پیشوایان معصوم

نوشته‌ها

احمد بن محمد اردبیلى(مقدس اردبیلی) (ره)

اشاره:
احمد بن محمد اردبیلى (معروف به مقدس اردبیلى ) در شهر اردبیل و در ع.ص.ر ص.فویه دیده به جهان گشود. وى پس از رشد و نما و کسب تحصیلات اب.ت.دایى ، به قصد تحصیلات عالیه ،به نجف اشرف مهاجرت کرد و با بهره گیرى از فضاى علمى و م.ع.نوى نجف اشرف مجاورت آن خاک اقدس را پذیرفت و على رغم دعوتهاى مکررى که از سوى امرا و حکام صفوى از او به عمل آمد، نپذیرفت و تدریس و تدرس را بر استفاده از مزایاى اجتماعى و سیاسى ایران ترجیح داد پس از شهید ثانى مرجعیت و ریاست تامه شیعه را در نجف بر عهده داشت.

اساتید
صاحب اعیان الشیعه اساتید او را

۱ . جمال الدین محمود، شاگرد ج.لال الدین دوانى .
۲ . ملا عبداللّه یزدى (صاحب حاشیه تهذیب المنطق ).
۳ . مولى میرزا جان باغندى .
ذکر نموده است او ب.ا ش.ی.خ بهایى و میرزا محمد استرآبادى صاحب رجال معروف ، هم عصر بود و از بعضى شاگردان ش.ه.ی.د ثانى کسب علم نموده است .

شاگردان
علماى بسیارى از محضر ایشان استفاده نموده اند که برخى از آنان عبارتند از
۱ . صاحب معالم.
۲ . صاحب مدارک.
۳ . ملا عبداللّه شوشترى.
۴ . ام.ی.ر غ.لام .
۵ . ام.یر فضل اللّه تفرشى .
هنگام فوت از او پرسیدند به چه کسى مى توانیم رجوع کنیم ؟ گفت در شرعیات به امیر غلام ، و در عقلیات به امیر فضل اللّه تفرشى .

تألیفات
۱ . زبده البیان فى آیات احکام القرآن .
۲ . م.جمع الفائده و البرهان فى شرح ارشاد الاذهان علا مه حلى .
۳ . حدیقه الشیعه در تفصیل احوال پیامبر (صلی الله علیه و آله ) و ائمه (علیهم السلام ) (فارسى ).
۴ . شرح الهیات تجرید قوشجى .
۵ . اثبات واجب تعالى .
۶ . اثبات امامت .
۷ . تعلیقه اى بر شرح مختصر الاصول عضدى .
۸ . ت.علیقه اى بر خراجیه محقق ثانى این کتاب در مورد مساله خراج و مالیات نوشته شده است .
۹ . استیناس المعنویه (به عربى ) در علم کلام .
۱۰ . اصول الدین.

گفتار بزرگان
۱. علامه حر عاملى درباره او مى گوید م.ولى بزرگوار، احمد بن محمد اردبیلى ، عالم فاضل ، مدقق ، عابد زاهد، ثقه ،پرهیزگار، جلیل القدر و عظیم الشان مى باشد .
۲. ص.احب جامع الرواه که خود اردبیلى است ، در حق همشهرى خویش مى گوید احمد بن محمد اردب.ی.ل.ى (ره ) در جلالت قدر و اعتبار و موثق بودن ،مشهورتر از آن است که ذکر گردد او فقیه ، متکلم ، جلیل القدر، و عابدترین و پرهیزکارترین مردم عصر خویش بوده است .
۳. محدث نورى مى گوید ع.ال.م ربانى ، فقیه و محقق صمدانى ، مولى احمد بن محمد اردبیلى ، درخت علم و تحقیقات او با انوار درخشان قدس ، زهد، اخلاص و کرامات او پوشیده است.
۴. محدث قمى در کتاب (الکنى و الالقاب ) در باره او مى گوید عالم ربانى ، محقق و فقیه بزرگوار احمد بن محمد اردبیلى ، در تقوى ، جلالت ،فضیلت ، اصالت ، زهد، دیانت ، ورع ، امانت مشهورتر از آن است که قلم بر آن احاطه کند یا تحت عدد و شمارش در آید او متکلم و فقیه بزرگوار مى باشد.
۵. علامه مجلسى درباره او گفته است او در ورع و ت.ق.وى و زه.د، ب.ه ح.د ن.ه.ایى و مرتبت عالیه رسیده است و همانند او را در میان پیشینیان و متأخرین نشنیده ام خداوند او را با پیشوایان معصوم (علیهم السلام ) محشور دارد .

خصوصیات اخلاقى
در ک.ت.اب ان.وار ن.ع.م.ان.یه سید نعمت اللّه جزائرى ، و در روضات الجنات ،حوادث و قضایاى حیرت انگیزى از آن عالم ربانى نقل کرده اند که صدور چنین اعمال و کرامات از دارندگان چنین ارواح وارسته و پاک با آن همه اخلاص و پاکى ،هیچ نوع تعجب و شگفتى ندارد براى نمونه نامه او به شاه عباس را ذکر مى کنیم
او در ارتباط با رفع گرفتارى یک مسلمان نیازمند که از ترس شاه عباس به حرم مطهر ام.ی.ر ال.م.ؤم.ن.ی.ن على (علیه السلام ) پناهنده شده بود و متوسل به آن عالم ربانى گردیده بود ، ایشان نامه اى به این مضمون به شاه عباس نوشت ب.انى ملک عاریت ، عباس بداند اگرچه این مرد اول ظالم بود و اکنون مظلوم مى نماید ،چنانچه از ت.ق.صیر او بگذرى ، شاید که حق تعالى از پاره اى از تقصیرات تو بگذرد ، بنده شاه ولایت ، احمد اردبیلى .
شاه عباس در پاسخ نامه این چنین نوشت
ب.ه عرض مى رساند عباس خدماتى که فرموده بودید، به جان منت داشته به تقدیم رسانید ،امید که این محب را از دعاى خیر فراموش نکنند.
کلب آستان على ، عباس .

وفات
او پ.س از ع.م.رى تلاش و کوشش در راه اسلام و معنویت ، سرانجام در ماه صفر سال ۹۹۳ ه..ق در نجف اشرف به رحمت ایزدى پیوست و در جوار قبر محبوب و معشوق خویش ،سرور متقیان مولى ع.ل.ى (علیه السلام ) در ایوان طلا سمت راست ورودى حرم مدفون گردیده است.

ریشه‏ هاى علوم ولوى

 

 

اشاره:

بر آنیم تا با مطرح کردن تعدادى از شخصیت ها و راویانى که اهل بیت و پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام از طریق آنان نقل روایت و درایت کرده ‏اند به این سؤال پاسخ دهیم که آیا اهل بیت علیه السلام از چنین شخصیت ها و راویان غیر معصوم کسب علم کرده ‏اند یا خیر؟

بدون شک هرکس با جوامع روایى شیعه و اهل سنت آشنا باشد، کم و بیش به این حقیقت رسیده است که در پاره اى از موارد اهل بیت علیه السلام و امام معصوم از افراد غیر معصوم به صورت مرسل، یا غیر مرسل نقل حدیث کرده‏اند. این گونه اسناد اختصاص به جوامع روایى معتبر و غیر معتبر، شیعه و سنى نداشته و در همه آنها دیده مى‏شود.افزون بر آن، افرادى چون جمال الدین معزى در «تهذیب الکمال‏»، رازى در «الجرح والتعدیل‏»، ذهبى در «سیر اعلام النبلاء» و ابن حجر در «تهذیب التهذیب‏» در شرح حال پیشوایان معصوم شیعه‏ علیه السلام، افرادى را به عنوان مشایخ روایى آنان برشمرده ‏اند.

