تناسخ و معاد

 معناى لغوى و اصطلاحى واژه تناسخ

«تناسخ» از ریشه «نسخ» گرفته شده و کاربرد لغوى آن با دو ویژگى همراه است:

۱٫ تحول و انتقال.

۲٫ تعاقب دو پدیده که یکى جانشین دیگرى گردد.(۱)

از این‎رو، واژه «نسخ» در اصطلاح فقه و اصول فقه عبارت است از این‎که حکمى در شریعت به وسیله حکم دیگر برطرف شود، که هر دو ویژگى معناى لغوى به روشنى در آن موجود است: ولى هرگاه این واژه در مسایل کلامى مانند «تناسخ» به کار مى‎رود، تنها ویژگى اول مورد نظر است، زیرا چنان‎که خواهیم گفت: «تناسخ» عبارت است از این‎که: روح از بدنى به بدن دیگر منتقل شود، که در این‎جا تحول و انتقال هست، ولى حالت تعاقب، که یکى پشت سر دیگرى درآید، وجود ندارد.

در هر حال، انتقال و تحول درباره نفس انسان، گونه‎هایى دارد که عبارتند از:

۱٫ انتقال نفس انسانى از این جهان به سراى دیگر.

۲٫ انتقال نفس در سایه حرکت جوهرى، از مرتبه قوه به مرتبه کمال، مانند نفس نوزاد که کمالات در آن، کاملاً به صورت بالقوه و زمینه است، به تدریج به حد کمال مى‎رسد.

۳٫ انتقال نفس پس از مرگ به جسمى از اجسام مانند سلول نباتى و یا نطفه حیوان و یا جنین انسان؛ و به دیگر سخن: قایلین به تناسخ به این معنا معتقدند که آن‎گاه که انسان مى‎میرد، روح او به جاى انتقال به نشأه دیگر، باز به این جهان باز مى‎گردد در این بازگشت، نفس براى خود بدنى لازم دارد، که با آن بدن به زندگى مادى خود ادامه دهد و این بدن که ما از آن به جسم تعبیر آوردیم، گاهى نبات است، و گاهى حیوان است، و گاهى انسان. این همان تناسخ است که در فلسفه اسلامى و قبلاً در فلسفه یونان، بلکه در مجامع فکرى بشر مطرح بوده است و غالباً‌ کسانى که تجزیه و تحلیل درستى از معاد نداشتند به این اصل پناه بردند، با این توجیه که گویى اصل تناسخ اصل عدالت در باب کیفر و پاداش را تأمین مى‎کند. مثلاً کسانى که در زندگى دیرینه خود درست‎کار و پاکدامن بوده‎اند، بار دیگر به این جهان باز مى‎گردند، و از زندگى بسیار مرفه و دور از غم و ناراحتى (به عنوان پاداش) برخوردار مى‎شوند، برعکس، آن گروه که در زندگى پیشین خود تجاوزکار و ستمگر بوده‎اند، براى کیفر، به زندگى پست‎تر باز مى‎گردند. و در نتیجه، اگر امروز گروهى را مرفه، و گروه دیگر را گرسنه و برهنه مى‎بینیم، این به خاطر نتیجه اعمال پیشین آنها است که به این صورت تجلى کرده است، و هرگز تقصیرى متوجه فرد یا جامعه نیست.

اعتقاد به تناسخ به این شکل، گذشته از این‎که از نظر فلسفى نادرست است، از نظر اجتماعى نیز پى‎آمدهاى ناشایستى دارد. زیرا مى‎تواند اهرمى محکم در دست جهان‎خواران باشد که عزت و رفاه خود را معلول پارسایى دوران دیرینه، و بدبختى بیچارگان را نتیجه زشتکارى‎هاى آنان در زندگى‎هاى قبلى قلمداد کنند، از این طریق، بر دیگ خشم فروزان و جوشان توده‎ها که پیوسته خواستار انقلاب و پرخاشگرى بر ضد مرفهان و مستکبران مى‎باشند، آب سرد بریزند و همه را خاموش نمایند.

