بنيان كعبـه(2)

غلامرضا افراسيابى *

چـكيـده

در بخش اول مقاله حاضر درباره تاريخچه كعبه از روزگار آدم(ع) تا زمان حيات پيامبر(ص) و حفظ قداست و حرمت مكه و تاريخچه تهيه جامه خانه كعبه و قفل نهادن بر آن و ممانعت از ورود اشخاص متفرقه و «ناپاك» به آن خانه مقدس و ويرانى خانه به دنبال سيل و آتش سوزى بحث شد و حال از باز سازى خانه كعبه و ظهور اسلام و فتح مكه و پاك شدن بيت الله از وجود بت ها و خلافت عبدالله زبير در مكه و مدينه و عراق و خراسان و تجديد بناى خانه كعبه در اين دوره به صورت بناى ابراهيمى به فرمان عبدالله زبير و آتش زدن در خانه كعبه و ويران ساختن آن به دست حجاج بن يوسف در جنگ با عبدالله بن زبير و بازسازى آن به فرمان عبدالملك بن مروان و به دست حجاج بن يوسف و دگرگونيهاى ديگر در فضاى مسجد الحرام و جامه كعبه بحث شده است.

خديجه همه فرزندان خود را از پسر و دختر در همين خانه به دنيا آورد. در همين سال ها، على(ع) فرزند ابوطالب در پنج ـ شش سالگى به خانواده محمد(ص) پيوست. گويند: تنگ دستى ابوطالب و سنگينى بار عيال، محمد(ص) و عباس عم محمد(ص) و برادر بسيار توانگر ابوطالب را به سبك كردن بار وى برانگيخت. زيرا ابوطالب در قحط و خشك سالى مكه همه دارائى خود را از دست داده بود و هزينه وى بيش از درآمد بود. وليكن اين تحليل و تعبير با تعصب ابوطالب و آزادگى آن مرد مردستان به دور مى نمايد. و بى گمان يك نكته عاطفى، سيد مكه را به بيرون رفتن دو جگر گوشه خود از خانه راضى كرده بود. پسران محمد امين(ص): قاسم و عبداللّه يكى در چهار سالگى و آن ديگرى در شيرخوارگى تن لطيف به خاك سرد سپرده و پدر و مادر خود را سخت دل شكسته و سوگوار كرده بودند. ديگر خنده يا گريه و هياهوى كودكانه سكوت سنگين و ملال آور خانه را درهم نمى شكست. برخى طيب و طاهر را نام فرزندانى ديگر از محمد(ص) در شمار آورده اند وليكن طيب و طاهر، هر دو لقب عبداللّه را نشان تولد وى بعد از بعثت نبى اكرم مى شمارند. به هر تقدير، دختران نيز به خانه شوهر رفته بودند و جز فاطمه(س) خردسال يا شير خواره كسى در كنار محمد(ص) و خديجه نبود و به همين مناسبت ابوطالب خود با طيب خاطر و بس بزرگوارانه و مردانه على(ع) را به خانه محمد(ص) و جعفر را به پيش عباس فرستاد. خردمندان مى گويند: رفتن على(ع) به خانه محمد(ص) براى اين كودك نژاده موهبتى خداوندى بود.1

در سن سى و پنج سالگى محمد(ص) و به روايتى در سال تولد فاطمه(س)، قبائل مختلفه قريش عزم به بازسازى خانه كعبه جزم كردند: «… فقال العباس: ولدت فاطمه و قريش تبنى الكعبه و النبى(ص) ابن خمس و ثلاثين سنه».2

