خاتمیت پیامبر اسلام (ص) از منظر روایات

اسلام کاملترین و آخرین دین الهى و پیامبر آن آخرین رسول الهى است و بعد از پیامبر اسلام پیامبر دیگرى نخواهد آمد. همه مسلمانان بر این عقیده اجماع و اتفاق نظر دارند و تا به حال هیچ مسلمانى منکر این عقیده نبوده است. علاوه بر اتفاق نظر مسلمانان، قرآن و احادیث قطعى اصل خاتمیت پیامبر اسلام را اثبات می‏کند.

قرآن می ‏فرماید: ما کان محمد ابااحد من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النبیین و کان اللّه بکل شیء علیماً (۱)محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولى فرستاده خدا و خاتم پیامبران است و خدا همواره بر همه چیزى داناست.

خاتم (به فتح تا، یا به کسر تا) دلالت بر این می‏کند که با نبوت مهر خورده و این مهر شکسته نخواهد شد و پیامبر دیگرى با شریعتى جدید نخواهد آمد. چنان که موارد استعمال واژه ‏هاى هم خانواده خاتم همچون «تختم، مختوم، ختام» نیز به همین معناست یعنى مهر کردن و به آخر رسیدن یا پایان یافتن است و به عبارت دیگر: خاتم به معناى چیزى است که به وسیله آن پایان داده می ‏شود و چون خاتم به معناى پایان دادن است پیامبر اسلام، پایان بخش نبوت است و خاتم الانبیاء بودن پیامبر به معناى خاتم المرسلین بودن هست زیرا مرحله رسالت مرحله ‏اى فراتر از نبوت است که با ختم نبوت رسالت نیز خاتمه می‏یابد. روایات فراوانى نیز از پیامبر و ائمه وارد شده که بر همین معنا پافشارى می‏ کنند و این که برخى خاتم را به معناى انگشتر و چیزى که مایه زینت به حساب آورده ‏اند به خاطر همین است که نقش مهره را بر روى انگشتر هایشان می‏کندند و بوسیله آن نامه ‏ها را مهر می‏کردند که این مهر کردن حکایت از پایان نامه داشت. از این رو با دقت در روایات ذیل می‏ توان پرده از ابهام این واژه برداشت.

۱ـ انس می‏گوید: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم، می ‏فرمود:انا خاتم الانبیاء و انت یا على خاتم الاولیاء. و قال امیر المؤمنین(ع) : ختم محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) الف نبى و انى ختمت الف وصى…»(۲) من پایان دهنده پیامبران و تو یا على پایان بخش اولیاء هستى و امیرالمؤمنین (ع) فرمود: محمد پایان بخش هزار پیامبر و من هزار وصى را پایان بخشیدم.

۲ـ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «انا اول الانبیاء خلقاً و آخرهم بعثاً»(۳)؛ من از نظر آفرینش اولین و از حیث بعثت آخرین پیامبرم.

۳ـ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «مثل من در بین پیامبران، مانند مردى است که خانه‏اى را بنا کرده و آراسته است، مردم برگرد آن بگردند و بگویند: بنایى زیباتر از این نیست جز این که یک خشت آن خالى است «فانا موضع اللبنه، ختم بى الانبیاء»،(۴) و من پرکننده جاى آن خشت خالى هستم از این رو نبوّت پیامبران به من ختم پذیرفت.

۴ـ امام باقر (علیه السلام) فرمود: «ارسل الله تبارک و تعالى محمّداً الى الجنّ و الانس عامّه و کان خاتم الانبیاء و کان من بعده اثنى عشر الاوصیاء».(۵)

۵ ـ حق تعالى در خطاب به حضرت زکریا فرمود: «یا زکریا قد فعلت ذلک بمحمّدٍ ولا نبوّه بعده و هو خاتم الانبیاء» پیامبر اسلام حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) ختم پیامبران و پیامبرى بعد از او نیست.

