کلام امام علی

نوشته‌ها

اهمیّت جهاد در کلام امام علی(علیه السلام)

اشاره

نهج البلاغه کتاب ارزشمندی است که برخی از خطبه هو کلمات گرانبهای امام (علیه السلام) در آن جمع آوری شده است. در برخی از خطبه ها به مسئله جهاد و مسائل مربوط به آن پرداخته شده که برای پیروان دین مبین اسلام بسیار آموزنده است. در یکی از خطبه ها اهمیت جهاد مورد توجه قرار گرفته که در این مقاله مختصر به آن اشاره شده است.

 

 

امام علی(ع) در خطبه۲۷ نهج البلاغه درباره اهمیّت جهادمی فرمایند:

(امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) جهاددرى از درهاى بهشت است)؛ «اَمَّا بَعْدُ، فَاِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ اَبْوَابِ الْجَنَّهِ».

بدیهى است براى وصول به رحمت و رضوان خداوند و بهشت برین، اسباب مختلفى وجود دارد که در احادیث به عنوانِ «درهاى بهشت» معرفى شده که یکى از مهم ترین آنها جهاداست. به همین دلیل، در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که پیغمبر فرمود: «لِلجَنَّه بابٌ یُقالُ لَهُ: بابُ الْمُجاهِدینَ یَمْضُونَ اِلَیهِ فَاِذا هُوَ مَفتُوحٌ وَ هُمْ مُتَقَلِّدوُنَ بِسُیوفِهِمْ وَ الْجَمْعُ فِى الْمَوقِفِ وَ الْمَلائِکَهُ تُرَحِّبُ بِهِمْ»؛ (بهشت درى دارد به نام «باب المجاهدین» که آنان به سوى آن حرکت مى کنند و در را در برابر خود باز مى بینند در حالى که شمشیرها را به کمر بسته اند. این در حالى است که سایر مردم در موقفِ حساب ایستاده اند و در انتظار حساب اند، (امّا مجاهدان بدون حساب به سوى بهشتمى روند و در آستانه بهشت) فرشتگان به آنان تبریک مى گویند).(۱)

مى دانیم که جهاددر اسلام دو شعبه دارد: جهادبا دشمن بیرون و جهادِ با نفس اماره.

نخستین جهادرا «جهاد اصغر» و دومى را «جهاد اکبر» مى گویند، امّا هر دو درى از درهاى بهشت محسوب مى شود. بدون جهاداکبر کسى، به لقاء الله نمى رسد و بدون جهاد اصغر سربلندى در دنیا و آخرت حاصل نمى گردد.

در دومین جمله مى فرماید: (خداوند، آن در را به روى دوستان خاصّ خود گشوده است)؛ «فَتَحَهُ اللهُ لِخاصَّه اَوْلِیائِهِ».

درست است که جهادبا دشمنِ برون و درون وظیفه همه مسلمانان است، ولى تنها اولیاى خاصّ الهى مى توانند این دو طریق را با نیّت خالص و تا آخرین مرحله بپیمایند و دیگران گاه با نیاتى آلوده و انتظار غنیمت و یا کسب نام و شهرت و یا امثال آن در این میدان گام مى نهند و تا آخرین مرحله پیش نمى روند. تنها خاصّان اولیاء الله هستند که جهادرا با خلوص نیّت تا آخرین مرحله پیش مى برند. آنها هستند که در برابر تمام مشکلات جهاداکبر و اصغر، شکیبایى به خرج مى دهند و در برابر تمام شدائد این راه مى ایستند و شیاطینِ جن و انس را با پایمردى خود به زانو در مى آورند.

بنابراین جاى این اشکال که «چرا امام فرموده است: خداوند بابجهاد را به روى خاصّان اولیائش گشوده، در حالى که مى دانیم وظیفه همه مسلمانان است؟ باقى نمى ماند».

از این جمله این نکته نیز استفاده مى شود که اگر کسى از عهده جهاداکبر و اصغر هر دو، به خوبى برآید از خاصّانِ اولیاءالله خواهد بود.

در سومین و چهارمین و پنجمین توصیف درباره جهاد، مى فرماید: (و آن لباس تقوا زره محکم خداوند و سپر مطمئن او است)؛ «وَ هُوَ لِباسُ التَّقْوَى وَ دِرْعُ اللهِ الْحَصِینَهُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِیقَهُ».

مى دانیم لباس هم مایه زینت و زیبایى انسان است و هم حافظ بدن او از گرما و سرما و آفات دیگرى که در صورت عریان بودن بر بدن او وارد مى شود. جهادنیز مایه آبرو و عزّت و سربلندى اقوام و ملّت ها و پیشگیرى از انواع آفات است همان گونه که در ادامه این خطبه با تعبیردیگرى بیان شده است. اندام برهنه، زشت و بدن نما و کاملا آسیب پذیر است. قوم و ملّتى که جهادرا ترک کنند، ذلیل و سر به زیر و آسیب پذیر خواهند بود.

امّا چرا «لباس» در اینجا به «تقوا» اضافه شده؟ ممکن است از این نظر باشد که حفظ اصول تقوابدون امنیت ممکن نیست، همان گونه که امنیت بدون جهادحاصل نمى شود.

این احتمال نیز در تفسیرجمله بالا وجود دارد که اشاره به آیه۲۶ سوره اعرافدارد که بعد از ذکر لباس ظاهر به عنوان یک نعمت الهى مى فرماید: «وَ لِباسُ التَّقْوى ذالِکَ خَیْرٌ»؛ (لباس تقوااز لباس ظاهر هم بهتر و کار سازتر است).

