یزید

نوشته‌ها

خطاى مستشرقین‏-

اشاره:

بعضى از مستشرقان و ضعیف ‏اندیشان شرقى، حقیقت شخصیتى حسین‏ علیه السلام را نادیده مى‏ گیرند و آن را در داورى خود به محک عیار نمى‏ آورند!. شایسته بود که این گروه از مدعیان دانش، یادآورى کنند که مسأله عقیده دینى در شخصیت حسین ‏علیه السلام چیزى کم‏ ارزش و نوعى معامله نبود!. او عمیقاً به احکام اسلامى اعتقاد داشت و یقیناً معتقد بود که تعطیل حدود دین، بزرگ‏ترین بلا و فتنه ‏اى است که او را رنج مى ‏دهد و به ضرر تمامى امت اسلامى است. چه حاضر و چه آینده!

او مسلمان است. نواده پیامبر است. اگر براى مسلمانى، اسلام براى ارشاد و هدایت آدم است، براى حسین ‏علیه السلام، هم هدایت است و هم شرف خاندان. بنى ‏امیه پس از شهادت حسین ‏علیه السلام هفتاد سال در حکومت باقى ماندند. حسین و پدرش على‏ علیه السلام را بالاى منابر سبّ و لعن مى‏ کردند؛ اما کسى در این مدت به ورع و تقواى حسین ‏علیه السلام و رعایت احکام دینى‏ اش، در کوچک‏ترین امور و یا کارهاى مهم، تردید نداشته است. تنها عیبى که بر حسین ‏علیه السلام داشتند این بود که بر علیه حکومت بنى ‏امیه، قیام کرده است. هیچ‏یک از دست‏پروردگان و مزدوران بنى ‏امیه، عیبى به جز خروج او، نگفته ‏اند. چگونه چنین انسان باتقوایى، با خطرى که دین را در رأس حکومت و تخت خلافت تهدید مى‏ کند، مقابله نکند و بى‏ طرف بماند و آرام بنشیند و در اندیشه امنیّت خود باشد؟! و چگونه با کسى کنار مى ‏آید که براى شرایط رهبرى و خلافت هیچ شایستگى ندارد؛ جز این‏که پسر پدرش -معاویه- است؟!

آرى معاویه -پدر یزید- حداقلّ براى اداره کشور و خلافت، بهره ‏اى از شایستگى و درایت و وقار را داشت. به علاوه او چندین مشاور و صاحب ‏رأى و باتجربه را به همراه داشت که اوضاع را ارزیابى مى‏ کردند. او را در موارد افراط و انحراف بازمى‏ داشتند و در در موارد ناتوانى، واقعیت را به او مى ‏گفتند و واقع‏گرایش مى ‏کردند! اما این پسر (احمق) که به جایش نشسته است نه لیاقت دارد، نه وقار، و نه از وجود مشاوران باتجربه برخوردار است. جز عده‏ اى چاپلوس و متملق که به نفع خود، او را به اعمال شرّ و خطا وامى ‏دارند و در راه ضلالت و کج‏راهى، همراهى مى‏ کنند.

قطعاً تأیید صلاحیت چنین آدم احمقى براى پیشوایى مسلمین، فریب‏ دادنِ مردم و قانع شدن به عافیت و سکوت در برابر دریافت پاداشى در برابر این فریبکارى است و هرگز حسین ‏علیه السلام چنین کارى نمى‏ کند! به علاوه اگر حسین ‏علیه السلام تسلیم شود و با یزید بیعت کند، دیگر او هرگز برنمى‏گردد و زیر قول خود نمى ‏زند. زیرا او مرد وفا و صداقت است. اگر براى یک‏بار هم که شده با یزید بیعت کند قطعاً بقیه عمرش را نیز باوفا مى‏ ماند. چنانکه با پدرش -معاویه- همان رفتار را کرد! زیرا با او پیمان مصالحه و عدم تعرض داشت (در پیمان صلح برادرش حسن با معاویه) به ویژه اگر با یزید -با همه عیوبى که دارد.

پس حکومت یزید براى حسین ‏علیه السلام امتیازى ندارد که به جهت دین ‏اش یا شرف ‏اش یا براى نفع امت اسلامى با او بیعت کند. کسى که انتظار دارد حسین ‏علیه السلام با یزید بیعت کند و کنار بیاید، انگار چنین درخواست مى‏ کند که حسین ‏علیه السلام از همه ادعاهاى خود، شرف خود و دیانت خود چشم بپوشد!!

پیامدهاى زیانبار سکوت‏

به علاوه نباید فراموش کرد اگر حسین‏ علیه السلام هم با چنین حکومتى کنار بیاید و با یزید -علیرغم همه کرامت‏ها و شهرت پدر و شیعیان خود- بیعت کند، هرگز مردم نسبت به یزید، خوش‏بین نخواهند شد و ضعف‏هاى او را نادیده نخواهند گرفت و پایه ‏هاى حکومت وى، در اذهان مردم، استحکام نخواهد یافت.

مردم دقیقاً به یاد دارند که چگونه بنى ‏امیه، على‏ علیه السلام را بر بالاى منابر سب مى‏ کردند و در حضور آنها به او بد مى‏ گفتند و همواره بنى ‏امیه به دنبال جستجوى انصار و یاران على‏علیه السلام بودند که وادارشان کنند به او ناسزا بگویند و از او تبرّى جویند وگرنه به انواع شکنجه و زجر و عذاب گرفتار خواهند بود. جریان و دوام چنین شکنجه‏ هایى علیه شیعه، در آغاز حکومت جدید، معنایش این است که این روند، هنوز جریان خواهد داشت و نسل به نسل باید آن را ببینند و به آن عادت کنند و امید هیچ‏گونه تغییرى نمى‏رود.

کسى که این حکومت را با چنین سیاست‏هاى خصمانه‏اى تأیید کند، امید خود و امید انصار و یاران خود را از دست مى ‏دهد و هر روزى که مى‏ گذرد به او، بى ‏اعتمادتر مى‏ شوند و در مدت مناسبى، همه پشتیبانى یاران خود را از دست مى‏ دهد و دوستِ دشمن مى ‏شوند.

اینها انگیزه ‏ها و موجبات روانى حسین‏علیه السلام هستند که در سینه و قلب او خلجان دارد. آن روزى که اولیاى بنى ‏امیه او را به بیعت یزید فراخواندند و از او خواستند که از همه حق و حقوق خود، حقوق فرزندان و خانواده ‏اش به نفع یزید بگذرد و او را به پیشوایى مسلمین بپذیرد گرچه او هیچ‏گونه داراى شایستگى و امتیاز نیز نباشد، این‏ها انگیزه‏ هایى است که او را به قیام وامى‏دارد و به او ابلاغ مى‏ کند که یکى از دو راه را در پیش بگیرد:

قیام یا تسلیم. گرچه شقّ دوم برخلاف میل خود و خاندانش باشد.

شهادت و پیروزى‏

اگر به قضیه کربلا با دید وسیعى نگاه کنیم، نتایج حرکت امام حسین ‏علیه السلام بسیار درخشان است و بیشتر از آن است که حسین‏ علیه السلام در صورت بیعت یزید به دست مى ‏آورد.

حسین‏ علیه السلام در همان سالِ قیامش به شهادت رسید. یزید هم پس از چندى، تقریباً چهار سال بعد مرد. دقیقاً شش سال از شهادت حسین ‏علیه السلام نگذشته بود که همه کسانى که در قتل و جنگ وى دست داشتند، هر کدام به جزاى خود رسیدند و هر یک به فجیع‏ ترین وضعى – با بدنامى و سوءعاقبت (در قیام مختار)- کشته شدند. دولت بنى‏ امیه هم پس از شهادت حسین‏ علیه السلام عمر چندانى نکرد. حتى به عمر یک شخص معمولى نرسید و پس از هفتاد سال سقوط کرد.

آرى دقیقاً شهادت حسین‏ علیه السلام آفتى بود که به اندام نحیف دولت بنى ‏امیه افتاد تا سرانجام آن را از پا درآورد. نداى انتقام‏ گیرى خون حسین‏ علیه السلام نخستین صداى عدالت‏ خواهان ه‏اىی بود که به دل‏ها راه یافت و هر دولت تازه‏ نفسى آن را بر علیه بنى ‏امیه عنوان مى‏ کرد. از این جهت بعضى از مورخان، نتایج این حرکت را قطعى دانسته‏ اند و اظهار نظر کرده ‏اند که حسین ‏علیه السلام از روز نخست و گام‏هاى اولیه حرکت خود، مى ‏دانست که به چنین پیروزى‏اى دست خواهد یافت. او شک نداشت که در آن سال -۶۱ هجرت- به شهادت مى ‏رسد و عاقبت و سرانجام قتل او، به سقوط بنى‏ امیه منجر مى ‏شود.

ماربین آلمانى در کتاب خود «السیاسه الاسلامیه» (سیاست اسلامى) مى ‏گوید:

«حرکت و نهضت حسین‏ علیه السلام در قیامش علیه یزید، نتیجه عزم و اراده ‏اى بوده است که قلب بزرگ یک انسان بزرگ، بر آن تمرکز داشته است و به نتیجه خود نیز رسید. او با فرزندان و خاندانش به این نهضت اقدام کرد و پس از شهادتش به پیروزى رسید و نهضت او، آن چنان پایدار ماند که به جز شهادت، چیز دیگرى آن را جاودان نمى ‏ساخت».

اگر نظر این نویسنده در همه ابعادش درست نباشد، قطعاً در برخى جهات، درست و صحیح است. بنى ‏امیه نگذاشتند که حسین‏ علیه السلام راه خود را برود و او را مجبور کردند که به کربلا برود و سرانجام شهید شود و او مرگ را انتخاب کرد و مى‏ دانست که چه آثارى از شهادت او به بساط حکومت بنى‏امیه، خواهد رسید. او پیروز شد بیش از آنچه اگر آزادش مى‏ گذاشتند و از حادثه رهایى مى‏ یافت و سالم مى ‏ماند.

مرگ و شهادت، از آن لحظات اولیه قیام امام حسین‏ علیه السلام بر زبانش جارى بود. هنگامى که آماده کوچ مى‏ شد و در مکه با اصحاب و یارانش وداع مى ‏کرد به آنان گفت:

«خُطَّ المَوْتُ على‏ وُلد آدَمَ مَخَطَ القلادهِ على جید الفتاه».

«مرگ بر فرزندان آدم، حتمى است مانند گردن‏ بند بر گردن دختران جوان».

او از مرگ نترسید و بر آن مرکبى سوار شد که مى‏ دانست سرانجامِ او به کجا مى‏ رسد. اما هنوز او، از اقناع مردم مأیوس نبود و مى‏خواست که نظر مردم را از لحظه اول به سوى خود جلب کند. او مرگ را از ابتدا استقبال نکرد، بلکه او را وادار ساختند و او امتناع کرد از این‏که ذلیلانه تسلیم و به اطاعت شخصى مانند عبیداللَّه بن زیاد درآید.

نظر مورخان متأخر مسلمان‏

البته آراء و نظریات مورخان متأخر مسلمان درباره قیام امام حسین ‏علیه السلام با اطفال و زنان خود، مختلف است. آیا صلاح و احتیاط و شایسته به کرامت او، این بود که به تنهایى برود و استقبال و استجابت مردم را بیازماید که او را مى ‏پذیرند یا از او اعراض کرده و تأیید نمى ‏کنند؟!

قطعاً متأخران دانشمند مسلمان، چندان حقى ندارند درباره مسأله ‏اى به این مهمى داورى نمایند و به قضاوت بنشینند، مسأله ‏اى که آداب و رسوم عرب و عقل و تفکر عربى، پیش ‏زمینه داورى درباره آن است. معمولاً همراهى زنان و کودکان در مهاجرت‏هاى جنگى و قبیله ‏اى، یک عادت عربى بود که مرد عرب به هنگام جنگ همراه خود مى‏ برد. البته در مهاجرتى که احتمال صلح و جنگ داشت -مانند مهاجرت حسین ‏علیه السلام- این مسأله واضح‏تر دیده مى ‏شود.

جنگ ذى‏ قار

مثلاً در جنگ ذى‏ قار (میان عرب‏ها و ایرانیان) جنگاوران عرب، همراه زنان و خانواده‏ شان به جنگ مى‏ رفتند و هودج‏ هاى قافله را که زنان را حمل مى‏ کرد، پیش از آغاز جنگ مى‏ فرستادند. مسلمانان و مشرکان هم در جنگ‏ها و غزوات پیامبر صلى الله علیه وآله، زنان و فرزندان خود را همراه مى‏ بردند. در جنگ مسلمانان با دولت روم، زنان قریش و بزرگان زنان قبایل حاضر بودند و پیامبر هم غالباً یکى از زنان و یا چند نفر از آنها را همراه مى‏ برد.

همراه بردن زن و فرزند، نشان تصمیم قاطع و عزم راسخ عرب بود که آنها را به عنوان نشانه این تصمیم مى ‏آوردند. در معلّقه ابن‏ کلثوم -از شاعران جاهلى- بر این عادت عربى از زمان‏هاى قدیم دو شاهد شعرى وجود دارد:

على آثارِنا بیضٌ حِسانٌ‏

نُحاذِرُ أنْ تُقْتَسَمَ أوْ تَهونا

یَقْتنَّ جِیادَنا و یَقُلْنَ لَسْتُم‏

بُعُولَتُنا إذا لَمْ تَمْتُعُونا

به دنبال قافله ‏هاى ما، زنان سپیدرو و نیکوصورت همراه است. مى‏ پرهیزیم که آنان پراکنده شوند یا مورد اهانت واقع شوند. بگذار اسبانمان را تغذیه کنند و به ما نیرو بخشند و بگویند: شما شوهران ما نیستید اگر ما را از گزند و حمله دشمن مانع نشوید.

حسین ‏علیه السلام مسلمانان را به جهادى فرامى‏ خواند که اگر حتمى باشد که بجنگند، دیگر باک نداشته باشند که به خودشان یا اموالشان یا ثروتشان چه مى‏ رسد. زیرا آنان با این جنگ، عزیزتر و شریف‏تر از مال و جان و فرزند، به دست مى ‏آورند و انسان مؤمن، دین را ترجیح مى‏ دهد.

حسین‏ علیه السلام رهبر چنین مسلمانانى است. از مروت و انصاف به دور است که خود جلوتر از آنان نباشد. حسین‏ علیه السلام آن‏جا که تصمیم به قیام کرده است مى ‏خواهد قوى‏ترین حجّت را در دست داشته باشد و قوى‏ ترین حجّت را نیز بر علیه دشمنانش -اگر اوضاع بر علیه‏ شان برگردد-. داشته باشد و اگر شکست خورد، دشمنان مبغوض ‏ترین کس باشند.

مسلمانى که حسین ‏علیه السلام را به جهت شرافت نسبش یارى مى ‏دهد، شایسته است که او را در حالى که او میان اقوام و عشیره خود است کمک نماید. اگر چنین نباشد هرگز او را کمک نمى‏ کند و در صورت شکست، مسأله برعکس است؛ آن‏که پیروز شده است لعنت و نفرین همگان را خریده است و اگر هم روزى اوضاع برگردد، انتقام خون حسین ‏علیه السلام از او گرفته شود.

عباس محمود عقاد

ترجمه :سید محمد ثقفى‏

منبع :ماهنامه مکتب اسلام ـ شماره ۹ ـ آذر ۱۳۸۶

تبرئه یزید در حادثه عاشورا

اشاره:

با وجود تمام نصوص و عبارات صریحی که وجود دارد و قاتل امام حسین (علیه السّلام) را مشخص می گرداند اما با این وجود هم چنان برخی افراد در سایت ها و کتاب های خود در صدد عوام فریبی و سم پاشی بر آمده و تلاش می کنند که یزید را در حادثه عاشورا تبرئه نموده و همه تقصر ها را به گردن امام حسین و یاران آن حضرت بیندازند. در این مقاله ارای برخی از علمای اهل سنت سلفی مشرب ذکر گردیده و سپس به آنها پاسخ داده شده است.

قاتل امام حسین کیست:

هواداران بنی امیه، چه در آن زمان و چه قرنی بعد و حتی عصر حاضر، کوشیده اند حرکت آن حضرت را نوعی شورش، آشوب، فتنه انگیزی، ایجاد تفرقه در امت و تمرد از خلافت معرفی کنند و در کشتن او، حق را به جانب یزید بدهند که یک شورش گر بر ضد خلافت مرکزی را کشته است. در این مورد، به احادیثی هم استناد می کنند که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله وسلّم) به کشتن کسی که یک پارچگی امت را به هم زده فرمان داده است و می گویند: «ان یزید قتل الحسین بسیف جده» (حسین با شمشیر جدش کشته شد)

دیدگاه ابن العربی

ابن العربی (قاضی ابوبکر محمد بن عبد اللَّه ابن العربی المالکی) متوفای ۵۴۳ هـ. ق. صاحب کتاب «العواصم من القواصم» (توجه شود که با ابن عربی عارف معروف که در متون فارسی ما بدون الف و لام می آید اشتباه نشود. و گر چه شخصیت و تفکرات وی در جای خود قابل نقد و مناقشه است اما او نسبت به اهل بیت (علیهم السّلام) ارادت داشته است.) وی که در طرفداری از بنی امیه و بغض و دشمنی نسبت به اهل بیت شهره بوده است، برای آن که دامن یزید را از خون امام حسین (علیه السّلام) تطهیر کند، گفته است:

«انّ یزید قتل الحسین بسیف جده؛ [۱][۲] یعنی یزید [امام] حسین (علیه السلام) را با شمشیر جدش به قتل رساند.»

پس همان طور که در مباحث گذشته گفتیم: اشخاصی هم چون ابن حجر هیثمی و محمد کرد علی و تقی الدین ابن الصلاح و غزالی، و ابن العربی و ابن تیمیه و غیره که از بزرگان و اسلاف همینان بوده اند با عبارات دیگری این شبهات را طرح نموده اند. [۳][۴][۵][۶][۷][۸][۹][۱۰]

نظریه محمد الخضری

محمد الخضری این گونه می گوید:

«الحسین اخطا خطا عظیماً فی خروجه هذا الذی جر علی الامه وبال الفرقه، وزعزع الفتها الی یومنا هذا…؛ [۱۱] یعنی [امام] حسین (علیه السلام) در خروجش بر علیه حکومت که موجب گرفتاری و تفرقه امت پیامبر شد و تا امروز این الفت و دوستی از بین آن ها رخت بربسته است مرتکب خطا شد…»

محمد ابو الیسر عابدین، مفتی شام این گونه گفته است: «بیعه یزید شرعیه، ومن خرج علیه کان باغیاً؛ [۱۲] بیعت با یزید از وجاهت شرعی برخوردار بوده و هر کس بر علیه او خروج نماید سرکشی و طغیان نموده است.»

دیدگاه ابو الخیر شافعی

ابو الخیر شافعی قزوینی، یزید را در کارش این گونه توصیف می کند: «اماماً مجتهداً» (یزید امام و مجتهد بوده است) [۱۳] بلکه بعضی ادعا کرده اند که یزید از صحابه، و از خلفاء راشدین مهدیین و یا از انبیاء بوده است. [۱۴]

پاسخ اول به عالمان اهل سنت

در پاسخ به این گروه از افراد این گونه می گوییم:

عدم مشروعیت خلافت یزید به شهادت جمع کثیری از صحابه: زمانی که امام حسین (علیه السّلام) که برترین و بزرگ ترین صحابه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و دیگر صحابه حاضر در عهد یزید که اهل حل و عقد امت بودند امارت یزید را بالاتفاق ردّ نموده و او را شخصی فاسق، فاجر شراب خوار و… دانستند، از این رو دیگر جایی برای توجیه حاکمیت و خلافت نامشروع یزید باقی نمی ماند تا امام حسین (علیه السّلام) به عنوان شورش گر و خروج کننده بر علیه او خوانده شود.

با این تفصیل اصل مشروعیت خلافت یزید زیر سؤال رفته و بطلان گفتار افرادی که امام حسین (علیه السّلام) را خروج کننده بر علیه یزید دانسته اند آشکار می شود.

پاسخ دوم به عالمان اهل سنت

صدور فرمان از سوی یزید برای کشتن امام حسین (علیه السّلام): در تبیین قاتل بودن یزید نسبت به امام حسین (علیه السّلام) لازم نیست که او خود به صورت مستقیم و مباشر قاتل آن حضرت بوده باشد؛ بلکه زمانی که تمام حکام و فرماندهان زیر دست او در انجام دستورات و فرامین حکومتی تابع محض او به حساب آیند و شکست و پیروزی آن ها به یزید نسبت داده شود دیگر هیچ جایی برای توجیه بی گناهی یزید در این اقدام وجود ندارد. به تعبیر دیگر: یزید بن معاویه قاتل امام حسین (علیه السّلام) است اما با شمشیر ابن زیاد، و شمر و عمر بن سعد.

در این زمینه می توان به این دسته از روایات تاریخ اشاره نمود:

۱. دیدگاه ذهبی

خرج الحسین الی الکوفه، فکتب یزید الی والیه بالعراق عبید الله بن زیاد: ان حسینا صائر الی الکوفه، وقد ابتلی به زمانک من بین الازمان، وبلدک من بین البلدان، وانت من بین العمال، وعندها تعتق او تعود عبدا. فقتله ابن زیاد وبعث براسه الیه.

حسین به سوی کوفه، عزیمت نمود. از این رو یزید به والی و حاکم عراق عبید الله بن زیاد نوشت: حسین به سوی کوفه عازم است، و او از میان شهر ها سرزمین تو را انتخاب کرده که هم زمان با ایام و دوران حکومت توست، تو از میان عمال و گارگزاران برای این کار برگزیده شده ای پس لازم است یا خود را آزاد سازی یا به بردگی و غلامی درآیی و از این رو بود که ابن زیاد حسین را کشت و سر او را برای یزید فرستاد.

۲.دیدگاه سیوطی

و نیز سیوطی می نویسد:

«فکتب یزید الی والیه بالعراق، عبید الله بن زیاد بقتاله؛ [۱۵] یزید به عبید الله بن زیاد والی و فرماندار خود در عراق، دستور قتال و جنگیدن با حسین را صادر کرد.»

ابن زیاد به مسافر بن شریح یشکری می گوید:

«اما قتلی الحسین، فانه اشار علی یزید بقتله او قتلی، فاخترت قتله؛ [۱۶] این که من حسین را به قتل رساندم به این خاطر بود که به مرا بین کشته شدن خودم و کشتن حسین مخیر نموده بود و من بین این دو کشتن حسین را انتخاب کردم.»

۳. نامه ابن زیاد به امام

ابن زیاد در نامه ای به امام حسین (علیه السّلام) می نویسد: «قد بلغنی نزولک کربلاء، وقد کتب الی امیرالمؤمنین یزید: ان لا اتوسد الوثیر، ولا اشبع من الخمیر، او الحقک باللطیف الخبیر، او تنزل علی حکمی، وحکم یزید، والسلام؛[۱۷][۱۸][۱۹] به من خبر رسیده است که تو در سرزمین کربلاء فرود آمده ای، و یزید به من نوشته است: که بر بستر نرم نیارامم و از شکم سیر نکنم تا این که یا تو را به دیار دیگر نزد خدای لطیف خبیر فرستم و یا این که تحت فرمان خود و حکومت یزید در آورم، والسلام.»

یعقوبی می گوید: یزید در نامه ای به ابن زیاد نوشت:

«قد بلغنی: ان اهل الکوفه قد کتبوا الی الحسین فی القدوم علیهم، وانه قد خرج من مکه متوجهاً نحوهم، وقد بلی به بلدک من بین البلدان، وایامک من بین الایام، فان قتلته، والا رجعت الی نسبک وابیک عبید، فاحذر ان یفوت؛ [۲۰] به من خبر رسیده است که اهل کوفه به حسین نامه نوشته اند تا به سوی آن ها حرکت کند، و او از مکه به سوی آن ها راه افتاده است، و او از میان شهر ها سرزمین تو را انتخاب کرده که هم زمان با ایام و دوران حکومت توست، اگر او را به قتل رساندی که هیچ و الا باید هم چون پدرت به بردگی و غلامی درآیی پس بترس از آن که فرصت از دست برود.»

در جای دیگر این گونه آمده است:

«ان یزید قد انفذ عمرو بن سعید بن العاص فی عسکر علی الحاج، وولاه امر الموسم، واوصاه بالفتک بالامام الحسین علیه السلام، اینما وجد؛ [۲۱] یزید، عمرو بن سعید بن عاص را بر لشکری از حاجیان گمارد تا بر مراسم حج سرپرستی کند، و به توصیه نمود تا هر کجا [امام] حسین (علیه السلام) را یافت او مورد هجوم قرار دهد.»

در بعضی دیگر از تواریخ آمده که یزید به ولید بن عتبه نوشت:

«خذ الحسین وعبدالله بن عمر، وعبد الرحمان بن ابی بکر، وعبدالله بن الزبیر بالبیعه اخذاً شدیداً، ومن ابی فاضرب عنقه، وابعث الی براسه؛ [۲۲][۲۳][۲۴] حسین و عبدالله بن عمر و عبد الرحمان بن ابو بکر و عبدالله بن زبیر را برای بیعت گرفتن از آن ها به سختی با ایشان برخورد کن، و اگر هر کس از این امر سرباز زد گردنش را بزن و سر او را برایم بفرست.»

۴. گزارش یعقوبی

«اذا اتاک کتابی، فاحضر الحسین بن علی، وعبدالله بن الزبیر، فخذهما بالبیعه، فان امتنعا فاضرب اعناقهما، وابعث الیّ براسیهما، وخذ الناس بالبیعه، فمن امتنع فانفذ فیه الحکم وفی الحسین بن علی وعبدالله بن الزبیر والسلام؛ [۲۵] به محض رسیدن نامه من حسین بن علی و عبدالله بن زبیر را احضار کن، و از آن ها بیعت بگیر، و اگر از این کار امتناع ورزیدند آن ها را گردن بزن، و سر هایشان را برای من بفرست، و از تمام مردم بیعت بگیر و اگر شخصی از این کار امتناع ورزید حکم را در باره او و حسین بن علی و عبدالله بن زبیر اجرا کن. والسلام.»

«وعجل علی بجوابه، وبین لی فی کتابک کل من فی طاعتی، او خرج عنها، ولیکن مع الجواب راس الحسین بن علی؛[۲۶][۲۷] در جواب نامه عجله کن، و در آن برای من بیان کن چه کسانی تحت فرمان و چه کسانی خارج از فرامین من هستند، و به همراه جواب نامه من سر حسین بن علی با نیز بفرست.»

در عبارتی دیگر آمده که ولید بن عتبه به یزید اطلاع داد که بین او و امام حسین (علیه السّلام) و ابن زبیر چه گذشته از این رو یزید غضب ناک شد و به او نوشت:

«اذا ورد علیک کتابی هذا، فخذ بالبیعه ثانیاً علی اهل المدینه بتوکید منک علیهم، وذر عبدالله بن الزبیر، فانه لن یفوتنا، ولن ینجو منا ابداً ما دام حیاً، ولیکن مع جوابک الی، راس الحسین بن علی، فان فعلت ذلک فقد جعلت لک اعنه الخیل، ولک عندی الجائزه والحظ الاوفر الخ؛ [۲۸] زمانی که نامه من به دست تو رسید بار دیگر از مردم مدینه بیعت بگیر و این را به عنوان تاکید بر بیعت قبل قرار بده، و عبدالله بن زبیر را رها کن، که فرصت برای بیعت گرفتن از او زیاد است، و او مادامی که زنده است نمی تواند از چنگ ما فرار کتد، و لازم است که همراه با جواب نامه من سر بریده حسین بن علی را نیز بفرستی، که اگر این گونه کردی فرماندهی سپاهیان از توست و جایزه و هدیه ای ارزشمند نیز نزد من داری.»

۵. دیدگاه ابن عساکر

ابن عساکر می گوید: :

«بلغ یزید خروجه، فکتب الی عبید الله بن زیاد، وهو عامله علی العراق، یامره بمحاربته، وحمله الیه ان ظفر به؛ [۲۹]

[۳۰] به یزید خبر رسید که [امام]حسین (علیه السلام) خارج شده است، از این رو او به عبید الله بن زیاد که عامل و کارگزار او در عراق بود نامه نوشت، و او را امر نمود تا با حسین به محاربه بپردازد، و اگر بر او پیروز شد او را به سوی او بفرستد.»

و ده ها و صد ها متن و سند دیگر وجود دارد ؛ که هر کدام به خودی خود می تواند بهترین شاهد و تایید برای اثبات قاتل بودن یزید باشد.

حال ما سؤال می کنیم امر به محاربه و قتال و جنگیدن و کشتن و سر از تن جدا کردن امام حسین (علیه السّلام) آیا از کسی غیر از یزید صادر شده است؟!

و از طرفی دیگر، اگر بر فرض، این ادعا که یزید امر به کشتن امام حسین (علیه السّلام) نکرده صحیح می بود، لازم بود همان گونه که در متون بالا امر نمودن به قتل آن حضرت را ذکر کرده اند خلاف آن را نیز ذکر می کردند و یا بعد از این اتفاق ـ علی الاقل ـ توبیخ و عقاب و تنبیه نمودن عوامل و کارگزاران در این واقعه هم چون: ابن زیاد و عمر بن سعد و شمر بن ذی الجوشن و غیره (لعنهم الله) را که مشارکت در این امر داشتند را صادر می نمود.

و اگر یزید قاتل نبود و یا از این عمل رضایت نداشت لااقل لازم بود از عمل سفیانیه اهل دمشق که از اسرای کاروان کربلاء با دف و ساز و طنبور و خوشحالی و پای کوبی استقبال کردند جلوگیری به عمل آورده و آن ها را از این کار منع نماید!

پی نوشت:

۱.محمد بن عبد اللَّه المناوی، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، تحقیق احمد عبد السلام، ج۱، ص ۲۰۴، دارالکتب العلمیه، چاپ اول ۱۴۱۵ق، بیروت.

۲.میر سید حامد حسین النقوی، خلاصه عبقات الانوار، تلخیص المیلانی، ج ۴، ص۲۳۷-۲۳۸، مؤسسه البعثه قم ۱۴۰۶.   

۳.احمد بن محمد ابن حجر هیثمی، الفتاوی الحدیثیه، ص۱۹۳.

۴.احمد بن عبد الحلیم ابن تیمیه الحرانی، رساله ابن تیمیه: سؤال در رابطه با یزید بن معاویه ص۱۴-۱۷.

۵.ابن العربی، العواصم من القواصم، ص۲۳۲-۲۳۳.   

۶.محمد بن محمد غزالی، احیاء علوم الدین، ج۳، ص۱۲۵.   

۷.عبدالله بن محمدشبراوی، الاتحاف بحب الاشراف، ص۶۷- ۶۸.

۸.احمد بن محمد ابن حجر هیثمی، الصواعق المحرقه، ص۲۲۱.

۹.محمد کرد علی، خطط الشام، ج۱، ص۱۴۵.

۱۰.محمد بن طولون الحنفی، قید الشرید، ص۵۷ – ۵۹.

۱۱.عبدالحسین امینی، محاضرات فی تاریخ الامم الاسلامیه، ج۱، ص۱۰.   

۱۲.محمد ابوالیسر عا بدین ، اغالیط المؤرخین، ص۱۲۰.

۱۳.عبدالرحمن بن اسماعیل ابوشامه، ۵۹۹- ۶۶۵ق، تراجم رجال القرنین السادس والسابع، ص۶.

۱۴.احمد بن عبد الحلیم ابن تیمیه الحرانی، منهاج السنه، ج۴، ص۵۴۹ به بعد.   

۱۵.عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص۱۵۷، چاپ دار الفکر سال ۱۳۹۴ ه. بیروت.    

۱۶.ابوالحسن علی بن ابی الکرم ابن اثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۳۴.   

۱۷.محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۴۴، ص۳۸۳.   

۱۸.عبدالله بحرانی، العوالم، ص۲۳۴.   

۱۹.ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۸۵.   

۲۰.احمد بن اسحاق یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۲، چاپ صادر.   

۲۱.فخر الدین بن محمّد علی طریحی، المنتخب، ج۳، ص۳۰۴، اللیله العاشره.

۲۲.موفق بن احمد خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۲۶۲.   

۲۳.محمد بن علی ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۲۴۰، چاپ مکتبه مصطفوی قم ایران.   

۲۴.ابومحمد احمد بن اعثم ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۵، ص۱۰.   

۲۵.احمد بن اسحاق یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۴۱.   

۲۶.محمد بن علی  صدوق، الامالی، ص۲۱۶ چاپ سال ۱۳۸۹ نجف اشرف عراق.   

۲۷.محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۴۴، ص۳۱۲.   

۲۸.ابومحمد احمد بن اعثم کوفی، الفتوح، ج۳، جزء ۵، ص۱۸.   

۲۹.محمد بن  مکرم ابن منظور، تاریخ دمشق، ج۷، ص۱۴۵.   

۳۰.ابوالقاسم بن معصوم اشکوری، حاشیه بغیه الطالب، ج۶، رقم ۲۶۱۴.

منبع: ویکی فقه (برخی از  مقاله قاتلان امام حسین با کمی اصلاحات)

جاودانگى اندیشه امام حسین(ع) در قلوب

اشاره:

مکتب حسینى عنوانى است براى رویکردى تربیتى به بزرگترین حماسه انسانی، حماسه‌اى فراتاریخى و فراجغرافیایى، براى دمیدن روح حقیقت انسانى در همگان، و راه‌نمودن مردمان به سوى تعالی؛ راهى که حسین(ع) در تعریف زندگی نشان داد، حریت و عزت است؛ و پرچمى که برافراشت فرا راه همه آزادیخواهان و عزت‌جویان تا قیام قیامت است. فرامندى این مکتب هر عقل منصف و آزادیخواه را متحیر و متأثر از خود ساخته و فراراه نجات هر نهضت از یوغ‌بردگى و بندگى قرار داده است. گاندی، رهبر بزرگ هند، به تأسى از این مکتب است که گفته است:«من مبارزه را از شهیدان عاشورا آموختم»[۱].

 اصول ماندگارى وجاودانگى اندیشه امام حسین(ع) در قلوب و تاریخ اندیشه‌ها

حسین(ع) با برافراشتن پرچم حماسه کربلا و عاشورا، مکتبى را بنیان گذاشت که مردمان در آن نیکوترین و والاترین تربیت (تربیت نبوی و تربیت علوی) دست یابند. چنانکه خود هنگام حرکت ازمدینه به سوى مکه در آغاز نهضت خویش در وصیت‌نامه‌اش نوشت:

«ارید ان آمر بالمعروف وأنهى عن المنکر و اسیر بسیره جدى محمد، و سیره أبى على بن ابی‌طالب».[۲]

من می‌خواهم به خوبی ها سفارش و از زشتی ها جلوگیرى کنم، و به سیره جدّم محمد(ص) و سیره‌ پدرم علی(ع) رفتار کنم.

مکتب حسینی. مکتب احیاى اسلام نبوى و اسلام علوى است، مکتبى که اسلام حقیقى در آن جلوه‌دارد و تربیت‌شدگانش بینا و دانا،‌کریم و عزیز، آزاد از دنیا و مطیع خدا، و اهل شجاعت و استقامتند. چنانکه بزرگ مربى این مکتب، حسن(ع) جلوه تام این ویژگیهاست. آن هنگام که حربن یزید ریاحى راه را براى او وکاروانش بست و آن حضرت را از مرگ بیم داد، حسین(ع) خطاب به او سخنی فرمود که بیانگر فرهنگ مکتب حسینى است:

«لیس شذنی من یخاف الموت ما أهون الموت على سبیل نیل العز و احیاء الحق. لیس الموت فى سبیل العز الا حیاه خالده، ولیست الحیاه مع الذل الاالموت الذى لاحیاه معه. افبالموت تخوفنی؟ هیهات، طال سهمک و خاب ظنک! لَستُه أخاف الموت…»[۳]

شأن من کسى نیست که از مرگ بهراسد. چقدر مرگ در راه رسیدن به عزت و احیاى حق سبک و راحت است. مرگ در راه عزت، جز زندگى جاوید نیست و زندگی با لذت جز مرگى فاقد حیات نیست. آیا مرا از مرگ می‌ترسانی؟ تیرت به خطا رفته است و گمانت تباه است. من کسى نیستم که از مرگ بهراسم…

امام حسین(ع) با بنیان گذاشتن چنین مکتبى اسلام را زنده کرد، این مکتب برخاسته از مکتب تربیتى پیامبر اکرم(ص) و امیر مؤمنان(ع) بود، مکتبى که به انحراف و اضمحلال رفته بود و حسین(ع) روى آن را به تمامه برپا کرد و پرچمى برافراشت که همیشه تاریخ در اهتزاز باشد. گویا سخن مشهور پیامبر اکرم(ص) بیانگر همین حقیقت بود، که فرموده است: «حسین منی و انا من حسین»[۴]؛ حسین از من است و من از حسینم.

این بدان معنی است که او و حسین(ع) از نظر وجوب محبت و حرمت شخص واحدند، زیرا محبت حسین، محبت رسول خدا و محبت رسول خدا، محبت خداست. این یگانگی و این سخن که «من از حسینم»،‌مؤید بقاى دین و آیین رسول‌الله به وسیله حسین(ع) و احیاء و ماندگارى آن مکتب بوسیله اوست. زیرا اگر کربلا وعاشورا برپا نمی‌شد و مکتب حسینی شکل نمی‌گرفت، چنان اسلام وارونه می‌گردید که هیچ از آن نمی‌ماند. امام خمینی(ره) در این باره فرموده است:

«در صدر اسلام پس از رحلت پیغمبر ختمى مرتبت پایه‌گذار عدالت و آزادی، می‌رفت که با کجروی‌هاى بنی‌امیه، اسلام در حلقوم ستمکاران فرود رود و عدالت در زیر پاى تبهکاران نابود شود که سیدالشهدا علیه‌السلام نهضت عظیم عاشورا را برپا نمود و با فداکارى و خون خود و عزیزان خود، اسلام و عدالت را نجات داد و دستگاه بنی‌امیه را محکوم و پایه‌های آن را فرو ریخت.»[۵]

پس از پیامبر اکرم(ص) در پى تحولاتى سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگى دگرگونی هاى اساسى شکل گرفت و این دگرگونی ها در حکومت معاویه به نقطه اوج خود رسید: بیعت اجباری، برهم خوردن مساوات اجتماعى و شکل‌گیرى نظام طبقاتی، منسوخ شدن عدالت، حاکم شدن جاهلیت در لباس اسلام، تبدیل بیت‌المال مسلمانان به خزانه شخصى زمامداران، شکنجه و آزار و…

این گونه بود که حسین(ع) به پا خاست و با خون خود این ننگها را از دامن اسلام و مسلمانى شست؛ و مکتب حسینى را بنیان گذاشت؛ تا این مکتب و آفریننده آن هماره در تاریخ و تاریخ اندیشه‌ها و قلوب ماندگار و جاوید بماند.

در این مقاله اهتمام بر این است که با توجه به عظمت شخصیت امام حسین(ع) و اندیشه فرامند او در گستره زمان و تاریخ، مهمترین اصول و عواملى که با وجود شخصیتهاى زیاد علمی، سیاسی، مذهبی و… در طول تاریخ حیات بشری، موجب ماندگارى این شخصیت برجسته در تاریخ اندیشه‌ها و قلوب انسانهاى آزادیخواه و حریت‌طلب و عدالت جو شده است، مورد بررس و مطالعه قرار گیرد. در مطالعه موضوع از روش کتابخانه‌اى و تحلیل محتوى استفاده می‌گردد.

تعریف واژگان:

الف) اصول: در لغت به معانی: ریشه‌ها، بیخ‌ها، پایه‌ها، بنیادها و قواعد و قوانین آمده است.[۶]

در اصطلاح به پایه‌ها و ریشه‌هاى یک چیز گفته می‌شود که: موجب قوام و حفظ موجودیت و تداوم بقاى آن چیز است. به عبارت دیگر، ارکانی که عامل پیوستگى و پایدارى امرى باشد، به آن اصول گفته می‌شود.

ب) ماندگاری: در اینجا به هر امرى که بواسطه کیفیت وجود و عمل و میزان اثرگذارى و اثربخشى آن همواره در یادها و خاطره‌ها و اندیشه‌ها زنده و تداوم داشته باشد.

ج) اندیشه: اندیشه در لغت به معناى فکر، گمان و ترس و بیم است.

در اصطلاح مجموعه تراوش فکرى و ذهنى انسان که بر اثر تفکر و تعقل درباره خود و جهان و محیط پیرامون و خدا حاصل می‌گردد.

د) امام حسین(ع): پیشواى سوم شیعیان داراى کمالات عالیه انسانی و الهى و صاحب نهضتى که بعلت متمایز بودن علت و انگیزه وشیوه و هدف نهضتش از سایر نهضت ها و جنبش هاى آزدایخواهانه، همواره مورد توجه اندیشمندان و نهضتهاى آزادیبخش بوده است.

اهداف:

از جمله اهداف مقاله بررسى و شناخت علل و عوامل جاودانگى اندیشه امام حسین(ع) در افکارو اندیشه‌ها و دیگر صفاتى که موجب پیوند و قرابت مسلمانان و انسانهاى عدالتخواه و آزادیخواه با آن شخصیت آسمانی بوده است، می‌باشد.

سؤال اساسی:

چه عواملى باعث ماندگارى اندیشه امام حسین(ع) در طول تاریخ در میان افکار و اندیشه‌هاى انسانهاى آزاداندیش بوده است؟

روش مورد مطالعه:

در تدوین و نگارش مقاله، از میان روشهاى تحقیق، از روش کتابخانه‌اى و تحلیل محتوى استفاده می‌گردد؛ که در این روش ضمن مراجعه به منابع معتبر تاریخى و علمی، موضوع مورد تحلیل و تدقیق قرار می‌گیرد.

در این مطالعه جاودانگى اندیشه امام حسین(ع) به عنوان متغیر وابسته و اصول وعواملى که موجب ماندگارى این اندیشه تابناک گشته است به عنوان متغیرهاى مستقل درنظر گرفته شده است.

علل و عوامل ماندگارى و جاودانگى اندیشه امام حسین(ع):

در این بخش به مهمترین اصول و عواملى که در ماندگارى اندیشه حضرت امام حسین(ع) در جریان تاریخ اثرمند بوده‌اند با استناد به شواهد تاریخى اشاره می‌گردد:

۱٫ اصل خداترسی و ترس‌ناپذیرى از غیرخدا:

اگر عظمت الهی در دل آدمى جلوه کند، انسان به معرفتى می‌رسد که به صورت خداترسی و ترس‌ناپذیرى از غیرخدا جلوه می‌کند، از این رو جز در برابر خدا سر تسلیم فرود نمی‌آید و در ناملایمات و ملایمات، و در سختیها و راحتیها استوار و شکرگزار خواهد بود. در مکتب امام حسین(ع) بالاترین معرفت دریافت عظمت حق و خداترسى است. چنانکه امام حسین(ع) از پدرش روایت کرده است:

«حسبک من العلم ان تخشى الله».[۷]؛ از دانش تو را همان بس که از عظمت خدا بترسی.

سر خم کردن در برابر غیرخدا و تن‌دادن به پستیها از آنجاست که: عظمت الهی ادراک نشده است و اگر آدمى بپذیرد که همه چیز از اوست و جز او هیچ قدرتى وجود ندارد، دیگر تسلیم امر باطلى نمی‌شود.

امام حسین(ع) خود برترین نمونه این منطق است. چنانکه وقتى حربن یزید ریاحى راه وى را به سوى کوفه سد کرد و او را از کشته‌شدن بیم داد، شأن خود را این گونه بیان فرمود: لیس شذنی شأن من یخاف الموت ما اهون الموت على سبیل نیل العز و احیاء الحق. یعنی شأن من شأن کس نیست که از مرگ بهراسد. چقدر مرگ در راه رسیدن به عزت و احیاى حق سبک و راحت است.

