پیغمبر اکرم

نوشته‌ها

اهل بیت در قرآن

قطب راوندى قدس سره از ابو هاشم نقل مى‏ کند که از امام عسکرى علیه السلام درباره این آیه شریفه سؤال کرد:

 «ثُمَّ أوْرَثْنَا الکِتابَ الَّذینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُم ظالِمٌ لِنَفْسِه وَمِنْهُم مُقْتَصِد وَمِنْهُم سابِقٌ بِالْخَیْرات بِإذْنِ اللَّه ذلکَ هُوَ الفَضْلُ الکَبیرُ»[۱] ؛ سپس وارث کتاب گردانیدیم کسانى را که از میان بندگان خود برگزیدیم بعضى از آنها به خود ظلم کردند، و بعضى میانه رو بودند و راه عدل پیمودند، و برخى به اذن پروردگار به کارهاى خیر و صلاح پیشى گرفتند، و این همان برترى و فضیلت والا است.

 امام علیه السلام فرمود :

کلّهم من آل محمّد علیهم السلام الظالم لنفسه: الّذی لایقرّ بالإمام، والمقتصد: العارف بالإمام، والسابق بالخیرات: الإمام؛ یعنی همه ایشان از آل محمّد علیهم السلام هستند ، (سپس به تفسیر آنها پرداخت و فرمود:) دسته اوّل که ستم به خود کرده ‏اند کسانى هستند که به امام علیه السلام اقرار ندارند، دسته دوّم که راه عدل پیموده ‏اند کسانى هستند که نسبت به امام معرفت و شناخت دارند، دسته سوّم که به خوبى‏ها پیش گرفته ‏اند و مقصود امام علیه السلام است.

 من در فکر فرو رفتم که چه عظمتى خداوند به آل محمّد علیهم السلام عنایت کرده است و گریستم .

 امام علیه السلام به من نگاهى کرد و فرمود: « الأمر أعظم ممّا حدّثت به نفسک من عظم شأن آل محمّد علیهم السلام .

 مطلب بالاتر از آن است که تو راجع به عظمت مقام آل محمّد علیهم السلام در خاطر گذراندى. خدا را شکر کن که تو را از چنگ زنندگان به رشته ولایت آنها قرار داده است، و تو را فرداى قیامت همراه آنها مى‏ خوانند وقتى که هر طایفه‏ اى از مردم را همراه امامش مى‏ خوانند، و تو سعادتمند و عاقبت به خیر هستى.[۲]

پی نوشت ها:

 پس وراثت کتاب – در آیه شریفه – مخصوص عترت اطهار پیغمبر اکرم علیهم السلام است و شامل دیگران که همه امت باشد نمى ‏شود .[۳]

[۱] . سوره فاطر ، آیه ۳۲ .

[۲] . الخرائج، ج۲، ص۶۸۷؛  بحار الأنوار ، ج۵۰، ص۲۵۸؛ مدینه المعاجز، ج۷، ص۶۳۴؛  إثبات الهداه ، ج۳، ص۴۲۳؛  بحار الأنوار ، ج ۲۳، ص ۲۱۸٫

[۳] . عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج۱، ص۱۲۶؛ بحار الأنوار، ج۲۵، ص۲۲۰؛  بشاره المصطفى ، ص۲۲۸ .

 منبع:سایت المنجی.

نجات امام کاظم (ع) از شر هارون با عنایت رسول اعظم(ص)

 عبد اللَّه بن صالح گفت:

دربان فضل بن ربیع از فضل بن ربیع نقل کرد که گفت: شبى در رختخواب با یکى از کنیزان خوابیده بودم نیمه شب صداى حرکت درب کوچک را شنیدم ترسیدم کنیز گفت شاید این صدا از باد باشد. چیزى نگذشت که صدا در اطاقى که در آن خوابیده بودیم بلند شد، کسى در را باز کرد ناگاه دیدم مسرور کبیر است. گفت حرکت کن امیر تو را مى‏ خواهد. بدون اینکه سلام کند.

دیگر از جان خود نا امید شدم گفتم: مسرور کبیر بدون اجازه و سلام وارد شود جز کشتن خبرى دیگر نیست. جنب هم بودم جرات نکردم مهلت بگیرم تا غسل کنم. کنیزک وقتى ناراحتى و سرگردانى مرا دید گفت: به خدا توکل و حرکت کن برو. از جاى حرکت کردم و لباس هاى خود را پوشیدم با او رفتم تا وارد خانه هارون شدم. سلام کردم او در رختخواب بود جواب مرا داد. روى زمین افتادم.

گفت: ترسیدى؟ گفتم! بلى یا امیر المؤمنین! ساعتى مرا رها کرد تا به خود آمدم آن گاه گفت: برو به زندان و موسى بن جعفر علیه السّلام را خارج کن این سى هزار درهم را نیز به او بده و پنج دست لباس به او خلعت بده و سه مرکب براى سوارى او مهیا کن او را مخیر گردان خواست اینجا با ما باشد در صورتى که نپذیرفت بهر جا که مایل بود برود. گفتم: یا امیر المؤمنین دستور می دهى موسى بن جعفر را آزاد کنم؟ گفت بلى سه مرتبه پرسیدم عاقبت گفت: آرى تو می خواهى من بر خلاف قرارداد خود رفتار کنم؟

گفتم: یا امیر المؤمنین کدام قرارداد گفت در همین رختخواب خوابیده بودم که سیاهى قوى هیکل که نظیرش را ندیده بودم به من حمله کرد روى سینه ‏ام نشست و گلویم را گرفت گفت: از روى ستم موسى بن جعفر را زندانى کرده‏اى؟! گفتم: آزادش می کنم و به او جایزه خواهم داد و خلعت می بخشم از من عهد گرفت و پیمان بست آن گاه از روى سینه ‏ام حرکت کرد نزدیک بود نفسم قطع شود.

فضل گفت:

از نزد هارون خارج شدم و خدمت موسى بن جعفر علیه السّلام رسیدم او در زندان بود دیدم ایستاده مشغول نماز است صبر کردم تا نمازش تمام شد سلام امیر المؤمنین را به او رسانده دستورش را عرض کردم هر چه امر کرده بود برایش آماده کرده بودم. فرمود: اگر دستور دیگرى به تو داده ‏اند انجام بده، عرض کردم نه، قسم به جدت پیامبر اکرم. فرمود احتیاجى به این خلعت‏ها و پول ها ندارم وقتى حق مردم در آن ها باشد. خدا را قسم دادم که برنگرداند مبادا هارون خشمگین شود و فرمود هر کار تو می خواهى بکن دستش را گرفتم و از زندان خارج کردم.

عرض کردم: یابن رسول اللَّه! بگو ببینم چه کار کردى که این شخص نسبت به تو تغییر عقیده داد من حقى بگردن شما دارم که این بشارت را برایتان آوردم در ضمن اجراى آزادى شما بدست من شد. فرمود: شب چهارشنبه در خواب پیغمبر اکرم(ص) را دیدم فرمود: موسى تو را از روى ستم زندانى کرده‏ اند. عرض کردم: آرى یا رسول اللَّه مظلوم زندانى شده ‏ام. سه مرتبه تکرار فرمود بعد این آیه را خواند: «وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَهٌ لَکُمْ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِینٍ» فرمود: فردا صبح روزه بگیر روز پنجشنبه و جمعه را نیز روزه بگیر هنگام افطار دوازده رکعت نماز بخوان در هر رکعت پس از حمد دوازده مرتبه قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وقتى چهار رکعت از آنها را خواندى بسجده برو و این دعا را بخوان:

«یا سابق الفوت یا سامع کل صوت یا محیى العظام و هى رمیم بعد الموت اسألک باسمک العظیم الاعظم ان تصلى على محمّد عبدک و رسولک و على اهل بیته الطیبین الطاهرین و ان تعجل لى الفرج مما انا فیه»[۱]

(البته بعد از این آزادی پس از چندی هارون دوباره امام(ع) را زندانی نمود که دیگر تا پایان عمر شریف حضرت آزادی از زندان برایشان واقع نشد.)

پی نوشت ها:

[۱] . عیون‏ أخبار الرضا(ع) ج : ۱ ص : ۷۴.

منبع: سایت سبک مداحی.

پرتوى از سيره و سيماى سالار شهيدان(عليه السلام)

ميلاد با بركت حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام)، دومين فرزند امام على و فاطمه زهرا (عليهما السلام) بنا بر مشهور، روز سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدينه بوده است. پس از ولادت، پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نام وى را حسين گذاشت، آن گاه او را بوسيد و گريست و فرمود: تو را مصيبتى عظيم در پيش است، خداوندا! كشنده او را لعنت كن! آن حضرت به مصباح الهدى و سفينة النجاة و سيدالشهداء و ابو عبدالله معروف است.

شدت علاقه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به حسين (عليه السلام) به قدرى بود كه كوچك ترين ناراحتى او را نمى توانست تحمل كند و بيشتر اوقات خود آن حضرت متصدى غذا دادن و علم و ادب آموختن او بود و در نگهدارى و پرورش او سعى بليغ مى فرمود. روزى پيامبر از در خانه فاطمه (عليها السلام) مى گذشت، صداى گريه حسين را شنيد، وارد خانه شد و به دخترش فرمود: مگر نمى دانى كه گريه حسين در من چقدر مؤثر است، آن گاه طفل را بوسيد و گفت:

خداوندا! من اين كودك را دوست دارم تو نيز او را دوست بدار.[1]

حديث معروف حسين منى و أنا من حسين، أحب الله من أحب حسينا، حسين سبط من الأسباط؛ يعنى: حسين از من است و من از حسينم، خداوند دوست دارد كسى را كه حسين را دوست مى دارد، حسين سبطى از اسباط است. مورد قبول شيعه و سنى است .[2]

حسين بن على (عليه السلام) مدت شش سال دوران كودكى اش را با پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله) سپرى كرد و پس از رحلت آن بزرگوار، مدت سى سال در كنار پدرش على (عليه السلام) به سر برد و در همه حوادث پر تلاطم دوران آن حضرت حضورى پر تلاش داشت. پس از شهادت امير مؤمنان (عليه السلام) ده سال تمام همراه و همگام با برادر عزيزش امام حسن (عليه السلام) زندگى كرد و پس از شهادت برادر در سال 50 هجرى، به مدت ده سال، به ارزيابى حوادث زمان پرداخت و بارها به معاويه اعتراض شديد كرد و پس از مرگ او در برابر حكومت يزيد، شجاعانه ايستادگى نمود و از بيعت با او خوددارى كرد، تا اينكه در محرم سال 61 هجرى به همراه گروهى از بستگان و ياران باوفايش، در سرزمين كربلا به شهادت رسيد.

حسين بن على (عليه السلام) نمونه كامل يك انسان برجسته و متشخص و نام او در اذهان، همراه با شجاعت و ظلم ستيزى و جوش و خروش بر ضد هر گونه ستم و تبعيض است. در دوران پنج ساله حكومت پدر با او همكارى مى كرد و پس از آن حضرت در كنار برادرش حسن (عليه السلام) ياور، مددكار و مشاور او بود و همواره در پى آن بود تا چاره اى براى بهبود اوضاع آنان بينديشد و نفحه حياتى در كالبد آنان بدمد. در چنان شرايطى، امام حسين (عليه السلام) ديد كه مردم برادرش امام حسن (عليه السلام) را تنها گذاشته و تبليغات سوء معاويه آنان را از مبانى مكتبى دور ساخته و جذب دربار بنى اميه نموده است.

امام احساس كرد كه براى به حركت در آوردن امت، ديگر خطابه و سخنرانى حماسى كافى نيست، بلكه بايد اراده شكست خورده امت را به پذيرش فداكارى وادارد و آنان را بر ضد باطل بشوراند تا زمينه تحقق حق را فراهم سازد و در اين راه، طرحى نو دراندازد و با فداكارى و از جان گذشتگى خود و ياران باوفاى خويش براى حال و آينده معيارى ارزشمند و ثابت بر جاى نهد.

هدف قيام

هدف قيام امام حسين (عليه السلام) را به آسانى و بدون تكلف مى توان از سخنان آن حضرت استنباط كرد. آنگاه كه امام (عليه السلام) بر اثر تهاجم عمال حكومت ناچار شد از مدينه خارج گردد، در ضمن نوشته اى، هدف حركت خود را چنين شرح داد:

1 – انى لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى أمة جدى، أريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر و أسير بسيرة جدى و أبى على بن أبى طالب .[3]

بى گمان، من از روى خود خواهى و سرمستى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم، من فقط براى اصلاح در امت جدم از وطن خارج شدم. مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره و روش جدم و پدرم على بن ابى طالب عمل كنم.

در اين سخن چند نكته مهم، شايان توجه است:

1 – اصلاح امت،

2 – امر به معروف و نهى از منكر،

3 – تحقق سيره و روش پيامبر و على (عليهما السلام).

2 – آن حضرت در مقام ديگرى فرموده است:

أللهم انك تعلم ما كان منا تنافسا فى سلطان ولا التماسا من فضول الحطام ولكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك ويأمن المظلومون من عبادك و يعمل بفرائضك و سننك و أحكامك .[4]

بار خدايا! تو مى دانى كه آنچه از ما اظهار شده براى رقابت در قدرت و دستيابى به كالاى دنيا نبوده، بلكه هدف ما اين است كه نشانه هاى دينت را به جاى خود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييم، تا ستمديدگان از بندگانت امنيت يابند و به واجبات و سنتها و دستورهاى دينت عمل شود.