بنابراین منظور این است که لباس تقواکه در قرآنبه آن اشاره شده، مصداق کاملش همان جهاداست که از تمام جوانب جامعه را در امن و امان قرار مى دهد،(۲) و مایه حسن و زیبایى است.

حضرت در جمله بعد جهادرا به «زره محکم» و در جمله سوم به «سپر مطمئن» تشبیه کرده است که هر دو از وسائل دفاعى در جنگ است، همان گونه که در نبردهاى قدیم کسانى که زره در تن و سپر در دست نداشتند از ضربات دشمن در امان نبودند، قوم و ملّتى که جهاد را ترک کند در برابر ضربات دشمن بسیار ناتوان و آسیب پذیر خواهد بود.

این تعبیر ممکن است اشاره به این حقیقت باشد که مقصود از جهاد، هجوم بردن بر دیگران و توسعه طلبى و غصب اموال و تحمیل عقیده نیست، زیرا معتقدیم که منطق اسلامو قرآن آن قدر نیرومند است که بدون نیاز به شمشیر پیش مى رود.

بنابراین جهادبراى حفظ جامعهاسلامى و از بین بردن موانع راه تبلیغ و موانع آزادى بیان تشریع شده است.

در جنگ هاى امروز گرچه سپرها و زره هاى سابق کنار گذاشته شده، ولى وسائل دیگرى که بسیار کامل تر از آن مانند زره پوش ها و نفربرها و سنگرهاى بسیار محکم است جانشین آن گردیده است، و نیز در برابر حملات شیمیایى لباس هاى مخصوصى تهیه شده است که انسان ها را در برابر چنین تهاجمى حفظ کند.

این نکته نیز قابل توجه است که آنچه در تفسیراین جمله ها درباره جهاداصغر (دشمن خارجى) گفته شد، در مورد جهاداکبر (جهاد با نفس) نیز صادق است؛ زیرا اگر جهادبا نفس نباشد، قلب و جان انسان در برابر تهاجم شیطان سخت آسیب پذیر خواهد بود.(۳)

پی نوشت:

 (۱). کافى، جلد ۵، صفحه ۲، کتاب الجهاد، باب فضل الجهاد، حدیث ۲.

(۲). توجه داشته باشید که در تفسیر نخست، اضافه «لباس التّقوى» از قبیل اضافه لامیه است و در تفسیر دوم اضافه بیانى.

(۳). گرد آوری از کتاب: پیام امام امیر المومنین علیه السلام‏، آیت الله العظمى ناصر مکارم شیرازى، دار الکتب الاسلامیه‏، تهران‏، ۱۳۸۵ ه. ش‏، ج۲، ص ۱۳۶.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی.

تفاوت زن و مرد در برخی صفات اخلاقی در کلام امام علی(ع)

