حسین بن علی ابن سینا (شیخ الرئیس) پیشواى حکیمان

 درآمد

آسمان دانش و دیانت مسلمین گاه شاهد طلوع آفتاب تابانى بوده است که نه تنها در جغرافیاى پهناور فرهنگ فاخر اسلامى درخشیده بلکه با پرتو فضل و فضیلت خویش فرهنگ جهانى را نیز روشن ساخته است.

فیلسوف و حکیم بى نظیر ایران زمین حجت الحق، شرف الملک، امام الحکماء «حسین بن عبداله بن حسن بن على بن سینا» معروف به «شیخ الرئیس» از زمره آن درخشندگان مى باشد.

ولادت و تبار

او در حدود سال ۳۷۰ق)[۱] در روستاى «افشنه» از توابع شهر بخارا ولادت یافت. پدرش عبداله از اهالى بلخ و مردان با کفایت آن دیار بود که در عهد دولت نوح بن منصور سامانى به بخارا، پایتخت سامانیان، کوچ کرد و برخى از مناصب دیوانى را در دستگاه سامانیان برعهده گرفت. دیرى نپایید که مسئولیت سامان دهى مالى یکى از مناطق مهم بخارا موسوم به «خُورْمَیْثَن»[۲]به او واگذار شد.[۳]

چندى بعد در روستاى افشنه ـ مجاور خورمیثن با ستاره خاتون ازدواج کرد و در همان جا اقامت گزید.[۴]خداوند نعمت خویش را بر عبداله که جوانى پاکدل و از خاندانى شیعى بود کامل کرد و حسین را به او هدیه نمود. آثار هوشمندى چندان در وجودش موج مى زد که پدرش در اولین فرصت ممکن به تربیت و تعلیم او همت گماشت.

خوشه چینى از خرمن دانش

پدر نخست او را به معلمى دانشمند سپرد تا قرآن و اصول دین بیاموزد، سپس به فراگیرى صرف، نحو، بیان و بدیع پرداخت و در اندک زمانى تسلطى خیره کننده بر ادبیات یافت. در همین زمان بود که برادرش محمود نیز به دنیا آمد.[۵]

حسین ده ساله بود که از علوم مقدماتى فراغت یافت چنان که در شرح حالش ـ که خود براى ابوعبید جوزجانى شاگرد وفادارش تقریر کرد ـ آمده است:

«پیش آموزگار قرآن و آموزگار ادب رفتم و به ده سالگى رسیدم و قرآن و بسیارى از ادب براى من فراهم شده بود تا جایى که از من در شگفت بودند.»[۶]

پس از چندى شیخ الرئیس به کسب دانش فقاهت در محضر «اسماعیل زاهد» پرداخت و از چگونگى استخراج احکام از منابع متقن دینى آگاهى یافت و با شیوه هاى طرح پرسش، دامن زدن به بحث و اشکال آن گونه که رسم فقیهان است آشنا گشت.

«من سرگرم فقه بودم… و از باهوش ترین پویندگان این راه بودم و با راه هاى مطالبه و وجوه اعتراض آشنا شده بودم.»[۷]

پدر ابن سینا که از نبوغ و استعداد سرشار فرزند خود به وجد آمده و از صمیم جان شکرگزار خداوند بود، به شکرانه این نعمت، ابوعبدالله ناتلى را که استاد نجوم، هندسه و منطق بود به منزل دعوت نمود. ابن سینا در فراگیرى این علوم به ویژه منطق به طرز شگفت آورى استعداد خود را بروز داد به گونه اى که گاهى جایگاه استاد و شاگرد تغییر مى کرد. ناتلى پیش از آن که بخارا را ترک گوید به پدر بوعلى توصیه نمود او را از هر کارى جز کسب دانش و معرفت باز دارد.[۸]

دیرى نگذشت که ابن سینا به دانش پزشکى گرایید و در کمترین زمان در این رشته زبردست شد!:

«سپس به علم پزشکى گراییدم و کتاب هایى را که در آن زمان گردآورده اند خواندم و علم پزشکى از دانش هاى دشوار نیست و ناچار من در کمترین زمانى در آن زبردست شدم تا آن که پزشکان آغاز کردند پیش من طب بخوانند و بیماران را پرستارى کردم.»[۹]

آن چه در زندگى شیخ الرئیس کمتر مورد تأکید پژوهندگان تاریخ قرار گرفته علاقه فراوان او به فقاهت است.

آن بزرگوار در عین این که به فراگیرى شاخه هاى گوناگون علم مى پرداخت از مطالعه و تأمّل در فقه لحظه اى غافل نمى شد و فقاهت پیوسته در نگاه او منزلتى ویژه داشت.

تعبیرى که شخص شیخ بدین مقوله دارد گویاى چنین حقیقتى است: «و با این همه در فقه فرو مى رفتم و بر آن مى نگریستم.»[۱۰]

کسب حکمت

از آن جا که شیخ به طرز ذاتى نسبت به همه مقولات دیدگاهى فیلسوفانه داشت، تمرکز او بر فلسفه و حکمت و تأسیس مکتب فلسفى مشاء را باید امرى مورد انتظار قلمداد نمود. او از شانزده سالگى به شکل جدى و شبانه روزى مطالعه فلسفه را آغاز نمود:

«و خواندن منطق و همه ى اجزاى فلسفه را از سر گرفتم و در این مدت هیچ شب را تا پایان نخفتم و هیچ روز را جز آن کارى نداشتم و هر چه بود بر من آشکار شد.»[۱۱]

تلاش و پشتکار کم نظیر شیخ در فراگیرى دانش بسى تحسین برانگیز است. با این همه وقتى به مسأله دشوارى بر مى خورد به مسجد جامع پناه مى برد و نماز مى خواند. و در برابر خداوند پیشانى بندگى به خاک مى نهاد تا درى از خزانه علم بى منتهایش را به روى او بگشاید.

این مجاهدت علمى گاه تا نیمه هاى شب ادامه مى یافت و هرگاه خواب بر چشمانش سنگینى مى نمود، شربتى «هوش افزا» مى نوشید تا با نشاط بیشترى مطالعه را پى گیرد.

نوشیدن جرعه اى شربت حین مطالعه دستاویز برخى از تاریخ نگاران ظاهربین شده است تا شیخ موحّد و دیندارى همانند ابن سینا را که به هنگام مواجهه با مسائل دشوار علمى به مسجد جامع پناه مى برد و نماز مى گزارد به باده نوشى زائل کننده عقل متهم کنند با آنکه شیخ در فرازهاى متعددى از آثار گرانسنگ خود این عمل ناپسند را تقبیح نموده است.[۱۲]

زمانى که بوعلى بنیان علمى و فکرى اش انسجام و استحکام لازم را پیدا نمود، به مطالعه و اندیشه در ساحت ما بعد الطبیعه (فلسفه الهى) روى آورد.

