توحید درمانى

اين نظام درمانى منحصر به فرد, كه دست يابى به همان اهداف درمان هاى رشدى (growth) را در نظر داشته, به وسيله يك ايرانى پيرو ارزش هاى اسلامى به نگارش درآمده و نخست در محيط دانشگاهى (دانشگاه فردوسى مشهد) و سپس در محيط زندان بسط يافته است.

اولين تماس دكتر جلالى طهرانى با من, به دليل خواندن نوشته هايم در مورد زندان بود.

معلوم شد كه وى يك نظام روان درمانى منحصر به فرد ايجاد كرده است كه باعث بهبود زندگى زندانيان مى شود و به اعتقاد من, نه تنها در زندان هاى سراسر جهان, بلكه براى همه مردم در هر كجاى جهان و با هر دين و مسلكى ارزش مند است.

خوانندگان از بررسى اين نظام درمانى, فايده مضاعفى نيز خواهند برد, چرا كه تا حدى فلسفه و نظريه اسلام و نيز نظريه و روش روان درمانى را تبيين مى كند.

اين بررسى عمدتاً در حوزه روان شناسى وجودى ـ انسانگراى (existential-humanistic) قرار مى گيرد, كه نمونه هاى متعددى از آن در اين كتاب وجود دارد.

مفهوم توحيد مستلزم داشتن يك سيستم ارزشى وحدت بخشى است كه براى جهت بخشيدن به زندگى شخص به كار مى آيد.

اين سيستم ارزشى مى تواند مبتنى بر يك جهت گيرى اصيل دينى يا معنوى باشد, سيستم ارزشى اى كه ويكتور فرانكل (Viktor Frankl) و او.

هوبارت مورر(O. Hobart Mowrer) نيز به آن اشاره كرده اند.

اين شيوه درمان كه روش آن شش نكته را در بر مى گيرد, به عنوان درمان كل فرد توصيف شده و به وسيله يك گروه كه معمولاً متشكل ازمديربالينى درمان, درمان گر, مددكار اجتماعى, كارشناس تحصيلى, كارشناس پزشكى و مشاور همتا است, انجام مى پذيرد.**

تعريف

توحيد درمانى, به منزله يك روش ارتقاى رشد و تكامل انسانى, داراى تاريخچه مشتركى با همه روان شناسى هاى رشد(growth psychology) است.

رشته هاى ديگرى همچون دين و فلسفه, هنر وادبيات و علوم انسانى نيز, كه توجه و تأكيدشان به طبيعت انسان, نقش ارزش ها در زندگى بشر, موانع و تسهيل كننده هاى رشد انسانى است, در اين تاريخچه شريك اند.

بنابراين, مى توان گفت ريشه هاى توحيد درمانى تا اولين جست وجوى انسان به جهت درك خود (خودشناسى), و براى يافتن و ايجاد روشى درزندگى كه منجر به بالاترين مرتبه رشد و شكوفايى گردد, امتداد دارد.

تاريخچه

توحيد درمانى به صورت كنونى, يك تاريخچه 25ساله دارد.

مى توان گفت توحيد درمانى تركيب طبيعى برداشت اسلامى از سرشت و فطرت انسان و نظريه و روش درمان روان شناسى انسان گرا است.

با ايجاد توحيد درمانى براى اولين بار نظريه اسلام به عنوان يك نظريه روان شناختى جديد و يك شيوه روان درمانى شكل گرفته است.

گرچه توحيد درمانى در بستر تأكيد اسلام بروحدت, به عنوان اصل حاكم در عالم, پديد آمده, پيشينه پربار مشتركى با رويكردهاى انسان گرا (humanistic), گشتالتى (gestalt), وجودى ـ پديدارشناختى(existential-phenomenological), شخص محور(person-centered) و شناختى(cognitive) دارد.

مؤلف كه يك پيشينه خانوادگى وابسته به انديشوران اسلامى را دارد, مطالعات روان شناختى خود را در ايران در اوايل دهه 1970 آغاز كرده است.

اين مطالعات با تجديد حيات چشم گير تفكّر اسلامى در بسيارى از نقاط جهان مصادف بوده است.

انديشوران برجسته معاصر, همچون مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبايى و مرحوم علامه سيد محمدحسين حسينى طهرانى, روشنى تازه اى به حكمت چند صد ساله اى بخشيدند كه در آثار فلاسفه اى همچون صدرالدين محمد شيرازى و حاج ملاهادى سبزوارى, يافت مى شد.

اين نويسندگان در تجديد حيات انديشه/ تفكّر اسلامى نقش داشتند و نشان دادند كه اسلام فراتر از صرفاً مجموعه اى از اعمال و رفتارهاى دينى است.

نقش حياتى اسلام در مواجهه با دغدغه هاى امروزى و اهميت آن به عنوان روش زندگى يك پارچه و هماهنگ با همه مخلوقات و راه پوياى رشد و تكامل انسان مورد توجه قرار گرفت.

محور اين تفكر ديدگاه اسلام در مورد سرشت مثبت انسان و استعدادهاى اوست كه موانع رشد را مى شناساند و خطوط كلى اهداف و ارزش ها را ترسيم مى كند.

شعر عرصه اى تجربى براى اين تجديد حيات فراهم كرد.

فهرست جامع پيش گامان توحيد درمانى شامل دو شاعر بزرگ, جلال الدين محمد بلخى معروف به مولوى يا رومى و شمس الدين محمد شيرازى معروف به حافظ مى باشد.

اين شاعران هر يك با سبك و سياق منحصر به فرد خود با تعيين يك جايگاه محورى براى شوق معنوى و تقلاى انسان در سازگار كردن نفس با فضيلت بصيرت فوق العاده ى خود را در مورد شخصيت انسان به نمايش گذاشتند.

اشعار آنان, كه از جهاتى فراتر از صورت و محتوى است, اغلب احوال و تجاربى را برمى انگيزد كه زندگى خوانندگان آن اشعار را متحول مى كند.

اين احيا تفكرات دينى, به روشنى بيانگر و تأييدكننده حقيقت و نيازباطنى عميقى بود كه در آن هنگام بسيارى از مردم احساس و تجربه مى كردند.

اين تفكرات دينى به برقرارى تعادل بين جهان مادى و معنوى و درك رابطه بين انسان و پروردگاركمك مى كند.

اشتياق نسبت به اين انديشه ها در قالب جنبشى كه مرزهاى طبقه اى و نسلى را درنورديد, در سراسر فرهنگ ايران گسترش يافت.

و اسلام, با دريافت جديد آن, براى بسيارى سرچشمه معناى زندگى شد.

مؤلف, دوره كارشناسى ارشد روان شناسى را در دانشگاه بين المللى ايالات متحده

(United States International University), در سن ديِگو, واقع در كاليفرنيا ادامه داد كه در آن زمان مركز معروفى در مطالعات انسان گرايانه بود.

جمع اساتيد مدعوى همچون ويكتور فرانكل, كارل راجرز(Carl Rogers), آلبرت اليس(Albert Ellis) و جِى.

اف. تى. بيوجنتال(J.F.T. Bugental), با اعضاى هيأت علمى تمام وقتى همچون هارولد گرينولد(Harold Greenwald) تكميل گرديد.

جالب توجه بود كه, نظريه و فلسفه انسان گرايانه منعكس كننده چند اصل كليدى در تفكر اسلامى است.

بسيارى از الگوهاى انسان گرايانه در روان درمانى و نيز نظريه هاى زيربنايى شان چنان با تفكر اسلامى هماهنگ بود كه گويى هر دو از منبع دانش مشتركى نشأت مى گرفتند.

اشتياق به ايجاد نظريه اى كه مفاهيم محورى مشابه را در قالب اين دو نظام بيان كند, رفته رفته فزونى گرفت و اين كه بتوان پل هايى از تفاهم بين اسلام و روان شناسى ايجاد كرد, امكان پذير به نظر آمد.

اطلاعات بيشترى در مورد زيربناى انسان گرايانه توحيد درمانى طى تحقيق دوره كارشناسى ارشد, در مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مك گيل(Institute of Islamic Studies, McGill University) به دست آمد.

جالب اين كه بيشترين كمك به توحيد درمانى نه از بخش مطالعات اسلامى, كه تأكيدش بيشتر بر تفسيرهاى خاص خود از نظريه و تاريخ اسلام بود, بلكه از دروس اختيارى بود كه در گروه هاى فلسفه و مطالعات معنوى حاصل شد.

ازمطالعه فلسفه يونان كه به مسائلى همچون ماهيت خيرونيكى, علل غايى و جامعه خوب مى پرداخت, استفاده اى كه به دست آمد, تقويت مهارت هاى انتقادى و منطقى بود.

بخش مطالعات معنوى (pastoral studies) آثار نظريات گوردون آلپورت(Gordon Allport), آبراهام مزلو(Abraham Maslow) و گابريل مارسل(Gabriel Marcel) را ارائه مى كرد.

اينها عناصر اصلى و مبناى نظريه توحيددرمانى را تشكيل مى دادند.

آرا و نظرهاى آلپورت در مورد ارزش ها و اهميت ارزش هاى دينى به منزله نيروهاى وحدت بخش در شخصيت انسانى, كاوش مزلو براى (شخص بافضيلت در جامعه سالم) و نظريه اش درباره رشد وجودى در مقابل رشد ناقص, همگى به دل مى نشست و جاى خود را در اين نظريه در حال نضج پيدا مى كرد.

احترام و توجّه مارسل به انسان و تأكيدش بر ارزش ها و نيزعقيده اش درباره ارتباط انسان با پروردگار به عنوان بخش اساسى تجربه كامل انسانى الهام بخش و ترغيب كننده بود.

توحيد درمانى در طى مطالعات دوره دكترى در مؤسسه روان شناسى انسان گرا (Humanistic Psychology Institute), كه اكنون به مؤسسه سِى بروك(Saybrook Institute) معروف است, رشد بيشترى پيدا كرد.

