تقسيم ميراث امام عسکري علیه السلام

آيا ميراث امام عسكرى (علیه السلام) بين برادر و مادر آن حضرت تقسيم شد؟

طرح شبهه:

يكى از اشكالاتى كه وهابى‌ها مدام تكرار مى‌كنند و آن را دليل بر عدم تولد امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف مى‌گيرند، قضيه تقسيم ميراث امام عسكرى عليه السلام بين برادرش جعفر كذاب و مادر امام عسكرى عليه السلام است و مى‌گويند كه اگر امام عسكرى فرزندى داشت، چرا به او ارث نرسيد و ارث بين مادر و برادر امام عسكرى عليه السلام تقسيم شد؟

همچنين ادعا مى‌كنند كه علماى شيعه؛ همچون سعد بن عبد الله (متوفاي300هـ) و حسن بن موسى نوبختى (متوفاي310هـ) نقل كرده‌اند كه امام عسكرى عليه السلام در حالى از دنيا رفت كه كسى فرزند او را نديده بود و نمى‌شناخت.

ناصر الدين قفارى در كتاب اصول مذهب الشيعه در اين باره مى‌نويسد:

إذ بعد وفاة الحسن ـ إمامهم الحادي عشر ـ سنة (260هـ) لم يُر له خلف، ولم يُعرف له ولد ظاهر، فاقتسم ما ظهر من ميراثه أخوه جعفر وأمّه، كما تعترف بذلك كتب الشيعة نفسها، وبسبب ذلك اضطرب أمر الشّيعة وتفرّق جمعهم؛ لأنّهم أصبحوا بلا إمام، ولا دين عندهم بدون إمام، لأنّه هو الحجّة على أهل الأرض… .

پس از وفات [امام] حسن، امام يازدهم شيعيان، در سال 260هـ، جانشينى براى او ديده نشد و مردم فرزند آشكارى براى او نمى‌شناختند؛ پس آن چه از ميراثش مانده بود، بين برادرش جعفر و مادرش تقسيم شد؛ چنانچه كتاب‌هاى خود شيعيان بر اين مطلب اعتراف كرده‌اند؛ به همين خاطر شيعيان دچار سردرگمى شدند و اجتماعشان بهم ريخت؛ چرا كه آن‌ها امام نداشتند و از ديدگاه آن‌ها دين بدون امام معنا ندارد؛ چرا كه امام حجت خداوند بر اهل زمين است.

ناصر الدين القفاري (معاصر)، اصول مذهب الشيعة، ج2، ص 1004، ناشر: دار الرضا ـ الجيزة.

مهدویت

و احسان الهى ظهير در اين باره مى‌گويد:

مات الحسن العسكري بدون خلف ولا عقب، كما نص على ذلك النوبختي حيث قال: «توفي ولم ير له أثر، ولم يعرف له ولد ظاهر، فاقتسم ميراثه أخوه جعفر وامه».

[امام] حسن عسكرى (عليه السلام) بدون جانشين و فرزند از دنيا رفت؛ چنانچه نوبختى به همين مسأله تصريح كرده؛ آن جا كه گفته: او از دنيا رفت؛ در حالى كه جانشينى براى او ديده نشد؛ و مردم فرزند آشكارى براى او نمى‌شناختند؛ پس برادرش جعفر و مادرش ميراث او را تقسيم كردند.

الشيعة والتشيع، ج1 ص261 المؤلف: إحسان إلهي ظهير الباكستاني (المتوفى: 1407هـ)، الناشر: إدارة ترجمان السنة، لاهور – باكستان، الطبعة: العاشرة، 1415 هـ – 1995 م، عدد الأجزاء: 1.

مهدویت

نقد و بررسي:

محورهاي شبهه:

الف: امام حسن عسكرى عليه السلام، در حالى از دنيا رفته است كه فرزندى آشكارى براى او ديده نشده و شناخته نمى‌شده است؛

ب‌: شيعيان، بعد از وفات امام عسكرى عليه السلام دچار سردرگمى و اختلاف شدند؛

ج: بعد از وفات امام عسكرى عليه السلام ميراث آن حضرت تنها بين جعفر كذاب و مادر امام عسكرى تقسيم شد؛

تعارض آشكار در گفته‌هاي قفاري:

دكتر قفارى در اين جا به صراحت ادعا مى‌كند مردم براى امام عسكرى عليه السلام فرزندى نمى‌شناختند؛ اما جالب است كه در جاى ديگر از همين كتابش نظر شيعه را اين گونه بيان كرده است:

أما الاثنا عشريّة فقد ذهبت إلى الزّعم بأنّ للحسن العسكري ولداً كان قد أخفى (أي الحسن) مولده، وستر أمره؛ لصعوبة الوقت وشدّة طلب السّلطان له، فلم يظهر ولده في حياته، ولا عرفه الجمهور بعد وفاته.

اما دوازده‌ امامى‌ها اين اعتقاد را پذيرفته‌اند كه [امام] حسن عسكرى داراى فرزندى كه [امام] حسن تولد او را مخفى كرده و كار او را از مردم پوشانده بوده؛ به خاطر سختى‌هاى زمان و اين كه سلطان به شدت به دنبال او بوده است؛ پس فرزندش را در زمان حياتش آشكار نكرد؛ و اكثر شيعيان او را بعد از وفات امام عسكرى نمى‌شناختند.[1]

شبهات مهدویت

وى با گفتن اين جمله به صراحت اعتراف مى‌كند كه ديدگاه مذهب اثنى عشريه اين است كه: امام عسكرى عليه السلام داراى فرزندى بود كه آن را از ديد دشمنان مخفى مى‌كرده است؛ اما در جاى ديگر به نقل از شيعيان مى‌نويسد كه امام عسكرى فرزندى نداشت و شيعيان بدون امام ماندند و….

اين دوگانه‌گويى و تعارض آشكار در نقل عقيده شيعه، نشان مى‌دهد كه آن‌ها به دنبال حقيقت نيستند و براى زير سؤال بردن مذهب شيعه از هر وسيله‌اى استفاده مى‌كنند.

انتساب اين عقيده به علماي شيعه دروغ است:

ناگفته پيدا است كه موضوع كتاب فرق الشيعة نوبختى و كتاب المقالات و الفرق سعد بن عبد الله اشعرى، نقل اعتقادات فرقه‌هاى منحرف شده و سپس نقل عقيده صحيح اماميه اثنى عشريه است. از اين رو، نقل اين تكه از متن از اين دو كتاب و انتساب آن به تمام فرقه‌هاى شيعه و حتى فرقه اثنى عشريه، كارى است بر خلاف انصاف و دور از واقعيت.

