پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

جلال الدین محمد مولوى بلخى

جلال الدین محمّد مولوى بلخى (متوفاى ۶۷۲ هـ  . ق) معروف به مولانا و ملاّى رومى فرزند بهاءالدین محمّد از بزرگ ترین و پرآوازه ترین عرفا و شعراى پارسى گوست که به سال ۶۰۴ هـ  . ق در بلخ به دنیا آمد و در سن ۶۸ سالگى به سال ۶۷۲هـ  . ق در شهر قونیه خرقه هستى تهى کرد و در آرامگاه پدرش به خاک سپرده شد و مزارش تا هنوز برپا است.

پدر مولانا که از مشایخ زمانه خود بود، در اثر بى مهرى هاى سلطان محمّد خوارزم شاه (۵۹۶ ـ ۶۱۷هـ  . ق) از زادگاه خود به همراه فرزندش ـ جلال الدین ـ رهسپار مکه شد و از آنجا به شهر ملاطیه و لارنده، ـ مرکز حکومت سلجوقیان در آسیاى صغیر ـ رفت و پس از یازده سال اقامت در آنجا به دعوت سلطان علاءالدین کیقباد سلجوقى (۶۱۶ ـ ۶۳۴هـ  . ق) عازم قونیه شد، در حالى که فرزندش جلال الدین در آن هنگام (۶۲۰هـ  . ق) بیش از شانزده سال نداشت.

مولوى بخشى از علوم مرسوم آن زمانه را در محضر پدرش بهاءالدین محمّد آموخت و هنگامى که پدرش به سال ۶۲۸ هـ  . ق در قونیه درگذشت، جوانى بود بیست و چهار ساله که به محضر عارف دل آگاه آن روزگار سیدبرهان الدین ترمذى شتافت و به برکات روحانى فراوانى نایل آمد و به دستور او به مسند تدریس و ارشاد تکیه زد.

نحوه آشنایى مولوى با قلندر شور برانگیزى همچون شمس تبریزى در هاله اى از افسانه و ابهام فرو رفته و روایت افلاکى از این ماجرا با خُرافه و  اغراق آمیخته است. قدر مسلم این است که این ملاقات ناگهانى، چون بلاى آسمانى، شیرازه زندگى مولانا را از هم گسیخت و با  کناره گیرى از تدریس و ارشاد و ترک منبر و محراب، نظر اهالى قونیه را به گونه اى بر ضدّ خود برانگیخت که حتى نزدیک ترین کسانش از پیرامون او پراکنده شدند و تنى چند از آنان به روایت مورّخان به قتل مراد او شمس تبریزى کمر بستند!

از شمس تبریزى ـ این نادره دوران و نابغه عرفان ـ جز مقالات او سند مکتوبى در اختیار نداریم که آن هم تقریرات و مشهودات شمارى از مریدان اوست. اگر چه در باره این قلندر شهرآشوب این پرآوازه گمنام ـ به لحاظ تاریخى ـ سخن بسیارى در میان آمده ولى هنوز ابعاد زندگى او مبهم و ناشناخته باقى مانده و فقط از سخنان اوست که مى توان به شاکله شخصیتى وى پى برد و عظمت مقامات معنوى او را به تصویر کشید. سخنانى که بافتى مُلتِهب و تب آلوده دارند و بذر شعله را در دل شیفتگان معارف عرفانى مى کارند تا درد بى درمان جستجو را به آنان ارزانى دارند.

مولانا به هنگام قتل و یا غیبت شمس تبریزى در سال ۶۴۵ هـ  . ق، چهل و یک ساله بود و تا بیست و هفت سال پس از او (۶۷۲ هـ  . ق) به حیات خود ادامه داد و با عنایت و تشویق مراد دیگرش حسام الدین چلبى بود که توفیق آفرینش تدریجى اثر گرانسنگ و ماندگار خود ـ مثنوى معنوى ـ  را یافت که در شش دفتر تنظیم شده و داراى بیست و شش هزار بیت است، و غزلیات شورانگیز و دیگر اشعار معرفت آمیز او با تخلّص (شمس) که بالغ بر سى هزار بیت است۱، یادگار روزگار شیفتگى و پریشان احوالى اوست که بارها در ایران و سایر کشورها به چاپ رسیده و از شروح مختلفى که پژوهش گران بر مثنوى وى نگاشته اند، مى توان به ژرفاى اندیشه مولانا پى برد.

