takaboor

تکبّر و استکبار

اشاره‏

نخستین صفت از صفات رذیله که در داستان انبیا و آغاز خلقت انسان به چشم مى‏خورد و اتّفاقاً به اعتقاد بسیارى از علماى اخلاق، امّ المفاسد و مادر همه رذایل اخلاقى و ریشه تمام بدبختى‏ها و صفات زشت انسانى است، تکبّر و استکبار مى‏باشد که در داستان شیطان به هنگام آفرینش آدم علیه السلام و امر به سجود فرشتگان و همچنین ابلیس براى او آمده است.

داستانى است بسیار تکان دهنده و عبرت انگیز، داستانى است بسیار روشنگر و هشدار دهنده، براى همه افراد و همه جوامع انسانى.

قابل توجّه اینکه پیامدهاى سوء تکبّر و استکبار نه تنها در داستان آفرینش آدم دیده مى‏شود که در تمام طول تاریخ انبیا- طبق آیاتى که خواهد آمد- نیز نقش بسیار مخرّب آن آشکار است.

امروز نیز در جوامع انسانى مسئله استکبار، سخن اوّل را در مفاسد جهانى و نابسامانى‏هاى اجتماعى بشر مى‏زند و بلاى بزرگ بشریّت در عصر ما نیز همین استکبار است که بدبختانه همه در آتش آن مى‏سوزند و فریاد مى‏کشند، ولى کمتر کسى در فکر چاره است!

با این اشاره به قرآن مجید بازمى‏گردیم و آیات قرآن را در این زمینه مرور مى‏کنیم، از آیات مربوط به آدم گرفته تا خاتم را مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهیم.

۱- وَ اذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا الّا ابْلِیْسَ ابَى وَاسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِیْنَ‏ (سوره بقره، آیه ۳۴)

۲- قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ انْ تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ انَّکَ مِنَ الصَّاغِرِینَ‏ (سوره اعراف، آیه ۱۳)

۳- وَانِّى کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوا ثِیَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً (سوره نوح، آیه ۷)

۴- فَامَّا عَادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِى الْارْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ قَالُوا مَنْ اشَدُّ مِنّا قُوَّهً اوَلَمْ یَرَوْا انَّ اللَّهَ الَّذِى خَلَقَهُمْ هُوَ اشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّهً وَ کَانُوا بِآیَاتِنَا یَجْحَدُونَ‏ (سوره فصّلت، آیه ۱۵)

۵- قَالَ الْمَلأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یَا شُعَیْبُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنَا اوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا قَالَ اوَلَوْ کُنَّا کَارِهِینَ‏ (سوره اعراف، آیه ۸۸)

۶- وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَائَهُمْ مُوسى‏ بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِى الْارْضِ وَ مَا کَانُوا سَابِقِینَ‏ (سوره عنکبوت، آیه ۳۹)

۷- لَتَجِدَنَّ اشَدَّ النّاسِ عَدَاوَهً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ اشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ اقْرَبَهُمْ مَوَدَّهً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قَالُوا انَّا نَصَارى‏ ذَلِکَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْبَاناً وَ انَّهُمْ لَایَسْتَکْبِرُونَ‏ (سوره مائده، آیه ۸۲)

۸- ثُمَّ عَبَسَ و بَسَرَ* ثُمَّ ادْبَرَ وَاسْتَکْبَرَ* فَقَالَ انْ هَذَا الّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ (سوره مدّثّر، آیه ۲۲ تا ۲۴)

۹- الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِى آیَاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطَانٍ اتَاهُمْ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا کَذَلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى کُلِّ قَلْبٍ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ (سوره مؤمن، آیه ۳۵)

۱۰- قِیلَ ادْخُلُوا ابْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَکَبِّرِینَ‏ (سوره زمر، آیه ۷۲)

۱۱- سَاصْرِفُ عَنْ آیَاتِىَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِى الْارْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ انْ یَرَوا کُلَّ آیَهٍ لایُؤْمِنُوا بِهَا وَ انْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لَایَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَ انْ یَرَوا سَبِیلَ الْغَىِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا ذَلِکَ بِانَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا عَنْهَا غَافِلِینَ‏ (سوره اعراف، آیه ۱۴۶)

۱۲- لَاجَرَمَ انَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَ مَا یُعْلِنُونَ انَّهُ لَایُحِبُ‏

الْمُسْتَکْبِرِینَ‏ (سوره نحل، آیه ۲۳)

۱۳- لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ انْ یَکُونَ عبْداً لِلّهِ و لَاالْمَلائِکَهُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ یَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمْ اللَّهُ جَمِیعاً* فَامَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُوَفِّیهِمْ اجُورَهُمْ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ امَّا الَّذِینَ اسْتَنْکَفُوا وَ اسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً الِیماً وَ لایَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیّاً وَ لَانَصِیراً (سوره نساء، آیه ۱۷۲- ۱۷۳)

۱۴- انَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَاسْتَکْبَرُوا عَنْهَا لَاتُفَتَّحُ لَهُمْ ابْوَابُ السَّماءِ وَ لَایَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ حَتَّى یَلِجَ الْجَمَلُ فِى سَمِّ الْخِیَاطِ وَ کَذَلِکَ نَجْزِى الُمجْرِمِینَ‏ (سوره اعراف، آیه ۴۰)

ترجمه‏

۱- و (یاد کن) هنگامى را که به فرشتگان گفتیم: «براى آدم سجده و خضوع کنید!» همگى سجده کردند، جز ابلیس که سر باز زد و تکبّر ورزید (و به خاطر نافرمانى و تکبّرش) از کافران شد!

۲- گفت: «از آن (مقام و مرتبه‏ات) فرود آى! تو حق ندارى در آن (مقام و مرتبه) تکبّر کنى! بیرون رو که تو از افراد پست و کوچکى!»

۳- (در داستان نوح آمده است): «و من هر زمان آنها را دعوت کردم که (ایمان بیاورند و) تو آنها را بیامرزى، انگشتان خویش را در گوشهایشان قرار داده و لباسهایشان را بر خود پیچیدند و در مخالفت اصرار ورزیدند و به شدّت استکبار کردند»!

۴- (در مورد قوم عاد مى‏خوانیم): امّا قوم عاد به ناحق در زمین تکبّر ورزیدند و گفتند: «چه کسى از ما نیرومندتر است؟! آیا نمى‏دانستند خداوندى که آنان را آفریده از آنها قوى‏تر است؟ و (به خاطر این پندار) پیوسته آیات ما را انکار مى‏کردند!»

۵- (در داستان شعیب آمده است): اشراف زورمند و متکبّر از قوم او گفتند: «اى شعیب به یقین تو و کسانى را که به تو ایمان آورده‏اند از شهر و دیار خود بیرون خواهیم کرد یا به آیین ما بازگردید!» گفت: «آیا (مى‏خواهید ما را بازگردانید) اگر چه ما مایل نباشیم؟!»

۶- (در داستان موسى علیه السلام آمده است): «و «قارون و فرعون» و «هامان» را نیز هلاک کردیم، موسى با دلایل روشن به سراغشان آمد، امّا آنان در زمین برترى‏جویى کردند، ولى نتوانستند بر خدا پیشى گیرند!»

۷- (و درباره مسلمانان و عصر پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏خوانیم): «بطور مسلّم، دشمن‏ترین مردم نسبت به مؤمنان را یهود و مشرکان خواهى یافت و نزدیکترین دوستان به مؤمنان را کسانى مى‏یابى که مى‏گویند «ما نصارى هستیم» این به خاطر آن است که در میان آنها افرادى عالم و تارک دنیا هستند و آنها (در برابر حق) تکبّر نمى‏ورزند».

۸- بعد چهره در هم کشید و عجولانه دست به کارشد- سپس پشت (به حق) کرد و تکبّر ورزید- و سرانجام گفت: (این قرآن) چیزى جز افسون و سحرى همچون سحرهاى پیشینیان نیست!

۹- همانها که در آیات خدا بى آنکه دلیلى براى آنها آمده باشد به مجادله برمى‏خیزند (این کارشان) خشم عظیمى نزد خداوند و نزد آنان که ایمان آورده‏اند بار مى‏آورد، این گونه خداوند بر دل هر متکبّر جبّارى مهر مى‏نهد!

۱۰- به آنان گفته مى‏شود: «از درهاى جهنّم وارد شوید جاودانه در آن بمانید، چه بد جایگاهى است جایگاه متکبّران!»

۱۱- به زودى کسانى را که در روى زمین به ناحق تکبّر مى‏ورزند از (ایمان به) آیات خود منصرف مى‏سازم! آنها چنانند که اگر هر آیه و نشانه‏اى را ببینند به آن ایمان نمى‏آورند، اگر راه هدایت را ببینند آن را راه خود انتخاب نمى‏کنند و اگر طریق گمراهى را ببینند آن را راه خود انتخاب مى‏کنند! (همه اینها) به خاطر آن است که آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل بودند!

۱۲- قطعاً خداوند از آنچه پنهان مى‏دارند و آنچه آشکار مى‏سازند با خبر است، او مستکبران را دوست نمى‏دارد!

۱۳- هرگز مسیح از این ابا نداشت که بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرّب او (از این ابا دارند) و آنها که از عبودیّت و بندگى او روى برتابند و تکبّر کنند به زودى همه آنها را (در قیامت) نزد خود جمع خواهد کرد؛ امّا آنها که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، پاداششان را به طور کامل خواهد داد و از فضل و بخشش خود بر آنها خواهد افزود و آنها را که ابا کردند و تکبّر ورزیدند مجازات دردناکى خواهد کرد و براى خود غیر از خدا سرپرست و یاورى نخواهند یافت!

۱۴- کسانى که آیات ما را تکذیب کردند و در برابر آن تکبّر ورزیدند (هرگز) درهاى آسمان‏

به رویشان گشوده نمى‏شود و (هیچگاه) داخل بهشت نخواهند شد مگر اینکه شتر از سوراخ سوزن بگذرد! این گونه گنهکاران را جزا مى‏دهیم!

تفسیر و جمع‏بندى‏

بلاى بزرگ در طول تاریخ بشر

آیات قرآن مجید مملوّ است از بیان مفاسد استکبار و بدبختى‏هاى ناشى از تکبّر و مشکلاتى که در طول تاریخ بشر از این صفت مذموم در جوامع انسانى به وجود آمده، تأثیر این صفت رذیله در پیشرفت و تکامل انسان در جهات معنوى و مادّى بر هیچ کس پوشیده نیست و آنچه در آیات بالا آمده در واقع گلچینى از آیات ناظر به این موضوع است.

در آیه اوّل و دوّم سخن از ابلیس و داستان معروف او به میان آمده، در آن هنگام که خداوند به همه فرشتگان دستور داد که به خاطر عظمت آفرینش آدم علیه السلام سجده کنند- و ابلیس در آن زمان به خاطر مقام والایش در صف فرشتگان جاى گرفته بود- همگى سجده کردند جز ابلیس که در برابر این فرمان خدا سرپیچى کرد و استکبار ورزید و از کافران شد، و به دنبال این سرپیچى صریح و آشکار و حتّى آمیخته به اعتراض نسبت به اصل فرمان خدا، فرمود از آن مقام و مرتبت فرود آى! تو حق ندارى در آن جایگاه تکبّر کنى! بیرون رو که از افراد پست و حقیر خواهى بود. (وَ اذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا الّا ابْلِیْسَ ابَى وَاسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِیْنَ …[۱] قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ‏ لَکَ انْ تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ انَّکَ مِنَ الصَّاغِرِینَ)[۲]

در حقیقت این نخستین گناهى است که در جهان به وقوع پیوست، گناهى که سبب شد فردى همچون ابلیس که سالیان دراز- و به تعبیر امیر مؤمنان على علیه السلام در خطبه قاصعه شش هزار سال خدا را عبادت کرده بود- به خاطر تکبّر یک ساعت تمام اعمال و عبادات او بر باد رفت (و از آن مقام والا که همنشین با فرشتگان و مقام قرب خدا بود یکباره سقوط نمود).

(اذْ احْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ، وَ کَانَ قَدْ عَبَدَاللَّهَ سِتَّهَ آلَافِ سَنَهٍ … عَنْ کِبْرِ سَاعَهٍ وَاحِدَهٍ)[۳]

در این داستان عبرت‏انگیز نکات بسیار مهمّى درباره خطرات تکبّر نهفته شده و از آن به خوبى استفاده مى‏شود که این صفت رذیله ممکن است سرانجام به کفر و بى‏ایمانى منتهى گردد، چنانکه در آیات بالا آمده بود ابَى وَاسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِیْنَ‏[۴].

همچنین این داستان نشان مى‏دهد که ابلیس به خاطر حجاب خطرناک کبر و غرور از واضح‏ترین مسائل بى‏خبر ماند، چرا که هنگامى که زبان به اعتراض در برابر خداوند سبحان گشود عرض کرد: قَالَ لَمْ اکُنْ لِاسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسنُونٍ؛ «گفت: من هرگز براى بشرى که او را از گل خشکیده‏اى که از گل بد بویى گرفته شده است آفریده‏اى، سجده نخواهم کرد»![۵]

در حالى که پر واضح است که شرف آدم به خاطر آفرینش از گل بدبو نبود، بلکه به خاطر همان روح الهى بود که قرآن در سه آیه قبل از آیه فوق به آن اشاره کرده است:

فَاذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ؛ «هنگامى که (آفرینش آدم را نظام بخشیدم) و کار او را به پایان بردم و در وى از روح خود (یک روح شایسته و بزرگ) دمیدم، همگى براى او سجده کنید».[۶]

حتّى ابلیس نتوانست برترى خاک را از آتش درک کند، خاکى که منبع تمام برکات و پیدایش حیات و محل زندگى انسانها و انواع معادن و منابع و حتّى منبع ذخیره آب و ذخیره مواد آتش‏زاست، لذا با خیره‏سرى گفت: «خَلَقْتَنِى مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ؛ (من چگونه او را سجده کنم در حالى که) مرا از آتش آفریده‏اى و او را از خاک»!

اضافه بر این، بسیارى از افراد هستند که گرفتار لغزش و خطا مى‏شوند، ولى هنگامى که به اشتباه خود پى بردند باز مى‏گردند و توبه و اصلاح مى‏کنند، ولى تکبّر و استکبار، از امورى است که حتّى اجازه بازگشت بعد از بیدارى را نیز به انسان نمى‏دهد، به همین دلیل شیطان هنگامى که متوجّه خطاى خود شد توبه نکرد، زیرا کبر و غرور به او اجازه نداد سر تسلیم و تعظیم در برابر پدیده بزرگ آفرینش (انسان) فرود آورد، بلکه بر لجاجت‏

خود افزود و سوگند یاد کرد که همه انسانها را- جز عباد مخلصین خداوند- گمراه سازد و به این نیز بسنده نکرد، از خدا عمر جاویدان خواست تا این برنامه زشت و انحرافى را تا پایان جهان ادامه دهد!

به این ترتیب کبر و خودخواهى و خود برتر بینى مایه لجاجت، حسد، کفر، ناسپاسى در برابر حق و ویرانگرى و فساد خلق خدا شد.

