خاستگاه تشيع در بحرين (2)

 رضا اسلامى

زيد بن صوحان ربعى عبدى

وى در طبقه اول از اصحاب رسول خدا، از ربيعة بن نزار بن مَعَد بن عدنان و كنيه اش ابوعايشه است. زيد برادر صعصعه و سيحان است. ربعى منسوب به ربيعه و عبدى منسوب به عبدالقيس است. قوم ربيعه و عبدالقيس از مخلص ترين شيعيان على(علیه السّلام) بودند. زيد در واقعه جمل در سال 36 هـ به شهادت رسيد. در مروج الذهب آمده است كه:

«على(علیه السّلام) بعد از شنيدن خبر شهادت عبدالقيس و غير آنها از ربيعه، قبل از ورود به بصره، بسيار محزون شد و فراوان مى گفت:

يا لهف ما نفسى على ربيعة***ربيعة السامعة المطيعة

در ميان شهداى اين قتال، كه قبل از جمل رخ داد، زنى از عبدالقيس را ديدند كه به دنبال دو فرزند خود و شوهر و دو برادرش بود. صوحان بن ابى زيد بن صوحان، چهار فرزند داشت: صعصعه، زيد، سيحان و عبدالله; كه زيد و سيحان در واقعه جمل به شهادت رسيدند. مسعودى مى نويسد كه معاويه به عقيل بن ابى طالب گفت: «مَيِّز لى اصحابَ علىٍّ وَ إبْدأ بآل صوحان فانهم مخاريق الكلام».

صعصعة بن صوحان عبدى

در زمان رسول خدا اسلام آورد، ولى آن حضرت را نديد. خطيب و شجاع و بسيار حاضر جواب بود. در مواضع متعدد با معاويه به مقابله برخاست و نقل شده كه وقتى عثمان بر منبر بود، مقابل او ايستاد و گفت: «يا اميرالمؤمنين مِلْتَ فَمالَتْ اُمّتك، اِعتَدِلْ يا اميرالمؤمنين تَعْتَدِلْ اُمَّتك». در صفين در لشكر اميرالمؤمنين بود و بعد از ضربت خوردن امام، در منزل خدمت آن حضرت رسيد كه تفصيل آن در منابع تاريخى آمده است. او از جمله كسانى بود كه عثمان آنها را از كوفه به شام تبعيد كرد.

نكته قابل توجه در ترجمه آل صوحان عبارت اعيان الشيعه است كه ظاهراً برگرفته از كلام مورخان معروف است. او در حق آل صوحان و قوم ربيعه به طور عموم گويد: «فقد كانت متهالكة فى ولائه»، يعنى در راه اميرالمؤمنين دست از جان شسته و فدايى بودند. و اين شاهد ديگرى است بر آنكه تاريخ تشيع در بحرين به زمان حضرت على(علیه السّلام) برمى گردد.

حارث بن مُرَّه عبدى

منسوب به عبدالقيس است. در سال 37 هـ. به گفته مسعودى به دست خوارج به شهادت رسيد (و به گفته ابن اثير و ياقوت در سال 42 هـ.). نصر بن مزاحم در كتاب صفين آورده است كه على(علیه السّلام) در روز صفين حارث را بر ميسره سپاه گماشت و ابن اثير در حوادث سال 39 هـ. مى گويد كه به امر على(علیه السّلام) حارث به مرز سِند رفت و غنايم بسيارى آورد و در سال 42 هـ. در ارض قيقان به شهادت رسيد. ولى به نقل مسعودى در سال 37 هـ در جريان واقعه نهروان على(علیه السّلام) او را به عنوان نماينده خود، براى مذاكره با خوارج و بازگرداندن آنها فرستاد، ولى او را به شهادت رساندند.

رُشَيد هجرى

شيخ در رجالش او را از اصحاب على(علیه السّلام) و حسن(علیه السّلام) و حسين(علیه السّلام) و على بن الحسين(علیه السّلام) شمرده است.

صاحب روضات الجنات تصريح دارد كه رشيد هجرى منسوب به «هجر» مركز بحرين است.

ما به همين اندازه از شرح حال رجال بحرين در صدر اسلام اكتفا مى كنيم و نقل آن را براى اثبات ريشه هاى تشيع در اين منطقه گريزناپذير مى دانيم.