مواضع امام حسین(ع) در قیام شکوهمندش گویاى این حقیقت است. چنانکه وقتی عبدالله بن جعفر پسر عموى حضرت، وى را از حرکت به سوى عراق نهی نموده و از ایشان می‌خواهند که از این سفر منصرف گردند و امان نامه‌اى را براى وى ارسال می‌دارند، لکن امام در جواب نامه و امان نامه پسر عمو، چنین پاسخ مى دهند، که این گواه روشن و صادق بر منطق خداترسى و ترس‌ناپذیرى از غیرخداست:

«اما بعد فانه لم یشاقق الله و رسوله من دعا الى الله وعمل صالحا و قال اننى من المسلمین و قد دعوت الى الامان و البر والصله، فخیر الامان، أمان الله…»[۸]؛ «اما بعد، آن که به سوى خداى عزوجل دعوت نماید عمل صالح انجام دهد و گوید من از تسلیم شدگانم، با خدا و رسولش مخالفت نکرده است و اینکه به من وعده امان و نیکى و پاداش داده‌ای، پس بدان که بهترین امان، امان خداست و آن که در دنیا از خدا نمی‌ترسد هرگز در قیامت امان نیابد، از خداوند می‌خواهم ترسى از خود در دنیا عنایت فرماید که موجب امان ما در روز قیامت گردد…»

بنابراین چون خداترسى در وجود آدمى جاى گیرد، ترس از غیرخدا بی‌معنا می‌شود و خداترسى حریمى است که حافظ حرمت آدمى و موجب استقامت و شکست‌ناپذیرى در انسان می‌گردد، راه کمال به سوی حق، با خداترسى و ترس‌ناپذیرى هموار می‌شود و حسین(ع) این راه را چنان تصویر نموده است که هرکس بتواند ببیند و هر عدالتخواه و آزاده‌اى آن را سیر کند.

۲٫ اصل حق محوری و حق‌طلبی:

مکتب امام حسین(ع) مکتبى است بر محور حق. و حق را میزان و معیار همه چیز نگریستن است. چنانچه می‌فرماید:

«لایکمل العقل الا باتباع الحق»[۹]

عقل به کمال نمی‌رسد، مگر به پیروى از حق.

اینگونه بود که حسین(ع) بر سر مردمانى که سر در زندگى حقیر خود فرو می‌برند و خود را نظاره‌گران بیطرف مبارزه حق و باطل می‌انگارد، فریاد می‌زند که:

«الا ترون ان الحق لایعمل به، و ان الباطل لایتناهى عنه»[۱۰]؛ آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل دورى نمی‌شود؟

و در نامه‌ای که براى شیعیان خود در بصره می‌نویسد، قیام خود را قیام حق محورانه و حق‌طلبانه اعلام می‌نماید. و در آغاز نامه چنین می‌فرماید:

«فانى ادعوکم الى احیاء معالم الحق و اماته البدع»[۱۱]؛ همانا من شما را به زنده‌کردن آثار و نشانه‌هاى حق و نابودکردن بدعتها فرا می‌خوانم.

اینها همه آزموده‌هاى والایى از مکتب حسینى است تا انسانها پیوسته بر حق گام زنند و حقوق خود را بشناسند و از حق دفاع نمایند و حق‌طلبی را در زندگى خود حاکم کنند.

۳٫ اصل حریت و آزادگی:

انسان تا به آزادمنشى نائل نگردد و از اسارت نادانى و گمراهى آزاد نشود و مادام که در اسارت وابستگیهاى دنیایى و دلبستگیهای نفسانى است، به هیچ کمال دست نمی‌یابد؛ و نمی‌تواند به سوى مقصد والایى که براى آن آفریده شده است سیر نماید. امام حسین(ع) با نهضت و شهادت خود راه آزادگى را بر همگان گشود، چنانکه در زیارت اربعین حضرت حسین(ع) منقول از امام صادق(ع) آمده است:

«وبذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله، و حیره الضلاله»[۱۲]؛ او جان خود را در راه تو داد تا بندگانت را از جهالت و سرگردانى در گمراهى برهاند.

                              قصد جانان کرد و جان بر باد داد              رسم آزادى به مردان یاد داد[۱۳]

از جمله متربیان در مکتب حریت و آزادگى امام حسین(ع)، حربن یزید ریاحی همان کسى که راه را بر حسین(ع) بسته بود و در مقابل او ایستاده بود، اما اینکه متأثر از حریت و آزادگى صاحب مکتب خواهان بازگشت به حق می‌گردد و در این راه نیز جان خود را تقدیم دوست می‌نماید.

و وقتى حر به شهادت می‌رسد، امام حسین(ع) درباره‌اش می‌فرماید: «انت الحرکما سمتک امک حراً فی‌الدنیا والاخره»[۱۴]؛ همچنان که مادرت تو را حرّ نامید، تو واقعاً در دنیا و آخرت حرّ هستی.

۴٫ اصل پارسایی و وارستگی:

امام حسین(ع) در خطبه‌اى والا، در صبح روز عاشورا، درباره دنیا با همه زیبائیهای ظاهریش چنین می‌فرماید:«الحمدالله الذی خلق‌الدنیا، فجعلها دار فنائ و زوال، متصرفه باهلها حالا بعد حال، فالمغرور من غرته، والشقى من فتنه، فلا تغرنکم هذه الدنیا، فانها تقطع رجاء من رکن الیها، و تخیب طمع من طمع فیها».[۱۵]؛ سپاس خدایی را سزاست که دنیا را آفرید و آنرا را خانه نابودى و ناپایداری قرار داد، همان دنیایى که اهل خویش را پیوسته دگرگون می‌سازد، پس فریب خورده کسى است که: فریب دنیا را خورد و بدبخت کسى است که مفتون آن شود. بنابراین دنیا فریبتان ندهد، که هر که بدو تکیه کند ناامیدش سازد و هر که در او طمع بندد مأیوسش نماید.

در شب هشتم یا نهم محرم امام حسین(ع) در ملاقاتى با عمربن سعد او را به نجات از دام دنیا و پیوستن به خود فرا خواند، لیکن عمربن سعد، به علت دلبستگی به دنیا و تعلقات آن، دست از قدرت‌طلبى نکشید و نخواست از دام دنیا نجات یافته و با پارسایى و وارستگى به حقیقت خویش رو کند. لذا به دعوت امام حسین(ع) پشت کرد و آن را نپذیرفت و درنتیجه عاقبت و فرجام‌سوئى را براى خود رقم زد، بندگی دنیا آدمى را به پستى و تباهى می‌کشاند و او را به ستمگرى و یا ستم‌پذیرى وامی‌دارد.

این منطق برخاسته از حقیقت پارسامنشى اوست که با معرفت بر عاقبت دنیاپرستی پس از ورود به کربلا در ضمن سخنى می‌فرماید:

«مردم بندگان دنیایند و دین سر زبانشان است، پشتیبانی‌شان از دین تا آنجاست که زندگی‌شان در رفاه است، و هرگاه به آزمایش گرفته شوند دینداران ]واقعی[اند کند»[۱۶]

لذا تا وارستگی و پارسایى نسبت به دنیاى نکوهیده حاصل نگردد انسان صاحب عزت و قوت و عظمت نمی‌گردد که این صفت در تمامى مراحل زندگی امام حسین(ع)، بویژه در دوران نهضت و قیامش برجسته‌تر و کاملاً نمایان و درخشانتر است.

۵٫ اصل عدالتخواهی و ظلم‌ستیزی:

فطرت بیدار آدمى عدالت خواه و ظلم ستیز است و انسان زنده نمی‌تواند نسبت به بی‌عدالتى و ستمگرى سکوت کند و دم برنیاورد. از این روست که فریاد عدالت خواهى و ظلم ستیزى حسین(ع) پیوسته شنیده می‌شود:

«الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لایتناهى عنه؟»[۱۷]؛ آیا نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل دورى نمی‌شود.

عدالت خواهى و ظلم‌ستیزى از برجسته‌ترین وجوه مکتب حسین(ع) است، چنانکه حسین(ع) از ابتداى نهضت خویش تا گاه شهادت آن را مطرح می‌نمود و بدان دعوت می‌کرد.

۶٫ اصل حفظ حدود الهى و مرزبانی:

مشى و منش امام حسین(ع) در جریان نهضت و در سخت‌ترین اوضاع و احوال گویای این حقیقت است که حفظ حدود و حریم هاى الهى و مرزبانی براى او از هر چیز مهمتر بوده است و اساساً حسین(ع) برای این به پا خاست که حدود الهى زیرپا گذاشته شده بود و حرمت مردمان دریده شده بود و حقوق انسانها پایمال گشته بود. چنانکه خود فرمود: «الا و ان هولاء و قدلزموا طاعه الشیطان و ترکوا الرحمان، واظهر والفساد و عطلوا الحدود واستأثروا بالفیء. واحلوا حرام الله و حرموا حلاله و انا احق من غیر»[۱۸]؛ مردم! آگاه باشید که اینان ] امویان[ پیروى از شیطان را بر خود واجب نموده و اطاعت خدا را ترک کرده‌اند و فساد را ترویج نموده و حدود الهی را تعطیل کرده‌اند، و اموال عمومى را به خود اختصاص داده‌اند و حرام خدا را حلال نموده و حلال را حرام ساخته‌اند، و من شایسته‌ترین کسی هستم که این وضع را تغییر دهم.

همچنین آن حضرت در نخستین خطبه خود در سرزمین کربلا، مردم را بدین امر توجه داد که نسبت به پایمال شدن حقوق و برپاشدن باطل و لگدمال شدن حرمتهای انسانى و شکسته‌شدن مرزهاى اخلاقى و بی‌ارزش کردن دینداری چشم بگشایند؛ و نسبت به این دگرگونی ها بی‌تفاوت و متساهل نگردند؛ و از خود غیرت نشان داده و در برابر اوضاع پیش‌آمده ایستادگی نمایند.

لذا تأکید در مکتب حسین بر این است که انسانها مرزبان شوند و حریمها را پاس بدارند و با حفظ حدود سیر نمایند. زیرا نقض و حریم انسانی و حدود الهى می‌تواند منشأ همه پستی ها و تباهی ها گردد.

۷٫ اصل بینایی و بیداردلی:

زندگى ودینداری در مکتب حسین(ع) بر پایه بینایى و بیداردلی است و حسن(ع) پیوسته بر این امر تأکید کرده و تلاش نموده تا پیروانش به روشن‌بینى دست یابند و براساس بینایى عمل کنند. آن حضرت در دعایى والا چنین فرموده است: «اللهم اجعل علی البصیره مدرجتی، و على الهدایه محجتی، و علی الرشاد مسلکی، حتى تنیلنى و تنیل بى امنیتی، و تحل بى على ما به اردتنى و له خلقتنى و الیه آویتنی»[۱۹]؛ خدایا حرکتم را براساس بینایى و راهم را با هدایت و روش و طریقه‌ام را قرین رشد و تعالى قرار ده تا مرا به مقصد نائل گردانی. و دیگران را بوسیله من به مقصد برسانى و مرا در آنچه تو خواهان آنى و به جهت آن مرا آفریده‌اى و بدان سوى پناه داده‌ای، وارد نمایی.

بنابراین مکتب حسین مکتبى است براى گشودن دیده‌ها ودلها و سیر به سوى بینایى و بیداردلى و تربیت انسانهاى ربانى و همه چیز آن در این جهت است به بیان حسین(ع): «درایه العلم لقاح المعرفه»[۲۰]؛ علم برای بارورى معرفت است.

۸٫ اصل حمیت و سازش‌ناپذیری:

باید امام حسین(ع) را نمونه اعلاى حمیت و سازش‌ناپذیرى در دفاع از حق و تن‌ندادن به خوارى و زبونى و سرباززدن از ننگ وعار دانست در تأیید این سخن به سخن ابن‌ابی‌الحدید معتزلى اشاره می‌گردد که در این‌باره می‌نویسد:

«سیداهل الاباء الذى علم الناس الحمیه و الموت تحت ظلال السیوف اختیار اله على الدنیه، ابو عبدالله الحسین بن علی‌بن ابی‌طالب علیهما‌السلام عرض علیه الامان و اصحابه، فأنف من الذل…»[۲۱]؛ سرور کسانی که زیر بار خوارى نرفته‌اند، کسى که به مردم و مردانگى و غیرت و مرگ زیر سایه‌هاى شمشیر را آموخته و چنین مرگى را بر خوار و زبونى ترجیح داده است، ابوعبدالله الحسین(ع) است که به او و یارانش امان داده شد، اما از آنجا که نمی‌خواست تن به زبونى دهد و نیز بیم آن داشت که ابن زیاد اگر هم او را نکشد، به نوعى خوار و ذلیلش سازد، مرگ را بر چنین زندگی ترجیح داد.

نمود عالى این حمیت و ساز‌ش‌ناپذیرى در روز عاشورا بارزتر است. زمانیکه سپاه یزیدیان، حسینیان را محاصره کرده بودند حسین(ع) در برابر صفوف دشمن خطبه‌اى حماسى ایراد کرد و پرچم حمیت و سازش‌ناپذیرى را در بلندترین قله انسانیت به اهتزاز درآورد تا از آن پس براى همگان مشهود بماند تا بدو تأسى کنند:

«الا وان الدعی ابن الدعى قدرکزبین اثنین، بین السله والذله و هیهات منالذله…»[۲۲]؛ «آگاه باشید که این فرومایه (ابن زیاد)، فرزند فرومایه،‌مرا میان دوراهى شمشیر و خوارى قرار داده است و هیهات که ما تن به خوارى دهیم… و دامنهاى پاک مادران و انسانهاى پاکدامن و جاهاى باغیرت و نفوس باشرفات روا نمی‌دارند که با فرمانبرداری از فرومایگان را بر قتلگاه رادمردان مقدم بداریم…»

و ایشان در برابر بیعت خواهى یزید می‌فرماید: مثلى لایبایع لمثله؛ همچو منى با چون او (یزید) بیعت نمی‌کند.

این منطق گویای این است که اگر حسین(ع) در برابر مسخ دین و پایمالی حقوق مردم سازش می‌کرد و سکوت پیشه می‌نمود از بهترین جایگاه اجتماعى و سیاسى بهره‌مند می‌شد ولى او به هیچ قیمتى حاضر نشد در برابر جنایات و ظلم یزیدیان کوتاه آمده و سکوت اختیار نماید و دست از رسالت الهى خود بردارد بر این اساس است که باید تمام صحنه‌هاى زندگى حسین (ع) را آموزشگاه حمیت در راه حق و حقیقت دانست.

پیغمبر صلى الله علیه وآله وسلم به نصّ قرآن کریم و همچنین امام علیه السلام (از عترت پاک او) بشرى است همانند سایر افراد بشر و اعمالى که در مسیر زندگى انجام مى‏ دهد مانند اعمال سایر افراد بشر در مجراى اختیار و بر اساس علم عادى قرار دارد. امام علیه السلام نیز مانند دیگران خیر و شرّ و نفع و ضرر کارها را از روى علم عادى تشخیص داده و آنچه را شایسته اقدام مى‏ بیند اراده کرده، در انجام آن به تلاش و کوشش مى‏ پردازد. در جایى که علل و عوامل و اوضاع و احوال خارجى موافق مى‏باشد، به هدف اصابت مى‏کند و در جایى که اسباب و شرایط مساعدت نکنند، از پیش نمى‏رود. (و اینکه امام علیه السلام به اذن خدا به جزئیات همه حوادث چنان که شده و خواهد شد واقف است، تأثیرى در این اعمال اختیاریه وى ندارد، چنان که گذشت.)

امام علیه السلام مانند سایر افراد انسانى، بنده خدا و به تکالیف و مقررات دینى مکلّف و موظّف مى‏باشد و طبق سرپرستى و پیشوایى که از جانب خدا دارد با موازین عادى انسانى باید انجام دهد و آخرین تلاش و کوشش را در احیاى کلمه حق و سر پا نگه‏داشتن دین و آیین بنماید.

۹٫ اصل شجاعت و دلیری:

حماسه حسینی حماسه‌اى برخاسته از پایگاه شجاعت انسانى است. زندگى حسین(ع) در تمام مراحل لبریز از صحنه‌هاى بروز شجاعت در جلوه‌هاى مختلف آن است. ادامه صلح حسن(ع) و ایستادن در برابر معاویه پس از شهادت رساندن حجربن عدى و یارانش و افشاکردن ماهیت امویان در آن دوران سخت دهشتناک از نمونه‌هاى والاى شجاعت حسینى است.

در روز عاشورا پس از آنکه همه یاران حسین(ع) به شهادت رسدند و کسى براى یاری او باقى نماند و آن همه مصیبت استوارترین انسانها را می‌شکست و همه چیز در اطراف او موجب ضعف قلب وانکسار روح و تزلزل در اراده بود، اما اینها هیچ تأثیرى در شجاعت و دلیرى حسین(ع) نکرده بود.

ابومخنف از قول عبدالله بن عمار در این باره می‌گوید:

به خدا سوگند هرگز شکست خورده و مغلوبى را ندیده‌ام که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند و او چنان استوار و بدون ترس و با آرامش خاطر و با جرأت و باشهامت باشد.[۲۳]

۱۰٫ اصل پرواپیشگی و خودنگهداری:

زندگى انسان به معناى دقیق کلمه، یعنى دورنگهداشتن خود از مناسبات و روابط حیوانی، و پرواداشتن از زشتى و پلیدى و پایبندی به مناسبات و روابط عقلانى و دینى که این مهم، جز با تربیت نیروى درونى وحالتى معنوى و روحانى حاصل نمی‌شود. بر این مبنا امام حسین(ع) پیروان خود را بر رعایت تقوی دعوت و بر آن تاکید می‌نماید و می‌فرماید:

«اوصیکم بتقوی الله، فان الله قدضمن لمن اتقاه ان یحوله عما یکره الى ما یحب و یرزقه من حیث لایحتسب…».[۲۴]

«شما را به تقوای الهى سفارش می‌کنم زیرا خداوند ضمانت داده است کسى را که تقواى الهى پیشه کند، از آنچه ناخوش باشدش به آنچه او را خوش اید انتقال دهد و از جایى که حسابش را نمی‌کند به او روزی رساند…».

۱۱٫ اصل کرامت مندی و عزت‌مندی:

مکتب حسین، مکتب کرامتمندى و عزتمندى است و حسین(ع) مظهر کامل کرامت انسانی و عزت ایمانى است. از اهداف مهم تربیت این است که انسان به گونه‌اى تربیت شود که اعتلاى روحى بیابد و خود را از پستى و فرمایگى به دور دارد و حرمت و شرافت و شخصیت براى خود قائل شود و بزرگوارى خود رادر همه حال حفظ نماید و نیز به گونه‌اى تربیت شود که در برابر حوادث شکست‌ناپذیر گردد و به صلابت و محکمى و استوارى دست یابد. چنین انسانى است که هرگز به پستى و خواری، فرومایگى و زبونى تن نمی‌دهد و در برابر سخت‌ترین سختیها و بزرگترین مصیبتها پایدار می‌ماند. چنانکه حسین(ع) این گونه بود، انسانى که به هیچ وجه به خوارى و زبونى تن نسپرد و دارایی‌اش برباد رفت، فرزندان و یارانش کشته شدند، خاندانش به اسارت درآمد، بدنش با شمشیر قطعه‌قطعه شد، اما روحش استوار و محکم ماند. چنین سربلندى و عزتی، از آن خداوند است که به دوستدارانش می‌بخشد و آنان را ارجمند و شکست‌ناپذیر می‌سازد خداى عزیز خود فرموده است:

«ولله العزه و لرسوله و للمؤمنین»[۲۵]؛ و عزت از آن خدا و از آن پیامبر او و از آن مؤمنان است.

حسین(ع) بر حفظ کرامت مردمان بسیار تأکید می‌کرد و می‌آموخت که کرامت آدمیان نباید شکسته شود و راه حقارت بر آنان گشوده گردد. امام حسین(ع) وقتى از او مالى درخواست می‌شد ضمن اجابت و اعطاى مال، تلویحاً به فرد یادآور می‌شوند که اگر آبرویت را نگهداری آن نفس بهتر است و به او ارائه طریق می‌نمودند تا با حفظ عزت و آبرو با زحمت خود نیازش را مرتفع نماید. لذا مردم را دعوت به مکارم اخلاقی می‌نماید و در خطبه‌اى می‌فرماید:

«ایها الناس نافسوا فی‌المکارم»[۲۶]؛اى مردم در مکارم اخلاق بر یکدیگر پیشى گیرید.

و یا امام حسین در برابر فشارهاى حکومت یزید و یا تصمیمات او، فریاد می‌زند:

«لا أعطی الدنیه من نفسى ابداً»[۲۷]؛ هرگز تن به پستی نخواهم داد.

«لاوالله لا اعطیهم بیدى اعطائ الذلیل، ولااقر اقرار العبید»[۲۸]؛ نه، به خدا سوگند که نه مانند ذلیلان تسلیم می‌شوم، و نه مانند بردگان گردن می‌نهم.

بنابراین منطق و سلوک حسینی(ع) پرچمى است برافراشته بر قله کرامتمندی و عزتمندى تا همیشه در اهتزاز باشد و همگان آن را ببینند و بدان تأسى کنند.

۱۲٫ اصل پایبندی به عهد و پیمان و وفاداری:

علی(ع) می فرماید: «أصل الدین أداء الامانه، والوفاء بالعهود»[۲۹]؛ بنیاد دینداری، امانت را به جاى آوردن و پایبندى به عهد و پیمان است.

سلوک حسین(ع) در تمام احوال مبتنى بر پایبندى به عهد و پیمان و وفاداری و امانتدارى بود؛ حتى بر پیمان برادر با معاویه و صلحنامه منعقد شده، پایدارماند و خلاف عهد و پیمان نکرد.

وفادارى در مکتب حسینى از درخشانترین ویژگیهاست، چنانکه یاران حسین(ع) در شب عاشورا علیرغم اینکه اجازه داد بروند اما آنان سخن از پایبندى به عهد و پیمان و وفادارى به میان آوردند و تا آخر نیز به عهد و پیمان پاى فشردند و معتقد بودند پایبندى به مکتب حسینی، پایبندى به زیباترین اصول زندگى است.

۱۳٫ اصل تنسّک و عبادت‌پیشگی:

نیایش حسین(ع) در عرفان و عرضه بندگى در دعاى عرفه، براساس معرفتی کامل به حق نشان می‌دهد که جایگاه عبادت پیشگى در مکتب حسین (ع) چگونه جایگاهى است. روایت شده است که در پسین روز عرفه در سرزمین عرفات حسین(ع) از خیمه خود بیرون آمد و با گروهى از خاندان و شیعیان خود در نهایت تذلل و خشوع در جانب چپ کوه ایستادند و روى به سوى کعبه گردانیدند و دستها را برابر دیدگان برداشتند و مانند مسکینى که طعام طلبد، نیایش کردند و عبارات آن حضرت در دعاى عرفه‌اش، خود مدرسه‌اى است برای آموزش نیایش و پرستش.

حسین(ع) بنده‌ای تمام عیار بود و به عبادت پیشگى عشق می‌ورزید چنانکه روایت شده است که بیست و پنج بار پاى پیاده برای مراسم حج ازمدینه به مکه رفت و در شبانه‌روز بسیار نماز می‌گزارد و بسیار مناجات می‌کرد و می‌فرمود:

«البکاء من خشیه الله نجاه من النار»[۳۰]؛ گریه از خشیت خدا مایه نجات از آتش است.

تنسک و عبادت‌پیشگی چنان با جان حسین(ع) آمیخته بود که وجود او مظهر بندگى خدا بود و او دلبسته نمازگزاردن و قرآن خواندن بود. در کربلا چون حسین و یارانش در محاصره کامل قرار گرفتند و دشمن آماده حمله بود، حسین(ع) بوسیله عباس(ع) از انان خواست تا جنگ را به روز بعد موکول کنند و آن شب را فروگذارند تا او و یارانش آن شب را به نماز و نیایش و طلب آمرزش سپری سازند.

آخرین جلوه راز و نیاز و نیایش و نماز حسین(ع) در ظهر عاشورا و در گرماگرم پیکار بود که آن حضرت به نماز ایستاد.

۱۴٫ اصل تواضع و فروتنی:

سلوک و رفتار حسین(ع) سرشار از جلوه‌هاى زیباى تواضع و فروتنى است تا دوستداران او به راه و رسمش تأسى نمایند. روایت شده است که روزى حسین(ع) بر گروهى از مستمندان گذشت که سفره‌اى حقیرانه برپا کرده بودند و از تکه‌هاى نان که در آن گردآورده بودند می‌خوردند. چون حسن(ع) را دیدند او را به همنشینى و هم‌سفره‌شدن دعوت کردند. پس آن حضرت درودشان گفت و در کنارشان نشست و با آنان هم‌غذا شد و فرمود:

ان الله لایحب المتکبرین؛ همانا خداوند گردنفرازان را دوست ندارد.

آنگاه به آنان فرمود آیا شما نیز دعوت مرا می‌پذیرید؟ گفتند آری، اى فرزند رسول خدا و پس برخاستند و همراه آن حضرت به منزل او رفتند و حسین(ع) از همسرش رباب خواست تا آنچه در خانه دارند براى آن میهمانان فراهم نماید.[۳۱]

۱۵- اصل نفی خودکامگى و خودکامگلی‌پذیری:

قیام حسین(ع) قیامى بود بر ضد خودکامگی‌پذیری، روند قیام حسین(ع) از زمانى که ولیدبن عتبه بن ابی‌سفیان، والی مدینه به فرمان یزید از آن حضرت بیعت خواست تا زمانی که حسین(ع) درروز عاشورا یکه و تنها ماند و به استقبال شهادت شتافت، روندى بود بر ضد انواع خودکامگی. حسین(ع) در همان آغاز نهضت خویش با نفى بیعت با یزید به همگان آموخت که نباید تن به خودکامگى سپرد و سر در برابر استبداد فرود آورد. از این رو فرمود: مثلى لایبایع لمثله؛ همچون منى با چون او بیعت نمی‌کند.

آخرین سخنان حسین(ع) در روز عاشورا را نیز بیانگر مبارزه سخت او با خودکامگی بود که خطاب به ابن زیاد فرمود:

آگاه باشید که این فرمایه، فرزند فرومایه، مرا میان دوراهى شمشیر و خودخواهى قرار داده است و هیهات که ما تن به خوارى دهیم.

لذا حسین(ع) با قامتى به بلنداى تاریخ در برابر این خودکامگى ایستاد و براى همیشه تکلیف را روشن کرد که در اسلام هیچ جایی براى خودکامگى و خودکامگی‌پذیرى نیست.

۱۶٫ اصل غیرت دینی:

غیرت دینی تلاش در نگاهبانى دین از آفت، و حمیت در حفظ آن از بدعت و کوشش در ترویج آن است.[۳۲]

از مهمترین علل قیام حسین(ع) این بود که دین مورد تعرض قرار گرفته بود و امویان تلاش می‌کردند که دین را بتمامه از محتوى تهی کنند و جز پوستى از آن باقى نگذارند و به نام دین مردمان را به بندگى خود گیرند و تحت لواى دین به حقوق و حیثیت و شرافت مردمان تعدى نمایند و دارایی هاى ایشان را به غارت برند و دست به دست بگردانند. چنانکه علی(ع) در این باره می‌فرماید:

«اى مردم به زودى بر شما روزگارى خواهد آمد که اسلام را از حقیقت آن خالی نمایند، همچون ظرفى واژگونش کنند و آن را از آنچه درون دارد تهی‌سازند»[۳۳]

قیام حسین(ع) بر ضد چنین مناسبات و روابط و این گونه دین را به تباهی کشاندن بود. او خود پس از ورود به مکه در نامه‌اى به مردم بصره این امر را به صراحت اعلام نمود:

«من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) دعوت می‌کنم که سنت را میرانده‌اند و بدعت را زنده کرده‌اند».[۳۴]

بنابراین قیام حسین(ع) قیامى بود براساس غیرت دینی، بر ضد تحریف اسلام و بر ضد برپاکردن مناسبات خودکامانه و مستبدانه به نام دین.

زیباترین جلوه غیرت دینی، در مکتب حسین(ع)، وجود مبارک حضرت عباس(ع) است که چون دست راستش را ناجوانمردانه قطع کردند شمشیر به دست چپ گرفت و با تمام وجودش از دین حمایت نمود.

۱۷٫ اصل ازخودگذشتیگی و فداکاری:

انسان تا از خود نگذرد و به فراتر از خویش نرود، و حق را و انسانیت و ارزشهای والاى دین و مردم را بر خود مقدم ندارد، به امر مقدس ونیکوییهای حقیقى واصل نمی‌شود. بدین خاطر است که حسین(ع) در راه آرمان مقدس همه چیزش را فدا نمود تا حقیقت زنده بماند و عدالت رخ نماید و مردم باعزت زندگى کنند. اما حسین(ع) زمانى که تصمیم گرفت از مکه به سوى عراق حرکت کند پیش ازحرکت خطبه‌اى درمیان خاندان و جمعى از شیعیان و یاران خود ایراد کرد و در آن خطبه این راه را بر آنان گشود و فرمود:

«اکنون هر یک از شما که آماده است در راه‌مان از خون خویش بگذرد و جان خود را در راه لقای خدا نثار کند، پس با ما همسفر شود.»[۳۵]

این دعوتی است فراتاریخى و فراجغرافیایى تا هر کس که می‌خواهد با حسین(ع) همسفر شود و تا قله انسانیت پیش رود، بداند که باید اهل فداکارى در راه خدا و دین او وجامعه انسانى باشد.

نتیجه‌گیری:

آنچه بواسطه ضیق مجال در این مختصر مقال بیان گشت برایند سخن و کلام در علت ماندگارى اندیشه‌هاى بزرگ این بود که مردان بزرگ، بزرگ مردانى هستند که بزندگانى شخصى خود اهمیت نداده بلکه گستره مشى و منش آنان فراتر از یک زندگى شخصى بوده که هدف عالى آنان ترقى و اعتلاى قوم و ملت و جلوگیرى از سقوط و اضمحلال آن می‌باشد. در این راه فداکارى و کوشش لازم را تا حد توانایى خود بعمل می‌آورند. به همین دلیل نام آنان پس از مرگشان زبانزد خاص و عام گشته و اهمیت بزرگی‌شان به نسبت بزرگی خدمات و میزان اثربخشی‌شان درحیات انسانها جلوه می‌کند.

در میان مردان نامى تاریخ به اذعان و عقول منصف، تنها کسى که شهرتش گوی سبقت را از همگان برده و فداکارى و رسالت وظیفه‌مندى و فداکاری بی‌نظیرش عقول انسانى را حیران و مبهوت ساخته است همیشه قهرمان تاریخ حسین‌بن علی(ع) مى باشد. که تمام مردم دنیا در عظمت روح و علو او سرتسلیم و خضوع فرود آورده‌اند زیرا کارهایی که این وجود مقدس بویژه در آخرین ماه هاى زندگى خود انجام داده است چنان بزرگ و بی‌نظیر و خارق‌العاده است که چشم روزگار مانند آن را تاکنون ندیده و تا ابد نیز نخواهد دید.

باز به شواهد تاریخ مهمترین حوادث جهان پس از گذشت اندک زمانى کهنه می‌گردد و نام بزرگترین قهرمانان و نام‌آوران دنیا پس از چندى در بوته فراموشی مانده و چنانچه گاهى هم بر زبان آورده شود چندان تأثیرى در دلها نمی‌کند پس چه سرى است که نام زیباى حسین(ع) پس از گذشت قرنها بر سر زبانها بوده و ذکر مصائب، جوانمردى و فداکارى او دلهای هر خواننده و هر شنونده‌اى را در طپش می‌افکند. اگر تحقیق و بررسى گردد معلوم خواهد گردیدکه جانبازى این قهرمان اسلام با اعمال سایر مردان تاریخ قابل قیاس نیست، زیرا شهرت و بزرگى او از این نظر است که بقاى دین اسلام مدیون فداکارى و جانبازى اوست و این نوع فداکارى و از خودگذشتگی و استقبال مصائب غیرقابل تحمل و از لحاظ حوادث تاریخ کاملاً بی‌سابقه است.

نتیجه این سخن اینکه نام و اندیشه‌اى در دلها و زمانه تاریخ ماندگار وجاوید است که اولاً به جاویددار وجود و اندیشه، مؤمن و اعتقاد کامل و راسخ داشته باشد بدین معنى که اگر آن خداى عزیز ابدى و ازلى نخواهد هیچ نام و وجودى عزیز و ازلی و ابدى نخواد بود ثانیاً فهم این معنا که تنها خداوند عزیز و صاحب عزت است و اوست که به بنده‌اش به میزان تقرب و معرفتش عزت و کرامت می‌بخشد و هر آنکس را او عزت و کرامت بخشد نتیجه‌اش ماندگارى و جاودانگی است. ثالثاً لازمه عزت‌مندى سخت‌کوشی، از خودگذشتگی، ایثا و جانبازى در راه حق و اعتلاى دینى و احساس وظیفه و تکلیف‌ مندى در برابر حیات انسانها و بشریت است که این مستلزم امر به معروف و نهى ازمنکر و مبارزه و جهاد با ناقصین و غاصبین و متعدیان بر حقوق انسانها و حدود الهى است.

رابعاً این امر محقق نمی‌وشد جز در سایه ایمان به قدرت خداوند، تقوی و عبادت‌پیشگى و وارستگى و والاهمتى خامساً رضامندی و پسند الهى بر هر پسند و رضایتى اولى و مقدم دانستن، که این امر موجب می‌شود انسان علیرغم دوست داشتن زندگی، زن و فرزندان براى کسب و جلب رضاى الهى همه را تقدیم دوست نماید. خلاصه کلام اینکه حسین(ع) چون مستجمع جمیع این کمالات و صفات عالیه بود، اراده خداوند بر این قرار گرفت که نام و اندیشه حسین(ع) برا ى همیشه تاریخ تا قیام قیامت ماندگار و جاوید بماند.

پیشنهادات:

براى اینکه جامعه و انسانها و نسل عزت‌مند و صاحب کرامت داشته باشیم و در برابر هجمه نظامى و فرهنگى زرمداران و زورمداران عالم متزلزل نباشیم و بر دغدغه‌ها، اضطراب ها و نگرانی هاى زندگى فائق آئیم و همواره زندگى و جامعه سعادتمند و پرافتخار و سربلندى را داشته باشیم، با استناد به مطالب گذشته و به تاسى از زندگى بزرگان دین موارد ذیل پیشنهاد می‌گردد:

۱- تعمیق باورهاى دینى و ایمان مذهبى در جامعه بویژه نسل جوان

۲- تقویت روحیه امید به زندگى و توکل و اعتماد بر خداوند

۳- آگاه‌مندسازی جامعه ونسل جوان با آرمان و اهداف و سیره متعالى اولیاى دین و تبیین نقش کارآمد پیشوایان دین در احیا و حفظ دین و حدود الهى و ارزشهاى والاى انسانى و جهاد و مبارزه آنان با طاغوتهاى زمان بمنظور اقامه عدل و قسط و حاکمیت حکومت الهی.

۴- تقویت غیرت دینى در دفاع از ارزشهاى دینى و انحرافات

۵- تقویت روحیه فداکاری،‌ایثار، سخت‌کوشى و والاهمتى در نسل جوان

۶- تقویت روحیه دشمن‌شناسى و حربه‌هاى آنان و آمادگى براى مقابله با توطئه‌هاى دشمنان

۷- تقویت روحیه تقوى و عبادت‌پیشگى و وارستگى از مشتهیات نفسانی

۸- آشنا ساختن جامعه بویژه نسل جوان با انگیزه و اهداف نهضت امام حسین و علل ماندگارى نام و اندیشه ایشان در تاریخ و کاربست مشی و منش آن امام در زندگى فردى واجتماعی

۹- عزت و کرامت پیشگی درحیات فردى و اجتماعی

۱۰- تقویت روحیه وفاق، همدلی، انسجام و وحدت در میان آحاد جامعه اسلامی و دورى از هرگونه تفرق و تشتت

۱۱- تکریم انسانها

۱۲- تقویت روحیه وظیفه‌مندى و تکلیف‌گرایى در قبال جامعه و افراد آن

۱۳- تقویت روحیه امر به معروف و نهى از منکر و احساس مسئولیت در مقابل سرنوشت جامعه

۱۴- احترام به حقوق افراد

۱۵- استفاده از توان ملى و استعدادهاى ملى در ایجاد جامعه مترقى و عزت‌مند اسلامی

۱۶- تقویت روحیه آخرت‌گرایى و آرمان خواهى درجامعه و نسل جوان

منابع :

۱- قرآن

۲- نهج البلاغه

۳- ابن سعد، ابوعبدالله محمد، ترجمه الامام الحسین و مقتله من الطبقات الکبری، تحقیق السید عبدالعزیز الطباطبایی، الطبعه الولی، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، قم ۱۴۱۵ ق

۴- ابن طاووس، المهوف، چاپ اول، دارالاسوه

۵- ابن طاووس، مهج الدعوات، چاپ سنگی، تهران ۱۳۳۰ ق

۶- ابن ابى الحدید، شرح ابن ابى الحدید، ج ۳، چاپ اول، داراحیاء الکتب الربیعه، مصر

۷- ابن شعبه الحرانی، تحف العقول، مکتبه بصیرتی، قم ۱۳۹۴ ق

۸- ابن عبد ربه اندلسی، ابوعمر احمدبن عمر، العقد العزیر، ج۳، چاپ اول، دارالاندلس، بیروت

۹- ابن عیسى الاربلی، کشف الغمه فى معرفه الائمه، مکتبه بنی هاشم، تبریز، ج۲

۱۰- ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، چاپ اول، دار احیاء التراث العربی، بیروت

۱۱- ابن شهر آشوب، ابوجعفر محمدبن علی، مناقب آل ابى طالب، دارالاضواء، بیروت، ج۴

۱۲- ابن داوود الدینوری، ابوحنیفه احمد، الاخبار الطوان، چاپ اول، دار احیاء الکتب العربیه، قاهره

۱۳- ابن اعثم الکوفی، الفتوح، ج ۵، دارالندوه الجدیده، بیروت

۱۴- این اثیر، الکامل فی‌التاریخ، ج ۴، دارصادر، بیروت

۱۵- ابن مسعود السلامی، العیاشی، ابونصرمحمد، تفسیر العیاشی، تحقیق هاشم رسولى محلاتی، المکتبه العلمیه الاسلامیه، تهران، ج۲

۱۶- امین عاملی، سید محسن، اعیان الشیعه، ج۲، دارالتعارف، بیروت

۱۷- بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، دارالفکر، بیروت

۱۸- خمینی، روح الله، صحیفه نور، چاپ اول، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۶۱-۱۳۷۱- ج ۴

۱۹- سامانی، عمان، گنجینه اسرار، کتابفروشى محمودی، ۱۳۶۹ ش

۲۰- السیوطی، جلال‌الدن عبدالرحمن، الجامعالصغیر احادیث البشیر النذیر، الطبقه الاولی، دارالفکر، بیروت ۱۴۰۱ ق

۲۱- الشوشتری، القاضى نورالله، احقاق الحق و ازهاق الباطل، مع التعلیقات السید شهاب الدین المرعشى النجفی، مکتبه المرعشی النجفی، قم، ج۱۱

۲۲- الطبری، ابوجعفر محمدبن جریز، تاریخ الطبری، چاپ چهارم، دارالمعارف، القاهره، ۱۳۷۹ م، ج ۵

۲۳- الطوسی، ابوجعفر محمدبن الحسن، الامالی، المطبقه الحیدریه، النجف، ج ۱

۲۴- عمید، حسن، فرهنگ عمید، ج۱، چاپ اول ۱۳۶۳، چاپخانه سپهر

۲۵- قمی، عباس، مفاتیح الجنان، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۴

۲۶-قمی، عباس، نفس المهموم،تحقیق رضا استادی، مکتبه بصیرتى قم ۱۴۰۵ ق

۲۷- مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج ۷۸، چاپ سوم، دار احیاء التراث العربی، بیروت

۲۸- مجله الغری، چاپ نجف، شماره ماه ربیع الاول، ۱۳۸۱ ق، به نقل از محمدرضا حکیمی، قیام جاودانه، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی

۲۹- نراقی، محمد مهدی، جامع السنوات، ج ۱، چاپ سوم، منثورات جامعه النجف

پی نوشت:

[۱]- مجله الغری، چاپ نجف، شماره ماه ربیع‌الاول، ۱۳۸۱ ق، به نقل از محمدرضا حکیمی، قیام جاودانه، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۳ش، ص۸۷٫

[۲]- ابومحمد احمد بن أعثم الکوفی، الفتوح، دارالندوه الجدیده، بیروت، ج۵، ص۳۳- ابوجعفرمحمدبن على بن شهر آشوب، مناقب ال ابی‌طالب، دارالاضواء، بیروت، ج۴، ۲ص۸۹٫

[۳]- القاضى نورالله الشوشتری، احقاق الحق وازهاق الباطل، مع التعلیقات السید شهاب‌الدین المرعشى النجفی، مکتبه المرعشی النجفی، قم، ج۱۱،‌ص۶۰۱٫

[۴]- جلال‌الدین عبدالرحمن بن أبى بکر السیوطی، الجامع الصغیر فى احادیث البشیر النذیر، الطبعه الاولی، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۱ ق، ص۵۷۵٫

[۵]- امام خمینی، روح الله، صحیفه نور. چاپ اول، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۶۱-۱۳۷۱ش، ج۴، ص۱۰۰٫

[۶]- عمید، حسن، فرهنگ عمید، ج۱، چاپ اول ۳۶۳، چاپخانه سپهر، ذیل ماده اصول.

[۷]- ابوجعفر محمدبن الحسن الطوسی، الاعالی،‌المطبقه الحیدریه، النجف، ج۱،ص۵۵٫

[۸]- ابوجعفر محمدبن جریر الطبری، تاریخ الطبری، چاپ چهارم، دارالمعارف، القاهره، ۱۳۷۹م،ج۵،ص۳۸-۳۸۹٫

[۹]- مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج۷۸،چاپ سوم، داراحیا، الثرات العربی، بیروت، ص۱۲۷٫

[۱۰]- سیدمحسن امین عاملی، اعیان الشیعه، ج۲، دارالتعارف. بیروت،‌ص۶۰۸٫

[۱۱]- ابوحنیفه احمدبن داوود الدینوری، الاخبار الطوال، چاپ اول، داراحیاء الکتب العربیه، قاهره، ص۲۳۱٫

[۱۲]- قمی،‌عباس، مفاتیح الجنان، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۴، ص۸۵۶٫

[۱۳]- عمان سامانی، گنجینه اسرار، کتابفروشى محمودی، ۱۳۶۹ش، ص۳۲٫

[۱۴]- بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، دارالفکر، بیروت، ص۳۹۷٫

[۱۵]- مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۱۰۰- بحارالانوار، ج۴۵، صص۵-۶٫

[۱۶]- ابن شعبه الحرانی، تحف العقول، مکتبه بصیرتی، قم ۱۳۹۴ق، ص۱۶۹٫

[۱۷]- امین العاملی، سید محسن، اعیان الشیعه، دارالتعارف، بیروت، ۲/۶۰۸

[۱۸]- فتوح ابن اعثم، ج۵، ص۱۴۵- ابن اثیر الکامل فى التاریخ، ج۴،دار صادر، بیروت، ص۴۸٫

[۱۹]- ابن طاووس، مهج الدعوات، چاپ سنگی، تهران، ۱۳۳۰ق.ص۵۹٫

[۲۰]- بحارالانوار،ج۷۸٫ ص۱۲۸٫

[۲۱]- ابن ابی‌الحدید، شرح ابن ابی‌الحدید، ج۳، چاپ اول، دار اخیائ الکتب العربیه، مصر، ص۲۴۹٫

[۲۲]- تحف العقول، ص۱۷۱٫

[۲۳]- تاریخ طبری، ج۵، ص۴۵۲٫

[۲۴]- تحف العقول، صص ۱۷۰-۱۷۱٫

[۲۵]- قرآن، فاطر/۱۰٫

[۲۶]- ابوعمر احمدبن محمد بن عبدربه اندلسی، العقد الفرید، ج۳، چاپ اول، دارالاندلس، بیروت، ص۳۶۶- ابوالحسن علی‌بن عیسى الاربلی، مکتبه بنی‌هاشم، تبریز، ج۲، ص۳۲٫

[۲۷]- ابن طاووس. چاپ اول، دارالاسوه، ص۱۰۰٫

[۲۸]- تاریخ طبری، ج۵، ص۴۲۵- ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، چاپ اول،‌ داراحیاء اثرات العربی، بیروت، ص۱۹۴٫

[۲۹]- فتوح ابن اعثم، ج۵، ص۴۱٫

[۳۰]- مناقب، این شهر آشوب، ج۴، ص۶۹٫

[۳۱]- ابونصر محمدبن مسعود السلمى العیاشی، المکتبه الاسلامیه، تهران، ج۲، ص۲۵۷- عبدالعلى بن جمعه العروسى الحویزی، دارالکتب العلمیه، قم، ج۲، ص۴۷٫

[۳۲]- نراقی، محمدمهدی،‌جامع‌السعادات: ج۱، چاپ سوم، منشورات جامعه النجف الدنیه، ج۱، ص۲۶۶٫

[۳۳]- نهج‌البلاغه، خطبه۱۰۳٫

[۳۴]- تاریخ الطبری، ج۵، ص۳۵۷٫

[۳۵]- کشف الغمه، ج۲، ص۲۹- قمی، عباس نفس المهموم، مکتبه بصیرتی، قم۱۴۰۵ ق، ص۱۶۳٫

منبع : پایگاه عاشورا

بهرام درخشان‏

عزاداری امام حسین علیه السلام در محضر امامان شیعه علیهم السلام

اشاره:

سنّت عزاداری امام حسین علیه السلام از سنّت های مهم و مؤثر شیعی است که در طول تاریخ دچار تحوّلاتی گردیده است. برای دست یابی به شیوه های اصیل و دور از خرافات و تحریفات این سنّت مهم، تأسّی به امامان معصوم شیعه علیهم السلام یکی از بهترین راه ها به شمار می آید. در این مقاله، تلاش شده است در حدّ مقدور، شیوه برگزاری سنّت عزاداری بر امام حسین علیه السلام توسط امامان شیعه علیهم السلام و اهدافی که آن بزرگواران از این کار دنبال می کردند، ترسیم گردد.