«پس به حکمت الهى پرداخته و کتاب ما بعد الطبیعه را خواندم و از آن چه در آن بود چیزى نمى فهمیدم و اندیشه واضع آن بر من پوشیده ماند تا آن که بیست بار از نو خواندم و در یادم ماند و با این همه آن را نمى فهمیدم.»[۱۳]

امّا لطف الهى تقدیرى نیک براى شیخ بزرگوار رقم زد، به این ترتیب که در بازار کتابفروشان مردى کتابى را به قیمت ناچیزى بر او عرضه کرد. شیخ نگاهى به کتاب انداخت و متوجه شد که در موضوع ما بعد الطبیعه است. با این گمان که از آن چیزى در نمى یابد از خریدنش امتناع کرد، امّا با اصرار فروشنده که مى گفت به بهاى آن نیازمند است کتاب را خرید. وقتى به خانه برگشت، فهمید کتابى در شرح و بسط مبانى فلسفه الهى از ابو نصر فارابى است. با توکل بر خدا مطالعه را آغاز نمود و به تدریج انوار معارف و فیض ربانى به روى او گشوده شد:

«و در همان زمان اغراض این کتاب بر من گشاده شد بدان جهت که در دل من آماده بود و از آن شادى کردم و روز دیگر مال بسیار به تهیدستان صدقه دادم سپاس خداى را.»[۱۴]

از عنایات دیگر پروردگار به ابن سینا این بود که نوح بن منصور سامانى حاکم بخارا دچار بیمارى سختى گردید، به گونه اى که پزشکان از درمان او درماندند، آوازه ابن سینا در طبابت موجب شد او را به بالین این فرمانروا فرا خوانند. او به کمک طبیبان دیگر به درمانش پرداخت و پس از آن از مقربان نوح بن منصور به حساب آمد.[۱۵] از برکات این آشنایى راه یافتن شیخ به کتابخانه بزرگ و مشهور حاکم سامانى بود.

«به سرایى اندر شدم که خانه هاى بسیار داشت و در هر خانه اى صندوق هاى کتاب بود که روى هم انباشته بودند در یک خانه کتاب هاى تازى (عربى) و شعر، در دیگرى فقه و بدین گونه در هر خانه اى کتاب هاى دانشى.»[۱۶]

بوعلى در آن کتابخانه از کتابهایى یاد مى کند که تا آن زمان به چشم ندیده بود، لذا کتبى را که نیاز داشت مطالعه نمود و بهره هاى فراوان برد، به گونه اى که مى گوید:

«چون به هجده سالگى رسیدم از همه این دانش ها فارغ آمدم.»[۱۷]

امّا متأسفانه عده اى از تنگ چشمان و فرومایگان به جایگاه شیخ، حسد بردند و کتابخانه را شبانگاه به آتش کشیدند و ابن سینا را مسبب آن معرفى کردند. با این بهانه واهى که شیخ مى خواسته همه علوم مندرج در آن کتاب ها را به خود نسبت دهد! امّا حاکم چون از شخصیت والاى شیخ الرئیس به خوبى آگاه بود نه تنها اعتنایى ننمود، بلکه حرمت شیخ بیش از پیش در نگاهش افزون گشت. شیخ الرئیس نیز به نشانه سپاسگزارى کتابى را که در آن از «قواى نفسانى» بحث شده بود، به منظور هدایت نوح بن منصور به رشته تحریر درآورد و به او هدیه نمود.[۱۸]

در همان دوران که سن شیخ از بیست و یک سال تجاوز نمى کرد، کتابى در حکمت به درخواست ابوالحسن عروضى پدید آورد و به درخواست شیخ ابوبکر خوارزمى ـ که مردى پاکیزه سرشت و صاحب نظر در فقه و تفسیر بود ـ کتابى حجیم با عنوان «الحاصل و المحصول» در حکمت و فلسفه و «البرّ و الاثم» در علم اخلاق را نگاشت.[۱۹]

هجرت

,,شیخ الرئیس در ۲۲ سالگى با ضایعه رحلت اندوهبار پدر رو به رو شد.[۲۰] در این دوره او در دستگاه عبدالملک دوم، حاکم سامانى پاره اى از کارهاى دولتى را برعهده گرفته بود. در سال ۳۸۹ق عبدالملک بن نوح از سرکرده خاندان قراخانیان شکست خورد و ابن سینا بخارا را به خاطر این تحولات مهم سیاسى و اجتماعى ترک کرد.[۲۱]

از این تاریخ به بعد بوعلى سینا در متن تلخ ترین حوادث تاریخ روزگار خود قرار گرفت و در امواج بحران آفرینى زورمداران و منفعت پرستان گرفتار آمد و لحظه اى رنگ آرامش بر خود ندید و دائماً از شهرى به شهر دیگر به حالت خوف و رجاء در سفر بود.

در حدود سال ۳۹۲ ق او در حالى که رداى تالشى (طیلسان) بر دوش، لباس فقیهان بر تن و عمامه تحت الحنک بسته بر سرداشت، رهسپار گرگانج ـ منطقه اى در شمال غربى خوارزم ـ گردید و به صورت ناشناس در مجلس ابوالحسین سهیلى وزیر دانشمند على بن مأمون بن خوارزمشاه، حاکم آن دیار، وارد شد. سهیلى که مردى دانش دوست و فقیه بود، ابتدا احترامى در خور شخصیت بوعلى به جا نیاورد، اما زمانى که بحثى فقهى به میان آمد دریافت که با مردى دانشور و فاضل هم صحبت شده است بى درنگ از جایگاه خود برخاست و شیخ را بر آن نشاند و وقتى از نام و نشانش آگاه شد، او را به على بن مأمون معرفى کرد.

على بن مأمون با تجلیل و تکریم فراوان از شیخ الرئیس استقبال و همه امکانات اقامت وى را فراهم کرد.[۲۲]

آوازه اقامت شیخ در گرگانج، به زودى به حوالى مختلف به ویژه دستگاه سلطان محمود غزنوى که سلطه خود را در آن مناطق گسترش داده بود، رسید. محمود غزنوى تعصبى افراطى در مذهب تسنن داشت و رسماً اعلام کرده بود مأموران هر جا قرمطیان را ـ که به زعم او شیعیان نیز در شمار آنان بودند ـ یافتند، بکشند.[۲۳]

او با فیلسوفان و حکیمان نیز میانه خوبى نداشت.[۲۴] و در تهاجم به رى در سال ۴۲۰ق دستور داد ۵۰ خروار کتاب و آثار فلاسفه را در زیر پاى اعدامیانى که به درخت آویخته شده بودند، بسوزانند.[۲۵]

