پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » خطبه ها و نامه ها »

بیعت شکنی طلحه و زبیر.

اشاره:

طلحه بن عبیدالله از اصحاب پیامبر(ص) و مسلمانان نخستین که در جنگ‎های صدر اسلام حضور داشت و از خود رشادت‎هایی نشان داد.‌ او پسرعموی ابوبکر بن ابوقحافه خلیفه اول مسلمانان نیز بود. وی پس از وفات پیامبر(ص) به همکاری با خلفای نخستین روی آورد و در کشورگشایی‎های آنان حضور فعال داشت.  زُبیر بن عَوّام بن خُوَیلَد از صحابه رسول خدا(ص) و برادرزاده حضرت خدیجه همسر پیامبر(ص) که در ۸ یا ۱۵ سالگی اسلام آورد و همواره در کنار پیامبر بود. پس از رحلت حضرت محمد(ص)، زبیر حکم شورای سقیفه را نپذیرفت و از خلافت حضرت علی(علیه السلام) دفاع و با عمر بن خطاب بحث‌های بسیاری کرد.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى طلحه و الزبیر (مع عمران بن الحصین الخزاعی)، ذَکَره أبو جعفر الإسکافی فی کتاب المقامات فی مناقب أمیرالمؤمنین (علیه السلام):

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا -وَ إِنْ کَتَمْتُمَا- أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِی وَ لَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّى بَایَعُونِی، وَ إِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی، وَ إِنَّ الْعَامَّهَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا [لِحِرْصٍ] لِعَرَضٍ حَاضِرٍ؛ فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِیبٍ، وَ إِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَهَ وَ إِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَهَ؛ وَ لَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّهِ وَ الْکِتْمَانِ وَ إِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الْأَمْرَ [قَبْلَ] مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِیهِ کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ. وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَیْنِی وَ بَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَ عَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ، ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ. فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا، فَإِنَّ الْآنَ [أَعْظَمُ] أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ [یَجْتَمِعَ] یَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ، وَ السَّلَام.

نامه اى از آن حضرت (علیه السلام) به طلحه و زبیر با عمران بن حصین خزاعى. آن را ابو جعفر اسکافى در کتاب مقامات در مناقب امیر المؤمنین (علیه السلام) آورده است:

اما بعد. شما نیک مى دانید، هر چند کتمان مى کنید، که من آهنگ مردم نکردم تا آنها آهنگ من کردند. من از آنها بیعت نخواستم تا آنها با من بیعت کردند. شما دو تن از کسانى بودید که به سوى من آمدید و به من دست بیعت دادید. بیعت کردن مردم با من، بدان سبب نبود که مرا قدرتى است غالب یا مالى است مهیا.

اگر شما از روى رضا با من بیعت کرده اید از این بیعت شکنى باز گردید و بر فور توبه کنید و اگر به اکراه بیعت کرده اید، به سبب تظاهر به طاعت و در دل نهان داشتن معصیت، راه بازخواست خود را بر من گشاده داشته اید.

به جان خودم سوگند، که شما از دیگر مهاجران به تقیه و کتمان سزاوارتر نبوده اید. نپذیرفتن بیعت من، پیش از آنکه داخل در بیعت شوید، براى شما آسانتر بود از بیعت کردن و خارج شدن از آن.

پندارید که من عثمان را کشته ام. میان من و شما از اهل مدینه، کسانى هستند که نه با من هستند و نه با شما. اینان قضاوت کنند تا هر کس هر اندازه در این امر دخالت داشته بر گردنش آید و از عهده آن برآید. اى دو مرد سالخورده، از این رأى و نظر که دارید، بازگردید که اگر امروز چنین کنید، تنها عار گریبانگیر شماست و اگر داورى به قیامت واگذارید، هم عار است و هم نار. والسلام.

از نامه هاى آن حضرت است که عمران بن حصین خزاعى به جانب طلحه و زبیر فرستاد. ابو جعفر اسکافى آن را در کتاب مقامات در مناقب امیر المؤمنین علیه السّلام ذکر کرده است:

این نامه در عین فشردگى به چهار نکته مهم اشاره مى کند:

در بخش اوّلِ این نامه، حضرت بر این امر تأکید دارد که من براى بیعت به  سراغ مردم نرفتم و آنها با اصرار و بدون اکراه و اجبار و طمع به سراغ من آمدند و شما هم در بیعت با من هرگز مجبور نبودید.

