تاريخ تحولات فكرى و دين‏ پژوهى در غرب        

با پذيرش آيين مسيحيت از سوى امپراتورى روم و قدرت يافتن كليسا دوره‏ ى هزار ساله‏ اى آغاز گشت كه خصوصيت‏ بارز آن، ايجاد فضاى فكرى يك سويه‏ ى مسيحى بود.

زيرا، با معرفى عقايد مسيحيت‏ به عنوان آراى رسمى و پذيرفته شده، باب نظريه پردازى و تعاطى و تبادل افكار بر روى دانشوران بسته شد. يكى از پيامدهاى همين رخداد تاريخى، تعطيل شدن مدارس و دانشگاه‏ هاى يونان واسكندريه به وسيله‏ ى امپراتور روم به سال (529م) و پراكنده شدن ارباب علوم و خواهندگان دانش از اين دو مركز علمى بود.

اين واقعه در عدم شباهت افكار فلسفى با عقايد مسيحى در آغاز ريشه داشت. از سوى ديگر با تلاش‏ هاى فراوان انديشمندان در دو حوزه‏ ى فكرى يونان و اسكندريه، بسيارى از آراى علمى و دين پژوهى يونان، در اذهان بسيارى جا گرفته بود.

اين جو فكرى حاكم و تلاقى سه فرهنگ مسيحى، يهودى و يونانى رهيافت نوينى را در دين پژوهى تطبيقى پايه‏ ريزى نمود; فلاسفه‏ اى همچون اگوستين و آكويناس در مهد مسيحيت، عقايد آن آيين را در قالب فلسفى يونانى به اذهان فلسفه پسند آن دوران خوراندند و بدين وسيله گام مهمى در پيشبرد سير دين پژوهى در غرب برداشتند.

ويژگى اين نظام دين پژوهى آن بود كه افكار فلسفى و علمى يونان به ابزارى براى اثبات حقانيت آيين مسيحيت و عقايد و احكام آن بدل شد.

فلسفه‏ اى كه در اين نظام، رواج يافت، فلسفه اسكولاستيك (مدرسى) نام دارد كه به علت نفوذ و نظارت كليسا بر مدارس، سالها در مراكز علمى تدريس مى‏ شد. هر آنچه توانايى تبيين و توجيه چرايى عقايد مسيحى را داشت مقبول واقع شد و آنچه از چنين ويژگى برخوردار نبود طرد و نفى گرديد.

به همين جهت در ابتدا، افكار افلاطون كه با اصول مسيحيت مطابق بود، مورد اقبال قرار گرفت و آراى ارسطويى كه چندان سازگارى با مسيحى‏ گرى نداشت، منكوب گرديد. اما بعدها در اثر نفوذ اسلام در اروپا و ترجمه‏ ى آثار فلاسفه‏ ى اسلامى، غربيان با افكار ارسطو آشنا شدند و آن را پذيرفتند تا آن‏ كه كليسا نيز در برابر اين موج فكرى تاب نياورد و اين افكار را پذيرفت.

افزون بر افكار فلسفى، رفته رفته كليه‏ ى آراى علمى يونان به شكل پشتوانه‏ ى عظيمى براى تبليغ مسيحيت درآمد و با اصول و ريشه‏ ى مسيحى‏ گرى پيوند خورد به طورى كه اين آرا به عنوان عقايد مذهبى تلقى گشته، مخالفان آن به شدت مورد آزار كليسا قرار مى‏ گرفتند.

از جمله‏ ى آراى علمى كه براى توجيه عقايد مسيحيت‏ به كار مى‏ رفت; كيهان شناسى بطلميوس بود كه زمين را مركز عالم معرفى مى‏ نمود و گردش تمام ستارگان و سيارات را به دور آن مى‏ دانست كه اين راى، مايه‏ ى اشرف بودن انسان تلقى مى‏ گرديد، كه اشرفيت انسان بر ديگر موجودات از عقايد مسيحيت‏ بود.

به طور كلى در قرون وسطى، الهيات از دو عامل نقل و عقل بهره مى‏ جست و اين دو در راستاى استحكام پايه‏ هاى مسيحيت در هم آميخته شده بود. اما در اين ميان عقل در درجه‏ ى دوم اهميت قرار داشت و داراى ارزش تبعى بود و در حقيقت‏ به عنوان وسيله‏ ى توجيه نقل تلقى مى‏ گرديد. به همين جهتست كه هرگاه عقيده‏ اى مذهبى با توجيهات عقلى قابل تبيين نبود با استدلال به عدم توانايى عقل در درك نقل، آن راى و عقيده پذيرفته و توجيه مى‏ شد.

قرن چهاردهم ميلادى، سرآغاز رخدادهايى است كه از دو سو، دين پژوهى را در غرب متحول مى‏ ساخت. اين جريانهاى پيوسته از طرفى بنياد فلسفه يونانى را كه با فهم دين در هم آميخته بود، متزلزل مى‏ نمود و از سوى ديگر، پيشرفت علوم تجربى، آراى علمى يونان را كه توجيهى براى عقايد مسيحيت محسوب مى‏ شد، ابطال مى‏ كرد.

