خطبه قاصعه

وجه تسمیه خطبه

واژه قاصعه از ق ص ع به معناى فرو دادن آب و برطرف كردن عطش، نشخوار كردن، كوچك شمردن و خوار كردن آمده است [۱] شارحان نهج البلاغه وجوه تسميه گوناگونى براى اين خطبه و موصوف شدن آن به قاصعه ذكر كرده اند كه برگرفته از معانى لغوى آن است؛ از جمله اين كه حضرت على عليه السلام اين سخنان را سوار بر شترش كه در حال نشخوار كردن بوده، ايراد كرده است. ابن ميثم اين وجه را بر ديگر وجوه ترجيح داده است. براساس نقلى پيامبر اكرم نيز سوار بر مركب، در حالىكه آن مركب نشخوار مىكرد، خطبه اى خواندند. ديگر آنكه، نصايح و مواعظ در اين خطبه از آغاز تا پايان، پشت سرهم تكرار شده و ازاينرو به نشخوار دائم شتر تشبيه شده است. وجه تسميه ديگر اين است كه در اين خطبه، شيطان و پيروانش تحقير و خوار شده اند، و ديگر اينكه اين سخنان غرور و خودخواهى متكبران را فرو مىنشاند، چونان آبى كه عطش را برطرف مىسازد.

سبب ایراد خطبه

درباره سبب ايراد اين خطبه آمده است كه در اواخر خلافت على عليه السلام، قبايل متعدد كوفه به شدت دچار تعصب هاى قبيله اى و جنگهاى ناشى از آن شده بودند و حضرت اين خطبه را در نكوهش اين فرهنگ ناپسند جاهلى ايراد كردند. از آنجا كه در اواخر خطبه سخن از جنگهاى امام با ناكثين و قاسطين و مارقين به ميان آمده، ظاهرآ تاريخ آن اندكى پيش از شهادت او در سال 39 يا 40 بوده است.

شروح خطبه

ين خطبه چند شرح دارد، از جمله شرح فارسى عبدالكريم بن محمديحيى قزوينى كه آن را در يكى از ابواب كتاب نظم الدرر و نضدالغرر آورده است [۲]؛ و شرح خطبه قاصعه نوشته حسين على منتظرى (تهران 1368ش).

متن خطبه

و قد علمتم موضعي من رسول الله صلى الله عليه و آله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة وضعني في حجره و أنا وليد يضمني إلى صدره و يكنفني في فراشه و يمسني جسده و يشمني عرفه و كان يمضغ الشي ء ثم يلقمنيه و ما وجد لي كذبة في قول و لا خطلة في فعل و لقد قرن الله به صلى الله عليه و آله من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره.

و لقد كنت أتبعه اتباع الفصيل أثر أمه يرفع لي في كل يوم من أخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به و لقد كان يجاور في كل سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول الله صلى الله عليه و آله و خديجة و أنا ثالثهما أرى نور الوحي و الرسالة و أشم ريح النبوة.

و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلى الله عليه و آله فقلت يا رسول الله ما هذه الرنة فقال هذا الشيطان قد أيس من عبادته إنك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى إلا أنك لست بنبي و لكنك لوزير و إنك لعلى خير.

و لقد كنت معه صلى الله عليه و آله لما أتاه الملأ من قريش فقالوا له يا محمد إنك قد ادعيت عظيما لم يدعه آباؤك و لا أحد من بيتك و نحن نسألك أمرا إن أنت أجبتنا إليه و أريتناه علمنا أنك نبي و رسول و إن لم تفعل علمنا أنك ساحر كذاب.

فقال صلى الله عليه و آله و ما تسألون قالوا تدعو لنا هذه الشجرة حتى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك فقال صلى الله عليه و آله إن الله على كل شي ء قديرفإن فعل الله لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحق قالوا نعم قال فإني سأريكم ما تطلبون و إني لأعلم أنكم لا تفيئون إلى خيرو إن فيكم من يطرح في القليب و من يحزب الأحزاب ثم قال صلى الله عليه و آله يا أيتها الشجرة إن كنت تؤمنين بالله و اليوم الآخر و تعلمين أني رسول الله فانقلعي بعروقك حتى تقفي بين يدي بإذن الله و الذي بعثه بالحق لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوي شديد و قصف كقصف أجنحة الطير حتى وقفت بين يدي رسول الله صلى الله عليه و آله مرفرفة و ألقت بغصنها الأعلى على رسول الله صلى الله عليه و آله و ببعض أغصانها على منكبي و كنت عن يمينه صلى الله عليه و آله فلما نظر القوم إلى ذلك قالوا علوا و استكبارا فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشده دويا فكادت تلتف برسول الله صلى الله عليه و آله فقالوا كفرا و عتوا فمر هذا النصف فليرجع إلى نصفه كما كان فأمره صلى الله عليه و آله فرجع فقلت أنا لا إله إلا الله إني أول مؤمن بك يا رسول الله و أول من أقر بأن الشجرة فعلت ما فعلت بأمر الله تعالى تصديقا بنبوتك و إجلالا لكلمتك.

فقال القوم كلهم بل ساحر كذاب عجيب السحر خفيف فيه و هل يصدقك في أمرك إلا مثل هذا (يعنونني) و إني لمن قوم لا تأخذهم في الله لومة لائم سيماهم سيما الصديقين و كلامهم كلام الأبرار عمار الليل و منار النهار متمسكون بحبل القرآن يحيون سنن الله و سنن رسوله لا يستكبرون و لا يعلون و لايغلون و لايفسدون قلوبهم في الجنان و أجسادهم في العمل.