در اين سخن هم چند نكته قابل توجه است:

1 – برگرداندن نشانه و علائم دين به جاى اصلى خود،

2 – اصلاحات در همه شهرها،

3 – ايجاد امنيت براى مردم،

4 – فراهم ساختن زمينه عمل به واجبات و مستحبات و احكام الهى.

3 – در برخورد با سپاه حر بن يزيد رياحى فرمود: أيها الناس فانكم ان تتقوا الله و تعرفوا الحق لأهله يكن أرضى لله و نحن أهل البيت أولى بولاية هذا الأمر من هؤلاء المدعين ما ليس لهم والسائرين فيكم بالجور والعدوان.[5]

اى مردم! اگر شما از خدا بترسيد و حق را براى اهلش بشناسيد، اين كار بهتر موجب خشنودى خداوند خواهد بود. و ما اهل بيت، به ولايت و رهبرى، از اين مدعيان نالايق و عاملان جور و تجاوز، شايسته تريم.

4 – و نيز در مقام ديگر فرمود: انا أحق بذلك الحق المستحق علينا ممن تولاه .[6]؛ ما اهل بيت به حكومت و زمامدارى – نسبت به كسانى كه آن را تصرف كرده اند – سزاوارتريم.

از اين دو بخش از سخن امام (عليه السلام) نيز به وضوح استفاده مى شود كه آن حضرت خود را شايسته رهبرى و زمامدارى بر مردم مى داند، نه يزيد فاسد و دستگاه جائر او را. بنابراين، هدف امام حسين (عليه السلام) در اين قيام، تحقق كامل حق بوده است. امورى كه آن حضرت به عنوان فلسفه قيامش به آنها اشاره مى كند، از قبيل: اصلاح امت، امر به معروف و نهى از منكر، تحقق سيره پيامبر و على، برگرداندن علائم و نشانه هاى دين به جاى خود، اصلاحات در شهرها، امنيت اجتماعى، فراهم ساختن زمينه اجراى احكام، همه و همه اين امور، زمانى قابل تحقق و اجراست كه ولايت و حكومت در مجرا و مسير اصلى اش قرار گيرد و به دست امام (عليه السلام) بيفتد؛ لذا فرمود: ما اهل بيت شايسته اين مقاميم نه متصرفان متجاوز و جائر.

پس هدف نهايى آن حضرت، تشكيل حكومت اسلامى بر اساس سيره پيامبر و على بوده است؛ كه در پرتو آن، احكام الهى اجرا مى شود، و نشانه هاى دين آشكار، و شهرها اصلاح، و امنيت پابرجا، و امر به معروف و نهى از منكر انجام، و سيره و سنت پيامبر و على متحقق، و در نتيجه كار امت اصلاح مى گردد.

نكته شايان توجه اينكه تلاش خالصانه براى تشكيل حكومت اسلامى كه منبع و منشأ تمام خيرات و بركات است – و شعبه مهم ولايت على و آل على (عليه السلام) هم كه همان قبول حاكميت و پذيرش تفسير آنان از دين است – غير از حكومت شاهنشاهى و سلطنت استبدادى و رياست جويى و كشور گشايى بر اساس هواهاى نفسانى است، كه منشأ تمام مفاسد و شرور است.

نتايج قيام حسينى

1 – بى اعتبار ساختن قدرت مطلقه بنى اميه: درهم شكستن اركان مخوف دين سالارى ساختگى اموى كه دين را ابزار دستيابى سلطه خود بر مردم نموده بودند، و رسوا ساختن حاكمان تبهكار بنى اميه كه پيوسته در صدد احياى نظام جاهلى بودند، نخستين جلوه هاى قيام حسينى است.

2 – بيدار كردن وجدانهاى خفته: شهادت فجيع امام حسين (عليه السلام) در كربلا موجى شديد از احساس گناه در وجدان مسلمانانى كه او را يارى نكردند برانگيخت.

اين احساس گناه دو جنبه داشت: از يك طرف آنها را وادار مى ساخت كه گناهى را كه مرتكب شده اند با كفاره بشويند و از طرف ديگر به كسانى كه آنها را به ارتكاب چنين گناهى واداشته بودند، كينه و نفرت بورزند. به طورى كه انگيزه قيام توابين، كفاره يارى نكردن امام حسين (عليه السلام)، و انتقام گرفتن از امويان بود. گويى مقدر چنين بود كه آتش اين احساس گناه، پيوسته برافروخته ماند و انگيزه انتقام از بنى اميه در هر فرصت به انقلاب و قيام بر ضد ستمگران منتهى گردد.

3 – ارائه اخلاق جديد: قيام امام حسين (عليه السلام) موجب آن گرديد كه در جامعه، نوعى اخلاق بلند نظرانه پديد آيد. امام (عليه السلام) و فرزندان و يارانش در قيام بر ضد بنى اميه، اخلاق عالى اسلامى را با همه صفات و خصوصيات آن نشان دادند. آنان اين اخلاق را بر زبان نياوردند، بلكه با خون خود آن را مسجل ساختند.

مردم عادى قبايل عادت كرده بودند كه دين و وجدان خود را به بهايى اندك بفروشند و در برابر ستمكاران، گردن خم كنند تا از عطاهاى آنان بهره مند شوند! هدف مسلمانان عادى همان زندگى روزمره شخصى بود و تنها به زندگانى خويش مى انديشيدند. در آنان، دردهاى اجتماعى تأثيرى نداشت، آرى،

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن       با مردم بى درد ندانى كه چه دردى است!

تنها كوشش آنان اين بود كه دسترنج خويش را حفظ كنند و به توجيهات رهبران رام باشند كه مبادا نامشان از فهرست حقوق بگيران حذف شود! لذا در مقابل جور و ستمى كه مى ديدند، خاموشى مى گزيدند و تمام تلاش آنان اين بود كه مفاخر قبيله اى خود را بازگو كنند و سنتهاى جاهلى خويش را زنده سازند.

اما اصحاب حسين (عليه السلام) مردمى ديگر بودند كه در سرنوشت خويش با امام همراه شدند و با اينكه داراى زن و فرزند بودند و از بيت المال هم حقوقى دريافت مى نمودند و زندگانى نسبتا راحتى داشتند و مى توانستند از لذتهاى حيات برخوردار گردند، از همه اينها چشم پوشيدند و براى نثار جان در راه حسين (عليه السلام) با ستمگران به ستيز برخاستند. براى بيشتر مسلمانان آن روز، اين نكته بسى جالب بود كه يك انسان بين زندگانى زبونانه و مرگ شرافتمندانه، مرگ با عزت را بر زندگى با ذلت ترجيح دهد. براى مردم اين نمونه اى عالى و شگفت انگيز بود. چنان خصلتى وجدان هر مسلمانى را تكان مى داد و او را از خواب سنگين راحت طلبى و منفعت جويى بيدار مى كرد تا زندگى اسلامى شكلى ديگر گيرد؛ و تحولى نوين پذيرد؛ شكلى كه سالها پيش از قيام حسين (عليه السلام) از ميان رفته بود.

قيام امام حسين (عليه السلام) پس از ديرى خاموشى، از نو موجب برانگيختن روح مبارزه جويى گرديد و اين چنين قيام حسينى و كربلاى خونين او، همه سدهاى روحى و اجتماعى را كه مانع قيام و انقلاب مى شد، در هم فرو ريخت.

قيام حسين (عليه السلام) به مردم اين درس را آموخت كه به آنان بگويد: تسليم نشويد، انسانيت خود را به معاويه نگذاريد، با اهريمن بجنگيد، و همه چيز را در راه تحقق آرمانهاى اسلام محمدى (صلى الله عليه وآله) فدا سازيد.

قيام حسينى در وجدان گروه بسيارى از مردم، اين انديشه را برانگيخت كه با حمايت نكردن از حسين (عليه السلام) مرتكب گناه شده اند و بايد كفاره بپردازند، و كفاره آن جز مبارزه با حاكمان جور و ريشه كن نمودن بنياد فاسد استبداد، چيز ديگرى نيست.

اين گونه پس از نهضت حسينى (عليه السلام)، در مكتب، روح انقلاب دميده شد و مردم در انتظار رهبرى قاطع بودند، و هرگاه پيشگام ظلم ستيزى را مى يافتند بر ضد حكومت بنى اميه دست به انقلاب مى زدند. در همه اين انقلاب ها، شعار انقلابيون، خونخواهى حسين (عليه السلام) بود. انقلاب توابين، انقلاب مردم مدينه، قيام مختار ثقفى در سال 66 هجرى و انقلاب زيد بن على بن حسين (عليه السلام) در سال 122 هجرى، نمونه هايى از ستم ستيزى است كه همه آنها ريشه در حركت و قيام بى نظير حسينى (عليه السلام) دارد.

در اين انقلابها مسلمانان پيوسته به دنبال آزادى و عدالت بودند – كه حاكمان آن را خفه كرده بودند – و تمام اين تحركات به بركت تحرك و قيام حسينى بود. و اين گونه حسين (عليه السلام) درس حريت و آزادگى و استقلال و ظلم ستيزى را تا دامنه قيامت به همه انسانها آموخت .[7]

سخنان حضرت ابى عبدالله الحسين، بهترين معرف هدف والاى آن حضرت است، از سرتاسر كلمات حضرتش نداى انسان دوستى، آزادگى و مقاومت در برابر ستم حاكمان زر و زور و تزوير به گوش مى رسد.

از ميان كلمات قدسى آن حضرت، چهل حديث برگزيده تقديم شيفتگان آن امام همام و خوانندگان جوياى حق و حقيقت مى شود.

روى عن أبى عبدالله الحسين (عليه السلام):

1- پند امام به عالمان

أيتها العصابة بالعلم مشهورة و بالخير مذكورة و بالنصيحة معروفة و بالله فى أنفس الناس مهابة، يهابكم الشريف، و يكرمكم الضعيف و يؤثركم من لافضل لكم عليه و لا يد لكم عنده، تشفعون فى الحوائج اذا امتنعت من طلابها، و تمشون فى الطريق بهيبة الملوك و كرامه الأكابر… فأما حق الضعفاء فضيعتم و أما حقكم بزعمكم فطلبتم أنتم تتمنون على الله جنته و مجاورة رسله و أمانا من عذابه ؟![8]

حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) خطاب به عالمان بى عمل و تاركان امر به معروف و نهى از منكر فرموده اند: اى گروه نيرومندى كه به دانش مشهور و به نيكى مذكور و به خيرخواهى معروف و با نام خدا و مذهب در نفوس مردم، با مهابت جلوه گريد! شريف، از شما حساب مى برد و ضعيف، شما را گرامى مى دارد، و كسانى كه بر آنها برترى و حقى نداريد، شما را بر خود ترجيح مى دهند، شما وسيله حوائجى هستيد كه بر خواستارانش ممتنع است، و به هيبت پادشاهان و كرامت بزرگان در راه گام بر مى داريد…!

و اما حق ضعيفان را ضايع كرديد! و حق خود را كه به گمانتان شايسته آنيد طلب نموديد…! و با اين حال آرزوى بهشت الهى را داريد و همجوارى پيامبران و امان از عذابش را در سر مى پرورانيد!

2 – اصلاح امت، نه قدرت طلبى

أللهم انك تعلم ما كان منا تنافسا فى سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك و يأمن المظلومون من عبادك و يعمل بفرائضك و سننك و أحكامك .[9]

درباره فلسفه قيامش فرمود: بار خدايا! تو مى دانى كه آنچه از ما اظهار شده براى رقابت در قدرت و دستيابى به كالاى دنيا نيست؛ بلكه هدف ما اين است كه نشانه هاى دينت را به جاى خود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييم تا ستمديدگان از بندگانت امنيت يابند و به واجبات و سنتها و دستورهاى دينت عمل شود.

3 – بهداشت جسم و خودسازى

أوصيكم بتقوى الله و أحذركم أيامه… فبادروا بصحة الأجسام فى مدة الأعمار… فاياك أن تكون ممن يخاف على العباد من ذنوبهم و يأمن العقوبة من ذنبه .[10]

اى مردم! شما را به تقواى الهى سفارش مى كنم و از (گناه كردن) در ايامش برحذر مى دارم… در مدت عمر به سلامت و تندرستى جسم پيشى گيريد… و از كسانى مباشيد كه بر گناه بندگان بيم دارند و خود از عقوبت گناه خويش آسوده خاطرند!

4 – اقسام جهاد

ألجهاد على أربعة أوجه: فجهادان فرض، و جهاد سنة لا يقام الا مع فرض و جهاد سنة، فأما أحد الفرضين فجهاد الرجل نفسه عن معاصى الله – و هو من أعظم الجهاد – و مجاهدة الذين يلونكم من الكفار فرض. و أما الجهاد الذى هو سنة لايقام الا مع فرض، فان مجاهدة العدو فرض على جميع الأمة، لو تركوا الجهاد لاتاهم العذاب، و هو من عذاب الأمة و هو سنة على الامام، وحده أن يأتى العدو مع الأمة فيجاهدهم.

