پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اصحاب و شاگردان »

جابر بن یزید جعفى

جابر، یکى از تابعین بزرگ و حافظین اسرار و علوم اهل بیت طاهرین(علیهم السلام) بوده و در طول عمر شریفش موفق به زیارت و بهره‎مندى از محضر دو تن از آن بزرگواران یعنى امام محمد باقر
و امام جعفر صادق(علیه السلام) شده است.

جابر گاهى از اوقات معجزات و کراماتى را از خود بروز می‌داده، و همین امر سبب شده بود تا دشمنان دستاویزى براى شماتت او پیدا کنند. از طرف دیگر به جهت خارج بودن آن کرامات از سطح اندیشه برخى مردم، به او نسبت دیوانگى دادند. و این درحالى است که روایات بسیاری در مدح و ستایش او وارد شده است. به عنوان نمونه در رجال کشی، بیان شده: علم ائمه(علیهم السلام) به چهار نفر منتهى شده است: اول،
سلمان فارسی. دوم، جابر [بن یزید جعفی]. سوم، سیّد [حمیری] و چهارم یونس بن عبدالرحمن.

در جاى دیگر ابن شهرآشوب و کفعمی، او را باب حضرت امام باقر(علیه السلام)‌شمرده ‏اند. که ظاهراً مراد از باب، راه علوم و اسرار ایشان بوده است.

حسین بن حمدان ازامام صادق(علیه السلام) پیرامون یزید بن جعفى روایت کرده:

جابر به این اسم
نامیده شده، به جهت این که مؤمنین را با علم خود، نیکوحال و توانگر می‏ کند. او دریایى است که هرچه از او برداشته شود، تمام نمی‏ شود.

آشنایى با امام باقر (علیه السلام)

در رجال کشى از قول خود جابر آمده: در ایام جوانى و در شهر مدینه، توانستم خدمت حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) مشرف شوم. زمانى که وارد مجلس آن حضرت شدم، ایشان از من پرسیدند: تو کیستی؟ گفتم:‌ مردى از کوفه. پرسیدند: از کدام طائفه؟ گفتم: جعفی ‏ام. سوال نمودند: براى چه کارى آمده‏ای؟ گفت: براى طلب علم آمده ‏ام. گفتند: از چه کسى طلب می‏ کنی؟ گفتم: از شما. گفتند: پس از
این به بعد هر کس از تو پرسید اهل کجایی، بگو: از مدینه.

به آن حضرت عرض کردم:
پیش از پرسش از دیگر مسائل، از همین سخن که فرمودید، سؤال می ‏کنم که آیا دروغ گفتن جایز است؟ آن حضرت فرمودند: گفتن چیزى که به تو آموختم، دروغ نیست. زیرا هر کسى که
در شهرى [ساکن] است، اهل همان شهر است تا از آن‌جا بیرون برود.

بعد از آن، حضرت به من کتابى دادند و فرمودند: تا بنى امیه باقى هستند، اگر از این کتاب حدیثى را روایت کنی، لعنت من و پدران من بر تو تعلق خواهد یافت. و پس از آن، کتاب دیگرى به من داد و فرمود: این کتاب را بگیر و مفاهیم آن را فرا گیر و هرگز براى کسى روایت  نکن. و اگر روایت کنی، لعنت من و پدران من بر تو باد.

همچنین روایت شده،
زمانى که ولید پلید، که از جباران بنی‏امیه بود، کشته شد. جابر فرصت را مناسب دید  و عمامه‏ى خز سرخى بر سر نهاده، به مسجد کوفه رفت و مردم دور او جمع شدند و جابر شروع کرد به نقل احادیث از امام محمد باقر(علیه السلام). و در هر حدیثى که نقل می‏ کرد، می ‏گفت: مرا روایت کرده، وصى اوصیا، و وارث علم انبیاء، محمد بن علی علیهما السلام.

پس از آن، جمعى از مردم حاضر در مسجد، از آن رو که چنین جرأتى را از او ‏دیدند، به یکدیگر گفتند: جابر دیوانه شده است.

باز هم از جابر نقل شده که گفت: هفتاد هزار حدیث از حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) بر من روایت شده، که هرگز براى کسى بیان نکرده‏ام و هرگز نخواهم کرد.

همچنین نقل شده که روزى جابر به آن حضرت گفت: بر دوش من بارى عظیم از اسرار و احادیث خود گذاشته‏ اید و فرموده ‏اید که هرگز براى کسى از آن روایت نکنم. گاهى می‏ بینم که آن اسرار در سینه ‏ام به جوش می‏آید و حالتى مانند جنون به من دست می‏دهد. آن حضرت فرمودند: هرگاه که این حالت به تو دست داد، به صحرا برو و گودالى بکن و سر خود را در آن فرو ببر و آن‏گاه بگو: محمد بن علی(علیه السلام) چنین و چنان به من روایت کرده است.