درست است كه اين مطلب در كتاب آن‌ها آمده است؛ اما آن‌ها اين مطلب را از زبان فرقه‌هاى منحرفه نقل و سپس عقيده اثنى عشريه را تشريح و صحت اين عقيده را ثابت كرده‌اند.

مرحوم نوبختى در فرق الشيعه، عقيده اثنى عشريه را نقل و سپس در ادامه اين عقيده را عقيده صحيح و درست مى‌داند؛ آن جا كه مى‌نويسد:

وقالت الفرقة الثانية عشرة وهم الأمامية ليس القول كما قال هؤلاء كلهم بل لله عز وجل في الأرض حجة من ولد الحسن بن علي وأمر الله بالغ وهو وصي لأبيه على المنهاج الأول والسنن الماضية ولا تكون الإمامة في أخوين بعد الحسن والحسين عليهما السلام ولا يجوز ذلك ولا تكون إلا في غيبة الحسن بن علي إلى أن ينقضي الخلق متصلا ذلك ما اتصلت أمور الله تعالى ولو كان في الأرض رجلان لكان أحدهما الحجة ولو مات أحدهما لكان الآخر الحجة ما دام أمر الله ونهيه قائمين في خلقه…

ولا يجوز أن تخلو الأرض من حجة ولو خلت ساعة لساخت الأرض ومن عليها ولا يجوز شيء من مقالات هذه الفرق كلها فنحن مستسلمون بالماضي وإمامته مقرون بوفاة معترفون بأن له خلفا قائما من صلبه وأن خلفه هو الإمام من بعده حتى يظهر ويعلن أمره كما ظهر وعلن أمر من مضى قبله من آبائه ويأذن الله في ذلك إذ الأمر لله يفعل ما يشاء ويأمر بما يريد من ظهوره وخفائه كما قال أمير المؤمنين عليه السلام «اللهم إنك لا تخلي الأرض من حجة لك على خلقك ظاهرا معروفا أو خائفا مغمودا كيلا تبطل حجتك وبيناتك»

وبذلك أمرنا وبه جاءت الأخبار الصحيحة عن الأئمة الماضين… وقد رويت أخبار كثيرة أن القائم تخفى على الناس ولادته ويخمل ذكره ولا يعرف إلا أنه لا يقوم حتى يظهر ويعرف أنه إمام ابن امام ووصي ابن وصي يوتم به قبل أن يقوم ومع ذلك فإنه لا بد من أن يعلم أمره ثقاته وثقات أبيه وإن قلوا ولا ينقطع من عقب الحسن بن علي عليه السلام ما اتصلت أمور الله عز وجل ولا ترجع إلى الأخوة ولا يجوز ذلك وأن الإشارة والوصية لا تصحان من الإمام ولا من غيره إلا بشهود أقل ذلك شاهدان فما فوقهما.

فهذا سبيل الإمامة والمنهاج الواضح اللاحب الذي لم تزل الشيعة الإمامية الصحيحة التشيع عليه.

گروه دوازدهم كه همان اماميه هستند، اعتقاد دارند که موضوع امامت، همانند باور ساير فرقه ها نيست؛ بلكه براى خداوند حجتى از نسل امام حسن بن على عليهما السلام در روى زمين وجود دارد، فرمان خداوند در اين زمينه قطعى است، و او بنا بر سنتى كه در امامان پيشين جارى بوده، وصى پدرش است.

امامت پس از امام حسن وامام حسين (علیه السلام) از برادرى به برادر ديگر منتقل نمى‌شود، بنابراين، امامت جز در بين فرزند حضرت حسن عسکرى (علیه السلام) در جاى ديگر ممکن نيست اين اراده الهى تا پايان خلقت برقرار خواهد ماند؛ حتى اگر دو نفر بر روى زمين باقى بمانند، يکى از آنها حتما حجت خدا است و اگر يکى از آن دو بميرد، آن که زنده مى ماند حجت خداوند خواهد بود تا آن زمان که اوامر و نواهى الهى در ميان مردم بماند.

جايز نيست كه زمين از حجت خداوند خالى بماند، اگر يك لحظه اين گونه باشد، زمين با تمام آن چه در او است، نابود خواهد شد. هيچ چيز از گفته‌هاى اين فرقه‌ها (ى باطل) درست نيست؛

امام عسكرى از دنيا رفته است وجانشينى دارد که پسر اوست، پس از او ظاهر خواهد شد و مسئووليت امامت خود را اعلان خواهد نمود؛ همان گونه که امامان پيشين چنين كردند. خداوند آن را اراده كرده و اراده خداوند حتما رخ دهد؛ زيرا حاکم مطلق تنها او است. او هرچه اراده کند، همان مى شود وهرچه درباره ظهور وغيبت انجام دهد، همان خواهد شد، همان گونه که اميرمؤمنان عليه السلام فرموده اند:

«زمين از حجت خداوند خالى نخواهد ماند؛ حال چه آشکار و شناخته شده باش يا پنهان و حفاظت شده تا حجت و آيات خداوند باطل نشود.»

اين است آن چه به ما فرمان داده شده، و از امامان گذشته روايات معتبرى در اين باره براى ما رسيده است.

روايات بسيارى نقل شده است كه ولادت حضرت قائم عليه السلام از مردم پنهان نگاه داشته خواهد شد و شهرتش اندك خواهد بود، ناشناخته خواهد ماند وپيش از آن که آشکار شود وامامتش اعلام گردد، قيام نخواهد کرد.

او امام پسر امام و وصى فرزند وصى است، پيش از آن که قيام کند، نظيرى ندارد؛ با اين حال امر او بايد به افراد مورد اعتماد خود و پدرش اطلاع داده شود؛ هر چند كه تعداد آن‌ها بسار كم باشد، اين امر (امامت) از فرزند امام عسكرى عليه السلام قطع نخواهد شد تا زمانى كه فرمان خداوند ادامه يابد، امر امامت به برادرى بازنمى‌گردد، اين امر جايز نيست، اشاره و وصيت از امام و و همين امر از ديگران ديگران صحيح نيست و اعتبار ندارد؛ مگر با تصديق شاهدان كه حد اقل دو نفر و بيشتر باشد.

