردید. حتی روستاهای دور افتاده در شوره زارهای هرمل و دیگر مناطق در عکار، در شمال لبنان که هیچ مبلغی بدانجا گام ننهاده بود و مردمانش پیش از آن با عالم دینی رو به رو نشده بودند، مشمول این برنامه تبلیغی شدند و سید شهید به همراه طلاب مدرسه امام منتظر عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف در ایام ماه رمضان و محرم، نخستین کسانی بودند که به این نقاط محروم و دور افتاده قدم می‌نهادند. تعداد قابل توجهی از روحانیان و مجاهدانی که در مناطق مرکزی، جنوبی و غربی لبنان به تبلیغ رفتند فارغ التحصیل حوزه مذکور بودند و سید شهید مهم‌ترین نقش را در تربیت آنان ایفا نمود. سید همواره از روستایی به روستایی در حال حرکت بود. در یک آبادی اقامه جماعت می‌کرد و در روستایی مناسبتی را گرامی می‌داشت. با مردم صمیمانه دیدار و گفت و گو داشت. وی به مشکلات، دردها و تقاضاهای آنان به وقت گوش می‌داد و آنان را برای رفع گرفتاریها، راهنمایی می‌نمود. او اسوه حرکتی آرامش ناپذیر و اراده‌ای نستوه و استوار بود و هرگز با خستگی آشنایی نداشت. او از این پایگاه اعتقادی فرهنگی و در کنار فعالیتهای مردمی، در جهت غنا بخشیدن به زیربنای فکری و سیاسی نسل جوان و مؤمن، خالصانه گام بر‌می‌داشت و کلاسهای درسی بسیاری، علاوه بر شهر بعلبک، در روستاها و دهکده‌ها برگزار می‌نمود و مشارکتی فعال و تاثیر گذار در مدارس و دوره‌های آموزشی و تربیتی داشت. او نه تنها تمامی وقت، نیرویش را در اختیار جوانان مؤمن قرار می‌داد بلکه تمام توجه خود را متوجه آنان گردانید. وی با آنها دیدار می‌کرد و در گردهمایی‌های آنان با اشتیاق و نشاط فوق العاده شرکت می‌نمود. به رغم اندک تفاوت سنی میان آنها، محبتی پدرانه و عطوفتی مشفقانه نسبت به آنان ابراز می‌داشت. جوانان را در شرایطی کاملا صمیمی و فضایی خودمانی و دوستانه از معارف و تعالیم اسلامی بهره‌مند می‌ساخت و آنان را با سیره و روش زندگی فرستادگان الاهی و امامان شیعه آشنا می‌نمود. با جوانان می‌زیست و این طبقه از جامعه را بسیار دوست می‌داشت و آنان نیز به وی علاقه داشتند. نهایت جهد و اهتمام خویش را به کار گرفت تا از آنان انسانهایی مؤمن، با صلابت، شجاع و مقاوم بسازد که هسته اصلی سازنده و فعال اسلامی را تشکیل دهند. بهترین یارانش که خداوند به وی عطا کرد همانا به بار نشستن نهالی بود که در دل جوانهای مؤمن و مجاهد پرورش دادبه طوری که برخی از آنان به فیض شهادت نائل آمدند و بعضی دیگر در انتظار شهادت هر کدام در مسیر خویش مشغول جهاد هستند. در میان این پرورش یافتگان مکتب سید شهید می‌توان روحانی فاضل، پزشک، مهندس، استاد و نیروی مسلح مشاهده کرد. سیدعباس در عمل بسیجی خود، به طور هم زمان در دو مسیر موازی گام بر می‌داشت: خط سازندگی فکری سیاسی و خط تهذیب، تزکیه نفس و خودسازی روحی و معنوی. او با وارستگی و تقوایی که داشت بر شاگردان خود تاثیر شگرفی می‌گذاشت و آثار و انعکاس رفتارهای خویش را در زیر ساخت شخصیت ایمانی و جهادی آنان برجای می‌نهاد.

اخلاص و وارستگی و ایثار

مقام معظم رهبری حضرت آیه الله خامنه‌ای در پیام تسلیتی که به مناسبت شهادت این سید بزرگوار صادر نمودند از وی به عنوان علامه مجاهدی که هرگز خستگی و ملامت را نمی‌شناخت سخن گفتند. در فراز دیگری از پیام ایشان سیدعباس موسوی به عنوان عالمی ربانی و مخلص معرفی شده است. به اعتقاد مقام معظم رهبری آن پیشوای عالی مقام، علم و عمل را درهم آمیخت و تمسک به صدق، فداکاری و ایثار را سرلوحه کارخویش قرار دادهمان بنیادهایی که در مسیر دست یابی به اهداف مقدس عالی، جهت دفاع از اسلام و رویارویی با ستم و سرکوبی آن آموزش می‌داد. علامه سید محمدحسین فضل الله نیز در وصف او نوشته است: خداوند در دلش زیست، پس انسان ایمان گردید، رسالت در وجودش ریشه دوانید و انسان اسلام گردید. آگاهانه تمام زندگی‌اش را با مسؤولیت در آمیخت پس انسان جنبش و حرکت گردید. امت در کل کیانش زندگی کرد پس انسان انقلاب گردید و آنگاه که به ملکوت اعلی پیوست، ملت مفهوم این سخن را دریافت که چگونه انسانی در حالی که برای آنها زندگی می‌کند، در مسیر حق و توحید بوده است. (از تسلیت نامه علامه سید محمدحسین فضل الله در بزرگداشت سیدشهید)
حجه الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله دبیر کل کنونی جنبش حزب الله لبنان در معرفی او متذکر گردید: برای کربلا متولد شده بود و در قلبش حسین علیه‌السّلام می‌تپید و در رگهایش خون خشم و انقلاب می‌جوشید. در دیدگانش اشک برای یتیمان و مسکینان حلقه می‌زد. وارث دودمان و آرمان و سلسله نسب، بلندمرتبه رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم بود. عالمی زاهد، عاملی عابد، انقلابی مجاهد و از تبار محرومان به شمار می‌رفت. هیچ خانه و ثروتی از خود بر جای ننهاد مگر ساده‌ترین امکانات زندگی که گذر زمان آنها را دچار استهلاک نموده و حتی کفایت قرضهای او را نمی‌کرد. فروتنی بی‌تکلف، دوستدار فقیران، مانوس با محرومان و شیفته مجاهدان و عاشق شهیدان بود. با چشمانش یتیمان را مورد تفقد قرار می‌داد و در حد توان بر زخمهای آنان مرهم می‌نهاد. پیوسته در فکر اسیران و محبوسین روزگار می‌گذرانید. رهبری بود که پیشاپیش جمع حرکت می‌کرد و به گفته‌ها و اظهارات خویش در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی اکتفا نمی‌کرد و همواره در فشارهای زندگی و مصائب روزگار یار و حامی مجاهدان و سلحشوران بود. [۱۵]
شیخ خلیل الصیفی (امام جماعت مسجد حنابله مذهب در بعلبک) می‌گوید: او با خوی مهربان و صمیمی و اخلاق خویش که از حریر لطیف‌تر بود تو را به سوی خویش جذب می‌کردبه نحوی که در اولین دیدار احساس می‌کردی که از مدتها قبل با وی آشنایی. در باره سیدشهید سخن بسیار است، از کدامین خصالش سخن بگویم؟ از تواضعش، از علو اخلاق، از جهاد، از ایمانش یا اخلاصش، از کدامیک؟ وصیت من این است که راه و روش او برای کسانی که در وادی اسلام گام می‌نهند اسوه گردد. [۱۶]
«مطران»، رهبر مسیحیان مارونی بعلبک که با سیدعباس موسوی آشنایی داشت، درباره‌اش گفته است: قلبش سرشار از ایمان بود و محبت اراده‌اش را راسخ و استوار گردانید. امید، راهش را تثبیت کرد، پس بر ماست که او را به عنوان اسوه و پیشوایی در استمرار مسیر انبیا و شهدا برگزینیم. در وجودش سخن قاطع، ایمانی عمیق و موضع گیری صریح و قاطع را لمس می‌کردم. در سیمایش نشانه‌ای از صدق و صفا، در آرایش، متانت و ثبات ایمان و عزم راسخ را در موضع‌گیری‌های او متبلور یافتم و این کمترین چیز قابل بیان در مورد سید شهید است همو که خونش را در پیشگاه خدا و در خط انبیا و وارثین برحق آنان فدیه داد. (از سخنان مطران سلیم بسترس، در مراسم عزاداری برای سید شهید در شهر نبی شیث در تاریخ ۲۲/۳/۱۹۹۲ م).
همسر شیخ شهیدان لبنان، راغب حرب می‌گوید: به درستی که آشنایی ما با سید عباس، به روزهای اقامت او در نجف اشرف باز می‌گردد، در آنجا بود که او را شناختیم و در او فروتنی و پرهیزگاری و محبت به محرومان، یتیمان و بینوایان را مشاهده کردیم. [۱۷]
آنچه موجب پیوند دوستی دوران نجف و استحکام روز افزون آن گردید توافق نظر و وحدت فکری میان شیخ شهدا و سید شهیدان مقاومت اسلامی بود. وجه تمایز شیخ راغب حرب و سید عباس از دیگر روحانیان و عالمان همانا تنها به خاطر فقه یا معرفتشان و آگاهی آنان به اشغال صهیونیسم و پذیرفتن رژیم اشغالگر قدس به عنوان دشمن نیست بلکه از آن روست که این دو عالم مجاهد، دانش و اندیشه خود را به مدرسه سیاری تبدیل کردند که در میان امت مسلمان به حرکت در می‌آمد و احکام اسلام را درباره اشغالگران و متجاوزان و اتحاد مسلمانان در مقابل دشمنان به آنان آموزش می‌داد و نیز به دلیل موضع گیری‌های دلیرانه و صراحت در سخنان و پایداری در اعتقادات و بسیج جوانان در راه ارزش ها، از دیگران متمایز گردیدند. [۱۸]
پس از شهادت شیخ راغب حرب که شعارش: موضع گیری، سلاح است و دست دادن اعتراف، سید عباس از شهر نبی شیث در شرق بقاع، به سوی جبشیت در قلب جبل عامل حرکت کرد و در آنجا مستقر گردید، عبایش را بر زمین گستردانید، لباس رزم بر تن کرد و پیشانی‌بند جهاد بر جبین خویش بست و دور از همسر و کودک و خانواده‌اش به پیش رفت. در حرکت میان شهرهای جبل عامل و روستاهایش او پایداری و استقامت را در اعماق قلوب مردمان این نواحی می‌کاشت تا سربلند و قوی گردند و به پیش روند و هرگز عقب ننشینند، به مبارزه برخیزند و سستی نورزند، حمله کنند و نگریزند، ببخشند و بخل نورزند. دستهای مبارزان را صمیمانه می‌فشرد و بر پیشانی آنان بوسه می‌زد و اراده آن سلحشوران علوی را مستحکم می‌نمود. حالات معنوی مجاهدان را تقویت می‌کرد. بر مصایب حماسه‌سازان عاشورا می‌گریست و رزمندگان را می‌گریانید. بر آنان آیات دعوت به جهاد و دفاع در مقابل دشمنان را تلاوت می‌نمود و از خداوند می‌خواست: یکی از دو سعادت یعنی پیروزی یا شهادت را نصیبشان گرداند. اصرار داشت که آنها را تک تک وداع گوید. در عملیات بدر کبرا جایگاه سیدعباس را مورد هدف قرار دادند ولی بمب عمل نکرد و او به شهادت نرسید. وی به انتقام گرفتن از خون شهیدان، سخت پای بند بود. وقتی احمد شعیب در عملیات «علمان شومریه» به شهادت رسید، سیدعباس در شهر شرقیه در جبل عامل و در اربعین آن شهید، در حسینیه شهر، نزد پدر آن به خون خفته رفت و در حالی که از عملیات بدر کبرا بازگشته بود آن مرد را در آغوش کشید و به سینه فشرد و به وی گفت: هم اکنون جوانان ما انتقام فرزند شهیدت را از قاتلانش گرفتند. بعد از آن فریاد شادی تکبیر که با گریه توام بود، فضای حسینیه را پوشانید و آنگاه که جوانان خواستند بر دست سید بوسه زنند، با کمال شرم و فروتنی دستش را عقب کشید. بعد از آن، دشمن به انتقام از عملیات بدر کبرا، این حسینیه را مورد تهاجم و بمباران قرار داد و سید چون پیش بینی چنین یورشی را کرده بود از مردم خواست آنجا را ترک گویند. [۱۹] [۲۰] در سال (۱۴۰۶ هـ. ق.) مطابق (۱۳۶۴ هـ. ش.) سیدشهید جنوب لبنان را به عنوان محل اقامت خویش برگزید و در شهر صور در محله «رمل» حوالی ساحل، سکونت اختیار کرد و از آنجا به تمامی مناطق جنوب می‌رفت. وحید سوید از خبرنگاران لبنانی می‌گوید:
مقاومت در اوج خود قرار داشت و ستاره سید در حال درخشندگی بود. خانه‌اش در صور ساده و بی‌پیرایه، همچون خانه تمامی محرومان جنوب می‌نمود. این مکان همچون کندوی زنبور عسل، از سویی محل استقبال از مجاهدان بود که حامل رسالت تبلیغی بوده و از جبهه‌ها می‌آمدند و از طرف دیگر آنهایی را که ماموریتشان به پایان رسیده بود وداع می‌گفت. گاهی همنشین مرد سالخورده‌ای می‌گردید که از روستای خود آمده و مشکلات آبادی خویش را برایش بیان می‌کند و آن دیگری را تا درب منزل همراهی می‌کرد در حالی که دستی بر شانه‌اش داشت، تا آنکه با گروهی دیگر از جنوبیها باز گردد. (گزارش وحید سوید از محل اقامت سیدعباس موسوی در صور، نشریه العهد، شماره ۳۹۸، ۲۱/۲/۱۹۹۲ م)
اندوه رزمندگان غم روزانه‌اش به شمار می‌آمد، همچون پدری مهربان وقتش را با آنان سپری می‌کرد و مانند فرزندان خودش با مجاهدان رفتار می‌نمود. گویی با مقاومت اسلامی از نزدیک زندگی می‌کرد و حماسه آفرینی سلحشوران جنبش جنوب لبنان در زندگی او جاری بود. (مصاحبه با سید شهید، الوحده الاسلامیه، شماره ۶۷، ۴/۱۲/۱۹۸۷ م)
سید شهید، مردم جبل عامل را دوست می‌داشت و آنها نیز به وی علاقه داشتند، در شادمانیها و غمها با آنان زیست و مهذب، خوش طبع و سخنوری پارسا بود. [۲۱]
سید عباس در باره آن مرحله از زندگی خویش می‌گوید: علاوه بر فعالیتهایم در مناطق دیگر، به فضل خدا در منطقه جنوب، با شوقی برخاسته از ایمان کار می‌کنم و به پاکی و خوش قلبی این مردم با سخاوت که در همسایگی بد طینتی چون صهیونیستها زندگی می‌کنند ـ در حالی که از مبارزه و دفاع باز نمی‌ایستند و مدافع شرافت، کرامت و سرزمینشان هستند ـ دل خوشم. از خداوند می‌خواهم که به مردم این سامان توفیق دهد عزت و ارزش های دینی را بازگردانند. هم چنین از پروردگار متعال خواستارم که ما را در مسیر آزادی قدس و بر افراشتن پرچم توحید یاری کند. (گفت و گو با نشریه العهد، شماره ۱۷۳، ۲۴ صفر (۱۴۰۸ هـ. ق.)
خبرنگاری که در مراحل بسیار، سید شهید را همراهی می‌نمود در باره اقامت سید عباس در شهر صور، آن هم برکرانه ساحل، سؤال نمود و از او پرسید:
آیا اقامت شما در نزدیکی ساحل خطرناک نیست؟ اشغالگران قدس می‌توانند هم چون ماهی شما را شکار کنند! لبخند ملیحی بر لبان او آشکار گردید و گفت: این ما هستیم که آنها را شکار می‌کنیم. صید از خشکی به دریاست نه بر عکس آن! این روزنامه‌نگار می‌افزاید:
آن روز بود که با تمام وجودم و از نزدیک دریافتم واقعا سید عباس کیست و چه آرامشی بر روح و روانش حکم فرماست و چه نقش و چگونه سرنوشتی در انتظار اوست. با تمام وجود لمس کردم که او همچون جدش امام حسین علیه‌السّلام برای شهادت آمده است و قصد دارد در مردم جنوب لبنان اصلاحاتی به عمل آورد و زمینه‌های رشد و سازندگی آنان را فراهم نماید و برای دست یابی به این اهداف مقدس، آن چنان می‌کوشد که پروانه‌ای برای رسیدن به شعله افروخته شمع، سوختن را به جان می‌خرد و تا زمان سوختن دست از تلاش بر نمی‌دارد. [۲۲]
اقامت سید شهید در سرزمین جنوب، ادامه یافت تا آنکه تندباد حوادث و فتنه به سرزمین او و همراهانش وزیدن گرفت و جنگی به اکراه در آوریل (۱۹۸۸م.) به نیروی مقاومت اسلامی تحمیل گردید.

در پرتو آفتاب

شهید سید عباس موسوی هم زمان با پیروزی انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی در ایران به امام و قیام او که بارقه‌ای الاهی بود نزدیک تر گردید و از نخستین حامیان و پیروان آن روح قدسی گشت. او در لبنان از انقلاب اسلامی ایران و پیروانش سخت دفاع کرد و خود را در وجود امام خمینی در آمیخت و حرکتش را در نهضت اسلامی ایران ذوب کرد و در این راه دعوت استاد شهید خویش [۲۳] را متابعت کرد که مردم را با این سخن فرا خواند:
در امام خمینی ذوب شوید همانگونه که او در اسلام ذوب گردیده بود.» .
شهید صدر در سیره و اندیشه و رفتار آن رهبر فرزانه، راه و روش رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم و اهل بیت علیه السّلام او را مشاهده می‌کرد. (از سخنان شهید سید عباس موسوی در یادبود هفته امام خمینی که در بیروت برگزار گردید. (۱۱/۶/۱۹۸۹ م))
سید عباس در بیان خلاصه‌ای از نگرش خود درباره امام خمینی می‌افزاید:
امام خمینی تمام هستی را سرشار از شکوفایی، زندگی و تحول نمود و از روح و نیروی خویش در همه چیز دمید آن گونه که احساس می‌شود حتی موجودات به ظاهر ساکن و خاموش جزیی از انقلاب و لبریز از حرکت و جوشش گشته‌اند، از اینجاست که امام معنی زندگی و وجودمان شده. او یاور و مونس ما در همه سفرها و غربت‌هایمان بود، خیمه‌ای به شمار می‌رفت که در زیر سایه‌اش پناه می‌جستیم و احساس آرامش و امنیت می‌کردیم. [۲۴]
او تصمیم گرفت تا بذر محبت به امام خمینی و ولایت او را در دل جوانان بکارد و روح امام خمینی و قیامش را در وجودشان بدمد و به آنان رسم وفاداری به امام و خط مشی مبارکش را بیاموزد. وی امید و آرزویش را در امام خمینی متبلور می‌دید و به دنیا و همه چیز از روزنه زلال وی می‌نگریست.
شیخ خلیل الصفی گفته است:
به راستی من شخصیت امام خمینی را نمی‌شناختم ولی وی را از خلال شخصیت سیدعباس موسوی باز شناختم و گویا وی تصویری از آن بزرگ مرد است. [۲۵]
علامه سید محمدحسین فضل الله می‌گوید:
علامه مجاهد، سیدعباس موسوی در راه اصیل جهادگرانه‌ای که امام خمینی آن را گشوده بود به شهادت رسید و از پایدارترین مردانی بود که از این خط مشی با به کارگیری تمام توش و توان خویش به دفاع برخاست. [۲۶]
پس از ارتحال امام خمینی، سیدعباس هم چنان متمسک به راه وی و مطیع جانشین بر حقش حضرت آیه الله خامنه‌ای باقی ماند. عروج امام خمینی به سوی عرشیان، زخمی در دل و روح سید شهید برجای نهاد که تا هنگام شهادتش التیام نیافت و این چیزی نبود مگر نمایی از وفاداری سید شهید به پدر مهربانی که دوستش می‌داشت و او نیز به وی عشق می‌ورزید.
او خاطرنشان ساخت:
خبر ارتحال جانگداز امام از اعماق وجود، تکانمان داد و احساس کردیم گویا تحولی در سطح هستی به وقوع پیوسته است. پس آن لحظه‌های آغازین هم چون حالات دهشت زا و لحظات حزن و اندوه بود. لحظه‌های خشوع در برابر روح بزرگی که به سوی ملکوت پیوست، با این همه چیزی برای گفتن نداریم جز زمزمه کردن عبارات پایانی وی که در وداع زندگی بر لب راند:
(انا لله و انا الیه راجعون) [۲۷]
سید شهید در شهر بعلبک با قلبی مملو از حسرت و دیدگانی مشحون از اشک برای امام سوگواری نمود به رغم مصیبت عظیم و بزرگی که موجب انفعال و تاثر وجدانها گردید.
سیدعباس با شکیبایی بسیار شگرفی با این رویداد حزن‌انگیز مواجه گشت و آن را بزرگ‌ترین آزمایش الاهی قلمداد نمود و با این سخن شیعیان لبنان را مورد خطاب قرار داد:
‌ای مسلمانان! شما هم اکنون در برابر بزرگ‌ترین امتحان قرار گرفته‌اید، همواره به یاد آورید که چگونه امام سجاد علیه‌السّلام با شهادت پدر خویش روبه رو گردید و زینب کبرا چگونه آن شرایط فرساینده را تحمل کرد و به جای آنکه در اراده‌اش خللی وارد آید، قدرت یزید و اعوان و انصارش را درهم کوبید. مصیبت، بزرگ است ولی ما امتی هستیم که با دستان مبارک امام خمینی به رشد و پویایی رسیده‌ایم و مؤمنان سراسر گیتی، شجاعت، کرامت و غیرت خویش را وامدار او هستند. [۲۸]
او در بیانی دیگر فریاد زد:
امام خمینی در میان ما زنده است و در هر موضع قهرمانانه‌ای که مردم مسلمان در جهت تقویت جمهوری اسلامی اتخاذ کنند، مشاهده خواهد شد. او در هر گلوله‌ای که مقاومت اسلامی علیه اسراییل شلیک می‌کند و در هر سنگی که قیام خود جوش انتفاضه فلسطین پرتاب می‌نماید، مجسم خواهد گشت. مبارزه با استکبار خط جاودانه‌ای است که امام خمینی برای ما ترسیم کرد. [۲۹]
سیدعباس موسوی متذکر گردید: طرح وحدت میان مسلمانان جهان و اهتمام به مسائل مسلمانان که از سوی امام خمینی و جمهوری اسلامی ایران عنوان گردیده مهم‌ترین عنصر قدرت برای جهان اسلام بوده و ایران اسلامی تنها جایگزین حقیقی نظام های پوسیده شرق و غرب به حساب می‌آید. [۳۰]
سیدعباس موسوی در اواسط بهار سال (۱۳۶۸ هـ. ش.) به ایران آمد و با مسئولان نظام جمهوری اسلامی در خصوص مسایل و مشکلات لبنان و ضرورت حمایت از قیام فلسطین مذاکراتی انجام داد. خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی از وی پرسید: مسایل مورد بحث در ملاقات با مقامات ایران چه بود؟ وی جواب داد:
زمانی که با مسایل سرنوشت سازی مواجه می‌شویم به ایران می‌آییم. اینجا خانه ماست تا با مسؤلان جمهوری اسلامی مذاکره نماییم. اوضاع در لبنان به نقطه انفجارآمیزی رسیده و ضروری بود بامسؤولان ایران تبادل نظر نماییم تا بتوانیم بهتر و قوی تر در مقابل توطئه‌ها مقاومت کنیم. [۳۱] (گفت و گوی اختصاصی با سیدعباس موسوی در تاریخ نهم اردیبهشت ۱۳۶۸)
البته قبل از آن، سید عباس در ایران با امام خمینی دیدار داشته است. یکی از دوستانش می‌گوید:
هنگامی که اولین دیدارش را با امام خمینی به عمل آورد و در آنجا درباره اوضاع لبنان صحبت نمود و از اوضاع این کشور گزارشی شفاهی تقدیم آن رهبر گران‌مایه نمود امام در پاسخ به او و همراهانش فرمود: بر شماست که از صفر شروع کنید و شرایطتان از اوضاع ما دشوارتر نیست. و این بیعت با امام در محل اقامت آن راست قامت جاودانه تاریخ بود که در پایان برای سید شهید و همراهان آرزوی موفقیت نمود و سید عباس با توشه دعای خیر امام، راهی لبنان گشت و در سال (۱۴۰۲ هـ. ق.) مطابق (۱۳۶۱ هـ. ش) هسته اصلی مقاومت لبنان را بنیان نهاد.
سیدعباس در این باره گفته است:
پس از آن «ملاقات با امام خمینی» با حمایت برادران پاسدارمان در سپاه دست به کار عملی سیاسی جهادی شدیم و فعالیت خویش را در تمامی زمینه‌ها آغاز کردیم. سیر حرکت در لبنان دچار تحول شد تا انقلابی کم نظیر حداقل در سطح منطقه را شکل ببخشد و آن همانا قیام اسلامی در لبنان بود که در پرتو لطف پروردگار و به همت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی توانست دستاوردهای بزرگ و درخشانی را در عمل تجلی بخشد. به خصوص از خلال مقاومت اسلامی که پس از ایثارگریها و دلیریهای فراوان شکست ناپذیری در برابر دشمن اسراییل را به ثبوت رسانید و به راستی این پابرهنه‌های درمانده در زیر یوغ ستمگران و آن محرومان صالح قادرند که سخت‌ترین و کاری‌ترین ضربه‌ها را به دشمن وارد سازند. (از سخنان سید شهید به مناسبت ولادت امام حسین و روز پاسدار در تاریخ ۲۸/۲/۱۹۹۰ م/ نشریه العهد، شماره ۴۰۳)
از اینجا بود که آن عالم خونین بال، دست به کار آماده سازی نیروها جهت رویارویی با دشمن صهیونیستی گردید و طلایه‌دار اولین گروهی شد که به صفوف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ـ که در پادگان‌های جنتا، حوالی نبی شیث استقرار یافته بود ـ ملحق شده بودند. سید شهید طلاب حوزه علمیه و حتی استادان را با خود همراه کرد تا اولین نطفه را در حرکت انقلاب اسلامی لبنان شکل بخشند. آن بزرگوار مدرسه علمیه امام منتظر عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف را به پایگاهی جهت استقرار فرستادگان امام خمینی مبدل ساخت. همانها که به دستور امام، جهت مبارزه با دشمن صهیونیستی و آموزش شیعیان لبنان برای آماده سازی آنان و دمیدن روح مبارزه جویی در مردم آمده بودند. سیدعباس می‌گوید:
به حمدالله وجود این حوزه نعمت بزرگی برای انقلاب گردید و پس از آمدن نیروهای پاسدار، به یکی از مهمترین سنگرهای حرکت اولیه این جنبش تبدیل شد.
آن بزرگوار از پیشگامان پیوستن به اولین دوره آموزشی بود تا الگویی برای دیگران گردد چنانچه خود به این موضوع اشاره دارد و می‌افزاید:
با صراحت به عنوان کسی که از یکی از مهم‌ترین مراکز حوزه علمیه نجف اشرف فارغ التحصیل شده‌ام، می‌گویم آنگاه که به صفوف پاسداران ملحق شده و به نخستین دوره آنان پیوستم احساس کردم که همانا وارد جوی از اسلام حقیقی گشته و از آن بهره‌های بسیار بردم و این تلقی من بود به عنوان پیشتاز جنبش، پس حال جوانانی که به صفوف پاسداران پیوسته‌اند چگونه است. (مصاحبه سید شهید با روزنامه العهد، شماره ۱۷۳، ۲۴/۲/۱۴۰۸ هـ. ق)

