فرهنگ و تمدن شیعه » شخصیتها » عالمان دین »

خلیل فراهیدى(ره)

اشاره:

تصور آن که دانش ‏هاى ادبى عرب وام‏دار غیرشیعیان باشد تصورى غیر واقع ‏بینانه است. دانشوران زیادى را مى ‏یابیم که پیرو اهل بیت(ع) اند و سخنانشان در فنون مختلف، مأخذ و مدرک قلمداد مى ‏شود. از جمله آن‏ها «ابوعبدالرحمان خلیل بن احمد نحوى» پایه‏ گذار دانش «عروض» است. تولد وى را یکصد سال بعد از هجرت پیامبر(ص) و نام پدرش را «احمد» نگاشته ‏اند.

مبرّد نحوى بزرگ مى‏ گوید: تحقیق کاوش گران علوم بر آن است که اوّل کسى که بعد از پیامبر(ص) احمد نام گرفت همو بود و این خود کرامتى هم چون تولد خلیل (آن هم در آن حد از هوش، علم و زهد) را در پى داشت.[۱] گویا آنچه در مستطرفات سرائر آمده که خلیل را ابن ابراهیم معرفى کرده سهو قلم از مصنف یا ناسخ باشد (مستطرفات سرائر، ابن ادریس، ص ۴۹۴، انتشارات المعارف الاسلامیّه) لازم به ذکر است که این اشتباه در چاپ‏ هاى جدید اصلاح شده.

نسبت‏ ها  

در معرفى خلیل، چند نسبت به طور پیاپى به چشم مى‏ خورد: نحوى، اَزْدى، یحْمُدى، فراهیدى، بصرى، عروضى. نحوى: تنها مهارت وى در نحو، سبب این شهرت نیست؛ بلکه او سرآمدى در این فن است که نظیرى برایش نمى‏توان یافت. ازدى: ازد، قبیله بزرگ و مشهور جهان عرب است که نسبت آن به «ازد بن غوث» مى ‏رسد. ازدیان نیز به نوبه خود، طایفه‏اى از «قحطان» محسوب مى‏ گردند از آن جهت که نسب «ازد بن غوث» با هشت واسطه به فردى به نام قحطان متصل مى‏ شود. پیشینیان ازدیان، همان قوم «سبأ» هستند که در یمن (جنوب غربى عربستان) مى ‏زیستند.[۲] ماجراى شهرهاى آباد آن‏ها و سد «مأرَب» و سیل «عَرِم» که سرزمینشان را نابود ساخت در قرآن مجید ذکر شده است.[۳] آنان بعد از این به سرزمین‏ هاى دیگر، هم چون عراق، عُمان و مدینه کوچ کردند. انصار پیامبر(ص) و هم چنین تعدادى از شهداى کربلا از طایفه «ازد» بودند و على(ع) از یاران ازدى خود بسیار تمجید فرموده است. این طایفه بعداً به بیست و هفت گروه تقسیم گردید.[۴] یحمدى: یکى از قبایل منشعب شده از طایفه ازد است. فراهیدى: منسوب به فراهید بن مالک بن فهم بن عبداللَّه بن نصر بن ازد است.[۵] بعضى از مورخان گفته‏ اند: او نژاد فارسى داشته و از کسانى است که یمن را براى پادشاه ایران فتح کرد. بصرى: گر چه خلیل، اهل عمان بوده و از ازدیان آن منطقه به شمار مى‏رود؛ ولى سپس به بصره مهاجرت کرد و از این رو بصرى خوانده مى ‏شود. این شهر در سال ۱۷ ه’.ق. به دست «عتبه بن غزوان» بنا گردید[۶] و گفته شده که هیچ گاه بُتى در آن، مورد پرستش قرار نگرفته است.[۷] عروضى: اذعان همه تاریخ نگاران جهان عرب و اسلام بر آن است که این شهرت، تنها به دلیل مهارت خلیل در دانش عروض نیست، بلکه وى پایه‏ گذار و معمار آن است.[۸]

با آسمانیان

خلیل، افتخار هم‏زمانى با سه تن از امامان معصوم (امام باقر و صادق و کاظم(ع)) را داشت؛ چرا که زمان حیات وى سال ۱۰۰ تا ۱۷۰ بوده و از این جهت بعید نیست با توجه به علاقه ‏اى که وى به خاندان عصمت و طهارت داشته خدمت آن بزرگواران رسیده و کسب فیض کرده باشد. مخصوصاً که بعضى از مورخان گفته ‏اند: خلیل در کتاب‏هاى قدیم شیعه روایاتى از امام صادق(ع) نقل کرده است.[۹] شایان ذکر است که در سند بعضى از روایات، عنوان خلیل بن احمد آوده شده و لکن او خلیل بن احمد سجزى‏ و استاد شیخ صدوق و سُنى مذهب است و ربطى به خلیل بن احمد نحوى ندارد. سخن دوم در این سرفصل شیعه بودن خلیل است و آن چه ما را بدین امر رهنمون مى‏گردد دو نکته است: اول: گواهى راوى شناسان و مورخان؛ رجالىِ معروف شیعه، ابن داوود حلى (۷۰۷ – ۶۴۷ ه’.ق.) اظهار مى‏ دارد: خلیل بن احمد، برترین مردم در دانش هاى ادبى و فضل و زهدش مشهورتر از آن است که بر کسى مخفى ماند. او امامى و شیعه مذهب بوده است.[۱۰] علامه حلى (۷۲۶ – ۶۴۸ ه’.ق.) فقیه رجالى دیگر تشیع مى‏ گوید: سخن خلیل بن احمد در ادب حجت است. او والاترین مردم در این فن و مخترع علم عروض است فضل او بر همگان آشکار و امامى مذهب بوده است.[۱۱] دوم: سخنانى است که خلیل در مقام ومنزلت على(ع) بیان نموده: ۱٫ از وى سؤال شد که به چه دلیل على(ع) امام همگان است؟ خلیل پاسخ داد: احتیاج الکل الیه و غناه عن الکل؛ به علت احتیاج همه مردم به آن حضرت و بى‏ نیازى آن بزرگوار از دیگران.[۱۲] ۲٫ در مورد فضیلت على(ع) از وى سؤال شد. خلیل پاسخ داد: چه مى ‏توان گفت درحق کسى که دوستان و دشمنان فضائل وى را مخفى کردند. دوستان از ترس و دشمنان از حسادت. و با همه این‏ ها فضائل و مناقبش شرق و غرب عالم را فراگرفته است.[۱۳] علامه مامقانى، پس از ذکر این مطلب مى‏ گوید: سوگند به جان خودم که این سخن را باید با نور بر رخ حور نوشت.[۱۴] ۳٫ یونس بن حبیب مى‏گوید: از خلیل بن احمد سؤال کردم: چرا اصحاب پیامبر(ص) گویا همگى فرزند یک مادر هستند و على(ع) فرزند مادرى دیگر؟ خلیل پاسخ داد: زیرا آن حضرت را تقدم در اسلام و برترى در علم و شرف و علاقه به جهاد، از سایرین ممتاز ساخته است.[۱۵] ۴٫ ابوزید نحوى انصارى مى ‏گوید: از ابن احمد سؤال کردم که چرا مردم على(ع) را رها کردند در حالى که آن حضرت در پیشگاه پیامبر(ص) و مسلمانان جایگاهى بلند داشت و خدماتش به اسلام بسیار زیاد بود؟ خلیل [در پاسخم گفت‏] : زیرا خداوند او را از دیگران جدا کرده و مردم به اشباه و نظایر خود، متمایل هستند. آیا این شعر را شنیده‏اى: وکل شکل لشکله آلف‏ اما ترى الفیل یالف الفیلا.[۱۶] هر گروهى به مانند و شبیه خود متمایل است؛ آیا ندیدى فی را که با فیل الفت و تمایل دارد.