در بخش دوم طلحه و زبیر را مخاطب ساخته مى فرماید: از دو حال خارج نیست; یا شما با میل و رغبت با من بیعت کرده اید، پس چرا بیعت را شکستید؟ برگردید و توبه کنید و یا بى میل و رغبت بیعت کرده اید که در این صورت مرتکب تدلیس شده اید، زیرا در ظاهر ابراز اطاعت نموده و در باطن قصد عصیان داشته اید.

در بخش سوم مى فرماید: شما چنین مى پندارید که من قاتل عثمان بوده ام و این را بهانه براى نقض بیعت قرار داده اید. بهترین راه این است که آنهایى که در این میدان بى طرف مانده اند در میان من و شما حکومت کنند.

در بخش چهارم مى فرماید: از این راه که در پیش گرفته اید برگردید که عذاب الهى را در پى دارد.

از این راه پرخطر برگردید:

مى دانیم پس از قتل عثمان، مردم براى بیعت با امیرمؤمنان(علیه السلام) هجوم شدیدى آوردند و براى بیعت با آن حضرت بر یکدیگر پیشى مى گرفتند. سرشناسان صحابه نیز هماهنگ با مردم با میل و رغبت با آن حضرت بیعت نمودند و طلحه و زبیر نیز به آنها پیوستند. بیعتى که با امیرمؤمنان صورت گرفت جز در زمان پیغمبر سابقه نداشت، و با بیعت سقیفه یا بیعت با عمر بعد از تعیین او از سوى خلیفه اوّل و یا بیعت با عثمان پس از رأى شوراى شش نفرى، مطلقاً شباهتى نداشت; بیعتى بود به تمام معنا مردمى، درست همانند بیعت مردم با رسول خدا.

ولى مى دانیم که طلحه و زبیر انتظاراتى داشتند از جمله اینکه فرماندارى بعضى از شهرهاى مهم از سوى على(علیه السلام) به آنها سپرده شود(۲) و چون این انتظار برآورده نشد بیعت خود را شکستند و همسر پیامبر عایشه را تحریک و به عنوان خون خواهى عثمان بر ضد امیرمؤمنان قیام کردند و به شهر بصره که نقطه آسیب پذیرترى بود رفتند و آنجا را تسخیر نمودند و جنگ جمل را به راه انداختند. سرانجام پس از شکست، هر دو کشته شدند.

امیرمؤمنان على(علیه السلام) پیش از جنگ جمل بوسیله این نامه با آنها اتمام حجت مى کند و تمام راه هاى فرار را با منطق نیرومندش بر آنان مى بندد.

نخست مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) شما مى دانید ـ هر چند کتمان کنید ـ که من به دنبال مردم نرفتم; آنها به سراغ من آمدند و من دست بیعت به سوى آنها نگشودم تا آنها با اصرار با من بیعت کردند و شما دو نفر از کسانى بودید که به سراغ من آمدید و با من بیعت کردید»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا، وَإِنْ کَتَمْتُمَا، أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِی، وَلَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّى بَایَعُونِی، وَإِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی).

اشاره به اینکه شما هیچ بهانه اى براى بیعت شکنى ندارید، زیرا بیعت من بر خلاف بیعت هاى پیشین به صورت خودجوش مردمى بود بى آنکه من مقدمه چینى براى آن کرده باشم، شما هم در میان توده مردم آمدید و مثل دیگران از روى میل و اراده با من بیعت کردید.

سپس امام(علیه السلام) به دلیل روشنى براى اختیار و آزاد بودن بیعت اشاره کرده مى فرماید: «توده مردم به جهت زور و سلطه یا متاع دنیا با من بیعت نکردند»; (وَإِنَّ الْعَامَّهَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَان غَالِب، وَلاَ لِعَرَض(۳) حَاضِر).

اشاره به اینکه بیعت هاى غیر واقعى ممکن است از دو چیز سرچشمه بگیرد: یکى ظهور سلطه که مردم را مجبور سازند با کسى بیعت کنند. این بیعت قطعاً باطل است و یا اینکه مردم را تطمیع نمایند و آراى آنها را بخرند و آنها براى کسب مال و ثروتى بیعت کنند. این بیعت هم بیعت واقعى نیست و چون مى دانید بیعت مردم هیچ کدام از این دو نبوده، دلیلى ندارد که ادعاى کراهت کنید و آن را بشکنید.