مقدّمه

بی تردید، یکی از سنّت های مهم شیعی، عزاداری برای شهادت امام حسین علیه السلام ، امام سوم شیعیان، است که در عاشورای ۶۱ هـ ق با وضعیتی دلخراش و بی سابقه همراه با عده ای از خویشان و اصحابش در کربلا به شهادت رسید.

قیام امام حسین علیه السلام چنان تأثیری در استمرار حرکت شیعه داشته که در این باره گفته شده است: «اِنَّ الاسلامَ عَلویٌ، و التّشیّعُ حسینی»؛(۱) اسلام، علوی است و تشیّع، حسینی.

امام سجّاد علیه السلام در سوگ پدر

سوگواری و بزرگداشت شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش از همان آغاز و توسط فرزندش علی بن حسین علیه السلام ملقّب به «امام سجّاد» علیه السلام و خواهر گرامی اش حضرت زینب علیهاالسلام و دیگر همراهان آن حضرت، که شاهد ماجرا بودند، برپا شده است.

امام سجّاد علیه السلام با توجه به حاکمیت مطلق و قساوت امویان، که اوج بی رحمی خود را در حادثه کربلا نشان داده بودند، دوران امامت خود را در انزوای سیاسی به سر برد و از مناقشات سیاسی کناره گیری کرد. ایشان در جریان رویارویی عبداللّه بن زبیر با حکومت اموی دخالت نکرد و حتی در قیام مردم مدینه در واقعه «حرّه» بر ضد حکومت یزید، بی طرفی اختیار کرد و به تقاضای مروان بن حکم، عامل مدینه، پناهندگی همسر و خانواده اش را پذیرفت و آن ها را به همراه خانواده خود به «ینبع» (چشمه سرای نزدیک مدینه، سمت راست کوه رضوی) برد. این در حالی بود که مروان ابتدا این خواهش را از عبداللّه بن عمر کرد، ولی او نپذیرفت.(۲)

علاوه بر فراهم نبودن شرایط برای قیام امام سجّاد علیه السلام علت مهم دیگر، عظمت واقعه کربلا و رسالت بزرگی بود که این امام برای رساندن پیام عاشورا و جلوگیری از به فراموشی سپردن آن بر دوش خود احساس می کرد. وی بهترین راه مبارزه با حکومت اموی را زنده نگه داشتن حادثه عاشورا و افشای جنایات امویان در این واقعه می دانست.

امام سجّاد علیه السلام از هر فرصتی برای زنده نگه داشتن خاطره عاشورا و یاد امام حسین علیه السلام و یارانش استفاده می کرد. نقل شده است که ایشان هنگام نوشیدن آب به شدت می گریست و وقتی با پرسش اطرافیان در این باره روبه رو می شد، پاسخ می داد: «چگونه گریه نکنم، در حالی که آبی را که پرندگان و جانوران وحشی از آن آزادانه استفاده می کردند، بر پدرم منع نمودند؟»(۳)

از امام صادق علیه السلام نقل شده است که علی بن حسین علیه السلام پس از شهادت امام حسین علیه السلام تا آخرین لحظات زندگی بر مصیبت پدرش گریه می کرد و هر گاه می خواست دست به سوی طعام ببرد و یا آب بنوشد گریه می کرد، تا جایی که یکی از غلامانش به او گفت: یابن رسول اللّه صلی الله علیه و آله ، چقدر گریه می کنید؟! می ترسم خود را هلاک کنید! حضرت در جواب فرمود: «همانا اندوه و غصّه ام را به خدا شکوه می کنم و می دانم از خدا آنچه را که شما نمی دانید.»(۴)

در پاسخ یکی دیگر از کسانی که به گریه های شدید ایشان معترض بود، فرمود: «وای بر تو! یعقوب پیامبر دوازده فرزند داشت که خدا یکی را از چشم پدر دور کرد. یعقوب در فراق یوسف به قدری گریه کرد که دو چشمش نابینا و سفید شد و کمرش از غصّه یوسف خمیده گشت، در حالی که فرزندش زنده و سالم بود. ولی من با دو چشمم دیدم که پدر و برادر و عموهایم و هفده تن از اهل بیت در کنارم کشته شدند، چگونه می توانم گریه نکنم؟»(۵)

در برخی از روایات نقل شده است که پس از خواب عجیب و عبرت انگیزی که همسر یزید دید و برای شوهرش نقل کرد، یزید اسرای اهل بیت علیهم السلام را خواست و برای دل جویی و جلب رضایت آنان، آمادگی خود را برای برآوردن خواسته ای از آنان اعلام کرد. اهل بیت امام حسین علیه السلام گفتند: ما بیش از هر چیز دوست داریم بر حسین علیه السلام گریه و زاری کنیم. سپس یزید مقدّمات عزاداری را برای آن ها فراهم کرد و اسرای اهل بیت هفت روز بر آن حضرت ندبه و زاری کردند.(۶)

نویسنده کتاب سیاهپوشی در سوگ ائمّه نور علیهم السلام ، در این باره چنین آورده است: هند، همسر یزید، می گوید: در عالم خواب دیدم دری از آسمان باز شده است و فرشتگان گروه گروه به سوی سر حسین علیه السلام فرود می آیند و می گویند: السلام علیک یا ابا عبداللّه، السلام علیک یابن رسول اللّه. در ادامه، او در عالم رؤیا شاهد بوسیدن سر امام حسین علیه السلام توسط پیامبر صلی الله علیه و آله و مناظر دیگری بود. هند می گوید: ناراحت و نگران از خواب بیدار شدم و ناگهان چشمم به نوری افتاد که از سر بریده امام حسین علیه السلام متصاعد بود. با مشاهده این صحنه، به جست وجوی یزید برخاستم و او را در اتاقی تاریک یافتم که محزون و غمگین می گفت: مرا چه به کار حسین؟ خواب خویش را برای او نقل کردم و او سرش را به زیر افکنده بود.

نویسنده با ذکر این رؤیا، یزید را پشیمان و نادم از جنایت خویش در کربلا دانسته است و این موضوع را عامل برخورد ملایم وی با اهل بیت علیهم السلام می داند،(۷) در حالی که باید توجه داشت ترس یزید از خشم عمومی مردم و قیام بر ضد حکومت را باید عامل اصلی مدارا با اسرای اهل بیت علیهم السلام و سعی در جلب رضایت آنان دانست. کافی است مروری بر واقعه «حَرّه» و جنایات لشکریان یزید در مدینه، که دو سال پس از واقعه کربلا روی داد، داشته باشیم تا نادم و پشیمان بودن یزید از جنایاتش در کربلا را داستانی نادرست بدانیم.

دکتر شهیدی در این باره می نویسد: «مسلم بن عقبه، فرمانده سپاه اعزامی یزید به مدینه، سه روز شهر را به اختیار سپاهیان خونخوار شام نهاد تا هرچه خواهند بکنند و چه مردان دیندار و پارسا و شب زنده دار که کشته شد و چه حرمت ها که در هم شکست و چه زنان و دختران که از تجاوز این مردم وحشی نرستند! خدا می داند از این فاجعه تنها یک حقیقت را می توان دریافت و آن اینکه در این لشکرکشی، امیر و مأمور هیچ یک از فقه اسلام آگاهی نداشتند، و اگر داشتند بدان بی اعتنا بودند.»(۸)

یکی از شیوه های امامان شیعه در برگزاری عزاداری بر امام حسین علیه السلام و زنده نگه داشتن یاد و خاطره قیام عاشورا استفاده از خطیبان و شاعران و افراد خوش صدا بود. به این افراد «مُنْشِدْ» می گفتند که معادل «مدّاح» امروزی بود. البته مسلّم است این افراد، که در محضر امامان معصوم به شعرخوانی و مرثیه سرایی می پرداختند، از هرگونه گزافه گویی و غلو و سخن نادرست به دور بودند و اساسا حادثه کربلا آن قدر دلخراش و حزن انگیز است که برای تحریک احساسات، نیازی به قصه پردازی و بیان مطالب نادرست، که متأسفانه کار برخی از مدّاحان شده، نیست.

هنگام بازگشت اهل بیت علیهم السلام به مدینه، کاروان آن ها در نزدیکی شهر اقامت کوتاهی کرد. چند تن از اهالی مدینه با کاروان اسرا برخورد کردند. یکی از آنان بشیر بن جذلَمْ بود. امام سجّاد علیه السلام او را شناخت و به او فرمود: ای بشیر، پدرت شاعر بود، تو هم از شاعری بهره ای داری؟ بشیر گفت: بلی، من خود نیز شاعرم. حضرت فرمود: ابیاتی بگو و جلوتر از ما به مدینه برو و خبر ورود ما و مصیبت قتل سیدالشهداء علیه السلام را به مردم اعلام کن. بشیر این ابیات را ساخت و با گریه و صدای رسا بر مردم مدینه فراخواند:

یا اهلَ یثرب لا مُقامَ لکم بِها قُتِلَ الحسینُ و ادمعی مِدرارٌ
الجسمُ منه بکربلاءِ مفّرجٌ والرأسُ منه علیَ القناهِ یُدارُ.

یعنی: ای اهل مدینه، دیگر در مدینه اقامت نکنید که حسین علیه السلام شهید شد و به این سبب، سیلاب اشک از چشم من روان است. بدن شریفش در کربلا و در میان خاک و خون افتاده و سر مقدّسش را بر سر نیزه ها در شهرها می گردانند.

بنا به قول ابی مخْنَفْ، زنی در مدینه باقی نماند، جز آنکه از خانه بیرون رفت و مردمان سیاه پوشیدند و فریاد گریه و ناله سر دادند.(۹)

امام جعفر صادق علیه السلام و عزاداری امام حسین علیه السلام

شیعه امامیه بسیاری از احادیث و روایات خود، به ویژه در مسائل فقهی، را از امام ششم، جعفر بن محمّد صادق علیه السلام ، گرفته و بسیاری از سنّت ها و آداب و رسوم شیعه منسوب به ایشان است، تا آنجا که مذهب شیعه امامیه را «مذهب جعفری» می نامند. این مسئله مرهون شرایطی بود: سلسله بنی امیّه در سراشیبی سقوط قرار داشتند و خاندان عبّاسی هم هنوز قدرت تثبیت شده ای نداشتند.

امامت امام صادق علیه السلام از سال ۱۱۴ تا ۱۴۸ ق طول کشید که دوران نسبتا طولانی ۳۴ ساله را شامل می شد. از این مدت، ۱۸ سال در اواخر دوران اموی سپری شد و ۱۶ سال در اوایل دوران خلافت عبّاسی گذشت. امام صادق علیه السلام با استفاده از این شرایط، نسبت به بسط و گسترش فرهنگ اسلامی و شیعی تلاش وافری نمود و به تدوین و تعمیق فقه و مبانی و سنن شیعی همّت گمارد و شاگردان زیادی در این جهت پرورش داد. روایات زیادی از بزرگداشت واقعه کربلا و شهادت حسین بن علی علیه السلام و یارانش توسط این امام نقل شده است که به برخی از آن ها اشاره می شود:

از عبداللّه بن سنان روایت شده است که در روز عاشورا بر امام جعفر صادق علیه السلام وارد شدم، در حالی که جمع زیادی اطراف ایشان را فرا گرفته بودند و ایشان چهره ای اندوهناک و غمگین و اشکبار داشت. عرض کردم: یابن رسول اللّه، از چه می گریید؟ خداوند دیده شما را نگریاند. فرمود: آیا تو در بی خبری به سر می بری؟ مگر نمی دانی در چنین روزی حسین علیه السلام به شهادت رسید؟ گریه به او امان نداد تا سخن بیشتری بگوید و همه مردم به گریه افتادند.(۱۰)

چنانچه این روایت را درست بدانیم، به اوج خفقان عصر اموی و شدت برخورد آنان با سنّت های شیعی و به ویژه عزاداری امام حسین علیه السلام پی می بریم که حتی یاران نزدیک امامان شیعه را نیز در بی خبری نگه می داشت که البته جای تأمّل دارد.

زید الشحّام نقل می کند که روزی نزد امام صادق علیه السلام بودیم. جعفر بن عثمان وارد شد و نزدیک امام نشست. امام به او فرمود: شنیده ام که تو درباره حسین علیه السلام شعر می گویی. جعفر گفت: آری. با درخواست امام، جعفر اشعاری در رثای امام حسین علیه السلام خواند و امام و جمع حاضر گریه کردند. اشک بر چهره امام جاری گشت و فرمود: ای جعفر، فرشتگان مقرّب الهی سخن تو را شنیدند و گریه کردند، همچنان که ما گریه کردیم. سپس فرمود: «کسی که برای حسین علیه السلام شعر بگوید، خود گریه کند و دیگران را بگریاند، خدا بهشت را بر او واجب می کند و گناهانش را می آمرزد.»(۱۱)

محمّد بن سهل می گوید: در ایام تشریق(۱۲) به همراه کمّیت شاعر، خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رسیدیم. کمّیت به امام عرض کرد: اجازه می فرمایید: شعر بخوانم؟ حضرت فرمود: بخوان که این ایّام روزهای بزرگی هستند. پس حضرت خانواده خود را گفت که نزدیک آیند و به اشعار کمّیت گوش دهند. کمّیت اشعاری در رثای امام حسین علیه السلام خواند. امام در حق کمیّت دعا کرد و برای او آمرزش طلبید.(۱۳)

شیخ فخرالدین طریحی در کتاب منتخب روایت کرده است: چون هلال عاشورا پدیدار می شد، حضرت صادق علیه السلام اندوهناک می گردید و بر جدّ بزرگوارش سیدالشهداء علیه السلام می گریست و مردم از هر جانب به خدمت ایشان می آمدند و با او نوحه و ناله می نمودند و بر آن حضرت تعزیت می دادند و چون از گریه فارغ می گشتند، حضرت می فرمود: «ای مردم، بدانید که حسین علیه السلام نزد پروردگار خود زنده و مرزوق است و پیوسته به عزاداران خود نگاه می کند و بر نام های ایشان و پدرانشان و جایگاهی که در بهشت برای آن ها مهیّاست از همه داناتر است.»(۱۴)

همچنین امام صادق علیه السلام از امام حسین علیه السلام نقل می کند: «اگر زائر و عزادار من بداند که خداوند چه اجری به وی عطا خواهد فرمود، هر آینه شادی او از اندوهش بیشتر خواهد بود و زائر امام حسین علیه السلام با اهل خود برنمی گردد مگر مسرور، و عزادار من از جای برنخیزد، مگر آنکه جمیع گناهانش آمرزیده می گردد و مانند روزی می شود که از مادر متولّد شده است.»(۱۵)

تأکید امام صادق علیه السلام به زنده و گواه بودن امام حسین علیه السلام ، اشاره به آیاتی از قرآن کریم است که ویژگی های شهید را بیان می کند.(۱۶) این مسئله بیانگر آن است که امام صادق علیه السلام تلاش می کردند فضای مسمومی را که بنی امیّه برای امامان شیعه از جمله امام حسین علیه السلام در جامعه ایجاد کرده بودند و آن ها را افرادی طاغی و یاغی نسبت به حاکم اسلامی و امیرالمؤمنین می دانستند، با برپایی مجالس عزاداری و بیان حقایقی پیرامون شخصیت و قیام امام حسین علیه السلام پاک کنند و مسلمانان را به حقایق آگاه سازند و در این باره، به قرآن، که مورد وثوق و اجماع مسلمانان است، متوسّل می شدند.

عزاداری امام حسین علیه السلام در محضر امام رضا علیه السلام

در منابع، اشاراتی به چگونگی برپایی مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام توسط امامان دیگر شیعه از جمله امام موسی کاظم و امام رضا علیهماالسلام نیز شده است. در مورد امام موسی بن جعفر علیه السلام از قول فرزند بزرگوارش نقل شده است: «همین که محرّم فرامی رسید، دیگر کسی خنده ای بر لب آن حضرت نمی دید و همواره اندوهگین بود تا دهه عاشورا بگذرد و چون روز دهم فرامی رسید، این روز، روز نهایت غم و مصیبت بود و می فرمود: این است آن روزی که جدّم حسین علیه السلام در چنین روزی کشته شد.»(۱۷)

ریّان بن شبیب نقل می کند که روز اول محرّم بر ابی الحسن الرضا علیه السلام وارد شدم. حضرت به من فرمود: «ای پسر شبیب، اگر بر حسین علیه السلام بگریی چندان که اشک بر گونه هایت جاری شود، خدای تعالی هر گناهی که کرده ای بیامرزد» سپس فرمود: «اگر می خواهی در درجات بهشت با ما باشی، برای اندوه ما اندوهناک باش و در خوشحالی ما شادمان.»(۱۸)

دِعْبِل خُزاعی، شاعر معروف اهل بیت علیهم السلام ، روایت کرده است: در ایّام عاشورا خدمت علی بن موسی علیه السلام رسیدیم. دیدیم آن حضرت با اصحاب خود ملول و محزون نشسته اند. چون مرا دید، فرمود: «مرحبا به تو ای دعبل! مرحبا به یاری کننده ما به دست و زبان خود!» پس مرا طلبید و نزد خود نشاند و فرمود: «ای دعبل، دوست دارم که شعری برای من بخوانی که این ایّام، ایام حزن ما اهل بیت و ایام سرور اعدای ما، بخصوص بنی امیّه، بوده است. ای دعبل، کسی که بگرید و بگریاند بر مصیبت ما و آنچه که دشمنان بر ما وارد کرده اند، حق تعالی او را در زمره ما محشور گرداند. ای دعبل، کسی که در مصیبت جدّم امام حسین علیه السلام بگرید، البته خداوند گناهان او را بیامرزد» و بعد برخاست و پرده در میان ما و اهل حرم زد و ایشان را بین پرده نشانید تا در مصیبت جدّ خود بگریند. سپس به من فرمود: «ای دعبل، مرثیه بخوان برای حسین علیه السلام که تو تا زنده ای ناصر و مادح ما هستی. با این کار، به ما یاری کن و در این باره کوتاهی مکن.»

دعبل می گوید: اشک از چشمان من جاری شد و شروع به شعرخوانی در رثای امام حسین علیه السلام کردم.(۱۹)

شیخ صدوق روایت کرده است که امام رضا علیه السلام می فرمود: «محرّم ماهی بود که مردم در زمان جاهلیت قتال و جدال را در آن حرام می دانستند. اما این امّت جفاکار حرمت این ماه را نگه نداشتند و خون ما را حلال و احترام ما را ضایع و اهل بیت ما را اسیر کردند. خیمه های اهل بیت را سوزاندند و اموال آنان را به غارت بردند و هیچ حرمتی از برای رسول اللّه صلی الله علیه و آله در حق ما لحاظ نکردند. روز قتل امام حسین علیه السلام چشم های ما را مجروح و اشک ما را جاری و عزیز ما را ذلیل گردانیدند. پس بر مثلِ حسین علیه السلام باید گریه کنندگان بگریند؛ زیرا که گریستن بر او گناهان بزرگ را محو می کند.»(۲۰)

نتیجه

در پایان، لازم است به چند نکته در مورد اهداف و چگونگی عزاداری امام حسین علیه السلام از سوی امامان شیعه علیهم السلام اشاره شود: اول اینکه امامان شیعه با برپایی عزاداری امام حسین علیه السلام تلاش می کردند حقّانیت امام حسین علیه السلام و باطل بودن ادعاهای یزید و امویان را ثابت کنند، و این نشان دهنده آن است که جوّ عمومی جامعه اسلامی چنان مسموم بود که حتی برخی از اصحاب و یاران امامان شیعه از این موضوع غافل بودند؛(۲۱) چنان که در بسیاری از روایات و دعاهایی که از امامان شیعه بر جای مانده اند به طور مرتّب تکرار می شود که امام حسین علیه السلام برای خدا و برپا کردن احکام اسلامی همچون نماز و امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد.(۲۲)

دوم اینکه امامان شیعه علیهم السلام با برپایی عزای امام حسین علیه السلام و منسوب کردن خویش به ایشان، سعی در اثبات حقّانیت خود و ستمگری و بطلان دشمنان و حکومت زمان خود داشتند و برپاداری عزای امام حسین علیه السلام را بهترین و مؤثرترین شیوه مبارزه در زمان خویش می دانستند. امام رضا علیه السلام وقتی مصیبت های امام حسین علیه السلام و یارانش را بیان می کرد، به جای ایشان، کلمه ما را به کار می برد: «این امّت جفاکار، خون ما را حلال و احترام ما را ضایع و اهل بیت ما را اسیر کردند و خیمه های حرم ما را سوختند و اموال ما را به غارت بردند و هیچ حرمتی از برای رسول اللّه صلی الله علیه و آله در حق ما لحاظ نکردند.»(۲۳) در روایت معروف «سلسله الذهب» نیز امام رضا علیه السلام شرط وارد شدن به قلعه توحید و ایمن ماندن از عذاب را پذیرفتن امامت خویش بیان می کنند.(۲۴)

در این زمینه، امامان شیعه علیهم السلام به آیات قرآن، که مورد وثوق همه فرقه های اسلامی است، متمسّک می شدند؛ چنان که آیاتی از قرآن که در رابطه با حقوق اهل بیت پیامبر علیهم السلام بر امّت اسلامی هستند،(۲۵) در روایت اخیر مورد توجه قرار گرفته اند و یا در روایتی دیگر به آیاتی از قرآن که خصوصیات شهید راه خدا را بیان می کند، اشاره شده است.(۲۶)

در مورد کیفیت و مدت برگزاری مراسم عزاداری در حضور امامان شیعه علیهم السلام نیز از روایات و شواهد تاریخی چنین برمی آید که بر خلاف ادعای پنهانی بودن این مراسم در زمان ایشان، امامان شیعه علیهم السلام برای رسیدن به اهداف مقدّس خویش، سعی می کردند این مراسم را به صورت دسته جمعی، حتی اگر شده با حضور خانواده خویش، علنی و در ملأ عام و در هر فرصت ممکن برپا دارند.

ابن قولویه از ابن هارون مکفوف(۲۷) روایت کرده است: خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رسیدم، به من فرمود: در مصیبت حسین علیه السلام شعری بخوان. ابوهارون به شیوه رسمی و به قول معروف «کتابی» اشعار خود را خواند. حضرت به او فرمود: به همان نحوی که نزد قبر آن حضرت می خوانی، مرثیه سرایی کن؛ یعنی همراه با حزن و اندوه و سوز و گداز. او می گوید: پس من این بیت را خواندم:

اَمِر علی حدثِ الحسینِ فقُل لاِعظُمهِ الزکیّه.

یعنی بر مزار حسین گذر کن و به استخوان های پاکش بگو.

و چون حضرت گریست، من ساکت شدم. فرمود: بخوان. من چند بیت دیگر خواندم، بعد فرمود: باز هم بخوان. من این بیت را خواندم:

یا مریم قومی فانّه بی مولاکِ و علی الحسینِ فاسعدیِ ببکاکِ.

پس حضرت گریست و اهل حرم به ناله و شیون آمدند و چون ساکت شد، فرمود: «ای اباهارون، هر که شعری در مصیبت حسین علیه السلام بسراید، پس بگریاند ده نفر را، بر او بهشت واجب است» و سپس نفرات را کم کرد تا به یک نفر رسید و فرمود: «هر که بخواند شعری در مصیبت حسین علیه السلام و یک نفر را بگریاند، بهشت بر او واجب است.»(۲۸)

از این روایت برمی آید که امامان شیعه علیهم السلام عزاداری با سوز و گداز و همراه با گریه و زاری را تشویق و تبلیغ می کردند و برای آن ثواب زیادی قایل بودند. همچنین سعی می کردند اقوام و بستگان خود را نیز در این گونه مراسم شرکت دهند.

امام صادق علیه السلام با لحنی تشویق گونه خطاب به فضیل بن یسار می فرماید: «آیا مجلس تشکیل می دهید و با هم درباره ما سخن می گویید؟» فضیل می گوید: آری. امام می فرماید: «من این مجالس را دوست دارم. پس هدف ما را زنده نگه دارید. خدا رحمت کند کسی را که هدف و امر ما را احیا کند. ای فضیل، کسی که ما را به یاد آورد و یا نزدش از ما یاد شود و از دیدگانش به اندازه بال مگسی اشک بیرون آید، خداوند گناهانش را بیامرزد.»(۲۹)

نکته قابل توجه در مورد روایت اخیر، این است که برخی بخشیدن گناه در اثر عزاداری و گریستن بر امام حسین علیه السلام را بهانه ای برای مرتکب شدن گناهان و محرّمات الهی و ترک واجباتی همچون نماز قرار داده اند، و حال آنکه حضرت امام حسین علیه السلام برای ترک حرام الهی (بیعت با حاکم ظالم و فاسد) و انجام واجبات شرعی (امر به معروف و نهی از منکر) قیام کرد و در این راه به شهادت رسید. خواندن نماز ظهر عاشورا در شرایط بسیار دشوار و فرصت گرفتن از دشمن در شب آخر برای خواندن قرآن و نماز، حکایت از عشق امام حسین علیه السلام به نماز و قرآن دارد. بنابراین، شاید بتوان سیره امامان شیعه علیهم السلام و نقل برخی از این گونه روایات را این گونه تفسیر کرد که عزاداری امام حسین علیه السلام باید عامل دمیدن روح امید در آحاد جامعه اسلامی، حتی گناه کاران باشد. گریه بر امام حسین علیه السلام می تواند به گناه کاران این امید را ببخشد که در آن ها تحوّل ایجاد شود و بین آن ها و گناه فاصله ایجاد کند و آن ها را آماده انجام واجبات الهی تا حدّ شهادت در راه خدا گرداند. بنابراین، عزاداری بر امام حسین علیه السلام گناهان گذشته را می آمرزد، نه گناهان آینده را.

در کتاب وسائل الشیعه از قول امام صادق علیه السلام آمده است: «در ماجرای کربلا، زنان فاطمی در عزای حسین بن علی علیه السلام گریبان چاک نمودند و صورت ها خراشیدند و باید در مثل چنین مصیبتی، گریبان ها چاک زد.»(۳۰)

کتاب عزاداری از دیدگاه مرجعیت شیعه، این روایت را منطبق بر فرموده حضرت صاحب الامر(عج) در زیارت «ناحیه مقدّسه» می داند. در این زیارت، از قول امام زمان علیه السلام آمده است: «چون زنان اهل بیت در روز عاشورا، اسب تو را بدان حالت دیدند، از پس پرده ها بیرون آمدند، گیسوان خود را پریشان کردند و سیلی بر صورت می نواختند.»(۳۱)

اما چه بسا نشر این گونه روایات عامل رفتارهایی خارج از ضوابط اسلامی در دوران حکومت آل بویه گردید. بنا به نوشته مورّخانی همچون ابن کثیر و ابن خلدون، در زمان معزّالدوله دیلمی، روز عاشورا زنان با موی پریشان و چهره سیاه کرده از خانه هایشان خارج می شدند و بر سر و صورت می کوفتند و جامعه بر تن می دریدند و در عزای امام حسین علیه السلام می گریستند.(۳۲)

روشن است که عزاداری امام حسین علیه السلام از امور مستحب است، و غیرمنطقی و غیرعقلانی و طبیعتا غیرشرعی است که پیشوایان شیعه علیهم السلام عمل مستحبی را انجام دهند که مقدّمات آن حرام شرعی باشد. از ساحت مقدّس امامان شیعه علیهم السلام و علمای راستین تشیّع، تأیید چنین اعمالی به دور است. بنابراین، باید در صحّت این گونه روایات و ادعیه، که با اصول اسلامی و سیره معصومان علیهم السلام مغایرت دارد، تردید جدّی نمود.

پی نوشت:

۱. محمدحسین مظفّر، تاریخ شیعه، ترجمه محمدباقر حجتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۸، ص ۶۹.

۲. محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری (تاریخ الرسل والملوک)، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، ۱۳۶۲، ج ۷، ص ۳۱۰۳. در واقعه حرّه، که در سال ۶۲ ق روی داد (برخی سال ۶۳ و بعضی سال ۶۴ نوشته اند)، عبداللّه بن حنظله با پشتیبانی مردم مدینه علیه حکومت یزید قیام کرد و پس از پیروزی بر امویان به سرکردگی مروان بن حکم، عامل یزید در مدینه، حکومت را به دست گرفت.

۳. ابی الفداء (اسماعیل) ابن کثیر الدمشق، البدایه و النهایه، بیروت، مکتبه المعارف، ۱۹۷۷ م، ج ۹، ص ۱۰۷.

۴. این عبارت ترجمه آیه ای از قرآن است: «قال اِنّما اَشکو بَثّی و حَزنی الی اللّه و اَعلمُ مِنَ اللّه مَا لاتَعلمون.» (یوسف: ۸۶) ر. ک: محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق)، امالی، ترجمه محمدباقر کمره ای، تهران، کتابخانه اسلامی، ۱۳۶۲ ش، مجلس ۲۹، ص ۱۴۱.

۵. جعفر بن محمّد بن قولویه، کامل الزیارات، نجف، مطبعه المرتضویه، ۱۳۵۶ ق، باب ۳۲، ص ۱۱۵.

۶. لوط بن یحیی بن سعید العامدی ازدی کوفی، نصوص من تاریخ ابی محنف، بیروت، دارالحجّه البیضاء، ۱۴۱۹ ق / ۱۹۹۹ م، ج ۱، ص ۵۰۰ / همچنین ر. ک: محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ ق (۱۹۸۳ م)، ج ۴۵، ص ۱۹۶ / فخرالدین طریحی، المنتخب، قم، منشورات الرضی، ۱۳۶۲ ش، ج ۲، ص ۴۸۲.

۷. علی ابوالحسنی (منذر)، سیاهپوشی در سوگ ائمّه نور علیهم السلام ، قم، الهادی، ۱۳۵۷، ص ۱۲۶.

۸. جعفر شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام تا پایان امویان، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۸۰، ص ۱۹۰. برای اطلاع بیشتر درباره واقعه حرّه ر. ک: طبری، پیشین، ج ۷، ص ۳۱۱۶ به بعد / عزالدین ابی الحسن ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر، ۱۴۰۲ ق / ۱۹۸۲ م، ج ۵، ص ۲۳۰۱ به بعد.

۹. ازدی کوفی، نصوص من تاریخ ابی مخنف، ج ۱، ص ۵۰۳ به بعد.

۱۰. شیخ صدوق، امالی، مجلس ۲۷.

۱۱. سید شرف الدین، فلسفه شهادت و عزاداری حسین بن علی علیه السلام ، ترجمه علی صحّت، تهران، مرتضوی، ۳۵۱، ص ۶۸.

۱۲. روزهای دهم، یازدهم و دوازدهم ذی حجّه را که حجّاج در سرزمین «منی» بیتوته می کنند و حالت اعتکاف دارند، «ایّام تشریق» می گویند.

۱۳. ابن قولویه، پیشین، باب ۳۲، ص ۱۱۲.

۱۴. فخرالدین طریحی، پیشین، ج ۲، ص ۴۸۳.

۱۵. همان.

۱۶. برای مثال، آیه «ولا تحسبنَّ الذین قُتلوا فی سبیلِ اللّهِ امواتا بَل احیاء عندَ ربِّهم یُرزقون.» (بقره: ۱۵۵)

۱۷. شیخ صدوق، پیشین، مجلس ۲۷.

۱۸. همان.

۱۹. ابن قولویه، پیشین، باب ۳۲، ص ۱۱۲.

۲۰. شیخ صدوق، پیشین، مجلس ۲۷، ص ۱۲۹ و ۱۳۰.

۲۱. امام صادق علیه السلام در پاسخ عبداللّه بن سنان، یکی از اصحابش، که علت اندوهگین و عزادار بودن حضرت و اطرافیانش در عاشورا را پرسیده بود، فرمود: «آیا تو در بی خبری به سر می بری؟ مگر نمی دانی در چنین روزی حسین علیه السلام به شهادت رسید.» (ر. ک: علی ربّانی خلخالی، عزاداری از دیدگاه مرجعیت شیعه، قم، مکتب الحسینی، ۱۴۰۰ ق، ص ۳۰.)

۲۲. برای مثال، دعای زیارت «امین اللّه»، که منسوب به امام سجّاد علیه السلام ، و زیارت عاشورا، که به امام باقر علیه السلام منسوب است.

۲۳. شیخ صدوق، پیشین، مجلس ۲۷، ص ۱۲۸.

۲۴. «کلمه لااله الااللّه حصنی فَمن دَخلَ حصنی اَمِن مِن عذابی بشرطها و شروطها و اَنا مِن شروطها.» (ابی جعفر محمد بن علی بن الحسن بن موسی بن بابویه (شیخ صدوق)، عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ترجمه محمد تقی اصفهانی، بی جا، علمیه اسلامی، بی تا، ج ۱، ص ۳۷۴.)

۲۵. «قُل ما اسألکم علیه اجرا الاّ المودهَ فِی القُربی.» (شوری: ۲۳)

۲۶. همان.

۲۷. «مکفوف» به معنای نابیناست و به دلیل نابینا بودن ابوهارون، به او «مکفوف» می گفتند.

۲۸. شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، تهران، مقدّس، ۱۳۷۹، ص ۷۰۷ به بعد.

۲۹. سید شرف الدین، پیشین، ص ۷.

۳۰. شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، باب ۳۱، ص ۶۶.

۳۱. علی ربّانی خلخالی، پیشین، ص ۶۶.

۳۲. ابن کثیر، پیشین، ج ۱۱، ص ۲۵۹ / عبدالرحمن بن محمّد ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، المسمّی بکتاب العبر و دیوان المبتدأ و الخبر فی ایّام العرب و العجم البربر و من عاصرهم من ذوی السلطان الاکبر، بیروت، مؤسسه جمال للطباعه و النشر، بی تا، ج ۳، ص ۴۲۵.


۱. دانشجوی دکتری تاریخ اسلام دانشگاه تربیت مدرّس.

منبع : مجله شیعه شناسی، شماره ۸ , حسین پوراحمدی

امام سجاد (ع) و واقعه حَرِّّه

اشاره:

واکنش حادثه کربلا نخست با آمدن اسیران به کوفه پدید گردید.با همه سختگیرى پسر زیاد در حوزه حکومت خود، و ترساندن مردمان از مخالفت با یزید، باز از آن مردم نیمه مرده، و ستم پذیرنده خرده گیرى دیده شد.روزى که پسر زیاد در مسجد، خطبه خواند و ضمن گفته هاى خود یزید و تبار او را ستود و حسین (علیه السلام) و پدران او را دشنام داد، عبد الله بن عفیف از مردم أزد که مردى پارسا ولى نابینا بود بر خاست و سخن را در دهان او شکست .دشنام هائى را که بخاندان پیغمبر داد بدو و آنکه او را به حکومت گماشته است، بر گرداند .مأموران دولت خواستند عبد الله را خاموش و دستگیر سازند، تیره ازد به حمایت وى در آمد و جنگی در گرفت (۲) هر چند این درگیرى سرانجام به سود عبید الله پایان یافت، ولى بهر حال مقدمه اى برای اعتراض هاى دیگر گشت.

در شام نیز چنانکه دیدیم آثار ناخشنودى پدید گشت، تا آنجا که یزید از روى ناچارى بظاهر خود را یکی از ناخشنودان از کشته شدن پسر دختر پیغمبر نشان داد، و گناه را به گردن عبید الله پسر زیاد افکند.اما واکنش حادثه در حجاز بیشتر از عراق بود.عبد الله پسر زبیر که از آغاز حکومت یزید خود را به مکه رسانیده این شهر را پایگاه خویش ساخته بود، و مردم را به بیعت خود می خواند، فاجعه محرم را دستاویزی استواربراى نکوهش یزید دید.وى در خطبه ای عراقیان را پیمان شکن و نامردم خواند و حسین علیه السلام را به بزرگوارى و تقوى و عبادت ستود.

مدینه نیز با آنکه در این سال در اداره ولید بن عتبه بن ابو سفیان بود، خاموش نماند، طبرى چنانکه روش اوست در باره ناآرامی این شهر چیزى ننوشته است.اما عوض شدن سه حاکم آن در ظرف دو سال وضع غیر عادى را نشان میدهد.

طبری نوشته است: پسر زبیر از درشت خوئى حاکم مدینه ـ ولید بن عتبه ـ به یزید شکایت کرد و از او خواست تا حاکمى نرم خو بدانجا بفرستد و یزید، عثمان بن محمد بن ابو سفیان را به حکومت آن شهر فرستاد (۳) اما بعید بنظر میرسد پسر زبیر در چنان موقعیتى با یزید نامه نگارى کند آن هم بر سر عوض کردن حاکم مدینه.آنچه به حقیقت نزدیکتر می نماید اینستکه یزید به شیوه پادشاهان خود کامه جوان نمی خواست مردان کار آزموده را بر سر کار بگذارد بدینجهت جوانان نورس را بحکومت می فرستاد و آنان چون مردم را چنانکه باید نمی شناختند، در اداره حکومت در می ماندند .و عثمان چنانکه طبری نویسد جوانى نورس و کار نیازموده بود. (۴)

به هر حال سبب هر چه بوده است، مقدم حاکم تازه بر او و مردم شهر مبارک نیفتاد، عثمان به گمان خویش خواست کفایتى نشان دهد، و بزرگان مدینه را از خود و یزید خشنود و حوزه حکومت را آرام سازد.

گروهی از فرزندان مهاجر و انصار را بدمشق فرستاد تا خلیفه جوان را از نزدیک ببینند و از بخشش ها و مرحمت هاى وى برخوردار گردند.

یزید چنانکه نوشته ایم تربیت دینى نداشت، بلکه میتوان گفت تربیت نیافته بود.پدرش در کودکى وى بخاطر خشمی که بر مادر او گرفت، مادر و فرزند را به بیابان فرستاد و یزید در قبیله و درون خیمه بزرگ شد.

آنچه در آنجا آموخت همان بود که صحرانشینان عرب می آموزند، گشاده زبانی، شعر نیکو سرودن و بشکار رفتن.پس از آنکه بحکومت رسید و دستگاه پر تجمل معاویه را صاحب شد، بجاى اندوختن معلومات به نگاهدارى سگ و یوز و بوزینه پرداخت.میگسارى و قمار نیز سرگرمى دیگر او بود .گذشته از این عیب ها چنانکه طبیعت چنین حکومت ها می خواهد، سالمندان تجربه آموخته گرد او را خالى کردند، و گروهى جوان چاپلوس و مال اندوز او را در میان گرفتند که آنچه میگفت و میکرد بر او آفرین می خواندند.

در سندها از سرجون مشاور رومى او نامى به میان آمده است.آیا این مرد ترسا در نهان، واژگون شدن حکومت یزید را که نام مسلمانى داشت می خواست، که او را چنان بد آموزى میکرد…؟ خدا میداند.

آنچه با اطمینان خاطر میتوان گفت اینست که یزید از کار اداره حوزه پهناور مسلمانى چیزى نمیدانسته است.آن شتاب و سخت گیرى در بیعت گرفتن از پسر دختر پیغمبر، آن فاجعه دلخراش در محرم سال شصت و یک از آن زشت تر باسیرى گرفتن خاندان رسول (ص) و بردن آنان بکوفه و در آوردن به شام، همه اینها رفتارى است که ناپختگى بلکه نابخردى او را نشان میدهد .

بدتر از همه، اینکه چون حاکم مدینه فرزندان مهاجر و انصار را نزد او فرستاد یزید آنان را چنان پذیره شد که گوئى گروهى از همسالان خود و یا هم بازیان دوره کودکیش را نزد او آورده اند.او اگر اندک خردى داشت یا اگر مشاورانى کار آزموده نزد او می بودند، باید در مدتى که مهمانان در کاخ او و در مهمانی او هستند رفتارى سنجیده داشته باشد.آنچه خلاف آئین مسلمانى است نکند، بلکه بظاهر خود را مسلمانى پاى بند دین نشان دهد.اما او نه دین را می شناخت نه مردم را.

مدینه پس از هجرت پیغمبر اسلام بدان شهر، مرکز حکومت اسلامى شد.پس از پیغمبر تا سال سى و پنجم هجرى پایگاه خلافت بود و سه خلیفه زندگانى خود را در آن شهر بسر بردند.چون على علیه السلام کوفه را مقر حکومت خود ساخت، مدینه باز هم رونق علمى و دینی خود را از دست نداد.گروهى از بزرگان مهاجر و انصار در آنجا زیستند و مردند، و سپس فرزندان آنان جاى ایشان را گرفتند.از آغاز هجرت موجى از پرهیزگارى شهر را فرا گرفت و بیش و کم همچنان پایدار بود. (۵)

یزید می بایست این مردم را بشناسد و روزى چند خویشتن دار شود.اما چنین نکرد.نمیدانم رخت پوشانیدن بر بوزینه و سوار کردن او بر خر و بمسابقه فرستادن او با اسبان، در همین روزها بود و یا نه، بهر حال داستانى است که سبک سرى او را نشان میدهد.چنانکه مسعودى نوشته است یزید را بوزینه اى بود پلید، که در مجلس شراب او حاضر می شد و بر بالش تکیه میداد.این بوزینه خرى وحشى داشت که رام وی کرده بودند.روزى بوزینه را بر خر نشاندند و با اسبان بمسابقه فرستادند، و خر بوزینه از اسبان یزید پیش افتاد و برنده مسابقه گردید یکى از شاعران شام در این باره گفته است:

تمسک أبا قیس بفضل عنانها

فلیس علیها إن سقطت ضمان (۶)

 ألا من رأی القرد الذى سبقت به

جیاد أمیر المؤمنین إتان (۷)

نوشته اند این شعرها را یزید خود سروده است و باید چنین باشد چه غرس النعمه، در پایان داستان گفتگوى ابن هبیره و زیاد بن عبید حارثى (۸) نویسد:

زیاد گفت چون نزد مروان رفتم از من پرسید گفتگوى تو و ابن هبیره بر سر چه بود؟ گفتم در اینکه آیا کنیه بوزینه ابو قیس است یا الیمن.مروان خندید و گفت درست است مگر این نیست که امیر المؤمنین یزید گفته است «تمسک أبا قیس بفضل عنانها… (۹)

یزید نمایندگان شهر مدینه را حرمت نهاد و به آنان بخشش فراوان کرد و به یکى از ایشان (منذر بن زبیر) صد هزار درهم بخشید، اما تربیت پست و کردار زشت او از دیده مهمانان پوشیده نماند.آنان چون به شهر خود باز گشتند در مسجد پیغمبر فریاد برداشتند و به بد گوئى از یزید پرداختند و گفتند ما از نزد کسی می آئیم که دین ندارد، می مینوشد.طنبور می نوازد و سگ بازى می کند، شب را با مردمان پست و کنیزکان آوازه خوان بسر میبرد.ما شما را گواه می گیریم که او را از خلافت خلع کردیم. (۱۰)

مردم شهر با عبد الله بن حنظله (غسیل الملائکه) (۱۱) بیعت کردند و بنى امیه راکه شمار آنان به هزار تن می رسید، نخست در خانه مروان پسر حکم بمحاصره افکندند، سپس از شهر بیرون راندند.در این روزهاى پر گیر و دار مروان نزد عبد الله بن عمر رفت و از او خواست تا خانواده وى را نزد خود نگاهدارد، عبد الله نپذیرفت .مروان چون از حمایت او مأیوس شد پناه به على بن الحسین (علیه السلام) برد و گفت من خویشاوند توام، مى خواهم که خانواده من با خانواده تو باشد.على بن الحسین با بزرگوارى خاص خود خواهش او را قبول فرمود و کسان مروان را همراه با زن و فرزند خود به ینبع (۱۲) فرستاد و مروان همیشه از این کرامت سپاسگزار بود.اینکه طبرى نوشته است:

علی بن الحسین با مروان دوستى قدیمى داشت (۱۳) بر اساسی نیست ،مروان هیچگاه به بنى هاشم روى خوش نشان نداده است،بنابر این جائى براى دوستى او با على بن الحسین نبوده، طبرى میخواهد جوانمردى را که خاندان هاشم از حد اعلاى آن بر خوردار بوده اند نادیده بگیرد و آنرا بحساب دوستى شخصى بگذارد.