بذرهای عزت و عظمت

در سال (۱۴۰۲ هـ. ق.) که متجاوزان صهیونیست سرزمین لبنان را مورد تاخت و تاز قرار دادند و نیروها از بیان سخن حق و موضع‌گیری اصولی بازماندند، سخنان حماسی سید عباس از منابر مساجد و حسینیه‌ها در فضای لبنان طنین افکند و خطر یهودی کردن منطقه را گوشزد نمود و به برانگیختن روح ایمانی در دل جوانان مبارز و پیوستن آنان به صفوف مقاومت در برابر دشمن صهیونیستی مبادرت ورزید و نوک پیکان جهادش را بر ضد اشغالگران اسرائیلی نشانه رفت. در آن هنگامه‌ای که اکثر گروهها و نیروها شکست خوردند یا بدان اقرار کردند و تمامی صداها به خاموشی گرایید. تنها، صدای سید عباس و برخی برادرانش بود که در آسمان لبنان چون آذرخشی درخشید و بارقه‌های امید را بر دلهای مردم دمید. و آن هنگام که دانه‌های برنج بر سر اشغالگران صهیونیست افشانده می‌شد و در کاخ ریاست در «بعبدا» از آنان استقبال می‌شد فریادهای سید شهید بود که گلوله شد و سینه دشمن را شکافت. او با بصیرت ژرف و بینش عمیق سیاسی خویش دریافت که تنها راه حل جهت بازیابی نیروی مجدد مردم، از بین بردن رعب و وحشتی است که بر اثر آن شکست گریبانگیر آنان شده بود. او در این باره می‌گوید:
از آن رو که مردم دچار رعب بودند و غاصبان قدس با آسودگی خاطر در بازارها و سواحل جولان می‌دادند، گویی که در وطن خودشان به سیاحت می‌پردازند، سربازان اسرائیلی نیز همچون دیگر شهروندان لبنانی در تردد بودند.
او می‌افزاید:
پس چاره‌ای جز این ندیدیم جز اینکه مبادرت ورزیم به عملی که هم موجب بازیابی اعتماد به نفس مردم و رشد معنویاتشان شود و هم ما به تکلیف الاهی خود عمل کرده باشیم. آن چیزی که جز مقاومت در برابر دشمنان خدا و بندگانش نبود. [۳۲]
سید شهید متذکر می‌گردد:
آنگاه که دشمن ما را مورد یورش قرار داد، انتظار مقاومت از جانب ما را نداشت که دلیل آن بازتاب عملکردهای اشتباهی بود که از طرف برخی از گروه ها و احزاب لبنانی و فلسطینی روی داده بود همان ها که بر اوضاع مناطق جنوب تسلط داشتند. بی‌شک از ملتی که در درون کشور خویش مورد ظلم و فشار قرار گیرد هرگز انتظار مقاومت بر ضد دشمن خارجی را نمی‌توان داشت. تا آنکه عملیات نظامی در شکل های ساده و ابتدایی خود آغاز گردید و مردم به تدریج دریافتند که این دشمن چیزی نیست و جوانان ما قادرند به سهولت آنها را نابود سازند. پیروزی‌های جدید فضای امیدبخشی پدید آورد و موجب رشد روحیه مردم گردید. از آن پس جوان مسلمان به خیابان می‌آمد و دشمن متجاوز را به مبارزه می‌طلبید. پس از آن که عملیات ویژه نظامی آغاز گردید، مردم لبنان خصوصا شیعیان جنوب وارد مرحله جدیدی شدند و در این مرحله دشمن را مورد استهزاء قرار دادند. حتی کودکان موجب تشنج اعصاب دشمنان گردیدندهمان دشمنی که ارتش تمام کشورهای عربی را به بازی گرفته بود. سپس نوبت مرحله عملیات شهادت طلبانه شد که خود پیروزی جدیدی را نه تنها در سطح شکست دشمن بلکه در مسیر رشد معنویتهای مردم سبب شد. از همین زمان بود که عملیات شهادت طلبانه انتحاری شهید احمد فقیر و عملیات ابوزینب و جریان انفجار قرارگاه مارینز و عملیاتهای شبیه آن موجب غنا بخشیدن مردم جنوب لبنان گردید. آنگاه که عده‌ای به استحکامات پیشترفته دشمن چشم دوخته و می‌گفتند که ما تجهیزاتی نداریم که با آنها بجنگیم، مردم با چشمان خود مشاهده کردند که چگونه جوانان به تیزی هواپیما بر علیه دشمن وارد عمل می‌شوند و اعتماد به نفس خود را باز می‌یابند. [۳۳]
سپس این گونه عملیات از حالت فردی به گروهی تبدیل گردید و چنین فداکاری جمعی انگیزه پالایی به مردم اعطا کرد. نخستین عملیات شهادت طلبانه علمان الشومریه و سپس عملیات بدر کبرا بود که به لحاظ کمیت و کیفیت امتیاز ویژه‌ای به دست آوردزیرا تعداد گروه تهاجمی آن چهار صد نفر بود و مساحت وسیعی را در بر می‌گرفت و نمایانگر پیشرفت قابل ملاحظه‌ای در روش تهاجم به شمار می‌رفت. سید شهید درباره تاثیر عملیات بدر کبرا می‌گوید:
پس از عملیات مذکور مردان و زنان و کودکان، گروه گروه به استقبال مجاهدین می‌آمدند و بر سر آنان برنج می‌افشاندند و این انعکاس وجدان حقیقی این مردم است که باید با ارج نهادن به گوهر دلهایشان و ذاتشان در این واقعیت جدید آغاز کنیم و به راستی مقاومت اسلامی نه تنهایی توانست مردم را در برابر دشمن متجاوز بر روی پاهایشان استوار نگه دارد. [۳۴]

 سیدعباس و جهاد

سیدعباس و جهاد، دو هم زاد بودند. هرگاه نام مبارزان به میان می‌آمداو در زمزه پیشتازان بود که بدون هیچ گونه درنگی با دشمنان صهیونیست به مبارزه بر می‌خاست. هرگاه مدافعین دلاور در طلب شهادت از یکدیگر سبقت می‌گرفتند. او در صفوفشان می‌درخشید، عزم و همتشان را جزم می‌کرد و معنویاتشان را ارتقا می‌داد. در عملیات با آنان شرکت می‌کرد. وی همواره در تمامی مسائل زندگی، جویای حالشان بود و در غم و شادی آنان شریک می‌شد و در صورت شهادت بر مزارشان حاضر می‌گردید و با بازماندگان شهیدان همدردی می‌نمود. هرگاه به شهرهای مجاهدان در جنوب لبنان و دره بقاع می‌رفت، پس از حضور بر مزار شهیدان که در دروازه ورودی شهر قرار داشت به دیدار اهل بیتشان می‌رفت و جویای حال کودکان، خانواده و والدین آنان می‌گردید. در جمع مبارزان به عنوان فردی بسیار رئوف و اهل عطوفت شناخته شده بود و از شدت علاقه به سلحشوران، به تمامی مسائل زندگیشان توجه داشت و مشکلات آنان را با خود تقسیم می‌کرد. هرگز وجه تمایزی بین خود و دیگران قائل نبود و به خود اجازه نمی‌داد لحظه‌ای بالاتر از برادرانش قرار گیرد، وی همواره یکی از آنان بود و بسیار عادی زندگی می‌کرد. [۳۵]

پیشوای جنبش مقاومت

به دنبال اشغال لبنان توسط صهیونیست ها در سال (۱۴۰۲ هـ. ق.) و عملیات شهادت طلبانه شیعیان علیه اشغالگران اسرائیلی، سازمانی به نام بسیج عمومی مستضعفین شکل گرفت که بعدها به عنوان مقاومت اسلامی مشهور گردید. اولین ظهور علنی حزب الله در سال (۱۴۰۴ هـ. ق.) صورت گرفت که با انتشار و توزیع اعلامیه‌ای خطاب به محرومین جهان به مناسبت کشتار صبرا و شتیلا و نیز یک سال بعد به مناسبت شهادت شیخ راغب حرب، ضمن اعلام موجودیت، اهداف و طرح های خود را برای اصلاح امور لبنان اعلام کرد و خواستار تغییر نظام سیاسی لبنان ـ که بر اساس نقشه‌های استعماری تنظیم شده بود ـ گردید. علامه شهید سید عباس موسوی که در صف مقدم جهاد علیه رژیم صهیونیستی قرار داشت، با هم فکری جمعی از عالمان و تعدادی از شاگردان خود، جنبش انقلابی حزب الله لبنان را تاسیس کرد و به عنوان دبیر کل این حرکت شیعی با فکری روشن، دیدگاه‌های انقلابی، روحیه سرشار از صفا و اخلاص و برخوردهای واقع بینانه و دور از رفتار تصنعی، اقشار گوناگون شیعیانبه خصوص نسل جوان را شیفته خود ساخت. حضور حزب الله در صحنه‌های سیاسی لبنان همراه با عملیات شهادت طلبانه بر علیه متجاوزان صهیونیستی و پیروزیهای حماسه آفرین آنان موجب گردید که شیعیان جنوب و دیگر نقاط لبنان به سوی این تشکیلات گرایش یابند. هم اکنون این تشکل از قوی‌ترین نیروهای سیاسی و نظامی در لبنان است و نقش تعیین کننده و تاثیر گذاری بر مسایل کلان لبنان دارد. (روزنامه کیهان، شماره ۱۴۱۵۶)
ظهور تشکلی به نام حزب الله در لبنان، پرتو افشانی انقلاب اسلامی ایران را در این سرزمین به خوبی تایید می‌کند. یکی از اعضای مهم حزب الله در مصاحبه با یک روزنامه آمریکایی گفته بود:
ما مظهر انقلاب اسلامی (ایران) در لبنان هستیم. حزب الله درباره اسلام واقعی با مردم صحبت می‌کند. انقلاب اسلامی در ایران الهام بخش ماست. [۳۶]
کارنامه درخشان پیروزی های عزت بخش، التزام به ارزش های والا، ایثار و فداکاری اعضای حزب الله و اخلاص و صفای باطن مؤسس آن یعنی شهید سید عباس موسوی پایگاه اجتماعی این حزب را به نحوی ارتقا داد که از یک سو توانست به عنوان تشکیلاتی مقتدر و صاحب نفوذ بر تصمیم‌گیری های لبنان اثر بگذارد و از سوی دیگر توجه محافل سیاسی جهان را به طرف خویش جلب نماید.
حتی خبرگزاری رویتر اعتراف نمود:
خستگی ناپذیرترین گروه مخالف موجودیت رژیم صهیونیستی، حزب الله است. [۳۷]

مدافع قدس و حامی فلسطین

سیدعباس موسوی از همان سنین نوجوانی و جوانی با مسئله قدس زیست و چشمانش را با شکست «حزیران» سال (۱۳۸۶ هـ. ق.) گشود و این واقعه او را از اعماق وجود متاثر ساخت. از آن زمان داستانش باقضایای فلسطین آغاز گشت. او در مسیر جهاد و دعوت به رهایی قدس حرکت کرد تا سرانجام بر دروازه‌های آن در نزدیکی میعادگاهش به دست دشمنان فلسطین به شهادت رسید. تمامی گروه های انقلابی و اسلامی فلسطینی او را ستوده‌اند و از وی به عنوان شهید قدس یاد نموده‌اند.
فضیله شیخ سید برکه (دبیرکل حزب الله فلسطین) در هفته یادبود شهید متذکر گشت:
سید عباس، رهبری فلسطینی، به معنای جامع آن بود، فلسطین در قلبش بود و او نیز در قلب فلسطین جای داشت.
شهید دکتر فتحی شقاقی دبیرکل حرکت جهاد اسلامی در فلسطین نیز گفت: او همانا یک قهرمان نادر در دوره‌ای استثنایی است. او اندوه فلسطین و حزن قیام، کودکان و فقرا و غم وحدت، جهاد و تلاش را همواره بر دوش داشت. او را بیش از خویش فلسطینی یافتم. [۳۸]
زمانی که مرتجعین منطقه دسته دسته برای سازش با رژیم اشغالگر قدس صف می‌بستند و حاضر به تقدیم قدس به غاصبان صهیونیستی می‌شدند سید عباس در راه دفاع از آن، با دشمنان پیکار می‌نمود. [۳۹]
سید شهید خیلی زود متوجه قضیه فلسطین گردید و برتری وی نسبت به دیگران، داشتن چشم اندازی روشن از اصل قضیه بود:
«اسرائیل از خلال تسلطش بر فلسطین در نقطه محوری منطقه عربی قرار گرفت. درست منطقه‌ای که آسیا و آفریقا را بهم متصل می‌کند و بدین دلیل در این ناحیه ریشه دواند تا جهان اسلام را از یکدیگر جدا سازد.»
از همین روست که سیدعباس از هیچ فرصتی جهت معرفی و افشای ماهیت آنچه به اصطلاح کنفرانس صلح نامیده می‌شود، فروگذار نمی‌کند، همان کنفرانسی که آمریکا از طریق آن می‌خواست اسرائیل را به عنوان دولت عادی میان سایر کشورهای اسلامی وانمود کند و حقوقی هم چون حق سایر کشورها را برایش در نظر گیرد و آنگاه که اسرائیل در روز روشن و با سکوت رژیم های مرتجع عربی و حمایت بین المللی اقدام به جذب مهاجران یهود از روسیه و اروپای شرقی نمود، سید شهید بر سر هر منبر و به هر مناسبتی فریاد بر آورد و اخطار کرد و هشدار داد و مردم را جهت رویارویی با این توطئه فراخواند. آنچه بر دل این عالم شهید سنگینی می‌کرد، مشاهده رژیم های سازش کار در مواضعی توطئه گرایانه و واخورده نسبت به طرح صهیونیستها بود. [۴۰] [۴۱]
سید در جهادش بر علیه دولت صهیونیستی بدون اعتنا به آنچه هماهنگی یا تعادل استراتژی یا برتری نظامی غاصبان نامیده می‌شود، حرکت کرد تا به جهانیان ثابت کند که همانا چشم بیدار در برابر هر متجاوزی مقاومت می‌کند و بر آن غلبه می‌یابد. او از همان ابتدا می‌دانست که اگرچه مقاومت اسلامی به تنهایی قادر نیست اسرائیل را نابود کند ولی این امر مانع نمی‌شود که خنجری در پهلوی دشمن تلقی نگردد.
سید شهید ضمن تصریح به این موضوع افزود:
«امتی که در ارتباط با وسایل مادی نیرویی ندارد که او را در مقابله با دشمن، قدرت بخشد چاره‌ای جز به کار گرفتن تمام نیروهای بالقوه و بالفعل خویش ندارد، آیا نیرویی قوی تر از نیروی امتی است که شهادت را بر ذلت ترجیح داده، وجود دارد».
با تکیه بر چنین تفکری سیدعباس موسوی و جوانان پیرو او، ضمن به شکست کشانیدن آشکار دشمن در برابر قوای مردمی، به اثبات رسانیدند که می‌توان به مراحل عزت بخش پیروزی گام نهاد و از مرحله گریز و فرار و هراس به موضع تهاجمی در برابر دشمن ارتقا یافت. (برگرفته از سخنان سید شهید سید عباس موسوی، العهد، شماره ۲۰۹، ۱۰ ذیقعده ۱۴۰۸)
پس از آن، قیام در فلسطین موقعیت پیشرفته‌ای به دست آورد و در قلب دولت اسرائیل رخنه نمود و قیامی عمومی در فلسطین پاگرفت. پس خوشا به سعادت آن عالم وارسته که با ایثار و جهاد و شهادت خویش در برابر هر گونه منفذ سیطره و فشار دشمن، همچون ستاره‌ای فروزان و سدی استوار مقاومت ورزید. (المجاهد، شماره ۱۲۹ (۲۱/۲/۱۹۹۲ م.)

همدردی با مسلمانان جهان

سیدعباس از چنان سعه صدری بر خوردار بود که امت اسلامی را در قلب خود جای می‌داد و دارای چنان قلبی بود که گنجایش همه مسائل و مشکلات جهان اسلام را داشت. در زمانی که در نجف تحصیل می‌کرد برای چاره اندیشی قضایای جهان اسلام به پا خاست. انجمن هفتگی تشکیل داد که در آن با برخی از برادرانش اجتماع می‌کرد و اوضاع و مسایل امت مسلمان، از جنوب آفریقا تا دورترین نواحی شرقی آسیا را مطالعه می‌نمود. در زندگی پربارش با تمامی مسلمانان در چهارسوی جهان ارتباط داشت و از آنان در منزلش استقبال می‌نمود و با آغوش باز آنها را می‌پذیرفت. گاه نیز در سنگرها و موقعیتهای مبارزاتی به دیدار آنان می‌شتافت و در رفع کاستی‌ها و مشکلاتشان اهتمام می‌ورزید. اصرار داشت که در قلب مسایل مسلمانان قرار گیرد و در این راه از تمامی امکانات فکری، قلبی، تایید زبانی حمایت مالی، اقدامات عملی و پیشگامی در جهاد دریغ نمی‌کرد.

شرکت در عملیات والفجر

این مجاهد خستگی ناپذیر در پاییز سال (۱۳۶۲ هـ. ش.) در دفاع از جمهوری اسلامی ایران، در جنگ تحمیلی عراق، در عملیات والفجر شرکت جست، تا سرانجام به درخواست امام خمینی و بنابر اتفاق نظر مسؤولان امر، به لبنان اعزام گردید، چرا که صحنه لبنان بیش از جبهه‌های جنگ ایران نیازمند به او بود.

ارتباط با جهان اسلام

سید عباس در کنفرانس‌های سیاسی، فکری و فرهنگی در تهران، اسلام آباد، دمشق و آلمان حضور بهم رسانید و نیز در تمامی اجتماعات و گردهمایی‌هایی که در خصوص مسئله فلسطین، کشمیر یا همبستگی با مسلمانان مبارز در الجزایر، تونس، مصر و عراق یا دیگر نقاط منعقد می‌گردید حضوری مداوم و فعال داشت. از طریق فعالیت های اسلامی خود به شبکه ارتباطات مهم و بزرگی پیوست و با برجسته‌ترین رهبران کشورهای اسلامی و جنبش‌های مسلمانان در جهان اسلام و یا کسانی که برای او احترام بسیاری قائل بودند مراوده و ارتباط بر قرار نمود.
در سال (۱۳۶۷ هـ. ش.) از جناب شهید علامه سیدعارف حسینی (رهبر شیعیان پاکستان) استقبال نمود و او را در بازدیدی که از برخی روستاهای در حال نبرد در بقاع غربی و بسیاری از محورهای مقابله با دشمن صهیونیستی بودند همراهی کرد. یک هفته قبل از شهادتش در مرکز دبیرکلی حزب الله یکی از سرشناس‌ترین عالمان آفریقا را به حضور پذیرفت و مذاکرات مفصل و جامعی در مورد مشکلات و آلام قاره سیاه بین آن دو رد و بدل گردید و سید عباس وی را به برانگیختن عوامل خفته در امت اسلامی و شکوفا نمودن آنان در جهت صحیح فراخواند و شیخ آفریقایی را با این گفته وداع گفت: به درستی که راه اسلام با محرومیت و کم بضاعتی مالی توام و کسی نباید توقع داشته باشد که در این مسیر راحت و آسوده زندگی کند. امام خمینی نیز با همکاری پابرهنگان و مستضعفان صالح موفق گردید استکبار جهانی را از پای در آورد. [۴۲]
در سال (۱۳۷۰ هـ. ش.) سید شهید در راس هیاتی از حزب الله جهت شرکت در اولین کنفرانس بین المللی کشمیر ـ که بنا به دعوتی که نهضت اجرای فقه جعفری پاکستان از وی به عمل آورده بود ـ رهسپار اسلام آباد گردید. در آنجا اداره کنندگان کنفرانس، استقبال و پذیرایی مفصلی از وی و همراهان وی به عمل آوردند و شخصیتهای سیاسی و رسمی حاضر در این جلسه، سید عباس را مورد تکریم و احترام وافری قرار دادند. در آن کنفرانس سخنان این عالم مبارز تاثیر قابل توجهی برجای نهاد و به آن اعتبار بخشید. سیدعباس در این محفل به ریشه معضلات و مسائل مسلمانان اشاره کرده و افزود:
مشکلات اساسی که تمامی مسلمانان جهان از آن رنج می‌برند، عدم حق تعیین سرنوشت و قدرت تصمیم گیری است که باید در دست آنان باشد. [۴۳]
و افزود:
برماست که مسؤولیت در برابر خداوند را متعهدانه بر دوش گیریم. به درستی که درگیری با استکبار و اتباع او راهی دراز و تلخ است اما هیچ خونی با ارزش‌تر از خون امام حسین علیه‌السّلام و اهل بیت وی نیست. پس باید از چیزی در راه حق فروگذار نباشیم و جهت یاری رسانیدن دین از هر آنچه داریم دریغ نورزیم. [۴۴]
سپس آن سید شهید بنابر دعوتی که رئیس کشمیر آزاد، سردار عبدالحی قیوم از وی به عمل آورد به دیدار مسلمانان کشمیر مبادرت ورزید و از اردوگاه‌های مهاجران کشمیری در منطقه مظفرآباد، دیداری به عمل آورد و از اوضاعشان مطلع گردید و نیروهایشان را تقویت کرده و بر استمرار جهاد تا مرز پیروزی تشویقشان نمود. [۴۵]
پس از آن، مجاهدان کشمیری سفره دلهایشان را به سوی سید گشودند و دردها و اندوهای خود را با او در میان گذاشتند. رهبر جنبش حزب الله را در آغوش گرفتند و او نیز برشانه‌های آنان دست گذاشت و گفت: ما همراه شما هستیم، به خدا توکل کنید. به اردوگاههایشان سرکشی نمود و بر تک تک مبارزان کشمیری سلام کرد. شادی تمام وجودش را در برگرفته بود. گویا سعی صفا و مروه انجام می‌داد. [۴۶]
از طریق رادیو کشمیر آزاد در منطقه، پیامی برای مردم کشمیر اشغالی ارسال کرد:
«آرزومندم که در مواضعتان آزاده و با عزت باشید.» و سخن خود را چنین به پایان رسانید:
«به راستی که دشمن می‌خو. اهد عزت و اراده شما را نابود کند اما شما با خدا باشید تا بر علیه خصم، قوی و استوار به مبارزه ادامه دهید. بر خدا توکل کنید و هر آینه جز پیروزی حتمی چیزی در انتظارتان نیست.». [۴۷]
این پیام تاثیر بسزایی در روحیه مردم کشمیر برجای نهاد و آنان را در ستیز با متجاوزان مصمم ساخت.
سید در پاکستان پس از ملاقات با رهبران و رؤسای گروه های افغانی مجاهد درحالی که در معیت و همراهی آنان به سوی افغانستان در حرکت بودآنان را به اتحاد جهت دست یابی به هدف بزرگ که از همه اهداف مقطعی اساسی تر است فراخواند و خاطرنشان ساخت: به راستی که دیدارم از پاکستان را ناقص می‌یافتم اگر موفق به دیدار برادران مجاهد و هم پیمانم در کوه های افغانستان که بر ضد استکبار در ستیزند نمی‌گردیدم. او پس از پشت سرنهادن کوه ها و ارتفاعات سر به فلک کشیده به سرزمین افغانستان پای گذارد و همانند یکی از رزمندگان افغانی همپای آنها می‌رفت. در پایان آن سفر سید شهید از «برینجیار» دیدار به عمل آورد، همان جایی که پیکر پاک و خونین علامه شهید سید عارف حسینی در آن مدفون است و پس از زیارت قبرش به خانواده و دوستانش مراتب تسلیت خویش را ابراز داشت و در پایان گفت:
به راستی شهادت، تاجی بود زینت بخش زندگی این بزرگ مردان. آنگاه پس از بدرقه‌ای گرم، این سرزمین را ترک گفت و به لبنان بازگشت.

