بعثت رسول الله (ص)

   چهل سال از عمر گذشته بود که به طور آشکار فرشته وحى به آن حضرت نازل شد و آن بزرگوار به نبوت مبعوث گردید .

    بیست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در غار « حرا » به عبادت مشغول بود . روز دوشنبه بود و حضرت خوابیده بود . رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) دو فرشته را در خواب دید که وارد غار شدند و یکى در بالاى سر آن حضرت نشست و دیگرى پایین پاى او ، آنکه بالاى سرش نشست نامش جبرئیل و آن که پایین پای آن حضرت نشست نامش میکائیل بود .

    محمد ( صلی الله علیه و آله ) بارها فرشتگان را در خواب دیده بود و در بیدارى نیز صداى آنها را مى شنید که با او سخن مى گفتند , ولى این نخستین بار بود که آشکارا فرشته الهى را پیش روى خود مى دید . گفته اند در این وقت جبرئیل ورقه ای از دیبا به دست او داد و گفت : « اقراء » یعنى بخوان .

    فرمود : چه بخوانم ! من که نمى توانم بخوانم !

    براى بار دوّم و سوّم همین سخنان تکرار شد و براى بار چهارم جبرئیل گفت :

    بخوان به نام پروردگارت که ( جهان را ) آفرید ، ( خدایى که ) انسان را از خون بسته آفرید ، بخوان و خداى تو مهمتر است ، خدایى که ( نوشتن را به وسیله ) قلم بیاموخت .

    پیغمبر بزرگوار الهى به خانه بازگشت و به خاطر آنچه دیده و شنیده بود دگرگونى زیادى در حال آن حضرت پدیدار گشته بود .

    پیغمبر خدا آنجه را دیده و شنیده بود به خدیجه گفت و خدیجه با شنیدن سخنان همسر بزرگوار چهره اش شکفته گردید . سخنان رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) که تمام شد لرزه اى اندام آن حضرت را فرا گرفت و احساس سرما در خود کرد از این رو به خدیجه فرمود :

    « من در خود احساس سرما مى کنم مرا با چیزى بپوشان » .

    خدیجه گلیمى آورد و بر بردن آن حضرت انداخت و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در زیر گلیم آرمید .

    خدیجه محمد ( صلی الله علیه و آله ) را در خانه گذارد و لباس پوشیده پیش ورقه آمد و آنچه را شنیده بود بدو گفت و بازگشت و رسول خدا همچنان که خوابیده بود احساس کرد فرشته وحى بر او نازل گردید و از این رو گوش فرا داد تا چه مى گوید .

    « اى گلیم به خود پیچیده برخیز و ( مردم را از عذاب خدا ) بترسان ، و خدا را به بزرگى بستاى ، و جامه را پاکیزه کن ، و از پلیدى دورى گزین ، و منّت مگزار ، و زایده طلب مباش ‌، و براى پروردگارت صبر پیشه ساز . » (۱)

نخستین مسلمان ، نخستین دستور

این مطلب از نظر تاریخ و گفتار مورّخین چون ابن اسحاق ، ابن هشام و دیگران مسلّم است که نخستین مردى که به رسول خدا ایمان آورد على بن ابى طالب و نخستین زن خدیجه بوده است .

 نخستین دستورى هم که به پیغمبر اسلام نازل گردید دستور نماز بود . بدین ترتیب که در همان روزهاى نخست بعثت ، روزى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در بالای شهر مکه بود که جبرئیل نازل گردید و با پاى خود به کنار کوه زد و چشمه آبى ظاهر گردید . سپس جبرئیل براى تعلیم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) نیز از او پیروى کرد ،‌ آن گاه جبرئیل نماز را به آن حضرت تعلیم داد و نماز خواند .

    پس از على ابن ابى طالب ( علیه السلام ) دومین مردى که به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) ایمان آورد زید بن حارثه ، آزاد شده آن حضرت بود . تدریجاً با دعوت پنهانى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) گروه معدودى از مردان و زنان ایمان آوردند که از آن جمله اند :

  جعفر بن ابى طالب و هسمرش اسماء دختر عمیس ، عبدالله بن مسعود ، خباب بن ارت ، عمّار بن یاسر ، صهیب بن سنان – که اهل روم بود و در مکه زندگى مى کرد – عبیده بن حارث ، عبدالله بن حجش و جمع دیگرى که حدود ۵۰ نفر می شدند . (۱)

اظهار دعوت

پیغمبر بزرگوار اسلام از جانب خداى تعالى مأمور شد تا دعوت خویش را اظهار کرده و به طور علنى مشرکین مکه را به اسلام دعوت کند و در مرحله نخست خویشان و نزدیکان خود را انذار نماید .