در کلام حضرت علی ـ علیه السلام ـ برخی از نیکوترین خلق و خوی زنان از زشت ترین اخلاق مردان به حساب می آید مانند: تکبر، ترس و بخل. اینجا سوالی ایجاد می شود که صفات خوب برای هر زن و مردی خوب و پسندیده است و صفات بد هم برای زنان و هم برای مردان نکوهش شده است و حضرت علی ـ علیه السلام ـ کدام ویژگی از زنان و مردان مورد نظرشان بوده است؟ آیا اگر زنی سخاوتمند و شجاع متواضع باشد خوب نیست؟ اگر ما ویژگی انسان بودن را در نظر بگیریم دیگر فرقی میان زنان و مردان نیست؟
برای فهم این مطالب مقدمه باید بدانیم که میان «اخلاق» و «رفتار» تفاوت وجود دارد. اخلاق که عبارت است از یک سلسله خصلت ها و سجایا و ملکات اکتسابی، که بشر آنها را به عنوان اصول اخلاقی می پذیرد، یک امر ثابت و مطلق و همگانی و همیشگی است، ولی رفتار انسان که عبارت است از پیاده کردن همان روحیات در خارج، در شرایط مختلف، متفاوت می شود. مثلا ما مواردی در فقه داریم که در آن موارد دروغ گفتن جایز است، مثل آشتی دادن بین دو نفر، نجات دادن یک بیگناه با یک دروغ. غرض این است که میان فعل اخلاقی و خود اخلاق باید تفاوت قائل شد. این که فعل اخلاقی تغییر می کند، با اسلام هم سازگار است. مثلا کسی می پرسد دروغ حرام است یا حلال؟ می گوییم حرام است.
اگر بگوید آیا جایی هست که دروغ جایز باشد؟ می گوییم آری، گاهی اوقات پیش می آید که حتی واجب هم بشود.
طبق بیان بالا روشن می شود که انسان باید بین اصول اخلاقی و رفتار اخلاقی تفاوت قائل شود.
اصول اخلاق همیشه و همه جا ثابت و غیر قابل تغییر است امّا رفتار انسان طبق شرائط تغییر می کند.
در مورد مطالبی فوق، ما باید ببینیم که این عبارات که در نهج البلاغه آمده است اولا معنی و مفهوم واقعیتش چیست و حضرت چه چیزی را می خواهد بیان بفرماید؟ ثانیا آیا با سایر تعلیماتی که در متن اسلام هست و از آن جمله کلمات خود ایشان تطابق دارد یا نه؟(۱)
در الفاظی که مربوط به حالات روانی انسان است، گاهی لفظ را به کار می برند نه به اعتبار خود آن حالت روانی، بلکه به اعتبار اثری که معمولا در آن حالت روانی از انسان سر می زند. مثلا مهربانی، نفس مهربانی یا رحم (در زبان عربی) یک حالت روانی و احساسی در انسان است. گاهی این کلمه به کار برده می شود در مورد خود این احساس به عنوان یک حالت روانی، و گاهی در مورد بروز این اثر به کار می رود چه این حالت روانی وجود داشته باشد و چه نداشته باشد. می گوییم فلانی با فلان کس مهربانی کرد، یعنی کاری که از نوع کار مهربانانه است انجام داد چه حقیقت مهربانی در او باشد و چه نباشد. حال به بررسی سه لغتی که در این حدیث آمده یعنی تکبر، جبن، بخل می پردازیم.(۲)
۱٫ تکبر زن
خود تکبر معلوم است که حالتی روانی در انسان است و از این جهت مذموم و ناپسند است، امّا گاهی در روایات ما رفتار متکبرانه در برابر انسان متکبر توصیه شده است.
در روایت آمده است که: «التکبر مع المتکبر عباده» یعنی اگر کسی متکبرانه رفتار می کند شما طوری عمل نکنید که او در تکبرش تشویق شود. بلکه در مقابل او متکبرانه رفتار کنید تا دماغش به خاک مالیده شود و دیگر تکبر نداشته باشد. نه این که این حدیث می خواهد این مطلب را بیان کند که «خود تکبر» به عنوان یک حال روانی که خود را برتر از دیگران دیدن و خود بزرگ بینی است، ممدوح است، بلکه می خواهد بگوید تو همیشه باید متواضع باشی روحت همیشه باید متواضع باشد ولی رفتارت با یک آدم متکبر، باید متکبرانه باشد پس در اینجا تکبّر در مقابل متکبّر به عنوان «خلق» توصیه نشده است، بلکه به عنوان یک رفتار که شبیه رفتار یک آدم متکبر است توصیه شده است.
بنابراین در این حدیث از کلمات قصار نهج البلاغه، مراد از نیکو بودن تکبر برای زن، رفتار متکبرانه است نه این که تکبر به عنوان یک خلق اخلاقی برای زنان توصیه شده باشد.
به دلیل این که حضرت می فرماید: «لم تکن من نفسها» کسی را به خود راه ندهد نه این که مراد این باشد که زن به طور مطلق و همیشه خوب است متکبر باشد، حتی با شوهر و محارم و سایر زنان (قطعا منظور این نیست) منظور این است که زن شایسته نیست که در مقابل نامحرم فروتنی کند بلکه باید در مقابل نامحرم خودش را بگیرد تا همواره بین او و نامحرم حریم و دور باش باشد.(۳) بنابراین با دقت به مفاد حدیث به صورت کامل روشن می شود که: تکبر به عنوان یک صفت اخلاقی برای زن ممدوح شمرده نشده است بلکه به عنوان یک رفتار در شرایط خاص (در مقابل نامحرم) به زن توصیه شده است.
۲٫ ترس زن
این فرمایش حضرت مربوط به عفاف زن است. نه در مورد ترس و شجاعت به طور کلی، چون شجاعت به عنوان خلقی روحی و قوت قلب داشتن، هم برای مرد و هم برای زن ممدوح است و ترس هم در مورد زن و هم برای مرد مذموم است. روش زنان مسلمان همیشه شجاعت و قوت قلب داشتن بوده است و دفاع زنانی چون فاطمه ـ سلام الله علیها ـ و زینب کبری ـ سلام الله علیها ـ از حریم دین و حقیقت، بهترین گواه بر این مطلب است. بنابراین ترسی که برای زنان ممدوح است به این معنا است که یعنی عمل زن از روی ترس و احتیاط باشد و این در رابطه با ترس از عفاف و آبرو است، نه ترس از جان یا مال. انسان شجاع نمی ترسد زیرا می گوید می روم، حداکثر کشته می شوم و این برای من افتخار است و زن نیز در مورد کشته شدن در راه حق باید همین جور نترس و شجاع باشد، ولی در مورد به خطر افتادن آبرو و لکه دار شدن عفتش، جای شجاعت نیست، چون عفت امری شخصی نیست بلکه امری است که زن امانتدار آن می باشد.
عفت مانند شئ گرانبهایی می باشد که فرد امین باید آن را به مقصد برساند نه این که در بین راه شجاعتش گل کند و به جای این که در رساندن آن چیز گران قیمت به مقصد بکوشد، آن را در معرض خطر قرار دهد. البته هم مرد باید عفیف باشد هم زن، ولی زن و مرد دو جنسی هستند که در برخی امور انسانی با یکدیگر مشترک و در برخی دیگر از نظر کیفی با هم اختلاف دارند و لذا عفت زن مورد تجاوز مرد قرار می گیرد، ولی عفت مرد هرگز مورد تجاوز زن قرار نمی گیرد و اصولا زن هرگز نمی تواند در چهره متجاوز به عفت مرد ظاهر شود. مزاحمت در امر عفاف همیشه از طرف مرد است و این زن است که باید حافظ این امانت اجتماعی و اخلاقی و انسانی باشد.
در این حدیث که به زن توصیه شده، رفتارش از روی ترس باشد، در صدد بیان این نیست که بگوید زن در مقابل زن و یا در مقابل شوهر و محارم خویش این گونه باشد، بلکه این مطلب را می خواهد بیان کند که زن در مقابل مرد بیگانه و در مسأله خاصی مربوط به عفت باید ترس داشته باشد. برای یک زن این شجاعت روا نیست که بگوید: من تنها می روم میان خیلی از مردها، من شجاعم و نمی ترسم، شجاع آن است که در وقت فداکاری نترسد، یعنی اگر امانت را از او گرفتند بگوید فداکاری کردم. ولی اگر عفت را از تو گرفتند فداکاری نکرده ای به امانت خیانت کرده ای بنابراین سفارش به ترس و جبن در زن، سفارش به احتیاط کاری زن در عفت است.(۴)
۳٫ بخل زن
یک حالتی را قرآن به نام «شح نفس» می نامد، یعنی گرفتگی روح، پول پرستی، این که انسان حالتی داشته باشد که اگر بخواهند یک ریال از او بگیرند گویی بخشی از جانش را می خواهد از او جدا کنند. اسلامی که دین توحید است اسلامی که می خواهد تعلقات انسان را از بین ببرد و نمی خواهد انسان چه زن و چه مرد به غیر خدا وابسته باشد، آیا چنین احتمالی هست که مثلا به حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ توصیه کند که پول پرست باشد و پول را دوست داشته باشد؟ پس چرا حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ در شب عروسی پیراهن عروسی اش را انفاق می کند.
مقصود از بخل در این حدیث، بخل در مال فردی و شخصی نیست، زن امانتدار مال شوهر است، یعنی زن در خانه داری نباید دست به باد باشد، سخاوتمندی در داخل خانواده، از جیب حاتم بخشیدن است، خصوصا در نظام اسلامی که مرد درآمد را تحصیل می کند و زن باید مدیر داخله باشد و طبعا کسی که زحمت پول در آوردن را نکشیده، ارزش پول را هم درست درک نمی کند. زن از نظر مال مشترکی که در خانواده است امانتدار است و اگر برای یک ریال هم حساب باز کند و از نزد خود نبخشد این کار او ممدوح است. پس بخل در این جا، بخل به معنای آن صفت نفسانی که خلق باشد نیست بلکه به معنای رفتار ممسکانه است نه از مال خود بلکه از مال شوهر.
بنابراین این حدیث که سه چیز را از صفات خوب زن شمرده است یعنی کبر و جبن (ترس) و بخل در موضوعات خاص به عنوان رفتار زن مورد توجه قرار گرفته و این ها را در مورد زن و مرد به دو گونه توصیف نموده است که با اصل مطلق بودن اخلاق منافاتی ندارد.
پی نوشتها
۱٫ مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام، انتشارات صدرا، چاپ بیست و هفتم، ص۱۵۵ و ۱۵۶ و ۱۵۸٫
۲٫ همان، ص۱۶۱٫
۳٫ استاد مطهری، تعلیم و تربیت، ص۱۶۵٫
۴٫ مطهری، مرتضی، تعلیم و تربیت در اسلام، ص۱۶۶ تا ۱۷۱٫