پرواز به سوی ملکوت

شیخ راغب حرب (امام جمعه شهرک جبشیت) از روحانیان مبارز و فعال منطقه نبطیه بود که به دلیل موضع جهادگرانه در دعوت مردم جنوب لبنان به قیام در برابر صهیونیستها توسط ارتش رژیم اشغالگر قدس دستگیر گردید. وی به دنبال اعتصاب گسترده و تحصن مردم لبنان آزاد گشت. او تبلیغ و جهاد و مبارزه علیه اسرائیل را پس از آزادی شدت بخشید به همین دلیل اشغالگران قدس در تاریخ ۲۸ بهمن (۱۳۶۲ هـ. ش.) او را به شهادت رسانیدند. در اعتراض به این جنایت فجیع مردم لبنان دست به یک راهپیمایی وسیع زدند که با سلاحهای آتشین نیروهای صهیونیستی مواجه شدند و چندین نفر از آنان زخمی گردیدند. [۴۸]

چگونگی شهادت

در سالروز شهادت شیخ راغب حرب و در روز ۲۷ بهمن ۱۳۷۰ سید در حالی که همسر و کودکش را با خود همراه داشت با گروهی و به وسیله ماشینی ساده به قصد گرامی‌داشت یاد بود هشتمین سالگرد شهادت شیخ راغب حرب به سمت جبشیت حرکت کرد و در آنجا در میان جمعی که از چگونگی حضورش در این شرایط و زمان و مکان استثنایی و حساس در شگفت شده بودند، سخنرانی کرد. او در خاتمه این بیانات که به وصیت‌نامه و خطبه وداع شباهت داشت تاکید کرد:
با امام زمان عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف پیمان می‌بندیم همان گونه که با شیخ الشهدا و همان گونه که با اسرایمان در فلسطین و همان گونه که با روح امام عزیزمان امام خمینی و همان گونه که با تو‌ای رهبر ما آیه الله سید علی خامنه‌ای پیمان می‌بندیم و با همه اولیاء الله پیمان می‌بندیم که در راه مقاومت با اشغال اسرائیل و مبارزه با آنان ثابت قدم بمانیم تا «کلمه الله هی العلیا» گردد و کلمه السفلی للذین کفروا… (مشروح این سخنان حماسی در روزنامه جمهوری اسلامی ۲۵ اسفند ۱۳۷۰، شماره ۳۷۰۵ آمده است).
در هنگام بازگشت از این سفر، قوای صهیونیستی با موشک های هدایت شونده الکترونیکی در کمین او نشستند و در یورشی وحشیانه، اتومبیل حامل رهبر حزب الله را در دوراهی تفاحتا ـ جبل عامل هدف قرار دادند و او و چندتن از همراهان و نیز همسر و فرزند شش ساله‌اش را به شهادت رسانیدند. این حمله پس از به هلاکت رسیدن سه سرباز اسرائیلی توسط یک واحد کماندویی فلسطینی در گاله در شمال تل آویو صورت گرفت. [۴۹]
هدف دشمنان از به شهادت رسانیدن وی متلاشی کردن مقاومت اسلامی و تمامی پاک نهالان و آزاد مردان مبارزی بود که در راه حق، عزت نفس و کرامت انسانی می‌جنگیدند این حرکت نه تنها موجب درهم کوبیدن مقاومت جنوب لبنان نگردید بلکه روند مبارزه را تشدید کرد که شکست سنگین ارتش متجاوز صهیونیستی در برابر مقاومت دلیرانه حزب الله در روز شنبه سوم اسفند (۱۳۷۰ هـ. ش.) (یک هفته پس از این حادثه) شاهد مهمی بر این ادعا هست. [۵۰]
روزنامه السفیر در مقاله‌ای نوشت با شهادت سمبل مقاومت یعنی سیدعباس موسوی ماهیت و چهره اصلی و هم چنین حجم حقیقی حزب الله بر مردم آشکار گردید و همگان به میزان همبستگی و پای‌بندی این تشکل به سرزمین و مردم لبنان و فلسطین پی بردند و این شناخت خود را در محکومیت اسرائیل و اعلام حمایت همه جانبه از مقاومت به نمایش گذاشتند.
السفیر افزود:
شهادت علامه موسوی در واقع موجب تولد دوباره حزب الله گردید. [۵۱]
به دنبال شهادت رهبر حزب الله، لبنان یکپارچه اعتراض شد و در ماتم فرو رفت. در روز شهادت وی دهها هزار نفر از مسلمانان از دورترین نقاط دنیا و حتی مهاجران مسلمان در اروپا و آمریکا برای تشییع پیکرش به پا خاستند.
از سوی مقام معظم رهبری حضرت آیه الله خامنه‌ای هیاتی عالی رتبه به سرپرستی آیه الله جنتی برای شرکت در مراسم تشییع جنازه سید عباس موسوی عازم بیروت گردیدند. [۵۲] [۵۳]
حضرت آیه الله جنتی در این مراسم طی سخنانی گفت: مصیبت ما در مورد سیدمان عباس، فرزند رسول الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم مصیبت و فاجعه مردم لبنان یا حزب الله نیست بلکه آن فاجعه اسلام و مسلمانان، مصیبت انقلابیون و محرومین است.
روزنامه «الدیار» اشاره بر این واقعیت نمود که تشییع‌کنندگان بر طبق برآورد منبعی از حزب الله ۰۰۰/۹۵۰ نفر بودند در حالی که خبرنگاران تعداد آنها را ۷۵۰/۰۰۰نفر ذکر کرده‌اند.
خبرگزاری فرانس پرس تاکید کرد:
دهها هزار نفر در دو طرف مسیری به امتداد ۲۵ کیلومتر تجمع نمودند که آن راه بین بعلبک و نبی شیث است تا پیکر پاک سید شهید را از بعلبک به سوی قرارگاه ابدی‌اش در شهر نبی شیث تشییع کنند.
روزنامه الحیاه اشاره نمود که احساسات و هیجان مردم در طول مسیر کمتر از صحنه شهادت سید در جنوب نبود.
در میان عزاداران، زنان شیون می‌کردند و شعارهای توام با انتقام و اعتراض سر می‌دادند. بیش از یک چهارم مردم لبنان برای تشییع سید شهید در حالتی خودجوش، که همانند آن را لبنان به خود ندیده بود، شرکت نمودند و گویا از خلال تشییع پیکرش عمق سپاسگزاری و تجلیل از ارزش معنوی بالایی که آن شهید سعید از آن برخوردار بود نمایان گردید.
مقام معظم رهبری به مناسبت شهادت سید عباس موسوی پیامی صادر فرمودند که در فرازی از آن آمده بود:
رحمت خدا نثار این عالم ربانی و مخلص و آگاه و نفرین خدا و بندگانش بر جمیع صهیونیستهای خیانت کار باد که از ارتکاب فجیع‌ترین جنایت ها جهت دست یابی به اهداف پست و اشاعه فساد و استمرار تجاوزگری‌ها و اشغالگری‌هایشان ابا نمی‌کنند و لعنت خدا بر حامیان تبهکارشان و مستکبرینی که از این گونه جنایات در حق بی‌گناهان چشم پوشی می‌کنند… خون پاک این مرد بزرگوار و خانواده‌اش که مظلومانه و بی‌هیچ گناهی بر زمین ریخته شد، همانا موجب جدیت بیشتر و پایداری هرچه افزون‌تر مقاومت بر حق ملت لبنان و فلسطین بر ضد رژیم اشغالگر صهیونیستی خواهد گردید.
سیدحسن نصرالله دبیرکل کنونی حزب الله لبنان در فرازی از تسلیت نامه خود نوشت:
سرور ما و همسر و فرزندش را کشتند، خانواده‌ای را کشتند و امتی به پا خاست، برای رهایی از وی او را به شهادت رسانیدند اما شهادتش همچون زندگی‌اش اگر نگوییم عظیم‌تر، بسیار عظیم بود. شهادت سید ما و خانواده‌اش قدرت بیداری داشت که چندین عملیات جهادی مقاومت ناتوان آن است. من از نزدیک شاهد جسد بدون سر، بدون دست و بدون پا و اجساد مثله شده و سوخته سید و همسر و پسر کوچکش بودم. این نحو از شهادت و با این روشهای شنیع از جمله آن مفاهیمی است که نشان بر عظمت این شهیدان نزد خداوند سبحان دارد و بر علو مقام روحانی و معنوی آنان مهر تایید می‌زند.
این نوشتار را با دعایی از شهید سید عباس موسوی به پایان می‌بریم:
جان‌هایمان را ارزانی خواهیم کرد. فرزندانمان و همه چیزمان را نثار خواهیم کرد. دنیا را با تمام زیبایی ها و زیور و آذینش رها خواهیم کرد و سرهایمان را نزد باری تعالی به عاریه خواهیم سپرد. باشد که این روند حرکت پیوسته برقرار و مستدام گردد و از این روست که مهم‌ترین دعای ما در پیشگاه خداوند منان همانا: اللهم اجلعنا من المکرمین بالشهاده و اکرمنا بهذا الموقع العظیم است.
پی نوشت:
 
۱.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، نشریه حزب الله لبنان، (دفتر تهران) ص۱۶.
۲.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، نشریه حزب الله لبنان، (دفتر تهران) ص۱۸.
۳.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، نشریه حزب الله لبنان، (دفتر تهران) ص۲۱ـ۲۰.
۴.
↑ نشریه العهد، شماره ۴۰۳، ۱۳/۳/۱۹۹۲ میلادی.
۵.
↑ مشاهیر سیاسی قرن بیستم، احمد ساجدی، ص۴۲۵ـ۴۲۶.
۶.
↑ نشریه العهد، شماره ۴۰۳.
۷.
↑ زندگی و افکار شهید صدر، ص۸۷.
۸.
↑ زندگی و افکار شهید صدر، ص۸۸.
۹.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، ص۲۳.
۱۰.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، ص۲۴.
۱۱.
↑ مجله شاهد، شماره ۳۰۹، بهمن ۱۳۷۹.
۱۲.
↑ آفاق اسلام، دومین اجلاس سراسری مدیران سازمان حوزه‌ها و مدارس علمیه خارج از کشور، ج۴۱، ص۵۲.
۱۳.
↑ آفاق اسلام، دومین اجلاس سراسری مدیران سازمان حوزه‌ها و مدارس علمیه خارج از کشور، ج۴۱، ص۵۳.
۱۴.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، ص۲۵ و ۲۶.
۱۵.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، ص۱۳.
۱۶.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، ص۳۱.
۱۷.
↑ نشریه العهد، شماره ۴۰۲، ۶/۳/۱۹۹۲ م.
۱۸.
↑ نشریه العهد، شماره ۳۹۸، ۲۱/۲/۱۹۹۲ م.
۱۹.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، ص۵۲.
۲۰.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، ص۵۳.
۲۱.
↑ العهد، شماره ۳۹۸، ۲۱/۲/۱۹۹۲ م.
۲۲.
↑ العهد، شماره ۳۹۸.
۲۳.
↑ سید محمد باقر صدر
۲۴.
↑ نشریه العهد، شماره ۲۶۱، ۲۳/۶/۱۹۸۹ م.
۲۵.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، ص۳۱.
۲۶.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، ص۱۱.
۲۷.
↑ نشریه العهد، شماره ۲۶۱.
۲۸.
↑ نشریه العهد، شماره ۲۵۹، ۹/۶/۱۹۸۶م.
۲۹.
↑ خورشید بی غروب، محمد سپهری، ص۱۱۵.
۳۰.
↑ امام و انقلاب در آیینه اندیشه جهان، ج۲، ص۱۰۰.
۳۱.
↑ روزنامه جمهوری اسلامی، دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۶۸، ص۷.
۳۲.
↑ مصاحبه شهید سید عباس موسوی با مجله الوحده الاسلامیه، شماره ۶۷.
۳۳.
↑ مصاحبه شهید سید عباس موسوی با مجله الوحده الاسلامیه، شماره ۶۷.
۳۴.
↑ مصاحبه شهید سید عباس موسوی با مجله الوحده الاسلامیه، شماره ۶۷.
۳۵.
↑ سید شهیدان مقاومت اسلامی از زبان یارانش، روزنامه العهد، شماره ۴۰۳.
۳۶.
↑ مجله پیام انقلاب، شماره ۱۸۳، ص۳۶.
۳۷.
↑ هفته نامه بعثت، سال سیزدهم، شماره ۶۳۴۷، ص۶.
۳۸.
↑ نشریه المجاهد، شماره ۱۲۹، ۲۱/۲/۱۹۹۲ م.
۳۹.
↑ نشریه المجاهد، شماره ۱۲۹، ۲۱/۲/۱۹۹۲ م.
۴۰.
↑ روزنامه العهد، شماره ۳۰۶.
۴۱.
↑ روزنامه العهد، شماره ۳۰۸.
۴۲.
↑ شهادت رهبر میلاد امت، ص۶۶-۶۷.
۴۳.
↑ روزنامه العهد، شماره ۳۰۲.
۴۴.
↑ روزنامه العهد، شماره ۳۰۲.
۴۵.
↑ روزنامه العهد، شماره ۳۰۴.
۴۶.
↑ روزنامه العهد، شماره ۳۰۳.
۴۷.
↑ روزنامه العهد، شماره ۳۰۸.
۴۸.
↑ مجله شاهد، شماره ۲۶۱، بهمن ۱۳۷۵.
۴۹.
↑ مجله شاهد، شماره ۲۶۱، بهمن ۱۳۷۵، ص۶.
۵۰.
↑ فصلنامه یاد، شماره ۲۶ و ۲۷./ بهار و تابستان ۱۳۷۱، ص۲۶۱.
۵۱.
↑ هفته نامه بعثت، سال سیزدهم، شماره ۶۳۴، دوشنبه، دهم فروردین ۱۳۷۱، ص۶.
۵۲.
↑ فصلنامه یاد، شماره ۲۶-۲۷، ص۲۶۱.
۵۳.
↑ فصلنامه یاد، شماره ۲۶-۲۷، ص۲۶۳.
منبع : غلامرضا گلى زواره‏

على قدوسى (ره)

اشاره:

مجاهد و مبارزه نستوه شهید قدوسى در سال ۱۳۰۶ در یک خانواده روحانى در نهاوند متولد شد. این شهید والامقام تحصیلات ابتدایى خود را در زادگاهش به پایان رساند و در سال ۱۳۲۳ وارد حوزه علمیه قم شد و بعد از گذراندن دروس مقدماتى و عالیه حوزوى، قبل از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ به درجه اجتهاد رسید، ایشان مورد نظر خاص حضرت امام و روحانیت بود.

اساتید

آیت الله العظمى بروجردى حضرت امام خمینى علامه طباطبایى او که در یادگیرى رموز فلسفه در نزد استاد خود علامه طباطبایى (ره) نبوغ فراوانى داشت در نهایت به قدرى مورد توجه استاد قرار گرفت که استاد او را به دامادى خود پذیرفت. یکى از هم سنگران ایشان مى گوید: مدت زیادى از انتصاب شهید قدوسى به سمت دادستان کل نگذشته بود که ایشان را در خواب دیدم که بر اثر خواندن زیارت عاشورا، به ایشان علوم خاصى اعطا شده، وقتى به ایشان جریان خواب را عرض کردم، متأثر شد و گفت: مدتى است توفیق پیدا نکرده ام و این بر اثر کثرت کار در دادستانى بود از این رو بود که فرمود؟ مدتى است به خواندن زیارت عاشورا موفق نشده ام. شهید آیت الله قدسى (ره) به خاندان عصمت و طهارت عشق مى ورزید و به زیارت عاشورا و جامعه و توسل به خاندان پیغمبر و شرکت در جلسات روضه و سوگوارى حضرت سید الشهدا (ع) مقید بود. او حتى به مستحبات و مکروهات، بسیار اهمیت مى داد. یکى از همدرسان و دوستان دیرینه شهید بزرگوار، آیت الله قدوسى (ره) درباره ایشانمى نویسد: از ویژگى هاى ایشان کمال سعى و کوشش در انجام دادن حوائج مؤمنین و تلاش در حل مشکلات آنان بود. کسى نبود که مشکلى داشته باشد و به ایشان مراجعه کند، مگر آن که هرچه مى توانست در حل آن مى کوشید. فعالیت هاى زیادى در جهت کمک مادى به طلاب مستمند مى کرد، اما کسى مطلع نمى شد حتى گاهى مخارج ازدواج بعضى را خود مى پرداخت. هم چنین بعضى را صاحب و مالک خانه مسکونى مى کرد و کسى مطلع نمى شد و تمام مساعدت ها راپنهانى بدون اطلاع دیگران انجام مى داد، ایشان با تشخص و شهرت طلبى ناسازگار بود و آن را منشأ سقوط انسان مى دانست. در تمام عمرش حتى یک بار هم مسؤولیت امامت جماعت را نپذیرفت. حتى المقدور، آرام و بدون توجه دیگران به مجلس وارد مى شد و در پایین مجلس در بین افراد معمولى مى نشست. اهل وعظ و خطابه رسمى جز بر اساس احساس وظیفه شرعى نبود. کمتر حاضر به مصاحبه هاى رادیو و تلویزیون و مطبوعات مى شد. اگر قرار بود به توجیه کارها یا دفاع از عملکردهاى خویش بپردازد او مى گفت: از چشم مردم افتادن، بهتر است تا اسیر دام نفس شدن، تنها فرا گرفتن یک درس اخلاق شهید قدوسى کافى بود تا کاخ آمال انسان فرو ریزد.

 شهادت

این عالم سرو قامت و آزاده که همه زندگى خود را فداى انقلاب نمود، در نهایت در همین راه به درجه رفیع شهادت نائل شد.

سید محمدرضا علوی تهرانی (ره)

اشاره:

آیت الله حاج سیدمحمدرضا علوی تهرانی در روز سه شنبه ۶ ذی القعده سال ۱۳۴۷ هجری قمری برابر با اسفند ماه ۱۳۰۵ هجری شمسی در خاندانی روحانی از اهل فضیلت و تقوی دیده به جهان گشود. پدر ایشان نامش را محمدرضا و لقبش را شمس الدین نهادند. آباء و اجداد ایشان تا ۵ قرن پیش، همگی از علماء و همات دین و روحانیین نامدار عصر خویش بودند. والد بزرگوارشان، مرحوم آیت الله سیدمحمدباقر علوی تهرانی فرزند مرحوم آیت الله سید علی علوی تهرانی فرزند مرحوم آیت الله حاج سید آقابزرگ علوی تهرانی فرزند مرحوم آیت الله العظمی سیدحیدر علوی تهرانی بوده است. والده ایشان زنی تحصیل کرده و معلمه قرآن که در خانواده ای متدین تربیت شده بود. معظم له از ۵ سالگی تحصیلات رایج آن روزگار را شروع نمود و سپس با تغییر شیوه تحصیلی موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته حقوق از دانشگاه تهران می شوند.

همزمان با تحصیلات روز، مقطع سطح دروس دینی را نزد علمای بزرگ تهران طی می نمایند. ایشان در تهران در محضر اساتید نامداری ‏‏‏‏‏‏‏‏‏چون حضرات آیات عظام شاه آبادی، شعرانی، محمدتقی آملی، احمد آشتیانی، مهدی آشتیانی، سید کاظم عصار و فاضل تونی به تحصیل مشغول بودند و دروس ادبیات، منطق، اصول، فقه، هیأت، فلسفه و عرفان را نزد آن بزرگان فرا گرفتند. سپس برای تکمیل تحصیلات حوزوی خود، به شهر مقدس قم هجرت کردند. در آنجا نیز از درس اساتید و مراجع عالی قدر زمان هم چون آیات عظام بروجردی، حجت، محقق داماد، امام خمینی، گلپایگانی و علامه طباطبایی بهره مند شده و به تکمیل مبانی فقه و اصول، تفسیر، عرفان و فلسفه پرداختند. ایشان به لحاظ سعی و تلاش علمی که داشتند، به درجه اجتهاد نایل آمدند و از آیات عظام امام خمینی، خویی، حکیم، کاشف الغطاء و اصطهبانانی اجازاتی دراجتهاد اخذ نمودند. درسال ۱۳۴۵ هجری شمسی با ارتحال والد بزرگوارشان به تهران عزیمت نموده و به ترویج معارف الهی و نیز تدریس سطح و خارج علوم حوزوی و اقامه جماعت در مسجد سپه سالار قدیم واقع در بازارچه مروی پرداختند. درسال ۱۳۵۱ به امر مراجع زمان، به مسجد حضرت امیر (ع) (واقع در خیابان کارگر شمالی، مقابل پمپ بنزین) آمدند و به تبلیغ و تدریس و اقامه جماعت پرداختند. در همان سال نیز در مجاورت مسجد، مکتب حضرت امیر (ع) را بنا نهادند. معظم له در حدود ۲۴ سال به فعالیت در مسجد حضرت امیر (ع) و متعاقب آن در حسینیه معظم له پرداختند و همواره در نشر معارف اهل بیت همت گماردند.

ایشان در طول مدت بیماری خویش و در حدود ۲۰ روز قبل از آن، وقتی از بیمارستان به منزل منتقل شدند فرمودند که دوست خوبی از من دعوت کرده است تا من بروم. به ایشان اصرار شد که چه کسی از شما دعوت کرده است؟ چیزی نفرمودند. بعد از چندین مرتبه اصرار، فرمودند که میهمان حضرت امام محمدباقر (ع) هستم.

سیره اخلاقی ومعنوی

سیره معنوی مرحوم آیت الله علوی تهرانی سیره اهل علم و تقوی بود. اما آنچه در سیره ایشان بسیار جلوه می کرد، ارادت خاص ایشان به ساحت مقدس اهل بیت (ع) بود. همواره در برگزاری مجالس عزاداری اهل بیت چه در مسجد و چه در حسینیه خویش تمامی سعی و همت خود را بکار می گرفتند تا پرثمر باشد و می فرمودند مجلس هم باید مجلس قال باشد و هم حال. یعنی هم از معارف اهل بیت گفته شود و هم عزاداری و ذکر مصیبت ایشان انجام شود که البته این امر در جلسات ایشان همواره مورد توجه بود. در جلسات هفتگی صبح های جمعه که از یادگارهای ایشان است و هر هفته برقرار است زودتر از همه حاضر می شدند و در تجهیز و آماده سازی آن کمک می کردند. عصر عاشورا و بعد از اتمام مجلس عزاداری در حسینیه پیشاپیش دسته عزاداران حسینی با پای برهنه به سمت مسجد حرکت می کردند و در مصیبت حضرت سیدالشهداء (ع) اشک می ریختند و عزاداری می کردند. معظم له تأکید بسیاری بر برگزاری هرچه با شکوه تر اعیاد خصوصا عید غدیر و نیمه شعبان داشتند و آن دو را هویت و اعتقاد شیعه می دانستند. جلساتی که اکنون در حسینیه برگزار می شود با نیت پاک و خالص ایشان پایه گذاری شده است. از خداوند متعال مسألت می کنیم که روح مطهر ایشان را با ارواح طیبه اهل بیت (ع) محشور فرماید و به ما توفیق خدمت گزاری خالصانه در این مجالس را مرحمت نماید.

وفات

سرانجام در روز ۲۳ آبان ماه ۱۳۷۵هجری شمسی برابر با اول ماه رجب ۱۳۱۷ ق روز اول ماه رجب مصادف با ولادت حضرت امام محمدباقر (ع).دعوت حق را لبیک گفته و به سرای باقی شتافت. پیکر پاک ایشان پس از تشییع از حسینیه تا مسجد، به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) منتقل و در جوار ضریح آن بزرگوار به خاک سپرده شد.

عبدالوهاب قاسمی

اشاره:

یکی از نواحی استان زرخیز و خوش آب و هوای مازندران، شهرستان سوادکوه می باشد. این شهر در دره ای واقع در البرز مرکزی، با وسعت ۲۴۴۱ کیلومتر مربع، واقع شده است. از شمال با قائم شهر، از جنوب با فیروزکوه، از مشرق با منطقه جنگلی دودانگه ساری و از مغرب با بخش بندپی از توابع بابل هم مرز می باشد.(۱) نقاط کوهستانی، عبور رودخانه تالاب از آن و نیز جنگل های سر سبز، بر صفای این دیار افزوده است؛ امّا آنچه بدان طراوت معنوی می بخشد، امامزادگان، مساجد و مراکز دینی و علمی است که جان انسان های تشنه معرفت و دیانت را، عطرآگین می سازد.
ولادت و دوران کودکی

عزیز اللّه قاسمی از جمله ساکنین آبادی لیورک بود. وی با خطابه و وعظ به تبلیغ دین می پرداخت. او که با زنی پاکدامن به نام بانو «بی بی جانی»ازدواج کرده بود، از خداوند می خواست محصول این پیوند، نخست از لحاظ بدنی سالم بوده و آنگاه راه او را ادامه دهد و در کسوت روحانیت به عنوان سرباز امام زمان(عج)، حقایق مسلم فرهنگ قرآن و عترت را برای مردم بازگوید. خداوند نیز دعایش را اجابت فرمود و در اوایل پاییز سال ۱۳۱۲ (نوزدهم مهر)، هنگامی که خزان می پژمرد، غنچه ای از بهار در این خانواده شکفت و پدر به شکرانه این شهد شیرین زندگی، نامِ عبدالوهاب را برایش برگزید.(۲) عزیز اللّه چون به رخسار نورسیده اش نظر افکند و چشمانش به جمال این طفل نورسته روشنایی یافت، از پیشگاه پروردگارش خواست تا عبدالوهاب، باقیات الصالحاتی برای وی باشد و در سلک مبلغان دینی قرار گیرد.
این کودک نوخاسته در پوتو تربیت پدری رئوف و متدین و نیز پرورش های عاطفی و اخلاقی مادری پاک طینت و مشفق، دوران نوباوگی را با طراوت معنوی پشت سر نهاد و از همان نخستین دوران زندگی با نغمه های آسمانی، قرآن و دعا انس یافت. وی با حضور در مجالس تجلیل از مقام اهل بیت (ع) روان خویش را با زمزم جوشان و مصفای این خاندان شستشو می داد و علاقه به ارزش ها و باورهای دینی با وجودش عجین می گشت. او به اقتضای محیط خانوادگی در همان سنین کودکی خواندن، نوشتن و قرائت قرآن را فرا گرفت و پس از این مقدمات به تحصیلات دوران ابتدایی پرداخت. وی پس از اینکه این مقطع را با موفقیت سپری ساخت، بر حسب ذوق ذاتی، شوق فطری و تأکیدهای مداوم پدرش، به آموختن علوم دینی روی آورد.

در حوزه علمیه بابل و تهران

در سوادکوه، مرکزی که بتواند نیازهای علمی و فکری این نوجوان را برطرف کند، وجود نداشت؛ به همین جهت برای فراگیری علوم اسلامی، زادگاه خویش را ترک کرد و در شهرستان بابل اقامت گزید؛ زیرا عده ای از ویژگی های این حوزه برایش سخن گفته بودند. به ویژه عزیز اللّه (پدرش) که برای او تعریف کرده بود: مدارس علمی بابل همواره به دلیل حضور فقها و علمایی نام آور و اساتیدی خبره، یکی از مراکز مهم علوم دینی در مازندران و شمال کشور به شمار می آید و کثیری از اهل فضل و روحانیون، موجب گسترش این بازار دانش گشته اند.
برای این طلبه مشتاق معارف نقل می کردند: زمانی بیش از ده محفل درس خارج فقه و اصول و سایر رشته های علوم اسلامی، در عرض هم در بابل دایر بوده است.(۳) وی به دلیل وجود این محسنات و نیز علایق درونی خود، اقامت در بابل را بر سکونت در مولد و موطن خویش ترجیح داد و با تحمل سختی های اقامت در جایی دور از خانواده و توأم با مشکلات فراوان، در این شهر به مدت سه سال به فراگیری علوم دینی پرداخت.(۴) عبدالوهاب برای ادامه تحصیل به تهران مهاجرت کرد. او در مدارس خازن الملک و حاج ابوالحسن معمار باشی از محضر علما و اساتیدی عالی قدر بهره ها برد.(۵) اما روح و ذهن عطشناک او گویی با این جرعه ها سیراب نمی گردد و به دنبال چشمه ای است تا بتواند نیازش را برطرف سازد.

در مشهد مقدس

حجه الاسلام عبدالوهاب قاسمی در سال ۱۳۳۴ ش. به قصد اقامت درجوار بارگاه مقدس حضرت علی بن موسی الرضا (ع) و بهره گیری از بارقه معنوی آن امام همام و نیز استفاده از محضر استادان حوزه علمیه مشهد، تهران را ترک کرد. وی نزد حاج شیخ کاظم دامغانی (ره) . مدرس سطوح عالیه (رسائل، مکاسب و کفایه) . که به فضل و تقوا اشتهار داشت، دوره سطح را به پایان برد.(۶) او با استعداد، هوش سرشار و تلاش مداوم و پر ثمر خود، این لیاقت را به دست آورد که در زمره شاگردان آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی(۷) در آید. این عالم متفکر، فقیه زاهد، مربی گرانقدر و مدرّس فقه و اصول یعنی مرحوم قزوینی (۱۲۷۰ . ۱۳۳۹ش.) از جمله دانشورانی است که محضر سید موسی زر آبادی را در قزوین و نیز محضر میرزا مهدی اصفهانی را در مشهد درک نموده است. وی که نمونه برجسته یک عالم دینی بود، به عنوان انسانی پرهیزکار، خردمند، متعهد و هوشیار، ضمن آموزش دروس خارج در سطح عالی، به شاگردانی چون شهید قاسمی شجاعت، شهامت و استقامت در برابر ستم را تعلیم می داد و آنان را از ارتجاع گرایی بر حذر می داشت.(۸)
در سال ۱۳۷۳ ق. آیت اللّه حاج سید محمد هادی میلانی . از شاگران آیت اللّه نائینی، کمپانی و حاج آقا حسین قمی . که در کربلا به تدریس و اقامه جماعت اشتغال داشت، به قصد زیارت به مشهد مقدس آمد، او به درخواست جمعی از روحانیون در این شهر اقامت گزید و به تدریس مشغول شد و از آن تاریخ بر رونق، اعتبار و شکوفایی این حوزه افزود.(۹) مرحوم قاسمی، حوزه درس این مرجع تقلید و عالم طراز اول شیعه را که در شبستان غربی مسجد جامع گوهرشاد تشکیل می شد، مغتنم شمرد و با استعداد درخشان و مجاهدت پیگیر خود، به برکت این حوزه غنی، تا مرز اجتهاد پیش رفت.(۱۰) او پس از آن برای تبلیغ امور دینی و نشر فرهنگ اسلامی، مقدس ترین و مهم ترین سنگر دین، یعنی امامت مسجد را پذیرفت و با منبر وعظ، سخنرانی ها، تشکیل جلسات اصول عقاید و بحث های اخلاقی و تفسیری، به وظیفه خطیر خود جامه عمل پوشاند.