در اين مؤسسه مؤلف در كنار استنلى كريپنر (Stanley Krippner), به عنوان حامى و مشاور ارشد, بدون هيچ گونه محدوديتى توانست درك و شناختش را از اسلام و نظريات روان شناسى كه با قوت زياد در حال رشد و هم گراشدن بودند, به طور تام و تمام به شكوفايى برساند.

رساله دكترى كه عنوان آن دين به منزله عاملى در توحيد, عاملى در سلامت روان (Religious commitment as a factor in personality integration, a factor in mental health) بود, با نظارت استاد راهنما استنلى كريپنر و رولو مى(Rollo May) به عنوان يكى از اساتيد مشاور, نظريه توحيد درمانى را تقويت بخشيد.

در اين اثر تحقيقى, توحيد يك عامل اساسى در سلامت روان شناخته شد و نيز نشان داده شد كه توحيد از طريق تمركز و تأكيد بر اهداف و ارزش ها به دست مى آيد.

نتايج تحقيقات نشان داد ارزش هاى دينى بيش از ساير ارزش ها توانايى به وحدت رساندن شخصيت را دارند, مشروط بر اين كه دين به طور واقعى و اصيل پذيرفته شده باشد.

توحيد درمانى اولين بار به وسيله مؤلف در بازگشت به ايران و پذيرش كرسى تدريس در دانشگاه فردوسى مشهد به كار گرفته شد.

مؤلف در كسوت رئيس گروه روان شناسى, مدير مركزمشاوره و بهداشت روانى دانشگاه و پايه گذار دوره كارشناسى ارشد روان شناسى بالينى به تدريس, ارائه و به كارگيرى توحيد درمانى پرداخت.

صدها نفر از دانشجويان دوره كارشناسى و تعدادمعتنابهى فارغ التحصيل كارشناسى ارشد در اين شيوه آموزش ديدند.

در فرهنگى كه روان درمانى تقريباً ناشناخته بود, ليست انتظار بلندى براى اين تجربه منحصر به فرد, در مركز مشاوره و بهداشت روانى كه در خدمت عموم و نيز جامعه دانشگاهى بود, تشكيل شد.

متأسفانه, همانند بسيارى از نقاط ديگر جهان, ساختار دانشگاه هميشه با ابتكار و خلاقيت سازگار نيست.

نظريه ها و خصوصاً شيوه هاى انسان گرايانه احتياج به جوى آزاد و باز دارند و شايد يكى از دلايلى كه اين نظريات به ندرت در دسترس عموم قرارمى گيرند, همين باشد.

تا زمانى كه مؤلف مسئوليت هاى دانشگاهى را براى پذيرفتن سمت مدير طرح و برنامه در مركزتربيت و اصلاح زندان مشهد رها كرد, توحيد درمانى در سطح جهان شناخته نشده بود.

در آن جا يك طرح ابتكارى موفقيت آميزبازسازى شخصيت زندانيان بر مبناى توحيد درمانى اجرا شد.

مطالعات و ارزيابى دقيقى كه به وسيله استفاده از پيش آزمون و پس آزمون هاى گسترده انجام گرفت, تغيير و تحوّلات قابل توجهى را در زندانيان و كاركنان زندان, كه در يك تجربه چند ماهه در محيط توحيد درمانى بودند, نشان داد.

گزارش هاى ارائه شده در همايش هاى بين المللى و مقالات موجود در نشريات بين المللى از اين شيوه جديد در بهبود رشد انسانى و غلبه بر سدها و موانع تكامل گرديد.

غيرمنصفانه و نادرست است كه بگوييم پيشينه توحيد درمانى صرفاً از ادغام دو نظريه, هر چقدر هم اين دو نظريه عالى باشند, نشأت مى گيرد.

بخش بسيار مهمى از پيشينه توحيد درمانى در كاربرد آن نهفته است.

زندگى مراجعين, تغييرات, ناكامى ها و چالش هايى كه آنها سخاوت مندانه و دليرانه در تجربه درمانى در ميان گذاشتند, مؤلفه هاى اساسى در رشد و تكوين اين رويكرد درمانى بوده است.

توحيد درمانى بامعلومات به دست آمده ازكاربرد, تحقيق, تجربه و نظريات رسيده از همكاران به رشد و توسعه خود هم چنان ادامه مى دهد.

بايدخاطرنشان ساخت كه اين شرح و توصيف ازتوحيددرمانى تنها تصويرى از آن چه كه در حال حاضروجود دارد , مى باشد, و نه شرح آخرين و كامل اين روان درمانى ابتكارى.

وضعيت كنونى

اصول توحيد درمانى در آموزش و كاربرد آن به دست نسلى از دانشجويان كارشناسى ارشد روان شناسى در سراسر ايران ثمربخش بوده است.

آنان هم اكنون به مشاوره و درمان در خارج و داخل كشور مشغولند.

افراد علاقه مند به ادامه آموزش و كاربرد توحيد درمانى انجمن اسلامى روان شناسى انسان گرا در ايران(Islamic Association for Humanistic Psychology, Iran) را تشكيل داده اند كه جزء جامعه بزرگ تر انجمن روان شناسى انسان گرا(Association for Homanistic Psychology ) (AHP) است.

AHP و هم چنين انجمن روان شناسى امريكا(American Psychological Association) ( APA ) تمايلشان را نسبت به اين رويكرد, با چاپ مقالاتى در شرح استفاده از آن در تعدادى از آثار منتشرشده اشان نشان داده اند.

توحيد درمانى در حل تعارض نيز كاربرد دارد و هم اكنون شبكه اى جهانى از مددكاران حل تعارض وجود دارد كه از اسلوب ها و روش هاى توحيد درمانى آگاه و مطلع اند.

نظريه توحيد, ارزش ها و دين

توحيد اساس شخصيت سالم است.

از آغازنظريات و نظريه هاى راجع به روان شناسى شخصيت, وحدت و مفاهيم مرتبط با آن در خودِ تعريف شخصيت وجود دارد( Allport, 1951; Angyal, 1956; Bonner, 1961; Lecky, 1961; Levy, 1970; Ryckman, 1984,) .

داشتن يك درون مايه زندگى وحدت بخش , يعنى داشتن يك هدف اصلى و تعيين كننده اى كه نشأت از ارزش ها گرفته و به همه هدف هاى كوچك تر معنا ببخشد, موجب تسهيل وحدت درشخصيت مى شود (Csikszentmihalyi, 1990).

از جمله درون مايه هاى مختلف زندگى مى توان از درون مايه هاى هنروزيبايى, سياسى, علمى و نظرى, اجتماعى, اقتصادى و دينى نام برد (Allport, 1968).

درون مايه دينى يا معنويِ زندگى, از حيث توانايى اش در ارائه يك ديدگاه فراگير و معنا بخشيدن همه جانبه به همه جنبه هاى زندگى فرد, فريد و بى همتاست, توانائى اى كه به تعبير تيليك (Tillich), تعالى (transcendence) نام دارد(Radhakrishan, 1954).

درون مايه دينى يا معنويِ زندگى ملهم از ارزش هاى خاصى است كه به صورت فضايل ايفاى نقش مى كند.

از طريق تجسّم بخشيدن به اين فضايل, شخص به هدف نزديك تر مى شود, به حقيقت و ذات اين فضايل تقرب مى يابد, حقيقتى كه در اديان مختلف با نامهاى متفاوت و در دين اسلام بانام مقدس الله سبحانه و تعالى شناخته مى شود.

اين هدف و يا اين حقيقت, همچون نيروى وحدت بخش و سازمان دهنده بر فرد اثر گذارده و فرد با عشق و تجلّى آن كه همانا عبادت است, به اين نيرو پاسخ مى دهد.

بسيارى از مردم به دين رو مى آورندتابه راه و روشِ (اشكال مختلف عبادت )بروز و ظهور اين عشق دستيابى پيدا كنند.

دين مى تواند ساختار يا روشى براى زندگى به دست دهد.

نامعقول است كه ادعا كنيم پذيرش يك دين, به طور خود به خودى وحدت و يايك پارچگى شخصيت را به فرد اعطا مى كند, يا بگوييم همه كسانى كه خود را متدين مى دانند از سلامت روان برخوردارند, يا برعكس, سلامت روان مختص به كسانى است كه به تكاليف و وظايف دينى عمل مى كنند.

براى فهم روشن تر اين مطلب مى توانيم به سراغ آلپورت (1967) برويم: وى مفهوم جهت گيرى دينى ذاتى(intrinsic) يا اصيل را كه انگيزه اى درونى و جامع بوده و به عنوان هدف و نه وسيله مى باشد, مطرح كرد.

توحيد درمانى بيان مى كند كه تنها جهت گيرى دينى يا معنوى ذاتى, كه مبتنى بر عشق و پذيرش باطنى باشد و نه دنباله روى يا فرصت طلبى, مى تواند وحدت را به ارمغان آورد.

هر زمان كه كسى به اين ندا, يعنى به اين نيروى جاذبه از سوى ذات مطلق, لبّيك بگويد, طريق توحيد به روى او باز مى شود.

هر چه اين لبّيك پابرجاتر, اثر وحدت بيشتر.

فردى كه در صدد كسب هدايت بوده و به دنبال يافتن الگويى براى ابراز عشق درونى اش (عبادت ) در زندگى روزمره مى باشد, به دين رو مى آورد.

عبادت در بهترين حالتش, يك روش زندگى و سيره فراگيرى است كه اخلاق, ارزش ها, فضايل

رفتارى و احتمالاً شعائر و مناسكى را كه شوق و احساسات درونى فرد را بروز مى دهد دربرمى گيرد. چنين جهت گيرى دينى يا معنوى اصيل ذاتى مى تواند آثار گسترده اى در وحدت دادن به شخصيت داشته باشد.

عبادتى كه تنها يك صورت ظاهر و عارى از معنا و تعهد است, هرگز عبادتى وحدت بخش نيست.