كعبه در پى يك سيل بنيان كن و يك آتش سوزى مهيب آسيب بسيار ديده بود و بيم ويرانى بدنه سنگ چين كوتاه آن مى رفت. سيل از فرو ريختن آب درپى بارندگى زياد از فراز سدى در بلنداى مكه جارى گشت و نيز زنى چون مى خواست خانه را بَخور دهد، از مجمره وى شراره اى در جامه كعبه و يا درب ورودى آن افتاد و آتش به پا كرد و بدنه آسيب ديد و سقف فرو افتاد. در اين حال به اموال كعبه دستبرد زدند و گويا به راهنمائى و يا تحريك ابولهب آهوئى زرين، مرصع به مرواريد و گوهر، از آن اموال بدزديدند. هر چند آن دزد يا نگاهدارنده مال دزدى به چنگ افتاد و طبق قانون دست وى ببريدند3 وليكن اين پيشامد، قريشيان را در عزم خود پا برجاتر كرد. نام اين دزد، «دويك» بود. در همين هنگام يك كشتى با بار سنگ مرمر، آجر و تيرك هاى چوب و فلز از «روميّة الصغرى» به يمن مى رفت. باد اين كشتى را به نزديك مكه آورد و در آنجا كشتى به گل فرو رفت و دم به دم بيشتر به گل مى نشست. يك معمار رومى به نام «باقوم» يا «ياقوم» و يا «باقول» در كشتى بود و مى خواست در يمن كليسائى بسازد. وليد بن مغيره از قريش با معمار رومى به مشورت نشست و به وى گفت: براى بيرون آوردن كشتى و تعمير و راه اندازى آن بايد كشتى را از آب بيرون بياورند و در اين صورت از پياده كردن بارِ كشتى، هيچ چاره نيست. «باقوم» اين رأى بپسنديد و بنا به درخواست مردان قريش، سرپرستى ساختمان كعبه را عهده دار گشت. ابوطالب از آن مردان درخواست تا در هزينه بازسازى كعبه، جز از مال حلال بهره نجويند و به اين صورت چوب هاى درون كشتى همه بخريدند تا در ساختن آسمانه خانه به كاربرند.4

براى بالا آوردن ديوار و بدنه نيز از كوه «السياده» سنگ مى آوردند و محمد(ص) در اين كار انبازى داشت. در اين حال مردان برهنه بودند و ندائى محمد(ص) را از برهنگى منع كرد: «فسمع صائحا يصيح: لاتنزع ثوبك» و جز اين نيز گفته اند.5 و اين، نخستين نشانه ظاهرى پيامبرى وى بود. در هر حال هريك از قبائل قريش بخشى از بدنه كعبه را در دست گرفت و بالا آورد و چون خواستند حجر الاسود را نصب كنند هر يك از بزرگان مى خواستند اين سرفرازى نصيب وى گردد. از اين روى در ميان ايشان ستيزه درگرفت و براى جنگ و خونريزى سوگند خوردند و چون شمشيرها را برآهيختند، «ابوامية بن المغيره» پا در ميانى كرد. اين مرد از كهنسال ترين مردم مكه بود و از آن بزرگان خواست تا به حكميت نخستين درآينده به مسجد، از «درب بنى شيبه» تن در دهند. اين پيشنهاد پسنديده آمد و چشم به راه نشستند. سرانجام مردى از دورخودنمائى كرد و چون نزديك آمد همگان فرياد برداشتند: محمد امين. محمد امين. برفور بزرگان گرد وى درآمدند و ماجرى با وى بگفتند. محمد(ص) بفرمود تا پارچه اى بياورند و بر زمين گسترند.

بعضى گويند: آن حضرت رداء خويش بگسترد.6 و به ايشان گفت: من به دست خويش سنگ بر پارچه مى نهم و شما هر يك، يك گوشه از آن پارچه را در دست بگيريد و بالا بياوريد. آن مردان چنين كردند و چون سنگ تا برابر جاى آن بالا آمد، محمد(ص) خود آن سنگ را برداشت و نصب كرد. غريو شادى و خشنودى از همگان برخاست و بر محمد امين(ص) و حكم وى بسى آفرين خواندند و چون بلندى ديوار به شانزده ذرع برسيد، براى سقف پانزده شاه تير بر شش ستون نهادند و روى آن بپوشانيدند. هر چند بزرگان قريش از بناء تازه خشنود گشتند وليكن محمد(ص) به آن دل خوش نساخت. زيرا بناى ديرينه ابراهيم(ع) در هم ريخته بود از اين روى بعدها به عايشه فرموده بود: لولا ان قومك حديث العهد بالكفر لنقضت الكعبه و رددتها على قواعد ابراهيم و جعلت لها بابا شرقيا و بابا غربيا.7

محمد(ص) چون يك چند برآمد خود را از بازار و بازرگانى دور نگه داشت و كار تجارى خديجه را يك سره در دست وى رها كرد و خود گاه در مسجد الحرام و در كنار خانه كعبه به راز و نياز با پروردگار يكتا مى پرداخت و گاه نيز به غار «حراء» مى رفت و با پروردگار زمين و آسمان و آفريدگار جهان خلوت مى كرد.

