فرهنگ و تمدن شیعه » شیعه و علوم اسلامی » علوم حدیث »

توحید صدوق از نگاه تحلیل و نقد

اشاره:

دفاع از حریم اعتقادى اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و تلاش براى حفظ و ثبت و ضبط آثار منقول و مأثور از ایشان مسئله ‏اى مهم و درخور عنایتِ ویژه است؛ چرا که با محروم شدن مردم از درک محضر امامان معصوم(ع) و فراگیرى و تعالیم ایشان از یک سو و مرحوم شدن آنانى که موفق به این حضور و استماع بلا واسطه از ایشان بودند، خوف نابودى دستورات و تعالیم امامان و در نتیجه، تباهى پیروان بوده است. توحید صدوق  یکی از این مجموعه هایی است که در این نوشته مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است.

 شاهدیم که اولین مجمع از مجامیع اربعه شیعه، یعنى کتاب شریف الکافى را ثقه الاسلام کلینى در دوران غیبت صغرا -که هنوز چندى از انقطاع ظاهرى امام وامت نگذشته بود تألیف نمود. به دنبال وى، شیخ صدوق دومینِ مجامیع اربعه، یعنى من لا یحضره الفقیه را در همان سالهاى آغازین غیبت کبرا نوشت.

غرض اصلى این بزرگواران از تألیف این کتابها -چنان که در مقدمه کتابها متذکر شده ‏اند پاسخگویى به درخواست معاصرانشان بوده است.

آنچه که امتیاز بیشترى به شیخ صدوق داده است، تنوع و تعدد بیشتر آثار وى است. از جمله این آثار، کتاب ارزشمند التوحید، معروف به توحید صدوق یا توحید ابن بابویه است که معرفى آن از نگاه تحلیل و نقد، انگیزه این نوشتار است.

پیش از تفصیل کلام درباره این کتاب، بایسته است که سطورى چند را به معرفى شخصیت مؤلف آن اختصاص دهیم.

نگاهى به زندگانى شیخ صدوق

وى، بنا بر مشهور، در سال ۳۰۶ق، بنا بر مشهور، در شهر قم به دنیا آمد و پس از چندى به رى مهاجرت کرد. به نظر میرسد، بیشتر اقامت وى در همین شهر بوده است؛ چرا که بیشتر رجالیان با عنوان «نزیل الرى» از او نام برده‏اند.(۱)

دیگر شهرهایى که شیخ بدانها مسافرت کرده، عبارت‏اند از: مشهد، نیشابور، بغداد، کوفه، مکه، ماوراء النهر، سمرقند، فرغانه، بلخ، ایلاق و همدان.

سفرهاى متعدد شیخ به شهرهاى مختلف، نشانگرِ جِدّ و جهد وى در طلب علم و تحمل و نقل روایات است.

آیت‏اللّه خویى اظهار داشته‏اند که بیش از ۲۵۰ براى شیخ صدوق ذکر شده است‏(۲) که نام ۲۱۱ تن از آنها در مقدمه من لا یحضره الفقیه آمده است.(۳) همچنین در مقدمه فوق‏الذکر، نام بیست تن از شاگردان صدوق ذکر شده است.(۴)

مؤلفات وى را حدود سیصد تألیف دانسته‏اند که نجاشى دویست مورد از آنها را نام برده است.(۵)

تنها نکته شایان تأمل، گذشته از تعدد، تنوع موضوعات آثار صدوق است. بیشتر آثار او در زمینه فقه و ابواب مختلف فقهى است. در رجال، حدیث، فقه‏الحدیث، عقاید، اخلاق، فضایل، تاریخ و حتى شعر و طب نیز آثارى که ذکر شده است.

در شعر، کتاب الشعر و تفسیر قصیده فی اهل البیت(ع) و در طب، نوادر الطب از اوست. همچنین دو کتاب تفسیرى به نامهاى تفسیر القرآن و مختصر تفسیر القرآن نیز به وى منسوب شده است. همچنین کتابى در علوم قرآن با عنوان الناسخ والمنسوخ نیز از تألیفات ایشان دانسته شده است.

شیخ صدوق در سال ۳۸۱ ق، رحلت فرمود(۶) که مدفن وى در شهر رى، نزدیک مرقد حضرت عبدالعظیم حسنى، زیارتگاه عام و خاص بوده، به ابن بابویه معروف است.

پس از پرداختن اجمالى به زندگانى شیخ صدوق، در ادامه به تحلیل، بررسى و نقد کتاب التوحید میپردازیم.

نام و موضوع کتاب

در مقدمه کوتاهى که خود شیخ صدوق در ابتداى کتاب آورده است، سخنى از نام کتاب نیست و چه بسا در دیگر آثارش از این کتاب به توحید تعبیر کرده باشد؛ چنان که در این کتاب از بعضى آثار خویش چون عیون اخبار الرضا(ع)(۷) و النبوه(۸) نام برده است(البته جناب شیخ از کتاب دیگرى با عنوان العظمه یاد کرده است که گویا قصد تألیف آن را داشته است؛ زیرا چنین تعبیر کرده است که «ساُخرج الأخبار… فی کتاب العظمه، ان شاء اللّه»،(۹) در صورتى که تعبیر ایشان در مورد عیون و النبوه «و قد أخرجته بتمامه فی کتاب…» است).

همچنین محتمل است که این کتاب بعدها به التوحید نامبردار شده باشد و آن هم به این خاطر باشد که خود شیخ در پایان مقدمه، موضوع این کتاب را چنین باز گو کرده است:

فتقربت إلى اللّه تعالى ذکره بتصنیف هذا الکتاب فی «التوحید» و نفى التشبیه و الجبر مستعیناً و متوکلاً علیه و هو حسبى و نعم الوکیل.(۱۰)

در پایان پنج نسخه خطى از این کتاب -که مصحح کتاب آقاى سید هاشم حسینى تهرانى مشخصات آنها را در ابتداى کتاب آورده است تنها در دو مورد مشخصات «تم کتاب التوحید…» و در بقیه موارد «تم الکتاب المبارک» و «تم الکتاب» ذکر شده است،(۱۱) درحالیکه اگر خود شیخ صدوق این کتاب را به التوحید مسمى مینمود، ناسخان نیز، بالاتفاق، باید در خاتمه به کتاب التوحید تعبیر میکردند.

در مورد موضوع نیز -چنان که ذکر شد خود شیخ «توحید، نفى تشبیه و جبر» را ذکر کرده است. به گفته مصحح کتاب، ذکر نفى تشبیه و جبر، ذکر خاص بعد از عام است؛ زیرا توحید، در اصطلاح متکلمان، علمى است که در آن از خدا و اوصاف و افعال او بحث میشود که نفى تشبیه و جبر نیز داخل در آن است.

دقت در احادیث کتاب نیز نشان میدهد که در آن به مباحث و مسائل مطرح درباره خدا، اسماء، اوصاف و افعال پرداخته شده است.

غرض از تألیف کتاب

شیخ صدوق در مورد انگیزه‏اش از تألیف التوحید تصریح کرده است:

إنّ الذى دعانى إلى تألیف کتابى هذا، أنّى وجدت قوماً من المخالفین لنا ینسبون عصابتنا إلى القول بالتشبیه و الجبر، لما وجدوا فی کتبهم من الأخبار التى جهلوا تفسیرها، و لم یعرفوا معانیها، و وضعوها فی غیر موضعها، و لم یقابلوا بألفاظها ألفاظ القرآن، فقبّحوا بذلک عند الجهال صوره مذهبنا و لبسوا علیهم طریقتنا و صدوا الناس عن دین اللّه و حملوهم على جحود حجج اللّه، فتقربت إلى اللّه تعالى ذکره بتصنیف هذا الکتاب؛(۱۲)

آنچه که مرا به تألیف این کتاب واداشت، این بود که دیدم برخى از مخالفان شیعه به خاطر مشاهده برخى از روایات موجود در کتابهاى شیعى -که نسبت به تفسیر آنها جاهل و از معانیشان غافل بودند آنها را به ناحق تفسیر و هیچ مقابله‏اى بین الفاظ آن روایات با الفاظ قرآن نکرده، ما را متهم به اعتقاد به تشبیه و جبر میکنند و از این طریق، چهره‏اى مشوّه از مذهب ما به مردم جاهل ارائه داده، طریقت ما را بر مردم پوشانده و آنها را از دین خدا باز داشته و بر انکار حجتهاى خدا (ائمه طاهرین(ع» واداشتند. از این‏رو، با قصد قرب الهى به کتابت این کتاب پرداختم.

بنابراین انگیزه شیخ، دفاع از حریم اعتقادى شیعه در مسائل مربوط به توحید بوده است.

