یاران

نوشته‌ها

ذکر اسامى برخى از صحابه خاص حضرت علی

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(ع) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(ع) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

 

و اما به آن مقدار که در این مختصر از صحابه ى خاص آن حضرت توان نگاشت بعد از فرزندان و خویشان و اقارب آن جناب:

محمد بن ابى بکر- اویس قرنى- مالک بن حارث- زید بن صوحان- صعصه بن صوحان- محمد بن ابى خدیفه- جعده بن هبیره- سعید بن قیس- خواجه ربیع یا ربیع بن خیثم “مدفون به خراسان”- اعین بن صعصور- عبدالرحمن بن صرد- طرماخ- سعید بن جبیر- اصبغ بن نباته- مسلم بن مجاشعى- عثمان بن حنیف- یحیى بن یعمر- جابربن یزید- میثم تمار- حبیب من مظاهر- حارث همدانى- حبه بن جوین- رشید بحرى- عبدالعزیز بن حارث- نعیم بن دجاجه- سفیان بن لیلى- سهل بن حنیف- محقن بن ابى محق- ضراره بن ضمره- قنبر- عبدالله ابى رافع- تمیم بن عمرو- ثابت بن بنانى- حارث بن ربیع- حارث بن قیس- حارث بن همام- خوات بن جبیر- زیاد بن کعب- زید بن وهب- سالم بن ابى جعده- سلمه بن کهیل- سلیمان بن مهرى- سفیان بن یزید- شرجیل- سالم بن سراق- عامر بن شرجیل- عامر بن عبدالله- عبابه بن رفاعه- عبدالله بن حجل – عبدالله بن خباب- عبدالله بن سلمه- عبدالله بن شداد- عبدالله بن صامت- عبدالخیر- عبدالرحمن بن ابى لیلى- کمیل بن زیاد.

و بیش از پانصد تن دیگر که با على (علیه السلام) اجسادى در یک قالب بوده اطاعت از اوامرش را اطاعت از دستورات قرآن مى دانستند و هماره جان به کف آماده ى خدمتگذارى و جانفشانى بوده در برابرش خود و مال و زن و فرزند نمى دانستند، در آن حد که بسا از ایشان دچار بلیات و مهلکاتى غیر قابل تحمل گردیده تا آخرین رمق حیات على على مى گفتند.

منبع:مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن .مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی

یاران و فرزندان امام هادی (علیه السّلام)

اشاره:

امام علی بن محمد (هادی) (علیه السّلام) دهمین امام شیعیان است که خداوند آنها را از هرگونه آلودگی پاک کرده است. نامش علی، کنیه اش ابوالحسن و برخی القاب او مرتضی، ناصح، امین، فقیه، عالم، هادی و نقی است.[۱] امام هادی و فرزندشان امام حسن(علیه السّلام )به عسکریین شهرت دارند. پدرش امام جواد(علیه السّلام ) و مادرش سمانه بانویی پاک و باتقوا بود.[۲] حضرت زیر سایه پدر و سر سفره قرآن رشد و تربیت الهی خود را کامل کرد. در کودکی به امامت رسید و آوازه حکمت و فضیلت او همه جا را پر کرد.

فرزندان امام هادی( علیه السّلام):

امام هادی (علیه السّلام ) چهار پسر داشت و یک دختر. پسران حضرت عبارتند از ابو محمد حسن بن علی (امام حسن عسکری) که امام یازدهم شیعیان است، محمد، حسین، جعفر و یک دختر به نام عالیه یا علیّه یا عایشه.[۳]

۱٫ امام حسن عسکری(علیه السّلام) امام یازدهم شیعیان و پدر گرامی امام زمان (عج) است. «حضرت در ماه ربیع الثانی سال ۲۳۲ هـ.ق در مدینه چشم به جهان گشود». در مورد روز ولادت اختلاف است ولی روز هشتم مشهورتر است. نامش حسن کنیه اش ابو محمد و برخی القابش السراج و العسکری و ابن الرضاست. «پدرش امام هادی و مادرش حدیث (سلیل) است.[۴]

حضرت در ۲۲ سالگی به امامت رسید و پس از ۶ سال امامت در هشتم ربیع الاول سال ۲۶۰هـ..ق در سن ۲۸ سالگی در سامرا به دیار باقی شتافت و در همان خانه پدری در جوار پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.[۵]

۲٫ حسین: او سیدی جلیل القدر و عظم الشأن بوده و به او و امام حسن عسکری سبطین می‌ گفتند و به جدشان امام حسن (علیه السّلام ) و امام حسین( علیه السّلام) تشبیه می‌ کردند. روایت است که صدای امام زمان شبیه صدای عمویش حسین است. حسین از زاهدان و عابدان زمان خود بوده و به امامت برادرش (امام حسن عسکری) اعتراف می‌ کرد. معروف است که قبر حسین در کنار قبر پدر (امام هادی) و برادرش (امام حسن عسکری) در زیر همان قبّه سامیه است.[۶]

۳٫ سید محمد: او از بزرگان سادات و دارای کرامات بی شماراست. حتی اهل سنت و عربهای بادیه‎نشین به شدت به او احترام کرده و از او می‌ ترسند. آنها هرگز قسم دروغ به سید محمد نمی خورند و پیوسته برای او نذر می‌ کنند. کرامات بسیار زیادی مانند شفای مفلوج و مرضهای صعب العلاج و رفع گرفتاریهای شدید از او نقل شده است.[۷]

سید محمد فرزند بزرگ امام هادی(علیه السّلام ) بود و حضرت علاقه شدیدی به او داشت حتی عده زیادی از شیعیان گمان می‌ کردند او امام بعدی و جانشین پدر خواهد شد. امّا سید محمد در زمان پدر از دنیا رفت.

عده ای از بنی هاشم نقل می‌ کنند:« ما هنگام وفات سید محمد در خانه امام هادی (علیه السّلام ) جمع شده بودیم ناگهان جوانی وارد شد و در طرف راست پدر نشست. ما او را نمی شناختیم؛ پرسیدیم: «کیست؟» گفتند: « حسن فرزند امام هادی.» در آن وقت به نظر بیست ساله بود. از طرز صحبت امام هادی با او فهمیدیم که او امام شیعیان و جانشین پدر است. با مرگ سیدمحمد، شیعیان فهمیدند که سید محمد امام نبوده است. البته آگاهی دادن امام هادی و فضایل و خصوصیات امام حسن عسکری نیز در تصحیح اعتقاد شیعیان تأثیر داشت.[۸] مزار سید محمد در هشت فرسخی سامرا نزدیک روستای «بلد» است.[۹]

۴٫ جعفر: او پس از شهادت امام حسن عسکری به ناحق ادعای امامت کرد و در تلاش بود با نماز خواندن بر جنازه امام حسن عسکری عملا ثابت کند که امام است، ولی امام زمان که کودکی تقریباً ۵ ساله بود آمد و عمویش را کنار زد و خود بر جنازه پدر به نماز ایستاد. در روایتی از امام زمان آمده که عموی ما جعفر مانند برادران یوسف است. یعنی مثل آنها پشیمان شده و توبه کرده است پس «لا تقول فیه الا خیراً» کلمه کذاب را نگویید و جعفر توّاب بگوئید.

جعفر فرزندان زیادی داشته و تعداد آنها را تا ۱۲۰ نفر ذکر کرده اند. او در ۴۵ سالگی در سال ۲۷۱ هـ.ق از دنیا رفت و در سامرا دفن شد.[۱۰]

در مورد تنها دختر امام هادی( علیه السّلام ) منابع چیزی نقل نکرده اند تنها برای او سه نام ذکر کرده اند: عالیه، علّیه، عایشه.

یاران امام هادی:

با وجود جو اختناق و ستم، امکان استفاده از امام هادی(علیه السّلام) بسیار محدود بود، ولی برخی مشتاقان معارف قرآن و علوم اهل بیت توانستند از محضر حضرت کسب فیض نمایند. شیخ طوسی ۱۸۵ نفر از راویان حدیث از محضر امام هادی(علیه السّلام) را نام می‌ برد که به طور خلاصه به سه نفر از آنها اشاره می‌ شود.

یاران:

۱٫ عبدالعظیم حسنی: از دانشمندان و راویان بزرگ است. از شاگردان و راویان امام جواد و امام هادی است. و او به امور دین آگاه و به مسائل مذهبی و احکام قرآن کاملا آشنا بود. امام هادی(علیه السّلام ) به برخی از اهل ری سفارش می‌ نمود که در مشکلات خود به عبدالعظیم مراجعه کنند.[۱۱] آنقدر بزرگوار و با ایمان بود که امام هادی فرمود: «تو از دوستان واقعی مایی»[۱۲]. او یکبار همه عقاید خویش را به امام هادی( علیه السّلام ) عرضه کرد. امام هادی( علیه السّلام) فرمود: این همان دینی است که خدای متعال برای بندگانش پسندیده است بر آن ثابت باش.[۱۳]

عبدالعظیم مورد تعقیب حکومت عباسی قرار گرفت و به ایران آمد و در شهر ری پنهان شد. روزها روزه می‌ گرفت و شبها شب‎ زنده‎داری می‌ کرد و گاهی مخفیانه به زیارت امامزاده حمزه – که اکنون در کنار قبر اوست – می‌ رفت. وی پس از چندی بیمار شد و در زمان امام هادی( علیه السّلام) از دنیا رفت و سپس در کنار امامزاده حمزه در زمینی که برای دفن او و شیعیان وقف شده است دفن شد. در روایتی از امام هادی (علیه السّلام) ثواب زیارت او به اندازه زیارت امام حسین(علیه السّلام )ذکر شده است.[۱۴]

۲٫ حسین بن سعید اهوازی: از یاران امام رضا و امام جواد و امام هادی (علیهم السّلام ) بود او اهل کوفه بود او به اهواز و سپس به قم مهاجرت کرد و در قم از دنیا رفت. او سی کتاب در فقه و آداب و اخلاق دارد و مورد وثوق علماست. حسین و برادرش حسن از راویانی هستند که روایات بسیار زیادی از ائمه نقل کرده اند.[۱۵]

۳٫ فضل بن شاذان نیشابوری: او فقیهی عالی مقام و متکلمی توانا و از اصحاب امام هادی و امام حسن عسکری بود. وی کتابهای زیادی نوشته که مورد توجه علمای بزرگ شیعه قرار گرفته است. امام هادی (علیه السّلام)با دیدن یکی از کتابهایش فرمود: « من بر اهل خراسان غبطه می‌ خورم که فضل بن شاذان را در میان خود دارند. وقتی امام حسن عسکری، کتاب «الیوم و اللیله» فضل بن شاذان را دید سه بار بر او رحمت فرستاد و فرمود سزاوار است به آن عمل شود. فضل در نیشابور می‌ زیست ولی به جرم شیعه بودن به سبزوار تبعید شد و پس از مدتی بیمار شد و از دنیا رفت. قبر او در نیشابور قدیم (یک فرسخی نیشابور فعلی) قرار دارد.[۱۶]

پی‌نوشت‌:

[۱] . شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، ترجمه رسول محلاتی، ص ۴۱۷ ـ طبرسی، اعلام الوری، چ ۳، ص ۳۵۵٫

[۲] . همان.

[۳] . مرعشی نجفی، سید شهاب الدین، مجموعه نفیسه، چاپ ۱۴۰۶ هجری قمری، ص ۱۳۲ – ، عباسقلی خان‌‌‌‌، ناسخ التواریخ، انتشارات اسلامیه، تهران، ج ۷، ص ۳۳۲ – شیخ مفید، الارشاد، همان، ص ۴۴۰ – محلاتی، ذبیح الله، اختران تابناک، انتشارات اسلامیه، تهران، ج ۲، ص ۱۸۰ – قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، ج ۲، موسسه مطبوعاتی حسینی، ص ۱۰۱۰٫

[۴] . شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، ترجمه رسول محلاتی، ص ۴۴۲ ـ منتهی الآمال، همان، ص ۱۰۱۱٫

[۵] . منتهی الآمال، همان، ص ۱۰۱۰ ـ اختران تابناک، همان، ص ۱۸۰٫

[۶] . منتهی الآمال، همان، ص ۱۰۱۰ ـ اختران تابناک، همان، ص ۱۸۰٫

[۷] . همان.

[۸] . همان.

[۹] . همان.

[۱۰] . همان.

[۱۱] . پیشوای دهم، مؤسسه در راه حق، سلمان فارسی، ۱۳۶۹، ص ۵۸٫

[۱۲] . همان، ص ۵۹، به نقل از امالی صدوق، مجلسی ۵۴، ص ۲۰۴٫

[۱۳] . همان، به نقل از همان.

[۱۴] . همان به نقل از عبدالعظیم حسنی، ص ۶۳٫

[۱۵] . همان، ص ۶۴٫

یاران امام حسین (ع)

اشاره:

‏‏ نهضت سالار شهیدان حضرت امام حسین(ع) از سه رکن اصلى تشکیل شده است: ۱ـ رهبر قیام; ۲ـ حضرت امام زین العابدین(ع) و زینب کبرى(س); ۳ـ یاران وفادار و فداکار. در این مقاله برآنیم تا اندکى درباره رکن سوم این قیام, یعنى یاران فداکار امام حسین(ع) بحث کنیم. نقش یاران وفادار اساسا در تاریخ نهضتهاى الهى هیچ نهضتى بدون یاران وفادار و فداکار جان نگرفته است, انبیا و پیام آوران حق با این که موید از ناحیه خداوند بودند, اما روى یاران مومن حساب مى کردند: (و کاین من نبى قاتل معه ربیون کثیر فما وهنوا لما اصابهم فى سبیل الله و ما ضعفوا و ما استکانوا والله یحب الصابرین;(۱)