و به این ترتیب، شیطان- همان گونه که مولاى متّقیان امیر مؤمنان على علیه السلام در خطبه قاصعه مى‏فرماید- پایه استکبار و تعصّب را در زمین گذاشت و با عظمت خداوند به مبارزه برخاست! «فَعَدُوُّ اللَّهِ امَامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِى وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِیَّهِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِیَّهِ وَادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ، وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ؛ این دشمن خدا پیشواى متعصّبان و سرسلسله مستکبران جهان است که اساس تعصّب را پى‏ریزى کرد و با خداوند در مقام جبر و تیتش به ستیز و نزاع پرداخت و لباس استکبار را بر تن پوشید و پوشش تواضع و فروتنى را فروگذارد».[۷]

و درست به همین دلیل خدا او را ذلیل و خوار و پست کرد، همان گونه که امیر مؤمنان على علیه السلام در ادامه همان خطبه مى‏فرماید: «الَا تَرَوْنَ کَیْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَکَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِى الدُّنْیَا مَدْحُوراً، وَ اعَدَّ لَهُ فِى الْآخِرَهِ سَعِیراً؟!؛ آیا نمى‏بینید چگونه خداوند او را به خاطر تکبُّرش، تحقیر کرد و بر اثر بلند پروازى بى دلیلش، وى را پست و خوار نمود، از همین رو او را در دنیا مطرود ساخت و آتش برافروخته دوزخ را در آخرت براى او مهیّا نمود».[۸]

کوتاه سخن اینکه: هر قدر بیشتر در داستان ابلیس و پیامدهاى تکبّر او اندیشه مى‏کنیم به نکات مهمترى در باره خطرات تکبّر و استکبار دست مى‏یابیم.

***

در سوّمین آیه‏ به داستان نوح علیه السلام که نخستین پیامبر اولوا العزم و صاحب شریعت بود مى‏رسیم، این داستان نیز نشان مى‏دهد که سرچشمه کفر و لجاجت بت‏پرستان زمان او مسئله استکبار بود.

هنگامى که شکایت آنها را به درگاه خدا مى‏برد عرض مى‏کند: (بارالها!) من هر زمان‏

آنها را دعوت کردم که ایمان بیاورند تا آنها را بیامرزى انگشتان خود را در گوشهاى خود قرار داده و لباسهایشان را به خود پیچیدند و در مخالفت لجاجت ورزیدند و به شدّت استکبار نمودند. (وَانِّى کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوا ثِیَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً)[۹]

باز در اینجا مى‏بینیم که استکبار و خود برتر بینى سرچشمه کفر و لجاجت و دشمنى با حق گردید.

بلاى استکبار در میان آنها به حدّى بود که از شنیدن سخنان حق که احتمالًا مایه بیدارى آنها مى‏شد وحشت داشتند، انگشت در گوشها مى‏گذاردند و لباس به سر مى‏کشیدند، مبادا امواج صوتى نوح علیه السلام وارد گوش آنها شود و مغزشان را بیدار کند! این دشمنى و عداوت با سخن حق دلیلى جز تکبّر شدید نداشت.

همانها بودند که به نوح علیه السلام خرده گرفتند و گفتند: چرا گروهى از جوانان با ایمان و تهیدست اطراف تو را گرفته‏اند؟ و از آنها به عنوان اراذل و انسان‏هاى بى سر و پا یاد کردند و گفتند: تا اینها در اطراف تو هستند، ما به تو نزدیک نمى‏شویم!

آرى تکبّر و خودخواهى بلاى عجیبى است، همه فضایل را مى‏سوزاند و خاکستر مى‏کند.

در واقع صفت رذیله استکبار عامل اصلى اصرار و لجاجت آنها بر کفر بود تا آنجا که از ترس تأثیر سخنان نوح علیه السلام انگشت در گوششان مى‏کردند و جامه بر سر مى‏افکندند مبادا حرف حق را بشنوند.

جالب اینکه این عمل دلیل بر آن بود که آنها به حقّانیّت دعوت نوح علیه السلام و تأثیر سخنان وى ایمان داشتند، وگرنه دلیلى نداشت که انگشت در گوش بگذارند و جامه بر خود بپیچند.

این احتمال نیز وجود دارد که پیچیدن لباس بر خود براى این بود که نه آنها نوح علیه السلام را ببینند و نه نوح آنها را، مبادا دیدن آن پیامبر موجب تمایل به او گردد و مشاهده آنها به وسیله نوح موجب شناسایى آنها براى تکرار دعوت گردد.

بالاخره حالت‏ «عُجب» و «خود بزرگ بینى» موجب شد که هشدارهاى نوح علیه السلام را تا آخرین لحظات که فرصتى براى نجات داشتند نادیده بینگارند و حتّى کمترین احتمال صدق را براى گوینده این هشدارها قائل نشدند، لذا هنگامى که نوح علیه السلام کشتى مى‏ساخت گروه گروه که از کنار او مى‏گذشتند او را به باد تمسخر مى‏گرفتند، ولى نوح علیه السلام باز به آنها هشدار داد و گفت: «… انْ تَسْخَرُوا مِنّا فَانَّا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَمَا تَسْخَرُونَ؛ اگر (شما امروز) ما را مسخره مى‏کنید، ما همین‏گونه در آینده شما را مسخره خواهیم کرد (ولى در آن روز که در میان امواج طوفان سراسیمه به هر سو مى‏روید و فریاد مى‏کشید و التماس مى‏کنید و هیچ پناهگاهى ندارید!)».[۱۰]

اصولًا یکى از نشانه‏هاى مستکبران این است که همیشه مسائل جدّى را که در مسیر خواسته‏ها و منافع آنان نیست به بازى و شوخى مى‏گیرند و همیشه مسخره کردن مستضعفان جزئى از زندگى آنان را تشکیل مى‏دهد و بسیار دیده‏ایم که در مجالس پر گناه خود به دنبال فرد با ایمان تهیدستى مى‏گردند که او را به اصطلاح ملعبه و مَضْحکه خود سازند و بدین وسیله تفریح کنند!

آنها به خاطر همین روح استکبار، خود را عقل کل مى‏پندارند و به گمان اینکه ثروت انبوه آنان که از طرق حرام به دست آمده، نشانه هوشیارى و کاردانى و لیاقت آنان است به خود اجازه مى‏دهند دیگران را تحقیر کنند.

در چهارمین آیه‏ زمان نوح علیه السلام را پشت سر مى‏گذاریم، به عصر قوم عاد و پیامبرشان حضرت هود علیه السلام مى‏رسیم، در اینجا باز مى‏بینیم عامل اصلى بدبختى، همان استکبار است، مى‏فرماید: «امّا قوم عاد به ناحق در زمین استکبار جستند و گفتند: چه کسى از ما نیرومندتر است؟ آیا آنها نمى‏دانستند خداوندى که آنها را آفریده از آنان قوى‏تر است؟! آنها (به خاطر این پندار) پیوسته آیات ما را انکار مى‏کردند»، (فَامَّا عَادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِى الْارْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ قَالُوا مَنْ اشَدُّ مِنّا قُوَّهً اوَلَمْ یَرَوا انَّ اللَّهَ الَّذِى خَلَقَهُمْ هُوَ اشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّهً وَ کَانُوا بِآیَاتِنَا یَجْحَدُونَ).[۱۱]

باز مى‏بینیم در اینجا صفت رذیله استکبار سبب شد که به راستى خود را قوى‏ترین موجود جهان بدانند و حتّى قدرت خدا را فراموش کنند و در نتیجه آیات الهى را انکار نمایند و میان خود و حقّ مانع بزرگى ایجاد کنند.

جالب اینکه آیه بعد از آن (آیه ۱۶ سوره فصّلت) نشان مى‏دهد که خدا براى تحقیر این متکبّران لجوج آنها را به وسیله تندبادى شدید و هول‏انگیز در روزهاى شوم پرغبارى (که اجساد آنها را مانند پر کاه به این سو و آن سو پرتاب مى‏کرد) مجازات نمود!

آرى تکبّر، حجابى است که به انسان اجازه نمى‏دهد حتّى برترى قدرت خدا را بر نیروى ناچیز خودش ببیند و باور کند!

تعبیر «بِغَیْر الْحَقِّ» در واقع قید توضیحى است، چرا که تکبّر و استکبار براى انسانها در هر حال حق نیست و سزاوار نمى‏باشد، این قبایى است که بر قامت انسانها نارساست، بزرگى تنها به خدا مى‏برازد و بس!

در پنجمین آیه‏ به زمان‏ «شعیب» علیه السلام‏ مى‏رسیم، در آنجا نیز مى‏بینیم عامل اصلى بدبختى و گمراهى قوم شعیب استکبار بود، مى‏فرماید: «زورمندان قوم شعیب که تکبّر مى‏ورزیدند گفتند: اى شعیب! سوگند یاد مى‏کنیم که تو و کسانى را که به تو ایمان آورده‏اند از شهر و آبادى خود بیرون خواهیم کرد، مگر اینکه به آیین ما بازگردید آیا (مى‏خواهید ما را بازگردانید) اگر چه مایل نباشیم»؟!، (قَالَ الْمَلأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یَا شُعَیْبُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنَا اوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا قَالَ اوَلَوْ کُنَّا کَارِهِینَ).[۱۲]

چرا شعیب به افرادى که به او ایمان آورده بودند و راه خداپرستى و تقوا را پیش گرفتند باید از شهر و دیار خود تبعید شوند؟ آیا دلیلى جز این داشت که زورمندان و ثروتمندان متکبّر که ایمان آوردن به شعیب و ملحق شدن به مؤمنان را براى خود کوچک مى‏شمردند، به مقابله با او برخاستند؟!

اینکه مى‏گفتند: اوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا (یا اینکه به آیین ما بازگردید) نه به خاطر این بود

که به آیین خود ایمان داشتند، بلکه به خاطر این بود که منسوب به آنها و متعلّق به آنها بود و تکبّر و حبّ ذات ایجاب مى‏کرد که آنچه متعلّق به آنهاست، مورد علاقه آنها باشد!

آیه ششم‏ ناظر به‏ عصر موسى و فرعون و قارون‏ است، در داستان آنها نیز عامل اصلى انحراف و گمراهى و بدبختى- یا یکى از عوامل اصلى- تکبّر ذکر شده، مى‏فرماید: ما «قارون» و «فرعون» و «هامان» را نیز هلاک کردیم، موسى با دلایل روشن به سراغ آنها آمد ولى آنها در زمین استکبار و برترى‏جویى کردند (به همین دلیل تسلیم حق نشدند و ما آنها را هلاک کردیم) و آنها نتوانستند بر خدا پیشى گیرند (و از چنگال عذاب الهى فرار کنند)، (وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَائَهُمْ مُوسى‏ بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِى الْارْضِ وَ مَا کَانُوا سَابِقِینَ).[۱۳]

قارون مرد ثروتمندى بود که ثروت باد آورده‏اش را دلیل بر عظمت خود در پیشگاه خدا مى‏پنداشت و معتقد بود بر اثر لیاقتش داراى این ثروت عظیم شده، پیوسته به خود مى‏بالید و با کبر و غرور خوشحالى مى‏کرد و اصرار داشت با نمایش ثروت، فقیران و تهیدستان را هر چه بیشتر تحقیر کند، هر چه به او نصیحت کردند که این ثروت را وسیله‏اى براى وصول به سعادت اخروى قرار دهد در او اثر نکرد، چرا که غرور و کبر اجازه نمى‏داد واقعیّتهاى زندگى را ببیند و این امانت‏هاى الهى را که چند روزى در دست اوست به صاحبانش بسپارد!

فرعون که بر تخت سلطنت نشسته بود، گرفتار غرور و تکبّر بیشترى بود او حتّى قانع به این نبود که مردم او را پرستش کنند، مایل بود که او را «رَبِّ اعْلَى» (خداى بزرگ) بدانند!

«هامان» وزیر مقرّب فرعون که در تمام مظالم و ستمها یار و یاور او بود بلکه این امور به دست او انجام مى‏شد نیز به تصریح قرآن گرفتار کبر و غرور شدیدى بود.

و هر سه دست به دست هم دادند و با پیامبر بزرگ خدا موسى علیه السلام به مبارزه برخاستند

و در زمین فساد کردند و سرانجام گرفتار شدیدترین عذاب الهى شدند، فرعون و هامان در میان امواج نیل که سرمایه اصلى قدرت آنها بود، نابود شدند و قارون با گنجهایش در زمین فرو رفت.

***

در هفتمین آیه‏ سخن از قوم عیسى بن مریم علیه السلام است و تفاوت میان آنها و قوم یهود را بیان مى‏کند، مى‏فرماید: «به یقین یهود و مشرکان را دشمن‏ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهى یافت و نزدیکترین آنها را از نظر دوستى و محبّت به مؤمنان کسانى مى‏یابى که مى‏گویند ما نصرانى هستیم»، (لَتَجِدَنَّ اشَدَّ النّاسِ عَدَاوَهً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ اشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ اقْرَبَهُمْ مَوَدَّهً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قَالُوا انَّا نَصَارى‏ ذَلِکَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْبَاناً وَ انَّهُمْ لَایَسْتَکْبِرُونَ).[۱۴]

سپس به دلیل و علّت این تفاوت اشاره کرده، مى‏فرماید: «این به خاطر آن است که در میان آنها (مسیحیان) افرادى دانشمند و تارک دنیا، هستند و آنان تکبّر نمى‏ورزند»، (ذَلِکَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْبَاناً وَ انَّهُمْ لَایَسْتَکْبِرُونَ)

از این تعبیر به خوبى روشن مى‏شود که یکى از عوامل اصلى عداوت یهود نسبت به اهل ایمان تکبّر و استکبار آنان بود، در حالى که یکى از دلایل محبّت گروهى از نصارى نسبت به اهل ایمان عدم استکبار آنها بود.

افراد مستکبر خواهان این هستند که دیگران در مقابل آنها ذلیل و حقیر و فقیر و ناتوان باشند، به همین دلیل اگر آنان از نعمتى برخوردار شوند به عداوت و ستیز با آنان برمى‏خیزند، آرى‏ «استکبار» سبب‏ «حسد» و «کینه» و «عداوت» مى‏شود.

درست است که این سخن در باره همه نصارى نیست بلکه بیشتر ناظر به نجاشى و قوم او در حبشه است که از مسلمانان مهاجر استقبال کردند و به توطئه‏ها و وسوسه‏هاى نمایندگان قریش بر ضد آنان وقعى ننهادند و همین امر سبب شد که مسلمانان پناهگاهى مطمئن در سرزمین حبشه براى خود یافتند و خود را از شرّ مشرکان قریش که سخت کینه‏توز بودند حفظ کردند، ولى به هر حال این آیه نشان مى‏دهد که استکبار خمیر مایه‏

عداوت و دشمنى با حق و پیروان حق است در حالى که تواضع مایه محبّت و دوستى و خضوع در برابر حق و پیروان حق است.

هشتمین آیه‏ بر این معنى تأکید مى‏کند که‏ «استکبار» سبب‏ «کفر و بى‏ایمانى و لجاجت و انعطاف ناپذیرى در برابر حق» است، در اینجا سخن از عصر پیامبر صلى الله علیه و آله و زمان ظهور اسلام است. سخن از «ولید بن مغیره مخزومى» است، که مى‏فرماید: سپس چهره در هم کشید و با عجله دست به کار شد، آنگاه پشت به حق کرد و تکبّر ورزید و گفت: «این (قرآن) چیزى جز یک سحر جالب همچون سحرهاى پیشینیان نیست»! (ثُمَّ عَبَسَ و بَسَرَ* ثُمَّ ادْبَرَ وَاسْتَکْبَرَ* فَقَالَ انْ هَذَا الّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ).[۱۵]

تعبیر به‏ «سحر» به خوبى نشان مى‏دهد که‏ «ولید» این واقعیّت را پذیرفته بود که قرآن تأثیر فوق العاده‏اى در افکار و دلها مى‏گذارد و جاذبه عجیبى دارد که دلها را به سوى خود مى‏کشاند، اگر «ولید» به دیده حق‏طلبانه در آن مى‏نگریست، این تأثیر فوق‏العاده را دلیل بر اعجاز قرآن مى‏شمرد و ایمان مى‏آورد، ولى چون با دیده غرور و استکبار به آن نگاه کرد قرآن را به صورت سحرى همچون سحرهاى پیشینیان مشاهده کرد.

آرى هرگاه حجاب استکبار بر چشم دل انسان بیفتد، حق در نظر او باطل و باطل حق جلوه مى‏کند.

مشهور است که‏ «ولید» به قدرى مغرور و خودخواه بود که مى‏گفت: «انَا الْوَحِیدُ بْنُ الْوَحِیدِ، لَیْسَ لِى فِى الْعَرَبِ نَظِیرٌ، وَ لَالِابِى نَظِیرٌ!؛ من منحصر به فردم! پدر من نیز منحصر به فرد بود! در میان عرب همانندى ندارم، پدر من نیز همانند نداشت!».