زمان تألیف کتاب

به نظر میرسد که تألیف کتاب پس از سال ۳۵۵ق، صورت پذیرفته باشد. خود شیخ در چند مورد تاریخ سماع حدیث را ذکر کرده است. او در دو مورد گفته است: «حدثنا… سنه اثنتین و خمسین و ثلاثمئه (۳۵۲)».(۱۳) در یک مورد نیز آورده است: «أخبرنى… فیما أجازه لى بهمدان سنه أربع و خمسین و ثلاثمئه (۳۵۴)».(۱۴) غیر از این موارد، تاریخ دیگرى ذکر نشده، ولى سال ورود شیخ به بغداد ۳۵۵ ق، ذکر شده است. شیخ صدوق در این کتاب نیز در یک مورد خبر از سماع حدیث در بغداد داده است: «و تصدیق ذلک ما حدثنا به ابراهیم بن هارون الهیتى بمدینه السلام».(۱۵) از این‏رو، سالنوشت این کتاب باید پس از ۳۵۵ق، بوده باشد.

البته جناب شیخ صدوق در این کتاب شهرهاى دیگرى رانیز ذکر نموده که در آنجا استماع حدیث کرده است؛ از جمله پنج حدیث در بلخ،(۱۶) یک حدیث در فرغانه‏(۱۷) و یک حدیث نیز در مرورود(۱۸).

باید گفت که تألیف کتاب التوحید، در دهه آخر عمر شیخ صدوق و جزء آثار پایانى وى است.

تعداد ابواب و احادیث

الف. تعداد ابواب

مصحح کتاب، تعداد ابواب کتاب را ۶۷ باب ذکر کرده و آورده است که در بیشتر نسخه‏ها این رقم ۶۶ است؛ یعنى در برخى، باب ۴۳ و در برخى دیگر، باب ۴۹ با ماقبلشان در یک باب آمده‏اند که ایشان با توجه به اختلاف موضوعشان آنها را جدا آورده‏اند.(۱۹)

ب. تعداد احادیث

ایشان تعداد احادیث را نیز ۵۸۳ حدیث ذکر کرده‏اند؛(۲۰) ولى هم شمارش احادیث موجود -که شماره‏گذارى شده‏اند و هم شمارش رقم احادیث هر باب -که در پایان کتاب در فهرست آمده است عدد ۵۷۸ را نشان میدهد.

به نظر میرسد که در شماره‏گذارى احادیث دقت کامل نشده است؛ مثلاً در باب چهارم (باب تفسیر قٍل هو اللّه احد إلى آخرها)، در ابتدا حدیثى از امام باقر(ع) آمده است و در ادامه سخن امام باقر(ع)، «حدثنى أبی، عن أبیه، عن امیرالمؤمنین» آمده که شماره گذارى شده است،(۲۱) درحالیکه مشابه همین مورد در باب سى و دوم در ادامه روایت امام رضا(ع) (ولقد حدثنى أبی، عن أبیه، عن جدّه، عن امیرالمؤمنین) آمده که شماره ندارد.(۲۲) و(۲۳)

یا آنکه در باب ۴۱ (إنّه عزوجل لا یعرف إلاّ به)، کلامى از شیخ کلینى نقل شده است که به اشتباه، حدیث پنجم شمرده شده است.(۲۴)

شیخ صدوق در مواردى حدیث مرسلى را ذکر نموده که به اشتباه، در ادامه فرمایش معصومِ قبل آمده است؛ مانند باب ۳۱ (معنى بسم اللّه الرحمن الرحیم)، در شماره پنج، حدیثى از امام عسکرى(ع) ذکر شده است و پس از اتمام فرمایش امام(ع) و متصل به آن آمده‏است که «و هو ما قال رجل للصادق(ع)»(۲۵)، درحالیکه این فراز، روایت دیگرى است که صدوق آن را به صورت مرسل ذکر کرده است؛ زیرا -همان‏طور که در چند مورد مذکور بالا ملاحظه میشود روش معصومان(ع) چنین نیست که بدون ذکر سند به نقل از اجداد طاهرشان بپردازند؛ چنان که در ادامه همین فرمایش امام صادق(ع)، «قال و قام رجل إلى على بن الحسین فقال… فقال على بن الحسین حدثنى أبی، عن أخیه الحسن، عن أبیه امیرالمؤمنین» آمده است. این، گذشته از آن است که عبارت «و هو ما قال رجل للصادق (ع)»، اصلاً به تتمه کلام امام حسن عسکرى(ع) مربوط نمیشود.

توضیح بیشتر در این باب، در ادامه همین بحث و ذیل عناوین دیگر این نوشتار خواهد آمد.

درشمارش رایانه‏اى، مجموع احادیث موجود در کتاب التوحید، ۸۴۱ حدیث و در سه دسته ذکر شده است: دسته اول، احادیث کامل مستقل و مراد، احادیثى هستند که به عنوان احادیث مستقل سندى و متنى کتاب التوحید به شمار آمده‏اند. مجموع این احادیث ۵۸۶ حدیث است.

دسته دوم، احادیث کامل ضمنى که مراد، آنهایى هستند که از وسط روایت بر اساس استقلال متن و سند یا متن تنها استخراج شده و تعداد آنها ۵۹ حدیث است.

دسته سوم، احادیث جزئى ضمنى که مراد، احادیثى هستند که احتمال میرود در کتابى دیگر مستقل ذکر شده باشد. تعداد احادیث این دسته اخیر نیز ۱۹۶ حدیث ذکر شده است.(۲۶)

ج. احادیث هر یک از معصومان

اقدام دیگرى که در این شمارش به عمل آمده است،تفکیک احادیث معصومان، غیر معصومان،مضمر و قدسى است. نویسنده، قبل از دست یافتن بر این کتاب، احادیث شمارش شده (شماره ‏دار) را تفکیک نموده است، که جهت مقایسه هر دوى آنها را ذکر میشود.

احادیث‏

پیامبر(ص)امام على(ع)امام حسن(ع)امام حسین(ع)امام سجاد(ع)امام باقر(ع)امام صادق(ع)امام کاظم(ع)امام رضا(ع)امام جواد(ع)امام هادى(ع)امام عسکرى(ع)

قدسی

غیر معصوم‏

مضمر

مجموع‏

شمارش رایانه ‏ای

د . علت اختلاف در ارقام

اختلاف در مجموع احادیث، نشان میدهد که نسخه مورد اعتماد ما با نسخه مقایسه شده متفاوت است، البته اختلاف زیاد برخى از موارد نیز تا حدودى قابل توجیه است.

در تعداد روایات امام کاظم(ع)، یازده اختلاف وجود دارد، به دلیل آنکه جز در موارد اندکى که «أبا الحسن ثانى یا ثالث» آمده، در بیشتر موارد به طور مطلق «أبا الحسن» گفته شده که در اصطلاح علماى حدیث، چنانچه «أبا الحسن» مطلق بیاید، مراد امام کاظم(ع) است.(۲۷) به همین دلیل، ما آنها را در شمار احادیث امام کاظم(ع) ذکر نمودیم؛ ولى دقت در برخى از اسناد نشان میدهد که مراد، امام هفتم(ع) نیست؛ از جمله:

– در باب یازدهم (صفات الذات و صفات الأفعال) ، در پایان حدیث سیزدهم چنین آمده است: «… عن أیوب بن نوح، أنه کتب إلى أبی الحسن (ع) یسأله».(۲۸)

شیخ طوسى در الرجال «ایوب بن نوح» را هم از اصحاب امام رضا(ع)، هم امام جواد و هم امام هادى شمرده است.(۲۹) آیت‏اللّه خویى نیز به نقل از برقى همین را عقیده را ابراز داشته و نقل او از امام کاظم(ع) را یادآور شده است.(۳۰) نجاشى تصریح دارد که او وکیل امام هادى(ع) و امام عسکرى(ع) بوده است.(۳۱) برخى دیگر نیز همین مطالب را نقل کرده‏اند.(۳۲)

بنابراین، تعیین اینکه «أبى الحسن» در این روایت «ابالحسن» اول (امام کاظم)، ثانى (امام رضا)، یا ثالث (امام هادى) است، دشوار مینماید؛ هر چند نظر نجاشى -که «ایوب» را وکیل امام هادى(ع) دانسته احتمال اخیر را تقویت میکند.

شاید روایت ششم باب ۵۸ (السعاده و الشقاوه) -که در آن «ایوب بن نوح» با واسطه‏اش، ابن ابى عمیر و او از هشام بن سالم از امام صادق(ع) روایت کرده است‏(۳۳) مؤید دیگرى بر این مطلب باشد و «ایوب بن نوح» از امام هادى(ع) روایت قبل را نقل کرده باشد.

