تقدم‌ شيعه‌ در علم‌ كلام‌

سردمدار کلام

احمد بن‌ ابی‌ طاهر در كتاب‌ تاریخ‌ بغداد كتاب‌ او را ذكر كرده‌ است‌، و توصیف‌ آن‌ را نموده‌ است‌. و همان‌طور كه‌ در فهرست‌ كتاب‌ نجاشی‌ مذكور است‌، او خودش‌ كتاب‌ را دیده‌ است‌. از شدت‌ صوْلت‌ و علو منزلت‌ او، مردم‌ بر او رشگ‌ بردند و او را به‌ عقاید و مقالات‌ فاسده‌ رمْی‌ كردند، در صورتی‌ كه‌ او بری‌ می‌باشد از آن‌ عقاید و مقالات‌ و از هر فاسدی‌.

أوَّلين‌ كسي‌ كه‌ علم‌ كلام‌ را تصنيف‌ و تدوين‌ كرد، عيسي‌ بن‌ رَوْضَه‌إمَامي‌ تابعي‌ بوده‌ است‌. وي‌ در باب‌ امامت‌ تصنيف‌ نمود، و عمرش‌ باقي‌ بود تاعصر أبوجعفر منصور دوانيقي‌، و از خواصّ او گرديد. چون‌ او مَوْلَي‌ بني‌هاشم‌ مي‌باشد.(1)

اوست‌ كه‌ باب‌ بحث‌ را گشود و نقاب‌ از چهره‌اش‌ برگرفت‌. احمد بن‌ أبي‌ طاهر دركتاب‌ «تاريخ‌ بغداد» كتاب‌ او را ذكر كرده‌ است‌، و توصيف‌ آن‌ را نموده‌ است‌. وهمان‌ طور كه‌ در فهرست‌ كتاب‌ نجاشي‌ مذكور است‌، او خودش‌ كتاب‌ را ديده‌ است‌.پس‌ از او ابوهاشم‌ ابن‌ محمد بن‌ علي‌ بن‌ أبي‌ طالب‌ عليه‌السّلامكتابهائي‌ را در علم‌ كلام‌ تصنيف‌ كرد، و از أعيان‌ شيعه‌ او اوَّلين‌ موسّس‌ علم‌كلام‌ است‌. چون‌ وفاتش‌ دررسيد آن‌ كتب‌ را به‌ محمد بن‌ علي‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌عبّاس‌ هاشمي‌ تابعي‌ تسليم‌ كرد، و شيعه‌ را به‌ او گرايش‌ داد همان‌ طور كه‌ دركتاب‌ «معارف‌» ابن‌ قُتَيْبَه‌ مذكور مي‌باشد.

بنابراين‌، اين‌ دو نفر تقدّم‌دارند بر أبوحُذَيْفَه‌: واصِل‌ بن‌ عَطَاء معتزلي‌ كه‌ سيوطي‌ او را اوّلين‌مصنّف‌ علم‌ كلام‌ ذكر كرده‌ است‌.و اوَّلين‌ مناظره‌ كننده‌ در تشيُّع‌ از اماميّه‌ أبوذر غفاري‌ مي‌باشد.أبو عثمان‌ جاحظ‌ گويد: اوّلين‌ مناظره‌ كننده‌ در تشيّع‌ كُمَيْت‌ بن‌زَيْد شاعر بوده‌ است‌ كه‌ راجع‌ به‌ آن‌ حجَّتهائي‌ را اقامه‌ كرد. و اگر وي‌نبود، وجوه‌ احتجاج‌ و استدلال‌ بر حقّانيّت‌ أئمّه‌ شناخته‌ نمي‌شد.

