بهانه ‏جويى و لجاجت‏

اشاره:

بهانه جويى و لجاجت را مى‏توان از مهمترين موانع درك حقيقت دانست زيرا اين امر سبب مى‏شود كه انسان به حق نرسد بلكه در باطل راسخ‏تر گردد!.

منظور از بهانه جويى و لجاجت اين نيست كه انسان براى كشف حقيقت پافشارى كند و پى در پى سؤال مطرح نمايد، زيرا سؤال كليد اصلى كشف حقايق است، بلكه منظور اين است، بعد از آشكار شدن حق باز هم بر سخن باطل يا عمل نادرست خود پاى بفشارد، و يا تشبّث به بهانه‏ها و عذرهاى واهى و سخنان دور از منطق از پذيرش حق سر باز زند.

اين صفت رذيله ممكن است به صورت خصوصى در فرد يا افرادى ظاهر شود، يا به صورت عام مبدّل به خلق و خوى يك ملت گردد.

تاريخ نشان مى‏دهد كه در ميان اقوام پيشين، بنى اسرائيل بيش از همه لجوج و بهانه جو بودند، و به همين دليل آيات بسيارى از قرآن از لجاجت آنها سخن مى‏گويد كه در تفسير آيات به خواست خدا به آن خواهيم پرداخت.

مى‏توان گفت در ميان تمام اقوام نادان و خودخواه و خودپرست كه حاضر نيستند به آسانى اعمال و رفتار خود را از دست دهند اين رذيله اخلاقى وجود دارد.

به هر حال اين خوى زشت از زيانبارترين خوهاى شيطانى است، و شايد نخستين كسى كه درس لجاجت را به لجوجان آموخت، شيطان بود. و به قدرى آثار

مرگبار آن زياد است كه گاه سرچشمه جنگهاى خونين مى‏گردد و نفوس و اموال را بر باد مى‏دهد و شهرهاى آباد را ويران مى‏سازد.

با اين اشاره به قرآن مجيد و روايات اسلامى باز مى‏گرديم و سپس از تحليل‏هاى مختلف در مورد عوامل اين خوى زشت و آثار زيانبار آن و طرق درمان آن سخن خواهيم گفت.

1- وَلَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ. (مؤمنون- 75)

2- امَّنْ هذَا الَّذِى يَرْزُقُكُم انْ امْسَكَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِى عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ. (ملك- 21)

3- قالَ انْظِرْنِى الَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ- قالَ انَّكَ مِنْ المُنْظَرينَ قالَ فَبما اغْوَيْتَنِى لَا قْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ. (اعراف- 14 تا 16)

4- قالَ رَبِّ انِّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَيْلًا وَ نَهاراً- فَلَمْ يَزِدْ هُمْ دُعائى الّا فراراً- وَانِّى كُلَّما دَعَوْتُهُم لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَ اسْتَكْبَروُا اسْتِكْباراً. (نوح- 5 تا 7)

5- فَرَجَعُوا الى‏ انْفُسِهِمْ فَقالُوا انَّكُمْ انْتُمُ الظَّالِمُونَ- ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ- قالَ افَتَعْبُدونَ مِنْ دوُنِ اللَّهِ مالا يَنْفَعُكُمْ شَيْئَاً وَ لا يَضُرُّكُمْ … قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ انْ كُنْتُمْ فاعِلينَ. (انبياء- 64 تا 68)

6- وَ اذْ قال مُوسى لِقَوْمِهِ انَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ انْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً، قالَ اتَتَّخِذُنا هُزُواً قَالَ اعُوذُ بِاللَّهِ انْ اكُونَ مِنَ الجاهِلِينَ … فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ. (بقره- 67 تا 71)

7- وَ اذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَاخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ انْتُمْ تَنْظُرُونَ- ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ. (بقره- 55 و 56)

8- قالُوا يا مُوسى انَّا لَنْ نَدْخُلَها ابَداً مادامُوا فِيها فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا انّا ههُنا قاعِدوُنَ. (مائده- 24)

اخلاق در قرآن، ج‏3، ص: 37

9- وَ قالوا يا ايُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ انَّنا لَمُهْتَدُونَ- فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعذابَ اذا هُمْ يَنْكُثُونَ. (زخرف- 49 و 50)

10- اوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اوْ تَرْقى فِى السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّى هَلْ كُنْتُ الّا بَشَراً رَسُولًا. (اسراء- 93)

ترجمه:

1- و اگر به آنان رحم كنيم و گرفتاريها و مشكلاتشان را برطرف سازيم (نه تنها بيدار نمى‏شوند بلكه) در طغيانشان لجاجت مى‏ورزند و (در اين وادى) سرگردان مى‏مانند!

2- آيا آن كسى كه شما را روزى مى‏دهد اگر روزيش را باز دارد (چه كسى مى‏تواند نياز شما را تأمين كند؟!) ولى آنها در سركشى و فرار از حقيقت لجاجت مى‏ورزند!

3- گفت: «مرا تا روزى كه (مردم) برانگيخته مى‏شوند مهلت ده» (و زنده بگذار) فرمود:

«تو از مهلت داده شدگانى»- گفت: «اكنون كه مرا گمراه ساختى، من بر سر راه مستقيم تو، در برابر آنها كمين مى‏كنم!»

4- (نوح) گفت: «پروردگارا! من قوم خود را شب و روز (بسوى تو) دعوت كردم،- اما دعوت من چيزى جز فرار از حق بر آنان نيفزود! و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند و) تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوشهايشان قرار داده و لباسهايشان را بر خود پيچيدند و در مخالفت اصرار ورزيدند و به شدّت استكبار كردند!

5- آنها به وجدان خويش باز گشتند، و (به خود) گفتند: «حقّا كه شما ستمگريد»- سپس بر سرهايشان واژگونه شدند (و حكم وجدان رابه كلى فراموش كردند و گفتند) تو مى‏دانى كه اينها سخن نمى‏گويند!- (ابراهيم) گفت: «آيا جز خدا چيزى را مى‏پرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد و نه زيانى به شما مى‏رساند؟» (نه اميدى به سودشان داريد، و نه ترسى از زيانشان؟) …- گفتند: «او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد اگر كارى از شما ساخته است!».

6- و (به ياد آوريد) هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت: «خداوند به شما دستور مى‏دهد

ماده گاوى را ذبح كنيد (و قطعه‏اى از بدن آن را به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنيد تا زنده شود و قاتل خويش را معرفى كند و غوغا خاموش گردد)» گفتند: «آيا ما را مسخره مى‏كنى؟!» (موسى) گفت: «به خدا پناه مى‏برم از اينكه از جاهلان باشم!» … سپس (چنان گاوى را پيدا كردند) و آن را سر بريدند ولى مايل نبودند اين كار را انجام دهند.

7- و (نيز به ياد آوريد) هنگامى را كه گفتند: «اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر اينكه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم!» پس صاعقه‏اى شما را گرفت در حالى كه تماشا مى‏كرديد- سپس شما را پس از مرگتان، حيات بخشيديم، شايد شكر (نعمت او را) بجا آوريد.