– در باب بیست و نهم (أسماء اللّه تعالى)، پایان سند حدیث اول چنین است:

… عن الفتح بن یزید الجرجانى، عن أبی الحسن(ع)….(۳۴)

عین همین سند در روایت اول باب چهلم (أدنى ما یجزى من معرفه اللّه) آمده است.(۳۵)

شیخ طوسى «فتح بن یزید» را در زمره اصحاب امام هادى(ع) شمرده است.(۳۶) آیت‏اللّه خویى نوشته است که برقى و ابن شهرآشوب نیز او را از اصحاب امام هادى(ع) دانسته‏اند.(۳۷)

صاحب جامع الرواه بیان نموده که از امام رضا(ع) نیز روایت دارد؛(۳۸) ولى آیت‏اللّه خویى معتقد است که در نقل «فتح بن یزید» از امام رضا(ع) شکى نیست و نیز ذکر میکنند که حتى آنجایى که «رضا» نیامده و «أبا الحسن» تنها ذکر شده، مراد امام رضا(ع) است، به قرینه اتحاد سند با روایاتى که تصریح به امام رضا(ع) دارند. او سکونت وى در خراسان را تأیید دیگرى دانسته است؛ روایات وارد در موضوع توحید و معارف، اکثراً از امام رضا(ع) است. در پایان نیز نوشته‏است که بیشتر روایات «فتح» از امام رضا(ع) است و مناسب‏تر این بود که شیخ طوسى و برقى او را در اصحاب امام رضا(ع) ذکر کنند.(۳۹) بنابراین، مراد از «ابى الحسن» در روایت مذکور التوحید، امام هفتم نخواهد بود.

-مورد آخرى را که به عنوان نمونه میآوریم، روایت ۲۶ باب ۶۷ است که قسمت اخیر سند آن چنین است:

محمد بن عیسى قال: قرأت فی کتاب على بن بلال، أنه سأل الرجل؛ یعنى أباالحسن (ع)….(۴۰)

هرچند که عنوان «الرجل» در بیشتر روایات بر امام کاظم(ع) اطلاق میشود – اگر نگوییم در تمام روایات چنین است ،ولى بررسى رجالى سند، مطلب دیگرى را نشان میدهد که در ذیل میآید:

در جامع الرواه اردبیلى دو نفر به نام على بن بلال آمده است: على بن بلال بن ابى معاویه على بن بلال مهلبى و على بن بلال بن بلال بغدادى که دومى ابن ابى معاویه ذکر شده است.

همچنین، وى على بن بلال بغدادى را از اصحاب امام جواد(ع) دانسته که از امام هادى(ع) هم نقل دارد.(۴۱) شیخ طوسى على بن بلال را در شمار اصحاب امام رضا(ع) آورده است. در پاورقى کتاب آمده که این اسم در بعضى از نسخه‏هاى کتاب نیست.(۴۲)

آیت‏اللّه خویى نیز به نبود این مطلب در بعضى نسخه‏هاى الرجال اشاره دارد؛(۴۳) ولى شیخ طوسى، على بن بلال بغدادى را در اصحاب امام جواد(ع)، امام هادى(ع) و امام عسکرى(ع) ذکر کرده است.(۴۴) همچنین، على بن بلال بن ابى معاویه را در ردیف «من لم یرو عن الائمه» آورده و بیان کرده است که ابن‏حاشر از او حدیث نقل کرده است.(۴۵)

از این‏رو، على بن بلال مذکور در روایت التوحید باید على بن بلال بغدادى و از امام هادى(ع) نقل حدیث کرده باشد، بخصوص آنکه صاحب جامع‏الرواه پس از ذکر این مطلب -که ابن بلال بغدادى از اصحاب امام نهم و دهم بوده است – سند چند روایت را از او از امام هادى(ع) نقل کرده است که در آنها محمد بن عیسى از وى نقل کرده است،(۴۶) چنانکه در روایت مذکور از التوحید نیز محمد بن عیسى از ابن بلال نقل کرده است. بنابراین، به نظر میرسد که «ابى الحسن» مذکور در روایت این کتاب، امام هادى(ع) باشد.

در خاتمه این بحث متذکر شویم که چنانچه این تقصیر در تعیین دقیق نام معصوم از جانب صدوق بوده باشد، بهترین توجیه این است که گفته شود شاید براى شیخ صدوق یا حتى در عصر وى این که فلان شخص صحابى و راوى کدام معصوم بوده، امرى واضح و روشن بوده، لذا جناب شیخ نیازى به دقت بیشتر در تعیین نام معصوم ندیده است؛ هرچند که این توجیه بعید به نظر میرسد.

ه . احادیث مضمر

مطلب دیگر این است که نسبت به دو حدیث مضمرى که در التوحید آمده است نیز میتوان با توجه به علم رجال به تعیین نام معصوم نایل آمد که به طور مختصر به یکى از آنها اشاره میشود. در حدیث دوازدهم از باب ششم (أنّه -عزوجل لیس بجسم و لا صوره) آمده است:عن محمد بن على القاسانى، قال: کتبت الیه(ع)….(۴۷)

به نظر میرسد که مراد، امام هادى(ع) باشد؛ زیرا شیخ طوسى محمد بن على کاشانى را از اصحاب امام هادى(ع) شمرده است.(۴۸)

آیت‏اللّه خویى نیز نظر برقى را همین دانسته است. خود ایشان نیز آورده‏اند که وى از امام هادى(ع) نیز روایت دارد.(۴۹) و (۵۰)

و . احادیث موقوف

پنج حدیثى را که از غیر معصوم شمارش کرده‏ایم، از زید بن على،(۵۱) عبداللّه بن عباس،(۵۲) محمد بن یعقوب کلینى،(۵۳) محمد بن نعمان الأحول‏(۵۴) و محمد حنفیه‏(۵۵) است که به غیر از مورد کلینى که درباره آن توضیح دادیم، چهار حدیث دیگر جزو احادیث موقوف محسوب میشوند.

چگونگى ابواب کتاب

الف . نامگذارى ابواب

اولین مطلب این بخش، مربوط به نامگذارى ابواب و چگونگى ارتباط عناوین با موضوع روایات مذکور در آن است. به طور کلى میتوان گفت که عناوین تمام ابواب، مرتبط با روایات خاص خود هستند. گاه، این عنوان عام‏تر از موضوع روایات و گاه، اخص از آنهاست؛ مثلاً عنوان باب سوم چنین است: «باب معنى الواحد و التوحید و الموحد» که در آن سه روایت آمده است و هر سه مورد مربوط به معناى «واحد» است. دو روایت اول از امام جواد(ع) است که راوى پرسیده است: «ما معنى الواحد». در روایت سوم نیز اعرابى از حضرت على(ع) پرسیده است: که «أتقول أنّ اللّه واحد»؛ لذا ملاحظه میشود که عنوان، عام‏تر از روایات است. گفتنى است عنوان این باب، ظاهراً مأخوذ از شرح مفصلى است که شیخ در پایان باب آورده و در آن، درباره سه واژه مذکور بحث نموده است.(۵۶)

مثال براى آنجا که عنوان، اخص از موضوع و در واقع، عنوانْ تنها ناظر بر برخى از روایات باب است، باب چهارم را میتوان ذکر نمود که عنوان باب «تفسیر قل هواللّه احد إلى آخرها» است و در آن پانزده روایت آمده و تنها نُه روایت مربوط به تفسیر این سوره و برخى از آیات یا کلمات آن است. چهار روایت ۱۱، ۱۲، ۱۳ و ۱۵ در فضیلت و ثواب قرائت این سوره و دو روایت ۹ و ۱۴ در غیر این دو موضوع‏اند. در روایت چهاردهم از امام رضا(ع) آمده است:

اذا سألوک عن التوحید، فقل -کما قال اللّه عزوجل: قل هو اللّه احد اللّه الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد. و إذا سألوک… .(۵۷)

ب . روایات غیر همخوان با باب

در این بین میتوان از روایاتى یاد نمود که با عنوان باب و دیگر روایات همخوانى ندارند؛ مانند روایت نهم باب اول (ثواب الموحدین والعارفین)، که از پیامبر(ص) چنین روایت شده است:

کل جبار عنید، من أبی أن یقول لا إله إلاّ اللّه.(۵۸)

این روایت که در حقیقت، عکس عنوان باب و دیگر روایات است، تنها وجه ارتباطش همین عکس بودنش است.

نمونه دیگر، باب پنجم (معنى التوحید و العدل) است که سومین و آخرین روایتِ آن از حضرت على(ع) بوده و عبارت آن چنین است:

جاء رجل إلى امیرالمؤمنین(ع)، فقال: یا امیرالمؤمنین، إنى قد حرمت الصلاه باللیل. فقال له أمیرالمؤمنین(ع): أنت رجل قد قیدتک ذنوبک.(۵۹)

همان‏طور که مشاهده میشود،ارتباط میان محروم از نماز شب بودن کسى به خاطر دربند گناه بودنش با معناى توحید و عدل واضح نیست.