باری خبر شورش مردم مدینه به دمشق رسید و یزید را سخت خشمگین ساخت.نخست خواست کار این شهر و کار مکه و سر کوبى پسر زبیر را بعهده عبید الله بن زیاد واگذارد، اما عبید الله نپذیرفت و گفت بخاطر این فاسق نمیتوانم قتل حسین و شکستن حرمت کعبه را در گردن بگیرم (۱۴) .

اگر این گفتار از پرداخته هاى داستان سرایان نباشد، و براستی عبید الله چنین سخنى بر زبان آورده، باید گفت، او چون از یزید دور اندیشى بیشترى داشت، میدانست که پایان حکومت سفیانیان نزدیک است و گرنه عبید کسى نبوده است که از گناه (هر چند هم بزرگ باشد) بیمى بخود راه دهد.یزید انجام مأموریت را از عمرو بن سعید حاکم پیشین مدینه طلبید، او نپذیرفت و گفت من دست خود را بخون قریش آلوده نمیکنم.بگذار کسى که بیگانه است این کار را عهده دار شود.

یزید ناچار مسلم بن عقبه را که پیرى ناتوان بود و در بیماری بسر می برد با لشکرى روانه مدینه ساخت.مسلم شهر را محاصره کرد و از سوى حره واقم (۱۵) بر سر مردم شهر رفت و گفت: شما را سه روز مهلت میدهم اگر تسلیم شدید مدینه را میگذارم و به سر وقت ابن زبیر به مکه میروم و گرنه معذور خواهم بود.

مردم شهر ایستادگى کردند ولى سرانجام شکست خوردند و تسلیم شدند.مسلم سه روز شهر را باختیار سپاهیان خونخوار شام گذاشت تا آنچه خواهند بکنند.سپس مردم مدینه را میان دو چیز آزاد گذاشت:

۱ـ اقرار کنند که بنده زر خرید یزیدند و او هر اختیاری درباره آنان دارد.

۲ـ کشته شوند.

گروهی شرط او را نپذیرفتند و کشته شدند، و بسیارى نیز پذیرفتند.تنها کسانى که بدون شرط از گزند وى ایمن ماندند على بن الحسین (علیه السلام) و على بن عبد الله عباس بودند.چرا مسلم على بن الحسین را نکشت؟ یا از او بدان صورت که خود گفته بود بیعت نگرفت؟ اسناد در این باره هم آهنگ نیست.

طبری نوشته است هنگامى که یزید، مسلم بن عقبه را به مدینه می فرستاد بدو گفت: على بن الحسین (علیه السلام) در کار شورشیان دخالتى نداشته است، دست از او بازدار و با وى به نیکوئی رفتار کن! و نویسد چون على بن الحسین (علیه السلام) نزد مسلم رفت، مسلم گفت: أهلا و مرحبا، سپس وى را بر تخت و مسند خود نشاند و گفت این خبیث ها (مردم مدینه!) نگذاشتند بکار تو برسم.امیر المؤمنین سفارش تو را بمن کرده است.پس از لختى درنگ گفت: شاید کسان تو ترسیده باشند؟ على بن الحسین (علیه السلام) گفت آری!

مسلم دستور داد چهارپاى او را زین کردند و او را سوار کرد و به خانه باز گرداند (۱۶)

مؤلف کشف الغمه نیز نوشته است: مسلم على بن الحسین (علیه السلام) را حرمت نهاد و استر خویش را براى او زین کرد و گفت ترا ترسانیدیم؟ ! على بن الحسین (علیه السلام) او را سپاس گفت و چون از خانه وى بیرون رفت، مسلم گفت: این مرد علاوه بر خویشاوندى که با رسول خدا دارد خیرى است که در او شرى نیست (۱۷)

ابن ابى الحدید نویسد: مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزیدند، جز على بن الحسین (علیه السلام) که او را حرمت کرد و بر تخت خود نشاند و همچون برادر امیر المؤمنین از او بیعت گرفت (۱۸) عبارت شیخ مفید نیز چنین است و اضافه دارد که مسلم گفت امیر المؤمنین مرا سفارش کرده است که حساب تو را از دیگران جدا سازم و نیز نوشته است که بدو گفت اگر در دست ما چیزى بود چنانکه سزاوار هستى ترا صله میدادم (۱۹)

اما طبرى در روایت دیگر آورده است که: «چون على بن الحسین خواست نزد مسلم برود عبد الملک و پدرش مروان را در دو سوى خود قرار داد و نزد وى رفت، چون بر مسلم در آمد مروان نوشیدنى خواست و اندکى نوشید سپس آنرا به على بن الحسین (علیه السلام) داد چون على ظرف را در دست گرفت مسلم گفت:

ـ از نوشیدنى ما میاشام ُ!

علی بن الحسین (علیه السلام) لرزان قدح را نگاه داشت، مسلم گفت:

ـ با این دو تن آمده ای؟ .بخدا اگر واسطه تو آنان بودند ترا میکشتم.اما امیر المؤمنین سفارش تو را بمن کرده است و بمن گفت تو بدو نامه نوشته ای، حال اگر می خواهى بیاشام (۲۰)

و ابن اثیر نیز همین روایت را از آن مأخذ یا مأخذ دیگر برداشته است.

یعقوبی مى گوید: على بن الحسین (علیه السلام) به مسلم گفت: یزید می خواهد با تو به چه شرطى بیعت کنم؟

ـ بیعت برادر و پسر عمو!

ـ اگر می خواهى بیعت کنم که برده او هستم بیعت خواهم کرد!

ـ چنین تکلیفى را بتو نمی کنم!

و چون مردم دیدند على بن الحسین (علیه السلام) چنین گفت، گفتند او که فرزند رسول خداست چنین می گوید چرا ما با او به چنین شرط بیعت نکنیم (۲۱)

این گزارش و گزارش هاى آخر که از طبرى نوشتیم بطور قطع دروغ است و احتمالا سالها بعد کسانى از بزرگزادگان مدینه که پدرانشان از بیم جان با مسلم با چنان شرطى بیعت کردند آنرا برساخته اند تا کار گذشتگان خویش را نزد مردمان موجه جلوه دهند.چرا دروغ است؟ چون رفتاری که على بن الحسین درباره خانواده مروان کرد از چشم بنی امیه و شخص یزید و مأمور او مسلم، پوشیده نبود.

نیز على بن الحسین (علیه السلام) از آغاز شورش خود را کنار کشید و با مردم همداستان نگشت، چون پایان کار را میدانست.بنابر این مسلم دستور نداشته است که او را آزار دهد، بلکه مأمور بوده است بدو نیکوئى کند.از آن گذشته چنانکه نوشتیم یزید از کشتن حسین بن علی (علیه السلام) پشیمان شده بود و بهیچوجه نمی خواست خود را بد نام تر سازد.پس مسلما در باره على بن الحسین (علیه السلام) سفارش کرده است.بنابر این آنچه مفید و ابن شهر آشوب و طبرى در روایت نخستین خود نوشته اند درست می نماید.

مسعودی نوشته است: مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزید هستند و هر کس نپذیرفت کشته شد.جز على بن الحسین (علیه السلام) و على بن عبد الله بن عباس (۲۲)

ابن اثیر نویسد: چون نوبت بیعت به على بن عبد الله بن عباس رسید حصین بن نمیر گفت خواهرزاده ما نیز باید مانند على بن الحسین بیعت کند (۲۳)

نیز مسعودى نوشته است على بن الحسین (علیه السلام) به قبر پیغمبر پناه برده بود و دعا میکرد و او را در حالى نزد مسلم بردند که بر وی خشمگین بود و از او و پدرانش بیزارى می جست.چون علی بر او در آمد و چشم مسلم بدو افتاد، لرزید و برخاست و او را نزد خود نشاند و گفت حاجت خود را بخواه، و هر کسى را على بن الحسین (علیه السلام) شفاعت کرد نکشت (۲۴) این گفته نیز درست بنظر نمیرسد چه از خونخوارى مسلم بعید است به شفاعت على بن الحسین (علیه السلام) از کشتن کسى چشم بپوشد.آنچه مسلم است اینکه مسلم بدستور یزید نه تنها امام را تکلیفى دشوار نکرده بلکه او را حرمت نهاده است.اما حصین بن نمیر چنانکه یزید گفته بود همراه لشکر میرفت تا اگر مسلم از بیمارى جان نبرد او فرمانده لشکر باشد. ـ و سرانجام هم چنین شد ـ بنابر این دور نیست که وى میانجی على بن عبد الله بن عباس شده باشد.نوشته اند در حادثه حره امام على بن الحسین (علیه السلام) چهار صد خانواده از عبد مناف را در کفالت خود گرفت و تا وقتى که لشکر مسلم در مدینه بود هزینه آنانرا می پرداخت. (۲۵) .

و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا (۲۶)

واقعه حره را باید یکى از حادثه هاى شگفت و در عین حال اسف ناک در تاریخ اسلام دانست، و برگى سیاه است که امویان بر دفتر کار خود افزودند.مردى که خود را جانشین پیغمبر میداند رخصت می دهد شهر پیغمبر، مدفن او، و مرکز حکومت اسلام و محل سکونت مردم پارسا و شب زنده دار، براى مدت سه روز در اختیار لشکریان دیوسیرت وى قرار گیرد، تا هر چه میخواهند ببرند و هر کار که می خواهند بکنند.چه مردان پرهیزکار در آن چند روز کشته شد؟ چه حرمت ها بر باد رفت، چه بى حرمتی ها که از آن درنده خویان سر زد، قلم از نوشتن آن شرم دارد، بى دینی امیر و مأمور بجاى خود، راستى جامعه مسلمان آنروز چگونه آن نامسلمانى و بلکه نامردمى را دید و خاموش ماند؟

یزید چنانکه نوشتیم از مسلمانى چیزى نمیدانست، در این سخن تردیدى نباید کرد، سربازان او هم همینکه شنیدند فرمانده اعزامى دست آنان را گشوده است شهر و آنچه را در آن بود مفت خود دانستند، اما مسلمانان اطراف چرا خاموش ماندند؟ پس از حادثه مدینه، شام، مصر و عراق تکانى نخوردند و عکس العملى جز نفرین نشان ندادند آنهم در گوشه و کنار و پنهان از دیده مأموران دولت و سپاهیان شام.گروهى بسیار ازتابعین (طبقه بعد از صحابه) از پسران مهاجر و انصار در مکه بسر میبردند، اینان چرا بر نخاستند و مردم را بریزید نشوراندند؟ و بیارى مسلمانان مدینه نیامدند؟ گیریم که مردم مدینه حق بر خاستن علیه حکومت را نداشتند، گیریم که حکومت اسلامى بر طبق اختیارات خود اجازه داشته که شورشیان را بر جاى خود بنشاند، اما قتل عام شهر با کدامیک از ابواب فقه اسلامى تطبیق میکند؟ هنوز از مرگ پیغمبر بیش از پنجاه سال نگذشته بود، گروهى از مردم هفتاد ساله که در شهرهاى مسلمان نشین بسر می بردند محضر او را دیده و سیرت او را پیش چشم داشتند.هنوز حرمت شهر پیغمبر در چشم زمامداران پس از وى از خاطر پنجاه سالگان نرفته بود و سى سالگان به بالا زهد و تقواى على را فراموش نکرده بودند.اینان چرا حادثه کربلا را در سال پیش و قتل عام مدینه را در آن سال دیدند .و لب فرو بستند؟ چرا باید چنین رویدادهاى غم انگیز یکى پس از دیگرى رخ دهد؟ کشتن فرزندزاده پیغمبر و اسیرى زنان و فرزندان او، ویران ساختن مدینه و بی حرمتى بزنان و دختران مسلمان، این حادثه ها بنظر شگفت و بلکه ناممکن میرسد.و شاید کسانى باشند که بگویند که بگویند تاریخ نویسان عصر عباسى خواسته اند چهره حکومت فرزند ابو سفیان را هر چه زشت تر نشان دهند.اما حقیقت اینست که در مدت این پنجاه سال جامعه اسلامى رنگ مسلمانى را از دست داد و خصلت و خوى جامعه عربى پیش از اسلام را گرفت.چرا چنین شد؟ علت یا علت هاى آنرا در کتاب پس از پنجاه سال نوشته ام و چنانکه در کتاب دیگر گفته ام (۲۷) ، این انگیزه ها در طول پنجاه سال اثر یا اثرهایى در جامعه حجاز، عراق و شام بجاى گذاشت که پدید آمدن چنین حادثه ها براى مردم طبیعی مینمود.

در این لشکر کشى امیر و مأمور هیچیک از فقه اسلام آگاهى نداشتند، و اگر داشتند خود را برعایت آن ملزم نمی دانستند.اسلام براى این مردم افزار قدرت بود نه قانون اجراى احکام خدا و اگر بظاهر خود را مسلمان نشان میدادند برای فریفتن مسلمانان بود، شگفت تر اینکه نوشته اند مسلم پس از پایان کار مدینه گفته است:

«خدایا.پس از شهادت به یگانگى تو و نبوت محمد (ص) هیچیک از کارهایم را که کرده ام، باندازه کشتار مردم مدینه دوست نمی دارم و در آخرت بمزد هیچ عملى چون این کار چشم نخواهم دوخت (۲۸)

مسلم در این مأموریت نود و اند سال داشت و به اصطلاح پایش لب گور رسیده بود، چنانکه کار خود را به پایان نرساند و به مکه نارسیده مرد.او از کسانى است که از مسلمانى تنها به نام آن بسنده کرده اند، و ظاهر قرآن و حدیث را به سود خود بر میگردانند تا مجوزی براى زشت کارى آنان باشد.وى از اخلاص کیشان معاویه بود و در صفین فرماندهى پادگان او را بر عهده داشت (۲۹)

محتملا او این حدیث را شنیده بود که پیغمبر (ص) فرموده است: خدایا! کسیکه بر مردم مدینه ستم کند و آنانرا بترساند او را بترسان و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردمان بر او (۳۰) و در باره مدینه می فرمود: خدایا هر کس درباره مردم این شهر قصدى بد کند، او را همچون نمک در آب بگذار (۳۱) و یا اینکه فرمود که در مدینه کسی، کسى را نکشد، براى جنگ سلاح ندارد، (۳۲) و یا اینکه فرمود بار خدایا ابراهیم مکه را حرم قرار داد و من مدینه را حرم قرار میدهم .که خونى در آن ریخته نشود و براى پیکار جنگ افزار بر ندارند و برگ درخت آنرا جز براى خوردن دام نریزند (۳۳)

آری شنیده بود ولى هنگامیکه میدید، کسى که خود را جانشین پیغمبر میداند، فرزند او را می کشد و دختران او را گرد شهرها میگرداند و کسى بر او خرده نمیگیرد چرا او از ویران ساختن شهر پیغمبر بیمى بخود راه دهد؟

مسلم پس از سرکوبى مردم مدینه و فرونشاندن آشوب، رو به مکه نهاد تا کار پسر زبیر را نیز پایان دهد، لیکن در بین راه مرد.و چنانکه یزید دستور داده بود حصین بن نمیر فرماندهی لشکر او را بعهده گرفت.حصین مکه را محاصره کرد.منجنیق ها را نصب کردند و شهر را زیر پرتاب سنگ گرفتند.در این گیرودار آتش در خانه کعبه افتاد و علت آن آتش سوزى را گوناگون نوشته اند.در حالیکه مکه در محاصره بسر می برد، خبرمردن یزید بمردم شهر و محاصره کنندگان رسید.فرمانده سپاه شام که نمیدانست براى چه کسی باید بجنگد، با پسر زبیر بگفتگو پرداخت، که آماده است بیعت او را بپذیرد، بدان شرط که با او به شام برود.چون عبد الله شرط او را نپذیرفت، حصین با سپاهیان خویش به شام بازگشت.

گویا وى میخواست پسر زبیر را به شام بکشاند تا اگر کار او سامانى یافت، در کنار وى باشد و گرنه در آنجا او را بکشند و شر مخالفى را از سر خود باز کند.

در پایان این فصل مناسب است حدیثى را که مجلسى از روضه کافى آورده است بنویسم.

این حدیث از طریق ابن محبوب از ابو ایوب از یرید بن معاویه از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:

یزید بن معاویه در سفر حج به مدینه رفت.در آنجا مردى از قریش را خواست و بدو گفت: آیا اقرار میکنى که بنده من هستی؟ اگر بخواهم ترا می فروشم و اگر نه نگاهدارم؟ مرد گفت:

ـ یزید! بخدا سوگند تو در قریش از من شریف تر نیستى پدرت نیز چه در جاهلیت و چه در اسلام از من گرامی تر نبود چگونه چنین اقرار کنم؟

ـ اگر اقرار نکنى تو را خواهم کشت.

ـ کشتن من از کشتن حسین مهم تر نیست.یزید دستور کشتن او را داد.سپس على بن الحسین (علیه السلام) را طلبید و با او همان سخنان را گفت، على بن الحسین (علیه السلام) پاسخ داد:

ـ اگر چنان اقرار نکنم مرا مانند مردى که امروز کشتى خواهى کشت، ـ آری!

ـ چنانکه می خواهى اقرار میکنم می خواهى مرا بفروش و می خواهى نگاه دار!

ـ این براى تو بهتر بود خونت ریخته نشد و از شرافتت نکاست (۳۴)

اگر در انتساب روضه به کلینى تردید نکنیم، تردید در این حدیث بجاست.بلکه این حدیث بى گمان دروغ است.مجلسى نیز به نقطه ضعف آن توجه کرده است.یزید مدت سه سال حکومت کرد و از شام بیرون نرفت تا به سفر حج و رفتن بمدینه و گفتگوى او با على بن الحسین (علیه السلام) چه رسد.

بودن چنین حدیث و مانند آن در کتاب هاى دانشمندان طبقه اول از محدثان نشان میدهد که آنان بیشتر به نقد روایتى حدیث ها توجه داشته اند و کمتر به نقد آن از جهت درایت پرداخته اند .به نظر می رسد این حدیث را نیز فرزندان کسانى ساخته اند، که پدرانشان از بیم جان با پسر عقبه چنان بیعتى کردند اما یکى از راویان عمدا یا سهوا جاى مسلم بن عقبه را با یزید عوض کرده است.

پی نوشت:

۱.با بد کارى مردمان تباهى در خشکى و دریا، آشکار شد. (روم: ۴۱)

۲.طبری.ج ۷ ص ۳۷۳ـ ۳۷۴ خوارزمى مقتل ص ۵۳ـ ۵۵ ج ۲

۳.ج ۷ ص ۴۰۲

۴.بخش ۲ ص ۴۰۲

۵.پس از واقعه حره و از خلافت عبد الملک به بعد بود که این قداست بتدریج از میان رفت .

۶.ابو قیس افسار خر را محکم بگیر که اگر از آن بیفتى بر خر تاوانى نیست.

۷.چه کسى بوزینه اى را دیده است که ماده خر وحشی، آنرا از اسبان امیر المؤمنین پیش اندازد . (مروج الذهب ج ۲ ص ۹۴)

۸.نگاه کنید به ص ۷۳ و ۷۴ پس از پنجاه سال از نویسنده و به کتاب زندگانى حضرت فاطمه از همین سلسله کتاب ها ص ۱۸۱ـ ۱۸۲

۹.و الهفوات النادره ص ۱۳۱ـ ۱۳۲

۱۰.طبری ج ۷ ص ۴۰۲ـ ۴۰۳

۱۱.شستشو داده فرشتگان.این لقب را حنظله از رسول خدا گرفت.حنظله در جنگ احد شهید شد و پیغمبر به زن او فرمود حنظله را فرشتگان شستشو دادند.

۱۲.چشمه سارى است نزدیک مدینه از جانب راست کوه رضوی. (معجم البلدان)

۱۳.طبری ج ۷ ص ۴۰۹

۱۴.طبری ج ۷ ص ۴۰۸

۱۵.سنگستان جانب شرقى مدینه

۱۶.تاریخ طبرى ج ۷ ص ۴۲۱

۱۷.کشف الغمه ج ۲ ص ۸۹

۱۸.شرح نهج البلاغه ج ۳ ص ۲۵۹

۱۹.ارشاد ج ۲ ص ۱۵۲

۲۰.ج ۴ ص ۴۱۹

۲۱.تاریخ یعقوبى ج ۲ ص ۲۲۳

۲۲.مروج الذهب ج ۲ ص ۹۶

۲۳.ج ۴ ص ۱۲۰

۲۴.ج ۲ ص ۹۶

۲۵.کشف الغمه ج ۲ ص ۱۰۷

۲۶.و محمد نیست جز پیمبرى که پیش از او پیمبران بودند.اگر بمیرد یا کشته شود شما بگذشته خود باز میگردید؟ و کسیکه بگذشته خود باز گردد خدا را زیانى نمیرساند. (آل عمران: ۱۴۴)

۲۷.تاریخ تحلیلى اسلام ج ۲ ص ۶۳

۲۸.کامل ج ۴ ص ۱۲

۲۹.الاصابه ج ۳ ص ۴۹۳ـ ۴۹۴

۳۰.کنز العمال.کتاب فضائل حدیث ۳۴۸۸۴

۳۱.همان مأخذ حدیث ۳۴۸۳۹

۳۲.همان مآخذ حدیث ۳۴۸۱۱

۳۳.وفاء الوفاء، ص ۹۰.سفینه البحار ج ۲ ص ۵۳۰

۳۴.بحار ج ۴۶ ص ۱۳۸.روضه کافى ص ۲۳۵

منبع : سید جعفر شهیدى؛ زندگانى على بن الحسین (علیه السلام)، ص ۷۹  .

 

چگونگی به شهادت رسیدن امام حسین علیه السلام

اشاره:

حسین بن علی بن ابی‌طالب(علیه السلام)، مشهور به اباعبدالله و سیدالشهداء (۴-۶۱ق)، امام سوم شیعیان است، که ده سال امامت را بر عهده داشت و در واقعه عاشورا به شهادت رسید. او فرزند دوم امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نوه حضرت محمد(صلی الله علیه) است. بنابر گزارش‌های تاریخی شیعه و اهل سنت، پیامبر اسلام(صلی الله علیه) هنگام تولد او از شهادتش خبر داد و نام «حسین» را برای او برگزید. رسول خدا، حَسَنَین (امام حسن و امام حسین) را بسیار دوست داشت و همه را به دوست داشتن آن دو سفارش می‌کرد.

قطب راوندی از حضرت امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است: «که حضرت امام حسن (علیه السلام) به اهل‌بیت خویش می‌فرمود که من با زهر شهید می‌شوم مانند رسول خدا . صلی الله علیه و آله و سلم . پرسیدند: چه کسی این کار را خواهد کرد؟ فرمود: این کار را زن من خواهد کرد که جعده باشد دختر اشعث بن قیس. معاویه به طور پنهانی زهری برای او خواهد فرستاد و امر خواهد کرد او را که آن زهر را به من بخوراند. گفتند: او را از خانه‌ی خود بیرون کن و او را از خود دور گردان. فرمود: چگونه او را از خانه بیرون کنم، در حالی که کاری نکرده است; اگر او را بیرون کنم، کسی به غیر او مرا نخواهد کشت و او را نزد مردم عذری خواهد بود، که بی‌جرم و جنایت مرا اخراج کردند; پس از مدّتی معاویه مال بسیاری را با زهر کشنده ای برای جعده فرستاد و به او پیغام فرستاد که اگر این زهر را به امام حسن (علیه السلام) بخورانی، من صد هزار درهم به تو می‌دهم و ترا به ازدواج پسر خود یزید در می‌آورم پس آن زن عزم را جزم نمود که آن حضرت را مسموم نماید. روزی آن حضرت روزه بودند و روز بسیار گرمی بود و تشنگی بر آن جناب اثر کرده و در وقت افطار بسیار تشنه بود، آن زن شربت شیری را از برای آن حضرت آورد و آن زهر را داخل آن کرده بود و به آن حضرت داد، چون امام حسن (علیه السلام) بیاشامید و احساس سمّ نمود، کلمه‌ی استرجاع «انا لله و انا الیه راجعون» گفت و خداوند را حمد کرد که از این جهان فانی به سوی جهان جاودانی رهسپار می‌شود و جدّ و پدر و مادر و عمّ خود جعفر و حمزه را دیدار می‌فرماید; پس روی به جعده کرد و فرمود: کُشتی مرا، خدا بکشد ترا، به خدا سوگند که خَلَفی (جانشینی) بعد از من نخواهی یافت، آن شخص ترا فریب داده، خدا ترا و او را، به عذاب خود خوار فرماید. پس آن حضرت، دو روز در درد و اَلَم ماند و بعد از آن به جدّ بزرگوار و پدر عالی قدر خود ملحق گردید. معاویه از برای آن ملعونه وفا به عهدهای خود نکرد و به روایتی آن مالی که وعده کرده بود، به او داد و لکن او را به ازدواج یزید در نیاورد و گفت کسی که با حسن (علیه السلام) وفا نکرد، با یزید هم وفا نخواهد کرد».[۱] شیخ مفید (ره) هم این مطالب را ذکر کرده و می‌افزاید: «پس مردی از خاندان طلحه جعده را گرفت و فرزندانی برای او آورد. هرگاه میان آن فرزندان و قبائل قریش نزاعی در می‌گرفت، قریش آنان را سرزنش می‌کردند و به آنان می‌گفتند: ای پسران زنی که شوهرش را زهر می‌خوراند».[۲]

در کتاب احتجاج روایت شده است: مردی به خدمت امام حسن (علیه السلام) رفت و گفت: یابن رسول الله ما را ذلیل کردی و ما شیعیان را غلامان بنی امیّه گردانیدی. حضرت فرمود: به چه سبب؟ گفت: به سبب آن که خلافت را به معاویه سپردی. حضرت فرمود: به خدا سوگند که یاوری نداشتم و اگر یاوری می‌یافتم شب و روز با او جنگ می‌کردم تا خدا میان من و او حکم کند. لکن شناختم اهل کوفه را و امتحان کردم ایشان را و دانستم که ایشان به کار من نمی‌آیند. عهد و پیمان ایشان را وفایی نیست و بر گفتار و کردار ایشان اعتمادی نیست و… آن حضرت سخن می‌گفت، که ناگهان خون از حلق مبارکش فرو ریخت. طشتی طلب کرد و پیوسته خون از حلق شریفش می‌آمد تا آن که آن طشت مملوّ از خون شد. راوی گفت: گفتم یابن رسول الله این چیست؟ فرمود: معاویه زهری فرستاده بود که به من خوراندند، آن زهر به جگر من رسیده است و این خون‌ها که در طشت می‌بینی، قطعه‌های جگر من است. گفتم، چرا مداوا نمی‌کنی. فرمود: دو مرتبه دیگر مرا زهر داده‌اند و مداوا شده‌ام، این مرتبه‌ی سوّم است و قابل معالجه و درمان نیست.[۳]

معرفی منابع، جهت مطالعه بیشتر:

۱. حسن کیست؟، فضل اله کمپانی.

۲. منتهی الآمال، شیخ عباس قمی.

۳. الارشاد، شیخ مفید، ترجمه رسولی محلاتی.

[۱] . قمی، شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، چاپ کتابفروشی علمیه اسلامیه تهران، ۱۳۷۱، ه.. ق، ج اول، ص ۱۶۸٫ طبرسی، الاحتجاج، انتشارات اسوه، ج۲، ص ۷۳ و شیخ مفید، الأرشاد، با ترجمه‌ی سید هاشم رسولی محلاتی، انتشارات علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۱۲٫ شیخ عباس قمی، همان، ص ۱۶۹٫ ج اول.

[۲] . شیخ مفید، همان، ص ۱۲، ۱۳٫

[۳] . طبرسی، الاحتجاج، همان، ج۲، ص۷۲ و قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، همان، ج اول، ص ۱۶۹٫

یادگار کربلا؛ امام محمد باقر علیه السلام.

اشاره:

محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب مشهور به امام باقر(ع) (۵۷-۱۱۴ق) و ملقب به باقرالعلوم، امام پنجم شیعیان است که حدود ۱۹ سال امامت شیعیان را بر عهده داشت. دوره امامت امام باقر(ع) مصادف با ضعف دولت بنی‌امیه و درگیری امویان بر سر قدرت بود. امام باقر(ع) در این دوره، جنبش علمی وسیعی را پدید آورد که در دوره امامت فرزندش امام صادق(ع) به اوج خود رسید. گفته‌اند که وی در علم، زهد، عظمت و فضیلت، سرآمد بود. از آن حضرت روایات بسیاری در علوم فقه، توحید، آثار و سنت نبوی، قرآن، اخلاق و آداب نقل کرده‌اند.

بزرگان اهل سنت نیز به شهرت علمی و دینی وی گواهی داده‌اند. ابن حجر هیتمی می‌گوید: ابوجعفر محمد باقر، گنج‌های پنهان علوم، حقایق احکام و حکمت‌ها و لطایف را آشکار نمود. او عمرش را در طاعت خدا گذراند و در مقامات عارفین به جایی رسیده بود که زبان گویندگان از وصف آن ناتوان است. او سخنان بسیاری در سلوک و معارف دارد.

نسب، کنیه و لقب‌ها

«محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب» مشهور به امام باقر(ع) پنجمین امام شیعیان، فرزند امام سجاد امام چهارم شیعیان است و مادر وی ام عبدالله دختر امام حسن مجتبی(ع) است. از این رو به امام باقر (ع) لقب هاشمی بین هاشمیین، علوی بین علویین یا فاطمی بین فاطمیین دادند.

لقب‌هایش عبارت‌اند از: شاکر، هادی و باقر. باقر لقب مشهور او و به معنای شکافنده است. یعقوبی می‌نویسد: بدان سبب باقر نامیده شد که علم را شکافت. کنیه معروفش، ابوجعفر است. در منابع روایی بیشتر با عنوان ابوجعفر اول از وی یاد می‌شود.

ولادت و وفات

ولادت

امام باقر(ع) در روز سه شنبه یا جمعه اول ماه رجب سال ۵۷ق در مدینه به دنیا آمد. اما برخی با تردید ولادتش را سوم ماه صفر همان سال نقل کرده‌اند. او در خردسالی در واقعه کربلا حاضر بود.

سلام پیامبر(صلی الله علیه و آله)

امام باقر(ع): روزی جابر بن عبدالله انصاری رحمه الله علیه را دیدم و بدو سلام دادم و او سلامم را پاسخ گفت و سپس به من گفت: تو کیستی؟(در این هنگام، جابر دیدگانش را از دست داده بود)

گفتم: محمد بن علی بن حسین.

گفت: پسرم به من نزدیک شو.

پس بدو نزدیک شدم. آنگاه او دستم را بوسید و سپس خم شد که پایم را ببوسد ولی مانع این کارش شدم.

سپس جابر گفت: همانا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به تو سلام می‌رساند.

پس گفتم: و بر رسول خدا باد سلام و رحمت و برکات خدا. ولی چگونه‌ای جابر؟

گفت: روزی با او [یعنی با پیامبر] بودم که به من گفت:‌ای جابر! امید است که تو باقی بمانی تا اینکه مردی از فرزندان مرا ببینی که بدو محمد بن علی بن حسین گفته می‌شود و خدا بدو نور و حکمت می‌بخشد. پس، از سوی من بدو سلام رسان.

نامگذاری

پیامبر اسلام ده‌ها سال قبل از به دنیا آمدن امام باقر نام او را محمد و لقبش را «باقر» قرار داد. حدیث جابر و روایات دیگر بر این نامگذاری دلالت می‌کند.

شهادت

امام باقر(ع) در روز هفتم ماه ذی الحجه سال ۱۱۴ رحلت کرد. در سال رحلت و شهادت آن حضرت نظرات دیگری نیز وجود دارد.

در اینکه چه فرد یا افرادی در قتل وی دست داشته‌اند، نقل‌های روایی و تاریخی مختلف است. بعضی از منابع، شخص هشام بن عبدالملک را عامل شهادت آن حضرت دانسته‌اند. برخی ابراهیم بن ولید را عامل مسمومیت معرفی کرده‌اند. وفات امام باقر(ع) در دوران خلافت هشام بن عبد الملک رخ داده است، زیرا خلافت هشام از سال ۱۰۵ تا سال ۱۲۵ هجری استمرار داشته، و آخرین سالی که مورخان در وفات امام باقر(ع) نقل کرده‌اند ۱۱۸ق است.

با اینکه نقل‌ها به ظاهر مختلف است، اما بعید نیست که همه آنها به گونه‌ای صحیح باشد؛ زیرا ممکن است افراد متعددی در شهادت امام باقر(ع) دست داشته‌اند که هر روایت و نقل، به یکی از آنان اشاره کرده است. با توجه به برخوردهای خشن و قهرآمیز هشام با امام باقر(ع) و دشمنی انکارناپذیر بنی امیه با خاندان علی(ع)، شکی نیست که او برای از بین بردن امام باقر(ع) – البته به شکلی غیر علنی – انگیزه‌ای قوی داشته است.

بدیهی است هشام برای عملی‌ساختن توطئه خود، از نیروهای مورد اطمینان خویش بهره جوید؛ از این رو ابراهیم بن ولید را که عنصری اُمَوی و دشمن اهل بیت(ع) است به استخدام بگیرد و او امکانات لازم را در اختیار فردی قرار دهد که از اعضای داخلی خاندان علی(ع) به شمار آید و بتواند در محیط زندگی امام باقر(ع) بدون مانع راه یابد تا به وسیله او برنامه خائنانه هشام عملی گردد و امام به شهادت رسد.

امام باقر(ع) وصیت کرده‌بود در لباسی که در آن نماز می خوانده دفن شود. وی در قبرستان بقیع، کنار مرقد پدرش امام سجاد(ع) و عموی پدرش حسن بن علی(ع) دفن شد. امام وصیت کردند ده سال در منا برای وی از مال خودش مراسم عزاداری بر پا کنند.

همسران و فرزندان

در منابع از ام فروه به عنوان همسر امام باقر یاد می‌شود که مادر حضرت صادق(ع) است، و همچنین زنی به نام ام حکیم دختر اسید ثقفی که مادر دو تن از فرزندان امام است. امام دو کنیز (ام ولد) نیز داشته و از آنها صاحب سه فرزند شده است.

تعداد فرزندان امام باقر ۷ نفر بوده است: ۵ پسر و ۲ دختر:

جعفر

عبدالله . مادر این دو ام فروه دختر قاسم بن محمد است.

ابراهیم

عبیدالله. مادر این دو نیز ام حکیم دختر اسید ثقفی است. از این دو فرزندی نمانده است.

علی

زینب. مادر این دو، کنیز بوده است.

ام سلمه که مادرش کنیز بوده است.

امامت

امام باقر در سال ۹۵ه‍.ق. بعد از شهادت پدر خویش به امامت رسید و تا زمان شهادت یعنی سال ۱۱۴ه‍.ق. (یا ۱۱۷) پیشوایی و رهبری شیعیان را بر عهده داشت.

دلائل امامت

جابر بن عبدالله نقل می‌کند: پیامبر(صلی الله علیه و آله) در پاسخ سؤال جابر که درباره امامان بعد از امیرالمؤمنین پرسید فرمود: حسن و حسین، دو سرور جوانان اهل بهشت، سپس سرور عبادت کنندگان در زمان خود، علی بن الحسین، سپس باقر، محمد بن علی که‌ای جابر تو او را خواهی دید….

امام سجاد نیز به طور مکرر نظرها را به سوی فرزندش باقر جلب می‌کرد. مثلاً وقتی که فرزندش عُمَر از سرّ اهمیت دادن فراوان وی به امام باقر سؤال کرد، حضرت در پاسخ او فرمود: این بدان سبب است که امامت در فرزندان او باقی خواهد ماند تا روزی که قائم ما قیام کند و دنیا را پر از عدل و قسط نماید. پس او هم امام است و هم پدر امامان.

شیخ مفید می‌نویسد: امام باقر(ع) در علم، زهد و بزرگواری از همه برادرانش برتر، و قدر و منزلتش بیشتر بود و همه کس او را به عظمت می‌ستود و مورد احترام عامه و خاصه بود. بدان اندازه که از او در خصوص علم دین و آثار و سنت نبوی و دانش قرآن و سیره و فنون اخلاق و آداب، آشکار شده است از هیچ یک از فرزندان حسن و حسین آشکار نشده است. باقیمانده‌های یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله)، بزرگان تابعین و پیشوایان فقهای مسلمان از وی روایت کرده‌اند. پایه فضل و بزرگواری وی به جائی رسیده بود که در میان اهل علم، ضرب المثل شده بود و در وصفش آثار می‌نوشتند و اشعار می‌سرودند.

خلفای معاصر

دوران امامت وی با پنج تن از خلفای بنی امیه معاصر بود:

ولید بن عبدالملک (۸۶-۹۶)

سلیمان بن عبدالملک (۹۶-۹۹)

عمر بن عبدالعزیز (۹۹-۱۰۱)

یزید بن عبدالملک (۱۰۱-۱۰۵)

هشام بن عبدالملک (۱۰۵-۱۲۵)

از میان خلفای مذکور غیر از عمر بن عبدالعزیز که تا حدودی راه عدل و انصاف را در پیش گرفت، بقیه خلفا ظلم و ستم زیادی به مردم، به‌ویژه شیعیان و امامان شیعه کردند و در دربار آنان فساد، تبعیض، آتش انتقام‌جویی فراوان دیده می‌شد.

نهضت علمی

سال‌های ۹۴ تا ۱۱۴ق زمان پیدایش مسلک‌های فقهی و اوج‌گیری نقل حدیث درباره تفسیر بود و این به دلیل ضیعف‌شدن دولت بنی امیه و درگیری میان سران دولت برای در اختیار گرفتن قدرت بود. از علمای اهل سنت کسانی مانند ابن شهاب زهری، مکحول، هشام بن عروه و… در زمینه نقل حدیث و فتوا دادن فعالیت می‌کردند و افراد دیگری در ترویج عقاید خود تلاش می‌کردند مانند خوارج، مرجئه، کیسانیه و غالیان.

تا پیش از این زمان، نظرات فقه شیعه، به طور محدود و در حد اذان، تقیه، نماز میت و… روشن شده بود، اما با ظهور امام باقر(ع) قدم مهمی در این راستا برداشته شد و یک جنبش فرهنگی تحسین‌برانگیز در میان شیعه به وجود آمد. امام باقر (ع) جنبش علمی وسیعی را به وجود آورد که در دوره امامت فرزندش امام صادق(ع) به اوج خود رسید. وی در علم، زهد، عظمت و فضیلت سرآمد همه بزرگان بنی هاشم بود و روایات و احادیث وی در زمینه علم دین، آثار و سنت نبوی، علوم قرآن، سیره و فنون اخلاق و آداب بدان حد است که تا آن روز از هیچ یک از فرزندان امام حسن و امام حسین به جا نمانده بود. در این عصر بود که شیعه تدوین فرهنگ خود -شامل فقه و تفسیر و اخلاق- را آغاز کرد.

امام باقر(ع) استدلال‌های اصحاب قیاس را به تندی رد کرد و در برابر سایر فرق اسلامی منحرف نیز موضع تندی اتخاذ کرده و با این برخورد کوشید محدوده اعتقادی صحیح اهل بیت را در زمینه‌های مختلف از سایر فرق، مشخص و جدا کنند. وی درباره خوارج فرمود: خوارج از روی جهالت عرصه را بر خود تنگ گرفته‌اند، دین ملایم‌تر و قابل انعطاف‌تر از آن است که آنان می‌شناسند.

شهرت علمی امام باقر نه تنها در حجاز، بلکه حتی در عراق و خراسان نیز به طور گسترده فراگیر شده بود، چنان‌که راوی می‌گوید: دیدم که مردم خراسان دورش حلقه زده و اشکالات علمی خود را از او می‌پرسند.

در ادامه به طور اختصار به میراث علمی امام در رشته‌های مختلف علمی اشاره می‌شود:

تفسیر

امام بخشی از وقت خود را به بیان مباحث تفسیری اختصاص داده بود که برگزاری جلسات تفسیر و پاسخ به سوالات و شبهات دانشمندان و سایر مردم از جمله آنهاست. گفته می‌شود امام باقر کتابی در تفسیر قرآن نوشته است که محمد بن اسحاق ندیم در کتاب الفهرست، از آن نام برده است.

امام، معرفت و شناخت قرآن را منحصر در اهل بیت می‌دانست. چرا که آنان‌اند که می‌توانند محکمات قرآن را از متشابهات و ناسخ و منسوخ تشخیص دهند و چنین عملی در نزد هیچ کس غیر از اهل بیت وجود ندارد به همین دلیل است که ایشان فرموده‌اند: هیچ چیزی به‌اندازه تفسیر قرآن از عقل مردمان دور نیست. چرا که یک آیه که کلامی متصل است اول آن درباره یک مسئله و آخر آن درباره مسئله دیگر، و این کلام متصل به چند وجه برگشت داده می‌شود.

حدیث

امام باقر به شکلی خاص به احادیث رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) اهمیت می‌داد، تا جایی که جابر بن یزید جعفی هفتاد هزار حدیث از آن حضرت از پیغمبراکرم نقل کرده است. همچنان که ابان بن تغلب و سایر شاگردان آن حضرت مجموعه بسیار بزرگی از این میراث عظیم را از آن حضرت روایت نموده‌اند.

حضرت تنها به نقل حدیث و انتشار آن اکتفا نکرده، بلکه اصحاب خود را به همت گماشتن در فهم حدیث و آشنایی پیدا کردن با معانی آن فرا می‌خواند. ایشان در جمله‌ای فرمود:

مراتب شیعیان ما را با میزان روایت‌کردنِ آنان از احادیثِ اهل بیت و معرفتشان به آن احادیث بشناسید، و معرفت، همان شناخت روایت و درایه الحدیث است، و با درایت و فهم روایت است که مؤمن به بالاترین درجات ایمان می‌رسد.

کلام

در زمان امام باقر (ع) با توجه به فرصت ایجاد شده و کمتر شدن فشار و کنترل از سوی حاکمیت، زمینه برای ظهور و بروز عقاید و افکار مختلف بوجود آمد که خود این باعث ایجاد و رواج افکار انحرافی در جامعه شد، در این شرایط امام می‌بایست ضمن بیان عقاید اصیل و صحیح شیعی و رد عقاید باطل، شبهات مربوطه را پاسخ دهد. لذا امام بحث‌های کلامی خود را ناظر به این امور مطرح می‌کرد. از جمله این مباحث می‌توان به عاجز بودن عقل انسان از درک حقیقت خداوند، ازلی بودن واجب الوجود و وجوب اطاعت امام(ع) اشاره کرد.

میراث دیگری نیز از امام به یادگار مانده است که میراث فقهی و میراث تاریخی از آن جمله است.