نام تنى چند از آنان عبارت است از: هند بن ابى هاله تمیمى، عمر بن خطاب، ذکوان مولى عایشه، سعید بن مرجانه، سعید بن مسیب، عبد الله بن عباس، عمرو بن عثمان بن عفان، مروان بن حکم، مسور بن مخرمه، ابو رافع مولى رسول الله‏صلى الله علیه و آله و سلم، ابوهریره، زینب بنت ابى سلمه، صفیه بنت‏حیى، عایشه،ام سلمه، عبد الله بن عمر، ابوسعید خدرى، جابر بن عبد الله انصارى، عبدالله بن جعفر، محمد بن حنفیه،سمره بن جندب، انس بن مالک، عطاء بن یسار، یزید بن هرمز، سلمان، ابوذر، عروه بن زبیر، عطاء بن ابى رباح، قاسم بن محمد بن ابى بکر، محمد بن مسلم بن شهاب زهرى، نافع مولى ابن عمر، عبد الله بن دینار، عبید الله بن ارطاه‏و …. ()

در پاسخ به این پرسش باید گفت: اگر پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام در دوران عمر با برکت‏خود از چنین افرادى نقل روایت‏یا درایت کرده‏اند به خاطر جهاتى است که اینک به برخى از آنها اشاره مى‏ شود.

دلایل نقل معصومین علیه السلام از افراد غیر معصوم

دلیل اول. اصالت دادن به سنت پامبر صلى الله علیه و آله و سلم پس از قرآن: از آنجا که سنت، مفسر و مبین کلام خداوند و حاصل وحى الهى است و در حقیقت پشتوانه عظیم اصول اعتقادى و منبع غنى معارف اسلامى به شمار مى ‏رود، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از همان آغاز به اهمیت و نقش بنیادین سنت عنایت‏ خاصى داشته و در این راستا، هریک از امامان معصوم علیه السلام بر اهمیت و گسترش آن اهتمام فراوانى داشتند.

متاسفانه در صدر اسلام وحتى در زمان حیات پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم برخى به بهانه ‏هایى چون جلوگیرى از اختلاط قرآن با سنت و یا احتیاط در نقل سنت، تمام همت‏ خود را براى جلوگیرى از نشر سنت و از بین بردن آن به کار بردند. عبد الله بن عمر گوید: من هر آنچه را از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى ‏شنیدم مى‏نوشتم و آن را حفظ مى‏ کردم. قریش مرا از این کار بازداشتند و گفتند: پیامبر چون ما بشرى است که حالات روانى غضب و رضایت دارد; آیا صلاح است که سخنان او را حفظ کرده و بنویسى؟ ابن عمر گوید: این مطلب را خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم عرضه داشتم، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:

«اى عبدالله! هر آنچه از من مى ‏شنوى بنویس، به خدا قسم! از من مطلبى جز حق صادر نمى ‏شود». (۲)

با رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دستور رسمى وعلنى ممنوعیت «سنت‏» وجلوگیرى از تدوین، حفظ و گسترش آن از سوى خلیفه اول صادر گردید. ذهبى به نقل از ابن ابى ملیکه مى‏ نویسد:

«خلیفه اول پس از رحلت پیامبر، مردم را جمع کرد و گفت: شما از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم حدیث نقل مى‏ کنید در حالى که با هم اختلاف‏هایى دارید و پیدا خواهید کرد و به طور مسلم بعد از شما مردم به اختلافات بزرگترى خواهند افتاد; بنابراین، از رسول خدا چیزى نقل نکنید، هر کس از شما سؤالى کند، بگویید در میان ما و شما قرآن است، حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بشمارید». (۳)

این شیوه در زمان خلیفه دوم از شدت بیشترى برخوردار گردید و او سردمداران سیاسى را مامور جلوگیرى از رواج سنت مى ‏کرد. قرظه بن کعب صحابى مى‏ گوید:

«آنگاه که عمر ما را براى فرمانروایى عراق فرستاد، ما را پیاده تا حومه شهر مدینه (صرار) بدرقه کرد و سپس گفت: مى‏دانید چرا شما را بدرقه کردم؟ گفتیم به جهت احترام. گفت: علاوه بر آن منظورى داشتم و آن این که: شما به محلى مى‏روید که مردمش مانند زنبوران عسل در کندو و زمزمه قرآن دارند، آنان را با حدیث گفتن از رسول خدا باز دارید. برایشان حدیث نگویید من در ثواب این کار با شما شریک هستم. قرظه مى‏گوید: بعد از شنیدن این دستور سرى خلیفه، دیگر براى مردم عراق حدیث نگفتم. وقتى مردم عراق از او مى‏ خواستند که برایشان حدیث ‏بگوید او جواب مى‏داد: خلیفه، مرا از حدیث گفتن نهى کرده است‏». (۴)

خلیفه دوم قبل از مرگش چندتن از صحابه را که در نقاط مختلف اسلامى سکونت داشتند به مدینه فرا خواند و به آنان گفت: این احادیث چیست که در دنیا منتشر ساخته ‏اید!

وى، عده‏اى از صحابه (مانند: عبدالله بن مسعود، ابوذر و ابو درداء) را از نقل احادیث نهى کرد. این گروه از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از شهر مدینه بیرون رفتند و از طرف خلیفه در این شهر محبوس ماندند و تا هنگام مرگ خلیفه تحت نظر بودند. (۵)

پس از خلیفه دوم، عثمان و دیگر حکام اموى بر اساس سیاست از قبل طراحى شده و در هر زمان با رنگى و شکلى از نشر سنت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم جلوگیرى کردند. عبد الله بن عامر گوید: از معاویه بر بالاى منبر شنیدم که مى‏گفت: «اى مردم از احادیث رسول خدا بپرهیزید وآنها را نقل نکنید مگر آن احادیثى را که عمر اجازه داد و در زمان او نقل مى‏ شد». (۶)

در مقابل این ایده و سیاست، اهل بیت علیه السلام و پیروانشان به هر شیوه ممکن از سنت و محتواى غنى و ارزشمند آن پاسدارى کردند. آنان با تسلط بر سنت رسول خدا، بسیارى از سؤالهاى مردم را با حدیث پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم جواب مى‏دادند و نه تنها در مقابل سؤال، بلکه در مناسبت هاى گوناگون کلمات گهربار خود را مسندا و یا مرسلا از رسول گرامى اسلام نقل مى‏ کردند و در این زمینه تاکید مى ‏کردند که ما هرچه داریم از رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم است. (۷)

در پاره اى از موارد چون حدیث ‏شریف سلسله الذهب امامان معصوم علیه السلام، سلسله سند را از طریق پدران معصوم خودبه رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم رسانده و گاه از طریق دیگران به این مقصود مى ‏پرداختند و بدین وسیله سعى مى‏کردند تا احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به فراموشى سپرده نشود.

دلیل دوم. مبارزه با تبلیغات مسموم: روشن است که قرن دوم و سوم اسلامى و کمى پیش از آن، دوران بروز روایت و نقل و مذاکره حدیث ‏به شمار مى‏ رود. این حالت که تا حدودى عکس العمل ممنوعیت نقل سنت و روایت در قرن اول اسلامى به حساب مى‏ آید باعث ‏شده بود تا همگان به ویژه آنان که در مدینه بودند در این محیط قرار گرفته و آنان که صاحب درایت ‏بودند را غیر عالم و گمراه تلقى کنند.شخصیت هاى بى نظیرى چون امام باقر وامام صادق علیه السلام بر اثر تبلیغات مسموم دستگاه هاى حاکم به ویژه در کوفه و شام به جهالت وضلالت متهم مى‏ شدند; چرا که مجالس درسى خود را با نقل روایت‏ سپرى نمى‏ کردند. یحیى بن عبدالله گوید: روزى جمعى از کوفه در محضر امام صادق علیه السلام بودند; امام علیه السلام خطاب به آنان فرمود: «شگفت از این مردم که بر این باورند تمام دانش خود را از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم گرفته‏ اند و بدان عمل کرده و خود را هدایت شده مى ‏پندارند ولى ما را عالم این درگاه نمى ‏دانند. ما خاندان و فرزندان او هستیم و در خانه هاى ما وحى نازل شده و از نزد ما علم به آنان رسیده است. آیا آنان مى‏ پندارند که خود مى‏ دانند و هدایت ‏شده ‏اند ولى ما جاهل و گمراهیم؟! این محال است‏». (۸)