و چه بسیار پیامبرانى که مردان الهى فراوانى به همراه آنان جنگیدند, آنها هیچ گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنها مى رسید سست نشدند و ناتوان نگردیدند و خداوند استقامت کنندگان را دوست دارد.) پیامبر بزرگوار اسلام در دوره بعثت على رغم ناملایمات و سختیهاى فراوان و اصرار دوستان بر اعلان جنگ با دشمنان خدا, اجازه نبرد مسلحانه با دشمن را نداد چرا که جنگ نیاز به (عده) و (عده) دارد و این در مکه فراهم نبود. با هجرت حضرت به مدینه این مهم برآورده شد. دوره سخت مکه در حقیقت دوره سازندگى بود. حضرت در این دوره سربازانى فداکار پرورید; سربازانى که در جنگهاى پیامبر اکرم(ص) افتخارات فراوانى براى اسلام و مسلمین آفریدند. آن گاه که این زمینه ها فراهم شد در سال دوم هجرت اولین آیات قتال صادر شد:(۲) (اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدیر; به آنان که جنگ بر آنها تحمیل شده اجازه جهاد داده شد چرا که آنها مورد ستم قرار گرفته اند و البته خداوند بر یارى آنها قادر است.) امام على(ع) هم سکوت و هم پذیرش حکومت را مستند به یاران مى کند; آن بزرگوار مى فرماید: سکوت کردم چرا که یاران وفادار نداشتم, حکومت را پذیرفتم چون تعداد زیادى درخواست آن را داشتند در خطبه ۲۶ نهج البلاغه مى فرماید: (… فنظرت فاذا لیس لى معین الا اهل بیتى فضننت بهم عن الموت واغضیت على القذى و شربت على الشجى و صبرت على اخذ الکظم و على امر من طعم العلقم; پس نگاه کردم دیدم براى گرفتن حق خود یاورى ندارم جز خاندانم به مرگ آنها راضى نشدم چشمهاى پر از خاشاک را فرو بستم و با گلویى که گویا استخوانى در آن گیر کرده بود جرعه حوادث را نوشیدم و با این که تحمل در برابر گرفتگى راه گلو و نوشیدن جرعه اى که تلخ تر از حنظل است کار طاقت فرسایى بود شکیبایى کردم.) و در خطبه سوم نهج البلاغه مى فرماید: (…لو لا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلمإ الا یقاروا على کظه ظالم و لاسغب مظلوم لالقیت حبلها على غاربها…; اگر نه این بود که جمعیت بسیارى گردا گردم را گرفته و به یاریم قیام کردند و از این جهت حجت تمام شد و اگر نبود عهد و مسوولیتى که خداوند از علما و دانشمندان هر جامعه گرفته که در برابر شکمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان سکوت نکنند من مهار شتر خلافت را رها مى ساختم و از آن صرف نظر مى کردم…) حضرت امام حسن مجتبى مهم ترین فلسفه صلح خویش را نداشتن یارانى مومن و وفادار و فداکار ذکر مى کند: (لو وجدت انصارا لقاتلته لیلى و نهارى…;(۳) اگر یارانى مى یافتم شب و روزم را در جهاد با معاویه مى گذراندم…) در دوره حضرت امام صادق(ع) یاران شعارى فراوان بودند ولى یاران وفادار اندک, ساده اندیشان مى پنداشتند که این یاران شعارى کارسازند, از این رو به امام صادق(ع) اعتراض مى کردند که با وجود این همه یاور چرا نشسته اید و قیام نمى کنید؟ امام (ع) در پاسخشان مى فرمود: یارانى که فدایى باشند اندکند: (لو کان لى شیعه بعدد هذه الجدإ لما وسعنى القعود;(۴) اگر به عدد این بزغاله ها (هفده عدد) یار مى داشتم قیام مى کردم…) و در پاسخ (سهل خراسانى) که مشابه اعتراض فوق را داشت فرمود: (… اما انا لانخرج فى زمان لانجد فیه خمسه معاضدین لنا نحن اعلم بالوقت… ;(۵) آگاه باش ما تا زمانى که پنج یار همراه نیابیم قیام نمى کنیم ما زمان قیام را بهتر مى دانیم…) و حضرت امام مهدى(عج) نیز به همراه ۳۱۳ نفر ـ که در حقیقت فرماندهان لشگر حضرتند ـ قیام مى نماید و با این قیام الهى جهان را پر از عدل و داد مى کند. در بین امامان, تنها امامى که از یاران خویش رضایت کامل داشته سالار شهیدان ابى عبدالله الحسین(ع) است و این مدال افتخار آنهاست که امام حسین(ع) فرمود: (.. . اما بعد فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لاخیرا من اصحابى…; من یارانى باوفاتر و بهتر از یاران خویش سراغ ندارم…) یاران امام حسین(ع) با فداکارى خویش پیوند با (آل الله) خوردند و تا روز قیامت عاشقان و شیفتگان حق در کنار سلام و درود بر سالار شهیدان, سلام بر آنها را دارند که: (السلام على الحسین و على على بن الحسین و على اولاد الحسین و على اصحاب الحسین) تعداد یاران امام حسین(ع) در این باره, بین مورخان چهار نظر مطرح است: ۱ ـ شش صد نفر, (پانصد سواره و صد پیاده). این قول را مورخ مشهور مسعودى نقل کرده(۶) که بسیار بعید است, در این نقل, وى همراه ندارد. ۲ ـ ۱۴۵ نفر, (صد نفر پیاده و ۴۵ نفر سواره). این قول را در روایتى عمار دهنى از حضرت امام باقر(ع) نقل مى کند.(۷) این روایت این تعداد را در روز دوم محرم ذکر مى کند در حالى که (ابن نما) همین تعداد را مربوط به روز عاشورا مى داند. (۸) ۳ ـ صد نفر, این نقل را (حصین بن عبدالرحمن) از (سعد بن عبیده) ـ که جزء لشکریان عمر سعد و خود شاهد ماجرا بوده است ـ نقل کرده است.(۹) ۴ ـ ۷۲ نفر (۳۲ سواره و چهل نفر پیاده) مورخ بزرگ شیعه مرحوم شیخ مفید این نظر را برگزیده(۱۰) و ابوحنیفه دینورى(۱۱) و یعقوبى(۱۲) و خوارزمى(۱۳) نیز همین نظر را برگزیده اند. راوى این نقل (ضحاک بن عبدالله مشرقى) است او از کسانى است که جزو لشکریان امام حسین(ع) بوده و از امام(ع) اجازه خواست که تا هنگامى که مقاومت و جهادش ثمر دارد بماند و وقتى دید مقاومتش بى اثر است برگردد: امام به او اجازه داد. بر این اساس او روز عاشورا مردانه جنگید و در ساعتهاى پایانى روز عاشورا وقتى سیدالشهدا کشته شد از معرکه گریخت و جان سالم به در برد. به نظر مى رسد این نقل به واقع نزدیکتر است, هرچند نمى توان نقلهاى دیگر را به کلى رد کرد, زیرا مراحل سفر مختلف بوده چه بسا در مرحله اى تعداد یاران حضرت بیشتر و در مرحله دیگر کمتر بوده اند. در آغاز تعدادى با این اندیشه که امام حسین به کوفه خواهد رفت و حکومت یزیدیان را نابود کرده خود حاکم مى شود و آنها هم در این راستا به نوا مى رسند! به حضرت ملحق شدند ولى وقتى در بین راه اخبار نگران کننده از کوفه رسید برگشتند (البته بى تردید شب عاشورا کسى امام حسین(ع) را رها نکرده است) به این ترتیب چه بسا در آغاز شش صد نفر بوده اند به تدریج به ۱۴۵ نفر و صد نفر رسیدند و در پایان آنان که تا آخرین لحظه ماندند و مقاومت کردند ۷۲ تن بودند. در تعداد یاران حضرت نباید تنها آنها که در کربلا به شهادت رسیدند مد نظر باشند بلکه شهید بزرگ کوفه, سفیر امام حسین(ع), حضرت مسلم بن عقیل و هانى بن عروه نیز در همین مجموعه قرار دارند. پیران کربلایى در بین یاران حضرت چهره پنج نفر از اصحاب پیامبر بزرگ اسلام دیده مى شوند: ۱ـ انس بن حارث کاهلى; ۲ـ مسلم بن عوسجه اسدى; ۳ـ هانى بن عروه; ۴ـ حبیب بن مظاهر اسدى; ۵ـ عبدالله بن یقطر, که همسال امام حسین(ع) بود.(۱۴) اینان پیران روشن ضمیرى بودند که معناى زندگى را عمیقا درک کردند و یافتند که زندگى یعنى در رکاب سالار شهیدان جنگیدن و در خون خویش غوطه خوردن: اى خوشا با فرق خونین در لقاى یار رفتن سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن کودکان کربلایى در بین یاران وفادار حضرت, چهره کودکان شهید را نیز داریم که برخى سند مظلومیت ابى عبدالله اند و بعضى سند رشد فکرى کربلاییان که کودک کربلایى نیز الهام بخش تفسیر درست زندگى است. این کودکان شهید عبارتند از: ۱ ـ عبدالله بن الحسین که بیشتر صاحبان مقاتل معتقدند: او (على اصغر) است, چنان که در زیارت عاشورا آمده است: (… و على ولدک الاصغر الذى فجعت به…) شهیدى که تشنه در دست پدر به شهادت رسید و امام شخصا نعش خونین او را در قبرى که خود با شمشیرش حفر کرده بودند دفن کرد. البته این احتمال نیز هست که (عبدالله رضیع) غیر از حضرت (على اصغر) باشد و او همان کودکى باشد که روز عاشورا متولد شده است; به نوشته تاریخ یعقوبى عبدالله رضیع همان است که در روز آغاز میلادش مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفته است(۱۵) در کتاب (ذخیره الدارین) از (حدائق الوردیه) نقل شده است که: (ولد للحسین فى الحرب و امه ام اسحق و سماه عبدالله;(۱۶) در روز جنگ عاشورا براى حسین فرزندى تولد یافت که مادر او (ام اسحق) است و او را عبدالله نامیدند.) ۲ ـ عبدالله بن حسن, وى هنگامى که دید دشمن در صدد قتل سالار شهیدان است به دفاع برخاست و بر سر دشمن فریاد زد و در پى آن به شهادت رسید. ۳ ـ قاسم بن الحسن, فرزند دیگر امام مجتبى(ع) که در کربلا سیزده ساله و به قولى چهارده ساله بوده است. وى به همراه دو برادر دیگرش (عمر و عبدالله) در رکاب عموى بزرگوارش در کربلا حضور داشت. آن دو نیز در کربلا شهید شدند و به قولى (عمر) در شمار اسرا قرار گرفت. او با قهرمانى و شجاعت وارد میدان شد, مردانه جنگید و تعداد زیادى از دشمنان را به خاک و خون کشید. دویست تن از سپاه عمر سعد, قاسم را محاصره کردند, وضع به گونه اى شد که ناگهان فریاد (یا عماه) قاسم به گوش امام حسین(ع) رسید و امام بى درنگ خود را به معرکه رساند ولى به گفته وقایع نگاران (آن جناب زیر سم ستوران دشمن قرار گرفت). امام او را در حال جان دادن دید براى حضرت این صحنه بسیار سخت بود با اندوه خاصى فرمود: (والله یعز على عمک ان تدعوه فلایجیبک إو یجیبک فلایعینک;(۱۷) به خدا سوگند براى عمویت دشوار است که او را بخوانى ولى به یارى تو نشتابد یا براى نجات تو اقدام کند ولى سودمند نباشد.) ۴ ـ محمد بن ابى سعید بن عقیل, که بعد از شنیدن گریه و زارى زنها و بچه ها در شهادت امام وحشت زده به درب خیمه آمد و توسط جنایتکاران به شهادت رسید. ۵ ـ عمرو بن جناده انصارى کودکى که بعد از پدر شهیدش وارد معرکه شد و رجز خواند و در پیش چشم مادر به شهادت رسید. زنان قهرمان کربلا جلوه برجسته دیگر یاران ابى عبدالله(ع) این است که حضرت, بانوان فداکارى از بنى هاشم و غیر آنها را در زمره یاران وفادار خویش داشت تا بانوان نیز بدانند که مى توانند افتخار (انصارالله) شدن, (انصارالحسین) شدن را داشته باشند در رإس اینان (زینب) شیر زن قهرمان کربلا است. قلم از توصیف این بزرگ انسان تاریخ بشریت عاجز است تنها مى توان این را گفت که: او فاطمه ثانى است. زن مگو مرد آفرین روزگار زن مگو بنت الجلال اخت الوقار زن مگو خاک درش نقش جبین زن مگو دست خدا در آستین دیگر بانوان هاشمى که بهمراه حضرت بودند عبارتند از: ام کلثوم, ام هانى و رقیه ـ هر سه از دختران امام على(ع) ـ , رمله همسر امام مجتبى, سکینه بنت الحسین, فاطمه بنت الحسین, فاطمه دختر امام حسن و رباب دختر امرىالقیس. از بانوان غیر بنى هاشم: ام خلف همسر حضرت مسلم, ام وهب, همسر وهب, حسنیه کنیز سیدالشهدإ مادر شهید منحج بن سهم, همسر جناده بن حارث و فکیهه خادمه منزل امام حسین(ع). این زنان فداکار بیشترین نقش را در فداکارى فرزندان و همسر خویش داشته اند. ام خلف پس از شهادت همسرش مسلم, فرزندش خلف را ترغیب به فداکارى در رکاب امام حسین(ع) کرد او نیز با کشتن سى نفر از دشمنان سرانجام به فوز عظیم شهادت نایل آمد(۱۸) ام وهب به فرزندش گفت: از تو راضى نمى شوم مگر آن که در رکاب امام حسین به شهادت برسى: (مارضیت حتى تقتل بین یدى الحسین)(۱۹) همسر وهب نیز ضمن تشویق شوهرش عمودى به دست گرفته به همراه شوهر مى جنگید که با دعا و درخواست امام حسین(ع) به خیمه مخصوص بانوان برگشت.(۲۰) این زنان فداکار, درس ایثار و فداکارى, درس حضور عفیفانه زنان در صحنه هاى اجتماعى و درس چگونگى عروج مردان از دامن خود را آموختند. اگر این بانوان فداکار نبودند چه بسا دشمنان, فریاد مظلومیت عاشورا را خاموش مى کردند این حماسه ها و فریادها و ناله هاى از دل برآمده بود که جلوى تحریف واقعه عاشورا را گرفت. فریادها و خطبه هاى آتشین زینب و دیگر بازماندگان نهضت عاشورا سند تثبیت نهضت خونین عاشورا بر تارک تاریخ شد. به تعبیر مورخ دانشمند مرحوم آیتى: (… گفتن این مطالب (فریادهاى افشاگرانه) لازم بود و قطعا اهل بیت در این گفتار در نظر داشتند و مى دانستند که فردا که دشمن با عکس العمل این کارها رو به رو شد اصرار خواهد کرد که با هر قیمتى شده است تاریخ شهادت امام را تحریف کند و فکر مردم را در گمراهى بیندازد به همین جهت با کمال هوشیارى و مآل اندیشى در هر انجمنى و در هر بازار و کوچه اى, در پاسخ هر پرسشى فصلى از آنچه روى داده بود مى گفتند و گوشه اى از تاریخ شهادت امام را روشن مى ساختند براى همین بود که در همان روز اول ورود به کوفه سه نفر از بانوان اهل بیت خطبه خواندند و به این فکر هم نیفتادند که چون امام چهارم در میان ما هست و هم با مردم کوفه و هم با ابن زیاد سخن خواهد گفت دیگر نیازى به سخن گفتن ما نیست هر کدامشان که فرصتى به دست آورد ولو از میان کجاوه صدا بلند کرد و مردمى اغفال شده را در جریان صحیح مطلب گذاشت… من معتقدم که امام چهارم و بانوان اهل بیت موقعى فکرشان آسوده شد و از پریشانى و اضطراب خاطر بیرون آمدند که چند روزى در مرکز خلافت ماندند و سخنان خود را گفتند و مردم شام را هم از اشتباه درآوردند و کارى کردند که اگر تاریخ نویسى در شام هم مى خواست جریان واقعه کربلا را بنویسد جز آنچه طبرى و مفید و ابو الفرج اصفهانى نوشته اند نمى توانست بنویسد در آن روز که اهل بیت مى توانستند به بازگشت خویش علاقه مند باشند و راه مدینه را با خاطرى آسوده در پیش گیرند, داغدار بودند, با گریه و شیون به مدینه درآمدند و شهر مدینه را منقلب کردند اما از نظر هدف فکرشان آسوده بود و دیگر نگران آن نبودند که تا فردا جریان عاشورا را به چه صورتى بنویسند و قیام اباعبدالله(ع) را چگونه توجیه کنند…)(۲۱) دو زن در کربلا این افتخار را داشتند که در رکاب سالار شهیدان به شهادت برسند: (یکى ام عبدالله بن عمیر و دیگرى مادر عمروبن جناده). جانبازان کربلا جانبازان سند افتخار انقلاب و نهضت اند و کربلا این مفاخر را با خود داشته است. از جانبازان قیام کربلا, سردار بزرگ لشکر عشق, حضرت اباالفضل العباس(ع) است. او با دو دست بریده فدایى سالار شهیدان شد: اى ساقى سرمست ز پا افتاده دنبال لبت آب بقا افتاده دست و علم و مشک سه حرف عشق است افسوس زهم این سه جدا افتاده دو تن از جانبازان کربلا پس از شهادت امام حسین(ع) بر اثر جراحتهاى وارده به فوز عظیم شهادت نایل آمدند این دو عبارت اند از: ۱ ـ سواد ابن منعم نهمى که به اسارت گرفته شد و بعد از شش ماه بر اثر جراحات وارده به شهادت رسید. ۲ ـ موقع بن ثمامه صیداوى, او ابتدا به اسارت گرفته شد سپس تبعید شد و بعد از یک سال بر اثر جراحات وارده شهید گشت. ویژگیهاى یاران امام حسین(ع) یاران امام حسین(ع) آنقدر از خود افتخار به جاى گذاردند که قلم توان ترسیم آن همه بزرگوارى و ایثار را ندارد. همان بهتر که امام حسین(ع) آنان را بستاید که: (شما بهترین و باوفاترین یاران اید.) عمده ویژگیهاى این شهیدان عبارت بود از: ۱ ـ بصیرت در دین بصیرت در دین یعنى روشن بینى عمیق در دین و با چشم باز راه دین را برگزیدن و پاى آن مقاومت کردن همان که خداوند به آن مومنان را مى ستاید. (انما المومنون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبیل الله اولئک هم الصادقون;(۲۲) مومنان واقعى تنها کسانى اند که به خدا و رسولش ایمان آورده سپس هرگز شک و تردیدى به خود راه ندادند و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد کردند اینان راستگو هستند.) ایمان, جهاد با مال و جان در راه خدا از برجسته ترین ویژگیهاى ایمان بابصیرت است. شهیدان کربلا نمونه ارزشمند دین داران بابصیرتند. بى تردید در زمان قیام امام حسین(ع) صدها هزار نفر ادعاى مسلمانى داشتند و از قیام حضرت نیز با خبر بودند. این هنر کربلاییان بود که با لبیک به نداى مظلومیت سالار شهیدان بصیرت خویش را در میدان عمل نشان دادند آنان این بینش بلند را داشتند که اسیر دنیا نباشند که امیر بر آن باشند, بى بصیرتان بنده دنیا شدند امام حسین(ع) فرمود: (الناس عبیدالدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه ما درت معائشهم فاذا محضوا بالبلإ قل الدیانون;(۲۳) مردم بنده دنیایند و دین لقلقه زبان آنهاست تا آن جا آن را دارند که زندگى آنها تإمین شود. وقتى با بلا آزموده مى شوند دینداران کم مى شوند. ) شهیدان کربلا با نثار جان خویش بندگى و عبودیت خویش را در پیشگاه حق به منصه ظهور گذاشتند و این همه فداکاریها در سایه بصیرت بود. این بصیرت والاى حضرت على اکبر بود که لباس افتخار شهادت را بر قامت او پوشانید. وقتى پدر کلمه استرجاع را گفت و على اکبر, راز آن را فهمید با افتخار گفت: (فاننا اذا لانبالى ان نموت محقین;(۲۴) حال که ما بر حقیم از مرگ نمى هراسیم.) این بینش والاى سردار رشید کربلا اباالفضل است که هستى اش را فداى برادر و امام خویش مى کند و شکوهمندانه رجز مى خواند که: لا ارهب الموت اذالموت رقى حتى اوارى فى المصالیت لقا نفسى لنفس المصطفى الطهر وقا انى اناالعباس اغدوا بالسقا و لا اخاف الشر یوم الملتقى(۲۵) (از مرگ نمى هراسم به هنگامى که آثار آن آشکار گردد و به آن پشت نمى کنم تا آن زمان که خود را در میان شمشیرهاى برهنه اندازم و در بین شمشیرها پوشیده گردم جانم فداى حسین که جان محمد است. مرا از آن رو عباس سقا گویند که باکى از برخورد دشمن به هنگام رویارویى ندارم). مى توان مضمون این رجز بلند اباالفضل را در این شعر فارسى ذکر کرد که: مرگ اگر مرد است گو نزد من آى تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ من از او عمرى ستانم جاودان او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ حضرت امام صادق(ع) همین ستایش را نسبت به حضرت اباالفضل(ع) دارد: (کان عمنا العباس بن على(ع) نافذالبصیره, صلب الایمان, جاهد مع ابى عبدالله(ع) و ابلى بلإا حسنا و مضى شهیدا;(۲۶) عموى ما عباس بن على, بصیرتى عمیق و ایمانى استوار داشت در رکاب سیدالشهدا جنگید و امتحان خوبى داد و سرانجام به شهادت رسید.) ۲ ـ ارتباط عاشقانه با خداوند دومین ویژگى شهیدان کربلا که برگرفته از بصیرت عاشوراییان بود ارتباط تنگاتنگ و عاشقانه با خداوند بود; در زیارت رجبیه خطاب به یاران امام حسین(ع) مى خوانیم: (السلام علیکم ایها الربانیون, انتم خیره اختارکم الله لابى عبدالله(ع) و انتم خاصه اختصکم الله به; سلام بر شما اى ربانیون, شما برگزیدگان خدایید که او شما را براى ابى عبدالله(ع) برگزید و مشمول عنایات ویژه خویش ساخت.) (ربى و ربانى) کسى است که ارتباط تنگاتنگ و عاشقانه با خدا داشته باشد و شهیدان کربلا این ارتباط عاشقانه با خداوند را داشتند و همین عشق و محبت بود که آنها را تا مرز فدا شدن در راه خدا پیش برد که عشق و محبت جاذبه ساز است و همانند آهن ربا آدمى را به سوى خویش مى کشد: گر جام عشق دم زند آتش در این عالم زند این عالم بى اصل را چون ذره ها بر هم زند عالم همه دریا شود دریا زهیبت لا شود آدم نماند و آدمى گر خویش بر آدم زند بر این اساس است که در آیات و روایات, دین, به عشق خداوند تفسیر شده است, ایمان همان عشق و محبت به خداوند است گرچه از استدلالهاى عقلى ناشى شود در روایات فراوانى آمده است: (الدین هو الحب و الحب هو الدین;(۲۷) دین محبت خداوند است و محبت همان دین است.) در روایتى از حضرت امام صادق(ع) مى خوانیم: (لایمحض رجل الایمان بالله حتى یکون الله احب الیه من نفسه و ابیه و امه و ولده و اهله و ماله و من الناس کلهم;(۲۸) ایمان کسى به خدا کامل نخواهد شد مگر آن که خداوند نزد او محبوبتر از جان و پدر و مادر و فرزندان و خانواده و مال و تمام مردم باشد.) این خصوصیت را یاران امام حسین(ع) داشتند. همین ویژگى بود که زمینه ساز وفادارى شکوهمند شب عاشورا شد, به طورى که برخى گفتند: اگر هفتاد بار در راه شما کشته و زنده شویم باز در رکاب شماییم و بعضى گفتند: هزار بار. از جمله این عاشقان: سعید بن عبدالله حنفى است او آخرین نامه کوفیان را که توسط حضرت مسلم بن عقیل نوشته شد و حمایت آنان ابلاغ گردید براى حضرت آورد و در رکاب حضرت بود تا به شهادت رسید. ظهر عاشورا به هنگامى که سالار شهیدان آخرین نماز عشق را در تیررس تیرهاى دشمن خواند سعید خود را سپر حضرت قرار داد و از هر طرف که تیر مىآمد به جان مى خرید تا حسین نمازش را به اتمام رساند او پیوسته دشمنان امام حسین(ع) را نفرین مى کرد. در واپسین لحظات عمرش آن گاه که بى رمق بر زمین افتاد گفت: حسین جان آیا من به عهد خود وفا کردم؟ حضرت فرمود: (نعم و انت امامى فى الجنه;(۲۹) بلى تو در پیش روى من در بهشت قرار دارى.) نقل تمامى این نمونه هاى عاشقانه, از حوصله این مقاله مختصر بیرون است. ۳ ـ شجاعت کم نظیر دیگر ویژگى برجسته شهیدان کربلا شجاعت آنان بود, امام حسین(ع) شب عاشورا خطاب به خواهرش زینب یاران خود را چنین توصیف مى کند: (والله لقد بلوتهم فما وجدت فیهم الا الاشوش الاقعس یستإنسون بالمنیه دونى اسیناس الطفل الى محالب امه;(۳۰) به خدا سوگند آنها را آزمودم و نیافتم آنها را مگر دلاور غرنده (شیروار) باصلابت و استوار (کوهوار) آنان به کشته شدن در رکاب من آن چنان مشتاق هستند همانند اشتیاق طفل شیرخوار به پستان مادر.) ریشه شجاعت ایمان راستین به خداوند است هرچه ایمان بیشتر باشد میزان شجاعت بیشتر است, در روایتى مى خوانیم: (من خاف الله عزوجل اخاف الله منه کل شىء و من لم یخف الله عزوجل اخافه الله من کل شىء;(۳۱) هر کس از خدا بترسد همه از او مى ترسند (از او حساب مى برند) و کسى که از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز مى ترساند.) یعنى ایمان و شجاعت اثر کاملا متقابل دارند. در روایتى از حضرت امام صادق(ع) مى خوانیم: (المومن لایخاف غیر الله و لایقول علیه الا الحق;(۳۲) مومن از غیر خدا نمى هراسد و جز حق بر حضرت حق نمى گوید.) شیرمردان کربلایى کانون ایمان بودند و دل و جانشان مملو از عشق به خدا لذا ترس در جانشان راهى نداشت همه آنها در حال تهاجم کشته شدند و تا تعداد زیادى از دشمنان را به جهنم نفرستادند شهید نشدند. رجز کربلاییها هم نشانه هدفدارى و هم نشانه شجاعت و شهامت آنان است چه زیباست که توصیف شجاعت یاران امام حسین(ع) را از زبان دشمنان امام حسین(ع) بشنویم. به مردى که در واقعه کربلا در همراهى عمرسعد حاضر بود گفته شد که: واى بر تو, آیا فرزند پیامبر خدا را کشته اى؟! آن مرد پاسخ داد: اشتباه کردى حرف نزن! اگر تو هم در آن جا بودى و مى دیدى آنچه را که ما دیده ایم هر آنچه را ما انجام داده ایم مرتکب مى شدى. گروهى بر ما یورش آورده و حمله ور شده بودند که دستها به قبضه شمشیر چون شیر ژیان از چپ و راست ما را درو مى کردند و سواران و سپاهیان ما را درهم مى شکستند و خود را به کام مرگ مى افکندند آنها نه امان مى پذیرفتند و نه به مال (جایزه) رغبت نشان مى دادند. شعار آنها این بود: (یا مرگ یا تسلط بر حکومت!) و هیچ چیز نمى توانست میان آنها و گودالهاى مرگ و یا تسلط بر حکومت فاصله اندازد, اگر ساعتى آنها را به حال خود رها مى کردیم و اندکى با آنها مدارا مى نمودیم همه سپاهیان ما را نابود مى کردند در یک چنین گیرودار توان فرسا ما چه مى توانستیم بکنیم.)(۳۳) یکى از این شجاعان (عابس) است او شیرمردى است که وارد میدان شد و مردانه گفت: (الارجل, الارجل; آیا مردى نیست, آیا مردى نیست به مصاف با من بیاید) کسى را یاراى پاسخ گفتنش نبود عمرسعد گفت او را محاصره کنید, سنگبارانش کنید او وقتى چنین دید زره را کند, کلاه خود را گرفت و به سوى آنها پرتاب کرد: وقت آن آمد که من عریان شوم جسم بگذارم سراسر جان شوم آنچه غیر از شورش و دیوانگى است اندر این ره روى در بیگانگى است آزمودم مرگ من در زندگى است چون رهم زین زندگى پایندگى است در همین حال مردانه جنگید تا دویست نفر از دشمنان را به درک واصل کرد و سرانجام به شهادت رسید.(۳۴) اینها برخى از ویژگیهاى شهیدان کربلاست. این شهیدان وفادار از خصوصیات دیگرى همچون جهاد در خط امام, انس با شهادت, و… برخوردارند که شرح همه آنها مجال دیگرى مى طلبد.(۳۵) به امید آن که همه ما همچون یاران وفادار امام حسین(ع) پیوسته در سنگر سالار شهیدان باشیم و در قیامت با حضرت و یارانش محشور گردیم. ان شإ الله.

پی نوشت:

۱ ) آل عمران(۳) آیه۱۴۶٫ ۲ ) المیزان (چاپ بیروت) ج۱۴, ص۳۸۲ و ۳۸۳٫ ۳ ) بحارالانوار, ج۴۴, ص۱۴۷٫ ۴ ) اصول کافى, ج۲, ص۲۴۲ و ۲۴۳ (باب قله عددالمومنین). ۵) بحارالانوار, ج۴۷, ص۱۲۳٫ ۶ ) مروج الذهب, ج۳, ص:۷۰ (… فعدل الى کربلإ و هو فى مقدار خمسمإه فارس من اهل بیته و نحو مائه راجل). ۷ ) تاریخ طبرى, ج۵, ص:۳۸۹(… و لحان اصحابه خمسه و اربعین فارسا و مائه راجل). ۸ ) مشیر الاحزان, ص۳۹٫ ۹ ) تاریخ طبرى, ج۵, ص۳۹۳٫ ۱۰ ) ارشاد, ص۲۳۳٫ ۱۱ ) الاخبار الطوال, ص۲۵۶٫ ۱۲ ) تاریخ یعقوبى, ج۲, ص۲۳۰٫ ۱۳ ) مقتل الحسین خوارزمى, ج۲, ص۴٫ ۱۴ ) ابصارالعین فى انصار الحسین, ص۱۲۸٫ ۱۵ ) تاریخ یعقوبى, ج۲, ص۲۱۸٫ ۱۶ ) منتخب التواریخ, ج۲, ص;۲۱۸ معالى السبطین, ص۱۲۷٫

۱۷ ) منتخب التواریخ, ص;۲۶۴ ناسخ التواریخ, ج۲, ص۳۲۸٫
۱۸ ) ریاحین الشریعه, ج۳, ص;۳۰۵ اعلام النسإ المومنات,ص۱۴۲٫
۱۹ ) اعلام النسإ المومنات, ص۳۷۳٫
۲۰ ) اللهوف فى قتلى الطفوف, ص۴۴٫
۳۱ ) بررسى تاریخ عاشورا, ص۱۶۸ و ۱۶۹٫
۲۲ ) حجرات(۴۹) آیه۱۵٫
۲۳ ) تحف العقول (انتشارات اسلامى قم) ص۲۴۵٫
۲۴ ) نفس المهموم (چاپ بصیرتى, قم), ص۲۰۳٫
۲۵ ) نفس المهموم, ص۳۳۴٫
۲۶ ) العباس بن على رائد الکرامه, ص۳۶ با مختصر تفاوت از ذخیره الدارین, ص۱۲۳٫
۲۷ ) تفسیر نورالثقلین, ج۵, ص۸۳ و ۸۴٫
۲۸ ) بحارالانوار, ج۷۰, ص۲۵٫
۲۹ ) العیون العبرى, ص۱۴۰ و ۱۴۱٫
۳۰ ) مقتل مقرم, ص۳۶۳٫
۳۱ ) بحارالانوار, ج۷۰, ص۳۸۱٫
۳۲ ) میزان الحکمه, ج۳, ص۱۸۸٫
۳۳ ) شیخ جعفر نقدى, زینب کبرى, ص۲۲۴٫
۳۴ ) ذبیح الله محلاتى, فرسان الهیجإ, ج۱, ص۱۸۳٫
۳۵ ) براى بررسى بیشتر درباره یاران امام حسین(ع) به کتابهاى ذیل مراجعه کنید:
– ابصارالعین فى انصار الحسین(ع), شیخ طاهر سماوى.
ـ انصارالحسین, شیخ محمد مهدى شمس الدین.
ـ الدوافع الذاتیه لانصار الحسین(ع), محمد على عابدین.
ـ فرسان الهیجإ, شیخ ذبیح الله محلاتى.

پاسداران ولایت در عصر امام کاظم علیه السلام

اشاره

با طلوع خورشید ولایت در طلیعه هفتمین روز از ماه صفر، در روستاى «ابواء»، شعف و سرور بر سرزمین حجاز حاکم شد. مادرش، حمیده، خادمه‏اى از شمال آفریقا بود که در نزد حضرت امام صادق(ع) مقامى والا داشت. امام صادق(ع) به همراه خانواده‏اش در حال بازگشت از مکه بود که سومین پسر آن حضرت پا به عرصه گیتى نهاد. نام آن مولود پاک را موسى گذاشتند. (۱) امام صادق(ع) نگاهى پدرانه به سیماى نورانى فرزند سومش انداخت، آنگاه به سوى مسلمانانى که در سفر حج آن امام همام را همراهى مى‏کردند، بازگشت و فرمود: خداوند امروز پسرى به من عنایت فرمود که بهترین مردم زمان خود و پیشواى آینده شما خواهد بود. (۲)

برف هاى تردید آب شد

تا آن روز که اسماعیل – بزرگترین فرزند امام صادق(ع) – در قید حیات بود، گروهى از اصحاب تصور مى‏کردند، رهبرى آینده شیعیان از آن او خواهد بود اما وى، در جوانى و در زمان حیات پدر بزرگوارش دار فانى را وداع گفت. امام صادق(ع)، به یاران وفات او را خبر داد، حتى جنازه‏اش را به اصحاب و برخى بزرگان شیعه نشان داد، تا ریشه عقیده‏اى موهوم، و تصورى غیر واقعى بخشکد، با این حال عده‏اى با انگیزه مهدویت اسماعیل و یا بهانه‏هاى دیگر فرقه‏اى به نام باطنیه، یا اسماعیلیه، را در تاریخ تشیع پدید آوردند که مسیرى انحرافى از صراط مستقیم عترت پیامبر بود.

پس از مرگ اسماعیل، امام صادق(ع) به اصحاب خود فرصت داد تا درباره امام آینده سخن به میان آورند. هر بار که آنان با تعابیر متفاوت از نام امام هفتم سؤال مى‏کردند، حضرت صادق(ع) با تصریح و در مواقعى با اشاره، اصحاب را به امام موسى بن‏جعفرعلیهما السلام راهنمایى مى‏کرد. روایاتى در منابع مستند شیعه به چشم مى‏خورد که امام کاظم(ع) از ابتدا براى برخى خواص شیعه به عنوان جانشین راستین و بر حق امام صادق(ع) معین شده بود. روایت لوح نیز در ارتباط با اسامى مشخص امامان این نکته را تایید مى‏کند.

کلینى در کتاب کافى، ذیل اشاره و نص بر امام کاظم(ع) از اصحاب و راویان امام صادق(ع) و یا امام موسى بن‏جعفرعلیهما السلام سخن به میان مى‏آورد که؛ وقتى هفتمین امام دوران کودکى را مى‏گذراند، از پدرش امامِ پس از او را پرسیدند و آن حضرت اشاره به حضرت کاظم(ع) کرد.

فیض بن‏مختار، معاذ بن‏کثیر، عبدالرحمن بن ‏حجاج، مفضل بن‏عمرو، اسحاق بن‏جعفر، صفوان جمال، عیسى بن‏عبدالله، یعقوب سراج، سلیمان بن‏خالد و ظاهر – خادم امام صادق(ع)-  از جمله افرادى هستند که این خبر را روایت کرده‏اند. (۳)

فیض بن‏مختار مى‏گوید: وقتى ابوالحسن اول (امام هفتم) آمد، در محضر امام صادق(ع) بودم. او را در بغل گرفته، بوسیدم، امام ششم فرمود: « شما کشتى هستید و این فرزند ملاح (کشتى‏بان) شماست.» وى مى‏افزاید « در سال بعد به حج مشرف شدم و دو هزار اشرفى با خود داشتم، هزار دینار براى امام صادق(ع) و هزار دینار براى امام کاظم(ع) فرستادم. وقتى خدمت امام ششم شرفیاب شدم، فرمود: اى فیض او را با من برابر دانستى؟ عرض کردم: این کار را به خاطر فرموده شما انجام دادم، فرمود: به خدا سوگند من این کار را نکردم بلکه خداى بلند مرتبه این مقام را به وى اعطا کرده است.» (۴)

رهنمودهاى آگاهى‏ بخش

خفقان حاکم بر سرزمین‏هاى اسلامى که خلفاى غاصب عباسى براى شیعیان پدید آورده بودند، محیط بسیار ناامنى به وجود آورده بود که رسیدن به آرمان مقدس معنویت توسط امام در چنین شرایط نابسامان، خط مشى خاصى را مى‏طلبید.

به دستور منصور – خلیفه ستم‏ گستر عباسى، جاسوس‏هاى فراوانى مامور شدند تا در سراسر دنیاى اسلامى به تجسس پرداخته، هر کجا به شیعیان دست ‏یافتند، آنان را گردن بزنند. سرانجام وقتى که امام کاظم(ع) به سن بیست ‏سالگى رسید، پدر بزرگوارش توسط منصور دوانیقى، در سن ۶۵ سالگى، شهید شد. در چنین اوضاعى هشام ‏بن سالم با هوشیارى و فراست‏ خاصى در صدد بود، هفتمین ستاره ولایت را بشناسد و محبت ناشى از معرفت را نثار وى کند. خطاب به امام هفتم عرض کرد: فدایتان شوم، پدرتان به شهادت رسید، امام پاسخ داد: بلى، پرسید: بعد از امام صادق ( پدر شما) رهبر ما چه کسى است؟ فرمود: اگر خواست‏ خداوند بر این تعلق گیرد، تو را هدایت مى‏کند. پرسید: آیا شما پیشواى من مى‏باشید؟ فرمود: چنین نمى‏گویم، هشام ادامه داد: آیا شما امام و رهبرى دارید؟ موسى بن ‏جعفر پاسخ داد: خیر، امامى ندارم. در پایان این گفتگو امام وى را مخاطب قرار داد و فرمود: به دیگران اخبار ما را بگو ولى هرگز موضوع شیوع پیدا نکند، چون مخاطراتى در پیش است. (۵) از گفتگوى هشام با امام، چنین استفاده مى‏شود که اختناق آن عصر بسیار شدید بود، تا آنجا که امام موسى کاظم(ع) در منزل شخصى خویش و نزد یکى از شیعیان برگزیده و بهترین یارانش، پاره‏اى از مسایل اصلى را ناگفته گذاشت و هشام بن ‏سالم را به عدم افشاى برخى حقایق دعوت کرد. در آن دوره فشار، هر گونه اقدام آشکار و برنامه‏اى که حکومت منصور از آن آگاهى مى‏یافت، وضع جبهه حق و شیعیان را آشفته مى‏کرد، لذا امام هفتم دنباله روش پدر را پى گرفت و با سیاست ویژه‏اى که از درایت و معنویت آن امام خبر مى‏داد، به پرتوافشانى پرداخت و شاگردان بسیارى را در رشته‏هاى علوم دینى و فضایل و مکارم اسلامى پرورش داد.

پرورش‏ یافتگان

گروه کثیرى از عالمان و راویان حدیث، پیرامون امام موسى(ع) گرد آمدند و آن حضرت با توانایى بسیار آراء خردمندانه‏اى در دانش‏هاى گوناگون دینى ابراز کرد.

مجموعه‏هاى بسیار از احکام اسلامى که در موضوع فقه و حدیث و کلام اسلامى تدوین شده به آن حضرت منسوب است و راویان، همواره با آن افاضات علمى مانوس بوده، فرمایشات و فتاوى امام(ع) را ثبت مى‏کردند.

سید بن ‏طاووس مى‏نویسد: « یاران و نزدیکان امام(ع) در مجلس درس آن بزرگوار حاضر مى‏شدند و لوحه‏هاى آبنوس در آستین‏ها داشتند، هر گاه او سخنى مى‏فرمود یا در موردى نظرى ارائه مى‏داد، به ضبط آن مبادرت مى‏کردند.» (۶)

امام کاظم(ع) در عصر خویش عابدترین و عالم‏ترین و فهیم‏ترین مردم بود. (۷) پدر بزرگوارش در تایید آگاهى‏هاى علمى و فقهى این فرزند فرزانه‏اش، فرمود: « توان علمى او به اندازه‏اى است که اگر از تمام مضامین قرآنى پرسش کنى، با علم کافى که دارد، پاسخ قانع ‏کننده‏اى خواهد داد. او کانون حکمت، معرفت و اندیشه است.»

