حلم و نرم خوئى امام صادق (ع)

حلم و نرم خوئى امام صادق (ع)

امام صادق علیه السلام از اشخاص دور و نزدیک بدى مى دید؛ اما با چشم پوشى و گذشت ، و احیاناً با احسان و نیکویى با آنان برخورد مى فرمود.

 اینک فصل کوتاهى از آن بزرگیها:

گاهى امام مى شنید که یکى از خویشاوندان نزدیکش او را به بدى یاد کرده و وى را ناسزا گفته است . امام فوراً آماده نماز مى شد و پس از نماز، دعائى طولانى مى خواند و با اصرار از پروردگار خویش مى خواست که آن شخص را در برابر عمل ناروایش موأخذه نکند و او را به سبب ستمى که در حق امام روا داشته است، گرفتار نسازد.

آرى، امام از حق شخصى خویش مى گذشت و آن مردى را که به وى ظلم نموده و در حقش جنایت کرده بود، مى بخشید.[۱]

امام درباره ارحام و خویشاوندانش پا را فراتر مى گذاشت و مى فرمود: خداوند مى داند که من گردن خویش را براى خدمت به خویشاوندانم خم کرده ام و من به اهل بیت و ارحامم پیش از آنکه از من بى نیاز شوند احسان و صله مى کنم.[۲]

براستى که حوادث روزگار همچون سنگ محک هستند که بدان وسیله ارزش مردان معلوم و درون اشخاص آشکار مى شود و از این راه انسان به تفاوتى که میان امام و خویشاوندانش بوده است، پى مى برد. آنان در حق امام جفا مى کردند، بلکه گاهى جسارت نموده و دشنام و ناسزا مى گفتند و احیاناً با خنجر به طرف امام حمله ور شده و قصد قتل آن حضرت را داشتند و آنان در این کار یعنى حمله، جفا و دشنام گوئى هیچ عذرى نداشتند.

امام صادق (علیه السلام) عکس رفتار آنان را مى کرد. آنان از امام مى بریدند ، ولى امام با ایشان پیوند و ارتباط برقرار مى کرد.آنان جفا و بدى مى کردند، لیکن امام نیکى و احسان مى کرد . آنان با خشونت و تندى با امام برخورد مى کردند، اما امام با عطوفت و مهربانى با ایشان روبرو مى شد.

مهربانى و دلسوزى امام براى کسانش آنقدر بود که به هنگامى که منصور دوانیقى، بنى حسن را گرفتار ساخت امام آنچنان دچار غم و اندوه شد که از شدت ناراحتى به گریه افتاد و حالش بد شد، و روزى که منصور شیوخ و پیرمردان بنى حسن را ازمدینه به کوفه منتقل کرد، در عین حالیکه آنان در روز بیعت گیرى براى محمد در «ابواء» به امام بد گفته بودند، اما امام از کثرت اندوه براى گرفتارى آنان چند روز تب کرد و افتاد.

حتى محمد و پدرش عبدالله بر این پندار که یگانه مانع بر سر راه بیعت براى محمد، وجود امام صادق (علیه السلام) است به او بد مى گفتند و روزى که محمد خود را در مدینه آشکار کرد و کس فرستاد که امام هم با او بیعت کند و امام از بیعت با محمد خوددارى کرد، او شروع به درشت گویى و بدرفتارى نمود.

و چقدر امام از دست بنى عباس وکارگزارانشان دلى پر داشت؛ لیکن عوض انتقام جویى ، براى آنها دعا مى کرد و آن را برنده ترین سلاح مى دانست .

این رفتار نرم و ملاطفت آمیز امام منحصر به بنى اعمام و خویشاوندانش نبود، بلکه او با دیگر مردم و حتى خادمان و غلامانش نیز اینگونه رفتار مى فرمود.