ج. جابه جایى برخى از روایات و ابواب

نکته دیگر، این است که برخى از روایات ،غیر مرتبط با روایات یک باب به نظر میرسد که بهتربود در باب دیگرى میآمد؛ مثلاً روایت نهم باب چهارم -که قبلاً نیز به آن اشاره نمودیم ظاهراً باید در باب دوم (التوحید و نفى التشبیه) میآمد؛ چرا که سؤال راوى نیز از توحید است: «سألت أبا جعفر(ع) عن شیء من التوحید»(۶۰) و بالاتر اینکه چه بسا برخى از ابواب بایسته بود در ابواب دیگرى ادغام میشدند؛ مانند بابهاى ۶۵ و ۶۶ که هر دو مربوط به مناظرات حضرت على بن موسى الرضا(ع) با علماى دیگر ادیان درباره توحید است. «ذکر مجلس الرضا مع أهل الادیان… مثل الجاثلیق… فی التوحید عند المأمون»(۶۱) و «ذکر مجلس الرضا(ع) مع سلیمان المروزى… عند المأمون فی التوحید»،(۶۲) مؤید این مطلب نیز عنوان این دو باب است و هر کدام یک حدیث دارند.

همچنین است سه باب ۴۸، ۴۹ و ۵۰ که احادیث آنها داراى موضوع واحدى هستند.(۶۳) در باب ۴۸ (معنى قول اللّه -عزوجل: «الرحمن على العرش استوى)» نُه حدیث آمده است که تنها چهار حدیث آن مربوط به تفسیر آیه شریفه‏(۶۴) و بقیه احادیث، قریب المعنى و عام هستند؛ مثل روایت هشتم که امام صادق(ع) فرمودند:

کذب من زعم أن اللّه -عزوجل من شی‏ء، أو فی شی‏ء، أو على شیء.

البته حدیث سوم، مربوط به تفسیر آیه«و یحمل عرش ربک فوقهم یومئذ ثمانیه» است.

در باب ۴۹( معنى قوله -عزوجل: «و کان عرشه على الماء)» دو روایت در تفسیر کریمه مذکور آمده است. باب ۵۰ (العرش و صفاته) تنها یک روایت دارد که در آن امام صادق(ع) ضمن بیان و تبیین صفات عرش خدا به تفسیر برخى آیات چون «الرحمن على العرش استوى» اشاره فرموده‏اند که مربوط به باب ۴۸ میشود.

از این‏رو، به نظر میرسد که‏باید این سه باب در هم ادغام شده، تحت یک عنوان میآمدند؛ البته پنج روایت باب ۴۸ – که مربوط به عرش نیستند بهتر بود در باب دیگرى، مثلاً باب ۲۸ (نفى المکان و الزمان و… عن اللّه عزوجل) ذکر میشدند.

باید متذکر شد که ظاهراً تفکیک و نامگذارى برخى از ابواب از سوى خود شیخ صدوق صورت نگرفته است؛ زیرا -چنان که در بخش قبل، از مصحح نقل نمودیم در بعضى نسخه‏ها باب ۴۸ و ۴۹ درهم ادغام شده بودند که مصحح محترم با توجه به اختلاف موضوع،آنها را تفکیک کرده و یا آنکه بیان داشته که مؤلف (شیخ صدوق) دو حدیث ذعلب و سبخت را باب مستقلى ندانسته و ما براى هماهنگ و یک دست‏سازى، عنوان باب را بر آنها گذاشتیم.(۶۵)

د . روش ترتیب احادیث در ابواب

نسبت به روش و منهج شیخ صدوق در ترتیب احادیث ابواب نیز دو نکته را بیان میکنیم: نکته اوّل، اینکه ظاهراً جناب شیخ ترتّب احادیث را بر یکدیگر در نظر داشته‏اند؛ یعنى از پى هم آمدن احادیث، با توجه به وجود ارتباط بین آنها بوده است. دو دلیل را بر این مطلب میتوان اقامه کرد:

۱ . در مواردى چند که ما تعداد آنها را هفت مورد شمارش کردیم جناب شیخ پس از روایت یا روایاتى توضیحى مختصر یا مفصل نسبت به آنها داده‏(۶۶) و بعد، با عباراتى چون «و تصدیق ذلک» یا «و تصدیق ما ذکرته»، روایت یا روایات دیگرى را آورده‏اند؛ مثلاً در روایت شانزدهم باب هشتم (ما جاء فى الرؤیه)، از امام صادق(ع) نقل شده است که «أى رسول الله ربه عزوجل» و شیخ صدوق پس از این توضیح (یعنى بقلبه) نوشته‏اند: «و تصدیق ذلک» و آن گاه، روایت هفدهم را آورده‏اند که «ما حدثنا به…».(۶۷) و (۶۸)

۲ . در مواردى نیز پس از ذکر روایت یا روایاتى، روایت بعد را با «و من ذلک» یا «و فی روایه أخرى» شروع کرده‏اند که پیوستگى و ترتب آنها بر یکدیگر را نشان میدهد. مثلاً در باب ۴۸ پس از ذکر روایت پنجم از امام صادق(ع)، روایت بعد را چنین آورده است: «و فی روایه اخرى قال…»(۶۹)

مثال دیگر باب ۳۴ است که در تفسیر حروف اذان و اقامه بوده و در روایت اول، تفسیر عبارات اذان و اقامه را از حضرت على(ع) ذکر کرده است. از آنجا که در این روایت، ذکرى از «حى على خیرالعمل» نیامده است، شیخ توضیح داده است که راوى به خاطر تقیه آن را ذکر نکرده است و بعد جهت جبران آن روایت دوم را چنین آورده است: «و قد روى فی خبر آخر، أن الصادق(ع) سئل عن معنى «حى على خیر العمل».(۷۰)

نکته دوم -که مترتب بر نکته اول است، پاسخ این سؤال است که حال که مشخص شد جناب شیخ صدوق روایات را با توجه به ارتباط بین سابق و لاحق آورده است، آیا ترتیب دیگرى مد نظر ایشان بوده است یا خیر؟

تأمل در برخى از ابواب، بیانگر آن است که در روایات مذکور در آنها، ابتدا پیوستگى تام با عنوان باب و غرض مؤلف از تألیف کتاب دارد و پس از آن، هرچه به آخر باب برویم، روایات نسبت به موضوع عام‏تر میشوند؛ البته چنین نیست که بیربط به موضوع باشند.(۷۱)

به عنوان نمونه، باب آخر را از نظر میگذرانیم که در نهى از جدال، مراء و سخن گفتن درباره خداوند سبحان و داراى سى و پنج حدیث است.

حدیث اول از امام باقر(ع) است که «تکلموا فی خلق اللّه و لا تکلموا فی اللّه، فإًن الکلام فی اللّه لا یزید إلاّ تحیرا». هفدهمین حدیث از امام صادق(ع) است که «ایاکم و الکلام فی اللّه…»، ولى از روایت ۲۱ به بعد، مطلق مراء و جدال نهى شده است که «الخصومه تمحق الدین و تحبط العمل و تورث الشک» (حدیث ۲۱)، «کف الأذى و قله الصحب یزید ان فی الرزق» (حدیث ۲۸) و روایت پایانى نیز از امام صادق(ع) است که فرموده‏اند: «لا یخاصم إلاّ من قد ضاق بما فی صدره».

چگونگى اسناد روایت

الف . اِسناد و ارسال

شیخ صدوقغالب روایات کتاب التوحید را مسند ذکر کرده است و از مجموع ۵۷۸ حدیثى که ما شمارش نموده‏ایم، تنها یازده حدیثِ مرسل وجود دارد؛ یعنى ۵۶۷ حدیث مسند آمده است. البته در شمارش رایانه‏اى -که ذکر آن گذشت و عدد تمام احادیث را ۸۴۱ ذکر کرده بود به غیر از بخش اول، دو بخش دیگر بیشتر و حتى نزدیک به تمام احادیث آنها بایدمرسل باشد؛ یعنى حدود ۲۵۰ حدیث.

ب . رفع و اتصال

در بین روایات مسند، تقریباً چهل روایت مرفوعه وجود دارد، که در مواردى به این امر تصریح شده است؛ ولى آنچه بیشتر جلب توجه میکند این است که حدود نصف این مرفوعات در سندهاى مربوط به معصومان(ع) است، که به این رفع هم اشاره نشده است؛ مانند روایت سوم باب ۴۱ که سندش چنین است: «… عن الفضل بن سکن عن ابى عبداللّه قال قال امیرالمؤمنین…»(۷۲)، یا روایت ۲۳ باب ۵۶، «… عن على بن یقطین، عن ابى ابراهیم(ع): قال: مرّ امیرالمؤمنین… فقال…»(۷۳) و نیز روایت نهم باب ۹: «عن عمر بن اذینه، عن أبی عبداللّه (ع) قال: قیل لأمیرالمؤمنین… قال…».(۷۴)

البته باید در نظر داشت که ظاهراً جناب صدوق در این دسته از روایات، نیازى به ذکر نام بقیه معصومان(ع) نمیدیده؛ چرا که در بیشتر این قبیل روایات، پس از ذکر نام معصوم اول، «عن آبائه» را ذکر و بعد نام معصوم آخر را آورده است.

