حضرت على اكبر (عليه السلام)

محل دفن جوان شجاع و دلاور امام حسين عليه السلام در پايين پاى آن حضرت است.
ضريح امام حسين عليه السلام، به صورت شش ضلعى است كه دو ضلع پايين آن به على اكبر و شهيدان بنى هاشم تعلق دارد. اين قسمت به ضريح بيرونى قبر امام حسين عليه السلام وصل شده و 6/ 2 متر طول و 4/ 1 متر عرض دارد. بنابر اين از عرض يك بخش و از طول دو بخش را در بر مى‏گيرد و دو ضلع از آن را به خود اختصاص مى‏دهد.

و امّا شهادت على الاكبر: روح و جان سيّد الشّهداء عليهما السّلام:

آنچه مسلّم است بزرگترين فرزندان حضرت بوده است و بيست و پنج سال از عمرش مي‏گذشته و داراى زن و فرزند بوده است [1]، در شكل و شمايل، و در اخلاق و رفتار، و در گفتار و كلام شبيه‏ترين مردم به جدّش رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم بوده است.
در «ارشاد» مفيد است: مادرش لَيْلى دختر أبو مُرَّةِ بن عُرْوَةِ بْنِ مسعود ثَقَفى از طائفه بنى ثقيف است. جدّش عروة بن مسعود يكى از چهار مرد بزرگوار در اسلام و يكى از دو مرد عظيم مي‏باشد كه در گفتار خداوند حكايت از كفّار قريش شده است: وَ قَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم[2] «و مشركين مكّه گفتند: چرا اين قرآن بر يكى از دو مرد عظيم از دو قريه مكّه و طائف نازل نگرديد؟!»
و اوست كه كفّار قريش وى را به سوى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در روز حُدَيْبِيَّه فرستادند و در حالى كه كافر بود با پيامبر عقد صلح را بست. و سپس در سنۀ نهم از هجرت پس از مراجعت مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم از طائف، اسلام گزيد، و از آن حضرت اجازه خواست تا به ميان اهل و اقوامش برگردد. و برگشت و قومش را به اسلام دعوت كرد. يكى از ايشان وى را به تيرى نشانه گرفت در حالى كه مشغول اذان نماز بود، و كشته شد. و چون اين خبر به رسول الله رسيد فرمود: مَثَل عُرْوَه مثل صاحب يس است كه قوم خود را به خدا فرا خواند و آنان او را كشتند.
(اين طور در شرح شمائل محمّديه وارد است در شرح گفتار رسول الله: و ديدم عيسى بن مريم عليه السّلام را، و ديدم نزديكترين كسى را كه به او شباهت داشت عروة بن مسعود ثقفى بود)
جَزَرى در «اسدالغابة» از ابن عباس روايت كرده است كه گفت: رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: أرْبَعَةٌ سَادَةٌ فِى الإسْلَامِ: بِشْرُ بْنُ هِلَالٍ عَبْدِى، وَعَدِىُّ بْنُ حَاتَمِ طائى، وَ سُرَاقَةُ بْنُ مَالِكِ مُدْلَجِى، وَ عُرْوَةُ بْنُ مَسْعُود ثَقَفِى. اين چهار بزرگواران در اسلام هستند.
و در «لهوف» گويد: مِنْ أصْبَحِ النَّاسِ وَجْهاً وَ أحْسَنِهِمْ خُلْقاً، فَاسْتَأْذَنَ أبَاهُ فِى الْقِتَالِ، فَأذِنَ لَهُ، ثُمَّ نَظَرَ إلَيْهِ نَظَرَ آيِسٍ مِنْهُ وَ أرْخَى عليه السّلام عَيْنَهُ وَ بَكَى.
«او (على اكبر عليه السّلام) از نيكو صورت‏ترين و زيبا خلقت‏ترين و از پسنديده اخلاق‏ترين مردم بود، وى از پدرش اجازه جنگ خواست، و پدر به او اجازه داد، آنگاه با حالت نااميدى به وى نگريست و چشم خود را به زير انداخت و گريه كرد.»
و محمد بن أبى طالب در مقتل خود روايت كرده است كه: إنَّهُ عليه السّلام رَفَعَ شَيْبَتَهُ نَحْوَ السَّمَاءِ وَ قَالَ: اللَهُمَّ اشْهَدْ عَلَىَ هَؤُلاءِ الْقَوْمِ فَقَدْ بَرَزَ إلَيْهِمْ غُلَامٌ أشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ. كُنَّا إذَا اشْتَقْنَا إلَى نَبِيِّكَ نَظَرْنَا إلَى وَجْهِهِ.
اللَهُمَّ امْنَعْهُمْ بَرَكَاتِ الارْضِ، وَ فَرِّقْهُمْ تَفْرِيقاً، وَ مَزِّقْهُمْ تَمْزِيقاً، وَ اجْعَلْهُمْ طَرَائِقَ قِدَداً، وَ لَا تُرْضِ الْوُلَاةَ عَنْهُمْ أبَداً! فَإنَّهُمْ دَعَوْنَا لِيَنْصُرُونَا ثُمَّ عَدَوْا عَلَيْنَا يُقَاتِلُونَنَا
.
«آن حضرت عليه السّلام محاسن خود را به سوى آسمان بلند كرد، و عرضه داشت: بار خداوندا! گواه باش بر اين قوم، كه تحقيقاً جوانى به جهت مبارزت با ايشان بيرون رفت كه از جهت خلقت و از جهت اخلاق، و از جهت گفتار، شبيه‏ترين مردم به پيغمبر توست، به طورى كه ما هر گاه مشتاق ديدار پيغمبرت مى‏شديم به صورت او نظر مى‏كرديم.
بار خداوندا بركات زمين را از آنان بازدار! و آنها را به شدت پراكنده ساز! و ميان ايشان شكاف و پارگى سخت را حكم فرما كن! و واليان امور را هرگز از ايشان راضى مگردان! زيرا ايشان جِدّاً ما را به سوى خود دعوت نمودند تا ما را يارى نمايند، و اينك بر ما تاختند و به كارزار پرداخته اند!»
و پس از آن على روانه شد و حضرت به عمر بن سعد صيحه زد: مَالَكَ؟ قَطَعَ اللهُ رَحِمَكَ، وَ لَا بَارَكَ اللهُ لَكَ فِى أمْرِكَ، وَ سَلَّط عَلَيْكَ مَنْ يَذْبَحُكَ بَعْدِى عَلَى فِرَاشِكَ كَمَا قَطَعْتَ رَحِمِى وَ لَم تَحْفَظْ قَرابَتِى مِنْ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه و آله و سلم. ثُمَّ رَفَعَ صَوْتَهُ وَ تَلَا: إنَّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ. ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَ اللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ[3] و[4].
«چكار مى‏ كنى؟! خداوند رَحِم تو را قطع كند و در امورت هيچگاه امرى را برتومبارك نگرداند، و بر تو بگمارد پس از من كسى را كه تو را در رختخوابت سر ببرد، همانطور كه رحم مرا قطع كردى و پاس قرابت مرا با رسول خدا رعايت ننمودى! پس از آن صدايش را بلند كرد، و اين آيه را تلاوت نمود: حقّاً خداوند برگزيده است آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر عالميان، آنها ذرّيّه‏اى هستند كه بعضى از بعض دگرند (همگى از يك جنس هستند) و خداوند سميع و عليم است.»
و از «أمالى» صدوق و «روضة الواعظين» ابن فَتَّال مستفاد مى‏گردد كه: على اكبر پس از عبد الله بن مسلم بن عقيل به مبارزت بيرون رفت پس حسين عليه السّلام بگريست و گفت: اللَهُمَّ كُنْ أنْتَ الشَّهِيدَ عَلَيْهِمْ فَقَدْ بَرَزَ إلَيْهِمُ ابْنُ رَسُولِكَ وَ أشْبَهُ النَّاسِ وَجْهاً وَ سَمْتاً بِهِ!
«خداوندا تو شهيد و شاهد باش بر اين قوم كه الآن به مبارزت آنان رفته است پسر پيامبرت، و شبيه‏ترين مردم به او از جهت چهره و سيما، و از جهت روش و منهاج و خوى و اخلاق!»
و محمد بن أبى طالب گويد: آن حضرت سبّابه سوى آسمان بلند كرد، (و در نسخه‏اى: محاسن روى دست گرفت). چنانكه شاعر گويد:
شه عُشّاق، خَلَّاقِ محاسن *** به كف بگرفت آن نيكو محاسن‏
به آه و ناله گفت: اى داور من *** سوى ميدان كين شد اكبر من‏
به خَلق و خُلق آن رفتار و كردار *** بُد اين نورسته همچون شاه مختار [5]