روزى یکى از خدمتکارانش را براى انجام کارى به جائى فرستاد و چون دیر کرد، امام به دنبال او از خانه خارج شد. او را دید که در کنار دیوارى خوابیده است . امام بر بالین وى نشست و بوسیله بادبزن او را نوازش فرمود تا بیدار شد. پس از بیدار شدن غلام ، امام تنها چیزى که به او گفت ، این بود: چه شده همه شب و روز را مى خوابى؟ شب مال تو است ، اما روزهایت مال ماست .[۳]

روزى دیگر یکى از غلامانش را که لکنت زبان داشت برای انجام کارى فرستاد. غلام برگشت و امام پرسید: چطور شد؟ اما او زبانش مى گرفت و نمى توانست پاسخ درست و قابل فهم بگوید و چندین بار این وضع تکرار شد؛ ولى زبان غلام باز نمى شد و نمى توانست جواب قابل فهم بدهد. امام به جاى اینکه به خشم آید، نگاهى به او انداخت و فرمود: اگر لکنت زبان دارى ، نفهم و کودن که نیستى.

سپس فرمود: حیا، عفت و گرفتن زبان – نه نفهمى و کودنى – ازآثار ایمان است و فحاشى و بد دهنى و زبان درازى از نتایج نفاق.[۴]

امام صادق (علیه السلام) ، خانواده خود را از رفتن به پشت بام نهى فرموده بود . روزى وارد خانه شد، دید یکى از کنیزان که دایه یکى از اطفال هم بود، بچه در بغل از نردبان بالا مى رود. تا چشم کنیز بر امام افتاد وحشت کرد و لرزه بر اندامش افتاد . اتفاقاً بچه از بغل او بر زمین افتاد و در جا جان سپرد.

امام با رخسار رنگ پریده از خانه بیرون آمد و وقتى علت اضطراب و رنگ پریدگى را پرسیدند، پاسخ فرمود: مرگ بچه باعث اضطراب و نگرانى و ناراحتى من نشد، بلکه رنگباختگى و اضطراب من به سبب رعب و وحشت و ترسى است که آن کنیز از من به دل دارد.

امام براى جبران این معنى آن کنیز را در راه خدا آزاد ساخت و دوباره به او فرمود : ناراحت مباش! تو تقصیر نداشته اى .[۵]

این بود نرمخوئى و بزرگوارى امام صادق (علیه السلام) در رابطه با خویشاوندان ، بنى اعمام و خدمه و اهل بیتش .

امام با مردمان دیگر نیز رفتارى اینگونه داشته است . روزى یکى از حاجیان و زائران بیت خدا که در مدینه بسر مى برد، در جائى خوابش برد. وقتى بیدار شد، پنداشت که همیان و کیسه زر او را دزدیده اند پس براه افتاد و امام صادق (علیه السلام) را دید که نماز مى گزارد، ولى نشناخت که او امام صادق است و با امام درآویخت که همیان و کیسه پول مرا تو برداشته اى!

امام که وضع را چنین دید، پرسید : چقدر پول در کیسه داشتى؟

مرد پاسخ داد : هزار دینار توى همیان داشتم.

امام او را همراه خود به خانه برد و هزار دینار طلا وزن کرد و به او تحویل داد . آن مرد به خانه برگشت و از قضا کیسه پول هم پیدا شد. مرد نزد امام آمد و پوزش خواست و پول را هم پیش امام نهاد. اما امام از پس گرفتن پول خوددارى فرمود وگفت : چیزى که از دست ما بیرون رود، دوباره نباید به دست ما برگردد.

مرد از اطرافیان پرسید که این شخصیت کیست ؟

پاسخ شنید که او جعفر بن محمد (علیهما السلام) است و پس از آنکه امام را شناخت ، گفت : حقاً که شخصى چون جعفر صادق (علیه السلام) رفتارى اینگونه باید داشته باشد.[۶]

امام صادق (علیه السلام) حتى با سرسخت ترین دشمنان خود نیز رفتارى ملاطفت آمیز داشته است .

هنگامى که منصور امام را پس از جلب به حیره، مرخص کرد، امام در همان ساعت راه افتاد و اول شب به محلى رسید به نام «سالحین» .[۷]

در اینجا یکى از مأموران منصور راه را بر امام گرفت و مانع از حرکت آن حضرت شد و هر چه امام اصرار بر رفع مانع مى کرد، او امتناع و خوددارى مى نمود.