ویژگى‏ ها

خلیل بن احمد فراهیدى داراى خصوصیاتى بود که موجب تحسین همگان گردید و آنان در مدح او، لب به سخن گشودند: نضر بن شُمیل (از شاگردان خلیل) مى ‏گوید که هیچ کس مثل خلیل را ندید حتى خودش.[۱۷] سفیان (بن ثورى یا عُیَیْنَه، طبق اختلاف در نقل) اظهار مى‏دارد: کسى‏ که دوست دارد نگاه کند به مردى که از طلا و مشک آفریده شده، به خلیل بن احمد نظر کند.[۱۸] ابو طیّب لغوى (متوفاى ۳۵۱ ه’.ق.) بیان داشته است: مانند خلیل، یافت نشد؛ نه قبل از او و نه بعد از او.[۱۹] مجموع ویژگى ‏هایى که در مورد دانشور مورد سخن بدان ‏ها دست یافتیم بدین ترتیب است:

۱٫ تقوا جلال‏الدین سیوطى (متوفاى ۹۱۱ ه’.ق.) ادیب نامى جهان عرب و اسلام مى‏ گوید: خلیل بن احمد ضرب المثل تقوا در زمان خود بود؛ چرا که همه مردم بر این باور بودند که بعد از صحابه رسول خدا(ص) با تقواتر از وى وجود ندارد. او خیرخواه متواضع و با عفت بود.[۲۰]

۲٫ زهد با آنکه خلیل بصرى مى ‏توانست اموال زیادى گردآورى نماید در بعضى مواقع حتى یک فلس (پول رایج آن زمان) در بساط نداشت. او با تمام مشقّت در نیستان‏هاى بصره روزگار مى‏ گذراند و این در حالى بود که شاگردانش به وسیله علومى که از وى آموخته بودند توانستند ثروت زیادى جمع آورى نمایند.[۲۱] او در خانه ‏اى که از چوب یا نى ساخته شده بود، زندگى مى‏ کرد و تنها راه درآمدش باغى بود که از پدر به ارث برده بود.[۲۲] نکته دیگر در این مورد آن است که پادشاهان و قدرتمندان آرزوى جذب وى را به دستگاه حکومتى خود داشتند تا بر اعتبارشان بیفزایند؛ ولى خلیل، بى اعتنا به همه ذخارف دنیوى، زهد و قناعت را پیشه خود کرد.[۲۳] سلیمان (بن على یا مهلب) یکى از حاکمان عباسى با ارسال نماینده‏اى از خلیل درخواست کرد وارد دربارش شده، امر تعلیم و تربیت فرزندانش را نیز بر عهده گیرد؛ اما خلیل در حالى که نان خشکى را به نماینده وى تعارف مى‏ کرد گفت: به سلیمان بگو: مادام که این نان را در سفره خود دارم از وى بى‏ نیاز هستم. آن گاه اشعارى را بدین مضمون سرود: به سلیمان بگو که من در آسایش و بى نیاز از تو هستم هر چند تهیدست باشم. آنچه کار را بر من آسان مى‏ نماید این است که هیچکس از فقر نخواهد مرد و روزگارش بر یک حال باقى نمى ‏ماند. روزى ‏اى که خداوند مقدّر کرده نه عجز مانع آن است و نه حیله زیاد کننده آن. ما فقر و بى نیازى را در نَفْس مى‏ دانیم نه مال.[۲۴] وضع معیشتى خلیل به قدرى مشکل شد که زمانى تصمیم گرفت بصره را به مقصد خراسان ترک نماید. در روز عزیمتش سه هزار نفر که همگى حدیث‏ شناس، نحوى، لغوى و یا مورخ بودند در بدرقه او شرکت کردند.[۲۵]

