شیعه شناسی » پاسخ به شبهات » فقهی »

مقبولیت حکومت اسلامى در ابتداى اسلام با بیعت مفهوم مى یافته است . بیعت یعنى مردم اعلام کنند که شخص خاصى را براى مسؤولیت قبول دارند و به حقوق و وظایف متقابل با او متعهدند. آیا رفراندوم در جامعه امروزى همان بیعت مدرن است؟ با توجه به اینکه در رفراندوم فقط یک مسئله مطرح مى شود و مردم با آرى یا نه جواب مى دهند.

پاسخ:

این سوال پاسخى دقیق و مفصل مى طلبد از این رو جهت بررسى کامل موضوع مقاله اى آورده مى شود:

بیعت و نقش آن در حکومت اسلامى (نویسنده : محمد فاکر میبدی)

یکى از مسائل مهم در حکومت اسلامى بیعت مردم با امام و رهبر است، این مسئله با توجه به برد مفهومى آن مى تواند از مشروعیت حاکم تا لزوم اطاعت و پیروى، ایفاى نقش نماید، در این مقال، بیعت و نقش آن در حکومت اسلامى مورد بررسى اجمالى قرار گرفته است.

بیعت نزد لغویان

الف) خلیل بن احمد فراهیدى: بیعـت دسـت به دست هـم دادن بر ایجاب بیع و معامله است، هم چنین به معناى دست به هم دادن براى اطاعت نیز به کار مى رود.۱

ب) فیومى: البیعه الصفقه على ایجاب البیع و تطلق ایضا على المبایعه والطاعه ومنه ایمان البیعه.۲ وى دقیقا همان معنارا مى گوید که خلیل گفته است.

ج) راغب اصفهانى: بایع السلطان (با سلطان بیعت کرد) یعنى این که فرد به ازاى خدماتى که سلطان انجام مى دهد پیروى و اطاعت از وى را پذیرفته و تضمین نموده است که بدان مبایعه و بیعت مى گویند.۳

د) ابن اثیر: وى با ذکر حدیث الا تبایعونى على الاسلام مى نویسد:

بیعت عبارت است از معاقده و معاهده. ۴ از آن چه گذشت ملاحظه شد که بیعت و بیع افزون بر آن که از یک ریشه و ماده هستند، داراى معناى نزدیک به هم نیز مى باشند. در سر این ارتباط معنوى، ارباب لغت مى گویند: اصل این واژه (ب،ى،ع) دلالت بر معاقده و مبادلهء مال به مال دارد، و بیعت نیز چون در حقیقت نوعى مبادله و معامله است از همین ریشه گرفته شده است. ابن اثیر در ادامهء معناى بیعت مى افزاید: گویا هریک از آن دو مبایعان آن چه در اختیار دارد به طرف مقابل مى فروشد و جان و اطاعت و اختیار کار خویش را به دست او مى دهد.

بیعت در کلام دانشمندان

از گفته هاى ارباب لغت معلوم شد که بیعت در مجموع نوعى تعهد در مقابل بیعت شونده مبنى بر اطاعت از وى است. به جز لغویان، دیگران نیز همین معنا را با حذف و یا افزودن جمله اى بیان کرده اند که در این جا به آن ها اشاره مى کنیم: ابن خلدون: بیعت پیمان بستن براى فرمان برى و اطاعت است. بیعت کننده با امیر خویش پیمان مى بندد که در امور مربوط به خود و مسلمانان، تسلیم نظر وى باشد و در هیچ چیز از امور مزبور با او به ستیز برنخیزد و تکالیفى که بر عهدهء وى مى گذارد و وى را به انجام دادن آن مکلف مى سازد اطاعت کند خواه تکالیف به دل خواه او باشد یا مخالف میلش.۵

آیه الله سبحانى:

بیعـت این اسـت که بیعت کننده خود را در اختیار بیعت شونده قـرار مى دهـد و بیعت شونده سعى مى کند امـور او را بـه صـورت صـحـیـح تدبیرکند گویا بیعت کننده وبیعت شونده به کارى تجارى اقدام مى کنند، زیرا هرکدام از آن ها در مقابل دیگرى متعهد بر کارى مى شود.۶ سخنان آیه الله سبحانى از یک سو شبیه سخن ابن خلدون است، چنان که خود بدان اعتراف دارد و از سوى دیگر مانند سخن صاحب دراسات است. از این رو همان اشکال بر آن وارد است.

آیه الله مکارم شیرازى:

بیعت عبارت است از تعهدى که از ناحیهء بیعت کننده صورت مى گیرد بر این که از بیعت شونده اطاعت کند و مخالفت امر وى نکند، و گویا چیزى به او فروخته است.۷ آن چه همهء این دانش مندان بدان توافق دارند این است که بیعت از مقولهء تعهد است و طبعا مشمول اوفوا با العقود و لازم الاجراست اما در این که به وسیلهء انشا، انعقاد ولایت و امامت مى شود یا خیر، دو نظریهء اول جواب مثبت مى دهد و دو نظریه اخیر جواب منفى مى دهد.

اقسام بیعت

اگرچه ابتدائا چنین به نظر مى رسد که بیعت فقط یک نوع است اما با مراجعه به قرآن کریم، روایات و تاریخ، و کاربرد این واژه به خوبى روشن مى شود که بیعت خود تقسیماتى دارد.

اقسام بیعت از جهت اهداف و محتوا:

از این جهت مى توان بیعت را به سه نوع تقسیم کرد:

الف) بیعه الاتباع : این همان بیعتى است که در عقبهء منا و نیز بعد از فتح مکه و اعلان اسلام، بر متابعت از خدا و رسول انجام شد.

قرآن مى فرماید: ((یا ایـهـا الـنـبـى اذا جـاءک المؤمنات یبایعـنـک على ان لایشرکن بالله شیئا ولایسرقن و لایزنین و لا یقتلن اولادهن و لا یاتین ببهتان یفترینه بین ایدیهن و ارجلهن و لا یعصینک فى معروف فبایعهن واستغفر لهن))۹

مفاد این بیعت، اطاعت از خدا و رسول است که در قالب امور اعتقادى، اخلاقى و حقوقى جلوه کرده است. این امور عبارت اند از:

شرک نورزیدن به خدا، دزدى نکردن، مرتکب فحشا نشدن، نکشتن فرزندان خود، تهمت نزدن و بالاخره نافرمانى پیامبر نکردن. در روایتى نیز آمده که عباده بن صامت گفت: «بایعنا رسول الله على السمع والطاعه فى العسر والیسر»۱۰

ب) بیعه الجهاد : این همان بیعتى است که معمولا فرمانده سپاه از نیروهاى تحت امر خود مى گیرد تا در میدان جنگ تا آخرین قطرهء خون با وى باشند. قرآن کریم به این نوع بیعت اشاره کرده و مى فرماید: «ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله یدالله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث على نفسه»۱۱ این بیعت به قرینهء آیات بعد، که در آن سخن از مغانم کثیره، مخلفون و… است، معلوم مى شود که، بیعت جهاد است و مفاد و اسم پیمان صلحى هم که بسته شد خود مؤید این حقیقت است. در روایتى نیز پیامبر صریحا فرمود: ابایعه على الجهاد. ۱۱

ج) بیعه الخلافه و الامامه : این هـمـان بیـعـتـى اسـت که از عـصـر پیامبر و خـلـفا و ائـمـه با کـیـفـیـت مـخـصـوص آن زمان بـوده است و در امـروز نیز مـمـکن است به اشکال دیگر خودنمایى کند. و ویژگى آن، ملاک تشخیص موافق از مخالف بودن آن است. و انجام این بیعت به معناى پذیرش ولایت امر در تمام امور و به تمام معنا است. باید توجه داشت که بیعت متابعت و بیعت جهاد، خود بخشى از بیعت خلافت و امامت است که ممکن است در برخى از موارد از نوع اخیر منفک شود و آن زمانى است که شخص امام و خلیفه به عنوان ولى امر، بیعت جهاد را از فردى بردارد، اما بیعت امامت قابل برداشتن نیست.