این در حالى است که‏ «ولید» نسبت به مردم آن محیط فرد دانشمندى محسوب مى‏شد و عظمت قرآن را به خوبى دریافته بود و جمله عجیب او در باره قرآن که محرمانه به طایفه بنى مخزوم گفت شاهد این مدّعاست: «انَّ لَهُ لَحَلَاوَهً، وَ انَّ عَلَیْهِ لَطَلَاوَهً، وَ انَّ اعْلَاهُ لَمُثْمَرٌ وَ انَّ اسْفَلَهُ لَمُغْدَقٌ، وَ انَّهُ لَیَعْلُو وَ لَایُعْلى‏ عَلَیْهِ؛ گفتار او (قرآن) شیرینى خاص و زیبایى و طراوت ویژه‏اى دارد، شاخه‏هایش پرمیوه و ریشه‏هایش قوى و

نیرومند است، سخنى است که از هر سخنى بالاتر مى‏رود و هیچ سخنى بر آن برترى ندارد!»[۱۶]

این تعبیر نشان مى‏دهد که او بیش از هر کس در آن زمان به عظمت قرآن آشنا بود، ولى کبر و غرورش اجازه نمى‏داد که آفتاب عالمتاب حق را ببیند و در برابر آن تسلیم گردد!

در نهمین آیه‏ که به دنبال سخنان مؤمن آل فرعون آمده و احتمال دارد بخشى از سخنان او و یا جمله مستقل معترضه‏اى از آیات قرآن مجید باشد مى‏خوانیم:

« (اسرافکاران وسوسه‏گر) کسانى هستند که در آیات الهى به مجادله برمى‏خیزند بى‏آنکه حجّتى براى آنها آمده باشد»! (الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِى آیَاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطَانٍ اتَاهُمْ).[۱۷]

سپس مى‏افزاید: «این کار (یعنى جدال بى‏اساس در مقابل حق) خشم عظیمى (براى آنها نزد خدا و کسانى که ایمان آورده‏اند بر مى‏انگیزد»، (کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا)

و در پایان آیه در واقع به دلیل این اعمال یعنى عدم تسلیم آنها در برابر حق اشاره کرده، مى‏فرماید: «این گونه خداوند بر قلب هر متکبّر جبّارى مهر مى‏نهد»، (کَذَلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى کُلِّ قَلْبٍ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ).

«یَطْبَعُ» از ماده‏ «طَبْع» در این گونه موارد به معنى مهر نهادن است و اشاره به کارى است که در گذشته و حال انجام مى‏شود که هرگاه بخواهند چیزى دست نخورده باقى بماند و دخل و تصرّفى در آن نشود، آن را محکم مى‏بندند و گره مى‏زنند و روى آن گره را مادّه چسبنده‏اى گذاشته و بر آن مهر مى‏نهند که اگر کسى بخواهد در آن تصرّفى کند مجبور است مهر را بشکند، در نتیجه عملش فاش خواهد شد و تحت تعقیب قرار خواهد گرفت و در فارسى امروز از آن تعبیر به‏ «لاک و مهر» یا «سیم و سرب» مى‏کنند.

بنابراین، مهر نهادن بر دلهاى متکبّران جبّار اشاره به این است که لجاجتها و دشمنى‏ها در برابر حق چنان پرده ظلمانى بر فکر آنها مى‏اندازد که به هیچ وجه قادر به درک حقیقتى نیستند، تنها خودشان را مى‏بینند و منافعشان و هوا و هوسهایشان را، فکر آنها به‏

صورت ظرف دربسته‏اى در مى‏آید که نه محتواى فاسد را مى‏توان از آن بیرون کرد و نه محتواى صحیح را وارد آن ساخت، این نتیجه‏ «تکبّر» و «جبّاریّت» است که در واقع صفت دوم نیز از صفت اوّل متولّد مى‏شود؛ زیرا «جبّار» در این گونه موارد به معنى کسى است که از روى خشم و عضب، مخالفان خود را مى‏زند و مى‏کشد و نابود مى‏کند و پیرو فرمان عقل نیست، و به تعبیر دیگر کسى است که به خاطر خودمحورى و خود بزرگ‏بینى، دیگران را مجبور به پیروى از خود مى‏کند (بنابراین جبّاریّت ثمره شوم تکبّر است).

البتّه این واژه (جبّار) گاهى بر خداوند اطلاق مى‏شود که مفهوم دیگرى دارد و به معنى شخص جبران کننده نقایص و اصلاح کننده شکستگى‏ها و کاستى‏هاست.

در دهمین آیه‏ به یک اصل کلّى اشاره شده است که مخصوص به گروه معیّنى نیست و آن اینکه هنگامى که کافران را به کنار دوزخ مى‏برند: «به آنها گفته مى‏شود از درهاى جهنّم وارد شوید و جاودانه در آن بمانید» سپس مى‏افزاید: «چه بد جایگاهى است جایگاه متکبّران!»، (قِیلَ ادْخُلُوا ابْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَکَبِّرِینَ).[۱۸]

شبیه همین معنى در آیات متعدّد دیگرى نیز آمده است، از جمله در آیه ۶۰ سوره زمر مى‏خوانیم: «الَیْسَ فِى جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَکَبِّرِینَ؛ آیا در جهنّم جایگاه خاصّى براى متکبّران نیست؟!»

این نکته قابل توجّه است که از میان تمام صفات رذیله دوزخیان، تکیه بر تکبّر آنها شده است و این نشان مى‏دهد تا چه حدّ این صفت رذیله در سقوط و بدبختى انسان مؤثّر است، تا آنجا که انسان را به دوزخ مى‏کشاند و در دوزخ نیز جایگاه ویژه‏اى که عذابى سخت‏تر و دردناکتر دارد براى او مهیّا مى‏سازد.

این نکته نیز شایان دقّت است که‏ «مَثْوى» از مادّه‏ «ثَوى» به معنى قرارگاه و محلّ استقرار و یا اقامت توأم با استمرار است، اشاره به اینکه آنها خلاصى از دوزخ ندارند.

در یازدهمین آیه‏ باز به صورت یک اصل کلّى سخن از متکبّران به میان آمده مى‏فرماید: «به زودى کسانى را که در روى زمین به ناحق تکبّر ورزیدند از ایمان به آیات خود روى‏گردان مى‏سازیم، به گونه‏اى که هر آیه و نشانه‏اى را (از حق) ببینند به آن ایمان نمى‏آورند، اگر راه هدایت را ببینند آن را انتخاب نمى‏کنند و اگر راه ضلالت را مشاهده کنند، آن را راه خود برمى‏گزینند! (همه اینها) به خاطر آن است که آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل ماندند»، (سَاصْرِفُ عَنْ آیَاتِىَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِى الْارْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ انْ یَرَوا کُلَّ آیَهٍ لایُؤْمِنُوا بِهَا وَ انْ یَرَوْا سَبیلَ الرُّشْدِ لَایَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَ انْ یَرَوا سَبِیلَ الْغَىِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا ذَلِکَ بِانَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا عَنْهَا غَافِلِینَ).[۱۹]

تعبیرات تکان‏دهنده این آیه از عمق مصایبى که متکبّران به آن گرفتار مى‏شوند خبر مى‏دهد، خداوند این گونه افراد را چنان مجازات مى‏کند که در برابر حق نفوذ ناپذیر شوند، به گونه‏اى که اگر تمام آیات الهى و معجزات گوناگون را ببینند باز ایمان نمى‏آورند، اگر راه راست را مقابل پاى آنها بنهند از آن راه نمى‏روند و اگر طریق گمراهى را مشاهده کنند فوراً آن را به عنوان طریق و مسلک خود مى‏پذیرند.

تعبیر به‏ «بغیر الحقّ» در واقع قید توضیحى است، چرا که عظمت و کبریایى تنها خدا را مى‏سزد که وجودش بى‏نهایت در بى‏نهایت است، امّا براى انسان که ذرّه ناچیز و بى‏مقدارى در پهنه عالم هستى است هرگونه خود بزرگ‏بینى غلط و ناحق است.

بعضى آن را به اصطلاح قید احترازى شمرده‏اند و گفته‏اند تکبّر دو گونه است، تکبّر در مقابل اولیاء اللَّه‏ «ناحق» است، ولى در مقابل دشمنان خدا «حق» است.

امّا با توجّه به جمله‏ «یَتَکَبَّرُونَ فِى الْارْضِ؛ آنها در روى زمین تکبّر مى‏ورزند» روشن مى‏شود که این تفسیر مطابق محتواى آیه نیست؛[۲۰] زیرا تکبّر در زمین (استکبار در روى زمین و در برابر بندگان خدا) به هر صورت مذموم و نکوهیده است.

به هر حال در ادامه این آیه به یکى از مهمترین آثار زیان‏بار تکبّر اشاره کرده‏

مى‏فرماید: «آنها هر آیه و نشانه‏اى را از حق ببینند به آن ایمان نمى‏آورند و به عکس اگر راه ضلالت و گمراهى را مشاهده کنند فوراً به آن متمایل مى‏شوند».

آرى کبر و غرور حجابى است که سبب مى‏شود انسان حق را باطل و باطل را حق ببیند، حجابى که شاهراه‏هاى سعادت را از نظر پنهان مى‏کند و کوره راه‏هاى خطرناک ضلالت را شاهراه سعادت نشان مى‏دهد، چه بدبختى از این بالاتر که انسان تمام نشانه‏هاى حق را نادیده بگیرد و قدم در راه ضلالت بگذارد و گمان کند در مسیر سعادت گام برمى‏دارد.

در دوازدهمین آیه‏ مى‏فرماید: «به یقین خداوند از آنچه آنها پنهان مى‏کنند یا آشکار مى‏سازند با خبر است او مستکبران را دوست نمى‏دارد»، (لَاجَرَمَ انَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَ مَا یُعْلِنُونَ انَّهُ لَایُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ).[۲۱]

شبیه این تعبیر در قرآن مجید کراراً دیده مى‏شود مانند:

«وَاللَّهُ لَایُحِبُّ الظَّالِمِینَ؛ خدا ظالمان را دوست ندارد» (سوره آل عمران، آیه ۱۴۰)

«وَاللَّهُ لَایُحِبُّ الْمُفْسِدینَ؛ خداوند مفسدان را دوست ندارد» (سوره مائده، آیه ۶۴)

«انَّ اللَّهَ لَایُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ؛ خداوند تجاوزگران را دوست ندارد» (سوره مائده، آیه ۸۷)

«انَّهُ لَایُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ؛ خداوند اسرافکاران را دوست ندارد» (سوره انعام، آیه ۱۴۱)

«انَّ اللَّهَ لَایُحِبُّ الْخَائِنِینَ؛ خداوند خائنان را دوست ندارد» (سوره انفال، آیه ۵۸)

«انَّ اللَّهَ لَایُحِبُّ الْفَرِحِینَ؛ خداوند شادى کنندگان مغرور و سرکش را دوست نمى‏دارد» (سوره قصص، آیه ۷۶)

در آیه مورد بحث مى‏فرماید: «انَّهُ لَایُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ».

دقّت در این گونه تعبیرات نشان مى‏دهد که رابطه خاصّى در میان آنها وجود دارد.

مى‏توان گفت قدر مشترک میان صفات رذیله‏اى که در آیات هفتگانه بالا آمده، همان‏ حبّ ذات و خود بزرگ‏بینى‏ است که سرچشمه‏ «ظلم» و «فساد» و «اسراف» و

«فخرفروشى» بر دیگران مى‏شود.

اینکه مى‏فرماید: خدا این گروه‏هاى هفتگانه را دوست ندارد، مفهومش این است که آنها را از ساحت قدسش طرد مى‏کند؛ چرا که بدترین و خطرناکترین رذایل اخلاقى که مانع قرب الى اللَّه است بر وجود آنها حاکم است.

در سیزدهمین آیه‏ مورد بحث که طبق شأن نزولى که مفسّران ذکر کرده‏اند ناظر به گفتگوى گروهى از مسیحیان نجران است، مى‏فرماید: «مسیح هرگز از این استنکاف نداشت که بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرّب او (از بندگى خدا استنکاف دارند) و آنها که از عبودیّت و بندگى او خوددارى کنند و تکبّر ورزند به زودى همه آنها را در قیامت محشور خواهد کرد (و مجازاتشان مى‏کند)»، (لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ انْ یَکُونَ عبْداً لِلّهِ و لَاالْمَلائِکَهُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ یَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً).[۲۲]

در آیه بعد به عنوان تأکید بیشتر بر این اصل مهمّ سرنوشت‏ساز، مى‏فرماید: «امّا آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاداش آنان را به طور کامل خواهد داد و از فضلش بر آنها خواهد افزود و آنها را که استنکاف کردند و تکبّر ورزیدند مجازات دردناکى خواهد نمود (و در برابر این مجازات سخت الهى) براى خود غیر از خدا یار و یاورى نخواهند یافت!»، (فَامَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُوَفِّیهِمْ اجُورَهُمْ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ امَّا الَّذِینَ اسْتَنْکَفُوا وَ اسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً الِیماً وَ لایَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیّاً وَ لَانَصِیراً).[۲۳]

این آیات ناظر به ادّعاهاى بى‏اساس گروهى از مسیحیان است که به الوهیّت مسیح علیه السلام قائل بودند و تصوّر مى‏کردند اگر کسى مسیح علیه السلام را از مقام خدایى پایین آورد و او را بنده خدا بداند اهانتى به مقام والاى او نموده است.

قرآن مى‏گوید: نه مسیح و نه هیچ‏یک از فرشتگان مقرّب خدا چنین مقامى براى خود قائل نبوده و نیستند، همه خود را بنده خدا مى‏دانند و در برابر ساحت مقدّسش خاضعند و رسم عبودیّت بجا مى‏آورند. سپس به عنوان یک اصل کلّى مى‏گوید: هر کس- حتّى‏

پیامبران بزرگ الهى یا فرشتگان- از عبودیّت او روى برگردانند و به استکبار روى آورند، مجازات دردناکى خواهند دید و هیچ کس نمى‏تواند در برابر این مجازات آنها را یارى دهد.

قابل توجّه اینکه: در آیه اخیر، ایمان و عمل صالح در نقطه مقابل استکبار و خود برتر بینى قرار گرفته است و از آن به خوبى مى‏توان نتیجه گرفت آنها که راه استکبار را در پیش مى‏گیرند نه ایمان درستى دارند و نه عمل صالحى!

استنکاف‏ در اصل از مادّه‏ «نَکْف» (بر وزن نصر) در اصل به معنى پاک کردن قطرات اشک از صورت به وسیله انگشتان است، بنابراین استنکاف از عبودیّت خداوند به معنى دور شدن و فاصله گرفتن از اوست که ممکن است منشأهاى گوناگونى از قبیل جهل و نادانى، سستى و تنبلى و غیر آن داشته باشد، ولى هنگامى که جمله‏ «اسْتَکْبَرُوا» بعد از آن قرار مى‏گیرد، اشاره به استنکافى است که سرچشمه آن کبر و غرور است و ذکر این جمله پشت سر یکدیگر اشاره به همین نکته لطیف است (دقّت کنید).

به هر حال تعبیرات کوبنده این آیات دلیل بر اهمیّت خطراتى است که صفت زشت استکبار براى هر انسانى به بار مى‏آورد و این همان چیزى است که ما به دنبال آن هستیم.