شاید به خاطر همین انگیزه بوده است که اندیشه تناسخ در سرزمین‎هاى مانند «هند» رشد نموده که از نظر بدبختى، و گسترش فاصله طبقاتى وحشت‎زا و هولناک مى‎باشد. به طور مسلم، صاحبان زر و زور براى توجیه کارهاى خود، و براى فرونشاندن خشم ملت‎هاى گرسنه و برهنه به چنین اصلى پناه مى‎بردند، و رفاه خود و تهى‎دستى مرگبار مستمندان و تهیدستان را از این طریق توجیه مى‎نمودند، تا آن هندى بیچاره به جاى فکر انقلاب، بر زندگى قبلى خود تأسف ورزد، و با خود بگوید: من هزاران سال پیش که در این جهان زندگى مى‎کردم، چنین و چنان کردم، و اینک همان دامنگیرم شده است، ولى خوشا به حال آن خواجگان که هم اکنون میوه نیکوکارى خود را مى‎چینند، بدون آن که ستمى به کسى بنمایند!

اقسام تناسخ

تناسخ فلسفى گونه‎هایى دارد که عبارتند از:

۱٫ تناسخ نامحدود.

۲٫ تناسخ محدود به صورت نزولى

۳٫ تناسخ محدود به صورت صعودى

هر چند هر سه نظریه، ‌از نظر اشکال تصادم با معاد یکسان نمى‎باشند؛ زیرا قسم نخست از نظر بحث‎هاى فلسفى کاملاً در تضاد با معاد مى‎باشد، در حالى که قسم سوم فقط یک نظریه فلسفى غیر صحیح است، هر چند اعتقاد به آن، مستلزم مخالفت با اندیشه معاد نیست، همان‎گونه که قسم دوم نیز مخالفت همه جانبه با اندیشه معاد ندارد، ولى چون همگى در یک اصل اشتراک دارند، و آن انتقال نفس از جسمى به جسم دیگر مى‎باشد، به همین دلیل قسم سوم را نیز در شمار اقسام تناسخ آوردیم.

۱٫ تناسخ نامحدود یا مطلق

مقصود از آن این است که نفس همه انسان‎ها، در همه زمان‎ها پیوسته از بدنى به بدن دیگر منتقل مى‎شوند، و براى این انتقال، از نظر افراد، و نیز از نظر زمان محدودیتى وجود ندارد: یعنى نفوس تمام انسان‎ها در تمام زمان‎ها به هنگام مرگ، دستخوش انتقال، از بدنى به بدن دیگر مى‎باشند، و اگر معادى هست جز بازگشت به این دنیا آن هم به این صورت، چیز دیگرى نیست. و چون این انتقال از نظر افراد و از نظر زمان، گسترش کامل دارد، از آن به تناسخ نامحدود یا مطلق تعبیر نمودیم.

قطب الدین شیرازى(ره) در تشریح این قسم از تناسخ چنین مى‎گوید:

«گروهى که از نظر تحصیل و آگاهى فلسفى در درجه نازل مى‎باشند به یک چنین تناسخ معتقدند، یعنى پیوسته نفوس از طریق مرگ و از طریق بدن‎هاى گوناگون، خود را نشان مى‎دهند و فساد و نابودى یک بدن مانع از عود ارواح به این جهان نمى‎باشد.»(۲)

۲٫ تناسخ محدود به شکل نزولى

قایلان به چنین تناسخى معتقدند انسان‎هایى که از نظر علم و عمل، و حکمت نظرى و عملى، در سطح بالاترى قرار گرفته‎اند، به هنگام مرگ بار دیگر به این جهان باز نمى‎گردند، بلکه به جهان مجردات و مفارقات (از ماده و آثار آن) مى‎پیوندند، و براى بازگشت آنان به این جهان، وجهى نیست.

ولى آن گروه که از نظر حکمت علمى و عملى در درجه پایین قرار دارند، و نفس آنان آیینه معقولات نبوده و در مرتبه «تخلیه نفس» از رذایل، توفیق کامل به دست نیاورده‎اند، براى تکمیل در هر دو قلمرو (نظرى و عملى)، بار دیگر به این جهان باز مى‎گردند، تا آن‎جا که از هر دو جنبه به کمال برسند، و پس از کمال به عالم نور بپیوندند.

