یتیم نوازی

نوشته‌ها

تکریم فرزند شهید

یکی از اعضای محترم دفتر امام خمینی(ره) نقل کردند: خانم معلمی از کشور ایتالیا، که به آیین حضرت مسیح بود، نامه‌ای را که از ابراز محبت و علاقه به امام و راه او آکنده بود، همراه با یک گردن بند طلا، برای ایشان فرستاده و متذکر شده بود که:

«این گردن بند را که یادگار آغاز ازدواجم هست و آن را خیلی دوست دارم، تقدیم محضر شما می‌نمایم.»

مدتی آن را نگه داشتیم. در آخر با تردید از این که امام آن را می‌پذیرد یا نه، همراه ترجمه نامه، خدمت معظم له بردیم. ایشان نامه و گردن بند را گرفت و روی میز که کنارشان قرار داشت گذاشت. دو سه روز بعد، اتفاقا دختر بچه دو یا سه ساله‌ای را آوردند که پدرش در جبهه مفقودالاثر شده بود.

امام وقتی متوجه شد، فرمود: «الان او را داخل بیاورید.» دخترک را به حضور امام(ره) آوردند؛ او را روی زانو نشاند و صورت مبارک خود را به صورت کودک چسباند و دست بر سر او گذاشت. مدتی به همین حالت، آهسته با او سخن می‌گفت. با آن که فاصله ما با ایشان کمتر از یک و نیم متر بود، حرف‌های ایشان برای ما مشخص نبود.

سرانجام آن کودک، که در آغاز، افسرده بود، در آغوش امام خندید و به دنبال آن، امام هم احساس سبکی و انبساط کرد. آن گاه دیدیم که معظم له همان گردنبند را برداشت و با دست مبارک خود به گردن دختر بچه انداخت و آن دختر بچه در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید، از خدمت امام بیرون رفت.

منبع: مصطفی وجدانی؛ سرگذشت‌های ویژه از زندگی امام خمینی ره؛ ج۵ ص۶۶)

خاطره‌ای از دوران کودکی نواب صفوی

شهید نواب صفوی، شیر مرد مخلص و دلاور، نخستین مردی که جنگ مسلحانه بر ضد رژیم محمدرضا شاه پهلوی، به راه انداخت و با یارانش، چند نفر از مهره‌های درشت آن رژیم را اعدام انقلابی کردند، سرانجام در سال ۱۳۳۴ شمسی، او را اعدام کردند، و در حالی که صدای «اللّه اکبر» او بلند بود، به شهادت رسید، قبرش در «ابن بابویه» شهر ری می‌باشد.

از خاطرات در دوران کودکی این که: یکی از همکلاسان او در مدرسه حکیم نظامی تهران، می‌گوید: هنگام بازگشت از مدرسه، با یکی از همکلاسی‌هایمان نزاع کردیم، او سنگی پرتاب کرد و سر مرا شکست، گریه کنان به منزل پدرم رفتم، پدرم که چهره خون آلود مرا دید، برآشفت و برای تنبیه آن کودک ضارب، به دنبال من به راه افتاد. ضارب، وقتی که پدرم را با قیافه خشمگین دید، بر خود لرزید و به کناری پناه برد.
ناگهان سید مجتبی صفوی (همکلاسی ما) به جلو آمد و به پدرم گفت: «ما با هم شوخی می‌کردیم و من سنگی پرتاب کردم و سر پسر شما شکست و اکنون برای هر گونه مجازاتی آماده‌ام. من تعجب شدید کردم، گفتم: او (سید مجتبی) نبود بلکه این (ضارب) مرا زد. ولی سید مجتبی با قیافه‌ای جدی می‌گفت: «من بودم، و برای هر گونه مجازاتی، آماده هستم».