 چون آیه شریفه و انذر عشیرتک الاقربین نازل گردید رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) خویشان نزدیک خود را از فرزندان عبدالمطلب که در آن روز حدود چهل نفر یا بیشتر بودند به خانه خود و صرف غذا دعوت کرد و غذاى مختصرى را که معمولاً خوراک چند نفر بیش نبود براى آنها تهیه کرد . چون افراد مزبور به خانه آن حضرت آمده و غذا را خوردند همگى را کفایت کرده و سیر شدند .

در این وقت بود که ابولهب فریاد زد : « براستى که محمد شما را جادو کرد !

 رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) که سخن او را شنید آن روز چیزى نگفت . روز دیگر به على ( علیه السلام ) دستور داد به همان گونه میهمانى دیگرى ترتیب دهد و خویشان مزبور را به صرف غذا در خانه آن حضرت دعوت نماید و چون على ( علیه السلام ) دستور او را اجرا کرد و غذا صرف شد رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) شروع به سخن کرده چنین فرمود :

« بدانید که هر یک از شما به من ایمان آورده و در کارم مرا یارى کند و کمک دهد او برادر و وصیّ و وزیر من و جانشین پس از من در میان دیگران خواهد بود …. »

  سخنان رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) به پایان رسید ، ولى هیچ کدام از آنها جز على ( علیه السلام ) دعوت آن حضرت را اجابت نکرد و براى بیعت با او از جاى برنخاست .

    سران مکّه براى جلوگیرى از پیشرفت مرام مقدس اسلام به فکر افتادند به نزد ابوطالب عموى پیغمبر که سمت ریاست بنى هاشم و کفالت رسول خدا را به عهده داشت بروند و با وى در این باره مذاکره کنند .

ابوطالب سخنان آنها را شنید و با خوشرویى و با ملایمت آنها را آرام ساخته و با خوشحالى از نزدش بیرون رفتند .

سران مکه چون ادامه کار رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) را مشاهده کردند براى بار دوم به نزد ابوطالب آمدند .

ابوطالب خود را در محذور سختى مشاهده کرد . از طرفى دشمنی و جدایى از قریش برایش سخت و مشکل بود و از سوى دیگر نمى توانست رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) را به آنها تسلیم کند و یا دست از یارى اش بردارد . این بود که محمد ( صلی الله علیه و آله ) را خواست و گفتار قریش را به اطلاع آن حضرت رسانید و به دنبال آن گفت : « اى محمد اکنون بر جان خود و من نگران باش و کارى که از من ساخته نیست و طاقت آن را ندارم بر من تحمیل نکن . »

  رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) گمان کرد که عمویش مى خواهد دست از یارى او بردارد . از این رو فرمود : «به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند ، من دست از این کار برنمى دارم تا در این راه هلاک شوم یا آنکه خداوند مرا برایشان نصرت و یارى دهد و بر‌ آنان پیروز شوم . »

  و سپس اشک در چشمان آن حضرت حلقه زد و گریست و از جا برخاست و به سوى در اتاق به راه افتاد . ابوطالب که چنان دید آن حضرت را صدا زد و گفت : «فرزند برادر برگرد» و چون رسول خدا بازگشت بدو گفت : « برو و هر چه خواهی بگو که به خدا سوگند هرگز دست از یارى تو برنخواهم داشت !»

 مشرکان که از ملاقات هاى مکرّر با ابوطالب نتیحه ای نگرفتند به فکر آزار بیشترى نسبت به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) و مسلمانانى که به آن حضرت ایمان آورده بودند افتادند .

ابوطالب فرزندان هاشم و مطلب را طلبید و از ایشان خواست تا او را در دفاع از رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) کمک دهند . آنان نیز پس از استماع گفتار ابوطالب سخنش را پذیرفتند ، تنها ابولهب بود که از قبول آن پیشنهاد خوددارى کرد .