مباهله در کلام معصومین (علیهم السلام)

استشهاد به واقعه مباهله و استناد به همراهى على و همسر و دو فرزند او با رسول‌خدا

۱ ـ در کلام امام على علیه‌السلام:

به دنبال امتناع على‌علیه السلام از بیعت با ابوبکر، میان آن حضرت و ابوبکر بحث و گفتگویى درگرفت. ابوبکر با تمسک به حدیثى از رسول‌خدا درصدد توجیه کار خویش بود و در مقابل على‌علیه السلام با او احتجاج مى‌کرد و از او در مورد شایستگیهاى خود اعتراف مى‌گرفت و شبیه همین احتجاج را آن حضرت با اصحاب شورى بعد از مرگ عمر نیز داشت. هر دو حدیث به حدیث منا شده معروف است و در هر دو جا آن حضرت به واقعه مباهله و همراهى خود و همسر و دو فرزندش با رسول‌خدا اشاره مى‌کند و آنها سخن او را تأیید مى‌کنند.
در حدیث اول آمده است: «فانشدک بالله أبى برز رسول‌الله و بأهلى وولدى فی مباهله المشرکین ام بک و باهلک و ولدک» قال ابوبکر: «بل بکم». (۱)
و در حدیث دوم آمده است:
«نشدتکم بالله هل فیکم احد اخذ رسول‌الله‌صلى الله علیه وآله وسلم بیده وید امرأته و ابنیه حین اراد ان یباهل نصارى اهل نجران غیرى؟ قالوا: لا. (۲)
حدیث نقل شده در مورد دوم بدین تعبیر نیز وارد شده است:
«افتقرون أن رسول‌الله صلى‌الله علیه و آله حین دعا اهل نجران الى المباهله انه لم یأت الا بى و بصاحبتى و إبنى؟
قالوا اللهم نعم». (۳)
در روایت معروف دارقطنى که ابن‌حجر در الصواعق المحرقه نیز آورده است، حدیث منا شده چنین نقل شده است:
«انشدکم‌الله هل فیکم احد اقرب الى رسول‌الله فی الرحم منى و من جعله نفسه و ابناءه ابناءه و نسائه نسائه غیرى؟
قالوا اللهم لا». (۴)
غیر از حدیث منا شده در موارد دیگر نیز امیرالمؤمنین به واقعه مباهله اشاره کرده است و از آن موارد است که آورده‌اند جماعتى نزد آن حضرت آمدند و گفتند از بالاترین مناقب خود براى ما بگو پس حضرتش به ترتیب از واقعه «سدالابواب»، مباهله، ابلاغ سوره برائت بر مشرکین، تعبیر قرآن از او به «اذن» [در آیه «و تعیها اذن واعیه» (الحاقه / ۱۲)]
نزول آیه «اجعلتم سقایه الحاج…» (توبه/ ۱۹) در حق او و واقعه غدیر خم یاد مى‌کند و در ضمن شرح واقعه مباهله مى‌فرماید که رسول‌خداصلى الله علیه وآله وسلم دست من و حسن و حسین و فاطمه را گرفت و براى مباهله بیرون رفت. (۵)
در روایتى دیگر که شبیه بدین روایت است امام صادق‌علیه السلام مى‌فرماید: از امیرالمؤمنین در مورد فضائلش سؤال شد آن حضرت برخى را شمرد. بدو گفتند بیشتر بگو. حضرت فرمود دو پیشواى دینى از مسیحیان نجران به نزد رسول‌خدا آمدند و در مورد عیسى با آن حضرت سخن گفتند. آنگاه خداوند این آیه را فرستاد «ان مثل عیسى عندالله کمثل آدم…» سپس پیغمبر وارد خانه شد و دست على و حسن و حسین و فاطمه «سلام‌الله علیهم اجمعین» را گرفت و بیرون آمد و کف دستش را به سوى آسمان گرفت و انگشتانش را باز کرد. آنها را به مباهله فراخواند . (۶)
در حدیث مفصلى که آن حضرت هفتاد منقبت از مناقب خود را مى‌شمارد به عنوان سى و چهارمین منقبت خود مى‌فرماید: نصارى چیزى را ادعا کردند پس خداوند در مورد آنان این آیه را فرستاد «فمن حاجک فیه…» پس نفس من نفس رسول‌خداست و «نساء» همان فاطمه است و «ابناء» حسن و حسین مى‌باشند سپس آن قوم پشیمان شدند و از رسول‌خدا خواستند که آنان را از مباهله معاف دارد و رسول‌خدا آنها را معاف داشت. قسم به خدایى که تورات را بر موسى و فرقان را بر محمدصلى الله علیه وآله وسلم فرستاد اگر با ما به مباهله برمى‌خواستند هر آینه به صورت میمون‌ها و خوک‌هایى مسخ مى‌شدند. (۷)