۶ـ حضرت موسى بن عمران (ع) نیز همچون سایر پیامبران این حقیقت را بر زبان آورده است که پیامبر اسلام حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) خاتم پیامبران است «قال رسول الله: و فیما عهد الینا موسى بن عمران (علیه السلام) انّه اذا کان آخر الزّمان یخرج نبى یقال له «احمد»(صلی الله علیه و آله و سلم) خاتم الانبیاء لا نبى بعده، یخرج من صلبه ائمّه ابرار عدد الأسباط»(۶) بعد از او پیغمبرى نیست و از صلب او دوازده پیشوا به تعداد اسباط بنى اسرائیل خارج می‏ شوند.

۷ـ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همچنان فرمود جبرئیل هنگام ظهر بر من نازل شد و گفت: یا محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) خداوند تو را سید پیامبران و على را سید اوصیاء قرار داد…«محمّد سید النبیین و خاتم المرسلین و جعل فیه النبوه…»(۷) محمّد سید پیامبران و خاتم رسول است و در او نبوّت را قرار داد.

۸ ـ امیرالمؤمنین به کرات در جاى جاى نهج البلاغه به خاتمیت حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) تصریح کرده و به طور شفّاف خاطرنشان ساخته است که محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) پایان بخش پیامبران است، مانند:

الف)(رسول اللهّ) فقفّى به الرسل و ختم به الوحى.(۸)

ب) (رسول اللّه) «الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق».(۹)

«امین وحیه و خاتم رسله».(۱۰)

۹ـ حضرت مسیح (علیه السلام) ـ بنا به نقل انجیل یوحنّا ـ فرمود: «انّى سائل ربّى ان یبعث الیکم «فارقلیط» آخر یکون معکم الى الابد و هو یعلّمکم کلّ شی‏ءٍ»(۱۱) من از پروردگارم خواستم براى شما «فارقلیط» دیگرى (یعنى حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) را مبعوث فرماید که تا ابد با شما باشد و هر چیز را به شما بیاموزد.

۱۰ـ امام محمّد باقر (علیه السلام) در تفسیر آیه «ما کان محمّدٌ ابا احدٍ من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النّبیین» می ‏فرماید: خاتم النّبیین یعنى پیامبرى بعد از حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) نخواهد بود «یعنى لا نبى بعد محمّد».(۱۲)

پرسش هایى درباره خاتمیت

از دیرباز پیرامون مسأله خاتمیت پرسش هایى مطرح بوده که امروزه نیز احیاناً در قالب‏ هاى نوینى شکل گرفته و پاره‏اى اشکال ‏هاى جدید نیز بر آن افزوده شده است، در آینده نیز دگر باره در همین شکل و یا در قالب‏ هاى مدرن‏ترى به بازار عرضه خواهد شد.

از این رهگذر ما در این نوشته به بعضى از آن‏ها اشاره کرده و به پاسخ گویى خواهیم پرداخت:

الف) آیا با توجّه به سیر تکاملى بشر، چگونه انسان می‏ تواند از رهبرى آسمانى محروم باشد؟

ب) آیا قوانین عصر نبوّت می ‏توانند در این روزگار جوابگو باشند؟

ج) آیا با قطع شدن وحى و نبوّت. باید انسان از ارتباط با جهان غیب محروم بماند؟

د) حجّیت و ولایت دینى از آن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است و بابسته شدن دفتر نبوّت به مهر خاتمیت شخصیت هیچ کس پشتوانه سخن او نیست، بدین معنا که خطاب پیامبران نوعاً آمرانه، از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است، به قرآن و دیگر کتب آسمانى به ندرت استدلال ‏هایى ، مانند: «لو کان فیهما الهه الاّ اللّه لفسدتا»؛(۱۳)یافت می ‏شود از این رو شیوه سخن پیامبران این است که «ما على الرّسول الاّ البلاغ»(۱۴) کارى جز تبلیغ و ابلاغ پیام الهى بر عهده پیامبر نیست حتّى «قل هاتوا برهانکم»(۱۵) هم که می ‏گویند معطّل برهان آوردن مخالفان نمی ‏شوند، پیشاپیش برهان شان را باطل می‏دانند «حجّتهم داحضهٌ عند ربّهم»(۱۶) این نکته ما را به عنصر مقوّم شخصیت حقوقى پیامبر نزدیک می ‏کند، این عنصر ولایت است.