وصف رجزخواني و دلاوري هاي حضرت علي اكبر عليه السلام

على اكبر عليه السّلام شروع كرد به رَجَز خواندن و مى‏ گفت‏:
1 أنَا عَلِىُّ بْنْ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىّ  *** نَحْنُ وَ بَيْتِ اللهِ أوْلَى بِالنَّبِىِّ
2 مِنْ شَبَثٍ وَ شَمِرٍ[6] ذَاكَ الدَّنِىّ ***  أضْرِبُكُمْ بِالسَّيْفِ حَتَّى يَنْثَنِى
3 ضَرْبَ غُلَامٍ هَاشِمِىٍّ عَلَوِىّ  *** وَ لَا أزَالُ الْيَوْمَ أحْمِى عَنْ أبِى
4 تَاللهِ لَا يَحْكُمُ فِينَا ابْنُ الدَّعِىّ
1 «من علىّ بن الحسين بن على: مى‏باشم! قسم به خانه خدا: ما به پيغمبر سزاوارتريم،
2 از شَبَث و شمر آن مردپست. من آنقدر بر شما شمشير مى‏زنم تا شمشير بپيچد و بتابد.
3 شمشير زدن جوان هاشمى از اولاد على، و پيوسته و به طور مداوم امروز من از پدرم حمايت مى‏كنم.
4 سوگند به خدا كه: نبايد در ميان ما ابن زياد زنازاده حكم كند!»
و چندين بار بر سپاه دشمن بتاخت و در «روضة الصَّفا» گويد: دوازده بار تا جمع بسيارى را از آنان بكشت تا به جائى كه مردم از كثرت كشتگان به فغان و خروش درآمدند. و روايت شده است كه: على اكبر عليه السّلام با آن شدّت تشنگى يك صد و بيست تن از آنان را كشت. و در «مناقب» آمده است كه: از آن لشگر هفتاد مرد مبارز را كشت. و در حالى كه جراحات فراوانى بر او وارد آمده بود به نزد پدر بازگشت و گفت‏:
يَا أبَهْ! الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنِى وَ ثِقْلُ الْحَدِيدِ أجْهَدَنِى، فَهَلْ إلَى شَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ سَبِيلٌ أتَقَوَّى بِهَا عَلَى الاعْداءِ؟!
«اى پدر جان! تشنگى مرا كشت، و سنگينى آهن تاب از من ببرد. آيا شربت آبى هست تا با نوشيدن آن بر دشمنان قوّت يابم؟!»[7]
فَبَكَى الْحُسَيْنُ عليه السّلام وَ قَالَ: وَ اغَوْثَاهْ! يَا بُنَىَّ قَاتِلْ قَلِيلًا! فَمَا أسْرَعَ مَا تَلْقَى جَدَّكَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله و سلم فَيَسْقِيَكَ بِكَأسِهِ الاوْفَى شَرْبَةً لَا تَظْمَأُ بَعْدَهَا أبَداً!
«حسين عليه السّلام بگريست و گفت: وَاغَوْثَاهْ! اى نور ديده، پسرك من! اندكى جنگ كن به زودى جدّ خويش را ديدار مى‏ كنى، وجدّت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم با جام پر و سرشار خود تو را سيراب خواهد كرد! و چنان سيراب مى‏ گردى كه پس از آن أبداً تشنه نخواهى شد.[8] على به سوى ميدان بازگشت و مى‏گفت‏:
1 الْحَرْبُ قَدْ بَانَتْ لَهَا الْحَقَايِقُ  *** وَ ظَهَرَتْ مِنْ بَعْدِهَا مَصَادِقُ
2 وَ اللهِ رَبِّ الْعَرْشِ لَا نُفَارِقُ  *** جُمُوعَكُمْ أوْ تُغْمَدَ الْبَوَارِقُ
1 «جنگ است كه گوهر مردان را آشكار مى‏كند، و راستى و درستى دعاوى پس از پايان آن روشن مى‏گردد.
2 و سوگند به خدا پروردگار عرش كه از اين دسته‏هاى سپاه جدا نمى‏شويم مگر اينكه شمشيرها در نيام برود!»
و پيوسته كارزار مى‏كرد تا مجموع كشتگان وى به دويست تن رسيد، و اهل كوفه از كشتن او پرهيز مى‏كردند.
پس مرّة بن مُنْقِذ بن نُعْمان عَبْدِى لَيْثِى او را بديد و گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر اين جوان بر من گذرد و همين كار را بكند و من پدرش را به داغ او ننشانم! پس بر او بگذشت و با شمشير مى‏تاخت.
در «ارشاد» و طبرى آمده است: مُرَّة راه را بر او بگرفت، و بر او نيزه زد و او را بينداخت. مردم گرد او را گرفتند فَقَطَّعُوهُ بِأسْيَافِهِمْ إرْباً إرْباً. «على اكبر را با شمشيرهايشان پاره پاره نمودند.»
و أبو الفرج گويد: پى در پى حمله مى‏كرد تا تيرى افكندند، و در گلوى او آمد و بشكافت و على در خون خود بغلطيد و فرياد زد: يا أبَتَاهْ! عَلَيْكَ السَّلَامُ! اى پدر خداحافظ! اين جدّ من رسول خداست صلى الله عليه و آله و سلم تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: بشتاب نزد ما بيا وَ شَهِقَ شَهْقَةً فَارَقَ الدُّنْيَا «نعره‏اى كشيد و از دنيا رفت.»
و در بعضى از مقاتل آمده است: مُنْقِذ بن مُرَّة عَبْدى لعنة الله بر فرق سر او ضربه‏اى زد كه روى زمين بيفتاد و مردم با شمشيرهايشان او را مى‏زدند. پس از آن على اكبر دست به گردن اسب خود انداخت و اسب او را در ميان لشكر دشمنان‏
مى‏برد فَقَطَّعُوهُ بِسُيُوفِهِمْ إرْباً إرْباً. فَلَمَّا بَلَغَتِ الرُّوحُ التَّرَاقِىَ، قَالَ رَافِعاً صَوْتَهُ: يَا أبَتَاهْ! هَذَا جَدّى رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله و سلم قَدْ سَقَانِى بِكَأسِهِ الاوْفَى شَرْبَةً لَا أظْمَأُ بَعْدَهَا أبَداً وَ هُوَ يَقُولُ: الْعَجَلَ! الْعَجَلَ! فَإنَّ لَكَ كَأساً مَذْخُورَةً حَتَّى تَشْرَبَهَا السّاعَةَ!
«چون روح به ترقوه على رسيد با صداى بلند گفت: اى پدر جان! اينك جدّم رسول الله است …….. و مى‏گويد: بشتاب! بشتاب! زيرا براى تو هم كاسه شرابى ذخيره شده است تا در اين ساعت آن را بياشامى‏ ».
سوى لشگرگه دشمن شدى تَفْت *** ندانم كه كرا برد و كجا رفت‏
همى دانم كه جسم جان جانان  *** مُقَطَّع گشت چون آيات قرآن‏
چو رفت از دست شاه عشق دلبند *** دوان شد از پى گم گشته فرزند
صف دشمن دريدى از چپ و راست  *** نواى الحذر از نينوا خاست‏
عقابى ديد ناگه پر شكسته  *** على افتاده زين از هم گسسته‏
سرى بى افسر و فرقى دريده  *** به جانان بسته جان، از خود بريده‏
فرود آمد ز زين آن با جلالت  *** چو پيغمبر ز معراج رسالت‏
بگفت با آن چكيده جان عشقش *** پس از تو خاك بر دنيا و عيشش‏حميد بن مسلم گويد: گوشهاى من در آن روز با حسين عليه السّلام بود كه مى‏گفت: قَتَلَ اللهُ قَوْماً قَتَلُوكَ يَا بُنَىَّ! مَا أجْرَأهُمْ عَلَى الرَّحْمَنِ وَ عَلَى انْتِهَاكِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ. وَ انْهَمَلَتْ عَيْنَاهُ بِالدُّمُوعِ ثُمَّ قَالَ: عَلَى الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَا![9]
«بكشد خداوند گروهى را كه تو را كشتند! اى نور ديده، پسرك من! چقدر جرأتشان بر خداوند رحمن و بر پاره كردن پرده‏هاى حرمت رسول او شديد است؟! در اين حال دو چشمان حضرت از سرشك سرازير شد، و پس از آن گفت: بعد از تو خاك بر سر دنيا و زندگانى دنيا »!
چو رفت از دست شاه عشق پيوند *** روان شد از پى گم گشته فرزند
توانائى شدش از تن، ز سر هوش *** گرفت آن پيكر خونين در آغوش‏
چو آوردند تمثال پيمبر *** برون از خيمه آمد دخت حيدر
روان شد سوى نعش برگزيده  *** به دنبالش زنان داغديده‏
چنان زد صيحه ليلاى[10] جگر خون *** كه عقل ما سِوى‏ گرديد مجنون‏
****
سر نهادش بر سر زانوى ناز *** گفت كاى باليده سرو سرفراز
اى درخشان اختر برج شرف  *** چون شدى سهم حوادث را هدف‏اى