دوران بنى اميه

شيخ يوسف بحرانى در كشكول خود مى نويسد:

زيدبن صوحان عبدى و صعصعة بن صوحان از طرف امام حسن(علیه السّلام) والى بحرين بودند و بنى اميه از ترس اهالى آنجا نتوانستند آنان را عزل كنند و زيد بن صوحان تا زمان عبدالملك بن مروان، حاكم بحرين بود. هنگامى كه عبدالملك با لشكر خود به سوى كوفه روان شد و شيعيان را تحت تعقيب قرار داده و به شهادت مى رساند، ابراهيم بن مالك اشتر و صعصعة بن صوحان و عمرو بن عامر همدانى و جماعتى از شيعيان به جزيره بحرين گريختند. عبدالملك لشكر گرانى از اهل باديه فراهم آورد و به بحرين حمله آورد. زيد بن صوحان در مقابل او لشكرى آراست و خود در كرزكان مستقر شد و فرماندهانش ابراهيم بن مالك اشتر و سهلان بن على و صعصعة بن صوحان در مناطق ديگر. جنگ شديدى در گرفت و اهالى بحرين با شجاعت و شهامت و توان بسيارى كه داشتند، لشكر عبدالملك را از پاى در مى آوردند، كه سرانجام وى از راه تزوير وارد شده، بعضى از اهالى آنجا را با مال فريفتند و از طريق آنان، نيكان لشكر بحرين را به قتل رساندند. پس ابراهيم بن مالك و سهلان و صعصعة بن صوحان عبدى و برادرش زيد و ياوران نزديك آنها از اهالى بحرين، همه به شهادت رسيدند و عبدالملك بر اهالى بحرين چيره شد و خواست آنان را از تشيع بيرون آورد، ولى مردم از اينكه چرا يارى صعصعه و اصحابش نكردند، پشيمان بودند. عبدالملك كه پشيمانى و توبه آنان را ديد، هراسان گشت و از خواسته خود دست كشيد و گفت: از شما خراج نمى گيرم و در مقابل بايد سلاح را زمين بگذاريد. سپس براى تضعيف آنان عين السجور را كه از بزرگترين چشمه هاى آنجا بود، مسدود كرد…

آنچه كه اهالى بحرين نسل به نسل از گذشتگان خود نقل كرده اند و نيز اينكه قبور افراد مذكور، به ويژه قبر صعصعه و برادرش در بحرين است، مؤيد حكايت فوق است. اما موقعيت كنونى عين السجور در منطقه دَرّاز، جانب غربى بحرين، نزديك ساحل است و بعداً اهالى بحرين با زحمت فراوان دهانه آن را گشودند.

چكيده مطالب فوق را محمد حسين مظفر به نقل از كشكول بحرانى ولى مستند شيخ يوسف بحرانى در نقل اين مقطع تاريخى، كتابى ناشناخته است. مؤلف انوارالبدرين گويد:

كتابى درباره مقتل اميرالمؤمنين از سيد عبدالجبار بحرانى به دستم رسيد; اما تاريخ وفات وى معلوم نيست. شرح حال او در امل الآمل نيز آمده است. مؤلف در اوائل آن كتاب، «خطبة البيان» را كه منسوب به على(علیه السّلام) است، و نيز حكايتى را كه يوسف بحرانى ذكر كرده، نقل نموده است و به نظر مى رسد كه مطالب ايشان در كشكول از كتاب مذكور گرفته شده است.

سپس گويد:

حكايت مذكور از اساس مردود است; زيرا زيد بن صوحان به اتفاق سيره نويسان، در واقعه جمل به شهادت رسيد و قاتل او عمرو بن بشرى ازدى از شجاعان بصره بود، و اميرالمؤمنين بر بالين زيد حضور يافته و فرموده: «رحمك الله يا زيد فلقد كنت خفيف المؤنة كثير المعونه» و برادرش صعصعه به دست معاويه به شهادت رسيد و تا زمان امام حسين(علیه السّلام) باقى نماند، چه رسد به زمان عبدالملك، و اما ابراهيم بن مالك اشتر در قتال با عبدالملك بن مروان و مصعب بن زيد در عراق به شهادت رسيد و قبر او در نزديكى سامرا معروف است.

صاحب انوارالبدرين اضافه مى كند كه بسيارى از علويان در زمان بنى اميه و بنى عباس به بحرين پناه مى بردند; چون دور از دسترس بود و مردم آنجا از مواليان اميرالمؤمنين بودند. از اين رو، سادات صحيح النسب بسيارى اعم از علما و غير آنها در بحرين يافت مى شوند.