در چهاردهمین‏ و آخرین آیه مورد بحث به یکى دیگر از پیامدهاى دردناک استکبار اشاره کرده، مى‏فرماید: «کسانى که آیات ما را تکذیب کردند و در برابر آن تکبّر ورزیدند، درهاى آسمان به روى آنان گشوده نمى‏شود و هرگز داخل بهشت نمى‏شوند، مگر اینکه شتر از سوراخ سوزنى بگذرد! این چنین ظالمان را کیفر مى‏دهیم!»، (انَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَاسْتَکْبَرُوا عَنْهَا لَاتُفَتَّحُ لَهُمْ ابْوَابُ السَّماءِ وَ لَایَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ حَتَّى یَلِجَ الْجَمَلُ فِى سَمِّ الْخِیَاطِ وَ کَذَلِکَ نَجْزِى الُمجْرِمِینَ).[۲۴]

در این آیه اوّلًا «تکذیب آیات الهى» در کنار «استکبار» قرار گرفته، و همان گونه که سابقاً نیز اشاره شد یکى از علل مهمّ انکار آیات خدا و قیام در برابر پیامبران، مسئله‏

«استکبار» بوده است، گاه مى‏گفتند: این پیامبر صلى الله علیه و آله چه برترى بر ما دارد؟ چرا آیات الهى بر ما نازل نشده است؟ و گاه مى‏گفتند: گرداگرد او را گروهى از جوانان فقیر و تهیدست گرفته‏اند! ما اجازه نمى‏دهیم آنها با ما در یک صف قرار گیرند، اگر پیامبر صلى الله علیه و آله این مؤمنان فقیر را کنار نزند شرکت ما در مجلس او امکان‏پذیر نخواهد بود! و به این بهانه‏ها و امثال آن از پذیرش آیات خداوند سر باز مى‏زدند.

تعبیر به‏ لَایَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ حَتَّى یَلِجَ الْجَمَلُ فِى سَمِّ الْخِیَاطِ که تنها در همین مورد در قرآن مجید آمده است، تأکید واضحى است بر عظمت گناه استکبار و برترى‏جویى، یعنى همان گونه که عبور شتر (یا مطابق تفسیر دیگرى طناب ضخیم‏[۲۵]) از سوراخ سوزن خیّاطى غیر ممکن است، ورود افراد متکبّر در بهشت پر نعمت الهى نیز محال مى‏باشد؛ گویى راه بهشت به قدرى باریک است که تشبیه به سوراخ سوزن شده و جز متواضعان و آنها که خود را کوچک مى‏شمرند قادر بر عبور از آن نیستند.

جمله‏ «لَاتُفَتَّحُ لَهُمْ ابْوَابُ السَّماءِ»، (درهاى آسمان براى آنان گشوده نمى‏شود) اشاره به مطلبى است که در احادیث اسلامى نیز وارد شده و آن اینکه هنگامى که مؤمنان از دنیا مى‏روند، روح و اعمال آنها را به سوى آسمانها مى‏برند و درهاى آسمانها به روى آنان گشوده مى‏شود (و فرشتگان از آنان استقبال مى‏کنند) امّا هنگامى که روح و اعمال کافران (و متکبّران) را به سوى آسمانها مى‏برند درها به روى آنان گشوده نمى‏شود و منادى صدا مى‏زند آن را برگردانید و به سوى جهنّم ببرید![۲۶]

نتیجه نهایى‏

از آنچه در آیات بالا آمد نتیجه مى‏گیریم که قرآن مجید «تکبّر و استکبار» را از زشت‏ترین صفات و بدترین اعمال و نکوهیده‏ترین خصلت‏هاى انسانى مى‏شمرد، صفتى‏

که مى‏تواند سرچشمه انواع گناهان و حتّى سرچشمه کفر گردد، و آنها که در این خصلت زشت غوطه‏ور گردند، هرگز روى سعادت را نخواهند دید و راه به سوى قرب خدا پیدا نمى‏کنند. بنابراین سالکان الى اللَّه و راهیان راه حق، قبل از هر کار باید ریشه استکبار و خودخواهى و خود برتربینى را در وجود خود بخشکانند که بزرگترین مانع راه آنهاست.

تکبّر در روایات اسلامى‏

در منابع حدیث، روایات زیادى درباره مذمّت کبر و تفسیر حقیقت آن و علاج و آثار آن آمده است، که نقل همه آنها در این مختصر نمى‏گنجد، ولى از آنها گلچینى در هر قسمت کرده، در ذیل از نظر خوانندگان عزیز این بحث مى‏گذرانیم:

۱- در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى‏خوانیم: «ایَّاکُمْ وَ الْکِبْرَ فَانَّ ابْلِیسَ حَمَلَهُ الْکِبْرُ عَلَى انْ لَایَسْجُدَ لِآدَمَ؛ از تکبّر بپرهیزید که ابلیس به خاطر تکبّر از سجده کردن بر آدم خوددارى کرد (و براى همیشه مطرود درگاه الهى شد)».[۲۷]

۲- همین معنى به تعبیر دیگرى در خطبه‏هاى نهج البلاغه آمده است، در خطبه قاصعه که بخش عظیمى از آن درباره‏ «تکبّر ابلیس» و پیامدهاى آن مى‏باشد مى‏خوانیم:

«فَاعْتَبِرُوا بِمَا کَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِابْلِیسَ اذْ احْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ … عَنْ کِبْرِ سَاعَهٍ وَاحِدَهٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ ابْلِیسَ یَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیَتِهِ؛ عبرت بگیرید از کارى که خدا با ابلیس کرد؛ زیرا اعمال طولانى و کوششهاى فراوان او را (در مسیر عبادت و بندگى خدا) به خاطر ساعتى تکبّر نابود ساخت، چگونه ممکن است کسى بعد از ابلیس همان گناه را مرتکب شود، ولى سالم بماند»؟![۲۸]

تعبیرات کوبنده فوق به خوبى نشان مى‏دهد که تکبّر و خودخواهى حتّى در لحظات کوتاه چه پیامدهاى خطرناکى را دارد و چگونه همچون آتش سوزان مى‏تواند حاصل یک عمر طولانى اعمال صالحه را بسوزاند و خاکستر کند و شقاوت ابدى و عذاب‏ جاویدان را نصیب صاحبش سازد.

۳- در حدیث دیگرى از همان حضرت علیه السلام مى‏خوانیم: «احْذَرِ الْکِبْرَ فَانّهُ رَأْسُ الطُّغْیَانِ وَ مَعْصِیَهِ الرَّحْمَنِ؛ از تکبّر بپرهیزید که سرآغاز طغیانها و معصیت و نافرمانى خداوند رحمان است»![۲۹]

حدیث بالا این واقعیّت را روشن مى‏سازد که سرچشمه بسیارى از گناهان مسئله کبر و خود برتربینى است.

۴- در حدیث دیگرى از امام باقر علیه السلام مى‏خوانیم: «مَا دَخَلَ قَلْبَ امْرِءٍ شَىْ‏ءٌ مِنَ الْکِبْرِ الّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ مِثْلُ مَا دَخَلَهُ مِنْ ذَلِکَ! قَلَّ ذَلِکَ اوْ کَثُرَ؛ در قلب هیچ انسانى چیزى از کبر وارد نمى‏شود مگر اینکه به همان اندازه از عقلش کاسته خواهد شد، کم باشد یا زیاد»![۳۰]

۵- در اصول کافى از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: «اصُولُ الْکُفْرِ ثَلَاثَهٌ، الْحِرْصُ وَ الْاسْتِکْبَارُ وَ الْحَسَدُ، فَامَّا الْحِرْصُ فَانَّ آدَمَ حِینَ نُهِىَ عَنِ الشَّجَرَهِ حَمَلَهُ الْحِرْصُ عَلَى انْ اکَلَ مِنْهَا، وَامَّا الْاسْتِکْبَارُ فَابْلِیسُ حَیْثُ امِرَ بِالسُّجُودِ لِآدَمَ فَابَى، وَامَّا الْحَسَدُ فَابْنَا آدَمَ، حَیْثُ قَتَلَ احَدُهُمَا صَاحِبَهُ؛ ریشه‏هاى کفر (منظور از کفر در اینجا عصیان و نافرمانى خدا به معنى اعم است) سه چیز مى‏باشد: حرص، و تکبّر و حسد.

امّا «حرص» به خاطر آن است که هنگامى که آدم از خوردن شجره ممنوعه نهى شد، حرص او را وادار کرد که از آن بخورد و امّا استکبار، نمونه آن ابلیس بود که مأمور به سجده براى آدم شد، ولى او سرپیچى کرد، امّا حسد، در مورد فرزند آدم ظاهر گشت و سبب شد که یکى دیگرى را به قتل برساند».[۳۱]

بنابراین نخستین گناهان در روى زمین از این سه نشأت گرفت.

۶- در حدیث دیگرى از امام باقر و امام صادق علیهما السلام چنین آمده است: «لَایَدْخُلُ الْجَنَّهَ مَنْ فِى قَلْبِهِ مِثْقَالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ کِبْرٍ؛ کسى که در قلبش به اندازه سنگینى دانه خردلى از کبر باشد هرگز داخل بهشت نخواهد شد»![۳۲]

۷- در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان على علیه السلام مى‏خوانیم: «اقْبَحُ الْخُلْقِ التَّکَبُّرُ؛ زشت‏ترین اخلاق (بد) تکبّر است»![۳۳]

***

با اینکه احادیث در کتب اسلامى در این زمینه بسیار فراوان است، ولى همین چند حدیث که ذکر شد به قدر کافى گویاست و زشتى فوق‏العاده این صفت رذیله را روشن مى‏سازد.

در این احادیث کبر سرچشمه گناهان دیگر و نقصان عقل و بر باد رفتن سرمایه‏هاى سعادت و زشت‏ترین رذایل اخلاقى و سبب محروم شدن از ورود در بهشت شمرده شده است. که هر یک از این امور به تنهایى مى‏تواند عامل مؤثّر بازدارنده‏اى بوده باشد و نشان دهد که تا چه حد این صفت مذموم در انحطاط مقام انسانى و مقام مؤمن مؤثّر است.

تکبّر در منطق عقل‏

اضافه بر آیات و روایات، «تکبّر و استکبار» از نظر منطق عقل نیز بسیار نکوهیده است، چرا که همه انسانها بندگان خدا هستند و هر کس در وجود خود استعدادها و نقطه‏هاى روشن و مثبتى دارد، همه از یک پدر و مادر آفریده شده‏اند و همه از نظر آفرینش یکسانند، دلیلى ندارد که انسانى خود را از دیگرى برتر بشمرد و به او فخرفروشى کند و او را تحقیر نماید! گیرم خداوند موهبتى به او داده باشد این موهبت باید سبب شکر و تواضع گردد نه سبب کبر و غرور.

زشتى این صفت از بدیهیّات است که هر کس وجدان بیدارى داشته باشد به آن اعتراف مى‏کند به همین دلیل افرادى که به هیچ مذهبى پایبند نیستند تکبّر و خود برتربینى را ناخوش مى‏دارند و آن را از زشت‏ترین صفات مى‏شمرند.

در واقع بخش مهمّى از مسئله‏ حقوق بشر که بوسیله جمعى از متفکّران غیر مذهبى‏

تنظیم شده نیز ناظر به مسئله مبارزه با استکبار است، هرچند در عمل گاه نتیجه معکوس داده است و به صورت ابزارى در دست مستکبران براى کوبیدن دیگران در آمده است.

اصولًا چگونه انسان مى‏تواند رداى تکبّر را بر دوش بیفکند، در حالى که به گفته امیر مؤمنان على علیه السلام در آغاز نطفه (بى ارزشى) بود و سرانجام مردار (متعفّنى) مى‏شود و درون وجود او مملوّ از آلودگى‏هاست![۳۴]

انسانى که آن‏قدر ضعیف و ناتوان است که یک پشه ناچیز او را آزار مى‏دهد و حتّى کوچکتر از پشه یعنى میکروبى که با چشم هرگز دیده نمى‏شود، او را بیمار مى‏سازد و در بستر بیمارى مى‏افکند، انسانى که از مختصر گرمى هوا بى‏طاقت مى‏شود و از مختصر سرما رنج مى‏برد، اگر باران نیاید بیچاره است، اگر کمى بیش از حد ببارد باز هم بیچاره است، کمى فشار خون او بالا مى‏رود حیات او به خطر مى‏افتد و کمى پایین مى‏آید باز جانش در خطر است! از سرنوشت خویش در یک ساعت آینده با خبر نیست و لحظه پایان عمر خود را هرگز نمى‏داند، نزدیک‏ترین دوستانش گاه قاتل او مى‏شوند و عزیزترین عزیزانش، دشمن جان او مى‏گردند، آبى که مایه حیات اوست گاه موجب مرگ او مى‏شود و نسیمى که به او حیات و نشاط مى‏بخشد اگر کمى سریعتر بوزد مبدّل به تندبادى مى‏شود که خانه و کاشانه‏اش را بر سرش ویران مى‏کند.

از امورى که نشانه ناتوانى فوق‏العاده انسان است بیماریهایى است که دامن او را مى‏گیرد و غالباً از میکروبها و ویروسها که موجودات بسیار کوچکى هستند که از خردى به چشم دیده نمى‏شوند ناشى مى‏گردد و انسانهاى نیرومند و قوى‏پیکر و قهرمان را به زانو در مى‏آورد!

بیمارى وحشتناک سرطان که در عصر و زمان ما بیشترین کشتار را مى‏کند و تلاش و کوشش شبانه‏روزى هزاران دانشمند و صرف میلیاردها پول براى درمان آن به جایى نرسیده است از کجا سرچشمه مى‏گیرد؟ از اینکه یک سلّول کوچک بدن که تنها با ذرّه‏بین قابل رؤیت است به طغیان و استکبار برمى‏خیزد و بدون هیچگونه نظم و

برنامه‏اى شروع به تکثیر مثل مى‏کند، به گونه تصاعدى افزایش مى‏یابد و در زمان کوتاهى تشکیل غدّه سرطانى مى‏دهد.

بسیارى از فرماندهان بزرگ و سران زورمند جهان را که داراى ارتشهاى عظیمى بوده‏اند همین بیمارى از پاى در آورده است، یعنى ارتش عظیم میلیونى آنها نتوانسته است جلو سرکشى یک سلّول کوچک را بگیرد!

آرى چنین است ضعف و ناتوانى ذاتى انسان، با این حال چگونه مى‏تواند دعوى بزرگى کند و لباس استکبار بر تن بپوشد، عظمت و بزرگى تنها از آن خداست و غیر او ضعیف و ناتوانند!

این سخن را با حدیثى از امیر مؤمنان على علیه السلام که این بحث منطقى را به صورت فشرده و زیبا بیان فرموده است به پایان مى‏بریم:

«مِسْکِینُ بْنُ آدَمَ مَکْتُومُ الْاجَلِ، مَکْنُونُ الْعِلَلِ، مَحْفُوظُ الْعَمَلِ، تُؤْلِمُهُ الْبَقَّهُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَهُ، وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَهُ؛ بیچاره فرزند آدم، سرآمد زندگیش نامعلوم، عوامل بیماریش ناپیدا و کردارش (نزد خدا و در نامه اعمالش) محفوظ است، پشه‏اى او را آزار مى‏دهد، مختصر آبى یا غذایى گلوگیرش مى‏شود و او را مى‏کشد و مختصر عرقى او را متعفّن و بدبو مى‏سازد»![۳۵]

آیا با این حال سزاوار است خود را بزرگ ببیند و به دیگرى فخرفروشى کند؟

نکته‏ها

در اینجا مسائل مهمّى باقى مانده است که تحت نه عنوان تشریح مى‏شود.

۱- تعریف و حقیقت تکبّر

بزرگان اخلاق گفته‏اند: اساس تکبّر این است که انسان از اینکه خود را برتر از دیگرى ببیند احساس آرامش کند، بنابراین تکبّر از سه عنصر تشکیل مى‏شود: نخست اینکه براى خود مقامى قائل شود، دیگر اینکه براى دیگرى نیز مقامى قائل شود و در مرحله سوم‏ مقام خود را برتر از آنها ببیند و احساس خوشحالى و آرامش کند.

از همین رو گفته‏اند تکبّر (خود برتربینى) با عجب (خود بزرگ بینى) تفاوت دارد، در عجب هیچ گونه مقایسه‏اى با دیگرى نمى‏شود، بلکه انسان به خاطر علم یا ثروت یا قدرت و یا حتّى عبادت، خود را بزرگ مى‏بیند، هر چند فرضاً کسى جز او در جهان نباشد، ولى در تکبّر حتماً خود را با دیگرى مقایسه مى‏کند و برتر از او مى‏بیند.

