khanevade-motezalzel

خانواده متزلزل(۲)

۶. افزایش سطح انتظارات و گسترش چشم و هم چشمی

پدیده ی مصرف زدگی، ایجاد نیازهای کاذب و رشد خصوصی سازی، فردیت را تقویت می کند. در چنین فضایی، همه می کوشند به فکر خودشان باشند. عموم مردم روز به روز نیازهای جدیدی حس می کنند و همگام با آن، انتظاراتشان اوج می گیرد. حالت چشم و هم چشمی قوت می گیرد و از خصایص فرهنگی جامعه، به ویژه نسل جوان می شود. این پدیده ازدواج را با چالش های جدی رو به رو می سازد و نگرانی های مربوط به آن افزایش می یابد. اگر در گذشته، جوان با کمترین امکانات و با رضایت خاطر ازدواج می کرد، امروز احساس می شود که امکانات فراوانی برای شروع زندگی لازم است. به همین دلیل، ازدواج ها به تأخیر می افتد. جوان بخشی از نیازمندی خود را که باید در محدوده ی زندگی زناشویی باشد، از فضای باز جامعه تأمین می کند، بدون اینکه مسئولیتی بپذیرد. از همین جا، فرد بی مسئولیت می شود و می خواهد فقط خواست خود را بر آورده سازد، در حالی که به دیگران بی توجه باشد. گاه جوان با امکانات اندک ازدواج می کند، اما از آنجا که انتظارات و توقعات به قوّت خود باقی است، ازدواج بر شالوده ی سستی بنا می شود و همیشه متزلزل است.

۷. افزایش تفاوت های فردی بر اساس گسترش پیچیدگی های اجتماعی

تفاوت زندگی شهری و روستایی به ما نشان می دهد که زندگی شهری پیچیدگی هایی ویژه دارد. فرهنگ های گوناگون مناطق باعث می شود که افراد جامعه ی شهری، تفاوت های فردی بیشتری داشته باشند. انتخاب همسر در جامعه ی روستایی با تنوع چندانی رو به رو نیست، در حالی که انتخاب در جامعه ی شهری به دلیل تنوع فراوان گزینه ها و ناآگاهی از شخصیت آنها، دشوار و مخاطره آمیز به نظر می رسد. در منطقه ی روستایی، دل مشغولی اکثر قریب به اتفاق دختران، هنر خانه داری است. آنها باورها، اعتقادات و انتظارات کم و بیش یک سانی دارند. اما اوضاع فرهنگی شهرها، به ویژه کلان شهرها بسیار متفاوت است. وجود دختران و پسرانی با اعتقادات و نگرش های دینی، اجتماعی و سیاسی متفاوت و علایق گوناگون، تفاوت های فردی بسیاری را به همراه دارد، در حالی که شیوه ی انتخاب، همچنان سنتی است. برای گذر از این مرحله ی پیچیده، لازم است تحقیق به صورتی جدی و تعریف شده، در دستور کار خانواده ها قرار گیرد. در چنین وضعیتی، شناخت دختر و پسر از یکدیگر باید عمیق و صحیح باشد. در این جهت، والدین نقش بسیار مهمی دارند و باید این، بار مسئولیت را به بهترین نحو بر عهده گیرند و برای کسب توانمندی و قابلیت در این زمینه بکوشند، وگرنه عوارض سنگینی همچون دوستی های پنهان دختران و پسران رخ خواهد داد. آنها به دلیل اینکه خانواده، توانایی کمک کردن به آنها را ندارد و از قابلیت لازم برای تحقیق برخوردار نیست، خود به ارتباط با یکدیگر رو می آورند، در حالی که بر خلاف تصورشان، بسیار آسیب پذیرند.
از لحاظ سنتی، عشق عنصر ستاره دار ازدواج نیست، بلکه مهم تر این است که اتحادی استوار و مناسب میان دو فرد پدید آید و دو خانواده با یکدیگر پیوند یابند. در جوامع غربی، تأکیدهای فرهنگی فراوانی بر عاشق شدن وجود دارد. اگر زوج ها از مدار عشق رمانتیک خارج شوند، مایه ی اندکی برای با هم بودن آنها وجود دارد. در حالی که در ازدواج سنتی، اتحاد استوار باعث می شود تا زنجیرهای اتصال خانواده ها با یکدیگر، بسیار محکم تر باشد.