در متن ناملایمات

تشیع بوعلى و گرایش او به فلسفه و حکمت براى شاه غزنوى محرز گشته بود، لذا حسن بن میکال (حسنک وزیر) را مأمور کرد نزد ابوالعباس مأمون برود و از وى بخواهد بوعلى و چند نفر دیگر از دانشمندان از جمله ابوریحان بیرونى را به تخت گاه وى گسیل دارد.[۲۶] اما شیخ چون نمى خواست به دربار سلطان محمود برود، همراه دانشمندى مسیحى به نام ابوسهل از مناطق مختلفى مثل «نسا»، «باوَرد» (ابیوَرد)، طوس، سَمَنگان[۲۷]و جاجرم[۲۸] گذر کرد و قصد گرگان و دربار امیر شمس المعالى قابوس بن وشمگیر دیلمى از فرمانروایان آل زیار را نمود، زیرا قابوس مردى دوستدار علم و عالِم بود و مدتى نیز از ابوریحان بیرونى پذیرایى کرده بود. اما بوعلى در میانه راه خبردار شد که عده اى از لشکریان قابوس بر وى شوریده و زندانى اش نموده اند، پس به ناچار راه دهستان در پیش گرفت و مدتى را در آن جا به سر برد. ولى چون دچار بیمارى سختى شد، به گرگان بازگشت.[۲۹]

در گرگان با ابومحمد شیرازى از شیفتگان حکمت و فلسفه آشنا گشت. او به جهت آن که از محضر شیخ نهایت استفاده را بنماید، خانه اى در همسایگى خود براى شیخ خرید. شیخ نیز فرصت را غنیمت شمرد و به تألیف و تدوین آثارى چون «مختصر الاوسط» در منطق و «المبدأ و المعاد» در حکمت مشغول گشت.[۳۰]

قابوس بن وشمگیر در سال ۴۰۳ق درگذشت و فرزندش منوچهر که خود را سرپرده محمود غزنوى اعلام کرده و دخترش را به همسرى برگزیده بود جانشین پدر گشت.[۳۱] او بر خلاف پدر میانه اى با اهل معرفت و ادب نداشت[۳۲]، لذا ابن سینا این بار از گرگان هم کوچ کرد، در حالیکه با دلى آکنده از رنج و درد قصیده اى در رثاى خود مى سرود. بیتى از آن قصیده:

لمّا عظمتُ فلیس مصرُ واسعى *** لمّا غَلاَ ثَمنى عُدِمتُ المُشتَرى

آن گاه که نامم بلند گشت، هیچ شهرى گنجایش مرا نداشت و چون بهاى کالایم گران گردید، مشترى نایاب شد.[۳۳]

رفیق شفیق

ابوعبید جوزجانى شاگرد وفادار شیخ در همین دوران به محضر او رسید و تا پایان زندگى ابن سینا شریک فراز و فرود زندگى پرماجراى او شد. بخشى بزرگ از دانسته هاى مربوط به زندگى شیخ الرئیس که اینک در اختیار ماست، حاصل تلاش هاى اوست. جوزجانى قسمتى از تاریخ زندگى بوعلى را با بیان شیخ نوشت و بخش دیگر را خود به نگارش درآورد.

میهمان دیلمیان

در حدود سال ۴۰۴ق شیخ از گرگان خارج و عازم رى گردید. حکمران رى، بانوى با تدبیرى به نام سیده خاتون ام الملوک بویهى دیلمى بود که بعد از درگذشت همسرش «فخر الدوله دیلمى» به نیابت از فرزند خردسالش «مجد الدوله» زمام امور را در دست داشت. فرزند دیگرش «شمس الدوله» حاکم همدان و غرب ایران بود. پسر دایى اش «علاء الدوله کاکویه دیلمى» نیز بر اصفهان مسلط بود. گویا این توزیع قدرت میان دیلمیان که از سه شاخه زیاریان، آل بویه و بنى کاکویه نشأت گرفته بود، را سیده خاتون انجام داده بود.[۳۴]

سیده خاتون و فرزندش مجد الدوله ورود ابن سینا به رى را گرامى داشتند. بوعلى در رى توانایى خود در طبابت را بروز داد. و مجد الدوله را که گرفتار مالیخولیا شده بود، درمان و کتاب «معاد» را به نام او تألیف کرد.[۳۵] دولت اقبال شیخ الرئیس در رى نیز با تأسف دیرى نپایید زیرا شایع شد سلطان محمود غزنوى قصد تسخیر رى را دارد[۳۶]، لذا شیخ آهنگ قزوین و همدان کرد و بیمارى شمس الدوله، حاکم همدان، را درمان نمود. شمس الدوله هم به رسم سپاسگزارى خلعتى به وى داد و چند روزى در عمارت خود از او به گرمى پذیرایى کرد.[۳۷] وى در یکى از حملات خود براى تصرف قرمیسن (کرمانشاه کنونى) بوعلى سینا را نیز با خود برد. این جنگ که در سال ۴۰۶ق روى داد، با شکست شمس الدوله پایان گرفت. شمس الدوله پس از این شکست ابن سینا را به وزارت عالیه خود منصوب نمود و اداره امور حکومتى را به او سپرد، اما چون خزانه حکومت از دارایى تهى بود، گروهى از صاحب منصبان و لشگریان ابراز نارضایتى کردند و عجیب آنکه انگشت اتهام را به سوى ابن سینا نشانه گرفتند. سرانجام گروهى از آنان به خانه شیخ یورش آوردند و دارایى او را به غارت بردند و حتى از شمس الدوله خواستار قتل وى گشتند اما شمس الدوله از این امر سر باز زد و براى ایجاد آرامش در قلمرو حکومتش بوعلى را از وزارت برکنار کرد.[۳۸] شیخ هم به خانه یکى از دوستانش به نام ابو سعید دخْدوک پناه برد و چهل روز در آن خانه عزلت گزید. تا آن که فرستادگان شمس الدوله بار دیگر براى درمان قولنج او را فرا خواندند. ابن سینا هم به معالجه اش پرداخت و بار دیگر به وزارت انتخاب شد.[۳۹]

در این میان یکى از شاگردان دانشور شیخ به نام ابوعبدالله که از سرگرم شدن استادش به امور حکومتى سخت دلگیر بود، از وى خواست تا شرحى بر کتب ارسطو بنگارد که با پاسخ منفى استاد مواجه گشت، اما شیخ سرانجام بر اثر اصرار بى اندازه او متقاعد گشت معتقدات خاص فلسفى و حکمى خود را در کتابى جمع آورد بى آن که به آراى مخالفان بپردازد. این مسأله نقطه آغاز تألیف کتاب گرانسنگ «شفاء» بود که از مبحث طبیعیات شروع شده بود. شیخ همزمان به تدوین بخشى از کتاب مهم قانون در علم پزشکى نیز پرداخته بود.[۴۰]

شیخ در این مقطع روزها را به امور اجرایى و حکومتى اشتغال داشت و شبانگاه حلقه درس پر رونقى را با حضور روحانیان و دانشمندان علوم مختلف تشکیل مى داد.