8- (بنى اسرائيل) گفتند: «اى موسى! تا آنها در آنجا هستند، ما هرگز وارد نخواهيم شد! تو و پروردگارت برويد و (با آنان) بجنگيد، ما همين‏جا نشسته‏ايم!»

9- (وقتى گرفتار بلا مى‏شدند) مى‏گفتند: «اى ساحر! پروردگارت را به عهدى كه با تو كرده بخوان (تا ما را از اين بلا برهاند) كه ما هدايت خواهيم يافت (و ايمان مى‏آوريم!)».

10- يا براى تو خانه‏اى پرنقش و نگار از طلا باشد يا به آسمان بالا روى حتى اگر به آسمان روى، ايمان نمى‏آوريم مگر آنكه نامه‏اى بر ما فرود آورى كه آن را بخوانيم!»- بگو: «منزّه است پروردگارم (از اين سخنان بى معنى!) مگر من جز انسانى فرستاده خدا هستم؟!».

تفسير و جمع‏بندى‏

در نخستين آيه سخن از كافران لجوج است كه وقتى مشمول نعمتهاى خداوند مى‏شوند و امواج بلاها را از آنها برطرف مى‏كند، شايد از طريق محبّت و رأفت بيدار شوند بر غرورشان افزوده مى‏شود، و به طغيانشان ادامه مى‏دهند، مى‏فرمايد: «اگر به آنها رحم كنيم و ناراحتى آنان را برطرف سازيم (نه تنها بيدار نمى‏شوند، بلكه) در طغيانشان اصرار مى‏ورزند و سرگردان مى‏شوند (وَلَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ).

آرى اين گروه لجوج به گواهى آيات قبل از اين آيه گاه پيغمبر را ديوانه مى‏خواندند، و گاه انتظار داشتند پيامبر صلى الله عليه و آله تسليم سخنان آنها باشد، و هر معجزه‏

اخلاق در قرآن، ج‏3، ص: 39

روشن و آيه بيّنه را مى‏ديدند باز بر انكار اصرار مى‏ورزيدند، و خداوند براى بيدار كردن آنها گاه آنها را در فشار بلاها قرار مى‏داد و گاه نعمت فراوان به آنان ارزانى مى‏داشت، نه آن بلا و عذاب، و نه اين نعمت و رحمت، هيچ يك در آنها اثر نداشت چون لجوج و متعصّب و نادان بودند.

به گفته بعضى از مفسران، طغيان اشكال مختلفى دارد، طغيانِ علم، همان تفاخر، و طغيان مال، بخل و طغيان عبادت، ريا و طغيان نفس، پيروى از شهوات‏[1] و انسان بر اثر لجاجت گرفتار همه اين طغيانها مى‏شود.

در دوّمين آيه باز سخن از مشركان لجوج است كه به هيچ قيمت حاضر نبودند تسليم منطق گويا و روشن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شوند، و خدايان ساختگى خود را رها سازند.

قرآن مجيد در اين آيه مى‏گويد: «آيا آن كسى كه شما را روزى مى‏دهد اگر روزيش را قطع كند و از شما باز دارد (آيا بتها مى‏توانند به شما روزى دهند؟) ولى آنها در سركشى و فرار از حق لجاجت مى‏ورزيدند» (امَّنْ هذَا الَّذِى يَرْزُقُكُمْ انْ امْسَكَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا فِى عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ).

قرآن مجيد مكرر اين سخن را در برابر بت پرستان تكرار مى‏كند كه از بتهاى شما هيچ كارى ساخته نيست، نه از شما در برابر دشمن دفاع مى‏كنند و نه به شما روزى مى‏دهند، نه با شما سخن مى‏گويند، نه زيانى دارند و نه نفعى و نه عقل و نه شعورى، با اين حال دليل پرستش آنها چيست؟ ولى با اين كه آنها هيچ پاسخى براى اين سخن نداشتند باز هم لجوجانه به پرستش بتها ادامه مى‏دادند.

در سومين بخش از اين آيات به نخستين لجوج و متعصب يعنى شيطان اشاره مى‏كند، هنگامى كه بر اثر تكبّر، مطرود درگاه خداوند شد و مقام منيعى را كه در ميان فرشتگان داشت به كلّى از دست داد، و بر اثر خودبزرگ‏بينى، بى نهايت حقير و ناچيز گشت، قاعدتاً مى‏بايست متوجّه اشتباه بزرگ خود شود، و به سوى خدا باز گردد، و اين آلودگى را با آب توبه بشويد و آتشى را كه بر دامنش نشسته با اشك شرمسارى خاموش كند، ولى اين كار را نكرد، بلكه تلاش كرد كه در لجن زار عصيان باز هم فروتر رود و اين دليلى جز تكبّر و حسادت و لجاج نداشت، تصميم گرفت از آدم و فرزندان او انتقام بگيرد و آنها را با وسوسه‏هاى خود گمراه كند، نه تنها يك روز و دو روز، و يك ماه و يك سال، بلكه تا پايان دنيا به اين كار زشت و نفرت‏انگيز ادامه دهد، همه جا بزم گناه را گرم كند و در هر اجتماعى لجن پراكنى نمايد و تا آنجا كه مى‏تواند زن و مرد و كوچك و بزرگ را به فساد و بدبختى بكشاند.

اينجا بود كه عرض كرد: «خداوندا! مرا تا روز رستاخيز مهلت ده و زنده بگذار- فرمود: درخواست تو را پذيرفتم، تو از مهلت داده شدگان هستى (اكنون با اين عمر طولانىِ عجيب چه كارى مى‏خواهى انجام دهى) عرض كرد: حال كه مرا گمراه ساختى من بر سر راه مستقيم تو مى‏نشينم و براى آنها كمين مى‏كنم (و از هر سو به گمراه ساختن آنها مى‏پردازم) (قالَ انْظِرْنِى الَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ- قالَ انَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ- قالَ فَبما اغْوَيْتَنِى لاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ).

بى شك عمر طولانى سرمايه بزرگى براى هر كس مى‏تواند باشد كه در آن بر حسنات خود بيفزايد، اشتباهات خود را اصلاح كند، و اگر گذشته تاريكى داشته است آن را مبدّل به آينده‏اى نورانى كند، ولى اين عمر طولانى براى طاغيان و ياغيان و لجوجان نتيجه معكوس داشت.

اجابت دعاى او در زمينه اين عمر طولانى يك رحمت الهى بود و شايد پاداشى بود براى عبادت چندين هزار سال او در دنيا، شايد بيدار شود و باز گردد، ولى اين نعمت هنگامى كه به دست افراد لجوج، طاغى و ياغى بيفتد تبديل به نقمت مى‏شود.

چهارمين آيه سخن از لجاجت قوم نوح عليه السلام است كه در برابر پيامبر بسيار مهربان‏

و دلسوز كه شب و روز براى هدايت آن‏ها تلاش و كوشش مى‏كرد و در خلوت و جلوت براى نجات آنها مى‏كوشيد و چه سرسختى عجيبى نشان داد.

