تعليم و تربيت، جايگاه و عملكرد آن

تعليم و تربيت پيش از آنكه متكفل آبادانى جهان باشد، خانه دل و كاشانه نگاه آدمى را ويران مى سازد و ديگر بار بر خرابه هاى آن بنايى نو برمى كشد. بنايى كه ساختار آن با معمارى پيشين متفاوت است. از اين رو نمى توان جايگاه آن را در راستاى ديگر سازمانهاى اجتماعى، مدنى و حتى سياسى قرار داد. زيرا اينها خود تحت تاثير نظام تعليم و تربيت دگرگون مى شوند.

جا دارد كه سؤال شود كه چگونه طى سيصد، چهارصد سال اخير اين همه جهان و ملتهاى ساكن بر پهنه آن دگرگون شده اند؟ چرا ديگر بويى از تاريخ گذشته، فرهنگ گذشته و انسان گذشته به مشام نمى رسد؟ چه چيز باعث اين همه تغيير در رفتار آدمى، شهر او، خانه او، پوشاك او و بالاخره خورد و خوراك او شده است؟ همه آنچه كه ذكر آن رفت تابعى از رفتار و خواست انسانند و انسان خود تنها در كارگاه تعليم و تربيت شكل مى گيرد.

بويژه كه تربيت دوران خردسالى، بتدريج قلب و ذهن كودكان را به شكل دلخواه مربيان و معلمان درمى آورد و از آن پس هيچ كس را ياراى رهايى از آموخته هاى پيشين كه چونان نقشى بر پهنه سنگ حك شده اند نيست.

تربيت يافتگان نظامهاى آموزش و پرورش خود بازتابى از همه دريافتهاى رسمى و غيررسمى كارگزاران آن نظام اند، خواه اين دريافتها به وسيله مربيان و معلمان آموزش داده شود و خواه در كتابها مضبوط باشد. از اين رو براى دگرگون ساختن يك ملت هيچ راهى سريعتر، ساده تر و هموارتر از دگرگون ساختن نظام تعليمى و تربيتى آن ملت نيست. و به اين ترتيب نسلها شكل مى گيرند و بسان مربيان خود و متاثر از تعليماتشان به عالم و آدم مى نگرند. بر پهنه شهرها جارى مى شوند و جهان خاكى را مطابق آرمانها، الگوها و دريافتهاى پذيرفته شده شان دگرگون مى سازند. به همين دليل است كه عرض كرده ام جايگاه تعليم و تربيت بس رفيعتر از جايگاه همه مناسبات و معاملات مدنى و فرهنگى به حساب مى آيد. متغيرى كه آرام آرام همه امور را تابع خود مى سازد. از همين رو همواره نظام اجتماعى، نظام اقتصادى، شهرسازى، معمارى، نظام سياسى و ديگر مناسبات جمعى اقوام تابع نظام تعليمى و تربيتى ويژه اى است كه در ميان قومى پذيرفته شده است.

هيهات، اگر بدون تبيين اهداف غايى امر تعليم و تربيت به صورت منتشر اقدام به تعليم آدمى شود و يا اينكه يك نظام فرهنگى و تربيتى نادانسته مجموعه اى از اهداف متناقض را بر نظام تعليمى و تربيتى ملتى تحميل نمايد; نتيجه و محصول كار جز خلق گروههايى از مردان و زنان سرگشته، بى هدف و منفعل در برابر حوادث و وقايع زندگى نخواهد بود. مردمانى كه زيست منفعل و حيات بى سرانجام آنها را در دره پوچى وى ترديد بعد از روشن شدن اهداف تربيت انسان بر مبناى دريافتهاى كلى و معنى زندگى تبيين شده به وسيله بزرگان اهل نظر و برنامه ريزى صحيح امكان لازم براى تحقق آن اهداف فراهم مى آورد و شكى در اين نيست كه برنامه ريز و طراح نيز خود نيازمند باورى قلبى درباره آن تفكر و نظام نظرى است و به عبارتى مى بايست خود تربيت شده اى باشد كه با همه وقوف و آگاهى براى تحقق اهداف و آرمان مكتب تربيتى اقدام به برنامه ريزى كند تا از اين مجرا، دسترسى به آن اهداف سهلتر و سريعتر صورت گيرد.

پر واضح است كه يك برنامه ريز در برنامه ريزى، همواره، حفظ اصول اعتقادى مكتب و نظام ارزشى، فرهنگى را سرلوحه كار خويش قرار مى دهد. ضمن آنكه پيش بينى لازم براى دفع جريانهاى اخلالگر مزاحم و يا عامل انحراف را به عمل مى آورد.