معجزه‎اى از امام باقر(علیه السلام)

جابر بن یزید در روایتى می‎گوید:
زمانى خدمت امام محمد باقر(علیه السلام) رسیدم و از نیازمندی‎هاى خود به ایشان شکایت کردم. حضرت فرمودند: اى جابر! اکنون هیچ درهمى نزد ما نیست [تا به تو عطا کنیم].

از آن سخن اندکی  بیشتر نگذشته بود که کمیت شاعر، نزد حضرت مشرف شد و عرض کرد: فداى تو شوم! اگر اجازه بفرمائید، می‎خواهم قصیده‏اى خدمت شما عرضه کنم. حضرت فرمودند: بخوان.
کمیت نیز قصیده‎اى را خواند و زمانى که به پایان رسید، حضرت فرمود: ای غلام! از آن اتاق یک بدره‎ (هر بدره برابر است با هزار درهم است) بیرون بیاور و به کمیت بده. غلام نیز یک بدره آورد و به کمیت داد.

پس از آن دوباره کمیت گفت: فداى تو شوم! اگر اجازه بفرمائید، قصیده‎اى دیگر خدمت شما عرض نمایم. حضرت فرمود: بخوان! و کمیت قصیده‎اى دیگر را قرائت کرد. سپس باز هم حضرت به غلام فرمود که
بدره‎اى دیگر از اتاق بیرون بیاورد و به او عطا کند.

کمیت باز هم عرض کرد: فداى تو گردم!‌ اگر اجازه دهید، قصیده سوم را نیز براى شما بخوانم؟ حضرت باز هم فرمود: بخوان! و کمیت دوباره قصیده‎اى را نزد حضرت عرضه داشت. و آن حضرت مجدداً فرمود: ای
غلام! یک بدره از آن اتاق بیرون بیاور و به کمیت بده. و غلام بر حسب فرمان حضرت، بدره‎اى دیگر از اتاق بیرون آورد و به کمیت داد.

در این هنگام کمیت گفت: به خدا سوگند! من براى دریافت مال و فایده‎اى دنیوی، زبان به مدح شما نگشودم. و از این کار جز صله‎ى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و آن‎چه خداى متعال براى من واجب کرده، قصدی ندارم. حضرت امام باقر(علیه السلام)‌ نیز در حق کمیت دعاى خیر کرد و پس از آن گفت: اى غلام! این بدره‎ها را به مکان خودش بازگردان. جابر می‎گودید: هنگامى که این حالات را مشاهده کردم،
فکرى در سرم خطور کرد و با خودم گفتم: امام(علیه السلام) در ابتدا به من فرمود حتی یک درهم نیز در دست من نیست. در حالى که دستور داد به کمیت سى هزار درهم عطا کنند. از این رو هنگامى که کمیت بیرون رفت، به امام(علیه السلام) عرض کردم: فدایت شوم! شما در ابتدا به من فرمودید که حتى درهمى نزد من نیست، اما دستور دادید که به کمیت سى هزار درهم عنایت کنند.

امام باقر(علیه السلام) فرمود: اى جابر! برخیز و به آن اتاق که درهم‎ها را از آن خارج  و وارد کردند، برو. جابر گفت: من برخواستم و به آن اتاق رفتم، ولى از آن درهم‎ها هیچ خبرى نبود. هنگامى که خدمت حضرت
برگشتم، به من فرمودند: اى جابر! آن معجزات و کراماتى که ما از شما پنهان کرده‎ایم [و به شما نشان نداده‎ایم] بسیار بیشتر از آن است که بر شما ظاهر می‎کنیم.

آن‏گاه حضرت
برخواستند و دست مرا گرفتند به همان اتاق بردند، و پاى مبارکشان را بر زمین زدند. ناگهان چیزى مانند گردند شتر از طلاى سرخ، از زمین بیرون آمد. سپس فرمودند: ای جابر! به این معجزه آشکار نگاه کن، و آن راز را جز براى برادران دینى خود که به ایمان آنان یقین داری، بازگو نکن. همانا خداوند متعال به ما قدرتى داده که بتوانیم به وسیله آن، هر چه بخواهیم انجام دهیم. و اگر بخواهیم، می‎توانیم همه زمین را با مهارت‏هاى خود، به
هرجا که می‎خواهیم بکشانیم.