چشمه‏هاى اندیشه امام در عصرى جارى گردید که با وجود اختناق حاکمان عباسى، شیعیانى اهل درک، منطق و خرد داشت. از مجموع روایات و کتب سیره برمى‏آید که؛ پیروان امامان با طرح سؤالات علمى – فقهى، دانش وى را ارزیابى کرده، در صورتى که از جنبه علمى، وى یقین حاصل مى‏کردند، او را به وصایت مى‏پذیرفتند. به همین دلیل شیعیان، عبدالله بن‏ جعفر را که مشهور به عبدالله افطح بود – بدین سبب گروندگان به او را فطحیه مى‏نامیدند – با طرح برخى مسائل فقهى و احکام شرعى نماز و زکات آزمودند و چون آگاهى وى را از این مسائل ناکافى دانستند از وى روى برتافتند. (۸)

با آن که صدها نفر از محضر پر فیض امام موسى کاظم(ع) بهره برده و اخبار و احادیث او را نقل مى‏کردند، اما در میان اصحاب، حدیث هیجده نفر به صدق و امانت مشهور گردیده و منقولات آنان مُهر اعتبار و اطمینان خورده و همگان بر صدق گفته‏هایشان اعتراف کرده‏اند. شش نفر از آنان شاگردان امام باقر(ع)، شش نفر از اصحاب امام صادق(ع) و بقیه هم از خواص تربیت ‏یافتگان حضرت امام کاظم(ع) بوده‏اند. اسامى آنان به این شرح است:

یونس بن‏عبدالرحمن، صفوان بن ‏یحیى، محمد بن‏ ابى‏عمیر، عبدالله بن‏المغیره، حسن بن‏محبوب السراد، احمد بن‏ ابى‏نصر بزنطى. به این افراد اصحاب اجماع مى‏گفتند. شاگردان زبده دیگرى در مکتب علمى – تربیتى و سرشار از معنویت هفتمین امام پرورش یافتند از جمله؛ محمد بن‏ خلاد، عبدالرحمن بجلى، على بن‏جعفر، اسحاق بن‏عمار صیرفى، اسماعیل بن‏موسى بن‏جعفر، حسین بن‏على بن‏فضال، داود رقى، عبدالسلام بن‏صالح حصروى، موسى بن ‏بکیر و اسماعیل بن ‏مهران. (۹)

گسترش نهضت هاى علوى توسط گروهى از امامزادگان و سادات و افزایش قدرت سیاسى بنى‏عباس، خصوصا در دوران خلافت هارون، باعث تشدید مراقبت و سخت‏ گیرى نسبت ‏به امام کاظم(ع) شد به طورى که هارون درباره امام هفتم‏ علیه السلام مى‏گفت: مى‏ترسم فتنه‏اى بر پا کند که خون ها ریخته شود!؟ سخت‏گیرى نسبت ‏به امام در حدى بود که به ندرت کسى مى‏توانست ‏حتى براى ضرورى‏ترین مسایل و سؤالات فقهى و علمى به خدمت امام(ع) شرفیاب شود.

با این وجود، امام یارانى داشت که در جهان اسلام پراکنده بودند و با ایشان، به خصوص در دوران اقامت در مدینه، تماس داشتند. تلاش هاى تبلیغى این برگزیدگان بر محبوبیت امام بین شیعیان شهرهاى اسلامى افزود و موجب نگرانى هارون شد. از این ‏روى هارون حضرت را تحت نظر از مدینه به بصره و سپس به بغداد آورد و سال ها امام را در زندان هاى مختلف تحت نظر گرفت و به احدى اجازه ملاقات با آن مقام معنوى را نداد.

مرحوم شیخ طوسى راوایان و شاگردان امام را ۲۷۲ نفر ذکر کرده است. احمد بن‏ خالد برقى تلامیذ حضرت را ۱۶۰ نفر دانسته و مؤلف کتاب حیاه الامام موسى بن‏ جعفر تعداد۳۱۹ نفر از اصحاب و شاگردان هفتمین فروغ امامت را به تفصیل نام برده است.

مرواریدها

یاران برجسته امام کاظم(ع) تداوم امامت را براى رهبرى جامعه اصل مسلم اسلامى دانسته و در برابر امواج انحرافى که خلفاى خلافکار و فرقه‏هاى گوناگون پدید مى‏آوردند، مقاومت مى‏کردند.

– یونس بن‏عبدالرحمن:

وى در اعتقاد به امامت ‏ حضرت موسى بن‏جعفر(ع) چنان روشن‏ بین و استوار بود که کوچکترین نرمش و یا لغزشى را در مقابل منحرفان روا نمى‏شمرد و در برخورد با فرقه‏هایى چون واقفیه، موضع قاطعى داشت. او در پرتو انوار درخشان هفتمین و هشتمین فروغ امامت از چهره‏هاى درخشان جهان تشیع و شخصیتى ارزنده به شمار مى‏رود. حضرت امام رضا(ع) او را سلمان زمان خود دانسته و عموم علماى شیعه، تقوا و پاکى وى را ستوده و مقام علمى و فقهى وى را تصدیق کرده و روایاتش را بدون هیچگونه شبهه‏اى پذیرفته‏اند. او روز گار خود را غالبا با تالیف کتاب مى‏گذراند و سى کتاب در زمینه‏هاى گوناگون علوم اسلامى نوشته است. (۱۰) – محمد بن‏ابى‏عمیر: وى در میان شیعیان و جامعه تسنن از چهره‏هاى محبوب و عابد و پارسا محسوب مى‏شود. (۱۱) او روایاتى از امام هفتم نقل کرده که در آنها امام را با کنیه ابااحمد مخاطب قرار داده است. (۱۲) وى ۹۴ جلد کتاب در مباحث مختلف علمى، دینى و فقهى به رشته تحریر درآورد و مجموعه روایاتى که نقل کرده به ۶۵۴ حدیث مى‏رسد. طى چهار سالى که در زندان بود، نگاشته‏هاى وى از بین رفت و بعدها با تکیه بر حافظه و آنچه به راویان دیگر انتقال داده بود، روایت مى‏کرد.

سرانجام محمد بن‏ابى‏عمیر مورد خشم دستگاه خلافت عباسى قرار گرفت؛ زیرا هارون اعتقاد داشت اسرار فعالیت ‏سیاسى و مبارزات مخفى شیعیان و اسناد ارتباط آنان با پیشواى هفتم در اختیار اوست. کشى به نقل از فضل ابن‏ شاذان گفته است: « در باره ابن‏عمیر نزد خلیفه شکایت ‏شد، او را دستگیر کرده و از وى خواستند نام شیعیان و کسانى که با موسى بن‏جعفر علیهما السلام در ارتباط هستند به دستگاه خلافت تحویل دهد، وى امتناع کرد و از افشاى نام رابطین با امام اجتناب نمود، دژخیمان او را در میان دو چوب قرار دادند. و براى اقرار گرفتن از نامبرده صد تازیانه بر بدنش زدند و چون از مقاومت دلیرانه‏اش خسته شده و به خشم آمدند بیش از صدهزار درهم وى را جریمه کرده و تمام اموالش را مصادره نمودند.» (۱۳)

محمد بن ‏مفضل بن‏عمر جعفى؛ محمد را باب امام کاظم(ع) نامیده‏اند؛ او رابط میان مردم و حضرت بود و فرزند مفضل است، که امام صادق(ع) توحید معروف خویش را به وى املاء فرمود.

– محمد بن‏على بن‏نعمان:

کنیه‏اش ابوجعفر و لقب او مؤمن طاق بود – چون مغازه‏اش در کوفه زیر طاقى قرار گرفته بود – از بزرگان اصحاب امام ششم و امام هفتم است. وى توان آن را داشت که با هر مخالفى بحث کند و بر وى غالب گردد. (۱۴) – حسن بن‏محبوب: از راویان بزرگ است که فقهاى شیعه در صحت احادیث او اجماع و خودش را توثیق کرده‏اند. او نزد امام هفتم و امام هشتم از احترام زیادى برخوردار بود و از ارکان عصر خویش به شمار مى‏رفت، شیعیان اهل بیت از اطراف و اکناف دنیاى اسلام به نزدش رفته و از فضل و دانش وى خصوصا در فقه بهره مى‏گرفتند، تالیفات و تصنیفات وى را شیخ طوسى در فهرست ‏خویش ذکر نموده است.

– ابوعبدالله بن ‏یحیى کاهلى اسدى:

از اصحاب امام کاظم(ع) است که نزد آن حضرت محترم بود و علماى رجال او را با منزلت و فضل مى‏دانند. حضرت موسى بن ‏جعفر(ع) خطاب به على بن ‏یقطین که در دستگاه هارون نفوذ سیاسى داشت، فرمود: از کاهلى اسدى و خاندانش صیانت کنید. من بهشت را برایتان ضمانت مى‏کنم. وى هم قبول کرد و ابن ‏یقطین زندگى او و خاندانش را تامین مى‏کرد. (۱۵) – ابان بن‏عثمان بجلى:اهل کوفه بود و زمانى را در بصره سکونت داشت. شیخ طوسى وى را از موالیان بجیله مى‏داند. گروهى از بصریان همچون ابوعبیده از وى حدیث نقل کرده‏اند. ابان با حضرت موسى بن‏جعفر علیهما السلام ارتباط داشته و در کتاب هایش از آن حضرت روایاتى نقل کرده است. (۱۶)

– عبدالله بن‏جندب:

وى بجلى و کوفى است او منزلتى بلند نزد امام هفتم داشت و وکیل آن حضرت به شمار مى‏رفت، امام رضا سوگند یاد کرد که؛ عبدالله بن ‏جندب مورد رضایت‏ خدا و رسول الله صلى الله علیه و آله و از مخبتین ماست. (۱۷) – هشام بن‏حکم:پرورش‏ یافته مکتب امام صادق(ع) بود. او به خاطر دشمنى با بنى‏عباس سال ها مخفیانه زندگى مى‏کرد و امام ششم او را نگهبان و گواهى ‏دهنده بر راستى خویش مى‏دانست. بارها از سوى امام کاظم(ع) براى انجام کارهاى شخصى یا عمومى به عنوان وکیل تعیین شد. هارون که در پى فرصتى بود تا هشام را به قتل برساند، جلسه‏اى با حضور دانشمندان وابسته در منزل یحیى بر مکى ترتیب داد و خود از پشت پرده به نظاره نشست، هشام با همه فراست و شجاعت، به آنچه اعتقاد داشت اعتراف کرد و از آن جلسه گریخت و از بغداد به کوفه رفت و در منزل بشیر که از شیعیان معروف بود وارد گردید. او دانشمندى برجسته، متکلمى بزرگ و داراى بیانى شیرین و رسا بود. (۱۸)

– صالح بن ‏واقدى:

طبرى مى‏گوید: خدمت امام موسى کاظم(ع) رسیدم، حضرت فرمود: هارون تو را زندانى مى‏کند و درباره من از تو مى‏پرسد، بگو او را نمى‏شناسم و آنگاه که به زندان افتادى تو را آزاد مى‏کنم. و همین ‏گونه هم شد. او با کمک امام به طرز شگفت‏انگیزى از زندان به مازندران (طبرستان) رفت. صالح بن ‏واقدى مى‏گوید: چون به دیار خویش برگشتم، به خدا سوگند نه کسى از من خبر گرفت و نه از زندانى بودنم کسى جویا شد. (۱۹) او به برکت کرامت امام از چنین دسیسه‏اى رهایى یافت و توانست مدت ها در طبرستان به دفاع از حریم امامت ‏بپردازد و ولایت را پاسدارى نماید. – صفوان بن‏یحیى:زمانى که صفوان فرزند یحیى به رشد عقلى رسید و علوم عقلى را از پدر خویش فرا گرفت، در حوزه درس امام کاظم(ع) حاضر شده و از بیانات قدسى آن فروغ آسمانى بهره‏ مند گشت. او از فقیهان، محدثان و متکلمان کم‏ نظیر است. علاوه بر مقام شامخ علمى، جایگاه والایى در زهد، تقوا و عبادت داشت. صفوان را یکى از وکیلان و نایبان خاص امام دانسته‏اند و مى‏گویند او ضمن جمع‏آورى وجوهات شرعى، ماموریت ‏خطیر نشر روایات اهل بیت و مبارزه با خطوط انحرافى و التقاطى آن عصر را بر عهده داشت. (۲۰)

– على بن ‏یقطین:

از دوستان و علاقمندان امام موسى(ع) بود، در دستگاه هارون به مقام وزارت رسید. چندین مرتبه خواست از این مقام استعفا بدهد، ولى حضرت مخالفت کرد. وى براى ارتباط با امام و کمک به شیعیان و حمایت از محبان آل عترت که در فقر و نادارى بسر مى‏بردند، از ماموران مخفى استفاده مى‏کرد، اسماعیل بن‏ سلان و فلان بن‏ حمید از آن جمله‏اند که فرزند یقطین آنان را احضار کرد و گفت دو مرکب‏ سوارى تدارک دیده و از طریقى غیر از راه معمول بروید تا به امام هفتم برسید و نامه و مبالغى که مى‏دهم به نحوى تحویل آن حضرت دهید که کسى متوجه نشود. (۲۱)

 – ابن ‏بزیع:

از اعیان و رجال شیعه و شاگردان امام کاظم(ع) است. طبق دستور امام در تشکیلات بنى‏عباس شغل مهمى داشت و از مشاورین خاص دستگاه خلافت ‏به شمار مى‏رفت. امور تعدادى از شیعیان جهان اسلام توسط  وى اصلاح گشت. او به نیازمندان پناه مى‏داد و عاشقان اهل بیت را از گرفتارى مى‏رهانید. (۲۲)

– یعقوب بن ‏داود:

مردى با ایمان، پاک‏ سرشت و نیکوکار بود. به دلیل برخوردارى از شهامت و روحیه مبارزاتى به اتفاق برادرانش در قیام ابراهیم فرزند عبدالله بن ‏حسن شرکت کرد و به همین دلیل دستگیر و زندانى گردید و تا آخر خلافت منصور در حبس به سر برد. با روى کار آمدن مهدى عباسى آزاد شد. این بار بعقوب تلاش هاى خود را در حمایت از خاندان عصمت و طهارت و توسعه اقتدار شیعیان به صورت نفوذ در دستگاه حکومت و قبضه کردن پنهانى قدرت ادامه داد و سرانجام به پست وزارت رسید. به این ترتیب توانست‏ بسیارى از مناصب مهم تحت قلمرو خلافت اسلامى را به علویان و سادات و برخى شیعیان تفویض کند. این وضع دشمنان را نزد خلیفه عباسى به سعایت و مذمت از وى واداشت و مهدى عباسى را به این موضوع تهدید کردند که سراسر کشور اسلامى در دست‏ یعقوب و شیعیان است و با انقلابى سریع مى‏تواند بساط حکومت تو را سرنگون کنند. تبلیغات زهرآگین دشمنان کار خود را کرد و موجب برکنارى یعقوب و زندانى شدن او گردید. (۲۳)

جویبارهاى خونین

گروهى از فرزندان ائمه علیهم السلام و نیز سادات و علویان، طى مبارزات و قیام هایى حضرت امام کاظم(ع) را در دفاع از جبهه حق و افشاى باطل یارى مى‏دادند.

در دوران حکومت منصور و فرزندش مهدى شرایط طاقت ‏فرسایى بر شیعیان مدینه سایه افکند. خفقان آن چنان علویان را احاطه کرد؛ که آنان چون آتشى زیر خاکستر در صدد پیدا کردن فرصتى بودند تا بر دستگاه ستم حریق افکنند. وقتى مهدى یکى از دشمنان معروف اهل بیت را به عنوان والى مدینه منصوب کرد، او حقوق علویان را از بیت‏المال قطع کرد و دستور به بازداشت ‏سادات و شیعیان حوزه حکومتى داد. زمینه‏هاى خروش خونین علویان به این ترتیب فراهم گشت و حسین بن‏ على بن ‏حسن مثلث که از نوادگان امام حسن مجتبى علیه السلام بود، رهبرى « قیام فخ‏» را عهده ‏دار گردید. وجود دویست نفر از اصحاب امام کاظم(ع) و بزرگان بنى‏هاشم در این نهضت و تایید ضمنى امام از وى دلیل بارزى بر موافقت هفتمین فروغ امامت ‏با جنبش مذکور است، گر چه در آغاز نیروهاى حسین بن‏على بر شهر مدینه استیلا یافتند، ولى با آمدن نیروهاى تازه ‏نفس از سوى مرکز خلافت و آرایش نظامى عباسیان طى نبردى خونین که در وادى فخ واقع در غرب شهر مکه رخ داد، گروهى به شهادت رسیدند. (۲۴)

– عبدالله بن‏ حسن:

از بزرگان شیعه و مطیع امام هفتم بود، گروه عظیمى از شیعیان را به گرد خودش فرا آورد و مخالفت ‏خود را با غاصبان آغاز کرد. سرانجام به زندان کشیده شد. او محبس را آموزشگاه انقلاب خویش ساخت و از طریق مکاتبه با رهبر خود، امام کاظم(ع)، الهام مى‏گرفت و خبر مى‏رساند تا آن که به شهادت رسید.

– یحیى بن‏عبدالله:

از قهرمانان انقلاب حسین بن‏على رهبر قیام فخ بود و بعد از کشته شدن وى به سرزمین دیلم گریخت. در آنجا شیعیان را مجتمع کرد. هارون که از فعالیت وى واهمه داشت، فضل بن‏ یحیى را با لشکرى زیاد به سوى او روانه داشت. نبرد فرستاده خلیفه با یحیى به پراکندگى یارانش انجامید و او را به صلح وادار کرد، هارون از فرصت پیش ‏آمده استفاده کرد و او را به زندان افکند و دستور داد دیوار زندان را به رویش ویران کنند تا به شهادت برسد. (۲۵)

– حسین بن ‏عبدالله:

مردى زاهد و عابد در عصر خویش محسوب مى‏شد. او به جهت مبارزات و مجاهدت هاى مداوم و دفاع از حریم امامت، به دست ‏حکومت ظالم وقت گرفتار و شهید شد.حسین، فرزند امام کاظم(ع) بود و در ناحیه فارس به حالت اختفاء و دور از ستم عباسیان زندگى مى‏کرد. ماموران و حاکمان فارس محل اختفاء او را یافته و آن سید بزرگوار را شهید کردند. هم اکنون به سید علاء الدین حسین معروف است و در شیراز داراى قبه و بارگاه مى‏باشد. (۲۶)

– احمد بن ‏عیسى:

از دوستداران امام کاظم(ع) بود و همزمان با جنبش یحیى قیامى ترتیب داد. هارون وى را به زندان انداخت، او از محبس گریخت و به بصره رفت. از آنجا با شیعیان مکاتبه داشت و مردم را علیه دستگاه عباسى برمى‏انگیخت. بر اثر فعالیت هاى وى نهال تشیع در بصره به بالندگى افزون ترى رسید و چون امام کاظم(ع) به دستور هارون در بصره زندانى گشت، مردم این شهر از زندانى شدن امام خشمگین شده و نسبت ‏به عباسیان اظهار تنفر کردند. اما به دلیل پر خفقان و حکومت نظامى عباسیان، قادر نبودند به قیامى دست ‏بزنند. – اسماعیل، فرزند موسى بن‏ جعفرعلیهما السلام: در مصر رحل اقامت افکند. فرزندان وى نیز در آنجا زندگى مى‏کردند، وى ضمن تالیف چندین کتاب، جانبدارى از حریم ولایت و نگهبانى دژ استوار امامت و فراخوانى شیعیان در ستیز با ستم مشغول بود.

اختناق فکرى و جلوگیرى از فعالیت هاى شیعیان به اندازه‏اى بود که شیعیان و سادات و علویان عصر امام کاظم(ع) به شیوه‏اى افشاگرانه روى آوردند و آن نوشتن مطالبى مبنى بر حقانیت اهل بیت(ع) و غاصب بودن خلفاى عباسى و نیز درج اندیشه‏هاى الهام گرفته از پرتو فروزان امام هفتم بود بدین گونه دیوارهاى سرزمین اسلامى با تابلوهاى رنگین، اعمال ننگین عباسیان را فاش مى‏ساخت ‏شاعران، گویندگان و روشنگران از این طریق مسؤولیت ‏حساس و نقش تاریخى خویش را ایفا مى‏کردند.

سرانجام حکومت فاسد عباسى که هراس عمیقى از امام در دل داشت و تمامى تلاش هاى فرهنگى سیاسى این عصر را در پرتو رهنمودهاى حکیمانه امام هفتم مى‏دانست و مشاهده مى‏کرد که عظمت و مهابت ‏شخصیت امام در بین مردم و درگیرى مستقیم و توام با صراحت او در برخورد با خلفا تشکیلات آنان را به مخاطره افکنده، در سال‏۱۸۳ هجرى امام را در سیاه ‏چال هاى بغداد در سن ۵۵ سالگى به شهادت رساند.

پى‏نوشت ها:

۱- کشف‏الغمه فى معرفه الائمه، على بن‏عیسى اربلى، ج‏۳، صص ۲ و۳، به نقل از کمال‏الدین.

۲- بحارالانوار، ج ۴۸، صص ۲ -۳٫

۳- اصول کافى، ج ۲، صص ۴۶۸ – ۴۷۰٫

۴- همان، ص ۴۷۵ / الغیبه، نعمانى، ص ۳۲۴٫

۵- رجال کشى، صص‏۲۳۹ – ۲۴۱ / حیاه الامام موسى بن ‏جعفر، ج ۱، صص ۴۱۸ – ۴۱۹٫

۶- الانوار البهیه، ص ۹۱٫

۷- الارشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۲۳۱٫

۸- حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، رسول جعفریان، ج ۲، صص‏۱۹ – ۲۰٫

۹- دورنمایى از زندگانى امام موسى بن‏جعفر(ع)، عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، ص ۱۲۲٫

۱۰- جامع الرواه، محمد بن‏على اردبیلى، ج ۲، صص‏۳۵۶ -۳۵۷ .

۱۱- فهرست ‏شیخ طوسى، ص ۲۶۵٫

۱۲- معجم رجال حدیث، ج ۱۴، ص ۳۰۱٫

۱۳- این واقعیت در رجال نجاشى، ص‏۲۲۹ و رجال کشى، ص ۵۹۱ آمده است.

۱۴- رجال کشى، ص‏۱۸۶٫

۱۵- راویان امام رضا(ع) در مسند الرضا، ص ۳۶۱٫

۱۶- همان، ص ۱۵٫

۱۷- منتهى الامال، ج ۲، ص‏۲۷۶٫

۱۸- رجال نجاشى، ص ۳۰۵ / رجال کشى، ص‏۲۶۹٫

۱۹- بحارالانوار، ج ۴۸، ص‏۶۷٫

۲۰- در مورد وى بنگرید به کتاب صفوان بن‏یحیى، شکوه ایمان، محمد اصغرى ‏نژاد.

۲۱- بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۳۵٫

۲۲- رجال نجاشى، ص ۲۵۵٫

۲۳- پیشواى آزاده، مهدى پیشوایى، ص ۵۵٫

۲۴- سرزمین وحى، سرچشمه تشیع،غلامرضا گلى ‏زواره ، صص ۱۲۰ – ۱۲۱٫

۲۵- مامقانى در تنقیح المقال، ج‏۳، باب یحیى وى را از یاران امام کاظم(ع) و رجال موثق دانسته است.

۲۶- ابى‏نصر بخارى در کتاب سرالسلسله العلویه وى را از فرزندان امام هفتم دانسته و وى را بلاعقب مى‏داند.

منبع: ماهنامه کوثر، شماره

۹

برخی شاگردان امام صادق (علیه السلام).

 

اشاره:

امام صادق علیه‌السلام در سال‌ های آخر حکومت امویان و اوایل حکومت عباسیان، با استفاده از درگیری بنی‌ امیه و بنی‌ عباس و مشغولیت آنان به مسایل خود که موجب تخفیف خفقان شده بود، نهضت علمی‌‌ و مذهبی خود را گسترش داده و عملا مدینه را حوزه درسی قرار دادند که در آن هزاران پژوهنده مشتاق، در رشته‌ های گوناگون از محضر آن امام بهره می‌‌ گرفتند.

شهرت علمی ‌‌امام در بلاد اسلامی ‌‌آن چنان چشم‌گیر و زبانزد خاص و عام بود که از نقاط بسیار دور سرزمین‌ های اسلامی ‌‌برای کسب فیض به مدینه و حوزه درس او می‌‌ آمدند و از دریای بی کران علوم الهی او بهره می‌‌ بردند. حتی بسیاری از متفکران غیرمسلمان نیز برای مذاکره علمی‌‌ با امام به خدمتش می‌‌ رسیدند و حضرت به میزان سطح درک و علمشان پاسخ می‌‌ گفتند.[۱]

محدثان، نام راویان موثق آن امام را گرد آورده اند که شمار آنان، با وجود اختلاف در آرا و گفتار به چهارهزار تن مى‌ رسد. تنها ابن عقده زیدى در کتاب رجال خود چهار هزار راوى براى آن حضرت برشمرده و کتاب‌هاى آنان را یاد کرده است تا چه رسد به دیگران و تنها یکى از راویان آن حضرت به نام ابان بن تغلب سى هزار حدیث از آن امام نقل کرده است.

حسن بن على وشا گوید: در این مسجد، (مسجد کوفه) نهصد تن از مشایخ حدیث را درک کردم که همگى مى‌ گفتند جعفر بن محمد چنین حدیث کرد.

  1. برخی از یاران خاص امام صادق (علیه السلام):

بسیارى از از پرورش‌یافتگان مکتب امام صادق (علیه السلام) خود از دانشمندان و بزرگان فقهای زمان خود بوده‌اند. در ادامه به تعدادی از این افراد اشاره می‌‌ شود:

زراره بن اعین و دو برادرش بکر و حمران

جمیل بن صالح

جمیل بن دراج

محمد بن مسلم طائفى

برید بن معاویه

هشام بن حکم

هشام بن سالم

ابوبصیر

عبیدالله و محمد و عمران حلبى

عبدالله بن سنان

ابوالصباح کنانى و بسیارى دیگر از فضلا اشاره کرد.[۲]

ابان بن تغلب

ابو حمزه ثمالى

عبدالرحمن بن حجاج بحلی

معلى بن خنیس بزّاز کوفى

معاذ بن کثیر الکسائى الکوفى

محمّد بن على بن نعمان کوفى

فیض بن المختار کوفى

هشام بن محمّد السّائب الکلى ابوالمنذر

عمران بن عبداللّه بن سعد اشعرى

عبداللّه بن ابى یعفور

صفوان بن مهران

حریز بن عبداللّه سجستانى

اسحاق بن عمّار صیرفى

محمد بن ابی‌عمیر

بهلول

مفضل بن عمر جعفی

یونس بن ظبیان کوفى

جابر بن حیان: ابن خلکان در شرح حال امام صادق (علیه السلام) نویسد: شاگرد او ابوموسى جابر بن حیان صوفى طرسوسى است. وی کتابى در هزار ورق تالیف کرده و رساله هاى جعفر صادق (علیه السلام) را که پانصد رساله است در آن فراهم آورده.[۳]

جمیل بن دراج: از دیگر خواص امام بوده است و روایت است که حضرت اسراری را به وی می‌‌آموخت که به دیگران تعلیم نمی‌‌داد.[۴]

لیث بن البخترى: از شاگردان امام صادق و امام باقر (علیه السلام) بوده و امام صادق (علیه السلام) او را از ارکان زمین و از دانشمندان معرفی می‌‌کند.[۵]

هشام بن حکم: از بزرگترین متکلمین شیعه و از اصحاب امام صادق (علیه السلام) بود. جایگاه او در نزد امام صادق (علیه السلام) تا حدی است که در مورد او می‌‌فرماید: هشام بن حکم مراقب و نگهبان حق ما و مؤید صدق ما و نابودکننده نظرهای باطل دشمنان ماست. کسی که از او پیروی کند، از ما پیروی کرده است و کسی که با او مخالفت کند با ما مخالفت ورزیده است.[۶]

جابر بن یزید جعفی: از خواص امام باقر و امام صادق (علیه السلام) بوده است. از امام صادق (علیه السلام) در مورد او نقل شده است که همانا او را جابر نامیدند زیرا کمبودهای مؤمنین را با دانش خویش جبران می‌‌کند و اوست دریائی بیکران و بابی از علم در عصر خویش.[۷]

حمران بن اعین شیبانى: برادر زراره است که از حواریین  امام باقر و امام صادق (علیه السلام) بشمار رفته و امام باقر (علیه السلام) به او فرموده که تو از شیعه مایى در دنیا و آخرت.[۸]

  1. خوشه چینی دانشمندان برجسته و پیشوایان مذاهب اهل سنت از علم سرشار امام صادق (علیه السلام):

علاوه بر کسانی که در حال اعتقاد و ارادت کامل به آن حضرت از خرمن علم او بهره می‌‌بردند و مذهب شیعه را به پیروی از آن حضرت اختیار نموده بودند، شمار بسیارى از دانشمندان برجسته و پیشوایان مذاهب اهل سنت نیز از آن حضرت حدیث نقل کرده و از بهره‌ وران دانش آن حضرت محسوب مى‌ شده‌ اند. ابن حجر عسقلانی در صواعق کسانی مانند یحیى بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان عینیه، سفیان ثورى، ابوحنیفه، شعبه و ایوب سختیانى را روایت‌کنندگان از آن حضرت دانسته است.