پدرم در مقابل آن صراحت و خضوع، با تعجب به خانه برگشت، از مجتبی پرسیدم تو که سنگ به من نزدی؛ پس چرا این قدر پافشاری کردی که من زده‌ام؟!
سید مجتبی در پاسخ گفت: «درست است که ضارب، کار بدی کرد و به ناحق سر تو را شکست ولی او را می‌شناسم، او یتیم است و پدرش از دنیا رفته است. من نتوانستم آن حالت خشم پدرت را نسبت به آن یتیم، تحمل کنم. خواستم به این وسیله تا اندازه‌ای از درد یتیمی او بکاهم.

(منبع: داستان دوستان به نقل از کتاب شهدای روحانیت؛ ج۱ ص۲۰۶)

یتیم‌نوازی

یتیم نوازی، احترام و مهربانی با کودک یتیم، از جمله مسائلی است که در کلام خدا و گفتار و کردار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)و امامان معصوم(علیهم السلام) با تاکیدات خاصی به آن اشاره شده است. در روایتی آمده است:

کودک یتیمی به حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و چنین عرض کرد: «پدرم از دنیا رفته، مادرم، بینوا و بی‌بضاعت است، خواهرم، شوهر و سرپرست ندارد. از چیزهایی که خدا به تو عنایت فرموده به من اطعام کن تا خداوند خشنود گردد».

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تحت تأثیر قرار گرفت به او فرمود: «چقدر نیکو سخن می‌گویی؟». سپس به بلال حبشی فرمود: با شتاب به حجره‌های همسران من برو و جستجو کن، اگر چیزی از طعام هست، بیاور.

بلال رفت و به جستجو پرداخت و مشتی خرما که ۲۱ عدد بود، یافت و به حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آورد. پیامبر مهربان اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) خرماها را سه قسمت کرد، هفت عدد آن را به آن کودک یتیم داد و فرمود: بقیه را بگیر، هفت عدد آن را به مادرت بده و هفت عدد دیگر را به خواهرت بده، کودک یتیم در حالی که خوشحال بود از نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رفت.

در این هنگام، «معاذ» (یکی از اصحاب) برخاست و دست نوازش بر سر آن کودک یتیم کشید و با گفتاری مهرانگیز، کودک را تسلی خاطر داد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به معاذ فرمود:

«ای معاذ! تو و این کار تو را دیدم، همین قدر بدان، هر کس سرپرستی یتیمی کند و دست نوازش بر سر او بکشد، خداوند به هر مویی که از زیر دستش می‌گذرد، حسنه و پاداش خوبی به او می‌دهد و گناهی از گناهان او را محو می‌کند و بر درجه و مقام معنوی او می‌افزاید».

(منبع: شیخ طبرسی؛ مجمع البیان؛ ج۱۰ ص۵۰۶)

پدرى مهربان

در دوران کوتاه حکومت سراسر عدل امام على(علیه السلام)، در یکی از روزها، مقدارى عسل به عنوان بیت المال مسلمین آوردند. پـدر یـتـیمان دستور داد کودکان بى‌سرپرست را از گوشه و کنار حاضر کنند. این خبر به گوش اطفال یتیم و بى‌کس رسید. آنها از خوشحالى گویى بال درآوردند و به سوى پدر مهربان خود شتافتند.
امیرالمومنین علی(علیه السلام) مـوقـعى که عسل را بین کودکان تقسیم مى‌فرمود، با دست خود آن را به دهان یتیمان مـى‌گذاشت. اطرافیان وقتى این عمل حضرت را مشاهده کردند، از این که امام و خلیفه مسلمین چنین با کودکان برخورد مى‌کرد تعجب نمودند. یکى از حضار به حضرت گفت: این عمل در شأن شما نیست!
حـضرت فرمود: امام، پدر یتیمان است. عسل به دهان یتیمان مى‌گذارم و به جاى پدران از دست رفته‌شان، به آنها مهربانى مى‌کنم …
آن روز، مردم از این برخورد ملایم و پدرانه امام، درس بزرگى گرفتند.