پس اين است راه امامت و روش روشن كه شيعيان اماميه همواره بر آن محكم و استوار هستند و ادامه دادن اين راه صحيح است.[2]

و همچنين سعد بن عبد الله اشعرى در كتاب المقالات و الفرق بعد از نقل ديدگاه‌هاى متفاوت در اوائل غيبت امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف ديدگاه شيعه اثنى عشريه را اين چنين نقل مى‌كند:

ففرقة منها وهي المعروفة بالإمامية قالت:… فنحن متمسكون بإمامة الحسن بن علي، مقرّون بوفاته موقنون مؤمنون بأن له خلفاً من صلبه، متدينون بذلك وأنه الإمام من بعد أبيه الحسن بن علي، وأنه في هذه الحالة مستتر خائف مأمور بذلك حتى يأذن الله عز وجل له فيظهر ويعلن أمره.

و فرقه ديگر كه به اماميه مشهور هستند، مى‌گويند: ما امامت امام حسن بن عسكرى عليهما السلام را قبول داريم، وفات او را پذيرفته‌ايم، و يقين و ايمان داريم به اين كه او جانشينى از صلب خود دارد، اعتقاد داريم كه او امام بعد از پدرش حسن بن على عليهم السلام است، او در اين زمان به دستور خداوند از ديدم مردم مخفى است تا اين كه خداوند اجازه ظهور دهد؛ پس از آن ظهور خواهد كرد و امرش علنى خواهد شد.[3]

دكتر قفارى و احسان الهى ظهير، از مرحوم نوبختى و سعد بن عبد الله اشعرى نقل مى‌كنند كه امام عسكرى عليه السلام در حالى از دنيا رفته است كه مردم فرزند او را نديده و نمى‌شناختند و سپس اين عقيده را به تمام شيعيان نسبت مى‌دهد؛ اما آن چه از ذيل كلام اين دو بزرگوار به روشنى استفاده مى‌شود، اين است كه شيعيان دوازده امامى هيچگاه نسبت به تولد حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف ترديد نكرده و همگى بر اين مطلب اجماع داشته‌اند كه امام عسكرى عليه السلام در حالى از دنيا رفته‌ كه فرزندش حضرت پنج ساله بوده است.

ولى با كمال تأسف جناب دكتر قفارى و دكتر احسان الهى ظهير، ذيل كلام مرحوم نوبختى و سعد بن عبد الله را نقل نكرده و با تزوير و دروغ تلاش كرده‌اند كه اين عقيده را به اين دو عالم شيعى و سپس به تمام شيعيان نسبت دهند.

اين مطلب نشان مى‌دهد كه دستان علماى وهابى براى زير سؤال بردن عقيده حقه شيعه، از دليل و برهان خالى شده و تنها ابزارى كه توانسته‌اند براى اين منظور استفاده كنند، دروغ، تزوير و فريب است.

اگر فرقه‌هاى منحرفه از صراط مستقيم الهى، عقائد باطل ديگرى داشته‌اند، چه ارتباطى به مذهب حقه اثنى عشرى دارد؟

نيافتن،‌ دليل برعدم وجود نيست

اين گفته سعد بن عبد الله و مرحوم نوبختى كه «ولم ير له خلف ولم يعرف له ولد ظاهر؛ جانشين او ديده نشد و براى او فرزند آشكارى نمى‌شناختند» دليل بر اين نمى‌شود كه واقعا هم امام عسكرى عليه السلام فرزندى نداشته است.

به قول مشهور: عدم الوجدان لا يدل علي عدم الوجود؛ نيافتن و نديدن مردم دليل بر عدم تولد حضرت مهدى نمى‌شود؛ چرا كه هيچ ملازمه‌اى بين اين دو نيست.

بلى اگر سعد بن عبد الله و نوبختى مى‌گفتند كه «لم يولد له ولد؛ اصلا فرزندى نداشته است» سخن اين دو وهابى قابل قبول بود؛ ولى بين جمله: «ولم ير له خلف ولم يعرف له ولد ظاهر» و جمله «لم يولد له ولد» تفاوت از زمين تا آسمان است.

اختلاف شديد بين فرقه‌هاي اهل سنت:

دكتر قفارى، اختلاف و چند دستگى در ميان شيعيان را اشكال ديگرى بر مذهب شيعه مى‌داند؛ در حالى كه چند دستگى در ميان اديان الهى همواره و در طول تاريخ وجود داشته و حتى در زمان حضور پيامبران، پيروان آن حضرات دچار اختلاف شديد مى‌شدند و فرقه‌هاى گوناگون و كاملا متضاد با يكديگر تشكيل مى‌داده‌اند. پس اين مسأله هرگز نمى‌تواند حقانيت يك مذهب را زير سؤال ببرد؛ چرا كه در هر امتى هوسبازان و دنيا پرستانى بوده‌اند كه براى حفظ منافع شخصى تلاش كرده‌اند دين خداوند را به انحراف و چند دستگى بكشانند و از آب گل آلود ماهى بگيرند.

به ويژه كه حاكمان بنى اميه و بنى العباس، تمام تلاششان اين بود كه جمعيت شيعيان را پراكنده نموده و آن‌ها را دچار اختلاف و چند دستگى نمايند. در بسيارى از موارد، فرقه‌هاى منحرف از مذهب حق، با بودجه و تلاش حاكمان جور و به منظور مقابله با مذهب حقه شيعه تشكيل مى‌شد؛ از اين رو، وجود فرقه‌هاى منحرف كه البته بسيارى از آن‌ها تنها چند ماه يا چند سال بيشتر دوام نمى‌آوردند، اشكالى بر مذهب حق نيست.

از اين گذشته اگر معيار قضاوت در انتساب يك عقيده به شيعيان، ديدگاه برخى از فرقه‌هاى منحرفه از صراط مستقيم باشد، اين اختلاف و تشت و مذهب‌گرائى در بين اهل سنت به مراتب بيشتر از شيعيان است؛ تا جائى كه برخى از فرقه‌هاى فرقه‌هاى ديگر اهل سنت را به صراحت تكفير كرده و درگيرى‌هاى شديدى با هم داشته‌اند كه ما نمونه‌هاى از آن را در ذيل نقل خواهيم كرد:

هر كس حنبلى نيست، كافر است

شمس الدين ذهبى در تاريخ الإسلام و سير اعلام النبلاء و همچنين ابن رجب حنبلى در ذيل طبقات الحنابله مى‌نويسند:

… مَنْ لَمْ يَكُنْ حَنْبَلِيّاً، فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ.[4]

هر کس در دنيا، حنبلي مذهب نباشد، مسلمان نيست.

مذهب حنبلی

طرفداران احمد بن حنبل كافر هستند

ابن اثير جزرى مى‌نويسد‌:

ذكر الفتنة ببغداد بين الشافعية والحنابلة

ورد إلى بغداد هذه السنة الشريف أبو القاسم البكري المغربي الواعظ وكان أشعري المذهب وكان قد قصد نظام الملك فأحبه ومال إليه وسيره إلى بغداد وأجرى عليه الجراية الوافرة فوعظ بالمدرسة النظامية وكان يذكر الحنابلة ويعيبهم ويقول ( وما كفر سليما ولكن الشياطين كفروا ) والله ما كفر أحمد ولكن أصحابه كفروا.