ولایت به معناى این است که شخصیت فرد سخنگو، حجّت سخن و فرمان او باشد، و این همان چیزى است که با خاتمیت مطلقاً ختم شده است. بنابر این وقتى در کلام، دلیل می‏ آید، رابطه کلام با شخص و شخصیت گوینده قطع می‏ شود، از آن پس ما می‏ مانیم و دلیلى که براى سخن آمده است، اگر دلیل قانع کننده باشد مدّعا را می‏ پذیریم و اگر نباشد نمی ‏پذیریم، دیگر مهم نیست که استدلال کننده على (علیه السلام) باشد یا دیگرى، از این پس دلیل پشتوانه سخن است نه گوینده صاحب کرامت آن.

پاسخ سؤال ‏ها

با تبیین چند مطلب پاسخ سؤال‏ هاى یاد شده روشن می‏ گردد:

۱ـ برهان در قرآن

قرآن مجید افزون بر این که خود را به عنوان برهان و نور معرفى کرده استدلال‏ هاى فراوانى در جاى جاى آن به کار گرفته است. و اگر قرآن از دیگران برهان می‏ طلبد «قل هاتوا برهانکم» بدان خاطر است که هم خود برهان است و هم برهان اقامه می‏کند از این رو می‏ گوید: «یا ایها النّاس قد جائکم برهانٌ من ربّکم وانزلنا الیکم نوراً مبیناً»(۱۷) اى مردم در حقیقت براى شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است، و ما به سوى شما نورى تابناک فرو فرستاده‏ایم.

بنابه نوشته جناب علاّمه طباطبایى، شما اگر کتاب الهى را کاوش کامل کنید و در آیاتش دقّت نمایید خواهید دید شاید بیش از سیصد آیه مردم را به تفکّر، تذکّر و تعقّل دعوت نموده، و یا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) استدلالى را براى اثبات حقى و یا از بین بردن باطلى می‏ آموزد، و یا استدلال هایى را از پیمبران و اولیاء خود چون نوح، ابراهیم، موسى، لقمان، مؤمن آل فرعون و… نقل می‏ کند.

خداوند در قرآن خود و حتّى در یک آیه نیز بندگان خود را امر نفرموده که نفهمیده به قرآن و یا به چیزى که از جانب او است ایمان آورند و یا راهى را کورکورانه به پیمایند، حتّى قوانین و احکامى که براى بندگان خود وضع کرده و عقل بشرى به تفصیل ملاک ‏هاى آن‏ها نمی ‏رسد و نیز بر چیزهایى که در مجراى نیازها قرار دارند استدلال کرده و علّت آورده است.(۱۸) پیامبر و پیشوایان دین (علیه السلام) نیز سخنانشان آکنده از استدلال است، نمونه بارز آن کتاب ارجمند احتجاجات طبرسى است.

بر این اساس قرآن و سخن پیامبران استدلالی‏ ترین سخن و شیواترین بیان در پیش برد اهداف شکوهمند دین و شریعت‏ اند، غایه‏الامر براهین قرآنى از نوع اصطلاح فلسفه و کلام نیست، قرآن به زبان وحى و به زبان فطرت سخن می ‏گوید، گاهى همچون برهان صدیقین از واجب پى به صنع می‏برد و گاهى از منظم بودن و نافع بودن پى به حکمت خداى حکیم، زمانى از کثرت به وحدت و گاهى از وحدت به کثرت می‏ گراید، به آیات اوّل سوره رعد بنگرید چگونه پس از یاد خدا، نعمت‏ هاى فراوان و کثیر او را یاد آور شده است «الله الّذى رفع السّموات بغیر عمدٍ ترونها»(۱۹)؛ خدا همان کسى است که آسمان ‏ها را بدون ستون‏ هایى که آن‏ها را به بینید برافراشت، آن گاه بر عرش استیلا یافت، و خورشید و ماه را رام گردانید، هر کدام براى مدّتى معین به سیر خود ادامه می‏ دهند. اوست کسى که زمین را گسترانید و در آن کوه ها، و رودها نهاد، و از هرگونه میوه‏اى در آن جفت جفت قرار داد، روز را به شب می‏ پوشاند، قطعاً در این امور براى مردمى که تفکّر می‏ کنند نشانه‏ هایى وجود دارد، و در زمین قطعاتى است کنار هم، و باغهایى از انگور و کشتزارها و درختان خرما، چه از یک ریشه و چه از غیر یک ریشه که با یک آب سیراب می ‏گردند، و با این همه برخى از آن‏ها را در میوه ـ از حیث مزه و نوع و کیفیت ـ بر برخى دیگر برترى می‏ دهیم بی‏گمان در این امر نیز براى مردمى که تعقل می‏ کنند دلایل روشنى است.