چنين جهت گيرى دينى كه خالصانه و صادقانه پذيرفته نشده, در خدمت اهداف ديگرى از قبيل كسب امنيت, موقعيت, منافع اجتماعى و مانند آن بوده و همان است كه آلپورت از آن به جهت گيرى دينى غيرذاتى و يا عارضى تعبير مى كند و سزاوار اين انتقاد است كه چنين جهت گيرى اى موجب نفاق و رياكارى, تبعيض و تعصب (Myers, 1996), از خود بيگانگى و روان رنجورى (Freud, 1964) مى شود.

خلاصه اين كه عنصر با اهميت در توحيد, تجربه جاذبه ذات مطلق و پاسخ صادقانه به آن است.

اسلام تمام عبادت كنندگان ذات مطلق الهى را كه عامل به عمل نيكو و صالح هستند, به رسميت شناخته و همه را هم سفران طريق واحدى (توحيد)مى داند.

اسلام و توحيد

در دين اسلام به مفهوم و فرايند توحيد توجه ويژه اى شده است.

دين اسلام مبتنى برتوحيد و وحدت است; هم چنان كه خداوند خالق ذات واحد لايتجزى شناخته مى شود (طباطبايى, 1980).

عالم خلق نيز يك نظام واحد هماهنگ است كه هر جزء آن داراى يك وحدت درونى بوده و نيز نقش مهمى درايجاد هماهنگى با خود عالم خلقت دارد.

شخصيت انسانى نيز از اين قاعده مستثنى نيست.

ونفس و ماسوّيها فالهمها فجورها وتقويها قد افلح من زكّيها و قد خاب من دسّيها;

سوگند به نفس و آن كس كه آن را باچنان نظام كامل بيافريد و در اثرچنان نظامى شرو خير آن را به آن الهام كرد, كه هركس آن را پاك گردانيد قطعاً رستگار شده و هر كه آلوده اش ساخت قطعاً زيانكار خواهد شد.

قرآن مجيد, سوره91, آيات7ـ10.

اين آيات شايد مختصرترين بيان از روان شناسى اسلامى باشند.

انسان داراى نفسى است كه حاوى عناصر يا نظام هايى مى باشد كه اصالتاً, در حالت طبيعى و سلامتى, در تعادل و تناسب با يك ديگر و داراى نظم و ترتيب اند.

اين نفس با الهام الهى از آن چه براى حفظ تعادل و تناسبش لازم است, آگاه مى باشد و نيز از طريق الهام, به آن چه براى اين امر زيانبار و ويران گر است وقوف دارد.

فلاح و رستگارى انسان با حفظ اين تعادل و ترتيب حاصل مى شود.

علاوه بر اين, مى توان تبيين كرد كه شيوه حفظ اين تعادل, از طريق الهام به عاملى در نفس, به نام عقل مى باشد.

انسان الهامات و وحى را كه تجلى الهى بر قلب پيامبران (عليهم الصلوة والسلام) است, به وسيله همين قوه عقل درك و دريافت مى كند.

پاسخ انسان و عكس العمل به اين وحى و الهام, عشق و كششى است كه در رفتارهاى فضيلت آميز تجلّى مى يابد.

هرچه شخص رفتارهاى فضيلت آميز بيشترى داشته باشد, به منبع فضيلت بيشتر نزديك شده, و با منشأ وحدت و يگانگى هماهنگى پيدا كرده و اين امر در سراسر زندگى وى طنين انداز مى گردد.

برعكس, عدم پاسخ انسان به وحى و فقدان رفتارهاى فضيلت آميز, موجب فاصله گيرى و دورى ازمنشأوحدت خواهد شد.

راه دريافت الهامات و وحى مسدود گشته و مسير فضيلت نامشخص و مبهم مى گردد.

در چنين وضعيتى الهامات به تدريج از دست رفته و وحى براى شخص بى معنا مى شود و اين امر منجربه دورى بيشتراز منشأوحدت خواهد گرديد.

تا وقتى كه فرد خود را پاك نگرداند, يعنى تا وقتى كه اين موانع را از سر راه خود برندارد, اين عدم وحدت و عدم هماهنگى وجودداشته و در نهايت, جايگزين وحدت و تعادل در شخصيت خواهد شد.

هدف اين مقاله اين است كه نشان دهد چگونه اين تبيين مابعدالطبيعى, معنوى و دينى از شخصيت انسان و از سلامت و عدم سلامت روان, با يك طرح روان درمانى ابتكارى مدرن, يعنى توحيد درمانى, مطابقت دارد.

هدف توحيد درمانى تقويت مقام و موقعيت عقل, حيات نو بخشيدن به عشق و جذبه نسبت به سرچشمه وحدت و از اين رو, دست يافتن به توحيد است.

از ميان برداشتن موانع اين جذبه و برانگيختن آگاهى و تعهد و التزام به رفتارهاى فضيلت آميز, اجزاء اصلى طرح درمان هستند.

روش شناسى

روش توحيد درمانى را مى توان با ملاحظه شش مؤلّفه اصلى دريافت.

اين مؤلّفه ها عبارتند از:

(1)تيم درمان;

(2) مصاحبه پذيرش;

(3) آشناسازى;

(4) رابطه درمانى;

(5) پرداختن به محتوا و (6) تداوم.

تيم درمان

توحيد درمانى با كل فرد مواجه مى شود و به همه جنبه هاى كاركرد و علائق انسانى اهميت مى دهد.

معمولاً گروهِ درمان در هر مركز بالينى به كار گرفته مى شود تا درمانى تمام عيار فراهم گردد.

گروهِ درمان عموماً از يك مدير بالينى درمان, درمان گر, مددكار اجتماعى, كارشناس تحصيلى, كارشناس پزشكى و مشاور همتا تشكيل شده است.

اين افراد ممكن است تمام وقت يا پاره وقت, كارمند حقوق بگير يا داوطلب باشند.

مديربالينى درمان به سرپرستى موارد درمانى و اداره جلسات پذيرش مى پردازد, در طرح ها و تصميم گيرى هاى درمانى تأثيرگذار است و در سپردن مسئوليت ها نقش دارد.

درمان گرها در تصميمات مربوط به پذيرش و درمان نقش دارند و درمان هاى فردى, گروهى و خانوادگى را به حسب نياز برگزار مى كنند.

آنان ممكن است كلاس هاى آشناسازى نيز تشكيل دهند, يا درمان هاى تخصّصى نظير شناخت درمانى, كارگاه هاى مهارت هاى حل مشگل, يا برنامه هاى اصلاح و تعديل رفتار را ايجاد كنند. درمان گرها موارد درمانى را كه به آنها سپرده شده است, هماهنگ مى كنند و به نظارت بر كار مشاوران همتا نيز مى پردازند.

مددكاران اجتماعيِ آشنا با مؤسسات حمايتى بخش دولتى يا خصوصى و هم چنين آشنا با خدمات اجتماعى و فرصت هاى اشتغال براى برآورده شدن نيازهاى اساسى مراجعين به آنهاكمك كرده تابتوانند به منابع مناسب دستيابى پيدا كنند.

كارشناس تحصيلى به بالا بردن سطح تحصيلى, يا رفع نقائص تحصيلى مراجعين كمك مى كند.

كارشناس پزشكى براى ارزيابى و خدمت فيزيكى و در صورت ضرورت, ارجاع بيمار به خدمات پزشكى يا توان بخشى حضور دارد.

مشاوران همتا مراجعينى هستندكه مراحل اوليه درمان را گذرانده و براى كار در گروهِ درمان متمايل و كار آزموده شده اند.

اين افراد ممكن است در فرايند پذيرش, ثبت و ضبط گزارشات, يا انجام وظايف منشى گرى دخيل باشند.

مشاور همتا در صورت صلاحيت, ممكن است به عنوان مددكار اجتماعى و يا كارشناس تحصيلى و يا دستيار درمان گر در گروه درمانى انجام وظيفه كند.

استفاده از مشاوران همتا نه تنها پيش رفت خود آنها را تقويت مى كند, بلكه منبعى براى اميدوارى و الگوگيرى براى ديگرانى كه وارد درمان مى شوند نيز فراهم مى آورد.

فرايند پذيرش

مراجعين معمولاً اولين بار, از طريق واحد پذيرش, كه به گردآورى اطلاعات جمعيت شناختى, همچون سن, وضعيت تأهل, تحصيلات و مانند آن در مورد مراجع مى پردازد, باتوحيد درمانى مرتبط مى شوند.

هرگونه پيشينه اى از مشكلات, هم چنين مشكل فعلى بايد بررسى گشته و با گزارشى درباره ى شناخت مراجع از توانايى ها و نقاط مثبتش در كنار هم قرار داده شود.

اين اطلاعات نه تنهابراى وصول به تصميم درمانى بلكه براى تحقيقات مستمر براى توسعه و ارزيابى برنامه نيز مورد استفاده قرار مى گيرد.

آزمون هاى روان شناختى, اعم از فرافكن(projective), يا خودگزارشى (objective) نيز براى اين منظور مورد استفاده قرار مى گيرد.

فردى كه فرايند پذيرش را پشت سرمى گذارد, به منظور رسيدن به يك تصميم درمانى, در جلسه پذيرش معرفى مى گردد.

نماينده اى از هر بخش تيم درمان بايد در اين جلسه حضور داشته باشد و همه اعضاى تيم براى شركت در جلسه دعوت مى شوند.

تصميم درمانى راجع به اين است كه آيا مراجع براى حضور در درمان دعوت شود يا نه;از چه نوع درمان استفاده خواهد شد (فردى, گروهى, خانوادگى) و چه خدمات حمايت اجتماعى يا مراقبت پزشكى لازم است.

تصميم براى ورود به درمان, با توافق بين تيم درمان و مراجع اتخاذمى گردد.

براى اين كه مراجع بتواند انتخاب آگاهانه اى در مورد درمان داشته باشد, مرحله اى براى آشناسازى مراجع باتوحيد درمانى درنظرگرفته شده است.