۲ ـ در کلام امام حسن بن على علیه‌السلام

آن حضرت بعد از صلح با معاویه در حضور او خطبه‌اى خواند و در ضمن آن فرمود جدم در روز مباهله از میان جانها پدرم و از میان فرزندان مرا و برادرم حسین را و از میان زنان فاطمه مادرم را آورد پس ما اهل او و گوشت و خون او هستیم. ما از او هستیم و او از ماست.
عبارت آن حضرت چنین بود «ایها الناس انا ابن البشیر و انا ابن النذیر و انا ابن السراج المنیر… فاخرج جدى یوم المباهله من الانفس ابى و من البنین انا و اخى الحسین و من النساء فاطمه امى فنحن اهله و لحمه و دمه و نحن منه و هو منا». (۸)

۳ ـ در کلام امام حسین بن على علیه‌السلام

در جریان مراسم حج و در صحراى منى امام حسین‌بن على‌بنى‌هاشم و بزرگان از اصحاب رسول‌خدا را جمع کرد و در اثنا خطبه‌اى که خواند از آنان در مورد فضائل پدرش على‌بن ابى‌طالب اقرار گرفت. در این خطبه مفصل نیز به واقعه مباهله و حضور على و همسرش فاطمه و دو فرزندش اشاره شده است و چنین آمده است:
قال انشدکم الله أ تعلمون ان رسول‌الله‌صلى الله علیه وآله وسلم حین دعا النصارى من اهل نجران الى المباهله لم یأت إلا به و بصاحبته و إبنیه؟
قالوا اللهم نعم. (۹)

۴ ـ در کلام امام صادق علیه‌السلام

ابوجعفر احول از امام صادق‌علیه السلام نقل مى‌کند که به آن حضرت برخى از امورى را که مردم در حق آنها منکرند گفتم. حضرت فرمود بدانان بگو که قریش مى‌گفتند ما آن «اولوالقربى» هستیم که غنیمت براى آنهاست. (۱۰) سپس [در پاسخ ]بدین منکرین گفته شد که رسول‌خدا در روز بدر براى جنگ جز اهل بیت خویش را حاضر نکرد و به هنگام مباهله [که انتظار مى‌رفت عذاب بر یکى از دو طرف نازل شود] على و حسن و حسین و فاطمه سلام‌الله علیهم اجمعین را آورد. پس آیا براى آنها [یعنى اهل بیت که در بدر و در مباهله حاضر بودند] تلخى و براى اینها [یعنى قریش ]شیرینى باشد. (۱۱)
نکته قابل توجه در این روایت آن است که حضور اهل بیت در واقعه مباهله به مانند حضور خویشان رسول‌خدا در بدر دانسته شده است.

۵ ـ در کلام امام موسى بن جعفر علیه‌السلام

در گفتگوى هارون الرشید با موسى‌بن جعفرعلیه السلام آمده است که هارون پرسید چرا شیعیان شما از تعبیرشان در مورد شما به «یابن رسول‌الله» دست برنمى‌دارند در حالى که شما فرزند على و فاطمه هستید و فاطمه ظرف تولد فرزند بود. در واقع فرزند به پدر منسوب مى‌گردد نه مادر. آن حضرت پس از استشهاد به آیه ۸۴ سوره انعام (و وهبنا له اسحق و یعقوب کلا هدینا و نوحا...) اضافه فرمودند که همه امت اسلام از نیکوکار و بدکار اتفاق دارند که چون آن شخص نجرانى را پیغمبر به مباهله فراخواند در کساء او جز على و فاطمه و حسن و حسین کس دیگرى نبود و خداوند فرمود «فمن حاجک فیه من بعد…» پس تأویل «ابنائنا» حسن و حسین و تأویل «نسائنا» فاطمه و تأویل «انفسنا» على‌بن ابى‌طالب بود. (۱۲)

