imam-Hossein-09

حکومت و سیاست در سیره امام حسین (علیه السلام)%

نقطه بارز در زندگى حضرت امام حسین (علیه السلام) آفرینش حادثه ى کربلا است . این حادثه بدون شک یکى از عوامل تعیین کننده و مهمترین عامل تشکیل شیعه در تاریخ است . مبانى فکرى شیعه بویژه اساسى ترین آن که مسئله ى امامت است، پس از حادثه ى کربلا بیشتر جان گرفت، و خط سیر فکرى و سیاسى امیرالمؤمنین (علیه السلام ) که عبارت بود از دین محورى ومبارزه با انحرافات و همچنین دست یابى به سلطه ى سیاسى و اداره ى بلاد پهناور اسلامى از نو زنده شد.

هر چند امام حسین (علیه السلام) در حادثه ى کربلا، شکست نظامى خورد و نیروى رزمى خود را از دست داد، و مصایب بالاتر از آن را متحمل گردید، اما باید این قضیه بدور از جنبه هاى غیبى و معنوى آن، و صرف نظر از علم گسترده ى امام به وقایع و پیشگویى هایى که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از وقوع حادثه ى کربلا کرده بود، مورد ارزیابى قرار بگیرد و به این سؤال پاسخ داده شود که چرا آن حضرت به جانب عراق حرکت کرد و در نتیجه خود و نیروهایش را از دست داد؟ چه اشکال داشت که کار به کار یزید نمى داشت و آرام و بى درد سر در مدینه مى ماند؟

باید گفت تاریخ سیاست چه کسى را به یاد دارد که او در فعالیت هاى سیاسى خود با هیچ مانعى برنخورده باشد و هیچ خسارتى را متحمل نشده باشد، و بدون کوچکترین مانعى و با قاطعیت تمام به آرمان هاى سیاسى خود رسیده باشد؟ کسانى که براى دست یابى به قدرت و حاکمیت سیاسى و یا هر هدف مثبت یا منفى دیگر فعالیت مى کنند، چاره ى نیست که همیشه در معرض خطراتى از قبیل : ترور، حبس، تبعید و … قرار بگیرند، هر چند سیاستمدار پخته و موفق هم باشند. این تصور، که حرکت سیاسى تنها موقعى صحیح و جایز است که نیل به هدف قطعى و مسلم باشد، و احتمال هیچ گونه شکست و ناکامى در آن راه نداشته باشد، یک تصور ایده آلیستى است، و چنین فکرى نشانه ى سادگى بینش سیاسى او است، زیرا واقعیات تاریخ هرگز چنین تصورى را تجویز نکرده، و هر که به کار سیاسى اقدام مى کند با احتمالات سروکار دارد.

در این جا نیز نباید چنین تصور واهى داشته باشیم که امام مى بایست به پیروزى این سفر قطع مى داشت و کمترین احتمال شکست بخود راه نمى داد. با توجه به این امر که محور تفکر سیاسى امام (علیه السلام) این بود که به هیچ وجه نمى توانست با یزید و حاکمیت او موافقتى داشته باشد هر چند که مخالفت، به شهادت او منجر شود. چنان که پدر بزرگوارش على (علیه السلام) در حاکمیت خود معاویه را به عنوان والى شامات نپذیرفت و در این راه پافشارى کرد تا آن که شد آن چه شد.

زیرا در صورت سازش على (علیه السلام) با معاویه، دیگر على (علیه السلام)، على نبود؛ چون براى مردم چنین مفهوم مى گردید که دعوا، دعواى شخصى بخاطر ریاست و مقام است، نه بخاطر آرمان و مکتب . بدینسان امام حسین (علیه السلام) اگر در برابر یزید، بى تفاوت مى ماند، دیگر حسینى باقى نمى ماند. نکتهء دیگر هم این است که امام (علیه السلام) در صورت عدم بیعت، هر چند اگر قیام هم نمى کرد، یزید او را مى کشت .

چنان که امام حسین (علیه السلام) این سخن را در مسافرت خود بارها گفته است، و شواهد تاریخى نیز آن را تایید مى کند و از نظر مقتضیات سیاسى معمول آن روز، یزید هرگز اجازه نمى داد که شخصى چون حسین با او بیعت نکرده و آرام به زندگى خود ادامه دهد، زیرا یزید کاملاً مى شناخت که حسین (علیه السلام) کسى نیست که کارى به کار او نداشته و غیر مسئولانه به زندگى عادى خود بپردازد، بنابراین چرا امام (علیه السلام) در پى چاره اى نباشد که در صورت امکان، انقلابى علیه یزید راه انداخته، و جامعه ى اسلامى را چنگال خونین آل امیه نجات دهد؟