اما بعد از جريان صلح امام حسن(علیه السّلام) و استقرار معاويه و بسط قدرت او در بلاد اسلامى در سال 45 هـ. معاويه برادرخوانده خود زيادبن اميه را به اميرى بصره و عمان و سجستان و بحرين برگزيد.

در اين دوره، شورشهايى بر ضد دستگاه اموى صورت مى گرفت كه عمدتاً از سوى خوارج بود. از جمله شورش نجدة بن عامر حرورى كه در زمان ابن زبير در يمامه خروج كرد. تاريخ بحرين در مقطع زمانى استيلاى خوارج نيازمند بحث و تحقيقى مستقل است;

حركت خوارج در بحرين در مقطعى كه رهبرى آن در دست ابوفديك بود، با مشاركت و هميارى اهالى بحرين رو به رو مى گردد; زيرا ابوفديك يكى از بنى عبدالقيس بود و اين زمينه مناسبى براى تمايل به خارجى گرى در اهالى بحرين فراهم آورد، ولى اين گرايش بيشتر از جنبه مخالفت و معارضه با بنى اميه قابل ملاحظه است. بعد از كشته شدن ابوفديك در سال 73 هـ. بحرين به طور رسمى از سلطه خوارج خارج شد; ولى گاه و بيگاه شورشهايى صورت مى پذيرفت و دستگاه اموى را در معرض

مخاطره قرار مى داد.

استمرار حيات شيعه در بحرين

پس از دوره حاكميت خوارج، دو مقطع زمانى ديگر در تاريخ بحرين قابل ملاحظه است: يكى مقطع استيلاى صاحب زنج (255 ـ 270 هـ.) كه علوى بودن او لااقل به ادعاى خود وى و معارضه او با بنى عباس و جايگاه قبيله اى او، كه يكى از عبدالقيس بود، به عنوان سه عامل مهم در گرد آمدن مردم بحرين به دور او قابل ملاحظه است. مقطع زمانى ديگر، دوره استيلاى قرامطه (286 ـ 470 هـ.) است. توصيفى كه ناصر خسرو از وضعيت حاكم بر بحرين دارد، به سال 442 هـ. و به اواخر دولت قرمطيان باز مى گردد. او كه خود از داعيان اسماعيلى بود، پس از انجام مناسك حج در همان سال راهى بحرين مى شود و در سفرنامه خود در اين باب مى نويسد:

«به يمامه آمديم… و اميران آنجا از قديم باز (ديرباز) علويان بوده اند و كسى آن ناحيت از دست آنها نگرفته بود. از آنكه آنجا خود سلطان و ملكى قاهر نزديك نبود و آن علويان نيز شوكتى داشتند كه از آنجا سيصد چهارصد سوار بر نشستى و زيدى مذهب بودند و در اقامت گويند: «محمد و على خيرالبشر و حىّ على خيرالعمل» و گفتند مردم آن شهر شريفيه باشند… و از يمامه به لحسا چهل فرسنگ مى داشتند و نزديكتر شهرى از مسلمانى كه آن را سلطانى است به لحسا (أحساء) بصره است و از لحسا تا بصره 150 فرسنگ است و هرگز به بصره سلطانى نبوده كه قصد لحسا كند و آنگاه پس از توقف لحسا مى نويسد: و گفتند: سلطانِ آن مردى شريف بود و او مردم را از مسلمانى باز داشته بود و گفته نماز و روزه از شما برگرفتم و دعوت كرده بود مردم را كه مرجع شما جز با من نيست و نام او ابوسعيد بوده است و چون از اهل آن شهر پرسند كه چه مذهب دارى؟ گويد كه ما بوسعيدى ايم نماز نكنند و روزه ندارند و ليكن بر محمد مصطفى(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و پيغامبرى او مقرند. ابوسعيد ايشان را گفته است كه من باز پيش شما آيم، يعنى بعد از وفات; و گور او به شهر لحسا اندر است و مشهرى نيكو جهت او ساخته اند و وصيت كرده است فرزندان خود را كه مدام شش تن از فرزندان من اين پادشاهى نگاهدارند و محافظت كنند رعيت را به عدل و داد، و مخالفت يكديگر نكنند تا من باز آيم… ».

