توبه صبحی ، بزرگ مبلغ بهائیت

روشنایی

در این مقاله به معرفی صبحی از زبان خودش و نحوه توبه و برگشت به آغوش اسلام را از زبان خودش خواهیم شنید اما قبل از آن باید به موقعیت ویژه او در نزد بهاییان از زبان خودش اشاره‌ای کنیم عبدالبها رییس دوم فرقه دست ساز استعماری بهاییت صبحی را به عنوان محرم اسرار خود قبول داشت و درباره او که یک بهایی زاده بود عنایت ویژه‌ای داشت و درباره اش جملاتی دارد که حاکی از اعتماد ویژه سران بهایی به مرحوم فضل الله مهتدی صبحی بوده است .

توبه صبحی ، بزرگ مبلغ بهائیت

در این مقاله به معرفی صبحی از زبان خودش و نحوه توبه و برگشت به آغوش اسلام را از زبان خودش خواهیم شنید اما قبل از آن باید به موقعیت ویژه او در نزد بهاییان از زبان خودش اشاره ای کنیم

عبدالبهاء رییس دوم فرقه دست ساز استعماری بهاییت صبحی را به عنوان محرم اسرار خود قبول داشت و درباره او که یک بهایی زاده بود عنایت ویژه ای داشت و درباره اش جملاتی دارد که حاکی از اعتماد ویژه سران بهایی به مرحوم فضل الله مهتدی صبحی بوده است

عبدالبهاء درباره صبحی به پدر صبحی چنین میگوید : شکر کن خدا را که چنين پسر روح پروري به تو داد جناب صبحي به خدمات مرجوعه مشغول و هذا من فضل ربنا الرحمن الرحيم جناب صبحي در حضور است و شب روز مشغول، شکر کن خدا را که به چنين موهبتي موفق شده است جناب صبحي هر صباح صبوحي زند و به خدمت پردازد و در حق آن خاندان عون و عنايت طلبد. [1] .

روزی در ایام حضور عبدالبهاء صبحی مریض می شود و عباس افندی به ملاقات او میرود و چنین میگوید : اي صبحي ببين تا چه اندازه مهربانم! چون دانستم که تو را ناخوشي پيش آمده به سراغت آمدم، خواهد آمد روزگاري که تو در همين جا بيمار خواهي شد و کسي از تو دلجوئي نخواهد کرد.»

[2] البته اين پيشگوئي جناب پیشگوی بزرگ بهایی عباس افندی هیچگاه عملي نشد.

صبحی آنقدر به عباس افندی نزدیک میشود و اطمینان و اعتماد عباس افندی را جلب میکند که به قول خودش رفیق گرمابه و گلستان هم میشوند و در کنار هم زندگی میکنند[3] و با هم به گرمابه میروند و صبحی برای عبدالبهاء لنگ میبندد [4] حتی در بعضی اوقات با صبحی بیرون میروند و خلوت میکنند و کسی نبوده برای آنها غذا ببرد و صبحی آشپزی میکند و چنان میگوید که : اينجا کسي نيست که براي ما نهار درست کند چند تا کدو پوست کن و براي نهار سرخ کن.» [5] .

تا اینکه عبدالبهاء بعد از مدت ها تربیت و پرورش صبحی او را آماده و مستعد برای تبلیغ بهاییت میبیند و به او میگوید : مي خواهم تو را براي اين کار بزرگ [تبليغ] برگزينم به شهرها بفرستم.» [6] .

صبحی که حالا بعد از سال هایی که در خدمت بهاء و عبدالبهاء بوده آماده برای سفر تبلیغی میشود و در حال تهیه اسباب تبلیغ بوده که عبدالبهاء به دیدنش می آید : عبدالبها به خانه‏ي من آمد و چندان مهرباني نمود که مرا شرمنده کرد [7]

عبدالبهاء و صبحی در کنار هم به آخرین صحبت ها مشغول میشوند و در ضمن صحبت صبحی تعدادی قلم برای خودش و عبدالبهاء میتراشد و عباس افندی هم چنین از او تشکر میکند و میگوید که : با اين‏ها هر چه بنويسم يادي هم از تو مي‏کنم و فراموشت نمي‏کنم.

سپس برای لحظاتی باهم در بالاي پله‏ها دو به دو نشستیم… [8] .

پس از ایامی که در کنار هم بودند وابستگی زیادی بهم پیدا کرده بودند و جدایی برایشان سخت بود عبدالبهاء خود صبحی را مشایعت میکند و در آخرین لحظات وداع نامه ای با دستخط خود برای صبحی رقم میزند و او را مبلغ شهیر و بزرگ بهایی معرفی و اطاعت پذیری همه از او را فرمان میدهد که این نامه نشان دهنده علاقه ویژه عباس افندی به صبحی میباشد [9]

پس از مدتی دوری دل صبحی برای عباس افندی تنگ میشود و نامه ای که حکایت از دلدادگی و محبت بین آنهاست برای عبدالبهاء میفرستد و آن نامه همیشه در جیب عبدالبهاء بوده و هروقت دلتنگ صبحی میشد به آن نامه نگاه میکرد و آرام میشد [10]

پس از این مقدمه حال وقت آن رسیده که چگونگی توبه فضل الله مهتدی را که به نور حق توانست راه را باز یابد به زبان خود صبحی به عرض شما برسانم

بسم الله خير الاسماء

پس از ستايش خداوند آفرينش و دورد بر روان پاک رسول محمود و سلام بر ائمه گرام، بنده‏ ي ناچيز آستان حق، فيض الله مهتدي معروف به صبحي چنين مي‏نگارد:

در سال 1305 شمسي که از آذربايجان به طهران برگشتم به واسطه‏ ي انقلابات و تغييراتي که از ديرباز در عقايد و افکار روحاني برايم دست داده بود و گاهي سخناني از من سر مي‏زد که با ذوق عوام اهل بهاء سازش نمي‏ نمود کساني را که ازين طايفه با من صفائي نداشتند جرأت و فرصتي پيدا شد تا در گوشه و کنار نخست در سر و خفا و سپس علني و آشکارا به دست آويز تکفير و تفسيق به تخديش [11] قلوب ساده دلان پرداخته، زلال محبت بعضي از دوستان را با من مکدر و وقت عزيزشان را بلاوجه مصروف گفتگوهاي بيهوده و مداخله در حيثيات شخصي و تجسس از احوال داخلي اين بنده کنند.