۳٫ جهاد خلیل بن احمد، در فراسوى تعلیم و تعلم به مبارزه با خصم درون و برون نیز اشتغال داشت به گونه‏اى که یک سال به حجّ مشرف مى‏ شد و پروانه ‏وار در حریم دوست طواف مى‏ کرد و سال بعد به جبهه ‏هاى جنگ مى‏شتافت و به دفاع از سرزمین‏ هاى اسلامى مى ‏پرداخت.[۲۶] ۴٫ درایت‏ آورده ‏اند که خلیل بن احمد و عبداللَّه بن مُقفع، علاقه بسیار به ملاقات یکدیگر داشتند تا آن که «عُبّاد بن عباد مهلبى»[۲۷] زمینه این‏ ملاقات را فراهم کرد و آن دو، سه شبانه روز به گفت و گو پرداختند و سپس از یکدیگر جدا شدند. آن گاه از خلیل سؤال شد: ابن مقفع رإ؛تخ چگونه یافتى؟ گفت: مثل او هرگز ندیدم؛ ولى علمش از عقلش بیشتر است. و از ابن مقفع سؤال شد: خلیل را چگونه دیدى؟ گفت: مثل او را هرگز ندیدم و عقلش از علمش بیشتر است. و هر دو راست گفتند؛ چرا که عقل خلیل سبب شد بمیرد در حالى که زاهدترین مردم است و جهل ابن مقفع او را به سرنوشت شوم دچار کرد.[۲۸] ۵٫ دقت‏ نضر بن شُمیل مى‏ گوید: نزد یونس (از ادیبان عرب) نشسته بودیم که یکى از شاگردانش نزد وى آمد و مسأله‏ اى طرح کرد. وقتى او رفت ما در حالى که از سؤالش تعجب کرده بودیم بر وى ایراد علمى گرفتیم. خلیل که در مجلس حاضر و تا آن زمان ساکت بود ما را مخاطب قرار داد و گفت: اگر او این ایراد را بر شما مى‏ گرفت چه مى‏ گفتید؟ گفتیم: چنین پاسخ مى ‏دادیم. و دوباره خلیل چنین گفت: اگر او چنین جواب مى‏ داد چه مى‏گفتید؟ گفتیم: چنان پاسخ مى‏ دادیم. پیوسته خلیل بر ما اشکال گرفت تا از جواب عاجز ماندیم و همه محکوم شدیم. پس در فکر فرو رفتیم. آن گاه خلیل گفت: براى پاسخ دهنده سزاوار نیست که بعد از پاسخ شروع به فکر کردن نماید و سپس اظهار داشت: من هرگز پاسخى ندادم مگر بعد از آن که تمام جوانب و ایرادات و اعتراضاتى را که ممکن است تصوّر شود نیز ملاحظه کردم.[۲۹] ۶٫ نبوغ‏ هم‏زمان با خلیل طبیبى مى‏زیست که مبتلایان به نوعى از کم‏ بینى چشم را مداوا مى ‏کرد. پس از مدتى آن طبیب از دنیا رفت و دردمندان را با مرض خود، تنها گذارد. خلیل بن احمد که وضع را چنان دید سؤال کرد: آیا نسخ ه‏اى از وى به جاى مانده؟ گفتند: نه. گفت: آیا ظرفى که در آن، دارو را تهیه مى ‏کرده وجود دارد؟ گفتند: آرى. خلیل درخواست نمود آن ظرف را آوردند و با بوییدن آن ظرف، داروهاى به کار برده شده و مقدار آن‏ها را یکى پس از دیگرى نام برد تا پانزده نوع. آن گاه با این پانزده نوع، دارویى تهیّه کرد و مبتلایان به آن مرض را معالجه نمود. پس از مدتى نسخ ه‏اى از آن طبابت پیدا شد و ملاحظه کردند مجموع موجود در نسخه، شانزده مورد بوده و خلیل تنها به یک مورد پى نبرده بود.[۳۰] ۷٫ نوآورى از ویژگى‏ هایى که همه ارباب دانش در مورد خلیل بدان توجه نموده ‏اند مسأله ابتکار و نوآورى است.

او در جهان اسلام پدیده‏ ها و علومى را به وجود آورد که هیچ اصل و اثرى قبلاً از آن‏ها وجود نداشت. ایجاد دانش عروض، ترتیب‏بندى کتاب لغت بر طبق حروف الفبا و قرار دادن الفاظى خاص براى بعضى از معانى تنها گوش ه‏اى از خلاّقیّت اوست. دیگر از ابتکارات وى اعراب‏ گذارى قرآن است. مى‏ دانیم که قرآن در صدر اسلام بدون نقطه و حرکت بوده است و پس از ماجرایى که در مورد آیه (ان اللَّه برى‏ء من المشرکین و رسوله) پیش آمد و آن عرب بادیه ‏نشین، کلمه «رسولُه»[۳۱] را به کسر خواند (رسولِه) احساس نیاز به اعراب‏ گذارى قرآن شدت گرفت. از این رو «ابوالاسود دُئلى» قرآن را نقطه ‏گذارى نمود. ولى این نقطه‏ ها در واقع اعراب کلمه بودند مثلاً علامت فتحه، نقطه‏ اى روى ابتداى حرف و ضمه، نقطه ‏اى روى آخر حرف و کسره، نقطه ‏اى زیر اول حرف بود؛ اما پس از مدتى، نقش نقطه از اعراب جدا گردید و جزء خود حرف محسوب شد و حرکات شکل دیگرى به خود گرفت و این ابتکار خلیل بن احمد بود که فتحه را شکل مستطیل بر روى حرف و کسره را شکل مستطیل، زیر حرف و ضمه را واو کوچکى روى حرف و تنوین را دوتاى از همان حرکت قرار داد. هم چنین رَوْم و اشمام (دو نوع وقف) و همزه و تشدید از ابتکارات خلیل بن احمد است. این علامت گذاری ها سبب مصونیّت قاریان قرآن از غلط خوانى گردید و باعث شد مردم و دانشمندان جهان اسلام بدانها اهتمام ورزند و از همان زمان جایگاه خود را پیدا کنند. هم اکنون نیز کتابت قرآن در تمام ممالک بدین روش صورت مى ‏پذیرد.[۳۲] ۸٫ حفظ آبروى مسلمان‏ وقتى خلیل وارد بصره شد تصمیم گرفت با ابوعمرو بن علا [ادیب بصره‏] مناظره نماید؛ ولى بعد از ورود در مجلس درس او، سکوت کرد و سپس از آن جا خارج شد. از وى سؤال شد: چه چیز تو را از مناظره منع کرد؟ پاسخ داد: نگاه کردم و دیدم ابوعمرو مدّت پنجاه سال است که ریاست حوزه درسى بصره را عهده‏ دار است. ترسیدم او از پاسخ گفتن به من عاجز شود و آبروى چندین سال ه‏اش در این شهر از بین برود، بدین جهت سکوت کردم.[۳۳] ۹٫ گذشت‏ خلیل بن احمد از کنار گروهى رد شد و شنید در مذمت وى سخن مى‏ گویند؛ اما بدون آن که کدورتى از آنان در دل گیرد اشعارى را زیر لب سرود که مضمون آن‏ها این است: نَفْس خود را وادار مى‏نمایم تا از خطاى دیگران بگذرد هر چند خطایشان زیاد باشد؛ چرا که تمام مردم یکى از سه گروه هستند: گروه برتر از من، که در این صورت رعایت حق آنان و ادب بر من لازم است. گروه مساوى با من، پس بخشش لغزش آنان موجب برترى من خواهد شد. گروه پایین ‏تر از من که بخشیدن جرم آنان و خوددارى از پاسخ، موجب حفظ آبروى من خواهد گردید، هر چند سرزنش کنندگان ملامتم نمایند.[۳۴] ۱۰٫ تواضع‏ شمس‏الدین ذهبى (متوفاى ۷۴۸ ه’.ق.) مى‏ گوید: خلیل بن احمد، متدین، با تقوا، قانع، متواضع و داراى همتى بلند بود.[۳۵] ایوب بن متوکل (استاد خلیل) اظهار مى‏دارد: هر گاه خلیل، مطلبى را به کسى تعلیم مى ‏نمود هرگز چنین وانمود نمى‏ کرد؛ ولى اگر از کسى چیزى مى ‏آموخت، مى ‏نمایاند که از او استفاده کرده است.[۳۶] و در موردى دیگر، خلیل را مى‏ یابیم که به نظّام [از ادباى عرب‏] در حالى که طفلى خردسال ولى آثار بزرگى از وى نمایان بود مى‏ گوید: احتیاج ما به فراگیرى از تو بیشتر است.[۳۷] در تواضع خلیل، همان بس که با تمام عظمتش چنانچه از وى در مورد مطلبى سؤال مى ‏شد و او جوابش را نمى‏دانست، با صراحت تمام مى‏ گفت: نمى‏ دانم! علامه طبرسى در مجمع البیان نقل مى‏ کند: از خلیل بن احمد سؤال شد چرا در آیه (حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون) با این که خطاب به خدواند است ولى صیغه جمع آورده شده؟ گفت: نمى‏ دانم. و مردم از این پاسخ لذت بردند.