پس وضعيت اقتصادى و اجتماعى آنجا را به گونه اى ترسيم مى كند كه نشان دهنده قوت دولت قرامطه و رفاه و تنعم مردم و عدالت و مساوات و دستگيرى از مستمندان بين آنها بوده است، سپس مى گويد:

«و در شهر لحسا مسجد آدينه نبود و خطبه و نماز نمى كردند… و اگر كسى نماز كند، او را باز ندارند و ليكن خود نكنند… و هرگز شراب نخورند… و يكى از آن سلطانان در ايام خلفاى بغداد با لشكر به مكه شده است و شهر مكه ستده و خلقى مردم را در طواف در گرد خانه كعبه بكشته و حجرالاسود را از ركن بيرون كرده و به لحسا برده… و در شهر لحسا گوشت همه حيوانات فروشند، چون گربه و سگ و خر و گاو و گوسپند و غيره. و هر چه فروشند، سر و پوست آن حيوان نزديك گوشتش نهاده باشد تا خريدار داند كه چه مى خرد و آنجا سگ را فربه كنند، همچون گوسپند معلوف تا از فربهى چنان شود كه رفتن نتواند. بعد از آن بكشند و مى خورند. و چون از لحسا به جانب مشرق روند، هفت فرسنگى درياست; و اگر در دريا بروند، بحرين باشد و آن جزيره اى است پانزده فرسنگ طول آن و شهرى بزرگ است و نخلستان بسيار دارد و مرواريد از آن دريا برآورند و هر چه غواصان برآوردندى، يك نيمه سلاطين لحسا را بودى و اگر از لحسا سوى جنوب بروند، به عمان رسند… و چون از لحسا سوى شمال بروند، به هفت فرسنگى ناحيتى است كه آن را قطيف مى گويند».

بحرين پس از قرامطه

اطلاعات بسيارى از وضعيت بحرين پس از سقوط قرامطه در دست نيست و مى توان منشأ آن را اين مطلب دانست كه حوادث خاصى در اين ايام توجه مورخين را به خود جلب نكرده است. ولى مى توان شواهدى بر استمرار حيات تشيع در اين منطقه به دست آورد، از جمله مطالبى كه عبدالجليل قزوينى رازى در كتاب النقض از زبان خود و بار ديگر از زبان خصم مى آورد. تأليف اين كتاب به سال 560 هـ. باز مى گردد. او در بيان حكومتهاى شيعه و مناطق استقرار آنها آورده است:

«در آن ديار و بلاد كه قلم و تيغ در دست شيعه است، چون: مكه، مدينه، حلب، حران، بحرين و بلاد مازندران، پندارم كه عدل و انصاف ظاهر است و به خون و مال مسلمانان نه فتوى كرده اند و نه به غارت برده اند».

و در موضعى ديگر، سخن خصم خويش را عيناً بازگو مى كند:

«در بطحا، هجر، لحسا، بحرين، دارين، حلب و حران، همه اميران شيعى است، دبيران همه باطنى و رافضى».

اين نص تاريخى، در ضمن بيان كننده آن است كه حدود قديمى بحرين در اين تاريخ تجزيه شده بود و هجر و احسا از آن جدا شده و استقلال يافته اند و ظاهراً بحرين، تنها، جزيره اى را كه گاه «أوال» خوانده مى شد، شامل بود.

در اوايل قرن هشتم، گزارش كوتاهى از ابن بطوطه در سفرنامه اش موجود است كه تا حدى وضعيت اجتماعى و اقتصادى شيعيان بحرين و اطراف آن و عقايد آنها را بازگو مى كند. او در قسمتى از سفرنامه خود آورده است:

«از جزيره كيش به بحرين رفتم. بحرين شهرى است بزرگ كه باغها و درختان و نهرهاى زياد دارد… از بحرين به قطيف رفتيم. قطيف شهرى است بزرگ و نيكو و داراى نخلهاى فراوان. طوايفى از اعراب در آن سكونت دارند كه جزء شيعيان و غلات هستند. و در اين باره تقيه ندارند، بلكه تظاهر هم مى كنند، چنانكه مؤذن در اذان خود بعد از شهادتين «اشهد ان علياً ولى الله» و بعد از «حىّ على الصلوة و حىّ على الفلاح، گويد: «حىّ على خير العمل» و بعد از تكبير آخر اضافه مى كند: «محمد و على خير البشر من خالفهما فقد كفر». از بحرين به شهر هجر كه اكنون حساء ناميده مى شود، حركت كرديم; ضرب المثل معروف كه مى گويند: «كجالب التمر الى هجر» درباره اين شهر است، چه خرماى آن در هيچ جاى ديگر نيست، چنان كه علوفه دواب هم از خرما است. مردم هجر، عرب و بيشتر از قبيله عبدالقيس بن افصى اند».