نوح عليه السلام از آنها به درگاه خدا شكايت برد، و گفت: «پروردگارا! من قوم خود را شب و روز (به سوى تو) دعوت كردم اما دعوت من جز فرار از (حق) بر آنها نيفزود، و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند و) تو آنها را بيامرزى، آنها انگشتان خويش را در گوشها قرار داده، و لباسهايشان را بر خود پيچيدند و در مخالفت اصرار و لجاجت ورزيدند، و شديداً استكبار كردند». (قالَ رَبّ انِّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَيْلًا وَ نَهارَاً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِى الّا فِراراً وَ انِّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا اصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوا ثِيابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً).

اين چه تعصب و لجاجتى است كه انسان براى آن كه حرف حق را نشنود، انگشت در گوش خود بگذارد و براى اين كه چهره حق طلبان را نبيند لباسش را بر خود بپيچد، و همچون كبك سر به زير برف كند، و از حق بگريزد.

حق گريزى و حق ستيزى نيز حسابى دارد و آنها بى‏حساب در اين راه مى‏دويدند و عاملى جز لجاجت و تعصّب و استبداد نداشتند.

چگونه انسان بيمار ممكن است از طبيب خود بگريزد و گرفتار در ظلمات، پشت به چراغ كند، و غريق در گرداب، دست نجات دهنده خود را عقب بزند، اين چيزى است كه راستى حيرت هر كس را بر مى‏انگيزد ولى لجاج و عناد و استكبار، از اين چهره‏ها بسيار دارد.

در ميان پيامبران الهى هيچ كس به اندازه نوح عليه السلام قوم خود را دعوت نكرد، نهصد و پنجاه سال گفت و گفت و اصرار و تأكيد كرد، و ليل و نهار كه ممكن است اشاره به حضور در جلسات خصوصى آن‏ها در شبها و در جلسات عمومى آن‏ها در روزها باشد، دعوت روشنگرانه خود را ادامه داد، ولى جز گروه اندكى ايمان نياوردند و به گفته بعضى به طور متوسط هر دوازده سال تنها يك نفر ايمان آورد.

تعبير به «وَجَعَلُوا اصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ؛ انگشت‏هايشان را در گوششان گذاشتند» با اين كه انسان نوك انگشت را براى نشنيدن در گوش مى‏گذارد شايد اشاره به شدّت‏ حق‏گريزى آنها است، گويى مى‏خواستند تمام انگشت را در گوش كنند تا سخن حق را نشنوند.

تعبير به‏ «فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائى الّا فِراراً؛ دعوت من جز فرار بر آنها نيفزود» نشان مى‏دهد كه دعوت نوح عليه السلام در آنها نتيجه معكوس داشت، آرى افراد لجوج و عنود و مستكبر هنگامى كه صداى حق طلبان را مى‏شنوند، بر لجاجت خود مى‏افزايند، همچون مزبله‏اى كه آب باران در آن فرو ريزد كه عفونت آن گسترده‏تر مى‏شود.

در پنجمين آيه اشاره به لجاجت قوم ابراهيم عليه السلام و بت پرستان بابل است هنگامى كه ابراهيم عليه السلام با دليلى دندان شكن بى‏اعتبارى خدايان ساختگى و موهوم آنها را ثابت كرد و بعد از شكستن همه بتها- بجز بت بزرگ- از آنها- خواست كه از بت بزرگ بپرسند چه كسى اين بلا را بر سر ساير بتها آورده، آنها يك لحظه بيدار شدند و خود را در درون جان ملامت و سرزنش كردند، همان بيدارى كه اگر ادامه مى‏يافت، آنها را از خط شرك به توحيد مى‏كشانيد ولى ناگهان تعصّب و لجاجت آنها گل كرد، و آن‏گونه كه قرآن مى‏گويد: «سپس بر سرهاشان واژگونه شدند (اشاره به اين كه حكم وجدان را فراموش كردند و گفتند) تو مى‏دانى كه اينها سخن نمى‏گويند» (ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يِنْطِقُون).

ابراهيم عليه السلام گفت: «آيا جز خدا چيزى را مى‏پرستيد كه نه سودى براى شما دارد و نه زيانى؟ اف بر شما و بر آنچه غير از خدا پرستش مى‏كنيد، آيا عقل نداريد؟» (قالَ افَتَعبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مالا يَنفَعُكُمْ شَيئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ افٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدونَ مِنْ دُونِ اللّهِ افَلا تَعقِلُون).

اگر انسان، لجوج و متعصّب نباشد هنگامى كه با چشم خود مى‏بيند آنچه را پناهگاه مشكلات خود مى‏شمرد، و در حوادث سخت و روزهاى گرفتارى و طوفانى به آن پناه مى‏برد، اكنون چنان ذليل و درمانده شده كه حتّى شكننده خود را نمى‏تواند معرّفى كند تا عابدان به يارى معبود برخيزند، و بندگان به يارى خدايان، نبايد براى هميشه از خواب غفلت بيدار شود، و اين افكار خرافى و اعتقادات سخيف را از مغز خود بيرون بريزد.

آرى لجاجت و تعصّب، حجاب سخت و سنگينى است تا آنجا كه انسان را از واضح‏ترين مسايل بى خبر مى‏كند.

جالب اين كه در آيه نخست مى‏گويد: «فَرَجَعُوا الى انْفُسِهِمْ؛ آنها بازگشت به عقل و وجدان خود كردند». تعبيرى كه حكايت از بيدارى و هوشيارى مى‏كند، ولى در آيه بعد مى‏گويد: «ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى‏ رُؤُوسِهِمْ؛ آنها بر سرهاشان واژگون شدند». تعبيرى كه حاكى از عقب گردى جاهلانه و غير منطقى و خالى از فكر و انديشه است.

در ششمين آيه سخن از لجاجت بنى اسرائيل است، لجاجتى بى نظير و كم سابقه يا بى‏سابقه، در اين آيه و آيات قبل از آن، اشاره به داستان قتل مشكوكى كه در بنى اسرائيل رخ داد مى‏كند، قتلى كه نزديك بود طوايف بنى اسرائيل را به جان هم بيندازد، و سبب جدال و خونريزى عظيمى شود.

موسى عليه السلام فرمود: من به فرمان خدا قاتل را به شما معرفى مى‏كنم، گاوى را ذبح كنيد و بخشى از بدن آن را به پيكر مقتول بزنيد خودش قاتل را معرّفى مى‏كند.