واژه‏ «کبر و تکبّر» گاه به آن حالت نفسانى که در بالا اشاره شد گفته مى‏شود و گاه به عمل یا حرکتى که ناشى از آن است، مثلًا چنان مى‏نشیند یا راه مى‏رود و سخن مى‏گوید که نشان مى‏دهد خود را برتر از همه اطرافیانش مى‏بیند، این اعمال و حرکات را نیز تکبّر مى‏نامند که ریشه اصلیش همان حالت باطنى و درونى است.

نشانه‏هاى تکبّر، بسیار زیاد است، از جمله اینکه افراد متکبّر انتظارات زیادى از مردم دارند، انتظار دارند دیگران به آنها سلام کنند، کسى پیش از آنها وارد مجلس نشود، همیشه در صدر مجلس جاى گیرند، مردم در برابر آنها کوچکى کنند، کسى از آنان انتقاد نکند و حتّى پند و اندرز نگوید، همه براى آنها امتیازى قائل شوند و حریمى نگه دارند، مردم در برابر آنها دست به سینه باشند و همیشه از عظمت آنان سخن بگویند.

بدیهى است ظهور و بروز این حالات تابع درجه شدّت و ضعف تکبّر است، در بعضى همه این نشانه‏ها ظاهر مى‏شود و در بعضى قسمتى از اینها!

این حالات و حرکات ریشه‏هاى درونى دارد، گاه بسیار ضعیف و پنهان است به طورى که ممکن است افراد در برخوردهاى نخستین هرگز متوجّه آن نشوند و حتّى این صفت مذموم را با نقطه‏هاى مثبت و قوّت (مانند اعتماد به نفس و بزرگى شخصیّت) اشتباه کنند و گاه به قدرى آشکار است که هر کس از دور متوجّه آن مى‏شود.

۲- شاخه‏هاى تکبّر

در اینجا مفاهیم متعدّدى وجود دارد که گاه تصوّر مى‏شود همه با هم مترادف و یکسانند در حالى که تفاوتهاى ظریفى با هم دارند هر چند ریشه همه آنها به‏ «تکبّر» باز مى‏گردد، ولى از زاویه‏هاى مختلف به آن نگاه مى‏شود.

«خود برتربینى»، «خود محورى»، «خودخواهى»، «برترى جویى» و «فخر فروشى»، همه از مفاهیمى هستند که ریشه آنها «تکبّر» است، هر چند از زوایاى مختلف دیده مى‏شود.

کسى که صرفاً خود را بالاتر از دیگران مى‏بیند، «خود برتربین» است.

کسى که به خاطر این خود برتربینى سعى دارد در همه جا و در همه کارهاى اجتماعى همه چیز را قبضه کند، «خود محور» است.

کسى که سعى دارد در مسائل اجتماعى مخصوصاً به هنگام بروز مشکلات تنها به منافع خود بیندیشد و براى منافع دیگران ارزشى قائل نباشد، «خودخواه» است.

کسى که سعى مى‏کند سلطه خود را بر دیگران مستحکم کند و آنها را زیر سیطره خود قرار بدهد، گرفتار «برترى جویى» است.

بالأخره کسى که سعى دارد مال و ثروت یا قدرت و مقام خود را به رخ دیگران بکشد «فخرفروش» است.

بنابراین همه این صفات ریشه مشترکى دارد و آن تکبّر است هر چند در چهره‏هاى مختلف ظاهر مى‏گردد.

۳- تکبّر در برابر چه کسى؟

علماى اخلاق تکبّر را به سه بخش تقسیم کرده‏اند:

تکبّر در برابر خدا!

تکبّر در برابر پیامبران.

تکبّر در مقابل خلق خدا.

منظور از تکبّر در برابر خداوند که بدترین نوع تکبّر است و از نهایت جهل و نادانى سرچشمه مى‏گیرد، این است که انسان ضعیف ادّعاى الوهیّت کند، نه تنها خود را بنده خدا نداند بلکه سعى کند مردم را به بندگى خود دعوت نماید، یا همچون فرعون‏ «… انَا

رَبُّکُمُ الْاعْلَى؛ من پروردگار برتر شما هستم!» بگوید[۳۶] و یا از «… مَا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ الهٍ‏ غَیْری …؛ من خدایى جز خودم براى شما سراغ ندارم»[۳۷] دم بزند.

بسیار بعید به نظر مى‏رسد که افرادى همچون‏ «فرعون» که سالها بر کشور پهناور مصر حکومت مى‏کرد آن‏قدر کم عقل و بى هوش باشد که خود را واقعاً «ربّ اعلى» و تنها معبود بزرگ در جهان هستى بداند. بلکه بیشتر به نظر مى‏رسد که او و افرادى امثال او براى تحمیق توده‏هاى ساده لوح این گونه ادّعاها را مى‏کردند تا پایه‏هاى حکومت خود را از طریق ادّعاى الوهیّت محکم سازند.

شکل دیگرى از تکبّر در برابر خدا، تکبّر ابلیس و پیروان اوست که از اطاعت خداوند سر باز زدند و تشخیص خود را برتر شمردند و به حکمت پروردگار خرده گرفتند و گفتند: چرا ابلیس که از آتش آفریده شده است در برابر یک موجود خاکى سجده کند؟ و گفت: «… لَمْ اکُنْ لِاسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَاءٍ مَسْنُونٍ؛ من هرگز براى بشرى که از گل خشکیده‏اى، که از گل بدبویى گرفته شده است آفریده‏اى، سجده نخواهم کرد»[۳۸]، «… قَالَ انَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِى مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ؛ … من از او بهترم! مرا از آتش آفریده‏اى و او را از گل»![۳۹]

آرى گاه حجاب ضخیم کبر و غرور چنان جلو چشم عقل و هوش انسان را مى‏گیرد که موجود ضعیفى، خود را آگاه‏تر از حکیم على الاطلاق مى‏پندارد.

قسم دوّم تکبّر، تکبّر در برابر انبیا و پیامبران است که در میان امّتهاى پیشین بسیار دیده شده است، گروهى از مستکبران در این امّتها، از اطاعت پیامبران الهى سر باز مى‏زدند و از روى کبر و غرور همچون فرعونیان مى‏گفتند: «… انُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنَا …؛ آیا ما به دو انسان که همانند خودمان هستند (یعنى موسى و برادرش هارون) ایمان بیاوریم»؟[۴۰]

و گاه همانند قوم نوح به یکدیگر مى‏گفتند: «وَ لَئِنْ اطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ انَّکُمْ اذاً لَخَاسِرُونَ؛ و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت کنید به یقین زیانکارید».[۴۱]

و گاه به بهانه‏جویى‏هاى کودکانه مى‏پرداختند و از سر لجاجت مى‏گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نمى‏شوند؟ چرا ما خدا را نمى‏بینیم؟؛ وَ قَالَ الَّذِینَ لَایَرْجُونَ لِقَائَنَا لَوْ لَاانْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلَائِکَهُ اوْ نَرى‏ رَبَّنَا».

قرآن در ادامه این آیه مى‏گوید: «لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِى انْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوّاً کَبِیراً؛ آنها درباره خود تکبّر ورزیدند و طغیان کردند».[۴۲]

قسم سوّم، تکبّر در برابر بندگان خداست به گونه‏اى که خود را بزرگ بشمرد و دیگران را کوچک و خوار و بى مقدار، زیر بار هیچ کس نرود، خود را از همه برتر ببیند و حقّ هیچ صاحب حقّى را محترم نشمرد و دائماً منتظر باشد که دیگران براى او عظمت قائل شوند.

این نوع از کبر نمونه‏هاى فراوانى دارد که نیاز به شرح آن نیست، و گاه به حدّ اعلا مى‏رسد و به تکبّر در برابر پیامبران و خداوند منتهى مى‏گردد.

آرى آتش کبر و غرور، نخست از تکبّر در برابر بندگان خدا سر مى‏زند، سپس به استکبار در برابر انبیا و رسولان پروردگار مى‏رسد و سرانجام به تکبّر در برابر ذات پاک خداوندگار مى‏انجامد!

۴- انگیزه‏هاى تکبّر

تکبّر اسباب زیادى دارد و همه آنها به این باز مى‏گردد که انسان در خود کمالى تصوّر کند و بر اثر حبّ ذات، بیش از حدّ آن را بزرگ نماید و دیگران را در برابر خود کوچک بشمرد.

بعضى از بزرگان علم اخلاق مانند مرحوم‏ «فیض کاشانى» در «المحجّه البیضاء» اسباب کبر را در هفت چیز خلاصه کرده‏اند، نخست اسباب دینى که‏ «علم» و «عمل» است، و اسباب دنیوى که‏ «نسب»، «زیبایى»، «قوّت»، «مال» و «فزونى یاران و یاوران» مى‏باشد و

درباره هر کدام از اینها شرحى دارد که به طور خلاصه در ذیل از نظر خوانندگان عزیز مى‏گذرد، مى‏گوید:

نخستین اسباب تکبّر «علم» است و چه زود علم سبب غرور گروهى از علما و دانشمندان مى‏گردد، همان گونه که در حدیث نبوى آمده است: «آفت بزرگ علم، تکبّر است؛ آفَهُ الْعِلْمِ الْخُیَلَاءُ».

بعضى از افراد آن‏چنان کم ظرفیّتند که وقتى چند بابى از علم را مى‏خوانند خود را بزرگ و دیگران را کوچک مى‏شمرند، بلکه با نظر تحقیر به دیگران مى‏نگرند و از همه انتظار احترام و خدمت و تواضع و کرنش دارند.

در حالى که عالمان واقعى هر قدر بر علمشان افزوده مى‏شود، خود را نادان‏تر مى‏بینند، چرا که خود را در برابر اقیانوس عظیمى مشاهده مى‏کنند که تنها قطراتى از آن را در اختیار دارند.

آنها به خاطر همان مقدار علمى که به دست آورده‏اند مسؤولیّت خود را سنگین‏تر مى‏بینند و خوف آنها بیشتر مى‏شود که گفته‏اند: «مَنِ ازْدَادَ عِلْماً ازْدَادَ خَوْفاً؛ هر کس بر علمش افزوده شود، بر خوف او افزوده مى‏شود».

سبب دوّم، اعمال نیک و عبادت است که موجب کبر و غرور بسیارى از نیکوکاران و عبادت کنندگان مى‏شود، چرا که از این رهگذر، خود را برتر از دیگران مى‏پندارند و انتظار دارند مردم به دیدار آنها بشتابند و مشکلات آنها را حل کنند، در مجالس احترام خاصّى براى آنها قائل شوند و از نیکوکارى و زهد و ورع و تقواى آنها سخن بگویند، گویى عبادت خود را منّتى بر دیگران مى‏پندارند، این در جهات دنیوى.

و در جهات دینى خود را اهل نجات و سایر مردم را اهل هلاک مى‏شمرند و این امور سبب مى‏شود که امتیاز فوق‏العاده‏اى براى خود قائل گردند و به فخرفروشى بر دیگران به طور آشکار و پنهان و یا نیمه آشکار بپردازند و در حالى که خود بر لب پرتگاه خطرناکى قرار گرفته‏اند مردم را چنین فکر مى‏کنند و خود را از عذاب خدا در امان بپندارند!

در حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏خوانیم: «اذَا سَمِعْتُمُ الرَّجُلُ یَقُولُ هَلَکَ النَّاسُ فَهُوَ اهْلَکُهُمْ؛ هنگامى که شنیدید کسى مى‏گوید: مردم (به خاطر اعمالشان) هلاک شدند بدانید خود او هلاکتش از آنان شدیدتر است»!

در حدیث دیگرى از همان حضرت صلى الله علیه و آله مى‏خوانیم: «کَفَى بِالْمَرْءِ شَرّاً انْ یُحَقِّرَ اخَاهُ الْمُسْلِمَ؛ براى انسان این بدى و بدبختى کافى است که برادر مسلمانش را خوار و خفیف بشمرد»!

مرحوم‏ «فیض کاشانى» در «المحجّه البیضاء» بعد از ذکر این سخن مى‏افزاید: چه قدر فرق است بین کسى که عالم یا عابدى را به خاطر علم و عبادتش بزرگ مى‏شمرد، به او احترام مى‏گذارد و خود را در برابر او ناچیز مى‏بیند و آن عالم و عابدى که شخص مزبور را کوچک مى‏داند و دوست دارد از او دور شود![۴۳]

او در بخش دیگرى از سخنانش مى‏افزاید: این آفتى است که کمتر عابدى از آن در امان مى‏ماند، هرگاه کسى به او بى احترامى کند یقین دارد که بى احترامى کننده مبغوض درگاه الهى است و بعید مى‏داند که خدا او را ببخشد، در حالى که اگر خودش به دیگرى چنین آزارى را برساند این قدر اهمّیّت به آن نمى‏دهد و این نوعى جهل و نادانى است و جمع میان‏ «عجب» و «تکبّر» و «غرور» است و اگر در چنین حالى شخص مزبور گرفتار ناراحتى شود آن را از کرامات خویش مى‏پندارد و انتقام الهى مى‏شمرد!

چه قدر فرق است بین چنین افراد نادان و مغرور و بعضى از عابدان هوشیار متواضع که یک نمونه آن این است: یکى از بزرگان عبّاد، از عرفات در ایّام حجّ بازمى‏گشت گفت: «اگر من (گنهکار) در میان آنان نبودم امید مى‏رفت که خدا همه را ببخشد و رحمت کند»!

این سخن را با حدیث دیگرى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله به پایان مى‏بریم: در روایتى آمده است که در محضر آن حضرت صلى الله علیه و آله از خوبى و پرهیزکارى کسى سخن گفتند، هنگامى که از دور نمایان شد عرض کردند: اى رسول خدا! این همان کسى است که توصیف او را به شما عرض کردیم! پیغمبر صلى الله علیه و آله نگاهى به چهره او افکند و فرمود: «من در صورت او تاریکى شیطان را مى‏بینم! آن مرد نزدیک آمد و سلام کرد و در برابر پیامبر صلى الله علیه و آله و یارانش ایستاد، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «اسْئَلُکَ بِاللَّهِ حَدَّثَتْکَ نَفْسُکَ انْ لَیْسَ فِى الْقَوْمِ افْضَلُ مِنْکَ؟ فَقَالَ اللَّهُمَّ نَعَمْ!؛ فرمود تو را به خدا سوگند آیا در دل نمى‏گفتى که در میان این جمعیّت کسى برتر از تو نیست؟ عرض کرد: آرى»[۴۴] اصحاب فهمیدند تاریکى شیطان که پیامبر صلى الله علیه و آله با نور نبوّت آن را مشاهده کرده است همین عجب و کبر و غرور بوده است.

عامل سوم، نسب و حسب عالى است.

به این گونه که کسانى در یک خانواده شریف و معروف به علم و عمل و تقوا و بزرگوارى و سخاوت متولّد شده‏اند، این را براى خود امتیاز بزرگى مى‏شمرند و دیگران را که از خانواده‏هاى پایین‏ترى هستند کوچک و بى‏ارزش مى‏پندارند، در حالى که مى‏دانیم حسب و نسب در اسلام مطرح نیست، همه مردم بندگان خدا هستند و از یک پدر و مادر آفریده شده‏اند و امتیازى جز از طریق تقوا بر یکدیگر ندارند.

این مسئله به قدرى مهم است که پیشوایان بزرگ اسلام کمترین تعبیراتى را که در آن نشان از برترى جویى از نظر حسب و نسب بود تحمّل نمى‏کردند، از جمله در حدیثى مى‏خوانیم که‏ «ابو ذر» در حضور پیامبر صلى الله علیه و آله به کسى گفت‏ «یابن السَّوداء …!؛ اى فرزند زن سیاه!» پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: ابو ذر! آرام باش، آرام باش، کسى که مادرش سفید پوست است بر کسى که مادرش سیاه پوست است هیچ برترى ندارد!