اين گزارش مربوط به ديدار ابن بطوطه از بحرين حدود سال 732 هـ. است، ولى پيش از اين، وى از بصره نيز ديدارى داشته كه در بيان آن نيز شاهدى بر بحث موجود است و ما در اينجا كلام او را با رعايت اختصار در قسمت آغازين آن، مى آوريم:

«در بصره مسجدى براى على(علیه السّلام) بود، داراى مناره اى، و مردم معتقد بودند مناره مزبور فقط هنگام ذكر نام على به حركت در مى آيد. من به بام رفتم و دستگيره اى را كه در يكى از ركنهاى او بود گرفتم و گفتم تو را به سرّ ابوبكر خليفه رسول الله حركت كن و چون آن را حركت دادم، همه مناره حركت كرد».

سپس اضافه مى كند:

«چون مردم بصره، مذهب سنى و جماعت دارند، اين عمل من در آن شهر خطرى نمى توانست داشت، ليكن اگر كسى چنين كارى در نجف يا كربلا يا حلّه يا بحرين و قم و كاشان و ساوه و آوه و طوس انجام دهد، جان خود را در معرض هلاك انداخته است زيرا اهالى شهرهاى مزبور شيعه مذهب و از غلات مى باشند».

پي نوشت ها :
– امين، حسن، دائرة المعارف الشيعه، ج 2، ص 200 (ذيل كلمه بحرين) (چاپ جديد، بيروت: 1995، دارالتعارف).
– ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 411; قزوينى، آثار البلاد و اخبار العباد، ج 1، ص 96، (چاپ دانشگاه تهران: 1371); ابوالفداء، تقويم البلدان، ترجمه عبدالمحمد آيتى، ص 136 (انتشارات بنياد فرهنگ ايران: 1349); ابو اسحاق اصطخرى، مسالك و ممالك، ص 15، 16، 28، 30، 35 و 123.
– بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، فتوح البلدان، ترجمه محمد توكل، ص 115، و نيز ابن سعد، طبقات، ج 4، ص 189 (دوره 9 جلدى، دارالبيروت: 1985) و نيز معجم البلدان، ج 1، ص 411.
– ترجمه فتوح البلدان، ص 115، و نيز تاريخ طبرى، ج 2، ص 645 (دوره 11 جلدى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم).
– فقيل يا رسول الله هولاء وفد عبدالقيس قال: «مرحباً بهم نعم القوم عبدالقيس … اللهم اغفر لعبد القيس اَتونى و لا يسألونى مالا هم خير اهل المشرق». طبقات، ج 1، ص 314، و ج 5، ص 557.
– ترجمه فتوح البلدان، ص 118، و تاريخ خليفة بن الخياط، ص 61 (تحقيق سهيل زكار، دارالفكر، بيروت: 1993).
– ترجمه فتوح البلدان، ص 118. در مقدمه اعيان الشيعه (ج 1، ص 197) آمده است كه: رسول خدا علاء را عزل كرد و ابان بن عاص و سعيد بن اميه جانشين او شدند، كه ظاهراً در ذكر نام اين دو تن اشتباهى رخ داده است.
– طبقات، ج 4، ص 15.
– شيخ طوسى، تهذيب الأحكام، ج 4، ص 176 (به تصحيح على اكبر غفارى).
– لمعه دمشقيه، ج 2، ص 84 (اواخر كتاب خمس).
– طبقات، ج 4، ص 361.
– تاريخ طبرى، ج 3، ص 249.
– تاريخ يعقوبى، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، ج 2، ص 19 (شركت انتشارات علمى و فرهنگى) و تاريخ خليفة بن الخياط، ص 82.
– طبقات، ج 4، ص 362.
– تاريخ طبرى، ج 3، ص 479 و ج 4، ص 39، 79.
– همان، ج 4، ص 112 و 241; ولى در تاريخ خليفة بن الخياط آمده است كه دو سال مانده به پايان خلافت عمر، والى او بر بحرين، عثمان بن ابى العاص بود و او برادرش حكم بن ابى العاص را به بحرين فرستاد.
– ترجمه فتوح البلدان، ص 119.
– تاريخ خليفة بن الخياط، ص 119.
– ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 411.
– ترجمه تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 64.
