توهّم نفى معجزه

شبهه:

برخی به این شبهه دامن می زنند که پیامبر اسلام عاجز از آوردن معجزه بوده است. برای این هدف به  آیات ۹۰ ـ ۹۳ سوره «اسراء» متمسک می شوند. در این بیان شده که مشرکین درخواستهای معجزه از پیامبر اسلام نموده اما پیامبر اسلام از آوردن معجزه خود داری کرده است. این درخواست ها در این آیات در شش قسمت بیان شده است:

۱ ـ نخست مى گوید: «آنها گفتند ما هرگز به تو ایمان نمى آوریم مگر این که از این سرزمین چشمه پر آبى براى ما خارج کنى»! (وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الاْ َرْضِ یَنْبُوعاً).

۲ ـ «یا این که باغى از درختان خرما و انگور در اختیار تو باشد که جویبارها و نهرها در لابلاى درختانش به جریان اندازى»! (أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّهٌ مِنْ نَخِیل وَ عِنَب فَتُفَجِّرَ الاْ َنْهارَ خِلالَها تَفْجِیراً).

۳ ـ «یا آسمان را آن چنان که مى پندارى قطعه، قطعه، بر سر ما فرود آرى» (أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفاً).

۴ ـ «یا خداوند و فرشتگان را در برابر ما رو در رو بیاورى» (أَوْ تَأْتِیَ بِاللّهِ وَ الْمَلائِکَهِ قَبِیلاً).

۵ ـ «یا این که خانه اى از طلا داشته باشى، خانه اى پر نقش و نگار و زینتى» (أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُف).

۶ ـ «یا به آسمان بالا روى! ولى ما هرگز تنها به آسمان بالا رفتنت، ایمان نخواهیم آورد، مگر این که: نام هاى همراه خود براى ما بیاورى که آن را بخوانیم»! (أَوْ تَرْقى فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَؤُهُ).

پاسخ شبهه

پاسخ اصلی این شبهه را خداوند خودش در پایان این آیات داده است: خداوند به پیامبرش دستور مى دهد: در برابر این پیشنهادهاى ضد و نقیض و بى پایه و گاهى مضحک «بگو: پاک و منزه است پروردگار من از این اوهام» (قُلْ سُبْحانَ رَبِّی).«من جز انسانى فرستاده خدا بیشتر نیستم» (هَلْ کُنْتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً).

با این که مفهوم این آیات چندان پیچیده نیست، و معلوم است که مشرکان «مکه» چگونه تقاضائى از پیامبر اسلام داشتند، و برخورد منفى پیامبر با آنها به چه دلیل بوده است، ولى باز مشاهده مى کنیم: این آیات، دستاویزى براى بهانه جویان عصر ما که بعضاً اصرار در نفى هر گونه معجزه براى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)دارند، شده است.

آنها این آیات را روشن ترین آیاتى مى شمرند که نفى اعجاز از پیامبر مى کند؛ چرا که مخالفان، شش نوع معجزه مختلف از زمین، آسمان، مفید و حیات بخش و یا مرگ آفرین، از او خواستند، ولى او زیر بار هیچ کدام از آنها نرفت، تنها جوابش این بود: «منزه است خداى من، مگر من جز بشرى فرستاده خدایم»؟!

اما اگر این بهانه جویان عصر ما، همچون دوستان بهانه جویشان در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)نباشند، پاسخشان در همین آیات به روشنى بیان شده است؛ زیرا:

۱ ـ بعضى از این درخواست هاى ششگانه اصولاً، درخواستى مضحک و نامعقول بوده است، مانند احضار کردن خداوند و فرشتگان. و یا نامه مخصوص از آسمان، لابد به نام و نشان آنها آوردن!

بعضى دیگر اقتراحى بوده که اگر عملى مى شد، اثرى از تقاضاکنندگان باقى نمى ماند، تا ایمان بیاورند یا نیاورند (مانند نازل شدن سنگ هاى آسمانى بر سر آنها).

بقیه پیشنهادهاى آنان در داشتن یک زندگى مرفه، و کاملاً تجملاتى با مال و ثروت فراوان خلاصه مى شده است، در حالى که مى دانیم: پیامبران براى چنین کارى نیامده اند.