در میدان مبارزه

قاسمی از آغاز نهضت اسلامی ایران، به رهبری امام خمینی (ره) در خدمت این قیام مقدس قرار گرفت. او تمام خطرات و دشواری های خط مقدم مبارزه را در نهایت شهامت به جان خرید؛ و با کمال شجاعت و قاطعیت از نیروهای محوری ستیزنده با دستگاه ستم به حساب می آمد. این سخنور و خطیب توانا در هنر وعظ و نصیحت، سبکی ویژه داشت و در سال ۱۳۴۲ ش. با اوج گیری مبارزات امت مسلمان به رهبری امام خمینی (ره) ، در شهر مقدس مشهد یکپارچه به صورت فریاد نهضت در آمد و در چنگال دژخیمان رژیم شاه گرفتار و زندانی شد و برای نخستین بار در سیاه چال های طاغوت به مدت ۱۴ روز محبوس شد. وی در زندان سخت ترین شکنجه ها، از جمله کیسه های بزرگ شن بر روی سینه اش را تحمل کرد؛(۱۱) اما دست از مبارزه بر نداشت. پس از این دوران مشقت زا و طاقت فرسا، با آن که سی سال از عمر قاسمی گذشته بود، رژیم شاه او را به عنوان سرباز به پادگان برد؛ اما در آنجا یک افسر پزشک ایشان را به دلیل عارضه چشمی از ادامه خدمت سربازی معاف کرد و به او نصیحت کرد تا بر جان و سلامتی خود رحم کرده، از خط مبارزه کناره بگیرد؛ اما حجه الاسلام و المسلمین قاسمی در همان دومین روز آزادی، آن همه زجر، شکنجه، تهدید و ارعاب را نادیده انگاشت و کوبنده تر و با فریادی رساتر و خروشی افزون تر کار مبارزه را پی گرفت و با افشاگری های خود، مردم را نسبت به فجایعی که بر جامعه می گذشت، روشن ساخت. او طی بیاناتی پرهیجان امت مسلمان را در جریان ستم گری ها و پلیدی های حکومت وقت قرار می داد، آنان را به قیام علیه رژیم حاکم دعوت می کرد. وی با سخنرانی های دشمن براندازش، خواب راحت را از چشمان رژیم سفاک ربوده بود.(۱۲)
قاسمی در سال ۱۳۴۴ ش. به دعوت جمعی از مؤمنین و تصویب و تأکید علمای بزرگ وقت (رضوان اللّه علیه) در شهر ساری رحل اقامت افکند و با صراحتی تمام و شجاعتی کم نظیر، خط نهضت اسلامی را در مرکز استان مازندران باز گشود و برای برانداختن حکومت جور و استقرار نظام عدل اسلامی آن گونه که مقتضی بود، آخرین توان خویش را به کار برد و در این راه چندین بار دستگیر و روانه زندان شد. او بارها طعم شکنجه دهشتناک کمیته شهربانی تهران را چشید؛ ولی هر بار پس از آزادی مصمم تر، پر تلاش تر و خروشان تر از گذشته، به کار مبارزه ادامه می داد. سخنان افشاگرانه و آمیخته به صراحت و صداقت وی، در میان مردم مازندران، آن چنان جاذبه ای پدید آورد که حوزه مغناطیس وی اکثر افراد جامعه را به سوی خود می کشانید. به همین دلیل او به عنوان چهره ای شاخص و درخشان برای سازماندهی به مبارزات مردمی در این خطّه، خوش درخشید. مردم مسلمان و حق شناس شهرستان ساری نیز هرگز آن خطابه های آتشین، انقلابی، رشد دهنده و سازنده او را فراموش نخواهند کرد و هنوز طنین سخنان دلنشین وی، گوش مساجد، تکایا، حسینیه ها، محافل مذهبی و فضای شهر ساری را می نوازد.(۱۳)
در سال ۱۳۵۶ ش. قاسمی به جرم مخالفت های صریح و علنی با رژیم شاه، به زندان افتاد؛ ولی این بار هم در سلول انفرادی طاغوت زیر شکنجه های موحش دم برنیاورد. لذا پس از آزادی، مأموران ساواک خواستند با توطئه قبلی ایشان را در سفر مکه ترور کنند؛ اما موفق نشدند و توطئه آنها با شکست مواجه شد.(۱۴) آخرین دستگیری آن شهید بعد از سخنرانی افشاگرانه وی، در تابستان سال ۱۳۵۷ ش. (هفدهم رمضان ۱۳۹۹ ق.) رخ داد که بسیاری از کتب ارزشمند و نوارهای سخنرانی او و دیگران، مورد دستبرد عوامل ساواک قرار گرفت و مفقود شد.(۱۵)

نامه نورانی

شهید قاسمی در سراسر لحظات زندگی خود از حریم مقدس اعتقادات حمایت کرد و در این راه دشواری ها و صدمات زیادی را به جان خرید. در واقع او از امکانات شخصی که برایش فراهم بود، اعراض کرد، تا بتواند وظیفه خطیر خود را به نحو احسن و مطلوب به انجام برساند. هر کجا مشاهده می کرد یا می شنید که نسبت به مقدسات دینی اهانت و اسائه ادب شده است، می خروشید و با قلم و بیان خویش علاوه بر آنکه بانیان این رذالت ها را مورد هجوم فکری و فرهنگی خود قرار می داد، حقایق دینی و اعتقادی را نیز بر ایشان تشریح می کرد. وی در نامه ای که در تاریخ ۲۸ آبان ۱۳۴۳، خطاب به مدیر روزنامه پست تهران (محمد علی مسعودی) می نویسد، با قلمی شیوا و نثری پخته و عباراتی مختصر اما پرمحتوا، به تشریح رسالت پیامبران پرداخته و می گوید:
«پیامبران برای تشریح مطالب عقلی و فطری و… توجه دادن افکار به وظایف و مقررات الهی و آسمانی که به نام مقررات دینی و قوانین مذهبی است و بیان حدود و میزان آنها، مبعوث گشته اند، تا از این راه افکار عالی انسان ها را به ذات مقدس پروردگار جان و جهان آفرین، رهبری و ارشاد کنند. آنان در تصفیه نفوس و تزکیه ارواح و تنویر افکار و عقول، مردانه دامن همت به کمر زده و از هیچ قدرتی جز قدرت الهی پروا و هراس نداشته و جز از خداوند بزرگ مدد و نصرت نطلبیده و سستی و پژمردگی به خود راه نداده اند. آن بزرگواران هدف مقدس و عالی و پاکشان، گرفتن دست گم گشتگان صحرای جهالت و سرگردانان وادی حیرت و ضلالت و هدایت و به راه آوردن آنان و رساندن به سعادت و شرف و فضیلت است. آری؛ آنها می خواستند فردفرد انسان چون سلمان فارسی ایرانی و مقداد و کمیل و مالک اشتر و ابوذر غفاری شده، تا هیکل فضیلت و جرثومه شرف و سعادت گردند. آنان مبارزه کردند تا پیکر هوا و هوس له و نرم شده و کاخ غوایت و ضلالت واژگون گشته و بنای خدعه و مکر مکاران که خار راه انسانند، منهدم و پاشیده گردد.»(۱۶)
آن شهید در ادامه این نامه نورانی، پس از تشریح مجاهدت های پیامبران، این پرچمداران توحید و ایمان، به وظیفه سترگ آنان که به امامان شیعه تفویض شد، اشاره می کند و می نویسد:
«… تا [ امامان ] هم چون آنان (پیامبران) بکوشند و اساس و بنیان سعادت و سیادت بشر را حفظ و حراست کنند. بعد از پیغمبر گرامی اسلام، علم و ایمان و اسلام، به دوش هر یک از اوصیای باوفای آن حضرت افتاده، تا به دست با کفایت حضرت مهدی موعود (عج) دوازدهمین وصی و خلیفه به حق آن بزرگوار، رسیده؛ لکن طبق مصالح، به امر و فرمان مقدس حضرت حق، خود از انظار غائب و پنهان گشته و پرچم عدل و ایمان را، نواب با عُرضه و صالح وی به دوش کشیده اند؛ و پروردگار حکیم، عده ای از بندگان پاک طینت خود را انتخاب فرموده و منصب نیابت عامه از آن حضرت را، به آن رادمردان عنایت می کند. آنان به عقیده مسلمین جهان، خاصه شیعیان، دانشمندان اسلامی و فقهای شیعه می باشند. آری امام عصر . ارواحنا فداه . از نظرها ناپیداست؛ اما پیدا و هویداست و شیعه در انتظار روزی است که آن متصرف فی کل ظاهر گشته و دنیای فساد و طغیان و ظلم و جور را مبدل به صلاح و آرامش و عدالت و بینش کرده و جلوی زیاده روی های مفسدین و هوس بازی های هوس بازان را گرفته، ظالمان را به جایش (سرجای خودشان) بنشاند.»(۱۷)
در ادامه این نوشتار، شهید قاسمی از هتاکی آن روزنامه نگار به ساحت مقدس حضرت امام خمینی (ره) ، سخت انتقاد می کند. این بخش از نوشته او می خروشد و پرهیجان می توفد. گویا روح و ذهنش از این حرکت وقیح، در تلاطم و اضطراب قرار گرفته است:
«… من هر چه فکر کردم و به خود رنج دادم، نتوانستم قلبم و روحم و فکرم را قانع کنم، که یک نفر روزنامه نگاری که به ظاهر مدعی اسلام است و از تمام مزایای اسلامی برخوردار است، به یک شخصیت بارز و مرجع عالی قدر و رهبر مجاهد و رشید جهان شیعه که اسم مقدس و نام گرامش انسان را می لرزاند، آن جور هتاکی کند، که از یک مجنون و مالی خولیائی متوقع نبوده و انتظار نرود. راستی بشر این قدر جسور و بی وجدان!؟ این قدر بی عاطفه و بی انصاف!؟ این قدر بی شرف و دور از انسانیت!؟ که به خاطر پول و دیناری که باید خرج مستراح منزل و شکم شود، عفّت قلم و زبان را از دست داده و خوشایندگو و چاپلوس گشته، و از هیچ چیز حتی وجدانش خجالت نکشد. اُف بر تو ای بی ادب! اُف بر تو ای فاقد شرف!… در انتظار روزی باش که خدا از تبه کاران و سیه رویان انتقام شدید گرفته و گوشمالی سخت می دهد. خیال کردی با این کلمات پوچ که خودت هم به مضامین آنها معتقد نیستی، از مرتبه رفیعه حضرت آیت اللّه العظمی خمینی کاهیدی؟ شب پره گر وصل آفتاب نخواهد؛ رونق بازار آفتاب نکاهد. آیت اللّه خمینی (ره) که هیچ گاه از انجام وظایف باز نایستاده و از عهده مسؤولیت سنگینی بخوبی برآمده و او و بقیه بزرگان روحانی، در راه دین و جهاد با مشرکین، از مرگ استقبال می کنند و هیچ متأثر نیستند؛ اما تو و اربابان بی عاطفه ات، منتظر روز سختی باشید و برای خود مفرّی تهیه کنید…»(۱۸)

خلق و خوی

شهید قاسمی در دوران نسبتاً کوتاه زندگی اش، درس استقامت، ایمان و وارستگی را به خوبی آموخت و توانست آن را به دیگران هم تعلیم دهد.(۱۹) آن شهید از همان دوران جوانی و تحت تربیت خانوادگی و نیز محیط پاک حوزه علمیه، به این واقعیت دست یافت که برای غلبه بر کشش های درونی، که آدمی را به سوی خودخواهی سوق می دهد، باید نیرویی قوی را در کانون دل ایجاد کرد،تا با تکیه بر آن، امکان تعدیل این امیال فراهم آید؛ این نیروی عظیم باطنی هم چیزی جز تقوا و ایمان نیست. به همین دلیل ایشان با عبادت، راز و نیاز با خداوند و اعمال صالح، توانست چنین فروغی را در ژرفنای جان خویش روشن سازد و به برکت آن تار و پود وجودش را از گزند هوس های درونی و تحریکات شیطانی، حفظ کند. این نهال ایمان به تدریج در ذهن و دل شهید قاسمی بالندگی یافت و با فروغ و حرارت خورشید دیانت، به رشد و شکوفایی خود ادامه داد و سرانجام شاخسار فضایل اخلاقی را آفرید و عطر میوه های عمل صالح را به سرپنجه این صفات و ملکات در مشام من و شما نشاند؛ یعنی همان خصوصیات و ویژگی هایی که این شهید را نزد مردم محبوب ساخت و موجب آن گردید تا کلام و پیامش، بر ذهن و روان آدمیان اثر بگذارد و آنان را برای مقابله با طاغوت زمان و نیز جهالت ها و ظلمت ها، مهیا سازد.
این شجره طیبه ایمان و پرهیزگاری بودکه به شهید قاسمی آن چنان قدرت روحی را عطا کرد. قدرتی که باعث شود از دستگاه موحش ساواک و شکنجه های فراوان و سخت آنها نهراسد و در دفاع از حق مصمم تر گردد و با شهامتی وصف ناپذیر در این راه مقدس گام نهد و در برابر مشکلات و مصائب صبر پیشه ساخته و تلخی ها را بر خود و خانواده هموار کند. با اعراض از مظاهر دنیوی و قناعت پیشگی، به ساده زیستی و پرهیز از تشریفات روی آورد و به حداقل امکانات زندگی اکتفا نماید. حسن گفتار و بیانات آتشین او نیز، از صداقت، پاکی، فضل و تقوایش حکایت داشت و کلماتی که بر زبان می آورد، جرعه های آب حیاتی بود که از قله بلند ایمان و دیانت جاری می شد.(۲۰)

نفرت از نفاق

شهید قاسمی در دوران زندگانی پربارش، خود را به صداقت، صراحت و صفای نفس آراست. بدیهی است چنین آئینه ای که زنگارهای نفسانی را از خود پیراسته، از چهره های نفاق و دوگانه سیمایان نفرت داشته باشد. وی منافقان را انسان هایی دور از خلق می دانست که دم از مردمی بودن می زند و آن زمان که رزمندگان فداکار اسلام، در جبهه ها حماسه می آفریدند، این ورشکستگان سیاسی به حرکت های ضد اسلامی و مخالف امت متدین دست می آلودند. از این جهت آن شهید منافقان خلق را به استکبار وابسته می دانست و معتقد بود شواهد بسیار بر این وابستگی وجود دارد؛ ولی حتی خودشان هم نمی خواهند این واقعیت را باور کنند. ایشان در یک صد و سی و هفتمین جلسه علنی مجلس شورای اسلامی، در تاریخ ۶ اردیبهشت ۱۳۶۰، از جنایت گروهک های مزبور در ساری، قائم شهر و سوادکوه پرده برداشت و کشتار وحشیانه، هتاکی ها و ضرب و شتم اینان را نسبت به مردمان این سامان برملا کرد. وی به عنوان نمونه حادثه ای را چنین تعریف می کرد که:
«شب جمعه ای در خیابان سنگ تراشان وقتی تعدادی از برادران زیر چادری نهج البلاغه می خوانند و کتب و نشریات مذهبی می فروشند، [منافقان ] به آنان حمله می کنند؛ چادرشان را به آتش می کشند و تمام کتب مذهبی، از جمله قرآن، نهج البلاغه و کتب ادعیه را می سوزانند. بعد به افراد حاضر در آنجا یورش برده و آنها را مورد اذیت و آزار قرار می دهند.»
آن شهید ملایمت و خونسردی در مقابل این گروه منحط را روا نمی دانست و فریاد می زد: «چرا باید اینها بیایند، گوش دختر مسلمان را ببرند و دست اندرکاران سکوت کنند؟» وی می فرمود: «هرگز نمی توانم باور بکنم که اینها دست به جنایت ضد انسانی نزنند و متأسّفم که مقامات اجرایی با همه قوت، ضعف نشان می دهند. خونسردی تا این حد روا نیست. وقتی اسلام دستور می دهد در برابر حمله یک دزد اگر آدمی به عنوان دفاع کشته شود، شهید است؛ چطور می شود مسلمان با این همه، دفاع نکند و ساکت باشد!؟» وی در خاتمه از مردم خوب خطه شمال این گونه سخن می گفت: «شاید فکر می کردند شمال و خصوصاً سوادکوه از پرتشنج ترین منطقه ایران خواهد بود و بحمد اللّه از نظر سیاسی آرامترین منطقه بود و نجیب ترین، عطوف ترین مردم، آدم های مولد و فعال، مسلمان، معتقد، صادق و وفادار به امام، این جور باید مورد حمله و ضرب و شتم قرار گیرند، که در خانه آرامشی ندارند و جرأت ندارند برای تأمین احتیاجات بیرون بروند.»(۲۱)

در جوار رحمت حق

شهید قاسمی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به عضویت شورای همبستگی در حج . که مرکب از اقشار مختلف مردم بود.. در آمد و پس از تشکیل کمیته انقلاب اسلامی، حدود یک سال نیز به عنوان معاونت در کمیته مرکزی شهرستان ساری مشغول خدمت بود. او برای تداوم انقلاب به ارشاد و سازندگی مردم می پرداخت و در سال ۱۳۵۹ ش. از سوی مردم حق شناس ساری به نمایندگی در مجلس شورای اسلامی انتخاب شد و در این سنگر با تمام جدیت، نظام جمهوری اسلامی را که تحت لوای ولایت فقیه است، یاری می داد و تمامی امکاناتش را به کار می گرفت و همه کوشش و آرزویش این بود تا هر چه زودتر، اصول قرآنی در جامعه استقرار یابد. ایشان پس از یک سال خدمت گزاری به امت مسلمان در سمت مزبور، در تاریخ هفتم تیرماه ۱۳۶۰ ش. در کربلای سرچشمه، در کنار شهید مظلوم دکتر بهشتی (ره) و دیگر یارانش، به دست دشمنان خلق خدا (منافقان) به دیدار حق شتافت و در جوار رحمتش آسود. بدن مطهّرش بنا به وصیت وی در شهرستان قم و در قبرستان شیخان، به خاک سپرده شد. (۲۲)
آن شهید طبق وصیتی که از وی باقی است، داماد خویش، سید رسول میریان را وصی شرعی و قانونی خود قرار داد و از او خواست تا طبق حکم الهی و قانون متقن و محکم اسلامی، رفتار کند. در خصوص ازدواج دخترانش، در حد شأنشان همانند خواهر خود از کل اموال وی بدون آن که از سهمیه آنان چیزی کسر شود، مبالغی بردارند. او کتابهایش را از این برنامه جدا کرد و وصیت کرد تا آنها را به هر یک از فرزندانش که توفیق کسوت لباس مقدس روحانیت داشته اند، واگذارند.(۲۳)
از شهید قاسمی پنج فرزند پسر به نام های: محمد باقر (متولد ۱۳۴۴ ش)؛ صادق (متولد ۱۳۴۵ ش)؛ محمد (متولد ۱۳۴۷ ش)؛ رضا (متولد۱۳۵۱ ش) و عباس (متولد ۱۳۵۲ ش) و نیز سه فرزند دختر به نام های: رباب (متولد ۱۳۴۰ ش)؛ صدیقه (۱۳۴۹ش)؛ و اعظم به یادگار مانده است.(۲۴)
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

پی نوشت:
۱ . جغرافیای کامل ایران، گروهی از نویسندگان، تهران، وزارت آموزش و پرورش، چاپ اول، زمستان ۱۳۶۶، ج ۲، ص ۱۱۴۳٫
۲ . شهید حاج عبدالوهاب قاسمی، پرونده موجود در بنیاد شهید قم.
۳ . نک: آشنایی با فرزانگان بابل در سه قرن اخیر، عبدالرحمن باقرزاده، ناشر مؤلف، اول، ۱۳۷۷، ص ۹٫
۴ . یادنامه شهدای مجلس شورای اسلامی، ص ۸۲٫
۵ . پیشتازان شهادت در انقلاب سوم، ص ۱٫
۶ . شهدای روحانیت شیعه در یکصد سال اخیر، علی ربانی خلخالی، قم مکتبه الحسین ۱۴۰۲ قمری، ج اول، ص ۵۴۶٫
۷ . در مأخذ فوق، نام این شخصیت، آیت اللّه حاج شیخ مجتبی قزوینی ثبت شده است که اشتباه می باشد.
۸ . درباره این شخصیت نک: مکتب تفکیک، محمد رضا حکیمی، ص ۲۳۴ . ۲۳۰٫
۹ . «گزارشی از سابقه تاریخی و اوضاع کنونی حوزه علمیه مشهد» حضرت آیت اللّه سید علی خامنه ای،مشهد کنگره جهانی حضرت رضا (ع) ، تیر ۱۳۶۵ ص ۲۹ و ۲۸٫
۱۰ . «یادنامه شهدای هفتم تیر»، روزنامه جمهوری اسلامی، ۷ تیرماه ۱۳۶۲، ص ۱۱٫
۱۱ . سیمای ساری، «ساحل صداقت»، ص ۱۲۱، مرتضی بذرافشان، تهران، مرکز چاپ و نشر، سازمان تبلیغات اسلامی، زمستان ۱۳۷۴، ص ۱۰۳٫
۱۲ . پیشتازان شهادت در انقلاب سوم، ص ۸۴٫
۱۳ . یادنامه شهدای مجلس شورای اسلامی، روابط عمومی مجلس شورای اسلامی، تهران، مرداد ۱۳۶۰، ص ۸۴٫
۱۴ . در کتاب سیمای ساری این دستگیری به عنوان آخرین دوران حبس شهید قاسمی ثبت شده است که گویا صحت ندارد.
۱۵ . شهدای روحانیت شیعه در یکصد ساله اخیر، ج اول، ص ۵۴۶٫
۱۶ تا ۱۸ . نامه شهید قاسمی که در آبان ۱۳۴۳ خطاب به مدیر روزنامه پست تهران نوشته است، موجود در پرونده آن شهید در بنیاد شهید قم (مخطوط).
۱۹ . سیمای ساری، «ساحل صداقت»، ص ۱۰۳٫
۲۰ . با الهام از کتاب پیشتازان شهادت در انقلاب سوم، ص ۱۳۸٫
۲۱ . شمع ها از گرمی مجلس حکایت می کنند، سخنرانی نمایندگان شهید مجلس شورای اسلامی، تهران، ستاد برگزاری مراسم هفتم تیر، تیر ۱۳۶۱، ص ۳۲۴ و ۳۲۳٫
۲۲ . یادنامه شهدای مجلس شورای اسلامی، ص ۸۴؛ «یادنامه شهدای هفتم تیر»، روزنامه جمهوری اسلامی، ۷ تیر ۱۳۶۲، ص ۱۱٫
۲۳ . وصیت نامه آن شهید، (مخطوط).
۲۴ . با استناد به پرونده ایشان، موجود در بنیاد شهید قم.
منبع: غلامرضا گلی زواره

میرزا محمد حسن شیرازى

 

اشاره:

حـاج مـیـرزا مـحـمـد حـسن شیرازى , معروف به میرزاى شیرازى بزرگ , ابتدا دراصفهان تحصیل کرد و سپس به نجف رفت و در حوزه درس صاحب جواهر شرکت کردو بعد از او به درس شـیـخ انـصارى رفت و از شاگردان مبرز و طراز اول شیخ شد بعد ازشیخ انصارى مرجعیت عامه یـافـت در حـدود ۲۳ سـال مرجع على الاطلاق شیعه بود وهم او بود که با تحریم تنباکو, قرار داد معروف استعمارى رژى را لغو کرد شاگردان زیادى در حوزه درس او تربیت شدند, از قبیل آخوند مـلا مـحمد کاظم خراسانى , سیدمحمد کاظم طباطبائى یزدى , حاج آقا رضا همدانى , حاج میرزا حـسـیـن سـبزوارى , سیدمحمد فشارکى رضوى , میرزا محمد تقى شیرازى و غیر اینها از او اثرى کـتبى باقى نمانده است , ولى احیانا برخى از آرائش مورد توجه است در سال ۱۳۱۲ ه ق درگذشت ۱ .

یکى از مصادیق بارز سیر در تاریخ , مطالعه احوال علماى دین , به ویژه اعاظم علم و عمل در اسلام اسـت از مـیـان عـلـمایى که در اواخر قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم هجرى به منصه ظهور رسـیده اند, نام مبارک میرزاى بزرگ شیرازى , مرجع بلامنازع شیعه بلکه عالم اسلام , بر تارک تاریخ مى درخشد وى بزرگترین جنبش هاى نـماز جماعت میـرزاى شیرازى در صحـن مطهر امام حسین (ع ) (البته این عکس را به آیه اللّه سید اسماعیل صدر نیز نسبت داده اند)
مـذهبى علیه ظلم و فساد حاکم و استعمار در حال استیلا بر کشورهاى اسلامى ,من جمله ایران را پایه گذاشت نام میرزاى شیرازى و جنبش تحریم تنباکو چنان با هم عجین شده اند که با یاد کردن یکى , بى درنگ دیگرى در خاطر مى آید اما زندگى پربارمیرزا تنها در پى ریزى این نهضت خلاصه نـمـى شـود, بـلـکـه شخصیت فوق العاده این مرد بزرگ , در جاى جاى حیات طیبه او هویداست و ماجراى تنباکو تنها جلوه اى ازبرکات وجودى این مرد مقدس است .

ولادت :

روز پـانـزدهم جمادى الاولى سال ۱۲۳۰ ه ق در شیراز متولد و نام محمد حسن بر او نهاده شد در دوران طـفـولـیـت پـدر خـویـش را از دست داد و دائى اش سید حسین معروف به مجد الاشراف عهده دار سرپرستى او گردید.

تحصیلات :

میرزا در زمانى که فقط چهار سال و پانزده روز از عمرش مى گذشت , شروع به تحصیل نمود پس از دو سال از قرائت و کتابت فارسى فارغ گشت شش سال و نیم داشت که به آموزش علوم تجربى پرداخت در ۸ سالگى مقدمات را به پایان برد وتوسط دایى اش به بزرگترین خطیب شیراز معروف بـه مـیـرزا ابـراهـیم سپرده شد تا اواهل خطابه و منبر گردد هوش وى چنان سرشار بود که یک صـفـحه از کتاب ابواب الجنان قزوینى را که کتابى بس مشکل بود, دو بار مى خواند و از حفظ مـى شـد پـس ازآن کـتـب مـتـعـارف فقه و اصول را خواند و در دوازده سالگى در درس شرح لمعه شرکت جست و در کنار آموختن شرح لمعه خود به تدریس آن در پانزده سالگى نیزپرداخت پس از مدتى به توصیه استادش به دارالعلم آن زمان , اصفهان شتافت و درمدرسه صدر, حجره اى گـرفـت اسـتاد بزرگوار وى در اصفهان , شیخ محمد تقى صاحب حاشیه بر معالم بود پس از فـوت شـیـخ محمد تقى به محضر درس سیدمحقق , میر سید حسن بیدآبادى حاضر شد و قبل از بـیـست سالگى به کسب اجازه ازوى نائل آمد (اجازه در آن زمان معمولا در سه چیز بود: اجازه در امـور مربوط به ولایت فقیه , اجازه نقل حدیث , اجازه در اجتهاد) میرزا پس از ده سال تعلیم و تعلم دراصـفـهـان , عزم سفر به عتبات عالیات نمود و در سال ۱۲۵۹ ه ق وارد کربلا شد و درس آیه اللّه سید ابراهیم صاحب ضوابط شرکت جست , سپس عازم نجف شد میرزا درنجف در حوزه هاى درس علما و اساتیدى چون صاحب جواهر, و صاحب انوارالفقاهه حاضر شد پس از فوت صاحب جواهر در مـجـالس درس شیخ بزرگوار, علامه دهر, شیخ مرتضى انصارى شرکت کرد و در نجف مقیم شد در تـعـریـف و مـدح این مرد بزرگوار همین بس که بارها شیخ مرتضى انصارى گفته بود: من درسم را براى سه نفر مى گویم : میرزا محمد حسن , میرزا حبیب اللّه , آقا حسین تهرانى .