 روز به روز فشار مشرکین نسبت به افراد تازه مسلمان و پیروان رسول خدا بیشتر مى شد .

 مسلمانان نیز تا جایى که تاب تحمل داشتند و مقدورشان بود تحمل مى کردند . شاید گاهى هم به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) شکوه مى کردند . شکنجه و فشار به حدّى بود که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) نیز دیگر تاب تحمل دیدن آن مناظر رقّتبار را نداشت . از این رو به آنها دستور داد به سرزمین حبشه هجرت کنند . از این رو گروه های زیادى آماده سفر و مهاجرت به حبشه شدند که نخستین کاروان مرکّب بود از یازده نفر مرد و چهار زن .

 مشرکین قریش براى جلوگیرى از گسترش دین اسلام و تعالیم رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) نقشه تازه و خطرناکى کشیدند و تصمیم به عقد قراردادى همه جانبه براى قطع رابطه و محاصره بنى هاشم و نوشتن تعهدنامه اى در این باره گرفتند . چهل نفر از بزرگان قریش و بر طبق نقلى هشتاد نفر از آنها پاى آن را امضا کردند .

  مندرجات و مفاد آن تعهدنامه که شاید مرکب از چند ماده بوده در جملات زیر خلاصه مى شد :

    امضا کنندگان زیر متعهد مى شوند که :

    . از این پس … هر گونه معامله و داد و ستدى را با بنی هاشم و فرزندان مطلب قطع کنند .

    . به آنها زن ندهند و از آنها زن نگیرند .

    . چیزى به آنها نفروشند و چیزى از ایشان نخرند .

    . هیچ گونه پیمانى با آن ها نبندند و در هیچ پیشامدى از ایشان دفاع نکنند و در هیچ کارى با ایشان مجلس و انجمنى نداشته باشند .

. تا هنگامى که بنى هاشم محمد را براى کشتن به قریش نسپارد و یا به طور پنهانى یا آشکار محمد را نکشند پایبند عمل به این قرارداد باشند .

  این تعهدنامه ننگین را در خانه کعبه آویختند ابوطالب که دید بنى هاشم با این ترتیب نمى توانند در خود شهر مکه زندگى را به سر برند ، آنها را به درّه اى در قسمت شمالى شهر مکه که متعلق به او بود – و به شعب ابى طالب موسوم بود – برده ، و جوانان بنى هاشم و بخصوص فرزندانش على ، طالب و عقیل را مأمور کرد که شدیداً از پیغمبر اسلام نگهبانى و حراست کنند .

براى مقابله با این محاصره اقتصادى ، خدیجه آن همه ثروتى را که داشت همه را در همان سالها خرج کرد و خود ابوطالب نیز تمام دارایى خود را داد .

 براى سه سال یا چهار سال – بنابر اختلاف تواریخ – وضع به همین منوال گذشت .

  استقامت و پایدارى بنى هاشم در برابر مشرکین و تعهدنامه ننگین آنها و تحمل آن همه شدّت و سختى به سود رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) و پیشرفت اسلام تمام شد ، زیرا از طرفى موجب شد تا جمعى از بزرگان قریش که آن تعهدنامه را امضا کرده بودند به حال آنان رقّت کرده و عواطف و احساسات آنها را نسبت به ابوطالب و خویشان خود که در زمره بنى هاشم بودند تحریک کند و در فکر نقض آن پیمان ظالمانه بیفتند . از سوى دیگر افراد زیادى بودند که در دل متمایل به اسلام گشته ، ولى از ترس قریش جرئت اظهار عقیده و ایمان به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) را نداشتند و نگران آینده بودند .

 در خلال این ماجرا شبى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) از طریق وحی مطلع گردید و جبرئیل به او خبر داد که موریانه همه آن صحیفه ملعونه را خورده و تنها قسمتى را که « بسمک اللّهم » در آن نوشته شده بود باقى گذارده و سالم مانده است .