۶ ـ در کلام امام على‌بن موسى الرضاعلیه السلام

چون حضرت رضاعلیه السلام در مجلس مأمون عباسى حاضر شد مأمون از او سؤالاتى کرد و حضرت یکایک پاسخ مى‌داد. تا سخن بدینجا رسید که مأمون پرسید آیا خداوند در جایى از قرآن «اصطفاء» را تفسیر کرده است؟ آن حضرت در پاسخ فرمود خداوند اصطفاء عترت را در دوازده موضع از کتاب خویش بیان فرموده است. سپس آن حضرت در بیان سومین موضع فرمودند: در واقعه مباهله که آیه شریفه «فمن حاجک فیه من بعد…» نازل شد، پیامبر خدا، على و حسن و حسین و فاطمه (سلام‌الله علیهم اجمعین) را احضار کرد و جان آنها را قرین جان خود قرار داد. پس آیا مى‌دانید معناى «وانفسنا و انفسکم» چیست؟ علماى مجلس گفتند مراد از آن نفس پیامبر خدا است. آن حضرت فرمود به غلط افتادید. خداوند در «انفسنا» نفس على‌علیه السلام را قصد کرده است و دال بر این امر سخن پیغمبر خداست که فرمود «لتنتهین بنو ولیعه او لأبعثن الیهم رجلا کنفسى یعنى على‌بن ابى‌طالب» و این خصوصیتى است که پیش از این و پس از این هیچکس بدان نخواهد رسید زیرا آن حضرت نفس على را همانند نفس خود قرار داد. (۱۳)
در روایت دیگرى آمده است که مأمون روزى به امام رضاعلیه السلام گفت بزرگترین فضیلتى را که براى امیرالمؤمنین است و قرآن بر آن دلالت دارد براى من بگو. حضرت فرمود فضیلت او در مباهله است که در آیه شریفه «فمن حاجک فیه من بعد ماجاءک...» اشاره شده است. آنگاه رسول‌خدا حسن و حسین را فراخواند پس آنها دو پسر او بودند و فاطمه را خواند پس او در موضع «نساءه» است و امیرالمؤمنین را خواند پس به حکم خداوند عزوجل او نفس رسول‌خدا است و چون هیچکس از مردمان بالاتر و برتر از رسول‌خدا نیست پس به حکم الهى باید هیچکس برتر و بالاتر از نفس رسول‌خدا نباشد. مأمون گفت مگر نه این است که خداوند «ابناء» را به لفظ جمع آورده و رسول‌خدا تنها دو پسرش را فراخواند و «نساء» را به لفظ جمع آورد، در حالى که رسول‌خدا فقط دخترش را آورد پس چرا جایز نباشد که آن حضرت از نفس خودش دعوت بکند نه از دیگرى بنابراین فضلى را که براى امیرالمؤمنین مى‌گویى ثابت نیست. امام هشتم در پاسخ فرمود آنچه گفتى صحیح نیست زیرا داعى باید غیر از خودش را دعوت کند، چنان که آمر باید به غیر خودش دستور بدهد و صحیح نیست که رسول‌خدا در حقیقت خودش را دعوت کند چنان که نمى‌تواند به حقیقت آمر به نفس خود باشد و هرگاه ثابت شود که رسول‌خدا در مباهله هیچکس جز امیرالمؤمنین را نخوانده است، ثابت مى‌شود که او نفس رسول‌خدا است که خداوند در کتابش بدو نظر داشته و در قرآنش بدو حکم کرده است. (۱۴)
و نیز از جمله مناظرات آن حضرت با مأمون آورده‌اند که مأمون به آن حضرت گفت چه دلیلى بر خلافت جد شما [على‌بن ابى‌طالب‌] است؟ حضرت فرمود «انفسنا» پس مأمون گفت «لولا نسائنا» پس حضرت فرمود «لولا ابنائنا» آنگاه مأمون ساکت شد. (۱۵) شرح مفاد این حدیث در تفسیر آیه مباهله گذشت.

استناد به واقعه مباهله در کلام سعدبن ابى وقاص

از آنجا که گفته‌اند «الفضل ماشهدت به الاعداء »مى‌توان حدیث سعد را دلیلى قاطع و دندان‌شکن بر منکرین حضور اهل بیت در صحنه مباهله دانست چرا که منابع متعدد شیعه و سنى نقل کرده‌اند که معاویهبن ابى‌سفیان به سعد گفت چه چیز جلودار تو است که ابوتراب را دشنام نمى‌گویى؟ سعد گفت هرگاه به یاد سه چیزى که رسول‌خدا در حق او گفت مى‌افتم هرگز اجازه دشنام گویى به او را به‌خود نمى‌دهم. اگر یکى از آنها براى من بود از شتران سرخ مو برایم دوست‌داشتنى‌تر بود. [اول آن که‌] چون در یکى از جنگها رسول‌خدا على را به جاى خویش در شهر باقى گذاشت على گفت، آیا مرا همراه زنان و کودکان در شهر مى‌گذارى؟ پس رسول‌خدا بدو گفت آیا راضى نمى‌شوى که نسبت به من منزلتى چون منزلت هارون نسبت به موسى داشته باشى جز آن که بعد از من نبوتى نیست و [دوم آن که‌] از رسول‌خدا شنیدم که در روز جنگ خیبر فرمود هر آینه پرچم را به دست مردى مى‌دهم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند. پس آن حضرت فرمود على را نزد من بخوانید على را آوردند در حالى که چشم درد داشت پس رسول‌خدا از آب دهان خود به چشم او کشید و خوب شد و آنگاه پرچم را بدو سپرد و [سوم آن که‌] چون این آیه «فقل تعالوا ندع ابناءنا...» نازل شد رسول‌خدا على و فاطمه و حسن و حسین را فراخواند و فرمود «اللهم هولاء اهلى» و در روایتى دیگر از سعد نقل شده است که رسول‌خدا فرمود «ان هولاء اهل بیتى». (۱۶)