آشناسازى

قبل از ورود به درمان, هركدام ازمراجعين آشنايى كلى اى با نگرش و فرايند درمان توحيد درمانى پيدا مى كنند.

هر شيوه روان درمانى از پيش فرض هايى زيربنايى در مورد طبيعت وسرشت انسان, آن چه سلامت و عدم سلامت روان را تشكيل مى دهد, نوع فرايندى كه بايد براى بازيابى سلامت روان طى شود و اين كه مراجع چه نقشى در فرايند درمان بايد داشته باشد, برخوردار است.

از ديدگاه توحيد درمانى, درمان نوعى تعهد است, لذا هم از منظر اخلاقى و هم از لحاظ فرايند درمان ضرورى است كه مراجع, قبل از آن كه تعهدى بپذيرد, درك درستى از پيش فرض هاى بالينى و فلسفى درمان داشته باشد.

آشناسازى به مراجع كمك مى كند اين انتخاب آگاهانه را در مورد درمان انجام دهد.

آشناسازى ممكن است با ارائه يك بروشور مختصر, يك يا دو جلسه بحث, ديدن يك فيلم كوتاه ويديوئى و يا حضور در كلاس ها يا جلسات پرسش و پاسخ انجام شود.

مراجعينى كه با اهداف كلى درمان آشناهستند باخواندن مطالب و يا توضيحات مختصر درجريان آشناسازى قرارخواهند گرفت.

در فضاهاى سازمانى و يا در گروه هايى كه زمينه اجتماعى اقتصادى پايين تر و آگاهى عمومى كمترى در مورد روان درمانى دارند, مى توان روش هاى گسترده ترى بكار برد.

كلاس هاى توجيهى و كارگاه هايى كه شامل جلسات پرسش و پاسخ هستند, غالباً در موقعيت هايى همچون مدارس و زندان ها, كه موارد (ارجاعى) بسيارى در آنجا وجود دارد, ثمربخش خواهد بود.

اين امربه مراجعين امكان مى دهد كه با اصول درمان آشنا شده, علاقه مند به درمان گرديده, اميد به تغيير در آنها افزايش يافته و آخرالامر انگيزه فراوانى نسبت به خودارجاعى پيدا كنند.

در دوره آشناسازى, اطلاعات زير, به صورت خلاصه يا گسترده در اختيار مراجع قرار خواهدگرفت.

به مُراجع اين آگاهى داده مى شود كه از ديد تيم درمان, انسان موجودى است اساساً سالم و مثبت, مى تواند خير و صلاح خود را تشخيص داده و براساس آن عمل كند و قادر است در رشد و سعادت خويش مؤثر بوده يا سد راه رشد و سعادت خويش شود.

هم چنين مراجع مطّلع مى شود كه اگردر جريان درمان علاقه مند به رشد و كمال خود باشد تيم درمان براى حمايت از چنين رشدى در اختيار وى خواهد بود.

اين حمايت به صورت كمك كردن به رفع موانع رشد وتسهيل ايجاد نگرش هاو رفتارهاى خاصى خواهد بود كه به موفقيت و سلامت روان منجر خواهد شد.

علاوه بر اين, نقش مراجع در درمان توضيح داده مى شود.

عناصر خاص و ضرورى اى وجود دارد كه تنها مراجع مى تواند آنها را تأمين كند.

اين عناصر, به طور خلاصه, عبارتند از اميد به تغيير, تعهد و عزم نسبت به سخت كوشى و تصميم به مقاومت در مقابل فشار هم قطاران و اجتماع نسبت به تغييرات مورد نظر.

به مراجع تذكر داده مى شود كه او بايد نسبت به ادامه پيش رفت خود, داشتن محاسبه روزانه و با صبر و حوصله با كل برنامه مواجه شدن, متعهد شود.

هم چنين به او اين آگاهى داده مى شود كه توانايى روانى, همانند توانايى جسمى, گام به گام و به تدريج به دست مى آيد(حسينى طهرانى, 1967).

پس از مرحله آشناسازى, نتيجه جلسه دست اندركاران درمان به اطلاع مراجع مى رسد و از وى خواسته مى شود كه درباره شركت در درمان تصميم بگيرد.

در صورت تمايل مراجع براى ورود به درمان و پذيرش شرايط آن, مسئول پذيرش وقت را تنظيم وزمان, مكان, هزينه و ساير جزئيات برنامه را توضيح مى دهد.

رابطه درمانى

در توحيد درمانى, رابطه درمانى از اهميت بسزايى برخوردار و بسيار مورد تأكيد مى باشد, زيرابه منزله مهم ترين وسيله ايجاد تغيير شناخته شده است.

رابطه درمانى حاوى دو جنبه, يكى نگرش درمان گرو ديگر رويكرد درمان گر مى باشد.

نگرش درمان گر

ديدگاه هاى اسلامى و انسان گرايانه, كه انسان را ذاتاً خوب, جايزالخطا و در مورد فعاليت به سوى تكامل و رشد مسئول مى دانند, همه در نگرشِ درمان گر منعكس شده اند.

نگرشِ درمان گر درتوحيد درمانى, شامل سه مؤلفه باور, احترام و پذيرش است.

درمان گر كارآمد در توحيد درمانى بر اين باور است كه انسان سرشتى (فطرتى) پاك دارد, به سوى كمال برانگيخته شده است و مخيّر است كه فعاليت در مسير اين انگيزش را انتخاب كرده و يا از اين مسئوليت شانه خالى كند.

اين درمان گر هم چنين باور دارد كه توانايى و انگيزش براى تغيير, با اين كه به وسيله نفس انجام مى پذيرد, ولى در واقع از منبعى متعالى سرچشمه مى گيرد.

از نظر مسلمانان, اين منبع متعالى با نام مقدس الله سبحانه و تعالى, در نظر ديگران با نام هاى مختلفى كه براى پروردگار به كار مى برند و نزد برخى ديگر به روح مطلق, حقيقت مطلق, يا نيروى متعالى ديگرى مشهور است.

توحيد درمان گر (integration therapist) بر اين باور و اعتقاد است كه انسان ذاتاً درصدد تحصيل رشد, شكوفائى و كمال خويش مى باشد و مراجع كسى است كه براى به فعليت رساندن و شكوفائى خود, درمان را انتخاب كرده است, لذا از نظر او بسيار مورد احترام و كرامت است.

علائمى كه به عنوان بيمارى هاى روانى شناخته مى شوند به منزله كش مكش عميق و رنج آور فرد, در نظر گرفته مى شود.

مى توان درد و رنج و بحران هايى را كه شخص را به سمت درمان سوق مى دهند, موهبت به حساب آورد, زيرا اين امور فرد را وادار به استعانت كرده و توجه دقيق تر او را به فرايند رشد مى طلبد.

توحيد درمان گر كسى است كه در فرايند و جريان رشد خود قرار دارد, با چالش هاى زيادى مواجه شده, ناكامى هايى را چشيده و موفقيت هايى را تجربه كرده است.

از آن جايى كه درمان گرعلت اصلى تغيير را امرى فراتر از نقش خود در درمان مى داند, دليلى ندارد كه دچار غرور يا احساس برترى نسبت به مراجع شود.

درمان گر, مراجع را چون هم سفرى در امتداد طريق رشد مى پذيرد.

او خود را نه به منزله كسى كه به سلامت روان رسيده است, مى بيند, بلكه به عنوان فردى مى داند كه متعهد به تلاش است براى پيمودن مسيرى كه به رشد و تكامل مى انجامد.

اين تعهد, تعهدى مادام العمر است.

توحيد درمان گر فرصت همراهى بامراجع را در اين سير و سلوك غنيمت شمرده و در عين تفاوت مشكلات و چالش هاى مراجع با خودش, آنها را به خوبى شناخته و درك كرده و احساس همدلى دارد.

رويكردِ درمان گر

براى درمان گر تنها داشتن نگرش هاى مذكور كافى نخواهد بود, او بايد اين نگرش ها را در اثناى برخورد درمانى به مراجع ابراز نمايد.

رويكرد درمان شامل سه قسمت حضور درمانى (therapeutic presence), همدلى(empathy) و علاقه مندى عميق شخصى(personal involvement) است.

حضورِ درمانى به معناى اين است كه درمان گر در طى جلسه درمان به مراجع نشان دهد كه زندگى, تلاش و كش مكش ها, و حضور مراجع براى او در درجه اول اهميت قرار دارد.

درمان گر, براى حفظ حضور هر آن چه را كه مانع توجه به مراجع است, كنار مى گذارد

. اين موانع ممكن است مشكلات و دل نگرانى هاى شخصى درمان گر, نظريه ها و تشخيص هاى روان شناختى در مورد مراجع, يا حتى تصويرى از مراجع باشد كه براساس پيشينه او و يا جلسات قبلى درمان, شكل گرفته است.

هر جلسه در (اين جاو اكنون) رخ مى دهد.

مقصود از اين اصطلاح اين است كه درمان گر توجه كامل خود را به آن چه كه در همان لحظه در اطاق درمان اتفاق مى افتد, معطوف داشته و توجهى به مسائل گذشته, آينده, حوادث خارجى و موارد ديگر ندارد.

همدلى, يعنى درك و شناخت حالات, تفكرات, احساسات و محتوى گزارشات مراجع, و سپس انعكاس آنهابه وسيله درمان گر.

در همدلى بايد سعى شود آن چه مراجع تجربه مى كند, بدون اين كه هرگز قضاوتى در مورد آن صورت گيرد, درك شده و اين درك به صورت بازخورد ارائه گردد و سپس مُراجع, به تأييد يا اصلاح درك درمان گر بپردازد.

درمان گر با قرار دادن اساس همه تعاملات بر پايه همدلى, مراجع را در جلسه درمان, جهت دهنده ى درمان قرار داده, شريك تجربيات او شده و تا حد امكان سعى مى كند اين تجربيات را از ديدگاه و منظر او فهم كند.