از اصحاب امام و از موالى و خدمتکاران او ، مرازم و مصادف همراه امام بودند مصادف به امام عرض کرد : قربانت گردم! این سگى است که به فکر آزار شماست و من بیم آن دارم که او شما را دوباره نزد ابوجعفر منصور ببرد و آنوقت من نمى دانم چه پیش خواهد آمد؟ اگر اجازه دهید من و مرازم سر او را مى بریم و آن را به جوى مى اندازیم.

امام فرمود: اى مصادف ، دست نگاه دار!

سپس آنقدر از آن مأمور خواهش کرد، تا او رام شد و پس از آنکه پاسى از شب گذشته بود، به امام اجازه حرکت داد.

امام فرمود: اى مرازم! این بهتر بود یا آنچه شما مى گفتید؟

مرازم عرض کرد: قربانت گردم! آنچه شما کردید ، بهتر است .

سپس امام فرمود: گاهى یک گرفتارى و ذلت کوچک انسان را به گرفتارى و ذلت بزرگترى مى اندازد.[۸]

به نظر نگارنده مقصود امام از ذلت و گرفتارى بزرگ، قتل و غرض از ذلت و گرفتارى کوچک ، خواهش و تمنا بوده است .و این است برخى از رفتارهاى ملاطفت آمیز امام و نرمخوئى او که بدان وسیله تجاوزات و تعدیاتى را که به وى مى شده، چاره سازى مى کرده است .

عطوفت و مهربانى امام صادق (علیه السلام)

امام در نیکى و مهربانى به مردم، هیچ فرقى قائل نمى شد. همه مردم از این نظر براى امام یکسان بوده اند چه نزدیک و یا دور ؛ زیرا همه کسانى که امام در دل شب به آنها صله و احسان مى کرد و یا از محصول نخلستان «عین زیاد» به آنان مى بخشید، از کسانى نبودند که به امامت او اعتقاد داشته و ولایت و زعامتش را پذیرفته باشند. پس همه مسلمانان تا آنجا که امام مى توانست ، مشمول لطف و محبت و احسان او بودند.

از جمله جریاناتى که نشانگر دلسوزى امام نسبت به توده مردم است، جریانى است که در رابطه با مصادف یکى از موالى او رخ داده است .

روزى امام صادق (علیه السلام) ، مصادف را فرا خواند و مبلغ یکهزار دینار به وى داد و فرمود: آماده عزیمت به کشور مصر باش، که اهل وعیال من زیاد شده اند.

مصادف با آن پول، کالائى تهیه کرد و همراه بازرگانان ، به کشور مصر حرکت نمود . کاروان بازرگانى مدینه در نزدیکیهاى مصر با کاروان دیگرى که از شهر بیرون آمده بود، روبرو شد و دو کاروان از یکدیگر درباره کالاى تجارتى خود که آیا در شهر هست یا نیست، پرس و جو کردند.

کالا و مال التجاره مصادف که جزو مایحتاج عمومى مردم بود، از قضا در مصر یافت نمى شد. در اینجا افراد کاروان با قید سوگند تصمیم گرفتند که آن را به دو برابر بفروشند.

پس از آنکه کالا به فروش رفت ومطالباتشان را گرفتند، به سوى مدینه راه افتادند . مصادف به حضور امام ابو عبدالله (علیه السلام) شرفیاب شد و دو کیسه جلوى امام گذاشت و عرض کرد: قربانت گردم! این کیسه سرمایه اصلى تان و این کیسه سود بازرگانى تان.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: این سود بسیار زیاد است . شما با مال التجاره چه کرده اید؟

مصادف شروع کرد و جریان را به امام توضیح داد که چگونه هم قسم شدند که آن را به دو برابر بفروشند.

امام فرمود: سبحان الله ! سوگند مى خورید که بر مسلمانان اجحاف کنید و براى یک دینار، یک دینار سود مى گیرید؟!

آنگاه یکى از دو کیسه را برداشت و فرمود: این سرمایه پرداختى ما . ولى ما را نیازى به آن سود نیست .

سپس خطاب به مصادف فرمود: مجاَلدهُ السّیوف أهونٌ من طلبِ الحلال.