نمونه‏ ها: «عن أبی عبداللّه عن آبائه قال مر النبى(ص)… فقال…»(۷۵) و «عن على بن موسى الرضا عن أبیه عن آبائه عن على…».(۷۶)

در صورت پذیرش این توجیه، این قبیل روایات دیگر مرفوعه نخواهند بود و روایاتى که در آنها «عن آبائه» آمده است، بیانگر آن است که جناب شیخ به این مسئله ملتفت بوده است؛ چنان که در مواردى تماماً سند را ذکر نموده است.(۷۷)

ج . اختصار در سند

مطلب دیگر، درباره اسناد التوحید، اینکه در مواردى که سند دو یا چند حدیث مشترک بوده است، احادیث بعد با «بهذا الاسناد» آمده‏اند – چنان که روش بسیارى از راویان احادیث است -؛ مانند روایات ۱۸ ، ۱۹ و ۲۰ باب اول که با «و بهذا الاسناد» شروع شده‏اند.(۷۸)

البته گاهى این سند تا معصومى که متن روایت از وى نقل میشود، مشترک بوده که شیخ چنین عمل کرده است و گاهى نیز تنها بخشى از سند مشترک بوده که در قسمت مشترک «بهذا الاسناد» را تا قبل از آخرین راوى مشترک آورده و از آن پس، بقیه سند را ذکر نموده است؛ مانند: شانزدهمین حدیث باب دوم که چهار راوى اول سند با حدیث قبلى مشترک‏اند و شیخ به جاى سه تاى اول، «بهذا الاسناد» آورده و از آن پس سند را آورده است.(۷۹)

قاعدتاًباید این مسئله در تمام موارد رعایت شود، ولى چنین نشده است؛ چنان که در باب ۶۴، حدیث ۳ و ۴ تماماً سندشان مشترک است، ولى این اختصار صورت نگرفته است.(۸۰) عکس مورد دوم (اشتراک بعض سند) نیز همان مورد مذکور فوق است که حدیث ۱۵ با حدیث ۱۴ به همان صورت مشترک است، ولى اختصار نشده است (هر سه حدیث، سند مشترک دارند).(۸۱)

د . اسانید عامى

نکته دیگر درباره اسناد احادیث، عامى بودن برخى از راویان، اسانید و حتى شیوخ صدوق است؛ مثلاً روایاتى از پیامبر(ص) را از مثل ابوهریره،(۸۲) عثمان‏(۸۳) و ابوسعیدالخدری(۸۴) نقل نموده است. از اسانید عامى نیز میتوان به روایات ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰، ۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۴ و ۲۵ باب اول اشاره نمود. در مورد شیوخ عامى نیز، به طور مجزا، در بحث از شیوخ شیخ اشاره خواهد شد.

در مورد اى نقل از شیوخ و راویان عامى سه احتمال به نظر میرسد:

اول، جناب شیخ با این‏گونه نقلها خواسته تا اتفاق نظر شیعه و سنى را در بعضى از مباحث اعتقادى بیان کند.

دوم، شیخ صدوق خواسته است تصدیق و در واقع، اعتراف علما و بزرگان اهل سنت را نسبت به برخى از مباحث اعتقادى شیعه بازگو کند؛ مانند روایت ۲۲ باب اول را -که حدیث معروف «سلسله الذهب» على بن موسى الرضا(ع) است از دو راوى عامى از ابوالصلت هروى آورده است. وى نقل کرده است که به هنگام خروج امام رضا(ع) بزرگانى چون محمد بن رافع، احمد بن حرب… و اسحاق بن راهویه (استاد بخارى) -که از اهل سنت‏اند به لجام مرکب حضرت آویخته و با قسم دادن حضرت رضا(ع) خواستند که از اجداد طاهرینش براى آنها روایت کند و حضرت نیز چنین فرمود:

حدثنى أبی العبد الصالح موسى بن جعفر،(۸۵) قال: حدثنى أبی الصادق جعفر بن محمد، قال: حدثنى أبی أبو جعفر محمد بن على باقر علم الانبیاء، قال: حدثنى أبی على بن الحسین سید العابدین، قال: حدثنى أبی سید شباب أهل الجنه الحسین،قال: حدثنى أبی على بن أبى طالب(ع)، قال: سمعت النبى(ص) یقول: قال اللّه -جل جلاله: إنى أنا اللّه لا إله أنا فاعبدونى، من جاء منکم بشهاده أن لا اله إلاّ اللّه بالإخلاص دخل فی حصنى، و من دخل حصنى أمن من عذابى.

روایت بعدى نیز از اسحق بن راهویه است که نقل دیگر حدیث «سلسله الذهب» از حضرت رضا(ع) است و در آن تتمّه معروفِ این حدیث را نیز دارد که:

فلمّا مرت الراحله نادانا بشروطها، و أنا من شروطها.(۸۶)

نقل چنین روایتى در بحث امامت، فارق اهل سنت و شیعه، از راویان عامى یقیناً با هدف خاصى صورت گرفته است.

سوم، نقل از شیوخ و راویان عامى، عدم تصّعب و غرض‏ورزى شیخ صدوق را میرساند.

ه. مشایخ صدوق

بحث پایانى ما در این بخش، مربوط به شیوخ صدوق در این کتاب است، که مجموعاً از ۵۶ شیخ حدیث کرده است. فهرست اسامى این شیوخ و تعداد روایت هر یک را جهت استفاده بیشتر ذکر مینماییم (از بیشترین به کمترین):

نام شیخ

على بن حسین پدر صدوق‏

محمد بن حسن بن احمد بن ولید

على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق‏

محمد بن موسى بن متوکل‏

محمد بن على ماجیلویه‏

احمد بن محمد بن یحیى عطار

احمد بن حسن قطان‏(۸۷)،

احمد بن زیاد بن جعفر همدانی

حسین بن احمد بن ادریس‏

ابوالحسین محمدبن ابراهیم بن اسحاق فارسى،

حمزه بن محمد بن … زید بن على بن حسین‏

محمد بن محمد بن عصام کلینی

عبداللّه بن محمد بن عبدالوهاب،

تمیم بن عبداللّه بن تمیم قرشى،

محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانى (ابوالعباس)

حسین بن ابراهیم بن احمد بن هشام مؤدب‏

على بن احمد بن عبداللّه… ابى عبداللّه برقى،

جعفر بن محمد بن مسرور

على بن عبداللّه وراق،

محمد بن ابراهیم بن احمد بن یونس معاذى،

على بن عبداللّه بن احمد اصفهانى اسوارى،

محمد بن احمد شیبانى مکتب‏

ابومنصور احمد بن ابراهیم بن بکر خوزى،

ابونصر محمد بن احمد بن تمیم سرخسى،

عبدالواحد بن محمد بن عبدوس عطار

محمد بن قاسم مفسر

ابوعبداللّه حسین بن محمد اشنانى رازى،

احمد بن هارون فامی

ابو محمد جعفر بن على بن احمد فقیه قمی

احمد بن محمد بن عبدالرحمن مقرى مروزى حاکم،

ابراهیم بن هارون هیتى،

احمد بن محمد بن هیثم عجلی

ابوالحسن محمد بن عمرو بن على بصرى،

محمد بن فضل بن محمد بن اسحق مذکر نیشابورى،

ابو احمد حسن بن عبداللّه بن سعید عسکرى،

جعفر بن على بن حسن… مغیره کوفی

ابوالحسین محمد بن على بن شاه فقیه،

احمد بن محمد بن احمد بن غالب انماطى،

حسن بن على بن محمد بن على بن عمرو عطار،

حاکم عبدالحمید بن عبدالرحمن بن حسین،

فضل بن فضل بن عباس کندى،

ابونصر احمد بن حسین مروانى،

محمد بن سعید بن عزیز سمرقندى فقیه،

على بن احمد بن خدابخت صیرفتى نسابه،

على بن حسین بن صلت‏

مظفر بن جعفر بن مظفر علوى سمرقندی

محمد بن بکران نقاش‏

ابو احمد قاسم بن محمد بن احمد سراج همدانى،

ابو على محمد بن احمد بن محمد بن… ابیطالب‏

ابو محمد حسن بن محمد بن یحیى بن… ابیطالب‏

حسین بن یحیى بن ضریس بجلى،

طاهر بن محمد بن یونس بن حیاه فقیه،

محمد بن قاسم استرآبادى،

ابوعلى حسین بن احمد بیهقى،

محمد بن محمد بن غالب شافعى،

احمد بن على بن ابراهیم بن هاشم‏

جمع : ۵۶۷

گفتنى است مواردى از دو یا چند شیخ نقل شده که در شمار احادیث راوى اول آمده است. مجموع این موارد را ۲۶ مورد شمرده‏ایم که بیست مورد از دو راوى، دو مورد از سه راوی(۸۸) و یک مورد نیز از شش شیخ‏(۸۹) حدیث کرده است. غالب مواردى که از دو راوى است، پدر صدوق و محمد بن حسن بن احمد بن ولید هستند.