جامعه و محیط فرهنگى آن زمان چنین اقتضا مى‏ کرد که درایت منهاى قالب روایت، هیچ انگاشته شود و روایت هرچند بى درایت مایه کمال علم و دانش به شمار رود. این برداشت همچنان تا قرنهاى بعدى ادامه داشت و از این رو، القاب «حافظ‏» و «حاکم‏» رایج گردید.ذهبى در توجیه کم‏رنگ کردن شرح حال امام سجاد و امام باقر و امام صادق علیه السلام مى ‏نویسد:

«محمد بن على چون پدر و فرزندش جعفر، روایت زیادى نداشتند و روایات هرکدام از لحاظ کمیت قابل اعتنا نیست; بلکه آنان فقط پاسخ به سؤالات و فتاوایى از خود به یادگار گذاشته‏اند». (۹)

ازاین رو، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام مجبور بودند تا درایات گهربار خود را در قالب روایات بیان کرده و کلمات خود را در ظاهر به راویان و امامان قبل از خود مستند سازند.

دلیل سوم. رفع اتهام از ارسال سند: از آنجا که دوران اهل بیت علیه السلام و امامان معصوم شیعه علیه السلام مواجه با حدیث گرایى ونقل اثر به ویژه در مدینه بود و از طرفى از همان آغاز قرون اسلامى فن نقد اسناد و احادیث‏به وسیله مسلمانان ابداع شده بود، هر شخصیتى خود را مقید به این شیوه مى‏دید و برآن بود تا احادیث‏ خود را به گونه‏اى مسند و متصل بیان کند.

در واقع، نقل احادیث و روایات از افراد ثقه و مورد اعتماد و منطبق با شرایط ویژه، به گونه اى که اتصال دقیق برقرار شود و به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و یا ابتداى سند برسد، از امتیازاتى است که اختصاص به مسلمانان داشته و دیگر فرهنگ ها و ملل دنیا از این نعمت محرومند.

خطیب بغدادى در کتاب «شرف اصحاب الحدیث‏» به نقل از ابوعلى جبانى مى‏ نویسد:

«خداوند سه چیز را در انحصار این امت قرار داده و دیگران پیش از آن محروم بوده‏اند، اسناد یا سند شناسى، علم انساب و نسب شناسى، علم ادبیات چون صرف و نحو و معانى‏».

از این رو، محدثان و کاتبان حدیث رنجها بر خود هموار کرده و با تحمل مشقتها از شهرى به شهر دیگر مى‏رفتند تا با شنیدن احادیث از زبان خود دانشمندان و ناقلان حدیث، این مهم را به انجام رسانند. اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و امام معصوم شیعه علیه السلام با آن‏که خود در اوج قله علمى قرار داشتند و هیچ گونه نیازى براى به کار بردن این شیوه در حقشان نبود، باز خود را در این دایره محدود، مى‏ دیدند و گاه و بى گاه به خاطر عدم رعایت این شیوه متهم به ارسال سند و یا عدم اسناد مى ‏شدند.

روزى عباد بن کثیر بصرى که از زاهدان دروغین زمان امام صادق علیه السلام بود خدمت امام صادق علیه السلام رسید در حالى که لباس غیر متعارف و به اصطلاح تزهدانه بر تن داشت. حضرت او را نصیحت کرده و گفت: پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر کس لباس شهرت وغیر متعارف در دنیا بپوشد خداوند لباس ذلت و پستى در روز قیامت‏بر تن او خواهد کرد».

عباد بن کثیر، گفته حضرت را مورد شک قرار داد و از روى اتهام به این کلام نگریست. امام صادق علیه السلام فرمود:

«یا عباد تتهمنی! حدثنی آبائی عن رسول الله‏»; (۱۰) اى عباد! آیا گفته من را بدون سند مى‏ پندارى. این روایت را از طریق پدرانم از پیامبرصلى الله علیه و آله و سلم براى تو نقل کردم.

در روایت دیگرى آمده است: جابر به امام باقرعلیه السلام عرض کرد: هرگاه کلامى برایم فرمودید سند آن را بازگو کنید. حضرت درجواب فرمود: هرآنچه را من براى تو بگویم از طریق پدرانم از رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم و جبرئیل و در نهایت از خدا نقل مى ‏کنم. (۱۱)

از این رو، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام براى رفع این اتهام و در نهایت، رساندن پیام معارف الهى به گوش تمامى مسلمانان از هر فرقه و طایفه، کلمات خود را در بسیارى از موارد از طریق پدران معصوم خود و یا دیگران نقل مى‏ فرمودند.

البته این بدان معنا نبود که پیشوایان معصوم ‏علیه السلام با هرگونه ترفندى هرچند باطل در صدد نشر افکار خود باشند بلکه گاه براى به کار گرفتن شیوه اسناد افزون بر آن‏که خود از پدرانشان شنیده و یا به ارث برده بودند از دیگران که ائمه علیهم السلام از آنان شنیده بودند، این گونه روایات را نقل مى‏ کردند.

دلیل چهارم. معرفى الگو: در پاره‏اى از موارد، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام از افرادى نقل روایت کرده‏اند که داراى موقعیت ویژه اى در میان مردم بوده‏ اند. افرادى چون ابوذر و سلمان که زهد و پارساییشان زبانزد خاص و عام بود از چهره‏ هایى بودند که در این زمینه مورد تکریم و تمجید همگان قرار گرفته بودند.

گرچه اهل بیت علیه السلام سرآمد واقعى ارزش هاى اسلامى بوده و هستند; اما با توجه به حساسیتى که جمع زیادى از مردم بر اثر تبلیغات مسموم و گمراه کننده، نسبت‏به آنان پیدا کرده بودند و حتى جمعى آنان را در حد عامه مردم و پایان تر از آن مى‏دانستند، چنین موقعیتى در بین توده مردم نداشتند.

در صدر اسلام آوازه زهد ابوذر و سلمان به یقین بیشتر از زهد و پارسایى اهل بیت ‏علیه السلام طنین انداز شده بود. از این رو، امامان اهل بیت علیه السلام براى تبیین حقایق ارزشى انسانى و اسلامى و تبیین معارف اخلاقى به فعل یا قول این گونه افراد وجیه المله‏اى استناد کرده و یا سلسله سند خود را از طریق آنان به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى ‏رساندند.

بررسى روایاتى که اهل بیت علیه السلام از طریق افرادى چون ابوذر و سلمان نقل کرده‏اند این حقیقت را به خوبى آشکار مى ‏سازد. (۱۲)

دلیل پنجم. زدودن نقاب از چهره برخى از شخصیت هاى برجسته: چهره‏هاى تابناکى در طول تاریخ به خاطر حمایت از مکتب اهل بیت علیه السلام مورد بى مهرى حزب مخالف قرار گرفته و شخصیت آنها یا تحریف شده و یا کمتر نام و نشانى در متون اهل سنت از آنان دیده مى‏شود. برخى از این افراد به جرم نقل حتى یک روایت در فضیلت اهل بیت علیه السلام به انواع و اقسام تهمتها متهم شده و نامشان از ردیف اسامى راویان و عالمان حذف گشته است. مثلا «احمد بن ازهر بن منبع نیشابورى‏» که بسیارى از دانشمندان رجالى او را ستوده ‏اند از سوى «یحیى ین معین‏» رجالى بزرگ اهل سنت‏ به خاطر نقل روایت «یا علی انت‏سید فی الدنیا و سید فی الاخره‏» بایکوت گردید و یحیى ین معین او را غالى، افراطى و کافر به ولایت فقیهان وعالمان زمان دانست.

در این شرایط بود که پیشوایان معصوم شیعه ‏علیه السلام، سعى در معرفى چنین شخصیت هایى داشته و نامشان را به طور مکرر در طریق روایات ذکر مى ‏کردند.