مناظرات امام

از جله فعالیتهای علمی امام باقر(ع)، مناظره با افراد مختلف در موضوعات گوناگون است. برخی از مناظرات وی از این قرار است:

مناظره امام با اسقف مسیحیان

مناظره با حسن بصری

مناظره با هشام بن عبدالملک

مناظره با محمد بن منکدر

مناظره با نافع بن ازرق

مناظره با عبدالله بن معمّر لیثی

مناظره با قتاده بن دعامه

مبارزه با اسرائیلیات

از جمله گروههایی که آن روزها در جامعه اسلامی حضور داشتند و تأثیر عمیقی در فرهنگ آن روزگار بر جا گذاشتند، یهودیان بودند. شماری از عالمان یهود که به ظاهر مسلمان شده و گروهی دیگر که هنوز به دین خود باقی مانده بودند در جامعه اسلامی پراکنده شده بودند و مرجعیت علمی قشری از ساده‌لوحان را به عهده داشتند. مبارزه با یهود و القائات سوء آنها در فرهنگ اسلامی، و تکذیب احادیث دروغین و ساخته و پرداخته یهودیان در مورد انبیای الهی و مطالبی که باعث خدشه‌دار شدن چهره واقعی پیامبران خدا می‌شد، در برخورد امام به خوبی دیده می‌شود. در این جا به نمونه‌ای از آن اشاره می‌کنیم:

زراره بن اعین نقل می‌کند: در خدمت امام باقر(ع) نشسته بودم و امام در حالی که در مقابل کعبه نشسته بود فرمود: نگاه کردن به خانه خدا عبادت است. در همان حال شخصی که عاصم بن عمر نام داشت، نزد امام آمد و گفت: کعب الاحبار می‌گوید: انّ الکعبه تَسْجُدُ لبیت المقدس فی کلِّ غداه؛ کعبه هر صبحگاهان برابر بیت المقدس سجده می‌کند.

امام فرمود: نظر تو در مورد سخن کعب الاحبار چیست؟

آن مرد گفت: سخن کعب صحیح است.

امام باقر(ع) فرمود: کَذبتَ و کَذبُ کعب الأحبار معک. تو و کعب الاحبار هر دو دروغ می‌گویید. آن‌گاه در حالی که به شدّت ناراحت بود فرمود: خداوند بقعه‌ای محبوب‌تر از کعبه روی زمین نیافریده است.

اصحاب و شاگردان

شرایط زمان، برای امام باقر(ع) و نیز امام صادق(ع) زمینه‌ای را فراهم آورد که سایر ائمه(ع) هرگز برایشان آماده نشد. آن شرایط مساعد، معلول سستی پایه‌های حکومت امویان بود. بحرانهای درونی نظام سیاسی در آن عصر، به حاکمان مجال نمی‌داد تا مانند حاکمان پیشین، بر خاندان رسالت فشار آورند و ایشان را منزوی سازند. این زمینه مساعد، سبب شد تا امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بیشترین آرای فقهی، تفسیری و اخلاقی را در کتب فقهی و حدیثی از خویش بر جای گذارند.

این چنین است که فردی چون محمد بن مسلم می‌تواند سی هزار حدیث از امام باقر(ع) نقل کند و شخصیتی چون جابر جعفی هفتاد هزار حدیث.

از نظر علمای شیعه، فقیه‌ترین فقیهان صدر اسلام شش نفرند که همه آنان از اصحاب امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده‌اند. آنان عبارتند از: زراره بن اعین، معروف بن خربوذ مکی، ابو بصیر اسدی، فضیل بن یسار، محمد بن مسلم طائفی و برید بن معاویه عجلی.

شیخ طوسی، در کتاب رجال خویش، اصحاب و شاگردان امام باقر(ع) را که از آن حضرت نقل حدیث کرده‌اند ۴۶۲ مرد و دو زن دانسته است.

در میان اصحاب و شاگردان امام باقر(ع) برخی از نظر اعتبار و وثاقت مورد اتفاق اهل سنت و امامیه‌اند، و دسته‌ای به دلیل گرایش‌های عمیق شیعی، در دایره رجال اهل سنت قرار نگرفته، بلکه تنها مورد اعتماد امامیه می‌باشند.

با این همه، نباید تصور کرد که امام باقر(ع) آسوده و ایمن از محدودیت‌ها و ممنوعیت‌هایی بوده است که حکومت‌ها برای اهل بیت(ع) فراهم می‌آورده‌اند، بلکه بی‌تردید، جو حاکم بر زندگی امام باقر(ع) به شدت جو تقیه بوده است، زیرا با فرهنگ خاصی که در نتیجه حکومت‌های ناصالح بر جامعه حاکم شده بود، کنار نهادن تقیه به منزله دست کشیدن از فعالیت علمی و دور ماندن از ترویج معارف اصولی دین به شمار می‌رفت.

امام باقر از نگاه دانشمندان

شخصیت امام نه تنها در نظر اهل تشیع ممتاز است بلکه در منظر دانشمندان اهل سنت نیز شخصیت یگانه‌ای است. در ذیل به چند نمونه اشاره می‌شود:

ابن حجر هیتمی می‌نویسد: ابوجعفر محمد باقر، به اندازه‌ای گنج‌های پنهان علوم، حقایق احکام و حکمت‌ها و لطایف را آشکار نموده که جز بر عناصر بی‌بصیرت یا بد نیت، پوشیده نیست و از همین روست که وی را «باقر العلم» [شکافنده علم] و جامع آن و برپاکننده پرچم دانش خوانده‌اند. او عمرش را در طاعت خدا گذراند و در مقامات عارفین بدان حد رسیده بود که زبان گویندگان از وصف آن ناتوان است. او سخنان بسیاری در سلوک و معارف دارد.

عبدالله بن عطا که یکی از شخصیت‌های برجسته و دانشمندان بزرگ عصر امام بود، می‌گوید: علما را در محضر هیچکس کوچکتر از آنها در محضر ابوجعفر [یعنی امام باقر] ندیدم.

ذهبی درباره امام باقر(ع) می‌نویسد: از کسانی است که بین علم و عمل و آقایی و شرف و وثاقت و متانت جمع کرده، و برای خلافت اهلیت داشت.

فهرست منابع:

  1. ۱٫ ابن اثیر، عزالدین، الکامل فی التاریخ، بیروت،‌دار صادر، ۱۴۰۲ق/۱۹۸۲م.
  2. ابن ندیم، محمد، کتاب الفهرست، ترجمه محمدرضا تجدد، تهران، چاپخانه سپهر، چاپ سوم، ۱۳۶۶ش.
  3. سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، طهران، مکتبه نینوی الحدیثه، ناصر خسرو.
  4. سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفاء، تحقیق: محمد محیی الدین عبدالحمید.
  5. طبرسی، امین الاسلام، اعلام الوری باعلام الهدی، ترجمه عزیزالله عطاردی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، دوم، ۱۳۷۷ش.
  6. طبری، محمد بن جریر، دلائل الامامه، قم، موسسه البعثه، الاولی، ۱۴۱۳ق.
  7. مجلسی، بحار الانوار، بیروت،‌دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق.
  8. قمی رازی، ابی القاسم علی بن محمد، کفایه الاثر فی النص علی الائمه اثنی عشر، قم، مطبعه الخیام، ۱۴۰۱ق.
  9. نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، بیروت،‌ دار الاضواء، ۱۴۰۴ق.
  10. شبراوی، جمال الدین، الإتحاف بحب الأشراف‏، دارالکتب، قم، ۱۴۲۳ق، چاپ اول.
  11. شهرآشوب، ابی جعفر محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب، انتشارات ذوی القربی، الاولی، ۱۴۲۱ق/۱۳۷۹ش.
  12. شیخ صدوق، محمد بن علی، من لایحضره الفقیه، مصحح علی اکبر غفاری، دفتر انتشارات اسلامی، قم ۱۴۱۳ق، چاپ دوم.
  13. ابن طولون، شمس الدین محمد، الأئمه الاثنا عشر، رضی، قم.
  14. ابن حجر هیتمی، احمد، الصواعق المحرقه، مکتبه القاهره، بی‌تا.
  15. طبرسی، ابی منصور احمد بن علی، الاحتجاج، مشهد، نشر المصطفی، ۱۴۰۳ق.
  16. گروه مولفان، پیشوایان هدایت شکافنده علوم حضرت امام باقر (ع)، مترجم: کاظم حاتمی طبری، قم، مجمع جهانی اهل بیت، اول، ۱۳۸۵ش.
  17. الکفعمی، تقی الدین ابراهیم بن علی، المصباح، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، الاولی، ۱۴۱۴ق/۱۹۹۴م
  18. شریف القرشی، باقر، حیاه الامام محمد الباقر، قم،‌ دار الکتب العلمیه، اسماعیلیان نجفی، ۱۳۹۷ق
  19. الکلینی، ابی جعفر محمد بن یعقوب، الکافی، تحقیق علی اکبرغفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیه، الثالثه، ۱۳۸۸ق
  20. دخیل، علی محمد علی، ائمتنا سیره الائمه الاثنی عشر، قم، موسسه‌دار الکتب الاسلامی، الثالثه، ۱۴۲۹ق/۲۰۰۸م.
  21. طبری،عمادالدین، دلائل الإمامه، بعثت، قم، ۱۴۱۳ق، چاپ اول.
  22. طبرسی، فضل بن حسن، إعلام الورى بأعلام الهدى، آل البیت، قم، ۱۴۱۷ق، چاپ اول.‏
  23. طوسی، ابی جعفر محمد بن الحسن، اختیار معرفه الرجال، تصحیح حسن المصطفوی، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ش.
  24. عاملی، حر، وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه، بیروت،‌ دار احیاء التراث العربی، بی‌تا.
  25. المفید، الإرشاد، تحقیق: مؤسسه آل البیت (ع) لتحقیق التراث، بیروت:‌ دار المفید للطباعه والنشر والتوزیع، ۱۴۱۴-۱۹۹۳م.
  26. یعقوبی، ابن واضح، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۸ش

دشمنی وهابیت با امام حسین(علیه السلام)

وهابی ها در راستای دشمنی اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) در برابر امام حسین (علیه السلام) موضع خاصی دارند. دیدگاه آل‌الشیخ مفتی معاصر وهابیان در باره امام حسین (علیه السلام) بسیار افراطی تر و منفی تر از ابن‌تیمیه و دیگر رهبران پیشین وهابیان است. آل‌الشیخ مفتی اعظم وهابیت معاصر آنگونه که در سایتهای متعدد اینترنتی منعکس شده است، پرده را از سخن دل وهابیت برداشته و با کمال صراحت یزید را بر حق و امام حسین (علیه السلام) را بر باطل معرفی کرده است.

آل‌الشیخ در برنامه زنده‌ای که از ماهواره «المجد» عربستان پخش گردیده در پاسخ خانمی در رابطه با یزید و قیام امام حسین(علیه السلام) پاسخی داد که خلاصی آن را اینجا می‌آوریم: بیعت یزید بن معاویه، بیعتی شرعی است که در زمان پدرش معاویه از مردم گرفته شد و مردم هم بیعت کرده و به این بیعت گردن نهادند. امّا هنگامی‌ که معاویه از دنیا رفت حسن و حسین بن علی و ابن زبیر از بیعت با او خودداری کردند. بنابراین حسین و ابن زبیر در تصمیم‌شان مبنی بر بیعت نکردن به خطا رفتند. حسین نصیحت دیگران را گوش نداد و بر خلاف مصلحت عمل کرد و خدا هم هر آنچه مقدر فرموده بود انجام شد. او در ادامه می‌گوید: حسین هر اشتباهی کرده برای خود کرده!!… به هر حال خروج و قیام حسین علیه یزید حرام بود!!… و برای او بهتر بود که این کار را نمی‌کرد. و باقی ماندن در مدینه و بر آنچه مردم بر آن اجتماع کرده بودند بهتر و سزاوار‌تر بود و تجاوز به حریم خلافت جایز نبود. ولی با این وجود ما برای حسین از خداوند درخواست رضایت کرده و برای او عفو و بخشش را خواستاریم!!…»[۱]

سوالی که در اینجا باید وهابی ها پاسخ دهند این است که آیا وهابی ها حدیث نبوی پیامبر اسلام را ندیده و نشنیده اند که فرموده است: «وَعَنْ ابْنِ عُمَرَ (رضی الله عنهما) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وسلم): ” الْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّهِ , وَأَبُوهُمَا خَیْرٌ مِنْهُمَا »[۲]

ثانیا آیا وهابیها با این موضع گیری خود با آنچه که پیامبر اسلام به علی و اولادش فرمود: «انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم[۳]؛ یعنی با هر کسی شما بجنگید من نیز در جنگم و با کسی که در صلح و آشتی باشید من هم در صلح و آشتی خواهم بود». چه معامله ای می کنند؟

پی نوشتها

[۱] . http://database-aryana-encyclopaedia.blogspot.com/2013/07/blog-post_14.html

[۲] .  ابن ماجه، سنن ابن ماجه، ج۱، ص۴۴، دار إحیاء الکتب العربیه – فیصل عیسى البابی الحلبی، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی.

[۳] . المستدرک علی الصحیحین، ج۳ص۱۶۱، حدیث ۴۷۱۲؛  سنن ابن ماجه، ج اص۵۲.

نویسنده: حمید رفیعی

حسین(ع)، فرزند ابراهیم

 ابوالقاسم جعفری

تمدن بابل در حدود سه هزار و هفتصد سال پیش که حضرت ابراهیم در آن زندگی می‌کرد دو ویژگی عمده داشت.نخست این‌که انجام آداب و مراسم و اجرای شعایر جمعی، بیش از عمل صالح، تقوا و فضایل اخلاقی اهمیت داشت و کسی که می‌خواست به وظیفه خود در برابر خدایان عمل نماید می‌بایست قربانی‌های شایسته‌ای به معابد تقدیم کند و اوراد مخصوصی بخواند.

دوم این‌که، گفته‌اند: «هیچ تمدنی از لحاظ پایبندی به اوهام و خرافات، به پای تمدن بابلی نمی‌رسید. کاهنان، هر حادثه را از ولادت غیر طبیعی فرزندان گرفته تا اشکال مختلف مرگ، با تعبیرات سحری و فوق طبیعی مورد تفسیر و تاویل قرار می‌دادند».(۱)

تصمیم نمرود برای انداختن حضرت ابراهیم در آتش، خود نمونه‌ای از قربانی انسانی و تقدیم سنت‌شکنان به پیشگاه خدایان بود. زمانی که آتش بر ابراهیم سرد و گلستان شد، آن هم در حضور هزاران تماشاگر معتقد به خدایان بابل و به ویژه این‌که این آتش به احترام بت‌ها و برای عقوبت دشمن خدایان بابل افروخته شده بود، این خبر عجیب به سرعت در سرتاسر بابل پیچید و به مرور زمان به نواحی دیگر نیز رسید.

طبعا با اتفاق چنین معجزه‌ای و تحقیر خدایان بابل، مردم آن زمان منتظر شنیدن خبرهای بیشتری از این پیامبر بودند و نمی‌توانستند نسبت به آن بی‌تفاوت باشند. از این‌رو، هنگامی که ابراهیم علیه‌السلام، به دستور خداوند فرزند را به قربانگاه برد ولی خدای سبحان، گوسفندی را به جای انسان برای قربانی برگزید، این اتفاق نقطه عطفی در سنت شعایری آن روزگاران شد. به طوری که بعدها حتی وقتی امپراطوران تصمیم به قربانی کردن انسانی می‌گرفتند، مورد اعتراض کاهنان دربار قرار می‌گرفتند که تاریخ، نمونه‌هایی را ثبت کرده است.

اصطلاح قرآنی مبارزه با عادات و سنت‌های غلط اجتماعی، اصلاح است و خداوند پیامبران را برای اصلاح عقاید و عادات جامعه مبعوث فرمود. امام حسین علیه‌السلام هم که در دعای عرفه، خود را فرزند ابراهیم می‌خواند در ابتدای حرکت خود به سوی کربلا می‌فرماید: من فقط به خاطر اصلاح در امت جدم خارج شدم و می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر نمایم و به سیره و سنت جدم ( رسول خدا) و پدرم (امیر‌المومنین) عمل نمایم. (۲)بدین ترتیب، ابراهیم و فرزندش حسین (علیه السلام) هر دو الگوی خط‌شکنی بودند و هر دو، با وجود تنهایی و بدون داشتن یک لشکر و مانند آن، شکوه پوشالین و ابهت دروغین حاکمان زمان خود را شکستند و راه را برای مجاهدان بعد از خود هموار نمودند.

خدای سبحان، این ویژگی ابراهیم خلیل را به عنوان اسوه و الگو به پیامبر خود معرفی می‌کند و می‌فرماید: برای شما در ابراهیم و همراهان او سرمشقی نیکوست، آنگاه که به قومشان گفتند ما از شما و آنچه به جای خداوند می‌پرستید، بری و برکناریم و ما منکر شماییم و همیشه میان ما و شما دشمنی و عداوت و کینه خواهد بود تا وقتی که به خدای یگانه ایمان بیاورید. (ممتحنه:۴) عبارت قرآنی (بدا بیننا و بینکم العداوه و البغضاء ابدا حتی تومنوا بالله وحده)ناخود‌آگاه، فرازهای معروف زیارت عاشورا را به یاد می‌آورد (انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم) و یا فرازی از زیارت جامع که می‌فرماید: ( مبغض لاعداءکم) این فرازها به مسلمانان می‌آموزد که کینه و دشمنی با دشمنان دین خدا، در واقع متمم و مکمل محبت الهی است و بدون آن عشق به خداوند، کامل نمی‌شود.

شباهت دیگری که میان حضرت ابراهیم و امام حسین (علیه السلام) بسیار برجسته است، سر‌افرازی در آزمون الهی است. قرآن کریم می‌فرماید: «و چون ابراهیم را پروردگارش به کلماتی (شعایری) چند آزمود، و او آنها را به انجام رساند، فرمود من تو را پیشوای مردم می‌گمارم» (بقره:۴۲۱) هر دوی آن بزرگواران در انجام آزمون الهی، به همراه خانواده و اهل بیت خود بودند. هر دو، فرزند به قربانگاه بردند با این تفاوت که ابراهیم خلیل فرزند خود را صحیح و سالم پس گرفت اما امام حسین (علیه السلام) فرزندان خویش را تقدیم کرد، به جز امام سجاد علیه‌السلام که به قضای الهی میراث نبوت را حفظ کرد.

حضرت‌هاجر در کنار حضرت ابراهیم بود و حضرت زینب سلام الله‌علیها در کنار حسین‌ابن‌علی علیه‌السلام. هر دو در وادی طلب، سرگردانی و حیرتی را تجربه کردند که خداوند برای آنها مقرر کرده بود. هر دو راضی به قضای الهی بودند و همین رضایت و شهامت در اجرای رسالت، از هر دو بانوی نمونه، سرمشقی جاودانه ساخت. اعمال حج ابراهیمی بدون سعی و صفای حضرت‌هاجر کامل نیست، همانگونه که پیام کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود.

در هر دو نهضت، خانه کعبه محور عملیات است. حضرت ابراهیم، خانه کعبه را بنا نهاد تا مرکزیتی برای یکتا‌پرستی به وجود آید و حرم امن الهی باشد: و یاد کنید که خانه [کعبه] را بازگشتگاه و حرم امن برای مردم قرار دادیم و [گفتیم] از مقام ابراهیم نمازگاهی بسازید و به ابراهیم و اسماعیل سفارش کردیم که خانه‌ام را برای غریبان [مسافران] و مقیمان و نمازگزاران پاکیزه گردانید.(بقره: ۵۲۱) قرآن کریم داستان راز و نیاز حضرت ابراهیم و اسماعیل را نقل می‌کند تا فلسفه بنیان کعبه روشن شود: و چون ابراهیم و اسماعیل پایه‌های خانه [کعبه] را بر آوردند [گفتند] پروردگارا از ما بپذیر که تویی شنوای دانا.

« پروردگارا ما را فرمانبر خویش بگردان و از ذریه ما امتی فرمانبردار خویش پدید‌آور و مناسک ما را به ما بنما و از ما در گذر که تویی توبه‌پذیر مهربان.» پروردگارا و از ایشان در میانشان پیامبری که آیات تو را بر آنان بخواند و به آنان کتاب آسمانی و حکمت بیاموزد و پاکدلشان سازد بر انگیز که تو پیروزمند فرزانه‌ای. (بقره:۱۲۸-۱۲۷) حسین بن علی (علیه السلام) نیز به هنگام حرکت به سوی کربلا، یک روز مانده به عید قربان، شهر مکه را به سوی کربلا ترک کرد تا نشان دهد، حرمی را که خداوند فرمود تا حرم امن الهی برای موحدان باشد، حتی برای فرزندان رسول خدا نیز امن نیست.

در قرآن کریم بر دو ویژگی « بردباری» و « دردمندی» حضرت ابراهیم علیه‌السلام تاکید می‌شود (هود:۶۷) که هر دو به بُعد اجتماعی و رسالت حضرت ابراهیم بازگشت می‌کند. بدین معنا که حضرت ابراهیم، درد جامعه را داشت و از انحرافات موجود در آن به شدت رنج می‌برد؛ همچنان‌که حسین‌بن علی (علیه السلام) نیز وقتی به سرزمین شراف رسید، برای اتمام حجت با کوفیان فرمود: مردم! من بسوی شما حرکت ننمودم مگر آنگاه که دعوتنامه‌ها و پیک‌های شما به سوی من سرازیر گشت که « ما امام و پیشوا نداریم. دعوت ما را بپذیر و به سوی ما حرکت کن تا خداوند به وسیله تو ما را هدایت و رهبری نماید. » … آیا نمی بینید که به حق عمل نمی‌شود؟ و از باطل نهی نمی‌گردد؟ پس سزاوار است که در چنین وضعی انسان با ایمان، مرگ و ملاقات با خداوند را آرزو کند. آری، من مرگ را جز سعادت و خوشبختی نمی‌بینم، و زندگی با ستمگران را جز خواری و ذلت نمی‌دانم. (۳)

ابراهیم به تنهایی یک امت بود « ان ابراهیم کان امه قانتا‌لله حنیفا»(بیگمان ابراهیم پیشوایی فروتن در برابر خداوند و پاکدین بود)(نحل:۰۲۱) و در عین حال به تنهایی در برابر نمرود و درباریانش ایستاد و ناتوانی‌ها و زبونی‌های او را بر شمرد. حضرت ابا عبدالله (علیه السلام) نیز، هنگامی که معاویه از خلفا و یزید تمجید کرد و از امام خواست تا با یزید بیعت کند، امام خطاب به او فرمودند: … «ای معاویه! آنچه دربار? کمالات یزید و لیاقت وی برای امت محمد (ص) برشمردی شنیدیم. قصد داری طوری وانمود کنی که گویا فرد ناشناخته‌ای را توصیف می‌کنی، یا فرد غایبی را معرفی می‌کنی… در حالی‌که یزید ماهیت خود را آشکار کرده و موقعیت سیاسی و اجتماعی و اخلاقی خود را شناسانده است.

از یزید آن‌گونه که هست بگو! از سگ بازیش بگو، وقتی که سگ‌های درنده را به جان همدیگر می‌اندازد. از کبوتر بازیش بگو… از بوالهوسی و عیاشی او بگو … از خوشگذرانیش بگو که از ساز و آواز سرمست می‌شود. آنچه در پیش گرفتی کنار بگذار، آیا گناهی که تا کنون درباره این امت بر دوش خود بار کرده‌ای تو را کافی نیست؟… »(۴)

در حدیثی آمده است که رسول مکرم اسلام از خداوند درخواست کرد: الهی ارنی الاشیاء کما هی. (خدایا حقایق اشیا را آنچنان‌که هستند به من نشان ده). خداوند پیش از آن با حضرت ابراهیم چنین عملی انجام داد و باطن و حقایق اشیا را به او نشان داد: «و بدین سان ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم می‌نمایانیم تا از اصحاب یقین گردد.»(انعام:۵۷) و در جای دیگری حضرت ابراهیم از خداوند می‌خواهد تا زنده کردن مردگان را به او نشان دهد. امام حسین علیه‌السلام نیز در دعای عرفه عرضه می‌دارد: «فهمتنی ما جاءت به رسلک.» ( خداوندا! تو به من هر آن‌چه را که پیامبرانت آورده بودند آموختی) و همچنین عرضه می‌دارد: «خداوندا تویی که در همه موجودات، خود را به من نشان دادی تا در هر چیز آشکار تو را دیدم. تویی که در هر چیز آشکاری». به نظر می‌رسد تاکیدی که امام حسین(علیه السلام) بر توحید داشته و از خداوند، شناخت معرفت خویش را می‌طلبد بیش از حضرت ابراهیم( ع) است و حضرت ابراهیم(علیه السلام) بیشتر طالب شناخت معاد و جلوه‌های دیگر خداشناسی بوده است.

پانوشت‌ها:
۱ – ادیان جهان باستان، یوسف اباذری و جمعی از نویسندگان، ج۲،ص۲۳۶٫
۲ – بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۲۸٫
۳ – تاریخ ابن عساکر، ص۲۱۴٫
۴ – تاریخ طبری، ج۳، ص ۲۴۸٫

منبع: همشهری آنلاین

سرخ شدن آسمان در روز عاشورا

آیا درست است که می‌گویند در روز عاشورا آسمان کربلا سرخ رنگ می‌شود و از چاه‌های کربلا خون می‌جوشد یا خیر؟

پاسخ :

وجود امام در روی زمین مایه آرامش تمام موجودات است چون خداوند متعال انبیای الهی را به عنوان خلیفه خویش در روی زمین قرار داده است، و زمین هرگز خالی از حجت الهی نبوده است چنانکه در روایات معتبر از معصومین این حقیقت منعکس شده است «لولا الحجه لساخت الارض علی اهلها»[۱]

اگر حجت الهی و خلیفه الهی بر روی زمین نباشد زمین اهلش را فرو می‌بلعد و دریاها طغیان می‌کنند و امنیت تکوینی هستی و توازن و تعادل به هم می‌خورد. وجود حجت الهی بر روی زمین یکی از ضروریات است و هر گاه حجت‌های الهی در غیبت باشند و برای مردم قابل شناسایی نباشند زمین پر از جور و ظلم خواهد بود. و همه آرزوی منجی خواهند نمود چنانکه در شرف بعثت حضرت خاتم الانبیاء ظلم و جور تمام زمین را فرا گرفته بود.[۲]

بنابراین تمام کائنات در استمرار بقای خود وابسته به حجت الهی هستند و در فقدان آن به تلاطم و آشوب دچار می‌شوند چنانکه در آیات قرآنی به این مطلب می‌توان رسید.

قرآن به صراحت می‌فرماید: «فما بکت علیهم السماءُ و الارضُ و ما کانو منظرین»[۳]

آنهایی که در برابر فرامین الهی گردن ننهادند و طغیان نمودند طومارشان پیچیده شد و از آنچه داشتند از آن محروم شدند و میراث آنها به دیگران رسید و دست خالی دنیا را ترک کردند و آسمان و زمین نیز بر آنها نگریست و خداوند به آنها مهلت بقا در دنیا را پایان برد. براساس این آیه کریمه معلوم می‌شود که آسمان و زمین برای بندگان مؤمن و اولیاء‌ خویش که در رأس آنها انبیاء هستند ـ وقتی که از دنیا روند گریه می‌کنند ـ از دیدگاه قرآن تمام موجودات اعم از جمادات و حیوانات دارای شعور هستند.[۴] شعور آنها فوق درک انسانهای عادی است چنانکه برای پیامبر اکرم تمام موجودات عرض ادب و کرنش می‌نمودند و درباره امیرمؤمنان و سایر ائمه این امور به اثبات رسیده است.[۵]

ما سمعیم و بصیریم و هُشیم با شما نامحرمان ما خاموشیم

چون شما سوی جمادی می‌روید محرم جان جمادان چون شوید

از جمادی عالم جانها روید غلغل اجزای عالم بشنوید[۶]

استن حنانه از هجر رسول ناله می‌زد همچو ارباب عقول

گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون گفت جانم از فراقت گشت خون[۷]

و امیرمؤمنان داستان اطاعت درخت از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ را در نهج‌البلاغه به زیبایی نقل می‌کند که چگونه به سوی آن حضرت پر گشود.[۸]

در منابع معتبر حدیثی و تاریخی درباره شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ گزارش شده است که پس از شهادت آن حضرت آسمان‌ها و زمین گریست و تمام موجودات گریستند و در کربلا از سنگها ناله برخواست و خون چکید.[۹]

مرحوم مجلسی از امام رضا ـ علیه السلام ـ نقل می‌کند که هفت آسمان و زمین بر آن حضرت گریست.[۱۰]

و جن و ملک در فراقش ناله سر دادند.[۱۱]

امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ می‌فرماید: حیوانان وحشی، ماهیان دریا، پرندگان آسمان و خورشید و ماه و ستارگان، زمین و آسمان ومؤمنین از جن و انسانها و تمام ملائکه الهی … در رثای حسین گریه می‌کنند.[۱۲]

بنابراین در فقدان حجت الهی آسمان و زمین عزادار می‌شود در کامل الزیارات آمده است که در فقدان و کشته شدن تمام اولیاء الهی چنین تب و تابی بر آسمان و زمین مستولی می‌شود.[۱۳]

براساس روایات معتبر در سال ۶۱ هجری ظهر عاشورا آسمان و زمین سرخ شد و چهل روز از گریه آسمان و زمین آرامش نداشت.[۱۴]

پس از شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ که از نزدیک شاهد این جنایات بنی امیه بود، بسیار گریست و خاندان نبوت عزادار بودند بر اساس وابستگی کامل موجودات به حجت الهی گریه و ناله آنها طبیعی است.

و در ایران همه ساله در روز عاشورا، شیعیان و دوستداران اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ گریان و اندوهناک هستند و امام عصر(عج) نیز در این روزها کاملاً مهموم و مغموم است و در عزاداری جد بزرگوارش دلی مالامال از اندوه دارد. لذا هیچ به دور از امکان نیست که در این روز برای برخی از بزرگان ابراز همدردی از طرف آسمان و زمین، قابل احساس باشد. چون پیشتر گفته شد زمین و آسمان و هر چه در آن است به دستور الهی به حجت حق وابستگی کامل دارند. چنانکه امام زمان عج می‌فرمایند: «من مایه امنیت زمینیان هستم همانطوریکه ستارگان موجب امنیت آسمانیانند.»[۱۵]

حدیث: امام زمان(عج) می‌فرمایند:

پیشوایان (ائمه که درود خدا بر آنان باد) از خدا درخواست می‌کنند و خداوند در پاسخ اجابت آنها می‌فرمایند و آنها از خدا می‌خواهند و او روزی مردم را فراوان می‌کند این به خاطر اجابت درخواست آنان و احترام و بزرگداشت حق آنان است.[۱۶]

پی نوشتها

[۱] . شیخ صدوق، اکمال‌الدین، تصحیح غفاری، چاپ سوم، قم،مدرسین، ۱۴۱۶ ج ۱، ص ۱۰ ـ ۵٫

[۲] . ر.ک: تاریخ پیامبر اسلام، آیتی، و فروغ ابدیت، آیت الله سبحانی، تاریخ ایران در عهد ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، تاریخ روم، ویل دورانت، تاریخ العرب الجاهلی، شوقی ضیف، چنانکه اکنون ما در غیبت حضرت ولی عصر گرفتار انواع ظلمها هستیم.

[۳] . قرآن کریم، سوره دخان، آیه ۲۹٫

[۴] . «سبح لله ما فی السموات و ما فی الارض»

[۵] . ر.ک: شیخ حر عاملی، اثبات الهداه، چاپ دوم، تهران، اسلامیه، ۶۳، ج ۱ و ۲ و ۳ و ۴٫

[۶] . ر.ک: علامه محمدتقی جعفری، شرح مثنوی،‌تفسیر دفتر سوم، بیت، ۱۰۱۸ در مثنوی چاپ ششم، تهران، انتشارات بهزاد، بی تا، ص ۳۸۱٫

[۷] . همان، ص ۹۷٫

[۸] . ر.ک: نهج‌البلاغه، ترجمه دشتی، خ ۱۹۲٫

[۹] . علامه مجلسی، بحارالانوار، چاپ دوم، تهران، اسلامیه، ۶۹، ج ۴۵، ص ۲۰۱٫

[۱۰] . همان، ص ۲۰۱٫

[۱۱] . همان، ص ۲۲۰٫

[۱۲] . همان، ص ۲۰۲٫

[۱۳] . کامل الزیارات، ص ۷۵٫

[۱۴] . همان، ص ۲۱۱، حدیث، ۲۲، و ۱۸ و ۳۸ ـ ۴۵٫

[۱۵] . مجلسی «پیشین»، ج ۵۳، ص ۱۸۱٫

[۱۶] . شیخ طوسی، کتاب الغیمه، ص ۱۷۸٫

امام حسین(ع) و افشاى استبداد و خودکامگى اُموى

محمد جواد صاحبى

 امام حسین(علیه السلام) و رویارویی با خشونت

واژه خشونت در ادبیات سیاسى سالهاى اخیر نگاههاى مختلفى را به سوى خود معطوف داشته است. این مفهوم در سه عرصه قابل پی‏گیرى و تعریف است:

۱٫ خشونت در عرصه اخلاق فردى؛ در این عرصه افرادى که داراى رأفت، عطوفت، عفو و گذشت نیستند و مستبد و خودرأى مى ‏باشند، خشن نامیده مى ‏شوند و اما کسانى که براى اعتقادات خود ارزش قائلند و در اجراى احکام خدا قاطعیت دارند و در برابر متجاوزان به حدود الهى و براندازان نظام الهى قد علم مى ‏کنند و با قدرت آنان را سرکوب مى ‏سازند و از گناه‏کاران مُصرّ متنفرند و براى اظهار نفرت از آنان در صورت لزوم چهره درهم مى ‏کنند و… نامیدن اینان به افراد خشن صحیح نیست.

۲٫ خشونت در عرصه سیاست و حکمرانى؛ در این عرصه به افرادى که فقط با توسل به زور، سرکوب و تحمیل و بدون منطق، دعوت و جذب، براى تصاحب حاکمیت اقدام مى ‏کنند و در تداوم حاکمیت نیز، به همین شیوه ‏ها متوسل مى ‏شوند، خشن گفته مى ‏شود و این شیوه خشونت ‏آمیز است. اما چنانچه با منطق و دعوت و جذب اقدام شد و موانعى سر راه تبلیغ قرار گرفت، توسل به قهر براى رفع آن، خشونت نیست، همچنان که اگر حاکمیت محقّق، مورد تهدید افراد خشن قرار گرفت، سرکوب آن قهر و خشونت نیست یا اگر خشونت هم نام بگیرد، جایز و بلکه لازم است.

۳٫ خشونت در عرصه قانون‏گذارى ؛ یعنى قانون‏گذار در جعل قانون رعایت تناسب جرم و مجازات را نکرده باشد و بدون وجود جهات تنبیهى و عبرت‏ آموزى براى جرم کوچکى مجازات بسیار سختى قرار داده باشد. چنین خشونتى نیز در هیچ‏کدام از احکام و حدود اسلام نیست زیرا در این احکام و حدود تناسب جرم و کیفر و جنبه‏ هاى بازدارندگى و عبرت‏ آموزى کاملاً لحاظ شده و آن‏گاه جعل مجازات شده است.

نهضت الهى سیدالشهدا(علیه السلام) که با قاطعیت تمام در مقابله با ظلم و خودکامگى دستگاه بنى ‏امیه و ایستادگى آن حضرت بر مواضع بحق خویش تا سرحدّ شهادت و اسارت، جاودانه تاریخ شده است، به خاطر برخورد سراسر خشن و ظالمانه بنى ‏امیه و جبهه باطل، و جان‏فشانى و مقاومت جبهه حق نوعاً در این فضا و از این منظر نگریسته شده است که کاملاً نیز درست است. اما در کنار این نگاه و همراه با آن، مى‏ توان یک بعد دیگر نهضت حسینى را نیز مورد توجه و اهتمام قرار داد؛ مقال‏اتى که پیش روى دارید با همین نگاه از یک سو به خشونت در عرصه اخلاق فردى و عرصه سیاست و حکمرانى توجه داشته و اخلاق و سیاست خشن و خودکامه امویان را تبیین کرده است و از سوى دیگر اقدام امام حسین(علیه السلام) را اقدامى در جهت احیاى اخلاق و سیاست رحیمانه و لیّنانه پیامبر(ص) و در تقابل با اخلاق و سیاست خشن و خودکامه امویان مورد ارزیابى قرار داده است.

پس از این بحث که خشونت ‏ستیزى یکى از صفات انسان‏هاى کامل و آزاده و از بارزترین بخش‏هاى رسالتِ پیامبر خاتم(ص) مى ‏باشد و نبى اسلام با این ویژگى به اصلاح جامعه قبیله ‏اى جاهلى عصر خویش پرداخت، احتمالاً مى توان اوج رجعتِ به جاهلیت، در نیمه نخست قرن اول اسلامى را در بیعت‏ خواهى یزید بن ‏معاویه با توسل به خشونت و زور و تزویر شمرد و تأکید کرد که همین امر حسین ‏بن‏ على(علیه السلام) را به عنوان وارث و احیاگر ِ سنّت پیامبر، به مبارزه با زورمدارى و دیکتاتورى و ارتجاع حزب امرى وا داشت.

سپس از مبارزه با استبداد و خودکامگى، رواج فرهنگ گفتمان، احیاى فرهنگ محبّت و مهربانى؛ به عنوان روش‏هاى مبارزه سیدالشهدا(علیه السلام) با انحراف باند اموى نام برده و به بحث درباره آنها مى پردازیم.

الف. افشاى استبداد و خودکامگى اُموى

حکومت بنى ‏امیه، حکومت قانون و دین و بر مبناى کرامت و اختیاراتشان نبود بلکه حکومتى بود تحمیلى، متکى به سرنیزه و بر مدار خواست و اراده حاکمان بدون مراعات قانون خدا و رضایت مردم. امام در برابر دیکتاتورى بنى ‏امیه، به افشاگرى و روشنگرى پرداخت و از همان آغاز امامت خویش، یعنى پس از شهادت امام حسن (علیه السلام) در پاسخى که به معاویه نوشت؛ پس از آنکه اطرافیان او را سخن ‏چین، تفرقه ‏انداز، دروغگو و وى را پیمان‏ شکن، ظالم و یار شیطان توصیف کرد، خاطر نشان ساخت که اگر چه به سبب پیمانى که امام حسن(علیه السلام) بسته است قصد جنگ ندارد، ولى فساد حاکم، ترک جنگ را دشوار ساخته، ازاین رو مى ‏نویسد:

« اى معاویه! مگر تو آن نیستى که حجربن عدى کندى را به ناروا کشتى و یاران او را شهید کردى؟ همان بندگان خدا پرستى که از راه بندگى منحرف نمى ‏شدند و بدعت ها را ناروا مى ‏شمردند و امر به معروف و نهى از منکر مى‏ کردند، آنها را به ستم کشتى، آن هم پس از پیمان‏ هاى غلیظى که به آنها دادى و آن وعده ‏هاى اکیدى که با ایشان بستى، تو با این کارت بر خدا گستاخ شدى و عهد و پیمان الهى را سبک شمردى.

اى معاویه! مگر تو نبودى که عمرو بن حمق خزاعى همان مردى که پیکر و صورت او بر اثر کثرت عبادت رنجور گردیده بود را شهید کردى؟ آن هم پس از آن امانها و پیمانها که به او دادى؟ که اگر به آهوان بیابان داده بودى از سر کوه با اطمینان کامل فرود مى ‏آمدند! مگر تو همان کس نیستى که مدّعى برادرى «زیاد» شدى و گمان کردى که پسر ابوسفیان است، در حالى که رسول خدا(ص) گفتند: فرزند به بسترى نسبت داده مى ‏شود که با نکاح گسترده باشد، و براى زناکار تنها همان سنگى است که خداوند تعیین نموده، پس از آن، «زیاد» را بر مسلمانان مسلّط کردى تا آنها را بکشد و دستها و پاهایشان ببرد، و آنان را بر درختان خرما به دار زند!

سبحان‏اللَّه اى معاویه! گویا تو از این امت مسلمان نیستى و مسلمانان با تو هیچ نسبتى ‏ندارند.

اى معاویه! از خدا بترس و از روز حساب بر حذر باش، چه آنکه خدا را نوشته‏ اى است که همه کارهاى نیک و بد و بزرگ و کوچک در آن به شمار آمده.

اى معاویه! بدان خداوند این کارهاى تو را فراموش نمى‏ کند، که به هر گمان و تهمتى بندگان خدا را مى ‏کشى و کودکى را بر مسلمانان امیر مى‏ کنى که شراب مى ‏نوشد و با سگها بازى مى ‏کند.

معاویه! مى ‏بینم که خود را هلاک و دین خویش را تباه مى ‏کنى و امت اسلامى را بیچاره و ناتوان کرده ‏اى».[۱]

یزید که دید حسین بن ‏على(علیه السلام) از شرابخوارى و سگ‏بازى او یاد کرده است، به پدرش گفت: نامه ‏اى براى حسین بنویس و در آن او را تحقیر کن! معاویه به یزید پاسخ داد من چگونه ‏از حسین بن‏ على(علیه السلام) عیبجویى و بدگویى کنم؟ به خدا سوگند من هیچ‏گونه عیبى در وى نمى ‏بینم:

«فو اللَّه ما ارى فیه موضعاً للعیب.»[۲]

همچنین امام (علیه السلام) در سالهاى پایانى عمر معاویه، در حضور جمع کثیرى از صحابه و تابعین در منا، براى آگاه کردن و بر انگیختن فرهیختگان و نخبگان و علما علیه ناهنجاری ها، زورگویى ‏ها و افزون‏ طلبى ‏هاى باند اموى، سخنان پرشورى ایراد مى ‏کند که بسیار مهم و پرمعنا است، به ویژه بخشى از آن خطابه بزرگ که علماى زمانه را به جهت تحمل ستمگرى‏ ها و ناروایى‏ ها مورد سرزنش قرار مى ‏دهد و مى ‏فرماید:

«اگر شما بر آنها شکیبا باشید در راه خدا پایدارى کنید، زمام امور خدا به شما باز گردد و از سوى شما اجرا شود و در کارها به شما رجوع گردد، ولى شما ستمگران را در مقام خویش جاى دادید و امور حکومت خدا را به آنان واگذاردید، و حال آنکه آنها به شبهه کار مى ‏کنند و به سوى شهوت ها به پیش مى ‏روند، آنان را این چنین مسلط کرده، براى اینکه از مرگ فرار کنید و در دنیا خوش‏گذرانى نمائید. دنیایى که از شما جدا خواهد شد. ناتوانان را در چنگ آنها انداختید تا برخى را برده و مقهور خویش سازند و گروهى را براى لقمه نانى مغلوب نمایند. مملکت و نظام را بر طبق اندیشه و نظر خود، زیر و رو کنند و رسوایى هوسرانى را بر خویش هموار سازند،

پیروى از اشرار و بى ‏پروایى بر خداى جبّار را پیشه خود کنند و در هر شهر سخنورى چیره‏ دست بر منبر فرستند، پس همه سرزمین ها زیر پاى آنان و دستشان در سراسر آن باز است. و مردم همه در اختیار ایشانند و دستى که بر سر آنان فرو کوبند، دفاع نتوانند. برخى زورگو و کینه توزند و بر ناتوانان به سختى یورش برند. و برخى فرمانروایى هستند که بر مبدأ و معاد اعتقاد ندارند.

شگفتا! و چرا در شگفت نباشم که زمین در تصرف مردى دغل و ستمکار و مالیات‏ بگیرى نابکار است، و حاکمى است بر مؤمنان که نسبت به آنها مهربانى ندارد و خدا در آنچه ما در آن درگیرى داریم حاکم باد و او به حکم خود در این درگیرى قضاوت کناد.

