حديث فرقه ناجيه

درآمد

يكى از احاديثى كه به فروانى در كتابهاى حديث و نيز آثار مربوط به علم كلام اسلامى و منابع ملل و نحل بارها آمده و يا بارها بدان اشاره يا استناد شده حديث افتراق امت به هفتاد و سه ملت است. اين حديث خود دو بند را در بر مى گيرد. در بند نخست از اصل افتراق به افزون بر هفتاد فرقه سخن به ميان آمده و در اين باره تفسيرهاى مختلفى نيز به دست داده شده، و بند دوم اين حديث نيز از ميان اين فرقه هاى چندگانه، فرقه اى به نام «فرقه ناجيه» معرفى شده است.

مؤلف در مقاله اى ديگر به بررسى بند نخست پرداخته و آنچه اينك فراروى داريد، بند دوم از آن حديث مشهور است(1).
اهميت معرفى فرقه ناجيه

نگاهى به حديث افتراق امت به اين حقيقت اشعار دارد كه در اين حديث اگر نگوييم سخن به ميان آوردن از اصل افتراق مقدمه اى بر معرفى فرقه ناجيه بوده، دست كم اين دو بند از حديث ياد شده در يك پايه از اهميت قرار خواهند داشت. گواه آنكه در كمتر منبعى مى توان حديث افتراق را يافت كه بر دنباله آن يعنى معرفى فرقه ناجيه نيز تأكيد نشده و يا بر خلاف آنچه در برخورد با برخى از احاديث معمول است اين بخش از حديث حذف شده و نوعى گزينش در متن حديث انجام يافته باشد.

شارحان حديث هم به شرح و تبيين فرقه ناجيه اهتمام ورزيده اند، مولفان كتب ملل و نحل برخى نام كتاب خويش و برخى هدف از نگارش اثر خود را معرفى فرقه ناجيه معرفى كرده اند و مولفان عقيده نامه ها هم بدان هدف به تأليف عقيده نامه دست يازيده اند كه عقايد فرقه درست پندار را شرح دهند. همه كتابهايى هم كه در دسته دفاعيه ها جاى مى گيرند بر پايه اين باور شكل گرفته اند كه فرقه اى مشخص فرقه ناجيه است و بايد به دفاع از آن، استدلال بر عقايد رسميت يافته يا شناخته شده در آن و رد و ابطال اشكالهاى مطرح شده فراروى انديشه ها و انديشه وران آن فرقه پرداخت.
تعيين فرقه ناجيه: اختلاف و ادعا

به رغم همه نزديكى آراء در اصل وجود فرقه اى ناجيه، دست كم در سطحى كه متون كهن بدان پرداخته اند، و جداى از رويكردها و تفسيرهاى متاخرترى كه در همين مقاله بدانها خواهيم پرداخت، در تعيين فرقه ناجيه نه فقط اتفاق نظرى ديده نمى شود، بلكه هر فرقه اى مدعى تصاحب اين عنوان است و بر اين دعوى نيز ادله اى مى آورد.

نگارنده نمونه هايى از اين انطباقها را چنين ديده است:

أ ـ اهل سنت

در منابع اهل سنت فرقه ناجيه همان اهل سنت است و البته از ديدگاه مدعيان، از اين فرقه ـ هر چند صاحبان سنى مسلك كتب ملل و نحل اصطلاح فرقه را درباره اهل سنت برنمى تابند ـ با عناوين گوناگونى در احاديث ياد شده است:

1 ـ در برخى از احاديث اين گروه با عنوان «ما انا عليه واصحابى» مشخص شده است؛ براى نمونه، ترمذى در سنن روايت كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بيان اينكه امت به هفتاد و سه فرقه خواهند شد و همه اين فرقه ها بجز يكى دوزخى اند، در پاسخ به اين پرسش كه آن فرقه كدام است فرمود: «ما انا عليه واصحابى»(2)؛ آنچه من و اصحابم برآنيم.

2 ـ در برخى از اين احاديث «الجماعه» مصداق همان فرقه ناجيه معرفى شده است؛ براى نمونه، ابوداوود از طريق معاويه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه پس از بيان افتراق امت به هفتاد و سه فرقه چنين فرمود:

«اثنتان و سبعون فى النار و واحدة فى الجنّة وهى الجماعة»(3)؛ هفتاد و دو فرقه دوزخى اند و تنها يكى بهشتى است.

3 ـ برخى ديگر از احاديث «الجماعات» را از عموم فرقه هاى دوزخى استثنا كرده است؛ براى نمونه، ابويعلى موصلى روايتى را آورده است كه در آن پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بيان اينكه امت موسى هفتاد و يك فرقه و امت عيسى هفتاد و دو فرقه شدند و پس از تصريح به اينكه امت من يك فرقه افزون خواهد داشت و از اين ميان، هفتاد و دو فرقه دوزخى خواهند بود و تنها يكى بهشتى خواهد بود در پاسخ به اين پرسش كه اين يك فرقه چيست فرمود: «هم الجماعات»(4)؛ آنان همان جماعتهايند.

همين دسته از احاديث است كه بيشتر در منابع فرقه شناسى اهل سنت مورد توجه و استناد قرار گرفته است.(5)

ب ـ شيعه

بر خلاف دعوى موجود در منابع اهل سنت، از نگرگاه منابع شيعى، «فرقه ناجيه» همان پيروان اهل بيت هستند و در اين زمينه به احاديثى چون حديث سفينه يا احاديثى كه به صراحت از پيروان امام على عليه السلام به عنوان فرقه نجات يافته ياد مى كند استناد مى شود. يكى از قديم ترين استنادها در منابع فرقه شناختى شيعى، روايتى است كه حسينى علوى در بيان الاديان مى آورد و در اين روايت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: رستگاران همان كسانى اند كه در آيه «اَلَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ الاُْمِّىَّ»(6) از آنان ياد شده و اينان همان كسانى اند كه به دو امانت گرانسنگ پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى كتاب خدا و سنت او وفادار مانده اند.(7)

همچنين به حديثى ديگر از پيامبر صلى الله عليه و آله استناد مى شود كه در آن در پاسخ كسانى كه مى پرسيدند «پس از شما چگونه راه رستگارى را بيابيم؟» فرموده بود: «انّى تارك فيكم الثقلين ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا من بعدى ابدا؛ كتاب اللّه  و عترتى».

البته باز در منابع شيعى نيز هر يك از شاخه هاى مهم شيعه خود را مصداق فرقه ناجيه مى دانند در اين باره به احاديث نبوى يا احاديثى ديگر استناد مى كنند.

براى نمونه در منابع زيدى، قاسم بن محمد در كتاب الاساس لعقائد الاكياس، نخست حديث «ستفترق امّتى الى ثلاث وسبعين فرقه كلّها هالك الاّ فرقة واحده» را نقل مى كند و سپس بدين مى پردازد كه به موجب آيه اكمال دين و اخبار و احاديث، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از جانب خداوند و از رهگذر آياتى چون آيه مودت، آيه تطهير و آيه مباهله و نيز احاديثى كه مخالف و موافق آن را انكار نكرده اند، فرقه ناجيه را معرفى كرده است.