امّا اگر قرآن در جایى می‏ فرماید: «حجّتهم داحضه» دلیلشان شکسته و باطل و مخدوش است، نخست دلیل آنان را ذکر کرده و سپس می فرماید باطل است، زیرا بت پرستان، بت پرستى خود را توجیه می ‏کردند که اگر خدا می‏ خواست نه ما و نه پدرانمان شرک نمی‏ آوردیم و چیزى را خود سرانه تحریم نمی‏ کردیم.(۲۰) قرآن نیز می‏ فرماید این گونه استدلال و احتجاج‏ ها باطل است «حجّتهم داحضه» زیرا این گونه احتجاج خلط بین اراده تکوینى و تشریعى است، خداوند تکویناً قادر است جلوى آنان را بگیرد ولى تشریعاً آزادند و هر کارى می ‏توانند انجام دهند.

اصل نبوّت را می‏توان هم از دلیل ‏هاى برون دینى و هم از دلیل‏ هاى درون دینى اثبات کرد، لیکن در انقطاع وحى ما دلیلى عقلى بر ضرورت انقطاع خاتمیت نداریم، یعنى عقل هیچ مانعى بر آمدن پیامبر دیگرى نمی‏بیند، جز این که دلیل ‏هاى درون دینى ما را متقاعد به پذیرفتن خاتمیت می‏ کند،چنان که بحث آن گذشت، لیکن شهود، عرفان و قلب می‏ تواند انقطاع نبوت را مشاهده کند. و این راه اختصاصى به پیامبر ندارد بلکه اعم از پیامبر و امام معصوم است، نمونه آن مشاهده وحى توسط على (علیه السلام) و تصدیق پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او راست که یا على من آنچه می‏ شنوم تو هم می ‏شنوى «انّک تسمع ما اسمع» بنابراین انقطاع نبوّت را عقل بشرى بدان دست نمی‏ یازد، بلکه از دانشى است که اگر خداوند به پیامبر نیاموخته بود حتّى خود وى هم بر آن آگاه نبود چنان که قرآن فرمود: «وعلّمک مالم تکن تعلم»(۲۱) بنابراین اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ادعا نکرده بود هیچ کس را بر این راز امکان دستیابى نبود.

گفتنى است انقطاع وحى بدان معنى نیست که آنچه دین آورد تا این زمان صحیح و درست و مستحکم بود و پس از قطع وحى نسخ، فسخ، باطل، سراب و یا به ضد تبدیل می‏شود، نه زوالى از پیش خود می‏ گیرد و نه بواسطه شی‏ء دیگر از بین می‏رود و به فرموده قرآن «لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه»(۲۲) از پیش رو و از پشت سر باطل به سویش نمی‏آید. همه دست آوردهاى آن تا آستانه قیامت پایدار خواهند بود، گر چه نبوّت از جنبه خبرگزارى قطع شود، و گرچه شریعت ومنهاجى جدید نمی‏آید، بنابر این اگر شریعت نبوى رخت بر بندد باید اندیشه بشرى جایگزین آن شود که سر از «أنا ربّکم الاعلى» و مانند آن بیرون می ‏آورد.