و اگر فرض کنیم: بعضى از اینها هیچ یک از این اشکالات را نداشته، مى دانیم: صرفاً به منظور بهانه جوئى بوده است، به قرینه بخش هاى دیگر این آیات.

و مى دانیم وظیفه پیامبر این نیست که در مقابل پیشنهادات بهانه جویان تسلیم گردد، بلکه وظیفه او ارائه معجزه است به مقدارى که صدق دعوت او ثابت شود، و بیش از این چیزى بر او نیست .

۲ ـ پاره اى از این تعبیرات، با صراحت شهادت مى دهد: این درخواست کنندگان تا چه اندازه بهانه جو و لجوج بودند، آنها در حالى که پیشنهاد صعود به آسمان را به پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى کنند، با صراحت مى گویند: اگر به آسمان هم صعود کنى ما ایمان نخواهیم آورد، مگر این که: نامه اى براى ما از آسمان با خود آورى.

اگر به راستى آنها تقاضاى معجزه داشتند، پس چرا مى گویند: صعود بر آسمان نیز براى ما کافى نیست؟

آیا قرینه اى از این واضح تر براى غیر منطقى بودن آنها پیدا مى شود؟

۳ ـ از همه اینها گذشته، ما مى دانیم: معجزه، کار خدا است نه کار پیامبر، در حالى که لحن سخن این بهانه جویان، به وضوح نشان مى دهد: آنها معجزه را کار پیامبر مى دانستند، لذا تمام افعال را به شخص پیامبر نسبت مى دادند:

تو باید این زمین را بشکافى و نهرهاى آب در آن جارى کنى، تو باید سنگ هاى آسمان را بر سرمان فرود آورى، تو باید خدا و فرشتگان را نزد ما ظاهر کنى!.

در حالى که بر پیامبر لازم است: این پندار را از مغز آنها بیرون کند و به آنها ثابت نماید که من نه خدا هستم، نه شریک خدا و اعجاز تنها کار او است، من بشرى هستم همانند انسان هاى دیگر، با این تفاوت که وحى بر من نازل مى شود. و آن مقدار که از اعجاز نیز لازم بوده، خودش در اختیارم گذارده است، بیش از این کارى از دست من ساخته نیست.مخصوصاً جمله «سُبْحانَ رَبِّى» گواهى است بر همین معنى؛ چرا که مقام پروردگار را از داشتن هر گونه شریک و شبیه پاک مى شمرد.

به همین دلیل، با این که: در قرآن معجزات متعددى به «عیسى»(علیه السلام) نسبت داده شده است از قبیل زنده کردن مردگان، شفاى بیماران غیر قابل علاج و یا کور مادرزاد ولى با این حال در تمام این موارد کلمه «بِإِذْنِى» یا «بَإِذْنِ اللّه» که آن را منحصراً منوط به فرمان پروردگار مى داند، آمده است، تا روشن شود، این معجزات گر چه به دست «مسیح»(علیه السلام)ظاهر شده، اما از خود او نبوده است بلکه، همه به فرمان خدا بوده.

۴ ـ وانگهى، کدام عقل باور مى کند، انسانى دعوى پیامبرى نماید، حتى خود را خاتم پیامبران بداند و براى انبیاى گذشته در کتاب آسمانیش هر گونه معجزات ذکر کند، ولى خودش از آوردن هر گونه معجزه سر باز زند؟!

آیا مردم نخواهند گفت: تو چگونه پیامبرى هستى که نمى توانى هیچ یک از معجزاتى را که خودت براى دیگران قائلى، بیاورى؟!

تو مدّعى هستى از همه آنها برترى و سرآمدى در حالى که شاگرد آنها هم نخواهى شد.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) در مقابل این گونه سخنان چه مى توانست بگوید؟و این خود نشانه زنده اى است بر این که: او در موقع لزوم، معجزاتى عرضه کرده است.بنابراین، روشن مى شود: اگر پیامبر در این آیات تسلیم پیشنهادهاى آنها نشده، حتماً پیشنهادهاى بى پایه و بهانه جوئى هاى بى اساسى بوده است، و گرنه در برابر پیشنهاد منطقى و معقول، تسلیم بوده است.(۱)

 ۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۱۲، صفحه ۳۱۱٫