علوم و فنون‏

پنجمین سرفصل در زندگى خلیل همانا دانش هایى است که وى به آنها دست یافت. یکى از بدیهى ‏ترین مسائل در زندگى علمى وى جامع بودن در دانش هاى گوناگون است که ارباب تاریخ و یا خودش به آنها تصریح کرده ‏اند. او خود مى‏ گوید: آن قدر علوم در اختیار من است که اگر آن‏ها را در اختیار همه بگذارم همه مردم در علم یکسان خواهند شد؛ ولى مى‏خواهم که عالمان، مؤونه‏اى داشته باشند.[۳۸] دومین دلیلى که ما را بر جامعیت علمى او رهنمون مى‏گردد آن است که وى در علم و دانش ضرب المثل بوده است.[۳۹] این مطلب از بسیارى از اشعار عرب و از جمله شعر اسحاق بن ابراهیم موصلى در هجو اصمعى و خالد نجّار در هجو توزى برمى‏ آید.[۴۰] و سخن دیگر آن که، توجى [از ادیبان عرب‏] مى‏ گوید: ادیبان تمام نواحى، در مکّه گرد آمده بودیم و در مورد دانشمندان جهان عرب سخن مى ‏راندیم و هرکس در برترى ادیب شهر خود بر سایرین تکلم مى‏ کرد؛ تا آن که ذکر خلیل به میان آمد. آن گاه ملاحظه کردیم تمام ادیبان و دانشمندان حاضر در مجلس، او را باتقواترین مردم و کلید دانش ‏ها و به وجود آورنده تحول و دگرگونى در علوم دانستند.[۴۱] علوم و فنونى که خلیل بن احمد در آن‏ها تبحّر یافت بدین شرح است: ۱٫ نحو کتابى در ادبیات تازى نمى ‏توان یافت که دست به دامن نظریات خلیل فراهیدى نشده باشد. او استادى بزرگ و سخنش در این فن حجّت قلمداد مى گردد.

ابن مُعْتزّ (متوفاى ۳۱۸ ه’.ق.) مى‏ گوید: خلیل بن احمد، داناترین مردم در نحو و دیگر علوم و دقتش از همگان بیشتر است. وى استاد همه مردم زمان خود و بدون رقیب محسوب مى ‏گردد.[۴۲] سیرافى، بزرگ ادیب عرب (متوفاى ۳۶۸ه’.ق.) بیان مى ‏دارد: تخصص خلیل در نحو و استخراج مسائل آن به نهایت رسیده بود.[۴۳] در مهارت خلیل در علم نحو همان بس که او استاد سیبویه، ادیب نامى جهان عرب و اسلام است. جلال‏الدین سیوطى (متوفاى ۹۱۱ ه’.ق.) در این مورد مى گوید: هر گاه سیبویه در کتاب خود – الکتاب، که دانشوران، آن را قرآنِ نحو لقب داده ‏اند – اظهار مى‏ دارد: «و سألته» یا «قال» بدون آن که گوینده را مشخص نماید مقصودش خلیل بن احمد است.[۴۴]

۲٫ لغت‏ نه تنها مهارت خلیل در الفاظ عربى بر همگان آشکار است و او را امام اهل لغت مى ‏دانند و کتاب «العین» را در همین مورد تألیف کرد، بلکه لغت فارسى را نیز پس از آن که در آستانه اضمحلال و ضایع شدن قرار داشت، مرتب و منظم ساخت و بدین وسیله افتخار عرب بر عجم – که مى‏ گفتند الفاظ عربى به صورت قانونمند جمع‏ اورى شده ولى لغت عجم بدون ضابطه است – را از بین برد.[۴۵]

۳٫ موسیقى‏ خلیل بن احمد، تمایلى به لهو و لعب نداشت؛ چرا که این امر با زهد و ورع و عبادت‏هاى او منافات دارد، ولى در عین حال مى‏ بینیم که در مورد موسیقى کتابى به نام «کتاب النغم» تألیف کرده و انواع نغمه‏ ها را در آن یادآور شده که در موضوع خود بى‏ نظیر بوده است. وقتى اسحاق بن ابراهیم موصلى کتابى در دانش نغمه‏ ها نوشت و بر ابراهیم بن مهدى عباسى عرضه کرد ابراهیم او را مورد تحسین قرار داد؛ ولى اسحاق در پاسخ او چنین اظهار داشت: این ستایش و تمجید از آنِ خلیل بن احمد است. چرا که او زمینه آشنایى با این فن را براى من آماده ساخت. برخى از دانشمندان گفته‏ اند: مهارت خلیل در دانش موسیقى و نغمه ‏ها سبب انتقالش به علم عروض گردید.[۴۶]