 این دو ماجرا سبب شد که قریش به دریدن صحیفه حاضر گردند و موقتاً دست از لجاج و عناد و قطع رابطه بردارند .(۱)

معراج

 داستان معراج رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در یک شب از مکه معظمه به مسجدالاقصى و از آنجا به آسمانها و بازگشت به مکه در قرآن کریم ، در دو سوره به نحو اجمال ذکر شده ؛ یکى در سوره « اسراء » و دیگرى در سوره مبارکه « نجم » . در چند حدیث آن شب را شب هفدهم ربیع الاول و یا شب بیست و هفتم رجب ذکر کرده و در نقلى هم شب هفدهم رمضان و شب بیست و یکم آن ماه نوشته اند .

 حبرئیل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مرکبى را که نامش « براق » بود براى او آورد و رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) بر آن سوار شده و به سوى بیت المقدس حرکت کرد و در راه در چند نقطه ایستاد و نمار گزارد ، یکى در مدینه و هجرتگاهى که سالهاى بعد رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) بدانجا هجرت فرمود ، یکى هم مسجد کوفه ، دیگر در طور سینا و بیت اللحم – زادگاه حضرت عیسى ( علیه السلام ) – و سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گزارد و از آنجا به آسمان رفت .

 در روایات آمده که در آن شب دنیا به صورت زنى زیبا و آرایش کرده خود را بر آن حضرت عرضه کرد ، ولى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) بدو توجهى نکرده از وى در گذشت .

 بر طبق روایتى که على بن ابراهیم در تفسیر خود از امام صادق ( علیه السلام ) روایت کرده رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) فرمود :

 « به گروهى گذشتم که پیش روى آنها ظرفهایى از گوشت پاک و گوشت ناپاک بود و آنها ناپاک را مى خوردند و پاک را مى گذاردند ، از جبرئیل پرسیدم : اینها کیان اند ؟ گفت : افرادى از امت تو هستند که مال حرام مى خورند و مال حلال را وامى گذارند ؛ و مردمى را دیدم که لبانى چون لبان شتران داشتند و گوشت های پهلوشان را چیده و در دهانشان مى گذاردند ، پرسیدم : اینها کیان اند ؟ گفت : اینها کسانى هستند که از مردمان عیب جویى مى کنند ؛ مردمان دیگرى را دیدم که سرشان را به سنگ مى کوفتند و چون حال آنها را پرسیدم پاسخ داد : اینان کسانى هستند که نماز شامگاه و عشاء را نمى خواندند و مى خفتند . مردمى را دیدم که آتش در دهانشان می ریختند و از نشیمنگاهشان بیرون مى آمد و چون از وضع آنها پرسیدم ، گفت : اینان کسانى هستند که اموال یتیمان را به ستم مى خورند .

 و از آنجا به آسمان دوم رفتیم و در آنجا دو مرد را شبیه به یکدیگر دیدم و از جبرئیل پرسیدم : اینان کیان اند ؟ گفت : هر دو پسر خاله یکدیگر یحیى و عیسى ( علیه السلام ) هستند ، بر آنها سلام کردم و پاسخ داده تهنیت ورود به من گفتند و فرشتگان زیادى را که به تسبیح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده کردم .

 و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتم و در آنجا مرد زیبایى را دیدم که زیبایى او نسبت به دیگران همچون ماه شب چهارده نسبت به ستارگان بود و چون نامش را پرسیدم جبرئیل گفت : این برادرت یوسف است ، بر او سلام کردم و پاسخ داد و تهنیت و تبریک گفت و فرشتگان بسیارى را نیز در آنجا دیدم .

  از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتم و مردى را دیدم و چون از جبرئیل پرسیدم گفت : او ادریس است که خدا وى را به اینجا آورده .

  سپس به آسمان پنجم رفتیم و در آنجا مردى را به سن کهولت دیدم که دورش را گروهى از امتش گرفته بودند و چون پرسیدم کیست ؟ جبرئیل گفت : هارون بن عمران است .

  آن گاه به آسمان ششم بالا رفتم و در آنجا مردى گندم گون و بلند قامت را دیدم که مى گفت : بنى اسرائیل پندارند من گرامى ترین فرزندان آدم در پیشگاه خدا هستم ولى این مرد از من نزد خدا گرامى تر است و چون از جبرئیل پرسیدم : کیست ؟ گفت : برادرت موسى بن عمران است .