شمشیر زدن وجنگ و پیکار خونین، آسانتر از به دست آوردن روزى حلال است .[۹]

نگارنده گوید: سودى که مصادف در این تجارت به دست آورده ، هر چند که براساس قواعد اولیه فقهى حرام نبوده است، لیکن امام صادق (علیه السلام) دیدگاهى عالى تر دارد. آن حضرت مى خواهد مردم نسبت به هم مهربان و دلسوزباشند وبراى همدیگر ارفاق قائل شوند و همچون دو برادر و دوست با هم رفتار کنند بویژه در لحظات سختى و روزگار ندارى . و این تصمیم و قسم افراد کاروان در مورد کالائى که در مصر نبوده بر خلاف این روح اخوت و برادرى و اصول جوانمردى است و چنین سود کلانى با روح ارفاق و انصاف سازگار نیست .

امام صادق (علیه السلام) آنچنان این عمل را نکوهیده دانست که آن را همچون حرام تلقى فرمود و این در واقع آموزشى است از امام براى مصادف وکلیه کسانى که این سخن امام به گوش آنها مى رسد و چه آموزشى است عالى و درسى است انسانى و اخلاقى ! که در این مقوله گاهى برخى حلالها تا سر حد حرام و تا مرز نا مشروع پیش مى رود.

جریانى دیگر: روزى شخصى به نام ابو حنیفه که مدیر کاروان حج هم بود، با دامادش بر سر میراثى مشاجره و بگو مگو مى کردند . مفضل بن عمر که وکیل و نماینده امام صادق (علیه السلام) در کوفه بود، بر آنها گذر کرد وپس از لحظه اى توقف و مشاهده نزاع و کشمکش ، آنها را به خانه اش فرا خواند و با پرداخت چهارصد درهم میان آنها را آشتى داد .

پس از آنکه هر یک ازطرفین ، رسید تسویه حساب گرفت، مفضل گرفت : مپندارید که این پول را از دارائى خودم به شما دادم. ابو عبدالله (علیه السلام) به من دستور داده است که هرگاه میان شیعیان اختلافى رخ داد، از مال ایشان (وجوه شرعى ) که نزد من هست ،میانشان اصلاح کنم و این پول هم از مال ابو عبدالله (علیه السلام) است .[۱۰]

آرى ، اصلاح ذات البین بسیار خوب است و بهتر و با فضیلت تر آنکه انسان با صرف مال و دارائى خود میان مردم آشتى برقرار کند و عاطفه انساندوستى یعنى همین : که انسان بدین وسیله مهر و محبت نوع انسان را لمس مى کند .

و در واقع، عفو امام از خطاى آن دو غلام و آن کنیز تنها از روى حلم و نرمخوئى نبوده، بلکه علاوه بر نرمخوئى، دلسوزى و مهربانى هم به همراه آن بوده است؛ چون امام به این قناعت نمى کند که فقط از خطا و گناه آنان صرف نظر کند، بلکه با بادبزن غلام نخست را نوازش مى کند، در حالیکه او رهبر و پیشواى امت است و دومى را مورد ستایش قرار مى دهد که هر چند لکنت زبان دارى، ولى الحمدلله کودن و کند ذهن نیستى .

و نه فقط از خطاى بزرگ آن کنیز چشم پوشى مى کند، بلکه در حق او احسان را به نهایت مى رساند که از قید بندگى آزادش مى فرماید.

و چقدر دایره مهر و عطوفت امام گسترده بود و چه بسیار در حق زندانیان دعا فرمود که استخلاص آنان فراهم شود و همینطور هم شد؛ چنانکه درباره سدیر و عبدالرحمان که از اصحابش و یارانش بودند دعا کرد وآنها خلاص شدند و به مادر داود حسنى که فزندش همراه بنى حسن در زندان منصور گرفتار بود، دعا و نیایش و روزه اى یاد داد که در ایام بیض ماه رجب انجام دهد. او هم انجام داد و فرزندش از زندان خلاص شد. و این دعا و عمل همچنان به نام عمل ام داود مشهور است و بسیارى از دعاهاى دیگر.

و چه بسیار، امام براى مریضان و بیماران دعا فرمود و آنان شفا یافتند، چنانکه در حق حبابه والبیّه که یکى از بانوان بافضیلت و با کمال بوده ، دعا فرمود و نیز براى یونس بن عمار صیرفى که از مردان و راویان و شاگردان موثق آن حضرت بود، بوسیله دعا شفا گرفت و همچنین براى مردى که دیوانه شده بود و از امام خواسته شده بود برایش دعا کند و براى زنى که در بازویش برص پیدا شده بود و براى مردى که به خانه امام پناهنده شده بود و گرفتارى شدیدى داشت، براى همه با دعا و نیایش به درگاه الهى شفا و نجات گرفت .