ابو ذر مى‏گوید: من (که متوجّه اشتباه خود شدم براى جبران این خطا) روى زمین دراز کشیدم و به آن مرد گفتم: برخیز و پایت را به روى صورت من بگذار![۴۵]

به هر حال همان‏طور که بارها شنیده‏ایم قرآن و روایات اسلامى به ما مى‏گوید هیچ انسانى بر انسان دیگر به خاطر حسب و نسبش برترى ندارد، اینها یک سلسله امور اعتبارى است که در بیرون وجود انسان است، ارزش و شخصیّت انسان به امتیازات معنوى و درونى اوست و به فرض که حسب و نسب به خاطر ارتباطش به بعضى از

بزرگان سبب فضیلتى شود نباید این فضیلت موجب کبر و غرور گردد و صاحب نسب شریف بر دیگران فخرفروشى کند.

اگر مى‏بینیم امیر مؤمنان على علیه السلام در خطبه نهج البلاغه، یا امام سجّاد علیه السلام در خطبه معروف شام، به حسب و نسبشان افتخار مى‏فرمودند، نه براى برترى‏جویى بود، بلکه هدف دیگرى داشتند، آنها مى‏خواستند رسالت امامت و رهبرى خود را براى ناآگاهان از این طریق تبیین کنند. درست مثل اینکه فرمانده لشکر براى معرّفى خود و دعوت لشکریان به پیرویش، مقام و موقعیّت خویش را شرح مى‏دهد.

چهارمین‏ اسباب تکبّر و تفاخر، جمال و زیبایى و حسن ظاهر است، به این ترتیب که شخص خوش قد و قامت و زیبا، دیگران به ویژه کسانى را که در اندام خود داراى عیب و نقصى هستند، مورد تحقیر قرار دهد و نسبت به آنها فخرفروشى کند.

این عامل در تمام کسانى که بهره‏اى از جمال دارند ممکن است ظاهر شود، ولى بیشتر در زنان است که زیبایى خود را به رخ دیگران مخصوصاً کسانى که داراى عیب و نقصى هستند مى‏کشند.

در حدیثى مى‏خوانیم که زن (کوتاه قامتى) خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رسید (و مسائل خود را پرسید) عایشه مى‏گوید: هنگامى که آن زن بیرون رفت من با دست اشاره‏اى به قد و قامت او کردم (یعنى چقدر کوتاه است) پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «غیبتش کردى»!

مرحوم فیض بعد از ذکر این حدیث مى‏گوید: «منشأ این کار تکبّر بود؛ زیرا اگر خود او هم کوتاه قد بود، چنین چیزى را درباره آن زن نمى‏گفت و این غیبت از غرور و تکبّر سرچشمه مى‏گرفت».

پنجمین‏ اسباب تکبّر، داشتن مال و ثروت فراوان است که غالباً در پادشاهان و سرمایه‏داران بزرگ و صاحبان اراضى وسیع کشاورزى و کارخانه‏ها دیده مى‏شود.

آنها که غالباً از لباسهاى گرانقیمت و پر زرق و برق و مرکب‏هاى سوارى گرانبها و خانه‏هاى وسیع و قصرهاى مجلّل استفاده مى‏کنند، افرادى را که فاقد این امورند مورد تحقیر قرار مى‏دهند و نسبت به آنها فخرفروشى مى‏کنند و این از زشت‏ترین و کثیف‏ترین انواع تکبّر است.

گاه این گونه متکبّران آن قدر گزافه‏گویى مى‏کنند که به مؤمنان فقیر صالح خطاب کرده مى‏گویند: بیچاره! اگر من بخواهم صدها مثل تو را مى‏خرم و آزاد مى‏کنم! تو چى هستى و چه ارزشى دارى؟ مخارج یک روز منزل من به اندازه مخارج یک سال یا تمام عمر توست! و امثال این ترهّات.

قرآن مجید نمونه‏هایى از این نوع تکبّر و عاقبت آن را بیان کرده است، از جمله در داستان قارون مى‏خوانیم: او براى برترى‏جویى بر بنى اسرائیل به نمایش ثروت خود پرداخت و در یکى از روزها او با تمام زینت خود در برابر قومش (بنى اسرائیل) ظاهر شد تا آنجا که صبر و طاقت را از بینندگان ربود و بسیارى از دنیا پرستان آرزو کردند که اى کاش همانند ثروت قارون را داشتند، (فَخَرجَ عَلَى قَوْمِهِ فِى زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَاهَ الدُّنْیَا یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا اوتِىَ قَارُونُ …).[۴۶]

در تواریخ آمده است که او با یک جمعیّت چهار هزار نفرى در میان بنى اسرائیل ظاهر گشت در حالى که همه آنها بر اسبهاى گرانقیمت با پوشش‏هاى سرخ سوار بودند، کنیزان زیباى سفید رو را با خود بیرون آورد که روى زینهاى طلا که بر استرهاى سفید رنگ قرار داشت سوار بودند و همه غرق زینت آلات بودند!

ولى این تکبّر و برترى جویى چندان نپایید، چیزى نگذشت که زمین به فرمان خدا او و تمام قصرها و ثروتهایش را در کام خویش فرو برد و زندگى این ثروتمند خودخواه مستکبر و مغرور، درس عبرتى براى تمام انسانها در طول تاریخ شد.[۴۷]

عامل ششم، قدرت و نیروى جسمانى یا موقعیّت سیاسى و اجتماعى است که غالباً در زورمندان و امراء دیده مى‏شود، خود را موجودى برتر و گاه‏ ظِلُّ اللَّهِ فِى الْارَضِینَ؛ سایه خدا در سراسر زمین! مى‏پندارند، و انتظار دارند دیگران همچون غلامان و بردگان، در برابر آنان تعظیم کنند، هر گاه کمترین سخن و حرکتى که لایق شأن و مقام کبریایى آنها نباشد از کسى صادر شود قابل بخشش نخواهد بود.

در حالات بعضى از سلاطین پیشین نقل کرده‏اند که هر وقت مردم وارد مجلس آنها مى‏شدند باید دهان خود را با چیزى بپوشانند مبادا فرّ و شکوه سلطانى آنان با بخار و بوى دهان رعایا آلوده شود و همین کبر و غرور فوق العاده غالباً منشأ اشتباهات بزرگ آنها و محاسبه‏هاى نادرست و در نتیجه سبب سرعت سقوطشان مى‏شد.

هفتمین سبب، فزونى یاران و مددکاران و شاگردان و پیروان و فرزندان و قوم و قبیله است، پادشاهان به لشکرهایشان افتخار مى‏کردند، بعضى از علما ممکن است به خاطر فزونى شاگردان یا مریدان و پیروان و تابعان گرفتار تکبّر شوند، شیوخ قبایل به کثرت و قوّت قبیله خود بر دیگران فخر مى‏فروشند، حتّى گاه بعضى از فاسقان وقیح و بى شرم افتخار به کثرت گناهان و شرب خمر و فجور با زنان و کودکان مى‏کنند!

این امور هفتگانه، امورى است که افراد به سبب همه یا بعضى از آنها ممکن است به دیگران فخرفروشى کنند و البتّه منحصر به اینها نیست، هر نقطه کمال و قوّت معنوى یا مادّى، صورى و یا حتّى خیالى و پندارى ممکن است سبب غرور و استکبار صاحبش شود.

مفهوم این سخن آن نیست که انسان براى پرهیز از تکبّر و غرور از اسباب کمال فاصله بگیرد و این امور را در خود بمیراند تا منشأ غرور او نشود، بلکه هدف این است که هر قدر بر علم و عبادت و قوّت و قدرت و ثروت او افزوده مى‏شود، سعى کند متواضع‏تر و خاضع‏تر گردد و بیندیشد که هیچ یک از اینها پایدار نیست و همه آنها در برابر قدرت پروردگار بسیار ناچیز و بى ارزش است.

۵- ریشه‏یابى تکبّر

صفت رذیله تکبّر مانند سایر رذایل اخلاقى، ریشه‏هایى دارد که باید آنها را جستجو کرد و دقیقاً شناخت، در غیر این صورت ریشه‏کن کردن این صفت رذیله غیر ممکن است.

بعضى از بزرگان مانند مرحوم‏ «فیض کاشانى» در «المحجّه البیضاء» چهار ریشه براى‏ «تکبّر» ذکر کرده است: عجب، کینه، حسد و ریا.

او معتقد است تکبّر درونى ریشه‏اش‏ «عجب»- خود بزرگ‏بینى- است، این خود بزرگ‏بینى سبب مى‏شود که خود را برتر از آنها بداند و بر آنها فخرفروشى کند و ریشه‏هاى دیگرى دارد که یکى از آنها «کینه» است که نسبت به شخص خاصّى پیدا مى‏کند و همین امر سبب مى‏شود که امتیازات واقعى یا پندارى خود را به رخ او بکشد، و دیگر «حسد» است که سبب بروز این رذیله اخلاقى مى‏گردد و دیگرى‏ «ریاکارى» است که سبب مى‏شود شخص ریاکار امتیازات خود را به دیگران ارائه دهد.

این ریشه‏هاى چهارگانه، ریشه‏هاى اصلى تکبّر را تشکیل مى‏دهد.

ولى ظاهر این است که ریشه‏ها منحصر به این چهار صفت نیست، بلکه امور دیگرى نیز مى‏تواند ریشه تکبّر گردد.

۶- آثار و نشانه‏ها

بیماریهاى اخلاقى مانند بیماریهاى درونى و جسمانى همیشه همراه با آثارى در برون است همان گونه که یک بیمارى کبدى علایم مختلفى بر پوست بدن، چهره، رنگ چشم، زبان و مانند آن دارد، کسى که به یک بیمارى سخت اخلاقى گرفتار است آثار و نشانه‏هایش در اعمال و سخنان او ظاهر مى‏شود.

بزرگان اخلاق آثار کبر را به طور مشروح و گسترده شمرده‏اند، این آثار گاه در چهره ظاهر مى‏شود، مثل اینکه شخص متکبّر در برابر اشخاص مختلف چهره در هم مى‏کشد و نگاه‏هاى تحقیر آمیزى مى‏کند حتّى حاضر نیست با تمام صورت با افراد روبرو شود.

گاه آثار این خوى نکوهیده در سخنانش آشکار مى‏گردد، تعبیرهایى که از خود مى‏کند مبالغه آمیز است و پیوسته ضمیرهاى جمع در باره خود به کار مى‏برد، حتّى تُن صداى او نشان مى‏دهد که آدم مغرور و متکبّرى است.

در میان حرف این و آن مى‏دود و به کسى اجازه سخن گفتن نمى‏دهد، به سخنان مردم گوش نمى‏دهد ولى انتظار دارد همه به سخنانش گوش فرا دهند، سخنان کوتاه دیگران را طولانى مى‏شمرد و سخنان طولانى و بى محتواى خودش را کوتاه و لازم و واجب مى‏داند!

گاه آثار آن در حرکات و اعمال، ظاهر مى‏شود، دوست دارد دیگران در برابر او بایستند و او نشسته باشد، هنگامى که وارد مجلس مى‏شود همه براى او قیام کنند، ولى او براى کسى قیام نکند!

در حدیثى از امیر مؤمنان على علیه السلام مى‏خوانیم: «مَنْ ارَادَ انْ یَنْظُرَ الَى رَجُلٍ مِنْ اهْلِ النَّارِ فَلْیَنْظُرْ الَى رَجُلٍ قَاعِدٍ وَ بَیْنَ یَدَیْهِ قَوْمٌ قِیَامٌ!؛ کسى که مى‏خواهد به یکى از دوزخیان نگاه کند، نگاه به کسى کند که نشسته است و مردم در برابر او ایستاده‏اند»![۴۸]

و نیز دوست دارد در کوچه و بازار تنها نباشد و فرد یا گروهى پشت سر او حرکت کنند.

در حدیثى آمده است: «کَانَ رَسُولُ اللَّهِ فِى بَعْضِ الْاوْقَاتِ یَمْشِى مَعَ الْاصْحَابِ فَیَأْمُرُهُمْ بِالتَّقَدُّمِ وَ یَمْشِى فِى غِمَارِهِمْ!؛ پیامبر اکرم گاه با یارانش حرکت مى‏کرد به آنها دستور مى‏داد بر او تقدّم جویند و او در لا به لاى آنها راه مى‏رفت»![۴۹]

دوست دارد که دیگران به دیدن او آیند بى آنکه او به دیدن دیگران برود، از همنشینى با فقیران و مستمندان و کسانى که ظاهر نامرتّبى دارند پرهیز مى‏کند و اگر گرفتار چنین افرادى شود سعى دارد در نخستین فرصت از کنار آنان برخیزد یا آنها را از خود دور سازد!

دوست دارد هرگز چیزى براى اهل خانه با دست خود خریدارى نکند و در خانه کمترین کارى انجام ندهد، زن و فرزند و خدمتکار دست به سینه در برابر او براى انجام حوائج حاضر باشند و او به آنها فرمان دهد!

گاه آثار تکبّر در طرز پوشیدن لباس، مخصوصاً لباسهاى گرانقیمتى که جلب توجّه مى‏کند، یا مرکب سوارى، خانه و وسایل زندگى، مرکز کسب و کار و تجارت و یا حتّى طرز لباس و زندگى فرزندان و بستگان و منتسبین به او آشکار مى‏گردد و در همه این موارد هدفش این است که قارون‏وار ثروت خود را به رخ دیگران بکشد و به گمان خود برترى خویش را نسبت به سایرین ثابت نماید.

البتّه این سخن بدان معنى نیست که انسان از پوشیدن لباس خوب خوددارى کند و لباسهاى مندرس و پاره در تن نماید، بلکه همان‏طور که در حدیث نبوى وارد شده، عمل نماید: «کُلُوا وَاشْرَبُوا وَالْبِسُوا وَ تَصَدَّقُوا فِى غَیْرِ سَرَفٍ وَ لَامَخِیلَهٍ؛ بخورید و بیاشامید و بپوشید و در راه خدا صدقه دهید بى آنکه اسراف کنید یا تکبّر و برترى‏جویى نمایید».[۵۰]

کوتاه سخن اینکه ظهور و بروز خوى نکوهیده‏ «تکبّر و برترى‏جویى» در تمام شؤون زندگى انسان امکان پذیر است و ممکن نیست کسى این صفت رذیله را به صورت شدید یا خفیف داشته باشد و در چهره و سخن و اعمال او ظاهر نگردد.

۷- مفاسد و پیامدهاى تکبّر و استکبار

این خوى زشت- همان گونه که در سابق اشاره شد- آثار بسیار مخرّبى در روح و جان و اعتقادات و افکار افراد و نیز در سطح جوامع انسانى دارد، به گونه‏اى که مى‏توان گفت هیچ بخش از زندگى فردى و اجتماعى از مصایب آن در امان نیست که به چند قسمت از آن در ذیل اشاره مى‏شود:

۱- نخستین مفسده آن که از همه خطرناک‏تر است آلودگى به شرک و کفر است!

آیا کفر ابلیس و انحراف او از مسیر توحید و حتّى اعتراض او بر حکمت پروردگار سرچشمه‏اى جز کبر داشت؟

آیا فراعنه و نمرودها و همچنین بسیارى از اقوام سرکش که از پذیرش دعوت انبیاى‏

الهى سر باز زدند دلیلى جز تکبّر داشت؟

تکبّر به انسان اجازه نمى‏دهد که در برابر حق تسلیم گردد، چرا که کبر و غرور حجاب سنگینى در برابر چشم انسان مى‏افکند و او را از دیدن چهره زیباى حقّ محروم مى‏کند، بلکه گاهى فرشته حق را به صورت هیولاى وحشتناک مى‏بیند! و این بالاترین ضرر و زیان تکبّر است.