شاید یکى از علل ذکر نام جابر بن عبدالله در طریق اسناد روایات به معصومین علیه السلام زدودن نقاب ازچهره این شخصیت عظیم و برجسته اسلامى بود و او در پرتو این معرفى توانست‏ بسیارى از حقایق اسلامى را براى دوستان ودشمنان مکتب خود بیان کند.

دلیل ششم.مقایسه و نقد آراى سران مذاهب: در اواخر ایام تابعین واوایل ایام تابعان تابعین بر اثر اختلاف نظر فقیهان جامعه اسلامى، در مسائل نظرى پدیده مذاهب به وجود آمد. این اختلاف فتوا درمسایل نظرى که به طور کلى به خاطر دور شدن از آرا و نظرات اهل بیت علیه السلام وحدیث زدگى به ویژه در عراق به وجود آمده بود مایه سردرگمى جمعى از مسلمانان گردیده بود.

از این رو، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام با طرح نظرها و آراى فقیهان نامى دوران معاصر خود، شاگردان مکتب خود را با سستى مبانى آنان آشنا مى‏ کردند و گاه شیوه بحث و نقادى را از این طریق به آنان مى ‏آموختند. به عنوان نمونه مى‏ توان گفت در کتب اربعه شیعه به نقل از حضرات معصومین علیه السلام در حدود ۹۵ مورد اسم «ابن ابى لیلى‏» (محمد بن عبد الرحمان بن ابى لیلى انصارى ۷۴ ۱۴۸ق) و نقد آراى او دیده مى ‏شود. (۱۳)

همچنین در کتب اربعه شیعه در حدود ۳۷ مورد اسم «ابن شبرمه‏» (عبد الله بن شبرمه بن طفیل ۷۲ ۱۴۴ ق، قاضى و فقیه) و نقد آراى او توسط امامان معصوم شیعه علیه السلام دیده مى‏ شود. (۱۴)

بنابراین نقل فتوا و روایت از سران مذاهب هرگز به معناى استفاده از آنها نیست و در اکثر موارد این مطالب به نقل کشیده مى ‏شود و هیچ گونه دلالتى بر استفاده علمى اهل بیت علیه السلام از آنها ندارد. (۱۵)

دلیل هفتم. جدال احسن با مخالفان مذهب اهل بیت علیه السلام: گاهى براى تسلیم کردن طرف مقابل باید به قیاسى تمسک کرد که صغرى یا کبراى آن مورد پذیرش او باشد. هرچند مورد قبول استدلال کننده نباشد; این نوع قیاس را جدل نامند.

این شیوه از سوى اهل بیت علیه السلام براى مجاب کردن مخالفان خود گاه و بى گاه به کار گرفته مى‏شد. در مجلس بحثى که مامون براى علماى مذاهب و ادیان تشکیل داده بود و حضرت رضا علیه السلام نماینده مسلمانان به شمار مى‏ رفت; بین حضرت رضا علیه السلام و عالم مسیحى در باره الوهیت‏ یا عبودیت عیسى علیه السلام اختلاف نظر شد. عالم مسیحى براى حضرت عیسى مقام الوهیت و فوق بشرى را ادعا مى کرد. حضرت رضا علیه السلام فرمود:

عیسى همه چیزش خوب بود جز یک چیز و آن این که بر خلاف سایر پیامبران به عبادت علاقه اى نداشت. عالم مسیحى گفت: این سخن عجیب است، او از همه مردم عابدتر بود.

حضرت رضا علیه السلام با گرفتن این اعتراف ازاین شخص، فرمود: عیسى چه کسى را عبادت مى‏ کرد؟ آیا عبادت دلیل عبودیت نیست؟ و آیا عبودیت دلیل عدم الوهیت نیست؟

و به این ترتیب حضرت رضا علیه السلام با استدلال به امرى که مورد قبول طرف مقابل بود او را محکوم کرد. (۱۶) پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام با استفاده از صنعت جدل بسیارى از مطالب حق و مقامات اهل بیت علیه السلام را براى دیگر مذاهب اسلامى تبیین مى‏ فرمودند.

اهل سنت عنوان صحابى را براى اثبات جلالت قدر و درستى افکار و کردار اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ‏کافى دانسته و به این دلیل هر نوع لغزش از آنان را بر خطاى سهوى و یا اجتهاد حمل مى کنند.

پیشوایان شیعه علیه السلام با استفاده از این مطلب نادرست ولى مورد پذیرش عامه براى اقناع مخالفان و اثبات مذهب اهل‏بیت علیه السلام برخى از اصول اساسى شیعه و معارف والاى اسلامى را از طریق صحابه و یا دیگر شخصیتهاى مورد قبول عامه نقل مى‏ کردند.

گزافه نیست اگر گفته شود اکثر قریب به اتفاق راویانى که اهل بیت علیه السلام از طریق آنان نقل روایت و درایت کرده‏اند از شخصیت هاى مورد قبول عامه بوده ‏اند.

شخصیت هایى چون عایشه، عبد الله بن عمر، ابو سعید خدرى، مالک بن انس، ابن شهاب زهرى و… که مورد پذیرش اهل سنت ‏بوده و هستند واسطه در نقل بسیارى از اصول تشیع ومکتب اهل بیت علیه السلام قرار گرفته‏ اند.

امام باقر علیه السلام از طریق سالم بن عبدالله بن عمر از پدرش گوشه ‏اى از ماجراى معراج رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم را که مایه اثبات امامت و ولایت اهل بیت علیه السلام و فضیلت و برترى امیر مؤمنان علیه السلام مى ‏باشد براى دیگران نقل مى ‏کند. (۱۷)

در خاتمه شایان ذکر است: هر یک از امامان معصوم علیه السلام از پدران معصوم خود روایات و یا درایاتى را نقل فرموده ‏اند که باید گفت این نیز یکى از راههاى کسب علوم اهل بیت علیه السلام بوده است. (۱۸)

پى ‏نوشت‏:

۱.بنگرید: تهذیب الکمال:۶/۲۲۰، ۳۹۶و ۲۰/۳۸۳و ۵/۷۵; الجرح والتعدیل: ۳/۷۳، ۲۴۹و ۶/۹۷۷و ۸/۱۱۷، ۶۲۵و ۲/۱۹۸۷; سیر اعلام النبلاء: ۴/۳۸۶، ۴۰۱و ۶/۲۵۵و ۹/۳۸۷; تهذیب التهذیب: ۲/۱۰۳، ۲۹۵، ۳۴۵و ۷/۳۰۴، ۳۸۷و ۹/۳۵۰و ۱۰/۳۹۹; کافى: ۱/۴۷۲، روایت ۱;کافى ۲/۴۹، روایت ۱و ص ۱۵۲، روایت ۱۱; کافى ۴/۳۵، روایت ۲; کافى ۵/۵۲۹، روایت ۵; کافى ۶/۲۶۹، روایت ۵; کافى ۷/۱۱۳، روایت ۳; الطبقات الکبرى لابن سعد: ۲/۱۷۷، سطر ۱۳; صحیح مسلم: ۴/۱۹۰۳، روایت ۹۶.

۲. سنن ابى داود: ۲/۱۲۴[باب فی کتاب العلم].

۳. تذکره الحفاظ:۱/۳۲.

۴. تذکره الحفاظ: ۱/۷; شرف اصحاب الحدیث، ص ۸۸.

۵. المستدرک على الصحیحین: ۱/۱۱۰; شرف اصحاب الحدیث، ص ۸۷.

۶.شرف اصحاب الحدیث، ص ۹۱.

۷. بنگرید: وسائل الشیعه: ۱۸/۵۸،باب ۸، ابواب صفات القاضی، روایت ۲۶.

۸. کافى: ۱/۳۹۸، حدیث ۱.

۹. سیر اعلام النبلاء:۴/۴۰۱.

۱۰. اختیار معرفه الرجال، ص ۳۹۲، روایت ۷۳۷.

۱۱. وسائل الشیعه: ۱۸/۶۹، روایت ۶۷.