من‌مي‌گويم‌:أبوذرّ غفاري‌ صحابي‌ 2 بر كُمَيْت‌ مقدّم‌ مي‌باشد. أبوذرّ مدتي‌ در دمشق‌ اقامت‌كرد، و دعوت‌ خود را به‌ تشيّع‌ منتشر مي‌نمود، و مذهب‌ و آرائش‌ را پخش‌ مي‌كرد،و نظري‌ جز تشيّع‌ علوي‌ نداشت‌. جمعي‌ در خود شام‌ دعوتش‌ را پذيرفتند، و ندايش‌را قبول‌ كردند، پس‌ از شام‌ به‌ صرفند مسافرت‌ كرد، و به‌ ميس‌ رفت‌. و اين‌ دوناحيه‌، از اطراف‌ و توابع‌ شام‌ مي‌باشند از قراء جبل‌ عامِل‌. ايشان‌ را نيز به‌تشيّع‌ دعوت‌ نمود و پذيرفتند. بلكه‌ در كتاب‌ «أمَلُ الآمِل‌» اين‌طور مذكور است‌كه‌: چون‌ ابوذر را به‌ شام‌ تبعيد نمودند، چند روزي‌ كه‌ درنگ‌ كرد، جماعت‌ كثيري‌به‌ تشيّع‌ گرويدند، در اين‌ حال‌ معاويه‌ او را به‌ قراء اطراف‌ اخراج‌ كرد، وأبوذر به‌ جبل‌ عامِل‌ رسيد.

و اهل‌ جبل‌ عامِل‌ از آن‌ روز تشيّع‌ را اختياركردند.و اوّلين‌ طبقه‌ از مشاهير أئمَّة‌ علم‌ كلام‌ از شيعيان‌، در طبقة‌نخستين‌ كُمَيْل‌ بن‌ زياد نزيل‌ كوفه‌ بود. وي‌ از دست‌ پروردگان‌ مدرسة‌اميرالمومنين‌ عليه‌السّلام در علوم‌ مي‌باشد. حضرت‌ به‌ او خبر داد كه‌ حَجَّاج‌او را مي‌كشد. و حَجَّاج‌ او را در كوفه‌ تقريباً در سنة‌ هشتاد و سه‌ بكشت‌.سُلَيْم‌ بن‌ قَيْس‌ هِلاَلي‌ تابِعي‌. حجّاج‌ با شدّتي‌ هر چه‌ تمامتراو را طلب‌ كرد تا به‌ قتل‌ برساند، ليكن‌ به‌ وي‌ دست‌ نيافت‌. و سُلَيْم‌ درايَّام‌ حَجَّاج‌ بمرد. سُلَيْم‌ از خواص‌ اميرالمومنين‌ عليه‌السّلام بود.

حارث‌ أعْوَر هَمْداني‌ صاحب‌ مناظرات‌ در اصول‌ مي‌باشد. وي‌ از شاگردان‌مكتب‌ اميرالمومنين‌ عليه‌السّلام مي‌باشد، و در سنة‌ 65 وفات‌ كرد.جابر بن‌ يزيد بن‌ حارث‌ جُعْفي‌: أبوعبدالله‌ كوفي‌ متبحّر در اصول‌ وساير فنون‌ علوم‌ دين‌. وي‌ از شاگردان‌ و دست‌پروردگان‌ حضرت‌ امام‌ محمد باقر عليه‌السّلاممي‌باشد.و بعد از اين‌ طبقه‌، در طبقة‌ پسين‌، جهابذه‌ و استاداني‌ در علم‌ كلام‌به‌ ظهور رسيدند مثل‌ قَيْس‌بن‌ ماصِر. علم‌ كلام‌ را از حضرت‌ امام‌ زين‌العابدين‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ عليه‌السّلام بياموخت‌.و حضرت‌ امام‌ صادق‌ عليه‌السّلام بر حَذَاقَتِ وي‌ گواهي‌ داده‌اند وگفته‌اند: أنْتَ وَالاحْوَلُ قَفَّازَانِ حَاذِقَانِ! «تو با احْوَل‌ در بحث‌،پَرِش‌ داريد و حاذق‌ هستيد.»و أحْوَل‌ عبارت‌ است‌ از أبوجعفر محمد بن‌ علي‌ بن‌ نُعْمان‌ بن‌ أبي‌طريفة‌بَجَلي‌(2) دكّان‌ أحْوَل‌ در محلّي‌ بود در شهر كوفه‌ كه‌ بدان‌ طَاقُالْمَحَامِل‌ مي‌گفته‌اند.