۲. خاتمیت را از چند راه می‏توان توجیه کرد:

الف) از راه علل فاعلى، وقتى قرآن می‏ فرماید: «و إنّ الى ربّک المنتهى» (۲۳) پایان کار به سوى پروردگار تو است، بدین معنا است که شخص پیامبر تحت تربیت و ربوبیت حق تعالى به آخرین درجات کمال بار یافته و به منتها درجه رسیدن او از آیه (فکان قاب قوسین او أدنی) نیز فهمیده می‏شود، و در قوس نزول هم نخستین صادر است، بنابر این «إنّا لله و إنّا الیه راجعون» بر قلب پیامبر نازل گشته و مصداق بارز آیه است، پس بالاتر از آن مقامى فرض ندارد و همتایى بر او فرض ندارد، در نتیجه دلیلى بر آمدن پیامبر بعد و سخن جدید نیست.

ب) از راه علل قابلى، فرض این است که بهترین میوه جهان طبیعت به عنوان پیامبر خاتم عرضه گشته، و ابر و باد و مه و خورشید و فلک افتخار دارند که بهترین خلق اولین و آخرین را در دامن خود پروریده و جهان بشریت را از چنین نعمتى بهره ‏مند ساخته ‏اند.

ج) از راه علل غایى هم نیاز بشر تأمین شده زیرا اراده حق کشف گردیده است این اراده از طریق وحى، قرآن، سنّت، یعنى توسّط خبر واحد، متواتر، اجماع، شهرت و عقل کشف شده و دیگر نیازى به شریعت جدید و اعزام رسل وانزال کتب نیست.

بر این اساس مردم به حال خود رها نشده ‏اند، ربوبیت حق تعالى همچنان ادامه دارد، ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانین تازه فراهم آمده است.

بدیهى است عقل از منابع دین است نه چیزى در برابر دین، پس دلیل را به دینى و عقلى تقسیم کردن یک اشتباه بزرگ است، عقل از ابزار و کواشف دین و اراده خدا است، عقل است که می‏ تواند بفهمد نقل و وحى چه گفته‏اند، توسّط عقل است که آیات ارزیابى می‏ شوند ، و روایات را درهم آمیخته و از آمیزه آنها استنباطات و استخراجات صورت می ‏پذیرند، عقل به عنوان چراغ ‏پر فروغ و قوى در خدمت دین است، از این رو شریعت اسلام پایدار و ماندگار است آن‏سان که دین پا بر جا است خاستگاه این پایدارى و پویایى، تداوم ربوبیت حق تعالى است که هر لحظه بشر را تدبیر کرده و از بوستان و باغ او برى می‏رسد، و تازه‏ تر از تازه ‏ترى می ‏رسد.

۳. ولایت پشتوانه نبوّت و امامت

نبوّت داراى پشتوان ه‏اى به نام ولایت است، ولایت یک مقام باطنى است که از طریق بندگى و پیمودن راه قرب نوافل و فرایض، به این مقام والا می ‏توان دست یافت، چنین گوهر گران بهایى پشتوانه نبوّت است، و هر کس دیگر هم می ‏تواند ولى باشد یعنى نبوّت را نداشته به ولایت برسد خواه مرد باشد یا زن، هم چون صدیقه کبرى فاطمه زهراء(علیه السلام).

با قطع گردیدن نبوّت، مقام ولایت قطع نمی ‏شود، بلکه در پیشوایان دین به خصوص، و در دیگر اولیاء نیز هست، پیشوایان چون داراى امامت و ولایت اند پس از قطع وحى و ترسیم خطوط دین توسط پیامبر، همچنان به پاسدارى، تفسیر و شکوفایى آن آموزگارى می‏ کنند، حقایق دین،اصول اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى، فقهى، پزشکى، نظامى و… را شکوفا می‏ سازند.