فتنه‌ها و آشوبهاى شافعيها و حنبليها در بغداد:

ابوالقاسم بكرى مغربى كه اشعرى مذهب بود وارد بغداد شد و قصد ديدار نظام الملك را داشت كه به او گرايش پيدا كرد و محبت فراوانى نمود، در مدرسه نظاميه مجلس وعظ و سخنرانى راه انداخت و از حنبلى‌ها بد مى‌گفت و معايب آنان را بازگو مى‌كرد، و مى‌گفت: احمد حنبل كافر نيست؛ ولى پيروان او كافر هستند.[5]

کفر صحابه

و نويرى در همين زمينه مى‌نويسد‌:

وفي سنة خمس وسبعين كانت الفتنة بين الطائفيين، وسببها أنه ورد إلى بغداد الشريف أبو القاسم البكري المقرئ الواعظ وكان أشعريّ المذهب، وكان قد قصد نظام الملك فأحبّه ومال إليه وسيّره إلى بغداد، وأحرى عليه الجراية الوافرة. وكان يعِظ بالمدرسة النظامية، ويذكر الحنابلة ويعيبهم ويقول «وما كفر سُليمان ولكن الشياطين كفروا» وما كفر أحمد ولكن أصحابه كفروا ثم قصد يوماً دار قاضي القضاة أبي عبد الله الدامغاني فجرى بينه وبين قومٍ من الحنابلة مشاجرة أدّت إلى الفتنة.

در سال 75هـ. آشوب بين دو گروه در گرفت و علت آن حضور ابوالقاسم بكرى واعظ اشعرى مذهب بود كه قصد ديدار نظام الملك را داشت كه به او گرايش پيدا كرد و محبت فراوانى نمود، در مدرسه نظاميه مجلس وعظ و سخنرانى راه انداخت و از حنبلى‌ها بد مى‌گفت و معايب آنان را بازگو مى‌كرد، و مى‌گفت: احمد حنبل كافر نيست؛ ولى پيروان او كافر شدند، سپس به ديدار قاضى القضات ابو عبد الله دامغانى رفت كه بين او و گروهى از حنبلى‌ها گفتگوى تندى صورت گرفت كه نتيجه آن آشوب و فتنه بود.[6]

کفر حنبلی ها

ابن خلكان در باره دشمنى اشاعره با حنابله و كشتارى كه بين آنان اتفاق افتاده مى‌نويسد:

وكان ولده [أبو القاسم القشيري] أبو نصر عبد الرحيم إماما كبيرا أشبه أباه في علومه… وجرى له مع الحنابلة خصام بسبب الإعتقاد لأنه تعصب للأشاعرة وانتهى الأمر إلى فتنة قتل فيها جماعة من الفريقين.

ابونصر عبد الرحيم، پسر ابوالقاسم قشيرى كه پيشواى بزرگى بود و در دانش نيز مانند پدرش بود، بين او كه فردى اشعرى مذهب و متعصب بود و حنبلى‌ها خصومت و دشمنى به جهت اعتقاداتشان بالا گرفت كه در نتيجه افراد زيادى از طرفين كشته شدند.[7]

اختلاف اهل سنت

عكرى حنبلى در ترجمه ابوبكر بكرى مى‌نويسد‌:

البكري أبو بكر المقرئ الواعظ من دعاة الأشعرية وفد على نظام الملك بخراسان فنفق عليه وكتب له سجلا أن يجلس بجوامع بغداد فقدم وجلس ووعظ ونال من الحنابلة سبا وتكفيرا ونالوا منه.

ابوبكر واعظ از مبلغان اشعرى بود، به ديدار نظام الملك شتافت و از وى مال فراوانى دريافت كرد و نامه‌اى نوشت تا در دانشگاه‌هاى بغداد سخنرانى كند؛ ولى از طرف حنبلى‌ها دشنام‌ها شنيد و تكفير شد.[8]

نويرى در ترجمه عز الدين سلمى شافعى (متوفاى 660هـ) مى‌نويسد:

فأنه [مظفر الدين موسى ابن الملك العادل] كان قد عزر جماعة من أعيان الحنابلة المبتدعة تعزيرا بليغا رادعا وبدع بهم وأهانهم.

مظفر الدين موسى گروهى از چهره‌هاى سرشناس حنبلى را شلاق زد و به آنان اهانت فراوانى نمود.[9]

تغيير مذهب ممنوع

محمد بن اسماعيل صنعانى به نقل از ملا على قارى مى‌نويسد:

اشتهر بين الحنفية أن الحنفي إذا انتقل إلى مذهب الشافعي يعزر وإذا كان بالعكس فإنه يخلع عليه.

در بين حنفى‌ها مشهور است كه اگر حنفى مذهب به مذهب شافعى گرايش پيدا كند، تعزير مى‌شود؛ ولى اگر عكس آن اتفاق افتاد پاداش مى‌گيرد.[10]

حنبلى‌ها، شافعى‌ها را سبّ و لعن مى‌كردند

ابن عساكر شافعى مى‌نويسد:

إن جماعة من الحشوية والأوباش الرعاع المتوسمين بالحنبلية أظهروا ببغداد من البدع الفضيعة والمخازي الشنيعة ما لم يتسمح به ملحد فضلاً عن موحد… وتناهوا في قذف الأئمة الماضين وثلب أهل الحق وعصابة الدين، ولعنهم في الجوامع والمشاهد، والمحافل والمساجد، والأسواق والطرقات، والخلوة والجماعات، ثم غرهم الطمع والإهمال ومدهم في طغيانهم الغي والضلال، إلى الطعن فيمن يعتضد به أئمة الهدى وهو للشريعة العروة الوثقى، وجعلوا أفعاله الدينية معاصي دنية، وترقوا من ذلك إلى القدح في الشافعي رحمة الله عليه وأصحابه.