تقسیم بیعت از جهت گستردگى یا ضیق دایره

الف) بیعت عام و بیعت خاص: بیعت، از این جهت مى تواند شکل عام و یا خاص به خود بگیرد که در طول تاریخ اسلام مکرر مشاهده شده است. از جمله بیعت اولیه با ابوبکر در سقیفه که بیعت خاص بود و بیعت مردم با وى در مسجد پیامبر که بیعت عام بود.

بیهقى مى نویسد: قدکانت طائفه منهم بایعوه قبل ذلک فى سقیفه بنى ساعده و کانت بیعته على المنبر بیعه العامه گروهى از مردم قبلا در سقیفه با ابوبکر بیعت کرده بودند ولى بیعتى که روى منبر در مسجد صورت گرفت. بیعت عمومى بود.۱۲

على علیه السلام بیعتى را که با وى انجام شد به بیعت عمومى توصیف مى کند و مى فرماید: وهذه بیعه عامه این بیعتى عمومى است.۱۳ وان العامه لم تبایعنى لسلطان غالب عموم مردم با من با زور بیعت نکردند.۱۴

ب) بیعت آغازین و بیعت مجدد: از سوى دیگر بیعت ممکن است بیعت اولیه تلقى شود چنان که افراد و قبایلى به حضور پیامبر میآمدند و بر اسلام و اطاعت با وى بیعت مى کردند، و در فرصتى دیگر، مخصوصا در مواقع بحرانى براى تاکید وفادارى، مجددا بیعت مى کردند که عنوان تجدیدبیعت به خود مى گیرد که پس از این بدان اشارت خواهیم کرد.

مراتب بیعت

بامراجعه به تاریخ و روایات به روشنى درمى یابیم که بیعت داراى مراتبى است وشخص بیعت کننده به هنگام بیعت کردن مى تواند حدود آن را مشخص کند.

الف) بیعت تمام معیار: در روایتى عباده بن صامت مى گوید: بایعنا رسول الله على السمع والطاعه فى النشاط والکس وعلى النفقه فى العسر والیسر وعلى الامر بالمعروف والنهى عن المنکر وعلى ان نقول: فى الله تاخذنا لومه لائم و على ان ننصره اذا قدم علینا یثرب فنمنعه مما نمنع منه انفسنا وازواجنا وابناءنا۱۵ با پیامبر این گونه بیعت کردیم که هرچه بگوید بشنویم و اطاعت کنیم (سمعه وطاعه) چه در حال نشاط و خوشى و چه در حال ناخوشى، و او را کمک مالى کنیم چه در سختى و چه در آسایش، امربه معروف و نهى ازمنکر کنیم، تحت تاثیر تبلیغات و شماتت ها قرار نگیریم، به هنگام ورود پیامبر به مدینه او را یارى و حمایت کنیم چنان که زن و فرزند خود را حمایت مى کنیم. سیوطى این روایت را زیر بیعت رضوان و حدیبیه نقل مى کند، اما قرائن و شواهد حکایت از آن دارد که این بیعت مربوط به بیعت عقبهء دوم مى باشد.

ب) بیعت تا پاى جان: در روایتى سلمه بن اکوع مى گوید: بایعت رسول الله تحت الشجره.

قیل على اى شیء کنتم تبایعون؟ قال: على الموت در بیعت رضوان با پیامبر بیعت کردم. پرسیده شد بر چه چیز بیعت کردی؟ گفت: تا پاى جان ۱۶٫

ج) بیعت در حد فرارنکردن از جنگ: در روایتى معقل بن یسار مى گوید: بایعناه على عن لانفر با پیامبر بیعت کردیم که فرارنکنیم۱۷٫ از این رو برخى از مفسران و فقها مى نویسند:

گاه در ضمن بیعت شرایط و حدودى براى آن قرار مى دادند مثلا: بیعت تا حد فرارنکردن، بیعت تا پاى مال، بیعت تا پاى جان و بیعت تا سرحد همه چیز حتى ازدست دادن زن و فرزند.۱۸ نسائى با ذکر روایاتى به یازده قسم از بیعت اشارت کرده است که عبارتند از: البیعه على السمع والطاعه، البیعه على ان لاتنازع، البیعه على القول بالحق، البیعه على القول بالعدل، البیعه على الاثره، البیعه على النضح، البیعه على ان لانفر، البیعه على الموت، البیعه على الجهاد، البیعه على الهجره، البیعه على فراق المشرک. ۱۹

کیفیت بیعت و شیوه هاى آن

از بیان اهل لغت و تعبیر به صفقه و این که مى گویند:

صفقت له بالبیعه اى ضربت بیدى على یده و نیزاز تعبیر قرآن به یدالله فوق ایدیهم، این گونه برداشت مى شود که در اعلان بیعت و پیروى، دست نقش اساسى داشته است، چون با نهادن دست در دست یکدیگر پذیرش مفاد بیعت را اعلام مى کردند که به اشکال مختلفى بروز مى کرده است.

الف) بیعت مستقیم: این که هرکسى دست خود را در دست پیامبر، خلیفه و یا امام قرار مى داد و یا این که دست خود را به دست او مى زد. چنان که در جریان بیعت عقبه مى گویند: اول من ضرب على ید رسول الله البراءبن معرور ثم تتابع القوم. ۲۰

ب) وساطت نمایندهء اعزامى به سوى مردم: اگر مـردم بـه دلـیـل بعـد مـسـافـت و یا دلیل دیـگرى نمى تـوانـسـتند به طور مستقیم با فرد مورد نظر بیعت کنند، با فرستاده وى بیعت مى کردند. چنان که با حضرت مسلم، نمایندهء حضرت امام حسین(ع) در کوفه بیعت کردند.

ج) وساطت نمایندهء اعزامى از سوى مردم: در برخى از موارد بیعت اهالى، این گونه صورت مى گرفت که جمعیت منطقه یا قبیله اى نمایندهء خود را به سوى پیامبر، خلیفه و امام اعزام مى کردند تا وفادارى مردم آن شهر را اعلام نمایند. این دو شیوه، مخصوصا بعد از گسترش اسلام و فزونى جمعیت مسلمانان و پراکندگى آن ها، رواج داشته است. هیئت هاى نمایندگى از قبایل، بیان گر این نوع از بیعت است.

د) وساطت ابزار: در برخى از موارد بنا به دلایلى غیر از بعد مسافت و امثال آن که امکان تصافق مستقیم نبود، امورى دیگر نقش واسطه را برعهده مى گرفت چنان که بعد از فتح مکه و گرفتن بیعت از زنان، عملى شد که به روایات آن پس از این اشارت خواهد شد. هـ) ابزار کنونى: اگر بناباشد امروزه نیز بیعت گرفته شود بدیهى است که تحت تاثیر زمان و تحول در ابزار، این شیوه ها نیز متحول خواهدشد و دست کم اخذ بیعت به صورت اخذ راى انجام مى گردد که پس از این شرح خواهیم داد.