۱۲. بنگرید کافى: ۲/۱۵۲، روایت ۱۱; ۶/۲۶۹، روایت ۵ ; امالى صدوق، ص ۲۷۵، روایت ۱۵ و ص ۴۱۱ روایت ۷.

۱۳. بنگرید: المعجم المفهرس لالفاظ احادیث الکتب الاربعه: ۱/۲۱ ۲۲.

۱۴.همان: ۱/۲۳.

۱۵. در برخى از کتب عمومى اهل سنت مطالبى نقل شده که خلاف مدعاى مذکور است. این گونه مطالب افزون بر آن که از اخبار آحاد بوده و مبتلا به ضعف سند است‏با حداقل اعتقادات مبرهن و روشن شیعه ناسازگار است.ر. ک: تاریخ دمشق لابن عساکر، [ترجمه الامام زین العابدین ] روایت ۳۲و۳۳.

۱۶.بحار الانوار:۱۰/۳۰۳.

۱۷.غیبت نعمانى، ص ۹۳و ۹۴.

۱۸. در این زمینه روایات زیادى در کتابهاى روایى شیعه دیده مى‏شود; ازجمله کتاب بصائر الدرجات، ص ۳۷۷، باب ۳.

منبع : سید محمد کاظم مدرسى کلام اسلامی-ش ۱۷

مباهله سند برگزیدگی

آیه مباهله یکی از جلوه های خاصّ اصحاب کساء در آیات نورانی قرآن کریم است که در این مقاله گوشه ای از این تجلّیات را با بهره گیری از احادیث معتبر و مستند پیشوایان معصوم(علیهم السلام) ثبت می کنیم.

واژه مباهله

مباهله از ریشه «بهل» می باشد و بهل در اصل به معنای رها کردن، وانهادن و ترک نمودن است.۱

«بُهلَه» و «بَهْلَه» به معنای لعنت کردن است، بَهَلَهُ: لَعَنَهُ، بَهْلَه الله: لَعنۀُ اللهِ.۲

«أبتِهال» از باب افتعال به معنای تضرّع و تلاش در دعا است.۳

«مباهَلَه» از باب مفاعله به معنای «مُلاعَنَه» یعنی: دو نفر، یا دو گروه در یک موضوع مورد اختلاف، با یکدیگر اجتماع کنند و از خدا بخواهند که لعنت خود را بر شخص یا گروه ستمگر قرار دهد.۴

نیایش گری که جز خدا همه چیز را فرو نهاده، با یک اخلاص فقط به خدا توجّه می کند، نیایش او را «ابتهال» گویند.

دو طرف متخاصم پس از مباهله، یکدیگر را یله و رها کرده در معرض لعنت خدا قرار می دهند.

شخصی که از کسی بیزاری جسته، او را مورد لعن قرار می دهد، او را وانهاده، به حال خود ترک می کند.۵

آیه مباهله

آیه ۶۱ سوره مبارک آل عمران به «آیه مباهله» معروف است، زیرا در این آیه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)

مأموریت یافته که با نصارای نجران مباهله کند:

«پس هر که در این [باره] پس از دانشی که تو را [حاصل] آمده با تو محاجّه کند، بگو: بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم. سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»۶

جایگاه نجران

سرزمین «نجران» در نقطه مرزی «حجاز» و «یمن» و تنها پایگاه نصارا در منطقه حجاز بود.

یک مبلّغ راستین مسیحیّت به نام عبدالله تامر اهالی نجران را به آیین مسیحیّت دعوت کرد، در طول زمان، اکثریت اهل نجران به کیش مسیحیّت درآمدند و نجران با ۷۳ دهکده تابع خود به صورت پایگاه مسیحیّت درآمد.

پادشاه ستمگر نجران آنان را به رها کردن آیین مسیحیّت و بازگشت به آیین یهود دعوت کرد، نصارای نجران از پذیرش آن امتناع کردند و در آیین خود پابرجا ماندند.

پادشاه ستم پیشه گودالی کنده در آن آتش افروخته، پایمردان در آیین مسیحیّت را در آن گودال انداخته، طعمه حریق نمود.

تعداد این افراد را یاقوت ۲۰۰۰۰ نفر ثبت کرده است.۷ از این واقعه دلخراش در قرآن کریم به عنوان «اصحاب اُخدُود»، یعنی شکنجه گران گودال آتش یاد شده است.۸

مشروح این جنایت در همه کتب تفسیری آمده است.۹

نصارای نجران در آیین خود محکم و پایدار و در معارف خود بینا و هشیار بودند، از این رهگذر نشانه های خوبی از روح انتظار پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در تاریخ حوزه نجران در صفحات تاریخ ثبت شده، که به چند نمونه از آنها اشاره می کنیم:

۱. پیش از بعثت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) یکی از اسقف های نجران به مکّه آمده، با جناب عبدالمطلب پیرامون اوصاف پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) سخن می گفت که ناگهان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نزد عبدالمطلّب آمد، آن اسقف با دیدن حضرت در سنین کودکی، او را شناخت و گفت: ایشان همان پیامبر موعود است. آنگاه درباره حفاظت و حراست از آن حضرت سفارش نمود.۱۰

۲. در آستانه بعثت آن حضرت، عروبن مسعود در یک سفر تجاری به نجران رفته بود، یک اسقف نجرانی که با او رفاقت داشت، به او گفت: زمان بعثت پیامبری در حرم شما مکّه فرا رسیده، او آخرین پیامبر از پیامبران الهی است، تا مبعوث شده به سوی خدا فرا خواند. به او ایمان بیاور.۱۱

۳. یک گروه ۲۰ نفری از نصارای نجران، قبل از هجرت در مکّه معظّمه به محضر مقدّس آن حضرت شرفیاب شده به شرف اسلام مشرّف شدند.۱۲

۴. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) هنگامی که به کسرا، قیصر و دیگر سران دول جهان نامه می نوشتند، نامه ای نیز به اسقف نجران نوشتند و آنها را به آیین اسلام دعوت کردند.۱۳

۵. هنگامی که نامه پیامبر(صلی الله علیه و آله) به اسقف رسید، اسقف آن را به شرحبیل ارائه داد، وی گفت: این از محدوده معلومات من بیرون است، من فقط می دانم که خداوند به حضرت ابراهیم(ع) وعده داده که نبوّت را در نسل حضرت اسماعیل(ع) قرار دهد و من مطمئن نیستم که این شخص همان پیامبر موعود نباشد. آنگاه دیگر بزرگان نجران و ۷۳ روستای تابع آن را گردآوردند و رایزنی کردند، قرار بر این شد که عدّه ای را به مدینه بفرستند و درباره آن حضرت تحقیق کنند.۱۴

۶. تعداد ۶۰ تن از سران نجران برای ارزیابی اوضاع مسلمانان و تحقیق درباره پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از نجران به سوی مدینه عزیمت کردند. ۱۴ تن از اینها اشراف و رجال برجسته نجران بودند که اسامی آنها در کتب سیره و تراجم آمده است.۱۵

۷. سرپرست این هیئت، أیهم نام داشت که به سیّد معروف بود، او مردی مدیر و مدبّر بود که هیچ کاری بدون صلاحدید ایشان انجام نمی پذیرفت.

زمامدار نجران در آن زمان عبدالمسیح نام داشت که به عاقب معروف بود. اسقف اعظم آنها نیز ابوحارثـ[ بن علقمه بود که نماینده رسمی کلیساهای روم در حجاز بود.

۸. ابوحارثه برادری داشت به نام کوز که همراه او در حرکت بود، استر وی در مسیر مدینه آسیب دید، کوز گفت: دور باد.

ابوحارثه گفت: خودت دور باشی و هلاک شوی.

کوز گفت: چرا برادر جان؟

گفت: او همان پیامبری است که سال ها منتظرش بودیم.

کوز گفت: پس چرا در ایمان آوردن به او تعلّل می ورزی.