اسارت

مدتى بعد شمس الدوله براى جنگ با ابراهیم بن مرزبان حاکم طارم ـ ناحیه اى بین قزوین و گیلان ـ لشکرکشى نمود. اما در میان راه مرض قولنج او را به کام مرگ کشاند و فرزندش «سماء الدوله» به جاى پدر نشست و از شیخ خواست به کار خود در وزارت ادامه دهد. اما شیخ که دریافته بود دولت اقبال آل بویه رو به افول نهاده با این پیشنهاد مخالفت کرد. جوزجانى مى نویسد:

«روزگار ضربات خود را فرود مى آورد و آن ملک به ویرانى مى گرایید. شیخ ترجیح مى داد که دیگر در آن دولت نماند و به آن خدمت ادامه ندهد و مطمئن شد که احتیاط در آن است براى رسیدن به دلخواه خود پنهان بزید و منتظر فرصتى باشد تا از آن دیار دور شود.»[۴۱]

با شرایط پیش آمده بوعلى از بیم تحمیل واگذارى وزارت از طرف سماءالدوله این بار ناچار شد آنجا را ترک کند و به زندگى مخفیانه روى آورد. وى به خانه دوست و شاگردش «ابوغالب عطار» رفت و نگارش بقیه مباحث شفا را پى گرفت و همزمان با تألیف کتب به تحلیل و تجزیه احوال و اوضاع زمان پرداخت و سرانجام مصمم شد نامه اى سرّى براى علاء الدوله ابوجعفر محمد بن دشمنزیار حاکم اصفهان بفرستد و خواستار حضور در دستگاه وى گردد. هر چند بنابر گفته على بن زید بیهقى، علاء الدوله خود مکاتبه با ابن سینا را آغاز نموده و از او خواسته به دیار وى بیاید.[۴۲]

وقتى جریان نامه نگارى شیخ الرئیس و علاءالدوله به گوش سماء الدوله رسید، چند نفر را مأمور کرد شیخ را بیابند و در قلعه «فَردجان»[۴۳]زندانى کنند. ابن سینا در زندان فرصت را غنیمت شمرد و بقیه مباحث حکمى و فلسفى خود از جمله کتاب شفا را پى گرفت و دو رساله به نام «هدایه» و «حىّ بن یقظان» را تصنیف نمود در حالى که قصیده اى نیز مناسب احوال خویش مى سرود:

دخولى فى الیقین کما تراه *** وکل الشک فى امر الخروج

به چشم مى بینم و مى بینى که به زندان افتاده ام *** حال آن که نسبت به خلاصى خود مردّدم[۴۴]

آنچه در زندگى شیخ الرئیس تحسین برانگیز و اعجاب آور مى باشد آن است که آثار علمى ژرف و ماندگارش را در محیطى پر آشوب و ناامن پدید آورد این امر حکایت از روح بزرگ و سعه صدر او دارد که با وجود مصائب تاب سوز و تهدید دائم حاکمان جور، هیچ گاه چشمه تفکر فرهنگ سازش فرو نخشکید و بر سفره فرهنگ بشریت طعام تازه و کلام روح افزا نهاد. بارى، شیخ مدتِ چهار ماه در قلعه فردجان محبوس بود تا این که علاء الدوله دشمنانش را سرکوب و قلعه فردجان را تصرف نمود و ابن سینا را نیز از زندان رها کرد. ابن سینا این بار به همدان بازگشت. در جریان این حادثه تاج الملک کوهى که کینه عمیقى از بوعلى داشت و سبب اصلى به زندان افتادن شیخ بود، در قلعه ى فردجان به دست نیروهاى علاء الدوله دستگیر گردید. تاج الملک از شیخ الرئیس درخواست کرد تا از او نزد علاء الدوله شفاعت نماید که شیخ نیز با نجابت ذاتى خود پذیرفت و از ستم او درگذشت.

شیخ الرئیس در همدان در خانه فردى علوى به نام ابوالحسین على بن حسین الحسنى ساکن شد و رساله «ادویه قلبیّه» را به نام او نگاشت و نگارش بخش منطق کتاب شفاء را از سر گرفت.[۴۵]

در قلمرو حکومت علاء الدوله

پس از چندى بوعلى تصمیم گرفت از همدان کوچ کند و به قلمرو حکومت علاءالدوله دیلمى در اصفهان برود. از آن جا که علاءالدوله نسبت به دانش علاقه اى ویژه داشت، لذا ابن سینا مشتاق بود در قلمرو حکومت او به تألیف و تحقیق و تربیت شاگردان همت گمارد و در فضایى امن و آرام به بسط اندیشه هایش مشغول گردد. بدین منظور به صورت ناشناس در حالى که جامه صوفیان به تن کرده بود. با شاگردش ابوعبید جوزجانى پس از طى راه هاى سخت خطرناک به منطقه ى طبران (تیران) رسید. دوستدارانش که از راه افتادن او باخبر شده بودند، همراه تنى چند از فرستادگان علاءالدوله به استقبال آمدند. شیخ نیز لباس فاخرى را که از طرف علاءالدوله بدو هدیه شده بود پوشیده و با حشمت ویژه اى وارد اصفهان گردید و در منزل عبدالله بن بى بى در محله «کوى گنبد» با امکانات کافى رحل اقامت افکند.

اقامت شیخ الرئیس در اصفهان که حدود هفده سال به درازا کشید طولانى ترین مدت اقامتش در یک سامان و در عین حال پربارترین دوره حیاتش به حساب مى آید هر چند سال هاى پایانى حیات اقامتش در آن دیار خالى از مرارت هاى طاقت فرسا نبود. شیخ در اصفهان توفیق یافت بخش مهمّى از آثار گرانبهایش را که نیمه تمام مانده بود، به اتمام برساند و چند رساله دیگر از جمله کتاب «الانصاف» را بنگارد.[۴۶]

آن گونه که خود در مقدمه دانشنامه علایى مى آورد:

«همه کامهاى خویش از ایمنى و بزرگى و شکوه و کفایت و پرداختن به علم که نتیجه نزدیک شدن اندر خدمت علاء الدوله بود را دریافته بودم.»

در حضور علاء الدوله بود که مجلس مناظره و مباحثه علمى با شرکت عالمان دانش هاى گوناگون شکل مى گرفت و ابن سینا نیز چونان خورشیدى مى درخشید و در همه علوم سرآمد آنان به چشم مى آمد.