  سپس به آسمان هفتم رفتیم و در آنجا به فرشته اى برخورد نکردم جز آنکه گفت : اى محمد حجامت کن و به امّت خود نیز سفارش حجامت را بکن و در آنجا مردى را که موى سر و صورتش سیاه و سفید بود و روى تختى نشسته بود دیدم و جبرئیل گفت ، او پدرت ابراهیم است ، بر او سلام کرده جواب داد و تهنیت و تبریک گفت ، و مانند فرشتگانى را که در آسمان هاى پیشین دیده بودم در آنجا دیدم ، و سپس دریاهایى از نور که از درخشندگى چشم را خیره مى کرد و دریاهایى از ظلمت و تاریکى و دریاهایى از برف و یخ لرزان دیدم و چون بیمناک شدم جبرئیل گفت : این قسمتى از مخلوقات خداست .

 و در حدیثى است که فرمود :

چون به حجاب هاى نور رسیدم جبرئیل از حرکت ایستاد و به من گفت : برو !

    در حدیث دیگرى فرمود :

    از آنجا به « سدره المنتهى » رسیدم و در آنجا جبرئیل ایستاد و مرا تنها گذارده و گفت : برو !

    گفتم : اى جبرئیل در چنین جایى مرا تنها مى گذارى و از من مفارقت مى کنى ؟

    گفت : « اى محمد اینجا آخرین نقطه اى است که صعود به آن را خداى عزّ و جلّ براى من مقرّر فرموده و اگر از اینجا بالاتر آیم پر و بالم مى سوزد .

    اگر سر موُى برتر پرم فروغ تجلى بسوزد پرم (۱)

 وفات ابوطالب و خدیجه

 مشرکین انواع آزار و صدمه را نسبت به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) انجام مى دادند ، ولى با این همه احوال حمایت ابى طالب از آن حضرت مانع بزرگى بود که آنها نتوانند از حدود استهزا و آزارهاى زبانى قدم فراتر نهند . اما در این میان دست تقدیر دو مصیبت ناگوار براى رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) پیش آورد که دشمنان آن حضرت جرئت بیشترى در اذیت پیدا کرده و آن حضرت را در مضیقه بیشترى قرار دادند به گفته مورخین چند بار نقشه قتل و تبعید او را کشیده تا سرانجام نیز رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) از ترس آنها شبانه از مکه خارج شد و به مدینه هجرت کرد . یکى مرگ ابوطالب و دیگرى فوت خدیجه بود که طبق نقل معروف هر دو در یک سال و به فاصله کوتاهى اتفاق افتاد .

    معروف آن است که مرگ هر دو در سال دهم بعثت ، سه سال پیش از هجرت اتفاق افتاد ، و ابوطالب پیش از خدیجه از دنیا رفت . فاصله میان مرگ خدیجه و ابوطالب را نیز برخى سه روز ، جمعى سى و پنج روز و برخى نیز شش ماه نوشته اند .

    هنگامى که خبر مرگ ابوطالب را به رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) دادند اندوه بسیارى آن حضرت را فراگرفت و بى تابانه خود را به بالین ابوطالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار و جانب چپ را سه بار دست کشید آن گاه فرمود :

« عموجان در کودکى مرا تربیت کردى و در یتیمى کفالت و سرپرستى نمودى و در بزرگى یارى و نصرتم دادى خدایت از جانب من پاداش نیکو دهد . »

  در وقت حرکت دادن جنازه پیشاپیش آن مى رفت و درباره اش دعاى خیر مى فرمود .

  هنوز مدت زیادى و شاید چند روزى از مرگ ابوطالب و آن حادثه غم انگیز نگذشته بود که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) به مصیب اندوه بار تازه اى دچار شده و بدن نحیف همسر مهربان و کمک کار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهى فراوان در کنار بستر او نشسته و مراتب تأثر خود را از مشاهده آن حال به وی ابلاغ فرمود آن گاه براى دلدارى خدیجه جایگاهى را که خدا در بهشت براى وى مهیا فرموده بدو اطلاع داده و خدیجه را خرسند ساخت .

 هنگامى که خدیجه از دنیا رفت رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) جنازه او را برداشته و در « حجون » ( مکانى در شهر مکه ) دفن کرد ، و چون خواست او را در قبر بگذارد ، خود به میان قبر رفت و خوابید و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد و خاک روى آن ریخت .