بیعت در نزد شیعه و سنى

بیعت و اهل سنت: شاید چنین به نظر رسد که با توجه به بینش هاى موجود در میان فرقه هاى اسلامى، گرفتن بیعت تنها در میان اهل سنت رواج داشته و این امر در فرهنگ شیعه جایگاهى ندارد، اما با بررسى تاریخ به وضوح آشکار مى شود که این مسئله نیز همانند بسیارى از امور دیگر، جزء مشترکات است و از ویژگى مذهب خاصى نیست اگرچه در حوزهء اهل سنت به صورت چشم گیرتر خودنمایى کرده تا بدان حد که مورخان مى نویسند: چون فلانى (خلیفه قبلی) از دنیا رفت، با فلان کس (خلیفه بعدی) بیعت کردند. و این امر از بیعت با خلفاى راشدین گرفته تا بیعت با خلفاى اموى و عباسى هم چنان ادامه داشته است. بیعت و شیعه: در شیعه نیز مسئلهء بیعت ـ با فرض بى تاثیرى آن در نصب امام خواه به صورت مثبت (بیعت نمودن) و یا به صورت منفى (بیعت نکردن) بوده است، و ائمهء معصومین و نمایندگان آن ها نقش قابل توجهى براى آن قائل بوده اند و روى آن تکیه مى کردند که به مواردى از آن اشارت مى شود.

۱ـ بیعت گرفتن پیامبر(ص) براى على(ع): در روایت احتجاج آمده که: کذلک اخذ رسول الله(ص) البیعه لعلى بالخلافه على عدد اصحاب موسى فنکثوا البیعه الاوانى قد بایعت الله وعلى قدبایعنى وانا آخذکم بالبیعه له عن الله عزوجل۲۱ پیامبر براى خلافت على به تعداد اصحاب موسى بیعت گرفت، ولى آن ها آن را نکث (نقض) کردند و نیز فرمود: بدانید من با خدا بیعت کردم و على با من بیعت کرده، و من از سوى خدا از شما براى على بیعت مى گیرم.

۲ـ بیعت على(ع) با خلفاى سه گانه: خواه به فوریت ویا کندى و خواه از روى میل ورغبت و یا على رغم میل باطنى آن حضرت. ۳ـ نپذیرفتن بیعت ابوسفیان از سوى على(ع): قال: اباحسن! ابسط یدک حتى ابایعک فابى على علیه۲۲ ابوسفیان گفت: اى ابوالحسن! دستت را بده تا با تو بیعت کنم که على نپذیرفت.

۴ـ بیعت مردم با على( ع ) : بعد از قتل عثمان مردم با میل خود با على بیعت کردند و او نیز بیعت آن ها را پذیرفت. خود مى فرماید: انه بایعنى القوم الذین بایعوا ابابکر وعمر وعثمان۲۳ همان مردمى که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با من هم بیعت کردند.

۵ـ حساسیت على(ع) نسبت به بیعت شکنى اصحاب جمل: على(ع) از بیعت شکنان جمل ناراحت بود، به ویژه از برخورد طلحه وزبیر که بعدا به روایات آن اشاره خواهدشد.

۶ـ بیعت مردم با امام حسن مجتبى (ع) : در تاریخ آمده است که : فبایعه الناس على انه الخلیفه والامام۲۴ مردم با آن حضرت به عنوان خلیفه و امام بیعت کردند. خود امام مجتبى(ع) نیز در نامه اى به معاویه مى نویسد: وادخل فیما دخل فیه الناس من بیعتى فانک تعلم انى احق بهذا الامر منک ۲۵ در بیعت من ـکه مردم در آن وارد شده اند واردشو، زیرا تو خود مى دانى که من به این امر از تو سزاوارترم.

۷ـ بیعت نکردن امام حسین(ع) با یزید: فرمود: مثلى لایبایع مثله چون منى با مثل او بیعت نمى کند.

۸- بیعت گرفتن مسلم از مردم کوفه براى امام حسین(ع): تاریخ مى نویسد: و اخذه البیعه للحسین بن على ۲۶ مسلم براى حسین بن على بیعت گرفت. وبایع الناس حتى بایعه منهم ثمانیه عشر الفا۲۷ هجده هزار نفر با او بیعت کردند.

۹ـ برداشتن بیعت امام حسین از اصحابش در شب عاشورا: فرمود: قد عزمت لکم فانطلقوا جمیعا فى حل لیس لکم من ذمام البته بیعت جهاد را از آن ها برداشت نه بیعت امامت و اطاعت را۲۸٫

۱۰ـ بیعت مردم کوفه با زیدبن على براى خون خواهى از امام حسین: مورخان دربارهء وى مى نویسند: فلما وصل الى الکوفه اجتمع الیه اهلها فلم یزالوا له حتى بایعوه على الحرب چون زید به کوفه رسید مردم آن شهر اطرافش را گرفتند و از او جدا نشدند تا این که براى جنگیدن با او بیعت کردند.۲۹

۱۱ـ بیعت مردم براى ولایتعهدى حضرت رضا(ع): خود حضرت در جریان اخذ بیعت فرمود: کل من بایعنا بایع بفسخ البیعه غیر هذا الفتى فانه بایعنا بعقدها همهء کسانى که با من بیعت کردند به جاى عقد بیعت، بیعت را فسخ کردند مگر این جوان که عقد بیعت نمود. ۳۰ حضرت با این سخن به کیفیت بیعت اشاره مى کند.

۱۲ـ بیعت مردم با حضرت مهدى(عج) به هنگام ظهور: امام باقر(ع) در این باره مى فرماید: فوالله لکانى انظر الیه بین الرکن و المقام یبایع الناس بامر جدید گویى او را مى بینم در بین رکن و مقام که مردم با وى در کارى جدید بیعت مى کنند. ۳۱ امام صادق(ع) نیز مى فرماید: ینادى باسم القائم فیوتى وهو خلف القائم ثم یوخذ بیده فیبایع قائم را به نام صدا مى زند و او به پشت مقام آورده مى شود، سپس مردم شروع به بیعت با وى مى کنند. ۳۲ اگرچه مفهوم بیعت در بینش شیعه و سنى متفاوت است، اما اجمالا در بین هردو وجود دارد که نمونه هاى آن بیان شد.

بیعت در قرآن

در این مبحث به اختصار به تبیین اهمیت بیعت از دیدگاه قرآن و سنت و تاریخ مى پردازیم.

اگرچه به بعضى از انحا در مباحث دیگر نیز اشاره شده است، ولى در این جا از زاویهء دیگرى بدان نگریسته مى شود.قرآن کریم درسه آیه به بیعت مردم با پیامبر اشارت دارد:

الف) سورهء فتح: مى فرماید: ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله یدالله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث على نفسه ومن اوفى بما عاهد علیه الله فسیوتیه اجرا عظیما۳۳ اى پیامبر آن ها که با تو بیعت مى کنند درحقیقت با خدا بیعت مى کنند. دست خدا بالاى دست آن هاست. پس هرکس پیمان شکنى کند، به زیان خود پیمان شکنى کرده است و آن کس که نسبت به عهدى که با خدا بسته وفاکند، به زودى به پاداش بزرگى خواهدرسید. در آیه دیگر همین سوره مى فرماید: لقد رضى الله عن المومنین اذ یبایعونک تحت الشجره ۳۴ خداوند از مومنان راضى شد، هنگامى که در زیر آن درخت با تو بیعت مى کردند. در این دو آیه این نکته ها وجوددارد:

  1. بیعت با پیامبر، بیعت با خداست چراکه اطاعت از پیامبر اطاعت از خداست.
  2. بیعت با پیامبر حمایت و نصرت الهى را جلب مى کند.
  3. زیان پیمان شکنى به خود ناکث و ناقض برمى گردد.
  4. وفاى به بیعت نه تنها ثمره دنیوى دارد، بلکه اجر عظیم اخروى نیز دارد.
  5. این بیعت با توجه به قرائن و شواهد، بیعت جهاد است نه بیعت زعامت و امامت.
  6. با توجه به عبارت لقد رضى الله این بیعت به بیعت رضوان مشهورشد.
  7. مسلما اطلاق و عموم آیه، تخصیص خورده است و همه بیعت کنندگان در رضایت خدا باقى نماندند.