چون‌ دراهم‌ و دنانير درست‌ و نادرست‌ را نزد او مي‌آوردند، فوراً آن‌مغشوش‌ را جدا مي‌كرد و پس‌ مي‌داد و آن‌صحيح‌ و بدون‌ غِلّ را مشخّص‌ مي‌ساخت‌.و چون‌ امتحان‌ مي‌كردند، مي‌ديدند گفتار أحْوَل‌ محض‌ صواب‌ بوده‌ است‌، لهذا ازشدّت‌ مهارت‌ و استادي‌ به‌ او شَيْطَانُ الطَّاق‌ مي‌گفتند.او هم‌ علم‌ كلام‌ را از حضرت‌ امام‌ زين‌ العابدين‌ عليه‌السّلامبياموخت‌ و كتاب‌ «إفْعَلْ لاَتَفْعَلْ»، و كتاب‌ احتجاج‌ بر امامت‌ اميرالمومنين‌عليه‌السّلام و كتاب‌ «الكلام‌ علي‌ الخوارج‌» و كتاب‌ مجالست‌ خود را با أبوحنيفه‌،و مُرْجِئَه‌، و كتاب‌ «المعرفة‌»، و كتاب‌ «ردّ بر معتزله‌» را تدوين‌ كرد.

و حُمْران‌ بن‌ أعْين‌ برادر زرارة‌ بن‌ أعْيَن‌. علم‌ كلام‌ را از حضرت‌امام‌ زين‌ العابدين‌ عليه‌السّلام بياموخت‌.و هشام‌ بن‌ سالم‌ كه‌ از مشايخ‌ شيعه‌ در علم‌ كلام‌ مي‌باشد.و يونس‌ بن‌ يعقوب‌ ماهِر در علم‌ كلام‌. حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌السّلامبه‌ او فرمودند: تَجْرِي‌ بِالْكَلاَمِ عَلَي‌ الاثَرِ فَتُصِيبُ! «چون‌ كلام‌ راطبق‌ شواهد مي‌آوري‌، به‌ منظور خود مي‌رسي‌!»و فَضَّال‌ بن‌ حسن‌ بن‌ فَضَّال‌ كوفي‌ متكلّم‌ مشهور مي‌باشد. با احدي‌از مخالفين‌ مناظره‌ نكرد مگر آنكه‌ حجّت‌ او را بريد. و سيد مرتضي‌ در كتاب‌«الْفُصُول‌ الْمُخْتَارة‌»(3)

بعضي‌ از مناظرات‌ او را با دشمنان‌ حكايت‌ نموده‌است‌. تمام‌ اين‌ افرادي‌ كه‌ برشمرديم‌ در عصر واحدي‌ بوده‌اند، و در أثناء قرن‌دوم‌ رحلت‌ كرده‌اند.و پس‌ از اين‌ طبقه‌، طبقة‌ ديگري‌ در علم‌ كلام‌ به‌ ظهور پيوستند:هِشام‌ بن‌ حَكَم‌(4) كه‌ حضرت‌ امام‌ صادق‌ عليه‌السّلام دربارة‌ اوفرموده‌اند: هَذَا نَاصِرُنَا بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ! «اين‌ است‌ ناصرما با قلبش‌ و زبانش‌ و دستش‌!»هشام‌ با جميع‌ فرقه‌ها مناظره‌ كرد، و همه‌ را مُفْحَم‌ و منكوب‌ ساخت‌.و نشستهائي‌ و مجالسي‌ با مخالفان‌ و دشمنان‌ داشته‌ است‌. وي‌ در علم‌ كلام‌تصنيف‌ نمود. از شدّت‌ صَوْلَت‌ و عُلُوِّ منزلت‌ او، مردم‌ بر او رشگ‌ بردند و اورا به‌ عقائد و مقالات‌ فاسده‌ رَمْي‌ كردند، درصورتي‌ كه‌ او بري‌ء مي‌باشد ازآن‌ عقائد و مقالات‌ و از هر فاسدي‌.

وي‌ در سنة‌ 179 ارتحال‌ يافت‌.پس‌ از هشام‌، سَكَّاك‌ محمد بن‌ خَليل‌ أبوجعفر بغدادي‌ از اصحاب‌ هشام‌بن‌ حَكَم‌ و شاگرد اوست‌. علم‌ كلام‌ را از او أخذ نموده‌ است‌. وي‌ نيز داراي‌كتابهائي‌ است‌.و أبومالِك‌ ضَحَّاك‌ حَضْرمي‌ مقتدا و پيشوائي‌ است‌ در كلام‌. و يكي‌از أعلام‌ تشيّع‌ است‌ و محضر حضرت‌ امام‌ صادق‌ و امام‌ كاظم‌ عليهما‌السّلام راادراك‌ نموده‌ است‌.و از اين‌ طبقه‌ از متكلّمين‌ هستند آل‌ نوبخت‌. ابن‌نديم‌ در «فهرست‌»گويد: آل‌نَوبخت‌ معروفند به‌ ولايت‌ علي‌ بن‌ أبيطالب‌ و فرزندانش‌. در «رياض‌العلماء» گفته‌ است‌: بَنونَوْبَخت‌ طائفة‌ معروفي‌ هستنداز متكلّمين‌ علماء شيعه‌.و من‌ مي‌گويم‌: نوبخت‌ مردي‌ است‌ فارسي‌ الاصل‌ در علوم‌ پيشينيان‌فاضل‌ و استاد. به‌ واسطة‌ حذاقتش‌ در اقتران‌ كواكِب‌، مصاحبت‌ منصور دوانيقي‌ رامي‌نمود.