و أما الجهاد الذى هو سنة فكل سنة أقامة الرجل و جاهد فى اقامتها و بلوغها و احيائها، فالعمل و السعى فيها من أفضل الأعمال لأنها احياء سنة، و قد قال رسول الله (صلى الله عليه وآله): من سن سنة حسنة فله أجرها و أجر من عمل بها الى يوم القيمة من غير أن ينقص من أجورهم شيئا.[11]

جهاد بر چهار گونه است: دو تاى آن واجب است، و جهاد ديگر مستحبى است كه جز با واجب برپاداشته نشود، و چهارمى جهاد مستحبى محض است. اما آن دوتايى كه واجب است، يكى جهاد شخص با نفس خود در مقابل معصيتهاى الهى است، كه بزرگ ترين جهاد است، و ديگرى جهاد با كفارى است كه هم مرز با شمايند كه واجب است. و اما جهادى كه مستحب است و جز با واجب برپا نشود، جهاد با دشمن است، كه واجب بر همه امت است، و اگر آن را ترك كنند عذاب بر آنان فرود آيد و اين عذاب شامل حال همه امت گردد و چنين جهادى بر امام مستحب است و حد آن اين است كه امام با امت به سراغ دشمن روند و با آنها جهاد كنند.

و اما جهادى كه مستحب محض است، عبارت از هر سنتى است كه شخص آن را برپا مى دارد و در برپايى و اجرا و زنده كردن آن تلاش مى كند. بنابراين، هر نوع كار و كوشش در اقامه آن از بهترين اعمال خواهد بود، زيرا كه آن زنده نمودن سنت است و پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرموده است: هركه سنت و روش نيكويى را به وجود آورد همچون پاداش كسى كه به آن عمل كرده پاداش دارد و همچنين از پاداش كسانى كه تا روز قيامت بدان عمل نمايند بهره مند خواهد شد، بى آنكه از پاداش عاملانش چيزى كاسته شود.

5 – تباهى دنيا

ان هذه الدنيا قد تغيرت و تنكرت و أدبر معروفها، فلم يبق منها الآ صبابة كصبابة الاناء و خسيس عيش كالمرعى الوبيل، ألا ترون أن الحق لا يعمل به و أن الباطل لا يتناهى عنه، لير غب المؤمن فى لقاء الله محقا، فانى لا أرى الموت الا سعادة و لا الحياة مع الظالمين الا برما، ان الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على ألسنتهم يحوطونه مادرت معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون .[12]

امام حسين (عليه السلام) در هنگام سفر به كربلا فرمود: بى گمان اين دنيا ديگر گونه و ناشناس شده و معروفش پشت كرده، و از آن جز نمى كه بر ته كاسه اى باقى مانده و زندگى اى پست، همچون چراگاه تباه، چيزى باقى نمانده است. آيا نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و از باطل نهى نمى گردد؟ در چنين وضعى مؤمن به لقاى خدا سزاوار است. و من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ظالمان را جز هلاكت نمى بينم. به راستى كه مردم بنده دنيا هستند و دين بر سر زبان آنهاست و مادام كه براى معيشت آنها باشد پيرامون آن اند، و وقتى به بلا آزموده شوند، دينداران اندكند.

6 – نعمت ناخوش انجام

ألاستدراج من الله سبحانه لعبده أن يسبغ عليه النعم و يسلبه الشكر.[13]

غافلگير كردن بنده از جانب خداوند به اين شكل است كه به او نعمت فراوان دهد و توفيق شكرگزارى را از او بگيرد.

7 – عبادت تاجران، عابدان و آزادگان

ان قوما عبد والله رغبة فتلك عبادة التجار و ان قوما عبدوالله رهبة فتلك عبادة العبيد، و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الأحرار و هى أفضل العبادة.[14]

همانا گروهى خدا را از روى ميل و رغبت (به بهشت) عبادت مى كنند كه اين عبادت تاجران است، و گروهى خدا را از روى ترس (از دوزخ) مى پرستند و اين عبادت بندگان است، و گروهى خدا را از روى شكر (و شايستگى پرستش) عبادت مى كنند و اين عبادت آزادگان است كه بهترين عبادت است.

8 – پرهيز از ستمكارى

و قال لابنه على بن الحسين (عليه السلام): أى بنى! اياك و ظلم من لا يجد عليك ناصرا الا الله جل و عز.[15]

امام حسين (عليه السلام) به فرزندش امام سجاد (عليه السلام) فرمود: فرزند عزيزم! بر حذر باش از ستم كردن به كسى كه جز خداوند عزيز و جليل ياورى ندارد.

9 – از چه كسى حاجت بخواهيم؟

لا ترفع حاجتك الا الى أحد ثلاثة: الى ذى دين، أو مروة، أو حسب .[16]

جز به يكى از سه نفر حاجت مبر: به ديندار، يا جوانمرد، يا كسى كه اصالت خانوادگى داشته باشد.

10 – نشانه هاى مقبول و نامقبول انسانها

من دلائل علامات القبول: ألجلوس الى أهل العقول، و من علامات أسباب الجهل المماراة لغير أهل الكفر، و من دلائل العالم انتقاده لحديثه و علمه بحقائق فنون النظر.[17]

از دلائل نشانه هاى قبول، همنشينى با خردمندان، و از نشانه هاى موجبات نادانى، مجادله با مسلمانان است، و از نشانه هاى دانا اين است كه سخن خود را نقادى مى كند و به حقايق فنون نظر، داناست.

11 – نشانه هاى مؤمن

ان المؤمن اتخذ الله عصمته و قوله مرآته، فمرة ينظر فى نعت المؤمنين و تارة ينظر فى وصف المتجبرين، فهو منه فى لطائف و من نفسه فى تعارف و من فطنته فى يقين و من قدسه على تمكين .[18]

بى گمان، مؤمن، خدا را نگهدار خود گرفته و گفتارش را آينه خود، يك بار در وصف مؤمنان مى نگرد و بار ديگر در وصف زورگويان، او از اين جهت نكته سنج و دقيق است و اندازه و قدر خود را مى شناسد و از هوش خود به مقام يقين مى رسد و به پاكى خود استوار است.

12 – بخل ورزى در سلام

ألبخيل من بخل بالسلام .[19]

 بخيل كسى است كه به سلام كردن بخل ورزد.

13 – نتيجه پيروى از گناهكار

من حاول امرأ بمعصية الله كان أفوت لما يرجو و أسرع لما يحذر.[20]

كسى كه با نافرمانى خدا گرد كسى گردد، آنچه را بدان اميد بسته از دست دهد و به چيزى كه از آن گريزان بوده گرفتار آيد.

14 – احترام به ذريه زهرا (عليه السلام)

والله لا أعطى الدنية من نفسى أبدا و لتلقين فاطمة أباها شاكية ما لقيت ذريتها أمته و لا يدخل الجنة أحد أذاها فى ذريتها.[21]

به خدا قسم، من هرگز زير باز پستى و ذلت نخواهم رفت و در روز قيامت، فاطمه زهرا پدرش را ملاقات خواهد كرد، در حالى كه از آزارى كه فرزندانش از امت پيامبر (صلى الله عليه وآله) ديده اند به پدر خويش شكايت خواهد برد، و كسى كه ذريه فاطمه را آزار دهد داخل بهشت نخواهد شد.

15 – فلسفه قيام

انى لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى أمة جدى (صلى الله عليه وآله) أريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر و أسير بسيرة جدى و أبى على بن أبى طالب .[22]

بى گمان، من از روى خودخواهى و سرمستى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم، بلكه قيام من براى اصلاح در امت جدم مى باشد، مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره و روش جدم و پدرم على بن ابى طالب عمل كنم.

16 – ما اهل بيت شايسته حكومتيم

انا أحق بذلك الحق المستحق علينا ممن تولاه .[23]

ما اهل بيت به حكومت و زمامدارى – نسبت به كسانى كه آن را تصرف كرده اند – سزاوارتريم.

17 – امام كيست؟

فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب و الآخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه على ذات الله .[24]

به جان خودم سوگند، امام و پيشوا نيست، مگر كسى كه به قرآن عمل كند و راه قسط و عدل را پيش گيرد و تابع حق باشد و خود را در راه رضاى خدا وقف سازد.

18 – اهل بيت شايستگان حكومت

أيها الناس فانكم ان تتقوا الله و تعرفوا الحق لأهله يكن أرضى لله و نحن أهل البيت أولى بولاية هذا الأمر من هؤلاء المدعين ما ليس لهم و السائرين فيكم بالجور و العدوان .[25]

اى مردم! اگر شما از خدا بترسيد و حق را براى اهلش بشناسيد، اين كار بهتر موجب خشنودى خداوند خواهد بود و ما اهل بيت، به ولايت و رهبرى، از اين مدعيان نالايق و عاملان جور و تجاوز، شايسته تريم.

19 – قيام در مقابل ظالم

أيها الناس ان رسول الله (صلى الله عليه وآله) قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ناكثا لعهدالله مخالفا لسنة رسول الله يعمل فى عباد الله بالاثم و العدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على الله أن يدخله مدخله .[26]

هان اى مردم! پيامبر خدا فرموده است: كسى كه زمامدارى ستمگر را ببيند كه حرام خدا را حلال مى سازد و عهدش را مى شكند و با سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) مخالفت مى ورزد و در ميان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز عمل مى كند، ولى در مقابل او با عمل يا گفتار، اظهار مخالفت ننمايد، بر خداوند است كه او را با همان ظالم در جهنم اندازد.

20 – خشنودى خالق، ملاك رستگارى

لا أفلح قوم اشتروا مرضات المخلوق بسخط الخالق .[27]

رستگارى مباد مردمى كه خشنودى مخلوق را در مقابل غضب خلق خريدند.

21 – بهترين ياران

انى لا أعلم أصحابا أولى و لا خيرا من أصحابى و لا أهل بيت أبر و لا أوصل من أهل بيتى فجزاكم الله جميعا خيرا.[28]

در شب عاشورا فرمود: من اصحاب و يارانى را بهتر از ياران خود نديده ام و اهل بيت و خاندانى بهتر و باوفاتر از اهل بيت خود سراغ ندارم، خداوند به همه شما جزاى خير دهد.

22 – آزمودگان استوار امام (عليه السلام)

و الله لقد بلوتهم فما وجدت فهيم الا الأقعس يستأنسون بالمنية دونى استيناس الطفل الى محالب أمه .[29]

درباره اصحاب خود فرمود:

به خدا قسم آنان را آزمودم، دلاور و استوارشان ديدم، به كشته شدن در ركاب من چنان مشتاق اند كه طفل شيرخوار به پستان مادرش!

23 – بهترين سخن تسلى بخش

ان أهل الأرض يموتون و أهل السماء لا يبقون و أن كل شى ء هالك الا وجه الله الذى خلق الأرض بقدرته و يبعث الخلق فيعودون و هو فرد وحده .[30]

در مقابل تسلى به خواهر بزرگوارش فرمود:

اهل زمين مى ميرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و همه چيز رو به فناست، جز ذات پروردگار كه زمين را به قدرتش آفريده، و خلق را برانگيزاند و همه به سوى او باز مى گردند، و او تنهاى يگانه است.

24 – شكيبايى، پل پيروزى

صبرا يا بنى الكرام فما الموت الا قنطرة تعبر بكم عن البؤس و الضراء الى الجنان الواسعة و النعم الدائمة.[31]

به اصحاب رزمنده خود در روز عاشورا فرمود:

اى بزرگ زادگان! صبر و شكيبايى ورزيد كه مرگ چيزى جز يك پل نيست كه شما را از سختى و رنج عبور داده به بهشت پهناور و نعمتهاى هميشگى آن مى رساند.

25 – فرجام دنيا

عباد الله اتقوا الله و كونوا من الدنيا على حذر فان الدنيا لو بقيت على أحد أو بقى عليها لكانت الأنبياء أحق بالبقاء و أولى بالرضا و أرضى بالقضاء غير أن الله خلق الدنيا للفناء فجديدها بال و نعيمها مضمحل و سرورها مكفهر و المنزل تلعة و الدار قلعة. فتزودوا فان خير الزاد التقوى و اتقوا الله لعلكم تفلحون .[32]

بندگان خدا! از خدا بترسيد و از دنيا بر حذر باشيد كه اگر بنا بود همه دنيا به يك نفر داده شود و يا يك فرد براى هميشه در دنيا بماند، پيامبران براى بقا سزاوارتر بودند و جلب خشنودى آنان بهتر و چنين حكمى خوش آيندتر بود، ولى هرگز! زيرا خداوند دنيا را براى فانى شدن خلق نموده كه تازه هايش كهنه و نعمتهايش زايل خواهد شد و سرور و شادى اش به غم و اندوه مبدل خواهد گرديد، منزلى پست و خانه اى موقت است، پس براى آخرت خود، توشه اى برگيريد. و بهترين توشه آخرت تقواست، از خدا بترسيد، شايد كه رستگار شويد.

26 – مقاومت مردانه

لا والله لا أعطيهم بيدى اعطاء الذليل و لا أفر منهم فرار العبيد.[33]

نه به خدا سوگند، نه دست ذلت در دست آنان مى گذارم و نه مانند بردگان از صحنه جنگ در برابرشان فرار مى كنم.

27 – آثار غذاى حرام

ويلكم ما عليكم أن تنصتوا الى فتسمعوا قولى و انما أدعوكم الى سبيل الرشاد فمن أطاعنى كان من المرشدين و من عصانى كان من المهلكين و كلكم عاص لأمرى غير مستمع لقولى قد انخزلت عطياتكم من الحرام و ملئت بطونكم من الحرام فطبع الله على قلوبكم .[34]

در روز عاشورا خطاب به سپاه ظلم فرمود:

واى بر شما چرا ساكت نمى شويد، تا گفتارم را بشنويد؟ همانا من شما را به راه هدايت و رستگارى فرا مى خوانم، هر كس از من پيروى كند سعادتمند است و هر كس نافرمانى ام كند از هلاك شدگان است، شما همگى نافرمانى ام مى كنيد و به سخنم گوش نمى دهيد، آرى، در اثر هداياى حرامى كه به شما رسيده و در اثر غذاهاى حرامى كه شكمهايتان از آنها انباشته شده، خداوند اين چنين بر دلهاى شما مهر زده است!