بارزترین نمونه آن عبدالله بن ابى، رئیس منافقان مدینه، است که او نیز در این بیعت شرکت داشته و حال آن که مشمول ولاتقم على قبره ۳۵ گردید. تعبیر به اذ یبایعونک به جاى بایعونک نیز موید همین معناست یعنى به هنگام بیعت، از آن ها به خاطر آن عمل خاص راضى بود اما در همه اوقات و با هر شرایطى، خیر.

ب) سورهء ممتحنه: یاایها النبى اذا جاءک المومنات یبایعنک على ان لایشرکن بالله شیئا ولا یسرقن و لا یزنین و لا یقتلن اولادهن و لا یاتین ببهتان یفترینه بین ایدیهن وارجلهن ولایعصینک فى معروف فبایعهن ۳۶ اى پیامبر! هنگامى که زنان مومن نزد تو آیند و با تو بیعت کنند که چیزى را شریک خدا قرارندهند، دزدى نکنند، آلوده به زنا نشوند، فرزندان خود را نکشند، تهمت و افترا نیاورند و در هیچ کار ناشایسته اى مخالفت فرمان تو نکنند، با آن ها بیعت کن.

دو نکته:

۱ـ این بیعت از نوع بیعت اطاعت است وامورى ازاعتقادات،اخلاق و حقوق رادربرمى گیرد.

۲ـ ازاین بیعت به خوبى روشن مى شود که اسلام همان گونه که براى مردان، حقوق و شخصیت قائل است براى زنان نیز به عنوان نیمى از جامعهء انسانى ارزش قائل است و این بدان معنا است که در جامعهء اسلامى زنان دوشادوش مردان در امور سیاسى، اجتماعى و نقش دارند.

بیعت در اخبار و روایات

روایاتى که متعرض بیعت و فروعات آن شده است، زیاد است که در این جا به برخى از آن ها اشاره مى شود:

۱ـ در روایتى امام صادق(ع) مى فرماید:

((لما فتح رسول الله مکه بایع رجال ثم جاءت النساء یبایعنه فانزل الله عزوجل یا ایها النبى قالت ام حکیم یارسول الله کیف نبایعک قال اننى لااصافح النساء فدعا بقدح من ماء فدخل یده ثم اخرجها فقال ادخلن ایدیکن فى هذا الماء)) ۳۷

هنگامى که پیامبر مـکه را فتـح کرد ابتدا مردان با آن حضرت بیعت نمودند، پس از آن زنان براى بیـعت آمدند که آیهء یا ایها النبى نازل شد.

ام حکیم، همسر عکرمه پسر ابوجهل، گفت: اى رسول خدا! چگونه بیعت کنیم؟ پیامبر فرمود: من با زنان مصافحه (دست دادن) نمى کنم و بعد دستورداد ظرف آبى آوردند و دست خود را در آن فروبردند و بیرون آوردند و به زنان دستورداد دست خود را در آن آب فروبرند.

۲ـ در روایتى امام کاظم(ع) از پدر بزرگوارش نقل مى کند که: لما هاجر النبى الى المدینه وحضر الخروج الى بدر دعا الناس الى البیعه فبایع کلهم على السمع والطاعه۳۸ بعد از هجرت پیامبر به مدینه، وقتى مى خواست به سوى جنگ بدر برود همگان را به بیعت دعوت کرد و آن ها نیز سمعا و طاعتا بیعت کردند.

۳ـ سیوطى در تفسیر الدر المنثور در خصوص بیعت زنان بعد از فتح مکه مى نویسد:

سلیمى بنت قیس گفت: جئت رسول الله ابایعه على الاسلام فى نسوه من الانصار۳۹ ونیز مى نویسد: جاءت امیمیه بنت رقیقه الى رسول الله(ص) فبایع على الاسلام فقال ابایعک على ان لاتشرکى ۴۰٫

۴ـ یعلى بن امیه مى گوید:

روز فتح مکه همراه پدرم به حضور پیامبر رسیدیم و عرض کردم یا رسول الله با پدرم بر هجرت بیعت کن، فرمود:

((ابایعه على الجهاد وقدانقطعت الهجره)) بر جهاد با او بیعت مى کنم یعنى بیعت او را مى پذیرم زیرا هجرت پایان یافت.۴۱

۵ـ شخصى به نام جریر مى گوید: به هنگام بیعت کردن مردم با پیامبر به حضور آن حضرت رسیدم و گفتم:دستت را بده تابا تو بیعت کنم و هر شرطى که مى خواهى قراربده.

فرمود: ابایعک على ان تعبدالله وتقیم الصلوه وتوتى الزکاه وتناصح المسلمین وتفارق المشرکین ۴۲ با تو بیعت مى کنم (بیعتت را مى پذیرم) بر این که خدا را عبادت کنى، نماز را برپا دارى، زکات بدهى، رفیق مسلمانان باشى و از کفار دورى گزینی.

۶ـ آن چه در نهج البلاغه دربارهء بیعت با حضرت على(ع) و مکاتبات آن حضرت با معاویه و طلحه و زبیر آمده است از جمله این که حضرت به معاویه نوشت: انه بایعنى القوم الذین بایعوا ابابکر وعمر وعثمان على ما بایعوهم علیه ۴۳ اى معاویه! همان هایى که باابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با من هم بیعت کردند.

بیعت در تاریخ اسلام

با مرورى در صفحات تاریخ نیز مى توان به اهمیت بیعت پى برد.بیعت هایى که در تاریخ ثبت شده بیش از آن است که خواسته باشیم و یا بتوانیم آن را در این جا بیاوریم، چراکه در طول تاریخ خـلافت، از عصر خلفاى راشدین تا خلفاى اموى(سفیانى و مروانی) و عبـاسى، هر خلیفـه اى که از دنیا مى رفت و خلیفهء دیگرى روى کار میآمد اولین برنامه،بیعت با خلیفه جـدید بود که مهم ترین آن هابیعت باخلفاى راشدین و بعداز آن بیعت با مروان بن حکم بود که حکومت را از آل ابوسفیان به آل مروان منتقل کرد،هم چنین بیعت مردم با ابوالعباس سفاح که موجب انتقال قدرت از بنى امیه به بنى عباس گردید.

در عصر نبوى نیز بیعت هاى سرنوشت سازى به وقوع پیوست که از همه مهم تر دو بیعت انصار است.

بیعت هاى عقبهء اول و دوم

در سال دوازدهم بعثت بود که حدود دوازده نفر از اهالى مدینه در موسم حج در عقبهء منا با پیامبر بیعت کردند و درست یک سال بعد نیز جمعى دیگر که تعدادشان به ۷۵نفر مى رسید در مراسم حج در همان محل با پیامبر بیعت کردند.۴۴ ابن هشام مى نویسد: مفاد بیعت عقبهء اول این بود که به خدا شرک نورزند، دزدى نکنند، مرتکب فحشا نشوند، اما در بیعت دوم برنامه فراتر از این بود، زیرا از آن ها بیعت گرفته شد تا از پیامبر آن گونه دفاع کنند که از خودشان دفاع مى کنند ۴۵٫ آقاى دکتر آیتى به نقل از سیره ابن اسحاق مى نویسد:

پیامبر در بیعت عقبه دوم فرمود: ابایعکم على ان تمنعونى مما تمنعون منه نساءکم وابناءکم۴۶ با شما بیعت مى کنم تا چنان که زنان و فرزندان خویش را حمایت مى کنید، مرا نیز حمایت کنید. این دو بیعت آن چنان سرنوشت ساز بود که زمینه ساز هجرت پیامبر و اصحاب را به یثرب فراهم کرد و باعث شد که این شهر به عنوان مدینه النبى و مرکز حکومت پیامبر و محل نزول نیمى از قرآن درآید. هم چنین هیئت هایى از قبایل براى بیعت میآمدند که برخى از آن ها به خاطر شرایط غیرمقدور، بیعت انجام نمى گرفت.۴۷

مفهوم بیعت ها

بیعت ها اگرچه درمعناى اصطلاحى یکسان اند،اما با توجه به وجود اقسام واختلاف مراحل و نوع بینش ها، نمى توانند به یک مفهوم باشنـد . از این رو مى بایست بیعت هاى نبوى و بیعت خلفا و بیعت هاى ائمه راجداگانه موردبررسى قرارداد .