و چون‌ از صحبت‌ ناتوان‌ آمد، پسرش‌: أبوسَهْل‌ كه‌ نامش‌ همان‌ كنية‌ اومي‌باشد، به‌ جاي‌ او نشست‌. و براي‌ او پسري‌ به‌ نام‌ فَضْل‌ بن‌ أبي‌سَهْل‌ بن‌نوبخت‌ نشأت‌ گرفت‌ كه‌ در علم‌ و فضل‌ گوي‌ سبقت‌ از همگنان‌ بربود به‌ طوري‌ كه‌بعضي‌ از فضلاء اصحاب‌ ما وي‌ را به‌ هُوَ الفيلسوف‌ المتكلّم‌ الحَكيم‌ المتألِّه‌وَحِيدٌ في‌ علوم‌ الاوَائل‌ كَانَ مِنْ أرْكَان‌ الدَّهْر ستوده‌ و تعريف‌ كرده‌اند.او كتب‌ فلسفه‌ و حكمت‌ اشراقيّة‌ نخستين‌ پهلوييّن‌ را از فارسي‌ به‌عربي‌ ترجمه‌ كرد، و در أنواع‌ علم‌ حكمت‌ تصنيف‌ نمود.

;او داراي‌ كتابي‌ است‌ درحكمت‌، و كتاب‌ كبيري‌ در امامت‌، و چون‌ اهل‌ آن‌ عصر رغبت‌ به‌ علم‌ نجوم‌داشتند، در فروع‌ علم‌ نجوم‌ تصنيف‌ نمود. او از علماي‌ عصر رشيد: هارون‌ بن‌مَهْدي‌عبَّاسي‌ مي‌باشد. وي‌ رئيس‌كتابخانة‌ كتب‌ حكمت‌ هارون‌ بود، و اولادي‌ داشت‌همگي‌ از أجلّة‌ علماء.قَفطي‌(5) در كتاب‌ «اخبار الحكماء» آورده‌ است‌ كه‌: فَضْل‌ بن‌ نوبخت‌أبوسهل‌ فارسي‌ مرد ذكر شده‌ و مشهوري‌ مي‌باشد از پيشوايان‌ و مقتدايان‌ متكلّمين‌.و او را نيز در كتب‌ متكلّمين‌ ذكر كرده‌ است‌.كساني‌ كه‌ او را ذكر كرده‌اند، نسب‌ و خاندانش‌ را نيز ذكر كرده‌اندهمچون‌ ابن‌نديم‌ و أبوعبدالله‌ (ابوعبيدالله‌ – ظ‌) مرزباني‌ كه‌ او در زمان‌هارون‌ الرّشيد بوده‌ و ولايت‌ قيام‌ و سرپرستي‌ كتب‌ حكمت‌ را به‌ او واگذارنموده‌ بود.