اين پيشنهاد عجيب مايه حيرت همه بنى اسرائيل شد و در عين حال مايه اميدوارى، جاى اين داشت كه هر چه زودتر بروند و دستور موسى عليه السلام را اجرا كنند و به غائله پايان دهند، ولى با نهايت شگفتى شروع به اشكال تراشى و لجاجت كردند، گاهى گفتند سنّ اين گاو چقدر بايد باشد؟ و گاهى پرسيدند رنگ آن چه باشد؟ گاه از نوع آن پرسيدند و گاه از كار آن؛ و به خاطر اين سؤالات بيجا شانس پيدايش گاو مورد نظر را لحظه به لحظه كمتر ساختند، و سرانجام با زحمت زياد و جستجوى بسيار گاوى را با آن اوصاف يافتند و به قيمت بسيار گزافى خريدند، در حالى كه اگر همان اول هر گاوى به دستشان مى‏افتاد ذبح مى‏كردند، مشكل حل بود، چرا كه اگر «مأمورٌ به» قيد و شرطى داشت مى‏بايست در مقام حاجت بيان شود، همان گونه كه‏

اصوليون گفته‏اند: «تأخير بيان از وقت حاجت قبيح است». در واقع اين سؤالات و موشكافى‏هاى پى در پى، نشان مى‏دهد كه آنها به حكمت پروردگار ايمان نداشتند، زيرا خداوند حكيم آنچه از شرايط لازم باشد خودش بيان مى‏كند، نياز به سؤال ندارد، شايد بنى اسرائيل مى‏خواستند با اين بهانه جويى‏ها و لجاجت‏ها، موسى عليه السلام شرايطى را پيشنهاد كند كه اصلًا چنين گاوى پيدا نشود تا به ماجراجويى خود ادامه دهند، قرآن در آيه فوق مى‏فرمايد: « (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه موسى عليه السلام به قوم خود گفت خداوند به شما دستور مى‏دهد، ماده گاوى را ذبح كنيد (و قطعه‏اى از بدن آن را به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده بزنيد تا زنده شود، و قاتل خويش را معرّفى كند و غوغا خاموش گردد) گفتند: آيا ما را مسخره مى‏كنى؟ (موسى گفت) به خدا پناه مى‏برم از اين كه از جاهلان باشم». (وَ اذْ قالَ مُوسَى‏ لِقُوْمِهِ انَّ اللَّهَ يَأمُرُكُمْ انْ تَذْبَحُوا بَقَرةً قالُوا اتَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ اعُوذُ بِاللَّهِ انْ اكُونَ مِنَ الْجاهِليِنَ).

با اين كه آيات اين سوره به خوبى نشان مى‏دهد كه اختلاف و نزاع در ميان بنى اسرائيل براى پيدا كردن قاتل بسيار بالا گرفته بود، و روى اين حساب مى‏بايست هر چه زودتر دستور موسى عليه السلام كه از سوى خداوند به آنها ابلاغ شد براى پيدا كردن قاتل اجرا شود، ولى با اين حال لجاجت و خيره‏سرى و بهانه‏جويى بنى اسرائيل اجازه نمى‏داد موضوع خاتمه يابد و آن‏قدر سؤال كردند و خداوند هم بر آنها سخت گرفت كه عملًا پيدا كردن چنان گاوى به صورت مسأله پيچيده و بغرنجى در آمد، گاوى كه ماده باشد، زرد يكدست و كاملًا خوشرنگ، نه پير از كار افتاده، نه زياد جوان، گاوى كه نه شخم زده باشد و نه براى زراعت با آن آب كشى كرده باشند، و هيچ گونه عيب و نقص و رنگ ديگرى نيز نداشته باشد. بديهى است پيدا كردن چنين گاوى امر ساده‏اى نبود، ولى يك جمعيّت لجوج و بهانه گير بايد كفّاره لجاجت و بهانه‏جويى خود را بدهد، ناچار براى پيدا كردن چنين گاوى به همه جا سر زدند و هنگامى كه آن را پيدا كردند مجبور شدند به قيمت بسيار گزافى خريدارى كنند، سپس آن را ذبح نموده بخشى از بدن گاو مذبوح را بر بدن مقتول زدند و او به اعجاز الهى زنده شد و قاتل خود را معرفى كرد.

هفتمين بخش از آيات نيز درباره لجاجت عجيب بنى اسرائيل است آنجا كه اطراف موسى عليه السلام را گرفتند و به اصطلاح معروف دو پاى خود را در يك كفش كردند و گفتند: «اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اين كه ترتيبى دهى كه خدا را آشكارا با چشم خود ببينيم» (وَ اذْ قُلْتُمْ يا مُوسَى‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً).

ظاهراً آنها مى‏دانستند خدا جسم نيست و مكان و جهت ندارد، ولى اين سخن را از سر لجاجت و طغيان و سركشى و استكبار به موسى عليه السلام گفتند، خداوند نيز براى اين كه عدم امكان رؤيت خدا را آشكارتر و ظاهرتر سازد، و نيز اين لجوجان را گوشمالى دهد، به آنها دستور داد هفتاد نفر از بزرگان قوم خود را برگزينند كه همراه موسى عليه السلام به كوه طور روند و پاسخ اين درخواست عجيب خود را در آنجا بشنوند و براى بقيه بازگو كنند. هنگامى كه به كوه طور آمدند، موسى عليه السلام از طرف آن‏ها تقاضاى مشاهده كرد و عرضه داشت پروردگارا خودت را به من نشان ده تا با چشم تو را ببينم، خطاب آمد كه هرگز مرا نخواهى ديد ولى نگاهى به كوه كن، ما جلوه‏اى از جلوات ذات خود را (به صورت صاعقه‏اى) بر كوه مى‏فرستيم اگر كوه در مقابل اين جرقّه كوچك تاب مقاومت را نداشت، فكر رؤيت خدا را از مغز خود بيرون كنيد.

صاعقه عظيمى درگرفت، صداى مهيب آن فضا را پر كرد، زلزله عجيبى در كوه افتاد، صخره‏هاى بزرگ متلاشى شدند و بنى اسرائيل از وحشت قالب تهى كردند و جان باختند، تنها موسى عليه السلام زنده ماند و او هم بيهوش شد همان گونه كه قرآن در ذيل آيه بالا در يك اشاره كوتاه مى‏فرمايد: «صاعقه شما را فرا گرفت در حالى كه نگاه مى‏كرديد» (و به دنبال آن همگى از وحشت جان باختيد) (فَاخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ انْتُمْ تَنْظُرُونَ).

هنگامى كه موسى عليه السلام به هوش آمد، براى اين كه مشكلى پيش نيايد از خداوند تقاضاى بازگشت آنها را به دنيا كرد، و عرضه داشت خداوندا ما را به كارهاى اين سفيهان بنى اسرائيل مجازات مكن.

دعاى موسى عليه السلام اجابت شد و همگى به حيات و زندگى مجدد باز گشتند،

همان گونه كه قرآن در آيه بعد مى‏فرمايد: «شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم شايد شكر نعمت او را بجاى آوريد» (ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ).

از آنچه در بالا گفته شد به خوبى روشن شد كه هرگز حضرت موسى عليه السلام اين تقاضا را از سر ميل و خواسته خود نكرد، بلكه مأمور بود تقاضاى بنى اسرائيل را در پيشگاه خدا تكرار كند، تا هم يك درس علمى به آنها داده شود و بفهمند جايى كه تاب مشاهده صاعقه يعنى يك جرقه كوچك در معيار آفرينش را ندارند چگونه تقاضاى مشاهده پروردگار را دارند؟ و هم مجازات و گوشمالى باشد براى اين سركشان لجوج كه بيهوده در برابر يك امر محال اصرار و پافشارى نكنند.