پس این توهّم که با رحلت پیامبر، بشر از ولایت تشریعى آزاد شد، سخن سنجیده‏اى نیست، بلکه جانشینان پیامبران و به ویژه جانشینى پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) همان کار پیامبرى را ادامه می‏ دهند، پیامبر نیستند ولى از ناحیه ولایت کار پیامبرانه می‏ کنند، آیه‏ اى که می‏ فرماید: «إنّما ولیکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلاه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون»؛(۲۴) ولى شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده‏اند، همان کسانى که نماز برپا می‏دارند و در حال رکوع زکات می‏ دهند یعنى ولایتى که در الوهیت و نبوّت مطرح است در وجود شخص امام معصوم نیز وجود دارد، این ولایت فوق ولایت معنوى، قرب نوافل و فرایض است، این همان ولایت تشریعى است که قطع نمی‏شود، از این رو پیامبر در غدیر خم بر همین معنا انگشت گذاشت و فرمود: «ألست أولى بکم من انفسکم» آیا من به شما از خود شما نزدیکتر نیستم، همه گفتند: چرا، آن گاه فرمود «من کنت مولاه فهذا على مولاه» بنابر این قضا، حکم، داوری ‏ها تفسیرها از آیات و آنچه یک جامعه زنده و پویا بدان نیازمند تحت سرپرستى و ولایت على (علیه السلام) است، سخن او سخن پیامبر و خداست، اگر جایى نیاز به استدلال باشد، استدلال می ‏آورد، اگر نداشته باشد نمی ‏آورد، هرچه را حلال دانست حلال و هرچه را حرام شمرد حرام است و اگر شرایط محیط با او همراه شد خلافت ظاهرى را هم در دست می‏ گیرد، چنان که فرمود: «لولا حضور الحاضر»؛(۲۵) و از کیان دین و مملکت حفاظت کامل به عمل می ‏آورد و مسئولیت اجرایى و اداره جامعه را بر عهده می‏ گیرد، در این صورت هر حکم و فرمانى صادر کند بر مردم واجب است بپذیرند چونان فرمان خدا و رسول «ماکان لمؤمن ولا مؤمنهٍ اذا قضى الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیره من امرهم، و من یعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبیناً»(۲۶)؛ هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد که چون خدا و فرستاده‏اش به کارى فرمان دهند، براى آنان در کارشان اختیارى باشد، و هر کس خدا و فرستاده ‏اش را نافرمانى کند قطعاً دچار گمراهى آشکارى گردیده است. بنابراین این کسى که می‏ گوید «سلونى قبل ان تفقدونى» از من پرسش کنید پیش از این که مرا نیابید، من به راههاى آسمان آشناتر تا راههاى زمین هستم، با همان ولایت بضمیمه آیه «النّبى اولى بالمؤمنین من انفسهم»(۲۷)؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزدیکتر است، داراى همان ولایت تشریعى نبوى است و بعد از او سایر پیشوایان تا برسد به حضرت حجّه بن الحسن المهدى (علیه السلام) که دین را از هر جهت شکوفا می‏سازد و فرمانش واجب الاطاعه می ‏باشد. امّا اگر شرایط فراهم نیاید، دست ولى دین بسته شود و حکم او مطاع نباشد به همان اندازه از وظیفه حفاظت و پاسداریش کاسته می‏شود، بر خلاف پیامبر که حتّى اگر هیچ کس همراه او نباشد نیز موظّف به ابلاغ و انذار است، «ما على الرسول الاّ البلاغ» گرچه او را خلیل وار به آتش سپارند، او باید به جهاد در آویزد گرچه یکّه و تنها باشد. «فقاتل فى سبیل الله لا تکلّف الاّ نفسک و حرّض المؤمنین عسى الله أن یکفّ بأس الّذین کفروا والله اشدّ بأساً و اشدّ تنکیلاً»(۲۸)؛ اى پیامبر در راه خدا پیکار کن که جز عهده دار شخص خود نیستى ولى مؤمنان را به مبارزه برانگیز، باشد که خدا آسیب کسانى که کفر ورزیده‏ اند باز دارد و خداست که قدرتش بیشتر و کیفرش سخت ‏تر است.