مباهله در قطعاتى از شعر عرب

استناد به شعر شاعران نامدار عرب که در قرون اولیه مى‌زیسته‌اند همچون استناد به کلام مورخین بزرگ بلکه گاه قوى‌تر از آن است؛ خصوصا آن گاه که شعر آنها بر زبانها رائج و دارج و در اذهان عامه مردم ثبت شده باشد. چرا که برخى اشعار بازگوکننده رویدادى مهم در تاریخ اسلام و مقطعى حساس از تاریخ مسلمانان است و چه بسیار حماسه‌ها که در قالب قصیده‌ها براى همیشه در خاطره‌ها جاودان مانده است. و ما مى‌بینیم که شاعران تواناى شیعى مسلک که همواره درصدد بودند هر فضیلتى و هر منقبتى از فضائل و مناقب اهل بیت را در آینه شعر منعکس سازند، چون به واقعه مباهله رسیده‌اند، به وجد آمده و از اتحاد جان پیغمبر و على سخن گفته‌اند پس باید در اینجا به نمونه‌هایى از اشعار این شاعران که موقعیت و مکانت خاص اجتماعى‌شان پشتوانه شعر آنهاست اشاره شود.
ابوالحسین على‌بن محمدبن جعفر الکوفى الحمانى المعروف «بالأفوه» شاعر قرن سوم که چون مناقب امیرالمؤمنین على‌علیه السلام را به نظم مى‌آورد بدینجا مى‌رسد:
وانزله منه على رغمه العدى
کهارون من موسى على قدم الدهر
فمن کان فی اصحاب موسى و قومه
کهارون لازلتم على ظلل الکفر
و آخاهم مثلا لمثل فاصبحت
اخوته کالشمس ضمت الى البدر
فآخى علیا دونکم و أصاره
لکم علما بین الهدایه و الکفر
و انزله منه النبى کنفسه
روایه ابرار تأدت الى البشر
فمن نفسه منکم کنفس محمد
الا بأبى نفس المطهر الطهر
و به گفته صاحب الغدیر دو بیت آخر به حدیثى اشاره دارد که نسائى در کتاب خصائص خود به نقل از ابوذر آورده است که رسول‌خداصلى الله علیه وآله وسلم فرمود «لینتهین بنو ولیعه او لأبعثن علیهم رجلا کنفسى ینفد فیهم امرى…» (۱۷)
صاحب‌بن عباد شاعر معروف قرن چهارم در قصیده‌اى فضائل امیرالمؤمنین على‌علیه السلام را چنین برمى‌شمارد:
و کم دعوه للمصطفى فیه حققت
و آمال من عادى الوصى خوائب
فمن رمد آذاه جلاه داعیا
لساعته و الریح فی الحرب عاصب
و من سطوه للحر و البرد دوفعت
بدعوته عنه و فیها عجائب
و فى اى یوم لم یکن شمس یومه
اذا قیل هذا یوم تقضى المآرب
أفى خطبه الزهراء لما استخصه
کفاء لها و الکل من قبل طالب
أفى الطیر لما قد دعا فأجابه
و قد رده عنه غبى موارب
أفى رفعه یوم التباهل قدره
و ذلک مجد ما علمت مواظب
أفى یوم خم اذ اشاد بذکره
و قد سمع الایصاء جاء و ذاهب (۱۸)
و نیز از اوست:
قالت فمن ذا قسیم النار یسهمها؟
فقلت من رأیه أذکى من الشعل
قالت فمن باهل الطهر النبى به؟
فقلت تالیه فی حل و مرتحل
قالت فمن شبه هارون لنعرفه؟
فقلت من لم یحل یوما و لم یزل (۱۹)

پی نوشت :