در هشتمين بخش از آيات، باز سخن از لجاجت بنى اسرائيل است هنگامى كه خداوند آنان را بر دشمنانشان پيروز كرد، و شرّ فرعون و فرعونيان قطع شد به سوى سرزمين مقدّس يعنى بيت المقدس كه آرزوى آنها وصول به آن بود حركت كردند هنگامى كه به نزديك بيت المقدس رسيدند از سوى خداوند به آنها فرمان داده شد وارد اين سرزمين شويد و از مشكلات آن نترسيد، ولى آنها به موسى عليه السلام گفتند: در اين سرزمين جمعيتى زورمند (به نام عمالقه) زندگى مى‏كنند و تا آنها از آنجا خارج نشوند ما وارد آن نخواهيم شد. بعضى از مؤمنان راستين به آنها توصيه كردند شما از عمالقه نترسيد، وارد دروازه شهر شويد، همين كه وارد شويد، به فرمان و عنايات الهى پيروز خواهيد شد.

ولى بنى اسرائيل همچنان به لجاجت خود ادامه دادند، و همان گونه كه در آيه مورد بحث مى‏خوانيم گفتند: «اى موسى (اين فكر را از مغز خود بيرون كن) ما هرگز وارد شهر نخواهيم شد، تو خودت و پروردگارت (كه وعده پيروزى داده است) برويد (با عمالقه) بجنگيد (هنگامى كه پيروز شديد به ما خبر كنيد) ما در اينجا نشسته‏ايم» (قالُو يا مُوسَى‏ انّا لَنْ نَدْخُلَها ابداً مادامُوا فِيْهَا فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا انَّا هيُهنا قاعِدُونَ).

در اينجا نيز بنى اسرائيل ثمره تلخ و شوم لجاجت خود را چشيدند و خداوند پيروزى بر دشمن و ورود در بيت المقدس را چهل سال به تأخير انداخت و در اين چهل سال در بيابان‏هاى نزديك بيت المقدس سرگردان شدند كه به خاطر سرگردانى آنها آن سرزمين‏ «تَيْه» ناميده شد (تيه به معنى سرگردانى است) و اين بيابان بخشى از صحراى‏ «سيناء» بود.

نكته قابل توجه اين كه لجاجت و سرسختى آنها سبب شد كه حتى به ساحت قدس پروردگار اهانت كنند؛ جمله‏ «فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا انَّا ههُنا قاعِدُوْنَ» در واقع نوعى استهزاء و اهانت آشكار است، ولى افراد نادان و خودخواه و لجوج از اين گفته‏ها بسيار دارند.

در واقع سرگردانى چهل ساله در بيابان، يك حكمت و لطف الهى بود كه نسل زبون و ذليلى- كه در مصر پرورش يافته بود و كار مستمر فكرى و فرهنگى موسى عليه السلام نتوانست به كلّى آنها را دگرگون سازد- از صحنه اجتماع بيرون روند و نسل ديگرى كه در دل بيابان و در ميان انبوه مشكلات و در فضايى باز متولّد شده بودند پرورش يابند و بدين گونه تصفيه درونى در اين قوم صورت گرفت و مردانى كه بتوانند سرزمين مقدس را از چنگال دشمنان آزاد و حكومت الهى را در آن برقرار سازند پرورش يابند و در واقع اين مجازات نيز نوعى لطف و مرحمت بود و بسيارى از مجازاتهاى الهى چنين است.

در نهمين بخش از آيات سخن از قوم فرعون است كه خداوند آيات و نشانه‏ها و معجزات بزرگى براى هدايت آنها فرستاد كه در قرآن عدد اين معجزات بزرگ به عنوان «تسع آيات»[2] (نه معجزه مهم) آمده است، ولى آنها كه در لجاجت دست كمى از بنى اسرائيل نداشتند، مرتب بهانه جويى مى‏كردند، سرانجام چنين گفتند: «اى‏ مرد ساحر! پروردگارت را به خاطر عهدى كه با تو كرده بخوان (تا ما را از اين درد و رنج‏هايى كه به آن گرفتار شده‏ايم برهاند) در اين صورت ما هدايت خواهيم شد (و به تو ايمان مى‏آوريم)- اما هنگامى كه عذاب را از آنها برطرف ساختيم آنها پيمان‏شكنى كردند، و هرگز ايمان نياوردند» (وَ قالُوا يا ايُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ انَّنا لَمُهْتَدُونَ- فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ اذا هُمْ يَنْكُثُونَ).

تعبيرات آيه كاملًا نشان مى‏دهد كه همه اين سخنان از سر لجاجت بود؛ از يك سو موسى عليه السلام را ساحر مى‏خواندند و در عين حال دست به دامن او براى رهايى از بلا مى‏زنند، تعبير ربّك (پروردگار تو و نه پروردگار ما) نشانه ديگرى از اين لجاجت است. قول مؤكّد در مورد ايمان به موسى عليه السلام كه در جمله‏ «انّنا لمهتدون» كاملًا آشكار است، و تعبير «ينكثون» كه به صورت فعل مضارع آمده و نشان مى‏دهد بارها پيمان بستند و شكستند همه بيانگر لجاجت قوم فرعون است.

و سرانجام آنها نيز به جريمه لجاجت خود گرفتار شدند، و خداوند همه سران و نفرات كارآمد آنها را در ميان امواج دريا غرق كرد، و اين است نتيجه لجاجت‏[3].

دهمين و آخرين بخش از اين آيات ناظر به لجاجت مشركان عرب است، آنها اصرار داشتند كه با انواع بهانه جويى‏ها از قبول دعوت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله كه آميخته با انواع معجزات بود سرباز زنند، با اين كه اگر روح حق‏طلبى بر آنها حاكم بود يكى از اين معجزات بزرگ و از جمله خود قرآن مجيد كه معجزه جاويدان خاتم انبياء است براى آنها كافى بود ولى آنها پيوسته پيشنهاد تازه‏اى مى‏كردند و معجزه جديدى مى‏خواستند ولى باز هم ايمان نمى‏آوردند.

اين آيات نشان مى‏دهد كه آنها لجاجت را به آخرين حد رسانده بودند.

مى‏فرمايد: «آنها گفتند ما هرگز به تو ايمان نمى‏آوريم تا چشمه‏اى از اين سرزمين‏  (خشك و سوزان) براى ما خارج سازى- يا باغى از نخل و انگور در اختيار داشته باشى، و نهرها در لابلاى آن جارى كنى- يا قطعات سنگهاى آسمانى را- آن‏چنان كه مى‏پندارى- بر سر ما فرود آورى يا خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر سازى يا خانه‏اى پر نقش و نگار از طلا داشته باشى يا به آسمان بالا روى حتّى به آسمان رفتنت نيز ايمان نمى‏آوريم مگر آنكه نامه‏اى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى كه آن را بخوانيم» (وَ قالُوا لَن نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجَرَ لَنا مِنَ الْأرْضِ يَنُبُوعاً … اوْ تَرْقى فِى السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَئُهُ …).

اين سخنان كه نشانه‏هاى بهانه جويى و لجاجت در آن كاملًا نمايان است حاكى از يك نكته انحرافى ديگرى نيز بود، و آن اين كه نشان مى‏داد آنها چنين تصوّر مى‏كردند كه پيامبر عليه السلام مى‏گويد: من فعّال ما يشاء هستم و بر تمام جهان هستى حاكميّت دارم، در حالى كه معجزات هميشه به فرمان خدا است و آن‏گونه كه خدا بخواهد نازل مى‏شود، و لذا در پايان اين آيات چنين مى‏خوانيم: «اى پيغمبر بگو! منزه است پروردگارم (از اين گفتگوهاى شما) مگر من جز بشرى هستم كه فرستاده خدا مى‏باشم» (قُلْ سُبْحانَ رَبِّى هَلْ كُنْتُ الَّا بَشَراً رَسُولًا).