۸. پذیرش نقش های اجتماعی از سوی زنان

امروزه، میزان مشارکت زنان در امور اجتماعی و سیاسی بسیار فراتر از گذشته است. حضور دختران در دانشگاه که اکثریت دانشجویان در بیشتر رشته ها (و حتی رشته هایی همانند عمران و مکانیک که پیش تر کاملاً مردان بود) هستند، همچنین تمایل به ادامه ی تحصیل تا مقطع دکتری، اشتغال در تمام مراکز شغلی و حضور در فعالیت های گوناگون هنری و ورزشی، نمونه هایی از افزایش میزان مشارکت زنان در جامعه و پذیرش نقش های اجتماعی است. این تغییرات، باعث دگرگونی نگاه دختران به ازدواج و پیدایش انتظارات جدید شده است.
در دنیای معاصر، اشتغال زنان مفهوم جدیدی پیدا کرده است، و گرنه اصل اشتغال آنان در کنار مردان، سابقه ای دیرینه دارد و پدیده ی جدید نیست. در دنیای امروز، اشتغال زنان شامل فعالیت هایی عمدتاً اقتصادی است که در ساعات معین و انعطاف ناپذیر، آن هم در خارج از خانه است. بی شک این نوع کار آنها خارج از خانه و دور از انعطاف، ساختار و نوع عملکرد خانواده را دچار تغییر می کند.
امروزه، بیشتر دختران، جویای اشتغال به تحصیل، کار در بیرون از خانه و خوداتکایی در مسائل اقتصادی هستند. این گرایش سبب می شود که آنان تعریف جدیدی از نقش زن و شوهر در زندگی داشته باشند. افزایش زنان تحصیل کرده و تغییر نظام ارزشی سبب می شود تا مطالبات زنان برای حضور در صحنه های اقتصادی افزایش یابد. آنها، اولاً انتظار دارند دوش به دوش مردان در کارهای اجتماعی، حتی گاه در حد حرفه ای، حضور داشته باشند و ثانیاً، مردان در کارهای منزل و بچه داری خود را سهیم بدانند و اینها را وظیفه ی مشترک تلقی کنند، و ثالثاً به حفظ نقش های اجتماعی، بر بهره مندی از امتیازات سنتی خویش اصرار می ورزند و بر این باورند که تأمین هزینه های زندگی به عهده ی شوهر است و نباید مرد به درآمد همسر خویش توجه کند.
در مقابل، هنوز در اندیشه ی مردان و نگرش آنان درباره ی نقش زن در خانه، تغییر چندانی رخ نداده است. آنها معتقدند، زنان در خانه نقشی اساسی دارند و نباید از مردان انتظار داشته باشند که آنها کارهای منزل را وظیفه ی مشترک زن و شوهر بدانند. این تفاوت به بروز تعارض و اختلاف جدی در زندگی مشترک منتهی می شود و احساس دل بستگی به زندگی را در زن و شوهر کاهش می دهد.
بر این اساس، همفکری، هم بستگی، عشق و عاطفه، و تعاون و همکاری در میان اعضای خانواده کم رنگ شده و نقش و موقعیت سنتی خانواده را از بین رفته است. چرخه ی تحولات موجود باعث سستی و بی تفاوتی افراد به تعهدات خویش و ناپایداری زندگی مشترک شده است. این نوع خانواده ها، خانه محور هستند و فقط سرپناهی آنان را کنار یکدیگر جمع کرده است؛ در حالی که برخی جامعه شناسان، خانواده را یگانه نهادی می دانند که وظیفه ی دگرگون کردن ارگانیسم زیستی و تبدیل آن به وجود انسان را بر عهده دارد و از طریق آموزش و اجرای نقش های اجتماعی، دگرگونی عظیمی در افراد جامعه پدید می آورد، به طوری که رفتار آموخته شده در خانواده، نمونه و سرمشق رفتار در سایر قسمت های جامعه است.(۱) همچنین، خانواده را مربی نیروی فعال جامعه، بارورکننده ی توانایی ها و سلامت بخش روان می داند و هیچ یک از آسیب های اجتماعی را فارغ از تأثیر خانواده نمی دانند.(۲)
برخی افراد، ازدواج های آزاد یا به عبارتی همزیستی را بهترین راه حل ارضای نیازهای انسان می دانند. این طرز فکر، نقطه ی مقابل آموزه های دینی است که زن و مرد را مکمل یکدیگر معرفی می کند خانواده را رکن اساسی نظام اجتماعی می داند.(۳)
نتیجه ی چنین خانواده هایی، پیدایش مشکلات اجتماعی ذیل است:

الف) از بین رفتن فضای سالم برای تربیت کودکان
فرزندان، ارزش های اخلاقی را از خانواده و با تکیه بر والدین خود به منزله ی الگوی زندگی می آموزند. وقتی خانواده ناپایدار است، پدر و مادر در خانه حضور ندارند یا فقط حضور فیزیکی دارند، از جهت عاطفی سرد یا پُرمشغله هستند و خودشان در برابر یکدیگر بی مسئولیت هستند، چگونه می توان انتظار داشت فرزندانی وظیفه شناس، با احساس و مسئولیت پذیر تربیت شوند. وقتی والدین داوطلبانه از یکدیگر جدا می شوند و کودکان، اکثر دوران نیازمندی خود به والدین را فقط در کنار یکی از والدین سپری می کند و از حلقه ی گرم و صمیمی خانواده محروم اند، آیا جز این می توان انتظار داشت که فرزندان از احساس مسئولیت تهی شوند و هر کس به فکر خویش باشد و برنامه ای مستقل داشته باشد؟ این شکل زندگی از آن جهت شکل می گیرد که پدر و مادر از مسئولیت های عاطفی و مالی در برابر یکدیگر شانه خالی کنند.
این پدیده عمدتاً با استفاده ی گسترده از ابزارهای پیشگیری و سقط جنین در کشورهای همچون سوئد و دانمارک بسیار رایج است و حدود بیست درصد خانواده ها با این شیوه زندگی می کنند.(۴)

ب) ایجاد زمینه ی بزهکاری جوانان
برخی مادران به همان اندازه که به فرزند و زندگی مشترک خود اهمیت می دهند کار اجتماعی را جدی می گیرند و گاه به کارشان بیشتر اهمیت می دهند. آنها در ابراز عواطف به فرزندانشان کوتاهی می کنند و در مقابل، از فرزندان انتظارات بسیاری دارند. آنان به همین جهت، فرزندان خود را به استقلال زودرس سوق می دهند. در چنین خانواده هایی فرزندان بسیار زود از خانواده جدا می شوند و در حالی که هنوز پختگی و بلوغ لازم را ندارند و از نظارت و حمایت جدی والدین نیز برخوردار نیستند، می خواهند روی پای خود بایستند، به فکر خود تکیه کنند و آن گونه که خود می فهمند با دیگران ارتباط برقرار کنند. این استقلال زودرس، آنان را به سرکشی، اعتماد به نفس کاذب، بی باکی، گستاخی و خودمختاری می کشاند. نتیجه ی چنین تفکری، افتادن در دام بزهکاران چیره دست و باندهای مخوف است.
یکی از نمودهای عینی بحران در روند جهانی شدن، بحران خانواده ناشی از گسستگی آن است، به طوری که پیدایش طلاق و افزایش آن در جوامع امروزی، یکی از نتایج آن است و پیامدهای آن در رفتارهای فرزندان مانند بزهکاری، ترک تحصیل و جدا شدن از خانواده منعکس است. بحران خانواده به شکل خشونت های خانوادگی، سوء استفاده ی جنسی، بزهکاری و فقر نمود می یابد.(۵)

۹. تصورات نادرست

برای دستیابی به مفاهیم والای واژه هایی که برای سعادت بشر به کار می رود، مصلحان واقعی جامعه، فراوان تلاش می کنند. اما این واژه ها را کسانی که به گونه ای منافع خود را با تلاش مصلحان در تعارض می بینند، دچار تحریف و سوءبرداشت عمومی کرده اند. اکنون به نمونه هایی از این تحریف ها و تصورات نادرست اشاره می کنیم:

الف) فردگرایی
این واژه به معنای مسئولیت پذیری افراد در برابر قانون و معضلات و انحرافات اجتماعی و ضرورت امر به معروف و نهی از منکر بوده است تا کسی به بهانه ی جبر اجتماعی از مسئولیت نگریزد و وظیفه ی خود را به دوش دیگران نیندازد؛ اما اکنون ماهیت این واژه به «خودخواهی» تغییر یافته است. فردگرایی، که از اعتقادات به دو مفهوم آزادی و مسئولیت سرچشمه گرفته است، به همه ی ابعاد جامعه روح می بخشد و قلب حرکت افراد در جامعه است؛ اما اکنون افرادی برای رسیدن به تمنیات خویش و کاهش حس آرمان خواهی، آن را به آزادی افراد در تصمیمات فردی و حقانیت تمام رفتارها تفسیر می کنند.
فردگرایی اگر درست تصور شود، با خودخواهی بسیار متفاوت است. «فردیت»، واژه ای برای بیان برجستگی شأن هر فرد است که به عاملی برای بینش تبدیل می شود.(۶)
چنین تصوری از فردگرایی، جامعه ای پاک پدید می آورد. اگر خود افراد تغییر نکنند و مسئولیت پذیر نباشند، جامعه تغییر نمی کند. قرآن کریم می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ (۷) «به درستی که خداوند، هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه خودشان تغییر کنند». جامعه جز با احساس مسئولیت تک تک افراد ساخته نمی شود و حقیقت جامعه، چیزی بیش از مجموع افراد آن نیست.

ب) آزادی
معنای درست آزاد بودن این است که ما آزادیم تا خود را به صورت قانونی و اخلاقی محدود سازیم و این نوع آزادی در انتخابگری و مسئولیت پذیری افراد، تجلی می کند و به ایجاد جامعه ی اخلاقی منتهی می شود. وقتی می گوییم افراد آزاد هستند، معنایش این است که کسی حق ندارد به آنها ظلم کند، نباید کسی از آنها بهره کشی و آنها را استثمار کند. علی (ع) می فرمایند: لاتکن عبد غیرک؛ لقد جعلک الله حراً؛ (۸) « بنده ی دیگری مباش؛ خداوند تو را آزاد آفریده است». معنای درست آزادی این است؛ اما اینکه فرد مجاز است هر کاری که خواست، بدون ترس از هر گونه محدودیتی انجام دهد، از معنای درست آزادی بسیار دور است. کدام تعریف از آزادی را می توان یافت که هیچ گونه قید و محدودیتی نداشته باشد؟ معنای آزادی بی قید، بی مسئولیتی است. شاید اگر فردی در جنگل تنها باشد یا به عنوان بیمار روانی گوشه ی آسایشگاه باشد و خوب و بد را از هم تشخیص ندهد، بتوان چنین آزادی ای برای او در نظر گرفت. البته در این باره نیز مردم، مسئول محدود کردن آزادی او هستند.
عده ای به نام آزادی، فقط بر حقوق فردی، بدون تکلیف تکیه می کنند؛ کاری که بیش از هر چیز، اصول اخلاقی را خدشه دار می کند. گاه برای بهره مندی بیشتر از آزادی های بدون تعهد، این نکته نیز مطرح می شود که «خوبی از درون انسان می جوشد»، و آنها عبادت خدای درون را هنجار تلقی می کنند و هر نوع اقتدار خارجی را از جامعه محو می سازند. این جمله نیز بسیار شنیده می شود: فرهنگ را نمی توان از بیرون بر مردم تحمیل کرد، و به زور بر جامعه حاکم ساخت. دین به جرم اینکه ارزش هایی متفاوت با علم ارائه می کند، محکوم می شود.
تصور نادرست از آزادی سبب می شود تا لذات و هواهای نفسانی جای گزین آزادی اخلاقی شود؛ لذت هایی که فقط سلب مسئولیت می کند. باید دانست حوادث تلخ در برخی کشورهای غربی، پیامد همین گونه آزادی است.