بار خدایا! تو خود مى ‏دانى که آنچه از سوى ما اظهار شده براى رقابت در سلطنت نیست و به ‏خاطر دنیاطلبى نیز نمى ‏باشد. ولى براى آن است که دین تو را برپا ببینیم و سرزمینهاى تو را اصلاح نمائیم، و بندگان ستمدیده تو را آسوده گردانیم و به واجبات و روش احکام تو عمل‏ شود ».[۳]

حسین(علیه السلام) به ویژه پس از مرگ معاویه، در برابر استبداد و خودکامگى عریان یزید، راسخ و استوار ایستاد و تن به بیعت و تسلیم نداد و با بیانى قاطع خشونت عمال یزید (مروان و ولید) را پاسخ داد. [۴]

جملات آن حضرت در نفى استبداد در طول حیات پر برکت خویش و به ویژه پس از شروع نهضت تاریخى عاشورا، حاکى از نفرت شدید آن حضرت از این نابهنجارى اخلاقى و اجتماعى است. امام حسین(علیه السلام) در خطابه شورانگیز روز عاشورا در برابر انبوه دشمن، به دو جنبه فسادانگیز استبدادگرى و استبدادپذیرى اشاره مى ‏کند و استبداد پذیرى را پدیده ‏اى ‏زشت توصیف مى ‏نماید، و سپس در برابر استبدادگرى حزب اموى با صلابت و قاطعیت مى ‏فرماید:

«الا و اِنّ الدعى ابنَ الدعى قدر کز بین اثنتین، بین السلهِ و الذله و هیهات مِن الذله؛

به هوش باشید که این پدر ناشناخته فرزند پدر ناشناخته! مرا بر سر دو راهى قرار داده است؛ میان نابودى و خوارى! هرگز مباد که ذلت را اختیار کنیم. خداوند و پیامبرش و مؤمنان و پاکدامنان و پاکیزگان که ما را پروریده ‏اند و انبوه پرهیزکاران و مردمانى که به جان آمده ‏اند، ما رابر آن مى‏دارند که کشته شدن شرافتمندانه را بر پیروى لئیمان برگزینیم. آگاه باشید و بدانید که من با این خاندانم با آنکه شمار آنان اندک است و چندان یاورى ندارم، با شما خواهم ‏جنگید. [۵]

آن حضرت در سخنرانى دیگرى، پس از آنکه افراد سپاه دشمن را از خشونت ‏گرى بر حذر مى ‏دارد موضع خویش را این گونه اعلام مى‏ کند:

« لا و اللَّه لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل ولا افرّ فِرار العبید؛ نه به خدا! نه دست خوارى به شما خواهم داد و نه در برابر شما چون بندگان فرار خواهم ‏کرد.»[۶]

این پایمردى و آزادگى و ایستادگى در برابر خودکامگى، برخاسته از آزادى معنوى و عظمت روح ابر مردى است که فتوت و بلند همتى را از تبار نیک و پاک خویش به میراث برده است، هر چند که دنیاطلبان دون، چونان ابن‏ خلدون، این علو طبع را درک نکنند و سکوت خواص زبون آن روزگار را از روى اجتهاد تلقى نمایند.[*] اما خردورزان و آزادگان و استبداد ستیزانى چون کواکبى نیز در پهنه گیتى یافت شوند که مگسان را از جولان دادن در عرصه سیمرغ برحذر دارند و بنویسند:

«ائمه اهل بیت علیهم‏السلام معذور بودند که جان خویش به مهلکه مى ‏افکندند، چه ایشان همگى آزادگان و نیکوکاران بودند و طبعاً مرگ باعزت را بر زندگى ریاکارانه و با ذلت ترجیح مى ‏دادند، همان زندگى زبونى که ابن‏ خلدون گرفتار آن بود – و بزرگی هاى آدمیان را در اقدام بر خطر نسبت به خطا مى ‏داد – و این بیان خویش را فراموش کرده که گفته‏ اند: مرغان شکارى و وحشیان غیور از بچه آوردن در قفس اسارت ابا دارند، بلکه طبیعتى در ایشان وجود یافته که انتحار را اختیار نمایند تا از قید ذلت رهایى یابند.»[۷]

پی نوشتها :

[۱]. ابن قتیبه دینورى، الامامه والسیاسه، ص‏۱۵۶٫ انساب الاشراف، ج‏۲، ص‏۷۴۴٫

[۲]. رجال کشى، چاپ نجف، ص‏۴۹٫

[۳]. تحف العقول، ص‏۱۳۷- ۱۳۹٫

[۴]. مقتل خوارزمى، ج‏۱،ص‏۱۸۵٫

[۵]. لهوف، ص‏۴۲، تاریخ ابن عساکر، ج‏۴ ،ص‏۳۳۳٫

[۶]. ۲۳- طبرى، ج‏۵، ص‏۴۲۴-۴۲۷٫

[۷]. طبایع الاستبداد، ص‏۱۲۶

[*]. مقدمه ابن خلدون، ص‏۴۱۷-۴۱۶٫

حکومت‌ دینی‌ از دیدگاه‌ امام‌ حسین‌ (ع)

سید جواد ورعى

چکیده‌

مقاله‌ حاضر تحت‌ عنوان‌ «حکومت‌ دینی‌ از دیدگاه‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام)» مروری‌ گذرابر سخنان‌ امام‌ درباره‌ ابعاد مختلف‌ حکومت‌ دینی‌ است‌ که‌ در چهار بخش‌ تنظیم‌شده‌است‌:

بخش‌ اول‌، فلسفه‌ و اهداف‌ حکومت‌ را از دیدگاه‌ آن‌ حضرت‌ که‌ چیزی‌ جز حفظ‌اسلام‌ و حاکمیت‌ قوانین‌ اسلامی‌ به‌ منظور تأمین‌ سعادت‌ دنیوی‌ و اخروی‌ مردم‌ نیست‌،مورد اشاره‌ قرار داده‌ است‌.

بخش‌ دوم‌، به‌ خاستگاه‌ الهی‌ حکومت‌ پرداخته‌. در این‌ بخش‌ با بهره‌گیری‌ ازکلمات‌ نورانی‌ سالار شهیدان‌ الهی‌ بودن‌ حکومت‌ دینی‌ و منصوب‌ بودن‌ حاکم‌ اسلامی‌ رااز جانب‌ پیامبر مورد تأکید قرار گرفته‌ است‌. هم‌چنین‌ حق‌ امام‌ در ولایت‌ و حکومت‌ برجامعه‌ از نقطه‌ نظر شرعی‌، عقلی‌ و قانونی‌ تبیین‌ شده‌ است‌.

بخش‌ سوم‌، عهده‌ دار تشریح‌ فقدان‌ مشروعیت‌ حکومت‌ اموی‌ از جنبه‌های‌گوناگون‌ است‌. هم‌ از جنبه‌ غصب‌ حق‌ اهل‌ بیت‌ پیامبر، هم‌ از جهت‌ نوع‌ سیاست‌ها وعملکرد حکومت‌ و هم‌ از جهت‌ نارضایتی‌ قلبی‌ مردم‌ به‌ ویژه‌ اصحاب‌ و تابعین‌ که‌ از روی‌ناچاری‌ به‌ حکومت‌ امویان‌ تن‌ داده‌ بودند.

بخش‌ پایانی‌ شرایط‌ حاکم‌ اسلامی‌ را با استفاده‌ از سخنان‌ امام‌(علیه السلام) بر شمرده‌ است‌که‌ اهم‌ آنها آگاهی‌ از احکام‌ خدا، عامل‌ به‌ کتاب‌ خدا و سنت‌ پیامبر و بر پاکننده‌ عدالت‌ درجامعه‌ است‌.

حکومت دینی از دیدگاه امام حسین(علیه السلام)

از دیرباز میان‌ دانشمندان‌ اسلامی‌ بحث‌ است‌ که‌ آیا امام‌ حسین‌(علیه السلام) برای‌ ساقط‌کردن‌ حکومت‌ اموی‌ و تأسیس‌ حکومت‌ بر حق‌ اسلامی‌ قیام‌ کرد یا چون‌ دستیابی‌ به‌ این‌هدف‌ را مقدور نمی‌دانست‌ و از سوی‌ دیگر با حاکمیت‌ یزید بن‌ معاویه‌، اساس‌ اسلام‌ به‌نابودی‌ کشیده‌ می‌شد، احساس‌ وظیفه‌ کرد تا با ایثار و فداکاری‌ و جانبازی‌ و شهادت‌درخت‌ اسلام‌ را آبیاری‌ کند.

این‌ دو دیدگاه‌ در طی‌ قرون‌ متمادی‌ طرفدارانی‌ داشته‌ و هر گروهی‌ به‌ بعضی‌ ازسخنان‌ امام‌ استناد جسته‌ و احیاناً بعضی‌ از اسناد تاریخی‌ را که‌ بر خلاف‌ نظر خودیافته‌اند، توجیه‌ کرده‌ و در صدد پاسخگویی‌ بر آمده‌اند.

این‌ نوشته‌ در پی‌ نقد و بررسی‌ این‌ دو دیدگاه‌ نبوده‌ و نیست‌، چرا که‌ آثار مختلفی‌ دراین‌ زمینه‌ در قالب‌ کتاب‌ و مقاله‌ نوشته‌ شده‌ است‌.

این‌ مقاله‌ با مرور سخنان‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام)، دیدگاه‌های‌ ایشان‌ را در موضوع‌«حکومت‌ دینی‌» به‌ اختصار مطرح‌ می‌کند تا درآمدی‌ بر تحلیل‌ و بررسی‌ میراث‌گرانبهای‌ آن‌ حضرت‌ باشد که‌ حیات‌ اسلام‌ به‌ قیام‌ و نهضت‌ او وابسته‌ است‌.

«الاسلام‌ بدوه‌ محمدی‌ و بقاوه‌ حسینی‌».

گرچه‌ برای‌ ارائه‌ تصویر کامل‌ از اندیشه‌سیاسی‌ اسلام‌ باید از همه‌ متون‌ و منابع‌ و سخنان‌ معصومان‌ بهره‌ گرفت‌، اما آنچه‌ در این‌نوشته‌ کوتاه‌ پی‌گیری‌ شده‌، فقط‌ حکومت‌ دینی‌ از دیدگاه‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام) است‌ که‌ طبعاً به‌کلمات‌ آن‌ بزرگوار مستند خواهد بود.

ناگفته‌ نماند که‌ به‌ منظور تأمین‌ نظر دست‌ اندر کاران‌ محترم‌ همایش‌، مبنی‌ برحجم‌ محدود مقالات‌، در هر یک‌ از سرفصل‌ها توضیح‌ مختصری‌ ارائه‌ شده‌ تا دور نمایی‌از دیدگاه‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام) در این‌ موضوع‌ ارائه‌ شده‌ باشد.

فلسفه‌ و اهداف‌ حکومت‌

بررسی‌ فلسفه‌ و اهداف‌ حکومت‌ از مهم‌ترین‌ مسائل‌ این‌ مقوله‌ به‌ شمار می‌رود.می‌توان‌ با استفاده‌ از سخنان‌ امام‌ دریافت‌ که‌ از دیدگاه‌ آن‌ حضرت‌ فلسفه‌ حکومت‌ در این‌مکتب‌ «حفظ‌ اسلام‌» است‌ و بس‌. حفظ‌ اسلام‌ به‌ معنای‌ نشر و گسترش‌ معارف‌ دین‌ درجامعه‌ و تعمیق‌ عقاید و اخلاق‌ مردم‌، تحقق‌ اهداف‌ دین‌ و حاکمیت‌ قوانین‌ و احکام‌ آن‌ درزندگی‌ فردی‌ و اجتماعی‌ انسان‌ است‌. وقتی‌ که‌ از امام‌ درخواست‌ شد تا با حکومت‌ یزید بن‌معاویه‌ بیعت‌ کند، فرمود:

«انا لله‌ انا الیه‌ راجعون‌ و علی‌ الاسلام‌ السلام‌ قد بلیت‌ الامه‌براع‌ٍ مثل‌ یزید»

این‌ سخن‌ به‌ این‌ معناست‌ که‌ حاکمیت‌ جامعه‌ باید به‌ دست‌ کسی‌ باشد و به‌گونه‌ای‌ باشد که‌ در پرتو آن‌ اسلام‌ نشر و گسترش‌ یابد. در حالی‌ که‌ با قدرت‌ شخصی‌ چون‌یزید باید فاتحه‌ اسلام‌ را خواند. آیا در یک‌ جامعه‌ اسلامی‌ مردم‌ مسلمان‌ بالاخص‌ رجال‌ وشخصیت‌های‌ موجه‌ جامعه‌ که‌ امید مردم‌اند و مهمتر از آن‌ شخصیتی‌ چون‌ حسین‌ بن‌علی‌(علیه السلام) که‌ انتسابش‌ به‌ پیامبر اسلام‌ مهمترین‌ وجهه‌ شخصیت‌ اوست‌، می‌توانند در برابرچنین‌ خطری‌ بی‌ تفاوت‌ بوده‌ و سکوت‌ اختیار کنند؟ به‌ همین‌ دلیل‌ بود که‌ امام‌ در برابرکسانی‌ که‌ از آن‌ حضرت‌ خواستند سکوت‌ اختیار کند و اگر با یزید بیعت‌ هم‌ نمی‌کند، لااقل‌مخالفت‌ نکرده‌ و انزوا اختیار نماید، فرمود:

«اف‌ّ لهذا الکلام‌ ابداً مادامت‌ السموات‌والارض‌»

امام‌ برای‌ حکومت‌ اهدافی‌ ترسیم‌ نموده‌ که‌ هیچ‌ یک‌ از آنها در زمان‌ حاکمیت‌امویان‌ تحقق‌ نداشت‌. آشنایی‌ با این‌ اهداف‌ بیش‌ از پیش‌ ما را با نگاه‌ پیشوایان‌ معصوم‌به‌ مقوله‌ حکومت‌ و امتیاز آن‌ از مکاتب‌ دیگر آشنا می‌سازد. امام‌ بر خلاف‌ مکاتب‌ سیاسی‌رایج‌ دنیا، اهداف‌ حکومت‌ را بسیار فراتر از تأمین‌ رفاه‌ و امنیت‌ دنیوی‌ و معیشتی‌ مردم‌می‌داند. امام‌ در واپسین‌ فراز سخنرانی‌ مهمی‌ که‌ در اواخر عمر معاویه‌ در موسم‌ حج‌ وسرزمین‌ منی‌ و با حضور صدها تن‌ از رجال‌ و شخصیت‌های‌ مذهبی‌ و سیاسی‌ عصرخویش‌ ایراد کرده‌ و اهداف‌ خود را از تلاش‌ برای‌ به‌ دست‌ گرفتن‌ حکومت‌ چنین‌ ترسیم‌می‌کند:

«اللهم‌ انک‌ تعلم‌ انه‌ لم‌ یکن‌ ما کان‌ منّا تنافساً فی‌ سلطان‌ و لا التماساً من‌ فضول‌الحطام‌ و لکن‌ لنری‌ المعالم‌ من‌ دینک‌ و نظهر الاصلاح‌ فی‌ بلادک‌ و یأمن‌ المظلومون‌ من‌عبادک‌ و یعمل‌ بفوائهنک‌ و سننک‌ و احکامک‌»

امام‌ پس‌ از بیان‌ این‌ نکته‌ که‌ نه‌ به‌ دنبال‌ سلطنت‌ و ریاست‌ بر مردم‌ هستیم‌ و نه‌ درپی‌ رسیدن‌ به‌ ثروت‌ و مال‌ دنیا، اهداف‌ خود را تعیین‌ می‌کند:

۱- آشکار کردن‌ نشانه‌های‌ دین‌ تو؛

۲- اصلاح‌ زمین‌ تو؛

۳- ایجاد امنیت‌ برای‌ بندگان‌ مظلوم‌ تو؛

۴- عمل‌ کردن‌ به‌ واجبات‌، سنتها و احکام‌ و قوانین‌ تو.

از بیان‌ امام‌ استفاده‌ می‌شود که‌ امویان‌ نه‌ تنها هیچ‌ یک‌ از امور یاد شده‌ را درجامعه‌ فراهم‌ نساختند، بلکه‌ بیشترین‌ تلاش‌ خود را در جهت‌ مقابله‌ با آن‌ به‌ کار بستند.مبارزه‌ با نشانه‌های‌ دین‌ خدا، فساد در زمین‌، ستم‌ به‌ مردم‌ و حتی‌ سلب‌ امنیت‌ ازستمدیدگان‌ که‌ حق‌ اعتراض‌ هم‌ نداشتند و جایگزین‌ کردن‌ سنت‌های‌ عصر جاهلیت‌ به‌جای‌ احکام‌ و قوانین‌ و سنن‌ الهی‌، بخشی‌ از اعمال‌ حکومت‌های‌ غاصب‌ به‌ ویژه‌ امویان‌بود.

در این‌ باره‌ در بخش‌های‌ بعدی‌ مقاله‌ در بحث‌ «مشروعیت‌ حکومت‌» سخن‌خواهیم‌ گفت‌. در این‌جا تنها به‌ یک‌ نمونه‌ اشاره‌ می‌شود که‌ امام‌ در یکی‌ از سخنرانی‌های‌خود با مردم‌ رفتار امویان‌ را متذکر می‌شود که‌ اینان‌ اهل‌ پیروی‌ از شیطان‌، ترک‌ اطاعت‌خدا، فساد در زمین‌، تعطیل‌ و ابطال‌ حدود الهی‌، زیر پانهادن‌ قوانین‌ الهی‌ همچون‌ شرب‌خمر و غارب‌ اموال‌ مساکین‌اند.

این‌ اعمال‌ را مجوزی‌ برای‌ قیام‌ و مبارزه‌ با چنین‌ حکومتی‌ می‌شمارند که‌ خودبحث‌ جداگانه‌ای‌ می‌طلبد که‌ حق‌ شورش‌ و مخالفت‌ با حکومت‌ برای‌ مردم‌ بالاخص‌خواص‌ جامعه‌ در چه‌ شرایطی‌ مشروع‌ است‌؟ امام‌ پس‌ از برشماری‌ موارد یاد شده‌می‌افزاید:

«انا اولی‌ من‌ قام‌ بنصره‌ دین‌ الله و اعزاز شرعه‌ و الجهاد فی‌ سبیه‌ لتکون‌کلمه‌الله هی‌ العلیا»

این‌ جمله‌ به‌ روشنی‌ فلسفه‌ حکومت‌ را از دیدگاه‌ امام‌ روشن‌ می‌سازد: «برتری‌کلمه‌ الله»

کوفیان‌ نیز پس‌ از شهادت‌ امام‌ مجتبی‌(علیه السلام) بارها از حسین‌ بن‌ علی‌(علیه السلام) خواستند،علم‌ قیام‌ و مبارزه‌ را بلند کرد و پس‌ از مرگ‌ معاویه‌ او را به‌ کوفه‌ دعوت‌ کردند و خواستاراحیای‌ نشانه‌های‌ حق‌ و حقیقت‌ و از بین‌ بردن‌ بدعت‌ها بودند. بدعت‌هایی‌ که‌ در طول‌سالیان‌ متمادی‌، حکومت‌های‌ نامشروع‌ و نالایق‌ در جامعه‌ رواج‌ دادند و کیان‌ دین‌ راتهدید کردند.

در این‌ میان‌ مهمترین‌ اهداف‌ حکومت‌ از نظر امام‌، هدایت‌، رشد و پیشرفت‌معنوی‌ و کمالات‌ اخلاقی‌ مردم‌ بود که‌ در پرتو حاکمیت‌ افراد شایسته‌ و تحقق‌ عدالت‌اجتماعی‌ میسر بود. از این‌ رو بارها از شایستگی‌ اهل‌ بیت‌ پیغمبر برای‌ تحقق‌ آرمان‌ها وآرزوهای‌ رسول‌ خدا۹ سخن‌ می‌گفت‌.

در حالی‌ که‌ حکومت‌های‌ پس‌ از پیامبر، به‌ویژه‌ امویان‌ نه‌ تنها در چنین‌ فکری‌نبودند، بلکه‌ با ظلم‌ و تجاوز به‌ حقوق‌ مردم‌ به‌ دنبال‌ ریاست‌، قدرت‌ و ثروت‌ بودند.

«سخن‌ اهل‌ بیت‌ اولی‌ بولایه‌ هذا الامر علیکم‌ من‌ هؤلاء المدّعین‌ ما لیس‌ لهم‌ والسائرین‌ فیکم‌ بالجور و العدوان‌»

مشروعیت‌ الهی‌ حکومت‌

از مسائل‌ مهمی‌ که‌ در مقاطع‌ مختلف‌ زندگی‌ امام‌ در لابه‌لای‌ سخنان‌ حضرت‌ به‌چشم‌ می‌خورد، «جنبه‌ الهی‌ و دینی‌ حکومت‌» است‌.

گرچه‌ جنبه‌ الهی‌ حکومت‌ و منصوب‌ بودن‌ جانشینان‌ پیغمبر از ضروریات‌ مکتب‌شیعه‌ به‌ شمار می‌رود، اما چون‌ در سال‌های‌ اخیر افراد ناآگاه‌ و فریفته‌ مکاتب‌ سیاسی‌ دنیایا مغرض‌ از سکولار بودن‌ حکومت‌، حتی‌ در زمان‌ حضور امام‌ معصوم‌ سخن‌ می‌گویند و درصددند تا جنبه‌ الهی‌ و آسمانی‌ حکومت‌ را به‌ هر نحوی‌ انکار نمایند، پرداختن‌ به‌ این‌بحث‌ از دیدگاه‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام) ضروری‌ به‌ نظر می‌رسد.

در جای‌ جای‌ سخنان‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام)، حتی‌ پس‌ از رحلت‌ پیامبر که‌ در سنین‌کودکی‌ به‌ سر می‌برد و با خلفا به‌ مباحثه‌ می‌پرداخت‌ تا وقتی‌ که‌ بر علیه‌ حکومت‌ یزید قیام‌کرد و جان‌ در راه‌ آرمان‌ الهی‌ اش‌ فدا نمود؛ این‌ نکته‌ مشهود است‌ که‌ حکومت‌ جایگاه‌ ومنصبی‌ الهی‌ و دینی‌ است‌، هر چند مردم‌ نیز در آن‌ نقشی‌ اساسی‌ دارند.

اهل‌ بیت‌: منصوب‌ رسول‌ خدا

امام‌ پس‌ از رحلت‌ پیامبر۹ ضمن‌ احتجاج‌ با خلیفه‌ اول‌، پدرش‌ علی‌ بن‌ ابی‌طالب‌ را «امیرالمؤمنین‌» خواند و آن‌ را تعهدی‌ الهی‌ شمرد که‌ پیامبر در زمان‌ حیاتش‌ ازجانب‌ خدا در غدیر خم‌ بر مردم‌ نهاده‌ است‌ و مردم‌ به‌ خاطر همان‌ تعهد الهی‌ وظیفه‌ و حق‌دارند که‌ از نعمت‌ حکومت‌ علی‌(علیه السلام) برخوردار بوده‌ و از آن‌ حضرت‌ پیروی‌ کنند.

حسین‌ بن‌ علی‌(علیه السلام) در این‌ بحث‌، خلیفه‌ را به‌ بیعت‌ مردم‌ با علی‌(علیه السلام) از زمان‌پیغمبر متذکر می‌شود، چه‌ اینکه‌ همین‌ احتجاج‌ را با خلیفه‌ دوم‌ نیز در تاریخ‌ نقل‌کرده‌اند. فرزند پیامبر در مقام‌ بحث‌ با خلیفه‌ دوم‌ اظهار داشت‌: «پدرم‌ از زمان‌ پیغمبر برمردم‌ بیعت‌ دارد، آن‌ را جبرئیل‌ از نزد خدا آورده‌ است‌.»

امام‌ حکومت‌ را حق‌ اهل‌ بیت‌ پیامبر می‌دانست‌ که‌ به‌ امر الهی‌ توسط‌ آن‌ حضرت‌به‌ مردم‌ ابلاغ‌ شده‌ و مردم‌ با بیعت‌ خویش‌ آن‌ را پذیرفته‌ وعده‌ تحقق‌ آن‌ را داده‌اند. امام‌معتقد بود که‌ خلیفه‌ نخست‌ او را بدون‌ هیچ‌ «حجتی‌ از سوی‌ پیامبر» و «بدون‌ رضایت‌ آل‌محمد» به‌ خلافت‌ برگزید. از این‌ سخن‌ برمی‌ آید که‌ کسی‌ که‌ بر مسند خلافت‌ پیغمبرتکیه‌ می‌زند، باید از سوی‌ آن‌ حضرت‌ که‌ مستخلف‌ عنه‌ است‌، حجت‌ و دلیل‌ روشن‌ داشته‌و رضایت‌ خاندان‌ پیغمبر را – که‌ به‌ فرموده‌ رسول‌ خدا، همان‌ رضایت‌ خدا و پیغمبر است‌ -همراه‌ داشته‌ باشد.

در همین‌ مباحثه‌ از ویژگی‌های‌ حاکم‌ اسلامی‌ و نقش‌ مردم‌ در حکومت‌ سخن‌می‌گوید که‌ در جای‌ خود بدان‌ خواهیم‌ پرداخت‌.

فرزند پیغمبر حکومت‌ را حق‌ پدرش‌ علی‌ بن‌ ابی‌ طالب‌ می‌دانست‌، بدین‌ جهت‌که‌ وی‌ وصی‌ّ رسول‌ خداست‌. هنگامی‌ که‌ در جنگ‌ صفین‌ دغل‌ بازان‌ برای‌ ایجاد رخنه‌ درسپاه‌ علی‌(علیه السلام) به‌ خدعه‌ و نیرنگ‌ رو آورده‌ و نزد حسین‌ بن‌ علی‌ آمدند و از وی‌ خواستند تاپدرش‌ را از خلافت‌ خلع‌ کند تا با او بیعت‌ کنند، حضرت‌ با هوشیاری‌ در برابر این‌ توطئه‌ایستاد و فرمود:«من‌ هرگز به‌ خدا و رسول‌ خدا و وصی‌ پیامبر ناسپاسی‌ نمی‌کنم‌.»

در این‌جا سخن‌ حضرت‌ «خیانت‌ به‌ پدر» نیست‌، بلکه‌ چنین‌ عملی‌ را خیانت‌ به‌خدا، پیغمبر و وصی‌ او می‌شمارد. و این‌ جمله‌ حاکی‌ از دیدگاه‌ حسین‌ بن‌ علی‌ به‌ مقوله‌حکومت‌ است‌ که‌ جنبه‌ الهی‌ و دینی‌ دارد و خیانت‌ به‌ حاکم‌ اسلامی‌ خیانت‌ به‌ خدا ورسول‌اوست‌.

سخنرانی‌ امام‌ در سرزمین‌ منی‌

امام‌ در سخنرانی‌ معروف‌ خود در منی‌ که‌ توسط‌ یکی‌ از اصحاب‌ گرانقدر آن‌حضرت‌ در همان‌ مجلس‌ نقل‌ شده‌ – سلیم‌ بن‌ قیس‌ هلالی‌ – و در تاریخ‌ ثبت‌ شده‌، همه‌شواهد و قرائنی‌ را که‌ از قرآن‌ و احادیث‌ پیغمبر در حق‌ اهل‌ بیت‌ پیامبر در امر حکومت‌ ورهبری‌ جامعه‌ دلالت‌ دارد، بر شمرد و حاضران‌ را که‌ رجال‌ و شخصیت‌های‌ سرشناس‌زمان‌ خود بودند، سوگند داد که‌ آیا این‌ سخنان‌ را در حق‌ خاندان‌ پیغمبر از زبان‌ آن‌ حضرت‌شنیده‌اید یا نه‌؟ و در همه‌ موارد اصحاب‌ حاضر در مجلس‌ شهادت‌ دادند که‌ آن‌ را ازشخص‌ پیغمبر، و تابعین‌ گواهی‌ دادند که‌ آن‌ را از اصحاب‌ مورد وثوق‌ پیامبر شنیده‌اند.

امام‌ در این‌ سخنرانی‌ تصریح‌ کرده‌ که‌ از خوف‌ کهنه‌ شدن‌ حق‌ اهل‌ بیت‌ پیغمبر درامر حکومت‌ و رهبری‌ جامعه‌، و فراموش‌ شدن‌ این‌ حق‌ الهی‌ به‌ شهر و دیار خود بازگشته‌ واز اصحاب‌ می‌خواهد این‌ حق‌ را که‌ توسط‌ قدرت‌ طلبان‌ و سیاست‌ بازان‌ در طول‌ سالیان‌دراز غصب‌ شده‌ و به‌ تدریج‌ در بین‌ مردم‌ رو به‌ فراموشی‌ است‌، زنده‌ کنند، به‌ افراد مورداعتماد خود از این‌ حق‌ سخن‌ بگویند تا نسل‌های‌ حاضر در آینده‌ آن‌ را فراموش‌ نکنند ودر موقعیت‌ مناسب‌ این‌ حق‌ در جایگاه‌ واقعی‌ خود قرار گیرد.

امام‌ از حاضران‌ به‌ خاطر آن‌که‌ حق‌ منصوبین‌ از جانب‌ خود را در امر حکومت‌ ورهبری‌ جامعه‌، از غاصبان‌ مطالبه‌ نمی‌کنند، انتقاد نموده‌ و سستی‌ ایشان‌ را در مقابله‌ باحکومت‌های‌ نامشروع‌، عامل‌ وضعیت‌ ناهنجار جامعه‌ می‌شمارد. «لانکّم‌ بلّغتم‌ من‌ کرامه‌الله منزله‌ فضّلتم‌ بها و من‌ یعرف‌ بالله لاتکرمون‌…»

فقهای‌ شیعه‌ از بعضی‌ جملات‌ این‌ خطبه‌ استفاده‌ کرده‌اند که‌ جنبه‌ الهی‌ بودن‌منصب‌ حکومت‌ اسلامی‌ اختصاص‌ به‌ امام‌ معصوم‌ در عصر حضور ندارد، بلکه‌ در عصرغیبت‌ نیز علما و دین‌ شناسان‌ از سوی‌ امام‌ معصوم‌ به‌ نیابت‌ عهده‌ دار امر حکومت‌ اند.

امام‌ حسین‌(علیه السلام) در یکی‌ از فرازهای‌ این‌ خطبه‌ می‌فرماید: «ان‌ مجاری‌ الامور بیدالعلماء بالله الامناء علی‌ حلاله‌ و حرامه‌».

گرچه‌ بعضی‌ از فقیهان‌، تعبیر «علماء بالله‌» را مخصوص‌ ائمه‌ اطهار دانسته‌اند،اما پاره‌ دیگری‌ از فقها به‌ این‌ برداشت‌ اشکال‌ گرفته‌ و آن‌ را تعبیری‌ اعم‌ دانسته‌اند.

حتی‌ در همین‌ خطبه‌ نیز شواهدی‌ وجود دارد که‌ نشان‌ می‌دهد این‌ تعبیر اعم‌است‌. چون‌ امام‌ پس‌ از آن‌که‌ خواص‌ جامعه‌ را در عصر خویش‌ مخاطب‌ قرار داده‌ و نعمت‌مقام‌ و موقعیت‌ اجتماعی‌ آنان‌ را در بین‌ مردم‌ مسؤلیت‌ ساز خوانده‌، سپس‌ به‌ صورت‌«قاعده‌ای‌ کلی‌» جمله‌ یاد شده‌ را بر زبان‌ رانده‌ است‌ و حتی‌ این‌ منزلت‌ را شأن‌ آنان‌دانسته‌ که‌ توسط‌ امویان‌ سلب‌ شده‌ است‌.

حکومت‌، حق‌ شرعی‌، عقلی‌ و قانونی‌ امام‌

امام‌ برای‌ حکومت‌های‌ غاصب‌ که‌ بر خلاف‌ حق‌ بر مسند خلافت‌ تکیه‌ زده‌ بودندکه‌ نه‌ حجت‌ الهی‌ داشتند و نه‌ از پشتوانه‌ واقعی‌ مردی‌ بهره‌مند بودند، مشروعیتی‌ قائل‌نبود و اگر در بعضی‌ از مقاطع‌ سکوت‌ اختیار کرده‌، بدین‌ منظور بود که‌ تابع‌ امام‌ زمان‌ خودبوده‌ و مصلحت‌ اسلام‌ و مسلمین‌ را مراعات‌ می‌کرد.

زمانی‌ تابع‌ علی‌ بن‌ ابی‌ طالب‌(علیه السلام) و زمانی‌ تابع‌ امام‌ مجتبی‌(علیه السلام) بود و حتی‌ به‌شیعیان‌ تند خود پس‌ از انعقاد قرارداد صلح‌ امام‌ مجتبی‌ با معاویه‌ توصیه‌ می‌کرد که‌ باید به‌تصمیم‌ امام‌ و رهبر خویش‌ وفادار بوده‌ و بدان‌ پای‌بند باشیم‌.

از این‌ رو، پس‌ از شهادت‌ امام‌ مجتبی‌ که‌ معاویه‌ زنده‌ بود، با آن‌که‌ بارها معاویه‌ وکارگزارانش‌ را به‌ شدت‌ مورد انتقاد قرار داد، و حتی‌ در نامه‌ خود به‌ معاویه‌ حکومت‌ او رابزرگترین‌ فتنه‌ عصر خویش‌ خوانده‌ و هیچ‌ کاری‌ را برتر از پیکار با او نمی‌دانست‌، در عین‌حال‌ به‌ قرارداد برادرش‌ امام‌ مجتبی‌(علیه السلام) با معاویه‌ وفادار بود و به‌ یارانش‌ سفارش‌ می‌کرد تااین‌ مرد زنده‌ است‌، باید صبر کنید.

امام‌ حکومت‌ را هم‌ به‌ لحاظ‌ شرعی‌، هم‌ به‌ لحاظ‌ قانونی‌ و هم‌ به‌ لحاظ‌ عقلی‌ وعقلایی‌ حق‌ خود می‌دانست‌ و بارها این‌ مطلب‌ را تکرار می‌کرد:

– در زمان‌ معاویه‌ خطاب‌ به‌ مردم‌ فرمود: «فاطیعونا فان‌ّ طاعتنا مفروضه‌، ان‌ کانت‌بطاعه‌ الله و رسوله‌ مقرونه‌.»

– در اعتراض‌ به‌ تصمیم‌ معاویه‌ مبنی‌ بر جانشینی‌ یزید فرمود: «کسی‌ را که‌ پدر ومادر و خود او بهتر از یزید است‌، رها کردی‌.»

– هنگامی‌ که‌ عبدالله‌ بن‌ زبیر از تصمیم‌ امام‌ در خصوص‌ در خواست‌ حکومت‌مبنی‌ بر بیعت‌ با یزید جویا شد، امام‌ پاسخ‌ داد:

«من‌ هرگز با او بیعت‌ نخواهم‌ کرد، زیرا پس‌ از برادرم‌ حسن‌ امر (ولایت‌) با من‌است‌. معاویه‌ کار خود را کرد، او برای‌ برادرم‌ سوگند یاد کرد که‌ پس‌ از خود خلافت‌ را در هیچ‌یک‌ از فرزندانش‌ قرار ندهد و آن‌ را – اگر من‌ زنده‌ بودم‌ – به‌ من‌ واگذار کند، اکنون‌ او مرد وبه‌ سوگند خود وفا نکرد.»

یکی‌ از مواد قرارداد بین‌ امام‌ حسن‌ مجتبی‌(علیه السلام) و معاویه‌ چنین‌ بود:

«پس‌ از معاویه‌، حکومت‌ متعلق‌ به‌ حسن‌ است‌ و اگر برای‌ او حادثه‌ای‌ پیش‌ آمد،متعلق‌ به‌ حسین‌ است‌ و معاویه‌ حق‌ ندارد کسی‌ را به‌ جانشینی‌ خود انتخاب‌ کند.»

بهانه‌ معاویه‌ با امام‌ مجتبی‌ این‌ بود که‌ من‌ برای‌ اداره‌ حکومت‌ با تجربه‌تر وسیاستمدارترم‌، تو حکومت‌ را به‌ من‌ واگذار کن‌، مشروط‌ بر این‌که‌ خلافت‌ پس‌ از معاویه‌ ازآن‌ حسن‌ بن‌ علی‌ باشد.

– امام‌ همچنین‌ در نامه‌ به‌ مردم‌ بصره‌ نوشت‌:

«ما خاندان‌ و اولیا و اوصیا و وارثان‌ او (پیامبر) و سزاوارترین‌ مردم‌ به‌ جانشینی‌ اوهستیم‌ که‌ دیگران‌ بر ما سبقت‌ جستند و ما تسلیم‌ شدیم‌، تفرقه‌ نخواستیم‌ و به‌ وحدت‌پاسخ‌ دادیم‌، این‌ در حالی‌ بود که‌ می‌دانستیم‌ ما بر امر ولایت‌ از متولیان‌ آن‌شایسته‌تریم‌»

«شایسته‌ سالاری‌» اصلی‌ مقبول‌ همه‌ عقلای‌ عالم‌ از هر مردم‌ و مکتبی‌ است‌.حتی‌ دشمنان‌ نیز به‌ شایستگی‌ امام‌ معترف‌ بودند. وقتی‌ که‌ امام‌ با معاویه‌ بر سر ولایت‌عهدی‌ یزید نزاع‌ می‌کرد، و خود را شایسته‌تر از یزید می‌شمرد، معاویه‌ به‌ شایستگی‌ امام‌خرده‌ نمی‌گرفت‌، چه‌ این‌که‌ در زمان‌ امام‌ مجتبی‌ به‌ برتری‌ آن‌ حضرت‌ معترف‌ بود، بلکه‌چنین‌ استدلال‌ می‌کرد که‌ من‌ برای‌ حکومت‌ بر این‌ مردم‌ از تو مناسب‌ترم‌.

از کیفیت‌ سخن‌ گفتن‌ معاویه‌ – که‌ دشمن‌ سرسخت‌ اهل‌ بیت‌ پیغمبر بود – به‌خوبی‌ استفاده‌ می‌شود که‌ امویان‌ هیچ‌گاه‌ از نظر علمی‌ و جایگاه‌ اجتماعی‌ و شخصیتی‌خود را برتر از آنان‌ نمی‌دانستند و به‌ برتری‌ اهل‌ بیت‌ رسول‌ خدا کاملاً واقف‌ بودند، به‌همین‌ دلیل‌ از حربه‌ تهمت‌ و سب‌ّ و لعن‌ استفاده‌ می‌کردند تا شخصیت‌ آنان‌ را در جامعه‌لکه‌ دار ساخته‌ و بدین‌ وسیله‌ از اقبال‌ مردم‌ به‌ ایشان‌ جلوگیری‌ کنند. برای‌ نمونه‌ تنها به‌ دواعتراف‌ از امویان‌ اکتفا می‌شود:

– روزی‌ مروان‌ بن‌ حکم‌ به‌ امام‌ سجاد(علیه السلام) گفت‌: علی‌ بیش‌ از معاویه‌ از عثمان‌دفاع‌ کرد. امام‌ فرمود: پس‌ چرا بالای‌ منبر او را سب‌ّ و دشنام‌ می‌دهید و قتل‌ عثمان‌ را به‌ اونسبت‌ می‌دهید؟ گفت‌: پایه‌های‌ حکومت‌ ما جز با سب‌ّ و لعن‌ علی‌ بن‌ابی‌ طالب‌ استوارنمی‌شود.

روزی‌ عمر بن‌ عبدالعزیز از پدرش‌ که‌ حاکم‌ مدینه‌ بود، پرسید: چرا بر منبر خطابه‌در نماز جمعه‌ هرگاه‌ به‌ فراز سب‌ّ و لعن‌ علی‌ بن‌ ابی‌ طالب‌ می‌رسی‌، لکنت‌ زبان‌ می‌گیری‌ ونمی‌توانی‌ درست‌ سخن‌ بگویی‌؟ گفت‌: چون‌ کسی‌ را که‌ ما بر منبر خطابه‌ دشنام‌ می‌دهیم‌،افضل‌ اصحاب‌ پیغمبر است‌. و وقتی‌ فرزندش‌ پرسید: پس‌ چرا به‌ او دشنام‌ می‌دهید؟پاسخ‌ داد: سیاست‌ ما اقتضا می‌کند که‌ برای‌ منزوی‌ ساختن‌ علویان‌، به‌ او دشنام‌ دهیم‌ تافرزندان‌ او مدعی‌ خلافت‌ نشوند.

تصرف‌ در بیت‌ المال‌

پس‌ از آن‌که‌ معلوم‌ شد که‌ امام‌ برای‌ حکومت‌ منشأ الهی‌ و دینی‌ قائل‌ بود وحکومت‌ را حق‌ الهی‌، عقلی‌ و قانونی‌ خود می‌دانست‌، تصرفات‌ آن‌ حضرت‌ در بیت‌ المال‌مسلمین‌ در دوران‌ حاکمیت‌ معاویه‌ و یزید روشن‌ می‌شود. از امام‌ باقر(علیه السلام) نقل‌ شده‌ که‌حسنین‌۸ عطایای‌ زورگویان‌ را می‌پذیرفتند، چون‌ حق‌ آنها بود و بر ستمگران‌حرام‌بود.

امام‌ در زمان‌ حیات‌ معاویه‌ اموالی‌ را که‌ کاروانی‌ برای‌ معاویه‌ می‌برد، مصادره‌ کرد وطی‌ نامه‌ای‌ آن‌ را به‌ اطلاع‌ وی‌ رساند.

همچنین‌ در زمان‌ حکومت‌ یزید وقتی‌ که‌ از مکه‌ به‌ سمت‌ عراق‌ حرکت‌ کرد، درتنعیم‌ با کاروانی‌ روبه‌ رو شد که‌ هدایایی‌ از طرف‌ کارگزار حکومت‌ در یمن‌ برای‌ یزید به‌شام‌ می‌برد، همه‌ هدایا را مصادره‌ نمود. علامه‌ مجلسی‌ با نقل‌ این‌ ماجرا می‌افزاید: «لان‌حکم‌ امور المسلمین‌ الیه‌.»

حکومت‌ امری‌ و فقدان‌ مشروعیت

با توجه‌ به‌ مشروعیتی‌ که‌ از جهات‌ مختلف‌ برای‌ اهل‌ بیت‌ پیامبر در حاکمیت‌جامعه‌ قائل‌ بود، طبعاً حاکمان‌ را غاصب‌ حکومت‌ الهی‌، قانونی‌ ایشان‌ می‌دانست‌.بیشترین‌ بیانات‌ امام‌ در این‌ عرصه‌ درباره‌ عدم‌ مشروعیت‌ حکومت‌ امویان‌ است‌. امام‌،حکومت‌ معاویه‌ را تنها به‌ خاطر قرار دادی‌ که‌ امام‌ محتبی‌ به‌ ناچار موقتاً به‌ وی‌ واگذار کرد.به‌ تصمیم‌ برادرش‌ به‌ عنوان‌ امام‌ زمانش‌ احترام‌ می‌گذاشت‌ و پس‌ از شهادت‌ ایشان‌ نیزمصلحت‌ را در تحمل‌ حکومت‌ وی‌ تا زمان‌ مرگش‌ می‌دید، اما هم‌ به‌ لحاظ‌ شخصیت‌معاویه‌ و هم‌ به‌ لحاظ‌ عملکرد وی‌، حکومتش‌ را نامشروع‌ می‌دانست‌ و از بیان‌ این‌ مطلب‌در جلسات‌ خصوصی‌ و در نامه‌ها و دیدارهای‌ خود با معاویه‌ ابایی‌ نداشت‌. از میراث‌ به‌جای‌ مانده‌ از امام‌ حسین‌(علیه السلام) استفاده‌ می‌شود که‌ حکومت‌ امویان‌ از سه‌ جهت‌ فاقدمشروعیت‌ بود:

۱- غصب‌ حق‌ اهل‌ بیت‌ پیامبر

چون‌ حکومت‌ در مکتب‌ تشیع‌ جنبه‌ الهی‌ داشته‌ و به‌ نصب‌ از سوی‌ پیامبر نیازداشت‌، حکومت‌هایی‌ که‌ از این‌ پشتوانه‌ بی‌ بهره‌ بودند، مشروعیتی‌ نداشتند. و امویان‌ نه‌تنها از چنین‌ پایگاهی‌ بی‌ بهره‌ بودند، بلکه‌ پیامبر اختصاصاً خلافت‌ خود را بر آنان‌ حرام‌ساخته‌ و فرموده‌ بود:

«ان‌ الخلافه‌ محرمه‌ علی‌ آل‌ ابی‌ سفیان‌». چنان‌ که‌ در زبان‌ حیات‌خود نیز ایشان‌ را که‌ در فتح‌ ملکه‌ و از ترس‌ جان‌ خود ظاهراً اسلام‌ آوردند و به‌ آزاد شدگان‌رسول‌ خدا شهرت‌ داشتند (طلقاء)، از قرار گرفتن‌ در مراکز قدرت‌ و نفوذ و دستیابی‌ به‌بیت‌المال‌ بر حذر می‌داشت‌ و اجازه‌ رسیدن‌ به‌ مناصب‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ را به‌ آنان‌نمی‌داد. امام‌ حسین‌(علیه السلام) نیز به‌ این‌ واقعیت‌ که‌ ایشان‌ از ترس‌ و در ظاهر مسلمان‌ شدند تااز مجازات‌ اعمال‌ گذشته‌ خود نجات‌ یابند، واقف‌ بود. و حتی‌ معاویه‌ را به‌ خاطر گفتار وکردارش‌ از همین‌ اسلام‌ ظاهری‌ هم‌ مرتد می‌دانست‌.