– همان، ص 112 و نيز تاريخ خليفة بن الخياط، ص 151.
– ترجمه تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 112; ولى متن نامه اى كه يعقوبى نقل مى كند با آنچه در نامه شماره 42 نهج البلاغه آمده است، تفاوتهايى دارد.
– ترجمه تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 113.
– تاريخ خليفة بن الخياط، ص 151.
– تاريخ طبرى، ج 5، ص 155.
– اعيان الشيعه، ج 1، ص 88.
– مجالس المؤمنين، ص 75 (چاپ اسماعيليه: 1375) ولى در انوار البدرين، ص 27، به نقل از كتاب مذكور، عبدالله بن عباس نقل شده است.
– اعيان الشيعه، ج 2، ص 99.
– همان، ج 8، ص 380; عيناً منقول از تاريخ طبرى، ج 4، ص 452.
– همان، ج 6 ، ص 213 و نيز شيخ مفيد، الجمل، ص 283 (تحقيق سيد على مير شريفى).
– الجمل، ص 294.
– همان، ص 339.
– مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 116 (دوره 7 جلدى، بيروت: 1970).
– طبقات خليفة بن الخياط، ص 242.
– اعيان الشيعه، ج 7، ص 101 و نيز مروج الذهب، ج 3، ص 115.
– همان، ج 7، ص 387 و نيز تاريخ طبرى، ج 4، ص 320.
– اعيان الشيعه، ج 4، ص 374.
– همان، ج 7، ص 7.
– سيد محمد باقر اصفهانى، روضات الجنات، در ترجمه احمد بن الشيخ محمد مقشاعى مقابى بحرانى، كه در انوارالبدرين (ص 19) عيناً نقل شده و تلقى به قبول شده است.
– هاشم محمد الشخص، اعلام هجر من الماضين و المعاصرين، ص 338 (مؤسسه ابلاغ بيروت: 1990).
– شيخ يوسف بحرانى، كشكول، ج 1، ص 99 (مؤسسة الوفاء، قم: 1406).
– مظفر، محمد حسين، تاريخ الشيعه، ص 256 (بيروت: 1987).
– مغنيه، محمد جواد، الشيعة و التشيع، ص 216 (چاپ بيروت).
– بلادى بحرانى، شيخ على، (م 1340 هـ) انوارالبدرين فى تراجم علماء القطيف و الاحساء و البحرين، ص 111 (منشورات كتابخانه آيت الله مرعشى، قم: 1407).
– تاريخ طبرى، ج 5، ص 217.
– ترجمه تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 166.
– در مورد حركت خوارج در بحرين ر.ك: بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 117 به بعد و نيز ج 7، ص 143 به بعد، ج 8، ص 47 به بعد و ج 9، ص 7 به بعد و ص 251 و بعد از آن (دوره 13 جلدى، دارالفكر، بيروت: 1996) و نيز تاريخ طبرى، ج 5، ص 613; ترجمه تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 222، و نيز ابن اثير، الكامل، ج 3، ص 65 به بعد (دوره 9 جلدى، دار احياء التراث، بيروت: 1992) و ما بيشتر بر تحقيق خوب عبدالرحمن عبدالكريم النجم در كتاب البحرين فى صدر الاسلام اعتماد كرده ايم، با اين حال منابع اوليه را از نظر دور نداشته ايم.
– عبدالرحمن عبدالكريم النجم، البحرين فى صدر الاسلام، ص 127 (بغداد: 1973).
– در اين مورد ر.ك: الكامل، ج 3، ص 612; ترجمه تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 381; تاريخ طبرى، ج 8، ص 59; ترجمه تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 462; روضة الصفا، ج 1، ص 489.
– «لحسا»، «اَحساء» و «حَساء» نامهاى مختلفى است براى منطقه اى از بحرين قديم.
– سفرنامه ناصرخسرو، به تصحيح م. غنى زاده، ص 122 (كتابخانه منوچهرى: 1372).
– قزوينى رازى، عبدالجليل، النقض، ص 435 (انتشارات انجمن آثار ملى).
– سفرنامه ابن بطوطه، ج 1، ص 195، ترجمه محمد على موحد (بنگاه ترجمه و نشر كتاب: تهران).