و همچنان چند ماهي حال برين منوال گذشت و اين قيل و قال ادامه داشت تا آن که نوروز 1307 در رسيد؛ اين هنگام شخصي از طرف «محفل روحاني» (مجمع بهائيان) ورقه‏ اي ترتيب داده در چاپخانه که براي طبع اين قبيل اوراق و سائر بهائي ها نهاني در محلي مرتب نموده ‏اند به عنوان (متحدالمال) چاپ و به فوريت در ميان بهائيان پخش کرد. و چون قلم در دست دوست نبود، آنچه از اکاذيب و افتراء که توانست نوشت. و بي‏ان که رعايت جانب ادب کرده باشد، از ايراد سخنان زشت و کلمات ناپسند کوتاهي نکرد.

و نظر به اينکه اين بنده در عالم بهائيت گذشته از شهرت و معروفيت مقامي بزرگ داشتم، يعني منشي آثار و محرم اسرار عبدالبهاء و در نظر اهل بها در صف اول مقربين درگاه کبريا کاتب وحي و واسطه‏ ي فيض فيمابين «حق» و خلق بودم بيشتر از بهائيان به آساني قبول مندرجات آن صحيفه را نکرده، منتظر بودند تا اظهاراتي نيز در مقابل از من بشنوند؛ آنگاه در قضايا قضاوتي کنند.

اما من بعد از تأمل بسيار و ملاحظه‏ ي پشت و روي کار و دريافت حالات و عواملي در نفس مصلحت چنان ديدم که وقعي به اين هياهو ننهم و زمام زبان و قلم را از دست ندهم. از معارضه به مثل چشم بپوشم و در عوض به اصلاح حال خود بکوشم بي‏ آنکه طرفيتي آغازم سکوت و افتادگي را پيشه‏ ي خود سازم.

شايد از اين هیاهو و جنجال رهائي يافته «نسيا منسيا» [12] شوم. پس راه خويش پيش گيرم و دنبال کسب کمال روم.

و گمان مي‏کردم راه صواب اين است و مدعيان ما هم راضي خواهند بود که نه آن‏ها کاري به کار ما داشته باشند و نه ما متعرض احوال ايشان شويم تا بالمآل آن چه خير و صلاح حال است پيش آيد.

اما افسوس که اين افتادگي را حمل بر آزادگي نکردند و اين خاموشي را براي فراموشي ندانستند. بل جمله را به ضعف نفس و ناتواني دليل گرفتند.

از اين رو قدم جرئت فراتر نهاده، هر روز به طوري مزاحم حال کار اين بنده مي‏شدند و هر لحظه به عقيده و رأئي منسوبم مي‏داشتند. و همچنان عوامل اهل بها را به ضديت و عداوت تحريک، و خواص دوستان و منسوبانم را بر قطع روابط محبت و نسبت وادار مي‏کردند.

و چندان برجور و جفا و افک [13] و افتراء مصّر گشتند و ميدان به دست اين و آن دادند که لازم ديدم بعد از پنج سال به دوره ‏ي سکون و سکوت خود خاتمه داده، در ضمن بيان حال مطالب، ديگر حقايقي را که دريافته‏ ام و موجب اصلي بر تکفير اين بنده است به عرض دوستان برسانم و به نگهداشت حقوق خود و دفاع از آن که نهادي هر موجود زنده است پردازم.

اين بود که با عدم وسائل به انجام اين مقصود پرداختم و از خداوند متعال در کمال عجز و ابتهال مسئلت مي‏نمايم که مرا مؤيد بدارد و به رضاي خويش موفق فرمايد.

قلم را از اغراض ناپسند و مطالب زشت نگهداري کند که آنچه گويم و نويسم مطابق واقع و مقرون به حقيقت باشد تا علت غائي از تحرير کتاب که بيداري و آگاهي نقوس و برکناري دلها از بغض و کين است حاصل آيد.

چنین بود که صبحی با مشقت و مشکلات فراوان اعلان بیزاری از بهاییت جسته و برای رهایی دیگرانی که در این دام افتاده اند یا خواهند افتاد دست به قلم میشود و خاطرات سالهای حضور در محضر سران بهایی و دیدن تناقضات فراوان از این افراد و سایر مقامات ارشد این حزب جاسوسی سرانجام راه درست را انتخاب و به اسلام مشرف شد و کتاب هایی که از این مستبصر بزرگ بهایی بجا مانده مانند گوهری شب پراغ در تاریکی برای در راه ماندگان نور افشانی میکند

پی نوشت :
1.خاطرات انحطاط و سقوط فضل الله مهتدی صبحی صفحه 122.
2.همين کتاب صفحه 227.
3.همين کتاب صفحه 228.
4.همين کتاب صفحه 229.
5.همين کتاب صفحه 232.
6.همین کتاب صفحه 234.
7.همين کتاب صفحه 234.
8.همين کتاب صفحه 234.
9.همين کتاب صفحه 236
10.همين کتاب صفحه236.
11.خدشه دار کردن.
12.فراموش شده – خودم را فارغ کرده به فراموشي بزنم.
13.دروغ و تهمت.