در این زمان شیخ کتاب شفاء را با نوشتن بخش هاى «منطق»، «مجسطى»، «اقلیدس»، «ریاضیات» پى گرفت و جز دو بخش آخر آن یعنى «گیاهان» و «جانوران» هیچ بخش نانوشته اى نماند و آن دو بخش را نیز در تهاجم علاءالدوله به یکى از مناطق واقع در غرب اصفهان موسوم به «شاپور خواست» که ابن سینا هم در آن جنگ حضور داشت، به نگارش در آورد. شیخ کتاب «النجاه» را هم در همین سفر نوشت!

طوفان خودکامگى

چند سالى از این وضعیت مطلوب و خوش نگذشته بود که با حمله ى مسعود غزنوى دیگر بار ورق برگشت و بوعلى ناگوارترین حوادث را به چشم دید. مسعود غزنوى در تهاجم گسترده به اصفهان در سال ۴۲۱ ق علاوه بر قتل و غارت فراوان و به یغما بردن اموال علاء الدوله، به خانه شیخ نیز یورش برد و کتاب هایش را که با خون دل در بحرانى ترین شرایط تدوین و تألیف نموده بود، غارت کرد و پس از انتقال به غزنه در آتش خشم جاهلانه خویش سوزانید. علاءالدوله پس از تهاجم مسعود غزنوى هم چنان فرمانرواى اصفهان بود، در سال ۴۲۷ق براى نبرد با سپهسالار مسعود غزنوى، عازم کرخدر نزدیکى همدان گردید که شیخ نیز ملازم او بود، اما در میانه راه شیخ که جانش دردمند از طوفان بحران آفرینى خودکامگان بود، دچار بیمارى شد و به اصفهان بازگشت و به مداواى خود پرداخت.[۴۷]

پاسخ به شبهات

در اینجا شایسته است به پاره اى از پرسشهاى مطرح درباره ابن سینا بپردازیم:

الف: فقاهت شیخ: پرسش اساسى قابل طرح آن است که چرا با وجود علاقه وافر ابن سینا به مطالعات فقهى، اثرى فقهى از او به یادگار نمانده است؟

به اعتقاد برخى از دانشوران شیخ به نحو کامل به قوه استنباط احکام شرعى به شیوه رایج در میان فقها دست یافته و از بهترین فقهاى سالک و صالح بود.[۴۸] و پس از فارابى، شیخ الرئیس و خواجه نصیرالدین طوسى از جمله کسانى اند که علم فقه و مبانى آن را به خوبى مى شناختند.

ضمناً چنین مسأله اى امرى بى سابقه نیست و در دوران معاصر نیز فیلسوفان و حکیمانى بوده اند که در اوج قله هاى فقاهت قرار داشتند و در عین حال بنابر نیازهاى زمانه و ضروریات دینى یکسره به تفکرات و تألیفات فلسفى پرداخته اند و اثرى فقهى از خود به یادگار نگذاشته اند. به علاوه در قلمرو اقامت ابن سینا فضاى ضد شیعى افراطى حاکم بود و فقه شیعه با وجود موانع فراوان مجال سر برآوردن نداشت. این نکته نیز قابل ذکر است که بازار فلسفه و حکمت در آن عصر بسیار داغ بود و گرایش ذاتى شیخ هم او را بر تمرکز بر فلسفه و حکمت سوق مى داد.

ب: تشیع ابن سینا: درباره شیعه اثنى عشرى بودن ابن سینا شواهد بسیار فراوانى در دسترس هست. که به برخى از آن ها به اختصار اشاره مى گردد.

یکم: پدر، مادر و برادر وى از شیعیان اسماعیلى بودند و هرگاه شیخ را به مرام خود دعوت مى کردند با مخالفت او روبه رو مى شدند.

«پدرم از پیروان داعى مصریان بود و مذهب اسماعیلى داشت… آنان مرا نیز به آن آیین دعوت مى کردند، اما جانم آن را نمى پذیرفت.»[۴۹]

برخى از محققان بر این عقیده اند که آوارگى و گریز شیخ از شهرها به خاطر ترس او از تعقیب اسماعیلیان بود.[۵۰]

دوم: ابن سینا به هیچ وجه حاضر نشد به دربار محمود غزنوى که گرایش افراطى به مذهب تسنن داشت، برود و بدین منظور حتى از «گرگانج» نیز گریخت تا در چنگ مأموران او به سرپرستى حسنک وزیر گرفتار نیاید.

سوم: پناه بردن بوعلى به قلمرو حکومت آل بویه که گرایش شیعى داشتند و از عالمان شیعه حمایت مى کردند دلیل تشیع اوست، چنان که قاضى نورالله شوشترى مى نگارد:

«تولد شیخ ز فطرت تشیع و انقطاع و بازگشت او از میان سلاطین عصر به سلاطین شیعه دلیل قوى است بر این که او از اهل ایمان بود.»[۵۱]

چهارم: اسامى و نام هاى پدران و اجداد ابن سینا را بعضى از محققان نشان تشیع اثنى عشرى او مى دانند و معتقدند گرد آمدن همه نام هاى اهل بیت(علیهم السلام) در یک خانواده نمى تواند نشانه تشیع نباشد.[۵۲]

پنجم: قوى ترین دلیل را مى توان در کتاب گران سنگ شفاء، بخش الهیات، فصل پنجم از مقاله دهم یافت. شیخ در آن جا بر ضرورت نصب امام و جانشین از جانب پیامبر عظیم الشأن اسلام اشاره مى کند و بر لزوم عصمت و افضلیت خلیفه پیغمبر تأکید مى ورزد:

«ثم یجب أن یَفرُضَ السلطان طاعَهَ من یخلفه… والاستخلاف بالنص أصوَب فان ذلک لا یودّى الى التشعّب والتشاغب والاختلاف.»[۵۳]

ششم: در معراج نامه بوعلى، عشق و دلدادگى او به امیرمؤمنان(علیه السلام) مشهود است. او از حضرت على(علیه السلام) به «مرکز دایره حکمت»، «فلک حقیقت» و «خزانه عقل» یاد مى کند و مى گوید:

«امیرالمؤمنین اندر میان خلق هم چنان بود که معقول اندر محسوس.»[۵۴]

هفتم: در برخى از نامه هاى شیخ از جمله نامه او به ابو سعید ابوالخیر، میزان تأثیر پذیرى او از خطبه هاى نهج البلاغه و تشابه مواظع اخلاقى او به مواعظ امیرالمؤمنین به خوبى آشکار است.[۵۵]

هشتم: اشعار بوعلى در مدح و ثناى امام على(علیه السلام) نیز از دیگر قراین است:

تا باده عشق در قدح ریخته اند *** وندر پى عشق عاشق انگیخته اند

با جان و روان بوعلى مهر على *** چون شیر و شکر به هم بر آمیخته اند[۵۶]

آثار و نوشته ها

طبق تحقیقات برخى از پژوهشگران تعداد نوشته هاى شیخ الرئیس ۲۴۲ اثر است که ۱۳۱ اثر را از آن او دانسته اند و بقیه را به وى منسوب کرده اند.[۵۷] ما به معرفى آثار مهم و شناخته شده او بسنده مى کنیم:

۱ ـ شفاء: ابن سینا کتاب شفاء را که دانشنامه اى بى بدیل در حکمت اسلامى و منبع الهام و تأثیر بر فیلسوفان قرون بعد همانند شهاب الدین سهروردى و صدر المتألهینشیرازى است، در مدت حدود دو سال نگاشت. او بحث را از طبیعیات آغاز نمود و سپس به الهیات پرداخت و بعد منطق را از سر گرفت و دو جزء آخر بخش طبیعیات (الحیوان و النبات) را که باقى مانده بود، به سرانجام رسانید.