و من‌ مي‌گويم‌: از جمله‌ اولاد ماهر و كامل‌ وبارع‌ او در علوم‌ اسحق‌بن‌ أبي‌سَهْل‌ ابن‌نوبخت‌ بود كه‌ در زيردست‌ پدرش‌ به‌ مقام‌ استادي‌ رسيد، و درعلوم‌ عقليّه‌ و ساير علوم‌ پيشينيان‌ يگانه‌ شد.وي‌ قائم‌ مقام‌ پدرش‌ در خزانة‌ كتب‌ حكمت‌ هارون‌ شد. و او داراي‌أولادي‌ مي‌باشد كه‌ همگي‌ در كلام‌ متبحّر هستند همچون‌ أبو اسْحَق‌ اسمعيل‌ بن‌اسحق‌ بن‌ أبي‌سَهْل‌ بن‌ نوبخت‌ صاحب‌ كتاب‌ «الْيَاقُوتُ في‌ الْكَلاَم‌» كه‌ آن‌را علاّمه‌ ابن‌ مُطَهَّر حِلِّي‌ شرح‌ نموده‌ است‌، و در ديباجه‌اش‌ گويد:اين‌ كتاب‌ از شيخ‌ أقدم‌ و امام‌ أعظم‌ ما: أبواسحق‌ بن‌ نوبخت‌ مي‌باشد.در اينجا محقّق‌ ذيقيمت‌ ما مرحوم‌ صدر عدّة‌ بسياري‌ را بيان‌ مي‌كند،تا مي‌رسد به‌ آنكه‌ مي‌گويد: از زمرة‌ ايشان‌ است‌ شَيْخُ الشِّيعَةِ وَ مُحيي‌الشَّرِيَعِة‌شَيْخُنَا الْمُفِيدُ أبوعبدالله‌ محمَّد بن‌ محمد بن‌ نُعْماني‌ معروف‌ به‌ ابن‌المعلِّم‌. ابن‌نديم‌ در «فهرست‌» آورده‌ است‌ كه‌: رياست‌ شيعه‌ در علم‌ كلام‌يعني‌ رياست‌ متكلّمينشان‌ به‌ او منتهي‌ گرديده‌ است‌. او در صنعت‌ كلام‌ بر مذهب‌اصحاب‌ خود، دقيق‌ الفطنة‌ و ماضي‌ الخاطر مي‌باشد. من‌ او را ديده‌ام‌. مردي‌بارع‌ يافته‌ام‌ و داراي‌ كتبي‌ مي‌باشد. انتهي‌. و من‌ مي‌گويم‌: او پيشوا وجلودار عصر خويشتن‌ بود در جميع‌ فنون‌ اسلام‌. ميلادش‌ سنة‌ 338، و وفاتش‌ سنة‌409 مي‌باشد.