گروهى از حنبلى‌هاى لا ابالى در شهر بغداد اعمال ناشايست و بدعت‌هايى به وجود آوردند كه هيچ انسان بى‌دينى انجام نمى‌دهد؛ چه رسد به افراد خدا پرست…

اينان بزرگان و پيشوايان دين را در حضور مردم و به صورت علنى و در محافل و مساجد و كوچه و بازار مورد تهمت و لعن و نفرين قرار دادند، وحتى تا آن‌جا به اين گمراهى ادامه دادند كه اعمال شايسته بزرگان دين را معصيت و نافرمانى خواندند و به شخصيت بزرگى مانند شافعى تاختند.[11]

گرفتن جزيه از حنابله

شمس الدين ذهبى در ترجمه ابوحامد طوسى مى‌نويسد:

وأبو حامد البروى الطوسى الفقيه الشافعي محمد بن محمد تلميذ تلميذ محمد بن يحيى وصاحب التعليقة المشهورة في الخلاف كان إليه المنتهى في معرفة الكلام والنظر والبلاغة والجدل بارعا في معرفة مذهب الأشعري قدم بغداد وشغب على الحنابلة أهدوا له مع امرأة صحن حلو مسمومة وقيل إن البروى قال لو كان لي أمر لوضعت على الحنابلة الجزية.

ابوحامد بروى طوسى، فقيه شافعى، شاگرد شاگرد محمد بن يحيى و داراى تعليقه مشهور در مسائل خلافى، كسى كه دانش كلام و مناظره و بلاغت به او منتهى مى‌شد و در مذهب اشعرى بسيار آگاه بود، وارد بغداد شد و فتنه و آشوبى عليه حنبلى‌ها بر پا كرد، حنبلى‌ها طبقى از حلواى مسموم همراه يك زن نزد وى فرستادند، از وى نقل شده است كه گفت: اگر قدرت داشتم بر حنبلى‌ها جزيه وضع مى‌كردم.[12]

گرفتن جزيه از شافعى‌ها

ابوالفداء السودانى در تاج التراجم مى‌نويسد:

محمد بن موسى بن عبد الله البلاشاغوني التركي تفقه ببغداد وقدم دمشق وولى بها القضاء ومات في جمادى الآخرة سنة ست وخمسمائة وكان يقول لو كان لي أمر لأخذت الجزية من الشافعية.

محمد بن موسى بن عبد الله بلاشاغونى تركى، فقه را در بغداد آموخت و به دمشق رفت و در آنجا عهده دار منصب قضا شد، وى گفته است: اگر قدرت داشتم از شافعى‌ها جزيه مى‌گرفتم.[13]

همين مطلب را ذهبى در ميزان الإعتدال، ابوالفداء قرشى در الجواهر المضية و محمد بن اسماعيل صنعانى در طبقات الحنفية نقل كرده‌اند.[14]

جدا شدن مساجد شافعي ها از حنفيها

محمد بن اسماعيل صنعانى در ارشاد النقاد مى‌نويسد:

لقد وصل الخلاف إلى أن منع بعض الفقهاء الأحناف تزوج الحنفي من المرأة الشافعية ثم صدرت فتوى من فقيه آخر ملقب بمفتي الثقلين فأجاز تزوج الحنفي بالشافعية وعلل ذلك بقوله تنزيلا لها منزلة أهل الكتاب وقال العلامة رشيد رضا وقد بلغ من إيذاء بعض المتعصبين لبعض في طرابلس الشام في آخر القرن الماضي أن ذهب بعض شيوخ الشافعية إلى المفتي وهو رئيس العلماء وقال له اقسم المساجد بيننا وبين الحنفية فإنا فلانا من فقهائهم يعدنا كأهل الذمة بما أذاع في هذه الأيام من خلافهم في تزوج الرجل الحنفي بالمرأة الشافعية وقول بعضهم لا يصح لأنها تشك في إيمانها يعني أن الشافعية وغيرهم يجوزون أن يقول المسلم أنا مؤمن إن شاء الله وقول آخرين بل يصح نكاحها قياسا على الذمية.

اختلاف بين حنفى‌ها و شافعى‌ها آن قدر اوج گرفت كه بعضى از فقيهان حنفى ازدواج با شافعى‌ها را حرام كردند، فقيهى ديگر ازدواج را جائز دانست با اين توجيه كه آنان را مانند اهل كتاب تلقى كرد، رشيد رضا مى‌نويسد: اذيت و آزارها به حدى رسيده بود كه بعضى از بزرگان شافعى نزد مفتى اعظم رفته و تقاضا كردند تا مساجد بين شافعى‌ها و حنفى‌ها تقسيم شود؛ زيرا فقهاى آنان مانند اهل ذمه رفتار مى‌كنند، ازدواج حنفى با شافعى را جائز نمى دانند و….[15]

حنابله، مسجد ضرار بنا كردند

تنوخى بصرى مى‌نويسد‌:

الحنابلة يبنون مسجداً ضراراً. أخبرني جماعة من البغداديين: إن الحنابلة بنوا مسجداً ضراراً، وجعلوه سبباً للفتن والبلاء. فتظلم منه إلى علي بن عيسى، فوقع في ظهر القصة. أحق بناء بهدم، وتعفية رسم، بناء أسس على غير تقوى من الله، فليلحق بقواعده، إن شاء الله تعالى.

گروهى از بغدادى‌ها نقل كرده‌اند: حنبلى‌ها مسجدى ساختند كه به وسيله شافعى‌ها مسجد ضرار نام گرفت؛ زيرا مركز اختلاف و حمله و هجوم به شافعى‌ها شده بود، مخالفان اين مسجد به على بن عيسى شكايت كردند، وى پشت ورقه نوشت: سزاوارترين ساختمانى است كه بايد نابود و آثارش از بين برود؛ زيرا اساس آن بر غير تقوا است، پس بايد با خاك يكسان شود.[16]

تقسيم ميراث امام عسكري (ع)، دليل بر عدم تولد حضرت مهدي(عج) نيست:

اما اين گفته قفارى و دكتر احسان الهى ظهير كه: ميراث امام عسكرى عليه السلام بعد از وفات آن حضرت بين برادرش جعفر و مادرش تقسيم شد، و اين دلالت بر اين مى‌كند كه امام عسكرى فرزندى نداشته و اگر داشت، به او هم ارث مى‌رسيد.

در جواب مى‌گوييم: اين مسأله هرگز ثابت نمى‌كند كه از امام عسكرى فرزندى نمانده باشد؛ چرا كه شيعيان اگر اين مطلب را نقل كرده‌اند، نگفته‌اند كه امام عسكرى چون فرزندى نداشته، ميراث بين برادر و مادر آن جناب تقسيم شده؛ بلكه مدعى هستند كه جعفر برادر امام كه به جعفر كذاب مشهور شده، به دروغ ادعاى امامت مى‌كرد و با زور، تزوير و فريب و با كمك ايادى خليفه عباسى، ميراث امام عسكرى عليه السلام را تصاحب كرد.