شأن نزول آيات نشان مى‏دهد كه گروهى از مشركان مكه و در رأس آنها «وليد بن مغيره و ابوجهل» در كنار خانه كعبه اجتماع كردند، و پيرامون كار پيامبر صلى الله عليه و آله سخن مى‏گفتند، سرانجام چنين نتيجه گرفتند كه بايد كسى به سراغ محمد صلى الله عليه و آله برود، و به او پيشنهاد كند كه با او در اين جنگ بيايد و با ما سخن بگويد، پيامبر صلى الله عليه و آله به اميد آن كه شايد آماده پذيرش حق شده‏اند فوراً به سراغ آنها شتافت ولى با سخنان بالا روبرو شد، به‏اضافه مطالب بى‏اساس و اهانت‏آميز ديگر.

به يقين اگر آنها به دنبال حق و در جستجوى حقيقت بودند پيامبر صلى الله عليه و آله موظّف بود به خواسته آنها عمل كند و حد اقل يكى از اين معجزات را به آنها ارائه دهد ولى آنان بارها معجزاتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ديده بودند و نپذيرفته بودند و تازه در همين تقاضا نيز خودشان اعتراف مى‏كنند كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان معجزه در پيش چشم آنها به آسمان برود باز ايمان نخواهند آورد مگر اين كه نامه‏اى از سوى خدا براى آنها بياورد، تازه اگر چنين كارى را پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏كرد نيز به احتمال قوى ايمان نمى‏آوردند، چرا كه سابقه آنها بهترين گواه لجاجت و بهانه جويى است؛ سوابق آنها نشان مى‏دهد وقتى كه در برابر قوى‏ترين معجزات قرار مى‏گرفتند فوراً مى‏گفتند:

اين كار سحر است و اين مرد ساحر، و با اين اتّهام واهى به سادگى از كنار معجزات مى‏گذشتند.

از مجموع آيات بالا مى‏توان به خوبى اين نكته را دريافت كه مسأله لجاجت و بهانه جويى در تمام طول تاريخ بشر از آغاز خلقت تا كنون هميشه يكى از موانع مهم راه حق بوده است و يكى از مشكلات بزرگ انبياء را وجود اين صفت رذيله در عمق جان اقوام پيشين تشكيل مى‏داده است و اگر انسان بخواهد به حق برسد قبل از هر كار بايد اين خوى زشت و رذيله اخلاقى را از وجود خود ريشه كن سازد.

لجاجت و بهانه جويى در روايات اسلامى‏

در فصل نهم اين كتاب به بحث‏هاى مربوط به تعصّب و لجاجت پرداختيم و آيات و روايات و بحث‏هاى مربوط به لجاجت را كه ناشى از تعصب‏هاى جاهلانه و تقليدهاى كوركورانه مى‏شود روشن ساختيم، در بحث كنونى سخن از بهانه جويى و لجاجت است و به تعبير ديگر پافشارى كردن روى يك مسأله غلط، نه به خاطر تعصّب‏هاى قومى و تقليد كوركورانه، بلكه به خاطر خوى بهانه جويى كودكانه‏اى كه در بعضى از افراد ديده مى‏شود كه بدون هيچ دليل منطقى در برابر حق تسليم نمى‏شوند و براى فرار از حق دنبال بهانه‏اى مى‏گردند.

همان گونه كه در آيات گذشته ديديم اين رذيله اخلاقى در بسيارى از اقوام بوده و به خاطر همان از سعادت محروم گشتند و در گرداب بدبختى افتادند، در احاديث اسلامى نيز بحث گسترده‏اى در اين زمينه ديده مى‏شود.

1- در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: «الْخَيْرُ عادَةٌ وَ الشَرُّ لَجاجَةٌ؛ كارهاى‏

نيك تدريجاً به صورت عادت در مى‏آيد، ولى كارهاى شرّ و بد ناشى از لجاجت است».[4]

2- در حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: «ايَّاكَ وَ مَذْمُومَ اللَّجاجِ فَانَّه يُثِيرُ الْحُرُوْبَ؛ از لجاجت مذموم و نكوهيده بپرهيز كه مايه بروز جنگها است».[5]

تعبير به لجاجت مذموم اشاره به اين است كه گاهى انسان در كارهاى خير اصرار مى‏ورزد و به صورت منطقى پافشارى مى‏كند، بى شك اين اصرار و پافشارى كار بسيار خوبى است و سرچشمه پيروزى و موفقيت.

ولى اصرار و پافشارى لجوجانه و بهانه‏جويانه كه از آن تعبير به «مذموم اللجاج» در حديث فوق شده است، سبب تحريك همين حس در ديگران مى‏گردد و ادامه آن به جنگ و خونريزى مى‏كشد.

3- در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم: «جِماعُ الشَّرِّ اللَّجاجُ وَ كَثْرَةُ الْمُماراةِ؛ كانون شرّ و فساد همان لجاجت و بحث و جدال تعصّب‏آميز است».[6]

در واقع بسيارى از مشكلات و مصائب اجتماعى، سرچشمه‏اى جز همين امور ندارد، از يك سو گروهى به بحث و جدل و لجاجت بر مى‏خيزند، و از سوى ديگرى، گروهى ديگر نيز بر اثر جهل و نادانى و خودخواهى همين راه را ادامه مى‏دهند، ناگهان آتش نزاع شعله‏ور مى‏شود، و هر دو گروه بى‏آنكه هدفى را دنبال كنند به جان هم مى‏افتند، در حالى كه اگر يك طرف بر سر عقل بيايد و كمى خويشتن دارى به خرج دهد جلو مفاسد عظيمى گرفته مى‏شود.

4- در حديث ديگرى از همان امام بزرگوار مى‏خوانيم كه در مذمّت اين خوى زشت فرمود: «خَيْرُ الْاخَلاقِ ابْعَدُها عَنِ اللَّجاجِ‏؛ بهترين اخلاق، اخلاقى است كه از لجاجت دورتر باشد».[7]

از اين تعبير استفاده مى‏شود كه روح لجاجت و بهانه جويى با تمام صفات رذيله پيوند دارد، يا در آنها مؤثر است و يا از آنها متأثر مى‏باشد.

5- و نيز از آن حضرت نقل شده است كه در همين رابطه فرمود: «لا مَرْكَبَ اجْمَحُ مِنَ اللَّجاجِ؛ هيچ مركبى سركش‏تر از لجاجت نيست».[8]

اين تعبير نشان مى‏دهد كه لجاجت انسان را به واديهايى مى‏كشاند كه صاحب آن نيز در انتظارش نيست، گاه او را به دروغ، گاهى به تكبّر، گاهى به خدعه و نيرنگ و گاه به جنگ و جدال، كه در روايات سابق به آن اشاره شد.