28 – هيهات كه زير بار ذلت روم!

ألا ان الدعى بن الدعى قدر كز بين اثنتين بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة يأبى الله لنا ذلك و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و أنوف حمية و نفوس آبية من أن نؤثر طاعة اللئام على مصارع الكرام .[35]

آگاه باشيد! كه فرومايه، فرزند فرومايه، مرا در بين دو راهى شمشير و ذلت قرار داده است و هيهات كه ما زير ذلت برويم، زيرا خدا و پيامبرش و مؤمنان از اينكه ما ذلت را بپذيريم دريغ دارند، دامنهاى پاك مادران و مغزهاى با غيرت و نفوس با شرافت پدران، روا نمى دارند كه اطاعت افراد لئيم و پست را بر قتلگاه كريمان و نيك منشان مقدم بداريم.

29 – خشم الهى بر يهود، مجوس و دشمن اهل بيت (عليه السلام)

اشتد غضب الله على اليهود اذ جعلوا له ولدا و اشتد غضبه على النصارى اذ جعلوه ثالث ثلاثه و اشتد غضبه على المجوس اذ عبدوا الشمس و القمر دونه و اشتد غضبه على قوم اتفقت كلمتهم على قتل ابن بنت نبيهم .[36]

خشم خداوند بر يهود آنگاه شدت گرفت كه براى او فرزندى قرار دادند، و خشمش بر نصارى وقتى شدت يافت كه براى او قائل به خدايان سه گانه شدند، و غضبش بر مجوس آنگاه سخت شد كه به جاى او آفتاب و ماه را پرستيدند، و خشمش بر قوم ديگرى آنگاه شدت يافت كه بر كشتن پسر دختر پيامبرشان هماهنگ گرديدند.

30 – اگر دين نداريد، لااقل آزاد باشيد

يا شيعة آل أبى سفيان ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا أحرارا فى دنياكم و ارجعوا الى أحسابكم ان كنتم عربا كما تزعمون .[37]

اى پيروان خاندان ابوسفيان! اگر دين نداريد و از روز قيامت نمى ترسيد لااقل در زندگى دنياتان آزاد مرد باشيد، و اگر خود را عرب مى پنداريد به نياكان خود بينديشيد.

31 – پيشى گيرنده در آشتى

أيما اثنين جرى بينهما كلام فطلب أحدهما رضا الآخر كان سابقه الى الجنة.[38]

هر يك از دو نفرى كه ميان آنها نزاعى واقع شود و يكى از آن دو رضايت ديگرى را بجويد، سبقت گيرنده، اهل بهشت خواهد بود.

32 – ثواب سلام

للسلام سبعون حسنة تسع و ستون للمبتدء و واحدة للراد.[39]

سلام كردن هفتاد حسنه دارد، شصت و نه حسنه از آن سلام كننده و يكى از آن جواب دهنده است.

33 – رضاى خدا، نه هواى مردم

من طلب رضا الله بسخط الناس كفاه الله أمور الناس، و من طلب رضا الناس بسخط الله و كله الله الى الناس .[40]

هر كس رضاى خدا را به غضب مردم بجويد، خدا او را از كارهاى مردم كفايت مى كند، و هر كس خشنودى مردم را به غضب خدا بجويد، خدا او را به مردم واگذارد.

34 – ويژگيهاى حضرت مهدى (عليه السلام)

تعرفون المهدى بالسكينة و الوقار و بمعرفة الحلال و بحاجة الناس اليه و لا يحتاج الى أحد.[41]

درباره حضرت مهدى (عليه السلام) فرموده:

شما مردم، آن حضرت را به داشتن آرامش و متانت و به شناخت حلال و حرام و به رو آوردن مردم به او و بى نيازى او از مردم مى شناسيد.

35 – رؤياى دنيا

و اعلموا أن الدنيا حلوها و مرها حلم و الانتباه فى الآخرة.[42]

بدانيد كه دنيا شيرينى و تلخى اش رؤيايى بيش نيست، و آگاهى و بيدارى واقعى در آخرت است.

36 – پرهيز از كلام پست و سبك

لا تقولوا بألسنتكم ما ينقص عن قدركم .[43]

چيزى به زبانتان نياوريد كه از ارزش شما بكاهد.

37 – جاودانگى در مرگ با عزت

ليس الموت فى سبيل العز الا حياة خالدة و ليست الحياة مع الذل الا الموت الذى لا حياة معه .[44]

مرگ در راه عزت جز زندگى جاويد نيست، و زندگى با ذلت جز مرگى كه با آن زندگى نباشد نيست.

38 – حرمت حيله و نيرنگ

و الخدع عندنا أهل البيت محرم .[45]

حيله و نيرنگ نزد ما اهل بيت حرام است.

39 – مرگ، پديده گريبانگير

خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة و ما أولهنى الى أسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف .[46]

قبل از حركت از مكه به سوى عراق در ميان جمعى از بنى هاشم فرمود:

مرگ گردنگير فرزندان آدم است؛ همچون گردن بند بر گردن دختر جوان، و من مشتاق ديدن گذشتگانم هستم، مانند اشتياقى كه يعقوب به ديدن يوسف داشت.

40 – انديشه پايان كار

فان تكن الدنيا تعد نفيسة       فدار ثواب الله أعلى و أنبل

و ان تكن الأموال للترك جمعها            فما بال متروك به المرء يبخل

و ان تكن الأرزاق قسما مقسما            فقلة حرص المرء فى الكسب أجمل

و ان تكن الأبدان للموت أنشأت            فقتل امرء بالسيف فى الله أفضل

عليكم سلام الله يا آل أحمد                 فانى أرانى عنكم سوف أرحل [47]

در مسير حركت به جانب كوفه فرموده است:

زندگى دنيا گر چه نفيس و پربهاست،

ولى پاداش خدا در جهان ديگر بالاتر و پربهاتر است.

و اگر سرانجام جمع آورى مال و ثروت، ترك نمودن آن است.

پس نبايد آدمى براى بخل ورزد.

و اگر روزيهاى بندگان، تقسيم و مقدر شده است،

پس كمى حرص آدمى در كسب، زيباتر.

و اگر بدنها براى مرگ آفريده شده است،

پس كشته شدن مرد در راه خدا چه بهتر.

درود بر شما اى خاندان پيامبر،

كه من به زودى از ميان شما كوچ خواهم كرد.

نویسنده: مسعود شفيعي كيا

پی نوشتها:

[1] . فواصل المهمة، ابن صباغ مالكى، ص 177.

[2] . پرتوى از عظمت حسين، ص 32.

[3] . مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188.

[4] . تحف العقول، ص 239.

[5] . كامل ابن اثير، ج 4، ص 47.

[6] . مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188.

[7] . به كتاب پيشوايان ما نوشته عادل اديب، ترجمه دكتر اسدالله مبشرى رجوع كنيد.

[8] . تحت العقول، ص 237.

[9] . تحف العقول، ص 239.

[10] . همان، ص 239.

[11] . تحف العقول، 243.

[12] . تحف العقول، ص 245.

[13] . تحف العقول، ص 246.

[14] . همان، ص 246.

[15] . همان، 46.

[16] . تحف العقول، ص 247.

[17] . همان، ص 247 – 248.

[18] . تحف العقول، ص 248.

[19] . همان، ص 248.

[20] . همان، ص 248.

[21] . لهوف سيدبن طاوس، ص 23.

[22] . مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188.

[23] . تاريخ طبرى، ج 7، ص 240.

[24] . كامل ابن اثير، ج 3، ص 267.

[25] . همان، ج 4، ص 47.

[26] . همان، ج 4، ص 304.

[27] . همان، ج 1 ص 239.

[28] . تاريخ طبرى، ج 7، ص 322.

[29] . مقتل مقرم، ص 262.

[30] . مقتل خوارزمى، ج 1، ص 327.

[31] . بالغه الحسين، ص 190.

[32] . مقتل خوارزمى، ح 1، ص 253.

[33] . انساب الاشراف، ج 3، ص 188.

[34] . سخنان حسين‏بن على از مدينه تا كربلا، ص 232.

[35] . پيشين، ص 236.

[36] . لهوف، ص 44، چاپ رضى.

[37] . مقتل خوارزمى، ج 2، ص 33.

[38] . محجة البيضاء ج 4، ص 228.

[39] . تحف العقول، ص 248.

[40] . مشكات الانوار طبرسى، ص 86.

[41] . يوم الخلاص، ص 52.

[42] . نهج الشهادة، ص 169.

[43] . جلاء العيون، ج 2، ص 205.

[44] . ادب الحسين و حماسته، ص 159.

[45] . ناسخ التواريخ، زندگانى امام حسين، ج 2، ص 158.

[46] . لهوف، ص 26، چاپ نجف.

[47] . مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 95.

روشهاى تبليغى نهضت حسينى

 سخنرانی شهید مطهری در شب عاشورا

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه ، سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین، الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا.[1]

دیشب وعده دادم که امشب که شب عاشورا است، تا آنجا که براى من مقدور است و حضور ذهن دارم ، درباره روشها و کیفیات تبلیغى ( به معنى صحیح آن ) نهضت حسینى ، عرایضى براى شما عرض بکنم . ولى ابتداء ، مقدمه کوتاهى را که زمینه اى است براى پى بردن به ارزش به اصطلاح تاکتیکهاى تبلیغاتى اى که اباعبدالله (علیه السلام) به کار برده اند ، عرض مى کنم .

در تاریخ اسلام ، در پنجاه ساله بین وفات رسول خدا و شهادت حسین بن على (علیه السلام) ، جریانات و تحولات فوق العاده اى رخ داد. محققین امروز ، آنهائى که به اصول جامعه شناسى آگاه هستند ، متوجه نکته اى شده اند. مخصوصا عبدالله علائلى با اینکه سنى است ، شاید بیشتر از دیگران روى این مطلب تکیه مى کند .

مى گوید : بنى امیه برخلاف همه قبائل عرب ( قریش و غیر قریش ) تنها یک نژاد نبودند ، نژادى بودند که طرز کار و فعالیتشان شبیه طرز کار یک حزب بود ، یعنى افکار خاص اجتماعى داشتند ، تقریبا نظیر یهود و در عصر ما و بلکه در طول تاریخ که نژادى هستند با یک فکر و ایده خاص که براى رسیدن به ایده خودشان گذشته از هماهنگى اى که میان همه افرادشان وجود دارد ، نقشه و طرح دارند . قدماى مورخین ، بنى امیه را بصورت یک نژاد زیرک و شیطان صفت معرفى کرده اند .

و امروز با این تعبیر از آنها یاد مى کنند که بنى امیه همان گروهى هستند که با ظهور اسلام ، بیش از هر جمعیت دیگرى احساس خطر کردند و اسلام را براى خودشان خطرى عظیم شمردند و تا آنجا که قدرت داشتند با اسلام جنگیدند ، تا هنگام فتح مکه که مطمئن شدند دیگر مبارزه با اسلام فایده ندارد ، لذا آمدند و اسلام ظاهرى اختیار کردند و به قول عمار یاسر : ما اسلموا و لکن .

و پیغمبر اکرم هم با آنها معامله مولفه قلوبهم مى کرد ، یعنى مردمى که اسلام ظاهرى دارند ولى اسلام در عمق روحشان نفوذ نکرده است .

پیغمبر اکرم در زمان خودش نیز هیچ کار اساسى را به بنى امیه واگذار نکرد ولى بعد از پیغمبر تدریجا بنى امیه در دستگاههاى اسلامى نفوذ کردند ، و بزرگترین اشتباه تاریخى و سیاسى که در زمان عمربن خطاب رخ داد ، این بود که یکى از پسران ابوسفیان به نام یزید والى شام شد و بعد از او معاویه حاکم شام شد و بیست سال یعنى تا آخر حکومت عثمان بر شامات که مشتمل بر سوریه فعلى و قسمتى از ترکیه فعلى و لبنان فعلى و فلسطین فعلى بود ، حکومت مى کرد .

در اینجا یک جاى پا و به اصطلاح جاى مهرى براى بنى امیه پیدا شد و چه جاى مهر اساسى اى ! عثمان که خلیفه شد گو اینکه با سایر بنى امیه از نظر روحى تفاوتهایى داشت ( آدم خاصى بود ، با ابوسفیان متفاوت بود ) ولى بالاخره اموى بود .

بارى ، پاى بنى امیه بطور وسیعى در دستگاه اسلامى باز شد . بسیارى از مناصب مهم اسلامى مانند حکومتهاى مهم و بزرگ مصر ، کوفه و بصره ، به دست بنى امیه افتاد . حتى وزارت خود عثمان به دست مروان حکم افتاد .

این ، قدم بس بزرگى بود که بنى امیه به طرف مقاصد خودشان پیش رفتند .