شيخ صدوق رضوان الله تعالى عليه در كتاب كمال الدين مى‌نويسد:

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الصُّوفِيُّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيِّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِي صَفْوَانُ بْنُ يَحْيَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي زِيَادٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي خَالِدٍ الْكَابُلِيِّ قَالَ:… قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عليه السلام أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ إِذَا وُلِدَ ابْنِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام فَسَمُّوهُ الصَّادِقَ فَإِنَّ لِلْخَامِسِ مِنْ وُلْدِهِ وَلَداً اسْمُهُ جَعْفَرٌ يَدَّعِي الْإِمَامَةَ اجْتِرَاءً عَلَى اللَّهِ وَكَذِباً عَلَيْهِ فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ جَعْفَرٌ الْكَذَّابُ الْمُفْتَرِي عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَالْمُدَّعِي لِمَا لَيْسَ لَهُ بِأَهْلٍ الْمُخَالِفُ عَلَى أَبِيهِ وَالْحَاسِدُ لِأَخِيهِ ذَلِكَ الَّذِي يَرُومُ كَشْفَ سَتْرِ اللَّهِ عِنْدَ غَيْبَةِ وَلِيِّ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ثُمَ‏ بَكَى عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عليه السلام بُكَاءً شَدِيداً ثُمَّ قَالَ كَأَنِّي بِجَعْفَرٍ الْكَذَّابِ وَقَدْ حَمَلَ طَاغِيَةَ زَمَانِهِ عَلَى تَفْتِيشِ أَمْرِ وَلِيِّ اللَّهِ وَالْمُغَيَّبِ فِي حِفْظِ اللَّهِ وَالتَّوْكِيلِ بِحَرَمِ أَبِيهِ جَهْلًا مِنْهُ بِوِلَادَتِهِ وَحِرْصاً مِنْهُ عَلَى قَتْلِهِ إِنْ ظَفِرَ بِهِ وَطَمَعاً فِي مِيرَاثِهِ حَتَّى يَأْخُذَهُ بِغَيْرِ حَقِّهِ….

ابى خالد كابلى گويد:… امام زين العابدين فرمود: پدرم از پدرش عليهم السّلام براى من نقل كرد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: چون فرزندم جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (عليهم السلام) متولد شود او را صادق بناميد؛ زيرا پنجمين فرزندش به نام جعفر از روى تجرى بر خداى عز و جل و دروغ بستن بر او ادعاى امامت مى‌كند و او نزد خدا جعفر كذاب و مفترى بر خدا است و مدعى مقامى است كه شايستگى آن را ندارد، مخالف پدر خويش و حسود بر برادر خود است، او مى‌خواهد راز خدا را در زمان غيبت ولى خدا فاش كند.

سپس على بن الحسين به سختى گريست و فرمود: گويا جعفر كذاب را مى‌بينم كه سر كش زمان خود را وادار مى‌كند بر تفتيش امر ولى خدا و غايب در حفظ الهى و موكل بر حرم پدر خود، از راه جهالت به ولادت او و حرص بر قتل او در صورت ظفر بر او براى طمع در ارث برادرش كه بنا حق آن را اخذ كند.[17]

اين روايت كه از زبان رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل شده است، به شكل واضح و روشن دلالت مى‌كند كه جعفر كذاب به خاطر طمع در ارث امام عسكرى عليه السلام قصد داشته راز خدا را در زمان غيبت ولى خدا براى طاغى زمان خودش فاش سازد، مأموران سلطان را به خانه امام مى‌آورد تا شايد فرزند امام بيابند و بكشند و خود به مال و ثروت امام دست يابد.

بنابراين تقسيم ارث امام عسكرى بدون حضرت فرزند برومندش حضرت مهدى عليهما السلام هرگز دلالت نمى‌كند كه امام عسكرى فرزندى نداشته است.

شيخ مفيد رضوان الله تعالى عليه در باره اين حادثه مى‌نويسد:

وَخَلَّفَ ابْنَهُ الْمُنْتَظَرَ لِدَوْلَةِ الْحَقِّ وَكَانَ قَدْ أَخْفَى مَوْلِدَهُ وَسَتَرَ أَمْرَهُ لِصُعُوبَةِ الْوَقْتِ وَشِدَّةِ طَلَبِ سُلْطَانِ الزَّمَانِ لَهُ وَاجْتِهَادِهِ فِي الْبَحْثِ عَنْ أَمْرِهِ وَلِمَا شَاعَ مِنْ مَذْهَبِ الشِّيعَةِ الْإِمَامِيَّةِ فِيهِ وَعُرِفَ مِنِ انْتِظَارِهِمْ لَهُ فَلَمْ يُظْهِرْ وَلَدَهُ عليه السلام فِي حَيَاتِهِ وَلَا عَرَفَهُ الْجُمْهُورُ بَعْدَ وَفَاتِهِ. وَتَوَلَّى جَعْفَرُ بْنُ عَلِيٍّ أَخُو أَبِي مُحَمَّدٍ عليه السلام أَخْذَ تَرِكَتِهِ وَسَعَى فِي حَبْسِ جَوَارِي أَبِي مُحَمَّدٍ عليه السلام وَاعْتِقَالِ حَلَائِلِهِ وَشَنَّعَ عَلَى أَصْحَابِهِ بِانْتِظَارِهِمْ وَلَدَهُ وَقَطْعِهِمْ بِوُجُودِهِ وَالْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ وَأَغْرَى بِالْقَوْمِ حَتَّى أَخَافَهُمْ وَشَرَّدَهُمْ وَجَرَى عَلَى مُخَلَّفِي أَبِي مُحَمَّدٍ عليه السلام بِسَبَبِ ذَلِكَ كُلُّ عَظِيمَةٍ مِنِ اعْتِقَالٍ وَحَبْسٍ وَتَهْدِيدٍ وَتَصْغِيرٍ وَاسْتِخْفَافٍ وَذُلٍّ وَلَمْ يَظْفَرِ السُّلْطَانُ مِنْهُمْ بِطَائِلٍ.

وَحَازَ جَعْفَرٌ ظَاهِرَ تَرِكَةِ أَبِي مُحَمَّدٍ عليه السلام وَاجْتَهَدَ فِي الْقِيَامِ عِنْدَ الشِّيعَةِ مَقَامَهُ فَلَمْ يَقْبَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ ذَلِكَ وَلَا اعْتَقَدَهُ فِيهِ فَصَارَ إِلَى‏سُلْطَانِ الْوَقْتِ يَلْتَمِسُ مَرْتَبَةَ أَخِيهِ وَبَذَلَ مَالًا جَلِيلًا وَتَقَرَّبَ بِكُلِّ مَا ظَنَّ أَنَّهُ يَتَقَرَّبُ بِهِ فَلَمْ يَنْتَفِعْ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ ذَلِكَ.