به طرف ديده خالى جاى تو *** خيز تا بينم قد رعناى تو
بيش از اين بابا دلم را خون مكن *** زاده ليلى مرا مجنون مكن‏
اى نگارين آهوى مشگين من *** با تو روشن چشم عالم بين من‏
رفتى و بردى ز چشمِ باب تاب *** أكبرا بى تو جهان بادا خراب‏
تو سفر كردىّ و آسودى ز غم  *** من در اين وادى گرفتار الم‏
****
1 يَا كَوْكَباً مَا كَانَ أقْصَرَ عُمْرَهُ *** وَ كَذَا تَكُونُ كَوَاكِبُ الاسْحَارِ
2 عَجِلَ الْخُسُوفُ إلَيْهِ قَبْلَ أوَانِهِ  *** فَغَشَاهُ قَبْلَ مَظَنَّةِ الإبْدَارِ [11]
3 إنَّ الْكَوَاكِبَ فِى مَحَلِّ عُلُوِّهَا *** لَتُرَى صِغَاراً وَ هْىَ غَيْرُ صِغَارِ
4 أبْكِيهِ ثُمَّ أقُولُ مُعْتَذِراً لَهُ  *** رَفَقْتَ حِينَ تَرَكْتَ ألَامَ دَارِ
5 فَإذَا نَطَقْتُ فَأنْتَ أوَّلُ مَنْطِقى *** وَ إذَا سَكَتُّ فَأنْتَ فِى مِزْمَارِى[12]1 «اى ستاره آسمانى! چقدر عمرت كوتاه بود! و اين چنين است ستارگانى كه در وقت سحر طلوع مى‏نمايند.
2 خسوف او پيش از موقع خسوفش به سوى آن شتاب كرد، و قبل از هنگام بَدْر شدن بر روى او پرده كشيد.
3 آرى حالت ستارگان آن است كه در جاى بلند و مرتفع، خود كوچك ديده مى‏شوند با وجود آنكه كوچك نمى‏باشند.
4 من براى او گريه مى‏كنم، و از گريه گذشته، از روى عذر خواهى نسبت به ساحت او مى‏گويم: تو راحت شدى و از تنگنا برون گشتى در وقتى كه پست‏ترين و لئيم‏ترين خانه‏ها را ترك كردى (و به سوى آخرت شتافتى!)
5 بنابراين چون زبان به سخن بگشايم، تو اوّلين گفتار من مى‏باشى كه بر زبان مى‏رانم، و اگر لب فرو بندم و ساكت گردم تو در نواى درون من و آهنگ ناى من وجود دارى!»
محدّث قمى به نقل طبرى و أبو الفرج و ابن طاووس از شيخ مفيد؛ آورده است كه: وَ خَرَجَتْ زَيْنَبُ اخْتُ الْحُسَيْنِ عليه السّلام مُسْرِعَةً تُنَادِى: يَا اخَيَّاهْ وَ ابْنَ اخَيَّاهْ! وَ جَاءَتْ حَتَّى أكَبَّتْ عَلَيْهِ. فَأخَذَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام بِرَأسِهَا فَرَدَّهَا إلَى الْفُسْطَاطِ وَ أمَر فِتْيَانَهُ فَقَالَ: احْمِلُوا أخَاكُمْ (و فى ط و ج) فَحَمَلُوهُ مِنْ مَصْرَعِهِ حَتَّى وَضَعُوهُ بَيْنَ يَدَىِ الْفُسْطَاطِ الَّذِى كَانُوا يُقَاتِلُونَ أمَامَهُ.
«و زينب خواهر حسين عليه السّلام با شتاب از خيمه بيرون شد، و ندا مى‏كرد: اى نور ديده برادرم! و اى پسر نور ديده برادرم! و آمد تا آنكه خود را بر روى جسد على اكبر انداخت. حسين عليه السّلام او را گرفت و به خيمه بازگردانيد و جوانان خود را امر نموده گفت: برادرتان على را بياوريد! ايشان او را از مقتل و محل به زمين افتادنش برداشته و آوردند تا در مقابل خيمه‏اى كه در جلوى آن جنگ مى‏كردند گذاردند.»
جدِّ آية الله شَعْرانى» در اين باره سروده است‏:
ز داغ سرو قدى مو كَنان و مويه كُنان *** بسان فاخته هر سو خروش كوكويش‏

طُرَيْحى گويد: روايت است كه چون علىّ بن الحسين عليهما السّلام كشته شد، در زمين طفِّ كربلا، حسين عليه السّلام به سوى او روى آورد در حالى كه برتن او جُبّه‏اى بود و كسائى، و عمامه‏اى سرخ رنگ كه از دو جانبش دستهاى آن آويزان بود، و على را مخاطب نموده به او گفت: أمَّا أنْتَ يَا بُنَىَّ فَقَدِ اسْتَرَحْتَ مِنْ كَرْبِ الدُّنْيَا وَ غَمِّهَا وَ مَا أسْرَعَ اللُّحُوقَ بِكَ! «هان اى نور ديده پسرك من! تحقيقاً از غصّه و اندوه دنيا راحت شدى، و چقدر سريع است ملحق شدن به تو!»
و نيز مرحوم محدّث قمّى؛ پس از بحثى درباره آنكه: على اكبر عليه السّلام اوَّلين شهيد از اهل بيت سيّد الشّهداء عليه السّلام است، و مختار طبرى و جَزَرى و اصفهانى و دينورى و شيخ مفيد و سيد بن طاووس و غيرهم را دليل آورده است گويد: شاهد بر اين در زيارت مشتمله بر اسامى شهدا آمده است:
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أوَّلَ قَتِيلٍ مِنْ نَسْلِ خَيْرِ سَلِيلٍ![13]
«سلام بر تو باد اى اوّلين كشته از نسل بهترين اولاد آدم» و منظور از خير سليل، رسول اكرم هستند.
و أيضاً گويد: در عمر شريف او اختلاف است، و أصحّ و أشهر آن است كه‏ بزرگترين اولاد حضرت بوده است.
فَحْلُ الفقهاء شيخ أجلّ محمد بن ادريس حِلِّى در «سرائر» در خاتمه كتاب «حجّ» گويد: چون زيارت حضرت ابى عبد الله الحسين عليه السّلام را انجام دادى زيارت فرزندش: على اكبر را بايد به جاى آورد. على عليه السّلام كه مادرش ليلى دختر أبو مُرَّة بن عُرْوة بن مسعود ثقفى مى‏باشد، او اوّلين قتيل در وقعه يوم طفّ از آل أبى طالب عليه السّلام است. على اكبر بن الحسين عليهما السّلام در زمان امارت عثمان متولّد گشت. و او از جدّش: على بن أبى طالب عليه السّلام روايت بيان مى‏كند. و وى را شعرا مدح كرده‏اند. و از ابو عُبَيْده و خلف أحمر روايت گرديده است كه: اين ابيات راجع به على بن الحسين الاكبر مقتول در كربلا قدّس الله روحه گفته شده است:‏
1 لَمْ تر عَيْنٌ نَظَرَتْ مِثْلَهُ *** مِنْ مُحْتَفٍ يَمْشِى وَ لَا نَاعِلِ
2 يُغْلِى بِنَىِّ [14] اللَّحْمِ حَتَّى إذَا *** انْضِجَ، لَمْ يَغْلِ عَلَى الآكِلِ
3 كَانَ إذَا شَبَّتْ لَهُ نَارُهُ  *** يُوقِدُهَا بِالشَّرَفِ الْكَامِلِ
4 كَيْمَا يَرَاهَا بَائسٌ مُرْمِلٌ  *** أوْ فَرْدُ حَىٍّ لَيْسَ بِالآهِلِ
5 أعْنِى ابْنَ لَيْلَى ذَا السَّدى وَ النَّدى *** أعْنِى ابْنَ بِنْتِ الْحَسَبِ الْفَاضِلِ
6 لَا يُؤثِرُ الدُّنْيَا عَلَى دِينِهِ *** وَ لَا يَبِيعُ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ

1 «نديده است چشم بينائى كه نظر كرده باشد، مثل او را از ميان جميع افراد بشرخواه از ميان پابرهنگان يا كفش پوشان.
2 گوشت نيم پخته را مى‏گذارد تا بجوشد و كاملًا پخته گردد و در حضور ميهمان خورنده به جوش نيايد (اين وصف جود و بخشش اوست كه قبل از آمدن مهمان غذاى وى را مى‏پزد و آماده مى‏كند، تا چون بيايد به انتظار پختن ننشيند و به جويدن ناپخته آن از خوردن باز نماند
3 و عادت او چنين بود كه چون براى او آتش مشتعل مى‏شد، آن را با شرف و كرامتى كامل شعله ور مى‏ساخت،
4 تا اينكه ديدگان شخص تهيدست و مسكين و فردى از قبيله كه بى كس است و قدرت برافروختن آتش و خوردن غذاى پخته را ندارد، بدان بيفتد (و براى خوردن بيايد).
5 مرادم پسر ليلى است آنكه داراى خير و جود و بخشش است. مرادم پسر ليلى است كه داراى حَسَب برتر و شرف عالى‏تر و راقى‏تر است.
6 او دنيا را بر دينش اختيار نمى‏كند، و حقّ را به باطل نمى‏فروشد.»
تا اينكه محدّث قمى گويد: و شاهد بر اين مرام همچنين أبو الفرج اصفهانى است در روايتى كه مى‏گويد: از مُغيرَه وارد است كه: معاويه گفت: مَنْ أحَقُّ النَّاسِ بِهَذَا الامْرِ؟! قَالُوا: أنْتَ!
قَالَ: لَا! أوْلَى النَّاسِ بِهَذَا الامْرِ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىٍّ:. جَدُّهُ رَسولُ اللهِ صلّى الله عليه و آله و سلم، وَ فِيهِ شَجَاعَةُ بَنِى هَاشِمٍ، وَ سَخَاءُ بَنِى امَيَّةَ، وَ زَهْوُ ثَقِيفٍ.