در آن روزگار بعضى از مردان مكى در ماه رمضان به اين غار مى رفتند و چند روزى و گاه يك ماهه رمضان در آن غار مى ماندند و به تزكيه باطن و تصفيه درون مى پرداختند و بعد از رمضان آسوده و سبك بال به شهر باز مى گشتند و سرگرم كار خود مى شدند.

محمد(ص) نيز چنين مى كرد پيش از اين نيز با عبدالمطلب و ابوطالب به «حراء» مى رفت و يا براى ايشان آب و آذوقه مى برد. از اين روى اين غار براى وى جائى آشنا بود. در چهل سالگى وى، در يك ماه رمضان، جبرئيل پس از چند بار زمينه چينى بر وى فرود آمد و آياتى از سوره العلق در دل محمد(ص) انداخت و از او خواست تا آن را بخواند و محمد از ناتوانى خود در خواندن سخن در ميان آورد تا سرانجام قدرت خواندن را در خود يافت و آنچه جبرئيل مى گفت بى درنگ بازگو مى كرد و به اين ترتيب محمد(ص) بعد از شش ماه ديدن رؤياى صادقه و مشاهده امورى حيرت انگيز در گرداگرد خويش به پيامبرى و راهنمائى خلق مبعوث گشت و كار دعوت را از خانه و خانواده خود آغاز فرمود.

خديجه نخستين مسلمان بود و پس از وى على بن ابى طالب(ع) و زيد بن حارثه و ابوبكر به وى گرويدند. پيرامون نخستين مرد مسلمان در ميان اهل تحقيق اختلاف نظر در ميان آمده است وليكن گفته على(ع) باب بحث و جدل را در اين زمينه بسته است: «روى عن على عليه السلام انه قال: أنا عبداللّه و أخو رسوله و أنا الصّديق الأكبر لايقولها ألا كاذب مفتر، صليت مع رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم قبل الناس».8 پس از چندى فرضيت نماز بر وى فرود آمد و جبرئيل عليه السلام آئين و اوراد نماز به وى بياموخت و با هم نماز برپاى داشتند. و چون به خانه بازگشت با خديجه نيز به نماز ايستاد.