در این نوع تناسخ دو نوع محدودیت وجود دارد:

یکى،‌ محدودیت از نظر افراد، زیرا تمام افراد به چنین سرنوشتى دچار نمى‎گردند، و افراد کامل بعد از مرگ به جاى بازگشت به دنیا، به عالم نور و ابدیت ملحق مى‎شوند.

دیگرى، محدودیت از نظر زمان، یعنى حتى آن افرادى که براى تکمیل به این جهان باز گردانده مى‎شوند، هرگز در این مسیر پیوسته نمى‎مانند، بلکه روزى که نقصان‎هاى علمى و عملى خود را برطرف کردند بسان انسان‎هاى کامل قفس را شکسته و به عالم نور مى‎پیوندند.

۳٫ تناسخ صعودى

این نظریه بر دو پایه استوار است:

۱٫ از میان تمام اجسام، نبات آمادگى و استعداد بیشترى براى دریافت فیض حیات دارد.

۲٫ مزاج انسانى براى دریافت حیات برتر، بیش از نبات شایستگى دارد. او شایسته دریافت حیاتى است که مراتب نباتى و حیوانى را پشت سر گذاشته باشد.

به خاطر حفظ این دواصل (آمادگى بیشتر در نبات، و شایستگى بیشتر در انسان)، فیض الهى که همان حیات و نفس است، نخست به نبات تعلق مى‎گیرد و پس از سیر تکاملى خود به مرتبه نزدیک به حیوان، در «نخل» ظاهر مى‎شود، آن‎گاه به عالم جانوران گام مى‎نهد، و پس از تکامل و وصول به مرتبه میمون، با یک جهش به انسان تعلق مى‎گیرد و به حرکت استکمالى خود ادامه مى‎دهد، تا از نازلترین درجه به مرتبه کمال نایل گردد.(۳)

تناسخ مطلق وعنایت الهى

درباره تناسخ مطلق دو مطلب را یادآور مى‎شویم:

۱٫ هرگاه نفوس به صورت همگانى و همیشگى راه تناسخ را بپیمایند، ‌دیگر مجالى براى معاد نخواهد بود، در حالى که با توجه به دلایل عقلى ـ که پیش از این بیان گردید ـ معاد امرى ضرورى و حتمى است.

شاید قایلان به این نظریه، چون به حقیقت (معاد) پى نبرده‎اند «ره افسانه زده‎اند»، و تناسخ را جایگزین معاد ساخته‎اند: و این در حالى است که دلایل ضرورت معاد چنین بازگشت را غایت معاد نمى‎داند، زیرا انگیزه معاد منحصر به پاداش و کیفر نیست، تا تناسخى هم آهنگ با زندگى پیشین انسان، تأمین کننده عدل الهى باشد، بلکه ضرورت معاد دلایل متعدد دارد که جز با اعتقاد به انتقال انسان به نشأه‎اى دیگر تأمین نمى‎شود.

۲٫ نفس که از بدنى به بدن دیگر منتقل مى‎شود، از دو حالت بیرون نیست، یا موجودى است منطبع و نهفته در ماده، و یا موجودى است مجرد و پیراسته از جسم و جسمانیت.

در فرض نخست، نفس انسانى حالت عرض یا صور منطبع و منقوش در ماده به خود مى‎گیرد، که انتقال آن از موضوعى به موضوع دیگر محال است، زیرا واقعیت عرض و صورت منطبع، قیام به غیر است، و لازمه انتقال این است که نفس منطبع، در حال انتقال بدون موضوع بوده و حالت استقلال داشته باشد.

به عبارت دیگر: باید نفس منطبع در بدن نخست و پس از انتقال، داراى موضوع بوده، و در حال انتقال فاقد موضوع باشد،‌ یعنى از نظر موضوع مستقل و بى‎نیاز باشد. و این فرض، مستلزم تناقض است؛ زیرا واقعیت این صورت، قیام به غیر است. بنابراین،‌ اگر با این واقعیت وابسته، وجود مستقلى داشته باشد، این همان جمع میان دو نقیض در آن واحد است.