برخى بر آنند که شفاء چیزى جز شرح آراء و افکار ارسطو نیست، در حالى که استقلال رأى شیخ و شیوه تحقیقى و تحلیلى او نسبت به آراء ارسطو آن چنان که خود در مقدمه شفاء بیان مى دارد، نادرستى این نظر را نشان مى دهد.[۵۸]

۲ ـ الاشارات و التنبیهات: کتابى است مشتمل بر فلسفه، حکمت، منطق، کلام و عرفان نظرى.

این کتاب نشانگر بروز رگه هایى از تفکرات اشراقى در مسلک فلسفى شیخ الرئیس است، با این بیان که او محصور در تفکرات محض مشایى نبود و به «فلسفه اى خاص» آن گونه که خود ترسیم مى کند، رسید.

این کتاب پس از شفاء مهم ترین و جامع ترین اثر فلسفى اوست و شامل ده منهج و ده نمط است. ده منهاج در دانش منطق است و ده نمط در باب حکمت الهى و عرفان و مسائل طبیعى است که سه نمط در طبیعیات و چهار نمط در الهیات و سه نمط آخر مربوط به عرفان ناب اسلامى است.

شروح بسیار فراوانى بر اشارات نوشته شده که شرح خواجه نصیر الدین طوسى، قطب الدین رازى، علامه حلى، ملا عبدالرزاق لاهیجى و فخر الدین رازى مثال زدنى است.

۳ ـ قانون: مهم ترین و استوارترین کتاب ابن سینا در دانش پزشکى است که شامل پنج باب است. این کتاب حدود چند قرن در دانشگاه هاى معتبر اروپا تدریس شد و به واسطه آن غربیان بنیان و امّهات مسائل پزشکى را در چنگ گرفتند. شیخ کتاب هاى دیگرى نیز در پزشکى دارد از جمله «اُرجوزه» که در کتابخانه هاى اروپایى فراوان یافت مى شود و نیز مقاله اى در باب «ادویّه مفرّحه یا قلبیّه» و مبحث «سرکنگبین» و رساله در «خواص کاسنى» و مقاله اى در «نبض» به فارسى و… از دیگر آثار قابل ذکر است.[۵۹]

۴ ـ حکمت مشرقیّه: از کتاب هاى بسیار معتبر شیخ است که در آن شیخ عقاید حکماى بغداد (مشرقیین) را در برابر شارحان فلسفه اسکندرانى (غربیّین) بیان نموده است.[۶۰]

کتاب هاى متعدد دیگرى نیز شیخ تألیف کرده که به برخى فهرستوار اشاره مى گردد.

رسائل عرفانى: «حى بن یقظان»، «رساله الطیر»، «رساله فى ماهیه العشق»، «رساله فى ماهیه الصلاه»، «رساله فى معنى الزیاره»، «رساله فى السعاده»، «رساله فى الذکر»، «شرح سوره الاخلاص». به عنوان مثال شیخ در رساله صلاه خود، روح نیایشگر انسانى را تصویر مى کند که تنها با یاد پروردگار آرامش مى پذیرد و در رساله «عهد فى تزکیه النفس» از میثاق ناگسستنى انسان دیندار با پروردگارش یاد مى کند که از تهذیب و تزکیه و تربیت نفس خویش لحظه اى باز نمى ایستد و از طریق فکر و ذکر قرب به خدا پیدا مى کند. در این رساله شیخ بر این مسأله نیز تأکید دارد که انسان مؤمن از شرب خمر مى پرهیزد و ارتکاب چنین عملى از ساحت او به دور است.

شیخ الرئیس چند اثر فارسى نیز دارد که از جمله مهم ترین آن ها «دانشنامه علایى» مى باشد که براى علاء الدوله دیلمى و به درخواست او که علاقمند به مباحث حکمى بود، نوشت. این کتاب از بخش هاى منطق، الهیات، طبیعیات و ریاضیات تشکیل شده بود. رساله «رگ شناسى» و جرّ ثقیل» و «کنوز المعزمین» به فارسى نیز از ابن سینا منتشر شده است.[۶۱]

اشعار ابن سینا

مشهورترین اشعار ابن سینا:

اگر دل از غم دنیا جدا توانى کرد *** نشاط عیش به دار بقاء توانى کرد

وگر به آه ریاضت برآورى نفسى *** همه کدورت دل ها صفا توانى کرد

ز منزلات هوس گر برون نهى گامى *** نزول در حرم کبریا توانى کرد

وگر به هستى خود بگذرى یقین مى دان *** که عرش و فرش و ملک زیر پا توانى کرد

ولیکن این عمل رهروان چالاکست *** تو نازنین جهانى کجا توانى کرد

چو بوعلى ببر از خلق و گوشه اى بگزین *** مگر که خوى دل از خلق وا توانى کرد

***

کفر چو منى گزاف آسان نبود *** محکم تر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکى و آنهم کافر *** پس در همه دهر یک مسلمان نبود

***

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت *** یک موى ندانست ولى موى شکافت

اندر دل من هزار خورشید بتافت *** آخر به کمال ذره اى راه نیافت

شیخ اشعارى نیز به عربى دارد که از جمله آن ها قصیده عینیه روحیّه است و در آن کیفیت هبوط نفس و حلول آن در بدن و بازگشت آن به عالم ماورا را با بیانى شیوا و رسا سروده است.

قصیده شکوائیه اى در چهل و سه بیت و قصیده اى در پیرى و حکمت و زهد در شانزده بیت نیز دارد.[۶۲]

شاگردان

۱ ـ ابوعبید جوزجانى: از معروفترین شاگردان ابن سینا و از دوستداران حکمت و فلسفه بود.