پيامبر(ص) به خوبى خانه كعبه و مسجدالحرام را مى شناخت و به وابستگى مردم سرزمين هاى عربى و جهانيان به اين جاى مقدس آگاهى داشت و مى دانست اين خانه پاك و فضاى گرداگرد آن، هر ساله در موسم حج و اوقات ديگر جمع كثيرى را سوى خويش مى كشاند و نيكوترين موقعيت را براى تبليغ اسلام داراست. بنابراين در نخستين روزهاى بعثت و پس از اسلام خديجه و على(ع) كوچك ترين جمعيت اسلامى را تشكيل داد و در پيش چشم مردم مكه در كنار خانه كعبه به نماز ايستاد. عفيف كندى كه با عباس بن عبدالمطلب داد و ستد داشت ـ عطر از يمن مى خريد و در ايام موسم در مكه مى فروخت ـ مى گويد: روزى در منى با عباس بودم. مردى بيامد و روى و دست و پاى بشست و روبروى كعبه بايستاد. زنى نيز با وى همراه گشت از آن پس تازه جوانى بيامد و در كنار مرد بايستاد و با هم نماز بر پاى داشتند. با شگفتى گفتم: اى عباس اين كيست؟ گفت: اين برادرزاده من محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب است. مى پندارد خداى وى را به پيامبرى فرستاده است. اين يكى نيز برادر زاده ديگر من على بن ابى طالب است و از محمد پيروى مى كند آن بانو هم همسر محمد(ص) خديجه مى باشد. عفيف كندى مى گويد: چون اين بشنيدم گفتم: اى كاش من نفر چهارمين باشم.9 رسول اكرم(ص) به پيامبرى كافه خلق مبعوث بود: «وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّ كافَةً لِلنّاسِ بَشيرا وَ نَذيرا…»10 و بايد از بام دنيا بانگ «اللّه اكبر» را بلند كند تا «الناس» را مخاطب خود سازد و نداى مسلمانى را تا دورترين جاى عالم برساند و البته اين بام بلند، جائى جز خانه كعبه نبود. بنابراين در فرصت هاى معين به مسجدالحرام مى رفت و در كنار مردم به گفتگو مى نشست و از رفتار و گفتار نيك و بهشت و جهنم و خداى يگانه سخن در ميان مى آورد و آن مردم را به توحيد و يگانه پرستى مى خواند. به اين صورت سه سال از پيامبرى رسول اللّه(ص) به آرامى سپرى گشت. در اين مدت، نبى اكرم(ص) در نهان به دعوت خويش و آشنا مى پرداخت، و تنها شمارى اندك به وى و آئين پاك وى گرويدند «فقلت: هل يتبعك على هذا احد قال نعم امرأة وصبى و عبد يريد خديجه بنت خويلد و على بن ابى طالب و زيد بن حارثه»11 و از آن پس بر شمار پيروان آن حضرت افزوده مى گشت تا ابوبكر، ابوذر غفارى، عمرو بن عبسة السلمى، خالد بن سعيد بن الفاص، سعد بن ابى وقاص، عتبة بن غزوان، خبات بن الارت و مصعب بن عمير اسلام آوردند.

سرانجام نبى اكرم(ص) در پى آيه مباركه: «فَاصْدَعْ بِما تُؤمَرُ وَ أعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ»12 به دعوت آشكار مأمور گشت و لحن نرم دعوت جاى خود را به قاطعيت داد و آن حضرت بت پرستى را نفى و بت پرستان را تحقير فرمود و زنده و مرده ايشان را اهل جهنم در شمار آورد. بنابراين كفار قريش در خانه خدا و مسجدالحرام دست به آزار و اذيت و ضرب و شتم آن وجود پاك زدند. سنگ به سويش انداختند، در راهش خار و خاشاك ريختند و چه بسا آن حضرت با اندامى خون آلوده و جامه از هم دريده به خانه باز مى گشت و با خديجه درد دل مى كرد و آن بانوى يگانه خاك و خون از جامه و اندام وى مى سترد و با سخنان مهرآميز خود غبار اندوه از سيماى مبارك شوى پاك مى كرد و به وى دل دارى و اميد مى داد و چون كفار قريش از رفتن به بيت اللّه مانع آن حضرت آمدند، پيامبر اكرم با شمار اندك مسلمانان در بيابان و در دامنه كوه و در شكفت و غار به نماز مى ايستاد. وليكن بت پرستان در اينجا هم دست از آزار ايشان نكشيدند و چون بيم خونريزى مى رفت رسول اكرم(ص) با قرار پيشين هر روزى در خانه اى حاضر مى آمد و مسلمانان، يكى يكى و دور از چشم مردان قريش به آن خانه مى آمدند و در آنجا نماز مى گزاردند.

در اين روزگار چون كار آزار و اذيت به توهين و تحقير كشيد و در اين باب، ابوجهل پاى از حدّ خويش بيرون گذاشته بود و از هيچ نامردمى نسبت به رسول اللّه(ص) خوددارى نمى كرد، حمزه عمّ پُر وقار و زورمند پيامبر(ص) پس از ضرب و شتم ابوجهل و توهين نسبت به وى پيش روى مردم مكه از محمد(ص) حمايت كرد و شهادتين بر زبان آورد و به بت پرستان گفت: از اين پس سرو كار شما با من است.