ابوحارثه گفت: نمی بینی که نصارای نجران چقدر به ما احترام می کنند، ما را عزیز می دارند و چقدر در حقّ ما فداکاری می کنند، اگر من به او ایمان بیاورم باید از همه این جاه و مقام و مال و منال بگذرم.

کوز اعترافات برادر را آویزه گوش کرده، به آن حضرت ایمان آورد و سخنان برادرش را انگیزه اسلام خود بیان می کرد.۱۶

۹. پس از استماع سخنان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) شب را مهلت گرفتند و به رایزنی پرداختند، عاقب گفت:

ای ملّت نصارا شما به خوبی می دانید که محمّد پیامبر است و از سوی خدا مبعوث شده است، هر گروهی با پیامبری مباهله کند، کوچک و بزرگشان هلاک می شود، اگر نمی خواهید از آیین خود دست بردارید، تن به جزیه بدهید.۱۷

۱۰. پس از مشاهده چهره نورانی و ملکوتی پنج تن

آل عبا(علیهم السلام)، بزرگ هیئت اعزامی نجران گفت:

ای گروه نصارا من چهره هایی را می بینم که اگر به سوی پروردگار توجّه کنند و از خدا بخواهند که کوهی را از زمین برکند، حتماً آن را می کند.

هرگز با اینها مباهله نکنید که هلاک می شوید و یک تن نصرانی تا روز قیامت در روی زمین نمی ماند، پس تن به جزیه بدهید و برگردید.

پس جزیه را پذیرفتند و مدینه را به قصد نجران ترک کردند.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «سوگند به خدایی که جان محمّد در دست قدرت اوست، اگر اینها مباهله می کردند خداوند اینها را به خوک و بوزینه مسخ می کرد و بر همه صحرا آتش می بارید و همه اهل نجران را از روی زمین برمی داشت.»۱۸

در حدیث بالا و ده ها حدیث دیگر به صراحت آمده است که منظور از آن چهره های نورانی وجود مقدّس پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) امیرمؤمنان(ع)، امام حسن(ع)، امام حسین(ع) و حضرت فاطمه(س) بودند.

پی نوشت ها:

منبع: روی دست آسمان، صص ۱۸۳ ۱۸۹.

۱. ابن فارس، معجم مقاییس اللغه، ج ۱، ص ۳۱۱.

۲. ابن منظور، لسان العرب، ج۱، ص ۵۲۲.

۳. خلیل، کتاب العین، مادّ\: بهل.

۴. ابن اثیر، نهایـ[، ج۱، ص ۱۶۷.

۵. راغب اصفهانی، مفردات، ص ۶۳.

۶. «فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَۀُ اللهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ.»

۷. یاقوت، معجم البلدان، ج ۵، ص ۲۶۸.

۸. سوره بروج (۸۵)، آیه ۴.

۹. طبرسی، مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۷۰۷.

۱۰. ابونعیم، دلائل النبوّه، ج ۱، ص ۱۶۵، ح ۱۰۰.

۱۱. همان، ج ۲، ص ۵۳۳، ح ۴۶۱.

۱۲. ابن اسحاق، السّیره، ص ۲۱۸.

۱۳. یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۵۶.

۱۴. ابن کثیر، التفسیر، ج ۱، ص ۳۲۴.

۱۵. ابن کثیر، البدایـه و النهایـه، ج ۵، ص ۵۶.

۱۶. ابن هشام، السّیره النبوّیـه، ج ۳، ص ۱۱۳.

۱۷. همان، ص ۱۲۵.

۱۸. ابن صباغ مالکی، الفصول المهمّه، ص ۲۵.

منبع :موعود – شهریور ماه سال ۱۳۹۱ شماره ۱۲۹ –

سیره اخلاقی امام هادی(علیه‌السلام)

اشاره

پیشوایان معصوم (علیهم‌السلام) انسانهای کامل و برگزیده‌ای هستند که به عنوان الگوهای رفتاری و مشعلهای فروزان هدایت جامعه بشری از سوی خدا تعیین شده اند. گفتار و رفتار و خوی و منش آنان ترسیم «حیات طیبه» انسانی و وجودشان تبلور تمامی ارزشهای الهی است.بدون شک، پیروی از دستورها و رفتارشان، تنها راه دستیابی به کمال انسانیت و سعادت دو جهان است. در این نوشتار مختصر برآنیم برای آشنایی بیشتر با پیشوای دهم(علیه‌السلام) فرازهایی زرّین از سیره تربیتی و ویژگی های اخلاقی آن برگزیده الهی را از باب تیمن و تبرّک نقل کنیم.

طبق فرمایش امام هادی (علیه‌السلام) پیشوایان معصوم(علیهم‌السلام) معدن رحمت، گنجینه داران دانش، نهایت بردباری و حلم، بنیانهای کرامت و ریشه های نیکان، خلاصه و برگزیده پیامبران، پیشوایان هدایت، چراغهای تاریکی ها، پرچم های پرهیزگاری، نمونه های برتر و حجتهای خدا بر جهانیان هستند.(۱) پیشوای دهم امام هادی(علیه‌السلام) یکی از پیشتازان دانش و تقوا و کمال است که وجودش مظهر فضائل اخلاقی و کمالات نفسانی و الگوی حق جویان و ستم ستیزان است.

رشد و نموّ امام(علیه‌السلام)

امام هادی (علیه‌السلام) در خاندانی پا به عرصه جهان هستی گشود که اخلاق و انسانی مجّسم بودند، ادب و محبت بر سراسر این خانواده سایه گستر بود؛ کودک به بزرگ احترام می گذاشت و بزرگ در محبت و مهر به کودک پیش قدم بود. مورّخان نمونه های شگفت انگیزی از ویژگی های اخلاقی این خاندان را نقل کرده اند، مثلاً منقول است که: «امام حسین (علیه‌السلام) در برابر برادر خویش حضرت امام حسن (علیه‌السلام) هرگز سخن نمی گفت و این کار را برای تجلیل و بزرگداشت برادر انجام می داد.»(۲) یا این که: امام سجّاد (علیه‌السلام) هرگز در حضور مادر یا دایه خویش غذایی نخورد، بخاطر این که مبادا نظر مادر یا دایه قبلاً به سمت آن غذا جلب شده باشد و بدین وسیله حقوق آنان را ضایع کند و دل ایشان را بشکند(۳) رعایت این گونه موارد اخلاقی، مانند رفتار انبیاست و متخلّقین به آن در همان اوجی پرواز می کنند که انبیای الهی مطمح نظرشان بوده است. امام هادی در دامان پدر با یکایک فضائل و مکارم اخلاقی پدر مأنوس می گشت و از زلال دانش ایشان سیراب می شد، هر روز پدر جلوه هایی از روح آتشین خود را بر فرزند عیان می ساخت و او را برای مسئولیت بزرگ آینده، آماده می نمود. پدر آنچنان شیفته فرزند بود که از ابراز آن نمی توانست خودداری کند و بارها اعجاب و شگفتی خویش را از این انسان نمونه و ممتاز نشان می داد. نمونه زیر گویای این مطلب است.

مورّخین نقل می کنند هنگامی که امام جواد(علیه‌السلام) قصد حرکت به سمت عراق را داشت، امام هادی(علیه‌السلام) را که در آن زمان شش ساله بود در دامان خود نشاند و از او پرسید: دوست داری از عراق چه هدیه ای برایت بیاورم؟ امام هادی(علیه‌السلام) تبسّمی کرده فرمود: «شمشیری چون آتش…».

آن گاه امام جواد(علیه‌السلام) رو به فرزند دیگر خود «موسی» نموده از او پرسید: تو چه دوست داری؟ موسی پاسخ داد: «فرش خانه ای….»

امام جواد (علیه‌السلام) در حالی که از پاسخ امام هادی مشعوف بود فرمود: «ابوالحسن به من شباهت دارد و مانند من است».

پاسخ امام نشان شجاعت ذاتی و آمال وی بود و این چیز غریبی نیست؛ زیرا همه ائمه اطهار(علیه‌السلام) این خصیصه را در خود داشتند.