بايد پرسيد: آيا برنامه ريزى براى اهداف تعليمى و تربيتى در كشور ما از صدر مشروطيت بر مبناى درستى استوار بوده يا خير؟

بيش از يكصد سال از عمر تحول بزرگ فرهنگى صدر مشروطيت مى گذرد. در واقع اين مقطع تاريخى را نقطه عطف بزرگى در حيات فرهنگى و مدنى ايران اسلامى به حساب آورد. زمانى كه فرهنگ و تمدن مغرب زمين، در بستر مناسب و فراهم خود دويستمين سالگرد خود را پشت سر مى نهاد امكان تلاقى و نزديكى غرب و ايران فراهم شد.

انسان غربى، در ميان همه مناسبات مدنى خود، الگويى از نظام اخلاقى و اعتقادى پيروان مكتب اومانيسم (اصالت انسان) را جلوه گر مى ساخت و با رويگردانى از همه وجوه نظام اعتقادى و باورهاى مذهبى مسيحيت همه صحنه ها را درمى نورديد.

اين آشنايى بسرعت جمعى از ايرانيان را مشتاق ديدار از غرب كرد. بى آنكه هيچ شناختى از اصول، مرام و باورهاى آن سامان داشته باشد.

آنها تنها دستاوردهاى مادى تمدن غرب و پاره اى از اخلاقيات آن را ديده و واله و شيدا شده بودند، چنانكه، گردانندگان نظام سياسى وقت نيز، بى آنكه كمترين شناختى از غرب و ماهيت آن داشته باشند درباره امرى تصميم گرفتند كه به هيچ وجه صلاحيت لازم را درباره اش نداشتند. زيرا، چنانكه ذكر آن رفت، همواره، نظام اجتماعى سياسى تابعى از نظام تعليمى و تربيتى و به تبع آن نظام فكرى و نظرى است. اما اين بار قاعده عكس شده بود. پيش از آنكه «نظام نظرى و يا مردان اهل نظر» درباره تربيت انسان و نظام اجتماعى و مدنى موردنيازش اعلام راى كنند، سردمداران دستگاه اجرايى تصميم خويش را گرفته بودند. از اين رو مى بينيم كه نابخردانه سطح ارزش نظام اجرايى و مادى فراتر از سطح نظام فرهنگى و اعتقادى قرار گرفت. نتيجه اين امر معلوم بود:

«در پى اين غفلت، بنا به انفعالى كه در برابر فرهنگ و مدنيت غرب به آنها دست داده بود شاگردان برگزيده نظام سياسى وقت براى فراگرفتن علوم به فرنگ رفتند و با خود نظام تعليم و تربيتى مدون غربى را وارد ساختند. نظامى كه پيشاپيش اهداف و مقاصدش در دستگاه فكرى علماء مغرب زمين تعريف شده بود.»

روشن بود كه از ميان اين نظام «انسان دينى » بيرون نمى آمد. چرا كه آن نظام را هيچ نسبتى با دين نبود بلكه در ذات خود ناقض دين به شمار مى آمد. غرب اساس نظر خود را بر امانيسم استوار ساخته بود تا خود را ازلاص كند. اما سردمداران نظام سياسى و اجتماعى ايران بر آن بودند كه با مسلمان كردن اين ديو زين بر گرده آن نهاده و سوارى گيرند.

بايد دانست كه بسط تاريخى باورها و اخلاق غربى در ميان جامعه مسلمان ايرانى، از همين جا نشات مى گرفت. البته سهل انگارى علماى دينى و غفلت آنان را در اين ميان نبايد ناديده انگاشت. اين امر در سير تكوينى خود، همه حوزه هاى مدنى و فرهنگى را درنورديد تا جايى كه موفق شد باقيمانده علوم دينى و درسهاى اخلاق مذهبى را در خود مستحيل ساخته و جزيى از خود كند.

بدينگونه بود كه ميراث دار انسانهايى شديم كه بسان غربيان به عالم مى نگريستند. بسان آنان امور معيشتى و مدنى خود را سامان مى دادند و چونان موجودى دوزيست پاره اى از اعمال و تكاليف مذهبى را هم به اميد رسيدن به رستگارى به جا مى آوردند.

اين عوامل باعث شد كه آنان هيچ گاه نتوانند معضلات فرهنگى و مدنى خود را حل كنند.