مولف كتاب ياد شده كه از عالمان زيدى سده يازدهم است در ادامه به احاديثى چون حديث ثقلين، حديث سفينه و جز آن استدلال مى كند و در ادامه احاديثى را يادآور مى شود كه درباره برخى از كسان اهل بيت نازل شده است.(8)

اما در برابر اين طايفه از شيعه، در منابع دوازده امامى اين حقيقت بر كرسى نشانده شده كه «فرقه ناجيه»(9) همان شيعه دوازده امامى است.

شيعه اماميه در اثبات اين ديدگاه به ادله مختلفى استناد جسته و از اين ميان آنچه به مبحث حاضر مربوط مى شود استناد آنان به احاديث است. از اين دسته مى توان به نمونه هايى از اين قبيل اشاره كرد:

1 ـ تمايز شيعه از ديگران: اصل اين استدلال بر حديث افتراق امت به هفتاد و سه فرقه و تعيين يك فرقه به عنوان فرقه ناجيه تكيه دارد، بدين بيان كه آن يك فرقه كه ناجيه است لزوما مى بايد از جهات كلى و روشنى از ديگران تمايز يافته و از آنان جدا شده باشد تا بتواند دور از ديگران راه راست را پيموده باشد. علامه حلى در كتاب خود در تبيين ادله حاكى از لزوم اتباع از مذهب اماميه، اصل اين استدلال را از خواجه نصير طوسى نقل مى كند كه چون در اين باره از او پرسيدند گفت: در اين باره جستيم و سرانجام فرقه ناجيه را شيعه يافتيم؛ زيرا شيعه با همه ديگر فرقه ها و انديشه ها تباين دارد، در حالى كه ديگر فرقه ها، در اصول عقايد با يكديگر مشترك اند.(10)

2 ـ احاديثى نبوى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنها به صراحت على عليه السلام و پيروان او را اهل نجات دانسته است؛ از آن جمله است:

ـ حديثى مفصل كه در آن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از بيان اينكه امت موسى هفتاد و يك و امت عيسى هفتاد و دو فرقه شدند و امت محمّد صلى الله عليه و آله نيز هفتاد و سه فرقه خواهند شد در پاسخ پرسش امام على عليه السلام كه كداميك از اين فرقه ها ناجيه اند فرمود: «المتمسّك بها انت واصحابك»(11)؛ آن كه بدين طريقه پايبندى كند تو و پيروانت هستيد.

ـ حديثى نبوى كه در كتاب مصابيح السنه،(12) از ابوسعيد خدرى نقل كرده و در آن پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از ماجراى سرپيچى حرقوص بن زهير سعدى مشهور به ذو الخويصره تيمى از راه درست اسلام خبر داده و نيز فرموده است: «آنان در برابر نيكوترين فرقه از مردم سر به نافرمانى بر مى دادند».(13)

ـ حديثى كه در آن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در پاسخ اين پرسش كه فرقه ناجيه كدام است فرمود: «من كان على ما انا عليه و اهل بيتى و من قام على عهدى بعد وفاتى»(14)؛ هر كس كه بر آن چيزى باشد كه من و اهل بيتم برآنيم و آن كه پس از درگذشتم بر پيمان من استوار مى ايستد.

3 ـ روايتهايى كه در آنها پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مردم را به پيروى از اهل بيت فرمان داده يا آنان را كشتى نجات خوانده است؛ از آن جمله است:

ـ حديثى كه در آن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اهل بيت من به كشتى نوح مى مانند كه هر كس در آن نشست رهايى يافت و هر كه از آن بازماند هلاك شد».(15)

ـ حديثى كه در آن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «من در ميان شما دو گرانسنگ بر جاى مى نهم كه تا بدانها چنگ زده باشيد گمراه نشويد: كتاب خدا و عترت من اهل بيت من».(16)

– حديثى كه در آن پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «شيعيان على عليه السلام رستگاران روز قيامت هستند».(17)

ـ حديثى كه در آن پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «على با حق است و حق با على عليه السلام است و از همديگر جدايى ندارند».(18)

ـ حديثى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن فرمود: «خداوندا حق را بر مدار على بدار، هر جا كه بپرخد».(19)

از اين قبيل احاديث، نمونه هاى فراوانى در متون اهل سنت و نيز شيعه آمده و دفاعيه هاى شيعى اين احاديث را گرد آورده اند. شايد چند نمونه اى كه گذشت، براى نشان دادن تصويرى از مبحث فرقه ناجيه نزد شيعه بسنده كند.

ج ـ فرقه هايى ديگر

افزون بر دو طايفه بزرگ شيعه و سنى كه از آن ياد شد، طوايفى ديگر هم كه در منابع سنتى ملل و نحل در ذيل دو طايفه عمده پيشگفته جاى داده نشده اند مدعى انطباق «فرقه ناجيه» بر خويش شده يا چون هيچ محمل و توجيهى براى چنين دعويى نيافته اند اساساً با مقوله «فرقه ناجيه» به مخالفت پرداخته اند. براى روشن تر شدن مقصود به دو نمونه ديگر مى نگريم، البته نه بدان هدف كه استقرايى را كامل كرده باشيم، بلكه بدان هدف كه سر نخى از دامنه گسترده نزاع بر سر فرقه ناجيه به دست داده شود:

1 ـ ابن مرتضى در كتاب طبقات المعتزله خود حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه براساس آن پيامبر فرموده است:

«ستفترق امّتى على فرق خيرها و ابرّها المعتزله»(20)؛ امت من به فرقه هايى پراكنده خواهند شد كه برترين و نيكوترين آنها معتزله است.

در اين نمونه، شگفتى از نقل حديث نيست، بلكه آنچه شگفت انگيز مى نمايد اين است كه در اينجا استدلال كننده به حديث فرقه ناجيه و مدعى انطباق اين عنوان مأثور برخويش نه فرقه اى از وابستگان اهل حديث و نه از معتقدان به ميدان دادن به نقل و اثر، بلكه گروهى است كه در دوره اى پر شكوه، پرچم خردورزى و خردگرايى را در دنياى كلام اسلامى بر دوش مى كشيده است. با چنين قراينى و با توجه به شرايط و اوضاع تاريخى، استناد به اين حديث در منبعى چون طبقات المعتزله اگر هيچ دلالتى نداشته باشد دست كم گواهى روشن بر گرمى بازار دعوى ناجيه بودن و نشانى بر دشوارى انطباق اين عنوان بر اين يا آن فرقه است.