و بارها در پاسخ‌ کسانی‌ که‌ از حضرت‌ می‌خواستند که‌ به‌ مخالفت‌ با حکومت‌ یزیدبر نخیزد و بیعت‌ کند، فرمود: «چگونه‌ می‌توانم‌ خلافت‌ خاندانی‌ را به‌ رسمیت‌ بشناسم‌ که‌پیامبر درباره‌ آنان‌ چنین‌ فرموده‌ و خلافت‌ را برایشان‌ حرام‌ کرده‌ است‌؟

امام‌ در سخنرانی‌ معروف‌ خود در منی‌’ به‌ وضوح‌ از فقدان‌ مشروعیت‌ حکومت‌سخن‌ می‌گوید. او را طغیان‌گری‌ می‌خواند که‌ با حیله‌ و نیرنگ‌ حکومت‌ را به‌ چنگ‌ آورده‌ ورفتار ظالمانه‌ و جنایتکارانه‌ او را با اهل‌ بیت‌ پیامبر و شیعیان‌ آنان‌ گوشزد می‌کند.

‌۲- سیاست‌ها و رفتارهای‌ حکومتى

دومین‌ عامل‌ فقدان‌ مشروعیت‌ حکومت‌ اموی‌ به‌ سیاست‌ها و رفتارهای‌ حکومتی‌آنان‌ مربوط‌ می‌شود. حاکم‌ اسلامی‌ علاوه‌ بر انتسابش‌ به‌ وحی‌ و رسالت‌، باید عامل‌ به‌کتاب‌ خدا، به‌ دنبال‌ عدالت‌ اجتماعی‌، حاکمیت‌ احکام‌ و قوانین‌ اسلامی‌، اجرای‌ حق‌ وحقیقت‌ و ادای‌ حقوق‌ مردم‌ باشد.

ویژگی‌هایی‌ که‌ در سخنان‌ امام‌ حسین‌ تبلور یافته‌ است‌،«و لعمری‌ ما الامام‌ الاّالعامل‌ بالکتاب‌ و الآخذ بالقسط‌ والدائن‌ بالحق‌ و الحابس‌ نفسه‌ علی‌ ذات‌ الله»

در حالی‌ که‌ حاکمان‌ اموی‌ اصول‌ و مبانی‌ مملکت‌داری‌ شان‌ بر بدعت‌ گذاری‌ دردین‌، خیانت‌، خدعه‌ و فریب‌ افکار عمومی‌، ظلم‌ و ستم‌، پیمان‌ شکنی‌، جنایت‌ و آدم‌کشی‌،غارت‌ بیت‌ المال‌ بود و هر کدام‌ از این‌ رفتارها کافی‌ است‌ تا حاکم‌ اسلامی‌ را از شرایطی‌که‌ باید از آن‌ برخوردار باشد، ساقط‌ کند و مشروعیتش‌ را سلب‌ نماید.

این‌ واقعیت‌ نه‌ تنها بر شخصیتی‌ چون‌ امام‌ روشن‌ بود، بلکه‌ بسیاری‌ از رجال‌ وشخصیت‌های‌ مذهبی‌ و سیاسی‌ آن‌ روز نیز بدان‌ واقف‌ بودند، کوفیان‌ در نامه‌های‌ خود به‌امام‌ حسین‌ و دعوت‌ آن‌ حضرت‌ به‌ کوفه‌، بخشی‌ از اعمال‌ و رفتار امویان‌ را برشمرده‌اند.

نیرنگ‌ و حیله‌، غضب‌ بیت‌ المال‌، حکمرانی‌ بر مردم‌ بدون‌ رضایت‌ خداوند، کشتن‌نیکان‌ امت‌، پرداخت‌ اموال‌ به‌ ستمگران‌.

۳- فقدان‌ رضایت‌ قلبی‌ مردم‌

یکی‌ از نکات‌ مهمی‌ که‌ در منابع‌ دینی‌ از پایه‌های‌ مشروعیت‌ حکومت‌ اسلامی‌ به‌شمار می‌رود، تأمین‌ حقوق‌ و نیازهای‌ واقعی‌ مردم‌ است‌ که‌ طبعاً رضایت‌ قلبی‌ آنان‌ را به‌همره‌ دارد.

آنچه‌ که‌ در مکاتب‌ سیاسی‌ امروز دنیا تحت‌ عنوان‌ دموکراسی‌ و رأی‌ اکثریت‌ مردم‌مطرح‌ می‌شود، درواقع‌ به‌ اعتراف‌ نخبگان‌ آن‌ جوامع‌، حاکمیت‌ سرمایه‌ داران‌ است‌ که‌صاحب‌ اصلی‌ قدرت‌ و ثروت‌ اند، ولی‌ با ابزارهای‌ تبلیغاتی‌ خود وانمود می‌کنند که‌ اکثریت‌مردم‌ حکومت‌ می‌کنند.

صرف‌ نظر از بعضی‌ تفاوت‌ها، حکومت‌ معاویه‌ به‌ خاطر فریب‌ بخشی‌ از افکارعمومی‌ و ایجاد رعب‌ و وحشت‌ در بخشی‌ دیگر که‌ ظاهراً حمایت‌ اکثریت‌ مردم‌ را دراختیار داشت‌، ممکن‌ است‌ از نظر ظاهربینان‌ حکومتی‌ دموکراتیک‌ به‌ شمار رود، امام‌ درحقیقت‌ حکومتی‌ استبدادی‌ بود و این‌ واقعیت‌ را نه‌ تنها امام‌ حسین‌، بلکه‌ بسیاری‌ ازخواص‌ نیز بدان‌ واقف‌ بوده‌ و هرگاه‌ فرصتی‌ و فضایی‌ پیدا می‌کردند، در جلسات‌ خصوصی‌یا عمومی‌ مطرح‌ می‌کردند.

قتل‌ بسیاری‌ از نیکان‌ توسط‌ معاویه‌ نیز به‌ خاطر اعتراض‌ به‌ عملکرد حکومت‌گواه‌ صادقی‌ بر این‌ مطلب‌ است‌. توجه‌ به‌ مردم‌ و رضایت‌ آنان‌ از ابتدا در کلمات‌امام‌حسین‌(علیه السلام) به‌ چشم‌ می‌خورد.

هنگامی‌ که‌ خلیفه‌ دوم‌ پس‌ از پیامبر، انتخاب‌ مردم‌ را علت‌ تصدی‌ حکومت‌ خودشمرد، حسین‌ بن‌ علی‌ در پاسخ‌ او فرمود: «کدام‌ مردم‌ تو را امیر کردند؟»

خلیفه‌ از این‌ سخن‌ ناراحت‌ شد و شکایت‌ نزد علی‌(علیه السلام) برد که‌ فرزندت‌ به‌ من‌چنین‌ می‌گوید.

یکی‌ از نقاط‌ اختلاف‌ و عوامل‌ مخالفت‌ امام‌ و شخصیتهای‌ دیگر با معاویه‌ این‌ بودکه‌ تو بر خلاف‌ نظر رسول‌ خدا و سیره‌ و سنت‌ خلفای‌ پیشین‌، همچنین‌ با زیر پا نهادن‌قرارداد صلح‌ با امام‌ مجتبی‌ فرزند نالایقت‌ را به‌ جانشینی‌ برگزیده‌ای‌ و با تهدید و تطمیع‌از مردم‌ بیعت‌ می‌گیری‌.

معاویه‌ به‌ کارگزارنش‌ دستور داده‌ بود که‌ به‌ هر قیمتی‌ از مردم‌ برای‌ یزید بیعت‌بگیرند. امویان‌ در شام‌ و بسیاری‌ از سرزمین‌های‌ اسلامی‌ مشکل‌ چندانی‌ احساس‌نمی‌کردند، چون‌ به‌ مدت‌ بیست‌ سال‌ به‌ میل‌ خود اسلام‌ را معرفی‌ کرده‌ بودند، اما درشهرهایی‌ چون‌ مکه‌ و مدینه‌ و کوفه‌ و بصره‌ که‌ مردم‌ حکومت‌ پیامبر و خلفای‌ بعد از پیامبربالاخص‌ امام‌ علی‌(علیه السلام) را دیده‌ بودند، با مشکل‌ جدی‌ رو به‌ رو بودند.

سعید بن‌ عاص‌ والی‌ مدینه‌ با خشونت‌ تمام‌ از مردم‌ بیعت‌ می‌گرفت‌، چرا که‌ اکثرمردم‌ مدینه‌ بالاخص‌ بنی‌ هاشم‌ زیر بار بیعت‌ با یزید نمی‌رفتند.

شاید علت‌ توصیه‌ امام‌ به‌ پیروانش‌ مبنی‌ بر این‌که‌ باید تا مرگ‌ معاویه‌ صبر کنید،به‌ همین‌ جهت‌ بود که‌ معاویه‌ با رعایت‌ ظواهر امر به‌ هر قیمتی‌ بسیاری‌ از مردم‌ را راضی‌نگاه‌ داشته‌ بود. روسای‌ قبایل‌ را با درهم‌ و دینار و آنان‌ نیز افراد قبیله‌ را مطیع‌ خود وحکومت‌ ساخته‌ بودند.

قیام‌ بر علیه‌ چنین‌ حکومتی‌ که‌ خلاف‌هایش‌ علنی‌ نشده‌ و تحت‌ پوشش‌ دین‌ و مصالح‌ اسلام‌ و مسلمین‌ عملی‌ می‌کرد، دشوار بود. بسیاری‌ از مردم‌ گرچه‌ بر اثر تهدید یاتطمیع‌ امویان‌ از حکومت‌ پیروی‌ می‌کردند، اما علاقه‌ای‌ به‌ آنان‌ نداشتند. این‌ مطلب‌ ازواضحات‌ تاریخ‌ است‌ که‌ بسیاری‌ از مسافران‌ که‌ با کاروان‌ حسینی‌ رو به‌ رو شده‌ و ازعزیمت‌ آن‌ حضرت‌ به‌ سوی‌ عراق‌ آگاه‌ می‌شدند، می‌گفتند: «قلوبهم‌ معک‌ و سیوفهم‌علیک‌»

امام‌ نیز در شب‌ عاشورا خطاب‌ به‌ یاران‌ خود فرمود:«شما به‌ این‌ دلیل‌ مرا همراهی‌کردید که‌ می‌دانستید ما به‌ سوی‌ جماعتی‌ می‌رویم‌ که‌ با زبان‌ها و قلب‌هایشان‌ با ما بیعت‌کردند و این‌که‌ ماجرا بر عکس‌ شده‌….»

رجال‌ مذهبی‌ و سیاسی‌ در مسئله‌ جانشینی‌ یزید از این‌که‌ خلافت‌ را سلطنتی‌موروثی‌ نماید، به‌ شدت‌ ناراحت‌ و نگران‌ بودند، وقتی‌ از او می‌خواستند که‌ به‌ شیوه‌ پیامبررفتار کند که‌ خلافت‌ را به‌ مردم‌ واگذار کرد (از نظر افرادی‌ چون‌ عبدالله‌ بن‌ زبیر که‌ با معاویه‌سخن‌ می‌گفتند، پیامبر برای‌ خود جانشینی‌ تعیین‌ نکرد)، او پاسخ‌ می‌داد: چون‌ شخصی‌مانند ابوبکر در میان‌ شما نیست‌، اگر خلافت‌ را به‌ مردم‌ واگذار کنم‌، اختلاف‌ پیش‌ می‌آید وروی‌ یک‌ نفر توافق‌ صورت‌ نمی‌گیرد.

وقتی‌ به‌ او پیشنهاد شد که‌ مثل‌ خلیفه‌ اول‌ حکومت‌ را به‌ شخص‌ غیر از قوم‌ و قبیله‌خود واگذار کند، یا مثل‌ خلیفه‌ دوم‌ امر خلافت‌ را به‌ شورایی‌ بزرگان‌ واگذار نماید، عصبانی‌شد و آنان‌ را تهدید کرد و بالاخره‌ با فریب‌ و نیرنگ‌ به‌ دروغ‌ به‌ مردم‌ گفت‌: بزرگان‌ شما بایزید بیعت‌ کردند!

«رضایت‌ مردم‌» در نظام‌ سیاسی‌ اسلام‌ از اصول‌ مهمی‌ است‌ که‌ علاوه‌ بر وجود آن‌در اصل‌ بیعت‌ با حاکم‌ در استمرار حکومت‌ نیز اهمیت‌ دارد. امام‌ علی‌(علیه السلام) در نامه‌ خود به‌مالک‌ اشتر نیز او را به‌ تأمین‌ رضایت‌ توده‌های‌ مردم‌ توصیه‌ می‌کند.

یکی‌ از اشراف‌ بصره‌ پس‌ از مرگ‌ معاویه‌ به‌ رؤسای‌ قبایل‌ این‌ شهر گفت‌: «اکنون‌پسر او یزید شراب‌خوار و سرآمد تباهی‌ها ادعای‌ خلافت‌ بر مسلمین‌ می‌کند و بدون‌رضایت‌ آنان‌ آرزوی‌ امارت‌ دارد، با اینکه‌ از صبر و بردباری‌ اندک‌ و دانش‌ کم‌ برخوردار است‌و در شناخت‌ حق‌ از جای‌ پای‌ خود نیز خبر ندارد.»

اگر جو خفقان‌ عصر اموی‌ از جامعه‌ برداشته‌ می‌شد، سیاست‌ خدعه‌ و فریب‌ جای‌خود را به‌ راستی‌ و صداقت‌ با مردم‌ می‌داد، و مردم‌ برای‌ انتخاب‌ شخصیتی‌ آگاه‌ به‌ معارف‌ واحکام‌ دین‌ و دلسوز آنان‌ جز به‌ فرزند پیامبر رو می‌آوردند؟

نتیجه‌ آن‌که‌ بیعت‌ مردم‌ با حکومت‌ و رضایت‌ قلبی‌ آنان‌ و حمایت‌ عملی‌ ازحکومت‌ از شرایط‌ مهم‌ موفقیت‌ یک‌ حکومت‌ به‌ شمار می‌رود. حتی‌ تصدی‌ عملی‌حکومت‌ توسط‌ امام‌ معصوم‌، که‌ از مشروعیت‌ الهی‌ برخوردار می‌باشد، بدون‌ بیعت‌ وهمراهی‌ مردم‌ امکان‌پذیر نیست‌، چنان‌ که‌ فریب‌ خوردن‌ مردم‌ در زنان‌امیرالمؤمنین‌علی‌(علیه السلام) و پیروی‌ نکردن‌ از آن‌ حضرت‌ و نیز تنها گذاشتن‌ و خیانت‌ کردن‌ به‌امام‌ مجتبی‌(علیه السلام) موجب‌ شد که‌ حکومت‌ به‌ کسانی‌ برسد که‌ هیچ‌گونه‌ مشروعیتی‌ نداشتند.

نه‌ مشروعیت‌ الهی‌ و نه‌ مشروعیت‌ مردمی‌، نه‌ منصوب‌ از سوی‌ پیامبر بودند، و نه‌منتخب‌ واقعی‌ مردم‌، بلکه‌ قدرت‌ طلبان‌ و سیاست‌ بازانی‌ بودند که‌ با خدعه‌ و فریب‌ افکارعمومی‌، و با جرم‌ و جنایت‌ و با زر و زور و تزویر بر جامعه‌ مسلط‌ شدند.

امام‌ خمینی‌ در پاسخ‌ یک‌ سؤال‌ نقش‌ مردم‌ را در حکومت‌ اسلامی‌ به‌ خوبی‌ تبیین‌نموده‌اند و در خصوص‌ تصدی‌ حکومت‌ توسط‌ فقیه‌ جامع‌ الشرایط‌ مرقوم‌ فرموده‌اند:«]فقیه‌ جامع‌ الشرایط‌[ ولایت‌ در جمیع‌ صور دارد، لکن‌ تولّی‌ امور مسلمین‌ و تشکیل‌حکومت‌ بستگی‌ دارد به‌ آرای‌ اکثریت‌ مسلمین‌ که‌ در قانون‌ اساسی‌ هم‌ از آن‌ یاد شده‌است‌ و در صدر اسلام‌ تعبیر می‌شده‌ به‌ بیعت‌ با ولی‌ّ مسلمین‌»

از این‌ بیان‌ به‌ خوبی‌ استفاده‌ می‌شود که‌ مشروعیت‌ حاکم‌ اسلامی‌، اعم‌ از امام‌معصوم‌ یا فقیه‌ جامع‌ الشرایط‌ در عصر غیبت‌، الهی‌ بوده‌ و به‌ آرای‌ اکثریت‌ مردم‌ بستگی‌ندارد، اما به‌ دست‌ گرفتن‌ امور و تشکیل‌ حکومت‌ بدون‌ آراء مردم‌ امکان‌پذیر نیست‌. این‌تفسیر، با توجه‌ به‌ مبانی‌ اندیشه‌ حضرت‌ امام‌ در مسئله‌ ولایت‌ فقیه‌، مناسب‌ترین‌ تفاسیربه‌ نظر می‌رسد. چون‌ ایشان‌ تفکیکی‌ بین‌ «آرای‌ اکثریت‌ مسلمین‌ در عصر حاضر» و«بیعت‌ با ولی‌ مسلمین‌ در صدر اسلام‌» قائل‌ نشده‌اند، معلوم‌ می‌شود که‌ همان‌طور که‌مشروعیت‌ ولایت‌ امیرمومنان‌ علی‌(علیه السلام) به‌ بیعت‌ با مردم‌ با ایشان‌ بستگی‌ نداشته‌، بلکه‌تحقق‌ خارجی‌ آن‌ بدون‌ بیعت‌ مردم‌ ممکن‌ نبود، در عصر غیبت‌ نیز ولایت‌ فقیه‌ از همین‌قبیل‌ است‌.

شرایط‌ حاکم‌ اسلامى

آخرین‌ بحثی‌ که‌ در این‌ موضوع‌ قابل‌ توجه‌ است‌، «شرایط‌ و ویژگی‌های‌ حاکم‌اسلامی‌» است‌. بخشی‌ از کلمات‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام) به‌ این‌ موضوع‌ اختصاص‌ دارد که‌ برای‌تکمیل‌ بحث‌، مروری‌ گذرا به‌ بعضی‌ از آنها می‌کنیم‌:

۱- آگاهی‌ از احکام‌ خدا

ویژگی‌ یاد شده‌ با توجه‌ به‌ فلسفه‌ و اهداف‌ حکومت‌ در اسلام‌ بی‌ نیاز از توضیح‌است‌، حکومتی‌ که‌ فلسفه‌اش‌ حفظ‌ اسلام‌ و هدفش‌ حاکمیت‌ احکام‌ و قوانین‌ دینی‌ باشد تادر پرتو آن‌ سعادت‌ دنیا و آخرت‌ مردم‌ تأمین‌ شود، بدیهی‌ است‌ که‌ در رأسش‌ کسی‌ قرارگیرد که‌ از احکام‌ خدا آگاهی‌ کامل‌ داشته‌ باشد.

یکی‌ از محورهای‌ مخالفت‌ حسین‌ بن‌ علی‌(علیه السلام) با خلفا همین‌ نکته‌ بود. حضرت‌ دریک‌ گفتگو خطاب‌ به‌ خلیفه‌ دوم‌ اظهار داشت‌:

«صرت‌ الحاکم‌ علیهم‌ بکتاب‌ نزل‌ فیهم‌ لاتعرف‌ معجمه‌ و لاتدری‌ تأویله‌ الاّ سماع‌ الا’ ذان‌.»

یعنی‌ تو بر آنان‌ حاکم‌ شدی‌، آن‌ هم‌حکومت‌ با کتابی‌ که‌ در خاندان‌ محمد فرود آمد و تو از نکات‌ سربسته‌ و تأویل‌ آن‌ جزشنیدن‌ به‌ گوش‌ها چیزی‌ نمی‌دانی‌.

خلفای‌ بعد از پیغمبر بارها به‌ منظور اطلاع‌ از احکام‌ خدا در مسائل‌ مختلف‌ و موردابتلای‌ حکومت‌ به‌ سراغ‌ علی‌ بن‌ ابی‌ طالب‌(علیه السلام) می‌رفتند.

وقتی‌ که‌ خلفای‌ نخست‌ چنین‌ وضعیتی‌ داشتند، وضع‌ حاکمان‌ اموی‌ همچون ‌معاویه‌ و یزید روشن‌ بود.

یکی‌ از عللی‌ که‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام) حکومت‌ را حق‌ خود می‌دانست‌، همین‌ بود که‌ او ازخاندان‌ وحی‌ و رسالت‌ بوده‌ و آگاهترین‌ فرد زمان‌ خود به‌ احکام‌ خداست‌. چه‌ این‌که‌ درجمع‌ رجال‌ و شخصیت‌های‌ مذهبی‌ و سیاسی‌ در سرزمین‌ منی‌’ فرمود: امور باید به‌ دست‌«عالمان‌ بالله» باشد که‌ امین‌ حلال‌ و حرام‌ خدا هستند و در زمان‌ حضور مصداق‌ بارز آن‌امام‌ معصوم‌ است‌.

این‌ حقیقت‌ نه‌ تنها مقبول‌ دوستان‌ و شیعیان‌ امام‌ بود، بلکه‌ از سوی‌ دشمنان‌ آن‌حضرت‌ نیز تردیدی‌ در آن‌ وجود نداشت‌. یزید بن‌ مسعود از بزرگان‌ بصره‌ در دعوت‌ ازرؤسای‌ قبایل‌ برای‌ یاری‌ فرزند پیغمبر، گفت‌:

«… این‌ حسین‌ بن‌ علی‌ فرزند رسول‌ خدا، صاحب‌ شرافتی‌ پایدار و اندیشه‌ای‌استوار است‌ که‌ فضیلت‌ او در بیان‌ نگنجد و دانش‌ او پایان‌ نگیرد…»

معاویه‌ نیز وقتی‌ خبر مخالفت‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام) با ولایت‌ عهدی‌ یزید را شنید،نامه‌ای‌ به‌ آن‌ حضرت‌ نوشت‌: «… شایسته‌ترین‌ مردم‌ در وفاداری‌ به‌ کسی‌ که‌ با او بیعت‌شده‌، کسی‌ است‌ که‌ در بزرگی‌ و شرافت‌ و منزلتی‌ که‌ نزد خدا دارد، چون‌ تو باشد»

۲- عامل‌ به‌ کتاب‌ خدا و سنت‌ پیامبر

ویژگی‌ دوم‌ حاکم‌ اسلامی‌ آن‌ است‌ که‌ در برابر دستورهای‌ خدا و پیغمبر او تسلیم‌باشد و به‌ دلخواه‌ خود و مصلحت‌ سنجی‌های‌ بی‌ اساس‌، حریم‌ قوانین‌ و مقررات‌ الهی‌ رانشکند و بدعت‌ در دین‌ نگذارد.

امام‌ در نامه‌ خود به‌ کوفیان‌ یکی‌ از ویژگی‌های‌ رهبری‌ جامعه‌ را «عمل‌ به‌ قرآن‌» و«وقف‌ خود در راه‌ خدا» معرفی‌ می‌کند: «فلعمری‌ ما الامام‌ بالکتاب‌ و الاخذ بالقسط‌ والدائن‌ بالحق‌ و الجالس‌ نفسه‌ علی‌ ذات‌ الله»

متأسفانه‌ بسیاری‌ از حاکمان‌ پس‌ از رحلت‌ پیامبر به‌ این‌ آفت‌ دچار شدند. یکی‌ ازمحورهای‌ مخالفت‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام) و بسیاری‌ از شخصیت‌های‌ موجه‌ آن‌ زمان‌ با خلفابه‌خصوص‌ امویان‌ بدعت‌گزاری‌ ایشان‌ در دین‌ خدا بود. ابوذر در سرزمین‌ شام‌ با ابرازنارضایتی‌ از رفتار و عملکرد کارگزاران‌ حکومتی‌ می‌گوید:

«حاکمان‌ اعمال‌ قبیح‌ انجام‌ دادند، اعمالی‌ که‌ نمونه‌ آنها را قبلاً ندیده‌ بودیم‌. مثل‌خاموش‌ کردن‌ سنتی‌، زنده‌ نگاه‌ داشتن‌ بدعتی‌ و سخنگوی‌ حقی‌ که‌ دروغگو شمردند وبخشش‌های‌ بدون‌ رعایت‌ تقوا…»

وی‌ به‌ مردم‌ توصیح‌ می‌کرد«اگر چیزهای‌ نوظهوری‌ را که‌ سابقه‌ دینی‌ برای‌ آنهاسراغ‌ ندارید، پایه‌ گذاری‌ کردند، از آنان‌ فاصله‌ بگیرید و آنان‌ را سرزنش‌ کنید، هر چند به‌شکنجه‌ و محرومیت‌ و تبعید شما بیانجامد.»

امام‌ حسین‌(علیه السلام) در نامه‌ شدید اللحن‌ خود به‌ معاویه‌ ضمن‌ یادآوری‌ جنایات‌ او، وی‌را در ماجرای‌ زیاد ابن‌ ابیه‌ مورد سرزنش‌ قرار می‌دهد که‌ آیا تو نبودی‌ که‌ سنت‌ رسول‌خدا را عمداً ترک‌ کردی‌ و هوای‌ نفست‌ را پیروی‌ نمودی‌؟

«فترکت‌ سنته‌ رسول‌ الله واتبّعت‌ هواک‌ بغیر هدی‌ً من‌ الله؟»

همه‌ کسانی‌ که‌ با امویان‌ مخالف‌ بودند، یکی‌ از مهمترین‌ سیاست‌های‌ حکومت‌آنان‌ را «بدعت‌گزاری‌ در دین‌» می‌دانستند. و بزرگترین‌ آنها نیز «بدعت‌ سلطنتی‌ کردن‌خلافت‌ پیغمبر» بود که‌ مورد اعتراض‌ بسیاری‌ از بزرگان‌ قرار گرفت‌. امام‌ حسین‌(علیه السلام) نیزقیام‌ خود را به‌ کلامی‌ از رسول‌ خدا(ص) مستند ساخت‌ که:‌

«من‌ رأی‌ سلطاناً جائراً مستحلّالحرم‌ الله، ناکشاً لعهد الله، مخالفاً لسنه‌ رسول‌ الله، یعمل‌ فی‌ عبادالله بالاثم‌ و العدوان‌ فلم‌یغیّر علیه‌ بفعل‌ و لاقول‌، کان‌ حقاً علی‌ الله ان‌ یدخله‌ مدخله‌»

یعنی‌ کسی‌ که‌ سلطان‌ستمگری‌ را ببیند که‌ حرام‌های‌ خدا را حلال‌ کرده‌، عهد و پیمان‌ خدا را شکسته‌، با سنت‌رسول‌ خدا مخالفت‌ نموده‌، درباره‌ بندگان‌ خدا بر اساس‌ گناه‌ و تجاوز رفتار می‌کند و با کردارو گفتار خود به‌ مقابله‌ با او برنخیزد، شایسته‌ است‌ که‌ خداوند او را نیز در همان‌ جایگاهی‌قرار دهد که‌ آن‌ سلطان‌ ستمگر را قرار داده‌ است‌.

چنان‌که‌ حضرت‌ در نامه‌ خود به‌ اشراف‌ بصره‌ مبنای‌ دعوت‌ خود را از آنان‌ «عمل‌ به‌کتاب‌ خدا و سنت‌ پیامبر او» قرار می‌دهد، چرا که‌ «سنت‌ پیامبر از بین‌ رفته‌ و بدعت‌ها احیاشده‌ است‌».

۳- برپاکننده‌ عدالت‌

خصوصیت‌ دیگر حاکم‌ اسلامی‌ آن‌ است‌ که‌ حقیقتاً به‌ دنبال‌ تحقق‌ عدالت‌ درجامعه‌ باشد، بدیهی‌ است‌ کسانی‌ که‌ خود وارسته‌ از هواها و هوسها نباشند، قادر به‌ تحقق‌این‌ هدف‌ مهم‌ در جامعه‌ نخواهند بود. یکی‌ از اشکالات‌ امام‌ حسین‌ به‌ خلیفه‌ دوم‌ این‌بود:

«المخطی‌ء و المصیب‌ عندک‌ سواء»

سخنان‌ حسین‌ بن‌ علی‌(علیه السلام) با خلفای‌ بعد از پیغمبر و محورهای‌ مخالفت‌ او با آنان‌نشان‌ می‌دهد که‌ چه‌ مسائلی‌ از نظر آن‌ حضرت‌ دارای‌ اهمیت‌ بوده‌ که‌ از سنین‌ نوجوانی‌نسبت‌ به‌ آنها از خود حساسیت‌ نشان‌ می‌داد.

«حق‌ اهل‌ بیت‌ پیامبر در امر حکومت‌»، «نقض‌ عدالت‌ و رواج‌ تبعیض‌ در جامعه‌»،«نقض‌ حقوق‌ واقعی‌ مردم‌ و بدون‌ رضایت‌ قلبی‌ بر آنان‌ حکمرانی‌ کردن‌» از جمله‌محورهای‌ اعتراض‌ حسین‌ بن‌ علی‌ به‌ خلیفه‌ دوم‌ است‌.

در زمینه‌ تبعیض‌ و بی‌ عدالتی‌، حاکمان‌ اموی‌ گوی‌ سبقت‌ را از دیگران‌ ربوده‌بودند. دستور العمل‌ معروف‌ معاویه‌ به‌ زیاد بن‌ ابیه‌ کارگزار وی‌ در کوفه‌ مبنی‌ بر تحقیرعجم‌ها و محروم‌ کردن‌ آنان‌ از حقوق‌ اجتماعی‌ یک‌ نمونه‌ از خروار است‌.

از دیدگاه‌ امام‌ حسین‌(علیه السلام)، «اقامه‌ قسط‌ و عدالت‌» و «اجرای‌ حق‌» از مهم‌ترین‌وظایف‌ امام‌ و رهبر جامعه‌ است‌ که‌ حضرت‌ در نامه‌ خود به‌ کوفیان‌ آن‌ را یادآوری‌ می‌شودکه‌ پیشتر نقل‌ شد.

 

سروش سرافرازى در کلام سید الشهدا علیه السلام

اشرف آشوری

حدیث عزت‏

حسین، امام عزت است و کربلا، تجلی‏گاه عزتمندی یاران خدا. و عاشورا، لحظه‏ای تاریخی که افتخار حفظ دین و ارزش‏ها و فدا کردن خود برای بقای آنها به حسین‏ علیه السلام تعلق گرفت. حسین از آن رو افتخار بشر شد که زندگی بدون ارزش را همسنگ «مرگ زرد»، دانست و رفتار و گفتارش آکنده از عطر سرافرازی ماند.

به قول شهید مطهری: «با این که از امام حسین ‏علیه السلام کلام زیادی نقل نشده است، اگر به نسبت حساب کنیم، در میان ائمه از ایشان بیشتر از همه، در مسأله کرامت و عزت نفس مأثور است. از جمله کلمات قصار ایشان است: «موت فی عزّ خیر من حیاه فی ذُلّ»… راز این ‏که این‏ گونه کلمات از ایشان به نسبت بیشتر از سایر ائمه رسیده، این است که داستان کربلا زمینه‏ای بود برای این که روح امام حسین‏ علیه السلام در این قسمت تجلی خودش را ظاهر کند.»(۱)

ما نیز در این مقاله بر آنیم کهچهل گوهر حسینی پیرامون عزّت(۲) را به خوانندگان تقدیمنماییم.

زندگی در سایه عزت‏

۱٫ مَوْتٌ فی‏ عِزٍّ خیرٌ مِنْ حَیاهٍ فی ذلّ.(۳)

مرگ با عزت بهتر از زندگی در ذلت است.

مرگ در سایه ذلت‏

۲٫ لَیْسَ المَوْتُ فی سبیلِ العِزِّ الاّ حیاهٌ خالِدَهً و لیستِ الحیاهُ معَ الذُّلِّ الاّ الموت الذی لاحیاهَ مَعَهُ.(۴)

مرگ در راه عزت، تنها حیات جاودان است و زندگی با ذلت، چیزی جز مرگی که تهی از حیات است، نیست.

ذلت‏پذیری، هرگز!

۳٫ یا اَخی‏ وَاللهِ لَولم تکُن فی الدّنیا مَلْجَأً ولا مَأویً لَما بایَعتُ یزیدَ بنَ مُعاوِیَهَ اَبَداً.(۵)

برادرم! حتی اگر در دنیا هیچ پناه و آشیانی نداشته باشم، به خدا قسم هرگز با یزید پسر معاویه بیعت نخواهم کرد.

مرگ عزت آفرین‏

۴٫ ما اَهوَنَ الموتُ علی‏ سبیل نَیل العزّ و احیاءِ الحقِّ.(۶)

چه آسان است مرگ در راه رسیدن به عزت و احیای حق.

شعار عزت‏

۵٫ الموتُ اولی‏ مِن رکوبِ العارِ ،والعارُ اولی‏ مِن دخولِ النَّارِ.(۷)

مرگ، بهتر از ننگ پذیری است و ننگ، بهتر از ورود در آتش است.

عزت اهل ایمان‏

۶٫ شخصی به امام حسین ‏علیه السلام گفت: تو متکبری! فرمود:

کُلُّ الکِبْرِللهِ وَحْدَهُ ولا یکونُ فی غیرهِ. قالَ اللّهُ تعالی: «فَلله العزَّهُ و لِرَسولِهِ و للمؤمنین‏(۸)»(۹)

همه عظمت، کبر و بزرگیاز آنِ خدای یگانه است و در دیگری نیست. خدای متعال فرمود: «عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است.».

تشخیص روش عزت آفرینی‏

بعد از صلح امام حسن ‏علیه السلام، شخصی به امام حسین ‏علیه السلام گفت: آیا عزت را با ذلت معامله کردید؟ امام حسین ‏علیه السلام فرمود:

۷٫ اِنَّ قَد بایَعنا و لیس الی‏ ما ذَکَرتَ سبیل‏.(۱۰)

ما بیعت کرده ‏ایم و به آنچه تو می‏گویی، راهی نیست.

اولویت امام برای عزت آفرینی‏

۸٫ اِنَّ هؤُلاءِ قَومٌ لَزَموا طاعَهَ الشیطانِ و تَرَکوا طاعَهَ الرحمانِ و اَظهروا الفسادَ فی‏الارضِ و اَبْطلوا الحدودَ و شَرِبوا الخُمورَ و اِسْتَأثَروا فی اموالِ الفقراء والمساکینِ و انا اَولی مَن قام بنُصرَهِ دین الله و اعزازِ شَرعِهِ والجهادِ فی سبیله لتکون کلمه الله هی العلیاء.(۱۱)

اینان مردمی اند که در پیروی شیطان پا برجایند و خدای رحمان را پیروی نمی‏کنند و در زمین فساد را رواج داده و حدود خداوند را باطل کرده‏اند. شراب می‏نوشند و اموال فقرا و مساکین را ویژه خود ساخته‏اند و من سزاوارترم که به یاری دین خدا برخیزم و آیین او را عزیز دارم و در راهش جهاد کنم تا کلمه «الله» برترین باشد.

ذلت گریزان‏

۹٫ یأبَی اللهُ ذلک (الذلّهَ) لنا و رسولُهُ و المؤمنون و حُجُورٌ طابَتْ و طَهُرَتْ و اُنوفٌ حَمیَّهٌ و نفوسٌ اَبِیَّهٌ مِن اَنْ تُؤثَرَ طاعَهَ اللّئامِ عَلی مصارع الکرام.(۱۲)

خداوند و پیامبر و مؤمنان و دامن‏های پاک و سرافرازان غیور و دلاوران با رشک، آن (ذلت) را برای ما نمی‏پذیرند و پیروی فرومایگان را بر قتلگاه بزرگواران برنگزینند.

دل نبستن به دنیا

۱۰٫ هَلْ تَقْدِرونَ عَلی‏ اکثر مِن قتلی؟ مَرحَباً بالقَتْلِ فی‏سبیل اللهِ ولکِنَّکُم لاتقدرون عَلی هَدمِ مَجدی‏ و مَحوِ عزّی و شَرَفی‏ فَاِذاً لا اُبالی‏ بِالقَتْلِ.(۱۳)

آیا شما به بیشتر از کشتن من توان دارید؟ خوشا به مرگِ در راه خدا! اما شما نمی‏توانید مجد و عزت و شرف مرا نابود کنید، پس مرا از کشته شدن چه باک.

عمل به تکلیف در هر شرایط

۱۱٫ أَلا اِنّی‏ زاحِفٌ بهذه الاُسْرهِ عَلی قِلَّه العتادِ و خَذَلَهِ الأصحاب‏،فَاِنْ نَهزِم فهَزّامون قِدْماً،و ان نُهزَم فَغَیرُ مُهزَّ مینا،و ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ و لکن‏ منایانا و دَولهُ آخرینا. (۱۴)

بدانید با همین آمادگی ناچیز و یاران اندک، با شما پیکار می‏کنم. اگر دشمن را بشکنیم، از دیرباز غالب بوده‏ایم و اگر شکست بخوریم، باز مغلوب نشده‏ایم که در خوی ما ترس نیست، بلکه این، اجل‏ها و نوبت واپسین ماست.

ذلت ناپذیری‏

امام حسین‏ علیه السلام در برابر تقاضای بیعت از سوی اشعث بن قیس فرمود:

۱۲٫ لا وَاللهِ لا اُعطیهم بِیَدی‏ اِعطاءَ الذَّلیل ولا اُفِرُّ اِفْرارَ العبید. «عِبادَ اللهِ اِنّی‏ عُذْتُ بِرَبّی‏ و ربِّکُم اَن‏ تَرْجِمُونِ.»(۱۵)

نه به خدا سوگند! هرگز دست مذلت در دست ایشان ننهم و مانند بردگان تسلیم نشوم و یا فرار نکنم «بندگان خدا! من به پروردگار خود و شما پناه می‏برم از این که مرا سنگسار کنید.»

بر سر دو راهی عزت‏

۱۳٫ اَلا اِنَّ الدَّعِیَّ بن الدَّعِیَّ قَد رَکَزَ بینَ اِثنَتَینِ؛ بَین السَّلِّهِ والذِّلَّهِ و هیهاتَ مِنّا الذِّلَّهُ.(۱۶)

آگاه باشید که زنازاده فرزند زنازاده میان دو چیز پافشرده است؛ کشته شدن و ذلت. هیهات که ما ذلت را بپذیریم!

سازش، هرگز!

عبدالله بن عمر از امام حسین‏علیه السلام خواست تا با یزید سازش کند، امام فرمود:

۱۴٫ اُفٍّ لِهذا الکلامِ أبَداً ما دامتِ السَّماواتُ و الارضُ أسألُکَ باللّهِ یا عبدَالله أنا عندکَ عَلی خَطَاءٍ من أمری هذا فَاِنْ کنتُ عندکَ عَلی‏ خَطاءٍ فَرُدَّنی فَاِنّی اَخْضَعُ و اَسْمَعُ و أطیعُ.(۱۷)

برای همیشه و هر زمان، اف بر این سخن! عبدالله! تو را به خدا، آیا نزد شما من در تصمیم خود اشتباه می‏کنم؟ اگر در اشتباهم، بگو که من خاضعم و می‏شنوم و می‏پذیرم.

پذیرش هزینه؛ خواست خدا

۱۵٫ لا أُعطی‏ المَقادَهَ و المَذَلَّهَ مِن نَفسی فَقد عَلِمتُ واللهِ اَنَّهُ جاءَ مِنَ الامر ما لا قِوامَ بِهِ وَ لکِنْ قَضاءُ اللهِ ماضٍ فِیَّ وَ هوالذّی یَفْعَلُ فی بیتِ رسولِهِ ما یَشاءُ و یَرضی‏. (۱۸)

من از بیعت با یزید خودداری خواهم کرد و زیر بار بردگی و ذلت نخواهم رفت. به خدا سوگند! می‏دانم حادثه‏ای پیش آمده که هیچ نظام (حساب و کتاب) ندارد؛ ولی قضای خداوندی در حق من رخ خواهد داد و اوست که در خاندان پیامبرش آنچه را می‏خواهد و می‏پسندد، انجام می‏دهد.

نیروی بی ‏پایان، دلیل عزت‏

۱۶٫ سبحانَ ربِّکَ رَبِّ العِزَّهِ عَمَّا یَصِفونَ… سبحانَ ذی العِزَّهِ و العظمهِ… لاحولَ ولا قُوَّهَ الاَّ باللهِ العلیِّ العظیم.(۱۹)

پاک و منزه است پروردگار تو که مالک عزت است از آنچه که خلق در توصیف او می‏گویند… پاک و منزه است صاحب عزت و عظمت… هیچ جنبش و نیرویی جز از خدای بلند مرتبه عظیم الشأن نیست.

پیروی از امام زمان‏ علیه السلام سمبل خداشناسی‏

۱۷٫ اَیّها النَّاسُ اِنَّ الله جَلَّ ذِکرهُ ما خَلقَ العبادَ الاّ لِیَعرِفُوهُ فاِذا عَرَفوه عَبدوه فاذا عبدوه استغنوا بعبادتِهِ عن عبادهِ ما سَواهُ (فقال له رجل: یابن رسول الله! بابی انتَ و امّی فما معرفهُ الله؟) قال: معرفهُ اهلِ کُلّ زمان اِمامَهُم الذی یَجِبُ علیهم طاعتُهُ.(۲۰)

ای مردم، خدای بزرگ بندگان را نیافرید، مگر برای آن که او را بشناسند، وقتی او را شناختند او را پرستش خواهند کرد و هنگامی که او را بپرستند، از بندگی غیر اوبینیاز خواهند شد.

مردی پرسید: ای فرزند رسول خدا پدر و مادرم فدایت، شناخت خدا چیست؟ فرمود: شناخت مردمبه امامشان درهر زمان؛ آن امامی که اطاعتش بر آنها واجب است.

در حزب خدا بودن‏

۱۸٫ نحنُ حِزبُ اللهِ الغالبونَ و عترهُ رسولِ الله ِ‏صلی الله علیه و آله و سلم الاَقربونَ… .(۲۱)

ما حزب خدا و پیروزیم و از نزدیک‏ترین بستگان رسول خداییم…

بی‏ نیازی‏

شخصی از امام پرسید: عزت آدمی در چیست؟ فرمود:

۱۹٫ اِستِغناؤُهُ عَنِ النَّاسِ.‏(۲۲)

در بی‏نیازی‏اش از مردم.

توکل به خدا

۲۰٫ اِنَّ العِزَّ والغِنی‏ خَرَجا یَجولانِ فَلَقیا التَّوَکُّلَ فاسْتَوْطَنا.(۲۳)

“عزت” و”بی‏نیازی” بیرون آمدند و به گردش پرداختند، وقتی با توکل رو به رو شدند، در آن مقیم شدند.

راست گویی‏

۲۱٫ الصّدقُ عِزُّ وَالکِذْبُ عَجزٌ. (۲۴)

راستی، عزت و دروغ ناتوانی است.

هوس ستیزی‏

۲۲٫ اِصبِر عَمَّا تُحِبُّ فیما یَدعوکَ الیه الهَوی‏.(۲۵)

در مواردی که هوای نفس تو را فرا می‏خواند، از آنچه (ناحق است) دوست داری، خود را نگهدار.

زندگی با ظالمان‏

۲۳٫ ألا تَرَونَ اَنَّ الحَقَّ لا یُعْمَلُ بِه و اَنَّ الباطلَ لا یُتناهی‏ عَنه لِیَرْغَبَ المؤمِنُ فی‏ لِقاءِ اللهِ مُحِقّاً فَاِنّی‏ لا اری الموتَ الاّ شهادهً ولا الحیاهَ مع الظالمینَ الاّ بَرَماً. (۲۶)

آیا نمی‏بینید به حق عمل نمی‏شود و از باطل بازداشته نمی‏شود؟ (در چنین شرایطی) مؤمن را بایسته‏ است که خواهان دیدار خدا باشد، که من چنین مرگی را جز شهادت، و زندگی با ظالمان را جز ننگ و خواری نمی‏دانم .