ج) خردگرایی
خوش بینی افراطی اومانیسم، این باور خشک را پدید آورده است که انسان، سرانجام به جایی خواهد رسید که دارای آگاهی و خرد کافی برای حل تمام مسائل خود خواهد شد و انسان بنابر طبیعت برجسته ی خود، قادر خواهد بود خیزش متعالی و هر گونه قابلیت اخلاقی و معنوی را در خود ایجاد کند؛ خیزشی که درگذشته گمان می شد به وحی و قداست دینی نیاز دارد.(۹)
هیچ کس نمی تواند کارکرد و کارایی عقل را انکار کند. عقل به مثابه ی منبعی برای شناخت حقایق عالم و کشف بخشی از واقعیت ها، انکارناپذیر است. دین اسلام، عقل را حجت باطنی خداوند منان دانسته است. امام کاظم (ع) می فرمایند: یا هشام، ان الله علی الناس حجتین: حجه ظاهره و حجه باطنه. فاما الحجه الظاهره فالرسل و الانبیاء و الائمه، و اما الباطنه فالعقول؛(۱۰) «ای هشام، به درستی که خدا دو حجت دارد: یکی حجت ظاهری که رسولان، انبیا و امامان هستند، و دیگر حجت درونی که عقل ها هستند». این تصور از خرد، درست است و در کنار آنچه عقل بدان حکم می کند، استفاده از آنچه فطرت بدان میل می کند و آنچه وحی به منزله ی مسیر سعادت بشر ترسیم و آدمی را به آن هدایت کرده است، می تواند برای ما زندگی موفق و پایداری بسازد، اما اینکه فقط به عقل توجه و تمسک کنیم و جز با دلیل عقلی چیزی را نپذیریم، تصوری نادرست از خردگرایی است. اینکه فکر کنیم فقط خرد می تواند مسائل بغرنج و موضوعات پیچیده ی زندگی را حل کند؛ راه های دیگر شناخت را کم ارزش یا بی ارزش بدانیم؛ حکمت، فطرت، احساس، شهود، سنت و ارزش ها را، کم اهمیت بشماریم و خرد را تا سر حد خدایی بالا ببریم؛ تصوراتی نادرست است.

د) نسبی گرایی
پس از اینکه دانشمندان علوم تجربی نظریاتی مطرح کردند که با نظریات دانشمندان پیشین مغایر و معارض بود، اعتبار و قطعیت نظریات علمی متزلزل شد. برای مثال، روزی بطلمیوس گفته بود: خورشید به دور زمین می گردد و پس از آن، کپرنیک لهستانی، این نظریه را رد کرد و گفت: زمین به دور خورشید می گردد. روزی تصور عمومی این بود که باید از هنر زیستن برخوردار بود، با تلاش فراوان خود را به شخصیت متعالی رساند و از پند و اندرز پیروی کرد تا به فردی خوب تبدیل شد، ولی پس از آن فروید این نظریه را مطرح کرد که انسان موجودی اخلاقی نیست که در چارچوب قوانین اخلاقی عمل کند یا ژرف اندیشی های اخلاقی آگاهانه داشته باشد، بلکه موجودی است تابع غریزه که باید با نیروهای مرموز درونی که ورای درک اوست، کنار بیاید. همچنین، پس از نظریه ی داروین در زیست شناسی و نظریه ی کارل مارکس در جبری بودن قوانین، تاریخ، اینشتین نظریه ی نسبیت را مطرح کرد.
از نتایج آنچه گذشت، نسبی گرایی لجام گسیخته در اخلاق بود. برای مثال نمی توان گفت که ازدواج کردن بهتر از مجرد بودن، یا ادامه ی زندگی مشترک بهتر از طلاق است. این تصور، نقش مؤثری در تزلزل خانواده ایفا کرد.
کسی که بتواند در فلسفه ی اخلاق، ثابت کند بایدهای اخلاقی ما برخاسته از هست هاست و ایدئولوژی ما بر جهان بینی مبتنی است، همچنین مفاهیم ارزشی و اخلاقی دینی ما، قراردادی نیستند که نسبی باشند، بلکه بر مفاهیم عینی مبتنی هستند، طبیعی است که از تزلزل فاصله می گیرد.