2 ـ على يحيى معمّر كه خود از اباضيه است در كتاب خويش حديث افتراق امت به هفتاد و سه ملت را آورده و در ذيل آن چنين يادآور شده است:

«حديث بر اين تصريح دارد كه هر فرقه اى از اين فرقه ها مدعى است كه خود فرقه ناجيه است. ادعاى هر فرقه اى مبنى بر اينكه خود ناجيه است امرى طبيعى است؛ چرا كه تنها ديوانه بر پيروى از فرقه اى كه در تباهى است اصرار مى كند».(21)

وى سپس در تحليل اينكه چه كسى و چه فرقه اى نجات يافته و چه كسى و چه فرقه اى در تباهى است از زاويه اى ديگر به موضوع مى نگرد و آن اينكه با اشاره به فزونى جمعيت مسلمانان بر ميليونها تن و نيز با يادآور شدن تفاوت بى حد و حصر مسلمانان در فهم و عقل و دين، تلويحا مردم را در دو دسته جاى مى دهد: يكى آنان كه دست اندركار مباحث اعتقادات هستند و ديگرى كسانى كه با مباحث عميق اعتقادى سر و كارى ندارند و هر چند در شمار پيروان مذهبى خاص جاى مى گيرند، اما بدون پرداختن به مباحث عميق معرفتى و كلامى، اعمال دينى خود را بر پايه آنچه آموخته اند انجام مى دهند و به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله آن هم بر حسب آنچه آموخته اند ايمان دارند. اين گروه كه در مقايسه با گروه اول متن و بدنه پيروان مذاهب را تشكيل مى دهند كارى به جزئيات مباحث كلامى ندارند و اساساً مسائل ريز كلامى به ذهنشان نيز خطور نمى كند. با اين دسته بندى، پرسش اساسى از ديدگاه على يحيى معمر آن است كه درباره طيف گسترده از مسلمانان چه قضاوتى بايد كرد. او مى پرسد:

«آيا همه اين مسلمانان كه به فرقه هاى مختلف نسبت داده مى شوند و در عين حال به خداى خود ايمان دارند و عمل صالح انجام مى دهند تنها به آن دليل كه ظاهر حديث افتراق امت مسلمانان را به هفتاد و سه فرقه قسمت مى كند و هفتاد و دو فرقه از آنها را به دوزخ درمى افكند از دوزخيان خواهند بود؟»(22)

وى پس از طرح اين پرسش و پس از اشاره به بحث فقهى ـ كلامى ايمان پيرزنان ناآگاه از جزئيات دين، اين انديشه را فراروى مى گذارد كه «همه امت محمد امت اجابت(23) هستند و همه كسانى از اين امت كه به خدا پايبند باشند، جداى از انتساب به اين يا آن فرقه ـ اميدوار به رحمت الهى و ترسان از كيفر اويند و آنها خود سزامندترين كسان اند كه خداوند ايشان را به رحمت خويش غرقه سازد و به مغفرت خويش در بر گيرد مگر آنها كه بر نافرمانى او اصرار داشته يا در فتنه اى ژرف فرو رفته باشند».

يحيى معمر در ادامه اين سخن ابويعقوب را نيز نقل مى كند كه «اصل» درباره امت، سلامت است جز درباره دو گروه: يكى آن كه در دين خدا بدعت گذارد و ديگرى آن كه بر نافرمانى خدا اصرار و با او سر ناسازگارى داشته باشد.(24)

بدين سان روشن مى شود سخنى كه كسانى چون معمر سر دادند نه دعوى انطباق انحصارى فرقه ناجيه برخود، بلكه از سويى به چالش كشيدن دعوى انطباق انحصارى، و باورناپذير دانستن بهشتى بودن انحصارى پيروان اين يا آن فرقه و از سويى دعوى اشتمال فرقه ناجيه و امت ناجيه بر كل مسلمانان است.

اين همان چيزى است كه در ادامه نوشتار حاضر نزد معتقدان به «روايت ديگر» درباره فرقه ناجيه نيز ديده مى شود؛ كسانى كه معتقدند همه امت اسلامى سزامند بهشت خداى رحيم هستند.

اين چند نمونه بر اين گواهى مى دهد كه انطباق عنوان «فرقه ناجيه» بر يك فرقه خاص از ميان هفتاد و سه ملت و آن گاه دوزخى دانستن همه ديگر فرقه ها و پيروانشان دست كم با معيارهاى فرامذهبى و فرافرقه اى كارى چندان آسان نيست و شايد همين مسئله سبب شده است كسانى در برخورد با حديث هفتاد و سه ملت و تعيين فرقه ناجيه به روايتى ديگر روى كنند و تفسيرى ديگر فراروى نهند.

روايتى ديگر

بر خلاف اكثريتى از روايتها كه تنها يك فرقه را ناجيه معرفى مى كند و بقيه را دوزخى مى داند و در برابر ديدگاه رايج از دوران گذشته در ميان صاحبان ملل و نحل، برخى روايتها و در پرتو آنها برخى ديدگاهها ـ و شايد هم بر عكس ـ وجود دارد كه همه را اهل نجات و تنها يك فرقه را دوزخى مى داند. نمونه هايى از اين احاديث از نظر مى گذرد:

ـ عجلونى در كشف الخفاء آورده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «تفترق امّتى على سبعين فرقة كلّهم فى الجنّة الاّ فرقة واحدة»؛ امت من به هفتاد فرقه خواهند شد كه همه بهشتى اند مگر يكى.

در ادامه اين حديث است كه چون پرسيدند اين يك فرقه كدام است، فرمود: «الزنادقه»؛ زنديقان.(25)

ـ ديلمى در الفردوس آورده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «تفترق امّتى على بضع وسبعين فرقة كلّها فى الجنّة الاّ الزنادقه»(26)؛ امت من به هفتاد و اندى فرقه مى شوند كه همه بهشتى اند مگر زنديقان.

هر چند براى اين احاديث سندى چندان قوى به دست داده نشده و برخى آنها را در شمار احاديث برساخته دانسته اند(27)، اما شمارى از احاديث مى تواند اين احاديث را گواهى كند:

يك دسته از اين احاديث آنهايى است كه در آنها از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين نقل شده است: «ما من امّة الاّ وبعضها فى النار وبعضها فى الجنّة الاّ امّتى كلّها فى الجنّة»(28)؛ هيچ امتى نيست كه بخشى از آن دوزخى و بخشى ديگر از آن بهشتى نباشند مگر امت من كه همه بهشتى اند.