6- در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم هنگامى كه موسى بن عمران عليه السلام مى‏خواست از استاد و معلّمش خضر عليه السلام جدا شود از او تقاضاى پند و اندرز كرد، از جمله توصيه‏هاى خضر عليه السلام اين بود: «ايَّاكَ وَ اللَّجاجَةَ اوْ تَمْشِى فِى غَيْرِ حاجَةٍ اوْ انْ تَضْحَكَ مِنْ غَيرِ عَجَبٍ وَاذْكُرْ خَطِيئَتِكَ وَ ايّاكَ وَ خَطايا النَّاسِ؛ از لجاجت بپرهيز و همچنين از گام برداشتن در طريقى كه نياز تو در آن نيست (دخالت در امورى كه با تو ارتباط ندارد) و همچنين از خنده‏هاى بى معنى، و همواره به ياد گناهان خويش باش و از بررسى گناهان مردم بپرهيز».[9]

در اين حديث لجاجت همرديف گام‏هاى بى هدف و دخالت در امورى كه ارتباطى به انسان ندارد قرار داده شده و اين نشان مى‏دهد لجوج هرگز تابع منطق نيست.

7- اين بحث را با حديث پر معناى ديگرى از على عليه السلام پايان مى‏دهيم آنجا كه فرمود: «مَنْ لَجَّ وَ تَمادَى‏ فَهُوَ راكِسٌ الَّذِى رانَ اللَّهُ عَلَى قَلْبِهِ وَ صارَتْ دائِرَةُ السّوُءِ عَلَى رَأْسِهِ؛ كسى كه لجاجت كند و اين راه را همچنان ادامه دهد، او كسى است كه فكرش وارونه مى‏شود و خداوند زنگار بر قلبش مى‏نهد و بديها و بدبختى‏ها بر گرد وجود او دور مى‏زند».[10]

به هر حال احاديث در نكوهش اين رذيله اخلاقى بسيار است و آنچه در بالا آمد نمونه بارزى از آن احاديث است كه نشان مى‏دهد اين خوى زشت از آن رذايلى است كه صاحبش را بدبخت و بيچاره مى‏كند، از حق دور مى‏سازد، به باطل نزديك مى‏كند و به سرنوشت دردناكى كه در انتظارش نيست گرفتار مى‏سازد.

انگيزه‏ها و پيامدهاى بهانه‏جويى و لجاجت‏

از آنجا كه اين خلق و خو در زمره اخلاق كودكان است سرچشمه آن قبل از هر چيز، جهل و نادانى و كوته فكرى است، افراد عاقل و فهميده كه داراى فكرى عميق هستند هميشه تابع منطق و استدلالند، هرگاه كسى با برهان منطقى براى آنها ثابت كند، كارى را كه ساليان دراز انجام مى‏دهند اشتباه است همان ساعت از آن باز مى‏گردند، ولى افراد كوته فكر و جاهل و نادان به آسانى از راه و روشى كه به آن عادت كرده‏اند باز نمى‏گردند، و تمام استدلالات منطقى در برابر آنها بى رنگ و بى‏اثر است.

يكى ديگر از علل و انگيزه‏هاى آن سرزنش‏هاى بى‏موردى است كه از خارج بر كسى تحميل مى‏شود، هرگاه كسى را نسبت به كار خلافى كه انجام داده است ملامت كنند و در راه ملامت، طريق افراط را نپويند و ملامت آميخته با لطف و محبّت باشد، غالباً سبب بيدارى و بازگشت به طريق حق مى‏شود، ولى اگر ملامت و سرزنش از حد بگذرد، و توأم با خشونت و يا در انظار عموم باشد غالباً افراد خطاكار را بر سر لج مى‏آورد، و آنها براى اين كه اثبات كنند كار خلافى را انجام نداده‏اند و ملامت‏ها بى‏مورد است بر سر حرف خود و ادامه راه خويش پافشارى مى‏كنند و تدريجاً كار به جايى مى‏رسد كه باور مى‏كنند كار خوبى انجام مى‏دهند، و بايد آن را ادامه داد، از همين رو در حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم‏ «الِاْفراطُ فى الْمَلامَةِ يَشُّبُ نِيْرانَ اللّجاجَةِ؛ زياده‏روى در ملامت و سرزنش، آتش لجاجت را شعله‏ور مى‏كند».[11]

سوّمين عامل پيدايش اين صفت، احساس حقارت است، عقده حقارت سبب مى‏شود كه افراد زير بار ديگران نروند و براى اثبات شخصيت خويش گوش به حرف هيچ كس ندهند، سخنان منطقى را نپذيرند و بر پندار و رفتار و گفتار باطل خويش اصرار و پافشارى كنند در حالى كه افراد با شخصيت خود را بى نياز از اين كارهاى خلاف مى‏بينند به راحتى در برابر منطق و برهان تسليم مى‏شوند، و هرگز بر خطاهاى خود اصرار نمى‏ورزند.

ضعف اراده و عدم شخصيت در انتخاب و تصميم‏گيرى را مى‏توان عامل چهارمى براى لجاجت و بهانه‏جويى دانست، بديهى است جدا شدن از برنامه‏هاى اشتباه آلود كه انسان مدّتها به آن خو گرفته، و همچنين اعتراف به خطا و اشتباه كار ساده‏اى نيست، و نياز به قوّت اراده و شجاعت دارد؛ آنها كه از اين فضليت انسانى محرومند، رو به لجاجت و بهانه‏جويى مى‏آورند.

راحت‏طلبى را مى‏توان عامل پنجم شمرد، چرا كه ترك مسيرى كه انسان مدّتها داشته است هميشه آسان نيست، غالباً مشكلاتى دارد، كه با روحيّه افراد راحت‏طلب و عافيت خواه به يقين سازگار نيست.

اينها عواملى بود كه مى‏توان براى خوى زشت بهانه جويى و لجاجت ذكر كرد.

آثار منفى اين خوى زشت نيز بر كسى پوشيده نيست زيرا از يك سو انسان را گرفتار مشكلات ناخواسته‏اى مى‏كند، همان گونه كه در داستان گاو بنى اسرائيل آمده است كه آنها با لجاجت و بهانه جويى تكليف خودشان را ساعت به ساعت سخت‏تر كردند، تا آنجا كه پيدا كردن گاوى به آن صفات كه بعد از اصرار و لجاجت تعيين شده بود، هزينه بسيار سنگينى داشت، در حديثى آمده است كه آنها اموال خود را روى يكديگر گذاردند تا توانايى بر خريدن آن گاو پيدا كردند سپس نزد موسى عليه السلام آمدند و ناله و فرياد سردادند و گفتند اى موسى! قبيله ما فقير شده و به گدايى افتاده است و به خاطر لجاجت، ما دستمان از كم و بيش كوتاه شد و در اينجا موسى عليه السلام به آنها محبت كرد و دعايى به آنان آموخت تا در سايه آن مشكلاتشان حل شود[12].

محروم شدن از درك واقعيت‏ها كه زمينه ساز تكامل انسان است يكى ديگر از آثار منفى اين خوى زشت است چرا كه لجاجت و بهانه جويى به انسان اجازه نمى‏دهد خطاهاى خويش را اصلاح كند و در برابر واقعيت‏ها و حقايق، سر تعظيم فرود آورد و به همين دليل از پيشرفت، ترقى و تكامل باز مى‏ايستد.