از اين پس مردان مسلمان با قوت قلب بيشترى، در خانه ارقم به نماز مى ايستادند. اين خانه برفراز تپه صفا بود و چون روز بروز بر شمار مسلمانان افزوده مى گشت به همين نسبت ترس كفار قريش نيز فزونى مى گرفت. بنابراين در دارالندوه گرد آمدند و در كشتن محمد(ص) هم كلمه گشتند و از آن ميان عمر بن خطاب اين مهم را بپذيرفت و با شمشير آهيخته راه تپه صفا را در پيش گرفت وليكن چون در نيمه راه از مسلمانى خواهر خود فاطمه آگاهى يافت آسيمه سر به خانه فاطمه آمد و از پس مشاجره اى سخت و تحت تأثير آياتى چند از قرآن كريم براى قبول اسلام در خدمت پيامبر اكرم(ص) به تپه صفا و خانه ارقم آمد و در برابر چشمان بهت زده مسلمانان و با شور و شوقى زايد الوصف گفت: «جئتكِ لاِءومِنَ باللّه و برسوله و بما جاء من عنداللّه»13 و زان پس شهادتين بر زبان آورد. شمار مسلمانان از مرد و زن در آن خانه نزديك به چهل نفر بود. عمر از ايشان درخواست تا همراه وى به خانه كعبه روند و در پيش مردم در آنجا نماز بگزارند و بنا به درخواست عمر به صورت گروهى همه به خانه كعبه رفتند و به نماز ايستادند و پس از نماز، عمر خود رسول اكرم(ص) را تا خانه وى بدرقه كرد. در درازاى دعوت رسول(ص) پيوسته ابوطالب از برادرزاده خود حمايت و در برابر كفار قريش ايستادگى مى كرد و چون مردان قريش كارى از پيش نبردند و نبى اكرم(ص) و مسلمانان هرگاه فرصتى پيش مى آمد به خانه كعبه مى رفتند، بنابراين تصميم براندن ايشان از مكه گرفتند و آنها را از مكه بيرون كردند و از آن هنگام رفت و آمد و داد و ستد و ازدواج با بنى هاشم و بنى مطلب را منع كردند.

افراد بنى هاشم و بنى مطلب به شعب ابوطالب رفتند و به مدت سه سال در نهايت سختى، و در گرما و سرما و تشنگى و گرسنگى و بى توشه و آذوقه در آن شعب بسر آوردند. سرانجام اين پيمان نامبارك شكسته آمد و بنى هاشم و بنى مطلب به خانه و كاشانه خود بازگشتند. ديرى نپائيد كه ابوطالب و خديجه اين جهان خاكى سراسر درد و اندوه را وداع گفتند و رسول اكرم(ص) دو نفر از پشتيبانان نيرومند خود را از دست داد و به اين ترتيب دامنه سخت گيرى و آزار و اذيت نسبت به مسلمانان گسترده تر گشت. و بنابراين بنا به توصيه رسول اكرم(ص) گروهى از مسلمانان از زن و مرد به حبشه مهاجرت كردند و چون بت پرستان نتوانستند از گسترش اسلام و قدرت پيامبر اكرم و مسلمانان جلوگيرى كنند قبائل مختلف به قتل وى هم قول گشتند. در اين مدت رسول اكرم با مردانى از يثرب در موسم حج ارتباط برقرار فرمود و ايشان در طى دو سفر با آشنائى نسبت به پيامبر اكرم و آگاهى از اصول اسلام مسلمان شدند و به يثرب بازگشتند تا زمينه مهاجرت آن حضرت را به مدينه فراهم آوردند. رسول اكرم(ص) صهيب را با ايشان به يثرب فرستاد تا در تبليغ و تعليم قرآن كريم و اقامه نماز در كنار آن مردان باشند و صهيب نخستين مسجد را در يثرب پى ريزى كرد و هر روزه مسلمانان را درآن مسجد گرد مى آورد و پس از برپاى داشتن نماز به قرائت قرآن كريم و وعظ مى پرداخت و هر جمعه ـ بعد از فرضيت صلوة الجمعه ـ نيز در آن مسجد نماز جمعه برپاى مى داشت و زمينه مهاجرت رسول اكرم(ص) و مسلمانى مردم يثرب را فراهم مى ساخت.