درمان گر ممكن است ايضاح بيشترى مطالبه كند, اما از جلسه درمان, براى كسب اطلاعات يا بيان نظرات خويش استفاده نمى كند.

اين برخورد حاوى اين پيام است كه مراجع تنها كسى است كه مستقيماً, به طريق و جريان رشد خود, دست رسى دارد.

اين مراجع است كه بايد اين پروسه و جريان رشد را براى درمان گر آشكار كند, نه درمان گر.

وانگهى گرچه جريان و پروسه رشد از جهتى, يك پديده مشترك بين همه انسان ها است, اما موانع آن منحصر به فرداند.

اين موانع, بستگى به متغيرهايى از قبيل تجربه گذشته, خلق وخو, وراثت, ساختارهاى شناختى, تحصيلات, پيشينه فرهنگى و مانند آن دارد.

هدف طريق و جريان رشد, پرده برداشتن از روى عقل است و درمان گر در امتداد اين مسير همراه مراجع بوده و با همدلى به او كمك مى كند كه موانع و سد راه هاى رسيدن به هدف را بردارد.

در توحيد درمانى تجربه شده است كه شايع ترين اشتباهى كه درمان گر مى تواند مرتكب شود, اشتباهى كه مطمئناً درمان را از ثمربخشى دور مى كند, تجزيه و تحليل, هدايت, عجله و يا هر نوع دخالت ديگردر پروسه و جريان رشد مراجع است.

در عوض, توحيد درمان گر با تكيه بر همدلى كه عبارت است از تلاش مستمر براى درك و شناخت و سپس انعكاس و ابراز, همراه با مراجع در مسير كاملاً شخصى رشد او قرار مى گيرد.

سومين جنبه از رويكرد درمان علاقه مندى عميق شخصى است, به اين معنى كه درمان گر با گفتار و رفتارش, باور خود را مبنى بر توانايى مراجع در ايجاد تغيير, به وى منتقل مى كند.

چه بسا در مواقع مناسب, نگاهى اجمالى به تلاش هاى شخصى درمان گر در فرآيند درمان, از جمله شكست ها و

موفقيت هايش, اين امكان را به مراجع مى دهد كه تصوير مشخص ترى از درمان گر داشته باشد. درمان گر هم چنين متعهد است كه در جهت ايجاد تغيير در مراجع جد و جهد كند و با حوصله و از روى اعتقاد, توجه و دل نگرانى خود را نسبت به مراجع ابراز كند.

مراجع, به وسيله علاقه مندى عميق شخصى كه درمان گر نسبت به او دارد باور, اميد و پذيرش جديدى نسبت به خود پيدا كرده و خود را شخصى مى يابد كه مى تواند يك زندگى مبتنى بر فضيلت و شرافت بنا كرده و به ارزش هاى درونيِ حقيقى خود وفادار باشد.

شيوه برخورد توحيد درمان گر مى تواند سرمشق و الگويى براى بسيارى ارزش ها باشد كه مراجع سرانجام براى خود مى پذيرد.

ارزش ها و فضايل بايد منبعث از درون فرد باشد, نه اين كه از بيرون تعليم داده شود.

رفتارهاى فضيلت آميزى كه مراجع در درمان گر مشاهده مى كند, همچون نيروهاى جاذبه, فضايل باطنى خودِ مراجع را شكوفا مى سازد.

اين شيوه برخورد مستلزم اين نيست كه درمان گر يك انسان كامل بدون نقص باشد, بلكه اعمال و رفتار او بايد آشكارا نشان دهنده اين بوده باشد كه نسبت به اصول و معيارهاى خاصى متعهد است.

درمان گر با مقر اصلى عقل خود در ارتباط بوده و قادر است از آن پايگاه, با عقل درونى مراجع ارتباط برقرار سازد.

درمان گر ويژگى هايى همچون شرافت, ايمان, احترام, توجه, خويشتن دارى, مدارا, شكيبايى, صداقت و پذيرش را عينيت و تجسّم مى بخشد (بحرالعلوم, 1967).

پرداختن به محتوا

درمان با توجه به محتواى جلسات سه عامل را دربرمى گيرد: (1)حل مشكل, (2)برملاسازى عقل و فعال سازى فضايل و (3)وحدت بخشى(يك پارچه سازى) معنا.

همه اين مراحل غالباً به طور هم زمان روى مى دهند, گرچه نسبت هايشان در طول دوره درمان تغيير مى كنند.

در جلسات آغازين درمان, حل مشكل اهميت بيشترى مى يابد, پس از آن بيدارسازى قوه عقليه و فعال سازى هدايت درونى و فضايل خواهدبود.

در مراحل بعدى, يك پارچه سازى و يا وحدت دادن به معنا براى مراجع از درجه اوّل اهميت برخوردار است.

حل مشكل

مراجعى كه براى درمان حضور پيدا مى كند, در حال رنج بردن از فشارهاى روانى است.

تجربه اين فشارهمراه با درد, اندوه و محنت بوده و تحت عنوان مشكل فعلى, مورد توجه درمان گر قرار مى گيرد.

اين مشكل, به عنوان محور ارتباط درمانى واقع مى شود.

اولين وظيفه درمان گر اين است كه بامراجع احساس همدلى كند و براى يافتن راه حلّى كه اين فشار را برطرف كند, تلاش نمايد.

احساس همدلى در اين جا نه تنها به معناى شناخت و درك حالات و احساسات مراجع است, بلكه دربرگيرنده درك و فهم اين مطلب هم هست كه مشكل موجود موجب درد و رنج واقعى مراجع شده و لازم است برطرف گردد.

براى مثال, اگر مراجعى اظهار كند كه نتوانسته كار پيدا كند, خوابش زياد شده و به خاطر ناتوانى در تأمين مايحتاج خانواده اش احساس عجز و درماندگى مى كند, همدلى درمان گر تنها به اين نيست كه بگويد (به نظر مى رسد چون نمى توانى كار پيدا كنى, احساس بى ارزشى مى كنى); يعنى اين كه صرفاً حالات و اوضاع روانى مراجع را منعكس كرده و بروز دهد, بلكه راه هاى ديگرى براى حل مشكل او در خارج از جلسه درمان نيز ترتيب خواهد داد.

وى ممكن است مراجع را به يك كارشناس اشتغال براى آشنا شدن با مهارت هاى كاريابى يا دست يابى به فرصت هاى شغلى ارجاع دهد.

يا ممكن است از يك مددكاراجتماعى نيز براى سنجش سطح معيشت خانواده و كمك به آنها استمداد جويد.

از اين رو, ممكن است مُراجع, هم زمان با فرايند جارى درمان, به اقتضاى شرايط, به تحصيلات جبرانى پرداخته, در نشست هاى مهارت هاى حل مشكل و درس هاى گروهى در زمينه تفكرات منطقى و توان بخشى جسمى شركت كند, و در عين حال از خدمات اجتماعى بهره مند شود.

تكاليف مطالعاتى نيز ممكن است مكمّل اين برنامه ها باشد.

بايد در نظرداشت كه در خلال دوره درمان, مراجع مستمراًمشكلات متفاوتى را مطرح مى كند, درمان گر با احترام و همدلى با تمام اين مشكلات مواجه شده, وقت صرف مى كند, ولى در امتداد پيش رفت درمان, مراجع احساس فشار كمترى نسبت به مشكلاتش دارد, لذاطبعاًوقت كمترى براى حل مشكل صرف خواهد شد.

بيدار كردن مركز عقل و فعال ساختن فضايل

وقتى مراجع بر اضطرارى ترين مشكل فائق مى آيد, فشار كاهش پيدا مى كند; موانع كه در اثر وحشت زدگى, ترس, تنش, گناه و موارد ديگرى از اين قبيل, در راه وصول به پايگاه عقل پديد آمده, به تدريج بر طرف مى شوند.

مراجع به هدايت درونى دست مى يابد و از اين رو قادر مى شود در برخورد با موقعيت هاى مختلف ازعقل خود تبعيت كند.

وى با تواناتر شدن درحل مشكلات, باورش به اين عقل رفته رفته افزايش مى يابد و احتمال اين كه به اين هدايت درونى اتكاو اعتماد كند, بيشتر مى شود.

بنابراين, پرداختن به مشكل مطرح شده, نه تنها به كاهش فشارروانى موجود كمك مى كند, بلكه مركز عقل را نيز به طور كلى فعال مى سازد.

به موازات فروكش كردن دل مشغولى مراجع نسبت به مشكلات, وى قادر مى شود به مسائل بيرون از خود آگاهى بيشترى يافته ودر نتيجه بهتر مى تواند درمان گر را به عنوان الگو و اسوه, درك كرده و بشناسد.

درمان گر با بردبارى و حمايت نسبت به مراجع, از قدردانى و احترام وى برخوردار مى گردد و مراجع به تدريج جذب خصلت ها و فضيلت هايى مى شود كه در درمان گر مى يابد و اين امر به نوبه خود, اين فضايل را در درون نفس مراجع, جذب و فعّال مى سازد.

مُراجع در مواجهه با زندگى به وسيله اين مركز عقل و فضيلت بيدار شده غالباً آرامش و رضايت مندى فوق العاده اى احساس مى كند.

اين امر بدان معنى است كه مراجع صرفاً به آموختن مهارت ها و تغيير رفتارها نمى پردازد, بلكه چه بسا براى اولين بار به گونه اى مى تواند عمل كند كه با سرشت درونى اش هماهنگى داشته و عميقاً احساس رضايت داشته باشد.

اين گونه اعمال, خود تقويت كننده است و موجب ارتباط هر چه بيشتر و بيشتر با فضيلت و شكوفايى فزاينده عقل مى شود.

حالت هاى فضيلت آميز سرانجام به صفات فضيلت آميز تبديل گشته و ملكه نفس مى گردد.

وحدت بخشى معنا

درصورتى كه فرد در موقعيت هاى مختلف زندگى با رفتارهاى فضيلت آميزى كه از مركز اصلى عقل نشأت گرفته باشند, روبرو شود, زندگى براى وى معناى ديگرى خواهد داشت.