قتل پاکان (انبیا)

۲۴٫ زن پادشاه بنی‏اسرائیل پیر شد و خواست دخترش را به ازدواج شاه در آورد؛ پادشاه با یحیی مشورت کرد و یحیی او را از این کار نهی کرد. آن زن چون فهمید، دخترش را آراست و نزد شاه فرستاد. او نزد شاه به رقص و کرشمه پرداخت. پادشاه گفت: چه می‏خواهی؟ گفت: سر یحیی را…؟

فَقَتَلَهُ ثُمَّ بَعَثَ الیها فی طشتٍ من ذَهَبٍ. فَأُمِرَتِ الارضُ فَأَخَذَتْها و سَلَّطَ علیهم بُختَ نُصَّر… فَقُتِلُ علیه سبعین أَلفاً… .(۲۷)

شاه یحیی را کشت و سرش را در طشت طلایی نزد دختر فرستاد. پس زمین فرمان یافت و آن را گرفت و خدا «بُخْت نُصَّر» را بر بنی‏اسرائیل مسلط کرد… پس هفتاد هزار نفر را کشت….

ترس و طمع‏

۲۵٫ اِعْتَبِروا ایُّها النَّاسُ بما وَعَظَ اللهُ بِهِ أَولیاءَهُ مِن سوء ثَنائِهِ عَلیَ الأحبار اذ یَقولُ: «لولا یَنهاهُمُ الرّبّانِیُّونَ و الأحبارُ عَن قولِهِم الأثم.» (۲۸)

…انّما عابَ اللهُ ذلک علیهم لأَنَّهم کانوا یَرَونَ مِنَ الظَّلَمَهِ الّذینَ بینَ أظهُرِهِمْ المُنکَرِ و الفسادَ فَلا یَنْهَونَهُم عَن ذلک رَغْبَهً فیما کانوا یَنالونَ منهُم و رَهبَهً ممّا یَحْذَرُونَ واللهُ یقولُ: «فَلا تَخْشَوا النّاسَ وَاخْشَونِ.»(۲۹) (۳۰)

ای مردم! از آنچه خدا به آن، اولیای خود را پند داده، پند گیرید؛ مانند بدگویی او از دانشمندان یهود آنجا که می‏فرماید: «چرا دانشمندان الهی آنان را از گفتار گناهشان باز نمی‏دارند؟…» بدین سان خداوند آنان را نکوهش کرد، چون آنان از ستمگران میان خود، کارهای زشت و فساد می‏دیدند و نهی‏شان نمی‏کردند به طمع آنچه از آنها به ایشان می‏رسید و از بیم آنچه از آن می‏ترسیدند، با این که خدا می‏فرماید: «از مردم نترسید و از من بترسید.»

غفلت علما از وظیفه (نهی از منکر)

۲۶٫ قَد تَرَونَ عهودَ اللهِ مَنقُوضَهً فَلا تَفْزَعونَ و انتم لبعضِ ذِمَمِ آبائکم تفزعون و ذِمَّهُ رسولِ اللهِ مخفورهٌ… ولا فی منزِلَتِکُم تَعلمونَ ولا مَنْ عَمِلَ فیها و بالادهانِ و المُصانَفَهِ عندَ الظَّلَمهِ تَأمَنُونَ کُلُّ ذلک مِمَّا اَمَرَکُم اللهُ بِهِ من النّهی والتَّناهی و انتم عَنْهُ غافلونَ و انتم اَعْظَمُ النَّاسِ مُصیبَهً لما غُلِبتُم علیه من منازلِ العُلما.(۳۱)

شما (علما) می‏بینید که پیمان‏های خدا شکسته شده ولی نگران نمی‏شوید، با این که برای یک نقض پیمان پدران خود به هراس می‏افتید! می‏بینید که پیمان رسول خدا خوار و ناچیز شده… ولی در خورِ مسئولیت خود، کار نمی‏کنید و به کسانی هم که در آن راه تلاش می‏کنند، وقعی نمی‏نهید و خود به چاپلوسی و سازش با ظالمان آسوده‏اید. همه اینها همان نهی و بازداری است که خدا به آن امر کرده است، ولی شما از آن غافلید. و مصیبت بر شما از همه بزرگ‏تر است؛ زیرا در حفظ منزلت علما مغلوب شدید.

تفرقه عالمان‏

۲۷٫ … ذلک بِاَنَّ مجاری الامورِ و الاحکامِ عَلی ایدی العُلماء بالله الاُمناء عَلی حلالِهِ و حرامِهِ فَأَنتم اَلْمَسلُوبونَ تلکَ المنزلَهَ و ما سُلِبتُم ذلک اِلاَّ بِتَفَرُّقِکُم عَنِ الحَقِّ و اختلافِکُم فی الألسِنَّه (السُّنّه).(۳۲)

شکست خوردن شما برای آن است که مجرای کارها و گذرگاه احکام، به دست عالمان به خداست که بر حلال و حرام خدا امین‌اند و از شما این منزلت را ربودند، و آن از شما ربوده نشد مگر به واسطه دوری شما از حق، و اختلافتان در زبان‏ها (یا سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم).

هزینه ناپذیری‏

۲۸٫ لَوصَبَرتُم عَلی الأذیِ و تَحَمَّلتُمُ المؤونهَ فی ذاتِ الله کانتِ امورُ اللهِ علیکم تَرِدُ و عنکم تَصدُرُ و الیکم تَرجِعُ و لکِنَّکُم مَکّنتُم الظَّلَمَهَ مِن منزلَتِکُم و اَسلَمتُم اُمورَ اللهِ فی‏ اَیدیهِم یَعملونَ بِالشُّبهاتِ و یَسیرونَ فی الشَّهواتِ.(۳۳)

اگر بر آزارها شکیبا بودید و در راه خدا هزینه را تحمل می‏کردید، زمام امور خدا بر شما در می‏آمد و از جانب شما به جریان می‏افتاد و به شما باز می‏گشت. ولی شما ظالمان را در جای خود نشاندید و امور خدا را به آنان سپردید، تا به شبهه کار کنند و در شهوت و دلخواه خود راه روند.

فرار از مرگ‏

۲۹٫ سَلَّطَهُم (الظَّلَمَهَ) علی ذلک (منزله العُلما) فِرارُکُم مِن الموتِ و اِعجابُکُم بالحیاهِ التی هی مُفارِقَتُکُم فَأسلَمتُم الضُّعفاءَ فی ایدیهم فَمِن بین مُستَعبَدٍ مَقهورٍ و بین مُستَضعفٍ عَلی مَعیشَتِهِ مَغلوبٍ. یَتَقَلَّبونَ فی المُلکِ بآرائهم و یستَشعِرونَ الخِزیَ بأهوائهم اِقتداءً بالأشرارِ و جُرأهً عَلَی الجَبَّارِ.(۳۴)

فرار شما از مرگ و خوش بودن شما به زندگی دنیا، که از شما جدا خواهد شد، آنان را به منزلت شما چیره کرد. بدین سان، ضعیفان را به دست آنان سپردید که برخی را برده و مقهور ساختند و برخی را ناتوان و مغلوب زندگی روزمرّه.

در امور مملکت به رأی خود تصرف می‏کنند و با هوسرانی خویش ننگ و خواری پدید می‏آورند… . مردم بردگان آنهایند که هیچ دستِ برخورد کننده‏ای را از خود نراند.

یاری نکردن عزت جویان‏

۳۰٫ فَاِنَّکُم (الاّ) تَنصُرُونا و تَنصِفونا قَوَی الظَّلَمَهُ علیکُم و عَمِلوا فی‏ اِطفاءِ نورِ نَبِیِّکُم و حَسبُنَااللهُ و علیه تَوَکَّلنا و الیهِ أنَبنا و الیه المصیرُ.(۳۵)

اگر شما ما را (در این راه) یاری نرسانید و در خدمت ما نباشید، ستمگران بر شما نیرو گیرند و در خاموش کردن نور پیامبر شما بکوشند. خدا ما را بس است و بر او توکل داریم و به سوی او بر می‏گردیم و سرانجام به سوی اوست.

شکستن پیمان الهی‏

۳۱٫ امام حسین ‏علیه السلام درباره آیه شریفه «و اذ خذناهم میثاقکم» فرمود:

اَما اِنَّهم لو کانوا دَعَوُا اللهَ بمحمدٍ و آلِهِ الطَّیبینَ بِصدقٍ فی نِیّاتِهِم و صِحَّهِ اعتقادِهِم مِن قُلُوبِهِم اَنْ یَعصِمَهُم حتّی لا یُعانِدوهُ بَعدَ مشاهَدَهِ تلکَ المُعجزاتِ الباهراتِ لَفَعَلَ ذلک بِجودِهِ و کَرَمِهِ ولکِنَّهُم قَصَّروا فَآثَروا الهوی‏ بنا و مَضَوا مَعَ الهَوی فی ‏طَلبِ لَذّاتِهِم.(۳۶)

آگاه باشید که اگر آنان (که رو برتافتند) از روی صدق نیت و درستی عقیده قلبی خود، خدا را با سوگند به محمد و خاندان پاکیزه‏اش می‏خواندند که نگاهشان بدارد تا دیگر پس از مشاهده آن معجزات، آشکارا با خدا لجاجت نکنند؛ خدا حتماً از راه بخشش و بزرگواری خود، این خواسته را اجابت می‏نمود. اما آنان کوتاهی کرده، ذلت و خواری را برگزیدند و با هواپرستی دنبال لذات خویش رهسپار شدند.

سرگرم شدن جوانان‏

۳۲٫ جعید همدان می‏گوید: امام حسین ‏علیه السلام پرسید: جوانان عرب (یا عرب‌ها) چگونه‏اند؟ گفتم: اهل تیروکمان بازی و گعده هایند. پرسید: مَوالی چه می‏کنند؟ گفتم: خورنده ربا و حریص بر دنیایند. فرمود:

اِنّا للهِ و انّا الیه راجعون و اللهِ انّهُما لِلصِّنفانِ اللّذان کُنّا نَتَحَدَّثُ انَّا الله تبارک و تعالی یَنتَصِرُ بهما لِدینه.(۳۷)

انّا لله و انّا الیه راجعون. اینان دو گروهی بودند که ما می‏گفتیم خدای متعال با ایشان، دین خود را یاری می‏کند!

دنیا زدگی‏

۳۳٫ اِنَّ النّاسَ عبیدُ الدُّنیا و الدّینُ لَعِقٌ عَلی اَلسِنَتِهِم یَحوطونَهُ ما دَرَّت معایِشُهُم فاذا مُحِصّوا بالبلاءِ قَلَّ الدّیانون.(۳۸)

مردم، بنده دنیایند و شیرینی دین را تنها بر زبان دارند؛ تا زندگی هایشان پربار است، بر محور دین گرد می‏آیند و هر گاه با بلاها آزموده شدند، دینداران کم می‏شوند.

آثار ذلت

استخدام نخبگان در حکومت فاسدها

۳۴٫ فی‏ کُلِّ بَلَدٍ مِنهُم عَلی مِنبَرِهِ خطیبٌ مُصِقَعٌ فَالارضُ لَهُم شاغِرَهٌ و اَیدیهم فیها مَبسوطهٌ و النَّاسُ لهم خَوَلٌ لا یَدفَعونَ یَد لامبینٍ فَمِن بَینِ جَبَّارٍ عنیدٍ و ذی سَطوَهٍ عَلَی الضَّعَفَهِ شَدیدِ مُطاعٍ لا یَعرِفُ المُبْدِی وَ المُعید.(۳۹)

در هر شهری خطیبی سخنور بر منبر دارند که به سود آنان سخن می‏گویند و سرتاسر کشور اسلامی بی‏پناه مانده و دستشان در همه جای آن باز است و مردم بردگان آنهایند که هیچ دست برخورد کننده‏ای را از خود نرانند. آنها که برخی زورگو و معاندند و برخی بر ناتوانان سلطه‏گر و تند خویند؛ فرمانروایانی که نه خداشناسند و نه معاد شناس.

انحطاط، و سلطه ناصالحان‏

۳۵٫ امام حسین ‏علیه السلام ضمن اعتراض به عمر (برای غصب خلافت)، فرمود:

یَابن الخَطّاب!… أما وَاللهِ لَو اَنَّ لِلسانٍ مَقالاً یَطُولُ تَصدیقُهُ و فِعلاً یُعینُهُ المؤمنونَ لِما تَخطّأتَ رِقابَ آل محمدٍ تَرقی‏ مِنبَرَهُم و صِرتَ الحاکمَ عَلیهم بکتابٍ نزل فیهم ولا تعرفُ مُعجَمَهُ ولا تَدری تأویلَهُ اِلاّ سَماعَ الآذان…(۴۰)

ای فرزند خطاب!… آگاه باش! اگر زبانی پابرجا در تصدیق، و کرداری که مؤمنان یاری‏اش رسانند، بود، بر آل محمد سلطه نمی‏یافتی تا بر منبرشان برآیی و حاکم شوی. آن هم حکومت با کتابی که در خاندان محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمده و تو از نکات سربسته و تأویل آن جز شنیدن با گوش‏ها چیزی نمی‏شناسی!

سرانجام عزت ستیزان‏

۳۶٫ امام حسین‏ علیه السلام پس از این فرمایش که: «بعد از قتل یحیی (پیامبر) توسط پادشاه، خداوند بخت نصر را بر آنان مسلط کرد که هفتاد هزار نفر را کشت»، فرمود:

یا وَلَدی‏ یا عَلِیُّ وَاللهِ لایَسکُنُ دَمی‏ حتّی یَبعَثَ اللهُ المهدیَّ فَیَقْتُلَ عَلی دَمی‏ مِن المنافقینَ الکَفَرَهِ الفَسَقَهِ سبعینَ ألفاً.(۴۱)

فرزندم علی ‏جان! به خدا سوگند! خون من از جوشش نخواهد افتاد تا خدا مهدی ‏علیه السلام را برانگیزد و او انتقام خونم را از هفتاد هزار منافقِ کافرِ فاسق بستاند.

لباس ذلت‏

۳۷٫ أَیمُ اللهِ یا أباهِرَّهَ لَتَقْتُلُنی‏ الفِئَهُ الباغِیَهُ وَ لَیَلْبِسُهُمُ اللهُ ذُلاًّ شاملاً و سَیفاً قاطعاً و لَیُسَلِّطَنَّ علیهم مَن یُذِلُّهم حتی یکونوا أَذَلَّ مِن قومِ سَبَأٍ اذ مَلِکَتْهُم اِمْرَاَهٌ منهم فَحَکَمَت فی اَموالهم و دِمائهِم.(۴۲)

به خدا سوگند ای ابوهریره! این گروه ستمگر مرا خواهند کشت و خداوند لباس ذلتِ فراگیری را بر آنان خواهد پوشانید و شمشیر برنده بر آنان خواهد کشید. خدا کسی را بر آنان مسلط کند که از قوم سبأ خوارترشان گرداند که زنی بر آنان حکم راند و اختیاردار اموال و خونشان بود.

ذلتِ عذاب‏

۳۸٫ أَما تَعْلَمُ اَنَّ بَنی اسرائیلَ کانوا یَقْتُلونَ ما بین طلوعِ الفجرِ الی‏ طلوعِ الشمسِ سَبعینَ نَبِیّاً، ثُمَّ یَجْلسونَ فی اَسواقِهم یَبیعونَ و یَشتَرُونَ کَأَنَّ لم یَصنَعوا شَیْئاً فَلَمْ یُعَجِّلِ اللهُ عَلَیهِم بَل اَمهَلَهُم و اَخَذَهُم بَعد ذلکَ اَخذَ عَزیزٍ ذی انتقامٍ.(۴۳)

آیا نمی‏دانی که بنیاسرائیل از سپیده فجر تا طلوع آفتاب، هفتاد پیامبر را می‏کشتند، سپس در بازارهای خود نشسته، به خرید و فروش می‏پرداختند، آن‏ چنان که گویی هیچ نکرده‏اند؟! خدا نیز در عذاب آنان شتاب نکرد، بلکه مهلت داد و سپس با صلابت و اقتدار آنان را گرفت.

ذلت و انتقام الهی‏

۳۹٫ أَما والله لا تَقْتُلُونَ بَعدی عَبداً مِن عبادِاللهُ أَسخَطَ علیکُم لِقَتْلِهِ منّی و أَیمُ اللهِ اِنّی لاَرجوا أَنْ یُکْرِمَنی اللهُ بِهوانِکُم ثُمَّ یَنْتَقِمَ لی‏ منکُم مِن حیثُ لا تَشْعُرُونَ أَما واللهِ لَو قَد قَتَلْتُمونی‏ لَقَد اَلقَی اللهُ بَأسَکُم بَیْنَکُم و سَفَکَ دِمائکم ثُمَّ لا یَرضی‏ لَکُم حَتّی یُضاعِفَ لکُم العذابَ الأَلیم.(۴۴)

بدانید به خدا سوگند! هیچ بنده‏ای از بندگان خدا را پس از من نمی‏کشید که بیشتر از کشتن من، خدا را به خشم آورد. امیدوارم خدا با خواری شما، مرا ارجمند کند و از جایی که نفهمید، انتقامم را از شما بگیرد. شما اگرچه مرا کشتید، اما خدا در میان شما درماندگی افکَند و خونتان را بریزد و خشنود نشود تا عذاب دردناک‏تان را چند برابر کند.

عصر خواری صالحان‏

۴۰٫ وَقَعْنا فیِ الخَطایا وَ البَلایا،وَ فی زَمَنِ اِنتِقاضٍ وَ اَشتِباهٍ‏،تَفانَی الخَیرُ وَالصُّلَحاءُ ذَلُّوا،و عَزَّ بِذُلِّهم أَهلُ السَّفاهِ،وَ باءَ الآمِرونَ بِکُلِّ عُرفٍ‏،فَما عَن مُنکَرٍ فِی النَّاسِ ناهِ‏،فَصارِ الحُرُّ لِلْمَلوکِ عَبداً،فَما للحُرِّ مِنْ قَدرٍ وَ جاهِ.(‏۴۵)

ما در عصر خطاها و گرفتاری‏ها و شکستن (پیمان‏های الهی) و اشتباه واقع شده‏ایم. خیرها نابود شدند و صالحان خوار گشتند و با خواری آنان، نابخردان عزیز شدند. فرمان دهندگان به هر نیکی برگشتند. از این رو در میان مردم هیچ باز دارنده‏ای از منکر نیست. آزادمردان، برده بردگان شدند و از این رو برای آزادگان ارج و منزلتی نمانده است.

پی‏نوشت‏ها:

۱. فلسفه اخلاق، ص ۱۵۲ – ۱۶۰ (با تلخیص).

۲٫ طبرسی می‏نویسد: اصل العزه الشده و منه قیل للارض الصُلبه الشدیده: عزاز، العزیز: القوی المنیع بخلاف الذلیل (مجمع البیان لعلوم القرآن، ج ۳، ص ۱۹۳٫)

یادآوری می‏شود برای اطلاع از سخنان امام حسین(ع) پیرامون «عزّت» باید واژه‏های فراوانی از جمله موارد زیر مطالعه شود:

عزت، ذلت، غیرت، علوّ، قوّت، اباء، عبد، غل، حرّیت، غنی، مجد، کرامت نفس، حرمت، استخفاف، هزیمه، تکویت، حصر، عجز، غمص، سفه، انجذاد، مناص، فظیع، وهن، هون، سداد، خذلان و…

۳٫ بلاغه الحسین، ص ۱۴۱٫

۴٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰٫

۵٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹٫

۶٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰٫

۷٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵۰٫

۸٫ منافقون/ ۸٫

۹٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹۸٫

۱۰٫ انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۱٫

۱۱٫ تذکره الخواص، ص ۲۱۷٫

۱۲٫ مقتل‏الحسین، خوارزمی، ج ۲، ص ۷ و ۸٫

۱۳٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰٫

۱۴٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۸٫

۱۵٫ همان، ص ۶٫

۱۶٫ مقتل خوارزمی، ج ۲، ص ۷ و ۸/ تحف العقول، ص ۱۷۱(با اختلاف عبارت)/ مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۲٫

۱۷٫ متقل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۹٫

۱۸٫ الفتوح، ج ۵، ص ۱۱/مقتل، خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۲ (با اختلاف).

۱۹٫ منهج الدعوات، ص ۱۴۹، (دعای عشرات).

۲۰٫ کنز الفوائد، ص ۱۵۱٫

۲۱٫ وسایل الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۴۴٫

۲۲٫ بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۸۴٫

۲۳٫ مستدرک الوسایل، ج ۱۱، ص ۲۱۸٫

۲۴٫ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۴۶٫

۲۵٫ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر، ص ۸۵، ح ۱۸٫

۲۶٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰۵، «الاّالسّعاده»/ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۱٫

۲۷٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۹۹٫

۲۸٫ مائده/ ۶۳٫

۲۹٫ همان/ ۴۴٫

۳۰٫ تحف العقول، ص ۱۶۸٫

۳۱٫ همان.

۳۲٫ همان.

۳۳٫ همان و بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۷۹٫

۳۴٫ تحف العقول، ص ۱۶۸٫

۳۵٫ همان.

۳۶٫ بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۲۸۸٫

۳۷٫ موسوعه کلمات امام حسین(ع)، (ترجمه)، ص ۸۴۰٫

۳۸٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳٫

۳۹٫ همان، ج ۱۰۰، ص ۷۹٫

۴۰٫ احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۲۹۲٫

۴۱٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۹۹٫

۴۲٫ مقتل، خوارزمی، ج ۱، ص ۲۲۶٫

۴۳٫ بحارالانوار، ج ۴، ص ۳۶۴٫

۴۴٫ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۳۴٫

۴۷٫ دیوان امام حسین(ع)، ص ۱۷۸٫

منبع:ماهنامه کوثر، شماره  ۵۲

شیعیان قاتلان امام حسین علیه السلام

پرسش:

آیا امام حسین ـ علیه السلام ـ را شیعیان کشتند؟

پاسخ:

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبــت است بــر جریده عالــم دوام ما
لحظه لحظه عاشورا از عطر معرفت، فضیلت و اخلاق آکنده است و جای جای سرزمین کربلا، نشان از بزرگی روح بندگی و تسلیم در برابر حق است و برگ برگ دفتر حماسه جاوید کربلا با خطوط عظمت، عبودیت، عزت و افتخار نوشته شده و درس بزرگی که ما می توانیم از این حادثه جاوید بگیریم باعث نیک بختی مان خواهد شد و اینکه چه شد امت اسلامی با آن که زمان زیادی از عصر پیامبر نگذشته بود رو در روی نوه بزرگوارش بایستند و او را به شهادت برسانند.
با دقت در دو مطلب زیر پاسخ سوال به خوبی روشن خواهد شد:
۱. کسانی که به امام حسین نامه نوشتند چه کسانی بودند؟
۲٫ علت خیانت کوفیان (همان کسانی که نامه نوشتند) چه بود؟

جواب قسمت اولبا مطالعه و بررسی اجمالی اسامی و امضاهایی که در ذیل برخی از نامه های به جامانده و بدست رسیده و با توجه به قرائن می توان به این نتیجه رسید که نامه نگاران از یک طیف خاص نبوده و گروه های مختلف با گرایش های بسیار متفاوت را در بر می گرفته است. با توجه به این می توان افرادی را که به امام نامه نوشتند به طوایف زیر تقسیم کرد:
الف) شیعیان خالص همانند حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، از آن جا که حکومت را حق خاندان اهل بیت می دانستند و امویان را غاصب و ظالم می دانستند. و همواره بر پیمان خود با امام پایدار مانده و در عاشورا و یا قبل از آن در کوفه به شهادت رسیدند. البته باید گفت که تعداد این افراد واقعاً در اقلیت و خیلی کم بودند.
ب) عده فراوانی از مردم کوفه ـ به ویژه میان سالان و کهنسالان ـ که حکومت عدل علوی را در کوفه در زمان امام علی ـ علیه السلام ـ به یاد داشتند و دوران بیست ساله ظلم و جور امویان را تجربه می کردند، برای رهایی از این ظلم به امام نامه نوشتند تا اینکه بتوانند از حکومت بنی امیه رهایی یابند بدون این که درک درست و راستین از امامت و ولایت ائمه داشته باشند.
ج) عده ای هم برای احیاء مرکزیت کوفه به عنوان پایتخت اسلامی در مقابل شام که در آن زمان رقابت سختی بین این دو مکان وجود داشت، به مناسب ترین فرد که هم حکومت امویان را قبول نداشت و هم شرائط لازم برای ایجاد یک حکومت در مقابله با امویان و بر هم زدن مرکزیت شام به سراغ امام حسین رفته و به او نامه ها نوشتند.
د) بزرگان قبایل همانند شبث بن ربعی، حجار بن ابجر و … که عمدتاً به فکر حفظ قدرت و ریاست خود بودند و با دیدن اقبال گسترده مردم به امام حسین ـ علیه السلام ـ حکومت امویان را در خطر دیدند و به پندار خود از اینکه می توانند با حمایت از امام حسین ـ علیه السلام ـ به خاطر اینکه پیروزی آن حضرت را قطعی می دانستند می توانند هم چنان در مقام و ریاست خود بمانند، به امام نامه نوشتند.
خ) توده مردم که همواره بدنبال منافع دنیا بودند و از شور و هیجان نامه نویسان(۱) به شوق آمده و تنور این جریان را «با نوشتن نامه های فراوان به امام»مشتعل تر سازند..

جواب قسمت دوم اینکه چرا عده بسیاری از مردم کوفه که به امام نامه نوشته بودند از حمایت امام ـ علیه السلام ـ سرباز زدند؟ می توان به این دلیل مهم اشاره کرد:
با ورود ابن زیاد به کوفه و آگاهی او از محبوبیت امام نزد کوفیان با امتحان هایی که کرد به روشنی فهمید که باید سیاست های عاجلانه و مؤثرتری را برای سرکوب نهضت در پیش گیرد که عمدتاً می توان آن ها را در بخش های زیر دسته بندی کرد:

۱٫ سیاست های روانی:

ابن زیاد در اولین سخنرانی خود، خود را برای فرمانبران و مطیعان، پدری مهربان معرفی کرد و نسبت به نافرمانان شمشیر و تازیانه اش را به رخ کشید و آن ها را به سپاه عظیمی که از شام به کوفه در حرکت است تهدید کرد که عاصیان و نافرمانان را به کام مرگ خواهند رسانید.

۲٫ سیاست های اجتماعی:

«از آن جا که انسجام و نظام قبیلگی هنوز پایداری خود را داشت. و اشراف و روسای قبایل که مهم ترین دلیل از نامه نگاری شان با امام و بیعت شان با مسلم بن عقیل به عنوان نماینده آن حضرت در کوفه، حفظ قدرت و ریاست شان بود».(۲)
با ورود ابن زیاد و مواجه شدن با تهدید های او منفعت خود را در خطر دیده و منفعت خود را در حمایت از ابن زیاد و روی گردانی و انکار بیعت با نماینده امام فهمیدند و فوراً طبق آن عمل کردند و ابن زیاد با دادن رشوه های کلان و تطمیع آن ها توانست آن ها را به دور خود جمع کنند.

۳٫ سیاست های اقتصادی:

«منبع مالی مردم کوفه در آن زمان دریافت عطایا و جیره از سوی حکومت بود و زندگی آن ها را از این طریق می گذراندند به همین دلیل وابستگی شدیدی به این منبع مالی داشتند، ابن زیاد هم از این فرصت به خوبی استفاده کرد و با تهدید به قطع کردن این جیره ها و عطایا و تشویق مردم به روی گردانی از امام و مسلم بن عقیل آن ها را به افزایش عطایا و جیره وعده داد و به کمک این فرصت توانست توده عظیمی از مردم را دور خود جمع کند و مردم را از کنار مسلم بن عقیل پراکنده سازد.»(۳)

«امام حسین ـ علیه السلام ـ در روز عاشورا به این مطلب اشاره می کند و می فرماید:

همه شما علیه من عصیان می ورزید و سخنان مرا گوش نمی دهید (علت آن این است که ) عطاهای شما از مال حرام فراهم (آمده) و شکم های تان از حرام انباشته شده است و این باعث مهر خوردن بر دل های تان گشته است.»(۴)

۴٫ سیاست نظامی:

سیاست نظامی و کنترل افراد و ورود و خروج آن ها و جلوگیری از پیوستن شیعیان به کاروان امام حسین ـ علیه السلام ـ .

نتیجه:

با توجه به دو مطلب ذکر شده بخوبی فهمیده می شود که تعداد کثیری که به امام نامه نوشتند شیعیان خالص آن حضرت نبودند و اکثرشان به دلایل مادی و دنیوی به حمایت از آن حضرت برخاسته بودند چون اصولاً افرادی بودند که باد به هر سمتی می وزید به آن سمت می رفتند اینان به مجردی که دنیا و منفعت شان که در اثر سیاست هایی که ابن زیاد درکوفه اعمال کرد و ما آن را توضیح دادیم در خطر دیدند به همین دلیل دست از یاری امام برداشته و عده زیادی از آن ها بی شرمانه نامه نگاری خود را منکر شدند.
بنابراین فقط تعداد خیلی اندکی از نامه نویسان شیعیان خالص امام بودند که البته به عهدشان وفا کرده و در رکاب آن حضرت باقی ماندند.
نتیجتاً اشکال گفته شده در سوال باطل بوده و این طور نیست که امام توسط محبان خود به شهادت رسیده باشند.

پی نوشت ها:

اقتباس از کتاب پرسش و پاسخ، گروه مولفان، انتشارات دانشگاه، دفتر نشر معارف، ۱۳۸۳، ص ۴۸ ـ ۵۷٫
۲٫ ابی مخنف ، وقعه الطف، ص ۱۰۹٫
۳٫ محمّدحسین زبیدی، الحیاه الاجتماعیه و الاقتصادیه فی الکوفه، ص ۲۱۹٫
۴٫ مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج۴۵، ص ۸٫

مبانی کفر یزید ابن معاویه

بر فرض که یزید عامل شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ بوده باشد، با صرف کشتن حسین بن علی کافر نمی شود. چرا که با قتل نبّی است که کفر محقق می شود در حالی که قتل مسلمان غیر نبّی فقط معصیت است نه کفر.

پاسخ:

یزید بن معاویه با تغییر سنّت نبّی اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و انجام منکرات به‌طور علنی و از همه مهم‌تر قتل امام حسین ـ علیه السّلام ـ و اسارت اهل بیت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و کشتار و جنایت در شهر مدینه و آتش زدن کعبه و … اعمالی انجام داد که علمای اسلام تماماً از آن بی‌زاری می‌جویند و بیشتر آن‌ها، حکم به کفر و جواز لعن وی کرده‌اند.
در قرآن خدای تعالی چند گروه را به جهت اوصاف و اعمالی، مورد لعن و نفرین قرار داده که همه این اوصاف و اعمال در یزد موجود بوده است از جمله: وَ مَنْ یقتل مؤمناً متعّداً فجزاکه جهنّم خالداً فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعدّله عذابا عظیما(۱) (هرکس مؤمنی را بعمد بکشد، مجازات او آتش جهنّم است که در آن جاوید معذب خواهد شد. خدا بر او خشم و لعن کند و عذابی بسیار شدید برای او مهیّا سازد) یزید بن معاویه با قتل آل البیت ـ علیهم السّلام ـ و کشتار مردم مدینه در واقعه حرّه، یکی از مصادیق این آیه‌ی می‌باشد و عدّه‌ای با استدلال بر این آیه لعن بر وی و معاویه ابن ابوسفیان را جایز می‌دانند.
یک دسته دیگر از کسانی که مورد لعن قرآن کریم قرار گرفته‌اند، کسانی می‌باشند که به اذیت و آزار رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ پرداخته، انّ الذّین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدّنیا و الاخره و اعدّ لهم عذابا مهینا(۲) (آنان‌که خدا و رسولش را مورد آزار و اذیت قرار دهند، خدا آن‌ها را در دنیا و آخرت لعنت می‌کند و برای آن‌ها عذابی با ذلت و خواری مهیا ساخته است).
حال سئوال این است که: کسی که فرزند پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را بکشد و اهل البیت آن‌حضرت را با خواری تمام به اسارت ببرد به آن‌حضرت اذّیت و آزار نکرده است؟!
از سوی دیگر چگونه لعن یزید بن معاویه جایز نباشد؟ حال آن‌که نبّی اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ پدران وی را که در ظاهر از او بهتر بودند، مورد لعن خود قرار داده است.(۳)
در این‌جا به بعضی از اقوال علماء جهان اسلام، خصوصاً بزرگان اهل سنّت درباره یزید بن معاویه، نظر می‌اندازیم: قاضی ابویعلی، حافظ ابن جوزی و تفتازانی گفته رعد: اعتباری برای ایمان یزید نمی باشد لعنت خدا بر او و یاران و دوستان او باد، جلال سیوطی یکی از علمای مهم اهل سنت تصریح به لعن او کرده است. وی سپس می‌گوید: یزید کشتن امام حسین ـ علیه السّلام ـ را در مقابل کسانی که رسول‌خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ از اجداد وی در روز بدر به قتل رسانید می‌دانست و «هذا کفّر صریح» و این کفر صریح می‌باشد…»(۴)
جاحظ در رسائل خود می‌گوید: «منکراتی که یزید بن معاویه از قبیل، قتل حسین، اسارت دختران رسول‌ خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ ، با چوب زدن به دندان حسین، ترسانیدن اهل مدینه و خرابی کعبه انجام داد، دلالت بر سوء رای و کینه و بغض و نفاق او می‌کند و باعث خروج وی از ایمان می‌باشد. و سپس می‌گوید: «فالفاسق ملعون و من نهی عن شتم الملعون فملعون»(۵)
تفتازانی نیز یزید را کافر می‌داند و برای ایمان وی شأنی قائل نمی‌باشد و لعن وی را جایز می‌داند.(۶)
ابن حزم این حرکت یزید را برای رسیدن به دنیا دانسته و او را یاغی می‌داند.(۷)

ابن خلدون می‌گوید:

«اجماع بر فسق یزید وارد شده است و با این اجماع وی صالح برای رهبری نمی‌باشد و…»(۸) ابن مفلح الحنبلی می‌گوید: «ابن عقیل و ابن جوزی خروج بر امام غیر عادل را به دلیل قیام حسین بر علیه یزید جایز دانسته اند» و سپس با ذکر گوشه‌ای از جنایات یزید اصل حکومت یزید را زیر سئوال می‌برد.(۹)
کفر یزید بن معاویه در جهان اسلام به‌طوری واضح و روشن بوده است که ادّعا اجماع بر این مطلب شده است. و اگر کسی در این مطلب شک می‌کرد، مورد تعریز واقع می‌گشت. ابن تغر بردی، حنفی نقل می‌کند که: «علماء فتوی به تعزیز عمربن عبدالعزیز قزوینی دادند. زیرا وی به یزید لقب امیرالمؤمنین می‌داد و می‌گفت امیرالمؤمنین یزد و سپس او را از بغداد خارج کردند»(۱۰)
ابوشامه نیز نقل می‌کند که «احمد بن اسماعیل بن یوسف قزوینی وارد بغداد شد و روز عاشورا در نظامیه بغداد بالای منبر مشغول سخنرانی بود، پس به او گفتند: بر یزید بن معاویه لعنت کن، وی خود داری کرد، پس او را از بالای منبر به پایین انداختند و نزدیک بود کشته شود و بعد از این جریان او را از بغداد خارج کردند و وی به قزوین رفته و در سال ۵۹۰ هـ از دنیا رفت»(۱۱)
این در صورتی بوده است که در نظامیه بغداد، دانشمندان بزرگی زندگی می‌کردند و نظامیه بغداد محل اصلی و حوزه درس علمای اهل سنّت محسوب می‌شده است.

پی نوشت ها:

ـ نساء:۹۲٫
۲٫ ـ احزاب:۵۷٫
۳٫ ـ طبری، محمّد، تاریخ طبری، بیروت، انتشارات دار الکتب العلّیه، ج۵، ص۶۲۲٫ تاریخ ابن الفداء، حوادث سال ۲۳۸، ج۲، ص۵۷٫
۴٫ ـ الوسی، تفسیر روح المعانی، ج ۲۶، ص ۷۳، ذیل آیه‌ی: فهل عسیتهم ان تولیتم.
۵٫ ـ رسائل الجاحظ، ص ۲۹۸، الرساله‌ الحادیه عشره فی بنی امیه.
۶٫ ـ شرح العقائد النسفیه، طبع الاستانه، سال ۱۳۱۳، ص۱۸۱٫
۷٫ ـ ابن حزم، المحلی، ج۱۱، ص۹۸٫
۸٫ ـ ابن خلدون، المقدمه، ص ۲۵۴ و ۲۵۵، عند ذکر ولایه‌ العهد.
۹٫ ـ الفروع، انتشارات المنار، سال ۱۳۴۵ه‍ ، ج۳، ص۵۴۸، باب فتال اهل البغی.
۱۰٫ ـ النجوم الزاهره، سال ۵۹۰ ه‍ ، ج۱، ص ۱۶۳٫
۱۱٫ ـ لابی شامه، رجال القرنین، سال ۵۹۰ه‍ ، ص۶٫

 

اثبات کفر یزید ابن معاویه

پرسش:

بر فرض که یزید عامل شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ بوده باشد، با صرف کشتن حسین بن علی کافر نمی شود. چرا که با قتل نبّی است که کفر محقق می شود در حالیکه قتل مسلمان غیر نبّی فقط معصیت است نه کفر.

پاسخ:

یزید بن معاویه با تغییر سنّت نبّی اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و انجام منکرات به‌طور علنی و از همه مهم‌تر قتل امام حسین ـ علیه السّلام ـ و اسارت اهل بیت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و کشتار و جنایت در شهر مدینه و آتش زدن کعبه و … اعمالی انجام داد که علمای اسلام تماماً از آن بی‌زاری می‌جویند و بیشتر آن‌ها، حکم به کفر و جواز لعن وی کرده‌اند.
در قرآن خدای تعالی چند گروه را به جهت اوصاف و اعمالی، مورد لعن و نفرین قرار داده که همه این اوصاف و اعمال در یزد موجود بوده است از جمله: وَ مَنْ یقتل مؤمناً متعّداً فجزاکه جهنّم خالداً فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعدّله عذابا عظیما(۱) (هرکس مؤمنی را بعمد بکشد، مجازات او آتش جهنّم است که در آن جاوید معذب خواهد شد. خدا بر او خشم و لعن کند و عذابی بسیار شدید برای او مهیّا سازد) یزید بن معاویه با قتل آل البیت ـ علیهم السّلام ـ و کشتار مردم مدینه در واقعه حرّه، یکی از مصادیق این آیه‌ی می‌باشد و عدّه‌ای با استدلال بر این آیه لعن بر وی و معاویه ابن ابوسفیان را جایز می‌دانند.
یک دسته دیگر از کسانی که مورد لعن قرآن کریم قرار گرفته‌اند، کسانی می‌باشند که به اذیت و آزار رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ پرداخته، انّ الذّین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدّنیا و الاخره و اعدّ لهم عذابا مهینا(۲) (آنان‌که خدا و رسولش را مورد آزار و اذیت قرار دهند، خدا آن‌ها را در دنیا و آخرت لعنت می‌کند و برای آن‌ها عذابی با ذلت و خواری مهیا ساخته است).
حال سئوال این است که: کسی که فرزند پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را بکشد و اهل البیت آن‌حضرت را با خواری تمام به اسارت ببرد به آن‌حضرت اذّیت و آزار نکرده است؟!
از سوی دیگر چگونه لعن یزید بن معاویه جایز نباشد؟ حال آن‌که نبّی اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ پدران وی را که در ظاهر از او بهتر بودند، مورد لعن خود قرار داده است.(۳)
در این‌جا به بعضی از اقوال علماء جهان اسلام، خصوصاً بزرگان اهل سنّت درباره یزید بن معاویه، نظر می‌اندازیم: قاضی ابویعلی، حافظ ابن جوزی و تفتازانی گفته رعد: اعتباری برای ایمان یزید نمی باشد لعنت خدا بر او و یاران و دوستان او باد، جلال سیوطی یکی از علمای مهم اهل سنت تصریح به لعن او کرده است. وی سپس می‌گوید: یزید کشتن امام حسین ـ علیه السّلام ـ را در مقابل کسانی که رسول‌خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ از اجداد وی در روز بدر به قتل رسانید می‌دانست و «هذا کفّر صریح» و این کفر صریح می‌باشد…»(۴)
جاحظ در رسائل خود می‌گوید: «منکراتی که یزید بن معاویه از قبیل، قتل حسین، اسارت دختران رسول‌ خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ ، با چوب زدن به دندان حسین، ترسانیدن اهل مدینه و خرابی کعبه انجام داد، دلالت بر سوء رای و کینه و بغض و نفاق او می‌کند و باعث خروج وی از ایمان می‌باشد. و سپس می‌گوید: «فالفاسق ملعون و من نهی عن شتم الملعون فملعون»(۵)
تفتازانی نیز یزید را کافر می‌داند و برای ایمان وی شأنی قائل نمی‌باشد و لعن وی را جایز می‌داند.(۶)
ابن حزم این حرکت یزید را برای رسیدن به دنیا دانسته و او را یاغی می‌داند.(۷)
ابن خلدون می‌گوید: «اجماع بر فسق یزید وارد شده است و با این اجماع وی صالح برای رهبری نمی‌باشد و…»(۸) ابن مفلح الحنبلی می‌گوید: «ابن عقیل و ابن جوزی خروج بر امام غیر عادل را به دلیل قیام حسین بر علیه یزید جایز دانسته اند» و سپس با ذکر گوشه‌ای از جنایات یزید اصل حکومت یزید را زیر سئوال می‌برد.(۹)
کفر یزید بن معاویه در جهان اسلام به‌طوری واضح و روشن بوده است که ادّعا اجماع بر این مطلب شده است. و اگر کسی در این مطلب شک می‌کرد، مورد تعریز واقع می‌گشت. ابن تغر بردی، حنفی نقل می‌کند که: «علماء فتوی به تعزیز عمربن عبدالعزیز قزوینی دادند. زیرا وی به یزید لقب امیرالمؤمنین می‌داد و می‌گفت امیرالمؤمنین یزد و سپس او را از بغداد خارج کردند»(۱۰)
ابوشامه نیز نقل می‌کند که «احمد بن اسماعیل بن یوسف قزوینی وارد بغداد شد و روز عاشورا در نظامیه بغداد بالای منبر مشغول سخنرانی بود، پس به او گفتند: بر یزید بن معاویه لعنت کن، وی خود داری کرد، پس او را از بالای منبر به پایین انداختند و نزدیک بود کشته شود و بعد از این جریان او را از بغداد خارج کردند و وی به قزوین رفته و در سال ۵۹۰ هـ از دنیا رفت»(۱۱)
این در صورتی بوده است که در نظامیه بغداد، دانشمندان بزرگی زندگی می‌کردند و نظامیه بغداد محل اصلی و حوزه درس علمای اهل سنّت محسوب می‌شده است.

پی نوشت ها:

ـ نساء:۹۲٫
۲٫ ـ احزاب:۵۷٫
۳٫ ـ طبری، محمّد، تاریخ طبری، بیروت، انتشارات دار الکتب العلّیه، ج۵، ص۶۲۲٫ تاریخ ابن الفداء، حوادث سال ۲۳۸، ج۲، ص۵۷٫
۴٫ ـ الوسی، تفسیر روح المعانی، ج ۲۶، ص ۷۳، ذیل آیه‌ی: فهل عسیتهم ان تولیتم.
۵٫ ـ رسائل الجاحظ، ص ۲۹۸، الرساله‌ الحادیه عشره فی بنی امیه.
۶٫ ـ شرح العقائد النسفیه، طبع الاستانه، سال ۱۳۱۳، ص۱۸۱٫
۷٫ ـ ابن حزم، المحلی، ج۱۱، ص۹۸٫
۸٫ ـ ابن خلدون، المقدمه، ص ۲۵۴ و ۲۵۵، عند ذکر ولایه‌ العهد.
۹٫ ـ الفروع، انتشارات المنار، سال ۱۳۴۵ه‍ ، ج۳، ص۵۴۸، باب فتال اهل البغی.
۱۰٫ ـ النجوم الزاهره، سال ۵۹۰ ه‍ ، ج۱، ص ۱۶۳٫
۱۱٫ ـ لابی شامه، رجال القرنین، سال ۵۹۰ه‍ ، ص۶٫