ابن شهر آشوب در مورد مالک بن انس که یکی از مذاهب بزرگ اهل سنت به نام مالکی پیرو فقه اوست می‌‌گوید: مالک در بسیارى از موارد ادعا مى‌ کرد که روایات را شخصاً از امام شنیده است و بعضى اوقات مى‌ گفت: راوى موثق و بسیار معتمد، جعفر بن محمد برایم این گونه حدیث نقل کرد.[۹]

  1. اصحاب اجماع از شاگردان امام صادق (علیه السلام):[۱۰]

به نظر کشی که از علمای علم رجال است، این جمع، نخبگان و راویان موثقی هستند که همه علمای درایه و حدیث و فقها به روایاتی که از ایشان به طریق صحیح نقل شده بدون تردید و دغدغه خاطر اعتماد می‌‌کنند و آن‌ها را صحیح می‌‌دانند و عمل به آن‌ها را لازم می‌‌شمرند، اگرچه از افراد ناشناخته یا ضعیف نقل خبر کرده باشند.

این جملات بعدها به مجامع فرهنگی دینی و کتب علمی ‌‌راه یافت و گروهی از متقدمان و متأخران آن را پذیرفتند و در محاورات و نوشته‌های خود بکار بردند و اصطلاح اصحاب اجماع ابداع شد و جمعی از راویان به اصحاب اجماع شهرت پیدا کردند.

در تعداد اصحاب اجماع بین دانشمندان اختلاف نظر وجود دارد.

مشهور دانشمندان آن‌ها را هیجده تن دانسته‌اند که شش تن آن‌ها از اصحاب امام باقر و امام صادق (علیه السلام) هستند و شش تن دیگر از اصحاب امام صادق (علیه السلام) هستند و شش تن باقیمانده از اصحاب امام کاظم و امام رضا (علیه السلام) محسوب می‌‌شوند.

الف) اصحاب اجماع امام باقر و امام صادق (علیه السلام):

زراره بن اعین شیبانى

محمّد بن مسلم بن رباح

فضیل بن یسار البصرى

برید بن معاویه المعجلى، ابوالقاسم

ابوبصیر اسدی؛بعضی به جای ابوبصیر اسدی، ابوبصیر مرادی لیث بن مراد بختری را روایت کرده اند

معروف بن خربوذ

کشی در میان این شش نفر، زراره را افضل می‌‌داند.

ب) اصحاب اجماع امام صادق (علیه السلام):

جمیل بن دراج

ابان بن عثمان

عبدالله بن بکیر شیبانی

عبدالله بن مسکان

حمّاد بن عیسی

حماد بن عثمان

که در میان آن‌ها جمیل بن دراج را افضل دانسته‌اند.

  1. غلام های امام صادق (علیه السلام):

از غلام های آن حضرت نیز کسانى مانند ابو یزید بسطامى و ابراهیم بن ادهم و مالک بن دینار از مکتب آن حضرت بهره ها بردند[۱۱] که همگی از بزرگان و مشاهیر عرفانند.

  1. فرزندان امام صادق (علیه السلام):

حافظ عبدالعزیز بن اخضر جنابذى در کتاب خود موسوم به معالم العتره الطاهره نوشته است: روایت شده که از فرزندان امام صادق (علیه السلام) موسى، محمد، اسماعیل و اسحاق از آن حضرت روایت مى کرده اند. آنگاه وى از هر یک از آن‌ها حدیثى نقل کرده است.[۱۲]

پی نوشت:

  1. نگاهی به شیوه‌های تبلیغی امام صادق علیه‌السلام، پاسدار اسلام: بهمن ۱۳۷۸ – شماره ۲۱۸٫
  2. سیره معصومان، سید محسن امین، ترجمه على حجتى کرمانى، ج ۵، ص ۶۶٫
  3. زندگانى امام صادق علیه‌السلام، سید جعفر شهیدى، ص ۶۵ به نقل از وفیات الاعیان، ج ۱، ص ۲۹۱٫
  4. همان، ص ۶۶٫
  5. همان، ص ۶۶٫
  6. هشام بن حکم مدافع حریم ولایت، سید احمد صفائی، تهران، نشر آفاق، ط ۲، ۱۳۵۹ هـ.ش، ص ۱۴٫
  7. سفینه البحار، ج ۱، ص ۱۴۱-۱۴۲٫
  8. منتهی الآمال، قسمت دوم، باب نهم: در تاریخ حضرت صادق علیه‌السلام.
  9. سیره معصومان، سید محسن امین، ترجمه على حجتى کرمانى، ج ۵٫
  10. «اصحاب اجماع». ناصر باقری بیدهندی، علوم حدیث، ش ۶ (زمستان ۱۳۷۶)، ص ۵۵-۸۰٫
  11. سیره معصومان، همان.
  12. سیره معصومان، همان.

محمد بن اسماعیل بن بزیع

محدثى مورد اطمینان، شیعه‌اى راستین و از اصحاب مخصوص ائمه (علیهم السلام) می‌باشد. در تاریخ ذکر شده که او جزء وزراى دربار عباسى بوده، اما این سمت هیچ گاه سبب جدایى و کمرنگ شدن ارادت او نسبت به اهل بیت (علیهم السلام) نشده است و از همین رو او را جزء اصحاب مخصوص امام رضا و امام جواد (علیهما السلام) ذکر کرده‌اند. اطمینان و اعتماد فراوانى که امامان (علیهم السلام) و نزدیکانشان به محمد بن اسماعیل داشته‌اند، تا آن جایى است که از على بن نعمان (که خود یکى از محدثین و اصحاب جلیل القدر و بزرگ امام رضا (علیه السلام) بوده) روایت شده که وصیت کرد، بعد از وفاتش تصانیف و کتاب‌های ارزشمندش را به محمد بن اسماعیل بن بذیع بدهند. همان گونه که بیان شد، محمد بن اسماعیل جزء وزراى حکومت وقت بوده است، و امام رضا (علیه السلام) در همین زمینه به او می‌فرمایند: همانا در درگاه حکومت‌های ظالم، کسى است که خداوند بوسیله او دلائل و برهان را آشکار می‌نماید، و به او امکان می‌دهد که در بلاد مسلمین، دفع کند ظالمین را از اولیاى الهى و مؤمنین. و خداوند بوسیله او امور مسلمین را اصلاح می‌نماید، به خاطر این که آنان ملجأ مؤمنین هستند از ظلم و ضرر. و بر آنان واجب است که از حاجت مندان شیعه ما فریادرسى نمایند. و بوسیله آنان است که ایمان می‌آورد به خدا دل مؤمن در تاریکی‌ها. و همانا که آنان مؤمنان حقیقى هستند. امام رضا (علیه السلام) پس از آن فرمودند: چه کسى می‌تواند از آنان باشد؟ البته اگر بخواهد به همه آن چیزها برسد. در این جا محمد بن اسماعیل بن بزیع گفت: چگونه؟ فداى تو شوم! حضرت فرمودند: کسى که با آنان (شیعیان) باشد و ما را شادمان کند بوسیله ادخال سرور در دل مؤمنان از شیعیان ما، پس اى محمد! تو از آنان باش.

ایمن بودن از ترس قیامت

در منابع دینى ما به مسئله دیدار و زیارت برادران مؤمن بسیار تأکید شده، و البته این مسأله فقط در زمان زندگى صدق نمی‌کند، بلکه زیارت قبر برادر مؤمن نیز از جایگاه و اهمیت بسیاری برخوردار است. در همین زمینه محمد بن احمد اشعرى در روایتى می‌گوید: زمانى همراه على بن بلال براى زیارت قبر محمد بن اسماعیل بن بزیع، روانه سرزمین  فید  شدیم، پس از آن على بن بلال به من گفت: صاحب همین قبر براى من روایت کرد از على بن موسى الرضا (علیه السلام) که گفت: هر کسى بیاید سر قبر برادر مؤمن خود، و بر روى قبر او دست بگذارد و هفت مرتبه سوره  انا انزلناه فی لیله القدر  را بخواند، از فزع اکبر (ترس بزرگ روز قیامت) در امان خواهد ماند.

 یونس بن عبدالرحمن

ولادت

اسم او: یونس، کنیه‏اش: ابومحمد،
معروف به  مولى آل یقطین و نسب او قمّى است. این که در چه سالى قدم به عرصه وجود نهاد، چندان روشن نیست، ولى جمعى از دانشوران شیعى نوشته‏اند که او در دوران زمامدارى هشام بن عبدالملک چشم به جهان گشود.

از این اشاره تاریخى مى ‏توان به طور تقریبى مشخص کرد که این محدّث فرزانه، در کدام سده و در چه سالى به دنیا آمده است. مورخان نوشته ‏اند؛ هشام بن عبد الملک که یکى از خلفاى بنى امیه بود، بعد از این که
برادرش یزید عبد المک در سال ۱۰۵ه. ق از دنیا رفت، به خلافت و حکومت رسید. بنابراین آغاز حکومت او در سال ۱۰۵ه. ق است و بعد از بیست سال حکومت و سلطنت در سال ۱۲۵ه. ق مرد.بر این اساس مى ‏توان گفت که یونس بن عبد الرحمن بین سال‏ هاى ۱۰۵تا ۱۲۵ه. ق و نیمه اول از سده دوم هجرت چشم به جهان گشود.

اساتید

یکى از دلایل رشد و بالندگى این استوانه فقه و حدیث شیعه، داشتن استادانى برجسته بود که در درجه اول، امامان معصوم(علیهم السلام) قرار داشتند. وى نهایت بهره و فیض را از وجود بابرکت آنان برد و بعد از امامان، اساتید بزرگى داشته که تعداد آنان حدوداً به ۲۵نفر مى ‏رسد و نام بردن همه آنان در این نوشتار چندان ثمر بخش نخواهد بود؛ ولى به عنوان نمونه، به ذکر چند نفر از شاخص ‏ترین آنان بسنده مى‏ کنیم:

۱- عبدالله

بن سنان: محدّث و فقیه فرزانه که به گفته نجاشى: مسئولیت بیت المال را در حکومت  منصور و مهدى و هادى و هارون الرشید به عهده داشت. او روایتگرى مورد اطمینان و از اصحاب و یاران ما و جلیل القدر است که هیچ گونه طعنى بر او روا نیست.

۲- عبدالله

بن مسکان: از نیکان و ستاره‏اى درخشان در آسمان علم و روایت و از اصحاب اجماع و محدّثى بسیار بزرگوار و مورد اطمینان است.

۳- هشام بن سالم: محدّثى است که به طور کامل مورد توجه و اعتماد است و از یاران حضرت صادق و حضرت موسى بن جعفر(علیهم السلام) به شمار مى‏رود.

۴- هشامبن حکم: همان کسى است که با عمرو بن عُبید در مسجد بصره پیرامون مسئله امامت و رهبرى جامعه اسلامى مناظره کرد و او را از نظر استدلال و دلیل محکوم کرد. مى‏ گویند در اصل اهل کوفه بود، ولى در بغداد به شغل تجارت پرداخت. از نظر روایت بسیار مورد اعتماد و از منظر اعتقاد به ولایت ائمه شیعى، بسیار پایبند و معتقد و در حقیقت یک شیعه راستین بود. وى در سال ۱۷۹ه. ق در کوفه چشم از جهان فرو بست.

۵- حمّادبن عیسى: از راویان امام کاظم و حضرت رضا(علیهم السلام) و از اصحاب اجماع است.

۶- حمّادبن عثمان رواسى: از اصحاب اجماع و شخصى مورد اطمینان است.

۷- علىبن رئاب: جلیل القدر و محلّ اطمینان و اعتماد و صاحب کتاب و اصلى بزرگ است.

۸- حارث

بن مغیره: یار سه معصوم (حضرت امام باقر، امام صادق و امام کاظم(علیهم السلام)) و صاحب جایگاه رفیع و بلندى نزد رجال نویسان شیعى است.

شاگردان

تربیت شاگردان کارآمد یکى دیگر از نکات مثبت در زندگى یونس بن عبد الرحمن است. وى در این عرصه به توفیقات زیادى دست یازید و با پرورش شاگردان بسیار قدم ‏هاى بلندى در راه نشر حدیث و معارف اهل بیت
برداشت.

او دانش خود را از کوثر زلال و ناب  امامان معصوم(علیهم السلام) فرا گرفته بود؛ لذا یافته هایش رابه افراد لایق و مستعد مى‏ آموخت. در این راستا جمعى از دین باوران و دانش پژوهان، پروانه وار دور شمع وجودش را گرفتند و از محضرش بهره بردند. تعداد شاگردان او را تا چهل و پنج نفر نوشته‏اند، که عده‏اى از آنان بدون تردید، از نخبگان و فرزانگان حوزه حدیث و معارف شیعه محسوب مى‏شوند. به نام چند تن از آنان اشاره مى ‏کنیم:

۱- محمد

بن عیسى بن عبید یقطینى: بیشترین رویاتى که عیسى بن عبید نقل کرده، از یونس بن عبد الرحمن است. او از کسانى است که کتاب‏هاى یونس را گزارش داده و مى‏ گویند در روزگار خود، از نظر فضل و علم، نظیر نداشت و محلّ اعتماد و اطمینان است.

۲- عبد

العزیز مهتدى قمى: از وکلا و خاصّان حضرت رضا(علیه السلام)بود و در قم زندگى مى‏کرد. او مورد عنایت و اطمینان است.

۳- حسن

بن علىّ الوشاء: یاز امام رضا(علیه السلام)و از چهرهاى برجسته و شاخص شیعه است. احمد بن محمد بن عیسى قمى مى‏ گوید:

هنگامى که براى طلب حدیث به کوفه رفتم، در آن جا با حسن بن علىّ الوشاء ملاقات کردم… تا این که از قول استادش حسن بن علىّوشاء نقل مى‏ کند.

من در این مسجد نهصد محدّث و استاد حدیث را دیدم که هر یک مى‏گفت: حدیث کرد مرا، جعفر بن محمّد(صلی الله علیه و آله وسلم)

۴-  عباس

بن معروف قمى: از برجستگان حوزه حدیث، اهل قم و مورد اطمینان است.

۵- محمد

بن خالد برقى قمى: پدر احمد بن محمد بن خالد است. محمد بن خالد را از یاران موسى بن جعفر و امام رضا و امام جواد(علیهم السلام) شمرده‏اند و به او اعتماد دارند.

۶- ریان

بن شبیب: ساکن قم و از یاران حضرت رضا(علیه السلام)بود. او موثّق و مورد اطمینان است.

۷- احمد

بن محمد بن خالد برقى: صاحب کتاب محاسن.

معرفى آثار

یکى از نشانه ‏هاى عظمت شخصیّت علمى یونس بن عبد الرحمن کتاب‏ها و تصنیفاتى است که از خود به یادگار گذاشت. او در این عرصه از پرتلاش‏ ترین و فعّال‏ت رین محدثان و فقیهان شیعى است. تراجم نویسان بزرگ شیعه کتاب‏هاى فراوانى را از او نقل کرده‏اند؛ حتى شخصیّت برجسته شیعى، فضل بن شاذان مى‏ گوید: یونس بالغ بر یک هزار کتاب در رّد مخالفان شیعه تألیف کرد.

مرحوم نجاشى مى‏گوید: او کتاب‏ هاى فراوانى دارد. آن گاه به ترتیب کتاب هایش را نام مى ‏برد:  کتاب السهو، الادب،الزکاه، جوامع الآثار، فضل القرآن، کتاب النکاح، الحدود، الصلوه، العلل الکبیر، التجارات و کتاب یوم و لیله.

جناب شیخ طوسى هم در این زمینه  مى‏ نگارد: او داراى کتاب و تألیفات فراوانى است، همانند: کتاب‏هاى حسین سعید اهوازى؛ بلکه بیشتر از آن‏ها.

صحابى امام

یونس بن عبد الرحمن از جمله دلباختگان و شیفتگان خاندان پیامبر گرامى اسلام است. او اخلاص و ارادت خویش را به پیشگاه مقدّس امامان شیعه ابراز مى‏ کرد و در این راه هرگز احساس خستگى نمى‏ کرد.

تمام گزارش دهندگان تراجم و دانشمندان شیعى او را از یاران حضرت موسى بن جعفر و حضرت رضا(علیهم السلام) مى‏ دانند. شیخ طوسى در یک مورد او را از یاران امام موسى بن جعفر(علیه السلام)و در جاى دیگر از یاران و اصحاب حضرت امام رضا(علیهم السلام)مى‏ داند.
همچنین نوشته‏ اند: یونس در دو موقعیت توفیق ملاقات با امام صادق(علیه السلام)را یافت؛ اولین بار در کنار قبر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) در مدینه و یک بار هم هنگام سعى بین صفا و مروه. خودش مى‏ گوید: براى من ممکن نشد از امام(علیه السلام)حدیثى و روایتى بپرسم.

یونس از منظر امام(علیه السلام)

در میان یاران و صحابه امامان شیعه(علیهم السلام) افراد نادرى پیدا مى ‏شوند که از ناحیه امام و حجت خدا، مانند یونس مورد ستایش قرار گرفته باشند؛ البتّه بر محقّق اندیشمند این نکته مخفى نیست که این ستایش‏ها و ثناها به آن بعد روحى، معنوى و علمى بر مى‏ گردد که در این راوى بزرگوار تجلّى یافته است. وى در پاسدارى از مرزهاى ولایت ناب و دفاع از حوزه معرفت دینى بر مبناى حکومت نبوى و علوى، تلاشى
فراوان از خود نشان داد.

موقعیت علمى و حدیثى

فضل بن شاذان نیشابورى مى‏گوید: عبد العزیز مهتدى که از نیکان و خوبان قم بود ،به من گزارش داد؛ از حضرت رضا(علیه السلام)پرسیدم: من در هر موقعیّتى نمى‏توانم به حضور شما مشرّف شوم؛ براى فرا گرفتن مسائل و احکام دینى خود، از چه کسى سؤال کنم؟ امام در جواب فرمود: از یونس بن عبد الرحمن. از همین راوى خبر دیگرى روایت کرده ‏اند که گفت: از حضرت رضا(علیه السلام)پرسیدم: آیا یونس بن عبد الرحمن نزد شما مورد اطمینان و اعتماد هست تا احکام دین را از او فرا گیرم؟ امام فرمود: بله.

از این گزارش تاریخى، نهایت اعتماد امام معصوم(علیه السلام)به یونس اثبات مى‏ شود و با توجه به این روایت است که تمام عالمان و فقیهان متفکر شیعه، براى حجّت بودن گزارش دهندگان روایات و آثار اهل بیت عصمت و طهارت، به وثاقت و مورد اعتماد بودن روایتگر اخبار و احادیث، بسنده کرده ‏اند.

راویانى همانند یونس که ائمه دین، شیعیان را براى فرا گرفتن آموزه‏هاى دینى و روایات آل پیغمبر(علیهم السلام) به آنان ارجاع داده‏ اند، بین یاران امامان تنها چند نفر هستند؛ ابان بن تغلب، محمد بن مسلم، زراره بن اعین، ابوبصیر، زکریا بن آدم، عثمان بن سعید و محمد بن عثمان بن سعید.

جناب نجاشى بعد از نقل روایت فوق از عبد العزیز چنین اظهار نظر مى‏ کند: این کلام امام، شأن و فضیلت والایى در حقّ یونس است.

مورد رضایت امام(علیه السلام)

جعفر بن عیسى این چنین گزارش مى‏ دهد:
جمعى از ما شیعیان در محضر امام رضا(علیه السلام)بودیم. یونس بن عبد الرحمن هم در این جمع حاضر بود. همان موقع چند نفر از اهل بصره، از امام اجازه ورود خواستند. حضرت به یونس اشاره کرد که به داخل اطاق برود، پرده را بیاندازد و لحظاتى پشت پرده بماند و مبادا حرکتى کند تا هنگامى که خود به وى اجازه دهد. سپس آن‏ها که از بصره آمده بودند، به خدمت امام رسیدند و درباره یونس سخنان بدین بر زبان راندند و از او بدگویى کردند و تهمت هایى به او روا داشتند. امام سر مبارکش را پایین انداخته و ساکت بود. در این هنگام آن‏ها بلند شدند و رفتند. این جا بود که حضرت به یونس اجازه داد از پشت پرده خارج شود و به جلسه بازگردد. یونس زمانى که آمد، قطرات اشک از گوشه‏هاى چشمانش جارى بود و گریه مى‏ کرد. عرض کرد: جانم به فدایت، من از آرمان شما اهل بیت دفاع مى ‏کنم و این است حال من در نزد بعضى از یارانم! حضرت فرمود: اى یونس، وقتى که امام و رهبرت ا تو خشنود و راضى است، از این سخنان ناروا ناراحت و اندوهگین مباش. اى یونس! با این مردم به اندازه فهم و درک آنان سخن بگو و در آن زمینه هایى که بالاتر ازدرک و استعداد آن‏ها است، ایشان را به حال خود واگذار. آن گاه امام مثال جالبى بیان کرد و فرمود: بر تو باکى نیست اگر در دست تو یک دُرّ و گوهر گران بها باشد؛ ولى مردم بگویند: این چیز فاقد ارزش است؛ یا در دست تو چیز بى ارزشى باشد و مردم بگویند: متاع بسیار گران بهایى است. آبا به حال تو سودى دارد؟
عرض کرد: نه.

فرمود: بله! تو هم این چنین هستى، هنگامى که در راه ولایت و پاسدارى از مکتب و آیین اهل بیت هستى و امام از تو رضایت دارد، از آنچه مردم درباره ات بگویند، نگران مباش و با آنچه آن‏ها بگویند، ضررى بر
تو وارد نمى ‏شود. در همین راستا مى‏ بینم بعضى از روایات در مذمّت و انتقاد از یونس وارد شده که البته اسناد آن روایات اعتبار ندارد. بانظر به همین نکته، حضرت رضا(علیه السلام)به یونس توصیه فرمود که باید هر سخنى را براى هر کس نگویى. استعدادها، قریحه‏ ها و ظرفیّت‏ ها مختلف است. حکمت را باید به اهلش یاد داد و از نااهل دریغ داشت؛ لذا پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم)فرمود: ما پیامبران
مأموریم که ظرفیت‏ هاى فکرى مردم را مراعات کنیم و به اندازه فهم و درکشان با آنان سخن بگوییم.

گویا یونس گاهى روایات و احادیث عمیق و سنگینى را که درباره مقامات معنوى ائمه دین بود، براى عده‏اى نقل مى ‏کرد و طبعاً آنان قدرت قهم و هضم و درک این معانى بلند را نداشتند؛ لذا گاهى امام از او انتقاد
مى‏فرمود. از منظر دیگر، این مذمّت‏ها و انتقادها براى این بود که شخصیت‏ هاى بزرگ حدیثى و فقهى شیعه از تعرّض و هجمه مخالفان محفوظ و مصون بمانند و به آن‏ها صدمه و زیانى وارد نشود.

وفات

پس از عمرى تلاش خالصانه در راه نشر معارف دین و آثار عترت سید المرسلین، جان یونس در قفس تنگ این جهان خاکى تاب و طاقت نیاورد و سرانجام در سال ۲۰۸ه. ق جان به جان آفرین تسلیم کرد و روح بلند و
الهى او که سرشار از ایمان به خدا و عشق به محمّد(صلی الله علیه و آله وسلم)و عترت پاک او بود، به ملکوت اعلى پیوست و در جوار رحمت الهى آرمید.

بدن پاک او در کنار روضه مطهّره رسول اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) در مدینه منوره به خاک سپرده شد و همان طور که در زندگى دلش همراه حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله وسلم)بود، جسم او نیز در جوار آن بزرگوار دفن شد.

جابر بن یزید جعفى

جابر، یکى از تابعین بزرگ و حافظین اسرار و علوم اهل بیت طاهرین(علیهم السلام) بوده و در طول عمر شریفش موفق به زیارت و بهره‎مندى از محضر دو تن از آن بزرگواران یعنى امام محمد باقر
و امام جعفر صادق(علیه السلام) شده است.

جابر گاهى از اوقات معجزات و کراماتى را از خود بروز می‌داده، و همین امر سبب شده بود تا دشمنان دستاویزى براى شماتت او پیدا کنند. از طرف دیگر به جهت خارج بودن آن کرامات از سطح اندیشه برخى مردم، به او نسبت دیوانگى دادند. و این درحالى است که روایات بسیاری در مدح و ستایش او وارد شده است. به عنوان نمونه در رجال کشی، بیان شده: علم ائمه(علیهم السلام) به چهار نفر منتهى شده است: اول،
سلمان فارسی. دوم، جابر [بن یزید جعفی]. سوم، سیّد [حمیری] و چهارم یونس بن عبدالرحمن.

در جاى دیگر ابن شهرآشوب و کفعمی، او را باب حضرت امام باقر(علیه السلام)‌شمرده ‏اند. که ظاهراً مراد از باب، راه علوم و اسرار ایشان بوده است.

حسین بن حمدان ازامام صادق(علیه السلام) پیرامون یزید بن جعفى روایت کرده:

جابر به این اسم
نامیده شده، به جهت این که مؤمنین را با علم خود، نیکوحال و توانگر می‏ کند. او دریایى است که هرچه از او برداشته شود، تمام نمی‏ شود.

آشنایى با امام باقر (علیه السلام)

در رجال کشى از قول خود جابر آمده: در ایام جوانى و در شهر مدینه، توانستم خدمت حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) مشرف شوم. زمانى که وارد مجلس آن حضرت شدم، ایشان از من پرسیدند: تو کیستی؟ گفتم:‌ مردى از کوفه. پرسیدند: از کدام طائفه؟ گفتم: جعفی ‏ام. سوال نمودند: براى چه کارى آمده‏ای؟ گفت: براى طلب علم آمده ‏ام. گفتند: از چه کسى طلب می‏ کنی؟ گفتم: از شما. گفتند: پس از
این به بعد هر کس از تو پرسید اهل کجایی، بگو: از مدینه.

به آن حضرت عرض کردم:
پیش از پرسش از دیگر مسائل، از همین سخن که فرمودید، سؤال می ‏کنم که آیا دروغ گفتن جایز است؟ آن حضرت فرمودند: گفتن چیزى که به تو آموختم، دروغ نیست. زیرا هر کسى که
در شهرى [ساکن] است، اهل همان شهر است تا از آن‌جا بیرون برود.

بعد از آن، حضرت به من کتابى دادند و فرمودند: تا بنى امیه باقى هستند، اگر از این کتاب حدیثى را روایت کنی، لعنت من و پدران من بر تو تعلق خواهد یافت. و پس از آن، کتاب دیگرى به من داد و فرمود: این کتاب را بگیر و مفاهیم آن را فرا گیر و هرگز براى کسى روایت  نکن. و اگر روایت کنی، لعنت من و پدران من بر تو باد.