امام هادی (علیه‌السلام) در همان کودکی از آنچنان نبوغ، زیرکی و هوشیاری برخوردار بود که اطرافیان را مبهوت می ساخت و مورّخان نمونه های متعدّدی از تیزهوشی آن حضرت را نقل کرده اند: معتصم پس از به شهادت رساندن امام جواد(علیه‌السلام) از عمر بن فرج خواست به مدینه رفته معلمی برای امام هادی(علیه‌السلام) که در آن وقت شش سال و چند ماه داشت انتخاب کند و تأکید کرد که معلم باید از دشمنان اهل بیت و مخالفین آنان باشد! تا امام را با کینه اهل بیت پرورش دهد و ایشان را اعتقادات نواصب بیاموزد و دشمنی خاندان نبوت را در دل امام جای دهد! عمر بن فرج در اجرای دستورات معتصم به مدینه رفته و ماجرا را با والی شهر در میان گذاشت. او و چند تن دیگر، «جنیدی» را به عنوان دشمن دیرینه اهل بیت معرفی کردند. جنیدی پس از اطلاع از موضوع، موافقت خود را اعلام کرد. برای او حقوقی ماهانه تعیین گشت و از او خواسته شد تا مانع ملاقات شیعیان با امام گردد. جنیدی کار خود را آغاز کرد، ولی از آنچه مشاهده کرد شگفت زده و مبهوت شد. روزی محمّد بن جعفر، جنیدی را دید و از او پرسید:

«این کودک (امام هادی) تحت تعلیم و آموزشت چگونه است؟…» جنیدی از این تعبیر برآشفته شد و گفت: «می گویی: این کودک؟! نمی گویی: این پیر! تو را به خدا کسی را داناتر از من نسبت به علم و ادب در مدینه می شناسی؟».

محمّد پاسخ داد: «نه».

امّا به خدا من بحثی را در ادبیات پیش کشیده و موضوع را آنچنان که گمان می کنم شایسته است بسط می دهم، بعد می بینم او مطالبی را به گفته هایم می افزاید که من از آنها استفاده می کنم و از او می آموزم. مردم گمان می کنند من به امام درس می دهم؛ ولی به خدا این من هستم که از او درس می آموزم…

چند روز بعد دوباره محمّد بن جعفر، جنیدی را دیده از او پرسید: «حال این کودک چگونه است؟». جنیدی از این حرف برانگیخته شد و گفت: «دیگر این حرف را تکرار مکن به خدا او بهترین مردم روی زمین و فاضل ترین خلق خداست. گاهی می خواهد وارد اتاق بشود می گویم اوّل سوره ای از قرآن بخوان و بعد داخل شو. می گوید: کدام سوره را می خواهی تا بخوانم؟ و من نام سوره های بلند اوّل قرآن را نام می برم، هنوز نام سوره تمام نشده شروع می کند به خواندن آن و آنچنان درست و دقیق می خواند که من درست تر از آن را نشنیده ام. او قرآن را زیباتر از مزامیر داوود می خواند و علاوه بر آن حافظ تمام قرآن است و تأویل و تنزیل آن را نیز می داند. سپس جنیدی گفت: «سبحان اللّه!» این کودک در میان دیوارهای سیاه مدینه رشد کرده است، پس این دانش عمیق را از کجا کسب کرده است؟». سرانجام همین جنیدی ناصبی و دشمن اهل بیت، از برکات انفاس قدسی امام هادی، صراط مستقیم را یافت و چنگ به دامن «حبل المتین» الهی زد و در زمره محبّان اهل بیت قرار گرفت و به امامت ائمه هدی اعتراف کرد(۴)البته طبیعی است که تنها توجیه حقیقی این پدیده همان اعتقاد شیعه درباره این خاندان است. شیعیان بر این عقیده اند که خداوند متعال به اهل بیت دانش و حکمتی عنایت کرده است که دیگران از آن بی نصیب می باشند و در این مورد سن و سال مدخلیّتی ندارد.

علم و دانش امام(علیه‌السلام)

بدون تردید بعد علمی و آگاهی گسترده ائمه(علیه‌السلام) در همه زمینه ها از پایه های اساسی امامت در طول حیات آن بزرگواران به شمار رفته و به عنوان یکی از معیارهای مطمئن و روشن که در دسترس همگان قرار داشت برای تشخیص امام برگزیده از سوی خدا، از مدّعی امامت، در جامعه اسلامی شناخته شده بود.

حاکمان ستمگر اموی و عبّاسی در رویارویی با پیشوایان حق به هر اقدامی که به گونه ای در تثبیت موقعیّت آنان و تضعیف موقعیّت امامان شیعه مؤثر بود دست زدند، و حتی موفق شدند چهره های وابسته و مزدوری را در لباس عالمان دین و فقیهان شریعت به مسلمانان تحمیل کنند، ولی هیچ گاه نتوانستند در میدان علم و دانش بر پیشوایان معصوم پیشی گیرند، و حتی نتوانستند در یک مورد و برای یک بار آنان را محکوم کنند، با آن که برخی از آنان مانند مأمون برای دستیابی به این هدف تلاشهای فراوانی کرده و سرمایه های زیادی صرف نمودند.

اساسی ترین ویژگی علوم ائمه (علیه‌السلام)، خدادادی بودن آن است. آنان در هیچ مکتب و نزد هیچ فردی درس نخواندند، بلکه در پرتو شایستگی ها و لیاقتهایی که داشتند، خداوند چشمه سارهای زلال دانش و معرفت را در قلب پاکشان به جریان و جوشش انداخت و وجود مبارکشان را به تعبیر امام هادی(علیه‌السلام) گنجینه های علم و جایگاه های معرفت خویش(۵)قرار داد.

امام هادی (علیه‌السلام) در سخنی به این دانش گسترده اشاره نموده می فرماید: »اسم اعظم خداوند ۷۳ حرف است و نزد آصف (بن برخیا) تنها یک حرف آن بود که چون خدا را بدان خواند، زمین حد فاصل بین او و (پادشاه) سبا برای او درهم پیچیده شد. آصف تخت بلقیس را برداشت و آن را نزد سلیمان نبی (علیه‌السلام) برد، سپس زمین کشیده (منبسط) شد (و به حال نخست بازگشت). تمام اینها در کمتر از یک چشم بر هم زدن صورت گرفت؛ ولی نزد ما از اسم اعظم الهی ۷۲ حرف است و یک حرف آن نزد خداست که آن را در (خزانه) علم غیب به خود اختصاص داده است».(۶)

بزرگ ترین خیانت زمامداران غاصب اموی و عبّاسی معاصر ائمه(علیه‌السلام) به بشریت، به ویژه مسلمانان این است که با مشکلات و محدودیّت هایی که برای ائمه (علیه‌السلام) به وجود آوردند، مانع نشر و گسترش علوم آنان در جامعه شده و مردم را از آن فیض بزرگ محروم ساختند.

این محدودیّت درباره همه پیشوایان اعمال می شد، ولی نسبت به «عسکریین» (پیشوای دهم و یازدهم) علیهماالسلام با شدّت بیشتر، به گونه ای که بخش اعظم دوران امامت امام هادی(علیه‌السلام) و تمامی دوران امامت امام عسکری(علیه‌السلام) در «سامرّا» که عنوان پادگان نظامی را داشت تحت نظارت دقیق نیروهای امنیّتی دستگاه سپری شد و برای مردم امکان دسترسی به آنان و استفاده از محضرشان وجود نداشت؛ با این حال، امام هادی از هر فرصتی استفاده کرده و با افاضه شمه ای از علوم خدادادی خود به صورت کتبی یا شفاهی، در قالب سخن گفتن با افراد مختلف به زبان خود آنان، پیشگویی نسبت به حوادث آینده، خبر دادن از نیّت افراد و… انسانها را از فروغ دانش خود بهره مند و بدین وسیله آنان را به شاهراه حق، رهنمون می ساخت.(۷)

سلاح علم ویژه امامت و به کارگیری آن در قالبها و پوششهای یاد شده، کارسازترین، کوبنده ترین و در عین حال بی خطرترین سلاحی بود که در شرایط حاکمیت جو خفقان آن روز، در اختیار پیشوای دهم(علیه‌السلام) قرار داشت و حکومت، هیچ راه و بهانه ای برای مبارزه با آن نداشت.