در انگلستان و فرانسه گرايش به اصالت تسميه (نومنياليسم، انكار وجود كليات وقايل شدن به وجود اسماى صادق بر كثيرين) و دورى از عقل گرايى، فلسفه‏ ى متافيزيكى را متزلزل و پايه‏ هاى آن را نابود مى‏ ساخت. در فرانسه نيز طبيعيات ارسطو مورد مناقشه واقع شد وكم‏ كم، آراء علمى درآميخته با فهم نصوص دينى، يقينى بودن خود را از دست داد.

زمزمه‏ ى ناسازگارى فلسفه با عقايد مسيحيت (عقل و دين) و اختلافات ميان ارباب كليسا و نيز اختلاف آنها با فرمانروايان بى‏ تفاوتى مردم را نسبت‏ به عقايد مذهبى برانگيخت و گرايش به سوى زندگى مادى و صرف نظر كردن از مسايل ماوراى طبيعى والهى را پديد آورد. از پيامدهاى ديگر وقايع فوق، طرز تلقى جديدى از فهم دين و در نتيجه پيدايش مذهب پروتستان، و نظريه‏ ى ناسازگارى دين وسياست است.

سرانجام در اواسط قرن پانزدهم، با سقوط امپراتورى بيزانس زمينه‏ ى يك تحول فكرى فراگير و همه جانبه در اروپا پديد آمد و دستگاه پاپ از هر سو، مورد هجوم فكرى و علمى واقع شد.

گرايش عمومى به علوم تجربى، در قرن شانزدهم سبب ساز كشفيات جديد همچون كشفيات كپلر، كپرنيك و گاليله گرديد. اين اكتشافات، فلكيات بطلميوس، طبيعيات ارسطو را كه با فهم عقايد مسيحيت درآميخته بود از دايره‏ ى حقايق به در برد و آنها را به صورت عقايدى خرافى، معرفى نمود. همين تغيير و تحول در نحوه‏ ى نگرش به طبيعت، زمين را به كره‏ ى كوچكى در كنار كهكشانها تبديل نمود، در نتيجه عامل توجيه اشرفيت انسان از بين رفت.

به همين جهت آيات كتاب آسمانى در شرافت وافضليت انسان كه سالها با همين آراى خرافى تبيين مى‏ گشت مورد ترديد واقع شد. اين تحولات فكرى باعث گرديد روش عقلى در ميان روشهاى فهم دين مطرود شود چرا كه عموم دانشمندان، اشتباهات و درك نادرست‏ حقايق را متوجه عقل و استدلالات عقلى مى‏ دانستند.

پيشرفت علوم تجربى در زمانى به وقوع مى‏ پيوست كه تعصب و مقاومت روحانيان مسيحى در برابر اين كشفيات و تضاد ظاهرى عقايد مذهبى با علوم، بدبينى مردم را نسبت‏ به ارباب كليسا و دين و مذهب و وسايل توجيه آن برانگيخته مى‏ نمود و در پى نابودى تنها فلسفه‏ ى رايج آن عصر (اسكولاستيك) اذهان عموم، با يك خلا فكرى و عقيدتى روبه‏ رو گرديد.

اين خلا فكرى و ابطال پذيرى عقايد مسيحيت و مسايل علمى قديم كه سالها در ذهن مردم امورى يقينى و درست تلقى مى‏ شدند باعث ايجاد حس بدبينى نسبت‏ به تمام يقينيات و در نتيجه بروز شك گرايى گرديد. از اين رو، پاره‏ اى از دانشمندان در اين دوره صراحتا يقينى بودن كشفيات تازه‏ ى علمى را نيز مورد ترديد قرار دادند. در قرن هفدهم ميلادى فعاليتهاى مختلفى براى ترميم ويرانى‏ هاى فكرى رنسانس و از جمله براى مبارزه با شك گرايى و اثرهاى سوء آن بر دين و عقل انجام گرفت.

كليسائيان غالبا در صدد برآمدند كه وابستگى مسيحيت را به عقل و علم برند و عقايد مذهبى را از راه دل وايمان تقويت كنند ولى فلاسفه و دانشمندان كوشيدند تا پايه‏ ى محكم و تزلزل ناپذيرى براى دانش و ارزش بجويند، به گونه‏ اى كه نوسانات فكرى و طوفانهاى اجتماعى نتوانند بنياد آن را نابود سازد.

در اين دوران برخى از دانشمندان نيز براى سامان دهى به وضعيت فكرى موجود مبارزه با شك گرايى و پر نمودن خلا فكرى، بار ديگر به دامان عقل پناه بردند و از راه استدلالات عقلى وجود حقايق را در عالم خارج اثبات نمودند. اين رويكرد، نقطه‏ ى عطف دوباره‏ اى در جهت احياى روش عقلانى در حيطه‏ ى معرفتهاى مقبول، بود در حالى كه غرب در فهم حقايق دينى، مسيرى ضد عقلى را مى‏ پيمود.

اين افكار و آراى در آن عصر تزلزل فكرى مايه‏ ى آرامش خاطر بسيارى از دانش پژوهان و دينداران گرديد.