همچنین روایت شده،
زمانى که ولید پلید، که از جباران بنی‏امیه بود، کشته شد. جابر فرصت را مناسب دید  و عمامه‏ى خز سرخى بر سر نهاده، به مسجد کوفه رفت و مردم دور او جمع شدند و جابر شروع کرد به نقل احادیث از امام محمد باقر(علیه السلام). و در هر حدیثى که نقل می‏ کرد، می ‏گفت: مرا روایت کرده، وصى اوصیا، و وارث علم انبیاء، محمد بن علی علیهما السلام.

پس از آن، جمعى از مردم حاضر در مسجد، از آن رو که چنین جرأتى را از او ‏دیدند، به یکدیگر گفتند: جابر دیوانه شده است.

باز هم از جابر نقل شده که گفت: هفتاد هزار حدیث از حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) بر من روایت شده، که هرگز براى کسى بیان نکرده‏ام و هرگز نخواهم کرد.

همچنین نقل شده که روزى جابر به آن حضرت گفت: بر دوش من بارى عظیم از اسرار و احادیث خود گذاشته‏ اید و فرموده ‏اید که هرگز براى کسى از آن روایت نکنم. گاهى می‏ بینم که آن اسرار در سینه ‏ام به جوش می‏آید و حالتى مانند جنون به من دست می‏دهد. آن حضرت فرمودند: هرگاه که این حالت به تو دست داد، به صحرا برو و گودالى بکن و سر خود را در آن فرو ببر و آن‏گاه بگو: محمد بن علی(علیه السلام) چنین و چنان به من روایت کرده است.

معجزه‎اى از امام باقر(علیه السلام)

جابر بن یزید در روایتى می‎گوید:
زمانى خدمت امام محمد باقر(علیه السلام) رسیدم و از نیازمندی‎هاى خود به ایشان شکایت کردم. حضرت فرمودند: اى جابر! اکنون هیچ درهمى نزد ما نیست [تا به تو عطا کنیم].

از آن سخن اندکی  بیشتر نگذشته بود که کمیت شاعر، نزد حضرت مشرف شد و عرض کرد: فداى تو شوم! اگر اجازه بفرمائید، می‎خواهم قصیده‏اى خدمت شما عرضه کنم. حضرت فرمودند: بخوان.
کمیت نیز قصیده‎اى را خواند و زمانى که به پایان رسید، حضرت فرمود: ای غلام! از آن اتاق یک بدره‎ (هر بدره برابر است با هزار درهم است) بیرون بیاور و به کمیت بده. غلام نیز یک بدره آورد و به کمیت داد.

پس از آن دوباره کمیت گفت: فداى تو شوم! اگر اجازه بفرمائید، قصیده‎اى دیگر خدمت شما عرض نمایم. حضرت فرمود: بخوان! و کمیت قصیده‎اى دیگر را قرائت کرد. سپس باز هم حضرت به غلام فرمود که
بدره‎اى دیگر از اتاق بیرون بیاورد و به او عطا کند.

کمیت باز هم عرض کرد: فداى تو گردم!‌ اگر اجازه دهید، قصیده سوم را نیز براى شما بخوانم؟ حضرت باز هم فرمود: بخوان! و کمیت دوباره قصیده‎اى را نزد حضرت عرضه داشت. و آن حضرت مجدداً فرمود: ای
غلام! یک بدره از آن اتاق بیرون بیاور و به کمیت بده. و غلام بر حسب فرمان حضرت، بدره‎اى دیگر از اتاق بیرون آورد و به کمیت داد.

در این هنگام کمیت گفت: به خدا سوگند! من براى دریافت مال و فایده‎اى دنیوی، زبان به مدح شما نگشودم. و از این کار جز صله‎ى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و آن‎چه خداى متعال براى من واجب کرده، قصدی ندارم. حضرت امام باقر(علیه السلام)‌ نیز در حق کمیت دعاى خیر کرد و پس از آن گفت: اى غلام! این بدره‎ها را به مکان خودش بازگردان. جابر می‎گودید: هنگامى که این حالات را مشاهده کردم،
فکرى در سرم خطور کرد و با خودم گفتم: امام(علیه السلام) در ابتدا به من فرمود حتی یک درهم نیز در دست من نیست. در حالى که دستور داد به کمیت سى هزار درهم عطا کنند. از این رو هنگامى که کمیت بیرون رفت، به امام(علیه السلام) عرض کردم: فدایت شوم! شما در ابتدا به من فرمودید که حتى درهمى نزد من نیست، اما دستور دادید که به کمیت سى هزار درهم عنایت کنند.

امام باقر(علیه السلام) فرمود: اى جابر! برخیز و به آن اتاق که درهم‎ها را از آن خارج  و وارد کردند، برو. جابر گفت: من برخواستم و به آن اتاق رفتم، ولى از آن درهم‎ها هیچ خبرى نبود. هنگامى که خدمت حضرت
برگشتم، به من فرمودند: اى جابر! آن معجزات و کراماتى که ما از شما پنهان کرده‎ایم [و به شما نشان نداده‎ایم] بسیار بیشتر از آن است که بر شما ظاهر می‎کنیم.

آن‏گاه حضرت
برخواستند و دست مرا گرفتند به همان اتاق بردند، و پاى مبارکشان را بر زمین زدند. ناگهان چیزى مانند گردند شتر از طلاى سرخ، از زمین بیرون آمد. سپس فرمودند: ای جابر! به این معجزه آشکار نگاه کن، و آن راز را جز براى برادران دینى خود که به ایمان آنان یقین داری، بازگو نکن. همانا خداوند متعال به ما قدرتى داده که بتوانیم به وسیله آن، هر چه بخواهیم انجام دهیم. و اگر بخواهیم، می‎توانیم همه زمین را با مهارت‏هاى خود، به
هرجا که می‎خواهیم بکشانیم.

جنون مصلحت‏ آمیز یا شور سرگشتگى جابر بن یزید، بواسطه رابطه و دلباختگى ویژه‎اى که نسبت به خاندان اهل بیت(علیهم السلام) داشت، مانند بسیارى از شیعیان حقیقى آن بزرگواران، مورد خشم وغضب دستگاه جور حاکم قرار گرفت. تا آن‏جا که نقشه قتل و شهادت او را نیز در دستورکار خویش قرار داده بودند. اما به واسطه ارشاد و اخطار حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) در این زمینه به جابر، او تصمیم گرفت براى حفظ جانش، خود را براى مدتى به جنونى مصلحت‎آمیز بزند. و این گونه وانمود کند که عقل خویش را از دست داده. این ادعا با مراجعه به احوالات او و تأییدات مطالب تاریخی کاملا آشکار است. حال داستان این جنون را از زبان یکى از دوستان و نزدیکان جابر بیان می‏ کنیم:

نعمان بن بشر می‏ گوید: زمانى [در سفر حج] من هم‏ محمل جابر بن یزید جعفى بودم. پس هنگامى که در مدینه بودیم، جابر به خدمت حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) مشرف شد. [پس از
زیارت و دیدار با ایشان] با آن حضرت وداع کرد و در حالى که شادمان بود از نزد ایشان خارج شد.

پس از آن، از مدینه حرکت کردیم و در روز جمعه به مکانى به نام «اخرجه» رسیدیم. جایى که اولین منزل بین کوفه و مدینه است. همین که شتر ما براى حرکت از جا برخواست، ناگهان مردى قدبلند و
گندمگون را دیدم که همراهش نامه‏اى بود و آن‏را به جابر داد. جابر نیز نامه را گرفت و بوسید، و روى چشمان خود قرار داد. و من دیدم که روى نامه نوشته بود: این نامه‏اى است از محمد بن علی(علیه السلام) به سوى جابر بن یزید. در حالى که گِلی سیاه و تازه (به عنوان مهر و موم) بر روى نامه بود. جابر به آن مرد گفت: چه زمانی از خدمت آقاى من خارج شدی؟ گفت: در همین ساعت. گفت: پیش از نماز، یا بعد از نماز؟
گفت: بعد از نماز. جابر پس از آن مهر نامه را باز کرد و به خواندن آن پرداخت و با خواندن آن، مقدارى چهره‏اش درهم شد.
تا به پایان نامه رسید و نامه را همراه خود نگه داشت. از آن به بعد دیگر او را مسرور و خندان ندیدم تا این که به کوفه رسیدیم.

چون شبانگاه به کوفه رسیدیم، آن شب را بیتوته کردیم. و با فرا رسیدن بامداد، جهت تکریم و احترام به جابر، نزد او رفتم. اما بسیار نگران شدم، هنگامى که دیدم جابر به دیدن من آمده در حالى که چند تکه استخوان مهره بر گردنش انداخته، و روى یک تکه نى سوار شده و مدام  می‏ گوید: «منصور بن جمهور، امیر غیر مأمور». و پیوسته مانند این اشعار و کلمات بر زبانش جارى بود.

سپس در حالى که نگرانى در چهره هر دوى ما موج می‌زد به صورت یکدیگر نگاه کردیم. ولى او به من چیزی نگفت و من نیز به او چیزى نگفتم، و براى احوال او شروع به گریستن کردم. در این حال کودکان از همه طرف گرد من و او را گرفتند و مردم نیز جمع شدند. جابر همچنان می ‏رفت تا وارد «رحبه» کوفه شد و در آنجا مشغول چرخیدن به شد دنبال کودکان و مردم می‏ گفتند: جابر بن یزید دیوانه شده است است.

نعمان بن بشر ادامه  می‌دهد که: به خدا سوگند! مدت زمان زیادى نگذشت که از جانب هشام بن عبدالملک برای والى کوفه دستورى رسید و در آن آمده بود: مردى را که جابر بن یزید جعفى نام دارد،
دستگیر کن و سرش را از بدن جدا نما و براى من بفرست.

والى کوفه به همنشینانش در آن مجلس رو کرد و گفت: جابر بن یزید جعفى کیست؟ گفتند: مردى عالم، فاضل و محدث است. او از حج آمده و در این روزها به بیمارى جنون مبتلا شده. هم‏اکنون بر روى یک نى سوار شده و در «رحبه» کوفه با کودکان هم‏بازى شده است. والی هنگامى که این سخنان را شنید، به آن‏جا رفت و جابر را با همان احوالات مشاهده کرد و گفت: خداوند را سپاس، که دست مرا به خون او آلوده نکرد.

از آن ماجرا، مدتی بیش نگذشته بود که منصور بن جمهور به کوفه آمد. و آن‏چه جابر پیرامون ولایت او در کوفه خبر داده بود، به وقوع پیوست.

ابو مسعود (عقبه بن عمرو انصاری)

عقبهبن عمرو از انصار اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و از یاران باوفای امیرمؤمنان علیه‏السلام بود که به ابومسعود کنیه داشت. زمانی که حضرت علی علیه‏السلام می‏ خواستند به جنگ صفین بروند، او را به جانشینی خود در کوفه منصوب کردند.(۱)ابن اثیر می ‏گوید: عقبه بن عمرو بن ثعلبه، بدری است و بیشتربه کنیه ‏اش ابومسعود معروف بود. وی در جنگ بدر حضور نیافت، لکندر منطقه بدر سکنا گزید و به «بدری» معروف گشت. وی در عقبه دومحضور داشت و در میان حاضران از همه جوان تر بوده است. بعد از عقبه دوم او یاورپیامبر شد و از زمان جنگ احد در تمام غزوه ‏ها شرکت داشت. گرچه برخی می ‏نویسند:
وی در جنگ بدر نیز حضور داشت اما نزد اکثر مورخان این قول صحیح نیست.ابن اثیر می‏ گوید: عمرو در کوفه سکنا گزید و حضرت علی علیه‏السلام هنگام عزیمت به صفّین او را جانشین خود درکوفه گردانید. او به نقلی در سال ۴۱ یا ۴۲ هجری و به نقل دیگری در سال ۶۰ هجری وفات یافت.(۲) «نصر بن مزاحم» نیزمی ‏گوید: در حالی که وی جوان‏ ترین اصحاب هفتاد نفری عقبه بود، علی علیه‏السلام، او را به عنوان والی کوفه برگزیدو خود همراه مردم عازم جنگ شد.(۳)یعقوبی می‏ نویسد: او بعد از بیعت مردم با امیرالمؤمنین علیه‏السلامسخنرانی کرد و گفت: چه کسی است که برای او روزی همانند
روز عقبه و بیعتی هم چون بیعت رضوان باشد و رهبر هدایت‏ گری که از جور او رسیده نمی ‏شود و ظلمی نمی ‏کند و عالمی
که جاهل نیست و به تمام مسائل آگاهی دارد.(۴)ابومسعود با این سخنرانی اعتقاد و ایمان خود به امیرالمؤمنین علیه‏السلام اظهار داشت و مردم را در امر بیعت تشویق نمود.

پی نوشت ها:

۱- همان،ص ۵۳، ش ۱۱۲

۲- ر. ک:اسدالغابه، ج ۳، ص ۴۱۹ و ج ۵، ص ۲۹۶

۳- وقعهصفّین، ص ۱۲۱ ؛ شرح ابن ابی الحدید، ج ۳، ص ۱۹۱

۴- تاریخیعقوبی، ج ۲، ص ۱۷۹

منبع : سیداصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

ابو کثیر انصاری

 ابوکثیر انصاری از اصحاب امیرمؤمنان علیه‏السلام در جنگ نهروان بود. ابن حجر می ‏نویسد: او آزاد شده عبداللَّه بن جحش است و برای مصاحبتی با رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز بوده است، و به نقلی او در حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنیا آمده است. (۱) او می ‏گوید: من با سید و مولایم در کنار امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام بودم و مردم در جنگ نهروان درباره کشتار نهروانیان در دلشان ناراحت بودند، که اینها به چه دلیل کشته شده‏اند؟! حضرت علی علیه‏السلام در رفع شبهه و تردید آنان فرمود: ای مردم! رسول خدا صلی الله علیه و آله برایم نقل کرد که: اقوامی از دین خدا خارج می ‏شوند مانند خروج تیر از کمان و دیگر به دین برنمی‏ گردند تا کمان به محل خودش بازگردد – یعنی عدم بازگشت آنان همیشگی است – و همانا نشانه صدق این خبر، مردی در میان خوارج است که سیاه چهره بوده و یک دستش فلج و مانند برآمدگی سینه زن است، بنابراین بگردید و او را پیدا کنید که من وی را میان آن قوم دیده‏ام. ابوکثیر نقل می ‏کند: اصحاب جست و جو کردند و بالاخره وی را کنار نهر، زیر کشته ‏ها یافتند و بیرون کشیدند، در این هنگام امیر مؤمنان علی علیه‏السلام ندای تکبیر سرداد و گفت: «اللَّه اکبر! صدق اللَّه و رسوله…» در این هنگام همه مردم چون چنین دیدند، تکبیر گفتند و به یکدیگر بشارت دادند و بدین ترتیب تردید و شک آنان نسبت به این جنگ، برطرف گردید.(۲)

پی نوشت ها:

۱- تهذیب التهذیب، ج ۱۰، ص ۲۳۷

۲- تاریخ بغداد، ج ۱۴، ص ۳۶۲

منبع : سید اصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

ابو عبد الله جدلى

ابو عبداللّه جدلی یکی از شیفتگان اهل‏بیت علیهم‏السلام «ابو عبداللّه جدلی» است. ابو عبداللّه عبد* بن عبد جدلی بجلی ازیاران نزدیک و با وفا و اصحاب سرّ امام علی علیه‏السلام بود. او کوفی شمرده می ‏شد و چون به خاندان جُدیله منسوب بود، جَدلی (جُدلی) شهرت یافت.(۱)

از زندگی خصوصی وی گزارشی در دست نیست؛ ولی رجال شناسان و مورخان در گزارش های کوتاه خود جدلی را ستوده ‏اند. شیخ طوسی در کتاب رجال خود چنین می ‏نویسد:

«ابو عبداللّه جدلی، محدثی شیعی، دوستدار و از خواص اصحاب امام علی علیه‏السلام بود.»(۲)

ذهبی در کتاب خود جدلی را پرچم دار سپاه مختار و شیعه‏ ای تند رو معرفی کرده است.(۳)

رجال نویسان دیگر چون برقی(۴)، ابن داود(۵)، علامه حلی(۶)، ابن حیان(۷) و دیگران هر یک در کتاب های رجالی خود جدلی را روایت گری مورد اعتماد و از اصحاب سرّ علی علیه‏السلام دانسته‏ اند.

در این میان، گروهی از رجال نویسان اهل سنت بر جدلی، بدان سبب که شیعه و از یاران نزدیک امیر مؤمنان علی علیه‏السلام به شمار می ‏رفته، خرده گرفته ‏اند و او را از محدثان ضعیف شمرده‏ اند. ابن سعد در باره او می‏ گوید: «حدیثش ضعیف و غیر قابل پذیرش است و تشیع وی قوی و نیرومند بود.»(۸)

ابن قتیبه نیز او را در شمار به اصطلاح غالیان شیعی چون مختار، زراره بن اعین و جابر جعفی ذکر کرده است.(۹)

به نظر می‏ رسد بهترین روش برای شناخت وی بررسی روایات گران بهایی است که او نقل کرده و خوشبختانه اندکی از آنها تا امروز باقی مانده است.

گواه دیگر سعادتمندی جدلی استناد امام رضا علیه‏السلام به حدیث اوست. در روایتی می‏ خوانیم:

حضرت رضا علیه‏السلام سخن خویش را به حدیثی که وی از امیرمؤمنان علیه‏السلام شنیده نسبت داده است.(۱۰)

به هر حال، جایگاه ارجمند جدلی نزد امامان معصوم علیهم‏السلام و اخلاص و علاقه فراوان او به اهل بیت علیهم‏السلام بر کسی پوشیده نیست.

جدلی در مکتب اهل‏بیت علیهم‏السلام

ابو عبداللّه جدلی از معدود افرادی است که در فضای غم انگیز عصر علی علیه‏السلام به ریسمان الهی چنگ زد و در محضر پرفیض نخستین امام علیه‏السلام به فراگیری معارف دین پرداخت. نزدیکی و دوستی او به امام چنان بود که حضرت جدلی را صاحب اسرار خود می‏ دانست و حقایقی را با او در میان می‏ گذاشت. تفسیر آیاتی که در باره اهل بیت علیهم‏السلام فرو فرستاده شده، سخنانی در مورد حضرت مهدی(عج) و چگونگی ظهور آن حضرت و معرفی زوایایی از شخصیت خود، بخشی از مسایلی است که حضرت با وی در میان نهاده است.

۱ ـ عشق به اهل بیت علیهم‏السلام و ولایت

یکی از صفات برجسته جدلی دلبستگی او به اهل بیت علیهم‏السلام است. او از سر این دلدادگی در وادی بحث های قرآنی و روایی پیرامون اهل بیت علیهم‏السلام قدم گذارده که هریک از آنها گنجینه ‏ای گران بهاست.

جدلی می ‏گوید: روزی نزد امیرمؤمنان علی علیه‏السلام رفتم. حضرت فرمود: آیا می‏ خواهی تفسیر آیه‏ای از آیات خدا را برایت روشن سازم؟

عرض کردم: آری

فرمود: خداوند می‏ فرماید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعِ یَوْمَئِذٍ امِنُونَ(۱۱) وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِئَهِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فیِ النّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ اِلاّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُون»(۱۲)

هرکس نیکی به جای آورد، پاداشی بهتر از آن خواهد داشت و آنان از هراس آن روز ایمن و هر که بدی به جای آورد، به رو در آتش (دوزخ) سرنگون شوند. آیا جز آنچه می‏ کردید سزا داده می ‏شوید؟

حسنه یعنی شناخت ولایت و دوستی با ما اهل بیت و سیّئه به معنای انکار ولایت و دشمنی با ماست. هر که این حسنه را با خود داشته باشد، به بهشت می‏رود؛ و هر که سیّئه به همراه آورد، جایگاهش دوزخ خواهد بود و هیچ عملی از او پذیرفته نیست.(۱۳)

اهل بیت و آیه تطهیر

از دیگر موضوع های مورد توجه جدلی مسأله اهل بیت علیهم‏السلام و شأن نزول آیه تطهیر است. او می ‏گوید:(۱۴) روزی نزد ام سلمه، همسر گرامی رسول خدا صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله رفتم و از وی خواستم در باره ماجرای آیه تطهیر برایم سخن بگوید. وی گفت: پیامبر گرامی صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏آله روزی به من فرمود: کسی را بفرست تا علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم‏السلام را به اینجا فرا خواند.

عرض کردم: جز من کسی در خانه نیست.

پس حرکت کردم و آن بزرگواران را از خواست پیامبر آگاه ساختم.

یکی دیگر از روایت هایی که جدلی نقل کرده، حدیث وصیت علی علیه‏السلام به امام حسن علیه‏السلام است.

هنگامی که وارد منزل شدیم، علی علیه‏السلام در برابر آن حضرت نشست. پیامبر صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله امام حسن و امام حسین علیهما‏السلام را سمت راست و چپ خود نشاند و فاطمه علیها‏السلام نیز پشت سر آنان جای گرفت. سپس پیامبر صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله پارچه ‏ای خیبری بر روی خود و آن بزرگواران کشید و گفت: خدایا، خودم و عترتم به سوی توییم نه به سوی آتش؛ و اهل بیت من از گوشت و خون من است.

ام سلمه می‏ گوید: به پیامبر خدا عرضه داشتم: یا رسول اللّه، مرا نیز در جمع آنان جای ده.

حضرت فرمود: ام سلمه، تو از همسران نیک منی.

سپس از سوی خدای تعالی این آیه نازل گردید: «اِنَّما یُرِیدُ اللّهَ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَّهِرَ کُمْ تَطْهِیراً»(۱۵)

خداوند فقط می‏ خواهد آلودگی را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.

معنای «دابَّهُ اْلاَرض»

ابو عبداللّه جدلی می‏ گوید: روزی حضور علی علیه‏السلام رفتم. حضرت فرمود: آیا می‏ خواهی پیش از آنکه کسی وارد (خانه) شود، تو را از سه چیز آگاه سازم؟ گفتم: آری

فرمود: «انا عبداللّه و انا دابه‏الارض صدقها و عدلها و اخونبیها. اَلا اخبرک بانف المهدی و عینه قلت: بلی. قال: فضرب بیده الی صدره و قال انا»

من بنده خدا و مصداق حقیقی و درست دابه‏الارض «جنبنده زمین» و برادر پیامبر روی زمین هستم. آیا بینی و چشم مهدی را به تو معرفی کنم؟

عرض کردم: آری

پس با دست مبارکش به سینه خود زد و فرمود: من هستم.(۱۶)

مضمون روایت آشکارا نشان می‏دهد که جدلی از یاران نزدیک و گنجینه اسرار امیر مؤمنان علی علیه‏السلام بوده است. کلمه انف در لغت به چند معنی آمده که مناسبترین و مشهورترین آن بینی است.(۱۷) و کلمه عین به معنای چشم است. امام علیه‏السلام در این روایت خود را بینی و چشم حضرت مهدی علیه‏السلام معرفی کرده است.

از آنجا که بینی و چشم اصلی‏ ترین عامل شباهت افراد به شمار می‏رود، منظور آن حضرت از این تشبیه بیان ویژگی‏های ظاهری حضرت مهدی(عج) و شباهت چهره خود با سیمای حضرت مهدی علیه‏السلام است. افزون بر این، بین بینی و چشم از اعضای بسیار دقیق و حساس و عامل درک و بینایی است؛ مراد علی علیه‏السلام بیان این نکته است که چنانکه من می‏دانم و می‏بینم (امور غیبی و آشکار)، حضرت مهدی علیه‏السلام نیز به همین میزان در تشخیص و درک امور تواناست.

جدلی، پیام آور قدرت علوی

یکی دیگر از روایت هایی که جدلی به نقل آن همت گمارده، حدیث خیبر است. او می‏ گوید: از امیرمؤمنان علی علیه‏السلام شنیدم که فرمود: هنگامی که در خیبر را از جا کندم، از آن به عنوان سپر استفاده کردم و با کفار به نبرد پرداختم، زمانی که خداوند سپاه کفر را شکست داد، آن را بر روی حصار آنها گذاشتم تا سپاهیان اسلام از آن عبور کنند. پس، برای عبور مسلمانان، آن را بر روی خندقی که کفار برای دفاع از خود کنده بودند، گذاردم. در این هنگام، مردی به حضرت گفت: دری چنین سنگنین را به تنهایی بلند کردید؟

فرمود: سنگینی در خیبر برای من مانند سنگینی سپرم بود که در جنگ‏های دیگر همراه داشتم.(۱۸)

در گزارشی آمده است که، پس از پیروزی مسلمانان در جنگ خیبر،

او، با این هدف، در سمت فرماندهی سپاه مختار برای انتفام از قاتلان فرزندان پیامبر صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله نقشی جدی ایفا کرد.

هفتاد تن به یاری یکدیگر در خیبر را جا به جا کردند.(۱۹)

حدیث وصیّت

یکی دیگر از روایت هایی که جدلی نقل کرده، حدیث وصیت علی علیه‏السلام به امام حسن علیه‏السلام است.

پس از آن که سر مبارک علی علیه‏السلام با شمشیر زهر آلود دشمنان دین شکافته شد، آن حضرت در بستر بیماری به فرزند برومندش امام حسن علیه‏السلام چنین وصیت کرد:

«فرزندم، من در این شب از دنیا خواهم رفت. پس از مرگم، مراغسل بده و کفن کن و با حنوط جدّت رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله خوشبوی ساز. وقتی مرا تشیع کردید، جلو بایست؛ بر من نماز بگزار و در نمازت هفت تکبیر بگو؛ زیرا تنها برای نماز بر من و فرزندم مهدی علیه‏السلام هفت تکبیر گفتن جایز است؛ او که در آخرالزمان ظهور می‏ کند و حق را در زمین می‏ گستراند. پس از آنکه بر من نماز خواندی، قبری برایم آماده ساز. وقتی لحد را شکافتی، تخته‏ای حکاکی شده، که پدرم، «نوح) برایم بر جای نهاده، خواهی یافت. بدنم را بر آن چوب بگذار، هفت خشت بزرگ بر آن قرار بده و اندکی درنگ کن، سپس نگاه کن، دیگر مرا در لحد نخواهی یافت.(۲۰)

جدلی و نهضت کربلا

دوران زندگی جدلی که از روزگار امامت علی علیه‏السلام آغاز و گویا تا سال ۶۷ هجری ادامه یافت، دوران سراسر حماسه و شور و تلاش بود. چنانکه برخی ازروایات بیان می‏ کند، جدلی به دلایلی نتوانست در حماسه عاشورا شرکت کند و فرزندان پیامبر خدا را مورد حمایت قرار دهد. جدلی می‏ گوید: نزد امیرمؤمنان علیه‏السلام رفتم؛ حضرت فرمود: ابوعبداللّه، می‏ خواهی پیش از آنکه کسی وارد شود هفت موضوع را با تو در میان نهم؟ عرض کردم بفرمایید، فدایت شوم.

حضرت ضمن سخنانی فرمود: این امام حسین علیه‏السلام کشته می ‏شود در حالی که تو زنده‏ای و او را یاری نمی‏کنی. سپس با دستان مبارکش به شانه امام حسین زد. من عرض کردم: به خدا سوگند، در این صورت، زندگی پلیدی خواهم داشت.(۲۱)

جدلی در روایت دیگری می ‏گوید: علی علیه‏السلام با دست به شانه امام حسین علیه‏السلام که کنارش نشسته بود، زد و فرمود: این کشته می‏ شود و کسی او را یاری نمی ‏دهد.

عرض کردم: ای امیرمؤمنان، به خدا سوگند، آن روزگار زمانه بدی خواهد بود.