مرجعیت و زعامت دینى :

بـه سال ۱۲۸۱ , شیخ مرتضى انصارى دار فانى را وداع گفت افاضل شاگردان شیخ گرد آمدند و بـه گفته میرزاى آشتیانى , همگى بر مقدم بودن میرزاى شیرازى اتفاق کردند میرزا به سبب تـواضـع و خـاکسارى ابتدا از قبول این مهم امتناع مى نمود,ولى با استماع سخنان دیگران و حکم ایشان مبنى بر وجوب تصدى این امر از جانب استاد, میرزا قبول نمود سال ۱۲۸۸ هنوز فرا نرسیده بـود کـه به زیارت خانه خدامشرف شد میرزا در این سفر قصد اقامت در مدینه منوره را داشت که ایـن امـر مـیـسـرنـمـى شـود و به نجف باز مى گردد پس از آن , مجاورت مشهد امام رضا (ع ) را نیت مى کند که آن هم ممکن نمى شود تا اینکه بالاخره در شعبان ۱۲۹۰ به سامرا مسافرت مى کند, و ایـن مـسـافرت همان هجرت او به سامرا است با هجرت میرزا به سامرا,خانه علم و مرکز اسلامى و مرجع مردم در امور دین و دنیا شد و خداوند متعال هم بانصرت خویش و بالا بردن مقام میرزا, نام او را در سراسر کره ارض منتشر ساخت .

سیرت میرزا در دوران زعامت :

در خـوش برخوردى و شیرینى گفتار, نمونه نداشت شخص در هنگام جداشدن از میرزا در نهایت شـادمـانـى و رضایت ایشان را ترک مى گفت هیچ کس به سعه صدر او نبود حتى بر مستحق , یک کلمه زشت ادا نمى کرد خطاکار را جز به احسان پاداش نمى داد و این همان خلق عظیمى است که از پیامر عظیم الشان اسلام به ارث برده بود.

اخلاق او:

او از نظر اخلاق و رفتار و مسائل انسانى و معنوى , و در قیام به وظایف شرعیه ,در غایت کمال و اوج اشـتـهـار بود حکایات و نوادر بسیارى از حالات روحى و معنوى او را نقل کرده اند که مجموع این حـالات , او را بـه رتـبه اى از مراتب سازندگى رسانده است که به اصطلاح علماى وقت , به او لقب مـجـدد و احـیاگر مذهب را داده اند که درراس هر قرن , یک فرد از میان جمع اخیار و رجال عـلـمـى مـى درخشد و تجدید کننده واحیاگر اصول معارف علمى و عملى مذهب مى شود (این حدیث هر چند منبع معتبرروائى ندارد, ولى در عمل و تاریخ چنین پایگاه ها و محورهاى مردمى را مى توان نشان داد).

آثار و تالیفات :

بر خلاف نظر شریف استاد مطهرى , میرزا, نوشته ها و تحریراتى در فقه واصول داشته , ولى به دلیل اینکه خود آنها را ناچیز مى دانسته حاضر به انتشارشان درمیان مردم نبوده است با این حال بعضى از آنها مشاهده شده است سید محمد تقى اصفهانى , یکى از شاگردان میرزا نقل مى کند که میرزا در هنگام درس اشاره داشت که این مطلب را در رساله طهارت و صلوه به طور مفصل آورده ام هم ایـشـان مـى گفت که حاج میرزا اسماعیل شیرازى پسر عموى میرزا, نسخه اى از رساله اجتماع الامـر والـنـهـى بـه خـط خـود مـیـرزا در اخـتـیـار دارد سید محمد تقى باز یادآورى مى کند کـه یـادداشـتـ هـایـى را کـه دیـده است , در آن سؤالات میرزا و جوابهاى شیخ انصارى بوده , ونیز حـاشیه اى را که بر نجاه العباد و دیگر رساله ها زده است , همگى را مشاهده کرده است تالیفات وى عبارتند از:
۱ ـ کتابى در طهارت (تا مبحث وضو).
۲ ـ رساله اى در رضاع و شیر دادن .
۳ ـ کتابى در فقه (از اول مکاسب تا آخر معاملات ).
۴ ـ رساله اى در اجتماع امر و نهى .
۵ ـ خلاصه اى از افادات استاد بزرگوارش شیخ مرتضى انصارى در تمام مباحث اصول .
۶ ـ رساله اى در مشتق .
۷ ـ حاشیه اى بر نجاه العباد.
۸ ـ تعلیقه اى بر کتاب معاملات آقا وحید بهبهانى .
و اما آنچه از فتاوى و تقریرات درس آن فقیه بزرگوار گردآورى شده است :
۱ ـ صد مساله از فتاواى میرزا, توسط شیخ فضل اللّه نورى .
۲ ـ مجموعه اى از فتاواى میرزا به زبان عربى .
۳ ـ مباحث درس اصول میرزا, توسط شیخ على دزدرى .
۴ ـ مباحث درس اصول , توسط سید محمد اصفهانى .
۵ ـ مباحث درس اصول و فقه , توسط ابراهیم دامغانى .
۶ ـ مباحث درس اصول , توسط شیخ حسن فرزند محمد مهدى شاه عبدالعظیمى که آن را ذخایر الاصول نامیده است .
۷ ـ تقریراتى از درس میرزا نوشته باقر حیدر.
۸ ـ ترجمه کتاب معاملات آقا وحید بهبهانى از فارسى به عربى توسط شیخ ‌حسنعلى تهرانى (میرزا بر این کتاب تعلیقاتى دارد).

اقدامات و اصلاحات عملى میرزا:

امـنـیـت و آسـایش زمانى به زوار سامرا سایه گسترد که میرزاى شیرازى در آن دیار رحل اقامت افکند شیعیانى که قصد زیارت آنجا را مى نمودند, به هنگام ورود وخروجشان بسیار ترسان بودند تا مـبـادا دچـار گرفتارى شوند زمانى که میرزا به سامرامهاجرت کرد, سامرا اهمیت خود را دوباره بـازیـافـت و مـرکز مهمى براى تحصیل علم و محل تجمع علماى بزرگ گردید و این امر تا زمان مرگ میرزا هر روز رو به افزایش بود میرزا اقدامات عمرانى بسیارى انجام داد مدرسه اى براى طلا ب بـنـا نـهاد که تا هم اکنون به مدرسه میرزا شهرت دارد مدرسه دیگرى نیز در شرق این مدرسه وکنار آن احداث کرد بر شط سامرا پلى زد تا از چاپیده شدن مردم توسط بلم داران براى عبور مردم و وسایل و چهارپایانشان جلوگیرى کند, ولى بعد از فوت میرزا, ازآنجا که به منافع عده اى سودجو ضـرر وارد آمـده بـود, پـل تخریب شد و به مرور زمان از بین رفت از دیگر کارهاى میرزا در سامرا سـاختن دو حمام , یکى مردانه و دیگرى زنانه بود ساعتى توسط ایشان خریدارى گردید و بر بالاى باب قبله نصب شد درحرم عسکریین (ع ) تزئینات و اصلاحاتى صورت گرفت بازار بزرگى توسط ایـشـان ساخته شد حسینیه اى جهت برگزارى مراسم عزادارى امام حسین (ع ) به همت ایشان بنا شد براى بسیارى از مجاورین سامرا خانه ساخت فقرا بسیارى از اهل تسنن را انفاق نمود و زندگى آنها را به جریان انداخت در سال ۱۳۱۱ ه ق فتنه اى میان اهالى سامرا و مجاورین برانگیخته شد که بـه تهدید مجاورین از جانب اهالى انجامیدآتش فتنه از سوى عده اى از جاسوس ها و دسیسه چینان کـه خـواهان جنگ میان مسلمین و ایجاد آشوب و تفرقه بین برادران شیعه و سنى بودند, برپا شد مـیـرزا بـا کـفـایـت وتـدبـیر خویش آتش فتنه را خاموش ساخت و امور مردم به مجراى طبیعى خـودبـازگـشت داد در اجراى این مهم اجازه دخالت به هیچ کس , حتى کنسول انگلستان ووالى عثمانى بغداد نداد و به آنها پیغام داد: مساله به زودى اصلاح خواهد شد و این حادثه کوچک تر از آن است که نیاز به مداخله ماموران حکومتى باشد.

تحریم تنباکو:

یـکـى از نقاط عطف و مهم تاریخ معاصر ایران , تحریم تنباکو است که سندگویایى بر رهبرى روحانیت مبارز و مقاومت و همبستگى مردم متعهد این سرزمین در پاسدارى از ارزش هاى اسلامى و دفـاع از استقلال و آزادگى است نقش میرزاى بزرگ شیرازى (اعلى اللّه مقامه الشریف ) در این حرکت بزرگ , انکارناپذیر است چنانچه امام خمینى (ره ) در این باره فرمودند:.
آن مرحوم (میرزاى بزرگ رحمه اللّه علیه ) که در سامره تنباکو را تحریم کرد,براى اینکه ایران را تـقـریـبـا در اسارت گرفته بودند, به واسطه قرار داد تنباکو, و ایشان یک سطر نوشتند که تنباکو حرام است , و حتى بستگان خود آن جائر (ناصر الدین شاه ) هم و حرم سراى آن جائر ترتیب اثر دادند بـه آن فتوا, و قلیانها را شکستند و دربعضى جاها تنباکوهایى که قیمت آن هم زیاد بود, در میدان آوردنـد و آتـش زدنـد وشـکست دادند آن قرارداد را, و لغو شد قرارداد, و یک چنین چیزى و آنها دیـدنـد کـه یـک روحـانـى پـیرمرد, در کنج دهى از دهات عراق , یک کلمه مى نویسد و یک ملت قیام مى کند, و قراردادى که مابین شاه جائر و انگلیسی ها بوده است , به هم مى زند و یک قدرت این طورى دارد او ۲ .
در دوران قـاجـار ـ و کـمـى پـیـش از آن ـ محور عمده حل و فصل مشکلات سیاسى , اجتماعى و اقـتصادى رژیم حاکم را, سیاست موازنه منفى و مثبت (جلب رضایت دو ابرقدرت روس و انگلیس از طـریـق اعـطـاى امـتـیازات و منافع مختلف به آنها) تشکیل مى داده است , تا جائیکه به عنوان شـیـوه اى سهل الوصول براى حفظ وبقاى شاه و در برابر تکاثرطلبى استعمارگران بین المللى به کـار گـرفـتـه مـى شد در آن زمان , دو دولت روس و انگلیس نقش تعیین کننده را در دربار شاه داشـتـند که خود به دلیل فقدان پایگاه مردمى دربار بود بینش سیاسى و فرهنگى مردم در سطح نـازلى قرارداشت و از وسایل ارتباطى آن روزگار (مانند روزنامه ها) به نحو قابل توجهى برخوردار نـبـودنـد و غالبا در اثر تبلیغات انحرافى رژیم شاه , تصور مى کردند که دیگرشاهان جهان تابع شاه ایران هستند! مدتى پیش از انعقاد قرارداد امتیاز تنباکو عهدنامه رویتر در تاریخ جمادى الاولى ۱۲۸۹ هـ ق (۱۸۷۲ م ) بـا بـارون ژولیوس دورویترانگلیسى که رشوه هاى کلان به شاه و صدر اعـظـم وى (مـشـیـر الـدولـه سپهسالار)پرداخته بود, صورت گرفت در وصف ننگین بودن این عـهـدنـامه همین بس که به اعطاى سند مالکیت ایران معروف گشت و لرد کرزن , آن را بخشش از طرف ایران خواند شاه و سپهسالار پس از این بخشش و با پولى که به عنوان رشوه از رویترگرفتند در سال ۱۲۹۰ ه ق از طریق روسیه به فرنگ رفتند ولى در پایتخت روسیه بااعتراض شـدیـد دولـت تـزارى نـسبت به این عهدنامه روبرو شدند که دنباله این سفر به اعطاى امتیازات دیگرى به روسیه منجر شد.

متن حکم :

بـسـم اللّه الـرحمن الرحیم ,

الیوم استعمال تنباکو و توتون , باى نحو کان , در حکم محاربه باامام زمان صلوات اللّه و سلامه علیه است حرره الاقل محمد حسن الحسینى .
بـلافـاصـلـه پـس از صـدور حکم , ماموران حکومت وظیفه یافتند به هر نحو ازانتشار این حکم و آگاهى مردم نسبت به صدور آن ممانعت کنند و به طریقى که مى توانستند و ضرورت داشت عمل مـى کردند با این حال , در همان نصف روز اول که حکم به دست میرزاى آشتیانى رسید, در حدود صد هزار نسخه از حکم میرزاى شیرازى نوشته شد مردم , حتى بى سوادها, نشر آن را وظیفه شرعى خـود مـى دانـسـتـندحکم تحریم , حتى دربار شاه و اندرون حرمسراى وى را نیز در برگرفت , به نـحـوى کـه انـیـس الـدوله , سوگلى ناصر الدین شاه دستور داد قلیانها را جمع کنند و ناصر الـدین شاه هم براى آنکه مبادا به احترامش لطمه اى وارد آید, بعد از آن به هیچ یک از نوکران خود دستور نمى داد قلیان بیاوردند و در تمام دربار, قلیانها را جمع کردند کار به جایى رسید که یهود و نـصـارى نـیز به متابعت از اسلام , دخانیه را در ظاهر ترک نمودند ازسوى دیگر, شاه و درباریان به مـصداق الغریق یتشبث بکل حشیش به هر گونه نیرنگ وفریب به منظور جلوگیرى از روند پـیروز تحریم دست مى زنند در آغاز با مساعدت وعاظ السلاطین و معممین دربار به شایعه جعلى بـودن فـتـوى و این که توسط فردى به نام ملک التجار جعل شده است , مى پردازند و سیستم حـفـاظـت و اختناق خود را به شدت گسترش مى دهند تا هر گونه ارتباط مردم و علما, و کسب تکلیف از میرزاى بزرگ را سلب کنند اما این اقدامات نیز تاثیرى در روند قضایا نداشت لذا دولتیان بـاتـوسـل بـه نـیرنگى دیگر و ایجاد تفرقه , دست به دامن علماى داخل ایران مى شوند شاه و امین الـسلطان به میرزاى آشتیانى روحانى تهرانى روى مى آورد و از او مى خواهندبه اباحه و تجویز دخـانـیـات حـکم کند میرزاى آشتیانى و دیگر علما, شاه و درباریان رابه کلى مایوس مى سازند و قـاطعانه مى گویند که حکم میرزاى بزرگ را جز خود اوکسى دیگر نمى تواند تغییر دهد, و اضافه مـى کـنـند: این کار اصلاح برنمى دارد, بایدمتوقف شود این امتیازات باید برگردد و تا برنگردد میرزا آرام نمى گیرد از طرف دیگر, سیاست ارعاب و تهدید و توسل به خشونت نیز کارآیى خود را از دسـت داد ومـردم را هرچه بیشتر مصمم تر و مقاوم تر ساخت بدین رو, ناصر الدین شاه , ناچار بـه فـکـر تسلیم و لغو امتیاز مى افتد, ولى مسئولان کمپانى , و على الخصوص کارگزاران سفارت انگلیس , او را از این کار برحذر مى دارند و آن را خطرى براى اصل رژیم قلمداد مى کنند سرانجام , شـاه در حـالـى که فقط دو هفته از صدور حکم تحریم مى گذرد, به الغاى انحصار داخله توتون و تـنـبـاکـو مـى پـردازد امـا علما و مردم باز هم مقاومت مى کنند و خواستار لغو کامل امتیاز تنباکو مـى گـردند شاه که خصوصا ازمقاومت میرزاى آشتیانى بسیار عصبانى شده بود, او را تهدید مى کند در عوض میرزا نیز تصمیم به مهاجرت مى گیرد شاه از ترس به پا شدن طوفان , به تملق و تهدیدمیرزا پرداخته و وى را از هجرت باز مى دارد در این میان , زمزمه هاى جهاد علیه دستگاه نیز بالا مى گیرد و اعلامیه هایى بدین مضمون بر در و دیوار شهر نصب مى شود:بر حسب حکم جناب حـجـه الاسلام , آقاى شیرازى , اگر تا ۴۸ ساعت دیگر امتیازدخانیات لغو نشود, یوم دوشنبه آتیه , جهاد است , مردم مهیا شوید.
از سـوى دیـگـر شدت اوضاع و تنگناهایى که براى فرنگیان پدید آمده بود,باعث شد که مسئولین کمپانى از سوى سفرا و سیاسیون اروپا در تهران , تحت فشارقرار گیرند.
آرنـسـتـیـن , رئیـس کـمـپانى , امین السلطان را در اتخاذ دو راه مخیر مى سازد: لغوامتیاز و پـرداخت خسارت , لغو تحریم و آرام کردن مردم شاه تصمیم دوم رابرمى گزیند شاه و دربار براى چـاره جـویـى , مـجـلسى با حضور علماى بزرگ تهران وبرخى از دولتیان تشکیل مى دهند در این مـجـلـس , از عـلـما آقایان میرزا حسن آشتیانى , سید على اکبر تفرشى , شیخ فضل اللّه نورى , امام جـمعه تهران , سید محمدرضا طباطبایى , سید عبداللّه بهبهانى , آخوند ملا محمد تقى کاشى , و از طـرف دولـت :نـایـب الـسـلـطنه کامران میرزا, صدراعظم امین السلطان , میرزا على خان امین الـدولـه ,مـشیر الدوله , قوام الدوله و مخبر الدوله شرکت داشتند در این جلسه , صورت امتیازنامه مطرح شد, ولى آقایان علما, به علت اینکه کلیه مفاد آن بر خلاف الناس مسلطون على اموالهم بـود, از صـحـه گذاردن بر آن خوددارى نمودند, و حتى تهدیدات دولتیان نیز نتوانست کارى از پـیـش ببرد کار به جایى رسید که آقا سید محمدرضا طباطبایى فرمود: اگر این حکم را دولت داده است , که باید به امضاى ملت باشد,و اگر شخص شاه داده است که حقى نداشته و ندارد.

وفات:

در شـب چـهـارشـنبه بیست و چهارم شعبان ۱۳۱۲ ه ق , یکى دیگر از ستارگان آسمان فقاهت در خـاموشى فرو رفت و تیرگى شب را دوچندان ساخت افول این ستاره , انفجارى در دلها پدید آورد کـه کـوچکترین نمودش جارى شدن سیلاب اشک هابود تقدیرات خداوند تبدیل ناپذیرند و مرگ بر هـمـگـان مـقـدر شـده اسـت مـیـرزاى بـزرگ نیز از این قاعده مستثنى نبود او که ۸۲ سال عمر گرانمایه اش را به پرتوافکنى درمیان مسلمین و به خصوص شیعیان سپرى کرده بود, آن شب بعد از نـمـاز عـشـا, بـر اثـرشـدت بیمارى سل دار فانى را وداع کرد و جان به جان آفرین تسلیم نمود میرزاوصیت کرد که او را در نجف , در محلى که خود قبلا مشخص کرده بودند به خاک بسپارند به همین جهت جسد شریفش را پس از غسل دادن در شط سامرا, به طرف نجف اشرف حرکت دادند در تـمـام شهرهاى سر راه , مردم با گریه و زارى ونوحه خوانى و سینه زنى به پیشواز مى آمدند در نـزدیـکـى بغداد, تمام اهالى بغداد (حتى غیر مسلمانان از اهل ذمه ) نیز به استقبال آمدند مشیر رجب پاشا هم ارتش سلطانى را با هیاتى آراسته به حزن و اندوه , و تفنگهایى سرنگون به استقبال فـرسـتـاد در کربلا,جسد میرزا در حرمین امام حسین (ع ) و حضرت عباس (ع ) طواف داده شد و درنـجف نیز جسد میرزا در حرم امیرالمؤمنین (ع ) طواف داده شد و سپس در آخرین شب شعبان دفـن میرزا به پایان رسید از آن پس مجالس فاتحه در تمام شهرها برگزارگردید همه بازارها در ایام فاتحه بسته بود و این عزادارى تا نزدیک یک سال در بلاداسلامى ادامه داشت ۳ .

پی نوشت:
۱ آشنایى با علوم اسلامى , ص ۳۱۴ .
۲ از بیانات ۲۸/۸/۱۳۵۹ امام خمینى (ره ) . ۳ یـکـصـد سال مبارزه روحانیت از میرزاى شیرازى تا امام خمینى , تالیف نگارنده , چاپ ۱۳۶۰ ,دفتر نشرنوید اسلام . عـلاوه بـر مـنـابـع فـوق , مـى تـوان از: هدیه الرازى الى المجدد الشیرازى , تالیف علا مه حاج آقا بزرگ تهرانى , انتشارات میقات ـ تحریم تنباکو, تالیف ابراهیم تیمورى و منابع فراوان دیگر استفاده نمود.
فقهاى نامدار شیعه عقیقى بخشایشی

میرزا احمد آشتیانى

اشاره:

فقیه و فیلسوف شیعه، فرزند کوچک میرزا محمد حسن آشتیانی است. وی از ۵ تن از مراجع زمان یعنی میرزا حسین نائینی، شیخ عبدالکریم حائری، آقا ضیاء عراقی، سید ابوالحسن اصفهانی و حاج‎ آقا حسین بروجردی اجازه اجتهاد داشت. او مدرس علوم معقول و منقول بود و از جمله آثار ایشان می‌توان رساله قول ثابت، مقالات احمدیه و نامه رهبران را نام برد. وی از سال ۱۳۴۰ تا هنگام وفات در تهران به تدریس و ارشاد مردم اشتغال داشت.

تولد و وفات

میرزا احمد آشتیانی چهارمین و کوچکترین فرزند میرزاحسن مجتهدآشتیانی است که در سال ۱۳۰۰ق متولد شد و در سال ۱۳۹۵ق در تهران درگذشت و در صحن حضرت عبدالعظیم در ری به خاک سپرده شد. وی هنگام وفات متصدی مدرسه علمیه مروی، بزرگ‌ترین حوزه علمیه تهران، بود.

فرزند ارشد او به نام میرزا محمدباقر (۱۳۲۳-۱۴۰۴ق) نیز از علمای طراز اول ایران در دوران خود بود.

تحصیلات

او پس از پایان تحصیل مقدمات عربی و ادبیات فارسی، به خواندن سطوح فقه و اصول نزد پدر خود پرداخت و بعد از درگذشت او (۱۳۱۹ق)، تحصیلات خویش را نزد علمای دیگر مانند سیدمحمد یزدی، میرزاهاشم رشتی، حکیم کرمانشاهی و حکیم اشْکوَری دنبال کرد و آنگاه در مدرسه سپه سالار به تدریس علوم معقول و منقول مشغول شد.

تدریس

او در ۱۳۴۰ق رهسپار نجف اشرف شد و علاوه بر کسب فیض از استادانی هم چون محمد حسین نائینی و آقا ضیاء عراقی، خود نیز مجلس درس فلسفه دایر نمود.

در ۱۳۵۰ق به ایران برگشت و بقیه عمر را در تهران به تدریس فقه و اصول و علوم عقلی، تألیف کتاب و ارشاد مردم گذراند.

شخصیت علمی

میرزا احمد علاوه بر احاطه بر علوم عقلی و نقلی، در پزشکی قدیم و دانش‌های قدیم و دانش‌های ریاضی نیز دستی داشت. خط را بسیار زیبا می‎نوشت و با تخلص واله شعر می‎سرود.[۱]

اجتهاد

تصویر روی جلد نامه رهبران و مقالات احمدیه

میرزااحمد از ۵ تن از مراجع زمان یعنی میرزا حسین نائینی، شیخ عبدالکریم حائری، آقا ضیاء عراقی، سیدابوالحسن اصفهانی و حاج‎ آقا حسین بروجردی اجازه اجتهاد داشت.

آثار

براساس گزارش رضا استادی، جمعاً ۶۲ کتاب و رساله و حاشیه از میرزا احمد باقی‎مانده که بیش از ۲۷ کتاب و رساله آن به چاپ نرسیده است.[۲] از تألیفات چاپ نشده او ۳۲ حاشیه است که میرزا احمد آنها را بر کتاب‌های معتبر فقه، اصول، حکمت، معانی و بیان، عرفان، صرف و نحو عربی، هیأت و منطق نوشته است.

برخی از آثار چاپ شده میرزا، عبارتند از:

رساله قول ثابت به فارسی، به کوشش کوشان‎پور شامل ۵ اصل، در اثبات خداوند، اثبات علم خداوندی، اثبات لزوم بعثت نبی، اثبات امامت و برزخ و معاد. این رساله اولین‎بار در ۱۳۳۵ق چاپ سنگی شده است؛

نامه رهبران، آموزش کتاب تکوین به فارسی، تهران، دارالکتب‎الاسلامیه، ۱۳۷۴ق (چاپ اول، ۱۳۶۰ق)، مشتمل بر فلسفه و اصول عقاید شیعه.

مقالات احمدیه به فارسی، تهران، دارالکتب‎الاسلامیه، ۱۳۷۷ق، شامل ۳ مقاله در بیان فواید خودشناسی (مقاله اول) و اصول اخلاق (مقالات دوم و سوم).

طرائف‎الحکم به عربی. تهران، صدوق، ۱۳۴۰ش، در ۲ جلد، همراه با ترجمه فارسی زیر عنوان اندرزهای ممتاز.

مناسک حج به فارسی، تهران، ۱۳۸۶ق.

لوامع‎الحقایق‎ فی ‎‎‎‎اصول‎‎‎‎العقاید به عربی، تهران، ۱۳۵۳ش، جزء اول این کتاب شامل مبحث توحید و نبوت و جزء دوم آن مشتمل بر مبحث امامت و معاد است.

چهارده رساله فارسی، به کوشش رضا استادی، تهران، چهل‎‎‎‎ستون مسجد‎‎‎‎جامع، ۱۴۰۳ق. این مجموعه شامل ۱۴ رساله است: پرسش‌نامه، آداب دعا، اخلاق و توحید، میزان‎‎‎‎القرائه، توحید و معاد، عیدیه، دلائل‎‎‎‎التوحید، بیان نافع، یادآور در توحید، تفسیر آیه قُلِ‎‎‎‎الروُح، سرمایه سعادت، کلمه طیبه، قول ثابت و هدیه احمدیه قبلاً به‎‎‎‎طور مستقل چاپ شده است.

صد و بیست حدیث و چهار رساله عرفانی و فلسفی به عربی، به کوشش رضا استادی، تهران، چهل‎‎‎‎ستون، ۱۴۰۶ق، شامل: الاحادیث‎‎‎‎المنتخبه، تبیان‎‎‎‎المسالک‎ ‎‎‎فی ‎‎‎‎باب‎‎‎‎الوجود‎‎‎ ‎والموجود، الولایه، هدیه احمدیه، علم‎‎‎‎الباری و قصد‎‎‎‎السبیل فی‎‎‎‎ ردالجبر‎‎‎‎ والتفویض، به ضمیمه کتاب نورالهدایه ‎‎‎‎فی‎‎‎‎الامامه، تألیف جلال‎‎‎‎الدین دوانی. رساله قصدالسبیل قبلاً همراه رساله تبیان‎‎‎‎المسالک، و هدیه احمدیه با چاپ سنگی منتشر شده است. رساله الولایه نیز یک‎‎‎‎بار در ۱۳۶۸ق با چاپ سنگی منتشر شده است.