حالا که باید حرکت اعتراض آمیزى از خود نشان دهد، چه نقطه ى را پایگاه سیاسى و نظامى خود قرار دهد؟ مکه، مدینه، یمن و کوفه از مراکز عمده ى تجمع شیعى است، اما مکه و مدینه و یمن بستر مناسب براى مقاومت دفاع در برابر یزید نبود، و آمادگى دفاع از حسین (علیه السلام) و جلوگیرى از کشته شدن وى را نداشتند. و تنها نقطه ى که بیشتر احتمال مقاومت و دفاع در آن وجود داشت، همان کوفه بود درست است که کوفه، سوابقى که بتوان به آن اطمینان کرد نداشت .

اما بى تابى کوفه براى تشریف فرمایى امام به آن جا، و سرازیر شدن سیل نامه هاى اشراف و سران و مردم عادى به سوى امام و قول به مقاومت در برابر بنى امیه، و پشتیبانى از آن حضرت این ضعف را از میان مى برد، و هر چند مردم کوفه بر اصرار خود دایر برحمایت از امام مى افزودند، درصد احتمال پیروزى امام (علیه السلام) در مقابل دستگاه یزید افزوده مى شد، ولى احتمال خطر و شکست هم بود.

حالا اگر امام این راه را انتخاب نمى کرد، چه مى کرد؟ آیا یزید کسى بود که در صورت عدم بیعت امام (علیه السلام) به زنده ماندن وى راضى مى شد؟ آیا امام کسى بود که با یزید بیعت کرده و در مقابل جریان هاى ضد اسلام و کفر آمیز حاکم بر کشورهاى اسلامى، تنها به صورت یک تماشاگر بى تفاوت و شخصیت غیر مسئولى که فقط به جان خود و زندگى و منافع خود مى اندیشد، زندگى مى کرد؟

اگر امام به کوفه نمى رفت و در همان مکه و جاهاى دیگر هدف سوء قصد قرار مى گرفت و به شهادت مى رسید، نمى گفتند چرا امام (علیه السلام) در مقابل آن همه نامه هاى کوفى ها و اصرار آنان در رابطه به دعوت از او، بى اعتنایى کرد و به آن جا نرفت، تا در پناه شمشیر زن هاى مردم کوفه از خطر ترور درامان مى ماند، و پیروزمندانه به اهداف سیاسى خود نایل مى شد؟

اما از نظر تاریخى، گفته شده که چهل هزار نفر بعد از آن که هلاکت معاویه، و مخالفت امام حسین (علیه السلام) از بیعت با یزید را شنیدند، براى آن حضرت نامه نوشتند بدین مضمون :

بسم الله الرحمن الرحیم

درود بر تو بعد سپاس خدا را که دشمن غدارت را نابود کرد، کسى که به زور بر امت مسلط شده و دارایى ها را غصب کرد، و بدون رضایت مردم بر مردم حکومت کرد، خوبان را کشت و بدان را باقى گذارد، و بیت المال را سرمایه ى شخصى و خانوادگى اش درست کرد، خداوند او را چون قوم ثمود از رحمتش دور کرد . ما امام و قیم امر نداریم، بیا به کوفه، شاید خداوند بوسیله ى تو، ما را بر محور حق گرد آورد، و اینک نعمان بن بشیر والى کوفه در دارالاماره است، ما از او اطاعت نکرده و در هیچ جمعه و عیدى با او نماز نمى خوانیم، اگر بشنویم بطرف کوفه مى آیى، او را از کوفه بیرون کرده و به شام مى رسانیم >. بعد از دو روز قاصد دیگرى فرستادند که حاصل صد و پنجاه نامه ى دعوت بود، امام به این نامه ها وقعى نگذاشت و پاسخى نداد، بعد از آن در یک روز ششصد نامه به آن حضرت رسید و بدین سان نامه هاى متواتر رسید تا به دوازده هزار نامه بالغ گردید. نامه ى دیگرى نوشتند:

بسم الله الرحمن الرحیم

از طرف شیعیان و مؤمنین مردم کوفه براى امام حسین (علیه السلام) و بعد، اماما! هر چه سریعتر تشریف بیاورید که مردم انتظار قدوم شما را دارند، و جز به شما به کسى رأى نمى دهند، تعجیل کن، تعجیل کن، تعجیل والسلام.

تا آن که قیس ابن مصهر و عبدالله ابن وال به نمایندگى از مردم کوفه براى دعوت شفاهى از امام (علیه السلام) و مذاکره پیرامون آن در مکه حضور آن حضرت رسیدند بار دیگر هانى ابن هانى از آگاهان کوفه در مکه از امام دیدار بعمل آورد، و از آمادگى اشراف و مردم کوفه اطمینان داد.