از آنجا که شیخ در نگاهدارى آثار خود، اهتمام نشان نمى داد و آن چه را تصنیف مى نمود به آن کسى مى داد که طالب تألیف آن بود و نسخه اى را براى خود نگه نمى داشت، بدین خاطر جوزجانى پس از رحلت شیخ، زحمت فراوانى براى گردآورى آثار شیخ متحمل شد، آثارى نیز از ابوعبید جوزجانى به یادگار مانده است از جمله: ۱ـ شرح قصیده عینیه ابن سینا، ۲ـ رساله اى در هندسه که بر اساس یادداشتهاى ابن سینا فراهم آورده است، ۳ـ کیفیت ترکیب افلاک، ۴ـ شرح احوال ابن سینا که ابن قفطى و ابن اصیبعه در آثار خود ذکر کرده اند.[۶۳]

۲ ـ بهمنیار بن مرزبان: از دیگر شاگردان مشهور ابن سینا و فیلسوف مشایى که لقب کیارئیس و کنیه ابوالحسن بدو داده اند. از سال ۴۰۴ تا ۴۱۲ق در درس شیخ حاضر شد و کتاب الحاصل و المحصول را نزد او خواند. در اثر خود، «التحصیل» آراى فلسفى استاد خود را شرح کرد.

درباره دین وى، متأخران معتقدند که به دین اسلام گروید. صاحب الذریعه کتاب التحصیل وى را جزء مصنفات شیعه معرفى نموده است. ابوالعباس لوکرى از شاگردان به نام اوست. آثار وى عبارتند از: ۱ـ التحصیل که مشتمل بر خلاصه ى اندیشه هاى فلسفى اوست، ۲ـ الرتبه فى المنطق، ۳ـ البهجه والسعاده، ۴ـ کتابى در موسیقى که در دسترس نیست.[۶۴]

۳ ـ ابن زیله اصفهانى: ابو منصور حسین بن طاهر بن زیله، فیلسوف و ریاضى دان و از جمله شاگردان بوعلى به شمار مى رود. هر یک از شاگردان معروف ابن سینا قسمتى از تألیفات استاد را مى خواند و خواندن اشارات بر عهده ابن زیله بود. شیخ در یکى از نامه هاى خود از ابن زیله با عنوان «الشیخ الفاضل» یاد مى کند و او را یکى از دو نفرى مى داند که جز آنان کسى یاراى درک حقایق کتاب اشارات و تنبیهات را ندارد. ابن زیله در سال ۴۴۰ ق و دوازده سال پس از رحلت شیخ، درگذشت. آثار او عبارتند از: ۱ ـ الاختصار من طبیعیات شفاء، ۲ـ تعالیق منسوب به ابن سینا که ابن زیله آن را تحریر کرده است، ۳ـ شرح رساله حىّ بن یقظان، ۴ ـ کتاب فى النفس، ۵ـ المجموع فى الالهیات.[۶۵]

۴ ـ فقیه ابوعبدالله محمد بن عبداالله بن احمد معصومى: شیخ «رساله العشق» خود را براى این شاگرد و به خواهش وى نوشت. برخى بر این عقیده اند که وى در رى به فرمان سلطان محمود غزنوى کشته شد. شیخ در حق ابوعبدالله گفته است: مقام ابو عبدالله نسبت به من مانند ارسطو به افلاطون است، صاحب تتمه صوان الحکمه، نوشته است که ابو عبدالله از همه ى شاگردان شیخ فاضل تر بود. از آثار اوست: ۱ـ کتاب المفارقات، ۲ـ اعداد العقول و الافلاک، ۳ـ ترتیب المبدعات یا رساله فى اثبات المفارقات، ۴ـ ردّ بر اعتراضات ابوریحان به جواب هاى شیخ.[۶۶]

۵ ـ ابوالقاسم عبدالرحمن بن على بن احمد بن ابى صادق نیشابورى:

وى مردى طبیب و فاضل بود و در علم حکمت از شاگردان برجسته شیخ الرئیس به شمار مى رفت. او را بقراط ثانى لقب داده بودند، شرح کتاب المسائل فى الطب لحنین بن اسحاق از آثار اوست. کتاب هاى دیگرى نیز از او مشاهده شده، یکى از آن ها به نام «شرح کتاب الفصول لبقراط» را در سال ۶۴۰ق به پایان رسانیده است.[۶۷]

۶ ـ سید عبدالله محمد بن یوسف شرف الدین ایلاتى:

طبق نقل ابن ابى اصیبعه مردى فاضل و زبردست در فن پزشکى و از شاگردان بوعلى سینا بود. تألیفاتى هم داشته که تلخیص قانون بوعلى مثال زدنى است.[۶۸]

فصل غروب

سرانجام پیشواى حکیمان ابوعلى سینا پس از عمرى مجاهدت علمى و فکرى و گشودن درهاى حکمت، معنویت و اخلاق بر روى مردمان روزگار در نخستین جمعه ماه مبارک رمضانِ سال ۴۲۸ق به ملکوت پیوست و به لقاء پروردگارش شتافت.[۶۹]

نوشتار حاضر را با وصیت نامه بسیار دلنشین و حکمت آمیزى از ابن سینا به پایان مى بریم:

خداوند متعال اولین و آخرین مقصدى است که انسان باید بدان بیندیشد و چشم جان خود را با نظر بر او روشن سازد و در پیشگاه او پیشانى خشوع و بندگى بساید. پس هنگامى که این حالت براى انسان سالک ملکه مى شود، با حضرت حق انس مى گیرد و بالاترین لذت را نصیب مى برد و آرامش میهمان او مى گردد به گونه اى که بر اهل عالم شفقت مى ورزد همانا برترین حرکات نماز، پاکیزه ترین اسرار صبر و سودمندترین نیکى ها صدقه و بیهوده ترین تلاش ها جدال است.

حکمت، مادر فضایل و شناخت خدا، اولین معرفت است.»[۷۰]

[۱]. در تاریخ ولادت شیخ الرئیس چند روایت ذکر شده است: ۳۶۳، ۳۷۰، ۳۷۳ و ۳۵۷، اما صحیح آن سال ۳۷۰ق است. براى آگاهى بیشتر ر.ک به: پور سینا، سعید نفیسى، ص ۷۳ فیلسوف عالم، دکتر جعفر آل یاسین، ص ۲۶٫

[۲]. خورمیثن، مرکب از خور (به معناى خورشید) و میثن (به معناى میهن) است.