دسته اى ديگر از احاديث نيز اين گونه احاديث را گواهى مى كند و آن احاديثى است كه همه معتقدان به توحيد و نبوت يا همه بر زبان آورندگان «لااله الا اللّه » و «محمد رسول اللّه » را مسلمان و از سويى همه مسلمانان را اهل نجات مى داند.(29)

هر چند در ميان نسلهاى پيشين كسانى از عالمان مسلمان را پيشگام اين نظريه دانسته اند كه تنها يك فرقه دوزخى است،(30) اما به طور روشن اين ديدگاه مبتنى بر تسامح در ميان سردمداران و پيروان جنبش اصلاحگرى دينى دو سده اخير طرفداران مشخصى دارد؛ براى نمونه، عبده در برخورد با حديث افتراق امت و مسئله فرقه ناجيه از اين سخن به ميان مى آورد كه «اينكه [در عالم واقع] تنها يك فرقه، فرقه ناجى است حق است؛ چرا كه حق يك چيز و آن همان است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش بر آن بودند. اما تعيين اينكه كدام فرقه فرقه ناجيه است و كدام بر همان عقيده و پندار است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش بودند اين تاكنون براى من روشن نشده است؛ چرا كه هر فرقه اى از معتقدان به نبوت، خود را بر همان مى داند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش بر آن بوده اند… و هر فرقه اى بر اين برهان مى آورد كه خود فرقه ناجيه است».(31)

صاحب المنار در ادامه، تشخيص حق و باطل را در اين ميان كارى پس دشوار مى داند و در اين عرصه چنين داورى مى كند:

«آگاهى از حقيقت حق در اين زمينه تنها به فضل و توفيق خداوند امكانپذير است؛ چه، هر اهل تفكرى مى تواند بگويد: اين احتمال وجود دارد كه فرقه ناجيه يعنى همان كه بر آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش بر آن بوده اند پايدار بوده، در زمانى گذشته پايه صحنه گذاشته و بعدها از ميان رفته است و فرقه هايى كه اكنون مانده اند از همان فرقه هاى غير نجات يافته اند؛ يا آنكه فرقه ناجيه تا زمان حاضر به وجود نيامده و بعدها به وجود خواهد آمد؛ يا آنكه همه فرقه هاى موجود كنونى ناجيه اند؛ چرا كه همه آنها در اصول و كلياتى چون خدا و نبوت و معاد بر همان چيزى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش بر آن بودند، و آنچه نيز در آن اختلاف افتاده نمى توان گفت به يقين باور پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه بوده است؛ زيرا اگر چنين بود اختلافى بدين حد بروز نمى كرد… علت اين ترديد هم آن است كه هر فرقه اى براى خود تكيه گاهى از كتاب، سنت يا اجماع و از اين قبيل دارد و متونى هم كه در اين زمينه هست از هر سوى دچار اختلاف و تعارض است.

آنچه هم در اين ميان مرا خرسند مى سازد چيزى است كه در حديثى ديگر آمده و آن اينكه تنها يك فرقه در تباهى است».(32)

عبدالحليم محمود شيخ الازهر نيز از طرفداران اين نظريه است. او پس از اشاره به مسئله افتراق امت به فرقه ها و تعداد اين فرقه ها و نيز پس از پرداختن به اين نكته كه «رجال هر يك از فرقه ها از فرقه خويش دفاع كرده و بر اين عقيده اند كه آنها، تنها خود آنها، نجات يافته هستند و بقيه دوزخى اند و كار توجيه عقايد خويش آنان را بدين كشانده است كه هر چه را به گمان خود كمكى براى خويش بيابند به هم مى بافند»،(33) از اين مى نالد كه «چگونه اختلاف و مبالغه در دورى از ديگران مبنايى براى نجات خوانده شده است».(34) او همچنين از اين اظهار شگفتى مى كند كه «فرقه ناجيه در ديدگاه معتزله خود معتزله است، در نگاه كراميه كراميه است، در ديدگاه مشبّهه مشبّهه است و هر فرقه اى بر اين عقيده است كه ديگران همه دوزخى اند».(35) عبدالحليم محمود در ادامه پس از اظهار اينكه اساساً حديث افتراق امت به فرقه هاى متعدد كه شهرستانى، بغدادى و صاحب المواقف آورده اند، نه ابن حزم در كتاب الفصل خود را بدان مقيد ساخته، نه رازى در كتاب اعتقادات فرق المسلمين و المشركين بدان پايبندى نشان داده و نه بخارى و مسلم آن را روايت كرده اند و پس از بيان اينكه ابوداوود، ترمذى، حاكم و ابن حبان اين حديث را نقل كرده اند، بر چيزى انگشت مى گذارد كه از ديدگاه او مايه آرامش خاطر و آسودگى انديشه است. آنچه وى از آن اظهار خرسندى مى كند اين است:

«شعرانى در ميزان خود به روايت ابن نجار حديثى را آورده و حاكم نيز آن را صحيح دانسته و آن اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: امت من هفتاد و اندى فرقه خواهند شد كه همه بهشتى اند مگر يكى. در روايت ديلمى نيز آمده است كه «تنها يكى از آنها هلاك مى شود.» در حاشيه ميزان از انس، از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل شده است: امت من بر هفتاد و اندى فرقه خواهند شد كه همه بهشتى اند مگر زنديقان. آنچه در حاشيه ميزان آمده در تخريج احاديث مسند الفردوس از حافظ ابن حجر نيز بدين عبارت ذكر شده است: «تفرق على بضع و سبعين فرقه كلّها فى الجنّة الاّ واحدة وهى الزنادقه».(36)

عبدالحليم محمود با اين اظهار خرسندى، در ادامه بحث خود مى كوشد همه فرقه ها را در مسير اسلام معرفى كند و با پرداختن به نمونه هايى از اين قبيل كه معتزله و اشاعره، هر دو گروه، قصد تنزيه خداوند را داشتند و در راه دين او جهاد مى كردند. ابن تيميه نه يك يهودى و نه يك نفوذى به كيان اسلام، بلكه مردى دست به كار جهاد و دفاع از دين بود و مشبّهه نيز از سر سادگى به تشبيه روى آوردند و در عين حال اهل نماز و اخلاص بودند، مى كوشد راه را بر اين باور بگشايد كه مسلمانان همه اهل نجات هستند و از نجات يافتگان كسى جز غاليان را نبايد استثنا كرد.(37)

اين نظريه از برخى جهات با ديدگاه كسانى همسويى مى كند كه از نفى همه مذاهب و فرق و بازگشت به عصر سلف سخن مى گويند و گاه در زير لواى «اسلام بدون مذهب» خود مذهبى نوساخته را ترويج مى كنند.(38)

اين گزارشى است از نزاعى پردامنه كه درباره فرقه ناجيه و تعيين آن رخ نموده و در گذر ساليان و سده ها چه درگيريها و فرسايشها كه به بار نشانده است.