امام(علیه السلام) به این ترتیب راه هاى فرار را به روى آنها مى بندد. سپس به دلیل دیگرى تمسک مى جوید و مى فرماید: «بنابراین (از دو حال خارج نیست) اگر شما از روى میل و رغبت با من بیعت کرده اید (بیعت شکنى شما حرام بوده) باید باز گردید و فوراً در پیشگاه خدا توبه کنید و اگر بیعت شما از روى اکراه و نارضایى بوده، راه را براى من نسبت به خود گشوده اید، زیرا ظاهراً اظهار اطاعت کردید و در دل، قصد عصیان داشتید (زیرا راه منافقان را پیمودید و این حرکت منافقانه مستوجب عقوبت است)»; (فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ، فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللهِ مِنْ قَرِیب، وَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ، فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَهَ، وَإِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَهَ).

آن گاه امام(علیه السلام) سومین استدلال دندان شکن در برابر ادعاى کراهت آنها را بیان مى فرماید: «به جان خودم سوگند شما از سایر مهاجران سزاوارتر به تقیه و کتمان عقیده نبوده اید (هیچ کس در آن روز مجبور به چنین چیزى نبود مخصوصاً شما که از قدرتمندان صحابه بودید) بنابراین هرگاه از آغاز، کناره گیرى از بیعت کرده بودید کار شما آسان تر بود تا اینکه نخست بیعت کنید و بعد (به بهانه اى) سر باز زنید»; (وَلَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّهِ وَالْکِتْمَانِ، وَإِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الاَْمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلاَ فِیهِ، کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ، بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ).

اشاره به اینکه اگر ادعا مى کنید بیعت شما از روى تقیه و ترس از مخالفت بوده این اشتباه بزرگى است; زیرا امروز که قدرت در دست من است شما از پیمان شکنى و نقض بیعت ترسى ندارید چگونه ادعا مى کنید بیعت شما از روى ترس بوده، در حالى که ترک بیعت بسیار آسان تر از نقض بیعت است آن هم با تفاوت ظروف که در آن روز قدرتى در دست من نبود و امروز قدرت در دست من است.

به این ترتیب امام(علیه السلام) تمام راه هاى عذر در پیمان شکنى را به روى آنها بسته و ثابت نموده است که این کار جز از روى هوا و هوس و عشق به مقام و مال و ثروت دنیا نبوده است.

از کسانى تعجب مى کنیم که عدالت صحابه را تا آنجا پیش برده اند که تمام کارهاى امثال طلحه و زبیر را صحیح و مطابق حق و عدالت مى شمرند در حالى که امام از افضل صحابه بود و آنها را با این دلایل منطقى و عقلانى محکوم مى کند. با این حال چگونه مى توان عدالت آنها را مطرح کرد و تمام جنایاتشان را زیر عنوان اجتهاد پوشانید. راستى عجیب و تأسف بار است.

مرحوم علاّمه شوشترى از کتاب «خلفاى ابن قتیبه» مطلب جالبى در این زمینه نقل کرده است، مى گوید: على(علیه السلام) در روز جنگ جمل در میان دو صف ایستاده بود. طلحه را مخاطب ساخت و فرمود: مگر با من از روى میل و رغبت بیعت نکردى (چرا بیعت را شکستى؟) طلحه گفت: من در حالى بیعت کردم که شمشیر بر گردن من بود. امام فرمود: (دروغ مى گویى) آیا تو نمى دانى که من احدى را به بیعت اکراه نکردم. اگر بنا بود کسى را اکراه کنم «سعد بن ابى وقاص» و «عبد الله بن عمر» و «محمد بن مسلمه» را (که از تو ضعیف تر بودند) به بیعت مجبور مى کردم; آنها با من بیعت نکردند و بى طرف ماندند من هم دست از آنها برداشتم.