و چه بسا در حق مردم براى فرج و گشایش دعا کرد و مستجاب شد، چنانکه درباره طرخان نخاس و حمادبن عیسى انجام داد (که تفصیل این جریانات در فصل استجابت دعاى امام آمد).

و هیچ جاى تعجب نیست که امام ابوعبدالله (علیه السلام) اینگونه دلش مالامال از عاطفه انسانى باشد که تازه ، این گوشه اى از احساسات بشر دوستانه امام است .

صلابت و سرسختى امام صادق (علیه السلام)

وقتى انسان آنهمه احساسات لطیف عاطفى از امام مشاهده مى کند که چگونه کوچکترین صحنه، اشک از دیدگان او سرازیر و آتش عشق و محبت را در دل او برافروخته مى سازد و خون در چهره اش مى دواند ، در نظرش سخت شگفت مى نماید که آن همه صلابت و سرسختى در مورد دیگر از امام ملاحظه کند، آنگونه که کوههاى بلند و مرتفع را هم به صلابت و سرسختى او نمى توان یافت.

اسماعیل بزرگترین فرزند آنحضرت جوانى بوده است آراسته به فضیلت ، عقل و عبادت، و امام او را بسیار دوست مى داشته ، به اندازه اى که مردم مى پنداشتند امامت پس از او به اسماعیل خواهد رسید. وقتى اسماعیل در اثر بیمارى از دنیا مى رود، با اینکه امام در موقع بیمارى او بسیار افسرده و اندوهگین بوده است، اما مشاهده کردند که امام پس از درگذشت اسماعیل براى حاضران سفره پهن نمود و بهترین خوراکیها و پاکیزه ترین و رنگارنگ ترین طعامها را آورد و آنان را به سر سفره دعوت کرد و اصرار به تناول نمود، بطوریکه دیگر آثار غم و اندوه در چهره اش دیده نمى شد.

مردم مى پنداشتند که امام پس از وفات اسماعیل سخت شیون و زارى خواهد نمود و متأثر خواهد شد؛ لذا با تعجب پرسیدند که : چرا اینگونه است ؟

در پاسخ فرمود: چرا چنین نباشم ، که راستگوترین راستگویان فرموده است من و شما همگى مى میریم.

یکبار هم پسرکى از فرزندانش در اثر پریدن آب یا غذا به گلویش خفه شد و در برابرش جان سپرد. امام از مشاهده این وضع گریه اش گرفت و رو به آسمان کرد و گفت : خدایا ! اگر این طفل را از من گرفتى، بچه هاى دیگرم را زنده و باقى نگاه داشته اى و اگر در این مورد ما را گرفتار ساختى ، چه بسیار است موارد دیگر که به ما عافیت و راحتى داده اى.

آنگاه بچه را برداشت و در اندرونى نزد بانوان برد. آنان با مشاهده این وضع شیون و زارى سر دادند. اما امام آنان را سوگند داد که گریه و زارى نکنند؛ سپس او را براى دفن بیرون برد و مى گفت : منزه و پاکى اى خدائى که بچه هاى ما را مى کشى ولى در عوض مهر و محبت ما به تو افزونتر مى شود. و پس از پایان خاکسپارى فرمود: ما مردمى هستیم که از خدا در مورد کسانى که دوستشان داریم، پیش آمدهاى دوست داشتنى مى خواهیم؛ او هم خواسته هاى ما را به ما مى دهد اما اگر خداوند، احیاناً آنچه را که ما درباره دوستانمان دوست مى داریم خوش نداشته باشد، ما هم به رضاى خدا خشنود و راضى هستیم.[۱۱]

انسان نمى داند از کدامیک اظهار شگفتى و تعجب کند: از آن همه صلابت و قوت قلب و بزرگى دل امام که در برابر آن مصیبت دردآور مى ایستد ، یا از آن احساس لطیف عرفانى که در برابر خدا براى آن سوگ رنج آور، مرتباً زبان شکر و سپاس دارد، یا از این همه عشق و محبت به ساحت آفریدگار و خشنودى در مورد هر چه که او بخواهد ، و یا از آن بلاغت و فصاحت و طرح سخنان حکمت آمیز و عالى آن هم در همان لحظه مصیبت و ساعت آشفتگى خاطر و با وجود نگرانى؟

آرى، اگر امام این همه ملکات قدسى نداشت و اگر این حالات بظاهر ضد هم در وجود او جمع نبود، دیگر آن یگانه شخصیت عصر خود در خصال و صفات نبود!