و. علت کثرت نقل از پدر

همان‏طور که در فهرست مشایخ دیده میشود، بیشترین روایت صدوق از پدرش است که یک نکته را در این باره لازم به ذکر میدانیم:

و آن اینکه در بیشتر موارد تحدیث شیخ صدوق از پدرش شروع نقل «أبی‏تعداد رحمه‏اللّه» و مواردى نیز «حدثنا أبی رحمه‏اللّه» است دارد. تفاوت این دو گونه تعبیر شاید از این جهت باشد که شیخ صدوق تنها موارد «حدثنا» را از پدر خویش استماع کرده و بقیه را باید از کتابهاى پدرش نقل کرده باشد. آنچه که این احتمال را بیشتر تقویت میکند، دو مطلب ذیل است:(۹۰)

یکى اینکه پدر صدوق متوفاى سال ۳۲۹ق، است؛یعنى زمانى که شیخ تقریباً ۲۳ سال داشته است؛ لذا بعید است که این همه حدیث را آن هم تنها در یک کتاب از پدرش سماع کرده باشد، بویژه اینکه گفتیم شیخ صدوق التوحید را به احتمال زیاد پس از سال ۳۵۵ق، و یا حتى سال ۳۶۸ق، تألیف کرده است.

دیگر آنکه پدر صدوق داراى کتابى به همین نامِ بوده است‏(۹۱) و چه بسا صدوق بیشتر از این کتاب نقل کرده باشد.

ز . علت عدم ترضّى بعضى مشایخ

آخرین مطلب درباره شیوخ صدوق در التوحید، این است که ایشان پس از ذکر نام شیخى که از او تحدیث کرده است، عباراتى چون «رضى اللّه عنه» و «رحمه اللّه» آورده است که از احترام خاص شیخ نسبت به آنها حکایت دارد و چه بسا به منزله توثیق آنان توسط صدوق باشد.

در هر صورت، نکته مورد نظر ما این است که شیخ نسبت به برخى از شیوخ مذکور که ما نام آنها را با علامت (،) مشخص کرده‏ایم، ترضّى و ترحیم نکرده است. اولین توجیهى که به نظر میرسد، احتمال سهو از جانب صدوق و یا حتى اشتباه در چاپ است؛ ولى قراین متعددى وجود دارد که نشان میدهد جناب شیخ متعمداً آنها را ترضّى و ترحیم نکرده که در ادامه به آنها اشاره میشود:

عمده‏ترین دلیل، این است که مشایخ مذکور، در غالب مواردى که شیخ از آنها حدیث نموده است، ترضى و ترجیم نشده‏اند. مثلاً احمد بن حسن قطان -که در میان آنان بیشترین روایت را صدوق از او نقل کرده است، تنها در یک مورد و آن هم در کنار پنج شیخ دیگر ترضى شده است. حدیث پنجم باب ۶۳ این چنین است:

حدثنا احمد بن الهیثم العجلى و احمد بن الحسن القطان و محمد بن احمد السنانى و الحسین بن ابراهیم بن هشام المکتب و عبداللّه بن محمد الصائغ و على بن عبداللّه الوراق رضى اللّه عنهم قالوا.(۹۲)

نیز ابوالحسن محمد بن ابراهیم بن اسحاق فارسى که در هفت موردى که ما استقصا نمودیم ترضى نشده است،(۹۳) همچنین ابو نصر محمد بن احمد بن تمیم سرخسى در هر چهار مورد.(۹۴)

دلیل دیگرى که این مطلب را تقویت میکند، این است که صدوق در مواردى، شیخ مذکور را در کنار دیگر یا دیگرانى آورده، ولى او را ترضى نکرده است؛ مثلاً نسبت به احمد بن حسن قطان در باب چهل و سه -که حدیث ذعلب است آورده است:

حدثنا احمد بن الحسن الحسن القطان و على بن احمد بن محمد بن عمران الدقاق – رحمه اللّه قالا….(۹۵)

یا اینکه نسبت به على بن عبداللّه وراق در آخرین روایت باب دوم آمده است:

حدثنا على بن احمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه اللّه و على بن عبداللّه الوراق قالا….(۹۶)

حال اگر پذیرفتیم که این عدم ترضّى شیخ صدوق تعمدى بوده است، باید ببینیم که علت این مسئله چه میتواند باشد؟

تنها دلیلى را که نگارنده میتواند براى این کار شیخ بیان کند، عامى بودن این مشایخ است؛ چنان که صاحب قاموس الرجال نسبت به محمد بن على بن شاه فقیه اظهار داشته که ظاهراً عامى بوده است.(۹۷) همچنین عامى بودن محمد بن فضل بن محمد بن اسحاق مذکر نیشابوری(۹۸) را محتمل دانسته است.و برخى دیگر نیز به نقل از خود صدوق درباره احمد بن حسن قطان ذکر کرده‏اند که شیخ در توصیفش گفته است که «شیخ کبیر لأصحاب الحدیث» و از موارد دیگرى از کلام صدوق، عامى بودن ابن قطان را استظهار کرده‏اند.(۹۹)

همچنین لازم به ذکر است که این عامى بودن -که موجب عدم ترضى شیخ شده است به معناى مردود و مطرود بودن آن راوى در نظر شیخ نیست؛ چرا که برخى درباره امثال ابوعبداللّه حسین محمد اشنانى رازى بیان داشته‏اند که علامه مامقانى به خاطر کثرت روایت صدوق از او، میل به توثیقش دارد،(۱۰۰) درحالیکه اگر صدوق او را مطرود میدانست، چنین نمیکرد.

چگونگى متن احادیث

برخى از توضیحات مربوط به این بحث، در بخشهاى سابق ذکر شده و تنها نکته شایان ذکر این است که شیخ، در غالب موارد، متن حدیث را به طور کامل آورده و در مواردى به تقطیع روایات -که امرى شایع و قابل قبول نزد محدثان است اقدام کرده است.

مجموع موارد تقطیع شده، یازده مورد است که خود شیخ تصریح به آن داشته و فرموده است:

الحدیث طویل اخذنا منه موضع الحاجه.

در هفت مورد، پس از اشاره به حذف بقیه حدیث، بیان کرده است که بقیه و ادامه آن را در کجا آورده است؛ «و قد أخرجته بتمامه فی آخر کتاب النبوه» (دو مورد)،(۱۰۱) وقد أخرجته بتمامه فی کتاب عیون اخبارالرضا» (دو مورد)،(۱۰۲) «و قد أخرجته بتمامه فی تفسیر القرآن»(یک مورد)،(۱۰۳) «و قد أخرجته بتمامه فی کتاب الدلائل و المعجزات» (یک مورد)،(۱۰۴) «و قد أخرجته بتمامه فی کتاب الخصال» (یک مورد).(۱۰۵)

در چهار مورد نیز به جایى که ادامه بحث را آورده، اشاره ننموده است؛ ولى دو مورد آن را میتوان از نقل همان روایت در جاى دیگر همین کتاب به دست آورد: یکى روایت چهاردهم، باب نُهم که (۱۰۶) همان دو مورد دیگر است و بقیه را به عیون اخبارالرضا(ع) احاله کرده است؛ البته در هر مورد، بخشى از حدیث را که متناسب باب بوده آورده است، لذا تکرار نشده است.

دیگرى روایت شانزدهم باب ۲۹ (۱۰۷) که این نیز همان دو موردى است که شیخ اشاره نموده که بقیه حدیث را در آخر کتاب النبوه آورده است و همان حدیث معروف جاثلیق سلمان فارسى است در این سه مورد نیز تکرارى صورت نگرفته است.

دو مورد دیگرى که اشاره به مأخذ دیگرى نشده است، یکى روایت ۳۴ از باب دوم‏(۱۰۸) و دیگرى روایت چهارم از باب ۶۳ است‏(۱۰۹) که ظاهراً تنها یک‏بار در این کتاب آمده‏اند.

به مناسبت بحث درباره تقطیع احادیث باید یادآور شویم که آیت‏اللّه خویى(ره) در بحث درباره شیخ صدوق ذکر کرده که محدث نورى(ره) وى را متهم به اختصار احادیث طویل نموده؛ یعنى هرجا را که میخواسته، اسقاط میکرده است. آیت‏اللّه خویى به دفاع از صدوق برخاسته و مواردى را که محدث نورى مثال زده، ذکر نموده و اثبات کرده که طریق شیخ صدوق با طریق روایتى که نورى ذکر کرده است، متفاوت بوده است و چه بسا این حذف و اسقاط، بر فرض ثبوت، توسط شخص دیگرى واقع شده باشد. همچنین بیان داشته است که بر فرض قبول اسقاط توسط صدوق، این امر موجب ظنین شدن به او نمیشود، بلکه تقطیع حدیث بوده که امرى متداول است.(۱۱۰)

بررسى اینکه آیا شیخ صدوق در این کتاب چنین کرده است یا خیر، نیاز به مقایسه روایات التوحید با کتابهاى قبل از او به ویژه الکافى -که حتى برخى از بابهایش با التوحید هم نام است دارد که خارج از عهده این تحقیق است. از آنچه ذکر نمودیم، نمایان است که شیخ هر جا که تقطیعى کرده، به آن اشاره کرده است.