این عارف بزرگ که خود را ادامه دهنده راه حکیم سنایى غزنوى (متوفاى ۵۴۵هـ  . ق) و شیخ فریدالدین عطار نیشابورى (مقتول به سال ۶۲۷ هـ  . ق) مى داند و مى گوید: «ما از پى سنایى و عطار مى رویم۲» در مثنوى معنوى خود بارها به مناسبت از پیامبر بزرگوار اسلام(صلى الله علیه وآله) با عظمت یاد مى کند، و به تبیین عرفانى برخى از احادیث نبوى(صلى الله علیه وآله)مى پردازد.

ما به نقل ابیاتى از مثنوى او بسنده مى کنیم که به شمیم دل انگیز نبوى(صلى الله علیه وآله)معطّر و به نور نبوّت منوّرند:

بود در انجیل نام مصطفى *** آن سرِ پیغمبران، بحر صفا

بود ذکر حُلیه ها۳ و شکل او *** بود ذکر غَزْو۴ و صوم۵ و اَکْل۶ او

طایفه ى نصرانیان بهر ثواب *** چون رسیدندى بِدان۷ نام و خطاب

بوسه دادندى بر آن نام شریف *** رو نهادندى بر آن وصف لطیف

اندرین فتنه که گفتیم، آن گروه *** ایمن از فتنه بُدند و آن شکوه۸

ایمن از شرّ امیران و وزیر *** در پناه نام احمد، مُستجیر۹

و آن گروه دیگر از نصرانیان *** نور احمد داشتندى مُسْتَهان۱۰

مُستَهان و خوار گشتند از فِتَن *** از وزیر شومْ راى شومْ فن

هم مُخَبَّط۱۱ دین شان و حکم شان *** از پى طومارهاى کژْ بیان۱۲

نام احمد این چنین یارى کند *** تا که نورش چون نگهدارى کند؟

نام احمد چون حصارى۱۳ شد حصین۱۴ *** تا چه باشد ذات آن روح الامین۱۵؟

*    *    *

آن دهان کژ کرد و از تَسْخُر۱۶ بخواند *** مر محمّد را، دهانش کژ بماند

باز آمد کاى محمّد! عفو کن *** اى تو را الطاف و علم مِنْ لَدُن۱۷

من تو را افسوس۱۸ مى کردم ز جهل *** من بُدم افیوس را منسوب و اهل

چون خدا خواهد که پرده ى کس درد *** میلش اندر طعنه پاکان بَرد

ور خدا خواهد که پوشد عیب کس *** کم زند در عیب معیوبان نفس

چون خدا خواهد که مان یارى کند *** میل ما را جانب زارى کند

اى خنک چشمى که آن گریان اوست *** وى همایون دل که آن بِریان اوست

آخرِ هر گریه آخر خنده اى ست *** مردِ آخر بین، مبارکْ بنده اى ست

اشک خواهى۱۹، رحم کن بر اشک بار *** رحم خواهى، بر ضعیفان رحم آر۲۰

*    *    *

گفت پیغمبر که: «نَفْحَت هاى حق *** اندر این ایام، مى آرد سَبق۲۱»

گوش و هُش۲۲ دارید این اوقات را *** در ربایید این چنین نَفْحات۲۳ را

نَفْحه آمد، مرشما را دید و رفت *** هرکه را مى خواست، جان بخشید و رفت

نغمه دیگر رسید، آگاه باش! *** تا ازین هم وانمانى، خواجه تاش۲۴!

*    *    *

گفت پیغمبر: «ز سرماى بهار *** تن مپوشانید یاران! زینهار

زان که با جان شما آن مى کند *** کان بهاران با درختان مى کند

لیک بگریزید از بادِ خزان *** کان کند، که او کرد با باغ و رَزان۲۵»

*    *    *

گفت: صدّیقه۲۶ که: «اى زُبده ى وجود۲۷! *** حکمت بارانِ امروزین چه بود؟

این ز باران هاى رحمت بود؟ یا *** بهر تهدیدست و عدل کبریا؟

این از آن لطف بهاریّات بود؟ *** یا ز پاییزىّ پر آفات بود؟»

گفت: «این از بهر تسکین غم ست *** کز مصیبت بر نژاد آدم ست

گر بر آن آتش، بماندى آدمى *** بس خرابى در فتادىّ و کمى

این جهان ویران شدى، اندر زمان۲۸ *** حرص ها بیرون شدى از مردمان۲۹»

*    *    *

اَسْتُن حَنّانه۳۰ از هجر رسول *** ناله مى زد همچو ارباب عقول

گفت پیغمبر: «چه خواهى اى ستون؟ *** گفت: جانم از فراقت گشت خون!