فردى كه با موفقيت, حل مشكلات زندگى را آموخته و به تدريج به مقام عقل باطنى اعتماد پيدا كرده و فضايل درونى را فعال ساخته است, در راه ايجاد درون مايه اى روشن و منسجم براى زندگى گام بزرگى برداشته است.

اين درون مايه يك نظام ارزشى هدف دارى است كه به همه رفتارهاى فرد انسجام داده, معنا و يك پارچگى مى بخشد.

اين نظام ارزشى مشتمل بر يك معيار اخلاقى كه روش يا طريقه زندگى است و كاملاً با هدف هماهنگى دارد, مى باشد.

يعنى تعارضى بين هدف و وسيله وجود ندارد.

نه رفتارهاى مناسب و فضيلت آميز قربانى رسيدن به هدف خواهند شد, و نه هدف فداى رفتارها و اعمال خواهد گرديد.

هدف, كه حقيقت فضيلت است, با روش, كه رفتارهاى فضيلت آميزاند, هماهنگ است.

همه رويدادهاى زندگى, در بستر اين درون مايه زندگى, نگريسته مى شوند و معناى خود را از جايگاهشان در اين زمينه فراگير و كلى به دست مى آورند.

در نتيجه اين تغيير ديدگاه, يعنى از ديدگاهى كثرت نگر به ديدگاهى توحيدى و يا از مادى به متعالى, فرد از رويدادهاى زندگى ديگر دچار پريشانى و اضطراب و محنت نخواهد گرديد.

با وجود اين, درون مايه جديد زندگى, وقايع و مشكلات ديگر بدبختى و درماندگى تلقى نمى شوند, بلكه چالش ها فرصت هايى براى رشد و درس هايى براى آموختن قلمداد مى گردند.

هر مشكلى به لحاظ اين كه نشان دهنده مانع بر سر راه شكوفايى قوه عقليه است, ارزش مند شمرده مى شود.

بدين صورت, چالش ها و مشكلات زندگى, فشار و اضطرارشان را از دست مى دهند.

مُراجع وقتى در صدد درك معنايى كه هر چالشى در خود دارد, بر مى آيد, بردبارى بيشترى از خود نشان مى دهد.

در نتيجه, حمايت كمترى را براى حل مشكلاتش مطالبه مى كند.

در سراسر فرايند درمان, پرداختن به محتواى جلسات درمان (حل مشكلات, بيدار كردن قوه عقليه و فعال كردن فضيلت, وحدت دادن به معنا) نسبت مستقيم با سطح رشد فرد خواهد داشت.

يعنى در توحيد درمانى, هرگز تا زمانى كه مراجع مهارت هاى عملى براى مواجه شدن با مشكلات را به دست نياورده, حمايت از او دريغ نمى شود.

هيچ گاه به مراجع دستور داده نمى شود كه از مرحله اى به مرحله ديگرمنتقل گردد, بلكه اين امكان به او داده مى شود كه با آهنگى مطابق با توان و سرعت خود پيش رفت كند.

با اين كه نوعاً در مراحل اوليه درمان, مراجع حمايت بيشترى براى حل مشكلاتش درخواست مى كند و در مراحل بعد, به معنادادن و وحدت بخشيدن به زندگى مى پردازد, امّا گه گاه پيش رفت هايى در جهت معنا دادن, در مراحل آغازين رخ مى دهد و بحران هاى مهمى كه مقتضى حمايت عملى اند در مراحل بعدى درمان پيش مى آيند.

تداوم

پس ازورود به مرحله معنا, كار اصلى مراجع در زندگى روزمره مراقبت مستمر و دائمى براى معنا بخشيدن و در جهت توحيد حركت كردن است.

رشد يافتن در مسير كمال, هرگز زندگيِ بدون مشكل را نويد نمى دهد.

در حقيقت, غالباً چالش ها به موازات پيش رفت هاى فرد, يعنى مطابق توانايى فرد در پرداختن به آنها, ابعاد فزاينده اى به خود مى گيرند.

به عبارت ديگر, فرد در فرايند رشد, توان مواجهه با موقعيت هايى كه زمانى ويران كننده بوده اند را, به وسيله بردبارى, ايمان و عقل پيدا مى كند.

در اين مرحله, افراد غالباً به جست وجوى منابع متعالى عميق ترى براى معنا بخشيدن, كشيده مى شوند و ممكن است تعهد جديدى نسبت به دين خود پيدا كنند, يا به دنبال دين جديدى باشند كه آن را بستر و زمينه سفر معنوى خويش قرار دهند.

يك بار ديگر خاطر نشان مى گردد كه هر چند توحيد درمانى به اين اصل معتقد است كه برترين حكمت ها در تعاليم مقدس اسلام يافت مى شوند, و در صورت تقاضاى مراجع در اختيار او قرار خواهند گرفت, و اين امر هرگز به مراجع تحميل نخواهد شد.

منابع شناخت در مورد دين و معنويت, به صورت كتاب, نوار, مشاور و از همه مهم تر فرصت هايى براى تأمل و درون نگرى در اختيارمراجعينى كه درخواست كنند, قرار مى گيرد.

تداوم حمايت وضعيت رشديافتگى فرد مى تواند مادام العمر باشد و افراد مختارند هر زمان كه خواستند, مجدداً از توحيد درمانى منتفع گردند.

مراجعان غالباً با دست يابى به كتاب ها, فعاليت به عنوان مشاوران همتا, يا شركت در جلسات رشد, حضور در كلاس ها, يا درمان گروهى تماس خود را با مركزتوحيد درمانى شان حفظ مى كنند.

كاربردها

توحيد درمانى را مى توان در بسيارى از شرايط بالينى, سازمانى و خصوصى به كار برد (Jalali – Tehrani, 1996a).

اما با توجه به مجموعه گسترده خدماتى كه از سوى اين شيوه درمانى ارائه مى شود براى استفاده در مراكز سلامت روان كه معمولاً طيف گسترده اى از خدمات و تأمين كنندگان خدمات در آن وجود دارند, مناسب مى باشد.

اين شيوه در مراكز سلامت روان دانشگاهى نيز به نحو موفقيت آميزى استفاده شده است.

توحيد درمانى به عنوان برنامه ثمربخشى عليه استفاده سوء از مواد مخدر, كاربرد و موفقيت گسترده اى داشته است.

هم چنين به اثبات رسيده كه اين شيوه موجب تغييرات بسيار گسترده اى در جمعيت هاى سازمانى, همچون زندان ها, (Jalali – Tehrani, 1996b) و مدارس شده است, كه از ديرباز به عنوان جمعيت هايى شناخته شده اند كه در مقابل تغيير و درمان مقاوم اند.

توحيد درمانى, به نحو موفقيت آميزى, در مورد گروه هاى متفاوت اجتماعى اقتصادى و پيشينه هاى فرهنگى مختلفى استفاده شده است.

اين امر از طريق ارائه بيشتر(آشناسازى) براى آن دسته از افرادى كه از هدف و جريان درمان اطلاعى ندارند, انجام مى پذيرد.

موفقيت اين روش تا اندازه اى متأثر از درك دينى و معنوى افراد است كه منحصر به طبقه خاصى نيست.

وجود تيم درمان كه در خدمت ارضاى نيازهاى اساسى مراجعين مختلف است, اين امكان را براى آن گروه از مراجعينى كه قادر به شروع و يا ادامه درمان نيستند, فراهم مى كندكه از توحيد درمانى بهره مند گردند.

توحيد درمانى, در شرايط فردى, گروهى, خانوادگى و درمان ماراتون (marathon tehrapy), بكار گرفته شده است.

اين وجوه مختلف را مى توان جداگانه مورداستفاده قرار داد, يا بسته به نياز مراجع, تركيبى از آنها را به كار برد.

تحقيقات نشان داده است كه اين روش, در مراجعينى كه براساس آزمون ها, به عنوان روان پريش(psychotic), جامعه ستيز(psychopathic), افسرده(depressive), مضطرب(anxious) و وسواسى(obsessive-compulsive) تشخيص داده شده اند, موفقيت آميزبوده است.

افرادى نيز كه علائم بيمارى را نشان ندادند, با شركت در توحيد درمانى, افزايش هايى در معنا و هدف زندگى گزارش داده اند (Jalali – Tehrani, 1996b).

نمونه موردى

آن چه در ذيل مى آيد نمونه اى از يك جلسه گروه درمانى است.

اين گروه درمانى در زندانى انجام مى شود كه توحيد درمانى شيوه اصلى درمان براى گروه زيادى از افرادى است كه براى شركت در آن انتخاب شده اند.

اعضاى اين گروه افرادى هستند كه محكوميتشان تاكنون حبس ابد بوده است.

ايشان به خاطر پيش رفتى كه در اين برنامه ( مستند به آزمون روان شناختى استاندارد شده پيش و پس از درمان, كه با استفاده از تحليل بالينى كتل (CAQ) (Krug, 1950), و مستند به بررسى پرونده زندانيان) داشتند, اجازه يافتند وقتشان را در خانه هاى آمادگى, كه تحت اين برنامه طرح ريزى شده اند, بگذرانند.

اين نمونه موردى بر سه عضو گروه متمركز است كه سطوح مختلف رشد را در (توحيد درمانى) نشان مى دهند.

يكى از مراجعان, آقاى الف, متأهل و چهار فرزند دارد و به سبب سرقت مسلحانه و تكرار جرم, دوران محكوميتش را مى گذراند.

وى روزها بيرون از زندان كار مى كند, عصرها با خانواده اش ملاقات مى كند و شب را در زندان مى خوابد.

مراجع بعدى در اين گروه, آقاى ب است كه سابقاً لوله كش بوده است و به جرم كلاه بردارى, جعل سند, وسوء استفاده ازچك دست گير شده است.