هـ) تساهل
معنای صحیح تساهل این است که افراد در مواردی، و از نظر قانونی، حق دارند کارهایی انجام دهند و ما نباید سخت بگیریم و با آن مقابله کنیم، بلکه باید بپذیریم که حق فرد این است که می تواند آن کار را انجام دهد. افراد جامعه، زمانی اهل مدارا هستند و تساهل می کنند که تفاوت ها را تحمل کنند، اما لزوماً به این معنا نیست که باید فردی یا کار فردی را دوست داشته باشیم. شما وقتی می گویید: «من کار پدرم را تحمل می کنم»، معنایش این نیست که با کار او موافقید یا کار او را دوست دارید. در زمان ما، تساهل دارای معنای تأیید شده است و تصور می شود کسی اهل تساهل است که کار دیگران را تأیید کند. برای مثال، اگر مرد خانواده، سقط جنین همسرش را پذیرفت و آن را تأیید کرد، فردی بردبار تلقی می شود، اما اگر مخالف سقط جنین بود، به او انگ نابردباری می زنند و افراد جامعه برای اینکه دوست ندارند به نابردباری متهم شوند به جای اینکه از عقیده ی خود دفاع کنند و نسبت به آنچه پیرامونشان می گذرد، حساس باشند و احساس مسئولیت کنند، در پی این هستند که ثابت کند نابردبار نیستند. لازمه ی این طرز فکر، این است که درباره ی بسیاری از مسائل، بی خیال شوند و در برابر هر چه روی می دهد، با تأیید خود، بی دردسر بگذرند. این مسئله به حدی شیوع یافته است که افراد جامعه، بسیاری از احساسات خود را بروز نمی دهند. برای مثال، اگر پدر و مادر سخنانی در تأیید فرزندان بگویند و بدان معتقد باشند، آن را بروز می دهند، اما اگر از آنها انتقادی داشته باشند آن را فرو می خورند تا نابردبار تلقی نشوند. این در حالی است که امام صادق (ع) می فرمایند: احب اخوانی من اهدی الیّ عیوبی؛(۱۱) «بهترینِ برادران من کسی است که عیب های مرا به من هدیه کند». تازه در همین معنای نادرست نیز سهم همه ی افراد از تساهل، یک سان نیست، بلکه در دوره ای، والدین از فرزندان انتظار داشتند تا از تساهل بیشتری برخوردار باشند، اما خودشان اهل تساهل نبودند. امروزه، فرزندان از والدین انتظار تساهل بیشتری دارند، ولی خودشان به رفتار والدین بسیار اعتراض می کنند.

و) حقوق
افراد جامعه، برخوردار از حمایت های قانونی هستند که با ضوابط مشخصی، شامل حال همه ی آنها می شود. برای مثال، همه ی افراد حق دارند برای خود زندگی مستقل تشکیل دهند و از خانواده ی پدر و مادری مستقل شوند. کسی حق ندارد این حق را از دیگران سلب کند. ولی امروزه، این معنا دگرگون شده است و افراد مطالبات خود را تحت عنوان حقوق، مطرح می کنند و «حقوق» به مطالبه ی نیازهای افراد، تغییر معنا داده است. قوانین که حقوق را جهت برقراری عدالت مطرح کرده بودند، به ابزاری برای بی عدالتی تبدیل شده اند. اکنون چیزی از مطالبات و خواسته ها باقی نمانده است که کسی درباره ی آن، ادعای حق داشته باشد. گاه برخی فرزندان می گویند: «من حق دارم از خانه فرار کنم، رفت و آمدم را به کسی اطلاع ندهم، با کسی که خودم می خواهم بی هیچ قید و شرطی ازدواج کنم، هر چه می خواهم بپوشم، هر چه می خواهم بخورم و هر کاری که می خواهم انجام دهم. اگر اعلامیه ی جهانی حقوق بشر، به ویژه مواد ۲۴ تا ۳۰ را بنگریم، درمی یابیم که تقریباً به همه ی افراد، حق برخورداری از زیباترین، مطمئن ترین و لذت بخش ترین زندگی وعده داده شده است. در این اعلامیه، هیچ چیز قابل تصوری وجود ندارد که افراد درباره ی آن حقی نداشته باشند.
به هر میزان مطالبات افراد از دیگران عمومیت یابد، مسئولیت های فردی کاهش می یابد و کاهش مسئولیت، پایداری در زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد.
در چنین وضعی، هر چه قانونی است، حق تلقی می شود و حق و اخلاق به دلیل مغایرت با قانون، ناحق به حساب می آیند. اگر قانون بگوید: هم جنس بازی طبیعی و درست است، حق شکل می گیرد و اگر بگوید: کودک به صورت جنین انسان نیست، حتماً انسان نیست و سقط جنین مشکلی ندارد. در این صورت، قانون جای اخلاق و حق را می گیرد. قاضی در دادگاه، مطابق قانون درباره ی حق و باطل حکم می کند.