معاویه هم روز به روز وضع خودش را تحکیم مى کرد . تا زمان عثمان اینها فقط دو نیرو در اختیار داشتند ، یکى پستهاى مهم سیاسى ، قدرت سیاسى و دیگر ، بیت المال ، قدرت اقتصادى . با کشته شدن عثمان ، معاویه ، نیروى دیگرى را هم در خدمت خودش گرفت و آن اینکه ، یک مرتبه داستان خلیفه مقتول و مظلوم را مطرح کرد و احساس دینى و مذهبى گروه زیادى از مردم را ( لااقل در همان منطقه شامات ) در اختیار گرفت .

مى گفت : خلیفه مسلمین ، خلیفه اسلام ، مظلوم کشته شد ، من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا،[2] انتقام خون خلیفه مظلوم واجب است ، باید گرفت . احساسات دینى صدها هزار و شاید میلیونها نفر از مردم را به نفع مقاصد خویش در اختیار گرفت . خدا مى داند که معاویه در روضه عثمان خواندنهاى خود ، چقدر از مردم اشک گرفته است ، آن ، در زمان خلفاى پیش از عثمان ، آن هم دوره عثمان ، این هم در قتل عثمان که تقریبا مقارن است با خلافت على (علیه السلام) .

بعد از شهادت على (علیه السلام) ، معاویه خلیفه مطلق مسلمین شد و دیگر همه قدرتها در اختیار او قرار گرفت . در اینجا یک قدرت چهارم را نیز توانست استخدام بکند و آن این بود که شخصیتهاى دینى و به اصطلاح امروز روحانیت را اجیر خودش کرد . از آن روز بود که یک مرتبه شروع کردند به جعل و وضع حدیث در مدح عثمان و حتى مقدارى در مدح شیخین ، چون معاویه ، این را به نفع خودش مى دانست و به ضرر على (علیه السلام) .

و چه پولها که در این راه مصرف و خرج شد . على (علیه السلام) در کلمات خودشان به خطر عظیم بنى امیه اشاره ها کرده اند . خطبه اى است که اول آن راجع به خوارج است و در اواخر عمرشان هم انشاء کرده اند . مى فرمایند : فانافقات عین الفتنه [3] من بودم که چشم فتنه را در آوردم ( مقصود داستان خوارج است ) ، یک مرتبه در وسط کلام گریز مى زنند به بنى امیه : الا و ان اخوف الفتن عندى علیکم ، فتنه بنى امیه فانها فتنه عمیاء مظلمه [4] ولى فتنه و داستان خوارج آنقدر خطر بزرگى نیست ، یعنى بزرگ است اما از آن بزرگتر و خطرناکتر ، فتنه بنى امیه است .

درباره فتنه بنى امیه ایشان کلمات زیادى دارند . یکى از خصوصیاتى که على (علیه السلام) براى بنى امیه ذکر مى کند این است که مى گوید مساوات اسلامى به دست اینها بکلى پایمال خواهد شد و آنچه که اسلام آورده بود که مردم همه برابر یکدیگر هستند دیگر در دوره بنى امیه وجود نخواهد داشت .

مردم تقسیم خواهند شد به آقا و بنده و شما ( مردم ) ، بنده آنها در عمل خواهید بود .

در جمله اى چنین مى فرماید : حتى لا یکون انتصار احدکم منهم الا کانتصار العبد من ربه [5] که خلاصه اش این است که برخورد شما با اینها شبیه برخورد یک بنده با آقا خواهد بود ، آنها همه آقا خواهند بود و شما حکم برده و بنده را خواهید داشت ، که در این زمینه مطلب خیلى زیاد است .

دوم چیزى که باز در کلمات امیرالمومنین ، در پیش بینى هاى ایشان آمده است که بعد رخ داد ، سر به نیست شدن ، به اصطلاح روشنفکران بعد از ایشان است . تعبیر حضرت چنین است : عمت خطتها و خصت بلیتها [6] این بلیه اى است که همه جا را مى گیرد ولى گرفتاریهایش اختصاص به یک طبقه معین پیدا مى کند .

تعبیر حضرت تعبیر بسیار عالى و خوبى است . این طور مى فرمایند : و اصاب البلاء من ابصر فیها ، و اخطا البلاء من عمى عنها.[7] هر کس که بصیرتى داشته باشد و به قول امروز روشنفکر باشد ، هر کس که فهم و درکى داشته باشد ، این بلا و فتنه ، او را مى گیرد . زیرا نمى خواهند آدم چیز فهمى وجود داشته باشد . و تاریخ نشان مى دهد که بنى امیه افراد به اصطلاح روشنفکر و دراک آن زمان را درست مثل مرغى که دانه ها را جمع بکند ، یکى یکى جمع مى کردند و سر به نیست مى نمودند. و چه قتلهاى فجیعى در این زمینه انجام دادند .

مسئله سوم ، هتک حرمتهاى الهى است . دیگر حرامى باقى نمى ماند مگر اینکه اینها مرتکب خواهند شد و عقد و بسته اى از اسلام باقى نمى ماند جز اینکه باز مى کنند : لا یدعوا لله محرما الا استحلوه و لا عقدا الا حلوه .[8] چهارم اینکه مسئله به این جا پایان نمى گیرد ، بلکه عملا با اسلام مخالفت مى کنند و براى اینکه مردم را واژگونه کنند ، اسلام را واژگونه مى کنند . و لبس الاسلام لبس الفر و مقلوبا.[9] اسلام را مى پوشانند به تن مردم امام آنچنان که پوستینى را وارونه بپوشانند .

شما مى دانید که خاصیت پوستین یعنى گرم کردن و نیز زیبایى نقش و نگارهاى آن وقتى بروز مى کند که آن را درست بپوشند . اگر پوستین را وارونه بپوشند ، یک ذره گرما ندارد و بعلاوه یک امر وحشتناکى مى شود که مورد تمسخر افراد قرار مى گیرد . على (علیه السلام) که شهید شد برخلاف پیش بینى هاى معاویه که على با کشته شدنش تمام مى شود ، به صورت یک سمبل در جامعه زنده شد ، اگر چه به عنوان یک فرد کشته شد . یعنى فکر على بعد از مردنش بیشتر گسترش یافت و بعد شیعه ها در مقابل حزب اموى دور همدیگر جمع شدند ، همفکریها پیدا شد و در واقع آن وقت بود که شیعه على به صورت یک جمعیت متشکل در آمد .

معاویه در دوره خودش مبارزات زیادى با فکر على (علیه السلام) کرد ، سب و لعنها بالاى منبر براى على مى شد . بخشنامه کرده بودند که در سراسر کشور اسلامى در نماز جمعه ها على (علیه السلام) را لعن بکنند . و این علامت این است که على (علیه السلام) به صورت یک نیرو و یک سمبل و یک فکر و عقیده و ایمان در روح مردم زنده بود و وجود داشت . این مرد براى مبارزه با فکر و روح على کارها انجام داد ، یکى را مسموم کرد ، سر دیگرى را روى نیزه کرد ، اینها به جاى خودش ، ولى معاویه یک ظاهرى را براى فریب مردم حفظ مى کرد .

تا دوره یزید مى رسد که دیگر تشت رسوایى ، از بام مى افتد . و انصاف این است که یزید از نظر سیاست اموى هم یک غلط بود ، یعنى کسى بود که نتوانست سیاست اموى را اعمال بکند ، بلکه کارى کرد که پرده امویها را درید . در این شرایط است که اباعبدالله نهضت خودشان را آغاز مى کنند . حالا مقدارى راجع به نهضت ایشان براى شما عرض مى کنم . مطلبى را مى گویم، شما تامل بفرمائید ، ببینید این طور هست یا نه .

همان طور که کلمات و آیات قرآن از لحاظ لفظى و فصاحت و بلاغت و روانى ، نوعى خاص از آهنگها را به آسانى مى پذیرد و این خود ، آیت بسیار بزرگى براى نفوذ قرآن بر دلها بوده و هست ، انسان وقتى تاریخ حادثه عاشورا را مى خواند ، استعدادى براى شبیه سازى در آن مى بیند . همان طور که قرآن براى آهنگ پذیرى ساخته نشده ولى این طور هست ، حادثه کربلا هم براى شبیه سازى ساخته نشده ولى این طور هست .

من نمى دانم ، شاید شخص اباعبدالله در این مورد نظر داشته . البته این مطلب را اثبات نمى کنم ولى نفى هم نمى کنم . داستان کربلا در هزار و دویست سال پیش روى صفحه کتاب آمده ، یک وقتى آمده که کسى فکر نمى کرده که این حادثه این قدر گسترش پیدا خواهد کرد . متن تاریخ این حادثه گویى اساسا براى یک نمایشنامه نوشته شده است ، شبیه پذیر است ، گویى دستور داده اند که آن را براى صحنه بودن بسازند . شهادتهاى فجیع ما زیاد داریم ولى این داستان به این شکل آیا مى تواند تصادف باشد و تعمد نباشد و اباعبدالله به این مطلب توجه نکرده باشد ؟ من نمى دانم ، ولى بالاخره قضیه این طور است و باور هم نمى کنم که تعمدى در کار نباشد .

از امام تقاضاى بیعت مى کنند ، بعد از سه روز امام حرکت مى کند و مى رود به مکه و به اصطلاح مهاجرت مى کند و در مکه که حرم امن الهى است ، سکنى مى گزیند و شروع به فعالیت مى کند . چرا به مکه رفت ؟ آیا به این جهت که مکه حرم امن الهى بود و معتقد بود که بنى امیه مکه را محترم خواهند شمرد ؟ یعنى درباره بنى امیه ، چنین اعتقاد داشت که اگر سیاستشان اقتضا بکند و بخواهند او را در مکه بکشند ، اینکار را نمى کنند ؟ یا نه ، رفتن به مکه اولا براى این بود که خود این مهاجرت ، اعلام مخالفت بود . اگر در مدینه مى ماند و مى گفت من بیعت نمى کنم صدایش آنقدر به عالم اسلام نمى رسید .

بدین جهت هم گفت بیعت نمى کنم و هم اهل بیتش را حرکت داد و برد به مکه . این بود که صدایش در اطراف پیچید که حسین بن على حاضر به بیعت نشد و لذا از مدینه به مکه رفت . خود این ، به اصطلاح ( اگر تعبیر درست باشد ) یک ژست تبلیغاتى بود براى رساندن هدف و پیام خودش به مردم .

از این بالاتر که عجیب و فوق العاده است اینکه امام حسین (علیه السلام) در سوم شعبان وارد مکه مى شود ، و ماههاى رمضان ، شوال ، ذى القعده و ذى الحجه ( تا هشتم این ماه ) یعنى ایامى که عمره مستحب است و مردم از اطراف و اکناف به مکه می آیند را در آنجا مى ماند .

کم کم فصل حج مى رسد ، مردم از اطراف و اکناف و حتى از اقصا بلاد خراسان به مکه می آیند . روز ترویه مى شود یعنى روز هشتم ذى الحجه ، روزى که همه براى حج از نو لباس احرام مى پوشند و مى خواهند به منى و عرفات بروند و اعمال حج را انجام بدهند . ناگهان ، امام حسین (علیه السلام) اعلام مى کند که من مى خواهم بطرف عراق بروم ، من مى خواهم به طرف کوفه بروم .

یعنى در چنین شرایطى پشت مى کند به کعبه ، پشت مى کند به حج ، یعنى من اعتراض دارم . اعتراض و انتقاد و عدم رضایت خودش را به این وسیله و به این شکل اعلام مى کند . یعنى این کعبه دیگر در تسخیر بنى امیه است ، حجى که گرداننده اش یزید باشد ، براى مسلمین فایده اى نخواهد داشت . این پشت کردن به کعبه و اعمال حج در چنین روزى و اینکه بعد بگوید من براى رضاى خدا رو به جهاد مى کنم و پشت به حج ، رو به امر به معروف مى کنم و پشت به حج ، این ، یک دنیا معنى داشت ، کار کوچکى نبود . ارزش تبلیغاتى ، اسلوب ، روش و متدکار در اینجا به اوج خود مى رسد .

سفرى را در پیش مى گیرد که همه عقلا ( یعنى عقلایى که بر اساس منافع قضاوت مى کنند ) آن را از نظر شخص امام حسین ناموفق پیش بینى مى کنند . یعنى پیش بینى مى کنند که ایشان در سفر کشته خواهند شد . و امام حسین در بسیارى از موارد ، پیش بینى آنها را تصدیق مى کند ، مى گوید : خودم هم مى دانم .

مى گویند پس چرا زن و بچه را همراه خودت مى برى ؟ مى گوید : آنها را هم باید ببرم . بودن اهل بیت امام حسین (علیه السلام) در صحنه کربلا ، صحنه را بسیار بسیار داغتر کرد . و در واقع امام حسین (علیه السلام) یک عده مبلغ را طورى استخدام کرد که بعد از شهادتش ، آنها را با دست و نیروى دشمن تا قلب حکومت دشمن یعنى شام فرستاد . این خودش یک تاکتیک عجیب و یک کار فوق العاده است .

همه براى این است که این صدا هر چه بیشتر به عالم برسد ، بیشتر به جهان آن روز اسلام برسد و بیشتر ابعاد تاریخ و ابعاد زمان را بشکافد و هیچ مانعى در راه آن وجود نداشته باشد . در بین راه کارهاى خود امام حسین ، نمایشهایى از حقیقت اسلام است ، از مروت ، انسانیت ، از روح و حقانیت اسلام است . اینها همه جاى خودش . ببینید ! این شوخى نیست . در یکى از منازل بین راه حضرت دستور مى دهند آب زیاد بردارید .