على اكبر عليه السّلام از ديدگاه معاويه‏

«معاويه از نديمان خود پرسيد: شايسته‏ترين مردم براى خلافت كيست؟! گفتند: تو! گفت: نه، على بن الحسين بن على: به اين امر اوْلى‏ است، كه جدِّ او رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است، و در اوست شجاعت بنى هاشم، و سخاوت بنى امَيّه، و ناز و زيبائى ثقيف.»
اين گفتار و آن ابيات فوق از شاعرى در علوِّ صفات، و كلام تحسين‏آميز معاويه كه وى أحقّ مردم است اينك به خلافت رسول خدا، شاهد برآنند كه: على اكبر هجده ساله نبوده است، چرا كه براى طفلى بدين سن اين گونه تعبير ندارند.
أبو جعفر طبرى در منتخب «ذَيْلُ الْمُذَيَّل» در تاريخ صحابه و تابعين گويد: مادر على آمنه دختر أبو مُرَّة بن عُرْوَة بن مسعود است. و مادر آمنه دختر ابو سفيان مى‏باشد. و حَسَّان بن ثابت در مديح على اكبر گفته است‏:
1 طَافَتْ بِنَا شَمْسُ النَّهَارِ وَ مَنْ رَأى *** مِنَ النَّاسِ شَمْساً بِالْعِشَاءِ تَطُوفُ؟
2 أبُو امِّهَا أوْفَى قُرَيْشٍ بِذِمَّةٍ *** وَ أعْمَامُهَا إمَّا سَألْتَ ثَقِيفُ
1 «خورشيد روز بر سر ما دور زد، و كيست كه ببيند خورشيدى در شب وقت عشاء دور مى‏زند.
2 پدرِ مادرش وفا كننده‏ترين قريش به پيمانها و عهدهاست. و عموهاى مادرش را اگر بپرسى، ثقيف هستند.»
و بعضى اين دو بيت را به عُمَر بن رَبيعة نسبت دهند، و به جاى شَمْسُ النَّهَارِ، شَمْسُ الْعِشَاء[15] روايت كنند
و عليهذا معاويه عليه الهاوية برادر مادر ليلى، و دائى ليلى، و دائى مادر حضرت على اكبر عليه السّلام است، و يزيد عليه اللَّعنة بِمَا لَا مَزِيد دائى زاده ليلى و دائى زاده مادر حضرت على اكبر عليه السّلام است.
و روى همين اعتبار است كه: معاويه چون حضرت على اكبر را از سه شاخه نسب منتسب مى‏بيند او را سزاوار خلافت مى‏داند. امّا سخاوت بنى اميّه را كه او از فضايل آنان شمرده است كذب محض است. سخاوت دربست متعلّق به بنى هاشم بوده است و پولهاى بى اندازه‏اى را كه معاويه از بيت المال مسلمين صرف حكومت و امارت شيطانيّه خود مى‏نموده است، نبايد به حساب سخاوت به شمار آورد.
بالجمله از آنچه در اين بحث آورده شد، معلوم شد: حضرت على اكبر عليه السّلام‏ روئين تن نبوده است كه شمشير و نيزه بر او اثرى نگذارد، و در حركت و شهادت هم اضطرار نداشته است كه خود بخود دست به شمشير بزند، و كفّار را قلع و قمع كند. خودش مى‏گويد: پدر جان تشنگى مرا كشت و سنگينى زره مرا از طاقت برد. و پدر هم آبى ندارد به او بدهد. و نمى‏خواهد بر خلاف سنَّت جهاد، و قتل فى سبيل الله، و فداى نفس در راه خدا، اعمال معجزه و كرامتى بفرمايد، و گرنه به آسانى مى‏توانست، ولى ديگر آن صحنه صحنه كربلاى بدين صورت نبود.
جائى كه رسول خدا به حسين عليهما الصّلوة و السّلام مى‏فرمايد: وَ إنَّ لَكَ فِى الْجنَانِ لَدَرَجَاتٍ لَنْ تَنَالَهَا إلَّا بِالشَّهَادَةِ[16]! «حقّاً در بهشت براى تو منزلت و درجتى است، كه بدون شهادت بدان دست نخواهى يافت!» به معنى آن مى‏باشد كه: وجب به وجب در تمام اين سفر بايد با اراده و اختيار و تحمّل مشاقّ و مصائب، و صبر در راه خدا و ايثار و فداى نفس و قربانى نمودن على اكبر آنهم بدين كيفيّت، به مقصود برسى!
و اين آقازاده شاهزاده آزاده كه مثال و نمونه پيامبر است بايد با تو در اين طريق به طورى رفيق گردد كه هُو هُوِيَّت حقيقيّه از دو نفس روحانى شما براى همه اهل عالم متحقّق گردد، و ريشه اسلام كه خشك شده است سيراب گردد، و حكومت و ولايت بنى اميّه: معاويه و يزيد و بنى مروان برباد داده شود، و اثرى از آن به جاى نماند، و بر همه اهل اين جهان و آن عالم ملكوتى روشن گردد كه: حقّ غير از باطل است.