در چنين وضعيتى چه بايد كرد و كدام گزينه را بايد برترى داد؟

ـ آيا بايد همچنان به نزاع بر سر تعيين فرقه ناجيه ادامه داد و در محافل علمى و ميان اهل تخصص به نقد و وارسى احاديث پرداخت تا دست كم در ميان احاديثى كه ميان فريقين مشترك است راهى به فرقه ناجيه گشوده شود؟ آيا احاديث مورد اتفاق فريقين كه به ويژه درباره اهل بيت صراحت دارد خواهد توانست گره را براى هميشه بگشايد؟ و آيا در اين ميان برداشتهاى متفاوتى كه در تفسير همين احاديث مشترك وجود دارد نزاع را ديگر بار به صحنه نخواهد آورد؟

ـ آيا در صورت استمرار نزاع مى توان اجازه داد اين امر از حد محافل تخصصى كه دست به كار مباحث عقايد هستند فراتر رود و به لايه هاى كم بهره تر از دانش نيز رخنه كند؟ آيا در چنين صورتى حاصل كار به جاى راه يافتگى، پراكندگى و از هم گسيختگى نخواهد بود؟ و آيا گسترش نزاع به لايه هاى عادى جامعه فضا را بر عالمان نخواهد بست و شرايط آرام لازم براى هر گفت وگويى را به آشفتگى و دامن زدن به افراطها و ميدان گشودن بر افراطيها بدل نخواهد ساخت؟

ـ آيا مى توان به جاى حديث نجات يافتگى يك فرقه، به احاديثى توجه نشان داد كه تنها يك فرقه را تباه شده مى داند و همه را اهل نجات مى شمرد؟ آيا دست كم مجال تن دادن به مضمون اين دسته از احاديث درباره مسلمانانى عادى كه به دور از نزاعهاى كلامى اعمال دينى خود را براساس آنچه آموخته اند و از گذشتگان به ارث برده اند انجام مى دهند وجود نخواهد داشت؟

ـ و آيا مى توان به جاى هر يك از دو گزينه پيشين، نزاع در اين باره را به حال تعليق درآورد و با پذيرش رسمى و متقابل هر يك از مذاهب، راه را بر تفاهم و همكارى هر چه افزون تر بر سر آنچه همگان بر آن اتفاق دارند هموار داشت؟ و آيا مى توان راه وحدت و تقريب مذاهب را فارغ از نزاع فرقه ناجيه استمرار بخشيد؟

اينها پرسشهايى است كه پاسخ عالمان و خبرگان مذاهب را مى طلبد، بى آنكه در باور هر يك از باورداران مذاهب نسبت به نحله و فرقه خويش خللى را اقتضا كند.
منابع و مآخذ

1 ـ ابن ابى شيبه، ابوبكر عبداللّه  بن محمد (159 ـ 235ق). المصنّف، تحقيق كمال يوسف الحوت، رياض: مكتبة الرشد، 1409ق.

2 ـ ابن حبان، ابوحاتم محمد (م 354ق). صحيح ابن حبان، تحقيق شعيب ارناوءوط ، بيروت: موءسسة الرساله، 1414ق ./ 1993م.

3 ـ ابن حميد، ابومحمد عبد بن حميد بن نصر (م 249ق). مسند عبد بن حميد، تحقيق صبحى البدرى السامرائى و محمود محمد خليل الصعيدى، قاهره مكتبة السنه، 1408ق/1988م.

4 ـ ابن حنبل، ابوعبداللّه  احمد بن محمد شيبانى (164 ـ 266ق). المسند: مسند احمد، مصر: موسسة قرطبه، [بى تا].

5 ـ ابن راشد، مفلع بن حسين (سده نهم). الزام النواصب بامامة على بن ابى طالب، تحقيق عبدالرضا عظيمى، چاپ در مجموعه مصادر بحارالانوار، 1420 ق

6 ـ ابن كثير، اسماعيل بن عمر دمشقى قرشى (700 ـ 774 ق). تفسير القرآن العظيم: تفسير ابن كثير، بيروت: دارالفكر، 1406ق.

7 ـ ابن ماجه، ابوعبداللّه  محمّد بن يزيد (209 ـ 273 ق). سنن ابن ماجه، تحقيق محمّد فواد عبدالباقى ، بيروت: دارالفكر، بى تا.

8 ـ ابن محمد بن على، قاسم المنصور باللّه  (م 1029ق/ 1620م). كتاب الاساس لعقائد الأكياس، با مقدمه و پاورقى محمد قاسم عبداللّه  هاشمى، صعده: مكتبة التراث الاسلامى، 1415ق/1994م.

9 ـ ابن مرتضى، احمد بن يحيى. كتاب طبقات المعتزلة، تحقيق سوسنه ديفلد فلرز، بيروت: دارالمنتظر، 1409ق/ 1988م.

10 ـ ابوداوود، سليمان بن اشعث سجستانى ازدى (202 ـ 275ق). السنن: سنن ابى داوود، تحقيق محمدمحيى الدين عبدالحميد، [بى جا]، دارالفكر، [بى تا].

11 ـ اسفراينى، ابوالمظفر شاهفور بن طاهر بن محمد (م 471ق). التبصير فى الدين و تمييز الفرقة الناجية عن الفرق الهالكين، تحقيق محمد زاهد كوثرى، قاهره؛ بغداد: مكتبة الخانجى؛ مكتبة المثنى، 1374 ق/ 1955م.

12 ـ بحرانى، هاشم بن سليمان (م 1107ق). غاية المرام و حجة الخصام فى تعيين الامام من طريق الخاص والعام، تحقيق على عاشور.

13 ـ بخارى، ابوعبداللّه  محمد بن اسماعيل (194 ـ 256ق). صحيح البخارى؛ الجامع الصحيح، تحقيق مصطفى ديب البغا، بيروت: دار ابن كثير؛ اليمامه، 1407ق/1987م.

14 ـ بغدادى، ابومنصور عبدالقاهر بن طاهر تميمى (م 429ق). الفرق بين الفرق، تحقيق و تصحيح محمد محيى الدين عبدالحميد، مصر [قاهره]: مكتبه ـ محمد صبيح و اولاده، بى تا.

15 ـ بيهقى، ابوبكر احمد بن حسين بن على (384 ـ 458 ق). السنن الكبرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، مكة المكرمه: مكتبة دارالباز، 1414ق/ 1994م.

16 ـ ترمذى، ابوعيسى محمد بن عيسى سلمى (209 ـ 279ق). السنن، تحقيق احمد محمد شاكر و ديگران، بيروت: داراحياء التراث العربى.

17 ـ جولد تسهير، اجناس (گلدزيهر، ايگناتس). العقيدة والشريعة فى الاسلام، تاريخ التطور العقيدى و التشريعى فى الدين الاسلامى، نقله الى العربيه: محمديوسف موسى، على حسن عبدالقادر، عبدالعزيز عبدالحق، مصر: دارالكتب الحديثه؛ بغداد؛ مكتبة المثنى، بى تا.

18 ـ حاكم نيشابورى، ابوعبداللّه  محمد بن عبداللّه  (321 ـ 405ق). المستدرك على الصحيحين، تحقيق مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت: دارالكتب العلميه، 1411ق/ 1990م.

19 ـ حرعاملى، محمدبن حسن (1033 ـ 1104ق). الفصول المهمّة فى اصول الائمّه، تحقيق محمدبن محمد حسين قاينى، قم: موسسه معارف اسلامى امام رضا عليه السلام ، 1418ق.