امام عسكرى عليه السلام پس از خود فرزند خلفى باقى گذارد كه هم اكنون زنده و در انتظار دولت حق الهى است (اللهم عجل فرجه و اجعلنا من انصاره).

حضرت عسكرى ميلاد فرزند سعادتمندش را پوشيده مى‌داشت و نمى‌گذارد كسى از ظهور او باخبر شود؛ زيرا روزگار سخت بود و خليفه هم به شدت در جستجوى او برآمده و مى‌كوشيد تا به هر وسيله شده بوى دست پيدا كند و همان اوقات هم شيوع پيدا كرده بود شيعه امامى در انتظار امام غائبى است كه فرزند ابو محمد است به همين مناسبت حضرت ابو محمد فرزندش را در انظار مردم نمى‏آورد و پس از درگذشت او به غير از نزديكان ديگران از وجود او اطلاعى پيدا نكرده بودند.

حضرت عسكرى در هنگام رحلت نظر باينكه وارث ظاهرى نداشت جعفر بن على (معروف به‏ كذاب) برادر آن حضرت، تركه او را ضبط كرده و كنيزان آن حضرت را به زندان افكند و زنانش را در بند كرد و به ياران آن حضرت كه در انتظار ظهور فرزند حضرت عسكرى بوده و معتقد بودند چنين فرزندى وجود دارد و او امام زمان است ناسزا مي‌گفته و در گمراهى آنان سعى مي‌كرد تا آن‌ها را بيم‌ناك ساخته و پراكنده نمايد و به بازماندگان آن حضرت بر اثر زندانى شدن و بند گرديدن و تهديد و حقارت و ذلت، خسارت عظيمى متوجه شد.

با همه اين خسارت‌ها و گرفتارى‌ها، خليفه نتوانست به مقصود خود نائل شده و دسترسى به فرزند آن جناب پيدا كند.

و چنان كه گفتيم جعفر، ارث آن حضرت را تصرف كرد و مى‌كوشيد شايد بتواند در پيش شيعيان حضرت عسكرى موقعيت آن حضرت را پيدا كند؛ ولى كسى به ادعاى او توجهى نمى‌كرد و به امامت او اعتراف نمى‏نمود، سرانجام نزد خليفه رفته و از او درخواست كرد تا او را به منزلت برادرش بگمارد و براى وصول به اين مقام مال هنگفتى داد و از وسيله ممكن بود براى رسيدن به اين هدف استفاده كرد؛‌اما تلاش‌هايش نتيجه‌اى در بر نداشت و چيزى به دست نياورد.[18]

ديدگاه شيعيان در باره جعفر كذاب:

خلاصه ديدگاه شيعه در باره جعفر كذاب؛ به ويژه در باره اين قضيه،‌ در چند مسأله خلاصه مى‌شود:

الف: او ادعاى امامت كرد؛ در حالى كه شايستگى اين منصب را نداشت؛ به همين خاطر دست به دامان حاكم و جبار زمان خود شد تا مقدمات امامت او را فراهم كند؛ اما تمام اين تلاش‌ها ناكام ماند و سودى نصيب او نشد.

جالب است كه وقتى پيش وزير عبيد الله بن يحيى بن خاقان مى‌رود و درخواست مى‌كند كه پادشاه امامت را به او تفويض كند، او در جواب مى‌گويد:

يَا أَحْمَقُ السُّلْطَانُ جَرَّدَ سَيْفَهُ فِي الَّذِينَ زَعَمُوا أَنَّ أَبَاكَ وَأَخَاكَ أَئِمَّةٌ لِيَرُدَّهُمْ عَنْ ذَلِكَ فَلَمْ يَتَهَيَّأْ لَهُ ذَلِكَ فَإِنْ كُنْتَ عِنْدَ شِيعَةِ أَبِيكَ أَوْ أَخِيكَ إِمَاماً فَلَا حَاجَةَ بِكَ إِلَى السُّلْطَانِ أَنْ يُرَتِّبَكَ مَرَاتِبَهُمَا وَلَا غَيْرِ السُّلْطَانِ وَإِنْ لَمْ تَكُنْ عِنْدَهُمْ بِهَذِهِ الْمَنْزِلَةِ لَمْ تَنَلْهَا بِنَا.

اى احمق! سلطان شمشير خود را از غلاف بيرون كرد تا مردم را از امامت پدر و برادرت باز دارد؛ اما موفق نشد. اينك تو آمده‏اى كه سلطان با فرمان خودش منصب امامت را به تو تفويض كند؟. اگر تو نزد شيعيان پدر و برادرت امام باشى به حكم سلطان و غير سلطان نيازى ندارى و اگر امام نباشى با تأييد و فرمان ما صاحب مقام امامت نخواهى شد.[19]

ب: جعفر، به ناحق ادعا مى‌كرد كه او صاحب اموال و ميراثى است كه از برادرش بر جاى مانده است، بر خلافت مقام امامت كه جعفر در رسيدن به آن ناكام بود؛ اما پس از تلاش‌هاى گسترده توانست حيازت اموال امام با كمك سلطان به دست بگيرد.

ابن شهرآشوب مازندانى در مناقب مى‌نويسد:

وَتَوَلَّى أَخُوهُ أَخْذَ تَرِكَتِهِ وَسَعَى إِلَى السُّلْطَانِ فِي حَبْسِ جَوَارِي أَبِي مُحَمَّدٍ عليه السلام وَشَنَّعَ عَلَى الشِّيعَةِ فِي انْتِظَارِهِمْ وَلَدَهُ وَجَرَى عَلَى مُخَلَّفِ كُلُّ بَلَاءٍ وَاجْتَهَدَ جَعْفَرٌ فِي المَقامِ مَقَامَهُ فَلَمْ يَقْبَلْهُ أَحَدٌ بَرَأوْ مِنه وَلَقَّبُوهُ الْكَذَّاب‏.

جعفر برادر امام حسن عسكرى عليه السّلام ميراث او را ضبط كرد و به خليفه توسل جست تا كنيزان ابو محمد عليه السّلام را تصرف كند، و به شيعيان كه انتظار فرزند برادرش را داشتند و به وجود او معتقد بودند صدمات فراوانى رسانيد. جعفر كوشش زيادى كرد تا خود را جانشين برادرش نمايد و ليكن حرف او را قبول نكردند، از وى اعلام بيزارى كردند و او را دروغگو لقب دادند.[20]

ج: فاش كردن اسرار خانه برادرش امام عسكرى عليه السلام يكى از كارهاى ناپسند جعفر كذاب بود كه پيش حاكم رفت و آن‌ها را از ولادت حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف آگاه ساخت، و از همين جا بود كه سخت‌گيرى و فشار بر خانواده امام به منظور يافتن فرزند به دنيا آمده زياد شد. سلطان براى پيدا كردن فرزند امام عسكرى عليه السلام تلاش بسيارى كرد؛ اما بناى خدا

[1] . أصول مذهب الشيعة، ج2، ص 1006 ناشر: دار الرضا ـ الجيزة.