چگونگى شرح و توضیحات

شیخ صدوق در پایان برخى از روایات و ابواب با عناوینى چون «قال مصنف ، مؤلف هذا الکتاب رضى اللّه عنه»، «قال محمد بن على بن الحسین مؤلف ، مصنف هذا الکتاب رضى اللّه عنه» و شبیه اینها به شرح و توضیح آنها پرداخته است. در فهرست پایان کتاب، تعداد آنها ۵۶ مورد آمده است‏(۱۱۱) که البته بیشتر از اینها باید باشد؛ زیرا مواردى نیز وجود دارد که در فهرست مذکور نیامده و در متن کتاب نیز با عناوین مذکور یا چیز دیگرى مشخص نشده است که قول شیخ صدوق است؛ چرا که مثلاً شیخ در وسط روایت توضیح مختصرى ارائه کرده و بعد روایت را ادامه داده است؛ مانند روایت پنجم از باب ۲۶، که حدیث نسبتاً مفصلى از حضرت على(ع) میباشد و پس از نقل تفسیر آیه «و نضع الموازین القسط لیوم القیامه» از بیان حضرت على(ع)،جناب صدوق چنین گفته است: «و فی غیر هذا الحدیث الموازین هم الانبیاء و الأوصیاء» و بعد، فرمایش حضرت را ادامه داده است که «و أما قوله عزوجل…».(۱۱۲)

چگونگى این شرح و توضیحات در چند دسته قابل ارائه است:

الف . بیان و شرح مراد

در مواردى چنانچه روایت یا قسمتى از آن نیاز به تبیین بیشتر داشته باشد، تبیین شده است و بیشتر با عبارت «یعنى» یا «یعنى بقوله» آمده است؛ مثلاً در باب هشتم از روایت شانزدهم از امام صادق(ع) است که «رأى رسول اللّه ربه عزوجل» و شیخ مراد آن را چنین بیان کرده است: «یعنى بقلبه».(۱۱۳) یا آنکه در حدیث معروف سلسله الذهب، عبارت حضرت رضا(ع) (بشروطها و أنا من شروطها) چنین تبیین شده است:

من شروطها الاقرار للرضا(ع) بأنه امام من قبل اللّه عزوجل على العباد مفترض الطاعه علیهم.(۱۱۴)

دیگر آنکه در ضمن روایت سوم از باب نهم -که فرمایش امام کاظم(ع)- درباره قدرت خداوند عبارت «و کان اعتماده على قدرته» چنین تبیین شده است:

یعنى بقوله و کان… أى على ذاته لأن القدره من صفات ذات اللّه عزوجل.(۱۱۵)

مواردى بدون اشاره به عبارات روایت -که نیاز به تبیین نداشته آن روایت شرح شده است که بیشتر ذکر تعلیل براى مضمون روایت است؛ چنانکه در روایت ۳۶ از باب دوم پس از بیان امام صادق(ع) که «من شبه اللّه بخلقه فهو مشرک، ان اللّه تبارک و تعالى لا یشبه شیئاً و لا یشبهه شیء و کلما وقع فی الوهم فهو بخلافه»، جناب شیخ به ذکر تعلیل براى عدم شباهت خالق به مخلوق پرداخته است.(۱۱۶) و یا آنکه ذیل روایت ۲۴ از باب اول براى این فرمایش پیامبر(ص) که غیر مشرک داخل بهشت میشود، هرچند مرتکب گناهان کبیره شده باشد. دلیل ذکر کرده است.(۱۱۷)

مواردى نیز، هم عبارت و هم روایت شرح شده است؛ مانند روایت هشتم از باب نهم که بعد از بیان مراد، دو عبارت «هو نور» و «کونا ظلین» شرح شده است.(۱۱۸) مثال دیگر، شرح مفصل جناب شیخ از اسماى خداوند متعال است که ذیل حدیث نهم از باب ۲۹ پس از بیان مراد سخن رسول اللّه(ص) که درباره اسماى خدا فرموده‏اند: «من أحصاها دخل الجنه»، به تفصیل، تمام ۹۹ اسم مذکور در روایت را شرح کرده‏اند.(۱۱۹)

ب . جمع‏ بندى باب

بخش دیگر بیانات ایشان مواردى هستند که در پایان برخى ابواب درباره موضوع باب اظهار نظر و جمع ‏بندى شده است؛ مانند بیان طولانى ایشان در معناى واحد، موحد و توحید، در خاتمه باب سوم (۱۲۰) یا فرمایش ایشان در پایان باب ۲۲ در بیان معناى «جنب‏ اللّه» و «جنب اللّه» بودن حضرت على(ع).(۱۲۱)

ج . توضیحات جانبى

موارد دیگرى نیز وجود دارد که جناب شیخ مطلبى بیان داشته است که در واقع جهت اطلاع بیشتر و غیر مرتبط با مضمون روایت است؛مثل روایت دهم از باب دوازدهم که از حضرت على(ع) است:

سمع النبى رجلاً یقول لرجل، قبح‏اللّه وجهک و وجه من یشبهک، فقال(ص): مه لا تقل هذا، فاًن اللّه خلق آدم على صورته….

و توضیح شیخ چنین است:

ترکت المشبهه من هذا الحدیث أوله و قالوا إن اللّه خلق آدم على صورته فضلّوا فی معناه و أضلوا.(۱۲۲)

که در واقع جناب شیخ بیان میکند که توجه به این نکته که پیامبر(ص) این مطلب را به چه دلیلى بیان داشته‏اند، ما را از سقوط در ورطه تشبیه بازمیدارد.

مثال دیگر، موردى است که در باب ۳۴ پس از ذکر روایتى از امیرالمؤمنین(ع) در بیان معناى اذان و اقامه شیخ تذکر داده است که:

قال مصنف هذا الکتاب، إنّما ترک الراوى لهذا الحدیث ذکر حى على خیر العمل للتقیه.(۱۲۳)

د . بحث استطرادى

دسته اخیر، مواردى هستند که شیخ صدوق استطراداً مباحثى را مطرح کرده است که گاه در ارتباط با موضوع روایات دیگر باب است و گاه چنین نیست.

مثال مورد اول، ذیل روایت نهم از باب ۴۸، تفسیر آیه «الرحمن على العرش استوى» است که شیخ به تفسیر مشبه از این آیه اشاره و به آن پاسخ داده است.(۱۲۴) مثل همین مورد ذیل اولین روایت باب ۱۵، تفسیر آیه «اللّه نور السموات والارض» است که تفسیر مشبهه را ذکر و رد کرده است.

اما مثال مورد دوم، در باب قضا و قدر است که ایشان پس از ذکر وجوه دهگانه واژه «قضا» در قرآن، به بیان وجوه دهگانه واژه «فتنه» در قرآن پرداخته است.

در پایان این بخش باید ذکر نماییم که بررسى مباحث و مطالب ارائه شده شیخ صدوق در این کتاب، ضرورى و پرفایده است و فرصتى دیگر و کار مستقلى را خواهان است.

پى نوشت:

۱. از جمله نجاشى، ج ۲، ص ۳۱۱؛ نقد الرجال، ج ۴، ص ۲۷۴؛ قاموس الرجال، ج ۹، ص ۴۳۴.

۲. معجم رجال الحدیث، ج ۱۶، ص ۳۲۳.

۳. مقدمه آقاى حسن موسوى خراسانى.

۴. همان.

۵. رجال النجاشى، ج ۲، ص ۳۱۱ به بعد.

۶. رجال النجاشى، ج ۲، ص ۹۰ ؛ ریاض العلماء، ج ۵، ص ۲۰۰ ؛ قاموس الرجال، ج ۹ ، ص ۴۳۴.

۷. التوحید، ص ۷۵ و ۱۲۲.

۸. همان، ص ۲۸۸.

۹. التوحید، ص ۲۸۲.

۱۰. همان، ص ۱۸.

۱۱. همان، ص ۷ و ۸ .

۱۲. همان، ص ۱۷ و ۱۸ .

۱۳. همان، ص ۲۴۲، ح ۴ و ص ۴۰۶، ح ۴.

۱۴. همان، ص ۷۷، ح ۳۴.

۱۵. همان، ص ۱۵۷، ح ۳.

۱۶. همان، ص ۲۸، ح ۲۸ ، ص ۶۸، ح ۲۴، ص ۱۸۲، ح ۱۷ ، ص ۳۷۷، ح ۲۳ و ص ۳۹۸، ح ۱.

۱۷. همان، ص ۳۵۳، ح ۲۵.

۱۸. همان، ص ۲۴، ح ۲۱.

۱۹. همان، ص ۶.

۲۰. همان.

۲۱. همان، ص ۸۹ .

۲۲. همان، ص ۲۳۳.