فرمود: آری، چنین است.(۲۲)

مرحوم آیه اللّه خویی در کتاب «معجم رجال الحدیث» می‏نویسد: بر خلاف نظر گروهی، این روایت بیان کننده نگرانی و نفرت جدلی از مردمی است که فرزند رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله را یاری نمی ‏کنند؛ و نشان می‏ دهد که او از اینکه خود، بر اساس پیش بینی حضرت، نمی ‏تواند در کربلا حضور داشته باشد، ناراحت و غمگین است به همین دلیل، جدلی زندگی در آن روزگار را پست و پلید می‏ داند.(۲۳)

هرچند گزارشی مشخص و مطمئنی در باره سبب عدم حضور جدلی در رخداد عاشورا در دست نیست؛ اما گویا پیش از حادثه کربلا همراه مختار و چند هزار تن از شیعیان کوفه، در زندان عبیداللّه بن زیاد بوده است.

نقش جدلی در قیام مختار

بر اساس گزارش های موجود، پس از آنکه جدلی موفق نشد در حماسه عاشورا به دفاع از حریم ولایت بپردازد، تصمیم گرفت در کنار مختار، به خونخواهی شهیدان کربلا، بر ستمگران کینه توز تیغ بکشد و رسالت خویش را در این عرصه به انجام برساند.

او، با این هدف، در سمت فرماندهی سپاه مختار برای انتفام از قاتلان فرزندان پیامبر صلی ‏الله علیه‏ و‏آله نقشی جدی ایفا کرد.

اندکی از تلاش های او در تاریخ ثبت شده که به ذکر یک نمونه از آن بسنده می ‏کنیم:

پس از مرگ یزید، عبداللّه بن زبیر مردم را در مکه به بیعت با خود فرا خواند و از بنی‏ هاشم خواست تا با او بیعت کنند. هنگامی که از بیعت بنی ‏هاشم با خود مأیوس شد، محمد ابن حنفیه فرزند امیرمؤمنان و خانواده او و هفده تن از شخصیت های برجسته کوفه را در محل زمزم به بند کشید و تهدید کرد اگر با او بیعت نکنند، آنها را در آتش خواهد سوزاند.

محمد بن حنفیه نام ه‏ای به مختار نوشت و برای آزادی خود و یارانش از او کمک خواست. وقتی مختار و سپاهیانش نامه محمد را دریافت کردند، بر آن شدند تا سپاهی روانه مسجدالحرام سازند. به همین منظور، ابوعبداللّه جدلی هفتاد تن از سپاهیان کار آمد خود را بسیج کرد و همراه جمعی از سپاهیان عمیر بن طارق و یونس بن عمران رهسپار مسجدالحرام شد. آنها، در حالی که فریاد «یالثارات الحسین علیه‏السلام » سر می‏ دادند وارد مسجد الحرام و محل زمزم شدند، حلقه محاصره را شکافتند و خود را به محمد بن حنفیه رساندند. جدلی به ابن زبیر گفت: راه آنها را باز کن تا بروند.

ابن زبیر گفت: تا با من بیعت نکنند، هرگز آزادشان نمی ‏سازم. جدلی گفت: به خدای رکن و مقام و پروردگار حلال و حرام سوگند، اگر آنها را آزاد نکنی، شمشیرهای خود را بر شما فرود خواهیم آورد.

ابن زبیر گفت: به خدا سوگند، اگر به یارانم فرمان دهم، هنوز ساعتی نگذشته سرهای شما را قطع خواهند کرد. ابوعبداللّه جدلی از محمد بن حنفیه اجازه خواست تا عبداللّه بن زبیر را به قتل برساند، اما محمد اجازه نداد. در این هنگام، سپاهیان ابو المعتمد، هانی بن قیس و ظبیان بن عمار با فریادهای «یالثارات الحسین علیه‏السلام » وارد مسجد الحرام شدند، ابن زبیر، که از هجوم سپاهیان بی ‏شمار مختار به وحشت افتاده بود، محمد بن حنفیه و یارانش را آزاد کرد و آنها همراه سپاه مختار به سوی شعب علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام حرکت کردند.(۲۴)

خزان عمر

چنانکه از تاریخ طبری استفاده می‏ شود، وی تا سال ۶۷ هجری زنده بود.(۲۵) بر اساس برخی از منابع، او در این سال در فتنه ابن زبیر کشته شد؛(۲۶) ولی به نوشته ذهبی، در کتاب «تاریخ الاسلام»، او از درگذشتگان سالهای ۱۰۰ـ۹۰ هجری شمرده می‏ شود.(۲۷)

پاورقی ها:

۱ ـ اللباب فی تهذیب الانساب، ج ۱، ص ۲۶۳٫

۲ ـ رجال طوسی، ص ۴۷٫

۳ ـ میزان الاعتدال، ج ۴، ص ۵۴۴٫

 ۴ ـ رجال برقی، ص ۴٫

 ۵ ـ رجال ابن داود، ص ۲۳۱ و ۴۰۲٫

 ۶ ـ الخلاصه، ص ۱۹۲٫

 ۷ ـ کتاب الثقات، ج ۵، ص ۱۰۲٫

 ۸ ـ طبقات الکبری، ج ۶، ص ۲۲۸٫

۹ ـ المعارف، ص ۶۲۴٫

۱۰ ـ بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۲۴۴٫

۱۱ ـ سوره نمل، آیه ۸۹ و ۹۰٫

۱۲ ـ همان.

۱۳ ـ بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۱۰۱٫

۱۴ ـ همان، ج ۳۵، ص ۲۱۵ و ۲۲۶٫

۱۵ ـ سوره احزاب، آیه ۳۳٫

۱۶ ـ بحار الانوار، ج ۳۹، ص ۲۴۳٫

۱۷ ـ لسان العرب، ج ۱، ص ۲۳۶٫

۱۸ ـ بحار الانوار، ج ۲۱، ص ۱۴٫

۱۹ ـ همان.

۲۰ ـ همان، ج ۴۲، ص ۲۱۵٫

۲۱ ـ همان، ج ۳۵، ص ۱۰۹؛ رجال کشی، ص ۹۳٫

۲۲ ـ کامل الزیارات، ص ۷۱٫

۲۳ ـ معجم رجال الحدیث، ج ۱۱، ص ۵۴٫

۲۴ ـ تاریخ طبری، ج ۶، ص ۷۷٫

۲۵ ـ همان، ص ۱۰۳٫

۲۶ ـ لغتنامه دهخدا، ج ۱، ص ۵۲۰٫

۲۷ ـ تاریخ الاسلام، ج ۶، ص ۵۳۳٫

 عبدالرحمن، عبید، عبده.

منبع:سایت سراج

 

محمدبن اسماعیل بن بزیع

محمد بن اسماعیل بزیع

از یاران سه امام معصوم: امام موسی بن جعفر، علی بن موسی الرضا و محمد بن علی الجواد علیهم السلام است.
وی فردی صالح، اهل عبادت، درستکار، پرکار وصاحب تألیفات است از جمله آثار او کتاب: ثواب الحج و کتاب الحج می باشد.
ایشان در عین حال یکی از وزرای دربار عباسی بود و در دیوان آنها کار می کرد در این رابطه از امام رضا علیه السلام وارد شده که فرمودند:
خداوند در دربار ستمگران بندگانی دارد که به وسیله‏ی آنان برهان خود را آشکار می سازد و آنان را در شهرها قدرت می بخشد تا بوسیله‏ی آنان دوستان و اولیای خود را از ستم ستمگران نگاه دارد و امور مسلمین را سر و سامان دهد آنها پناه مؤمنین در حوادث و خطرها هستند و شیعیان نیازمند ما و گرفتاران به آنان پناه می آورند و رفع گرفتاری خود را از آنان می خواهند.
خداوند بوسیله‏ ی اینان مؤمنان را از ترس ستمگران ایمن می کند. آنها مؤمنان راستین و امینان خدا در زمین هستند.
از نور آنان رستاخیز نورانی است به خدا قسم بهشت برای آنها و آنان برای بهشت آفریده شده اند؛ بهشت بر آنان گوارا باد. آنگاه فرمودند: هر یک از شما بخواهد می تواند به همه این مقامات برسد.
محمدبن اسماعیل سوال کرد: فدایت شوم با چه چیز؟
امام فرمود: اینکه با ستمگران باشد ولی با شاد کردن شیعیان ما، ما را خوشحال نماید.
در پایان خطاب به محمدبن اسماعیل که از وزرای دربار عباسی بود فرمود: ای محمد تو نیز از آنان باش.
علاوه بر آن امام رضا علیه السلام در مجلسی که از محمد بن اسماعیل سخن به میان آمد فرمودند: دوست دارم در میان شما مثل اویی باشد[۱] .
برقی محمد بن اسماعیل را از اصحاب امام رضا و امام جواد علیهماالسلام دانسته و شیخ وی را از اصحاب امام کاظم علیه السلام شمرده است.
کشی علیه الرحمه می گوید که او از امام جواد علیه السلام پیراهنی برای کفن خواست و امام هم پیراهن را به محمد بن اسماعیل بزیع اعطا فرمود و هم او را راجع به نحوه‏ی استفاده از پیراهن در کفن راهنمایی فرمود.
از طریق ایشان ۲۲۹ حدیث رسیده است.
وجود محمد بن اسماعیل بزیع نمونه ای از میزان تأثیر عمیق وجود سراپا لطف و رحمت امام جواد علیه السلام از یک سو و تأثیر ایمان و باور عمیق فرد در غلبه بر هاله های ناشی از محیط امید که افراد روشن و دارای وجدان بیدار با تأسی به امثال محمدبن اسماعیل بزیع زمینه را برای پذیرش بیش از پیش اهداف ارزشی و نجات بخش اسلام عزیز فراهم نمایند.
پی نوشت ها:
[۱] رجال نجاشی ص ۲۵۵٫
منبع: زندگانی امام جواد؛ مؤلف: حسین ایمانی یامچی؛ مؤسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت (ع)
اصطلاح تصادفی

ابو قدامه انصاری

ابوقدامه انصاری از اصحاب پیامبر و مجروح جنگ احد و از شیعیان و مخلصین یاران امیرالمؤمنین علیه‏السلام است که درصفین به شهادت رسید. او از جمله شاهدان داستان غدیر خم است که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنید که امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام را به جانشینی خود معرفی کرد و برآن شهادت داد.ابن اثیر و دیگران از ابوطفیل روایت می ‏کند: روزی امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام در مسجد کوفه از حاضران خواست که هر کسی شاهد روز غدیر بوده، برخیزد و شهادت دهد، هفده نفر از جمله ابو قدامه برخاست و حدیث غدیر را نقل کرد. (۱)

پی نوشت ها:

۱-اسدالغابه، ج ۵، ص ۲۷۵ ؛ الاصابه، ج ۷، ص ۳۳۰

منبع : سیداصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

بریده بن خضیب اسلمى

بریده بن حصیب

بُرَیدَه بن حُصَیب اَسلَمی، از صحابه پیامبر اکرم(ص) است و در بیشتر غزوات شرکت داشته است. او رئیس قبیله اَسْلَم بن اَفْصی بود و ایمان آوردن او سبب مسلمان شدنِ افراد زیادی از قبیله‌اش شد.

نسب

نام پدر بریده در بیشتر منابع حُصَیب و در برخی از آثار شیعه[۱] خَضیب ذکر شده است. وی رئیس قبیله اَسْلَم بن اَفْصی بوده است.

در عصر پیامبر(ص)

در هجرت رسول اکرم(ص) از مکه به مدینه، هنگامی که ایشان در قرارگاه الغمیم توقف فرمودند، بریده همراه با هشتاد خانواده وابسته اسلام آورد، اما به گفته ابن حَجَر عسقلانی[۲] وی پس از غزوه بَدْر مسلمان شد.
بریده در مدینه به پیامبر(ص) پیوست، مگر پس از غزوه اُحُد، که در آنجا اقامت گزید و در همه غزوات پیامبر(ص) شرکت کرد. در سال نهم هجری قمری، یک بار برای گرفتن خراج از اَسلَم و غِفار فرستاده شد، و بار دیگر برای دعوت آنان، که به غزوه تبوک بپیوندند.
وی از پیامبر(ص) حدیث نقل کرده و ابوداوود صاحب مسند، از او روایت کرده است. فرزندش عبدالله بن بریده، و نوادگانش اوس بن عبدالله و سهل بن عبدالله نیز از او روایت کرده‌اند.[۳]

پس از رحلت پیامبر(ص)

بریده اسلمی پس از درگذشت رسول اکرم(ص) به هواداری علی(ع) از بیعت با ابوبکر امتناع ورزید.[۴] پس از رحلت پیامبر(ص)، به اقامت در مدینه تا زمان ساخته شدن بصره ادامه داد و سپس بدانجا نقل مکان کرد. وی در خراسان جنگید و در مرو اقامت کرد.[۵]
ابن اثیر[۶] و بلاذری[۷] گفته‌اند که وی با ربیع بن زیاد جزو پنجاه هزار نفری بود که در سال ۵۱ق به فرمان زیاد بن اَبیه همراه خانواده خود از بصره و کوفه به خراسان کوچ کردند.

درگذشت

به نوشته ابن حجر عسقلانی[۸] وی درسال ۶۳ و به گفته ابن اثیر، در زمان فرمانروایی یزید بن معاویه، (۶۰ـ۶۴) در خراسان (در اطراف مرو) درگذشته است.[۹]
آرامگاه او در ترکمنستان امروزی است. حکم بن غفاری نیز که از اصحاب و یاران معروف پیامبر اکرم(ص) است در کنار قبر برید دفن شده و این دو در بین مردم مسلمان این مرز و بوم به علمداران دوقلوی اسلام معروف هستند.

منابع
ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفه الصحابه، چاپ محمدابراهیم بنا و محمداحمد عاشور، قاهره ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳.
همو، الکامل فی التاریخ، بیروت ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲/۱۹۷۹ـ۱۹۸۲.
 ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییزالصحابه، مصر، ۱۳۲۸.
ابن سعد، الطبقات الکبیر، چاپ ادوارد سخو، لیدن ۱۳۳۱ـ۱۳۴۷/ ۱۹۰۴ـ۱۹۴۰، ج۴، قسم۱، ص۱۷۸ـ۱۷۹.
 احمدبن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، چاپ صلاح الدین منجد، قاهره، ۱۹۵۶.
 محمدبن جریر طبری، تاریخ الرسل والملوک، چاپ دخویه… (و دیگران)، لیدن، ۱۸۷۹ـ۱۹۰۱، سلسله اول، ص۱۳، ۱۵۷۹، سلسله سوم، ص۲۳۴۸ـ ۲۳۴۹، ۲۳۷۱، ۲۵۳۹.
یحیی بن شرف نووی، تهذیب الاسماء واللغات، تهران، بی‌تا، قسم۱، جزء۱، ص۱۳۳.
 ابن قتیبه، عیون الاخبار، بیروت، بی‌تا.
محمدتقی تستری، قاموس الرجال، قم ۱۴۱۰ ـ ۱۴۱۵.
 محمدبن عمر کشّی، اختیار معرفه الرجال، تلخیص محمدبن حسن طوسی، چاپ حسن مصطفوی، مشهد ۱۳۴۸ش.
عبدالله مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، چاپ سنگی نجف، ۱۳۴۹ـ۱۳۵۲.

محمد بن ابى حذیفه

 خاندان

ابو حُذَیفه قیس بن عتبه ی بن ربیعه،(۱)جزو اولین مسلمانان صدر اسلام و از کسانی است که دو بار مهاجرت نمود؛ یک ‌بار با جعفر طیار به حبشه رفت، بعد از مدتی به مکه برگشت و بار دیگر با رسول خدا(ص) به مدینه مهاجرت کرد.
وی قبل از اینکه پیامبر(ص) به “دار الارقم”(۲) برود، مسلمان شد و با همسرش سهله ی بنت سهیل بن عمرو به حبشه مهاجرت کرد و پسرش محمد در آنجا به دنیا آمد [و این زوج مؤمن به خاطر عشق به رهبر و سید و سالار مسلمانان؛ یعنی پیامبر(ص) نامش را محمد نهادند]. ابی حذیفه دو باره به مکه برگشت، همراه رسول خدا در مکه بود تا این که پیامبر و مسلمانان به مدینه مهاجرت کردند.
رسول خدا(ص) میان ابو حذیفه و عبّاد بن بشر “عقد برادرى” بست. او در تمام جنگ‌ها شرکت کرد.(۳)

ایمان و کفر

عبد الرحمن بن ابى زناد، از پدرش نقل مى ‏کند که مى‏گفته است: ابو حذیفه در جنگ بدر حاضر بود و از پدر خود، (عتبه ی بن ربیعه) دعوت به نبرد کرد، خواهرش هند [جگر خوار] نیز این دو بیت را در هجو ابو حذیفه سرود:
فما شکرت أباً رباک من صغر
حتى شببت شباباً غیر محجون(۴)
الأحول الأثعل المشؤوم طائره
أبو حذیفه شر الناس فی الدین(۵)

ابن عبد البر در جواب هند گفته:
آن گونه که تو ادعا کردی، نیست بلکه ابوحذیفه از بهترین‌ه است در تدین و دینداری. بلی، گویندی این شعر (هند) خودش در آن زمان از بدترین و بی‌دین ترین مردم بود.(۶)
ابوحذیفه مردى کشیده قامت و خوش چهره و دندان‌هایش از کناری یک دیگر رسته بود و چشمش اندکی کج بود.
ابوحذیفه در جنگ احد و خندق و دیگر جنگ‌ها همراه رسول خدا(ع) شرکت کرد و در سال دوازدهم هجرت، در پنجاه و سه یا چهار سالگى در جنگ یمامه(۷ )به روزگار خلافت ابوبکر شهید شد.(۸)

تسلیم حق

بعد از پایان جنگ بدر، به دستور پیامبر(ص) اجساد مشرکان را در چاه افکندند. آن حضرت بر لب چاه ایستاد و فرمود: اى به چاه افتادگان! بد گروه و بد خویشى براى پیغمبر خود بودید. شما مرا تکذیب و مردم دیگر را تصدیق کردید. آیا آنچه را که خداى شما (بت‌ها) به شما وعده داده‏اند، حق بود؟ هر چه خدا به من وعده داده بود، حق بوده و هست (و من حق را دیدم).
سپس یکایک را به نام خواند و فرمود: اى عتبه، اى شیبه، اى امیه ی بن خلف، اى ابا جهل بن هشام و… حق آن نبود (که شما مى‏پرستیدید) حق این است.
ک وقت پیامبر اسلام نگاهی به ابو حذیفه ـ که فرزند عتبه و برادر ولید و برادرزاده شیبه بود ـ کرد، آثار اندوه و ناراحتی را در چهره‌اش دید. پیغمبر فرمود: شاید درباره پدرت چیزى به دل گرفتى؟ گفت: هرگز اى پیغمبر خدا! باکى از حیث پدرم ندارم ولى او خردمند و دانا و بردبار (و فاضل) بود؛ من امیدوار بودم که به اسلام موفق شود اما چون او را در حال کفر کشته دیدم، محزون شدم! پیغمبر براى ابوحذیفه دعاى خیر نمود.(۹)

در جبهه علوی

ابوالقاسم محمد بن ابی حذیفه در دامن پدر و مادری مؤمن، پرورش یافت که در همان روز‌های آغازین دعوت علنی پیامبر بر زندگی و بر نام و شهرت و قوم و قبیله خویش پشت پا زد و با ایمان محکم در میدان مبارزه علیه طاغوتیان قد علم کرد و تا آخرین لحظه به رسول خدا و جانشین برحقش پشت نکرد.
محمد در دوره هجرت (حبشه) متولد شد و شهد آزاد زیستن و عدالت محوری را با شیر مادر مکید و بزرگ شد.
وی گرچه در زمان پیامبر، صحابی نوجوانی بیش نبود اما بعد از مرگ پدر، در زمانی که یکبار دیگر طاغوتیان با رنگ و لعاب جدید بر حق و حقیقت شوریدند، وی در خط “علویان” قرار گرفت و از اعمال ننگین غاصبان خلافت، به ویژه عثمان بن عفان و معاویه ی بن ابی سفیان ـ که پسر عمه وی بود ـ سخت بیزاری می‌جست. او همانند محمد بن ابی بکر، یکی از اصحاب و یاران متدین امیرمومنان (ع) شد.
امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (ع) این گونه رضایتش را از وی ابراز می‌دارد:
“محمدها” با حیاتر [و مؤمن تر] از آن‌اند که با دستورات الهی مخالفت ورزند و او را معصیت کنند.
پرسیده شد: آنها کیان‌اند؟ فرمود:
محمد بن جعفر، محمد بن أبی بکر، محمد بن ابی حذیفه و محمد بن امیر المؤمنین.(۱۰)

مجاهد فی سبیل الله

محمد، مجاهدی خستگی ناپذیر و به مسایل دینی آگاه و با اوضاع سیاسی عصر خود آشنا بود. وی در جنگ دریای “ذات صواری” با رومیان در سال ۳۴ هجری و فتح مصر، با محمد بن ابی بکر از فرماندهان سپاه بودند و همچنین در فتح شام، شرکت داشت.
کعب الأحبار ـ که مستشار فرهنگی، فکری و مفتی عمر بن خطاب و عثمان بن عفان بود ـ بعضی اوقات لشکر مسلمین را همراهی می‌کرد تا به آن‌ها کمک کند؛ زیرا وی ادعای پیشگویی و اخبار از “غیب” را داشت. محمد بن ابی حذیفه چون با شخصیت انحرافی کعب آشنایی داشت، گاهی سر به سر او می‌گذاشت و او را به باد تمسخر می گرفت.(۱۱)
محمد در جنگی که برای فتح شام صورت گرفت، با کعب الأحبار در یک کشتی سوار بود، از کعب پرسید: آیا در تورات وصف این کشتی ما که چگونه فردا در دریا سیر می‌کند، آمده؟ کعب که حسابی ناراحت شده بود، گفت: محمد! تورات کتاب خدا است، با آن شوخی نکن.این جمله را سه بار تکرار کرد.(۱۲)
از کسانی نبود که به “کتب آسمانی” احترام نداشته باشد ولی به خاطر این که امثال کعب، تورات را طبق میل خودشان تغییر می‌دادند و کم و زیاد می‌کردند و به آنچه خوشایند حکام وقت بود، تفسیر می‌نمودند، محمد می‌خواست به دیگران بفهماند که کعب با تورات بازی می‌کند. نمونه اش این است که به دنبال این مجادله، کعب گفت:
وصف کشتی ما در تورات نیست ولی در تورات نوشته که یکی از شقی‌ترین جوانان قریش به طرف فتنه حرکت می‌کند، مواظب باش که تو نباشی! وقتی کعب می‌دید محمد، دنبال اهداف و ایده اسلامی است و با ظلم‌ها و بی عدالتی‌ها مخالف است، برای کوبیدن محمد، از “دین” مایه می‌گذارد و می‌گوید: در تورات چنین نوشته!
آیا واقعا محمد، شقی بود؟ و آیا در تورات چنین چیزی مکتوب بود؟ شگفتا! از این که اهل دین برای رسیدن به دنیا، خدا و کتاب و دین را وسیله قرار دهند و همه کارهای زشت و خلاف خود را به دین مربوط نمایند.
محمد از متعلمین قرآن بود و با تلاوت و تجوید قرآن آشنایی داشت. وی در زمانی که در مصر بود، روزی روی منبر نشست، خطبه خواند و سوره‌ای از قرآن تلاوت کرد. او از بهترین قاریان قرآن بود.(۱۳)

در صف مخالفان

محمد بن ابى حذیفه از کسانى بوده است که در بر انگیختن مردم علیه عثمان سخت می‌کوشیده‏ اند.(۱۴) بلاذرى می‌نویسد:
“محمد بن ابی‌بکر و محمد بن ابى حذیفه آن سال که عبدالله بن سعد بن ابى سرح به مصر رفت، از مدینه به مصر رفتند. محمد بن ابى حذیفه، معایب عثمان را بر می‌شمرد و از او انتقاد می‌کرد و می‌گفت:
عثمان، مردى (عبدالله بن سعد) را به استاندارى گماشته که پیامبر(ص) در روز فتح مکه خونش را هدر شمرده و آیات قرآن براى اثبات کفرش فرود آمده، آن هنگام که گفته بود: “من هم مثل آن چه خدا فرو می فرستد، فرو می‌فرستم”. عثمان کسانی را که پیامبر(ص) تبعید کرده بود، به مدینه راه داده و اصحاب رسول خدا را از حکومت دور، و سعید بن عاص و عبدالله بن عامر را ولایت داده است.(۱۵)
جنگ “ذات الصوارى” در محرم سال ۳۴ هجرى رخ داد که فرماندهی‌اش با عبدالله بن سعد بن ابى سرح بود. او وقتى به نماز جماعت ایستاد، محمد بن ابى حذیفه تکبیرى بلند گفت که عبدالله ترسید و مضطرب گشته، او را تهدید و نکوهش کرد. و پیوسته از کارهاى ناراحت کنندی او و پسر ابوبکر برای عبدالله بن سعد خبر می‌آمد.
محمد بن ابى حذیفه یک وقت بنا کرد به گفتن این سخن که: اى مردم مصر! ما حمله و جنگ را پشت سر افکنده ‏ایم. و مقصودش جنگ با عثمان بود.
محمد پسر ابى حذیفه و محمد پسر ابوبکر وقتى انتقادات مردم از عثمان فزونى گرفت، به مصر رفتند که استاندارش عبدالله بن سعد بن ابى سرح بود. آنها با محمد پسر طلحه که همراه عبدالله بن سعد بود، همدست شدند. محمد بن ابى حذیفه که شب به مصر رسیده بود، صبح براى نماز به مسجد رفت و چون حمد و سوره را با صداى بلند می‌خواند، عبدالله بن سعد پرسید: او کیست؟ گفتند: مرد سفید پوست درخشان چهره‏اى است. دستور داد وقتى نمازش را تمام کرد، او را بیاورند. چون او را دید، پرسید: چرا به منطقه من آمده‏اى؟ گفت: براى جهاد خارجى آمده‏ام. پرسید: چه کسى با تو آمده است؟ گفت: محمد بن ابى بکر. گفت: به خدا! فقط به این منظور آمده ‏اید که مردم را بشورانید و از اطاعت ما خارج سازید. سپس دستور داد آن دو را زندانى کردند.

محبوبیت محمد بن ابی حذیفه

محمد بن ابی حذیفه و محمد بن ابی بکر که از فعالان جبهه ضد عثمان بودند، با وساطت محمد بن طلحه از زندان آزاد شدند ولی از آنجایی که آنها حرف دل مردم را می‌زدند و بدعت‌ها و بی‌عدالتی‌های عثمان را بین مردم بازگو می‌کردند، محبوبیت خاصی بین مردم به دست آورده بودند. بدین منظور وقتی به جنگ آفریقا می رفتند، عبدالله بن سعد براى آن دو، کشتی‌ای جداگانه تهیه دید تا با مردم معاشرت ننموده، آنها را نشورانند. [اگر چه] محمد پسر ابوبکر بیمار گشته، از رفتن به جهاد باز ماند و محمد بن ابى حذیفه نیز به خاطر او اقامت کرد. [ولی بعد از مدتی مرضش بهبود یافت] سپس همراه عده‏اى از مردم عازم جهاد شدند و وقتى از جهاد بر می‌گشتند، دل تمام مردمى که همراهشان رفته بودند، از کینه عثمان آکنده بود. چون عبدالله بن سعد از جنگ آفریقا به مصر برگشت، نامه‏اى از عثمان دریافت کرد که حاوى دستور عزیمتش به مدینه بود؛ لذا وی عازم مدینه شد.(۱۶)

افشاگری؛ بیداری مردم

وقتی به عثمان خبر رسید که محمد بن ابی حذیفه و محمد بن ابی بکر بر ضد حکومتش قد علم کرده اند و هر روز جنایات او را برای مردم بازگو می‌کنند، خلیفه سوم برای خریدن محمد بن ابی حذیفه و خوش بین ساختن او به حکومتش و شاید ایجاد شکاف و اختلاف در جبهه مخالف، سى هزار درهم و کجاوه‏اى (ستورى با کجاوه‏اش) که خلعتى بر آن بود، براى محمد بن ابى حذیفه فرستاد. اما محمد دستور داده تا آن را در مسجد نهادند و آنگاه رو به مردم کرده، گفت:
اى جماعت مسلمان! ملاحظه کنید که عثمان می خواهد مرا بفریبد و از دین بیرون ببرد و به همین منظور برایم رشوه می‌فرستد.
مردم مصر بر اثر این سخن و افشاگری، بر حملات و انتقادات خویش به عثمان افزودند و به دور محمد بن ابى حذیفه جمع شده، او را به ریاست و استاندارى خویش برگزیدند.(۱۷ )

ادعای عجیب!