20 ـ دارقطنى، على بن عمر (306 ـ 385ق). سنن الدارقطنى، به تحقيق سيدعبداللّه  هاشم يمانى، بيروت: دارالمعرفة، 1386ق/ 1966 م.

21 ـ رفاعى، عبدالجبار. «احياء التراث: لمحة تاريخية سريعة حول تحقيق التراث و نشره و اسهام ايران فى ذلك ـ 4»، تراثنا، ج 41، ص 229 ـ 255.

22 ـ رفاعى، عبدالجبار. «الامامه، تعريف بمصادر الامامة فى التراث الشيعى». تراثنا، ج 28، ص 162-107.

23 ـ شعكه، مصطفى. اسلام بلامذاهب، قاهره: الدار المصرية اللبنانيه، 1411ق/1991م.

24 ـ شوكانى، محمدبن على (م 1255 ق). نيل الاوطار، بيروت: دارالجيل، 1973 ق.

25 ـ شهرستانى، ابوالفتح محمد بن عبدالكريم بن احمد (479 ـ 548ق). الملل والنحل، تحقيق محمدسيد گيلانى، بيروت: دارالمعرفه، بى تا.

26 ـ صنعانى ، عبدالرزاق بن همام (126 ـ 211 ق). المصنف، تحقيق حبيب الرحمن اعظمى، بيروت: المكتب الاسلامى، 1403ه . ق .

27 ـ طباطبايى، عبدالعزيز، «الغدير فى التراث الاسلامى»، تراثنا، ج 21، ص 348-166.

28 ـ طبرانى، ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايوب (260 ـ 360ق). المعجم الكبير، تحقيق حمدى بن عبدالمجيد سلفى، موصل: مكتبة العلوم والحكم، /1404ق/ 1983م.

29 ـ طحاوى، ابوجعفر احمد بن محمد بن سلامه (229 ـ 321ق). شرح معانى الآثار، با مقدمه و تحقيق محمد سيد جادالحق، قاهره: مطبعة الانوار المحمديه، [چاپ جلد اول 1387ق.]

30 ـ عبداللّه  محمدعلى علماء، «معجم ما الّفه الامّة الاسلامية فى الرد على خرافات الدعوة الوهابيه»، تراثنا، ج 17، ص 178-145.

31 ـ عبده، محمد (1849 ـ 1905 م). تفسير القرآن الحكيم المشتهر باسم تفسير المنار، المنار، تأليف محمدرشيد رضا، مصر: دارالمنار، 1371 ق / 1952 م.

32 ـ عجلونى، اسماعيل بن محمد (م 1162 ق). كشف الخفاء، تحقيق احمد قلاس، بيروت: موسسة الرساله، 1405 ق .

33 ـ علامه حلى، حسن بن يوسف (648 ـ 726ق). منهاج الكرامة فى معرفة الائمه، تحقيق عبدالرحيم مبارك، مشهد، تاسوعا، 1379.

34 ـ فرغل، يحيى هاشم حسن. عوامل واهداف نشأة علم الكلام فى الاسلام، [بى جا: [مجمع البحوث الاسلاميه، 1392 ق / 1972م.

35 ـ قرطبى، محمدبن احمدبن ابى بكر (م 671ق). الجامع لاحكام القرآن؛ تفسير القرطبى، تحقيق احمد عبدالعظيم بردونى، قاهره: دارالشعب، 1372ق.

36 ـ لالكائى، هبة اللّه  بن حسن بن منصور (م 418ق). اعتقاد اهل السنّة، تحقيق احمد سعد حمدان، رياض: دار طيبه، 1402ق.

37 ـ مباركفورى، محمّد عبدالرحمن بن عبدالرحيم (1283 ـ 1253 ق). تحفة الاحوذى. بيروت: دارالكتب العلميه، بى تا.

38 ـ محمود، عبدالحليم. التفكير الفلسفى فى الاسلام، بيروت: دارالكتاب اللبنانى، 1974.

39 ـ مرعشى، شهاب الدين (1376 ـ 1369). شرح احقاق الحق، قم: منشورات مكتبة آيت اللّه  العظمى المرعشى النجفى.

40 ـ معمر، على يحيى. الاباضية فى موكب التاريخ، قاهره: مكتبة وهبه، 1384 ق/ 1964 م.

41 ـ مناوى، محمد عبدالروءوف (952 ـ 1031 ق). فيض القدير، مصر: المكتبة التجارية الكبرى، 1356ق.

42 ـ نقوى، حامد حسين (م 1206 ق). خلاصة عبقات الانوار، قم: موسسة البعثة للدراسات الاسلاميه، 1406ق.

43 ـ هيثمى، ابوالحسن على بن ابى بكر (735 ـ 807 ق). موارد الظمآن، تحقيق محمد عبدالرزاق حمزه، بيروت: دارالكتب العلميه، بى تا.

44 ـ ـــــــــــــــــــــ . مجمع الزوائد ، قاهره: دارالريان للتراث ؛ بيروت: دارالكتب العربى ، 1407ق.

طوبى لمن أَخلص للّه  العبادةَ و الدُّعاءَ و لم يشغَلْ قلبَه بما تراهُ عيناه، و لم يَنسَ ذكر اللّه  بما تسمَعُ اُذُناه، و لم يحزَنْ صدرُهُ بما اُعطِىَ غيرُهُ.

الامام علىّ عليه السلام الوسائل 1/343

خوشا به حال كسى كه عبادت و دعاى خود را براى خدا خالص گردانَد و قلبش را به آنچه چشمانش مى بيند مشغول نسازد و ياد خدا را به سبب آنچه گوشهايش مى شنود، فراموش نكند و از آنچه به ديگرى بخشيده شده، اندوهگين نشود.

1ـ اين نوشتار به هدف روشن تر ساختن زمينه هاى پژوهش در اين عرصه فراهم آمده است، نه به هدف داورى اى نهايى درباره فرقه ناجيه؛ چرا كه داورى در اين خصوص با معيارهاى درون فرقه اى راه به جايى نمى برد و با معيارهاى برون فرقه اى نيز توانى و مجالى فراتر از اين نوشتار را مى طلبد. در عين حال يادآورى اين نكته بى فايده نمى نمايد كه طرح زمينه هاى پژوهش و تحقيق در اين نوشتار به قلم نگارنده، چيزى است جداى از باور درونى و شخصى او كه به عنوان فردى از جامعه شيعه اثنى عشرى با معيارهايى كه خود باور دارد مذهب خويش را بر حق مى داند.

2ـ بنگريد به: ترمذى، سنن الترمذى، ج 5، ص 26؛ هيثمى، مجمع الزوائد، ج 7، ص 259، لالكائى؛ اعتقاد اهل السنه، ج 1، ص 100؛ قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 4، ص 160.