اين روند تا دهه هاى پنجاه و شصت خورشيدى ادامه يافت اگرچه هر از چندى در ميان آثار قلمى خود را سرزنش كرديم كه چرا صاحب خرد غربى نيستيم و يا چرا صاحب مردان و زنان اهل ديانت نشديم و يا چرا در امور مدنى و معيشتى چنان تاب غرب شده ايم كه از هويت حقيقى پيشينيان دور افتاده ايم؟

طى همين دوران، نويسندگان و منتقدان بسيارى ، به مطالعه اوضاع و احوال حيات فرهنگى ملتهاى مسلمان و از جمله ايرانيان پرداختند و با ديدى نقدگونه وضعيت انفعالى عارض شده بر حيات اخلاقى و مادى د و حتى نسخه هايى را نيز براى اصلاح اوضاع و بهبود اندام بيمارى كه مرض، بسيارى از نسوج او را در خود گرفته بود عرضه داشتند.

نويسندگانى چون جلال آل احمد در «غرب زدگى » و دكتر على شريعتى در آثار خود، رگه هايى از واماندگى فرهنگى را آشكار ساختند و حتى توصيه هايى براى خروج از اين وضعيت عرضه داشتند اما، هر يك از آنان، وجهى از مدنيت حاكم غربى و يا وجوهى از بافت فرهنگى آن را مورد مؤاخذه و بازپرسى قرار دادند و با ادغام مجموعه اى از دريافتها و راه حلها (كه بسيارى از آن طرق خود برگرفته از نظام مدنى و فرهنگى مغرب زمين نيز بودند)، طريقى را براى خروج از آشفتگى مدنى و فرهنگى ملت خود اعلام داشتند غافل از آنكه، خانه از پاى بست ويران بود و اصلاح پاره اى از امور مدنى (مانند ماشين زدگى مورد بحث جلال آل احمد) نمى توانست ملتى را كه در سه وجه «عقيدتى، فرهنگى و مدنى » دچار بيمارى شده بود و همه ساختار نظرى و اخلاقى و عملى حيات خود را از نظام غربى اخذ مى كرد روى به صلاح آورد.

انقلاب اسلامى نيز با همه عظمتش نمى توانست پيش از تحقق «انقلاب فرهنگى » و در انداختن طرحى نو در نظام تعليم و تربيت، موفق به نجات مسلمين از بند واماندگى و انفعال فرهنگى شود. اين انقلاب فرهنگى نيز چنانكه پيش از اين در مقالات مختلف اعلام داشته ام. نيازمند مطالعه فرهنگى جامع بود.

به اختصار عرض خواهم كرد كه: انقلاب فرهنگى چيست و اگر رخ دهد چه تغييراتى در امور حاصل مى شود؟

انقلاب فرهنگى، همه امور فرهنگى، مدنى مبتلا به يك ملت را تحت تاثير خود دچار دگرگونى بنيادين مى كند و اساس تعاريف را در هم مى ريزد. و از آنجا كه اين مباحث ويژه انسان، همواره از پرسش درباره انسان آغاز مى شود و از خلقتش، فلسفه بودنش و غايتى كه انتظار او را مى كشد و نوع نسبتى كه با طبيعت پيرامونش برقرار مى كند. همه چيز واسپس اين تعريف، جايگاه و نقش خويش را پيدا مى كند. تنها كافى است كه انسان را داراى «شانى » اين جهانى و مادى بدانيد، تا بتوانيد مناسب با شانش درباره نحوه بودن او در زمين و زندگيش تعريف عرضه كنيد و برايش موازين ارزشى وضع كنيد. برعكس اگر به او شان «الهى » بدهيد و حياتش را در عرصه زمين موقتى و كوتاه اعلام كنيد از آن پس همه مناسبات او در صحنه هاى اجتماعى، اقتصادى، تربيتى، سياسى و … رنگ ديگرى به خود مى گيرد.

پر واضح است كه همه نظامنامه هاى اخلاقى و بايد و نبايدها نيز از لابلاى همين تعاريف خارج مى شوند. چه، واضعان آن نظامهاى اخلاقى و ارزشى، مبتنى بر نوع شناخت و تعريفى كه از آدم، مبدا و غايت او عرضه داشته اند قائل به مجموعه اى از دستورالعملها شدند تا نحوه بودن و زيستن او را معلوم سازند.