در همان کتاب آمده است که عمار، عبدالله بن عمر و سعد و محمد بن مسلمه را به بیعت با امام دعوت کرد. آنها ابا کردند او این خبر را به امام رسانید. حضرت فرمود: این گروه را رها کن. اما «عبد الله بن عمر» مرد ضعیفى است و اهل تصمیم نیست و «سعد بن ابى وقاص» انسان حسودى است و گناه من در مورد «محمد بن مسلمه» این است که در روز خیبر برادرش را کشتم.(۴)

امام(علیه السلام) در بخش آخر این نامه اشاره به مطلب مهمى مى کند که دستاویز اصلى طلحه و زبیر در خروج بر ضد امام و روشن کردن آتش جنگ جمل بود و آن اینکه آنها قتل عثمان را که خود از عوامل اصلى آن بودند به امام که دامانش از آن پاک بود نسبت داده و آن را دلیل بر بیعت شکنى خود قرار دادند، مى فرماید: «شما چنین پنداشته اید (و به دروغ تبلیغ کرده اید) که من قاتل عثمانم. بیایید میان من و شما کسانى حکم کنند که هم اکنون در مدینه اند; نه به طرفدارى من برخاسته اند نه به طرفدارى شما سپس هرکس به اندازه جرمى که در این حادثه داشته محکوم و ملزم شود»; (وَقَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَیْنِی وَبَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَعَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ، ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ).

ماجراى قتل عثمان بهانه اى بود براى کسانى که بر ضد امام قیام کردند; طلحه و زبیر از یک سو و معاویه از سوى دیگر. گرچه حوادث زمان عثمان مى رفت که تاریخ اسلام را از نظر بپوشانند ولى در عین حال گویاست و نشان مى دهد قاتلان عثمان و معاونان آنها چه کسانى بودند. به یقین طلحه از کسانى بود که آشکارا به این مسأله دامن مى زد و زبیر پنهانى و مخفیانه. و امام(علیه السلام) فرزندان خود حسن و حسین را فرستاد تا بر در خانه عثمان بایستند و جلوى هجوم مردم را بگیرند شاید با دیدن فرزندان رسول خدا دست بر دارند و حمله نکنند.

امام بارها عثمان را نصیحت کرد و راه صحیح را که عذرخواهى از مردم و کنار زدن اقوام و بستگانش از مناصب مهم حکومت و از غارت بیت المال بود به وى نشان داد ولى متأسفانه او چنان غرق در خطا شده بود که راه بازگشتى براى خود نمى دید، چون ضعیف بود و قدرت تصمیم گیرى در این زمینه نداشت. به همین دلیل، امام افراد بى طرف در مدینه را براى حکمیت پیشنهاد مى کند که آنها گواهى دهند سپس حکم کنند چه کسى دستش به خون عثمان آلوده شده بود.

آن گاه امام آن دو را مخاطب ساخته مى فرماید: «اى دو پیرمرد کهنسال! (که خود را از پیشگامان و شیوخ اسلام مى دانید و آفتاب عمرتان بر لب بام است) از عقیده خود برگردید (و تجدید بیعت کنید یا لا اقل دست از آتش افروزى جنگ بردارید و به کنارى روید) زیرا الان مهم ترین چیزى که دامان شما را مى گیرد سرافکندگى و ننگ و عار است (آن هم به عقیده شما) ولى ادامه این راه هم سبب ننگ (شکست در جنگ) است و هم آتش دوزخ والسلام»; (فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا، فَإِنَّ الآْنَ أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ، مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَالنَّارُ، وَالسَّلاَمُ).

ابن قتیبه در کتاب الامامه والسیاسه مى گوید هنگامى که اهل مصر بر عثمان شوریدند و خانه او را محاصره کردند، طلحه از کسانى بود که هر دو گروه را بر ضد عثمان مى شورانید. حتى مى گفت: عثمان به محاصره شما اعتقادى ندارد چون آب و غذا به او مى رسد; نگذارید آب و غذا براى او ببرند.(۵)

ابن ابى الحدید نیز درباره زبیر مى نویسد: او به مردم مى گفت: عثمان را بکشید چون دین و آیین شما را دگرگون کرده و هنگامى که به او گفتند: چه مى گویى در حالى که پسرت بر در خانه عثمان ایستاده، از او دفاع مى کند. او گفت: من ناراحت نمى شوم اگر عثمان را بکشند هرچند قبل از او پسرم هم کشته شود.(۶)

امام(علیه السلام) بارها در خطبه ها یا نامه هاى نهج البلاغه اشاره به بهانه جویى رسواى طلحه و زبیر در مسأله قتل عثمان مى کند و آنها را از شرکاى قتل مى شمارد; چیزى که در تواریخ نیز صریحا آمده است.