فرض دوم مستلزم آن است که موجودى که شایستگى تکامل و تعالى را دارد، هیچ‎گاه به کمال مطلوب نرسد، زیرا مقصود از کمال، مطلوب کمال علمى و عملى است، و اگر انسان پیوسته از بدنى به بدن دیگر منتقل گردد، هرگز از نظر علم و عمل و انعکاس حقایق بر نفس، و تخلیه از رذایل و آراسته شدن به فضایل، به حد کمال نمى‎رسد.

آرى، نفس در این جهان ممکن است به مراتب چهارگانه عقلى (یعنى از هیولایى به عقل بالملکه، و از آن به عقل بالفعل، و سرانجام از آن به عقل مستفاد) برسد، ولى وقتى تجرد کامل پیدا کرد و بى‎نیاز از بدن شد، از نظر معرفت و درک حقایق، کامل‎تر خواهد بود. به همین دلیل، از این تعلق نفس به بدن مادى به صورت پیوسته، با عنایت حق سازگار نیست.(۴)

یادآور مى‎شویم تعلق نفس با بدن اگر با انگیزه تدبیر بدن و استکمال باشد، با فرض وصول نفس به کمال مطلوب منافات دارد، نه با انگیزه دریافت پاداش و کیفر، چنان‎که در معاد جسمانى تحقق مى‎یابد.

تناسخ نزولى و واپس‎گرایى

تناسخ نزولى، شامل افراد کامل در علم و عمل نیست، بلکه فقط افراد ناقص در علم و عمل به حیات دنیوى بر مى‎گردند، آن هم از طریق تعلق به جنین انسان، یا سلول گیاه، و یا نطفه حیوان.

در نقد این نظریه کافى است به واقعیت نفس آن‎گاه که از بدن جدا مى‎شود، توجه کنیم. نفس به هنگام جدایى از بدن انسان به کمالى مخصوصى مى‎رسد، و بخشى از قوه‎ها در آن به فعلیت درمى‎آید، و هیچ کس نمى‎تواند انکار کند که نفس یک انسان ـ مثلاً چهل ساله ـ قابل قیاس با نفس کودک ـ یک ساله و دو ساله ـ نیست.

در تناسخ نزولى که روح انسان چهل ساله پس از مرگ، به جنین انسان دیگر تعلق مى‎گیرد، از دو حالت بیرون نیست:

۱٫ نفس انسانى با داشتن آن کمالات و آن فعلیت‎ها، به جنین انسان یا جنین حیوان یا به بدن حیوان کاملى تعلق مى‎گیرد.

۲٫ نفس انسان با حذف فعلیات و کمالات، ‌به جنین انسان یا حیوان دیگر منتقل مى‎گردد.

صورت نخست، امتناع ذاتى دارد؛ زیرا نفس با بدن یک نوع تکامل هم‎آهنگ دارند و هر چه بدن پیش رود نفس نیز به موازات آن گام به پیش مى‎گذارد. با این وجود، چگونه مى‎توان تصور کرد که نفس به تدبیر بدنى بپردازد، که کاملاً با آن ناهماهنگ است؟

به عبارت دیگر: تعلق نفس به چنین بدنى، جمع میان دو ضد است؛ زیرا نفس از آن نظر که مدت‎ها با بدن پیش بوده داراى کمالات و فعلیت‎هایى مى‎باشد، و از آن نظرها که به جنین تعلق مى‎گیرد باید فاقد این کمالات باشد، از این جهت چنین تصویرى از تعلق نفس، مستلزم جمع میان ضدین و یا نقضین است.