مَسْندت من بودم، از من تاختى *** بر سر منبر تو مسند ساختى؟

گفت: خواهى که تو را نخلى کنند *** شرقى و غربى ز تو میوه چَنَنْد؟

یا در آن عالم، حقَت سَر وِى کند *** تا تر و تازه بمانى تا ابد؟

گفت: آن خواهم که دایم شد بقاش» *** بشنو اى غافل! کم از چوبى مباش

آن ستون را دفن کرد اندر زمین *** تا چو مردم حشر گردد یوم دین۳۱

تا بدانى هر که را یزدان بخوانْد *** از همه کار جهان بى کار مانْد

هر که را باشد ز یزدان کار و بار *** یافت بار آنجا و، بیرون شد ز کار

آن که او را نبْوَد از اسرار، داد *** کى کند تصدیق او، ناله ى جماد۳۲؟!

*    *    *

گفت پیغمبر، علىّ را که اى علىّ! *** شیر حقّى، پهلوانِ پر دلى

لیک بر شیرى مکن هم اعتماد *** اندر آ در سایه نخل امید

اندرآ در سایه آن عاقلى *** کِش نداند برد از ره ناقلى

ظلّ او اندر زمین چون کوه قاف *** روح او، سیمرغ بس عالىْ طواف

گر بگویم تا قیامت نعْت او *** هیچ آن را مقطع و غایت مجو

در بشر رو پوش کرده ست آفتاب *** فهم کن! وَ اللّه اَعْلَم بِالصّواب

هر کسى در طاعتى بگریختند *** خویشتن را مَخْلَصى۳۳ انگیختند

تو برو در سایه عاقل گریز *** تا رهى زان دشمن پنهانْ ستیز

از همه طاعات، اینَت۳۴ بهترست *** سَبْق یابى بر هر آن سابق که هست۳۵

*    *    *

پیش از عثمان، یکى نَسّاخ۳۶ بود *** کو به نَسْخِ۳۷ وحى،، جدّى مى نمود

چون نبىّ از وحى فرمودى سبق *** او همان را وا نِبشتى۳۸ بر ورق

پرتو آن وحى بر وِى تافتى *** او درون خویش، حکمت یافتى

عین آن حکمت بفرمودى رسول *** زین قَدَر گمراه شد آن بوالفضول

کان چه مى گوید رسولِ مستنیر *** مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر

پرتو اندیشه اش زد بر رسول *** قهر حق آورد بر جانش نزول

هم ز نسّاخى بر آمد، هم زدین *** شد عَدُوِّ مصطفى و دین به کین

مصطفى فرموده کاى گبرِ عَنود! *** چون سیه گشتى اگر نور از تو بود؟!

گر تو یَنْبوع۳۹ الهى بوده اى *** این چنین آب سیه نگشوده اى

تا که ناموسش به پیش این و آن *** نشکند، بر بست این او را دهان۴۰

پی نوشت ها:

۱ ـ دویست سخنور، ص ۴۱۱ تا ۴۱۵، براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار او مى توانید به این منابع مراجعه کنید: از سعدى تا جامى، ص ۱۵۰، ۱۵۸ و ۱۸۱; تاریخ ادبیات دکتر رضازاده شفق، ص ۱۲۹; تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۱۵۹; قاموس الاعلام، ج ۳، ص ۱۸۳۵; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۹۹; مجالس النفائس، ص ۳۲۱; نفحات الانس، ص ۴۵۹; مجالس المؤمنین، ج ۲، ص ۱۰۹; ریاض العارفین، ص ۷۹; طرایق الحقایق، ج ۲، ص ۱۴۰; آتشکده آذر، ص ۳۱۵; هفت اقلیم، ج ۲، ص ۴۷; مثنوى، به اهتمام دکتر محمد استعلامى; شرح مثنوى شریف در ۳ مجلد، بدیع الزّمان فروزانفر; کلیات شمس در ۱۰ مجلد، به تصحیح و تحشیه بدیع الزمان فروزانفر; مثنوى، به تصحیح رینولد.ا.نیکلسون، به اهتمام دکتر نصراللّه پورجوادى; مثنوى معنوى در ۵ مجلد، تألیف کریم زمانى; نثر و شرح مثنوى، تألیف موسى نثرى در ۶ مجلد، بحر در کوزه و سرّ نى تألیف دکتر عبدالحسین زرّین کوب.