ابن حجر از طریق لیث، از عبد الکریم حضرمى نقل می‌کند که:
“محمد بن ابى حذیفه [هنگامی که در مصر بود] نامه‌‏هایى از زبان همسران پیامبر(ص) می‌ساخت [که] در آن عیب‌جویی و حمله به عثمان بود. و ستورانى برگرفته، آنها را سخت مى‏بست، و عده‏اى را که می‌خواست نامه‏رسان نماید، بر پشت بام در گرماى آفتاب نگه می‌داشت تا صورتشان را آفتاب بسوزاند و قیافه مسافر پیدا کنند. آنگاه به آنان می‌گفت تا به راه مى‏رفتند، و سپس کسى می‌فرستاد تا از ورودشان خبر آورد، و دستور می‌داد مردم به استقبالشان بروند. و به مردم می‌گفتند: ما اطلاعى نداریم و همه خبرها در نامه‏ ها نوشته شده است. محمد بن ابى حذیفه همراه مردم چون به آنها می‌رسید، می‌گفت: در مسجد جمع شوید. در آنجا نامه ‏هاى همسران پیامبر(ص) را چنین مى‏ خواند:
اى مسلمانان! ما از کارهاى عثمان به شما شکایت می‌کنیم …
و سپس انتقادات و حملاتى را که به عثمان بود، براى مردم می خواند. کسانى که در مسجد جمع شده بودند، فریاد بر آورده و با صداى بلند مى‏ گریستند و دعا و نفرین می نمودند.
وقتى مصریان به عنوان مبارزه و مخالفت با عثمان رهسپار مدینه شدند، محمد بن ابى حذیفه آنان را تا “عجرود” مشایعت نموده و برگشت.”(۱۸)
علامه امینى می گوید:
[اولاً] این صحابى عظیم الشأن با جد و جهدى تمام در زدودن انحرافات و بدعت‌هایى که از حاکم سر زده بود، می‌کوشیده است، و به تهمت‌هایى که دار و دسته عثمان به او می‌زده و می‌گفته‏ اند که نامه از زبان همسران پیامبر(ص) جعل می‌کند، وقعى نمى ‏نهاده است، و چندان به مجاهدت ادامه داده تا روزگار بدعت و خلافکارى و ستم به سر آمده است. نسبت جعل و تزویرى هم که به او داده ‏اند، کار هر بیچاره درمانده است که به تهمت متوسل می‌شود. شاید هم این نسبت و روایات تاریخى در ادوار بعد به وجود آمده است چنانکه در مورد همه آنانی که علیه عثمان قیام کرده‏ اند، چنین نسبت‌هایی داده و چنین روایاتى جعل کرده‏اند تا “حقایق تاریخى” را بپوشانند و دگرگونه نمایند.
[ثانیاً] مگر از همسران پیامبر(ص) مانند عایشه، بعید بوده که نامه‌هایى در تحریک مردم به قیام علیه عثمان بنویسند و خلافکاری‌ه ایش را براى خلق به شرح آورند؟ از عایشه که می‌گفته: “نعثل را بکشید. خدا او را بکشد. چون او کافر شده است! و به خدا خیلى مایلم که تو (اى مروان) و این رفیقت (عثمان) که خیلى به سرنوشتش علاقه‌مندى، به پاى هر کدامتان سنگى گران می‌بود و به دریا مى ‏افتادید. و مرگ و نابودى بر نعثل! و خدا او را بکشد؛ زیرا آنچه بر سرش آمد، نتیجه کارهاى خودش بود و خدا به بندگانش ظلم نمی‌کند. و اى‏ ابن عباس! خدا به تو عقل و فهم و قدرت بیان داده، بنابراین [وظیفه داری که] مردم را از دور این دیکتاتور، پراکنده و دور سازى!”.(۱۹)

تقسـیم مسئولیت

کلبى و واقدى و مدائنى روایت کرده ‏اند: [بعد از اینکه] محمد بن ابى بکر و محمد بن ابى حذیفه در مصر، مردم را بر عثمان ‏شوراندند؛ محمد بن ابى بکر همراه کسانى شد که از مصر پیش عثمان آمدند و محمد بن ابى حذیفه در مصر ماند و پس از اینکه عبد الله بن سعد بن ابى سرح (حاکم عثمان بر مصر) از پى مصریان به سوى مدینه حرکت کرد، محمد بن ابى حذیفه بر مصر پیروز و حاکم آن شد. عبدالله بن سعد همین که به “ایله” رسید، خبردار شد که مصریان [در مدینه] عثمان را محاصره کرده‏اند و دانست که عثمان کشته خواهد شد و از پیروزى محمد بن ابى حذیفه بر مصر نیز آگاه شد و به سوى مصر بازگشت، ولى از ورودش جلوگیرى شد و به‏ فلسطین رفت و تا هنگامى که عثمان کشته شد، همان جا بود.(۲۰)

تایید عمل انقلابیون

گرچه مورخان گفته‌اند که محمد بن ابی حذیفه در هنگام قتل عثمان در مصر بود؛ ولی ابن اعثم کوفی(۲۱ )می‌نویسد:
یکی از کسانی که به خانه عثمان هجوم برد، محمد بن ابی حذیفه بود؛ در حالی که این رجز را می خواند:
انا نهضنا و بنا انتصار
بالسیف و السیف له غرار(۲۲)
و فیلق یقدمها عصار
فدروا سیوفها حذار(۲۳)
اما بعد از کشته شدن عثمان، بنی‌امیه ـ مخصوصاً معاویه ـ تلاش داشتند تا قتل عثمان را ناحق جلوه داده و کشندگان وی را وادار به پشیمانی یا عذرخواهی نمایند، گرچه هدف آنان رسیدن به خواسته‌های نامشروع‌شان بود. در این میان، محمد بن ابی حذیفه ـ که پسر دایی معاویه بود و نقش کلیدی در سرنگونی و شورش علیه عثمان داشت ـ رضایت و عدم پشیمانی خود را از این کار چنین اعلام داشت:
من کان من قتله عثمان معتذراً
فلست منه طوال الدهر أعتذر
لا بأس بالقتل عن قتل ومظلمه ی
ولا انتصارک منه حین تنتصر
ألقى الإمام کذئب الشاء ینهشها
لا تسلم الشاء فیها الذئب والنمر
۱٫ اگر کسی از کشندگان عثمان، پشیمان شود و عذرخواهی کند، من که تا ابد از این کارم پشیمان نیستم و عذرخواهی نخواهم کرد.
۲٫ یاری و کمک کردن تو در کشتن قاتل و ظالم، اگر بتوانی، عیبی ندارد.
۳٫ وقتی پیشوا مثل گرگ به جان گوسفندان می‌افتد تا آنها را پاره کند و بخورد، درست نیست که مردم را مانند گوسفندان به دست گرگ و پلنگ واگذاری.(۲۴)

کارگزار امیرمومنان (ع) در مصر

هنگامی که محمد بن ابی حذیفه، کارگزار عثمان را از مصر خارج و آن جا را تصرف کرد، مردم همه با محمد بیعت کردند جز عدی معدودی مانند: بُسر بن ابی ارطاه و معاویه ی بن خُدَیج که محمد، آنها را زندانی کرد.(۲۵)
وقتی علی بن ابی طالب (ع) خلیفه مسلمین شد، محمد را به عنوان “والی مصر” تثبیت و تعیین کرد. وی در آن جا باقی بود تا بعد از او قیس بن سعد، والی شد.(۲۶ )

نیرنگ معاویه و عمرو بن عاص

زمانی که معاویه و عمرو بن عاص می‌خواستند به طرف صفین حرکت کنند، بهتر دیدند که اول کار را با محمد بن ابی حذیفه یک سره کنند؛ لذا به طرف مصر حرکت کردند. محمد بن ابی حذیفه، حکم بن صلت بن مخرمه را جانشین خود در مصر قرار داد(۲۷) سپس خودش با جمعی از قبیل: عبد الرحمن بن عدیس، کنانه ی بن بشر و ابوشمر بن ابرهه، از مصر خارج شد و از داخل شدن لشکر معاویه به فسطاط جلوگیری کرد.(۲۸ )و در منطقه عَریش(۲۹) جنگ سختی در گرفت و محمد با هزار رزمنده در عریش متحصن شد و جنگ طول کشید. [وقتی معاویه و عمرو دیدند با جنگ نمی شود محمد را شکست داد] حیله و نیرنگ کردند و گفتند: “ما با غیر قاتلان عثمان، کاری نداریم”، قرار بر این شد که مصالحه کنند و محمد همراه یارانش سالم از میان لشکر بیرون برود. وقتی محمد با سی نفر از یارانش بیرون شدند، معاویه تعهدش را شکست و آنها را دستگیر نمود و در دمشق به زندان انداخت.(۳۰)
ابن اثیر بنابر قولی، مکر و خدعه عمرو بن عاص را این گونه نقل می‌کند:
عمرو بعد از جنگ صفین عازم مصر شد و محمد را با لشکر بزرگی ملاقات کرد؛ وقتی عمرو زیادی نفرات او را دید، قاصدی فرستاد و خواستار ملاقات شد. در این دیدار عمرو به محمد گفت: این گونه که می‌بینی، من با معاویه بیعت کرده‌ام اما نسبت به بسیاری از کار‌هایش با او موافق نیستم و من فضیلت و برتری پیشوایت علی بن ابی طالب را نسبت به خلافت از معاویه، در گذشته و حال می دانم. شما یک مکانی را انتخاب کن و بدون سپاه با صد نفر بیا و من هم با همین تعداد می آیم به شرط اینکه جز یک شمشیر، چیز دیگری نداشته باشیم، تا باهم مذاکره و گفتگو نماییم.
سپس آنها با هم عهد و پیمان بستند که در منطقه عریش این مذاکره را انجام دهند. عمرو نزد معاویه برگشت و گزارش داد. روز موعود هرکدام با صد نفر آمدند. هنگامی که مشغول مذاکره شدند، لشکر مجهزی که در پشت سر عمرو می‌آمد، رسید. محمد دانست که عمرو به او نیرنگ زده؛ لذا داخل قصری در عریش شد و آنجا را موضع جنگ قرار داد، و عمرو با لشکرش وی را محاصره کرد، شب و روز با منجنیق داخل قصر را آتش باران می‌نمود تا اینکه محمد را اسیر کرد و پیش معاویه برد. معاویه وی را به زندان افکند.(۳۱)

بصیرت و دشمن شناسی

محمد در زندان معاویه محبوس بود. روزی معاویه به اطرافیانش گفت: آیا صلاح می بینید کسی به سراغ این سفیه بفرستیم تا او را اینجا بیاورد؛ آنگاه او را توبیخ و سرزنش کنیم و به او بفهمانیم که راهش را گم کرده است و دستور بدهیم تا به علی بن ابی طالب، سب و لعن کند؟ اطرافیانش گفتند: خوب است. معاویه کسی را فرستاد تا او را از زندان بیرون آورد. معاویه خطاب به محمد بن ابی حذیفه گفت:
آیا وقت آن نشده که بینا شوى، از گمراهی خود برگردی و دست از على بردارى؟ آیا ندانستى که عثمان مظلوم کشته شد و عایشه و طلحه و زبیر خروج کردند در طلب خون او، و على فرستاد که عثمان را بکشند و ما امروز طلب خون او مى‏نماییم؟
محمّد گفت: تو مى‏دانى که رَحِم من از همه مردم به تو نزدیک‌تر و شناختم نسبت به تو بیش‌تر است.
گفت: بلى.
گفت: قسم به خدا! احدى شرکت نکرد در خون عثمان جز تو، به سبب آن که عثمان تو را والى کرد و مهاجر و انصار از او خواستند که تو را معزول کند، نکرد، لاجرم بر او ریختند و خونش بریختند. و به خدا قسم که شرکت نکرد در خون او ابتدا مگر طلحه و زبیر و عایشه، و ایشان بودند که مردم را بر کشتن او تشویق مى ‏نمودند، و شرکت کرد با ایشان عبدالرّحمن بن عوف و ابن مسعود و عمّار و جمیع انصار. [اما این که خیال کردی من از علی (ع) بیزاری می‌جویم و کارهای تو را تایید می‌کنم، سخت در اشتباهی] ای معاویه :
“و الله إنّى لأشهد أنّک منذ عرفتک فى الجاهلیه ی و الاسلام لعلى خلق واحد، ما زاد فیک الاسلام لا قلیلا و لا کثیرا…. والله لا ازال احبّ علیا لله و لرسوله، و ابغضک فى الله و فى رسول الله ابدا ما بقیت”.
به خدا قسم! گواهی می‌دهم از روزی که تو را شناختم، چه در دوران جاهلی و چه در سال‌هایی که [ظاهراً] مسلمان شدی، خلق و خویت اصلاً متحول نشده، نورانیت و معنویت دین اسلام هم در اخلاق و رفتار و اندیشه‌ات کوچک‌ترین تأثیری نکرده است (تو همان کافر و منافقی که در گذشته بودی، الآن هم هستی. فقط نام عوض کردی نه ماهیت) و این حرف من، یک ادعای صرف نیست بلکه دلیل دارد و روشن ترین دلیل آن، این است که تو مرا به خاطر محبت و دوستی علی بن ابی طالب (ع) ملامت و سرزنش می‌کنی!
مگر نمی‌بینی تمام آن‌هایی که اطراف علی (ع) را گرفتند و به یاری او شتافتند [و در مقابلت جنگیدند و در رکابش جان دادند] همگی آنها از روزه‌داران و شب زنده‌داران اصحاب بزرگ پیامبر اسلام، از مهاجر و انصار هستند؟!
اما یاران و اطرافیان تو، کیان‌اند! یک مشت منافق‌زادگان و آزادشدگان، که تو دین آنها را خریدی و آنها هم برای جیفی دنیا تو را فریفتند و اطرافت را گرفتند!
به خدا قسم، ای معاویه! نه بر تو پوشیده است که چه کار کردی و نه بر آنها که چه کردند؛ یعنی آخرت را به دنیا فروختند و کارهای بد خویش را به نفس شان زینت دادند و گناه نابخشودنی خویش را توجیه کردند و خود را فریفتند و غضب خدا را برای جلب خوشنودی تو عوض کردند.
اما من، به خدا سوگند تا زنده‌ام، فقط به خاطر خشنودی خدا و رسولش، علی بن ابی طالب را دوست می دارم و همچنین برای رضای خدا و رسولش، تا ابد تو را دشمن خواهم داشت”.
بعد از این جواب دندان‌شکن محمد، معاویه گفت: می بینم که هنوز بر گمراهی‌ات باقی هستی! سپس فرمان داد تا او را به زندان برگرداندند، در حالی که محمد می‌گفت: (رب السجن احبّ الیّ ممّا یدعوننی الیه).(۳۲)

“شهادت”؛ آرزوی مردان خدا
ابن ابى الحدید می‌نویسد: عمرو بن عاص، محمّد بن ابى حذیفه را در مصر دستگیر کرد و نزد معاویه فرستاد، معاویه نیز او را حبس کرد اما او از زندان بگریخت. مردى از قبیله خثعم (عبدالله بن عمرو بن ظلام) که عثمانى بود، به طلب او رفت و او را در غارى یافت و بکشت.(۳۳)
بعضی هم نوشته‌اند که: رُشدَین (غلام معاویه) وی را به شهادت رساند.(۳۴)
شهادت محمد بن ابی حذیفه در سال۳۶ هجری واقع شده است.(۳۵) ولی صفدی، سال شهادت او را ۳۸ هجری می‌داند.(۳۶)
از یزید بن حبیب نقل شده که جمعی از اصحاب پیامبر حدیث کرده‌اند: رسول خدا(ص) فرمود: (۳۷)
“یقتل فی جبل الجلیل(۳۸) و القطران من اصحابی (من امتی) ناس”.(۳۹)
و اینان همان افرادی هستند که همراه محمد بن ابی حذیفه و یارانش در کوه جلیل (خلیل) و قطران به شهادت رسیده‌اند.

انگیزه‌های قیام

متأسفانه چون مبنای بعضی از نویسندگان، مبنای صحت و تأئید کارهای بنی‌امیه است ـ ولو بر خلاف صریح قرآن و دستور اسلام باشد ـ هر نوع اقدام و فعالیت علیه بدعت های آنها را مردود دانسته، به نحوی آن را توجیه و تأویل می‌نمایند.
قیام محمد بن ابی حذیفه نیز از تیرهای تهمت و تحریف امثال “سیف بن عمر” افسانه پرداز، سالم نماند و انگیزه های کودکانه و پیش پا افتاده‌ای را برای قیام محمد بن ابی حذیفه در تاریخ دست و پا کردند؛ غافل از این که با مرور زمان و حقایق نگاری مورخان منصف، اهداف اصلی روشن خواهد شد.
در اینجا نخست اقوال تحریفی را بیان کرده و سپس به نقد آنها می‌پردازیم:
الف) شعیب از سیف [بن عمر] به اسنادش، انگیزه قیام محمد علیه عثمان را این گونه بازگو می‌کند: محمد، یتیم بود و در دامن عثمان پرورش یافت. وی از عثمان خواست ولایتی را به وی تفویض نماید اما عثمان گفت: تو اهل این کار نیستی. محمد بدین جهت نسبت به عثمان کینه گرفت و ناراحت بود؛ لذا وقتی به مصر رفت، علیه او شورید.(۴۰ )
ب) آن گونه که گفته می‌شود، محمد در جوانی شراب نوشید و عثمان وی را حد زد.(۴۱) [حتماً به خاطر این عمل خداپسندانی خلیفه، محمد کینی وی را به دل گرفت، به بهانه جهاد به مصر رفت و مردم را علیه او شورانید!].
ج) محمد وقتی به مصر رفت، از طرف عبدالله بن سباء فریب خورد و بر ضد عثمان تبلیغ و قیام کرد.(۴۲)
برای هر خردمندی، فرازهایی از این گفته‌ها قابل تأمل است:
۱٫ این تهمت‌ها از مانند سیف بن عمر بعید نیست؛ چون او بود که در “افسانی عبدالله بن سباء”، محمد بن ابی حذیفه را یکی از سران “سبائیه” قلمداد نمود؛ همچنان که اصحاب بزرگوار دیگر پیامبر(ص) مثل: ابوذر غفاری، عمار بن یاسر، محمد بن ابوبکر و مالک اشتر را متهم کرد به دستیاری و همکاری با عبدالله بن سباء یهودی افسانه‌ای.(۴۳)
۲٫ آنچه در تاریخ آمده، مخالف گفته‌های سیف است؛ زیرا مورخان، محمد را متولد حبشه می‌دانند که در هجرت اولی صورت گرفت(۴۴)و آن در سال پنجم بعثت بود، و پدر محمد بعد از مدت کوتاهی از حبشه به مکه بازگشت. حالا اگر محمد در سال ششم یا هفتم بعثت در حبشه متولد شده باشد، تا سال ۱۲ هجری که پدرش شهید شده، وی حدود ۱۸-۱۹ سال دارد که یک مرد کامل محسوب می شود نه یتیم که به سرپرست (عثمان) احتیاج داشته باشد.
۳٫ اما این که وی شراب نوشیده بود، چیزی است که فقط ابن اثیر آن هم به تعبیر ” قیل؛ یعنی گفته شده” آورده. حالا چه کسی گفته؟ خدا می داند، در هیچ تاریخ دیگری نیز نیامده. جالب این که خودش در ادامه اقرار کرده: محمد بن ابی حذیفه، فردی متنسک و متعبد بود. همچنین ابن کثیر در بدایه و نهایه، تعبیرش این است: “نشأ فی العباده ی و الزهاده ی؛ محمد در حالی که مستغرق در تعبد و زهد و بی رغبتی به دنیا بود، بزرگ شد”.
۴٫ اما این که انگیزه‌قیام‌محمد بن ابی حذیفه رسیدن به حکومت بوده، نیز باید در آن تردید کرد؛ زیرا صفدی می‌نویسد: وقتی محمد جوان شد، عثمان به وی پیشنهاد داد که والی شهری بشود ولی او قبول نکرد و مشغول عبادت شد.(۴۵)
صلاح الدین صفدی از هشام بن کلبی نقل کرده: محمد با اجازه عثمان در جنگ دریا (ذات صواری) علیه روم شرکت کرد، بعد به مصر رفت. هنگامی که مردم مصر زهد و عبادت محمد را دیدند، شیفته او شدند و در مقابلش تعظیم نمودند و مطیعش شدند.(۴۶)
۵٫ یکی از روشن‌ترین دلایل قیام محمد و بقیه مسلمانان بر ضد عثمان بن عفان، همان گرایش‌های زیاد و تند وی به خویشاوندان و کسانی بود که در زمان پیامبر اسلام(ص) مطرود و منفور بودند؛ از قبیل: حکم و پسرش مروان، ولید بن عقبه فاسق و عبد الله بن ابی سرح که مهدور الدم بود. اینها حتی در زمان ابوبکر و عمر نیز مقبولیت نداشتند؛ ولی عثمان، خلافت اسلامی و حکومت بر مسلمانان را به سخره گرفت و هرگونه که میلش بود، رفتار نمود. وی دستور رسول خدا را نادیده گرفت و نه تنها به رانده‌شدگان احترام گذاشت بلکه مناصب مهم کشور را نیز در اختیار آنان قرار داد.

از دیدگاه رجالیون

در این جا به گفتار چند دانشمند شیعه، بسنده می‌شود.
مرحوم کشی می‌گوید:
… من از مردی از اهل شام شنیدم که گفت: محمد بن ابی حذیفه، پسر دایی معاویه و از یاران و شیعیان امیرمومنان (ع) و از نیکان و اخیار مسلمانان بود. معاویه بعد از شهادت علی (ع) محمد را در زندان انداخت و سرانجام او را به شهادت رساند.
صاحب الغارات بعد از نقل حدیثی که امیرمومنان (ع) فرمود: “محمدها، شرم و حیا دارند از اینکه خدا را معصیت کنند”، می‌گوید:
این کلام، دلیل توثیق و تعدیل محمد بن ابی حذیفه است… من شخصاً هیچ شکی بر وثاقت محمد بن ابی حذیفه ندارم.(۴۷)
آیت الله خویی نیز می‌گوید:
در روایت معتبر رسیده که محمد بن ابی حذیفه، یکی از پنج نفر [خواص] امیرمومنان (ع) بود.(۴۸)
متأسفانه وقتی کتب حدیث، تاریخ، تراجم، طبقات و … اهل سنت را مطالعه می‌کنیم هنگامی که به اسم “محمد بن ابی حذیفه” می‌رسیم، اولین چیزی که بعد از نام او به چشم می‌خورد، این کلمه است: “هو اشدّ تالیبا علی عثمان؛ او سرسخت‌ترین دشمن عثمان بود”. این جمله از نگاه محدثان اهل سنت، به معنی خط بطلان کشیدن بر روی نام چنین صحابی و محدثی است.
به همین جهت با وجود صحابی بودن افرادی چون: محمد بن ابی حذیفه و محمد بن ابی بکر، روایتی از آنها در منابع اهل سنت نقل نشده و گویا آنها “تحریم روایی” شده‌اند!

خانواده

محمد بن ابی حذیفه با ام حبیب دختر قیس بن مؤمل ازدواج کرد ولی ظاهراً از او صاحب فرزند نشده؛ چنانکه مقدسی معتقد است: هنگامی که عوامل معاویه، محمد را به شهادت رسانید‌ند، وی فرزندی نداشت.(۴۹)
علمای انساب گفتند: نسل عتبه ی بن ربیعه از طریق پسرش ابوحذیفه، قطع شد…(۵۰) این جمله نیز نشان می‌دهد که ابوحذیفه فرزندی جز محمد نداشت و از او نیز نسلی باقی نمانده است.

پی نوشت ها :
۱ . سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ج۱، ص ۱۶۵؛ جواهر التاریخ، شیخ علی کورانی عاملی، ج۲، ص۳۳۱٫
۲ . دار الأرقم: خانه أرقم، در مکه، نزدیک صفا بود. در آغاز بعثت، مسلمانان مخفیانه در این خانه نماز مى‏خواندند. (فرهنگ اعلام جغرافیایى ـ تاریخى در حدیث و سیره نبوى، ص۱۵۹؛ پیام‌آور رحمت، ص۳۴).
۳ . اسدالغابه، ابن اثیر، ج۳، ص۱۵۹٫
۴ . آیا حاضر نیستى پدرى را که از کودکى تا هنگامى که جوان برومندى شده‏اى و پرورشت داده است،‏ سپاسگزار باشى؟
۵ . لوچ چشمی که دندان های نامرتب دارد، بدیمن و نافرخنده ، ابو حذیفه که در آیین از همگان بدتر است.
۶ . الاستیعاب، ابن عبد البر، ج۲، ص ۲۰٫
۷ . جنگ یمامه، همان جنگ با مسیلمه کذاب است که در سال یازدهم یا دوازدهم هجری صورت گرفته است، (کامل التواریخ، ابن اثیر، ج۲، ص ۳۶۰، بیروت، ۱۹۶۵م).
۸٫ ترجمه طبقات کبرى ،ج‏۳،ص۷۴٫
۹٫ ترجمه کامل ابن اثیر ،ج‏۷، ص۱۴۵٫
۱۰٫ معجم رجال الحدیث، ج‏۱۵، ص۲۴۸٫
۱۱ . جواهر التاریخ، ج۲،ص۳۳۰٫
۱۲ . تاریخ مدینه، عمر بن شیبه، ج۳، ص ۱۱۱۷٫
۱۳ .سیر اعلام النبلاء، ج۳، ص ۴۸۱٫
۱۴ . ترجمه الغدیر فی الکتاب و السنه ی و الأدب، ج‏۱۷، ص۲۷۰٫
۱۵ . البدایه ی و النهایه ی، ج۷، ص ۱۷۷٫
۱۶ . انساب الاشراف، ج۵، ص۴۹ ـ ۵۱؛ تاریخ ابن کثیر، ج۷، ص۱۵۷٫
۱۷ . همان.
۱۸ . الاصابه ی فی تمییز الصحابه ی، ج۳، ص۳۷۳؛ عبقات الانوار فى امامه ی الائمه ی الاطهار، ج‏۱۶، بخش‏اول، ص۱۱٫
۱۹٫ ترجمه الغدیر فى الکتاب و السنه ی و الادب، ج‏۱۷، ص۲۷۴٫
۲۰٫ جلوی‏ تاریخ ‏در شرح ‏نهج‏البلاغه، ‏ابن‏ابى‏الحدید، ج۱، ص۲۸۲٫
۲۱ . الفتوح، ج۲، ص۴۳۰٫
۲۲ . ما قیام کردیم و نصرت و پیروزی هم با شمشیر های ماست و نصیب او، فقط نوک تیر و شمشیر‌هاست.
۲۳ . لشکر بزرگی که پشاپیش آن گرد و غبار جریان دارد، پس بچرخانید شمشیر ها را و مواظب باشید.
۲۴ . مختصر تاریخ دمشق، ج۶، ص۴۷۰٫
۲۵ . تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج۳۹، ص۴۲۳٫
۲۶ . تاریخ خلیفه ی بن خیاط، عصفری، ص۱۵۲٫
۲۷٫ اسدالغابه ی، ج۱، ص۲۷۳؛ الاستیعاب، ج۱، ص۱۰۵٫
۲۸ . شهری است در مصر.
۲۹ . الاصابه ی، فی تمییز الصحابه ی، ج۶، ص۱۰٫
۳۰٫ عریش: شهری بین سوریه و مصر در کنار دریا، (مراصد الاطلاع، ج۲، ص۹۳۵).
۳۱ . عبدالله بن سباء، علامه عسکری، ج۱، ص۳۶٫
۳۲ . الکامل فی التاریخ، ج۲ ، ص۵۴٫
۳۳٫ رجال‌کشی، ج۱، ص ۱۲۶- ۲۸۶٫
۳۴٫ جلوه‏ تاریخ ‏در شرح ‏نهج‏البلاغه، ج۳، ص۲۴۲٫
۳۵ . عبدالله بن سباء، ج۱، ص۳۶٫
۳۶ . تاریخ طبری، ج۴، ص۸۰٫
۳۷ . الوافی بالوفیات، ج۲، ص۲۴۳٫
۳۸ . به گفته یاقوت: کوه جلیل در کناره شام بوده و تا نزدیک حمص ادامه دارد. معاویه در این منطقه، کسانی را به بهانه خون‌خواهی عثمان دستگیر و زندانی می‌کرد؛ از جمله محمد بن ابى حذیفه و کریب بن ابرهه، و در آن، عبد الرحمن بن عدیس توسط گروهى از اعراب کشته شد.
۳۹٫ تاریخ دمشق، ج۵۲، ص۲۷۲٫
۴۰٫ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۲۸؛ تاریخ اسلام، ذهبی، ج۳، ص۶۰۲٫
۴۱ . الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۳٫
۴۲ . البدایه والنهایه ی، ابن کثیر دمشقی، ج۷، ص۲۹۷، به نقل از: تاریخ طبری.
۴۳ . عبدالله بن سباء، ج۱، ۳۶٫
۴۴ . الوافی بالوفیات، ج۱، ص ۶۲٫
۴۵ . همان، ج۲، ص ۲۴۳٫
۴۶ . همان.
۴۷٫ الغارات، ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی، ج۲، ص۷۵۰٫
۴۸٫ معجم الرجال الحدیث، ج۱۵، ص۲۴۸٫
۴۹٫ البدء و التاریخ، مطهر بن طاهر مقدسی، ج۱، ص۲۸۹٫
۵۰٫ الاستیعاب، ج۳، ص۴۵۵٫
منبع: فرهنگ کوثر ۸۶

حارث بن عبدالله بن کعب همدانى

حارث‌بن عبداللّه همْدانی، یا حارث اعور، تابعی کوفی، از اصحاب امام علی (علیه السلام) و از نخستین بیعت‌کنندگان با ایشان در مدینه بوده بود. حارث اعور احادیث و خطبه‌های امیرمؤمنان (علیه السلام) را می‌ نوشت و به نوشته شوشتری، او نخستین گردآورنده خطبه‌های امام علی (علیه السلام) است.