در قوت قلب و بزرگى روح امام همین بس که در جلوى دیدگان او طفل از دست کنیز افتاد و در جا جان سپرد، اما ناراحتى و رنگپریدگى امام فقط براى این بوده است که چرا باید آن کنیز اینقدر از امام بترسد و وحشت داشته باشد. امام براى مرگ طفل آن هم به آن صورت دردآور نگریست و شیون و زارى نفرمود.

امام در طول عمر خویش شاهد ناملایمات ، مصائب و دردهاى فراوان از سوى دو حکومت اموى و عباسى بوده است؛ اما تاریخ سراغ ندارد که امام در برابر آن همه سختیها و ناخوشیها خود را ببازد و تن به پستى و ذلت سپارد و از خود عجز و ناتوانى نشان دهد، بلکه همیشه با صبر و بردبارى و صلابت و اعتماد به نفس در مقابل همه آنها قد علم کرده است .

شکوه و مهابت امام صادق (علیه السلام)

معمولاً شکوه و مهابت مردان بزرگ و مقتدر جامعه از طریق ژست بزرگنمائى است که خود شخص و یا اطرافیان او (نوکران، خدمه، خانواده و ایل و تبار، سپاهیان و حکومت و دولت) ایجاد مى کنند .

اینگونه مهابت وجلالت ، اختصاص به احدى ندارد؛ زیرا هر کس این وضع و شرایط را داشته باشد و یا براى خود بوجود بیاورد، داراى چنین شکوهى خواده بود، و شایسته آن است که چنین جلالت و مهابتى را جلالت و مهابت ساختگى نام نهیم.

اما گاهى انسان داراى شکوه ، عظمت شخصیت و مهابت و جلالت است هر چند که در اطراف او از لشکر، خدمتکار، قوم و خویش ، دولت و حکومت اثرى نیست. اینگونه مهابت و جلالت دیگر عاریتى نیست، بلکه آن چیزى است که خداوند به هر که از بندگانش بخواهد، مى بخشد و چنین عظمتى با فروتنى، خوش اخلاقى ، گشادگى و خنده روئى از بین نمى رود. مهابت و جلالتى از این دست را در جائى توان یافت که علم و عمل توأماً در آنجا باشد و چنین مهابت و عظمتى در شخصى تحقق مى یابد که از محدوده معصیت الهى خارج و به حریم طاعت خداوند وارد شود.

و هر کس خواهان عزت بدون وجود قوم و خویش، و شکوه و مهابت بدون حکومت و سلطنت باشد، باید لباس ذلت معصیت از تن به در کند و جامه عزت طاعت بپوشد . و نیز آن مهابت و شکوه را کسى دارد که جز از خدا نترسد که هر کس از خدا بترسد ، خداوند رعب و ترس او را در دل همگان اندازد و هر که از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز مى ترساند و وحشت از همه سو او را فرا گیرد. اینگونه مهابت و شکوه را باید شکوه و مهابت اصیل نامید.

منصور صاحب آن مهابت و شکوه نخستین، یعنى مهابت ساختگى بود؛ زیرا کدام سلطانى حکومت و قدرتش از او نیرومندتر و چه کسى سپاهیان و لشکر یانش از او فزونتر و چه شخصى جرأت و جسارتش از او زیادتر بود؟ اما مع ذلک همین منصور وقتى نگاهش بر امام صادق (علیه السلام) که قصد قتل او را داشت، افتاد، اندامش به لرزه درآمد و از تصمیم خود منصرف شد.