او نيز متأهل و داراى سه فرزند است و در اماكنى كه اخيراً خود زندانيان ساخته اند, بيرون از زمين اصلى زندان زندگى مى كند, وى خانواده اش را به طور منظم ملاقات مى كند, ولى در محوطه جديد به سر مى برد.

مراجع سومى كه در اين شرح كوتاه راجع به او صحبت مى شود, آقاى ج است.

آقاى ج به خاطر يك جرم مرتبط با مواد مخدر دوره محكوميتش را در بخش هاى خاصى از زندان مى گذراند.

وى چند سال پيش از دست گيرى همسر و دو دخترش را ترك و عملاً با آنها متاركه كامل كرده است.

آقاى ج: واقعاً لازم است راجع به آن چه هفته قبل در مرخصى ام اتفاق افتاد, تعريف كنم.

خيلى احساس خُردشدگى مى كنم.

نمى دانم چطورى با اين [مسأله] روبه رو شوم.

ييك عضو گروه: من يكى كه براى شنيدن حاضرم.

عضو ديگر گروه: من هم همين طور, آقاى ج.

يادم هست دفعه قبل گفتيد كه مى خواستيد برويد همسرتان را ببينيد.

دخترانتان را ببينيد.

(اعضاى گروه در يك سكوت طولانى به آقاى ج اين امكان را مى دهند كه نقطه شروع مناسبى براى در ميان گذاشتن تجربه اش (ماوقع) بيابد.

بالاخره آقاى ج به صورت شمرده شمرده شروع به صحبت مى كند.

چهره اش برافروخته است و صدايش مى لرزد.

سرش را كه پايين نگه داشته, مرتب جلو و عقب مى برد و فقط گاهى بالا را نگاه مى كند. )

آقاى ج: به مدرسه همسرم كه در آن جا درس مى دهد رفتم.

آدرسش را پرسيدم.

اول آدرسش را به من نمى دادند, ولى بعد گفتم كه از مركز تأمين اجتماعى معلمان آمده ام.

فكر مى كنم هنوز مى توانم بعضى ها را گول بزنم.

(ساكت مى شود و اخم مى كند.)

عضو ديگر: به نظر نمى رسد از اين كه مجبور مى شويد براى رسيدن به خواسته هايتان دروغ بگوييد, احساس خيلى خوبى داشته باشيد.

آقاى ج: متأسفم از اين كه آن دروغ را گفتم.

وقتى درست تو صورت آن مرد دروغ گفتم, احساس كردم كه گويا از درون آتش گرفته ام.

اما وقتى آن آدرس را داد, احساس راحتى كردم و در واقع تا حدى خوشحال شدم از اين كه فهميده بودم چه بگويم كه كارم انجام شود.

(در اين جا لبخند مى زند, بعد در ادامه صحبت, چهره اش از ناراحتى درهم مى شود.)

خب, من به خانه همسرم رفتم, زنگ زدم و او در را باز كرد.

بعد از 15سال, بالاخره او را ديدم. ولى چهره اش شكسته شده بود, خيلى شكسته شده بود.

(در حالى كه سرش را به عقب و جلو مى برد, مى زند زير گريه).

مى ديدم كه خيلى از موهايش سفيد شده بود.

من زندگى اش را خراب كردم.

من زندگى اش را خراب كردم.

(دوباره به گريه مى افتد و طول مى كشد تا خودش را كنترل كند).

به من گفت: (تو هستى, اين جا چه كار دارى, از من چه مى خواهى؟) پشت سر او, سر و صداى تكان خوردن يك نفر را مى توانستم بشنوم.

گفتم: (آمده ام دخترانم را ببينم. )

گفت: (تو اين جا بچه اى ندارى.

اين بچه ها پدر ندارند.

اگر داشتند, تا حالا سر و كله اش پيدا شده بود.)

خيلى خجالت كشيدم.

اصلاً توقع نداشتم اين طور جواب بدهد.

او حق داشت ولى من اصلاً توقع نداشتم.

(در اين جا مراجع به هق هق افتاد و صحبتش را ادامه نداد.)

درمان گر:

شما فكر مى كرديد اگر از آن چه كرده ايد پشيمان باشيد و بخواهيد جبران كنيد, همه چيز درست مى شود. واكنش همسرتان شما را غافل گير كرد.

آقاى ج: بله.

احساس مى كردم كه آدم بى ارزشى هستم, يك ولگرد بى سروپايى كه همسر و بچه هايش را در همه اين سال ها تنها گذاشته است.

درمان گر: احساس پستى مى كنيد.

(سكوتى طولانى برقرار مى شود.)

آقاى ب: من هم با خانواده ام مشكلاتى دارم.

از وقتى در زندان بودم و نمى توانستم غير از وقت هايى كه به ملاقاتم مى آمدند آنها را ببينم, چيزى از من نمى خواستند.

ولى حالا كه بيشتر بيرون هستم و بيشتر رفت و آمد دارم, توقع بيشترى از من دارند.

هر دفعه كه به خانه مى روم, همسرم سر سفره مى نشيند و گرفتارى هايمان را برايم مى گويد.

درباره همه سختى هايى كه وقتى من در زندان بوده ام داشته اند, فداكارى ها و همه كمبودها و محروميت ها الان به من گفته است كه پسرم قرار است در مدرسه جايزه بگيرد و پيراهن مناسبى ندارد كه بپوشد.

لباس مدرسه دخترم خيلى كهنه و نخ نما شده است, كاملاً كهنه.

در خانه گوشت نداريم و پول براى خريد ميوه هم نداريم.

من چكار مى توانم بكنم؟ قبلاً هميشه از پس اين مشكلات برمى آمدم.

مى دانستم چطورى پشت هم اندازى كنم حتى اگر منجر به كارى مى شد كه به دردسر بيفتم.

ولى حالا نمى خواهم كار خلافى انجام بدهم.

اما منظورم اين است كه چه كار ديگرى مى توانم بكنم؟ دكتر, شما بايد به من كمك كنيد.

شما بايد كمك كنيد راهى براى پول درآوردن, پيدا كنم.

من لوله كش خوبى هستم, ولى پول ندارم تا ابزار و وسايلى فراهم كنم (و برخى از وسايل اصلى اى را كه نياز داشت ذكر كرد).

اگر اين وسايل را داشتم حداقل مى توانستم كارى را شروع كنم.

من بايد اين كمك را بگيرم.

اگر من بروم بيرون و احساس بى فايدگى بكنم, همه اين صحبت ها چه فايده اى دارد؟

عضو ديگر:

شما واقعاً احساس بى فايدگى و بى ارزشى مى كنيد.

چون نمى توانيد از خانواده تان مراقبت كنيد.

نمى توانيد نيازهايشان را برآورده كنيد.

آقاى ب: آره, منظورم اين است كه ارزش يك مرد, مرد بودن, به اين است كه وقتى وارد خانه مى شوى و بچه ها و همسرت به تو نگاه مى كنند, چيزى در دستت داشته باشى كه نشانشان بدهى.

منظورم اين است كه آنها چيزى نمى گويند, ولى من وقتى دست خالى مى روم خانه, نگاه نوميدانه را در چهره شان مى بينم و آنها برمى گردند و به اتاقشان مى روند.

اين دلم را پاره پاره مى كند.

شما بايد يك كارى بكنيد دكتر.

آقاى الف:

از جهتى من هم همين مشكل را دارم.

ما استطاعت خيلى چيزها را نداريم, مثلاً اين كه مرغ يا حتى برنج بخريم.

ولى از نظر من, مى خواهم بگويم اين باعث نمى شود كه احساس بى ارزشى بكنم. چون مى دانم اگر كارى, هر كارى خارج از قانون انجام دهم يا حتى كارى كه از نظر خودم درست نيست, اين باعث مى شود واقعاً احساس بى فايدگى بكنم.

اين باعث مى شود احساس كنم كه همه اين سال ها, همه اين تلاش ها در اين جلسه ها بيهوده بوده اند.

در اين صورت واقعاً احساس بى ارزشى مى كنم.

احساس مى كنم به خودم و به همه كسانى كه از من مراقبت مى كنند خيانت كرده ام.

خانواده ام به اين عادت كرده اند.

من مى دانم چى احتياج دارند و آنها هم مى دانند كه من به فكر هستم.

ولى آنها به من اين طورى عادت كرده اند و شايد حتى ترجيح بدهند كه همين طور باشم.

نمى دانم, ولى مى دانم كه نمى توانم برگردم و طور ديگرى باشم.

در نمونه هاى آقاى الف, آقاى ب و آقاى ج, سه مرحله پيش رفت را مشاهده مى كنيم.

مواجهه با مشكل مطرح شده, آشكار كردن مقام عقل و ايجاد فضايل و وحدت دادن به معنا.

آقاى ج مشكل مطرح شده بسيار رنج آورى دارد كه با گروه در ميان گذاشته است.

او سعى مى كند براى جبران آن چه اشتباهات خود مى داند, برخى فضيلت ها را به كار گيرد, اما انجام دادن كارها براى او آسان نخواهد بود.

او هنوز در تعارض است و گاه و بى گاه آماده دروغ گفتن, اگر به انجام كارى كه مى خواهد كمك كند.

آقاى ب پريشان است.

اما نه به اندازه آقاى ج.

او از اين كه مى بيند فضايلى كه دوست دارد به كار ببندد, همچون صداقت و رفتار درست كارانه, در تعارض با خواسته هاى خانواده اش هستند, سرخورده مى شود.

علاوه بر اين, او درون مايه دينى يا معنوى اى براى زندگى نپذيرفته است تا بتواند معناى يك پارچه اى به زندگى اش ببخشد.

او هنوز از ارزش هاى اجتماعى, همسر خوب و پدر خوب بودن, معنا مى گيرد.

البته اين قابل ستايش است, ولى باعث مى شود وى دچار تعارض بين جاذبه رفتار غيرقانونى, كه آن را راهى براى حفظ تصور مرد بودن خودش, به عنوان يك شوهر و پدر خوب و تمايلش به دورى از رفتارهاى ناسازگار و غير قانونى, بشود.