محل دفن و قبر میرزا احمد آشتیانی در جوار بارگاه حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام و در مقبره خانوادگی خودشان درگذشت

وفات

آشتیانی در روز سه شنبه سوم تیرماه ۱۳۵۴ش مطابق با چهاردهم جمادی الثانی ۱۳۹۵ق به جوار حق شتافت. روز بعد بازار تهران تعطیل شد و پیکر او با حضور جمع زیادی از مردم تهران، علما و شاگردانش تشییع شد و در جوار بارگاه حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام و در مقبره خانوادگی خودشان به خاک سپرده شد.[۳]

پی نوشت:

  1. آشتیانی، احمد، چهارده رساله فارسی، به کوشش رضا استادی، تهران، چهل‎‎‎‎ستون، ۱۴۰۳ق، ص۱۸-۲۷.
  2. آشتیانی، صدوبیست حدیث و چهار رساله عرفانی و فلسفی، به کوشش رضا استادی، تهران، چهل‎‎‎‎ستون، ۱۴۰۶ق، ص۸-۸.
  3. آشتیانی، جلال‎‎‎‎الدین، شرح مقدمه قیصری برفصوص‎‎‎‎الحکم، مشهد، باستان، ۱۳۸۵ق، مقدمه، ص۴۸.
  4. آقابزرگ، الذریعه، ج۴۲، ص۴؛ ج۹۹، ص۱۷، ۲۰۹، ج۲۳، ص۲۴.
  5. ابن‎‎‎‎ترکه، صاین‎‎‎‎الدین، تمهیدالقواعد، به کوشش جلال‎‎‎‎الدین آشتیانی، تهران، انجمن اسلامی حکمت و فلسفه، ۱۳۶۰ش، مقدمه، ص۳.
  6. غفوری، حسن، مختصری از شرح زندگانی آقامیرزااحمد آشتیانی، (چاپ نشده)، ۱۳۵۴ش.
  7. غفوری، یادنامه‎‎‎‎ای از گلهای معرفت، تألیف ۱۳۶۳ش (چاپ نشده).
  8. «مختصری از شرح احوال و آثار استادمیرزااحمد آشتیانی»، معارف اسلامی، تهران، س۱، ش۱، (شهریور ۱۳۴۵ش).
  9. مشار،خانبایا، مؤلفین کتب چاپی فارسی و عربی، ج۱، ص۳۲۵.
  10. مطهری، مرتضی، خدمات متقابل اسلام و ایران، تهران، صدر، ۱۳۶۲ش.

محمد شجاعی (ره)

اشاره

آیت الله محمد شجاعی بیستم شهریور ۱۳۱۹ هجری شمسی در یکی از توابع شهر زنجان متولد شد. استاد محمد شجاعی در سال ۱۳۳۵، از زنجان، به سرزمین دانش و تقوا، قم، هجرت کرد و در آنجا رسالت علم‌اندوزی را به کمال رساند آنگاه در درس خارج حضرت امام خمینی (ره) حاضر شد تا از مبانی علم اصول فقه بهره مند شود . همزمان، علم آموزی در محضر آیت الله محقق داماد و شرکت در درس خارج فقه ایشان راه استنباط احکام شرعی و اجتهاد را برای او هموار کرد.
وی همچنین در دروس فلسفه و نیز دروس اخلاقی علامه طباطبایی(ره) شرکت می‌کرد و در شمار شاگردان صاحب تفسیر گرانقدر المیزان بود.
فعالیتها
پس از وقایع خرداد ۱۳۴۲ و تبعید امام (ره) و تعطیلی دروس علامه طباطبایی(ره) و همچنین درگذشت آیت الله محقق داماد ، استاد شجاعی، که هر تابستان در زنجان اقامت می‌کرد و در آغاز سال تحصیلی هر سال مجددا به قم باز می‌گشت، در سال ۱۳۴۶ با تعطیل شدن تمام درسهایش در قم، دیگر به آنجا باز نگشت.
این واقعه اگرچه برای او سنگین بود، آثار مبارکی داشت و منشا برکات و سرآغاز تشکیل جلسات و مباحث معارفی و تهذیب نفس و تفسیر آیت الله شجاعی در زنجان شد و جلسات عمومی و خصوصی درسها و مباحث عرفانی، تفسیری و معارفی استاد شجاعی در دو دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی در زنجان برگزار شد که ثمره آن شاگردان و بهره مندان فراوان از این مجالس است .
در دوران مبارزات مردم ایران، فعالیت های سیاسی وی باعث دستگیری و زندانی شدن او به دست ساواک شد. بعد از انقلاب به عنوان نماینده مردم زنجان در دوره اول مجلس شورای اسلامی انتخاب شد. اما پس از مدتی از سیاست کنار کشید و دیگر هیچ‌گاه به سیاست بازنگشت و در تهران ساکن شد. ایشان در دو دهه ۶۰ و ۷۰ شمسی در تهران جلسات تفسیر قرآن و مباحث اخلاقی را ادامه داد.
در چند سال اخیر رادیو قرآن و برخی شبکه‌های رادیویی دیگر، مواعظ اخلاقی این روحانی اصالتا زنجانی را با لهجه شیرین آذری پخش می‌کرد.
تالیفات
برخی از آثار وی عبارتند از: معاد یا بازگشت به سوی خدا، انسان و خلافت الهی ،اسماء حسنی، خواب و نشان‌های آن، بازگشت به هستی، عروج روح ،قیام قیامت، مواقف حشر، چراغ هدایت و ضیافت حقیقی.
وفات
 این روحانی که بیشتر به عنوان استاد اخلاق شناخته می‌شد و کتاب‌های زیادی در زمینه‌های اخلاقی و دینی از وی منتشر شده، بعد از حدود یک ماه حضور در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان از دنیا رفت.
آیت‌الله استاد محمد شجاعی از اساتید اخلاق و از شاگردان علامه طباطبایی(ره) و امام خمینی (ره) در روز ۷ مهر ۱۳۹۴ مصادف با ۱۶ ربیع الاول ۱۴۳۷ هـ ق جان به جان آفرین تسلیم کرد.

آیت‌الله محمد شجاعی از اساتید فقه و اخلاق روز دوشنبه (هفتم دی‌ماه) در سن ۷۴ سالگی دعوت حق را لبیک گفت و در جوار رحمت الهی آرام گرفت. مراسم بزرگداشت این عالم ربانی در تهران، فردا در مسجد نور (واقع در میدان فاطمی) ساعت ۱۰:۳۰ برگزار می‌شود.

وی سالیان درازی از عمر خود را به خودسازی و تربیت شاگردان پرداخت و درس علمی و عملی اخلاق، همواره نام و یاد او را در دل علاقه‏‌مندان زنده نگه می‌دارد.

آنچه در ادامه می‌خوانیم گذری بر زندگی پُربار این عالم فرزانه است:

آیت‌الله محمد شجاعی در سال ۱۳۲۰ شمسی در زنجان متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به سرانجام رساند. در سال ۱۳۳۱ هجری شمسی وارد حوزه علمیه زنجان شد و لمعتین، اصول فقه، همچنین منظومه مرحوم سبزواری را فراگرفت سپس در سال ۱۳۳۵ هجری شمسی به شهر مقدس قم هجرت کرد. در همانجا رسائل و مکاسب را نیز آموخت و در درس خارج فقه امام خمینی(ره) حضور یافت.

* شاگرد ممتاز و مخصوص علامه طباطبایی(ره)

همزمان، تلمذ در محضر فقهی آیت‌الله محقق داماد و شرکت در درس خارج فقه وی راه استنباط احکام شرعی و اجتهاد را برای او هموار کرد، علاوه بر این بهره‌های مقطعی، از درس‌های خارج فقه و اصول سایر بزرگان از جمله علامه طباطبایی گرفت و در زمره شاگردان ممتاز و مخصوص علامه قرار گرفت. وی با حضور در کلاس‌های درس عمومی علامه طباطبایی(ره) به یادگیری فلسفه و اسفار پرداخت.

ارتباط علمی و معنوی تنگاتنگ میان علامه و آیت‌الله شجاعی، وی را در شمار نزدیکان علامه طباطبایی در آورده بود تا آنجا که همه رساله‌های دست‌نویس علامه را که مزین به دستخط آیت‌الله شجاعی بود و استنساخ آنها را به بعضی از شاگردانشان اجازه می‌داد، استنساخ نمود و این افتخار را هم نصیب خود داشت.

گواه ارادت و لطف متقابل این استاد بزرگوار و علامه طباطبایی(ره) همین بس زمانی، با درگذشت پدر آیت‌الله شجاعی که علامه طباطبایی به منظور مسافرت تابستانی به زنجان عزیمت می‌کرد و ایامی را در آنجا اقامت می‌کرد. پس از درگذشت پدر آیت‌الله شجاعی، علامه طباطبایی به دیدار آیت‌الله شجاعی رفت.

این استاد وارسته در زمره پارسایانی بود که فقر شدید دوران جوان نه تنها مخل علم آموزی و تهذیب او نشد بلکه اراده او را در طی طریق تقوی و دانش صد چندان کرد. او، که گاه از شدت فقر، استطاعت خرید حتی یک قرص نان سنگک ۴ ریالی را هم نداشت و سه سال تمام در نهایت فقر، از نان سیر نشد با تمامی این مشقات لحظه‌ای از آموختن نیاسود.

وی هر روز پس از نماز صبح تا ساعت ۱۲ شب به جز یک ساعت در ظهر، به قصد ادای فریضه و تناول غذایی مختصر، به سختی به درس و مطالعه می‌پرداخت. با این همه سخت‌کوشی،آیت‌الله شجاعی در سخنان خود از اینکه در مقاطع مختلف عمر خویش اوقاتی را بیهوده ضایع کرده است تأسف دائم داشت.

آیت‌الله شجاعی بعد از تأهل در محله‌های فقیرنشین قم با اجاره کردن یک و گاهی دو اتاق کوچک به تحصیل ادامه داد. در آن روزگار در بعضی از این محله‌ها فقط یک روز در میان امکان استفاده از برق را داشتند، آنهم تنها استفاده از یک لامپ ۲۵ واتی، لاجرم، شب‌هایی که برق در اختیار نبود، با بازکردن در چراغ والور به نور کمرنگ شعله بسنده و به مطالعه و نوشتن می‌پرداخت و از لحظه‌لحظه عمر برای دانستن و فهمیدن بهره‌ می‌برد.

در سال ۱۳۴۶ هجری شمسی، باگذشت چهار سال از تبعید حضرت امام خمینی(ره)، پس از وقایع خرداد ۱۳۴۲ و تعطیلی دروس ایشان و همچنین درگذشت آیت‌الله محقق داماد، با تعطیل شدن تمام درس‌ها دیگر به قم باز نمی‌گردد. این واقعه اگرچه برای آیت‌الله شجاعی غم انگیز و سنگین بود اما منشا برکات و سرآغاز تشکیل جلسات و مباحث معارفی و تهذیب نفس و تفسیر  در زنجان شد.

در اوج خفقان رژیم طاغوت، در خلال مباحث اخلاقی و دینی خود به طرح اعتراضات سیاسی نیز می‌پرداخت و به همین دلیل توسط ساواک زنجان مکرر مورد مؤاخذه و سؤال و جواب و تهدید قرار می‌گرفت ولیکن به کار خود ادامه می‌داد. تا اینکه در سال ۱۳۵۱ هجری شمسی توسط مأمورانی که از ساواک تهران آمده بودند با کمک ساواک زنجان دستگیر و دو شبانه روز به دست ماموران اعزامی از تهران در شهر بانی زنجان مورد آزار و شکنجه بسیار سخت قرار گرفت و سپس، بعد از دو روز، به ساواک تهران منتقل شد و دو ماه در کمیته ضد خرابکاری که کمیته مشترک ساواک و شهربانی بود به جهت فعالیت‌های گوناگون علیه رژیم، به صورت شدید و خطرناکی آزار و شکنجه شد.

* علت استعفای آیت‌الله شجاعی از نمایندگی مجلس شورای اسلامی

این عالم فرزانه هشت ماه دیگر در زندان قصر تحت مراقبت شدید زندانی بود و تنها با توکل کامل به خدای متعال و انقطاع از ما سوی الله و توسل به حضرات معصومین(ع) توانست از مهلکه رژیم طاغوت جان به سلامت به در برد.

با به ثمر نشستن نهال انقلاب اسلامی ایران آیت‌الله شجاعی، که عرصه سیاست هم برای او میدان عبودیت و بندگی خدا و خدمت به خلق بود، نمایندگی مردم زنجان را با اصرار زیاد خود مردم آن دیار در دوره اول مجلس شورای اسلامی پذیرفت اما چندی نگذشت که به دلیل شدت کسالات به جا مانده از دوران زندان، از این سمت استعفا داد و با اقامت در تهران، با تشکیل جلسات درس و بحث در باب تزکیه و خودسازی، تفسیر و معارف قرآنی دیگر، راه را بر جویندگانی بسیار، هموار ساخت.

جلسات عمومی و خصوصی درس‌ها و مباحث عرفانی، تفسیری و معارفی استاد شجاعی در دو دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی در زنجان و دو دهه ۶۰ و ۷۰ شمسی در تهران بی‌شک گواراترین سرچشمه‌های زلال حکمت و عمل را در کام جویندگان معرفت روا داشته است که ثمره آن شاگردان و بهره‌مندان زیاد از این محافل است.

برخی از آثار آیت‌الله محمد شجاعی به شرح ذیل است:

۱- مقالات، سه جلد، چاپ از انتشارات سروش

۲- معاد یا بازگشت به سوی خدا، دو جلد، چاپ شرکت انتشار.

۳- انسان و خلافت الهی، یک جلد

۴- اسماء حسنی، یک جلد، چاپ دوم از انتشارات سروش

۵- پنج رساله، یک جلد، چاپ اول از مرکز مطالعات بنیادین خاورمیانه

۶- ملائکه، یک جلد، چاپ دوم

۷- بقیه الله(عج)، یک جلد، چاپ اول

۸- خواب و نشان‌های آن، یک جلد، چاپ سوم

۹- بازگشت به هستی، یک جلد، چاپ دوم

۱۰- عروج روح، یک جلد، چاپ دوم

۱۱- قیام قیامت، یک جلد، چاپ دوم

۱۲- مواقف حشر، یک جلد، چاپ دوم

۱۳- تجسم عمل و شفاعت، یک جلد، چاپ دوم

۱۴- مرگ تا قیامت، یک جلد، چاپ دوم

۱۵- خواب و نشان‌های آن، چاپ چهارم.

۱۶- دروس تزکیه، در چند جلد، چاپ اول.

سید ابوالقاسم نجفی دهکردی(ره)

ولادت

گروهی از سادات محترم که نسب شان به عبدالله فرزند امام سجاد ـ علیه السلام ـ منتهى می‌شود از گذشته‌هاى دور در شهر کرد اصفهان، که نام قدیمش «دهکرد» بود، رحل اقامت افکنده بودند. سید محمد باقر دهکردى در زمره این افراد به شمار می‌رفت. او با زهد و پرواپیشگی، روزگار می‌گذرانید و مورد احترام مردم آن دیار بود. ماه رجب براى سید محمد باقر، حرمت و فضیلت ویژه‌اى داشت و به توصیه اجدادش در این ایام به روزه‌داری، ذکر و دعاى بیشترى می‌پرداخت و با این برنامه، روح و روان خویش را در جویبار معنویت شست و شو می‌داد. او با گرامی‌داشت ماه رجب و شعبان، به استقبال ماه بابرکت رمضان می‌رفت، در روز شنبه، غرّه رجب سال ۱۲۷۲ هجرى (مطابق با ۱۲۳۴ هـ . ش) شوق و هیجان سید محمد باقر دو چندان شد، زیرا دراین روز خجسته صاحب فرزندى شد که به نام جدش، او را ابوالقاسم نامید.[۱]

تحصیلات

سید محمد باقر، از همان ایام که ابوالقاسم کودکى بیش نبود، در اندیشه آینده‌اى پربار براى او بود تا در سایه تلاش و پرورش‌هاى اخلاقی، طریق هدایت را در نوردیده و به سوى کمال گام بردارد و به نشر حقایق اسلامى مبادرت ورزد. پرورش یافتن در دامان مادرى متدین و پدرى پرهیزگار و خوش خو، نخستین مکتب تربیتى ابوالقاسم بود. او در این فضاى باصفا، در کنار رشد جسمانی، با فضیلت‌هاى دینى خو گرفت و شور و اشتیاق فراگیرى دانش اسلامى در اعماق وجودش جوانه زد و با این شیوه‌هاى پرورشى به دنیای نوجوانى پا نهاد و خواندن، نوشتن و مقدمات علوم اسلامى را آموخت.[۲]
سید ابوالقاسم از محضر آخوند ملا محمد حسن اصفهانى مشهور به کوهی، دایى خود… که پرورش یافته مکتب حکیم سبزواری[۳] بود، استفاده کرد. شاید تأثیر آموزش‌ها و توصیه‌هاى این عالم فاضل بود که او را به حکمت و فلسفه راغب نمود.

اساتید وى در اصفهان

سید ابوالقاسم این توفیق را به دست آورد که از دوران نوجوانى به حوزه علوم آل محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ روی آورد و براى ادامه تحصیل به مدرسه صدر اصفهان برود و پایه‌هاى علمى خویش را در فقه و اصول و ادبیات عرب استحکام بخشد و از استادان پرآوازه آن عصر بهره‌هاى وافر ببرد. در آن زمان، حوزه علمیه اصفهان به شیوه‌ای تازه اداره می‌گردید، یعنى همراه با فقه و اصول، حکمت و فلسفه در آن تدریس می‌شد، و مشاهیرى در این عرصه چراغ معرفت را روشن نگاه می‌داشتند. این حوزه از نظر فقهى و فلسفى در بین حوزه‌هاى از نظر فقهى و فلسفى در بین حوزه‌هاى علمیه شیعه موفقیت ویژه‌اى داشت و این امتیاز مربوط به زمانى است که حوزه علمیه قم رونق نگرفته بود. آنچه سید ابوالقاسم جوان و تشنه علم و فضیلت را مسرور می‌ساخت، مدرسان مطلع و مسلط بر علوم اسلامى و در عین حال پارسا و پرهیزگار بود. شادمانى این جویای معارف دینى موقعى رو به فزونى نهاد و لبخند رضایت بر لبانش نشانید و غبار خستگى و دورى از خویشاوندان را از ذهن و دلش بر گرفت که علماى این حوزه ضمن تدریس و تحقیق، به گشودن معضلات اجتماعى ـ سیاسى و ترویج معروف و نهى از منکرو اصلاح جامعه و پاسدارى از ارزش‌ها مبادرت می‌ورزیدند. سال‌هایى که سید ابوالقاسم در اصفهان به تحصیل اشتغال داشت، عصر شکوفایى آن حوزه به شمار می‌رفت. او این تحرک، پویایى و جنب و جوش ویژه را مغتنم شمرد و در مسیر کسب معارف گام برداشت و با حرص و ولع فراوان و اخلاصى شایسته تحسین، دروس سطح را نزد ابوالمعالى کرباسی، آقا میرزا محمد حسن نجفى و حاج شیخ محمد باقر مسجد شاهى آموخت.
۱. ابوالمعالى کرباسى (۱۲۴۷ ـ ۱۳۱۵ هـ . ق.) کوچک‌ترین فرزند فقیه پرآوازه، محمد ابراهیم کرباسى است. ابوالمعالى در تقوا و تهذیب نفس بسیاراستوار بود و سیره اخلاقى او روش زندگى اصحاب معصومین را در اذهان تداعى می‌کرد. میرزا ابوالمعالی دانشمندى محقق بود و در مسائل فقهی، اصولى و رجالى مهارت فراوان داشت. او مسایل علم اصول را در تألیفات و افاضات خود، ماهرانه تجزیه و تحلیل کرده است. دامان تربیت پدرى چون حاجى کرباسی، ترک متابعت هواهاى نفسانی، مجاهدات پرمشقت او در کسب توشه‌های تقوا و همت بلندش در اکتساب علوم و معارف، موجب دست یابى او به مقام شامخ علم و اجتهاد گردید و موفق شد در فقه و اصول آثارى گران قدر به نگارش درآورد.[۴] او این افتخار را داشت که شاگردانى چون علامه آیت الله سید محمدباقر درچه‌اى و آیت الله العظمى حاج آقا سید حسین بروجردی را تربیت نماید و شخصیتى چون آیت الله نائینى را پرورش دهد.[۵] یک بار که صحبت از میرزا ابوالمعالى شد، آیت الله بروجردى فرمود: روحانیتى داشت که انسان سیر نمی‌شد و مجلس او به جلسات حضرت رسول اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ شباهت داشت.[۶] عالم عابد و زاهد سالک، مرتضى طالقانى موقعى که به اصفهان عزیمت کرد، در مجلس پر فیض او حضور یافت.[۷]
۲. میرزا محمد حسن نجفی که سید ابوالقاسم دهکردى در فقه شاگرد او بود، از علماى بزرگ و فقیهان نامورى به شمار می‌رود که در غایت زهد و تقوا زندگى می‌کرد و مردم به لحاظ این ویژگی‌ها به او ارادت می‌ورزیدند.
میرزای شیرازى آن چنان به وى اعتماد داشت که هرگاه اهل اصفهان از او می‌پرسیدند که به چه کسى در مسایل شرعى و موازین فقهى مراجعه کنند، می‌فرمود: به میرزا محمد حسن نجفی. جمعى از خواص مقلد وى بودند و ایشان امام جماعت مسجد ذوالفقار بود و عمر گرامى خود را در تحصیل، تدریس، تألیف و جواب استفتاءات گذرانید. سید ابراهیم قزوینى (صاحب ضوابط)، شیخ مرتضى انصارى و میرزاى شیرازى از استادان وى هستند. این فقیه زاهد در یازدهم ربیع الاول ۱۳۱۷ هـ . ق. به سراى باقى شتافت.[۸]
۳. حاج شیخ محمد باقرمسجد شاهی، دیگر معلم سید ابوالقاسم دهکردى است که محدث قمى او را چنین وصف کرده است: «از علماى بزرگ، عالم به احکام شرعی، کامل در علوم اسلامى و مردى الهى و ربانی».[۹]
حاج شیخ محمد باقر، مقدمات علوم را در اصفهان آموخت و پس از رحلت پدر، بنا به توصیه مؤکد مادرش، نسیمه خاتون معروف به حبابه (دختر علامه فقید شیخ جعفر کاشف الغطاء) به نجف مهاجرت کرد و سال‌ها در آن مکان از فقیهان بزرگ و مراجع تقلید استفاده علمى نمود تا خود به مقام اجتهاد رسید و با کسب اجازه اجتهاد و روایت از استادان خویش به اصفهان بازگشت و به تدریس پرداخت.
اقدامات و خدمات این فقیه فرزانه در سال قحطى ۱۲۸۸ هـ . ق. مبارزات وى با حکومت وقت، اهتمامش در امر به معروف و نهى از منکر و کوشش او براى رفع بدعتها، ضلالت‌ها و اضمحلال فساد و تباهى ـ که از ناحیه افراد مرتد و پیروان فرق ضالّه صورت می‌گرفت ـ شهرت این عالم ربانى را فزونى بخشید؛ تا جایى که پس از ارتحال حاج سید اسدالله بیدآبادى (۱۲۹۰ هـ . ق.) مرجع و ملجأ مردم قرار گرفت و دیگر علمای شهر با آن همه مقامات علمی، تحت الشعاع وى قرار گرفتند و حوزه درسش مجمع علما، فضلا و مجتهدین گردید.[۱۰]

اجازه روایى

راه روایى مرحوم دهکردى از طریق علامه میرزا محمد هاشم اصفهانى به شیخ انصارى می‌رسد و طریق این شخصیت درخشان جهان تشیع، در روایت حدیث، به معصوم می‌رسد.[۱۱]
از همین رو، امام خمینى (ره) در آغاز کتاب اربعین، در خصوص سید ابوالقاسم دهکردى و سه نفر دیگر از مشایخ اجازه خود می‌فرمایند: «طریق این چهار نفر به شیخ انصارى می‌رسد و ما طرق دیگرى هم داریم که به شیخ انصارى منتهى نمی‌شود و در این جا آن طرق را ذکر نکردیم.»[۱۲]
و در جاى دیگر در این باره فرموده‌اند:
«اخبرنى اجازه مکاتبهً و مشافههً عده من المشایخ العظام و الثقات الکرام و منهم السید العالم الثقه الثبت السید ابوالقاسم دهکردى الاصفهانى عن السید السند الامجد الآقا میرزا محمد هاشم الاصفهانى عن العلامه الانصاری.»[۱۳]

مکتب معرفت

بعد از ملاصدرا (قله فلسفه اسلامى در ایران) در مکتب فلسفى اصفهان گروهی، اهل ذوق و عرفا کوشیدند میراث علمى این حکیم را به شاگردان خود انتقال دهند. میراث این مکتب در قرون دوازدهم و سیزدهم هجرى توسط میرابوالقاسم مدرس خاتون آبادى (متوفا: ۱۲۰۲ هـ . ق.) از آقا محمد بیدآبادى (متوفا: ۱۱۹۸ هـ . ق.) به آقا ملا على نورى اصفهانى (متوفا: ۱۲۴۶ هـ . ق.) رسید که بزرگترین مدرس فلسفه ملاصدرا در اصفهان بود و حدود ۱۰ سال به این تلاش علمى اشتغال داشت و شاگردان برجسته‌اى چون ملا اسماعیل اصفهانى واحد العین (نویسنده حاشیه بر «شوارق الآلام» ملا محمد جعفر لنگرودى (شارح «مشاعر» ملاصدرا)، میر سید رضى لاریجانی، آقا محمد رضا قمشه‌ای، ملا عبدالله زنوزى و حاج ملا هادى سبزوارى از حوزه درس او برخاستند و آن امانت علمى را به مشاهیر بعد از خود تحویل دادند.[۱۴]
یکی از برجسته‌ترین تربیت یافتگان حوزه درسی میرزا حسن نورى و ملا اسماعیل واحد العین، حاج اسماعیل درب کوشکى (درکوشکی) است. پدر وی، محمد جعفر در علوم اسلامی آگاهی‌هایى داشت.
ملا اسماعیل از علماى معقول و بزرگان حکما و مدرسین فلسفه و عرفان به شمار می‌رود که سید ابوالقاسم دهکردى محضرش را درک کرد و نزد وى با عالی‌ترین اندیشه‌هاى فلسفى و معارف عرفانى آشنا گردید.
ملا اسماعیل درب کوشکى پس از عمرى خدمات علمی، در روز جمعه ۱۵ شوال سال ۱۳۰۴ هـ . ق. به دار بقا شتافت و در تخت فولاد اصفهان رو به روى سکوى اژه‌اى مدفون گردید.[۱۵]
یکى از شخصیت‌هایى که سید ابوالقاسم دهکردى در مکتب اصفهان از وى استفاده کرد، آخوند ملا محمد باقر فشارکى متوفى به سال ۱۳۱۴ هـ . ق استاد میرزاى شیرازى است، کتاب عنوان الکلام از او است.[۱۶]

به سوى سامرّا و نجف

گرچه استادانى سترگ در اصفهان که از نظر اندوخته‌هاى علمی، ابتکارات و شیوه‌هاى آموزش و وارستگی، از مرواریدهای اقیانوس معارف حوزه‌هاى علمى شیعه به شمار می‌آمدند، ولى گویى روح پرتکاپو و ذهن پویاى سید ابوالقاسم نمی‌توانست در پرتو این فروغ‌ها قانع شود.
سرانجام، عزم سفر نمود و پس از تحمل سختی‌ها به عراق رسید و در سامرّا پس از زیارت ستارگان درخشان آسمان ولایت و امامت، به حوزه درسى میرزای شیرازى راه یافت و در حلقه شاگردان میرزاى شیرازى راه یافت و در حلقه شاگردان این فقیه بزرگ در آمد.
او به خوبى دریافت که دنیاى اسلام نیازمند تحصیل و تحقیقى است تا مسلمین را از بند استعمار برهاند و استکبار جهانى را در انزوا قرار دهد و چنین دانشى را استادش دارا بود و مشاهده می‌کرد که او ضمن آن که در میدان اندیشه و تفکر، خستگى نمی‌شناسد و اکثر اوقاتش در تحقیق و تدریس می‌گذرد و شاگردان را مجذوب خود می‌کند، از توطئه‌هاى ابر قدرت‌ها هم غافل نیست و درصدد آن است که مسلمین را از خواب غفلت بیدار کند و آنان را علیه طوفان استعمار بسیج نماید. بدین گونه، رفتار و تدریس و تربیت میرزا باعث گردید که هر کدام از شاگردانش هم چون انوار فروزان ظلمت‌ها را از بین برده، بخشى از دنیا را به عطر جان بخش علم و درایت خویش معطر گردانند.