۴٫ جدال احسن‏ دفاع از مرزهاى اعتقادى و باورهاى دینى بر عهده عالمان و نگهبانان حوزه دین است. خلیل مى‏ گوید: در یکى از سفرها در حالى که باران به شدت مى‏ بارید و من بیمناک از صحرا بودم به صومعه راهبى پناه بردم و در زدم. راهب سؤال کرد: – کیستى؟ – خلیل بن احمد هستم. – تو همان کسى هستى که مردم او را یگانه در علوم عرب مى‏ دانند؟ – چنین مى ‏گویند. ولى من خود را در این حد نمى ‏بینم! – اگر پاسخ سه سؤال مرا دادى در را به رویت مى‏ گشایم و از تو پذیرایى مى ‏کنم. – آن‏ها چیست؟ – آیا چنین نیست که آن چه در عالم غیب وجود دارد، نمونه ‏اى از آن در این دنیا موجود است و ما به همین وسیله بر عالم غیب استدلال مى‏ کنیم؟ – آرى، [همین طور است‏]. – تو معتقد هستى که خداوند جسم و ماده ندارد، در حالى که در این دنیا چیزى را بدین نمونه نمى ‏یابیم. و تو اعتقاد دارى بهشتیان مى‏ خورند و مى ‏آشامند و چیزى از خود دفع نمى‏ کنند و این امر در این دنیا وجود ندارد. و تو بر این باور هستى که نعمت‏ هاى بهشت پایان نمى‏ یابد در حالى که آنچه در این دنیاست فناپذیر است. – تمام این موارد، نمونه ‏هایى در عالم دنیا دارد و ما بدین‏وسیله بر جهان غیب استدلال مى‏ کنیم؛ اما در مورد خداوند، هر چند نظیرى براى او یافت نمى‏شود ولى نمونه آن، روح است که با تمام وجود آن را حس مى ‏کنیم، ولى نمى‏دانیم کجاست و چگونه است و داراى چه خصوصیاتى است و در هنگام مرگ، خروج روح براى دیگران قابل حس نیست و در عین حال به وسیله افعال و حرکات و تصرفاتمان پى به وجود روح مى‏ بریم . و اما آنچه در مورد خوردن و آشامیدن اهل بهشت بیان کردى پاسخ آن این است که جنین در رحم مادر غذا مى ‏خورد در حالى که دفع نمى ‏کند. و اما پایان نیافتن نعتمهاى خداوند در بهشت، نمونه آن در این دنیا عدد «یک» است که هر چه [تا بى نهایت‏] بشمریم از یک استفاده مى ‏شود و در عین حال زوال‏ناپذیر است. خلیل بن احمد در پایان این ماجرا مى ‏گوید: پس از این جواب‏ها راهب در را به روى من گشود و از من پذیرایى نیکویى به عمل آورد.[۴۷]

۵٫ شعر ابن احمد را مهارتى تمام در سرودن اشعار است، بدان حد که ابن کثیر (متوفاى ۷۷۴ ه’.ق.) از شاعران عرب نقل کرده: سروده‏ هاى اعراب پیشین تا آن هنگام صحیح بود که خلیل پا به عرصه وجود نگذارده بود.[۴۸] خلیل اول کسى است که تمام حروف الفبا را در یک بیت جمع کرد: صف خلق خود کمثل الشمس اذ بزغت‏ یحظى الضجیع بها نجلاء معطار.[۴۹] از زیبا سروده ‏هاى او، شعرى است که کلمه «غروب» در هر بیت آن آمده و در هر مورد به معنى خاصى است.[۵۰] ۶٫ فلسفه‏ دانشمند معروف، حمزه بن حسن اصفهانى (متوفاى ۴۶۰ ه’.ق.) مى‏ گوید: احمد بن طیب که فیلسوف زمان خود بود خلیل بن احمد را جزء فلاسفه اسلام مى‏ شمرد.[۵۱] ۷٫ حساب تسلط او در این دانش از آن جا معلوم مى ‏گردد که وى تصمیم گرفت این علم را به صورتى آسان به مردم ارائه دهد که حتى اگر کنیزى در دادگاه حاضر شد مغبون نگردد. روزى در حالى که عمیقاً در این فکر بود با مرکبى برخورد کرد و همین سبب فوتش گردید.[۵۲] ۸٫ عَروض‏ عروض همان گونه که علم منطق میزان سنجش استدلال است و ارسطو بنیانگذار آن مى ‏باشد. علم عروض نیز میزان سنجش درستى شعر است و خلیل بن احمد معمار و بنیان‏گذار آن محسوب مى‏ گردد.[۵۳] ابوطیب لغوى (متوفاى ۳۵۱ ه’.ق.) مى‏ گوید: خلیل در یکى از سفرهایى که به حج مشرف شد، پرده خانه خدا را گرفت و عرضه داشت. بارالها! مرا علمى روزى گردان که کسى در آن بر من سبقت نگرفته باشد و آیندگان نیز فقط آن را از من فراگیرند. بعد از این سفر، خداوند دانش عروض را به وى کرامت کرد.[۵۴] بى شک آشنایى خلیل با آهنگ‏ها و دانش موسیقى ارتباطى تنگاتنگ با آشنایى وى با عروض داشته است و از این جهت ابن معتز مى‏گوید: روزى خلیل، از بازار مسگران بصره گذر مى‏کرد و در مورد آهنگ‏هاى گوناگونى که به گوش مى ‏رسید تفکر کرد و با خود گفت: مى ‏توان از این صداها قانونى بنا کرد و پس از مدتى دانش عروض را بنا نهاد.[۵۵] نضر بن شمیل مى‏گوید: هنگامى که خلیل تصمیم گرفت شعر عرب را قانونمند نماید در حالى که چوبى را به دست گرفته و بر طشتى مى‏ کوبید، مى‏ گفت: فاعلن، مستفعلن، فعولن… برادر خلیل با شیندن این کلمات نامأنوس، مضطرب شد و دوستان خلیل را جمع کرد و ابراز داشت که وى دیوانه شده است. وقتى آنان به منزل خلیل رسیدند او را در همان حال یافتند و خطاب به وى گفتند: تو را چه شده؟ اگر مى‏ خواهى درمانت کنیم! خلیل که دچار شگفتى شده بود گفت: مقصود شما از این سخنان چیست؟ گفتند: برادرت گمان کرده که تو دیوانه شده‏اى؟ خلیل در ضمن شعرى خطاب به برادرش چنین گفت: اگر مى‏دانستى چه مى‏ گویم مرا معذور مى‏ داشتى و یا اگر من نمى‏ دانستم تو چه مى‏گویى ملامتت مى‏ کردم. لکن تو نمى ‏دانى من چه مى ‏گویم و ملامتم مى‏ کنى و من مى‏ دانم تو جاهل هستى و تو را معذور مى‏ دارم.[۵۶]

کتاب‏ ها

بعضى از مورخان، براى خلیل هفتاد و چند اثر برشمرده‏ اند؛ ولى نامى از آن‏ها به میان نیاورده‏اند.[۵۷] اما علامه سید محسن امین، کتاب ‏هاى خلیل بن احمد را بدین ترتیب برمى ‏شمرد: زبده العروض، العین، فائت العین، الامامه، الایقاع، النغم، الجمل، الشواهد، النقط و الشکل، معانى اسماء الحروف‏[۵۸] کتاب العین‏ این مجموعه که در مورد لغت تألیف شده داراى دو ویژگى است و به همین سبب از سایر کتاب‏هایش ممتاز گردیده: نخست آن که این تصنیف مشهورترین اثر خلیل است و دوم آن که این مجموعه از آفات محفوظ ماند و اینک در زمان ما هم موجود است و مانند سایر آثارش از بین نرفت. هنگامى که او تصمیم گرفت براى اولین بار کتابى در لغت بر طبق حروف الفبا بنویسد، ملاحظه نمود که «الف»، حرف علّه (اصطلاحى خاص نزد اهل صرف) و شروع از «باء» هم بدون دلیل است. آن گاه بدین مطلب توجه نمود که تمام حروف از حلق ادا مى ‏گردند.