[2] . النوبختي، الحسن بن موسى (متوفاى310هـ)، فرق الشيعة، ج 1 ص96 ـ 112، ناشر: دار الأضواء – بيروت، 1404هـ – 1984م

[3] . الأشعري القمي، أبو خلف سعد بن عبد الله (متوفاى300هـ)، المقالات والفرق، ص102ـ 103، تحقيق: محمد جواد مشكور، ناشر: مركز انتشارات علمي و فرهنگي ـ قم، الطبعة: الأولي، 1363هـ ش.

[4] . سير أعلام النبلاء ج17 ص625 و ج18 ص508 المؤلف : شمس الدين أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَايْماز الذهبي (المتوفى : 748هـ)، المحقق : مجموعة من المحققين بإشراف الشيخ شعيب الأرناؤوط، الناشر : مؤسسة الرسالة، الطبعة : الثالثة ، 1405 هـ / 1985 م، عدد الأجزاء : 25 (23 ومجلدان فهارس)

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 29، ص 303، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربى – لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ – 1987م؛

إبن رجب الحنبلي، عبد الرحمن بن أحمد (متوفاي795هـ)، ذيل طبقات الحنابلة، ج 1، ص 20، طبق برنامه الجامع الكبير.

[5] . الجزري، عز الدين بن الأثير أبى الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ)، الكامل فى التاريخ، ج 8، ص 428، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

[6] . النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب فى فنون الأدب، ج 23، ص 141، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ – 2004م.

[7] .   إبن خلكان، ابوالعباس شمس الدين أحمد بن محمد بن أبى بكر (متوفاي681هـ)، وفيات الأعيان و انباء أبناء الزمان، ج 3، ص 208، تحقيق احسان عباس، ناشر: دار الثقافة – لبنان؛

اليافعي، ابومحمد عبد الله بن أسعد بن علي بن سليمان (متوفاي768هـ)، مرآة الجنان وعبرة اليقظان، ج 3، ص 210، ناشر: دار الكتاب الإسلامى – القاهرة – 1413هـ – 1993م؛

العكرى الحنبلي، عبد الحى بن أحمد بن محمد (متوفاى 1089هـ)، شذرات الذهب فى أخبار من ذهب، ج 3، ص 322، تحقيق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ناشر: دار بن كثير – دمشق، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

[8] . العكرى الحنبلي، عبد الحى بن أحمد بن محمد (متوفاى 1089هـ)، شذرات الذهب فى أخبار من ذهب، ج 3، ص 353، تحقيق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ناشر: دار بن كثير – دمشق، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

[9] . النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب فى فنون الأدب، ج 30، ص 41، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ – 2004م.

[10] . الصنعاني، محمد بن إسماعيل (متوفاي1182هـ)، إرشاد النقاد إلى تيسير الاجتهاد، ج 1، ص 147، تحقيق: صلاح الدين مقبول أحمد، ناشر: الدار السلفية – الكويت، الطبعة: الأولى، 1405هـ.

[11] . ابن عساكر الدمشقى الشافعي، أبى القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تبيين كذب المفتري، ص310، دار الكتاب العربي ـ بيروت.

[12] . الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان ابوعبد الله (متوفاى 748 هـ)، العبر فى خبر من غبر، ج 4، ص 200، تحقيق: د. صلاح الدين المنجد، ناشر: مطبعة حكومة الكويت – الكويت، الطبعة: الثاني، 1984؛

العكرى الحنبلي، عبد الحى بن أحمد بن محمد (متوفاى 1089هـ)، شذرات الذهب فى أخبار من ذهب، ج 4، ص 224، تحقيق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ناشر: دار بن كثير – دمشق، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

[13] . السوداني، أبو الفداء زين الدين قاسم بن قطلوبغا (متوفاي879هـ)، تاج التراجم في طبقات الحنفية، ج 1، ص 350، تحقيق: محمد خير رمضان يوسف، ناشر: دار القلم – دمشق / سوريا، الطبعة: الأولى، 1413هـ- 1992م.

[14] . الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، ج 6، ص 350، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م؛

القرشي، عبد القادر بن أبي الوفاء محمد بن أبي الوفاء أبو محمد (متوفاي775هـ)، الجواهر المضية في طبقات الحنفية، ج 2، ص 136، ناشر: مير محمد كتب خانه – كراچي؛

الصنعاني، محمد بن إسماعيل (متوفاي1182هـ)، إرشاد النقاد إلى تيسير الاجتهاد، ج 1، ص 23، تحقيق: صلاح الدين مقبول أحمد، ناشر: الدار السلفية – الكويت، الطبعة: الأولى، 1405هـ.

[15] . الصنعاني، محمد بن إسماعيل (متوفاي1182هـ)، إرشاد النقاد إلى تيسير الاجتهاد، ج 1، ص 20، تحقيق: صلاح الدين مقبول أحمد، ناشر: الدار السلفية – الكويت، الطبعة: الأولى، 1405هـ.

[16] . التنوخى البصري، ابوعلي المحسن بن علي بن محمد بن أبى الفهم (متوفاى 384هـ)، نشوار المحاضرة وأخبار المذاكرة، ج 1، ص 330، تحقيق: مصطفى حسين عبد الهادي، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ-2004م.

[17] . الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاى381هـ)، كمال الدين و تمام النعمة، ص319 ـ 320، تحقيق: علي اكبر الغفاري، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ( التابعة ) لجماعة المدرسين ـ قم، 1405هـ.

[18] . الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري البغدادي (متوفاى413 هـ)، الإرشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ج2، ص 336، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث، ناشر: دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع – بيروت – لبنان، الطبعة: الثانية، 1414هـ – 1993 م.

[19] . الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاى328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص505، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

[20] . ابن شهرآشوب، رشيد الدين أبي عبد الله محمد بن علي السروي المازندراني (متوفاى588هـ)، مناقب آل أبي طالب، ج3، ص524، تحقيق: لجنة من أساتذة النجف الأشرف، ناشر: المكتبة والمطبعة الحيدرية، 1376هـ ـ 1956م.