محضر پرفیض ـ شاگردان

سید ابوالقاسم دهکردى در حدود سال ۱۳۰۹ هـ . ق. پس از افزایش اندوخته‌هاى علمى و ارتقا به مقامات فقهى و اصولى در حوزه‌های علمیه سامرا و نجف که حدود هفت سال طول کشید، به اصفهان در سن ۳۷ سالگى بازگشت و در مدرسه صدر این شهر به تدریس و تحقیق و نیز تربیت طلاب پرداخت و ضمن این برنامه‌ها با تهذیب نفس و پارسایی، مدارج معنوى را طى کرد و با ملکوت انس گرفت و با ارتزاق از عالم معنویت به افکار بلندى در حکمت و عرفان رسید و از بزرگترین علماى عصر خود قلمداد گردید. بسیارى از فضلاى اصفهان که حتى خود مشغول تدریس بودند، وقتى از مقامات والاى علمى و معنوى این عالم ربانى مطلع شدند به محضرش شتافتند.
وی هم چنین از مشایخ اجازه حضرت آیت الله العظمى سید شهاب الدین مرعشى نجفى به شمار می‌رود.
در همان روزهایى که دهکردى تازه از نجف آمده بود، فقیه عارف و حکیم ادیب، آیت الله حاج آقا رحیم ارباب (۱۲۹۷ ـ ۱۳۹۶ هـ . ق.) به محضرش شتافت و از عطر این گل بوستان علوى بهره‌مند گردید.[۱۷]
آیت الله سید محمد رضوى کاشانى از مشاهر و مفاخر علماى شیعه در اصفهان، محضر دهکردى را مغتنم شمرد و به کسب اجازه از وى موفق گردید.[۱۸] آیت الله حاج شیخ مرتضى مظاهرى فرزند محمد حسن بن محمد ابراهیم کرونى نزد آیت الله دهکردى تلمذ نمود و موفق شد در علوم دینى به تألیفات متعددی همت بگمارد و در سنگر وعظ و خطابه، به هدایت مردم بپردازد و خود، شاگردان فاضل تربیت کند.[۱۹]
آیت الله سید محمد رضا خراسانى جرعه‌هایى از اندیشه سید ابوالقاسم دهکردى را به کام ذهن خویش فرو ریخت. وى تحصیلات را تا مرز اجتهاد ادامه داد و پس از فوت سید على نجف آبادی، مرجعیت کلى یافت و رئیس حوزه علمیه اصفهان گردید. چون رضا خان تصمیم به تعطیلى مراکز حوزوى گرفت و از روحانیان خواست لباس خود را کنار بگذارند، این عالم ربانى به بسیارى از اهل علم و فضل که شایستگى داشتند، پیغام داد: «در خانه‌هاى خود بنشینید و لباس خود را تغییر ندهید، من به عون الهى و یاری امام زمان ـ علیه السلام ـ زندگانى شما را تأمین می‌کنم.» همین پیشنهاد، مایه دلگرمى و اطمینان خاطر آنان شد و به تحصیلات ادامه دادند و هر یک عالمى بزرگوار و مدرسى برجسته شدند و پس از فرار رضاخان از ایران، حوزه علمیه اصفهان را دایر نمودند.[۲۰]
آقا سید عباس دهکردى (معروف به صفی)، فقه، اصول و حکمت را در اصفهان نزد آیت الله دهکردى فرا گرفت.
وی در مسجد یزدآباد و مسجد کرمانی اقامه جماعت می‌نمود و به ارشاد و تبلیغ مشغول بود، تا آن که در سال ۱۳۹۴ هـ . ق. در اصفهان وفات یافت و در تخت فولاد مدفون گردید.[۲۱]
حاج سید کمال الدین نور بخش دهکردی، فرزند آقا سید محمود پس از آن که مقدمات علوم و ادبیات را در شهر کرد آموخت، در اصفهان به مدرسه صدر بازار رفت و نزد عموى خویش، سید ابوالقاسم دهکردى و برخى دیگر از استادان این حوزه به فراگیرى علوم اسلامی پرداخت. وى مدتى در دانشگاه تهران به تدریس علوم شرعى مشغول بود. برخى کتاب‌هاى وى سال‌ها در دبیرستان‌هاى کشور مورد استفاده دانش آموزان بود.[۲۲]
درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت الله دهکردى یکى از مشهورترین دروس خارج فقه و اصول بوده و شخصیت‌هاى دیگرى چون مرحوم میرزا على آقا شیرازی، مرحوم معلم حبیب آبادی، مرحوم آیت الله سید عبدالحسین طیب (صاحب تفسیر اطیب البیان)، آیت الله سید محمد تقى موسوى (صاحب مکیال المکارم)، آیت الله شیخ محمد رضا جرقوئى اصفهانی، آیت الله سید حسن چهارسوقی، آیت الله مرتضى دهکردى معروف به حاج آقا میرزا دهکردی، آیت الله سید محمد باقر رجایی، عالم ربانى آیت الله حسینعلى صدیقین، آیت الله مرتضى مظاهری نجفی، میرمحمد مهدى امام جمعه، ملا على ماربینی، سید ابوالقاسم فریدنی، سید على اکبر هاشمی، فرزند آقا حسین دهکردی، آیت الله سید احمد نوربخش دهکردى (برادرش)، آیت الله سید محمد باقر امامى (برادر زاده‌اش) و آیت الله سید محمد جواد نجفی (برادرزاده و داماد ایشان) از محضر ایشان در رشته‌هاى مذکور بهره گرفته‌اند.[۲۳]
آیت الله سید ابوالقاسم دهکردى از رجال حدیث محسوب می‌گردید و علاوه بر امام خمینی، دانشورانى چون مرحوم آیت الله مرعشى نجفی، مرحوم آیت الله بروجردی، آیت الله سید محمد تقى موسوى احمد آبادی، حاج آقا رحیم ارباب و مرحوم معلم حبیب آبادی (صاحب کتاب مکارم الآثار) از ایشان اجازه نقل حدیث و اجتهاد دریافت کرده‌اند.[۲۴]
آیت الله دهکردى تا آنجا مورد وثوق مردم در استان اصفهان، چهارمحال و بختیارى و نقاط هم جوار قرار گرفت که اکثریت اهالى این نقاط وى را مرجع تقلید خویش قرار دادند و رساله عملیه ایشان حاوى فتاوى فقهى به نام هدایه الانام مکرر چاپ شد و در دسترس مقلدین آن فقیه عارف قرار گرفت. آیت الله دهکردى سال‌ها امامت جماعت مسجد سفره‌چى (سُرخی‌) واقع در خیابان چهار باغ پایین و مسجد شیخ‌الاسلام واقع در خیابان عبدالرزاق را عهده‌دار بود و در برخی ایام خصوصاً ماه مبارک رمضان به ایراد سخنرانی، موعظه و اقامه مراسم احیاء اقدام می‌نمود.[۲۵]

آثار

سید ابوالقاسم دهکردى آثار ارزشمندى در علوم اسلامى از خود به یادگار نهاد که عبارتند از:
۱. منبرالوسیله که مجلدى از آن ـ همان گونه که اشاره شد ـ در توحید و مواعظ به نام وسیله النجاه به طبع رسیده است.[۲۶] این کتاب اخیراً به اهتمام مجید جلالى دهکردی در قم چاپ شده است.
۲. حاشیه بر تفسیر صافی.
۳. حاشیه بر وافی.
۴. رساله‌اى فقهى در قبض.[۲۷]
۵. بشارات السالکین یا واردات غیبیه.
۶. جنّت المأوى در اخلاق.
۷. حاشیه بر جامع عباسی.
۸. ذخیره‌اى در ادعیه و ختومات.
۹. رساله در طهارت.
۱۰. رساله عملیه جهت مقلدین به نام هدایه الانام.
۱۱. شرح بر شرایع، در دو مجلد در طهارت و بیع.
۱۲. شرح فارسى بر کتب من لایحضره الفقیه.
۱۳. الفوائد در متفرقات.[۲۸]
۱۴. اللمعات فى شرح دعاء سمات.
۱۵. رساله در مباحث الفاظ.
۱۶. حاشیه بر نخبه حاجى محمد ابراهیم کرباسی.[۲۹]
۱۷. نور الابصار فى فضیله الانتظار.
۱۸. المتاجر، تقریر درس استادش مرحوم میرزا حبیب الله رشتی.
۱۹. حاشیه بر مکاسب شیخ انصاری.
۲۰. رساله‌اى در طهارت.
۲۱. ینابیع الحکمه در تفسیر.
۲۲. شرح بر اصول کافی، چنان چه خودشان در کتاب منبر الوسیله فرموده‌اند.
۲۳. تنقیح الاصول، تقریرات درس محقق رشتى با نظریات مؤلف در بحث الفاظ.
۲۴. حاشیه بر رسائل شیخ انصاری.
۲۵. شرح حدیث حقیقت کمیل بن زیاد که در کتاب منبر الوسیله ذکر شده است.
۲۶. الاخلاق.
۲۷. السوانح و اللوائح (تاریخ اقامت ایشان در شیراز(.[۳۰]

وفات

سرانجام پس از هشتاد و یک سال زندگى با برکت که هفتاد سال آن در راه کسب معارف و افزایش توشه آخرت و تقوا سپرى گردید، عالم ربانى آیت الله سید ابوالقاسم دهکردى در شب یکشنبه ششم شوال سال ۱۳۵۳ هـ . ق. به سراى سرور شتافت و میهمان قدسیان گشت. همزمان با ارتحال وی، شهر اصفهان یکپارچه در ماتم و اندوه فرو رفت و در روز بعد پیکر پاکش از مسجد حکیم به سوى زینبیّه حرکت داده شد، در این حال چنان انقلابى در شهر اصفهان ایجاد گردید که مردم با پاى پیاده در تشییع جنازه این عالم عامل حضور یافتند و آن را در سمت غربى زینبیه و در حجره‌اى مخصوص که قبلاً از مالکین خریدارى شده بود، دفن کردند و این برنامه بر طبق وصیت ایشان صورت گرفت. زیرا وقتى به وى گفته بودند: آیا شما را در تخت فولاد دفن کنیم؟ جواب داده بود: آن جا عالمان و صالحان هستند که حکم نقره را دارند امّا مرا در جوار بانویى دفن کنید که به اهل بیت انتساب دارد و حکم طلا را دارد.در حال حاضر مسجدى به نام آن بزرگوار در کنار امامزاده زینبیّه اصفهان برپاست که مورد توجه مردم می‌باشد.[۳۱]
در میانه خیابان عبدالرزاق اصفهان کوچه بن بستى به نام شهید امیرحسین دیانى ـ که قبلاً آیت الله دهکردى نام داشته ـ قرار دارد که در حال حاضر منزل آیت الله دهکردى در آن واقع شده است که به همان صورت اولیه و سبک و سیاق دوران حیات آن فقیه متقی، حفاظت گردیده است.[۳۲]
غلامرضا گلى زواره

پی نوشت:
[۱] . نقباء البشر، ج ۱، ص ۶۱.
[۲] . سید محمد باقرعلاوه بر سید ابوالقاسم، چهار فرزند ذکور به نام‌هاى سید محمد نجفی، سید جواد، سید محمود و سید احمد نوربخش داشت.
[۳] . تاریخ حکما و عرفا و متأخرین صدر المتألهین، ص ۱۲۵.
[۴] . تذکره القبور، معلم حبیب آبادی، ص ۴۰ ـ ۴۲.
[۵] . زندگانی حکیم جهانگیر خان قشقایی، مهدی قرقانی، ص ۱۰۷ و ۱۸۷.
[۶] . مجله حوزه، شماره ۵۳، ص ۵۷.
[۷] . گنجینه دانشمندان، ج ۶، ص ۱۷.
[۸] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص ۲۲۶.
[۹] . فوائد الرضویه، ج ۲، ص ۴۰۹.
[۱۰] . تاریخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخیر، سید مصلح الدین مهدوی، ج ۱، ص ۳۲۰ و ۳۲۱.
[۱۱] . میراث شهاب، شماره ۱۶، ص ۲۵.
[۱۲] . پا به پاى آفتاب، ج ۲، ص ۲۲۸.
[۱۳] . اربعین حدیث، ص ۳.
[۱۴] . تاریخ هنرى کربن، فلسفه اسلامی، ترجمه جواد طباطبایی.
[۱۵] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص ۴۸.
[۱۶] . فوائد الرضویه، ج ۲، ص ۴۰۴.
[۱۷] . ناصح صالح، ص ۲۴۰.
[۱۸] . زندگانی حکیم جهانگیرخان قشقایی، ص ۱۲۸.
[۱۹] . تاریخ علمى و اجتماعى اصفهان، ج ۲، ص ۳۲۱.
[۲۰] . مدرس، مجاهدى شکست ناپذیر، ص ۲۲۲.
[۲۱] . تاریخ علمى و اجتماعى اصفهان، ج ۲، ص ۳۲۱.
[۲۲] . همان، ص ۳۳۲ و ۳۳۳.
[۲۳] . فصلنامه بام ایران، شماره ۵ و ۶، ص ۸؛ مجله حوزه، مصاحبه با آیت الله طیب؛ مقدمه کتاب مکیال المکارم؛ بانو مجتهده امین، ناصر باقرى بیدهندی، ص ۳۲؛ المسلسلات فى اجازات، ج ۲، ص ۳۱؛ زندگانى آیت الله چهارسوقی، ص ۱۳۲؛ شناخت سرزمین چهار محال و بختیاری، ج ۲، ص ۲۵؛ یادنامه آیت الله سید بحرالعلوم میردامادی، ص ۵۵ و ۵۶؛ تذکره القبور، ص ۳۰۵ و آفتاب علم، ص ۵۴ و ۵۵.
[۲۴] . تاریخ علمى و اجتماعى اصفهان در دو قرن اخیر، ج ۲، ص ۲۲۷؛ الاجازات الکبیره، آیت الله مرعشى نجفی، ص ۱۷؛ القبسات، عادل علوی، ص ۴۰؛ فصلنامه بام ایران، شماره ۵ و ۶، ص ۸ و آفتاب علم، ص ۳۶ و ۳۷.
[۲۵] . آفتاب علم، ص ۳۶ و فصلنامه بام ایران. شماره ۵ و ۶، ص ۹.
[۲۶] . الذریعه، ج ۲۲، ص ۳۵۶.
[۲۷] . مکارم الاثار، ج ۶، ص ۲۰۰۷.
[۲۸] . رجال اصفهان، ج ۱، ص ۲۰۰.
[۲۹] . همان، ص ۱۴۱.
[۳۰] . ریحانه الادب، ج ۲، ص ۲۴۴؛ نقباء البشر، ج ۱، ص ۶۶؛ تذکره القبور، ص ۹۳ و ۹۴؛ المسلسلات فى اجازات، ج ۲، ص ۳۵۱ و آفتاب علم، ص ۵۶ و ۵۵۷.
[۳۱] . آفتاب علم، ص ۱۰۳؛ المسلسلات فی اجازات، ج ۲، ص ۳۲ و فصلنامه بام ایران، ص ۸.
[۳۲] . فصلنامه بام ایران، ص ۷.

سیّد ابوتراب موسوى خوانسارى(ره)

اشاره:

فقیه و مدرس بزرگ حوزه ها، سید ابوتراب عبدالعلى موسوى خوانسارى، ۱۷ رجب (۱۲۷۱ هـ . ق.) در شهر خوانسار دیده به جهان گشود.[۱] پدرش آیه الله سید ابوالقاسم جعفر خوانسارى، از عالمان و فقیهان معروف نجف اشرف و خوانسار بود. وى تحصیلات علوم مقدماتى حوزه را در زادگاهش به پایان رساند و سپس به نجف اشرف مهاجرت کرد و در درس خارج فقه و اصول شیخ محمدحسن (صاحب جواهر)، شیخ مرتضى انصارى، شیخ محسن خنفر، شیخ نوح نجفى و شیخ قاسم محیى الدین نجفى، حاضر شد و بعد از سال ها تحصیل و پژوهش در علوم اسلامى، به درجه بلند اجتهاد نایل آمد.

کتاب هاى «المکاسب»، «البیع» و «اعمال ماه رمضان» به دو زبان فارسى و عربى از آثار ارزشمند اوست، که نشان مهارت و احاطه او بر مبانى، ادلّه، نظرات، تراجم و رجال است.

سید ابوالقاسم، شعبان (۱۲۸۰هـ . ق.) در حالى که فرزندش سید ابوتراب، ۹ سال بیش نداشت، در خوانسار دار فانى را وداع گفت.[۲]

جدّش، آیه الله سید محمدمهدى خوانسارى، سال (۱۱۸۲ هـ . ق.) متولد شد. تحصیلات خود را در زادگاه خود، خوانسار و نیز نجف اشرف تا درجه اجتهاد ادامه داد. وى از دانشمندان بزرگ به شمار مى آمد و در علم رجال و امتیاز بین راویان مشترک، تبحرى ویژه داشت و نیز در شعر، ادبیات و ریاضیات هم داراى تخصص کامل بود. او سال (۱۲۴۶ هـ .ق.) وفات یافت. از آثار به جا مانده از او «حواشى بر قسم و نشوز»، «شرح لمعه»، «شرح تبصره علاّمه»، «شرح مبادى الاصول»، «علم حساب»، «شرح سیوطى» و «رساله عدیمه النظیر فى احوال ابى بصیر» است.[۳]

جدّ دومش سید حسن خوانسارى (متولد ۱۱۳۸ هـ . ق.) است. وى تحصیلات علوم حوزوى را در زادگاهش خوانسار، نزد پدرش آیه الله سید حسین و جدّش سید میر ابوالقاسم جعفر نویسنده کتاب «مناهج المعارف»، و درنجف اشرف نزد استادان آن شهر، به ویژه شیخ یوسف بحرانى نویسنده حدائق، تا حد اجتهاد دنبال کرد. اثر به جا مانده از او «صیغ العقود» است.[۴]

جدّ اعلایش سید حسین خوانسارى (متوفاى ۱۱۹۱ هـ . ق.) از پژوهشگران بزرگ علوم دینى بود. وى تحصیلات علوم اسلامى را نزد پدرش سید ابوالقاسم جعفر، معروف به میر، نویسنده مناهج المعارف، تا حدّ اجتهاد ادامه داد و از پدر و محمدصادق ـ فرزند ملا محمد سراب ـ اجازه اجتهاد و روایت دریافت نمود.

آیه الله سید حسین خوانسارى، جدّ مشترک سید ابوتراب خوانسارى و سید محمدمهدى اصفهانى کاظمى نویسنده «احسن الودیعه» است که جدّ سوم سید ابوتراب و جد چهارم سید محمدمهدى اصفهانى خواهد بود.[۵]

سید ابوتراب، منتسب به سادات موسوى و اولین کسى است که از این خاندان به سبب فضاى خاص اصفهان، براى نشر علم و دین در قرن هفتم و هشتم، به این شهر هجرت کرد. سید محب الله موسوى، جد هفتم سید ابوتراب نیز در قرن هشتم هجرى از مدینه به اصفهان آمد و در آن شهر اقامت گزید.

تحصیلات

کودکى سید ابوتراب در خوانسار، در پناه پدرى پیر و مهربان سپرى شد. استعداد ذاتى، هوشِ سرشار و علاقه فراوان به دانش طلبى، به خوبى در او نمایان بود. این ویژگى، پدر را بر آن داشت تا تربیت علمى و اخلاقى او را، خود به عهده گیرد بنابراین خواندن، نوشتن و قرائت قرآن کریم را به او یاد داد، به طورى که هنوز ۹ سال او تمام نشده بود که به دو زبان فارسى و عربى به خوبى تکلم مى کرد.

با وفات پدر، جناب سید محمدعلى ـ فرزند محمدصادق موسوى خوانسارى، ـ [۶] ادامه تعلیم و تربیت سید ابوتراب را به عهده گرفت. او با کمک دیگر استادان خوانسار، تا سال (۱۲۸۶هـ .ق.)[۷]، ادبیات فارسى، عربى و دیگر دانش هاى مقدماتى حوزه را به وى آموخت. سید ابوتراب از اخلاق، رفتار و انوار علوم او، تأثیر فراوان پذیرفت. وى بهره مندى خود از دانش هایى چون اصول، فقه و حدیث را مرهون وى مى دانست و بارها از او به بزرگى یاد مى کرد.

سید ابوتراب تا سال (۱۲۹۰ هـ .ق.) در شهر خوانسار ماندگار شد و سپس در سال ۱۲۹۱هـ .ق. براى تکمیل یافته هاى خود وارد اصفهان شد. وى نزد استادان آن شهر به مدت ۴ سال، به یادگیرى فقه، اصول، تفسیر، رجال، ریاضیات و دیگر علوم پرداخت. او در سال ۱۲۹۵ هـ .ق.[۸] به نجف اشرف هجرت و در محضر آیات عظام حاضر شد و بهره هاى کافى برد. این عالم فرهیخته بعد از سال ها تحصیل به مقام بلند اجتهاد نائل و از فقیهان و مدرسان بزرگ آن مکان مقدس گردید.[۹]

شرح حال نویسان از جایگاه علمى وى بسیار تمجید و تجلیل کرده اند و گفته اند:

سید ابوتراب موسوى خوانسارى، عالمى است عامل، محققى است دقیق، فقیهى است اصولى، محدثى است رجالى. او جامع علوم عقلى و نقلى و حتى دانش هاى ریاضى، هندسه، جغرافیا، و امثال آن بوده است. ژرف نگرى و تبحر وى در مطالب مشکل فقهى، اصولى، فلسفى، تفسیرى و کلامى از ویژگى هاى اوست.

او احاطه کافى و گسترده اى بر مبانى، نظرات صاحب نظران، جزئیات و فروع مسائل آن دانش ها و نیز مذاهب چهارگانه فقهى اهل سنت و مبانى آنان دارد.[۱۰]

استادان و مشایخ

سید ابوتراب موسوى خوانسارى، محضر استادان بسیارى را درک کرد و از خرمن وجودى آنان، خوشه هاى علم و کمال چید که به ذکر اسامى پربرکتشان مى پردازیم.

در خوانسار

۱. پدرش، سید ابوالقاسم جعفر (متوفاى ۱۲۸۰ هـ .ق.).

۲. سید محمدعلى خوانسارى (متوفاى ۱۲۸۶ هـ .ق.) نویسنده «حاشیه المکاسب»، «صراط المستقیم فى اصول الفقه و اصول آل ابراهیم».

سید ابوتراب بعد از وفات پدرش، علوم مقدماتى حوزه، مثل ادبیات و قسمتى از اصول، فقه و حدیث را نزد سید محمدعلى خوانسارى خواند.[۱۱]

در اصفهان

۱. شیخ محمدباقر اصفهانى (متوفاى ۱۳۰۱هـ .ق.).

۲. سید محمدهاشم موسوى خوانسارى (متوفاى ۱۳۱۸ هـ .ق.) نویسنده مبانى الاصول.

خوانسارى به مدت ۴ سال بین سال هاى (۱۲۹۵ ـ ۱۲۹۱ هـ .ق.) نزد آن دو عالم بزرگوار به تحصیل فقه و اصول پرداخت.[۱۲]

در نجف اشرف

۱. سید محمدباقر خوانسارى (متوفاى ۱۳۱۳ هـ .ق) نویسنده روضات الجنات.

۲. سید حسین تبریزى کوهکمرى (متوفاى ۱۲۹۹ هـ .ق).

سید حسین کوه کمرى فرزند سید محمد کوهکمرى معروف به سید حسین ترک، در روستاى کوه کمر، از نواحى تبریز متولد شد. مقدمات علوم اسلامى را در تبریز به پایان رساند و بعد از آن به کربلا مشرف شد. وى قسمتى از علوم دینى را نزد آیات عظام: شریف العلماى مازندرانى، سیّد محمدحسین اصفهانى صاحب فصول و سید ابراهیم قزوینى صاحب ضوابط، فراگرفت و سپس به نجف اشرف هجرت کرد. خوانسارى در حوزه نجف نزد استادان و فقیهان بزرگى چون شیخ محمدحسن صاحب جواهر و شیخ مرتضى انصارى حاضر شد. وى تحصیلات خود را ادامه دادو به درجه اجتهاد رسید و سپس به تدریس روى آورد و شاگردان بسیارى را تربیت کرد. از جمله شاگردانش مى توان این عالمان بزرگ را برشمرد: شیخ حسن فرزند شیخ عبدالله مامقانى، مولى احمد شبسترى، شیخ محمد شرابیانى، میرزا موسى تبریزى و سید ابوتراب خوانسارى.

آن عالم فرزانه در ۲۳ رجب (۱۲۹۹ هـ .ق.) در نجف اشرف دار فانى را وداع گفت و در مقبره خانوادگى خود، به خاک سپرده شد.[۱۳]

۳. شیخ ابراهیم خویى (متوفاى ۱۳۲۵هـ .ق.) نویسنده «شرح نهج البلاغه»، «شرح الاربعین حدیثاً»، «ملخص المقال فى تحقیق الاحوال الرجال».[۱۴]

۴. شیخ محمدحسین کاظمى (متوفاى ۱۳۰۸ هـ .ق.) نویسنده «هدایه الانام فى شرح شرایع الاسلام».

۵. میرزا حبیب الله رشتى (متوفاى ۱۳۱۲ هـ .ق.)[۱۵]

۶. سید محمد (متوفاى ۱۳۰۹ هـ .ق.)، فرزند سید محمدصادق، فرزند سید محمدمهدى، نویسنده رساله «عدیمه النظیر فى احوال ابى بصیر».

۷. شیخ عبدالله اصفهانى (متوفاى ۱۳۰۰ هـ .ق.).[۱۶]

۸. میرزا محمد تهرانى عسکرى.