مفضل بن عمر مى گوید: منصور بیش از یکبار قصد قتل ابى عبدالله (علیه السلام) را کرد؛ ولى وقتى که امام را احضار و مقدمات قتل او را فراهم نمود، با یک نگاه به سیماى امام ترس و وحشت تمام وجودش را فرا گرفت و از قصد خود منصرف شد.[۱۲]

این شکوه و مهابت را در وجود امم، همه احساس مى کردند؛ چه دوست و چه دشمن، چه مخالف و چه موافق.

هشام بن حکم که مذهب «جهمى» داشت، پیش از آنکه به مکتب امام بپیوندد در بیابان حیره با امام ملاقات کرد؛ اما با اینکه بیانى رسا و زبانى گویا داشت، لحظاتى از شدت مهابت و جلالت امام سکوت کرد و از حرف باز ماند. لذا احساس کرد که مهابت و شکوه امام همانه چیزى است که خداوند پیامبران و اوصیاى آنان را از آن بهره مند مى سازد.

همان هیبت و جلالتى که هشام آن روز که جهمى مذهب بود در وجود و شخصیت امام احساس کرد، در روزى هم که دانشمندى شده و در ردیف علماى کلامى برجسته قرار گرفته بود، باز احساس نمود. او که به قصد بحث و مناظره با عمروبن عبید به بصره رفته و درباره امامت با وى مناظره اى جالب انجام داده و برگشته بود، امام از او خواست که جریان را تعریف کند و چگونگى بحث و گفتگو را حکایت نماید؛ اما هشام گفت : اى فرزند رسول خدا! من از شما خجالت مى کشم و شخصیت شما مرا گرفته و زبانم در حضور شما کار نمى کند.

ابن ابى العوجاء با اینکه مردى ملحد و خدا نشناس بود،گاهى تحت تأثیر هیبت و مهابت امام قرار مى گرفت و از سخن گفتن در مى ماند. روزى به نیت بحث با امام نزد او آمد؛ ولى پس از آنکه نشست ، لحظاتى سکوت کرد.

امام صادق : چرا سخن نمى گوئى و حرف نمى زنى؟

ابن ابى العوجاء : مهابت و جلالت و عظمت شخصیت شما مرا تحت تأثیر قرار داده و زبانم در حضور شما باز نمى شود. البته من دانشمندان زیادى دیده ام و با متکلمان و فلاسفه بسیارى به بحث و گفتگو نشسته ام؛ لیکن هرگز اینگونه که در حضور شما مرعوب شده ام و تحت تأثیر مهابت شما قرار گرفته ام، مرعوب نشده ام.[۱۳]

این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که امام صادق (علیه السلام) در میان اصحاب و همنشینانش همچون یکى از آنان بود. خود را به سبب اینکه امام و رهبر است، بالاتر و برتر نشان نمى داد . به سادگى با آنان همسخن مى شد و بر سر یک سفره مى نشست و ضمن صحبت با ایشان انس مى گرفت و مرتباً به آنها تعارف مى کرد که غذا بخورند؛ مبادا مهابت امام باعث ضود که آنها از تناول غذا بمانند.

لیکن به هر حال مهابت و جلالت امام ذاتى و اصیل بود و مانع از آن مى شد که مردم نگاهشان را بر او بدوزند و زبانها در حضور او بند مى آمد هر چند که اطراف او خالى بوده و از نوکر و حاجب و دربان خبرى نبوده باشد.

پى نوشتها:

[۱] . اصول کافى، ج ۲، باب صله رحم، ص ۱۵۶.

[۲] . همان کتاب و همان صفحه.

[۳] . روضه کافى، ص ۸۷.

[۴] . بحارالانوار ، ج ۴۷، ص ۶۱.

[۵] . مناقب ابن شهر آشوب ، ج ۴، ص ۲۷۴.

[۶] . همان کتاب ، ص ۲۷۴.

[۷] . جائى در چهار فرسنگى بغداد از سمت غرب.

[۸] . روضه کافى، ص ۸۷.

[۹] . بحارالانوار ، ج ۴۷، ص ۵۹.

[۱۰] . اصول کافى ، ج ۲، ص ۲۰۹.

[۱۱] . بحارالانوار ، ج ۴۷، ص ۴۹.

[۱۲] . مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۲۳۸.

[۱۳] . توحید صدوق ، ص ۲۹۶.