بنابراين, اين درون مايه زندگيِ وى, يعنى مرد بودن مطابق تعريف وى از مردانگى, قادر نيست هماهنگى و وحدت را براى او فراهم كند.

او هنوز در مرحله گذار است.

مقام درونى عقل او نسبت به برخى فضايل برانگيخته شده است, اما هنوز نظامى را كه بتواند معناى وحدت بخشى به وى بدهد و به رفع تعارض ها كمك كند, نپذيرفته است.

اما آقاى الف معنا را در خودِ فضيلت مى يابد.

او تعهدى درونى به يك درون مايه دينى و اخلاقى در زندگى دارد.

قدم از اين تعهد بيرون نهادن موجب بحران معنا و احساس بى ارزشى كردن وى مى شود.

روش با فضيلت بودن به يك هدف تبديل شده است.

اين هدف محور زندگى او گرديده است.

او توانسته است در برابر فشارهاى هم قطاران و اجتماع, مقاومت كند و به جاى مجبور كردن خود به برآوردن انتظارات ديگران, به ديگران امكان دهد تا با ويژگى هاى شخصيتى جديد وى سازگارى پيدا كنند.

از آن جا كه آقاى ج هم اكنون دچار بحران عاطفى عميقى است, براى تكميل جلسات گروهى منظم دوبار در هفته, ممكن است به درمان فردى وى نيز پرداخته شود.

نيازهاى حمايتى وى مورد بررسى قرار خواهد گرفت.

او و گروه خدمات اجتماعى در مورد اين كه آيا ديدارهايى از طرف مددكار اجتماعى از خانواده وى مفيد است يا نه, تصميم خواهند گرفت.

پى گيرى روش هاى قانونى براى دريافت حق ملاقات با دخترانش نيز مورد بررسى قرار مى گيرد.

چون آقاى ب هنوز به نقطه اى نرسيده است كه تعهد اخلاقى او بتواند بر مشكل عنوان شده و تعارض هاى او غلبه كند, كمك هايى به او ارائه خواهد شد.

او به مددكار اشتغال ارجاع داده مى شود تا ببيند آيا فرصت هاى كارى براى لوله كش بدون نياز به داشتن تجهيزات كامل وجود دارد يا نه.

در غير اين صورت, وجود منابعى براى پرداخت وام, دست كم براى تهيه لوازم اساسى براى شروع كار, مورد بررسى قرار مى گيرد.

آقاى ب تحت تأثير اظهارنظر آقاى الف قرار گرفت.

او بعد از جلسه هنگام بيرون رفتن از در به طرف آقاى الف رفت و آقاى الف او را دوستانه در كنار گرفت.

گرچه آقاى ب در آگاهى آقاى الف سهيم نيست, ولى مى پذيرد كه او و آقاى الف در موقعيت هاى مشابهى قرار دارند و قبول دارد كه تعهد آقاى الف به ارزش ها باعث مى شود كه او از اين نظر, از تعارض و فشار روانى بركنار باشد.

آقاى ب درمان گروهى را ادامه خواهد داد.

آقاى الف نيز درمان را ادامه مى دهد و ممكن است نهايتاً يك مشاور همتا بشود.

گرچه وضعيت مالى وى به اندازه آقاى ب دشوار است, خدمات حمايتى به او ارائه نمى شود, چون نسبت به آن احساس نيازى نمى كند.

در صورتى كه به او امكان دهيم تا باتلاش به جست وجوى ارزش هاى خودش و با به كار گرفتن فضايلش در پرداختن به موقعيت هاى دشوار ادامه بدهد, رشد و بيش رفت او تسهيل خواهد شد.

البته اگر شرايط وى به گونه اى دربيايد كه كمكى درخواست كند, از خدمات حمايتى برخوردار خواهد شد.

خلاصه

هدف توحيد درمانى آشكار ساختن درون مايه زندگى, دريافت كلى از معنا و هدف و پيدا كردن يك انگيزش محورى در زندگى مى باشد.

يك درون مايه زندگى دينى كه به طور واقعى پذيرفته شده, به طور منحصر به فردى وحدت بخش مى باشد, زيرا تمام جنبه هاى زندگى را در برگرفته و از آن فراتر مى رود.

توحيد درمانى اين اصل روان شناسى انسان گرا را كه انسان هسته درونى مثبتى دارد و اين عقيده اسلامى را كه اين هسته درونى مركز عقل است, مى پذيرد.

هدف از درمان بيدار كردن و آشكارساختن جايگاه عقل است.

طيف گسترده اى از خدمات اجتماعى و جنبه هاى درمانى ارائه مى شود تا بتوانيم به اين مركزعقل دست يافته و موانع شخصى هر فرد را در راه رسيدن به عقل كنار بگذاريم.

وقتى مركز عقل آشكار مى شود, فرد را در رفتارهاى فضيلت آميز و در انجذاب به منبع همه فضيلت ها هدايت مى كند.

ابزار اصلى براى تغيير, رابطه درمانى است.

كليد اين رابطه درمانى, نگرش درمانى مبتنى بر باور, احترام و پذيرش است.

درمان گر از طريق ارتباط درمانى, حضوردرمانى, همدلى و علاقه مندى عميق شخصى, به مراجع نزديك مى شود.

ويژگى مراحل اوليه توحيد درمانى, كار كردن بر روى مشكل مطرح شده است.

علاوه بر استفاده از روش هاى كلاسيك همدلى, با استفاده از گروه حمايتى, توجه گسترده ترى به مشكل مطرح شده مبذول مى گردد.

وقتى فشار مشكلات مطرح شده رو به كاهش مى گذارد, فرد در تماس با مركز عقل خود قرار مى گيرد.

مراجع با درك ماهيت رابطه درمانى و ويژگى هاى درمان گر كه به عنوان الگو مشاهده مى كند و با

عمل بر مبناى انگيزش درونى, با استفاده از فضايل در برآوردن احتياجات زندگى اش مبادرت مى كند. مراجع اين فضايل را عميقاً رضايت بخش مى يابد و در صدد راه هايى براى استفاده وسيع تر از آنها برمى آيد.

درمان از اين تلاش ها حمايت مى كند و فرد درمى يابد كه اين فضايل و نظام معنايى كه از آنها حاصل مى شود, منبع اصلى وحدت بخشيدن به زندگى هستند.

اين چارچوب معنايى چارچوبى است كه در آن فضيلت آشكار مى گردد و در سراسر زندگى به كار گرفته مى شود.

بنابراين, درمان پيوسته در جريان است.

فرد در امتداد مسير رشد, هرچه بيشتر به توحيد رسيده تا غايت الامر به هدف نهايى, يعنى قرب پروردگار سبحانه و تعالى نائل خواهد گرديد.

كتاب نامه:

بحرالعلوم, س. م. (1976), سير و سلوك, مشهد, ايران, انتشارات طباطبايى.

حسينى طهرانى, س. م. ح. (1967), لب اللباب, مشهد, ايران, انتشارات طباطبايى.

كلينى, م. (1978), اصول الكافى, ج1, كتاب العقل والجهل (ترجمه س. م. ح. رضوى), تهران, ايران, مركز جهانى علوم اسلامى.

Glorious Quran (1996 Ed.). Tehran, Iran: Usveh Publishers.

Allport, G. W. (1951). The individual and his religion. NewYork: Macmillan.

Allport, G. W. (1967). Personal religious orientation and prejudice. Journal of Personality and Social Psychology, 5, 432-443.

Allport, G. W. (1968). The person in psychology . Boston: Beacon Press.

Angyal, A. (1956). A theoretical model for personality studies. In C. E. Moustakas (Ed.), The self (pp. 44-58). New York: Harper & Row.

Bonner, H. (1961). Psychology of personality. NewYork: The Rand Press.

Csikszentmihalyi, M. (1990). Flow: The psychology of optimal experience. NewYork: Harper & Row.

Freud, S. (1964). The future of an illusion. Garden City, NY: Doubleday.

Jalali-Tehrani, S. M. M. (1985). Religious commitment as a factor in personality integration. Unpublished doctoral disseration, Saybrook Institute, San Francisco.

Jalali-Tehrani, S. M. M. (1996a). Islamic theory and humanistic psychology. The Humantistic Psychologist, 3(24), 341-349.

Jalali-Tehrani, S. M. M. (1996b). An application of Cognitive Therapy in Iran. Journal of Cognitive Therapy, 3(10), 219-225.

Jalali-Tehrani, S. M. M. (1997). A prison reform project in Iran. Journal of Humanistic Psychology , 37(1), 92-109.

Krug, S. E. (1980). Clinical Analysis Questionnaire Manual. Champaign, IL: Institute of Personality and Ability Testing.

Lecky, P. (1961). Self-consistency. USA: Shoestring Press.

Levy, L. H. (1970). Conceptions of personality. NewYork: Random House.

Myers, D. G. Social psychology (4th ed.). NewYork: McGraw Hill.

Radhakrishnan, S. (1956) . Human personality. In C. E. Moustakas (Ed.), The self (pp. 101-123). NewYork: Harper & Row.

Ryckman, R. M. (1989). Theories of personality. Pacific Grove, CA: Brooks/Cole.

Tabatabai, S. M. H. (1980). A Shiصite anthology. Albany, NY: State University of NewYork.

Tillich, P. (1957). Dynamics of faith. NewYork: Harper & Row.

* مشخصات كتاب شناختى اين مقاله به اين شرح است:

Sayid Muhammad Muhsin Jalali-Tehrani, “Integration Therapy”, in Corsini Raymond (2th ed.), Handbook of Innovative Therapy. (New York. Chichester. Weinheim. Brisbane. Singapore. Toronto: John Wiley & Sons, Ind. 2001) chapter 30, pp. 321-331.

** اين مقدمه از ويراستار كتاب ريموند كورسينى (Raymond Corsini) است.

سيدمحمدمحسن جلالى طهرانى

ترجمه على رضا شيخ شعاعى