۹. مولى لطف الله مازندرانى (متوفاى ۱۳۱۳ هـ .ق.).[۱۷]

مولى لطف الله مازندرانى از عالمان و فقیهان بزرگ نجف اشرف و در علم و تقوا زبانزد و بسیار مورد احترام عوام و خواص شهر بود. از شاگردان بارز او، سید حسن از نوادگان علامه قزوینى (متوفاى ۱۳۲۵ هـ .ق.)، شیخ جواد فرزند شیخ على مبارک (متوفاى ۱۳۱۱ هـ .ق.) و سید حسن صدر کاظمى (متوفاى ۱۳۵۴ هـ .ق.) هستند. آیه الله مازندرانى علاوه بر تدریس، به تألیف کتاب نیز اشتغال داشت، از جمله آثار او «شرح قواعد علامه حلى» و «حاشیه بر القوانین فى علم الاصول» است. وى در سال ۱۳۱۳ هـ .ق. در نجف اشرف از دنیا رفت و در صحن حرم مطهر حضرت امیرمؤمنان على(علیه السلام) به خاک سپرده شد.[۱۸]

شاگردان و راویان

سید ابوتراب خوانسارى از همان روزهاى نخستین ورود به حوزه علمیه نجف اشرف، علاوه بر تحصیلات، به تدریس علوم حوزوى، به ویژه فقه و اصول پرداخت که حدود ۵۰ سال ادامه داشت. شیوه تدریس در کنار تحصیل، علاوه بر تشویق او به پژوهش دقیق تر در مسائل علمى، از او استادى کامل در تدریس دانش هاى مختلف ساخت. او در تحلیل مبانى و آراى صاحب نظران فقه، اصول، کلام و تفسیر و نیز در تطبیق فقه جعفرى با مذاهب چهارگانه اهل سنت، مهارت بسیارى داشت. وى مسائل و مطالب پیچیده علمى را با بیانى شیوا به شاگردان القا مى کرد. سادگى بیان، در عین عمیق بودن مطالب، از ویژگى هاى تدریس اوست. شاگرد بارزش سیّد محمدمهدى اصفهانى در این باره مى گوید:

هر وقت در مجلس درس او حاضر مى شدم و در مورد مسائل پیچیده علوم و مطالب مشکل علمى از او سؤال مى کردم، در جواب، مثل چشمه مى جوشید (و به خوبى به جواب مى پرداخت). او را ملاقات نکردم، مگر آن که از او استفاده علمى مى کردم. اگر کسى در مورد مسئله علمى از او سؤال مى کرد طورى جواب مى داد که گویى به تفسیر و تأویل صحیح تمام مطالب، فروعات و جزئیات آن آگاهى کامل دارد و در جداسازى نظرات صحیح از غیر صحیح، احاطه کامل داشت.[۱۹]

به هر حال در آن چند دهه اى که به تدریس علوم اسلامى اشتغال داشت، صدها شاگرد بارز از محضر او بهره هاى فراوان برده اند و مفتخر به دریافت اجازه اجتهاد و یا روایت شده اند و با این حال در کتاب هاى تراجم به تعدادى معدود از آنان اشاره شده است از جمله:

۱. سید محمدحسین، فرزند سید محمد خوانسارى.

۲. سید محمدحسن، فرزند سید محمد خوانسارى.

۳. محمدابراهیم.

۴. سید ریحان الله، فرزند سید جعفر کشفى دارابى (متوفاى ۱۳۲۸ هـ .ق.)

۵. شیخ محمدرضا زنجانى کاظمى.

۶. سید ابوالقاسم ریاضى، فرزند سید محمود.

۷. شیخ فضل الله، فرزند ابوالقاسم خویى.

۸. سید ناصر، فرزند سید هاشم موسوى أحسایى.

۹. سید محمدمهدى اصفهانى کاظمى. (متوفاى ۱۳۹۱ هـ .ق.) نویسنده «احسن الودیعه».

۱۰. شیخ آقابزرگ تهرانى، نویسنده «الذریعه الى تصانیف الشیعه».

۱۱. سید محمدرضا تبریزى.[۲۰]

۱۲. شیخ عبدالحسین رشتى (متوفاى ۱۳۷۳هـ .ق.).

شیخ عبدالحسین فرزند شیخ عیسى رشتى گیلانى در سال ۱۲۹۲ هـ .ق. به دنیا آمد. وى تحصیلات علوم دینى را درکربلا و نجف تا مرتبه اجتهاد نزد استادان و مدرسان بزرگ آن حوزه ها به ویژه آیات عظام ملا محمدکاظم آخوند خراسانى، شیخ فتح الله شیخ الشریعه اصفهانى و سید محمدکاظم طباطبایى یزدى، ادامه داد. او در علوم مختلف منطق، فلسفه، فقه و کلام صاحب رأى و در تدریس آن ها به ویژه علم اصول، داراى احاطه و مهارت ویژه اى بود. از آثار ارزشمند او «شرح کفایه الاصول»، «کتابُ القضا»، «کتابُ الرهن»، «کتاب الوقف و المواریث»، «کشف الاشتباه و الاطوار فى تفسیر آیات القرآن الکریم.»[۲۱]

۱۳. محمدجواد کاظمى (متوفاى ۱۳۲۸هـ .ق.). شیخ محمدجواد فرزند شیخ محمدحسین کاظمى از دانشمندان و فقیهان بزرگ کاظمین و نجف بود که به خاطر نبوغ فراوان به درجه اجتهاد رسید. او از شاگردان شیخ محمدحسن آل یاسین در کاظمیه و شیخ زین العابدین مازندرانى، ملا لطف الله مازندرانى، شیخ عبدالله مازندرانى و سید ابوتراب خوانسارى در نجف اشرف بود و از آیه الله سید ابوتراب خوانسارى، اجازه روایت گرفت. از آثار او «شرح رساله بغیه الخاص و العام» از آثار پدرش شیخ محمدحسین کاظمى است.[۲۲]

۱۴. سید شهاب الدین محمدحسین، فرزند سید محمود نجفى.[۲۳]

۱۵. شیخ محمدطاهر ابوخمسین (متوفاى ۱۳۴۲ هـ .ق.).[۲۴]

شیخ محمدطاهر فرزند شیخ محمدحسین هَجَرى أحسائى هفوفى در شهر «الهفوف» بحرین متولد شد. وى مقدمات علوم دینى را در زادگاهش به پایان رساند، سپس براى کسب معارف و مدارج عالى علوم حوزوى به نجف اشرف هجرت کرد و نزد استادان و مدرسان ماهر آن مکان مقدس به ویژه میرزاحسین خلیلى تهرانى و سید ابوتراب خوانسارى تحصیلات عالى خود را تا مرتبه بلند اجتهاد ادامه داد و از بسیارى از آنان مفتخر به کسب اجازه نامه روایت و اجتهاد شد. سید ابوتراب خوانسارى در اجازه اجتهاد به او، از مقام و جایگاه علمى و معنوى او تجلیل و تکریم مى کند و مى گوید:

او پیشواى فقیهان پژوهشگر، از بهترین دانشمندان اهل دقت، استنباط کننده فروع فقهى از اصول آن ها و از مجتهدان مورد اعتماد است.[۲۵]

۱۶. شیخ موسى هَجَرى أحسائى (متوفاى ۱۳۵۳ هـ .ق.).

سید ابوتراب خوانسارى در ۱۸ جمادى الثانیه (۱۳۲۲ هـ .ق.) به او اجازه روایت داد و ضمن تجلیل از مقام علمى او، به اجتهاد او تصریح نمود.[۲۶]

۱۷. سید مهدى غریفى (متوفاى ۱۳۴۳ هـ .ق.)

وى نویسنده کتاب هاى،   الانصاف فى علم الحدیث»، «هدایه المضل فى الامامه» و «عین الفطره فى الرّد على من غالى فى العتره» است. سید ابوتراب خوانسارى در سال ۱۳۴۱ هـ .ق. به او اجازه روایت داد.[۲۷]

۱۸. سید ناصر أحسائى (متوفاى ۱۳۵۸ هـ .ق).[۲۸]

۱۹. شیخ عبدالرسول، فرزند شیخ شریف.

شیخ عبدالرسول (متولد ۱۳۰۱ هـ .ق.) از نوادگان صاحب جواهر و از شاگردان ملا کاظم آخوند خراسانى، سید محمدکاظم طباطبایى یزدى، محمدحسین نایینى و سید ابوتراب خوانسارى است.[۲۹]

۲۰. سید محمد کوه کمرى (متوفاى ۱۳۷۲ هـ .ق.)

سید محمد کوه کمرى معروف به حجت کوهکمرى، از شاگردان شیخ عبدالله مامقانى، نویسنده «تنقیح المقال»، محمدحسین نائینى نویسنده «فوائد الاصول» و سید ابوتراب خوانسارى است. از آثار او: «الاستصحاب»، «تنقیح المطالب المهمه فى عمل الصور المجسمه»، «لوامع الانوار الغرویه فى مرسلات الاثار النبویه» است.[۳۰]

۲۱. سید احمد تسترى (متوفاى ۱۳۸۴ هـ .ق.)

وى نویسنده «اجازات المشایخ و مجازات الشوانح» است.[۳۱]

۲۲. سید محمدصادق بحرالعلوم (متوفاى ۱۳۹۹ هـ .ق.)، نویسنده «سلاسل الروایات و طرق الاجازات»، «السلاسل الذهبیه»، و «الدرالبهیه فى تراجم علماء الامامیه من القرن الحادى عشر الى الرابع عشر».[۳۲]

۲۳. شیخ على دامغانى (متوفاى ۱۳۶۲ هـ .ق.)[۳۳]

۲۴. میرزا احمد تهرانى (متوفاى ۱۳۷۱ هـ .ق.)، نویسنده «الفوائد العسکریه» و «مستدرک بحارالانوار».[۳۴]

۲۵. شیخ محمدعلى اردوبادى (متوفاى ۱۳۸۰ هـ .ق.) نویسنده «الانوار الساطعه فى تسمیه حجه الله القاطعه» و «تاریخ علماى آذربایجان».[۳۵]

۲۶. سید محسن حکیم (متوفاى ۱۳۹۰ هـ .ق.) نویسنده «مستمسک العروه الوثقى».[۳۶]

۲۷. میرزا ابوالحسن شعرانى (متوفاى ۱۳۹۳ هـ .ق.) نویسنده «حاشیه وافى» و «شرح تجرید».[۳۷]

۲۸. شیخ ذبیح الله محلاتى (متوفاى ۱۴۰۵ هـ .ق.)، نویسنده تاریخ سامرا. او در کتاب اختران تابناک مى نویسد:

در نجف اشرف، علم رجال را در مسجد زرگرها نزد او (سید ابوتراب خوانسارى) مى خواندم.

۲۹. شیخ مرتضى مظاهرى، نویسنده کتاب «مقبس الیاقوت فى فضل السکوت».

۳۰. سید احمد صفایى خوانسارى (متوفاى ۱۳۵۹ هـ .ق.) نویسنده «کشف الحجب عن الاسفار الکتب».

۳۱. سید محمدرضا قاضى طباطبایى تبریزى نویسنده «تنقیح الاصول».

۳۲. شیخ عبدالله، فرزند ملا حبیب الله لنگرودى.

۳۳. سید جمال الدین گلپایگانى (متوفاى ۱۳۷۷ هـ .ق.).

۳۴. سید على مدد قائینى (متوفاى ۱۳۸۴ هـ .ق.)[۳۸]

اخلاق و برنامه هاى معنوى

سید ابوتراب خوانسارى، داراى اخلاق نیکو و کمالات نفسانى بود. در عین بزرگى، هیبت و اقتدارى که از چهره ملکوتى او نمایان بود، کمال تواضع در برابر مؤمنین داشت. از هر گونه تکبر، بزرگ نمایى و خودستایى در گفتار و نوشته هایش پرهیز داشت. هیچ مالدارى را به خاطر مالش و صاحب مقامى را به علت مقامش، اکرام و احترام نکرد همان طور که فقیرى را به خاطر فقرش سبک نشمرد. چهره باز و اخلاق خوش او، همه را مجذوب خود کرده بود.

به بیشتر اعمال مستحبى مثل، روزه، به ویژه در روزهاى ولادت و شهادت معصومین(علیه السلام)، نماز، توسل و دعاها مثل دعاى ام داود و دعاى سمات، عمل مى کرد. شب زنده دارى و نماز شب او ترک نشد و گاه در مسجد سهله و کوفه به اعتکاف مى پرداخت.[۳۹] در مسجد کوفه و سهله بود که بارها افتخار تشرف به محضر حضرت بقیه الله الاعظم نصیب او شد.[۴۰]

هدیه اى از امام زمان (عج)

آیه الله سید محمدمهدى اصفهانى مى گوید: عالم ربانى سید ابوتراب موسوى خوانسارى به من گفت: روزى در حرم حضرت امیر على(علیه السلام)بعد از نماز صبح با جماعتى از مؤمنین به توسل مولایمان، حجت خدا در زمین (عج) پرداختیم. بعد از پایان یافتن توسل و دعا، از آن حضرت (عج) (در دلم)، «ساعتى مخصوص» درخواست کردم که نمونه آن در نجف نباشد (و نیاز به کوک مدام نداشته باشد تا به کمک آن بتوانم به طور منظم به برنامه هاى شخصى، عبادى و تدریس بپردازم). از حرم حضرت امیر، همراه با جماعت به قصد منازل خود خارج شدیم بعد از خداحافظى از دوستان به منزل آمدم. همین که خواستم در اتاق بنشینم، خدمتکار منزلم، نزدم آمد و ساعتى با همان ویژگى هایى که من در حرم مطهر حضرت امیر، از امام زمان (عج) خواسته بودم، به من داد. گفتم: این ساعت مال کیست؟ تا آن را از او خریدارى کنم؟ گفت: این ساعت را مردى چند لحظه پیش به در منزل آورد و گفت: آن را به مولایت سید ابوتراب بده و بگو: آن را همان کسى فرستاده که تو از او در حرم جدت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آن را خواسته بودى. این «ساعت» سال ها است که نزد من است و به خاطر ویژگى که دارد، نه خراب مى شود و نه از حرکت باز مى ماند. سید محمدمهدى اصفهانى در ادامه مى گوید: بعد از وفات آیه الله سید ابوتراب، هر چه جست و جو کردیم، از آن ساعت، اثرى ندیدیم.[۴۱]

تألیفات

آیه الله خوانسارى، علاوه بر تدریس و پرورش فقیهان و دانشمندان بزرگ، به تألیف نیز اشتغال داشت. او آثار متعدد و متنوعى در زمینه هاى مختلف اصول، فقه، تفسیر، کلام، رجال و حدیث از خود به یادگار گذاشت که بالغ بر ده ها کتاب و مقاله است. مایه تأسف است که جز تعداد اندکى از آثار ارزشمند او، بقیه آثارش هنوز به زیور چاپ آراسته نشده اند و بیشتر آن ها به صورت خطى به حال خود مانده اند. اینک فهرست آثار به جا مانده از آن عالم فرزانه ارائه مى شود، شاید که مشمول همت بلند مسئولان فرهنگى شده، احیا گردند و جامعه علمى و فرهنگى از برکات آن ها بهره مند شوند.

اولین اثر

سید ابوتراب خوانسارى در سالى[۴۲]وارد نجف اشرف شد که بیشترین عنایت از ناحیه مقدس حرم حضرت امیر على(علیه السلام) به خواص و عوام به طور آشکار متجلى شده بود. وى با برخوردارى از طبعى لطیف و ذوقى سرشار، آن معجزات و عنایات را به صورت بسیار زیبایى به نظم درآورد. این قصیده بلند، مشتمل بر ۷۳ بیت است.[۴۳] در آخر آن ابیات، نام قصیده که سال سرودن آن را هم مى رساند، آورده شده است و آن: «عام الخوارق من صنوطه» است. یعنى سال معجزات از پسر عموى طه (پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)).[۴۴]

آثار فقهى

۱) سبیل الرشاد فى شرح نجاه العباد

این اثر در نوع خود کم نظیر است زیرا به دنبال هر مسأله اى که در این کتاب آمده، همه ادله مربوط به آن نیز ذکر گردیده است و دربردارنده تمام آرا و نظرها و جمیع فروعات هر موضوع مطرح شده است. تألیف کتاب صوم و ارث را در سال هاى (۱۳۰۳ و ۱۳۰۴ هـ .ق.) به پایان رسید. این دو کتاب در سال ۱۳۲۲ هـ .ق. در تهران با چاپ سنگى و با قطع رحلى به جامعه علمى عرضه شده است.

۲) المناسک الحج

۳) المسائل البحرانیه

این اثر که در قالب پرسش و پاسخ نگارش یافته، جواب به سؤالاتى است که مردم بحرین از عالمان خود نموده اند و در دو بخش، در یک مجلد آمده است بخش اول سؤال هایى است که جناب على بن حسن بحرانى و بخش دوم توسط حسین بن على بحرانى از بحرین جمع آورى و به نجف اشرف ارسال داشته است.

۴) المسائل الکاظمیه

این اثر جواب به پرسش هایى است که شیخ مهدى جرموقى (متوفاى ۱۳۳۹ هـ .ق.) از بصره براى سید ابوتراب خوانسارى ارسال کرده است. و طراح سؤال ها تنها خود شیخ جرموقى است.

۵) الاحکام الوضعیه

۶) المؤونه المستثناه فى الخمس فى مصرف سهم الامام

۷) من طاف خارجاً عن المطاف الشرعى

۸) التحقیق فى بعض مسائل الحج

۹) سلامه المرصاد فى حواشى نجاه العباد

۱۰) تعلیقه على نجاه العباد

۱۱) تعلیقه على نخبه الکلباسى

۱۲) المسائل الخوانساریه

۱۳) بغیه الفحول فى حکم المهر اذا مات احد الزوجین قبل الدخول

۱۴) هدایا المشاهد

۱۵) التحقیق فى هدم المشاهد

۱۶) السؤال و الجواب

۱۷) حکم الصلوه الجمعه فى زمن الغیبه

۱۸) رساله عملیه

۱۹) حاشیه على کتاب الخمس جواهر الکلام

۲۰) مصرف سهم امام در زمان غیبت

۲۱) التحقیق فى مسائل الرضاع

۲۲) الفقه الاستدلالى

۲۳) عقد اللئالى و الیواقیت فى تحصیل محل المحاذات للمواقیت

۲۴) التنبیه على ما اخطاً بعض المتفقهه، نقد آرا و نظرات فقهى سید محمدکاظم طباطبایى یزدى.

۲۵) التحقیق فى بیان شرط الربا فى القرض

آثار اصولى

۱) اصاله العدم

۲) التحقیق فى الفرق بین الواجب المطلق و المشروط

۳) التحقیق فى الدوران بین الاقل و الاکثر

۴) اصول الفقه، یک دوره اصول فقه استدلالى.

۵) قصد السبیل فى اصول الفقه.

۶) التحقیق فى حجیت اصول المثبته

۷) التحقیق فى اثبات انّ الاصل فى المتعارضین فى الادله الاماره و الاصول، ماذا؟

۸) التحقیق فى کلام فاضل التونى فى اصل المثبت

۹) حاشیه على رسائل الشیخ

۱۰) التحقیق فى الاصل السببى و المسببى

۱۱) تعیین المرجع بعد تساقطه

۱۲) التحقیق فى اثبات المرجع بعد التساقط الاصلین المسببین

آثار کلامى

۱) النجوم الزاهرات فى اثبات امامه الائمه الهداه

۲) صراط المستقیم

۳) مصباح الصالحین فى اصول الدین

آثار قرآنى

۱) البیان فى تفسیر القرآن

۲) لب الالباب فى تفسیر احکام الکتاب

آثار رجالى

۱) الحواشى على رجال ابى على

۲) الفوائد الرجالیه

از دیگر آثار او

الدرر فى شرح التجرید

الصراح فى الاحادیث الحسان و الصحاح

در این کتاب، هر روایت حسن یا صحیحى که به آن عمل شده و یا فقیهان بنابر آن فتوا داده اند آورده شده است. کتابى است مفید براى مجتهدان که در ذیل هر روایت، میزان دلالت آن نیز بررسى شده است. این اثر ارزشمند، در دو جلد بزرگ که حجم وسائل الشیعه حر عاملى را دارد، در نجف اشرف به چاپ رسیده است.

آیه الله سید ابوتراب خوانسارى، آثار متعدد دیگرى در موضوعات مختلف علوم دینى با قلم روان خود پدید آورده است که هنوز پاک نویس و یا به مرحله چاپ نرسیده است و اطلاع خاصى از آن ها در دسترس نیست.[۴۵]

۳ روز قبل از وفات سید ابوتراب

آیه الله سید محمدمهدى اصفهانى مى گوید:

یکى از بستگان من در کاظمین نزدم آمد و از من درخواست تعبیر خوابى که دیده بود کرد و گفت: من در خواب دیده ام که به زیارت حرم مطهر کاظمین(علیهما السلام) مى روم، همین که وارد صحن شدم متوجه شدم که یکى از مناره هاى بزرگ حرم بر زمین افتاده است.

همین که خواب او را شنیدم، فهمیدم که یکى از بزرگان دین از اولاد امام موسى کاظم(علیه السلام) به زودى وفات خواهد کرد و عالم اسلام را در سوگ خود فرو خواهد برد. من از تعبیر خواب سر باز زدم و گفتم: چند روزى صبر کن که تعبیر آن را خواهى شنید. سه روز از این ماجرا گذشت. پست چى، تلگرافى را از نجف اشرف به من داد، که در آن خبر ناگوار رحلت عالم ربانى آیه الله سید ابوتراب در آن بود. و در این جا بود که به آن شخص گفتم: این خبر، همان تعبیر خواب توست.[۴۶]

حادثه اى عجیب و خبرى ناگوار

نیم روز گرم و تابستانى نهم جمادى الاول سال (۱۳۴۶ هـ .ق.) بود و آسمان نجف عارى از هر گونه ابر. ناگاه ابرى تیره و متراکم، سایه غم آلود خود را بر آن شهر انداخت. مردم بهت زده، با تعجب این حادثه غیر عادى را به یکدیگر نشان مى دادند. در این وقت، ندا دهنده اى در شهر اعلام کرد:

مرجع عالى قدر، عالم ربانى حضرت آیه الله العظمى سید ابوتراب موسوى خوانسارى به لقاى رحمت الاهى پیوست.

باران شدیدى سطح شهر را فرا گرفت. مردم کسب و کار خود را تعطیل نموده و همراه با عالمان و خواص، رو به سوى منزل آن مرحوم رهسپار شدند و در عزاى او اشک ماتم ریختند.

پیکر پاک آیه الله خوانسارى، بعد از اقامه نماز به وسیله آیه الله سید ابوالحسن اصفهانى (متوفاى ۱۳۶۵ هـ .ق.)، بر روى دوش مقلدان و دوستداران روحانیت، به سوى قبرستان وادى السلام، تشییع شده، به خاک سپرده شد.[۴۷]

از مرحوم آیه الله خوانسارى، فرزند پسرى به جا نماند. او داراى سه فرزند پسر به نام هاى سید محمدعلى، سید محمدمهدى و سید محمدحسین بود و آنان سال ها قبل از وفات پدرشان، به رحمت الاهى پیوستند.[۴۸]

یادش گرامى و نامش بلند باد.

پی نوشت:

[۱]. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۳۰۹ نقباءالبشر، ج ۱، ص۲۷ معارف الرجال، ج ۳، ص ۳۱۰ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۰ و مناهج المعارف، ص ۱۸۷.
[۲]. مصفى المقال، ص ۲۴ و ص ۱۰۸ احسن الودیعه، ج۲، ص ۵۰ و مناهج المعارف، ص ۱۸۵.
[۳]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۵۰ الکرام البرره، ج ۱، ص۳۲۳ و چهل مقاله، ص ۵۴۵.
[۴]. مناهج المعارف، ص ۱۸۲.
[۵]. سید محمدمهدى اصفهانىسید ابوترابسید محمدسید ابوالقاسم
سیدمحمدصادق سیدمحمدمهدىسید زین العابدین سید حسن سید ابوالقاسم جعفرـ سید حسین، سید میر ابوالقاسم جعفر، سید حسین، قاسم، محب الله، قاسم، مهدى، زین العابدین، ابراهیم، کریم الدین، رکن الدین، زین العابدین، سید صالح قصیر، محمد، محمدمحمود، حسین، حسن، احمد، ابراهیم، عیسى، حسن، یحیى، ابراهیم، حسن، عبدالله فرزند امام موسى کاظم(ع). (المسلسلات، ج ۲، ص ۱۶۴ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۳.)
[۶]. پسر عمه سید ابوتراب خوانسارى.
[۷]. سال وفات سید محمدعلى فرزند محمدصادق خوانسارى.
[۸]. شیخ آقا بزرگ تهرانى، سال ورود سید ابوتراب خوانسارى به نجف اشرف را سال (۱۲۹۹ هـ . ق.) مى داند. و حال آن که سید ابوتراب در آن شهر، مدت ۵ سال نزد آیهالله سید حسین تبریزى کوهکمرى (متوفاى ۱۲۹۹ هـ . ق.) به فراگیرى مراحل عالى فقه و اصول پرداخت و حتى درس آن استاد بزرگ را تقریر مى کرد. بنابراین سال ورود وى به نجف، نمى تواند سال ۱۲۹۹ باشد که سال وفات استادش آیهالله کوهکمرى است.
ر.ک: نقباءالبشر، ج ۱، ص ۲۷.
[۹]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۱ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ و چهل مقاله، ص ۵۴۶.
[۱۰]. معجم القبور، ج ۱، ص ۲۲ معجم رجال الفکر، ص ۱۷۲ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ مناهج المعارف، ص ۱۸۵.
[۱۱]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۸ و چهل مقاله، ص ۵۴۶.
[۱۲]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷.
[۱۳]. معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۶۲ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ و احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۵.
[۱۴]. معارف الرجال، ج ۱، ص ۳۶.
[۱۵]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۸.
[۱۶]. مناهج المعارف، ص ۱۸۷.
[۱۷]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ و احسن الودیعه، ج ۲، ص ۲۴ ـ ص ۱۵.
[۱۸]. معارف الرجال، ج ۲، ص ۱۷۰.
[۱۹]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۵.
[۲۰]. همان، ج ۲، ص ۲۸ ـ ۲۴ المسلسلات، ج۲، ص ۱۶۵ و ص ۷۷.
[۲۱]. معارف الرجال، ج ۲، ص ۴۹.
[۲۲]. همان، ص ۲۲۱.
[۲۳]. همان، ص ۲۲۹.
[۲۴]. همان، ص ۲۰۶.
[۲۵]. همان.
[۲۶]. همان، ج ۳، ص ۷۳.
[۲۷]. همان، ص ۱۵۳ و المسلسلات، ج ۲، ص ۲۷.
[۲۸]. معارف الرجال، ج ۳، ص ۱۸۳.
[۲۹]. ماضى النجف، ج ۲، ص ۱۱۷.
[۳۰]. المسلسلات، ج ۲، ص ۴۲۷.
[۳۱]. همان، ص ۳۹۶.
[۳۲]. همان، ص ۲۵۹.
[۳۳]. همان، ص ۲۴۱.
[۳۴]. همان، ص ۵۲.
[۳۵]. همان، ص ۴۰.
[۳۶]. چهل مقاله، ص ۵۴۷.
[۳۷]. همان.
[۳۸]. همان، ص ۵۴۸ و ۵۴۹.
[۳۹]. ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۷.
[۴۰]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۹. (تفصیل جریان تشرف، ذکر نشده است).
[۴۱]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۹.
[۴۲]. سال ۱۲۹۵ هـ . ق.
[۴۳]. برگردان فارسى این قصیده در قم چاپ شده است.
[۴۴]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷.
[۴۵]. معجم مؤلفى الشیعه، ص ۱۶۳ چهل مقاله، ص ۵۵۰ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ معجم رجال الفکر، ص ۱۷۲ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۱ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ معارف الرجال، ج ۳، ص ۳۱۰ معجم القبور، ج ۱، ص ۲۲ مناهج المعارف، ص ۱۸۸.
[۴۶]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۴۸.
[۴۷]. معارف الرجال، ج ۳، ص ۳۱۱ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۹ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۸ و احسن الودیعه، ج ۲، ص ۴۲.
[۴۸]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۴۹
منبع: على کرجى؛کتاب گلشن ابرار جلد۴