بیعت هاى نبوى

بیعت هایى که با نبى اکرم صورت مى گرفت بى تردید براى زعامت و رهبرى آن حضرت نبود، چراکه آن ها نمى خواستند با این بیعت ها به ریاست و زعامت پیامبر اعتراف کنند و به طریق اولى قصد نصـب آن حضـرت را بـه عنوان رهبر نداشتند تنها نقشى که این بیعت ها مى تواند داشته باشد، اظهار علامت و نشانهء اعتراف به زعامت آن حضرت و تاکید عملى به التزام به لوازم ایمان است.

چراکه نبوت و همهء مقامات ناشى از آن، ازناحیه ذات حضرت حق بدو افاضه شده بود و مردم موظف به اطاعت از آن حضرت بودند.اطیعوا الله واطیعوا الرسول از این رو هر کسى که به وى ایمان میآورد به همه مسئولیت ها و مقامات وى نیز معترف مى شود و هیچ نیازى به بیعت ندارد.

بیعت خلفا

بیعت هاى عصر خلفا به حسب ظاهر براى امامت و خلافت است، زیرا هر خلیفه اى با بیعتى که از مردم مى گرفـت، بـه زعـم خـود سند مشروعیت حکومت خود را نیز دریافت مى کرده است. اما حقیقـت این است که بیعت نمى تواند تنها دلیل تعیین و نصب رهبر و امام باشد، زیرا اگر چنین بود مى بایست در احادیث نبوى بدان تصریح و یا دست کم بدان اشاره مى شد یعنى به فرض که پیامبر(ص)، امامان بعد از خود را معرفى نکرده بود مى بایست مى فرمود که خلیفهء بعد از من به وسیلهء بیعت مردم معین مى شود. افزون بر آن این شیوهء انتخاب نسبت به همهء خلفاى چهارگانهء صدر اول اعمال نشد. ۴۸ از سوى دیگر در اوراق تاریخ به چشم مى خورد که برخى از خلفاى اموى و عباسى به زور از مردم بیعت مى گرفتند، مگر نه این است که بیعت همان بستن پیمان بر اطاعت و فرمان برى است، آیا مى شود کسى را در بستن پیمان اطاعت مجبورکرد؟ ـ اگرچه بر اصل اطاعت، اجبار متصور است و همه مى دانیم که خلفاى اموى و عباسى و بلکه دیگران حتى با مخالفت صریح بسیارى از مردم به حکومت و ریاست خود ادامه مى دادند. بنابراین باید گفت این گونه بیعت ها براى گزینش امام، تنها در سیستم هاى اکثریتى قابل قبول است، چرا که اجماع و اتفاق کل ممکن نیست و اقدام برخى اجماع نخواهد بود.

بیعت با على(ع)

بعد از قتل عثمان، مردم با میل و رغبت با على(ع) بیعت کردند و خود آن حضرت نیز در مقابل ناکثین و قاسطین بدان استناد و احتجاج مى کرد. وى در نامه اى به معاویه مى نویسد: انه بایعنى القوم الذین بایعوا ابابکر وعمر وعثمان على ما بایعوهم علیه فلم یکن للشاهدان ان یختار ولا للغایب ان یرد ۴۹ همان کسانى که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کردند با همان شرایط و کیفیت با من بیعت کردند. بنابراین نه آن که حاضر بود، اختیار فسخ دارد و نه آن که غایب بود، اجازه ردکردن دارد. و در جاى دیگر درباره زبیر مى فرماید: یزعم انه قد بایع بیده ولم یبایع بقلبه فقد اقر بالبیعه وادعى الولیجهء فلیات علیها بامرمعروف والا فلیدخل فیما خرج منه۵۰ زبیر خیال مى کند که بیعتش تنها با دست بوده نه با دل، پس او اقرار به بیعت کرده ولى مدعى است که با قلب نبوده است. بنابراین بر او لازم است دلیل روشن بیاورد والا باید به بیعت خود بازگردد. در جاى سومى خطاب به طلحه و زبیر مى نویسد: فقد علمتما وان کتمتما انى لم ارد الناس حتى ارادونى ولم ابایعهم حتى بایعونى وانکما ممن ارادنى وبایعنى وان العامه لم تبایعنى لسلطان غالب ۵۱ شما خود مى دانید، اگرچه کتمان

مى کنید، که من به دنبال مردم نرفتم، آن ها به سراغ من آمدند، من دست بیعت را به سوى آن ها نگشودم، آن ها با اصرار زیاد با من بیعت کردند. شما دو نفر از کسانى بودید که مرا خواستید و با من بیعت کردید، عموم مردم با من با زور یا به خاطر متاع دنیا بیعت ننمودند. و بالاخره خطاب به کسانى که به او راى دادند و عده اى مخالفت کردند مى فرماید: ایها الناس انکم بایعتمونى على ما بویع علیه من کان قبلى وهذه بیعه عامه من رغب عنها عن دین الاسلام واتبع غیر سبیل اهله ۵۲ اى مردم! شما با من بیعت کردید بر آن چه با پیش از من نمودید و این بیعتى است عمومى که هرکس از آن سرباز زند، از دین اسلام سرباززده و راه دیگرى جز راه مسلمانان پیموده است.

بررسى

از ظاهر این کلمات ودیگر جملات حضرت على(ع) در خصوص بیعت استفاده مى شود که بیعت در تعیین آن حضرت به عنوان خلیفهء حاکم،نقش اساسى داشته است و حتى چنین برداشت مى شود که دلیل منحصربه فرد است، لکن با توجه به بینش شیعى مبنى بر لزوم تعیین تنصـیصى امـام که خود آن حضرت نیز بدان اشاره دارد و مى فرماید:

((والله لقد تقمصها فلان وانه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى فرایت ان الصبر على هاتا احجى فصبرت وفى العین قذى وفى الحلق شجی)) ۵۳

به خدا سوگند فلانى ( ابوبکر ) رداى خلافت را بر تن کرد، در حالى که خوب مى دانست که جایگاه من نسبت به آن (حکومت و خلافت) همانند محور سنگ هاى آسیایم عاقبت دیدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزدیک تر است، لذا شکیبایى پیشه کردم ولى به کسى مى مانم که خاشاک در چشمش و استخوان در گلویش باشد.چنان که در جاى دیگر از گزینش و بیعتى که صورت گرفته بود

و امر خلافت در جاى دیگر قرار داده بود گلایه مى کند و مى فرماید: ((فوالله ما کان یلقى فى روعى ولا یخطر ببالى ان العرب تزعج هذا الامرمن بعد(ص) عن اهل بیته ولا انهم منحوه عنى من بعده فما راعنى الا انثیال الناس على فلان یبایعون)) ۵۴

به خدا سوگند هرگز فکر نمى کردم و به ذهن ام خطور نمى کرد که عرب، بعد از پیامبر، امر امامت را از اهل بیت او بگردانند آن ها آن را از من دور سازند، تنها چیزى که مرا ناراحت کرد، اجتماع مردم اطراف فلان بود که با او بیعت کنند.

از همهء این ها به خوبى روشن مى شود که حضرت(ع) با استدلال به بیعت هاى مردم با وى نمى خواهد خلافت خود را با بیعت اثبات کند، بلکه در مقام جدال با خصم، و استدلال به همان منطقى است که مقبول اوست، چراکه آن ها بر بیعت مردم تکیه مى کردند و حضرت نیز به همان ملاک و معیار تمسک مى کند به ویژه که مخاطب این استنادها یا معاویه است که در شام بود و به بیعت با على(ع) اشکال تراشى مى کرد، یا طلحه و زبیر که پیمان شکستند و جزء ناکثین شدند و یا عبدالله بن عمر، سعدبن ابى وقاص، محمدبن مسلمه، حسان بن ثابت، اسامه بن زید و زید ابن ثابت و که با آن حضرت اصلا بیعت نکردند.