قابل توجّه اینکه ابن قتیبه در الامامه والسیاسه نیز چنین آورده: هنگامى که عایشه در بصره خطبه مى خواند و آنها را به خون خواهى عثمان تشویق مى کرد، مردى از بزرگان بصره برخاست و نامه اى نشان داد که طلحه جهت تشویق به قتل عثمان براى او نوشته بود. آن مرد در آن مجلس خطاب به طلحه کرد و گفت: این نامه را قبول دارى؟ طلحه گفت: آرى. آن مرد گفت: پس چرا دیروز ما را به قتل عثمان تشویق مى کردى و امروز به خون خواهى او دعوت مى کنى؟ طلحه در پاسخ او (به عذر واهى و مضحکى توسل جست و) گفت: عده اى به ما ایراد کردند که چرا به یارى عمثان نشتافتید ما هم جبران آن را در این دیدیم که به خون خواهى او قیام کنیم.(۷)

این جمله نیز از عایشه معروف است که با صراحت دستور قتل عثمان را به مردم داد و گفت: «اقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللهُ نَعْثَلا; نعثل را بکشید خدا نعثل را بکشد».(۸) منظور او از «نعثل» عثمان بود که شباهتى به نعثل یهودى داشت که ریش بلندى داشت.

نکته:

ادامه نامه امام(علیه السلام) درباره عایشه است:

در کتاب تمام نهج البلاغه که این نامه را بدون گزینش و به طور کامل آورده، بخشى در ذیل آن دیده مى شود که مربوط به عایشه است، زیرا مخاطب نامه تنها طلحه و زبیر نبوده اند، بلکه عایشه نیز جزء مخاطبین بوده است. امام او را سرزنش مى کند که تو چرا بر خلاف حکم اسلام بیرون آمدى و عملا فرماندهى لشکر را به عهده گرفته اى و میان مسلمانان فساد کرده اى و گمان مى کنى براى اصلاح آمده اى. تو مطالبه خون عثمان مى کنى در حالى که مى دانیم تو بودى که مى گفتى: «نعثل» (یعنى عثمان) را بکشید که او کافر شده است ولى با نهایت تعجب الان برگشته اى و مطالبه خون او مى کنى! به جان خودم سوگند کسى که تو را تحریک کرده و به این کار واداشته گناهش از گناه قاتلان عثمان بیشتر است! توبه کن و به خانه ات باز گرد!(۹)

پی نوشت:

  1. سند نامه: مرحوم سیّد رضى در ابتداى این نامه ـ همان گونه که در بالا آمده ـ نوشته است که آن را ابوجعفر اسکافى (محمّد بن عبدالله اسکافى متوفاى سنه ۲۴۰ قمرى) در کتاب المقامات فى مناقب امیرالمؤمنین آورده است. اسکافى از معتزله بود و در محله اسکاف بغداد زندگى مى کرد و از این رو او را اسکافى گفته اند. او از معاصران «جاحز» بود و ردّى بر کتاب العثمانیه او نوشته است. معتزله بغداد معتقد بر افضلیت امیرمؤمنان بر تمام صحابه بوده اند و اسکافى نیز پیرو همین عقیده بود. (البته ابوجعفر اسکافى از اهل سنّت بود و غیر از محمد بن احمد بن جنید اسکافى معروف است که از قدماى فقهاى شیعه محسوب مى شود). صاحب مصادر نهج البلاغه دو مأخذ دیگر براى این نامه نقل کرده است: نخست تاریخ ابن اعثم کوفى (متوفاى ۳۱۴) است و دیگر کتاب الامامه والسیاسه ابن قتیبه دینورى (متوفاى ۲۷۶) است.
  2. ابن کثیر در البدایه والنهایه مى گوید: طلحه و زبیر هنگامى با امام بیعت کردند که از او تقاضاى فرماندارى بصره و کوفه را داشتند. امام به آنها فرمود: شما پیش من باشید و در مسائل حکومتى با شما مأنوس باشم بهتر است (البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۲۲۶).
  3. «عَرَض» در اصل به معناى چیزى است که ثبات و پایدارى ندارد و عارضى و کم دوام است، از این رو به متاع دنیاى مادى عرض گفته اند چون معمولاً ناپایدار است و در جمله بالا به همین معناست و در کتب فقهى «عَرَض» به کالایى گفته مى شود که در مقابل درهم و دینار است. در بعضى از کتب لغت مانند لسان العرب نیز «عَرْض» بر وزن «فرض» به همین معنا اطلاق شده است.
  4. شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى، ج ۹، ص ۳۵۲٫
  5. الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۳۸٫
  6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۹، ص ۳۶٫
  7. الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۸۸ .
  8. بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۴۸۴٫
  9. تمام نهج البلاغه، ص ۷۸۴٫