نخستین زنى را که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) پس از مرگ خدیجه و پیش از هجرت به مدینه به ازدواج خویش درآورد سوده دختر زمعه بود که در زمره مسلمانان اولیه و مهاجرین حبشه هستند و چون از حبشه بازگشتند شوهرش سکران بن عمرو در مکه از دنیا رفت . رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) در چنین شرایطى او را به ازدواج خویش درآورد . (۱)

 سفر به طائف

پس از فوت ابوطالب رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) درصدد برآمد تا در مقابل مشرکین ، حامی و پناه تازه اى پیدا کند .

  در این میان به فکر قبیله ثقیف افتاد و درصدد برآمد تا از آنها که در طائف سکونت داشتند استمداد کند . به همین منظور با یکى دو نفر از نزدیکان خود چون على ( علیه السلام ) و زید بن حارثه و یا چنانکه برخى گفته اند تنها به سوی طائف حرکت کرد و در آنجا به نزد سه نفر که بزرگ ثقیف بودند رفت .

 پیغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت و آزارى را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پیشرفت هدفش یارى کنند ، اما آنها تقاضایش را نپذیرفته و هر کدام سخنی گفتند . یکى از آنها گفت : « من پرده کعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به پیغمبری فرستاد باشد ! »

  رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) مأیوسانه از نزد آنها برخاست – و به نقل ابن هشام – هنگان بیرون رفتن از آنها درخواست کرد که گفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را آگاه نسازند .

اما آنها درخواست پیغمبر خدا را نادیده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنکه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزاى آن حضرت کردند . همین سبب شد تا چون رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) خواست از میان شهر عبور کند از دو طرف او را احاطه کرده و زبان به دشنام و استهزا بگشایند و بلکه پس از چند روز توقف ، روزى بر آن حضرت حمله کرده سنگ بر پاهاى مبارکش زدند و بدین وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بیرون کردند . (۱)

مقدمات هجرت

در شهر یثرب – که بعدها به مدینه معروف گردید، دو قبیله به نام اوس و خزرج زندگى مى کردند و در مجاورت ایشان نیز تیره هایى از یهود سکونت داشتند .

میان قبیله اوس و خزرج سالها آتش جنگ و اختلاف زبانه مى کشید و هر چند وقت یک بار به جان هم مى افتادند . اوس و خزرج که خود را برای جنگ تازه اى آماده مى کردند و هر دو دسته مى کوشیدند قبایل دیگر عرب را نیز با خود هم پیمان کرده نیروى بیشترى براى سرکوبى و شکست حریف پیدا کنند . دو قبیله اوس و خزرج به سوى قبایل مکه متوجه شده و هر کدام درصدد برآمدند تا آنها را با خود هم پیمان و همراه کنند و از نیروى آنها علیه دشمن خود کمک گیرند .

وقتى پیغمبر خدا از ورود قبیله اوس به مکه با خبر شد به نزد آنها آمده و پیش از آنکه آنها را به اسلام و ایمان به خداى تعالى دعوت کند فرمود :

من کارى را به شما پیشنهاد مى کنم که از آنچه به خاطر آن به این شهر آمده اید بهتر است.

 پرسیدند : آن چیست ؟

فرمود : « به خداى یگانه ایمان آورید و اسلام را بپذیرید.» سپس جریان نبوّت خویش را به آنها اظهار کرده و چند آیه از قرآن نیز بر آنها تلات کرد .

نخستین فردى که از قبیله خزرج اسلام آورد ، اسعدبن زراره بود . یک سال پس از مسلمان شدن اسعد ، در موسم حج ، اسعد با پنج یا هفت تن دیگر مردم یثرب به مکه آمد و رسول خدا را در عقبه دیدار کرده و به آن حضرت ایمان آوردند .

 سال دوازدهم بعثت اسعد با یازده تن دیگر نزد رسول خدا آمدند هنگامى که مى خواستند به یثرب بازگردند براى تعلیم قرآن از رسول خدا درخواست کمک کردند و رسول خدا مصعب بن عمیر را همراه آنان به یثرب فرستاد .

منبع :سید هاشم رسولى محلاتى کتاب خلاصه زندگانی حضرت محمد(ص)