بنا بر این معیار خود را بر این قرارداد که ارتباط کدامیک از حروف با حلق شدیدتر است و در این میان حرف «عین» را داراى این ویژگى دانست و لغاتى را که با حرف عین شروع مى‏ شوند نخست مورد بحث قرارداد و کتاب خود را به همین نام (العین) نامید؛ چرا که این گونه نام‏ گذارى روش بعضى از ادیبان در زمان گذشته بوده است مانند کتاب «جیم» هِرَوى. بر این اساس، خلیل در کتاب لغت خود بدین ترتیب از الفاظ عرب بحث مى ‏کند: ع، ح، ه، خ، غ، ق، ک، ج، ش، ض، ص، س، ز، ط، د، ت، ظ، ذ، ث، ر، ل، ن، ف، ب، م، و، ا، ى[۵۹]‏ جلال‏الدین سیوطى مى ‏گوید: مجموع لغات به کار برده شده در کتاب العین، اعم از مهمل و مستعمل دوازده میلیون و سیصد و پانزده هزار و چهارصد و دوازده عدد بوده است.[۶۰] و اما در مورد اعتبار و صحت انتساب این کتاب به خلیل بن احمد، علامه شیخ آقا بزرگ تهرانى سخنى جامع بیان داشته است: این کتاب قابل اعتماد و نزد اهل فن مورد قبول است.

و بدین جهت روش استادان و بزرگان بر این واقع شده (که از میان کتب لغت) تنها از این مجموعه لغوى روایت کنند و براى روایت و ذکر سند اجازه دریافت نمایند. از جمله این بزرگان، ابوالفرج محمد بن اسحاق الندیم است که سند خود را در فهرستش ذکر نموده و هم چنین دانشواران دیگر شیعه و سنى تصریح مى‏کنند که این کتاب (العین) از آنِ خلیل بن احمد فراهیدى است. و از جمله کسانى که تصریح به این مطلب کرده ابن دُرَید در خطبه و مقدمه کتاب «الجمهره» و جلال‏الدین سیوطى در «المزهر» است. پس بعد از این همه، مجالى نیست براى توجه نمودن به احتمال بعضى که عقیده دارند این کتاب مربوط به لیث بن مظفّر است و فخر رازى آن را در کتاب «المحصول» ذکر نموده یا احتمال این که خصوص حرف عین از خلیل است و بقیه از لیث و غیر این احتمالات به ادعاى این که غلط هایى در این کتاب هست – که از مثل خلیل به دور است -؛ زیرا این ادعا از اصل مردود است. ما مى‏ بینیم عبدالواحد بن على لغوى در کتاب «مراتب النحویین» مى‏ گوید: بیشتر ایراداتى که ابوطالب مفضل بر این کتاب گرفته وارد نیست و ابوبکر زُبیدى که مجموعه‏ ى را در رد بر «العین» تصنیف کرده، تصریح نموده است که اشتباهات موجود در العین در بیشتر موارد ناشى از اشتقاق است (نه اصل لغت)؛ مثل آن که کلمه سه حرفى در ضمن الفاظ چهار حرفى ذکر شده یا به عکس. و این نیز گاه مربوط به نسخه بردار است نه مؤلف. و بر فرض که این گونه خلاف ترتیب‏ ها از خود مؤلف سر زده باشد نیز بعید نیست؛ زیرا کسى که براى اولین بار به ابتکار خود، دست به چنین ترتیب بندى مى‏زند، بدون آن که احدى دراین امر بر وى سبقت گرفته باشد ممکن است در مواردى دچار خطا بشود چرا که بشر، هر چند به مقام والایى برسد باز محصولات فکرى او بى نیاز از بازنگرى و نقد و نظر نیست.[۶۱] بعضى از مورخان، در عدم انتساب کتاب العین به خلیل بن احمد، این داستان را ثبت کرده‏اند: روزى خلیل نزد لیث بن رافع (از ادیبان عرب که در پیشگاه برامکه جایگاهى خاص داشت) رفت و لیث پس از آشنایى با مقام علمى و ادبى خلیل، هدایاى زیادى به وى عنایت کرد و او را بى نیاز نمود. خلیل در بازگشت از این ملاقات به فکر تحفه‏اى لایق برآمد و کتاب العین را با خط و جلدى زیبا نزد لیث فرستاد. لیث با مطالعه این کتاب، شیفته آن گردید و صدهزار درهم جایزه براى خلیل فرستاد و شب و روز خود را صرف مطالعه آن نمود تا آن که نیمى از این مجموعه را حفظ کرد. در همین میان، لیث دور از چشم همسرش (که از اشراف بود) کنیزى خریدارى نمود؛ ولى پس از مدتى این ماجرا افشا شد و همسر لیث براى انتقام گرفتن از او کتاب «العین» را سوزانید. لیث پس از آگاهى از این امر در حالى که سراسر وجودش را غم فراگرفته بود، نصف این کتاب را که حفظ کرده بود نوشت و دستور داد نصف دیگر آن را عالمان و ادیبان عرب بنویسند. ولى آنان هرگز نتوانستند مانند آن کتاب را تصنیف نمایند. از این رو نیمه اول و آخر این مجموعه تمایزى آشکار دارد.[۶۲] علامه، سید حسن صدر (۱۳۵۴ – ۱۲۷۲ ه’.ق.) در مورد این داستان چنین اظهار مى‏ دارد: هیچ تردیدى ندارم که این، افسانه‏اى مجعول است و سازنده آن کسى جز ابن معتز نیست و سپس سخن چند تن از دانشوران و ادیبان عرب را در تأیید این که تمام کتاب العین و حتى ترتیب‏بندى آن از خلیل بن احمد است ذکر مى‏ نماید.[۶۳] شرح حال هر یک از استادان و شاگردان خلیل خارج از حوصله مقاله و موجب اطاله آن است از این جهت فقط به ذکر نام آنان بسنده مى ‏نماییم.

استادان

۱٫ ایوب السختیانى.

۲٫ عاصم الاحول.

۳٫ عوام بن حوشب.

۴٫ غالب القطان. شاگردان

‏ ۱٫ سیبویه.

۲٫ نضر بن شُمیل.

۳٫ هارون بن موسى نحوى.

۴٫ وهب بن جریر.