نقش بیعت

دراین جا ممکن است این سوال مطرح شود که بیعت هاى انجام شده با پیامبر(ص) و على(ع) چه نقشى داشتند؟ در پاسخ این سوال باید گفت: این مسئله مبنایى است یعنى نزد اهل سنت، بیعت تا تعیین و نصب خلیفه و امام نقش دارد، اما بر مبناى شیعه (تعیین تنصیصی) نظریات چندى ارائه شده که به برخى از آن ها اشاره مى شود:

۱ـ بیعت هاى نبوى و علوى براى نبوت و امامت نبوده بلکه براى حکومت بوده است.

۲ـ این بیعت ها براى تاکید و دل پذیرى و اطاعت بیش تر صورت گرفته است.

۳ـ گرفتن بیعت براى رعایت شیوه متعارف مردم بوده، چرا که در عرف و عادت هاى مردم این معنا وجودداشته که ریاست و رهبرى باید با انتخاب و اخذ بیعت مسلم شود، از این رو پیامبر و على نیز براى تحکیم ولایت ظاهرى چنین کردند. ۵۵

۴ـ تنصیص بر نبوت و امامت در مرحله اقتضا است ولى بیعت براى مرحله فعلیت است.۵۶

۵ـ این بیعت ها تنها علامت اعتراف و پذیرش نبوت و امامت است.۵۷

۶ـ این بیعت ها تنها ملاک براى اعمال ولایت و حکومت است نه اثبات و تعیین امام.

۵۸ به نظر مى رسد این سخن امام على(ع) که مى فرماید: لولا حضور الحاضر وقیام الحجه بوجود الناصر لالقیت حبلها على غاربها ۵۹ اگر نه این بود که جمعیت بسیارى اطراف ام را گرفته و به یاریم قیام کرده اند و از این جهت حجت تمام شده است مهار شتر خلافت را رها مى ساختم.،موید نظراخیر است، یعنى حضور مردم و بیعت با آن حضرت زمینه را فراهم کرد تا حضرت بتواند امامتى که حق اوست و ولایتى که دارد اعمال نماید.

نقض و نکث بیعت

وقتى بناشد، انعقاد بیعت از سنخ عهد و پیمان باشد، طبعا موجب اثبات حق براى بیعت شونده مى شود که على(ع) فرمود: واما حقى علیکم فالوفاء بالبیعه ۶۰ حق من بر شما این است که در بیعت خود وفادار باشید. بنابراین روشن است که نقض بیعت جایز نیست، به ویژه این که در خصوص نقض بیعت و یا به دیگر سخن، نکث آن نکوهش زیاد واردشده که فرمود: انما الخیار قبل ان یبایعوا فاذا بایعوا فلا خیار لهم ۶۱ تا مردم بیعت نکرده اند اختیاردار و آزادند، و چون بیعت کردند اختیارى ندارند. افزون بر آن، امیرالمومنین على(ع) نکث بیعت توسط طلحه و زبیر را مورد نکوهش قرار داد که متن سخن حضرت را پیش از این آوردیم. و در روایتى از پیامبر مى خوانیم که فرمود: ثلاث موبقات نکث الصفقه۶۲ سه گناه موجب هلاکت انسان است یکى از آن ها بیعت شکنى است.

حضور همگان یا فقط گروهى از مردم

بیعت را به هر معنایى که بپذیریم این سوال را در خود دارد که آیا شرکت همه مردم شهرها در مشروعیت مسئولیت بیعت شونده لازم است و یا مردم مرکز کشور کافى است و به فرض کفایت مردم مرکز آیا حضور کل، شرط است و یا اکثریت کافى است؟ در لابه لاى سخنان امیـرالمومنین(ع) که مظهر بارز اخذ بیعت است به این دو سوال پاسخ داده شده است.

درباره مورد اول مى فرماید: فلم یکن للشاهد ان یختار ولا للغائب ان یرد ۶۳ حاضران حق فسخ ندارند و غائبان حق رد ندارند. غایب اعم از این اهل آن شهر باشد و حضور نداشته باشد و یا این که اصلا ساکن شهر دیگرى باشد به ویژه این که این سخن امام خطاب به معاویه است که در شام بود و به بهانه عدم حضور در مراسم بیعت از فرمان على سرباز مى زد. و درباره مورد دوم فرمود: هذه بیعه عامه من رغب عنها رغب عن دین الاسلام واتبع غیر سبیل اهله ۶۴ این بیعتى است عمومى، هرکس از آن سرباز زند از دین اسلام خارج شده است و راه دیگرى غیر از راه مسلمین پیموده است. ملاحظه مى شود که امام در حالى بیعت خود را بیعت عمومى توصیف مى کند و همگان را ملزم به مفاد آن مى داند، که افرادى چون عبدالله بن عمر، سعدبن ابى وقاص، حسان بن ثابت، محمدبن مسلمه، اسامه بن زید، زیدبن ثابت و در این بیعت شرکت نداشتند.

تجدید نظر در بیعت

مطلب دیگر ایـن است که: آیا بیعت قابل تجدید نـظر است بدیـن معنـا که اگر مردم روزى گرد هم آمدند و از روى میل و رغبت با کسى بیعت کردند آیا مى توانند پس از آن در بیعتى دوباره فردى دیگر را برگزینند؟ على(ع) در پاسخ نامه معاویه کلماتى دارد که پاسخ این سوال نیز در آن داده شده است، آن حضرت مى فرماید: لانها بیعه واحده لایثنى فیها النظر ولا یستانف فیها الخیار ۶۵ بیعت یک بار بیش نیست و تجدیدنظر در آن راه ندارد. سر این امر روشن است، چراکه هر روز ممکن است عده اى به بهانه اى مردم را بدبین و خواهان تجدیدنظر شوند. بلى اگر بیعت شونده فاقد شرایط لازم براى خلافت و امامت باشد و یا بشود، مسئله شکل دیگرى به خود مى گیرد. نکته اى را که نباید از نظر دور داشت این است که تجدیدنظر به معناى بیعت دوباره و تغییر رهبر، صحیح نیست، اما به معناى تقویت رهبر برگزیده نه تنها جایز است که در مواقع حساس و بحرانى لازم است، و اثرات روانى شایان توجهى دربر خواهد داشت.

آزادى یا اجبار؟

نکته دیگرى که قابل توجه است این که آیا اخذ بیعت به هر نحوى که باشد هرچند از روى اجبار و یا اغفال ارزش مند است، یا این که لازم است بیعت با اراده و آزادى و از روى آگاهى باشد. براى دست یابى به جواب سوال فوق هم چنان به سراغ نهج البلاغه و کلام على(ع) مى رویم و پاسخ خود را از آن مى یابیم. امام(ع) مى فرماید: بایعنى الناس غیر مستکرهین ولامجبرین بل طائعین مخیرین ۶۶ مردم بدون اکراه و اجبار و با میل و رغبت با من بیعت کردند. از این سخن على(ع) معلوم مى شود که اگر مردم به زور با آن حضرت بیعت کرده بودند مخالفان مى توانستند علیه وى استدلال و احتجاج کنند. و در جاى دیگر مى فرماید: لم تکن بیعتکم ایاى فتله ۶۷ بیعت شما با من ناگهانى ( بدون تفکر و مشورت) نبود. یعنى اگر چنین بود ارزشى نداشت حال آن که بیعت با برخى دیگر فتله صورت گرفت. ۶۸

بیعت در روزگار معاصر

انتخاب رهبر در عصر ما یکى از جنجالى ترین مباحث حکومتى این دوره اسـت و مسائل مهمى نیز در پى دارد که سزاوار است با دقت مورد بررسى قرارگیرد، ولى از آن جا که در این مختصر مجال بررسى همه جانبه آن نیست به ناچار با توجه به مبانى ارائه شده به کلیاتى اشاره مى شود.