۱) شیخ طبرسى، الاحتجاج، ج ۱، ص .۱۱۸
۲) همان، ج ۱، ص ۱۳۹، قاضى نورالله شوشترى، احقاق الحق، ج ۳، ص ۴۶ به نقل از الصواعق المحرقه؛ عابدین مؤمنى، مقاله على علیه السلام نفس رسول‌خدا در کتاب مجموعه گفتارهاى موسوم به شناخت نامه على‌علیه السلام، ص ۱۸۹ به نقل از الصواعق المحرقه.
۳) محمدیان، محمد، حیاه امیرالمؤمنین عن لسانه، ص ۵۳ به نقل از کتاب سلیم‌بن قیس، امالى طوسى، تاریخ دمشق، خصال شیخ صدوق و احتجاج طبرسى.
۴) علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ۳۵، ص .۲۶۷
۵) قاضى نعمان، دعائم الاسلام، ج ۱، ص .۱۶
۶) تفسیر عیاشى، ذیل آیه مباهله؛ علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
۷) رى شهرى، محمد، موسوعه الامام على‌بن ابى‌طالب، ج ۸، ص ۹، و ص ۲۴۰ به نقل از کتاب خصال.
۸) سلیمان‌بن ابراهیم، ینابیع الموده، ج ۱، ص ۴۰؛ شیخ طوسى، الامالى، ص .۵۶۱
۹) رى شهرى، محمد، موسوعه الامام على‌بن ابى‌طالب، ج ۸، ص .۲۷۲
۱۰) اشاره است به آیه «واعلموا انما غنتم من شى‌ء فان‌لله خمسه و للرسول ولذى القربى» (انفال، ۴۱) که با تأویل آن گروهى از مردم معتقد بودند که خمس تنها به فرزندان رسول‌خدا تعلق ندارد.
۱۱) تفسیر عیاشى، ذیل آیه مباهله.
۱۲) شیخ مفید، الاختصاص، ص ۵۴؛ شروانى، ما روته العامه من مناقب اهل‌البیت، ص ۸۵، به نقل از الصواعق المحرقه، و نظیر این حدیث در عیون اخبار الرضا نقل شده است که علامه طباطبائى در المیزان، ذیل آیه مباهله آن را ذکر کرده است و نیز على‌بن عیسى الاربلى، کشف الغمه، ج ۲، ص .۷۷۸
۱۳) سلیمان‌بن ابراهیم القندوزى، ینابیع الموده، ج‌۱ ، ص ۱۳۱؛ رى شهرى، محمد، موسوعه الامام على‌بن ابى‌طالب، ج ۷، ص ۱۰ به نقل از عیون اخبار الرضا و الامالى للصدوق؛ علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
۱۴) شیخ مفید، الفصول المختاره من العیون و المحاسن، ص ۳۸؛ آیت‌الله میلانى، قادتنا کیف نعرفهم، ج ۱، ص ۴۳۵ به نقل از شیخ مفید، علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ۳۵، ص .۲۵۷
۱۵) رى شهرى، محمد، موسوعه الامام على‌بن ابى‌طالب، ج ۸، ص ۱۰ به نقل از طرائف المقال؛ علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
۱۶) تفسیر عیاشى، و تفسیر المیزان ذیل آیه مباهله؛ رى شهرى، موسوعه الامام على‌بن ابى‌طالب، ج ۸، ص ۳۱۴؛ ابن بطریق عمده عیون صحاح الاخبار، ص ۱۸۸ به نقل از صحیح مسلم؛ ابن بطریق، کتاب خصائص الوحى المبین، ص ۱۰۰، به نقل از صحیح مسلم؛ شروانى، ما روته العامه من مناقب اهل البیت، ص ۸۴ به نقل از سنن ترمذى، فرائد السمطین، تاریخ ابن‌عساکر و جامع الاصول؛ کنجى شافعى، کفایه الطالب، ص ۱۴۱ با ذکر چند سند مختلف؛ محمدبن معتمد خان، نزل الابرار، ص ۴۷؛ جلال الدین سیوطى، الدرالمنثور؛ محمد رشید رضا، المنار، ذیل آیه مباهله؛ احمدبن عبدالله الطبرى، ذخائر العقبى، ص ۲۵؛ شیخ طوسى، الامالى، ص ۳۰۶؛ محمدبن عبدالله الحاکم النیشابورى، المستدرک على الصحیحین، ج ۳، ص ۱۶۲ حدیث شماره ۴۷۱۹؛ مسلم‌بن الحجاج النیشابورى، صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۸۷۰ حدیث شماره ۳۲؛ محمدبن عیسى‌بن سوره، الجامع الصحیح (سنن ترمذى)، ج ۵، ص ۲۲۴ حدیث شماره ۲۹۹۹ و حدیث شماره ۳۷۲۴؛ ابراهیم‌بن محمد الجوینى، فرائد السمطین فی فضائل المرتضى و البتول و السبطین، ج ۱، ص ۳۷۷؛ على‌بن عیسى الاربلى، کشف الغمه، ج ۱، ص ۱۲۴ و ص ۱۶۰ و چون حدیث سعد از جمله مستندات واقعه مباهله است در اینجا مناسب مى‌بینیم که به دیگر منابعى که اسناد واقعه مباهله راجمع کرده‌اند اشاره کنیم. مرحوم بحرانى در غایهالمرام واقعه مباهله را در خلال ۱۹ حدیث از طرق اهل سنت و ۱۵ حدیث از طرق شیعه نقل کرده است. نگاه کنید به قادتنا کیف نعرفهم، ج ۳، ص ۶۴ و نیز حاکم حسکانى در شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۵۵ واقعه مباهله را به ۹ طریق از طرق موجود نزد اهل سنت نقل مى‌کند و نیز ابن‌مغازلى در کتاب مناقب خود واقعه مباهله را به نقل از شعبى از جابربن عبدالله آورده است که این یکى از طرق مذکور در شواهد التنزیل است. نگاه کنید به عمده عیون صحاح الاخبار، ص ۱۸۸ و نیز ابونعیم اصفهانى در کتاب النور المشتعل من کتاب مانزل من القرآن فی على‌علیه السلام، ص ۴۹ برخى احادیث پیرامون واقعه مباهله را به نقل شعبى از جابرآورده است و استاد محمد باقر محمودى در تعلیقه خود از دیگر روات این احادیث که از جمله آنها ابورافع و ابن عباس است یاد کرده‌اند و در هر مورد سلسله سند را آورده‌اند .
و نیز اسناد واقعه مباهله در نزد اهل سنت را مى‌توان در ذیل آیه مباهله در تفسیر طبرى و تفسیر الدر المنثور جستجو کرد.
۱۷) علامه امینى، الغدیر، ج ۳، ص ۶۶؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى‌طالب، ج ۲، ص .۲۱۷
۱۸) علامه امینى، شیخ عبدالحسین، الغدیر، ج ۴، ص .۴۱
۱۹) رى شهرى، محمد، موسوعه الامام على‌بن ابى‌طالب، ج ۹، ص ۴۳، به نقل از الغدیر، ج ۴، ص .۴۰

منبع:رضا اسلامی؛ مباهله