۵٫ اصمعى.[۶۴]

افول‏

بیشتر ادیبان و تاریخ ‏نگاران، غروب این خورشید جهان ادب را سال (۱۷۰ ه’.ق.) دانسته اند. على بن نصر مى ‏گوید: خلیل را پس از مرگش در عالم رؤیا دیدم و در همان حال با خود گفتم: هیچ یک از گذشتگان ‏مان را در خواب به مانند خلیل با این علم و دانش ندیده بودم. آن گاه از وى سؤال کردم: خداوند با تو چگونه رفتار کرد؟ خلیل پاسخ داد: خداى متعال مرا بخشید و مورد ترحم قرار داد و سپس ادامه داد: آنچه اندوختم هیچ یک سودمند واقع نگردید و تنها چیزى که مفید به حال من بود ذکر «سبحان‏اللَّه و الحمدللَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر» بود.[۶۵]

گنجینه‏

هنر و زیبایى مردان، همانا سخنان و اندرزهاى حکیمانه‏اى است که از خود به یادگار مى‏ گذارند. خلیل بن احمد نیز گفتارهاى حکمت ‏آمیزى دارد که بدون تردید از چشمه ‏هاى تقوا و مکتب اهل بیت(ع) نشأت گرفته است. اینک بعضى از نصایح و مواعظ او را بدان امید در آخرین بخش سخن خود ذکر مى‏ نماییم که به تعبیر قرآن کریم همه ما را نفع بخشیده چراغى فرا راهمان باشد.[۶۶]

۱٫ خطاى استاد لایعرف الانسان خطأ معلمه حتى یجالس غیره؛ انسان پى به خطاى استاد خود نمى ‏برد مگر آن که با دیگران نیز به گفت و گو بپردازد.[۶۷]

۲٫ بى ‏اعتبارى دنیا دنیا به جز گذشت شب و روز و سال ‏ها و ماه‏ ها چیزى نیست. گذرانى که تازه‏ ها را به کهنه و بدن بزرگان را به قبر نزدیک مى‏ نماید. گذشتى که همسران غیرتمندان را به دیگران سپرده و مالى را که بخیل با حرص جمع کرده تقسیم مى ‏نماید.[۶۸]

۳٫ آمادگى براى مرگ‏ و قبلک داوى الطبیب المریض‏ فعاش المریض و مات الطبیب‏ فکن مستعداً لدار الفناء فان الذى هوآت قریب.[۶۹] چه بسا قبل از تو، طبیب مریضى را مداوا نمود که مریض زنده ماند و طبیب از دنیا رفت. پس تو آماده سراى آخرت باش؛ چرا که آنچه مى ‏آید نزدیک است.

۴٫ برترى عالمان‏ ان لم تکن هذه الطائفه اولیاءاللَّه تعالى فلیس للَّه ولى؛ اگر اهل دانش، اولیاى خدا نباشند پس ولیّى‏اى براى او نخواهد بود.[۷۰]

۵٫ دوستان، دشمنان ابو محمد یزیدى مى ‏گوید: روزى به دیدار خلیل رفتم. او را دیدم که بر حصیرى کوچک نشسته و خوش نداشتم جاى او را تنگ کنم. خلیل گفت: سوراخ سوزنى براى دو دوست کوچک نیست و تمام دنیا براى دو دشمن وسعت ندارد. و این شعر را به همین مضمون است خواند: مااتسعت ارض اذا کان من تبغض فى شى‏ء من الارض.[۷۱]

۶٫ معیار جود و زهد از خلیل بن احمد سؤال شد: جود چیست؟ گفت: بذل موجود. سؤال شد زهد چیست؟ پاسخ داد: تا آنچه دارى به طلب به چیز دیگر نروى.[۷۲]

۷٫ جدیّت در فراگیرى علم‏ العلم لا یعطیک بعضه حتى تعطیه کُلَّک؛ دانش، بخشى از خود را به تو نخواهد داد مگر آن که تو تمام وجودت را در اختیارش قرار دهى.[۷۳]

۸٫ بهترین زمان تفکر بهترین زمان براى بهره بردارى از ذهن هنگام سحر است.[۷۴]

۹٫ کمال عقل‏ کمال عقل در سنّ ۴۰ سالگى است و این همان زمانى است که خدواند پیامبر(ص) را به نبوت مبعوث ساخت…[۷۵] ۱۰. تعریف دنیا الدنیا مختلفات تأتلف و مؤتلفات تختلف؛ دنیا عبارت است از مختلف ‏هایى که با یکدیگر مأنوس مى‏ شوند و مأنوس ‏هایى که از یکدیگر جدا مى‏ گردند.[۷۶] دانشمندان اظهار داشته‏ اند بهترین تعریف براى دنیا همانا این تعریف است.[۷۷]

۱۱٫ هوس ‏ها اگر آرزوها و هوس‏ ها کسى را در خطا و لغزش فرو برد. روزگار او را به رنجیر خواهد کشید.[۷۸]

۱۲٫ چهار گروه‏ مردان بر چهار قسم هستند: مردى که مى‏ داند و به علم خود آگاه است. این، عالمى است که باید از او پیروى کرد. دوم، مردى که مى‏ داند ولى به علم خود، آگاه نیست. این، غافلى است که باید او را آگاه کرد. سوم مردى که نمى‏ داند ولى به جهل خود، آگاه است. این شخصى است که باید به او آموخت. چهارم، مردى که جاهل است، ولى گمان مى‏ کند دانا است. این، احمق است که باید از وى دورى کرد.[۷۹] ظاهر امر چنین است که مبتکر این تقسیم، خلیل بن احمد بوده و دیگر عالمان و ادیبان و شاعران از خلیل بن احمد استفاده کرده‏اند.

۱۳٫ عاقبت اندیشى‏ کسى که قبل از برخورد با مشکل آن را تدبیر نماید، در وقت روبرویى با آن، نیازى به چاره ‏اندیشى ندارد.[۸۰]

۱۴٫ سه خصلت خلیل مى ‏گفت: دوست دارم در پیشگاه خداوند، برترین و نزد مردم متوسط ترین و نزد خود، پست ‏ترین مردم باشم. و پیوسته براى این سه امر، دعا مى‏ کرد.[۸۱] و ما نیز از خداوند چنین مى ‏خواهیم.

پی نوشت:

[۱] معجم رجال الحدیث، آیهاللَّه خویى، ج ۷، ص ۷۹، چاپ اول.

[۲] مروج الذهب، على‏بن‏حسین‏المسعودى، ج ۲، ص‏۱۶۱، دارالهجره، ۱۴۰۴ ه’.ق.

[۳] سبأ، آیه ۱۶٫

[۴] بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج ۳۴، ص ۴۰۳٫

[۵] نورالقبس المختصر من المقتبس، ابى‏عبید المرزبانى، ص ۵۶، دارالنشر.

[۶] همان.

[۷] الانساب، سمعانى، ج ۱، ص ۱۲۰، دارالجنان.