3ـ ظاهراً در متون حديثى اهل سنت اين حديث به مقدار بيشترى نقل شده است؛ براى نمونه بنگريد به: ابوداوود، سنن ابى داوود، ج 4، ص 198؛ ابن حنبل، مسند احمد، ج 4، ص 102؛ حاكم، المستدرك، ج 19، ص 218؛ طبرانى، مسند الشاميين، ج 2، ص 108؛ همو، المعجم الكبير، ج 19، ص 376 و 377؛ ابن حميد، مسند عبدبن حميد، ص 79؛ مروزى، السنه، ص 22؛ لالكائى، اعتقاد اهل السنه، ج 1، ص 109؛ قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 12، ص 129.

4ـ بنگريد به: ابويعلى، مسند ابى يعلى، ج 6، ص 342؛ هيثمى، مجمع الزوائد، ج 7، ص 258؛ ابن كثير، تفسير القرآن العظيم، ج 2، ص 78.

5ـ براى نمونه بنگريد به: بغدادى، الفرق بين الفرق، ص 4 ـ 7؛ اسفراينى، التبصير فى الدين، ص 21 و 22؛ شهرستانى، الملل والنحل، ص 13.

6ـ اعراف / 157: كسانى كه از پيامبر امّى پيروى مى كنند.

7ـ بنگريد به: بيان الاديان ، ص 54-51.

8ـ از آن جمله مى توان از احاديث زير ياد كرد:

ـ حديث نبوى «اذا كان يوم القيامة نادى مناد لقيام سيدالعابدين» درباره امام سجّاد؛

ـ حديث «يا حسين يخرج من صلبك رجل يقال له زيد هو و اصحابه… يدخلون الجنّة بغير حساب» از طريق امام باقر عليه السلام از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله و درباره امام زيد؛

ـ حديث نبوى «ان النفس الزكية يقتل فيسيل دمه الى احجار الزيت لقاتله ثلث عذاب النار» در باره نفس زكيه؛

ـ حديث نبوى حاكى از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله در فخ نماز ميت خواند و فرمود: «يقتل هاهنا رجل من اهل بيتى فى عصابة تنزل عليهم الملائكة باكفان وحنوط من الجنّة مسبق ارواحهم اجسادهم الى الجنّه» درباره شهيد فخ؛

ـ حديث نبوى «يا فاطمة ان منك هادياً و مهدياً و مستلب الرباعيتين لوكان بعدى نبىّ لكان ايّاه» درباره قاسم بن ابراهيم رسّى؛

ـ حديث نبوى «سيخرج رجل من ولدى فى هذه الجهة ـ اشارة به يمن ـ اسمه يحيى الهادى يحيى الله به الدين» درباره الهادى الى الحق يحيى بن حسين.

ـ حديث نبوى «يا علىّ يكون من ولدك رجل… ياتى يوم القيامة مع اصحابه على نجب من نور يعبرون على روءوس الخلائق كالبرق اللامع يقدمهم زيد و فى اعقابهم رجل يدعى بناصر الحق حتى يقفوا على باب الجنّة فتستقبلهم الحور العين و تجذب باعنة نجبهم الى ابواب قصورهم» درباره ناصر اطروش.

گفتنى است مولف به اين احاديث بسنده نمى كند و براى آگاهى بيشتر به كتاب ينابيع النصحية فى العقائد الصحيحة اثر اميرحسين بن بدر الدين (د. حدود 663 ق) ارجاع مى دهد.

بنگريد به: بن محمد بن على، كتاب الاساس لعقائد الاكياس، ص 210-207.

9ـ در منابع شيعى آثارى مفصل درباره فرقه ناجيه و اثبات ناجيه بودن شيعه نوشته شده است. از آن جمله مى توان از آثار زير ياد كرد:

ـ الصوارم الماضيه لرد الفرقة الهاوية و تحقيق الفرقه الناجيه، اثر سيدمحمد مهدى بن حسن قزوينى. بنگريد به: عبداللّه  محمدعلى، «معجم ما الفه علماء الامة الاسلاميه للرد على خرافات الدعوة الوهابيه»، تراثنا، ج 17، ص 169؛ طباطبايى، «الغدير فى التراث الاسلامى»، تراثنا، ج 22، ص 159، به نقل از: الذريعه، ج 15، ص 93.

ـ حجة الغدير فى تعيين الفرقه الناجيه، اثر شيخ محمدرضا بن قاسم غراوى نجفى. بنگريد به: طباطبائى، «الغدير فى التراث الاسلامى»، تراثنا، ج 21، ص 327، به نقل از: الذريعه، ج 6، ص 262؛

ـ الفرقة الناجيه واثبات انَّها الشيعة الاماميه، اثر ابراهيم بن سليمان قطيفى، اين اثر به تحقيق مهدى فقيه ايمانى نشر يافته است. بنگريد به: تراثنا، ج 25، ص 253.

ـ الحجة الكافية فى تعيين الفرقة الناجيه، اثر شيخ محمدرضا بن قاسم بن محمد آل غراوى، بنگريد به: رفاعى، «الامامة، تعريف بمصادر الامامة فى التراث الشيعى ـ 11»، تراثنا، ج 28، ص 127.

ـ رسالة ميزة الفرقة الناجية عن غيرهم، اثر محمد اسماعيل مازندرانى خاجوئى، بنگريد به: رفاعى، «احياء التراث، لمحة تاريخية سريعة حول تحقيق التراث و نشره و اسهام ايران فى ذلك ـ 4»، تراثنا، ج 41، ص 235.

10ـ بنگريد به: علامه حلى، منهاج الكرامه، ص 49. تقرير ديگر همين دليل را نيز بنگريد در: ابن رشد، الزام النواصب، ص 84 .

البته اين وجه موضوع نقد برخى از عالمان ديگر مذاهب قرار گرفته و از جمله چنين آورده اند كه شيعه در كليات اصول عقايد با معتزله هم رأى است و جز در مسئله امامت اختلاف عمده اى با آنان ندارد؛ براى نمونه بنگريد به: عبده، المنار، ج 8، ص 221، به نقل: از جلال دوانى؛ عبدالحليم محمود، التفسير الفلسفى فى الاسلام، ص 99 .

11ـ بنگريد به: ابن راشد، الزام النواصب، ص 126 و 127، به نقل از منابع مختلف حديثى و تفسيرى اهل سنت؛ مرعشى، شرح احقاق الحق، ج 7، ص 185 .

12ـ ج 4، ص 98، ح 4609 .

13ـ متن و تحليل آن و نيز چگونگى استدلال به آن را بنگريد در: ابن راشد، الزام النواصب، ص 128 و پس از آن.

14ـ اين متن به صراحت ناظر به شيعه اماميه دانسته شده است. بنگريد به: بحرانى، غاية المرام، ج 6، ص 17.

15ـ بنگريد به: حر عاملى، الفصول المهمّه، ج 1، ص 449، ح 62 : نقوى، خلاصة عبقات الانوار، ج 4، ص 12.