۴. پویایى و تکامل

رشته حیات جوامع بشرى تا وقتى امتداد داشته باشد به وحى و دست آوردهاى وحیانى نیازمند است، انسان سرنوشت خود را به جهان طبیعت، زمان، گذشته و آینده پیوند ناگسستنى زده و هر روز گامى به جلو و نگاهى به آینده دارد، و هر روز می‏ کوشد به سخنى تازه، و رازى ناگشوده دست یازد، پس در عقاید، اخلاقیات، احکام و بهره ‏گیرى از طبیعت و دست آوردهاى آن به دانش نامتناهى نیاز دارد، خداوند به وسیله پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خطوط کلّى را از خارج تأمین کرده و نیز در درون بشر یک نیروى فوق العاده و شگفت به نام خرد قرار داده است، عقل شریعتى است در نهان انسان و وحى شریعتى است در برون، وقتى عقل و نقل به عنوان دو بال از ابزار دین‏شناسى قرار گیرند می ‏توانند زوایاى احکام، اخلاق،عقاید، و سایر نیازمندی‏ هاى بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمین کنند، گرچه تا قیامت (به فرض) حجّتى ظهور نکند و از پس پرده غیبت بیرون نیاید، عقل مصون از مغالطه(به برکت وحی) هر روز شکوفاتر می‏ شود و اسباب «لیثیراوالهم دفائن العقول»(۲۹) پیداتر و به مبادى تصوّرى و تصدیقى تازه‏ ترى دست می‏یابد،در نتیجه فقه، اصول، کلام، عرفان و فلسفه بارزتر و کاملتر می‏ گردند، در تاریخ و سنّت جهان بینى و ریاضى سخنان تازه‏و تازه ‏اى پیدا می ‏شود.

روش‏ها هم روشمندتر، متدها شکوفاتر، شکل ‏ها زیباتر و متقن‏تر می‏ گردند،چه بسا اصل یا اصولى بر فقه و قاعده یا قواعدى بر آن بیفزایند و پیام‏هاى تازه ‏ترى استخراج کنند، با تأمّل در آیات قرآن و روایات (به عنوان دو منبع غیر متناهی) ممکن است مطالب جدیدى استنباط شود، فقه و اصول، فلسفه و کلام و تفسیر هزار سال پیش براى امروز ابتدایى شمرده شده، و قطعاً در هزار سال آینده بسى شکوفاتر می ‏گردند. اندیشه‏ هاى جدید به عرصه علم و فرهنگ راه می‏ یابند و روش زنده‏ترى اختراع می‏ گردد، این‏ها همه باید در چشم انداز عقل و نقل معتبر قرار داشته باشند نه در چنبره «قیاس و استحسان» که برخاسته از اندیشه «حسبنا کتاب الله» است.

از سوى دیگر براهین نقلى که از قرآن و سنّت به دست می ‏آیند، همچنین تقریر و فعل معصومان موجب تکامل دین هستند، عقل نیز در کنار این‏ها قرار دارد نه در برابرشان، بسیارى از مسایل اصول فقه از عقل تنها و یا عقل و نقل برگرفته می‏ شوند، هرچه واجب و یا حرام باشد مقدّمه آن نیز به حکم عقل واجب و یا حرام است، عقل در حوزه مدیریت و اجرائیات نیز نقش کلیدى دارد، در وضع مقررات و اداره کشور که مثلاً اقتصادش برپایه ‏هاى کشاورزى باشد یا دام پرورى، یا صنعت و معدن و یا نفت؟ و اگر بر اساس کشاورزى تنظیم شود بررسى خاک، آب، سدّ، کوه و قوانین لازم، کانال کشى همه توسط حکم عقل صورت می ‏پذیرد که یا واجب است و یا مقدّمه واجب و….

متد و روش عقل و قواعد عقلى، هم ما را به محتوا فرا می‏ خواند هم به شکل، هم به فقه آشنا می‏ گرداند هم به قواعد و اصول آن. بنابر این در جمیع علوم و روش‏ ها عقل در کنار نقل و به عنوان چراغ فروزانى است که دانش‏هاى گوناگون اعم از دینى و غیر دینى را در خدمت دین می‏داند، عقل جنبه پویندگى و بالندگى دارد که اگر نبوّت ختم شد کنار ولایت، روایت وحى و قرآن باشد. فقه، اصول و فلسفه و عرفان را جلو ببرد، روش جدید القاء کند، به ارزیابى مجدّد اندیشه گذشتگان بپردازد و از آن‏ها ره توشه تازه برگیرد، از اندوخته ‏هاى پیشینیان تجربه بیاموزد و تئورى جدید ارائه کند، به اختراع و کشف جدید بپردازد، بر متون فقه، اصول، حکمت، کلام و عرفان و ریاضیات بیفزاید، زواید آنها را پالایش دهد و غذاى جدید جهت فربهى خردها عرضه کند.