روایات بسیاری به نقل از حارث در کتاب‌های شیعه و اهل سنّت آمده است. وی از امام علی (علیه السلام)، عبدالله بن مسعود و زید بن ثابت حدیث نقل کرده و بسیاری از او حدیث نقل کرده‌اند. ذهبی از حارث با عناوینی چون علامه، فقیه، امام و کثیرالعلم یاد کرده است.

نسب

نسب کامل وی حارث‌بن عبداللّه‌بن کعب‌بن اسدبن خالد (یخلُد) بن حوث است  نام او را حرث نیز نقل کرده‌اند. در برخی منابع نام پدر وی عبید آمده است
حارث به شاخه حوث از قبیله هَمدان منسوب است.  برخی نیز او را خارَفی  خارِفی دانسته‌اند،  که ظاهراً تصحیف حوثی است.  قبیله همدان از قبایل یمنی بودند که پس از تأسیس شهر کوفه در سال ۱۷ ه.ق. به این شهر کوچانده شدند و در آنجا سکنا گزیدند؛   ازاین‌رو، تا پیش از این زمان، اطلاعی از زندگی حارث در دست نیست.

کنیه

کنیه حارث، ابوزهیر بود و چون فقط یک چشم داشت به اَعوَر شهرت یافت در منابع گاه از حارث اعور، بدون ذکر نام پدرش، یاد شده که موجب گردیده است برخی رجالیان او را حارث‌بن قیس، برخی حارث‌بن عبداللّه و برخی حارث‌بن غیث بدانند، هر چند که به احتمال زیاد، حارث اعور همان حارث‌ بن عبداللّه اعور است.

خاندان و فرزندان حارث

از خاندان و فرزندان حارث اطلاع دقیقی در دست نیست. ابن‌عساکر، به نقل از واقدی، از فردی به نام عبدالرحمان‌بن حارث‌بن عبداللّه همدانی کوفی یاد کرده که در سال ۴۳ هجری، به همراه عبدالرحمان‌ بن خالد بن ولید، در فتوحات شرکت داشته و چون از خبره‌ترین افراد در حساب بوده است، او را بر کار غنایم گمارده بودند. او سهمی را که از غنایم برایش در نظر گرفته بودند نپذیرفت. ظاهرآ این فرد پسر حارث بوده و اوصافی که از او ذکر شده، از جمله اینکه بر علم حساب تسلط داشته، شاهدی بر این مدع است.

همچنین سعید بن عمرو (برادرزاده حارث) یکی از راویان وی بوده است.  یکی از نوادگان او، به نام حارث‌بن محمدبن حارث، نیز از راویان شیعه بوده است.  شیخ بهائی و پدر وی، که از نسل حارث بوده‌اند، به حارثی و همْدانی ملقب شده‌اند.

وفات

حارث اعور در سال ۶۵، در دوران عبدالله بن زبیر، در کوفه درگذشت بنا به وصیت حارث، عبداللّه‌ بن یزید خطمی (عامل ابن‌زبیر در کوفه) بر پیکر وی نماز گزارد  این امر می‌تواند حاکی از همراهی حارث با زبیریان و اعتراض او به امویان باشد.

جایگاه علمی

ذهبی  از حارث با عناوینی چون علامه، فقیه، امام و کثیرالعلم یاد کرده است حارث را حاذق در علم حساب و نیز فرایض (نحوه محاسبه و تقسیم ترکه میت میان ورثه) دانسته و حافظه‌اش را ستوده‌اند  یعقوبی او را در زمره اصحاب دانشمند علی (علیه السلام) برشمرده و ابن‌سیرین او را در شمار پنج عالم و فقیه سرشناس کوفه نام‌برده است  همچنین او را از اصحاب ابن مسعود دانسته‌اند.

در علم حدیث

حارث از امیر مؤمنان (علیه السلام)، عبدالله بن مسعود و زید بن ثابت حدیث نقل کرده است  شیخ طوسی  نام حارث را در میان اصحاب امام حسن (علیه السلام) نیز آورده است. در تفسیر فرات کوفی  نیز روایتی از وی به نقل از امام حسین (علیه السلام) آمده است. ابواسحاق سَبیعی همْدانی، ضحاک‌ بن مزاحم، عامر شَعْبی، عطاء بن ابی‌رباح و سعیدبن عمرو (برادرزاده حارث) از او حدیث نقل کرده‌اند در منابع اهل‌سنّت گفته شده است که امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) از حارث اعور درباره احادیث پدرشان سؤال می‌کردند.  ابن شاذان   به نقد این گزارش‌ها پرداخته است. ابن‌ سعد  نام حارث را در طبقه نخست تابعین کوفه آورده است.

راویان از او

روایات بسیاری به نقل از وی در کتاب‌های شیعه و اهل سنّت آمده است. این روایات، که عمومآ به نقل از امام علی (علیه السلام) است، موضوعات و مباحث مختلف اعتقادی، احکام فقهی، تفسیر و اخلاق را در برمی‌گیرد. مدرسی طباطبائی فهرستی از منابعی را که روایات حارث در آن‌ها نقل شده، فراهم آورده است. علاوه بر مُسنَد ابن‌حنبل و سنن دارِمی، در چهار کتاب از کتب شش‌گانه اهل سنّت از وی حدیث نقل شده است.
مهم‌ترین راوی حارث اعور، ابواسحاق سبیعی است. به گفته ابن‌حنبل، ابواسحاق پس از درگذشت حارث با بیوه او ازدواج کرد و به این ترتیب به کتاب‌ها و نوشته‌های حدیثی حارث دست یافت.  از همین‌رو در منابع اهل سنّت آمده که ابواسحاق فقط چهار روایت از حارث شنیده و بقیه را از نگاشته‌های او نقل کرده است،  همچنان‌که روایات خِلاس‌بن عمرو هَجَری  و عبدالاعلی‌بن عامر ثعلبی از امام علی (علیه السلام) را برگرفته از کتاب حارث می‌دانند در شماری از روایات، ابواسحاق سبیعی به واسطه دیگران از حارث روایت کرده که حاکی از شفاهی بودن است نه نقل از کتاب حارث  سلسله سند «ابواسحاق از حارث از علی (علیه السلام) زنجیره حدیثی مشهوری است که برخی جاعلان، خصوصآ عثمانیه در مناظرات فرقه‌ای خود با شیعیان، از این شهرت سود جسته و مطالب مجعول خود را با آن رواج داده‌اند
به‌جز سبیعی، راویان بسیاری از طریق حارث روایات امام علی (علیه السلام) را شنیده‌اند، که از آن جمله‌اند ابراهیم‌بن یزید نخعی و سعید بن فیروز ابوالبختری

نزد علمای رجال

برخی منابع رجالی اهل سنّت، حارث را در شمار ثقات آورده‌اند اما برخی وی را ضعیف دانسته و در وثاقتش تردید کرده‌اند
مهم‌ترین عامل جرح حارث، عبارات عامربن شراحیل شعبی، تابعی معاصر حارث، است که با اینکه از حارث روایت کرده، تأکید نموده که وی کذاب است. چنان‌که گفته شده بخاری و مسلم‌ بن حجاج، به دلیل طعن شعبی بر حارث، روایات او را نیاورده‌اند  درباره این‌گونه اظهارنظرهای شعبی و در عین حال نقل روایت او از حارث، توجیهاتی آورده‌اند، از جمله اینکه حارث در نقل دروغ نمی‌گفته بلکه «عقاید نادرست» داشته  یا اینکه در سخنان روزمره دروغ می‌گفته اما در نقل حدیث و راست‌گو بود یا اینکه به سهو دروغ می‌گفته است نه به عمد گفتنی است که شعبی، عثمانی‌مذهب و با عقیده به امامت علی (علیه السلام) و حتی موالات آن حضرت مخالف بوده است.
ابن عبدالبر  تصریح کرده که از حارث دروغی گزارش نشده است؛ اما وی به سبب محبت شدیدش به حضرت علی (علیه السلام) و تفضیل او بر دیگران، مورد ملامت بوده و از همین‌رو شعبی او را تکذیب کرده، چرا که شعبی معتقد به تفضیل ابوبکر بوده و او را اولین ایمان‌آورنده به پیامبر اکرم (ص) می‌دانسته است.
عبدالعزیزبن محمد حسینی غماری، از علمای معاصر مراکش، دو کتاب الباحث عن علل الطعن فی الحارث (قم ۱۴۲۰) و بیان نَکث الناکث المُتَعَدی بتضعیف الحارث (قم ۱۴۲۰) را در اثبات وثاقت حارث اعور و رد شبهات وارد شده در این باره نگاشته است.

فعالیت‌های علمی

سخنان حارث درباره یادگیری قرآن
عباراتی مبهم از حارث درباره یادگیری قرآن نقل شده است، مانند اینکه «من قرآن را در سه سال و وحی را در دو سال آموختم» (تعلّمت القرآن فی ثلاث سنین و الوحی فی سنتین)؛  یا در پاسخ به کسی که گفته بود قرآن را در دو سال آموخته است، گفته بود: «قرآن آسان است، وحی دشوارتر است» (القرآن هَینٌ، الوحی اَشدُّ).[۵۱] این عبارت، به سبب ابهام، در کتاب‌های غریب‌الحدیث بررسی و از آن تفاسیر مختلفی شده است. برخی مقصود از قرآن را قرائت قرآن و مقصود از وحی را کتابت آن دانسته‌اند،  اما شوشتری  مراد از وحی را تفسیر و شأن نزول آیات قرآن، و سید محسن امین وحی را حدیث معنا کرده‌اند.

کتابت خطبه‌ها و احادیث

حارث اعور احادیث و خطبه‌های امیرمؤمنان (علیه السلام) را مکتوب می‌کرده است به نوشته شوشتری، او نخستین گردآورنده خطبه‌های امام علی (علیه السلام) است. در گزارشی آمده است که حارث به تشویق حضرت علی (علیه السلام) اوراقی خرید و پس از آن، علوم و احادیث بسیاری از آن حضرت در آن نوشت

آثار منسوب

 صحیفه حارث: در منابع از حارث به عنوان صاحب کتب یاد شده و به کتاب  یا صحیفه  حارث اشاره شده است.
کتاب المسائل آلتی أخبر بها أمیرالمؤمنین الیهودی نیز به حارث اعور منسوب است. به گفته شیخ طوسی عمروبن میمون مطالب این کتاب را به واسطه ابواسحاق سَبیعی از حارث از امام علی (علیه السلام) نقل کرده است. متن این رساله را ابن‌بابویه با سندی دیگر در کتاب خصال آورده است. در این رساله، ماجرای پرسش سرکرده یهودیان از امام علی (علیه السلام) درباره اینکه آیا وی وصی پیامبر اکرم (ص) است، آمده و این وصایت و شرایط و مراحل آن اثبات شده است

فعالیت‌های سیاسی
ارتباط وی با امیرالمؤمنین (علیه السلام)

حارث از اصحاب خاص امام علی (علیه السلام)  و از نخستین بیعت‌کنندگان با وی در مدینه بوده   و آن حضرت وی را در زمره ده یار معتمد خود برشمرده است.  ابن‌قتیبه  نیز نام حارث را در صدر اسامی شیعیان آورده است. از او به عنوان پرچمْدارِ (صاحب رایه) علی (علیه السلام) نیز یاد شده است همچنین گفته‌اند که حضرت علی (علیه السلام) هنگام فراخواندن لشکریان خود، از حارث می‌خواست که آنان را فرا بخواند
حارث محبت و علاقه ویژه‌ای به علی (علیه السلام) داشته  تا جایی که ابن‌حِبّان  او را از شیعیان تندرو دانسته است. در منابع شیعی گزارش گفتگوی وی و علی (علیه السلام) در این باره نقل شده است.  براساس روایتی، حارث محبت و شیفتگی فراوان خود را به حضرت علی (علیه السلام) ابراز کرده و حضرت نیز در پاسخ فرموده است: «هر بنده‌ای که مرا دوست داشته باشد در هنگام مرگ مرا به گونه‌ای که دوست دارد، می‌بیند و کسی که مرا دشمن بدارد، در هنگام مرگ مرا به گونه‌ای که دوست ندارد، می‌بیند».  سیداسماعیل‌بن محمد حِمیری این مضمون را به شعر درآورده است  این روایت و ابیات «سیدحمیری» در میان شیعیان رواج بسیاری دارد و در موضوع دیدار شیعیان با امیرالمؤمنین و اهل بیت (علیه السلام) به هنگام احتضار، به آن استشهاد می‌شود.

مبارزات در دوره عثمان

حارث در دوران خلافت عثمان‌بن عفّان (۲۳ ـ ۳۵)، مبارزات سیاسی گسترده‌ای داشته است. وی از اعضای گروه قرّاء در کوفه به‌شمار می‌آمد که به سرکردگی مالک اشتر نخعی با سعید بن عاص (عامل عثمان در کوفه) مخالفت می‌کردند  آنان بر سعیدبن عاص شوریدند و به مدینه رفتند و از عثمان خواستار عزل وی شدند  همین مخالفت‌ها موجب شد که عثمان آنان را به شام تبعید کند. وی هنگام شدت گرفتن اعتراضاتِ منتهی به قتل عثمان، در مدینه حضور داشت.

منابع:
 ابن‌ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵-۱۳۸۷/ ۱۹۶۵-۱۹۶۷، چاپ افست بیروت، بی‌تا.
 ابن‌ابی‌حاتم، کتاب الجرح و التعدیل، حیدرآباد، دکن ۱۳۷۱-۱۳۷۳/ ۱۹۵۲-۱۹۵۳، چاپ افست بیروت، بی‌تا.
 ابن‌اثیر، النهایه فی غریب الحدیث و الاثر، چاپ محمود محمد طناحی و طاهر احمد زاوی، بیروت ۱۳۸۳/۱۹۶۳، چاپ افست قم ۱۳۶۴ ش.
 ابن‌اعثم کوفی، کتاب الفتوح، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱.
 ابن‌بابویه، التوحید، چاپ هاشم حسینی طهرانی، قم، ۱۳۵۷ ش.
 ابن‌بابویه، کتاب الخصال، چاپ علی‌اکبر غفاری، قم ۱۳۶۲ ش.
ابن‌بسطام (حسین‌بن بسطام) و ابن‌بسطام (عبداللّه‌بن بسطام)، طب الائمه علیهم‌السلام، نجف (۱۳۸۵)، چاپ افست بیروت، بی‌تا.
 ابن‌جوزی، کتاب الضعفاء و المتروکین، چاپ ابوالفداء عبداللّه قاضی، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶.
 ابن‌حِبّان، کتاب المجروحین من المحدثین و الضعفاء و المتروکین، چاپ محمود ابراهیم زاید، حلب ۱۳۹۵-۱۳۹۶/ ۱۹۷۵-۱۹۷۶.
 ابن‌حنبل، الجامع فی العلل و معرفه الرجال، چاپ محمدحسام بیضون، بیروت ۱۴۱۰/ ۱۹۹۰.
 ابن‌حنبل، مسندالامام احمدبن حنبل، بیروت: دارصادر، بی‌تا.
 ابن‌خلّکان.
 ابن‌سعد (بیروت).
 ابن‌شاذان، الایضاح، چاپ جلال‌الدین محدث ارموی، تهران ۱۳۶۳ ش.
 ابن‌شاهین، تاریخ أسماء الثقات، چاپ صبحی سامرائی، کویت ۱۴۰۴/ ۱۹۸۴.
 ابن‌شهرآشوب، مناقب آل‌ابی‌طالب، چاپ یوسف بقاعی، قم ۱۳۸۵ ش.
 ابن‌طاووس، کشف المَحَجَّه لثمره المُهْجَه، نجف ۱۳۷۰/۱۹۵۱.
 ابن‌عبدالبرّ، جامع بیان العلم و فضله و ما ینبغی فی روایته و حمله، بیروت ۱۴۱۸/۱۹۹۷.
 ابن‌عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، چاپ سهیل زکار، بیروت ۱۴۰۹/ ۱۹۸۸.
 ابن‌عساکر، تاریخ مدینه دمشق، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۵-۱۴۲۱/ ۱۹۹۵-۲۰۰۱.
 ابن‌قتیبه، المعارف، چاپ محمداسماعیل عبداللّه صاوی، بیروت ۱۳۹۰/۱۹۷۰.
 ابن‌کلبی، نسب مَعَدّ و الیمن الکبیر، چاپ محمود فردوس العظم، دمشق ۱۴۰۸/۱۹۸۸.
 سلیمان‌بن اشعث ابوداوود، رساله أبی داود إلی أهل مکه فی وصف سُنَنِهِ، چاپ محمدبن لطفی صبّاغ، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۷.
 سلیمان‌بن اشعث ابوداوود، سؤالات أبی‌عبید الآجری أباداود سلیمان‌بن الأشعث السجستانی، چاپ عبدالعلی‌ام عبدالعظیم بستوی، بیروت ۱۴۱۸/۱۹۹۷.
 ابوزُرعه رازی، کتاب الضعفاء لابی زرعه الرازی و اجوبته علی اسئله البرذعی، در سعدی هاشمی، ابوزرعه الرازی و جهوده فی السنه النبویه، باب ۲، مدینه ۱۴۰۹/۱۹۸۹.
  موفق‌بن احمد اخطب خوارزم، المناقب، چاپ مالک محمودی، قم ۱۴۱۴.
  امین.
محمدبن اسماعیل بخاری، التاریخ الصغیر، چاپ محمود ابراهیم زاید، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶.
 محمدبن اسماعیل بخاری، کتاب التاریخ الکبیر، دیاربکر: المکتبه الاسلامیه، بی‌تا.
 محمدبن اسماعیل بخاری، کتاب الضعفاء الصغیر، چاپ محمد ابراهیم زاید، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶.
احمدبن محمد برقی، کتاب الرجال، چاپ جلال‌الدین محدث ارموی، تهران ۱۳۴۲ ش.
 احمدبن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، چاپ محمود فردوس‌العظم، دمشق ۱۹۹۶-۲۰۰۰.
 مصطفی‌بن حسین تفرشی، نقدالرجال، قم ۱۴۱۸.
حسن‌بن سلیمان حلّی، المحتضر، چاپ علی أشرف، (بی‌جا): مکتبه الحیدریه، ۱۳۸۲ ش.
 اسماعیل‌بن محمد حمیری، دیوان، چاپ شاکر هادی شکر، بیروت، بی‌تا.
 محمدبن عبداللّه خطیب عمری، الإکمال فی اسماء الرجال، چاپ محمد عبداللّه انصاری، قم: مؤسسه اهل بیت علیهم‌السلام، بی‌تا.
علی‌بن عمر دارقطنی، العلل الوارده فی الاحادیث النبویه، ریاض ۱۴۰۵/۱۹۸۵.
علی‌بن عمر دارقطنی، کتاب الضُعفاء و المتروکین، چاپ صبحی بدری سامرائی، بیروت ۱۴۰۶/ ۱۹۸۶.
محمدبن احمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، چاپ بشّار عوّاد معروف، بیروت ۱۴۲۴/۲۰۰۳.
محمدبن احمد ذهبی، سیر اعلام النبلاء، چاپ شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت ۱۴۰۱-۱۴۰۹/ ۱۹۸۱-۱۹۸۸.
محمدبن احمد ذهبی، میزان‌الاعتدال فی نقدالرجال، چاپ علی‌محمد بجاوی، قاهره ۱۹۶۳-۱۹۶۴، چاپ افست بیروت، بی‌تا.
محمودبن عمر زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، بیروت ۱۴۱۷/ ۱۹۹۶؛
سمعانی.
حمزهبن یوسف سهمی، تاریخ جرجان، چاپ محمد عبدالمعیدخان، حیدرآباد، دکن ۱۳۸۷/۱۹۶۷.
محمدبن ادریس شافعی، الامّ، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳.
محمدتقی شوشتری، بَهج‌الصباغه فی شرح نهج‌البلاغه، ج ۱، تهران: مکتبهالصدر، بی‌تا.
محمدتقی شوشتری، قاموس‌الرجال، قم ۱۴۱۰-۱۴۲۴.
عبدالرزاق‌بن همام صنعانی، المصنَّف، چاپ حبیب‌الرحمان اعظمی، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳.
محمدبن جریر طبری، «المنتخب من کتاب ذیل المذیل من تاریخ الصحابه و التابعین»، در ذیول تاریخ الطبری، ج ۱۱، چاپ محمدابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۹۷۷.
محمدبن جریر طبری آملی، المسترشد فی امامه امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السلام، چاپ احمد محمودی، قم، ۱۴۱۵.
 محمدبن حسن طوسی، الامالی، قم ۱۴۱۴.
 محمدبن حسن طوسی، رجال الطوسی، چاپ جواد قیومی اصفهانی، قم ۱۴۱۵.
محمدبن حسن طوسی، فهرست کتب الشیعه و اصولهم و اسماء المصنفین و اصحاب الاصول، چاپ عبدالعزیز طباطبائی، قم ۱۴۲۰.
 احمدبن عبداللّه عجلی، معرفهالثقات، چاپ عبدالعلیم عبدالعظیم بستوی، مدینه ۱۴۰۵/۱۹۸۵.
 محمدبن عمرو عقیلی، کتاب الضعفاء الکبیر، چاپ عبدالمعطی امین قلعجی، بیروت ۱۴۱۸/۱۹۹۸.
 حسن‌بن یوسف علامه حلّی، خلاصه الاقوال فی معرفه الرجال، چاپ جواد قیومی اصفهانی، (قم) ۱۴۱۷.
 علی‌بن حسین علم‌الهدی، رسائل الشریف المرتضی، چاپ مهدی رجائی، رساله: ۳۲ اجوبه مسائل متفرقه من الحدیث و غیره، قم ۱۴۰۵۱۴۱۰.
 سعیدبن هبهاللّه قطب راوندی، کتاب سلوه الحزین، المعروف ب الدعوات، قم ۱۴۰۷.
 عنایهاللّه قهپائی، مجمع‌الرجال، چاپ ضیاءالدین علامه اصفهانی، اصفهان ۱۳۸۴-۱۳۸۷، چاپ افست قم، بی‌تا.
 محمدبن عمر کشی، اختیار معرفه الرجال، (تلخیص) محمدبن حسن طوسی، چاپ حسن مصطفوی، مشهد ۱۳۴۸ ش.
  کلینی.
  فرات‌بن ابراهیم کوفی، تفسیر فرات الکوفی، چاپ محمدکاظم محمودی، تهران ۱۴۱۰/۱۹۹۰.
  عبداللّه مامقانی، تنقیح‌المقال فی علم‌الرجال، چاپ محیی‌الدین مامقانی، قم ۱۴۲۳.
 مجلسی.
 یوسف‌بن عبدالرحمان مِزّی، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج ۵، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت ۱۴۰۵/۱۹۸۵.
 مسعودی، مروج (بیروت).
 مسلم‌بن حجاج، الجامع الصحیح، بیروت: دارالفکر، بی‌تا.
  مسلم‌بن حجاج، کتاب الکنی و الأسماء، دمشق ۱۴۰۴/۱۹۸۴.
 محمدبن محمدمفید، اوائل المقالات، چاپ ابراهیم انصاری، بیروت ۱۴۱۴ الف/ ۱۹۹۳.
 محمدبن محمدمفید، الجمل و النُصره لسید العتره فی حرب البصره، چاپ علی میرشریفی، قم ۱۳۷۴ ش.
 محمدبن محمدمفید، الفصول المختاره، چاپ علی میرشریفی، بیروت ۱۴۱۴ ب/ ۱۹۹۳.
 محمدبن محمدمفید، کتاب الامالی، چاپ حسین استادولی و علی‌اکبر غفاری، قم ۱۴۰۳.
 احمدبن علی نسائی، کتاب الضعفاء و المتروکین، چاپ بوران ضناوی و کمال یوسف حوت، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷.
  علی سامی نشار، نشأه الفکر الفلسفی فی الاسلام، ج ۳، قاهره، ۱۹۹۶.
  نصربن مزاحم، وقعه صفّین، چاپ عبدالسلام محمدهارون، قاهره ۱۳۸۲، چاپ افست قم ۱۴۰۴.
  یحیی‌بن شرف نووی، صحیح مسلم بشرح النووی، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷.
 محمدبن خلف وکیع، اخبارالقضاه، چاپ سعید محمد لحّام، بیروت ۱۴۲۲/۲۰۰۱.
 یحیی‌بن معین، تاریخ عثمان‌بن سعید الدارمی (۲۰۰-۲۸۰ ه) عن أبی زکریا یحیی‌بن معین (۱۵۸-۲۳۳ ه) فی تجریح الرواه و تعدیل هم، چاپ احمدمحمد نورسیف، دمشق: دارالمأمون للتراث، بی‌تا.
 یحیی‌بن معین، تاریخ یحیی‌بن معین، روایه عباس‌بن محمدبن حاتم دوری، چاپ عبداللّه احمدحسن، بیروت، بی‌تا.
  یعقوبی، تاریخ.
  یوسف ازبک، مسند علی‌بن ابی‌طالب ، خَرَّجَ احادیثهُ علی‌رضابن عبداللّه‌بن علی‌رضا، دمشق ۱۴۱۶/۱۹۹۵.