پس از چندى مسلمانان برخى دور از چشم مكيان و بعضى به صورت آشكار به آن شهر رفتند و روز به روز بر شمار مهاجران افزوده گشت و بالاخره پيامبر اكرم نيز به فرمان ربانى براى رهائى از بند و زندان و قتل، همراه با ابوبكر راه يثرب را در پيش گرفت. در آغاز در روستاى «قبا» رحل اقامت افكندند و بعضى از مسلمانان يثرب از مهاجر و انصار به وى ملحق شدند. در قبا نخستين اقدام رسول اللّه(ص) ساختن مسجد قبا بود. اين مسجد به يارى و شوق و ذوق سرشار مسلمانان در كمترين مدت ساخته شد و آن مسلمانان در آن مسجد به نماز ايستادند. پيامبر اكرم خود در ساختن مسجد شركت مى فرمود. و چون پس از چند روز از «قبا» به يثرب نزول اجلال فرمود، در آنجا نيز نخستين تصميم وى ساختن مسجد مى بود. نخست زمين مسجد را درجائى مناسب خريدارى فرمود و چون مسجد پى ريزى گشت، در كنار مسجد خانه اى براى رسول اللّه(ص) منظور گرديد و مهاجران نيز هر يك به فراخور حال در گرداگرد مسجد براى خود خانه اى ساختند.

مسجد پيامبر(ص) در مدينه براى مسلمانان جاى خالى «بيت اللّه» را پر كرد و اين مسجد هر روزه در اوقات نماز مسلمانان را درخود گرد مى آورد. در روزهاى جمعه نيز مجمع مسلمانان بود. و پيامبر اكرم از آن گاه باز تا پايان حيات همه فعاليت هاى خود را از دينى و اجتماعى و سياسى و حقوقى در آن مسجد متمركز مى فرمود و همين مسجد بارگاه حكم و حكومت بود و از شنيدن نام آن پشت بزرگترين مردان دنيا به لرزه مى افتاد.

پيامبر اكرم پيش از مهاجرت، على بن ابى طالب عليه السلام را در خانه خود نگاه داشت تا پس از ردّ كردن امانات به صاحبان آنها، عازم مدينه گردد. در شب نخست چون مأموران قتل پيامبر(ص) ده نفره يورش آوردند با نهايت شگفتى على بن ابى طالب را در بستر پيامبر(ص) يافتند و چون سبب بپرسيدند على(ع) گفت: شما از آن حضرت خواستيد تا مكه را ترك گويد و وى چنان كرد. على(ع) نيز پس از ردّ كردن امانات، آهنگ يثرب كرد و با هزار سختى خود را به پيامبر اكرم رسانيد و از آن گاه باز تا رحلت نبى اكرم(ص) در كنار وى بود. رسول اكرم(ص) ده سال در مدينه بود. در اين روزگار قوه هاى مقننه، قضائيه و مجريه در دست آن حضرت بود. با اين همه هيچ لقبى جز رسول اللّه بر خود ننهاد. دربارش صحن مسجد مدينه و كاخ پذيرائى، خانه اى محقر بود. از اين خانه درى به مسجد گشوده بود و در موقع لزوم، براى رسيدگى به امور مسلمانان و سامان دادن كارها و بسيج سپاه و گفتگو با سران قبائل و وفود عرب و سفيران بيگانه به مسجد مى آمد. بر زمين مى نشست و بر تنه درختى تكيه مى داد و در مجلسى بى صدر و ذيل كارها فيصله مى يافت.14

در درازاى اين ده سال در شانزده تا بيست و نه غزوه به تن خويش شركت كرد. در سال هشتم براى فتح مكه با گروهى از مسلمانان راه زادگاه خويش را در پيش گرفت و آن شهر با كمترين خونريزى گشوده آمد. و رسول اللّه(ص) بعد از ده سال پيروزمندانه سوار بر اسبى به بيت اللّه درآمد. طواف كرد و در فضاى مسجدالحرام و در خانه كعبه به شكرانه به نماز ايستاد. هر چه صورت و تنديس بت در آن خانه مقدس بود، در جلو چشم هزاران بت پرست با خوارى بدر آورد و نابود كرد و خانه كعبه را از مظاهر كفر و بت پرستى پاك ساخت و بفرمود تا طاغوت ها را نيز ويران كردند و پس از حدود هشت روز به مدينه بازگشت.