ز) جبر
ما در پیدایش بخشی از سرنوشت خود، بی شک مجبوریم و اختیار و انتخابی نداریم. هر کسی در زمان و مکان مشخصی به دنیا می آید و در زمان و مکان مشخصی نیز می میرد، جنسیت مشخصی دارد که خود در تعیین آن نقشی نداشته است، از پدر و مادری معین به دنیا آمده است و … همه ی اینها تأثیراتی در زندگی انسان دارد، اما اینها سرنوشت های عینی انسان هستند.
که بار ارزشی مثبت و منفی برای او ندارند. نه می توان گفت دختر بودن ارزش مثبت است و نه پسر بودن. همچنین نمی توان گفت هر کس از پدر و مادر ایرانی به دنیا بیاید حتماً خوشبخت است یا حتماً بدبخت است، چرا که کمال انسان، فقط از طریق رفتارهای اختیاری رقم می خورد. هیچ جامعه ای نمی تواند اخلاقی زندگی کند مگر اینکه سرچشمه ی اعتقادات مبنایی آن جامعه، اراده ی آزاد انسان باشد.
اکنون بی مسئولیتی، به ویژه در بخشی از نسل جوان گسترش یافته است و افراد برای توجیه وضعیت خود به سرزنش تاریخ، عوامل ژنتیک، خانواده، طبقات اجتماعی و… رو آورده اند؛ تصور نادرستی که از واژه ی «جبر» پدید آمده است. بهانه یابی، راهی برای خروج از مسئولیت پذیری و افکندن مسئولیت به گردن دیگران است و این مهم را به معنای نادرست جبر، توجیه می کند. این تصور، دل سردی، بی نشاطی و تأثیر گذار نبودن را به افراد جامعه القا می کند.

پی نوشتها

۱. ویلیام جی. گود، خانواده و جامعه، ترجمه ی ویدا ناصحی، ص ۲۳.
۲. باقر ساروخانی، روش های تحقیق در علوم اجتماعی، ج ۱، ص ۱.
۳. محمد رضا زیبایی نژاد و دیگران، درآمدی بر نظام شخصیت زن در اسلام، ص ۷۷.
۴. حسین علی نوذری، پست مدرنیته و پست مدرنیسم، ص ۱۰۷.
۵. محمد تقی شیخی، جامعه شناسی زن و خانواده، ص ۸۰.
۶. ویلیام گاردنر، جنگ علیه خانواده، ترجمه ی معصومه محمدی. ص ۳۱.
۷. رعد (۱۳)، ۱۱.
۸. عبدالحمید بن هبه الله بن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ص ۴۰.
۹. Gertrude Himmelfarb, Marriage and Morals Among the Victorians, p.79.
۱۰. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج ۱، ص۱۷.
۱۱. محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، الاختصاص، ص ۲۴۰.
منبع : حسین زاده، علی؛ خانواده موفق: ارتباط والدین و فرزندان (۱۳۹۰)، قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (رحمه الله) و دانشگاه کاشان، چاپ اول.