16ـ متن را بنگريد در: حر عاملى، الفصول المهمّه، ج 1، ص 449، ح 627.

17ـ متن را بنگريد در: حر عاملى، الفصول المهمّه، ج 1، ص 449، ح 628 .

18ـ متن را بنگريد در: حر عاملى، الفصول المهمّه، ج 1، ص 450، ح 629 .

19ـ متن را بنگريد در: حر عاملى، الفصول المهمّه، ج 1، ص 450، ح 630 .

20ـ ابن مرتضى، طبقات المعتزله، ص 5 .

21ـ على يحيى معمّر، الاباضية فى موكب التاريخ، ص 41.

22ـ همان، ص 44 .

23ـ مقصود از امت اجابت يعنى كسانى كه به دين اسلام گرويده اند، احكام اسلام بر آنها جارى است و از حقوق مسلمانان برخوردارند، در مقابل امت دعوت به معناى كسانى كه هنوز به دين نگرويده اند يا مسلمان تلقى نمى شوند و بايد آنان را به دين فراخواند.

24ـ بنگريد به: على يحيى معمر، الاباضية فى موكب التاريخ، ص 45، به نقل از: الدليل، ص 9 .

25ـ بنگريد به: كشف الخفاء، ج 1، ص 369. ناگفته نماند عجلونى از سيوطى نقل كرده كه در اللآلى اين حديث را آورده و يادآور شده كه حديث با اين تعبير فاقد اصل است.

26ـ ديلمى اين حديث را از انس بن مالك ـ البته بدون ذكر سند متصل ـ روايت كرده است. بنگريد به: الفردوس، ج 2، ص 63 .

27ـ عجلونى به سيوطى نسبت مى دهد كه اين حديث را بر ساخته مى داند. بنگريد به: كشف الخفاء، ج 1، ص 369.

28ـ حديث را بنگريد در: طبرانى، المعجم الكبير، ج 1، ص 387؛ هيثمى، مجمع الزوائد، ج 10، ص 69، مناوى، فيض القدير، ج 5، ص 470.

29ـ در منابع اهل سنت احاديث مختلفى حاكى از برخوردارى از حقوق مسلمانان براى هر كس كه به يگانگى خداوند گواهى دهد آمده است. براى نمونه گاه آمده است كه هر كس لااله الااللّه  بگويد و به همه آنچه بجز خداوند مى پرستيده است كافر شود، مال و جان او محترم است و البته حساب او با خداوند خواهد بود. بنگريد به: مسلم الصحيح، ج 1، ص 53 ، ش 22؛ شوكانى ، نيل الاوطار، ج 8 ، ص 11، و منابع ديگر.

گاه آمده است كه هر كس لااله الا اللّه  بگويدو در دل او ذره اى از خير باشد از دوزخ بيرون آيد يا آتش دوزخ بر او حرام است. بنگريد به: بخارى، الجامع الصحيح، ج 1، ص 24، 164، 397، ج 5، ص 363 و ج 6، ص 2696 ؛ ابن حبان، الصحيح، ج 1، ص 458؛ حاكم، المستدرك، ج 1، ص 141، 143؛ ترمذى، السنن، ج 4، ص 711؛ هيثمى، مجمع الزوائد، ج 1، ص 22؛ بيهقى، السنن الكبرى، ج 10، ص 124؛ ابن ابى شيبه، المصنف، ج 6، ص 166؛ و منابع ديگر.

گاه آمده است كه هر كس «لااله الااللّه » بگويد به بهشت برود. بنگريد به: ابن حبان، الصحيح، ج 1، ص 239؛ حاكم، المستدرك، ج 4، ص 279؛ هيثمى، موارد الظمآن، ج 1، ص 31؛ همو، مجمع الزوائد، ج 3، ص 239؛ بيهقى، السنن الكبرى، ج 6، ص 274 و ج 6، 364؛ ابن ماجه، السنن، ج 2، ص 1442؛ و منابع ديگر.

گاه آمده است كه پشت سر هر كس كه لااله الا الله بگويد نماز بگزاريد و بر هر كس كه لااله الا اللّه  بگويد نماز بخوانيد. بنگريد به: هيثمى، مجمع الزوائد، ج 2، ص 67 ؛ دارقطنى، السنن، ج 2، ص 56 ؛ ابن ابى شيبه، المصنف، ج 3، ص 34؛ عبدالرزاق، المصنف، ج 3، ص 536؛

سرانجام در پاره اى از منابع نيز آمده است كه برخى به استناد همين روايتها گفته اند هر كس لااله الااللّه  بگويد به همين شهادت مسلمان مى شود و از همه حقوق و تكاليف مسلمانان برخوردار است. بنگريد به: طحاوى، شرح معانى الآثار، ج 3، ص 213؛ مباركفورى، تحفة الاحوذى، ج 5، ص 203؛ شوكانى، نيل الاوطار، ج 8، ص 11 و 12. براى مطالعه بيشتر در اين زمينه بنگريد به: فرغل، عوامل و اهداف نشأة علم الكلام، ص 62 ـ 78 .

30ـ گلدزيهر غزالى را از پيشگامان اين رويكرد معرفى مى كند. بنگريد به: گلدزيهر، العقيدة والشريعة فى الاسلام، ص 187.

31ـ المنار، ج 8، ص 221 و 222 .

32ـ المنار، ج 8، ص 222 .

33ـ التفكير الفلسفى فى الاسلام، ص 98 .

34ـ همان، ص 99 .

35ـ همان، ص 100 .

36ـ همان، ص 101.

37ـ بنگريد به: همان، ص 111-109 .

38ـ البته ناگفته نماند كه دعوت به اسلامِ بدون مذهب گاه در لايه هاى تندرو سلفى مطرح مى شود كه در اين صورت با تكفير و تفسيق همه فرقه ها جز آنها كه به سلفيه نزديك اند همراه خواهد بود و گاه نيز در لايه هاى ميانه رو مطرح مى شود كه در اين صورت، خواه اين دعوت در محافل سنى باشد و خواه در محافل شيعى، هدف از آن حفظ مذاهب به عنوان مذاهب مستقل و در عين حال دعوت به توجه هر چه بيشتر به امور مشترك و هماننديها و همكاريها خواهد بود؛ براى نمونه، مصطفى شعكه در كتاب خود اسلام بلا مذاهب اين دعوت اخير را در پيش مى گيرد و از نمونه هايى از همكارى علمى و عملى سنى و شيعى يا اشعرى و معتزلى و يا حتى اباضى و سنى و شيعى سخن به ميان مى آورد و مى كوشد نشان دهد چگونه زمينه هاى اختلاف در مقايسه با آنچه مايه وحدت و همدلى است بسيار كمتر و در برابر، اين دعوت اخير بسيار بيشتر و اصيل تر است. بنگريد به: شعكه، اسلام بلا مذاهب، ص 605 ـ 625.

منبع :حسين صابرى؛مجله مشكوة ، شماره 79