namrod

به هلاکت رسیدن نمرود پادشاه ۴ محرم

 نمرود پسر کنعان بن سام بن نوح بود، وى مالک ممالک مشرق و مغرب بود و آن چنان متکبر و خودخواه شد که دعوى الوهیت کرد. آن ملعون بت هایى به صورت خویش تراشیده و به اطراف فرستاد و مردم را به عبادت آنها مجبور گردانید. منجمین خبر دادند: شخصى متولد خواهد شد که مردم را به قبول دین جدید ترغیب خواهد کرد و اساس پادشاهى تو را منهدم خواهد ساخت. نمرود از شنیدن این سخن دگرگون شد و شبى که قرار بود بنا به گفته منجمین نطفه ابراهیم(علیه السلام) در رحم مادر قرار گیرد، مأمورانى قرار داد تا مردان را از زنان جدا کرده و بیرون از شهر نگه دارند. اتفاقاً آن شب براى نمرود کار مهمى پیش آمد و بنا بر اعتمادى که بر پدر ابراهیم(علیه السلام) داشت او را براى انجام آن کار به شهر فرستاد، او به قصر آمد و مأموریتش را انجام داد، ناگهان در بیرون قصر چشمش به نونا همسر خود افتاد که به تماشاى قصر نمرود آمده بود. میل نزدیکى بر پدر ابراهیم(علیه السلام) غلبه کرد و نطفه ابراهیم(علیه السلام) منعقد شد، لذا او را بعد از تولد در غارى پنهان نمودند. وى سرانجام در ۱۵ سالگى از اختفاء بیرون آمد.

نونا او را به خانه برد و به آذر نشان داد. تا زمانى که ابراهیم(علیه السلام) به بت ها چیزى نگفته بود، آذر به او محبت مى کرد. از وقتى که مردم را از عبادت بت ها نهى کرد، چندین مرتبه بین او و آذر مناظره و مجادله صورت گرفت. خبر این مناظرات به نمرود رسید و نمرود ابراهیم(علیه السلام) را خواست. ابراهیم(علیه السلام) در مقابل نمرود سجده نکرد. نمرود گفت: چرا سجده نکردى؟ فرمود: من جز بر پروردگارم بر کسى سجده نمى کنم. نمرود گفت: پروردگار تو کیست؟ ابراهیم(علیه السلام) فرمود: او کسى است که مى میراند و زنده مى کند. نمرود گفت: این کار من است، دو نفر زندانى را آورد، یکى را به قتل رساند و دیگرى را آزاد کرد. ابراهیم(علیه السلام)فرمود: پروردگار من آفتاب را از مشرق بیرون مى آورد تو اگر مى توانى از مغرب بیرون بیاور. نمرود مات و مبهوت ماند و نتوانست هیچ جوابى بدهد.

در روز عید که نمرودیان(اهالى بابل) به صحرا رفته بودند، ابراهیم(علیه السلام) در شهر ماند. پس از رفتن تمامى اهل بابل، ابراهیم(علیه السلام) بت ها را شکست. مردم که از صحرا آمدند بت ها را شکسته دیدند، به نمرود گزارش دادند. نمرود ابراهیم(علیه السلام) را احضار کرد، گفت: اى ابراهیم تو بت ها را شکسته اى؟ ابراهیم(علیه السلام) فرمود: این بت بزرگتان، از او بپرسید. مشرکان سر به زیر انداختند. ابراهیم(علیه السلام) آنها را موعظه نمود و فرمود: چیزى را ستایش مى کنید که نه نفعى دارد و نه ضررى. چرا درک نمى کنید؟

نمرود تصمیم گرفت، ابراهیم(علیه السلام) را در آتش اندازد. محوطه وسیعى آماده کردند و آتش بزرگى در آن محیّا ساختند و با منجنیق ابراهیم(علیه السلام) را در آن انداختند. جبرئیل نزد آن حضرت آمد، عرض کرد: حاجتى دارى؟ فرمود: به تو نیازى ندارم، اما به پروردگار جهانیان نیازمندم. در این هنگام خطاب رسید: اى آتش بر ابراهیم سرد و سالم باش. ابراهیم(علیه السلام) در گلستانى سبز و خرم قرار گرفت.

نمرود پس از مدتى به فکر جنگ با خدا افتاد. لذا مناره بلندى آماده کردند، نمرود به آنجا رفت، از آنجا آسمان را آنچنان دید که از زمین مى دید. پایین آمد، سپس مناره ریخت و آواز مهیبى به گوش رسید که مردم همه ترسیدند.

نمرود به ابراهیم(علیه السلام) پیشنهاد جنگ کرد، آن حضرت قبول نمود. نمرود با لشکر عظیمى به جنگ ابراهیم آمد، ولى آن بت شکن الهى تنها در برابر نمرودیان ایستاد. مردم از دلیرى آن حضرت در حیرت ماندند. ناگاه به فرمان الهى لشکر پشه رسید و سر و روى نمرودیان را گزید. نمرود مبهوتانه به قصر خویش پناه برد، ولى پشه در نهایت کوچکى لبش را گزید و بعد به دماغ نمرود رفت در حالى که مغز او را مى خورد. مدت چهل سال در نهایت مریضى عمرش سپرى شد و در این روز به درک واصل شد. وى چهارصد سال سلطنت کرد.(۱)

پی نوشت:

۱- حوادث الایام، ص  ۱۷.