[۳]. نامه دانشوران ناصرى، جمعى از مولفان، ج ۱، ص ۸۹ فرهنگ ایران باستان، پور داود، ص ۸۳ نک: جشن ,,,,نامه ابن سینا، ج ۱، ص ۴٫

[۴]. تتمه صوان الحکمه، على بن زید بیهقى، ص ۳۸٫

[۵]. اخبار الحکماء، على بن یوسف قفطى، ص ۲۶۹ ـ ۲۷۵٫

[۶]. پورسینا، سعید نفیسى، ص ۶۳ برگردان فارسى متن عیون الانباء فى طبقات الاطباء، ج ۲، ص ۲٫

[۷]. همان، ص ۶۳٫

[۸]. دره الاخبار و لمعه الانوار، منشى یزدى، ص ۲۹ ـ ۳۹٫

[۹]. همان، نفیسى، ص ۶۴٫

[۱۰]. همان، ص ۶۴٫

[۱۱]. همان. ص ۶۴٫

[۱۲]. براى آگاهى تفصیلى ر.ک: به فلسفه سیاسى ابن سینا، ابوالفضل شکورى، ص ۱۰۴ ـ ۱۱۳٫

[۱۳]. پورسینا، نفیسى، ص ۶۴٫

[۱۴]. پورسینا، نفیسى، ص ۶۵٫

[۱۵]. اخبار الحکماء، ص ۲۶۹ ـ ۲۷۸٫

[۱۶]. پورسینا، نفیسى، ص ۶۵٫

[۱۷]. همان، ص ۶۵٫

[۱۸]. اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج ۶، ص ۷۲ ـ ۸۰٫

[۱۹]. نامه ,,,,ى دانشوران، ج ۱، ص ۹۵٫

[۲۰]. تتمه صوان الحکمه، ص ۴۴٫

[۲۱]. دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۴، ص ۲٫

[۲۲]. تتمه صوان الحکمه، ص ۴۴٫

[۲۳]. حجت الحق ابوعلى سینا، سید صادق گوهرین، ص ۱۳۹٫

[۲۴]. الکامل، ابن اثیر، حوادث سال ۴۲۰، تاریخ اسلام، ذهبى، ج ۳، ص ۱۶۸٫

[۲۵]. مجمل التواریخ والقصص، ص ۴۰۴، به کوشش ملک الشعراء بهار.

[۲۶]. چهار مقاله، احمد بن نظامى عروضى، ص ۷۷ ـ ۷۹ و ۱۱۸ ـ ۱۲۰٫

[۲۷]. شهرى در نزدیکى جاجرم و نیشابور.

[۲۸]. سرحد نهایى خراسان.

[۲۹]. همان، ص ۱۲۱ و دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۴، ص ۳٫

[۳۰]. نامه دانشوران، ج ۱، ص ۱۰۱٫

[۳۱]. دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج۴، ص ۳٫

[۳۲]. معجم الادباء، یاقوت حموى، ج ۱۳، ص ۱۴۵٫

[۳۳]. عیون الانباء فى طبقات الاطباء، ابن ابى اصبیعه، جزء دوم، ص ۴٫

[۳۴]. فلسفه سیاسى ابن سینا، ص ۲۶٫

[۳۵]. الکامل، ابن اثیر، حوادث سال ۴۰۵ ق، ج ۹، ص ۲۳۹ ـ ۲۴۰ ریحانه الادب، مدرس تبریزى، ج ۷، ص۵۸۹٫

[۳۶]. دستور الوزراء، غیاث الدین خواندمیر، ص ۱۲۸ ـ ۱۲۹٫

[۳۷]. روضات الجنات، خوانسارى، ج ۳، ص ۱۷۰ ـ ۱۸۵٫

[۳۸]. اخبار الحکماء، ص ۲۷۴٫

[۳۹]. تتمه صوان الحکمه، ص ۴۵٫

[۴۰]. نامه دانشوران، ج ۱، ص ۱۰۳٫

[۴۱]. دیباچه بر الشفاء، جوزجانى، ص ۲٫

[۴۲]. تتمه صوان الحکمه، ص ۵۰٫

[۴۳]. فردجان در ۱۱۰ کیلومترى راه میان همدان و اصفهان قرار گرفته است و اکنون پَردَگان نام دارد.

[۴۴]. الکامل، ابن اثیر، حوادث سال ۴۱۱ ق.

[۴۵]. فهرست نسخه ,,,,هاى ابن سینا، به کوشش یحیى مهدوى، ص ۳۳۵٫

[۴۶]. رابطه ,,,,ى بین ابن سینا با اصفهان، جلال الدین همایى، جشن نامه، ج ۲، ص ۲۲۷٫

[۴۷]. ابن سینا، خالدٌ آثاره و خصاله، عبدالکریم زنجانى، ص ۷٫

[۴۸]. ماجرهاى فکر فلسفى در جهان اسلام، غلامحسین ابراهیمى دینانى، ج ۲، ص ۳۷۸٫

[۴۹]. پور سینا، سعید نفیسى، رساله خود نوشت ابن سینا، ص ۶۳ عیون الابناء، ابن اصبیعه، ص ۴۳۷٫

[۵۰]. (دین، فلسفه، قانون)، مصطفى محقق داماد، ص ۴۷٫

[۵۱]. مجالس المؤمنین، قاضى نورالله شوشترى، ج ۲، ص ۱۸۵٫

[۵۲]. توفیق التطبیق، على بن فضل الله گیلانى، مقدمه مصطفى حلمى، ص ۹٫

[۵۳]. الشفاء، الهیات، ص ۶۵۴٫

[۵۴]. معراج نامه، ابن سینا، تصحیح نجیب مایل هروى، ص ۹۴٫

[۵۵]. نامه ,,,,ى دانشوران، ج ۱، ص ۱۲۰٫

[۵۶]. لغت نامه، دهخدا، ج ۱، ص ۸۲۵٫

[۵۷]. دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۴، ص ۶٫

[۵۸]. دایره المعارف تشیع، ج ۱۰، ص ۱ شفاء، مقدمه ص ۱۰٫

[۵۹]. لغت نامه، دهخدا، ج ۳، ص ۶۵۷ ـ ۶۵۹٫

[۶۰]. تاریخ فلاسفه ایرانى از آغاز تا امروز، على ,,,,اصغر حلبى، ص ۲۰۹٫

[۶۱]. دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۴، ص ۸٫

[۶۲]. همان، ج ۱، ص ۱۱۶٫

[۶۳]. دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۵، ص ۷۰۰٫

[۶۴]. دانشنامه جهان اسلام، ج ۴، ص ۸۴۸ ریحانه الادب، ج ۸، ص ۲۰۰٫

[۶۵]. دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۳، ص ۶۴۹٫

[۶۶]. تاریخ علوم عقلى در تمدن اسلامى، ذبیح ,,,,الله صفا، ص ۲۹۱ فلاسفه شیعه، عبدالله نعمه، ترجمه سید جعفر غضبان، ص ۱۵۱٫

[۶۷]. فلاسفه ,,,,ى شیعه، ص ۱۵۱ پور سینا، ص۱۲۸٫

[۶۸]. عیون الانباء فى طبقات الاطباء، ج ۳، ص ۲۹٫

[۶۹]. تتمه صوان الحکمه، ص ۵۴ ـ ۵۸٫

[۷۰]. اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۷۸٫

نویسنده: جواد حاجى پور