دين پژوهان ديگرى نيز در تحكيم مبانى اين نهضت فكرى كوشيدند، ولى به هر حال، اين كوششها نتوانست روش عقلى را همچون گذشته در ميان روشهاى علوم رواج دهد و از سوى ديگر توجه عموم دانشوران به علوم تجربى منعطف شده بود و همين عامل باعث كندى رشد روش عقلى مى‏ گرديد.

در حالى كه روش تعقلى در قاره‏ ى اروپا تجديد حيات مى‏ كرد و عقل، رفته رفته مقام و منزلت‏ خود را در معرفت‏ حقايق دينى باز مى‏ يافت، همزمان گرايش ديگرى رشد مى‏ يافت كه مبتنى بر اصالت‏ حس‏ وتجربه در فهم حقايق و واقعيات بود آغاز اين گرايش به اواخر قرون وسطى باز مى‏ گشت كه قايلان به اصالت تسميه ، با سخنان خويش اصالت عقل را مورد مناقشه و ترديد قرار مى‏ دادند.

دوره‏ ى اوج اين جريان از اواخر قرن هفدهم تا حدود يك قرن بعد، ادامه داشت. در اين دوران خلا فكرى موجود، زمينه‏ هاى شك گرايى و عدم رشد كافى تعقل گرايى از يك سو، و پيشرفت چشمگير علوم تجربى از سوى ديگر، باعث گرديد تجربه و آزمايش جايگزين استدلالات عقلى گردد.

اين شيوه‏ ى معرفت و شناخت در دايره‏ ى فهم دين نيز سرايت نمود و آن را به روشى نو در فهم حقايق دينى بدل نمود. از سوى دانشمندان، انتقادات بسيارى متوجه عقل و روش تعقلى گرديد، در نتيجه حس و تجربه سرچشمه‏ ى همه‏ ى شناختها تلقى گرديد.

در قرن نوزدهم نيز در اثر بروز تحولات فكرى و سياسى در جهان غرب كه اغلب ريشه در تحولات قرون هفده و هيجده داشت تغييرات بسيارى در زير ساختهاى فكرى رخ داد تحولاتى نظير انتشار نظريه‏ ى داروين، گسترش فتوحات استعمارى اروپاييان، پيشرفتهاى مردم شناسى و باستانشناسى و زبان شناسى و پيدايش نظريات جديد در باب منشا دين، هر يك به طريقى در روند فكرى غرب تاثير فوق العاده‏ اى داشت و هر يك ديدگاهى خاص را نسبت‏ به مسايل دينى و مذهبى به وجود مى‏ آورد.

گسترش فتوحات استعمارى غربيان در اين قرن باعث آشنايى بيشتر با زبانها و اديان شرقى و آفريقايى گرديد و به منظور يادگيرى اين فرهنگها، برنامه‏ ى گسترده‏ اى در دانشگاههاى غرب به اجرا درآمد. انسان غربى با شيوه‏ هاى گوناگون رفتار و انديشه مواجه شد. غربيان با مطالعه‏ ى تطبيقى و شناخت مشترك اديان و بسيارى از موارد مشترك اديان، «دين شناسى تطبيقى‏ » را پايه‏ ريزى كردند.

انتشار نظريه‏ ى تكامل داروين، يكى ديگر از تحولاتى بود كه تاثير مهمى بر طرز تلقى دانشمندان غربى از مذهب برجاى گذاشت. اين نظريه مستقيما با برخى از باورهاى دينى در ستيز بود. پاره‏ اى ديگر از مسايل دينى همچون رابطه‏ ى خداوند با طبيعت وخلقت انسان، ثبات و جاودانگى دين و اخلاق در اثر ظهور اين نظريه و تكامل آن توسط دانشمندان ديگر مورد ترديد قرار گرفت.

پيشرفتهاى مردم شناسى، باستان شناسى و زبان شناسى نيز تاثير خود را در مسايل مربوط به دين نظير فطرى بودن توحيد وخداپرستى و اصالت و اعتبار تاريخى پاره‏ اى از متون مقدس دينى، برجاى گذارد. پيدايش نظريات جديد در باب منشا دين نيز، دين پژوهى را از سوى ديگر در جريانى خاص‏ قرار مى‏ داد.

به هر تقدير، مجموعه‏ ى اين عوامل، سبب شد تا پس از آن انديشمندان و دين شناسان غربى با رهيافتى نقادانه و تحليلى و ديدگاهى فارغ البال و بيرونى، به بررسى پديده‏ ى دين بپردازند و به جاى دقت در خصوصيات ويژه‏ ى هر دين، دين را با صرف نظر از تنوعات و تشخصاتش مورد پژوهش قرار دهند كه البته علاوه بر برخى پيامدهاى نامطلوب، داراى پاره‏ اى رهاوردهاى نيك نيز هست.

 منـابـع
1- مقاله دين‏پژوهى در غرب ، محمد جواد حيدرى كاشانى
2- مارى كلدلوتران، مجله مسجد، سال سوم شماره 17، مقاله‏ى «بحران معنويت در جهان غرب و بازگشت