انزواى اجتماعى و پراكندگى مردم از گرد انسان سوّمين پيامد سوء اين خوى زشت است، زيرا عموم مردم از افراد لجوج و بهانه جو متنفر و بيزارند و حاضر به همكارى با آنها نيستند، اصولًا همكارى اجتماعى نياز به انعطاف و تذكر پذيرى دارد، كارى كه از لجوج ساخته نيست.

اضافه بر اين، اين گونه اشخاص به سبك مغزى و نادانى در جامعه مشهور مى‏شوند، و همين سوء سمعه، آنها را به عقب مى‏راند و منزوى‏تر مى‏كند، همان گونه كه در حديث معروف دعائم كفر، از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «وَ مَنْ نازَعَ فِى الرَأْىِ وَ خاصَمَ، شَهُرَ بِالمَثَلِ (بِالْفَشَلِ) مِنْ طُولِ الِلّجاجِ؛ كسى كه به دفاع شديد و لجوجانه از اعتقاد خود برخيزد و با مخالفان مخاصمه كند، به خاطر لجاجتش مشهور به نادانى مى‏شود».[13]

كوتاه سخن اين كه خوى زشت لجاجت و بهانه جويى انسان را از خدا و خلق و حتى از خويشتن دور مى‏سازد، و جز با ترك اين خوى زشت، انسان نمى‏تواند از موقعيت و مكانت شايسته‏اى برخوردار شود.

تفاوت استقامت و لجاجت!

هرگاه انسان در طريق خير و مسير حق ايستادگى كند، يكى از شايسته‏ترين كارها را انجام داده است، و اين همان فضيلت صبر و استقامت است كه پيش از اين درباره آن بسيار سخن گفته‏ايم، ولى اگر در طريق باطل و مسير نادرست بايستد و هيچ گونه انعطافى از خود نشان ندهد، همه مخالفان را در اشتباه بداند، و خود را حق مطلق بپندارد، و هرگز حاضر به اصطلاح خطاهاى خويش نباشد آن را لجاجت مى‏نامند كه از زشت‏ترين خوهاى زشت است.

راه درمان لجاجت‏

چنانكه مى‏دانيم درمان بيماريهاى اخلاقى و روانى به طور كلى از دو طريق است،

نخست از طريق علمى و بررسى پيامدهاى سوء آن رذيله اخلاقى، و به اين طريق كسى كه آثار منفى بهانه‏جوئى و لجاجت را با تحليل عميق دريابد و بداند اين صفت رذيله انسان را از خدا و خلق خدا دور مى‏كند و راه تكامل را به روى او مى‏بندد و در اجتماع منزوى مى‏سازد و از درك حقايق محروم مى‏نمايد و در واقع حجاب ضخيمى است كه به روى عقل انسان مى‏افتد به يقين اين آمادگى در او پيدا مى‏شود كه از اين خوى زشت فاصله بگيرد و ريشه‏هاى گنديده آن را از سرزمين روح خود بركند.

و نيز بداند كه لجاجت و بهانه‏جوئى با ايمان سازگار نيست همان گونه كه در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم‏ «سِتَّةٌ لا تَكُونُ فى‏ المُؤمِنِ قيْلَ وَ ما هى؟ قالَ العُسْرُ وَ النَّكْدُ وَ اللَجاجَةُ وَ الكِذْبُ وَ الْحَسَدُ وَ الْبَغىُ؛ شش چيز است كه در افراد با ايمان وجود ندارد پرسيدند آن شش چيز كدام است؟ فرمود: سخت‏گيرى و بخل و لجاجت و دروغ و حسد و ظلم».[14]

طريق ديگر مبارزه راهكارهاى عملى است، يعنى هنگامى كه مقدمات ابراز اين صفت در او پيدا مى‏شود سعى كند فوراً از در تسليم درآيد و حق را پذيرا شود و از گوينده تشكر كند و اگر در ابتدا از خود سرسختى نشان داده عذرخواهى نمايد، هرگز يك سخن را از سر لجاجت تكرار نكند و اگر يك بار بر زبان او جارى شد بلافاصله سكوت كند و خود را از وسوسه شيطان به خدا بسپارد هنگامى كه چند بار اين برنامه را عملى كند تدريجاً از شدّت لجاجت او كاسته مى‏شود و با ادامه اين راه ريشه‏كن خواهد شد.

با افراد لجوج نشست و برخاست نكند و به جدال و مراء ننشيند و به بحث و مجادله نپردازد، حالات بزرگان پيشين را مطالعه كند كه چگونه حرف حق را حتى از يك كودك يا غلام و برده مى‏پذيرفتند و اگر شاگردان آنها ايرادى مى‏گرفتند و ايراد را درست مى‏ديدند با عنايت و احترام پذيرا مى‏شدند و از آنجا كه يكى از آثار يا يكى از

انگيزه‏هاى آن رياكارى و جهل و نادانى است هر قدر در اصلاح خويش از اين دو صفت رذيله بكاهد از لجاجت او كاسته خواهد شد و نيز حالات اقوام پيشين را كه بر اثر لجاجت در برابر انبيا برخاستند و كفر را بر ايمان ترجيح دادند و سرانجام گرفتار عذاب‏هاى الهى شدند از نظر بگذراند و بداند پوئيدن راه لجاج سرانجامش همان است كه دامنگير آن اقوام كافر لجوج شد و اگر گرفتار عذاب الهى نشود در زندگى دنيا سخت به رنج و تعب مى‏افتد در داستان گاو بنى اسرائيل آمده است كه لجاجت در برابر دستور موسى عليه السلام سبب شد بنى اسرائيل هر چه داشتند به عنوان بهاى آن گاو با ويژگى‏هاى خاصش بپردازند تا آنجا كه گروهى از آنها به گدائى افتادند و نزد موسى عليه السلام رفتند و اعتراف كردند كه بخاطر لجاجت هرچه داشتيم از دست داديم براى ما دعا كن تا خداوند روزى ما را وسيع كند![15]

[1] . روح البيان، جلد 6، صفحه 98.

[2] . اسراء، آيه 101.

[3] . نظير همين تعبيرات بلكه با شرح بيشتر در سوره اعراف، آيات 131 تا 135 آمده است.

[4] . سنن ابن ماجه، حديث 221، ميزان الحكمه، حديث 18114.

[5] . شرح فارسى غرر الحكم، جلد 2، صفحه 298.

[6] . همان مدرك، جلد 3، صفحه 376.

[7] . شرح فارسى غرر الحكم، جلد 3، صفحه 425.

[8] . همان، جلد 6، صفحه 395.

[9] . سفينة البحار، ماده لجّ.

[10] (. نهج البلاغه، نامه 58.

[11] (.بحار الانوار، جلد 74، صفحه 212.

[12] . بحار الانوار، جلد 13، صفحه 272.

[13] . بحار الانوار، جلد 69، صفحه 119.

[14] . بحار الانوار، جلد 64، صفحه 301، حديث 29.

[15] . بحار الأنوار، جلد 13، صفحه 272.