هر چه مشک ذخیره دارید پر از آب کنید و بر هر چه مرکب و شتر همراهتان است که آنها را یدک مى کشید ، بار آب بزنید . ( پیش بینى بوده است ) . در بین راه ناگهان یکى از اصحاب فریاد مى کشد : لا حول ولا قوه الا بالله ، یا : لا اله الا الله یا : انا لله و انا الیه راجعون ( ذکرى مى گوید ) مى گویند چه خبر است ؟ مى گوید من به این سرزمین آشنا هستم ، سرزمینى است که در آن نخل نبوده ، مثل اینکه از دور نخل دیده مى شود ، شاخه نخل است ، مى فرماید خوب دقت کنید .

آنهایى که چشمهایشان تیزتر است مى گویند : نه آقا نخل نیست ، آنها پرچم است ، انسان است ، اسب است که از دور دارد می آید ، اشتباه مى کنید ، خود حضرت نگاه مى کند ، مى گوید راست مى گوئید ، کوهى است در سمت چپ شما ، آن کوه را پشت خودتان قرار بدهید . حر است با هزار نفر .

حسین (علیه السلام) مثل پدرش على (علیه السلام) ( در داستان صفین ) است که از این جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمى کند . بلکه از نظر او ، اینجا جائى است که باید مروت و جوانمردى اسلامى را نشان بدهد ، فورا مى فرماید : آن آبها را بیاورید و اسبها را سیراب کنید ، افراد را سیراب کنید .

حتى خودشان مراقبت مى کنند که حیوانهاى اینها کاملا سیراب شوند . یک نفر مى گوید مشکى را در اختیار من قرار داد که نتوانستم درش را باز کنم ، خود حضرت آمدند و با دست خویش در مشک را باز کردند و به من دادند . حتى اسبها که آب مى خوردند ، فرمود : اینها اگر خسته باشند ، با یک نفس سیر نمى خورند ، بگذارید با دو نفس ، سه نفس آب بخورند . همچنین در کربلا در همان نهایت شدتها مراقب است که ابتداى به جنگ نکند .

مسئله دیگر این است که من با آقاى محترم نویسنده شهید جاوید که دوست قدیمى ماست صحبت مى کردم ، با نظر ایشان موافق نبودم به ایشان گفتم چرا خطبه هاى امام حسین بعد از اینکه ایشان از نصرت مردم کوفه مایوس مى شوند و معلوم مى شود که دیگر کوفه در اختیار پسر زیاد قرار گرفت و مسلم کشته شد ، داغتر مى شود ؟ ممکن است کسى بگوید امام حسین خودش دیگر راه برگشت نداشت ، بسیار خوب ، راه برگشت نداشت ، ولى چرا در شب عاشورا بعد از آنکه به اصحابش فرمود من بیعتم را از شما برداشتم و آنها گفتند خیر ، ما دست از دامن شما بر نمى داریم ، نگفت اصلا ماندن شما در اینجا حرام است ، براى اینکه آنها مى خواهند مرا بکشند ، به شما کارى ندارند ، اگر بمانید ، خونتان بى جهت ریخته مى شود و این حرام است ؟ چرا امام حسین نگفت واجب است شما بروید ؟ بلکه وقتى آنها پایداریشان را اعلام کردند ، امام حسین آنان را فوق العاده تایید کرد و از آن وقت بود که رازهایى را که قبلا به آنها نمى گفت ، به آنان گفت .

در شب عاشورا که مطلب قطعى است ، حبیب بن مظاهر را مى فرستد در میان بنى اسد که اگر باز هم مى شود عده اى را بیاورد . معلوم بود که مى خواست بر عددکشتگان افزوده شود ، چرا که هر چه خون شهید بیشتر ریخته شود این ندا بیشتر به جهان و جهانیان مى رسد . در روز عاشورا ، حر می آید توبه مى کند بعد می آید خدمت اباعبدالله ، حضرت مى فرماید از اسب بیا پائین ، مى گوید نه آقا اجازه بدهید من خونم را در راه شما بریزم ، خونت را در راه ما بریز یعنى چه ؟ آیا یعنى اگر تو کشته شوى ، من نجات پیدا مى کنم ؟ من که نجات پیدا نمى کنم .

و حضرت به هیچ کس چنین چیزى نگفت . اینها نشان مى دهد که اباعبدالله (علیه السلام) ، خونین شدن این صحنه را مى خواست و بلکه خودش آن را رنگ آمیزى مى کرد . اینجاست که مى بینیم قبل از عاشورا ، صحنه هاى عجیبى به وجود می آید که گویى آنها را عمدا به وجود آورده اند تا مطلب بیشتر نمایانده شود ، بیشتر نمایش داده بشود . اینجاست که جنبه شبیه پذیرى قضیه ، خیلى زیاد مى شود .

خدا رحمت کند مرحوم آیتى ، دوست عزیزمان را ( امشب به یاد او افتادیم ) ، در کتاب بررسى تاریخ عاشورا روى نکته اى خیلى تکیه کرده است ، تعبیر ایشان این است ، مى گوید : رنگ خون از نظر تاریخى ثابت ترین رنگهاست ، در تاریخ و در مسائل تاریخى آن رنگى که هرگز محو نمى شود رنگ قرمز است ، رنگ خون است و حسین بن على (علیه السلام) تعمدى داشت که تاریخ خودش را با این رنگ ثابت و زایل نشدنى بنویسد ، پیام خود را با خون خویش نوشت .

شنیده شده که افرادى در حال از بین رفتن با خون خودشان مطلبى نوشته اند و پیام داده اند . معلوم است که این خودش اثر دیگرى دارد که کسى با خون خود پیام و حرف خویش را بنویسد . در عرب جاهلیت رسم بود و گاهى اتفاق مى افتاد که قبائلى که مى خواستند با یکدیگر پیمان ناگسستنى ببندند ، یک ظرف خون می آوردند ( البته نه خون خودشان ) و دستشان را در آن مى کردند .

مى گفتند : این پیمان دیگر هرگز شکستنى نیست ، پیمان خون است و پیمان خون شکستنى نیست . حسین بن على (علیه السلام) در روز عاشورا گوئى رنگ آمیزى مى کند ، اما رنگ آمیزى با خون . براى اینکه رنگى که از هر رنگ دیگر ثابت تر است در تاریخ ، همین رنگ است . تاریخ خودش را با خون مى نویسد .

گاهى مى شنویم یا در کتابهاى تاریخى مى خوانیم که بسیارى از سلاطین و پادشاهان ، افرادى که این اشتها را داشته اند که نامشان در تاریخ ثبت شود ، در صدها سال پیش ، در یک لوحه فلزى یا سنگى حک کرده اند که منم فلانى ، پسر فلان کس ، از نژاد خدایان . منم کسى که فلان شخص آمد پیش من زانو زد و . . . حالا چرا پیام خودش را روى سنگ یا فلز ثبت مى کند ؟ براى اینکه از بین نرود ، باقى بماند .

به همان نشانى که ما مى بینیم ، تاریخ ، آنها را زیر خروارها خاک مدفون کرد و احدى از آنها اطلاع پیدا نکرد تا بعد از هزاران سال ، حفاران اروپایى آمدند و آنها را از زیر خاک در آوردند ، حالا که از زیر خاک در آورده اند ، خوب چیزى نیست، مسئله اى نیست ، کسى برایش اهمیتى قائل نمى شود سخنانى است که روى سنگ نوشته شده ولى روى دلها نوشته نشده .

امام حسین (علیه السلام) پیام خود را نه روى سنگى نوشت و نه حجارى کرد ، آنچه او گفت در هواى لرزان و در گوش افراد طنین انداخت اما در دلها ثبت شد بطورى که از دلها گرفتنى نیست . و خودش کاملا به این حقیقت آگاه بود ، آینده را درست مى دید که بعد از این ، حسین کشته شدنى نیست و هرگز کشته نخواهد شد .

شما ببینید اینها چیست ، آیا مى تواند تصادف باشد ؟ نه ، اباعبدالله در روز عاشورا در آن ساعات و لحظات آخر استغاثه مى کرد یعنى استنصار مى کرد ، باز هم یارى مى خواست ، یعنى یاورهایى که بیایند کشته بشوند نه یاورهایى که بیایند نجاتش بدهند . امام حسین دیگر بعد از کشته شدن اصحاب و برادران و فرزندانش بدون شک نمى خواهد زنده بماند ، ولى یارى و یاور مى خواست که باز هم بیاید کشته بشود .

این است که حضرت هل من ناصر ینصرنى مى فرمود . صدایشان رسید به خیمه ها ، زنها گریستند ، فریاد گریه شان بلند شد . امام حسین (علیه السلام) ، برادرشان حضرت ابوالفضل و یک نفر دیگر از اهل بیت را فرستادند ، فرمودند بروید زنها را ساکت کنید ، آنها آمدند و ساکت کردند . بعد خودشان برگشتند به خیام حرم ، اینجاست که طفل شیر خوارشان را به دست ایشان مى دهند . این طفل در بغل عمه اش زینب خواهر مقدس اباعبدالله است . حضرت این طفل را در بغل مى گیرد .

اباعبدالله نفرمود خواهرجان چرا در میان این بلوا ، در فضایى که هیچ امنیتى ندارد و از آن طرف تیر پرتاب مى شود و دشمن کمین کرده این طفل را آوردى ، بلکه او را در بغل گرفت و در همین حال تیرى از سوى دشمن می آید و به گلوى طفل مقدس اصابت مى کند .

اباعبدالله چه مى کند ؟ ببینید رنگ آمیزى چگونه است ؟ تا این طفل این چنین شهید مى شود ، دست مى برد و یک مشت خون پر مى کند و به طرف آسمان مى پاشد که اى آسمان ببین و شاهد باش ! در آن لحظات آخر که ضربات زیادى بر بدن مقدس اباعبدالله وارد شده بود که دیگرى روى زمین افتاده بود و بر روى زانوهایش حرکت مى کرد و بعد از مقدارى حرکت ، مى افتاد و دوباره بر مى خواست ، ضربتى به گلوى ایشان اصابت مى کند .

نوشته اند باز دست مبارکش را پر از خون کرد و به سر و صورتش مالید و گفت من مى خواهم به ملاقات پروردگار خود بروم . اینها صحنه هاى تکان دهنده صحراى کربلاست ، قضایایى است که پیام امام حسین را براى همیشه در دنیا جاوید و ثابت و باقى ماندنى مى کند . در عصر تاسوعا دشمن حمله مى کند .

حضرت ، برادرشان ابوالفضل را مى فرستند و به او مى فرمایند : من مى خواهم امشب را با خداى خودم راز و نیاز کنم و نماز بخوانم ، دعا و استغفار کنم ، تو به هر زبانى که مى خواهى امشب اینها را منصرف کن تا فردا . البته با آنها خواهیم جنگید . آنها بالاخره منصرف مى شوند . اباعبدالله (علیه السلام) در شب عاشورا چندین کار انجام داد که تاریخ نوشته است .

یکى از کارها این بود که به اصحاب ( مخصوصا افرادى که اهل این فن بودند ) دستور داد که همین امشب ، شمشیرها و نیزه هایتان را آماده کنید ، و خودشان هم سرکشى مى کردند . مردى بود به نام جون که اهل این کار یعنى اصلاح اسلحه بود . حضرت مى رفتند و از کار او سرکشى مى کردند .

کار دیگرى که اباعبدالله در آن شب کردند ، این بود که دستور دادند که همان شبانه خیمه ها را که از هم دور بودند نزدیک یکدیگر قرار دهند ، و آنچنان نزدیک آوردند که طنابهاى خیمه ها در داخل یکدیگر فرو رفت بگونه اى که عبور یک نفر از بین دو خیمه ممکن نبود . بعد هم دستور دادند خیمه ها را به شکل هلال نصب کنند و همان شبانه در پشت خیمه ها گودالى حفر کنند بطورى که اسبها نتوانند از روى آن بپرند و دشمن از پشت حمله نکند .

همچنین دستور داد مقدارى از خار و خاشاکهایى که در آنجا زیاد بود را انباشته کنند تا صبح عاشورا آنها را آتش بزنند که تا اینها زنده هستند ، دشمن نتواند از پشت خیمه ها بیاید یعنى فقط از روبرو و راست و چپ با دشمن مواجه باشند و از پشت سرشان اطمینان داشته باشند . کار دیگر حضرت این بود که همه اصحاب را در یک خیمه جمع کرد و براى آخرین بار اتمام حجت نمود .

اول تشکر کرد ، تشکر بسیار بلیغ و عمیق ، هم از خاندان و هم از اصحاب خودش . فرمود : من اهل بیتى بهتر از اهل بیت خودم و اصحابى با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم .

در عین حال فرمود : همه شما مى دانید که اینها جز شخص من به کس دیگرى کارى ندارند ، هدف اینها فقط من هستم ، اینها اگر به من دست بیابند به هیچیک از شما کارى ندارند . شما مى توانید از تاریکى شب استفاده کنید و همه تان بروید ، بعد هم فرمود هر کدام مى توانید دست یکى از این بچه ها و خاندان مرا بگیرید و ببرید . تا این جمله را فرمود ، از اطراف شروع کردند به گفتن اینکه : یا اباعبدالله ما چنین کارى بکنیم ؟ ! بداهم بهذا القول العباس بن على (علیه السلام) [10] اول کسى که به سخن در آمد برادر بزرگوارش ابوالفضل العباس بود .