در فرض دوم که نفس با سلب کمالات و فعلیت‎ها، به جنین تعلق مى‎گیرد، این سؤال مطرح مى‎شود که: چنین سلب، یا خصیصه ذاتى خود نفس است، و یا از عامل خارجى ناشى مى‎شود. صورت نخست امکان پذیر نیست؛ زیرا حرکت از کمال به نقص نمى‎تواند، ذاتى یک شیء باشد. خصیصه و صورت دوم با عنایت الهى سازگارى ندارد؛ زیرا مقتضاى حکمت این است که خداوند هر موجودى را به کمال ممکن خود برساند.(۵)

تناسخ صعودى

در تناسخ صعودى مسیر تکامل انسان، گذر از نبات به حیوان، و از حیوان به انسان است. بنابراین، و از آن‎جا که نبات براى دریافت حیات آماده‎تر از انسان‎، و انسان شایسته‎تر از دیگر انواع است، باید حیات (نفس روحى) نخست به نبات تعلق گیرد، سپس از طریق مدارج معین به بدن انسان منتقل گردد.

از قایلان به این نظریه سؤال مى‎شود: این نفس (نفسى که منتقل از نبات به حیوان و سپس به انسان منتقل مى‎گردد) از نظر واقعیت چگونه است: آیا موقعیت انطباعى در متعلق دارد، آن‎چنان‎که نقوش در سنگ و عرض در موضوع خود منطبع مى‎باشد، یا موجود مجردى است که در ذات خود، ‌نیاز به بدن مادى ندارد هر چند در مقام کار و فعالیت، از آن به عنوان ابزار استفاده مى‎کند.

در صورت نخست، سه حالت خواهیم داشت:

۱٫ حالت پیشین: نفس در همان موضوع پیشین منطبع مى‎شود.

۲٫ حالت بعد: نفس پس از انتقال از بدن اول، در بدن دوم منطبع مى‎شود.

۳٫ حالت انتقال: نفس از بدن اول گسسته و هنوز به دومى نپیوسته است.

در این صورت، این اشکال پیش مى‎آید که نفس در حالت سوم چگونه مى‎تواند هستى و تحقق خود را حفظ کند، در حالى که واقعیت آن انطباع در غیر و حال در محل است. و فرض این است که در این حالت (حالت سوم) هنوز موضوعى به دست نیاورده است.

در صورت دوم مشکل به گونه‎اى دیگر جلوه مى‎کند، و آن این‎که مثلاً اگر نفس متعلق به حیوان در حد حیوان تعین پیدا کند، ‌نمى‎تواند به بدن انسان تعلق بگیرد، زیرا نفس حیوانى از آن نظر که در درجه حیوانى محدود و متعین گشته است کمال آن در دو قوه معروف شهوت و غضب است، و این دو قوه، براى نفس در این حد کمال شمرده مى‎شود، و اگر نفس حیوانى در این حد فاقد این دو نیرو باشد، در حقیقت حیوان نبوده و بالاترین کمال خود را فاقد مى‎باشد.

در حالى که این دو قوه براى نفس انسانى نه مایه کمال نیست، بلکه مانع از تعالى آن به درجات رفیع انسانى است؛ زیرا نفس انسانى در صورتى تکامل مى‎یابد که این دو نیرو را مهار کند.

اکنون سؤال مى‎شود که: نفس حیوانى چگونه مى‎تواند پایه تکامل انسان باشد، در حالى که کمالات متصور در این دو، با یکدیگر تضاد و تباین دارند. اگر نفس حیوانى با چنین ویژگى‎ها به بدن انسان تعلق گیرد نه تنها مایه کمال او نمى‎باشد، بلکه او را از درجه انسانى پایین آورده و در حد حیوانى قرار خواهد داد که با چنین سجایا و غرایز هم گامند.

البته قایلان به این نوع تناسخ به جاى تصویر تکامل به صورت متصل و پیوسته، آن را به صورت منفصل و گسسته اندیشیده‎اند؛ و تفاوت تناسخ به این معنا، با حرکت جوهرى در این است که در تناسخ به این معنا تکامل نفس به صورت گسسته و با موضوعات مختلف (نبات، حیوان، انسان) صورت مى‎پذیرد، در حالى که تکامل نفس درحرکت جوهرى به صورت پیوسته و با بدن واحد تحقق مى‎یابد.