شاید به همین دلیل است که در حدیثى مى‏خوانیم که راوى از امام صادق علیه السلام درباره کمترین درجه‏ «الحاد» سؤال کرد، امام علیه السلام فرمود: «انَّ الْکِبْرَ ادْنَاهُ!؛ کمترین درجه کفر و الحاد، تکبّر است»![۵۱]

۲- محروم شدن از علم و دانش، یکى دیگر از پیامدهاى شوم کبر است، زیرا انسان وقتى به حقیقت علم و دانش مى‏رسد که آن را در هر جا و نزد هر کس ببیند همچون گوهر گمشده‏اى برباید، حال آنکه اشخاص متکبّر به آسانى حاضر نمى‏شوند بهترین علوم و دانشها و برترین و والاترین حکمت‏ها را از افراد هم‏ردیف و یا زیر دست خود بپذیرند.

آنها علوم و دانشهایى را قبول دارند که از فکر خودشان بجوشد در حالى که صفت کبر و غرور اجازه نمى‏دهد مطلب مهمّى از کبر آنان بجوشد، به همین دلیل در حدیث معروف‏ «هشام بن حکم» از امام کاظم علیه السلام مى‏خوانیم: «انَّ الزَّرْعَ یَنْبُتُ فِى السَّهْلِ وَ لَایَنْبُتُ فِى الصَّفَا فَکَذَلِکَ الْحِکْمَهُ تَعْمُرُ فِى قَلْبِ الْمُتوَاضِعِ وَ لَاتَعْمُرُ فِى قَلْبِ الْمُتَکَبِّرِ الْجَبَّارِ، لِانَّ اللَّهَ جَعَلَ التَّوَاضُعَ آلَه الْعَقْلِ وَ جَعَلَ التَّکَبُّرَ مِنْ آلَهِ الْجَهْلِ!؛ زراعت در زمینهاى نرم و هموار مى‏روید و روى سنگهاى سخت هرگز رویش ندارد، همین گونه دانش و حکمت در قلب انسان متواضع رویش دارد، و قلب متکبّر جبّار هرگز آباد نمى‏گردد؛ زیرا خداوند تواضع را وسیله عقل و تکبّر را از ابزار جهل قرار داده است»![۵۲]

۳- تکبّر سرچشمه اصلى بسیارى از گناهان است‏

گاه در حالات افراد حسود، حریص، بدزبان و آلوده به انواع گناهان دقّت مى‏کنیم مى‏بینیم سرچشمه همه این رذایل را در وجود آنها تکبّر تشکیل مى‏دهد.

آنها هیچگاه مایل نیستند کسى را برتر از خود ببینند به همین دلیل هر گاه نعمت و موهبت و موفّقیّتى نصیب دیگران شود، به آنها حسد مى‏ورزند.

آنها براى تحکیم پایه‏هاى برترى‏جویى خود حریص در جمع‏آورى مالند.

آنها براى اظهار برترى بر دیگران به خود اجازه مى‏دهند که سایرین را تحقیر کنند و با هتک و توهین و سبّ و دشنام، زبان خود را آلوده سازند و به این وسیله آتش درونى خود را فرو نشانده و خویش را اشباع کنند.

در حدیثى از امیر مؤمنان على علیه السلام مى‏خوانیم که فرمود: «الْحِرْصُ وَ الْکِبْرُ وَ الْحَسَدُ دَوَاعٍ الَى تَقَحُّمٍ فِى الذُّنُوبِ؛ حرص و تکبّر و حسد سبب مى‏شود که انسان در انواع گناهان فرو رود».[۵۳]

در حدیث دیگرى از آن حضرت علیه السلام مى‏خوانیم: «التَّکَبُّرُ یُظْهِرُ الرَّذِیلَهَ؛ تکبّر رذایل اخلاقى را ظاهر مى‏سازد».[۵۴]

۴- تکبّر مایه تنفّر و پراکندگى مردم است‏

از بلاهاى مهمّى که بر سر متکبّران وارد مى‏شود انزواى اجتماعى و پراکندگى مردم از اطراف آنهاست، چرا که شرف هیچ انسانى اجازه نمى‏دهد تسلیم برترى‏جوییهاى افراد متکبّر و مغرور شود، به همین دلیل به زودى حتّى نزدیک‏ترین دوستان و بستگان از آنها فاصله مى‏گیرند و اگر به حکم الزامهاى اجتماعى مجبور باشند با آنان زندگى کنند، در دل از آنان متنفّرند!

در حدیثى از امام امیر المؤمنین علیه السلام مى‏خوانیم: «مَنْ تَکَبَّرَ عَلَى النَّاسِ ذَلَّ؛ کسى که فخرفروشى کند، ذلیل مى‏شود».[۵۵]

در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام مى‏خوانیم که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: «امْقَتُ النَّاسِ الْمُتَکَبِّرُ؛ منفورترین مردم، متکبّر است».[۵۶]

در حدیث دیگرى از على علیه السلام آمده است: «ثَمَرَهُ الْکِبْرُ الْمَسَبَّهُ؛ میوه درخت تکبّر بدگویى از مردم است».[۵۷]

این تعبیر که در حدیثى از امیر مؤمنان علیه السلام رسیده است نیز بسیار عبرت انگیز است:

«لَیْسَ لِلْمُتَکَبِّرِ صَدِیقٌ؛ براى متکبّر دوستى باقى نمى‏ماند»![۵۸]

در حدیث دیگرى فرمود: «مَا اجْتَلَبَ الْمَقْتَ بِمِثْلِ الْکِبْرِ؛ چیزى مانند تکبّر خشم مردم را برنمى‏انگیزد»![۵۹]

۵- تکبّر سبب از دست دادن امکانات زندگى است‏

انسان در صورتى در زندگى موفّق خواهد بود که بتواند همکارى دیگران را جلب کند، افراد منزوى که تلاشهاى آنها تنها جنبه فردى دارد یا شکست مى‏خورند و یا موفّقیّت ناچیزى نصیبشان مى‏شود و از آنجا که تکبّر انسان را به انزوا مى‏کشاند طبعاً موفّقیّت او را در صحنه زندگى ناچیز مى‏کند.

در حدیثى از امام امیر مؤمنان على علیه السلام مى‏خوانیم: «بِکَثْرَهِ التَّکَبُّرِ یَکُونُ التَّلَفُ؛ فزونى تکبّر مایه اتلاف (اسباب موفّقیّت) است».[۶۰]

این سخن را به گونه دیگرى نیز مى‏توان تفسیر کرد و آن اینکه بسیارى از جنگها و خونریزى‏ها و ویرانى‏ها از تکبّر و استکبار سرچشمه مى‏گیرد، گروهى خودخواه زمام امور کشورهاى جهان را به دست مى‏گیرند و هر یک مى‏خواهد بر دیگران برترى‏جویى کند و همین امر سبب درگیرى میان آنان مى‏گردد، خونهاى بى گناهان در این راه ریخته مى‏شود و خانه‏ها ویران مى‏گردد.

گاه تکبّر به صورت گروهى ظاهر مى‏شود و نژاد خود را برتر از نژادهاى دیگر مى‏پندارد و همین برترى‏جویى نژادى یکى از اسباب مهمّ جنگها در طول تاریخ بوده است.

برترى‏جویى نژاد ژرمن یکى از علل عمده بروز جنگهاى جهانى بود که میلیونها کشته و مجروح و میلیاردها میلیارد، زیان و ضرر به جاى گذاشت.

کوتاه سخن اینکه: اگر ضایعات تکبّر را در روح و جسم انسان و در زندگى فردى و اجتماعى او مورد بررسى قرار دهیم خواهیم دید که هیچ صفتى از صفات ذمیه، تا این حدّ ویرانگر نبوده و پیامدهاى شوم نداشته است.

۸- درمان تکبّر

بزرگان اخلاق در باره راه درمان تکبّر، بحثهاى بسیار مشروح دارند که غالب آنها بر این محور دور مى‏زند که راه درمان تکبّر، دو راه است: راه‏ «علمى» و راه‏ «عملى».

امّا راه علمى، به این صورت است که افراد متکبّر درباره خود بیندیشند که کیستند و چیستند؟ و کجا بودند؟ و به کجا مى‏روند؟ و سرانجام کار آنها چه خواهد شد؟

و نیز در باره عظمت خداوند بیندیشند و خود را در برابر ذات بى مثال او ببینند.

تاریخ سراسر عبرت جهان را بررسى کنند، در باره سرنوشت فرعونها و نمرودها و کسراها و خاقانها و قیصرها و سرانجام کار هریک کمى مطالعه کنند تا بدانند پیروزى‏هاى زودگذر جهان چیزى نیست که بتوان بر آن تکیه کرد و آن را نشانه بزرگى شمرد.

انسانى که در آغاز، نطفه بى‏ارزشى بوده و در پایان مردار گندیده‏اى مى‏شود و چند روزى که در میان این دو زندگى مى‏کند، چیزى نیست که به خاطر آن مغرور شود و فخرفروشى نماید.

در ابتداى تولّد نوزادى بسیار ضعیف و ناتوان است که قدرت بر کمترین کارى ندارد و حتّى نمى‏تواند آب دهانش را به کمک لبها حفظ کند و در دوران پیرى چنان ضعیف و ناتوان مى‏شود که اگر دست و پاى سالمى داشته باشد براى پیمودن راه کوتاهى چندین بار باید بنشیند و نفس تازه کند و برخیزد و با قامت خمیده عصا زنان بقیّه راه را طى کند

و اگر دست و پاى سالم نداشته باشد یا گرفتار عوارض پیرى که براى غالب اشخاص پیش مى‏آید بشود باید او را به وسیله چرخ به این طرف و آن طرف ببرند!

در حدیثى از امام باقر علیه السلام مى‏خوانیم: «عَجَباً لِلْمُخْتَالِ الْفَخُورِ وَ انَّمَا خُلِقَ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ یَعُودُ جِیفَهً وَ هُوَ فِیَما بَیْنَ ذَلِکَ لَایَدْرِى مَا یُصْنَعُ بِهِ؛ از متکبّر فخرفروش در شگفتم! او در آغاز از نطفه بى ارزشى آفریده شده و در پایان کار مردار گندیده‏اى خواهد بود و در این میان نمى‏داند به چه سرنوشتى گرفتار مى‏شود و با او چه مى‏کنند».[۶۱]

اگر سرى به بیمارستانها بزنیم و افراد نیرومند و قوى پیکرى را که بر اثر یک حادثه یا یک بیمارى به روى تخت بیمارستان افتاده‏اند و قدرت بر حرکت ندارند مشاهده کنیم مى‏دانیم قوّت و قدرت جسمانى چیزى نیست که انسان به آن فخر کند.

اگر به ثروتمندان معروفى که با دگرگونى مختصر در وضع اقتصادى دنیا گرفتار ورشکستگى عظیم شده و بر خاک سیاه نشسته‏اند بنگریم خواهیم دید ثروت نیز چیزى نیست که انسان بر آن تکیه کند و به آن فخر نماید.

و اگر به قدرتمندان بزرگى بنگریم که با دگرگونیهاى وضع سیاسى در چند روز به کلّى از قدرت سقوط کردند یا پشت میله‏هاى زندان قرار گرفتند، یا اعدام شدند، خواهیم دانست که قدرت ظاهرى نیز قابل اعتماد نیست.

پس انسان به چه چیزش مى‏نازد؟ و به چه چیز افتخار مى‏کند؟ و بر دیگران فخرفروشى مى‏کند؟!

در حدیثى از امام زین العابدین علیه السلام آمده است که «میان سلمان فارسى و مرد خودخواه و متکبّرى خصومت و سخنى واقع شد آن مرد به سلمان گفت تو کیستى؟ (و چه کاره‏اى؟!) سلمان گفت: امّا آغاز من و تو هر دو نطفه کثیفى بوده و پایان کار من و تو مردار گندیده‏اى است، هنگامى که روز قیامت شود و ترازوهاى سنجش برقرار گردد هر کس ترازوى عملش سنگین باشد کریم و با شخصیّت و بزرگوار است و هر کس ترازوى عملش سبک باشد پست و بى مقدار است»![۶۲]

کوتاه سخن اینکه انسان هرگاه در این گونه امور بیشتر بیندیشد از مرکب کبر و غرور پیاده مى‏شود.

ملى‏ به این طریق حاصل مى‏شود که سعى کند اعمال متواضعان را انجام دهد تا این فضیلت اخلاقى در اعماق وجود او ریشه بدواند، در برابر خداوند و خلق او تواضع کند، سر به سجده و بر روى خاک نهد و لَاالَهَ الَّا اللَّهُ حَقّاً حَقّاً سَجَدْتُ لَکَ تَعَبُّداً وَ رِقّاً لَامُسْتَنْکِفاً وَ لَامُسْتَکْبِراً و مانند این جمله‏ها را تکرار کند.

لباس ساده بپوشد، غذاى ساده بخورد، با خادمان یا کارگرانش بر سر یک سفره بنشیند، در سلام کردن بر دیگران تقدّم جوید، صدر مجلس ننشیند و در راه رفتن بر دیگران پیشى نگیرد.

با کوچک و بزرگ گرم بگیرد و از همنشینى با افراد متکبّر و مغرور بپرهیزد و در عمل امتیازى براى خود بر دیگران قائل نشود، خلاصه آنچه را نشانه تواضع یا از مظاهر آن است در عمل و سخن به کار بندد و سعى کند حالت، عادت و سپس ملکه او گردد.

در حالات پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آمده است که روى زمین مى‏نشست و غذا مى‏خورد و مى‏فرمود: «انَّمَا انَا عَبْدٌ آکُلُ کَمَا یَأْکُلُ الْعَبْدُ؛ مَن بنده‏اى هستم مانند غلامان غذا مى‏خورم».[۶۳]

غالباً این حدیث معروف را درباره على علیه السلام شنیده‏ایم که روزى دو پیراهن خرید یکى به چهار درهم و دیگرى به سه درهم، سپس به غلامش قنبر فرمود: یکى از این دو را انتخاب کن، قنبر پیراهن چهار درهمى را انتخاب کرد و امام پیراهن سه درهمى را پوشید.[۶۴]

در خطبه ۱۶۰ نهج البلاغه آمده است که امام علیه السلام درباره پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله چنین مى‏فرماید: «وَ لَقَدْ کَانَ یَأْکُلُ عَلَى الْارْضِ وَ یَجْلِسُ جِلْسَهَ الْعَبْدِ وَ یَخْصِفُ بِیَدِهِ نَعْلَهُ، وَ

یَرْقَعُ بِیَدِهِ ثَوْبَهُ وَ یَرْکَبُ الْحِمَارَ الْعَارِىَ وَ یُرْدِفُ خَلْفَهُ؛ پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله روى زمین (بدون فرش) مى‏نشست و غذا مى‏خورد و با تواضع همچون بردگان جلوس مى‏کرد و با دست خود کفش خویش را وصله مى‏کرد و بر مرکب برهنه سوار مى‏شد و حتّى کسى را پشت سر خویش سوار مى‏کرد».

البتّه با تغییر شرایط زمان بسیارى از این امور، امروز معمول نیست و انجام آن توصیه نمى‏شود، هدف این است با مطالعه حالات پیشوایان بزرگ و توجّه به مقام والاى تواضع آنها درس بگیریم و کبر و غرور را از خود دور سازیم.

اینها همه از یک سو و از سوى دیگر:

از آنجا که تکبّر اسباب و عللى دارد که در سابق به هفت قسمت از اسباب آن اشاره شد بزرگان اخلاق براى از میان بردن هریک از این اسباب هفتگانه تمهیداتى ارائه کرده‏اند که بسیار قابل توجّه است، از جمله:

آنها که به خاطر نسب خود بر دیگران فخر مى‏فروشند باید در این حقیقت بیندیشند که‏ اوّلًا افتخار به کمالات دیگران عین جهالت است و اگر پدر کسى فاضل بوده، ولى خودش بى بهره است، از علم پدر حاصلى ندارد و ارزشى براى او ایجاد نخواهد شد و ثانیاً اگر نیک بیندیشد، پدر او نطفه است و جدّ اعلایش خاک و اینها امورى نیستند که انسان به سبب آنها افتخار کند و براى خود امتیازى قائل باشد.