اینجا است که باز سخنانى واقعا تاریخى و نمایشنامه اى مى شنویم . هر کدام به تعبیرى حرفى مى زنند ، یکى مى گوید آقا ! اگر مرا بکشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاکسترم را به باد بدهند و دو مرتبه زنده بکنند و هفتاد بار چنین کارى را تکرار بکنند ، دست از تو بر نمى دارم ، این جان نا قابل ما قربان تو نیست . آن یکى مى گوید اگر مرا هزار بار بکشند و زنده کنند ، دست از دامن تو بر نمى دارم . حضرت هر کارى که لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند ، انجام داد .

مردى بود که اتفاقا در همان ایام محرم به او خبر رسید که پسرت در فلان جنگ به دست کفار اسیر شده ، خوب جوانش بود ، و معلوم نبود چه بر سرش می آید . گفت من دوست نداشتم که زنده باشم و پسرم چنین سرنوشتى پیدا بکند . خبر رسید به اباعبدالله که براى فلان صحابى شما چنین جریانى رخ داده است . حضرت او را طلب کردند ، از او تشکر نمودند که تو مرد چنین و چنان هستى . پسرت گرفتار است ، یک نفر لازم است برود آنجا پولى ، هدیه اى ببرد و به آنها بدهد تا اسیر را آزاد بکنند.

کالاهایى ، لباسهایى در آنجا بود که مى شد آنها را تبدیل به پول کرد . فرمود اینها را مى گیرى و مى روى در آنجا تبدیل به پول مى کنى بعد مى دهى بچه ات را آزاد مى کنى . تا حضرت این جمله را فرمود ، او عرض کرد : اکلتنى السباع حیا ان فارقتک[11] درنده هاى بیابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنین کارى بکنم . پسرم گرفتار است ، باشد ، مگر پسر من از شما عزیزتر است ؟!

در آن شب بعد از آن اتمام حجتها وقتى که همه یکجا و صریحا اعلام وفادارى کردند و گفتند ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد ، یکدفعه صحنه عوض شد ، امام (علیه السلام) فرمود حالا که این طور است ، بدانید که ما کشته خواهیم شد . همه گفتند الحمدلله ، خدا را شکر مى کنیم براى چنین توفیقى که به ما عنایت کرد ، این براى ما مژده است ، شادمانى است .

طفلى در گوشه اى از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت . این طفل پیش خودش شک کرده که آیا این کشته شدن شامل من هم مى شود یا نه .

از طرفى حضرت فرمود تمام شما که در اینجا هستید ، ولى ممکن است من چون کودک و نابالغ هستم مقصود نباشم . رو کرد به اباعبدالله و گفت : یا عماه ! عمو جان ! و انا فى من قتل ؟ آیا من جزء کشته شدگان فردا خواهم بود ؟ نوشته اند اباعبدالله در اینجا رقت کرد و به این طفل که جناب قاسم بن الحسن است ، جوابى نداد .

از او سوالى کرد ، فرمود : پسر برادر ! تو اول به سوال من جواب بده تا بعد من به سوال تو جواب بدهم ، اول بگو : کیف الموت عندک ؟ مردن پیش تو چگونه است ، چه طعم و مزه اى دارد ؟ عرض کرد : یا عماه احلى من العسل ، از عسل براى من شیرینتر است . تو اگر بگویى که من فردا شهید مى شوم ، مژده اى به من داده اى . فرمود بله فرزند برادر ، اما بعد ان تبلو ببلاء عظیم ولى بعد از آنکه به درد سختى مبتلا خواهى شد ، بعد از یک ابتلاى بسیار بسیار سخت . گفت خدا را شکر ، الحمد لله که چنین حادثه اى رخ مى دهد .

حالا شما ببینید با توجه به این سخن اباعبدالله ، فردا چه صحنه طبیعى عجیبى به وجود می آید . بعد از شهادت جناب على اکبر ، همین طفل سیزده ساله می آید خدمت اباعبدالله در حالى که چون اندامش کوچک است و نابالغ و بچه است ، اسلحه اى به تنش راست نمی آید . زرهها را براى مردان بزرگ ساخته اند نه براى بچه هاى کوچک . کلاه خودها براى سرافراد بزرگ مناسب است نه براى بچه کوچک . عرض کرد : عموجان ! نوبت من است ، اجازه بدهید به میدان بروم . ( در روز عاشورا هیچکس بدون اجازه اباعبدالله به میدان نمى رفت .

هر کس وقتى می آمد ، اول سلامى عرض مى کرد : السلام علیک یا اباعبدالله ، به من اجازه بدهید ) . اباعبدالله به این زودیها به او اجازه نداد . شروع کرد به گریه کردن ، قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن . نوشته اند : فجعل یقبل یدیه و رجلیه[12] یعنى قاسم شروع کرد دستها و پاهاى اباعبدالله را بوسیدن . آیا این ، براى این نبوده که تاریخ بهتر قضاوت بکند ؟ او اصرار مى کند و اباعبدالله انکار .

اباعبدالله مى خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر مى خواهى بروى ، برو ، اما با لفظ به او اجازه نداد ، بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت بیا فرزند برادر ، مى خواهم با تو خداحافظى بکنم . قاسم دست به گردن اباعبدالله انداخت و اباعبدالله دست به گردن جناب قاسم . نوشته اند این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه کردند ( اصحاب و اهل بیت اباعبدالله ناظر این صحنه جانگداز بودند ) که هر دو بى حال و از یکدیگر جدا شدند . این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.

راوى که در لشکر عمر سعد بود ، مى گوید یک مرتبه ما بچه اى را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جاى کلاه خود یک عمامه بسته است ، و به پایش هم چکمه اى نیست ، کفش معمولى است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم هم نمى رود که پاى چپش بود ، و تعبیرش این است : کانه فلقه القمر[13] گویى این بچه پاره اى از ماه بود ، این قدر زیبا بود . همان راوى مى گوید : قاسم که داشت می آمد ، هنوز دانه هاى اشکش مى ریخت .

رسم بر این بود که افراد خودشان را معرفى مى کردند که من کى هستم . همه متحیرند که این بچه کیست . همین که در مقابل مردم ایستاد فریادش بلند شد :

ان تنکرونى فانا ابن الحسن * سبط النبى المصطفى الموتمن

مردم اگر مرا نمى شناسید ، من پسر حسن بن على بن ابیطالبم

هذا الحسین کالاسیر المرتهن * بین اناس لاسقوا صوب المزن [14]

این مردى که اینجا مى بینید و گرفتار شما است ، عموى من حسین بن على بن ابیطالب است . جناب قاسم به میدان مى رود .

اباعبدالله است خودشان را حاضر کرده و به دست گرفته اند و گویى منتظر فرصتى هستند که وظیفه خودشان را انجام بدهند . من نمى دانم دیگر قلب اباعبدالله در آن وقت چه حالى داشت . منتظر است ، منتظر صداى قاسم که ناگهان فریاد یا عماه قاسم بلند شد . راوى مى گوید ما نفهمیدیم که حسین با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت کرد .

تعبیر او این است که مانند یک باز شکارى خودش را به صحنه جنگ رساند . نوشته اند بعد از آنکه جناب قاسم از روى اسب به زمین افتاده بود در حدود دویست نفر دور بدن او بودند و یک نفر هم مى خواست سر قاسم را از بدن جدا بکند ، ولى هنگامى که دیدند اباعبدالله آمد ، همه فرار کردند و همان کسى که به قصد قتل قاسم آمده بود زیر دست و پاى اسبان پایمال شد . از بس که ترسیدند ، رفیق خودشان را زیر سم اسبهاى خودشان پایمال کردند .

جمعیت زیاد ، اسبها حرکت کرده اند ، چشم ، چشم را نمى بیند ، به قول فردوسى :

ز سم ستوران در آن پهن دشت         زمین شد شش و آسمان گشت هشت

هیچکس نمى داند که قضیه از چه قرار است . و انجلت الغبره[15] همین که غبارها نشست ، حسین را دیدند که سر قاسم را به دامن گرفته ( من این را فراموش نمى کنم : خدا رحمت کند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را ، گفت یکبار من در حضور مرحوم آیت الله حائرى این روضه را که متن تاریخ است ، عین مقتل است و یک کلمه کم و زیاد در آن نیست خواندم. به قدرى مرحوم حاج شیخ گریه کرد که بى تا ب شد . بعد به من گفت فلانى خواهش مى کنم بعد از این در هر مجلسى که من هستم ، این قسمت را دیگر نخوان که من تاب شنیدنش را ندارم.)

در حالى که جناب قاسم آخرین لحظاتش را طى مى کند و از شدت درد پاهایش را به زمین مى کوبد . والغلام یفحص برجلیه[16] آن وقت شنیدند که اباعبدالله چنین مى گوید : یعز و الله على عمک ان تدعوه فلا ینفعک صوته[17] پسر برادرم ! چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنى یا عماه ، ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد ، چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم اما نتوانم کارى براى تو انجام بدهم .

و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین .

شهید مرتضی مطهری

پی نوشتها:

[1] . سوره احزاب آیه 39 .

[2] . سوره اسراء ، آیه 33 .

[3] . نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 92 ص 273 .

[4] . نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 92 ص 273 .

[5] . نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 92 ص 274.

[6] . نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 92 ص 274.

[7] . نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 92 ص 274.

[8] . نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 97 ص 290 .

[9] . نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه 107 ص 324 .

[10] . بحار الانوارج 44 ص 393 ، ارشاد شیخ مفید ص 231 ، اعلام الورى ص 235 .

[11] . بحار الانوارج 44 ص 394 .

[12] . این عبارت در مقابل به این صورت است : فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه حتى اذن له . بحار الانوارج 45 ص 34 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 27 .

[13] . مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 106 ، و نظیر این عبارت در اعلام الورى ص 242 و اللهوف ص 48 و بحار الانوارج 45 ص 35 و ارشاد شیخ مفید ص 239 و مقتل الحسین مقرم 331 ، تاریخ طبرى ص 256 ذکر شده است .

[14] . بحار الانوارج 45 ص 34 .

[15] . بحار الانوارج 45 ص 35 ، ارشاد شیخ مفید ص 239 ، مقتل الحسین مقرم ص 332 ، اعلام الورى ص 243 ، اللهوف ص 48 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 27 .

[16] . مقتل الحسین مقرم ص 332 ، بحار النوارج 45 ص 35 ، مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 28 ، اللهوف ص 48 ، اعلام الورى ص 243 ، ارشاد شیخ مفید ص 239 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 108 .

[17] . مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 107 ، اللهوف ص 48 ، بحار الانوارج 45 ص 35 ، ارشاد شیخ مفید ص 239 ، اعلام الورى ص 243 ، مقتل الحسین مقرم ص 332 ، تاریخ طبرى ج 6 ص 257 .

نماز عاق، پذیرفته نیست!

از جمله رذایل اخلاقی و گناهان کبیره عقوق والدین است. چنانچه حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلم) و حضرت امیر(علیه السّلام) و حضرت امام صادق و حضرت امام رضا و حضرت امام جواد(علیهم السّلام) در روایاتی که در شماره‌ کبائر از ایشان رسیده به کبیره بودنش تصریح فرموده‌اند بلکه از پیغمبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلم) چنین رسیده است که از هر گناه کبیره بزرگ‌تر، شرک به خدا و عقوق والدین است و نیز از گناهانی است که در قرآن مجید و احادیث صحیحه بر آن وعده‌ عذاب داده شده است.

در قرآن مجید از قول عیسی بن مریم(علیه السّلام) حکایت می‌فرماید: «که خداوند مرا نیکوکار به مادرم قرار داد و مرا ستمکار و بد عاقبت قرار نداد و سبب ترک نیکی به مادرم»۱ و سبب اینکه ذکر پدر نکرده این است که آن حضرت پدر نداشت و لذا قبل از این آیه در حکایت حضرت یحیی(علیه السّلام) ذکر پدر و مادر هر دو شده است.۲

و در این دو آیه شریفه عاق والدین را به سه صفت یاد فرموده:

جبار(گردنکش و ستمگر) شقی(تیره بخت)، عصی(نافرمانی کننده و گنه‌کار) و به هر یک از آنها وعده‌ی عذاب سخت داده شده، چنانچه درباره‌ی جبار می‌فرماید: «و نومید شد هر گردنکش کینه‌ورزی که پشت سر او است دوزخ، و نوشانیده شود از آب چرک خون آلوده، جرعه‌ای از آن به دهان می‌برد ولی نتواند فرو برد(او را گوارا نباشد) و مرگ از هر سوی به او رو آورد لیکن مردنی نیست و از پس او است عذابی سخت و انبوه».۳

و درباره‌ی شقی می‌فرماید: «اما آنها که بدبختند در آتشند و ایشان را در آتش ناله‌ای زار و خروشی سخت باشد، در آن آتش همیشه تا آسمان‌ها و زمین بر پا است جاویدانند مگر آنچه که پروردگارت خواهد»۴ و درباره‌ی عصی می‌فرماید: «و آن کس که نافرمانی خدا و پیغمبرش کند و بگذرد از مرزهای خدا(و از حدود خویش تجاوز کند) فرو بردش در آتش که جاودان در آن باشد و عذابی خوار کننده برایش باشد».۵

عقوق والدین و اخبار

پیغمبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلم) فرمود: از آزردن والدین بپرهیزید به درستی که بوی بهشت از هزار سال راه، استشمام می‌شود ولی عاق والدین و قاطع رحم آن را نمی‌یابند.۶
نماز عاق پذیرفته نیست: از حضرت صادق(علیه السّلام) است کسی که به پدر و مادرش از روی غیظ بنگرد در حالی که والدین بر او ستم کرده باشند خداوند نماز او را نمی‌پذیرد.(پس چگونه است در صورتی که به او نیکوکار باشند؟)