به تعبیر روشن‎تر: در این نظریه نفس نباتى تعین پیدا کرده و با این خصوصیات به بدن حیوانى تعلق مى‎گیرد، ‌و نفس حیوانى به تعینات حیوانى که خشم و شهوت از صفات بارز آن است ـ به بدن انسان تعلق مى‎گیرد، آن‎گاه مسیر کمال را مى‎پیماید، لیکن باید توجه کرد که این نوع سیر، موجب تکامل نمى‎گردد، بلکه موجب انحطاط انسان به درجه پایین‎تر مى‎باشد، زیرا اگر نفس انسانى که با خشم و شهوت اشباع شده به بدن انسان تعلق گیرد او را به صورت انسان درنده در خواهد آورد که جز شهوت و غضب چیزى نخواهد فهمید. در حالى که در حرکت جوهرى، جماد در مسیر تکاملى خود به انسان مى‎رسد ولى هیچ‎گاه در مرتبه‎اى تعین نیافته و ویژگى‎هاى هر مرتبه را به صورت مشخص واجد نمى‎باشد.

این‎جاست که سیر جماد از این طریق مایه تکامل است، در حالى که سیر پیشین مایه جمع بین اضداد و انحطاط به درجات نازل‎تر مى‎باشد.(۶)

نقد تناسخ به صورت مطلق

تا این‎جا با اقسام تناسخ و نادرستى هر یک،‌آشنا شدیم، اکنون به نقد مطلق تناسخ مى‎پردازیم. ما از میان دلایل بسیارى که براى ابطال تناسخ گفته شده است، به دو دلیل اشاره مى‎کنیم:

۱٫ تعلق دو نفس به یک بدن

لازمه قول به تناسخ، تعلق دو نفس به یک بدن و اجتماع دو روح در یک تن مى‎باشد. این برهان مبتنى بر دو اصل است:

۱٫ هر جسمى ـ اعم از نباتى و حیوانى و انسانى ـ آن‎گاه که آمادگى و شایستگى براى تعلق نفس را داشته باشد، از جانب خداوند به او افاصه نفس مى‎شود؛ زیرا مشیت خدا بر این تعلق گرفته است که هر ممکن را به کمال مطلوب خود برساند. در این صورت، سلول نباتى خواهان نفس نباتى، نطفه حیوانى خواهان نفس حیوانى، و جنین انسانى خواهان نفس انسانى مى‎باشد، و نفس مناسب هر یک، به وى اعطا مى‎گردد.

۲٫ اگر با مرگ انسانى، نفس وى به جسم نباتى یا حیوانى یا جنین انسانى تعلق گیرد، در این صورت جسم و بدن مورد تعلق این نفس، داراى نوعى تشخص و تعین و حیات متناسب با آن خواهد بود.

لازمه این دو مقدمه آن است که به یک بدن، دو نفس تعلق بگیرد: یکى، نفس خود آن جسم که بر اثر شایستگى از جانب آفریدگار اعطا مى‎شود؛ و دیگرى، نفس مستنسخ از بدن پیشین و این در حالى است که اجتماع دو نفس در یک بدن از دو نظر باطل است:

اولاً: برخلاف وجدان هر انسان مدرکى است، و تاکنون تاریخ از چنین انسانى گزارش نکرده است که مدعى دو روح و دو نفس بوده باشد.

ثانیاً: لازم است از نظر صفات و یافته‎هاى نفسانى پیوسته دو وصف را در خود بیابد مثلاً آن‎جا که از طلوع آفتاب آگاه مى‎شود و یا به کسى عشق مى‎ورزد باید در خود این حالات را به طور مکرر در یک آن بیابد.(۷)

به عبارت دیگر: نتیجه تعلق دو نفس به یک بدن، داشتن دو شخصیت و دو تعین و دو ذات،‌ در یک انسان است، و در حقیقت لازمه آن این است که واحد، متکثر؛ و متکثر، واحد گردد؛ زیرا فرد خارجى یک فرد از انسان کلى است و لازمه وحدت، داشتن نفس واحد است، ولى بنابر نظریه تناسخ، داراى دو نفس است، و در نتیجه باید دو فرد از انسان کلى باشد و این همان واحد بودن متکثر و یا متکثر بودن واحد است.(۸)

پاسخ به یک سؤال:

ممکن است به نظر برسد سلول نباتى آن‎گاه که آماده تعلق نفس است، و یا نطفه حیوانى و یا جنین انسانى که شایستگى تعلق نفس را دارد، تعلق نفس تناسخى مانع از تعلق نفس دیگر مى‎باشد، و در این صورت دو شخصیت و دو نفس وجود نخواهد داشت.