با اين مقدمه مى توان اعلام داشت كه انقلاب فرهنگى، انقلاب در همه تعريفها، انقلاب در همه ديدگاهها، انقلاب در نحوه بودن و زيستن، انقلاب در نحوه سكنى گزيدن، انقلاب در نحوه تعليم دادن و تعليم گرفتن، انقلاب در نوع شناسايى پديده ها و بالاخره، انقلاب در تعريف آدم بود و تنها واسپس اينهمه هست كه فرهنگى نوين پاى مى گيرد و پايه هاى تمدنى ديگرگون استوار مى شود. مدنيتى مبتنى بر فرهنگ جديد.

عدم تحقق آن، بمنزله رجعت به وضع پيشين، تعاريف پيشين و نحوه بودن پيشين است. به واقع اين غفلت در درون خود نفى انقلاب را داراست. چه انقلاب تنها در اين امر خطير تماميت معنى خويش را بازمى يابد. حضرت امام خمينى (ره) مكررا اعلام مى داشتند: «فرهنگ استعمارى بايد جاى خود را به فرهنگ اسلامى بدهد» مفهوم انقلاب فرهنگى در اين كلام ايشان كاملا پيداست.

گاه تصور مى شود كه دگرگونى صورتها به منزله انقلاب فرهنگى است. غافل از اينكه دگرگونى در باطن امور و تعاريف خود عامل تغيير صورتها مى شود.

مشهور است كه در انقلاب كبير فرانسه، اصحاب دائرة المعارف (نخبگان علمى و فرهنگى اروپا) اثرى را خلق كردند و مبتنى بر اصول «امانيسم » در آن پايه هاى همه چيز را معلوم ساختند و حتى از گفتگو درباره روژ لب خانمها نيز كوتاهى نكردند.

دائرة المعارف بزرگ انقلاب فرانسه، نظامنامه اى بود كه وضع ملت مغرب زمين را بر اساس مذهب اومانيسم درباره همه امور عالم و آدم معلوم مى كرد.

اساس فرهنگ و تمدن غربى نيز بر شالوده هاى اين دائرة المعارف و آراء و علماى علوم نظريشان استوار شد.

تذكر اين نكته ضرورى است كه مراد از دائرة المعارف، اطلاعات عمومى رايج نيست. چه اولين بحث اين مجموعه كه به اسم دائرة المعارف عرضه مى شوند «اصول نظرى نويسندگان » است. بنابراين انقلاب فرهنگى، نه تنها تعاريف و مبانى نظرى بلكه شيوه و روشهاى دستيابى به پاسخها و شناسايى منابع نظرى براى مطالعه امور و حتى نوع طبقه بندى را هم دگرگون مى كند. از همين رو بلافاصله نظام مدرسى و تعليم و تربيتى را تحت تاثير قرار مى دهد. چه بسا كه واسپس مطالعات قوى و پذيرفته شده و مرسوم دانسته شود كه علوم رايج نيازمند نقد و بررسى و حتى طرد و نفى اند.

براى مثال بايد پرسيد:

– علومى چون روان شناسى، جامعه شناسى و… مبتنى بر كدام تعريف از انسان بنا نهاده شده اند؟

– بر اساس كدام اصول طبقه بندى شده اند؟

– چه تعريفى از علم، عقل، حكمت و… عرضه مى دارند؟

– چه روشى را برا شناسايى پديده ها و حتى انسان پيشنهاد مى كنند؟

– آيا مباحثى از اين دست كاملا مورد تاييد اصول و منابع نظرى دينى هستند؟

– و آيا اگر از طريق دين به مطالعه مى پرداختيم به همين تعاريف، شيوه ها و ديدگاهها مى رسيديم؟

سؤالاتى از اين دست در ابتداى حركت قطعا براى يك انقلاب فرهنگى مطرح اند و نيازمند پاسخ.

عدم دستيابى به پاسخهايى روشن، مجموعه اى از تناقضات را بر ذهن و زبان عارض مى كند. تناقضاتى كه به يك بحران مى انجامد. چرا كه همواره «فقدان تكيه گاهى محكم براى پاسخگويى به سؤالات اساسى » عامل بحران در امور فرهنگى و مدنى است و متاسفانه اين تناقضات در همين محدوده نمى ماند و دير يا زود جامعه انسانى را دچار بحران دهشتناك فرهنگى و اخلاقى مى كند. پاى بندى انسان بر مجموعه اى از اصول اخلاقى و ارزشى، نيازمند اعتقاد راسخى است كه او بايد درباره اصول داشته باشد. به عبارت ديگر: «اعتقاد راسخ است كه آدمى را به اصول اخلاقى و نظامنامه فرهنگى پايبند مى كند.» از اينروست كه نمى توان از انسانى كه در اصول اعتقادى دچار تزلزل، شك و ارتياب است انتظار پايبندى به اصول اخلاقى مبتنى بر اعتقادات را داشت. چه اودات، خود را از دست تقيدات اخلاقى، سنتها و فرهنگ برهاند.