[۸] تنقیح المقال، مامقانى، ج ۱، ص ۴۰۳، چاپ سنگى.

[۹] روضات الجنات، موسوى خوانسارى، ج ۳، ص ۳۰۰، نشر اسماعیلیان.

[۱۰] کتاب الرجال، تقى‏الدین حسن بن على بن داوود الحلى، ص ۸۹، نشر رضى.

[۱۱] رجال العلامه الحلى، حسن بن یوسف بن على بن مطهر حلّى، ص ۶۷، نشر رضى.

[۱۲] روضات الجنات، ج ۳، ص ۳۰۰؛ سفینه البحار، شیخ عباس قمى، ج ۱، ص ۴۲۶، نشر فراهانى.

[۱۳] همان.

[۱۴] تنقیح المقال، ج ۱، ص ۴۰۳٫

[۱۵] کشف الغمه فى معرفه الائمه، ج ۱، ص ۴۱۱، مکتبه بنى‏هاشمى.

[۱۶] الامالى، شیخ صدوق، ص ۱۹۰٫

[۱۷] الاعلام، زِرِکْلى، ج ۲، ص ۳۱۴٫

[۱۸] معجم‏الادباء، یاقوت حَمَوى، ج ۳، ص ۱۲۷۱٫

[۱۹] مراتب النحویین، ابوالطیب عبدالواحد بن على اللغوى الحلبى، ص ۲۷٫

[۲۰] بغیه الوعاه فى طبقات اللغویین و النجاه، جلال‏الدین عبدالرحمان السیوطى، ج ۱، ص ۵۵۸٫

[۲۱] معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۷۱٫

[۲۲] همان.

[۲۳] همان.

[۲۴] اِنْباه الرواه على اَنْباه النحاه، جمال‏الدین ابى الحسن على بن یوسف القِفطى (متوفاى ۶۲۴ ه’.ق.)، ج ۱، ص ۳۷۸٫

[۲۵] روضات الجنات، ج ۳، ص ۲۹۰٫

[۲۶] معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۶۳٫

[۲۷] ابوالحسن عبداللَّه بن مقفع، مشهور در انشاء و ادب فارسى و عربى است. او در اصل، مجوسى بود ولى به وسیله عیسى بن على، عموى منصور، ظاهراً مسلمان شد و در واقع بر کفر خود باقى ماند. وى ترجمه کننده کتاب «کلیله و دمنه» به عربى و نویسنده کتاب «الدره البهیمه» است.

[۲۸] معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۶۸٫

[۲۹] مرآه الجنان و عبره الیقظان، ابى محمد عبداللَّه بن اسعد یافعى مالکى (متوفاى ۷۶۸ ه’.ق.)، ج ۱، ص ۳۶۴٫

[۳۰] معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۶۳؛ بغیه الوعاه، ج ۱، ص ۵۵۹٫

[۳۱] توبه، آیه ۳٫

[۳۲] الاتقان، جلال‏الدین سیوطى، ج ۲، ص ۱۷۱٫

[۳۳] مرآه الجنان، ج ۱، ص ۳۶۷٫

[۳۴] نورالقبس، ص ۵۷٫

[۳۵] سیر اعلام النبلاء، شمس‏الدین ذهبى، ج ۷، ص ۴۳۰٫

[۳۶] همان، ص ۴۳۱٫

[۳۷] سرح العیون فى شرح رساله ابن زیدون، جمال‏الدین بن نباته المصرى (متولد ۶۸۶ – متوفاى ۷۶۸ه’.ق.)، ص ۲۲۶٫

[۳۸] همان، ص ۲۷۰٫

[۳۹] نورالقبس، ص ۵۷٫

[۴۰] همان.

[۴۱] مراتب النحویین، ص ۲۹٫

[۴۲] طبقات الشعراء، ابن معتز، ص ۹۵٫

[۴۳] اخبار النحویین و البصریین، قاضى ابوسعید حسن بن عبداللَّه السیرافى، ص ۳۰

. [۴۴] بغیه الوعاه، ج ۱، ص ۵۵۸٫

[۴۵] معجم الادباء ج ۳، ص ۱۲۶۱٫

[۴۶] اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج ۶، ص ۳۳۹٫

[۴۷] معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۷۰٫

[۴۸] البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج ۱۰، ص ۱۷۳٫

[۴۹] معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۶۳٫

[۵۰] مراتب النحویین، ص ۳۳

. [۵۱] التنبیه على حدوث التصحیف، حمزه بن حسن اصفهانى، ص ۱۹۵٫

[۵۲] بغیه الوعاه، ج ۱، ص ۵۶۰٫

[۵۳] مرآه الجنان، ج ۱، ص ۳۶۲٫

[۵۴] مراتب النحویین، ص ۳۱٫

[۵۵] طبقات الشعراء، ص ۹۵٫

[۵۶] معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۶۹٫

[۵۷] روضات الجنات، ج ۳، ص ۲۹۵٫

[۵۸] اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۳۴۱

[۵۹] ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، میرزا عبداللَّه افندى اصفهانى (از علماى قرن ۱۲) ج ۲، ص ۲۵۴٫

[۶۰] بغیه الوعاه، ج ۱، ص ۵۵۹٫

[۶۱] الذریعه الى تصانیف الشیعه، شیخ آقا بزرگ تهرانى، ج ۱۵، ص ۳۶۵٫

[۶۲] این داستان در بعضى از کتاب‏ها و از جمله مجالس المؤمنین ذکر شده ر.ک: مجالس المؤمنین، قاضى نوراللَّه تسترى (شهید ۱۰۱۹) ج ۱، ص ۵۵۲٫

[۶۳] تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، سید حسن صدر، ص ۱۵۳٫

[۶۴] سیر اعلام النبلاء، ص ۴۳۰٫

[۶۵] نورالقبس، ص ۷۲٫

[۶۶] ذاریات، ۵۵٫

[۶۷] مستطرفات السرائر، ص ۴۹۴٫

[۶۸] طبقات الشعراء، ص ۹۸٫

[۶۹] معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۷۱٫

[۷۰] همان.

[۷۱] همان، ص ۱۲۶۹٫

[۷۲] همان، ص ۱۲۶۸٫

[۷۳] روضات الجنات، ج ۳، ص ۲۹۶٫

[۷۴] همان.

[۷۵] همان.

[۷۶] همان و سفینه البحار، ج ۱، ص ۴۲۶٫

[۷۷] سفینه البحار، ج ۱، ص ۴۲۶٫

[۷۸] معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۲۷۰٫

[۷۹] همان، ص ۱۲۴۶٫

[۸۰] سرح العیون، ص ۲۷۰٫

[۸۱] نورالقبس، ص ۵۶٫