مبناى اهل سنت:

روشن است بر مبناى اهل سـنت که رهبـر و خلیفه در هـر زمان جانشینى پیامبر(ص) را بر عهده دارد و تعیین آن با اخذ بیعت ممکن بلکه متعین است، مى توانند با انجام بیعت عمومى همانند دیگر زمان ها اقدام کنند، البته لازم است این برنامه قانون مند و طبق ضوابط صورت گیرد و براى بیعت کننده و بیعت شونده شرایط و صفاتى درنظر گرفته شود. شرایطى که در منابع حدیثى خود اهل سنت وجوددارد که از جمله آن ها مى توان به علم، عدالت، شجاعت، اشاره کرد. به این صورت نیز مى توان عمل کرد که مردم عده اى از اهل حل و عقد را گزینش نمایند تا آن ها با بینش بیش تر در معرفى رهبر و اولوالامر اقدام نمایند تا افزون بر حمایت ضمنى فرهیختگان جامعه، گزینش ولى امر نیز با آراى کیفى صورت پذیرد.

مبناى انتخاب:

برخى عقیده دارند که تعیین رهبر در اصل باید تنصیصى باشد ولى اگرنصى در بین نبود همانند دوران غیبت در نزد شیعه و بعد از پیامبر نزد اهل سنت، تعیین رهبر با انتخابات انجام مى شود. ۶۹ طبق این نظر در عصر کنونى، انتخابات مى تواند جاى بیعت را بگیرد و همه آثار آن را در بر داشته باشد. و کاملا روشن است که این امر مبتنى است بر مشروعیت اصل انتخابات و این که انتخابات امروز همان بیعت عصر گذشته است، و نیز قانون مندشدن انتخابات و حل فروعات آن نظیر لزوم نامزد شدن در صورت تعدد، ترجیح برخى بر بعض دیگر در صورت توزیع شرایط، پذیرش سیستم اکثریتى و جزآن.

آیا انتخابات امروز همان بیعت است: باید یادآور شد که انتخاباتى که امروزه صورت مى گیرد نمى تواند همان بیعت عصر اول باشد چراکه آن گونه که پیش از این نیز گفته شد: بیعت به معناى پذیرش طاعت است و بیعت کننده متعهد مى شود طبق رأى و نظر بیعت شونده عمل کند و حال آن که ماهیت انتخابات عکس بیعت است و شخص منتخب باید بر اساس توکیل و اراده موکل اقدام کند. افزون بر آن بیعت قابل فسخ و عزل نیست ولى در انتخابات و توکیل این امر متصور است. و اگر بنا باشد در آیات و روایات دلیل بر صحت انتخاب پیداکرد مى بایست این امر را در دیگر عناوین نظیر شورا جستجو نمود.

مبناى بیعت بعد از شورا: بعضى عقیده دارند در ایـن زمان کـه دستـرسى بـه امـام منصـوب ممکن نیست مى بایست به طـریقه بیعت بعد از شورا مسئله را حل کرد بدین معنا که ابتدا اهل حـل و عقد با بررسى هاى لازم نامزد ولایت را تعیین مى کنند و سپس بـا مراجعه به آراى عمومى (بیعت به مفهوم سیاسی) و بیعت عمومى، مردم بر این انتخاب صحه مى گذارند. ۷۰ قبول این نظر در این روزگار مبتنى بر پذیرش شیوهء گزینـش اهل سنت بعد از پیامبر است که در شورا و با بیعت خاص تعیین و سپس در مسـجد پیامبر و با بیعت عمومى صورت گرفت.

مبناى تعیین توصیفى: مطابق این مبنا، انتخاب رهبر و ولى امر، در عصر غیبت که بـه نیابت از حضرت حجه ابن الحسن(عج)است به نحو تعیین از سوى آن حضرت مى باشد.

لکن این تعیین به شکل تنصیصى و آن گونه که در عصرائمه و نواب خاصه انجام شده نیست بلکه تعیین توصیفى است بدین معنا که منوب عنه (امام معصوم) با بیان شرایطى مردم را در شناخت ولى و رهبر راهنمایى کرده است و این خود مردم هستند که باید با تحقـیق و تفـحص و یا مراجعه به خبره و اهل نظر و تشخیص به رهبر واقعى دست یابند. ۷۱ تفاوت این دو مبناى اخیر در این است که بر مبناى اول، مردم رهبر را انتخاب مى کنند و یا بر انتخاب اهل حل و عقد صحه مى گذارند، ولى بر مبناى دوم مردم نقشى در انتخاب رهبر ندارند، چراکه اصلا رهبر انتخابى نیست بلکه انتصابى است.

بررسى

با ملاحظه در ادله نقلى ولایت فقیه مى توان گفت حق با نظر اخیر است چراکه از تعابیرى چون:

«من کان من الفقهاء…  فللعوام ان یقلدوه، هو حجتى علیکم، جعلته علیکم قاضیا، جعلته علیکم حاکما» آن چه به ذهن متبادر است نصب بر شیوه غیرمعین است. بر این اساس نه بیعت و نه انتخاب نقش مستقیم در تعیین رهبر ندارد، بلى بعد از تعیین مى توان با بیعت به مفهوم اصلى و یا مفهوم جایگزینى، رهبر را در اعمال ولایت یارى داد و به او دل گرمى بخشید.

نقش غیرمستقیم مردم در معرفى رهبر

در سیستم تعیین توصیفى، وظیفه اى که بر عهده مردم گذارده شده است شناخت مصداق موجود در میان واجدان شرایط رهبرى است، ولى از آن جا که بسیارى از مردم قادر به تشخیص نیستند و یا نمى خواهند خود اقدام نمایند و یا به هر دلیل دیگر در این تشخیص دخالت نمى کنند، مى توانند این حق را به خبره و اهل تشخیص واگذارکنند تا آنان این کار را انجام دهند، این واگذارى و گزینش مى بایست به صورت انتخابات قانون مند انجام شود و بر اساس پذیرش اصل شورا و قبول سیستم اکثریتى که در خلال کلمات امام امیرالمومنین(ع) وجوددارد انجام شود، از این رو مى توان گفت مردم رهبر منصوب را با واسطه خبرگان شناسایى مى کنند که در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران نیز بدان اشاره شده است که مى گوید: تعیین رهبر به عهده خبرگان منتخب مردم است ۷۲ تعبیر به تعیین در این جا و معرفى در پایان اصل مربوط گواه این است که حتى خبرگان نیز، در نصب رهبر دخالتى ندارند، زیرا کسى حق ندارد براى منوب عنه تعیین تکلیف کند و کسى را به عنوان نماینده وى منصوب نماید.

نقش بیعت در تحکیم ولایت فقیه

نقشى که بیعت به طور کلى در حکومت اسلامى ـقطع نظر از مصداق هاى آن ایفا مى کند، همان تحکیم ارکان حکومت و ایجاد هم دلى بین رهبر و رهروـ نه به عنوان دلیل برنصب است که از عصر نبوى و عهد علوى بوده و در زمان ظهور حضرت ولى عصر(عج) نیز طبق روایات (یبایع الناس) خواهدبود. در عصر غیبت نیز که حاکمیت با فقیه جامع الشرایط است همین نقش بر عهده بیعت است و به عنوان عاملى براى تحکیم پایه هاى ولایت و هم دلى و هم سویى بین ولى امر و امت اسلام خواهدبود، چراکه این سنت و سیره اى که از آغاز بوده و در انجام نیز خواهدبود دلیلى ندارد که در عصر میانى وجود نداشته باشد و ایفاى نقش ننماید. درنتیجه اگر بیعت براى امام زمینه ساز اعمال امامت است براى فقیه نیز زمینه ساز اعمال ولایت و اعلام پذیرش از سوى مردم خواهد بود.