آیا امام (علیه السلام) مى توانست با این همه دعوت نامه هاى کتبى و شفاهى بى توجهى نشان دهد؟ و چه مجوز شرعى و سیاسى وجود داشت که امام با این همه الحاح و اصرار و اعلام آمادگى، پاسخ مثبت ندهد؟ آنان که در هیچ جمعه و عیدى دور نعمان ابن بشیر والى کوفه جمع نمى شدند و از او فرمان نمى بردند و یک ارتش مجهزى براى امام بودند، اگر امام اجابت آن ها را نمى کرد، قضاوت تاریخ چگونه بود؟ و آیا هر سیاستمدار دیگرى که خواهان تغییر اوضاع سیاسى باشد، و چنین نیروى آماده اى در اختیار داشته باشد، دست به اقدام نمى زند؟

آیا صحیح بود امام (علیه السلام) در پاسخ مى فرمود: به شما اعتماد و اطمینان ندارم ؟ و با این اصرار و الحاح و مخالفت علنى از والى کوفه و آمادگى براى هرگونه مقابله آیا مى توان گفت که آنان از اول قصد خیانت و بى وفایى را داشته اند؟ امام آخرین درجه ى دقت و احتیاط را بکار برد، و براى کسب اطمینان بیشتر مسلم ابن عقیل را فرستاد و بدو خطاب کرد که : و ان رأیت الناس مجتمعین على بیعتى فعجل لى بالخبر حتى اعمل على حسب ذلک؛ اگر دیدى مردم یک پارچه بیعت مى کنند، بسرعت گزارش بده و خبر آن را به من برسان تا براساس آن عمل نمایم.

گزارش مسلم مثبت بود و نوشته بود بیش از بیست هزار نفر به تو بیعت کرده اند بیدرنگ حرکت کن . نامه هاى مردم کوفه و اظهارات نمایندگان آن ها، و گزارش مسلم از اوضاع کوفه، همگى نشان مى داد که در آن جا مقاومت و مبارزه ى سرسختانه، علیه سلطه ى اموى در حال شکل گرفتن است و نمى شود گفت مردم قصد خیانت و بى وفایى را دارند، زیرا این قضاوت بسیار عجولانه بود، از ین رو امام براى تغییر اوضاع کوفه، تأخیر در رفتن را صواب نمى دید، و اگر حرکت نمى کرد در برابر تاریخ چه جوابى داشت ؟

امام در طول راه با کاروانى از یمن برخورد کرد که بطرف شام حرکت مى کرد و هدایایى براى یزید مى برد، امام (علیه السلام) کاروان را توقیف و هدایا را مصادره کرد، و از افراد آن نیز دعوت کرد که تا در صورت تمایل همراه او به عراق بیایند، و در غیر این صورت باز گردند و این هم نشان مى دهد که امام براى ایجاد یک تحول سیاسى مصمم بوده است .

آن حضرت وقتى که خبر شهادت مسلم را شنیدظ، هر چند از اعتماد و خوشبینى آن حضرت نسبت به مردم کوفه کاسته شد، ولى هنوز احتمال نیل به پیروزى در کوفه صددرصد از بین نرفته بود، زیرا وقتى که با یاران مشاوره کرد، آن ها گفتند شما مانند مسلم نیستید، اگر مردم کوفه شما را ببینند شاید به سوى شما بیایند، و با توجه به نامه هاى کوفه این احتمال بعید نبود.

اما وقتى امام (علیه السلام) پیام شفاهى مسلم را دایر بر انصراف از کوفه توسط عمر سعد شنید، تصمیم به بازگشت گرفت ولى حر از بازگشت آن حضرت ممانعت نمود. از آن به بعد امام (علیه السلام) همواره در دیدارهاى خود با فرماندهان سپاه دشمن و فرستادگان آن ها و حتى خطاب به مردم کوفه تصمیم به بازگشت خود را تکرار مى کرد و مى فرمود: «یا ایها الناس اذا کرهتمونى فدعونى انصرف عنکم الى مأمن الارض»؛ اى مردم اگر مرا خوش ندارید، مرا واگذارید تا از نزد شما به سوى امن ترین مکان یعنى مکه بروم.

ببینیم خود امام مسئله را چگونه توجیه کرد، و شواهد تاریخى این مطلب را چگونه نشان مى دهد؟ امام حسین (علیه السلام) در موارد متعددى فرموده است که یزید و عمالش اجازه ى ادامه زندگى براى آن حضرت در مکه را نداده و به هر صورت او را به قتل مى رساند:

۱- در جواب اعتراض ابن عباس فرمود: لان اقتل خارجاً من شبرین احب الى من اقتل خارجاً من شبر؛ اگر به فاصله ى دورتر از دو وجب کشته شوم، بهتر است که به فاصله ى یک وجب کشته شوم.