۲۳. در مواردى نیز براى یک حدیث دو یا سه سند ذکر نموده است که هیچ‏کدام شماره ندارد(ص ۴۴ و ص ۳۸۰ ).

۲۴. همان، ص ۲۸۸ .

۲۵. همان، ص ۲۳۱.

۲۶. فهرس أحادیث أهل‏البیت(ع)، ج ۶ ؛ التوحید، ص ۳.

۲۷. علم الحدیث، کاظم مدیرشانه‏چى، ص ۱۶۵.

۲۸. التوحید، ص ۱۴۵.

۲۹. رجال الطوسى، ص ۳۶۸، ۳۹۸ و ۴۱۰.

۳۰. معجم رجال الحدیث، ج ۳، ص ۲۶۱.

۳۱. رجال النجاشى، ج ۱، ص ۲۵۵.

۳۲. الموسوعه الرجالیه المیسره، ج ۱، ص‏۱۳۸.

۳۳. التوحید، ص ۳۵۸.

۳۴. همان، ص ۱۸۵.

۳۵. همان، ص ۲۸۳.

۳۶. رجال الطوسى، ص ۴۲۰.

۳۷. معجم رجال الحدیث، ج ۱۳، ص ۲۴۶.

۳۸. جامع الرواه، ج ۲، ص ۱ .

۳۹. معجم رجال‏الحدیث، ج ۱۳، ص ۲۴۹ و ۲۵۰.

۴۰. التوحید، ص ۴۵۹.

۴۱. جامع الرواه، ج ۱، ص ۵۵۹ و ۵۶۰.

۴۲. رجال الطوسى، ص ۳۸۰.

۴۳. معجم رجال‏الحدیث، ج ۱۱، ص ۲۸۱.

۴۴. رجال الطوسى، ص ۴۰۴، ۴۱۷ و ۴۳۲.

۴۵. همان، ص ۴۸۶.

۴۶. ج ۱، ص ۵۶۰.

۴۷. التوحید، ص ۱۰۱.

۴۸. رجال الطوسى، ص ۴۱۷.

۴۹. معجم رجال الحدیث، ج ۱۲، ص ۱۴۹.

۵۰. بررسى بیشتر این موضوع مجال بیشترى را میطلبد.

۵۱. التوحید، ص ۹۰، ح ۴.

۵۲. همان، ص ۱۱۸، ح ۲۲.

۵۳. همان، ص ۲۸۸.

۵۴. همان ص ۲۸۹، ح ۹.

۵۵. همان، ص ۴۵۷، ح ۱۶.

۵۶. همان، ص ۸۲ به بعد.

۵۷. همان، ص ۸۸ به بعد.

۵۸. همان، ص ۲۰.

۵۹، همان، ص ۸۸ به بعد.

۶۰. همان، ص ۹۴.

۶۱. همان، ص ۴۴۱.

۶۲. همان، ص ۴۵۴.

۶۳. همان، ص ۳۱۵ تا ۳۲۴.

۶۴. روایات: ۱، ۲، ۴ و ۷.

۶۵. التوحید، ص ۶.

۶۶. نسبت به توضیحات شیخ به طور مجزا به بحث خواهیم پرداخت.

۶۷. التوحید، ص ۱۱۶.

۶۸. بقیه موارد صفحات، ۱۲۱، ۱۳۷، ۱۵۷، ۱۷۸، ۲۲۶ و ۳۸۸ .

۶۹. ص ۳۱۷.

۷۰. ص ۲۴۱.

۷۱. این مسئله تنها در ابوابى است که تعداد روایات آنها زیاد است.

۷۲. التوحید، ص ۲۸۵، ح ۳.

۷۳. همان، ص ۳۵۲، ح ۲۳.

۷۴. همان، ص ۱۳۰، ح ۱۰.

۷۵. همان، ص ۱۰۷، ح ۱.

۷۶. همان، ص ۶۸ ، ح ۲۳ و ۲۴.

۷۷. همان، ص ۲۴، ح ۲۱ و ۲۲ ؛ ص ۳۷۱، ح ۱۱ ؛ ص ۴۰۳، ح ۱۱.

۷۸. همان، ص ۲۳.

۷۹. همان،ص ۵۸ ، مثال دیگر ،ص ۱۲۷، ح ۹.

۸۰. همان، ص ۴۱۰.

۸۱. همان، ص ۵۶ و ۵۷.

۸۲. همان، ص ۲۶، ح ۲۵.

۸۳. همان، ص ۲۹، ح ۳۰.

۸۴. همان، ص ۳۰، ح ۳۴.

۸۵. همان، نوع تعبیر امام رضا(ع) از اجداد طاهرینشان قابل توجه است.

۸۶. همان، ص ۲۴ و ۲۵.

۸۷. در مورد اسامى که با علامت (،) مشخص شده و تعداد آنها ۳۰ نفر است، در صفحات بعدى توضیح داده شده است.

۸۸. همان، ص ۱۷۲، ح ۶ و ص ۳۷۴، ح ۱۹.

۸۹. همان، ص ۴۰۶، ح ۵.

۹۰. رجال النجاشى، ج ، ص ۸۹ .

۹۱. الذریعه، ج ۴، ص ۴۸۱.

۹۲. التوحید،ص ۴۰۶، ح ۵ دیگر موارد صفحات ۱۵۲، ۱۷۰، ۱۷۸، ۱۸۰، ۱۹۴، ۲۴۲، ۲۵۴، ۳۰۰، ۳۰۴، ۳۳۷، ۳۷۱ و ۳۷۴.

۹۳. همان،ص ۱۸۲، ۱۸۴ (دو مورد)، ۲۸۶، ۳۱۰، ۳۱۶ و ۳۸۲.

۹۴. همان، ص ۲۵، ۲۲، ۳۷۹ و ۴۰۹.

۹۵. همان، ص ۳۰۴.

۹۶. همان، ص ۸۱ .

۹۷. قاموس الرجال، ج ۹، ص ۴۴۱.

۹۸. همان، ص ۵۱۲.

۹۹. الموسوعهالرجالیه المیسره، ج ۱، ص ۵۵.

۱۰۰. همان، ص ۲۸۲.

۱۰۱. ص ۲۸۸ و ۳۱۶.

۱۰۲. همان، ص ۷۵ و ۱۲۲.

۱۰۳. همان،ص ۴۷.

۱۰۴. همان،ص ۳۶۸.

۱۰۵. همان،ص ۴۰۷.

۱۰۶. همان، ص ۱۳۲.

۱۰۷. همان،ص ۱۸۹.

۱۰۸. همان،ص ۷۵.

۱۰۹. همان،ص ۴۰۶.

۱۱۰. معجم رجال الحدیث، ج ۱۶، ص ۳۲۵.

۱۱۱. البته مواردى را مصحح ارجمند از دیگر نسخ و در پاورقى آورده است؛ مانند ص ۲۵۰ و ۳۵۶.

۱۱۲. التوحید، ص ۲۶۸. مواردى نیز توضیح شیخ در پایان روایت به صورت مفصل آمده و از قول معصوم تفکیک نشده است؛ مانند ص ۱۵۸.

۱۱۳. همان،ص ۱۱۶.

۱۱۴. همان،ص ۲۵.

۱۱۵. همان،ص ۱۲۵.

۱۱۶. همان،ص ۸۰.

۱۱۷. همان،ص ۲۶.

۱۱۸. همان،ص ۱۲۹.

۱۱۹. همان،ص ۱۹۵. از آنجا که اسامى خداوند متعال در روایت هشتم آمده و آنها را نیز شیخ صدوق به ترتیب مذکور در همان روایت شرح و معنا کرده است، نشان میدهد که این بیان شیخ باید ذیل آن روایت میآمد. قراین دیگرى نیز وجود دارد که بیانگر آن است که ترتیب برخى روایات و ابواب التوحید موجود، مطابق با ترتیب نسخه اصلى و مورد نظر صدوق نیست؛ مثلاً در صفحه ۱۲۱ روایت با عبارت «و تصدیق ما ذکرته» شروع شده است و قبل از روایت آمده است، ولى قبل از آن روایت، بیان مفصلى از شیخ در معناى رؤیت خدا آمده است. به احتمال زیاد «و تصدیق ما ذکرته» مربوط به آن بیان و بعد از آن باید بوده باشد؛ چنانکه در صفحه ۱۳۷ چنین است و نیز دیگر موارد «و تصدیق ذلک» که در مورد آن بحث نمودیم. قراین دیگر، نیز آنهایى است که تحت عنوان جابه جایى روایات و ابواب از آنها بحث نمودیم.

۱۲۰. همان، ص ۸۴ .

۱۲۱. همان، ص ۱۶۵.

۱۲۲. همان، ص ۱۵۲.

۱۲۳. همان، ص ۲۴۱.

۱۲۴. همان، ص ۳۱۷.

منبع :فصلنامه علمى تخصصى علوم حدیث – شماره بیست و  هشتم – تابستان  ۱۳۸۲

عباس اسماعیلیزاده