از همان حضرت مروی است که فرمود: کسی که پدر و مادر خود را به خشم درآورد خدای را به غضب درآورده است.۷

و همچنین فرمود: کسی که والدین خود را بیازارد مرا اذیت کرده و کسی که مرا بیازارد خدای را آزرده و آزار کننده‌ی خدا معلون است.۸

و همچنین فرمود: عاق والدین هر عملی که می‌خواهد به جا آورد، هرگز داخل بهشت نخواهد شد.۹

و نیز پیغمبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سه طایفه‌اند که در روز قیامت خداوند با ایشان سخن نمی‌فرماید و نظر رحمت به آنها نمی‌کند و ایشان را پاک نکرده و از برای آنها عذاب دردناکی است ایشان شراب خواران و تکذیب کنندگان به قدر الهی و عاق والدین‌اند.۱۰

عاق والدین آمرزیده شدنی نیست: و کافی است در شقاوت عاق والدین که جبرییل(علیه السّلام) بر او نفرین فرمود: هر که پدر و مادر یا یکی از آنها را درک کند و او را از خود خشنود نسازد آمرزیده مباد و رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلم) بر نفرین جبرییل آمین گفت.۱۱

و از حضرت صادق(علیه السّلام) مروی است که فرمود: ملعون است ملعون است کسی که والدینش را بزند و کسی که آزار به آنها رساند.۱۲

نماز عاق پذیرفته نیست: از حضرت صادق(علیه السّلام) است کسی که به پدر و مادرش از روی غیظ بنگرد در حالی که والدین بر او ستم کرده باشند خداوند نماز او را نمی‌پذیرد.۱۳(پس چگونه است در صورتی که به او نیکوکار باشند؟)

جوان محتضر و شفاعت پیامبر

رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلم) بر بالین جوانی که در حال احتضار بود حاضر گردید، آن حضرت کلمه‌ی شهادت را به او تلقین فرمود لیکن جوان نتوانست بگوید، پرسید: آیا مادر دارد؟ زنی که نزد او بود عرض کرد بلی من مادر او هستم. فرمود: آیا بر او غضبناکی؟ گفت آری شش سال است با او حرف نزده‌ام، پس آن حضرت خواهش فرمود از او راضی شود مادر به خاطر آن حضرت از جوان درگذشت زبان آن جوان به کلمه‌ی توحید باز شد حضرت به او فرمود: چه می‌بینی؟ گفت مردی سیاه و زشت روی بد بوی، مرا رها نمی‌کند حضرت جمله‌ای یادش دادند۱۴ خواند و عرض کرد: می‌بینم مردی سفید رنگ خوشروی، خوشبوی و خوش منظر رو به من آورد و هیولای مهیب اولی از من دور شده، فرمود: همان جمله را تکرار کن پس از آن گفت آن هیکل موحشه به کلی محو گردید.

پس آن حضرت شاد شد و فرمود: خدا او را آمرزیده آنگاه جوان از دنیا رفت.۱۵ از این حدیث شریف استفاده می‌شود که یکی از آثار عقوق والدین سوء خاتمه عاقبت به شری است که شخص بی‌ایمان از دنیا می‌رود و در نتیجه همیشه در عذاب خواهد بود. با این که تلقین کننده جوان رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلم) بود تا مادرش از او راضی نگردید نتوانست شهادت را بگوید و پس از رضایت مادر و خواندن آن کلمات به برکت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلم) پروردگار هم از او راضی شده او را آمرزید.

عقوق چیست

مجلسی در شرح کافی گوید: عقوق والدین به این است که فرزند حرمت آنها را رعایت نکند و بی‌ادبی نماید و آنها را به سبب گفتاری یا رفتاری برنجاند و آزار و اذیت کند و در چیزهایی که عقلاً و شرعاً مانعی ندارد نافرمانی از آنها نماید و این عقوق گناه کبیره است و دلیل بر حرمت آن کتاب و سنت و اجماع خاصه و عامه است.

از حضرت صادق(علیه السّلام) مروی است که کمترین عقوق(ناسپاسی والدین) گفتن اُف است(به روی پدر یا مادر) و اگر خدا چیزی را از آن آسان‌تر می‌دانست از آن نهی می‌کرد. و نیز از عقوق است به پدر یا مادر نگاه خیره و تند کردن.۱۶؛ و از امیر المؤمنین(علیه السّلام) مروی است که از عقوق است محزون ساختن پدر یا مادر۱۷؛ و از موارد قطعی عقوق که گناه کبیره است ترک بر واجب مانند نفقه(مخارج روزانه و لباس و مسکن) در صورت احتیاج پدر یا مادر می‌باشد و به طور کلی آزردن خاطر والدین و رنجاندن و ناراحت ساختن آنها عقوق و حرام مسلم است. روایات در این مقام بسیار و به آنچه ذکر شد اکتفا می‌شود.

منبع: آیت الله شهید دستغیب؛ گناهان کبیره؛ ج۱، ص۱۱۷

ماجراى صلح حدیبیه

در سال ششم هجرت، ماه «ذى القعده» پیغمبر اکرم(ص) به قصد عمره، به سوى «مکّه» حرکت کرد، و همه مسلمانان را تشویق به شرکت در این سفر نمود، گروهى خوددارى کردند، ولى جمع کثیرى از «مهاجران»، «انصار» و «اعراب بادیه نشین»، در خدمتش عازم «مکّه» شدند.

این جمعیت، که در حدود یک هزار و چهارصد نفر بودند، همگى لباس احرام بر تن داشتند، و جز شمشیر، که اسلحه مسافران محسوب مى شد، هیچ سلاح جنگى با خود بر نداشتند.

هنگامى که به «عسفان» در نزدیکى «مکّه» رسید، با خبر شد که «قریش» تصمیم گرفته از ورود او به «مکّه» جلوگیرى نماید، پیامبر(ص) به «حدیبیه» رسید («حدیبیه» روستائى است در بیست کیلومترى «مکّه»، که به مناسبت چاه، و یا درختى که در آنجا بوده، به این نام، نامیده مى شد،) حضرت فرمود: همین جا توقف کنید، عرض کردند: در اینجا آبى وجود ندارد، پیامبر(ص) از طریق اعجاز، از چاهى که در آنجا بود، آب براى یارانش فراهم ساخت.

در اینجا سفیرانى میان «قریش» و پیامبر(ص) رفت و آمد کردند، تا مشکل به نحوى حل شود، سرانجام «عروه ابن مسعود ثقفى» که مرد هوشیارى بود، از سوى «قریش» خدمت پیامبر(ص) آمد، پیامبر(ص) به او فرمود: من به قصد جنگ نیامده ام و تنها هدفم زیارت خانه خدا است، ضمناً «عروه» در این ملاقات، منظره وضو گرفتن پیامبر(ص) را که اصحاب اجازه نمى دادند، قطره اى از آب وضوى او به روى زمین بیفتد، مشاهده کرد، هنگام بازگشت به «قریش» گفت: من به دربار «کسرى» و «قیصر» و «نجاشى» رفته ام، هرگز زمامدارى در میان قومش را به عظمت «محمّد»(ص) در میان یارانش ندیدم، اگر تصور کنید که آنها دست از «محمّد»(ص) بردارند، اشتباه بزرگى است، شما با چنین افراد ایثارگرى روبرو هستید، تصمیمتان را بگیرید.

پیامبر(ص) به «عمر» پیشنهاد فرمود به «مکّه» رود، و اشراف «قریش» را از هدف این سفر، آگاه سازد، «عمر» گفت: «قریش» با من عداوت شدیدى دارد، من از آنها بیمناکم، بهتر این است: «عثمان» به این کار مبادرت ورزد، «عثمان» به سوى «مکّه» رفت، چیزى نگذشت که در میان مسلمانان شایع شد، او را کشته اند، در اینجا پیامبر(ص)تصمیم بر شدت عمل گرفت، و در زیر درختى که در آنجا بود، با یارانش تجدید بیعت کرد، که به نام «بیعت رضوان» معروف شد، با آنان عهد بست که تا آخرین نفس، مقاومت کنند، ولى، چیزى نگذشت که «عثمان» سالم بازگشت، و به دنبال او «قریش»، «سهیل بن عمرو» را براى مصالحه خدمت پیامبر(ص) فرستادند، و تأکید کردند که امسال، به هیچ وجه ورود او به «مکّه» ممکن نیست.

بعد از گفتگوهاى زیاد، پیمان صلحى منعقد شد که، یکى از موادش همین بود: مسلمانان آن سال را از عمره چشم بپوشند، و سال آینده به «مکّه» بیایند، مشروط بر این که بیش از سه روز نمانند، و سلاحى جز سلاح مسافر، با خود نیاورند، و مواد متعدد دیگرى دائر بر امنیت جانى و مالى مسلمانانى که از «مدینه» وارد «مکّه» مى شوند، همچنین ۱۰ سال متارکه جنگ میان مسلمین و مشرکین، و آزادى مسلمانان «مکّه» در انجام فرائض مذهبى، در آن گنجانیده شد.

این پیمان، در حقیقت یک پیمان عدم تعرضِ همه جانبه بود، که به جنگ هاى مداوم و مکرر بین مسلمانان و مشرکان موقتاً پایان مى داد.

«متن پیمان صلح» از این قرار بود که پیامبر(ص) به «على»(علیه السلام) دستور داد بنویس: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیْم».

«سهیل بن عمرو» که نماینده مشرکان بود، گفت: من با چنین جمله اى آشنا نیستم، بنویس «بِسْمِکَ اللّهُمَّ»!

پیامبر(ص) فرمود بنویس: «بِسْمِکَ اللّهُمَّ».

آن گاه فرمود: بنویس: «این چیزى است که «محمّد» رسول اللّه(ص) با «سهیل بن عمرو» مصالحه کرده».

«سهیل» گفت: ما اگر تو را «رسول اللّه» مى دانستیم، با تو جنگ نمى کردیم، تنها اسم خودت، و اسم پدرت را بنویس.

پیغمبر(ص) فرمود مانعى ندارد، بنویس: «این چیزى است که «محمّد بن عبداللّه» با «سهیل بن عمرو»، صلح کرده، که ده سال متارکه جنگ شود تا مردم امنیت خود را بازیابند».

علاوه بر این: «هر کس از «قریش» بدون اجازه ولیّش نزد «محمّد» بیاید (و مسلمان شود) او را بازگردانند، و هر کس از آنها که با «محمّد» هستند نزد «قریش» بازگردد، بازگرداندن او لازم نیست»!.

«همه قبائل آزادند، هر کس مى خواهد، در پیمان «محمّد» وارد شود، و هر کس مى خواهد در پیمان «قریش»».

طرفین متعهدند: نسبت به یکدیگر خیانت نکنند (و جان و مال یکدیگر را محترم بشمارند).

از این گذشته، «محمّد» امسال، باز مى گردد، وارد «مکّه» نمى شود، اما سال آینده قریش به مدت سه روز از «مکّه» بیرون مى روند تا یارانش به زیارت بیایند، اما بیش از سه روز توقف نکنند (مراسم عمره را انجام دهند و بازگردند)، به شرط این که جز اسلحه مسافر، یعنى شمشیر، آن هم در غلاف، سلاح دیگرى به همراه نداشته باشند.

بر این پیمان صلح، گروهى از مسلمانان و مشرکان گواهى داده، و کاتب عهدنامه «على بن ابیطالب»(علیه السلام) بود.

مرحوم «علامه مجلسى» در «بحار الانوار»، بعضى مواد دیگر این صلح نامه را نیز نقل کرده، از جمله این که:

«اسلام در «مکّه» باید آشکار باشد، و کسى را مجبور در انتخاب مذهب نکنند، و اذیت و آزارى به مسلمانان نرسانند».

این مضمون در تعبیر سابق نیز اجمالاً وجود داشت.

در اینجا پیامبر(ص) دستور داد، شترهاى قربانى را که به همراه آورده بودند، در همانجا قربانى کنند، سرهاى خود را بتراشند، و از احرام خارج گردند.

اما این امر، براى جمعى از مسلمانان سخت ناگوار بود؛ چرا که بیرون آمدن از احرام، بدون انجام مناسک عمره، در نظر آنها امکان پذیر نبود، ولى، پیغمبر(ص)شخصاً پیشگام شد، شتران قربانى را، نحر فرمود، و از احرام بیرون آمد، و به مسلمانان تفهیم نمود که این استثنائى است در قانون احرام و قربانى، که از سوى خداوند قرار داده شده است.

مسلمین، هنگامى که چنین دیدند، تسلیم شدند، و دستور پیامبر(ص) دقیقاً اجرا شد، و از همانجا آهنگ «مدینه» کردند، اما کوهى از غم و اندوه بر قلب آنها سنگینى مى نمود؛ چرا که در ظاهر قضیه، مجموع این مسافرت، یک ناکامى و شکست بود، ولى خبر نداشتند که در پشت داستان «صلح حدیبیه»، چه پیروزى هائى براى مسلمانان و آینده اسلام، نهفته است، و در همین هنگام بود، که سوره «فتح» نازل شد، و بشارتِ فتح عظیمى را به پیامبر گرامى اسلام(ص)داد.(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۲۲، صفحه ۲۰٫