ترجمه خطبه

شما مى دانيد مرا نزد رسول خدا چه رتبت است، و خويشاونديم با او در چه نسبت است. آن گاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و بر سينه خويشم جا داد، و مرا در بستر خود مى خوابانيد چنان كه تنم را به تن خويش مى سود و بوى خوش خود را به من مى بويانيد. و گاه بود كه چيزى را مى جويد، سپس آن را به من مى خورانيد. از من دروغى در گفتار نشنيد، و خطايى در كردار نديد. هنگامى كه از شير گرفته شد خدا بزرگترين فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشين او فرمود تا راه هاى بزرگوارى را پيمود، و خوي هاى نيكوى جهان را فراهم نمود.

و من در پى او بودم ـ در سفر و حضر ـ چنان كه شتر بچه در پى مادر. هر روز براى من از اخلاق خود نشانه اى بر پا مى داشت و مرا به پيروى آن مى گماشت. هر سال در حرا خلوت مى گزيد، من او را مى ديدم و جز من كسى وى را نمى ديد. آن هنگام جز خانه اى كه رسول خدا صلی الله علیه و آله و خديجه در آن بود، در هيچ خانه اى مسلمانى را نيافته بود، من سومين آنان بودم. روشنايى وحى و پيامبرى را مى ديدم و بوى نبوت را مى شنودم.

من هنگامى كه وحى بر او فرود آمد، آواى شيطان را شنيدم. گفتم: اى فرستاده خدا اين آوا چيست.

گفت: «اين شيطان است كه از آن كه او را نپرستند نوميد و نگران است. همانا تو مى شنوى آن چه را من مى شنوم، و مى بينى آن چه را من مى بينم، جز اين كه تو پيامبر نيستى و وزيرى و بر راه خير مى روى ـ و مؤمنان را اميرى».

و من با او بودم، هنگامى كه مهتران قريش نزد وى آمدند، و گفتند: «اى محمد صلی الله علیه و آله تو دعوى كارى بزرگ مى كنى كه نه پدرانت چنان دعويى داشتند، نه كسى از خاندانت. ما چيزى را از تو مى خواهيم اگر آن را پذيرفتى و به ما نماياندى، مى دانيم تو پيامبر و فرستاده اى و گرنه مى دانيم جادوگرى دروغگويى.»

گفت: «چه مى پرسيد»

گفتند: «اين درخت را براى ما بخوان تا با رگ و ريشه برآيد و پيش روى تو در آيد.»

گفت: «خدا بر هر چيز تواناست. اگر خدا براى شما چنين كرد، مى گرويد، و به حق گواهى مى دهيد»

گفتند: «آرى.»

گفت: «من آن چه را مى خواهيد به شما نشان خواهم داد. و من مى دانم شما به راه خير باز نمى گرديد. و در ميان شما كسى است كه در چاه افكنده شود و كسى است كه گروه ها را بهم پيوندد و لشكر فراهم آورد.»

سپس گفت: «اى درخت اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان گرويده اى و مى دانى من فرستاده خدايم با رگ و ريشه از جاى برآى، و پيش روى من درآى به فرمان خداى.»

پس به خدايى كه او را به راستى بر انگيخت، رگ و ريشه درخت از هم گسيخت و از جاى بر آمد بانگى سخت كنان و چون پرندگان پرزنان تا پيش روى رسول خدا صلی الله علیه و آله بيامد، و شاخه فرازين خود را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله گسترد، و يكى از شاخه هايش را بر دوش من آورد، و من در سوى راست او بودم.

پس چون آنان اين ـ معجزه ـ را ديدند، از روى برترى جويى و گردن كشى گفتند: «بگو تا نيم آن نزد تو آيد و نيم ديگر بر جاى ماند.»

پس او درخت را چنين فرمان داد و نيم آن رو سوى او نهاد، پيش آمدنى سخت شگفت آور، و با بانگى هر چه سخت تر. چنان كه مى خواست خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله بپيچد. پس آنان از روى ناسپاسى و سركشى گفتند: «اين نيم را بفرما تا نزد نيم خود باز رود چنان كه بود» و او درخت را چنان فرمود. پس درخت باز گرديد و من گفتم: «لا اله الا الله، اى فرستاده خدا من نخستين كسم كه به تو گرويد، و نخستين كس كه اقرار كرد كه درخت آن چه را فرمودى به فرمان خدا به جا آورد. تا پيامبرى تو را گواهى دهد و گفته تو را بزرگ دارد.»

پس آنان گفتند: «نه كه ساحرى است دروغگو، شگفت جادوگر است، و چه آسان است كار او. و چه كسى تو را در كارت تصديق كند جز او»

(و قصدشان من بودم). من از مردمى هستم كه در راه خدا از سرزنش ملامت كنندگان باز نمى ايستند. نشانه هاى آنان، نشانه راستكاران و سخن شان، گفتار درست كرداران. زنده داران شبند ـ به عبادت ـ و نشانه هاى روزند ـ براى هدايت ـ چنگ در ريسمان قرآن زده اند و سنت خدا و فرستاده او را زنده كرده اند. نه بزرگى مى فروشند، و نه برترى جويى دارند، نه خيانت مى كنند و نه تبه كارند. دل هاشان در بهشت است و تن هاشان را به كار ـ عبادت ـ وامى دارند.

پانویس

خليل بن احمد؛ جوهرى؛ ابن منظور، ذيل «قصع».

    آقابزرگ طهرانى،الذریعه، ج 14، ص 133؛ حدايق شيرازى،فهرست كتابخانه مدرسه عالى سپهسالار، ج 2، ص 108، 112

منابع

    دانشنامه جهان اسلام، مدخل “خطبه قاصعه” از سيد مصطفى احمدزاده

    سید جعفر شهیدی، ترجمه نهج البلاغه.