در حدیثى آمده است که لقمان حکیم به فرزندش گفت: «یَا بُنَىَّ وَیْلٌ لِمَنْ تَجَبَّرَ وَ تَکَبَّرَ، کَیْفَ یَتَعَظَّمُ مَنْ خُلِقَ مِنْ طِینٍ، وَ الَى طِینٍ یَعُودُ؟ لَایَدْری الَى مَاذَا یَصِیرُ؟ الَى الْجَنَّهِ فَقَدْ فَازَ اوْ الَى النَّارِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَاناً مُبِیناً!؛ واى بر کسى که تکبّر و برترى‏جویى مى‏کند، چگونه خود را بزرگ مى‏پندارد کسى که از خاک آفرید شده و به خاک برمى‏گردد؟ نمى‏داند به کجا مى‏رود؟ به سوى بهشت تا رستگار باشد یا به سوى دوزخ تا گرفتار خسران آشکارى گردد»!

امّا کسانى که به خاطر جمال و زیبایى گرفتار کبر و غرور مى‏شوند باید در این معنى بیندیشند که با یک بیمارى، مخصوصاً بیماریهاى پوستى، تمام این جمال و زیبایى بر باد

مى‏رود و اگر بیماریها آن را بر باد ندهد چند روزى که گذشت گرد و غبار پیرى بر سر و صورتش مى‏نشیند و آن جوان زیباى راست قامت دیروز به پیرمرد خمیده ناتوانى که صورتش پر از چین و چروک پیرى است مبدّل مى‏شود! چیزى که به این سرعت قابل زوال است چگونه مى‏تواند سبب غرور و برترى‏جویى بر دیگران شود؟

و اگر سبب تکبّر او قوّت و قدرت جسمانى است باید فراموش نکند که گاه با یک عارضه کوچک قلبى یا مغزى تمام یا قسمتى از بدن فلج مى‏شود و به کلّى از کار مى‏افتد، به گونه‏اى که نتواند حتّى مگسى را از خود دور کند؟ اگر خار و یا سوزنى به پاى او رود و نتواند آن را بیرون بیاورد پیوسته معذّب است.

امّا آنها که به سبب ثروت و فزونى اموال و کثرت یاران و انصار گرفتار غرور و تکبّر مى‏شوند اوّلًا باید به این نکته توجّه کنند که اینها امورى است از بیرون وجود انسان و چیزى که بیرون وجود انسان است نمى‏تواند مایه مباهات او گردد، چگونه انسان داراى شخصیّت، به اسب و استر، اتومبیل و خانه‏اش افتخار مى‏کند؟ و چگونه شرف و شخصیّت خود را در این امور مى‏پندارد؟ امورى که مى‏تواند در دست پست‏ترین خلق خدا نیز باشد، امورى که بسیارى از آنها را دزدان به آسانى مى‏ربایند. چه بى ارزش است شرفى که دزد آن را مى‏رباید و صاحبش را فاقد آن مى‏کند!

از این گذشته همه مى‏دانیم اموال و ثروت‏هاى دنیوى دائماً دست به دست مى‏گردد، ثروتمندان بزرگ روزى فقیر مى‏شوند و کاخ‏نشینان، خاک‏نشین مى‏گردند.

چیزى که این قدر ناپایدار و قرار است چگونه ممکن است این همه مایه غرور و غفلت گردد.

اگر سبب کبر و غرور او علم و دانش فراوان است که متأسّفانه از بدترین آفات نفسانى است و به همین نسبت درمانش سخت‏تر و پیچیده‏تر است به خصوص اینکه در فضیلت علم آن قدر آیات و روایات وارد شده که مطالعه آنها ممکن است انسان را گرفتار کبر و غرور کند، باید عالمان بیندیشند که قرآن مجید در آیه ۵ سوره جمعه عالمان بى عمل را به خرانى تشبیه کرده که بارى از کتاب بر پشت دارند و نیز بیندیشند که شخص عالم به‏

همان نسبت که بر دیگران برترى علمى دارد مسؤولیّتش سنگین‏تر است، ممکن است خداوند از هفتاد گناه جاهل بگذرد پیش از آنکه از یک گناه عالم بگذرد.

نباید فراموش کنند که حساب آنها در قیامت از دیگران بسیار مشکل‏تر است، با این حال چگونه مى‏توانند به دیگران فخرفروشى کنند؟!

و سر انجام اگر سرچشمه تکبّر انواع عبادت و طاعات الهى است که انسان متکبّر انجام داده باید به این واقعیّت بیندیشد که خداوند تنها عبادتى را مى‏پذیرد که از هرگونه عُجْب و کبر پاک باشد و به یقین گناهکاران نادم و پشیمان به نجات نزدیکترند تا عابدان مغرور!

بخصوص اینکه از نشانه‏هاى قبولى عبادت این است که انسان خود را کوچک و حقیر و بى مقدار بداند و اگر تمام عبادت جنّ و انس را انجام دهد باز از خوف خدا غافل نشود.

۹- آزمایشهاى درمانى!

پیش از این گفته‏ایم بیماریهاى اخلاقى شباهت زیادى به بیماریهاى جسمانى دارد و با مقایسه آن دو با یکدیگر بسیارى از مشکلات حلّ مى‏شود از جمله اینکه طبیب پس از درمان بیمارى جسمانى بار دیگر بیمار را به آزمایشگاه مى‏فرستد تا از بهبودى کامل او مطمئن شود و اگر آثارى از بیمارى را در او ببیند به درمان خود ادامه مى‏دهد تا بیمارى به کلّى ریشه کن شود.

بزرگان علم اخلاق در برخورد با بیمارى خطرناک‏ «تکبّر» نیز همین روش را پیشنهاد کرده‏اند، به این گونه که وقتى انسان به درمان تکبّر مى‏پردازد براى اطمینان به ریشه کن شدن آن باید خود را در معرض آزمایش جدید قرار دهد تا از ریشه کن شدن این بیمارى مطمئن شود.

مرحوم فیض کاشانى با استفاده از «احیاء العلوم» آزمایشهایى را در این زمینه پیشنهاد

مى‏کند که جالب توجّه است از جمله:

۱- با بعضى از اقران و هم‏ردیفان به مناظره مشغول شود و ببیند اگر حق از زبان دوستش ظاهر شد آیا حاضر است به راحتى آن را بپذیرد و حتّى از او تشکّر کند؟ یا هنوز براى او پذیرش حق از دوست هم‏ردیف یا از شاگردش سنگین است؟ در صورت اوّل کبر ریشه کن شده و در صورت دوم هنوز ریشه‏هاى آن باقى است!

۲- با دوستان و هم‏ردیفانش در مجالس شرکت کند و آنها را بر خود مقدّم دارد و پشت سر آنها وارد مجلس شود و پایین‏تر از آنان بنشیند، اگر براى او سخت و ناگوار نبود تکبّر از وجود او رخت بر بسته و اگر احساس ناراحتى و سنگینى مى‏کند بداند هنوز ریشه‏هاى آن باقى است!

ولى گاه در اینجا شیطان دامى بر سر راه انسان مى‏افکند و براى این که خود را در انظار مردم، انسان خوب و متواضع جلوه دهد به او مى‏گوید در پایین‏ترین نقطه مجلس بنشین و در میان افراد عادى قرار بگیر و تصوّر مى‏کند این نوعى تواضع است در حالى که هدفش این است از این طریق بزرگى شخصیّت خود را نشان دهد و نظرها را به سوى خود جلب کند که در واقع نوعى تکبّر آمیخته با ریاکارى است.

۳- اگر شخص فقیر و مستمندى از او دعوتى به عمل بیاورد دعوتش را با میل بپذیرد، یا اگر دوستى نیازى داشت براى انجام حوائج او مثلًا به بازار رود، اگر این گونه کارها بر او سنگین نبود کبر ریشه کن شده، و الّا باید به درمان ادامه دهد!

۴- براى خرید نیازهاى زندگى شخصاً به بازار برود، اگر براى او سخت بود هنوز ریشه‏هاى تکبّر باقى است و اگر مایل بود مردم او را در این حال ببینند و به تواضعش آفرین بگویند باز متکبّر ریاکارى است!

به یقین نمى‏توان انکار کرد که این امور در همه محیطها و همه زمان‏ها یکسان نیست، گاه مى‏شود که براى بعضى اشخاص بعضى از این کارها عیب است و اگر چنین کارى را کنند ضربه اخلاقى براى مردم حاصل مى‏شود، لذا در حدیثى مى‏خوانیم امام صادق علیه السلام مردى از اهل مدینه را دید که چیزى براى خانواده‏اش خریده و به سوى خانه‏

مى‏برد، هنگامى که چشم امام علیه السلام به او افتاد شرمنده شد، امام علیه السلام فرمود (نگران نباش) چیزى است که براى خانواده‏ات خریده‏اى و به سوى آنها مى‏برى، به خدا سوگند اگر مردم مدینه بر من عیب نمى‏گرفتند من هم دوست داشتم اشیایى از بازار براى خانواده‏ام بخرم و خودم براى آنان ببرم، این در حالى است که جدش امیر مؤمنان على علیه السلام این کار را مى‏کرد و کسى در آن زمان بر آن حضرت علیه السلام خرده نمى‏گرفت، هدف این است کارهاى متواضعانه بر او گران نباشد.

۵- لباس‏هاى ساده و کم ارزش بپوشد، اگر احساس ناراحتى نکرد تکبّر از وجودش رخت بربسته و در غیر این صورت هنوز گرفتار است، در حدیث آمده است که پیغمبر اکرم فرمود: «مَنْ اعْتَقَلَ الْبَعِیرَ وَ لَبِسَ الصُّوفَ فَقَدْ بَرِئَ مِنَ الْکِبْرِ!؛ کسى که پاى شتر را شخصاً ببندد و لباس پشمینه بپوشد (و احساس ناراحتى نکند) از کبر پاک شده است»!

ولى مبادا انجام این کارها براى خودنمایى و ابراز تواضع باشد که خود نوعى تکبّر توأم با ریاکارى محسوب مى‏شود.

باز تکرار مى‏کنیم که زمان‏ها و مکان‏ها و اشخاص همه یکسان نیستند، باید بدون تعصّب شرایط را در نظر گرفت و بدون فریب دادن خویشتن، مقتضاى زمان و مکان و موقعیّت هر شخص را مشخّص نمود و براى این که در این گونه موارد گرفتار خودفریبى نشویم باید از قضاوت دیگران نیز استفاده کنیم.

راستى چرا بسیارى از مردم به طب جسمانى فوق‏العاده اهمّیّت مى‏دهند و بارها و بارها به انواع آزمایشها مى‏پردازند تا از سلامت خود مطمئن شوند، ولى براى طب روحانى و اخلاقى که ضامن سعادت جاویدان و نجات جان انسان است و به مضمون آیه‏ «الّا مَنْ اتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ؛ تنها راه خوشبختى داشتن «قلب سلیم» است» اهمّیّتى قائل نیستند؟!

[۱] ( ۱)- بقره، ۳۴.

[۲] ( ۲)- اعراف، ۱۳.

[۳] ( ۱)- نهج البلاغه خطبه ۱۹۲.

[۴] ( ۲)- بقره، ۳۴.

[۵] ( ۳)- حجر، ۳۳.

[۶] ( ۴)- حجر، ۲۹.

[۷] ( ۱)- نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.

[۸] ( ۲)- همان مدرک.

[۹] ( ۱)- نوح، ۷.

[۱۰] ( ۱)- هود، ۳۸.

[۱۱] ( ۲)- فصّلت، ۱۵.

[۱۲] ( ۱)- اعراف، ۸۸.

[۱۳] ( ۱)- عنکبوت، ۳۹.

[۱۴] ( ۱)- مائده، ۸۲.

[۱۵] ( ۱)- مدثر، آیه ۲۲ تا ۲۴.

[۱۶] ( ۱)- تفسیر قرطبى، جلد ۱۰، صفحه ۶۸۶۶؛ شبیه همین معنى در بسیارى از تفاسیر و کتب دیگر نیز نقل شده است.

[۱۷] ( ۲)- مؤمن، ۳۵.

[۱۸] ( ۱)- زمر، ۷۲.

[۱۹] ( ۱)- اعراف، ۱۴۶.

[۲۰] ( ۲)- اقتباس از تفسیر المیزان، جلد ۸، صفحه ۲۴۶،( ذیل آیه.)

[۲۱] ( ۱)- نحل، ۲۳.

[۲۲] ( ۱)- نساء، ۱۷۲.

[۲۳] ( ۲)- نساء، ۱۷۳.

[۲۴] ( ۱)- اعراف، ۴۰.

[۲۵] ( ۱)-« جمل» در لغت به معنى شترى است که تازه دندان در آورده و یکى از معانى جمل، طنابهاى محکمى است که کشتى‏ها را با آن مهار مى‏کنند( تاج العروس و قاموس).

[۲۶] ( ۲)- مجمع البیان، ذیل آیه مورد بحث.

[۲۷] ( ۱)- کنز العمّال، حدیث ۷۷۳۴.

[۲۸] ( ۲)- نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲( خطبه قاصعه).

[۲۹] ( ۱)- غرر الحکم، حدیث ۲۶۰۹.

[۳۰] ( ۲)- بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۱۸۶.

[۳۱] ( ۳)- اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۲۸۹، حدیث ۱.

[۳۲] ( ۴)- اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۳۱۰.

[۳۳] ( ۱)- غرر الحکم، حدیث ۲۸۹۸.

[۳۴] ( ۱)- بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۳۴.

[۳۵] ( ۱)- نهج البلاغه، کلمات قصار، ۴۱۹.

[۳۶] ( ۱)- نازعات، ۲۴.

[۳۷] ( ۲)- قصص، ۳۸.

[۳۸] ( ۳)- حجر، ۳۳.

[۳۹] ( ۴)- اعراف، ۱۲.

[۴۰] ( ۵)- مؤمنون، ۴۷.

[۴۱] ( ۱)- همان سوره، ۳۴.

[۴۲] ( ۲)- فرقان، ۲۱.

[۴۳] ( ۱)- اقتباس از المحجّه البیضاء، جلد ۳، صفحه ۲۶۹.

[۴۴] ( ۱)- المحجّه البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۴۰.

[۴۵] ( ۲)- المحجّه البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۴۳.

[۴۶] ( ۱)- قصص، ۷۹.

[۴۷] ( ۲)- براى توضیح بیشتر و براى اطلاع از وضع قارون، به جلد ۱۸ تفسیر نمونه ذیل آیات بالا مراجعه نمایید.

[۴۸] ( ۱)- بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۰۶، چاپ آخوندى.

[۴۹] ( ۲)- مسند الفردوس دیلمى، مطابق نقل المحجّه البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۴۷.

[۵۰] ( ۱)- سنن ابن ماجه، شماره حدیث ۳۶۰۵.

[۵۱] ( ۱)- اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۳۰۹، باب الکبر، حدیث ۱.

[۵۲] ( ۲)- بحار الانوار، جلد ۱، صفحه ۱۵۳.

[۵۳] ( ۱)- نهج البلاغه، حکمت ۳۷۱.

[۵۴] ( ۲)- غرر الحکم، حدیث ۵۲۳.

[۵۵] ( ۳)- بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۲۳۵.

[۵۶] ( ۱)- همان، جلد ۷۰، صفحه ۲۳۱.

[۵۷] ( ۲)- غرر الحکم، حدیث ۴۶۱۴.

[۵۸] ( ۳)- همان مدرک، حدیث ۷۱۶۲.

[۵۹] ( ۴)- همان مدرک، حدیث ۷۱۶۷.

[۶۰] ( ۵)- غرر الحکم، حدیث ۷۱۶۹.

[۶۱] ( ۱)- بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۲۹.

[۶۲] ( ۲)- بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۲۳۱، حدیث ۲۴.

[۶۳] ( ۱)- محجّه البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۵۶.

[۶۴] ( ۲)- بحار الانوار، جلد ۷۶، صفحه ۳۱۰.

منبع : اخلاق در قرآن ، مکارم شیرازی، ج۲، ص ۶۹.