على اكبر اميد دل آن حضرت بود. هم شاخه از يك درخت، و هم پيوند از يك ساق بود، طرز تفكّر و مرام و مقصدش عين آن حضرت بود. كَأنَّهُ هُوَ، بَلْ إنَّهُ هُوَ در اينجا مصداق دارد و لذا به ميدان برگشت، و با آن بدن جريحه دار، و لبان و دهان و كبد خشكيده، در آن شدّت گرماى تابستان كه براساس محاسبه نجومى بيست و پنجم سرطان، روز عاشورا بوده است، چنان كارزارى نمود كه دوست و دشمن را به شگفت در آورد و مى‏گفت: أحْمِى عَنْ أبِى «به جهت حمايت از پدرم نبرد مى‏كنم».
لهذا در قيامت مقامى پيدا مى‏كند كه شهدا و صدّيقين هم ندارند.

گفتگوى على اكبر عليه السّلام با امام حسين عليه السّلام درباره شهادت

محدّث قمى از «ارشاد» شيخ مفيد نقل فرموده است كه: در مسير كربلا شبى در آخر شب حضرت امام حسين عليه السّلام امر فرمود تا آبگيرى كنند، و مشكها را از آب پر نمايند. پس امر به كوچ فرمود، و از قصر بنى مقاتل خارج شد. عَقَبَة بن سَمْعان مى‏گويد: ساعتى با آن حضرت سير كرديم و به آن حضرت پينگى و حالت چرتى بر همان كيفيّت كه بر روى اسب روان بود دست داد، و سپس به انتباه آمد در حالى كه مى‏گفت: إنَّا لِلّهِ وَ إنَّا إلَيْهِ رَاجِعُونَ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.
«تحقيقاً ما ملك طلق خدائيم، و ما به سوى او رجعت كنندگانيم. و حمد و سپاس اختصاص به خدا پروردگار عالميان دارد.»
اين عمل را حضرت دو بار يا سه بار تكرار نمود. در اين حال فرزندش على بن الحسين عليهما السّلام كه سوار بر اسبى بود به سوى وى آمد و گفت: بِمَ حَمِدْتَ اللهَ وَ اسْتَرْجَعْتَ؟! «علّت حمد و استرجاع شما چه بود؟!»
حضرت فرمود: يَا بُنَىَّ! إنِّى خَفَقْتُ خَفْقَةً فَعَنَّ أىْ ظَهَرَ لِى فَارِسٌ عَلَى فَرَسٍ وَ هُوَ يَقُولُ: الْقَوْمُ يَسِيرُونَ وَ الْمَنَايَا تَسِيرُ إلَيْهِمْ. فَعَلِمْتُ: أنَّهَا أنْفُسُنَا نُعِيَتْ إلَيْنَا!
«اى نور ديده پسرك من! من كه در راه مى‏آمدم، چرت مختصرى مرا گرفت، و براى من اسب سوارى كه بر روى اسبى بود ظاهر شد، و او مى‏گفت: اين قوم مى‏روند، و مرگها هم به سوى ايشان مى‏رود. بنابراين دانستم كه: خبر مرگ ما به ما داده مى‏شود!»
فرزندش عرض كرد: يَا أبَهْ! لَا أرَاكَ اللهُ سُوءاً! ألَسْنَا عَلَى الْحَقِّ؟!
«اى پدر جان! خداوند براى تو روز بدى را پيش نياورد! آيا ما بر حق نيستيم؟!»
حضرت فرمود: بَلَى وَالَّذِى إلَيْهِ مَرْجِعُ الْعِبَادِ!
«بلى، و سوگند به آن كسى كه بازگشت بندگان به سوى اوست، ما بر حق هستيم!»
على عرض كرد: فَإنَّنَا إذاً لَا نُبَالِى أنْ نَمُوتَ مُحِقِّينَ!
«پس در اين صورت تحقيقاً ما باكى از مرگ نداريم با وجود آنكه مُحقّ مى باشيم!»
حضرت فرمود: جَزَاكَ اللهُ مِنْ وَلَدٍ خَيْرَ مَا جَزَى وَلَداً عَنْ وَالِدِهِ[17]!
«خداوند تو را جزا بدهد جزاى فرزندى، به بهترين جزاى پسرى كه از پدرش داده است!»
وقتى كه ما به شهود و وجدان، و به انديشه و برهان، و به روايت و درايت به يقين مى‏بينيم: امامان: هر يك با راه اختيار صِرف، و اراده محضه اين راه را طى كرده‏اند، و در ميان همه ذرارى آنها أحياناً افراد منحرف مانند عبد الله بن جعفر، و جعفر بن حسن كذّاب، و موسى بن محمد مبرقع و امثالهم بوده‏اند، در عين حال ديده بر هم بنهيم و بگوئيم: تمام اولاد پيامبر و بنى فاطمه بدون استثناء بهشتى هستند، و تمام بنى اميّه بدون استثناء جهنّمى؛ آيا اين نسبت، نسبت ظلم به خداوند نمى‏باشد؟
بارى حال كه مى‏خواهيم اين مبحث را به پايان بريم، شايسته است روايتى را كه مرحوم محدّث قمّى در كتاب «نَفْثَةُ الْمَصْدور» آورده است ذكر كنيم. با اين روايت شدّت مشكلات جنگ و تحمّل عطش و آهن تفتيده زره در آفتاب سوزان بر روى جراحات و زخمهاى بدن و مقايسه محمد بن حنفيّه با حسنين: و تحمّل او با حضرت على اكبر روشن مى‏گردد؛ اين روايت را در تحت عنوان فصلٌ ذكر نموده است كه: در كتاب «بحارالانوار» از بعضى از مؤلَّفات اصحاب از ابن عباس ذكر شده است كه: چون جنگ صفّين بر پا بود و ما در آن نبرد بوديم على عليه السّلام پسرش: محمّد بن حنفيّه را فرا خواند و به او گفت:

على اكبر عليه السّلام تربيت شده دو مكتب حسن و حسين عليهما السّلام

تا آنكه محدّث مى‏فرمايد: على اكبر عليه السّلام در دامن عمويش حسن و پدرش حسين عليهما السّلام تربيت شده بود، و به آداب آن دو بزرگوار مودَّب گرديده بود، همچنانكه شاهد بر اين معنى است آنچه در زيارت معتبره منقوله وارده در «كافى» و «تهذيب» و «من لا يحضره الفقيه» خطاب به آن حضرت آمده است‏: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ. «سلام خدا باد بر تو اى پسر امام حسن و امام حسين.»
تا آنكه گويد: به طورى كه در بعضى از مقاتل معتبره وارد شده است: حضرت سيّد الشهداء محاسن خود را رو به آسمان بلند كردند، و لسان حال آن حضرت اين بوده است كه: مصيبتى فجيعه و داهيه‏اى عظيمه بر من وارد شده است، و من فقط شكايت خودم و حُزن و غصّه درونيم را به سوى خدا مى‏برم. چرا كه دست در زير محاسن بردن و آن را گرفتن و به بالا حوالت دادن علامت هجوم حزن و كثرت اغتمام مى‏باشد، همان طور كه رئيس المحدّثين أبو جعفر بن بابويه قمى بدين نكته اشاره فرموده است[18] .
بارى از اين عبارت مرحوم محدّث بر مى‏آيد كه: حضرت على اكبر در دامان دو امام تربيت شده است، و مودّب به آداب هر يك از آن بزرگوار گرديده است، فلهذا حكم پسر هر دو امام را دارد، و شاهد، سلام بر اوست كه در آن به ابْنُ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْن تعبير گرديده است.
در اينجا مى‏گوئيم: اگر تربيت هر دو امام و آداب هر دو امام صد در صد يكى بود، و أبَداً تفاوتى نداشت، اين شرح و تفصيل موردى نداشت! و اگر حزن و غصّه در امام اثرى ندارد، و امرى است صورى، در اين صورت محاسن بر روى دست گرفتن و به خدا پناه بردن و شكايت از قوم عنيد را به او نمودن چه معنى دارد؟! نه! نه! البته اين طور نيست، و امام را روئين تن دانستن، و بدون حواس بشرى فرشته‏اى پنداشتن، و جنگ و زخم و أسْر و نَهْب را درباره او فقط امور شبيه به بازيچه و خيمه شب بازى تصوّر نمودن، چقدر از واقعيّت به دور مى‏باشد. سيّد الشهداء عليه السّلام با جميع امكانات و تعيّنات بشرى، و با تمام قوا و جوارح قابل ادراك لذّتهاى مادّى و طبيعى، و با وجود نفس وسيع و مُحِبّ رياست غريزى صرف نظر از رضاى حقّ، از تمام اين منازل و مراحل عبور نمود، و همه را به خاك نسيان سپرد، و همه را فداى محبوب كرد، و با عشق بازى خداوندى پشت پا بر همه عالم زد، و يك تنه تكسوار ميدان به سوى خدا كوچ كرد، و خيمه و خرگاه خود را از دو جهان بربست، و با لباسى كهنه و پاره، و بدنى سراپا جراحت بار نياز خود را در آستان قدس عزَّت ربوبى فرود آورد، صلّى الله عليك يا أبا عبد الله!