جنون مصلحت‏ آمیز یا شور سرگشتگى جابر بن یزید، بواسطه رابطه و دلباختگى ویژه‎اى که نسبت به خاندان اهل بیت(علیهم السلام) داشت، مانند بسیارى از شیعیان حقیقى آن بزرگواران، مورد خشم وغضب دستگاه جور حاکم قرار گرفت. تا آن‏جا که نقشه قتل و شهادت او را نیز در دستورکار خویش قرار داده بودند. اما به واسطه ارشاد و اخطار حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) در این زمینه به جابر، او تصمیم گرفت براى حفظ جانش، خود را براى مدتى به جنونى مصلحت‎آمیز بزند. و این گونه وانمود کند که عقل خویش را از دست داده. این ادعا با مراجعه به احوالات او و تأییدات مطالب تاریخی کاملا آشکار است. حال داستان این جنون را از زبان یکى از دوستان و نزدیکان جابر بیان می‏ کنیم:

نعمان بن بشر می‏ گوید: زمانى [در سفر حج] من هم‏ محمل جابر بن یزید جعفى بودم. پس هنگامى که در مدینه بودیم، جابر به خدمت حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) مشرف شد. [پس از
زیارت و دیدار با ایشان] با آن حضرت وداع کرد و در حالى که شادمان بود از نزد ایشان خارج شد.

پس از آن، از مدینه حرکت کردیم و در روز جمعه به مکانى به نام «اخرجه» رسیدیم. جایى که اولین منزل بین کوفه و مدینه است. همین که شتر ما براى حرکت از جا برخواست، ناگهان مردى قدبلند و
گندمگون را دیدم که همراهش نامه‏اى بود و آن‏را به جابر داد. جابر نیز نامه را گرفت و بوسید، و روى چشمان خود قرار داد. و من دیدم که روى نامه نوشته بود: این نامه‏اى است از محمد بن علی(علیه السلام) به سوى جابر بن یزید. در حالى که گِلی سیاه و تازه (به عنوان مهر و موم) بر روى نامه بود. جابر به آن مرد گفت: چه زمانی از خدمت آقاى من خارج شدی؟ گفت: در همین ساعت. گفت: پیش از نماز، یا بعد از نماز؟
گفت: بعد از نماز. جابر پس از آن مهر نامه را باز کرد و به خواندن آن پرداخت و با خواندن آن، مقدارى چهره‏اش درهم شد.
تا به پایان نامه رسید و نامه را همراه خود نگه داشت. از آن به بعد دیگر او را مسرور و خندان ندیدم تا این که به کوفه رسیدیم.

چون شبانگاه به کوفه رسیدیم، آن شب را بیتوته کردیم. و با فرا رسیدن بامداد، جهت تکریم و احترام به جابر، نزد او رفتم. اما بسیار نگران شدم، هنگامى که دیدم جابر به دیدن من آمده در حالى که چند تکه استخوان مهره بر گردنش انداخته، و روى یک تکه نى سوار شده و مدام  می‏ گوید: «منصور بن جمهور، امیر غیر مأمور». و پیوسته مانند این اشعار و کلمات بر زبانش جارى بود.

سپس در حالى که نگرانى در چهره هر دوى ما موج می‌زد به صورت یکدیگر نگاه کردیم. ولى او به من چیزی نگفت و من نیز به او چیزى نگفتم، و براى احوال او شروع به گریستن کردم. در این حال کودکان از همه طرف گرد من و او را گرفتند و مردم نیز جمع شدند. جابر همچنان می ‏رفت تا وارد «رحبه» کوفه شد و در آنجا مشغول چرخیدن به شد دنبال کودکان و مردم می‏ گفتند: جابر بن یزید دیوانه شده است است.

نعمان بن بشر ادامه  می‌دهد که: به خدا سوگند! مدت زمان زیادى نگذشت که از جانب هشام بن عبدالملک برای والى کوفه دستورى رسید و در آن آمده بود: مردى را که جابر بن یزید جعفى نام دارد،
دستگیر کن و سرش را از بدن جدا نما و براى من بفرست.

والى کوفه به همنشینانش در آن مجلس رو کرد و گفت: جابر بن یزید جعفى کیست؟ گفتند: مردى عالم، فاضل و محدث است. او از حج آمده و در این روزها به بیمارى جنون مبتلا شده. هم‏اکنون بر روى یک نى سوار شده و در «رحبه» کوفه با کودکان هم‏بازى شده است. والی هنگامى که این سخنان را شنید، به آن‏جا رفت و جابر را با همان احوالات مشاهده کرد و گفت: خداوند را سپاس، که دست مرا به خون او آلوده نکرد.

از آن ماجرا، مدتی بیش نگذشته بود که منصور بن جمهور به کوفه آمد. و آن‏چه جابر پیرامون ولایت او در کوفه خبر داده بود، به وقوع پیوست.