پاسخ این پرسش روشن است، زیرا مانع بودن نفس تناسخى از تعلق نفس جدید، بر این سلول و یا نطفه و یا جنین انسان، اولى از عکس آن نیست و آن این‎که تعلق نفس مربوط به هر سلول و جنین، مانع از تعلق نفس تناسخى باشد. و تجویز یکى از این دو صورت بر دیگرى، ترجیح بدون مرجح است.

و به دیگر سخن: هر یک از این بدن‎ها آمادگى نفس واحدى را دارد، و تعلق هر یک مانع از تعلق دیگرى است، با این وجود چرا باید مانعیت یکى را پذیرفت و از دیگرى صرف نظر کرد؟

۲٫ عدم هماهنگى میان نفس و بدن

ترکیب بدن و نفس یک ترکیب واقعى و حقیقى است، و به هیچ وجه مشابه ترکیب صندلى و میز از چوب و میخ (ترکیب صناعى) و نیز مانند ترکیبات شیمیایى نیست، بلکه ترکیب آن دو، بالاتر از آن‎ها است و یک نوع وحدت میان آن دو حاکم است. به خاطر همین وحدت است که نفس انسانى هماهنگ با تکامل بدن پیش مى‎رود، و در هر مرحله از مراحل زندگى (نوزادى، کودکى، نوجوانى، جوانى، پیرى و فرتوتى) براى خود شأن و خصوصیتى دارد که قوه‎ها به تدریج به مرحله فعلیت مى‎رسد و «توان»ها حالت «شدن» پیدا مى‎کنند.

در این صورت، نفس با کمالات فعلى‎اى که کسب کرده است، چگونه مى‎تواند با سلول نباتى و یا نطفه حیوانى و جنین انسانى متحد و هم‎آهنگ گردد، ‌در حالى که نفس از نظر کمالات به حد فعلیت رسیده، و بدن در نخستین مرحله از کمالات است و تنها قوه و توان آن را دارد.

البته باید توجه داشت که این برهان مربوط به موردى است که نفس انسانى به بدن پایین‎تر از خود و به بدنى که کمالات آن به حد فعلیت نرسیده، تعلق بگیرد، ولى در صورتى که فرضاً نفس به بدن هماهنگ تعلق بگیرد این برهان در آن‎جا جارى نخواهد بود.(۹)

پى نوشتها

(۱) . در اقرب الموارد مى‎نویسد: النسخ فى الاصل النقل النقل: نیز راغب در مفردات خود مى‎گوید: النسخ ازاله شیء بشیء یتعاقبه کنسخ الشمس الظل، و الظل الشمس، و الشیب الشباب؛ نسخ از بین بردن یک چیز است، چیز دیگر را به صورت متعاقب؛ مانند خورشید که سایه را، یا سایه که خورشید را محو مى‎کند، و پیرى که جوانى را فرسود مى‎سازد؛ و در همه این موارد نسخ به کار مى‎رود.

(۲) . شرح حکمه الاشراق، ص ۴۷۶٫

(۳) . اسرار الحکم، ص ۲۹۳ـ۲۹۴٫

(۴) . شرح حکمه الاشراق، ص ۴۷۶، اسفار، ج ۹، ص ۷٫

(۵) . اسفار، ج ۹، ص ۱۶٫

(۶) . اسفار، ج ۹، ص ۲۳ـ۲۲٫

(۷) . کشف المراد، ص ۱۱۳٫

(۸) . اسفار، ج ۹، ص ۱۰ـ۹٫

(۹) . اسفار، ج ۹، ص ۳ـ۲٫