نمود بیعت در عصر غیبت

در این جا ممکن است این سوال مطرح شود که در عصر حاضر بیعت چگونه مى تواند نمود پیداکند، به شیوه تصافق و دست دادن و یا به شیوهء دیگر؟ اگر بپذیریم تصافق تنها به عنوان شیوه اى رایج در هر برهه اى از زمان، نشان اعلام حمایت و وفادارى و پذیرش اطاعت بوده است همان معنا امروز نیز در قالب دیگر نظیر اخذ راى و بیان آرى یا خیر، مى تواند صورت داد. توجه به این نکته لازم است که نمى گوییم بیعت همان انتخابات است و یا این که همه انتخابات تایید و اعلام پشتیبانى است بلکه مى گوییم تایید و پذیرش را مى توان از طریق انجام اخذ آرا تحصیل کرد به عبارت دیگر، تصافق، که خود نوعى ابزار اعلان بوده، با دگرگونى زمان، دست خوش تحول و دگرگونى شده و به شکل اخذ راى جلوه گر شده است. بنا بر این اگر روزى بنا باشد بیعت مصطلح از مردم گرفته شود این شیوه، بهترین خواهدبود، افزون بر این که تصافق و دست دادن همه امت با رهبر براى مردم امکان ندارد.

نتیجه آن که: در بررسى و تطبیق این دو اصطلاح، علاوه بر در نظر گرفتن معانى بیعت و انواع آن باید به معانى مختلف رفراندوم از دیدگاه اندیشمندان غربى و ماهیت آن توجه داشت زیرا در برخى از رفراندوم ها تعهد نیست بلکه یک نوع خواست است. از این رو برخى از انواع بیعت با رفراندوم همخوانى پیدا مى کند و برخى نه. بر این اساس رفراندوم و رأى گیرى همگانى مى تواند یکى از کارکردهاى اساسى بیعت – یعنى پذیرش و تأیید حاکم را – به دبنال داشته باشد و آرى یا نه هم در رفراندوم منافاتى با این موضوع ندارد زیرا در بیعت نیز یا شخص بیعت مى کند یا این که بیعت نکرده و آن حاکم یا نظام را نمى پذیرد.

پى نوشت ها:

  1. ترتیب کتاب العین، بیع.
  2. مفردات، بیع.
  3. النهایه فى غریب الحدیث والاثر، بیع.
  4. همان.
  5. مقدمه ابن خلدون (مترجم)، ج۱، ص۴۰۰.
  6. دراسات فى ولایه الفقیه ج۱، ص۵۲۳.
  7. معالم الحکومه الاسلامیه، ص۲۶۰.
  8. انوار الفقاهه، ج۱، ص۵۱۷.
  9. ممتحنه(۶۰) آیه۱۲.
  10. سنن النسائى، ج۷، ص۳۸.
  11. فتح(۴۸) آیه۱۰.
  12. سنن النسائى، ج۷، ص۱۴۱.
  13. الاعتقاد والهدایه الى سبیل الرشاد، ص۲۷۵.
  14. ارشاد مفید، ج۱، ص۲۳۵.
  15. نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه۵۴.
  16. تفسیر الدرالمنثور، ج۷، ص۵۱۷.
  17. همان، ص۵۲۲.
  18. همان، ص۵۲۲.
  19. همان.
  20. سنن النسائى، ج۷، ص۱۳۷ـ۱۴۳.
  21. تاریخ طبرى، ج۲، ص۹۴.
  22. طبرسى، احتجاج، ص۵۶و۶۴.
  23. تاریخ طبرى، ج۲، ص۴۴۹ فروع ولایت، ص۱۵۵.
  24. نهج البلاغه فیض، ص۸۴۰.
  25. کشف الغمه، ج۲، ص۱۵۸.
  26. مقاتل الطالبین، ص۳۵، به نقل از دراسات فى ولایه الفقیه، ج۱، ص۵۰۶.
  27. کشف الغمه، ج۲، ص۲۵۴.
  28. ارشاد مفید،ج۲، ص۳۸.
  29. همان، ص۹۴.
  30. همان، ص۱۶۸.
  31. عیون الاخبار، ج۲، ص۲۳۸.
  32. غیبت نعمانى، ص۲۶۲.
  33. همان، ص۲۶۳.
  34. فتح(۴۸) آیه۱۰.
  35. همان، آیه۱۸.
  36. توبه(۹) آیه۸۴.
  37. ممتحنه(۶۰) آیه۱۲.
  38. نورالثقلین، ج۵، ص۳۰۷ وسائل الشیعه، ابواب مقدمات نکاح، باب۱۱۷، ح۴.
  39. بحارالانوار، ج۶۸، ص۳۹۵.
  40. الدر المنثور، ج۸، ص۱۳۹.
  41. همان، ص۱۳۹ موطا، ص۶۵۱.
  42. سنن النسائى، ج۷، ص۱۴۱.
  43. همان، ص۱۳۹.
  44. نهج البلاغه صبحى صالح، نامه۶، و نیز ر.ک: نامه ۷و۹و۵۴ و خطبه ۸و۳۴.
  45. تاریخ طبرى، ج۲، ص۸۷و۹۴ تاریخ پیامبر اسلام، ص۱۸۱ و ۱۸۹.
  46. سیره ابن هشام (دار احیاء التراث العربی)، ج۲، ص۷۵ و ۹۷.
  47. تاریخ پیامبر اسلام، ص۱۹۰.
  48. همان، ص۶۶۳.
  49. خلیفه اول با بیعت دو مرحله اى (بیعت خاص در سقیفه و بیعت عام در مسجد) ، خلیفه دوم به وصیت خلیفه اول، خلیفه سوم با راى اکثریت شوراى تعیینى و بالاخره خلیفه چهارم با بیعت مردم معرفى شدند.
  50. نهج البلاغه صبحى صالح، نامه۶.
  51. همان، خطبه۸.
  52. همان، نامه۵۴.
  53. ارشاد مفید، ج۱، ص۲۳۷.
  54. نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه۳.
  55. همان، نامه۶۲.
  56. دراسات فى ولایه الفقیه، ج۱، ص۵۲۳.
  57. انوارالفقاهه، بیع، ج۱، ص۵۲۶.
  58. معالم الحکومه الاسلامیه، ص۲۶۲.
  59. انوارالفقاهه، بیع، ج۱، ص۵۱۶.
  60. نهج البلاغه، خطبه۳ انوارالفقاهه، بیع، ج۱، ص۵۲۶.
  61. نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه۳۴.
  62. ارشاد مفید، ج۱، ص۲۳۷.
  63. بحارالانوار، ج۲۷، ص۶۸.
  64. نهج البلاغه صبحى صالح، نامه۶.
  65. ارشاد مفید، ج۱، ص۲۳۷.
  66. نهج البلاغه صبحى صالح، نامه۷.
  67. همان، نامه۱.
  68. همان، خطبه۱۳۶.
  69. ر.ک: الاسکانى، المعیار والموازنه، ص۳۸.
  70. دراسات فى ولایه الفقیه، ج۱، ص۴۹۳.
  71. معالم الحکومه الاسلامیه، ص۲۵۸.
  72. محمدهادى معرفت، ولایت فقیه، ص۱۳۴ انوارالفقاهه (بیع)، ج۱، ص۵۱۹.
  73. ر.ک: قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران مصوب ۱۳۶۸، اصل۱۰۷.

(فصلنامه حکومت اسلامى شماره۵ )