بنابر این روش اجتهاد در همه علوم حاکم است و دست‏ افزار و پاچیله آن عقل است و عقل به عنوان «حجّه الله» در درون انسان همراه قرآن و عترت و ولایت است. این بدان معنا نیست که یک رساله عملیه به جمیع نیازهاى بشر تا روز قیامت پاسخ مثبت می ‏دهد، بلکه دانشمندان جدید می‏ آیند و کار جدید می ‏کنند.

لازم به تکرار است که شهود و عرفان با توجّه به موازین آنها ـ کشف و شهود موافق با شهود معصوم ـ نیز حجّت است، این مجموعه فعالانه در تلاش و کوشش ‏اند تا پاسخ صحیح و مثبت به نیازهاى فکرى و عملى جامعه داده، وانسان را از سرگشتگى نجات بخشند، بنابر این با ختم نبوّت هیچ نقص و کمبودى بر جامعه وارد نخواهد آمد و دین باوران حتّى روشمندتر از عصر حضور پیامبر می ‏توانند به زندگى دینى خود ادامه دهند.

در نتیجه، سئوال‏ هاى یاد شده پاسخ معقولى خواهند یافت: یعنى در صورت عمل به دستاوردهاى وحیانى از یک رهبر آسمانى هم سعادت بشر تأمین می‏گردد و هم قوانین تازه‏اى استنباط و استخراج می‏ شوند، و هم ارتباط انسان با جهان غیب در سایه ولایت، کشف و شهود تام تأمین است، و هم ولایت تشریعى قطع نیست ـ گرچه ولایت «انبائى» و پیامبرى قطع شده باشد ـ و با بسته شدن دفتر نبوّت هرگز ولایت قطع و برچیده نیست، از این رو کارشناسان دین، تا قیام قیامت انشاء الله مردم را رهبرى صحیح خواهند کرد.

پاورقی ها:

۱۰ـ همان، خ ۱۷۳.

۱ـ احزاب، آیه ۴۰.

۱۸ـ المیزان ذیل مائده، ص ۱۹ ـ ۱۵.

۱۶ـ شورى، آیه ۱۶.

۱۱ـ بحار، ج ۱۵، ص ۲۱۱.

۱۷ـ نساء، آیه ۱۷۴.

۱۲ـ همان، ج ۲۲، ص ۲۱۸.

۱۹ـ رعد، آیات ۴ ـ ۱.

۱۵ـ انبیاء، آیه ۲۴.

۱۴ـ مائده، آیه ۹۹.

۱۳ـ انبیاء، آیه ۲۲.

۲۲ـ فصّلت، آیه ۴۲.

۲۷ـ احزاب، آیه ۶.

۲۶ـ احزاب، آیه ۳۶.

۲۱ـ نساء، آیه ۱۱۳.

۲۰ـ انعام، آیه ۱۴۸.

۲۹ـ نهج البلاغه، خ ۱.

۲ـ نورالثقلین، ج ۴، ص ۲۸۴.

۲۸ـ نساء، آیه ۸۴.

۲۳ـ نجم، آیه ۴۲.

۲۵ـ نهج البلاغه، خ ۳.

۲۴ـ مائده، آیه ۵۵.

۳ـ همان.

۴ـ همان، ص ۲۸۵.

۵ـ بحار، ج ۱۱، ص۵۲.

۶ـ بحار، ج ۳۶، ص ۲۸۴.

۷ـ همان، ج ۳۵، ص ۲۷.

۸ـ نهج البلاغه، معجم المفهرس، خ ۱۳۳.

۹ـ همان، خ ۷۲.

منبع :آیت اللّه جوادى آملى پایگاه پیامبر اعظم