[1] ـ _ «نفس المهموم» ص 192 و ص 193 و «دمع السّجوم» ص 164 و ص 165 و از جمله ادلّه‏اى كه دلالت دارد بر آنكه حضرت على اكبر عليه السلام را زن و فرزند بوده است روايت شيخ كلينى است از على بن ابراهيم قمى از پدرش از احمد بن محمد بن أبى نصر بزنطى از حضرت رضا عليه السلام كه گفت: «از او پرسيدم راجع به مسأله‏اى كه: مردى زنى را به عقد خود درآورده است و امّ ولد پدر آن دختر را نيز عقد نموده است. حضرت فرمودند: باكى نيست. گفتم: به ما حديثى رسيده است از پدرت عليه السلام كه: على بن الحسين عليهما السّلام (يعنى امام زين العابدين) دختر امام حسن بن على عليهما السّلام را عقد كرد با ام ولد حسن عليه السلام با هم، و مردى از اصحاب از من خواست از تو بپرسم. آن حضرت فرمود: چنين نيست. امام زين العابدين دختر امام حسن عليه السلام را عقد كرد با امّ ولد على بن الحسين مقتول كه قبر او نزديك شماست!» و حميرى به اسناد صحيح مانند اين روايت كرده است. و در زيارت طولانيى كه از ثمالى از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است در زيارت على بن الحسين مقتول در طفّ گفته است: صلّى الله عليك و على عترتك و أهل بيتك و آبائك و أبنائك!
[2] ـ 2 _ آيه 31، از سوره 43: زخرف.
[3] ـ 3 _ آيه 33 و 34 از سوره 3: آل عمران.
[4] ـ 4 _ گفتار ما در اينجا از «ارشاد» مفيد تا مطلب أخير از «نفس المهموم» ص 188 و ص 189 و «دمع السّجوم» ص 159 تا ص 161 مى‏باشد.
[5] ـ 5 _ «نفس المهموم» ص 189 و «دمع السّجوم» ص 160.
[6] ـ بر وزن كَتِف به جهت ضرورت شعر
[7] ـ 7 _ آية الله شعرانى در تعليقه اوّل از ص 161 «دمع السجوم» گويد: مؤلّف (يعنى محدّث قمى در «نفس المهموم» در تعليقه ص 189) حديثى از «مدينة المعاجز» سيّد بحرانى نقل كرده است از أبو جعفر طبرى از عبيد الله بن حرّ گفت: حسين بن على عليهما السّلام را ديدم كه: فرزندش على اكبر در غير موسم از او انگور خواست. حسين عليه السلام دست بر ستون مسجد زد و انگور و موز بيرون آورد و گفت: آنچه نزد خداست براى دوستانش بيش از اين است. و گفتار محدّث قمى براى دفع استعجاب از آب خواستن على اكبر بود با آنكه مى‏دانست آب در آنجا موجود نيست. انتهى. اقول: اين قضيّه به روشنى شاهد كلام ما مى‏باشد كه براى رضاى خداوند با وجود هر گونه امكان كرامت و معجزه، صبر و تحمّل شدائد و تشنگى را اولياء خدا از روى اختيار مى‏پسندند و اين سبب علوّ مقام ايشان مى‏گردد.
[8] ـ 8 _ و محمد بن أبى طالب در «مقتل» خود گويد: و قيل: إنّه عليه السلام قال: يا بنىّ هات لسانك فأخذ بلسانه فمصّه و دفع إليه خاتمه و قال: أمسكه فى فيك و ارجع إلى قتال عدوّك فإنّى أرجو أنّك لا تمسى حتّى يسقيك جدّك بكأسه الاوفى شربة لا تظمأ بعدها ابداً. «و آورده‏اند كه حضرت سيّد الشهداء عليه السلام گفت: اى نور ديده پسرك من! زبانت را به من بده! حضرت زبان او را گرفت و مكيد و انگشترى خود را به او داد و گفت: آن را در دهانت نگهدار و به جنگ با دشمن برگرد! زيرا من اميد دارم كه تا شب نشده است جدّت با كاسه پر و سرشار تو را سيراب كند كه ديگر پس از آن هيچ وقت تشنه نگردى!» ( «نفس المهموم» ص 189 و «دمع السّجوم» ص 161)
[9] ـ 9_ «نفس المهموم» ص 189 تا ص 191 و «دمع السّجوم» ص 161 تا ص 163.
[10] ـ 10_ حقير در هيچ يك از مقاتل حضور ليلى را در صحنه كربلا نيافته‏ام. محدّث قمى هم در «نفس المهموم» ص 193 گويد: و أمّا امّه عليه السّلام هل كانت فى كربلاء أم لا؟ لم أظفر بشى‏ءٍ من ذلك
[11] ـ 11_الإبدار: طلع عليه البَدْرُ.
[12] ـ 12_ اين قصيده از على بن محمد بن الحسن بن عبد العزيز كاتب تِهَامى است كه بعد از تِهامه سكونتش را در شام و جبل عامِل قرار داده است. او از اماميّه مى‏باشد. ضِياء الدِّين در «نَسَمَةُ السَّحَرِ فِى ذِكْرِ مَنْ تَشَيَّعَ وَ شَعَرَ» از او سخن به ميان آورده است و در بيان احوال او و ترجمه اشعار و علوم او به نيكى سخن رانده است، و اين قصيده‏ را كه در مرثيه پسر صغيرش سروده است را ذكر نموده است
[13] ـ 13_در «اقرب الموارد» است: السَّليل: الوَلَد.
[14] ـ 14_باء، حرف جرّ است، و نَىّ در اصل نَىِ‏ء بوده بر وزن سيِّد به معنى گوشت نيم پخته و به جهت تخفيف همزه را از آن انداخته‏اند.
[15] ـ مجموع مطالب منقوله از محدّث قمى منتخباتى از «نفس المهموم» ص 191 تا ص 193 و از «دمع السجوم» ص 163 تا ص 165 مى‏باشد.
[16] ـ 16_«. نفس المهموم» ص 44 از مجلسى در «بحار الانوار»، از محمد بن أبى طالب موسوى در ضمن بيان روياى آن حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را.
[17] ـ 17 « نفس المهموم» ص 122 و ص‏ 321
[18] ـ 18_ «نفثة المصدور فى تجديد أحزان يوم العاشور»، ص 24 و ص 25.

کلید واژگان: علي – اكبر – امام – حسين – ضريح – شش گوشه