تاكيد فراوان بر تحقيقى بودن اصول اعتقادى نيز ناشى از همين امر است.

بايد گفت مردان صاحب نظر و استواركنندگان پايه هاى نظرى اگرچه بى صدا، آرام و نامحسوس عمل مى كنند اما بهترين نقش را در دگرگونى جوامع عهده دارند. آنها بظاهر اهل عمل نيستند اما، همه مردان اهل عمل توان و نيرومندى خود را از آنان اخذ مى كنند و جوامعى كه خود را بى نياز از مردان اهل نظر بدانند سقوط و انحطاطشان حتمى است.

حال كه ارتباط ميان اعتقاد و اخلاق و فكر و فرهنگ معلوم شد بايد دانست كه همه اعمال متكى به اخلاق و ضمانت اخلاقى اند.

در واقع نظام فرهنگى و ارزشى، چونان معيار و خطكشى حد و مرز اعمال را معلوم مى سازند. نظام فرهنگى بايد و نبايدهاى معاملات اقتصادى و مالى را معلوم مى سازد و مجرى امور مالى عمل خود را بر آن اساس استوار مى كند و پا از محدوده پذيرفته شده خارج نمى كند.

نظام فرهنگى بايد و نبايدهاى معمارى و شهرسازى را معلوم مى سازد تا شهر و معمارى حافظ فرهنگ شود و انسانى خو گرفته و مانوس با همان فرهنگ بار آورد. مجرى امور شهرى و شهرسازى هم همه عمل خود را بر اساس آن نظام استوار مى كند و حدودش را پاس مى دارد.

نظام فرهنگى و ارزشى بايد و نبايدهاى پوشش را معلوم مى سازد و طراح و مجرى امر پوشش عمل خود را بر آن استوار مى كند تا جامعه در هر صورتش از نظام فرهنگى و ارزشى عدول نكند.

در واقع هر يك از اين امور آنگاه كه از نظامنامه واحد فرهنگى پيروى كنند خود مجسمه ارزشها الگوى فرهنگ و اخلاق پذيرفته شده و مورد تاييد اصول اعتقادى مى شوند و اين موضوع درباره همه امورات مربوط به انسان صادق است.

در اين ميان نظام تعليم و تربيت، وظيفه تبيين و آموزش اصول اعتقادى، نشر و تثبيت نظام فرهنگى و بالاخره سامان دادن به نظام عملى نونهالان را كه مردان و زنان آينده اند عهده دار مى شود.

حال اگر نظام تعليم و تربيت، در اصول اعتقادى از چند منبع نظرى تغذيه كند، مثلا در پاره اى از دروس اصول دينى را پذيرا شود و در پاره اى دروس اصول اعتقادى امانيسم غربى و بطور كلى در نظام فرهنگى به مقتضاى حال و مقال، نظام فرهنگى دينى و غربى را در هم آميزد و بالاخره به همين سياق امور عملى را سامان دهد، نتيجه معلوم است: «نشر بحران در ميان جامعه »

حال مى توان به اين پرسش جواب داد:

علت وجود بحران فرهنگى و مدنى در جامعه مسلمان ايرانى چيست؟

پاسخ روشن است. ما همواره متوجه امور مصداقى، عينى و خارجى مى شويم ولى از امور اصلى غافل مى مانيم. بحران در مسائل فكرى، نظرى ما را در مباحث فرهنگى و عملى دچار بحران مى كند.

ما تمايل شديدى به دوزيستى پيدا كرده ايم و در هر كجا به هواى دلمان سازى كوك مى كنيم و اين مساله اى است كه بايد در جايى بدان پرداخت و از شر بحران خلاص شد. وگرنه، بحران در عمل (كه در آخرين مرحله بروز مى كند و حكايت از مزمن بودن بيمارى دارد) جامعه را دچار تشتت، انحراف، سوء اخلاق، ابتذال، پوچى، بى سرانجامى و بالاخره روى كردن به فرهنگ و اخلاق بيگانه مى نمايد.

منبع:موعود – آبان 1375، پیش شماره 1.