۲ ـ مولوى مى گوید:

عطار: روح بود و سنایى: دو چشم او *** ما از پى (سنایى) و (عطار) مى رویم

۳ ـ چیله: آرایه، زیور، پیرایه.

۴ ـ غَزْو: جنگ، غزوه، جهاد.

۵ ـ صوم: روزه.

۶ ـ اکل: خورد و خوراک.

۷ ـ در متن مصحَّح مثنوى به تصحیح آقاى محمد استعلامى به جاى این کلمه «بُدآن» آمده که ظاهراً مناسب نیست.

۸ ـ شکوه: شکوه مجازى و دروغین نصرانیان که اسلام اختیار نکرده بودند.

۹ ـ مُسْتَجیر: نیازمند، پناه آورنده، در طلب مأمن و پناه.

۱۰ ـ مُسْتَهان: خوار و اهانت آمیز.

۱۱ ـ مُخَبّط: بى عقل کردن، کم فهم و اندک شعور، و نیز: تباه شده، از میان رفته.

۱۲ ـ کژ بیان: نوشته هاى انحراف آمیز و حق ستیز.

۱۳ ـ حِصار: قلعه، بارو.

۱۴ ـ حصین: محکم، پایدار، مقاوم.

۱۵ ـ مثنوى جلال الدین محمد بلخى، دکتر محمد استعلامى، تهران، کتابروشى زوّار، ج ۱، چاپ اول، ۱۳۶۰، ص ۴۱ و ۴۲٫

۱۶ ـ تَسخُر: از روى مسخرگى و با بى ادبى.

۱۷ ـ عِلْم مِنْ لَدُن: علم غیب، علم موهبتى خداوند به انبیاء و اولیاء که اکتسابى نیست.

۱۸ ـ افسوس کردن : به سُخره گرفتن کسى، کسى را دست انداختن.

۱۹ ـ اشک خواهى: اگر مى خواهى که حال زارى و نیایش به درگاه خداوند پیدا کنى.

۲۰ ـ مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۴۵ و ۴۶٫

۲۱ ـ اشاره دارد به حدیث: اِنَّ لِرَبّکُم فى ایّام دَهرِکُم نَفَحاتٌ، اَلا فَتَعَرَّضُوا لها.

یعنى: به درستى که پروردگارتان در تمامى روزهاى زمانه شما دم هاى جان بخش دارد، بهوش باشید از این انفاس روحانى بهره بگیرید.

۲۲ ـ هُش: مخفف هوش.

۲۳ ـ نَفَحات: نفحه ها، نَفَس هاى روح بخش، به ضرورت شعرى باید حرف دوم آن را به سکون تلفظ کرد.

۲۴ ـ خواجهْ تاش: مرد بزرگوار. مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۹۷٫

۲۵ ـ رَزان: درختان انگور،این سه بیت اشاره دارد به این حدیث: اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیع ….

۲۶ ـ صدّیقه: حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام).

۲۷ ـ زُبده وجود: برگزیده موجودات، مورد خطاب: وجود نازنین رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است.

۲۸ ـ اندر زمان: بى درنگ، فوراً.

۲۹ ـ مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۰۲٫

۳۰ ـ اُسْتُن حَنّانه: مقصود آن نیم تنه درخت خرمایى است که حضرت رسول گرامى(صلى الله علیه وآله) به هنگام سخن بر آن تکیه مى زدند.

۳۱ ـ یوم دین: روز قیامت.

۳۲ ـ مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۰۵ و ۱۰۵٫

۳۳ ـ مَخْلَص: راه گریز، راه چاره.

۳۴ ـ اینَت: این تو را.

۳۵ ـ مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۴۲ و ۱۴۳٫

۳۶ ـ نَسّاخ: کاتب.

۳۷ ـ نَسخ وحى: نوشتن وحى. نسخه نویسى از گفتار پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) به هنگام وحى. و آن شخص سعد بن أبى سرح اُموى برادر مادرى عثمان بن عفّان بوده، امّا چون مولوى سنّى حنفى بوده لذا نام او را نبرده است.

۳۸ ـ وانبِشى: مى نوشت.

۳۹ ـ یَنبوع: سرچشمه.

۴۰ ـ مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۵۴ و ۱۵۵٫