پس از رحلت رسول اللّه(ص) در دوره خلافت عمر، مردم مى كوشيدند خانه هاى خود را به خانه كعبه هر چه نزديكتر بسازند. بنابراين گستره مسجد هر روزه تنگتر مى گرديد. عمر مردم را از اين كار بازداشت و برخى از خانه ها را از مردم بخريد و به فضاى مسجدالحرام بيفزود.15

عثمان نيز دست به اين كار زد و خانه ها را با بهاى گزاف خريدارى كرد. وليكن مردم از فروش خانه ها سرباز زدند و بانگ برداشتند و هياهو كردند. عثمان نرمى و بردبارى خود را عامل سركشى و گستاخى ايشان در شمار آورد و چند نفرى را در زندان كرد و از گسترش فضاى مسجدالحرام دست بازنداشت.16

در خلافت يزيد بن معاويه به سبب ضعف حكومت، ملوك الطوايف گونه اى در سرزمين هاى خلافت خودنمائى كرد و هر جائى در دست كسى افتاد و مردم مكه و مدينه با عبداللّه بن زبير بيعت كردند. عبداللّه در دل داشت تا بناى كعبه را بنا به اشارت و رغبت رسول اللّه(ص) به صورت بناى ابراهيم(ع) درآورد. بنابراين چون فرصت مناسبى پيش آمده بود، آن بنا را فرو ريخت و به دلخواه خود، بازسازى كرد. پس از يك چند به فرمان يزيد «مسلم بن عقبه» با لشكرى بسيار به مدينه آمد. يزيد خود آن لشكر را بدرقه كرد و مسلم بن عقبه، بنا به توصيه خليفه: «يا مُسلم لا تردن اهل الشام عن شى ء يريدونه بعدوّهم. و اجعل طريقك على المدينه. فان حاربوك فحاربهم. فان ظفرت بهم فانهَبا ثلاثه ايام»17 پس از گشودن «مدينه الرسول» سه روز لشكريان را در غارت شهر و كشتن مردم و تجاوز به دختران و زنان رها كرد. مسلم در راه مكه مرد. پيش از مرگ با اشارت يزيد «حصين بن نمير» را به جاى خود نامزد كرده بود. حصين بن نمير آهنگ مكه كرد. عبداللّه بن زبير پس از مدتى جنگ و گريز با ياران و بستگان به مسجدالحرام پناه برد و حصين به لشكريان گفت تا بر كوه ابوقبيس منجنيق ها راست كردند و باران آتش و سنگ سوى مسجدالحرام فرو باريدند و خانه كعبه را به آتش كشيدند: «فلم يزل على ذلك حتى احرقت الكعبه»18 وليكن چون خبر مرگ يزيد به مكه آوردند با عبداللّه آشتى و آهنگ شام كرد. معاوية بن يزيد از خلافت سرباز زد. پسرش خالد نيز زير بار خلافت نرفت.

بنابراين مروان بن حكم بنا به صواب ديد عبيداللّه بن زياد جاى وى بگرفت و در پى جنگ با عبداللّه بن زبير به مكه آمد و هزيمت گشت. اين پيش آمد بر اعتبار ابن زبير بيفزود و مردم عراق و خراسان نيز با وى بيعت كردند. چون عبدالملك بن مروان قباى خلافت بر قامت راست كرد، حجاج بن يوسف را به حرب عبداللّه بن زبير فرستاد. حجاج با بيست هزار سپاهى در موسم حج آهنگ مكه كرد و بر كوه ابوقبيس برآمد و منجنيق ها راست كرد. عبداللّه نيز چون عرصه را بر خويشتن تنگ ديد به مسجدالحرام پناه برد. منجنيق ها از فراز ابوقبيس به كار افتاد تا كعبه ويران گشت: «فلم يزل يرميه حتى هدم البيت».19 عبداللّه نيز مقتول و مصلوب گرديد و حجاج به عنوان حكمران مكه و مدينه و حجاز و يمن و تهامه سه سال در آن سرزمين بماند و در اين روزگار با دستورى عبدالملك به نوسازى بناى كعبه پرداخت و دوباره كعبه را به صورت پيش از عبداللّه بن زبير درآورد و به زيبائى و شكوه آن بيفزود و بنا به توصيه عبدالملك ديوار مسجد الحرام را بلندتر كرد:

«فأذن له فرده على قواعد قريش و سد الباب الغربى…».20 مى گويند:

وليد بن عبدالملك براى كعبه سقف و ناودان هاى زرين بساخت. وليد بن يزيد بن عبدالملك مردى باده گسار و زن باره و در دين بسى بى بند و بار بود. در تاريخ اسلام كمتر كسى چون وى توان يافت. اين مرد بر خلاف وليد بن عبدالملك بر بام كعبه شراب خورد. قرآن كريم را پاره كرد و مى خواست بر فراز آن خانه مقدس خيمه اى زند و يا حجره اى بسازد و در آن به عيش و نوش و لهو بپردازد. مهندسى نيز براى نظارت نامزد كرد: «إنّ أراد أن يبنى على الكعبه بيتا؛ يجلس فيه للّهو…»21 و سرانجام اين كفرورزى ها و ناپسندى هاى ديگر وى را به نابودى كشانيد.

در خلافت عباسى منصور و پسرش هادى نيز ـ بى هيچ تصرف در بنا ـ به زييائى و شكوه و جلال آن بسى افزودند. هارون الرشيد هم مى خواست آن بنا را به صورت روزگار عبداللّه بن زبير درآورد وليكن اهل علم وى را از آن باز داشتند و گفتند: خانه خدا را ملعبه ملوك مكن، و هارون دست از آن كار بكشيد.22 از آن پس تغيير چندانى در خانه كعبه و مسجدالحرام پديد نيامده است و دگرگونى اساسى نيافته. تنها با هزينه هاى سنگين به وسعت فضاى آن افزوده گشته و بعضى تجملات سيمين و زرين و جامه هاى زربفت مكتوب براى آن فراهم آورده اند.

و من اللّه التوفيق …

پى نوشتها
1. السيرة النبويه 1/245، تاريخ طبرى 2/312، اسد الغابه 4/89 ، الكامل فى التاريخ 2/37.
2. تاريخ الطبرى 2/287، البدء و التاريخ 139، تاريخ گزيده ص 135.
3. السيرة النبويه 1/193، تاريخ الطبرى 2/286، معجم البلدان 4/466.
4. طبقات 1/1435، تاريخ طبرى 2/287، الكامل فى التاريخ 2/28، تاريخ ابن خلدون 2/359.
5. تاريخ اليعقوبى 2/14، طبقات 1/145.
6. السيرة النبويه 1/197، طبقات 1/164، تاريخ طبرى 2/290، تاريخ اليعقوبى 2/14، البدء والتاريخ 4/140، اسد الغابه 1/125، حبيب السير 1/305.
7. حبيب السير 1/350، الكامل فى التاريخ 2/37.
8. طبقات 3/21.
9. تاريخ طبرى 2/312، الكامل فى التاريخ 2/37.
10. قرآن كريم سوره سبأ: 28.
11. تاريخ يعقوبى.
12. قرآن كريم سوره الحجر: 94.
13. السيرة النبويه / 346.
14. شرح التَعَرف… ربع اول ص 140، طبقات 1/370.
15. معجم البلدان 5/124.
16. معجم البلدان 5/124.
17. اخبار الطوال ص 235.
18. تاريخ اليعقوبى 2/224.
19. تاريخ اليعقوبى 3/13.
20. معجم البلدان 5/124، حبيب السير 1/305.
21. تاريخ اليعقوبى 3/73.
22. حبيب السير 1/305.
*. عضو هيئت علمى دانشگاه شيراز.
منبع :آيينه ميراث؛شماره 24