۲- در جواب اعتراض دیگرى فرمود: ان القوى لا یترکونى … فلا یزالون حتى ابایع و انى کاره فیقتلونى؛ این قوم پیوسته از من بیعت مى خواهند و من چنین نخواهم کرد، در نتیجه مرا مى کشند.

۳ – و درجواب اعتراض دیگرى نیز فرمود: لو کنت فى حجرهامه من هوام الارض، لا ستخرجونى و یقتلوننى؛ اگر در سوراخ حشرهء از حشرات زمین باشم، مرا بیرون کرده و به قتل مى رسانند .

۴- در مورد دیگر که سبب عجله ى آن حضرت را پرسیدند، فرمود: لو لم اعجل لاخذت؛ اگر عجله نکنم دستگیرم مى کنند.

این برداشت امام (علیه السلام) از مسئله بود، و یقین داشت که در صورت بیعت او را مى کشند، حال وقتى که قرار شد حضرت از مکه بیرون رود، در کدامین نقطه ى از نقاط کشور اسلامى باید کوچ نماید تا در امان بماند؟ در مدت اقامت امام در مکه نامه هاى که از کوفه به آن حضرت رسید آن قدر زیاد و با قاطعیتى نوشته شده بود که بعدها بصورت دلیل عمده ى امام براى سفر به عراق درآمده بود و آن حضرت در موارد بسیارى که از علت سفر به عراق سؤال مى شد، در جواب نامه هاى مردم کوفه را مطرح مى کرد.

بالاخره قیام عاشورا، سرفصلى بود براى نهضت هایى که بعد از آن علیه حکام ظالم بوقوع پیوست، عینیت شیعه را شفاف تر کرد، و به امتى که حیات فکرى، سیاسى و شخصیت اسلامى خود را از دست مى داد، حیات تازه و شخصیت نو آفرید، و چهره هاى تزویر و کفرهاى پنهان را که در نقاب دین ظاهر شده بودند، بر ملا و افشاء نمود.

چنان که حکام ظالم براى دوام حاکمیت و استحکام پایه هاى حکومت خود، مسئله ى جبر را پیش کش مى کرد، و لزوم حفظ جماعت و اطاعت از ائمه و حرمت نقض بیعت را دستاویز اساسى خود قرار مى دادند، و با بکارگیرى این مفاهیم، بشکل تحریف شده ى آن، مردم را وادار به پذیرش حکومت خود مى کردند، چه آن که حفظ جماعت، اطاعت از حاکمیت و التزام به بیعت، حاوى مفاهیم اساسى دینى، سیاسى و اسلامى است که از نظر عقل نیز، دوام جامعه و حفظ نظام اجتماعى از تزلزل بر این سه اصل استوار است .

اما امام (علیه السلام) با قیام خود ثابت کرد که اطاعت از هر نظامى، و فرمان بردن از هر امامى لازم نیست، و اعتراض و مقاومت علیه حکومت هاى جائر، مسرف، فاسق و منحرف از دین را نباید بحساب تفرقه افکنى و اغتشاش و مایه ى بهم خوردن جماعت گرفت، زیرا آن حضرت از زبان جدش پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت کرد که : «کسى که پادشاهى ستمگرى را ببیند که حرام خدا را حلال مى داند، و عهد خدا را مى شکند، مال خدا را بخود اختصاص مى دهد و حدود خداوندى را محترم نمى شمارد، بر او واجب است که قیام نماید و با سکوت و بى تفاوتى خود بر چنین نظامى مهر تایید نزند و بدانید که یزید چنین کسى است ».

و ما الامام الا القائم بالقسط و… امام و زمامدار امت کسى است که عدالت خواه باشد، و کتاب خدا را بداند و همه ى سعى و تلاشش براى خدا باشد، و یزید چنین کسى نیست، پس براندازى حکومت چنین کسانى یک وظیفه ى الهى است .

نتیجهء روشن قیام عاشورا و درسى که باید از آن گرفت، پیوند ناگسستنى دین و سیاست و مداخلهء قاطع دین مداران در سرنوشت سیاسى جامعه و حرکت دادن جامعه به سمت و سوى سیاست دینى و الهى است .

نویسنده: رسول جعفریان

منبع:

حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه : جعفریان، رسول، ج ۱ ص ۱۱۶ چاپ اول، قم، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامى، ۱۳۷۱.