پى نوشتها:
[1] – مولي‌ چون‌ به‌ طائفه‌ يا قبيله‌اي‌اضافه‌ گردد، يا مقصود هم‌ عهد و هم‌ پيمان‌ بودن‌ با آن‌ طائفه‌ است‌، و يا نزيل‌و وارد بر آن‌ طائفه‌.
[2] – احمد امين‌ بك‌ مصري‌ در كتاب‌ «ضحي‌الاسلام‌» ج‌ 3 قدري‌ از محمد بن‌ نعمان‌ مومن‌ (مومن‌ الطّاق‌) كه‌ سنّي‌ها او راشيطان‌ الطّاق‌ گويند بيان‌ مي‌كند و بحث‌ را در اماميّه‌ خاتمه‌ مي‌دهد. گويد:طاق‌ محلّه‌اي‌ بوده‌ است‌ در بغداد و وي‌ شغلش‌ صيرفي‌ بوده‌ است‌ و در شناختن‌درهم‌ و دينار معرفتي‌ بسزا داشته‌ است‌ و بدين‌ جهت‌ او را شيطان‌ الطّاق‌ گويند.(بعد از ص‌ 269).
[3] –اين‌ كتاب‌ نامش‌ «الفصول‌ المختارة‌»است‌ كه‌ به‌ قلم‌ سيد مرتضي‌ و از إفادات‌ و تقريرات‌ شيخ‌ مفيد محمد بن‌ محمد بن‌نُعمان‌ بوده‌ است‌ كه‌ در مجالسي‌ تدريس‌ مي‌كرده‌ است‌، به‌ انضمام‌ مطالبي‌ ازكتاب‌ معروف‌ شيخ‌ مفيد به‌ نام‌ «العيون‌ و المحاسن‌» كه‌ آن‌ را نيز سيّد مرتضي‌در آن‌ درج‌ كرده‌ است‌، و آن‌ را از روي‌ خطا به‌ نام‌ «فهرست‌» در نجف‌ اشرف‌ دردو جزء تجليد شدة‌ در يك‌ مجلّد طبع‌ كرده‌اند، و بعضي‌ گفته‌اند: عمداً به‌ نام‌«فهرست‌» در نجف‌ اشرف‌ طبع‌ گرديد به‌ جهت‌ تقيّه‌ از حكومت‌ بغداد كه‌ امر به‌مصادرة‌ كتب‌ شيعه‌ مي‌نمود.شيخ‌ محمدجواد مغنيه‌ در كتاب‌ «الشّيعة‌و التّشيّع‌» ص‌ 17 از طبع‌ مدرسه‌ و دارالكتب‌ اللبناني‌ للطباعة‌ و النّشر بيروت‌در تعليقة‌ اين‌ صفحه‌ گويد: اين‌ كتاب‌ را شريف‌ مرتضي‌ از اقوال‌ استادش‌ شيخ‌مفيد جمع‌ كرده‌ است‌. و در سنة‌ 1937 ميلادي‌ در نجف‌ به‌ اسم‌ «فهرست‌» طبع‌ شداز ترس‌ آنكه‌ مبادا سلطان‌ در آن‌ عصر اگر به‌ نام‌ حقيقي‌اش‌ طبع‌ بشود كتاب‌ رامصادره‌ كند.
[4] -أحمد امين‌ بك‌ مصري‌ در «ضحي‌الاسلام‌» ج‌3 ص‌269 از جمله‌ در أحوالات‌ هشام‌ بن‌ حكم‌ گويد: مردي‌ ملحد به‌نزد وي‌ آمد و گفت‌: من‌ قائل‌ به‌ دو خدا مي‌باشم‌ و چون‌ انصاف‌ تو را دانسته‌ام‌نزد تو آمده‌ام‌ و از عصبانيّت‌ و خشم‌ تو هم‌ در اين‌ موضوع‌ هراس‌ ندارم‌. هشام‌در حالي‌ كه‌ مشغول‌ پهن‌ نمودن‌ لباس‌ در روي‌ بند بود، به‌ نزد او برخاست‌ و گفت‌:حفظك‌ الله‌ هل‌ يقدر أحدهما علي‌ أن‌ يخلق‌ شيئاً لايستعين‌ بصاحبه‌ عليه‌؟ «خدانگهدارت‌ باد! آيا يكي‌ از آن‌ دو، قدرت‌ دارد بر آنكه‌ خلق‌ كند چيزي‌ را بدون‌آنكه‌ از رفيقش‌ بر آن‌ خلقت‌ كمك‌ بطلبد؟!»گفت‌: آري‌! هشام‌ گفت‌: فما ترجو من‌اثنين‌؟! واحدٌ خلق‌ كُلَّ شي‌ءٍ أصَحُّ لَكَ! «چه‌ نيازي‌ به‌ دو تا داري‌؟! يك‌خدا كه‌ براي‌ تو همه‌ چيز را بيافريند براي‌ تو صحيح‌تر است‌.» آن‌ مرد گفت‌: قبل‌از تو كسي‌ بدين‌ گونه‌ سخن‌ با من‌ تكلّم‌ نكرده‌ است‌. تا آنكه‌ احمد امين‌ مي‌گويد:و از روي‌ ظاهر است‌ كه‌ او ميل‌ به‌ مذهب‌ جبر دارد و پيوسته‌ در اين‌ باب‌ بامعتزله‌ مناظراتي‌ دارد همچنانكه‌ ميل‌ به‌ تجسيم‌ داشته‌ است‌. و در اين‌ باره‌از او اقوالي‌ نقل‌ شده‌ است‌ و جاحظ‌ درمناقشات‌ با او با شدت‌ عمل‌ نموده‌ و به‌جهت‌ دفاع‌ از معتزله‌ در انتقاد از او خشمگين‌ شده‌ است‌. و بالجمله‌ هشام‌ بن‌حكم‌ داراي‌ فضيلت‌ بزرگي‌ است‌ در ريختن‌ مباحثات‌ كلاميّه‌ بر مذهب‌ شيعه‌ وكتابهاي‌ بسياري‌ را در اين‌ بارة‌ تأليف‌ نموده‌ است‌ كه‌ يكي‌ از آنها هم‌ به‌ما واصل‌ نشده‌ است‌. ابن‌ نديم‌ گويد: بعد از، از ميان‌ برانداخته‌ شدن‌ برمكي‌هامستتراً از دنيا رفت‌ و بعضي‌ گفته‌اند: در خلافت‌ مأمون‌.[5] – در مصدر اشتباهاً «قطفي‌» نوشته‌ است‌.
منبع :علامه طهرانى ،امام شناسى جلد 16 و 17