منبع: علامه مجلسی؛ بحارالانوار؛ ج ۴۱؛ ص ۱۲۳

 

طلب فرزند فقط از خدا

در شصت کیلومتری یزد در روستای مهرجرد، مرد پاکدل و پرهیزگاری به نام محمّدجعفر زندگی می‌کرد.

او چون نیاکان خود، به کار کشاورزی اشتغال داشت و از همین راه امرار معاش می‌کرد. محمّد جعفر پس از آن که جوانی برومند گشت، از همان روستا همسری انتخاب کرد و زندگی تازه‌ای را آغاز نمود و با اشتیاق به انتظار فرزندی نشست. امّا این انتظار سالها طول کشید، جوانی او سپری گشت و دوران نشاطش به سرآمد، امّا او همچنان بدون فرزند بود. دیگر زندگی در نظرش تاریک می‌نمود؛ از یک طرف، سپری شدن دوران جوانی و از طرف دیگر اشتیاقِ داشتنِ فرزند، آرامش را از وی سلب و زندگی شیرین و بی‌دغدغه اش را ناآرام ساخته بود.

در چنین شرایط روحی، تصمیم گرفت برای صاحب فرزند شدن ازدواج کند. ابتدا قضیه را با همسرش در میان نهاد و رضایت او را به دست آورد، سپس با هدفی مقدّس از بیوه زنی، که خود فرزند یتیمی نیز داشت، تقاضای ازدواج موقت کرد.

چند روزی گذشت؛ آن روز برای اولین بار محمّد جعفر به خانه ی همسر دومش رفته بود. آن زن برای راحتی شوهرِ جدیدش، می‌خواست دختر یتیمش را از خانه به بیرون بفرستد، ولی دخترک یتیم قبول نمی‌کرد.

از قضا هوا هم سرد بود و دخترک می‌لرزید و می‌گفت: «مادر! من در این هوای سرد به کجا بروم؟». مادر هم سعی می‌کرد او را به عناوینی راضی کند که بیرون برود. محمّد جعفر این صحنه را می‌بیند و بسیار ناراحت می‌شود. همان لحظه بقیه ی مدت باقیمانده ی مقرر در عقد ازدواج را می‌بخشد و مَهریه او را به تمام و کمال می‌دهد و با خداوند به این مضمون مناجات می‌کند:

«خدایا! من دیگر برای فرزند به خانه ی کسی نمی‌روم تا مبادا دل طفل یتیمی برای خاطر من آزرده شود، تو اگر می‌خواهی قدرت داری که از همان زن که تا به حال فرزند نیاورده به من فرزند عطا کنی و اگر نخواهی هم خود دانی. خدایا! امر موکول به توست. می‌خواهی فرزند از همان اوّلی بده، می‌خواهی نده.»(۱)

این روز در زندگی محمّد جعفر، روز فرخنده و مبارکی گردید. در این روز به یادماندنی، خلوص و صفای دل محمّد جعفر با زبان نیایش او به هم آمیخت و دعایش در پیشگاه خداوند مورد اجابت قرار گرفت. به طوری که سال بعد خانه ی پر از صفای او، به نور جمال کودکی منوّر گردید.(۲) این کودک بعدها حوزه ی علمیه ی قم را تأسیس کرد. او آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی(ره) (حدود ۱۲۸۰-۱۳۵۵ قمری) بود.

خود او بعدها نقل می‌کرد:

«وقتی که بچه بودم به مقتضای کودکی خیلی شیطنت می‌کردم، در این مواقع مادرم می‌گفت: تو تقصیری نداری! بچه‌ای که به زور از خدا بگیری، بهتر از این نمیشه!!».

پی‌نوشت‌ها

۱- آقا بزرگ تهرانی؛ نقباء البشر؛ ج۳، ص ۱۱۵۸٫

۲- نشریه حوزه؛ شماره ۱۲؛ سال ۶۴؛ یاد، ش۴، سال ۶۵

(منبع: تبیان)