حلم و بردباری امام(علیه‌السلام)

حلم و بردباری از ویژگیهای مهمی است که مردان بزرگ، به ویژه رهبران الهی که بیشترین برخورد و اصطکاک را با افراد نادان و نابخرد و گمراه داشتند، از آن برخوردار بوده و در پرتو این خلق نیکو افراد بسیاری را به سوی خود جذب کردند.

امام هادی(علیه‌السلام) همچون نیاکان خود در برابر ناملایمات بردبار بود و تا جایی که مصلحت اسلام ایجاب می کرد با دشمنان حق و ناسزاگویان و اهانت کنندگان به ساحت مقدس آن حضرت، با بردباری برخورد می کرد.

«بریحه» عباسی که از سوی دستگاه خلافت به سمت پیشنمازی مکّه و مدینه منصوب شده بود از امام هادی(علیه‌السلام) نزد متوکل سعایت کرد و برای او نوشت: «اگر نیازی به مکّه و مدینه داری، «علی بن محمّد» را از این دو شهر بیرون کن؛ زیرا او مردم را به سوی خود خوانده و گروه زیادی از او پیروی کرده اند.»

بر اثر سعایتهای پی درپی «بریحه» متوکّل امام را از کنار حرم جد بزرگوارش رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) تبعید کرد. هنگامی که امام(علیه‌السلام) از «مدینه» به سمت «سامرّا» در حرکت بود

«بریحه» نیز او را همراهی کرد. در بین راه «بریحه» رو به امام (علیه‌السلام) کرد و گفت: «تو خود می دانی که عامل تبعید تو من بودم. با سوگندهای محکم و استوار سوگند می خورم که چنانچه شکایت مرا نزد امیرالمؤمنین یا یکی از درباریان و فرزندان او ببری، تمامی درختانت را (در مدینه) آتش می زنم و بردگان و خدمتکارانت را می کشم و چشمه های مزرعه هایت را از بین خواهم برد و بدان که این کارها را خواهم کرد.»

امام(علیه‌السلام) متوجّه او شد و فرمود: «نزدیک ترین راه برای شکایت از تو این بود که دیشب شکایت تو را نزد خدا بردم و من شکایت از تو را که بر خدا عرضه کردم نزد غیر او از بندگانش نخواهم ۲برد.»

«بریحه» چون این سخن را از امام (علیه‌السلام) شنید، به دامن آن حضرت افتاد و تضرّع و لابه کرد و از او تقاضای بخشش نمود. امام (علیه‌السلام) فرمود: تو را بخشیدم.(۸)

هیبت و وقار

ائمه اطهار(علیه‌السلام) مظاهر قدرت و عظمت خداوند و معادن کلمات و حکمت ذات مقدس حق و منبع تجلّیات و انوار خاصّه او هستند. براین اساس از یک قدرت معنوی فوق العاده و نفوذ و هیبت خاصّی برخوردارند. امام هادی(علیه‌السلام) مانند پدران گرامی خود و انبیای الهی، از آنچنان هیبت و نفوذ معنوی برخوردار بود که همگان را وادار به کرنش می کرد و این امر اختصاص به شیعیان حضرت نداشت.

این هیبت و عظمت خدادادی را در زیارت جامعه و از زبان امام هادی(علیه‌السلام) چنین می خوانیم: «طأطأ کل شریف لشرفکم، و بخع کل متکبّر لطاعتکم، و خضع کل جبار لفضلکم، و ذل کل شی ء لکم.»

هر بزرگ و شریفی در برابر بزرگواری و شرافت شما سر فرود آورده و هر خود بزرگ بینی به اطاعت از شما گردن نهاده و هر زورگویی در برابر فضل و برتری شما فروتنی کرده و همه چیز برای شما خوار و ذلیل گشته است.

دراین باره از محمّد بن حسن اشتر علوی نقل شده که گفت: «همراه پدرم با جمعی از مردم عباسی، طالبی و جعفری نزد متوکل عباسی بودیم که ناگهان ابوالحسن، امام هادی(علیه‌السلام)، وارد شد و آهنگ در قصر خلیفه را نمود تمامی حاضران بلا استثناء از مرکبهایشان فرود آمده احترامات لازمه را به عمل آوردند تا حضرت وارد کاخ شد، مردی از آن جمع از این تجلیل و گرامی داشت به خشم آمده لب به اعتراض گشود و گفت: این تشریفات برای کیست؟! چرا برای این جوان این همه احترام بگذاریم؟ او نه از ما بالاتر است و نه بزرگسالتر. به خدا قسم هنگام خارج شدن، دیگر برای او بپا نخواهیم خاست و از اسب فرود نخواهیم آمد…

ابوهاشم جعفری به او چنین پاسخ داد: به خدا سوگند با ذلت و کوچکی به او احترام خواهی گذاشت … لحظاتی بعد امام از قصر خارج شد و بانگ تکبیر و سرود توحید برخاست و همه مردم به احترام امام بپا خاستند، ابوهاشم مردم را مخاطب ساخته گفت:

«مگر شما نبودید که تصمیم داشتید به حضرت احترام نگذارید!».

گروهی از آن میان پرده از حالت درونی خود برداشته گفتند: به خدا قسم نتوانستیم خودمان را کنترل می کنیم و بی اختیار از اسب فرود آمده به ایشان احترام گذاشتیم.(۹)

زید بن موسی(۱۰)چندین بار به «عمر بن فرج» گوشزد کرد و از او خواست که وی را بر امام هادی(علیه‌السلام) مقدم بدارد و می گفت: او جوان است و من عموی پدر او هستم.

«عمر بن فرج» سخن او را برای امام هادی(علیه‌السلام) نقل کرد. امام فرمود: «یک بار این کار را بکن. فردا مرا پیش از او در مجلس بنشان، سپس ببین چه خواهد شد.»

روز بعد «عمر» امام هادی (علیه‌السلام) را دعوت کرد و آن حضرت در بالای مجلس نشست. سپس به «زید» اجازه ورود داد. «زید» در برابر امام (علیه‌السلام) بر زمین نشست.

چون روز پنجشنبه شد ابتدا به زید اجازه داد تا وارد شود و در صدر مجلس بنشیند، سپس از امام خواست تا وارد شود. امام (علیه‌السلام) داخل شد. هنگامی که چشم زید به امام افتاد و هیبت امامت را در رخسار حضرت مشاهده کرد از جایش برخاست و امام را بر جای خود نشاند و خود در برابر او نشست.(۱۱)

هیبت امام آنچنان قوی و نفوذ ایشان آنقدر نیرومند بود که هنگام آمدن نزد متوکل تمامی درباریان و نگهبانان قصر بی اختیار هنگام حضور امام قیام می کردند و بدون کمترین بهانه جویی و به انتظار گذاشتن، درها را می گشودند و پرده ها را کنار می زدند.(۱۲) ناگفته پیداست که نیرومندی و هیبت امام ناشی از سلطنت دنیوی یا اندوخته های مالی نبود، بلکه سرّ عظمت ایشان در اطاعت خداوند متعال، زهد در دنیا و پایبندی به دین بود. امام خواری و ذلّت عصیان خدا را از خود دور ساخته و از طریق اطاعت پروردگار به اوج عزت و وقار دو جهان رسیده بود.

زهد و عبادت امام

امام هادی(علیه‌السلام) از تمام لذّات زودگذر و مادی این جهان روی گردانده و به ضروریات آن اکتفا کرده بود، کمترین توجهی به جلوه های فریبنده نشان نمی داد و زندگی خود را وقف عبادت خدای متعال کرده بود، کار را در زهد و ورع تا بدانجا رسانده بود که خانه مسکونی حضرت در سامرّا و مدینه از اثاثیه معمولی نیز خالی بود و هنگامی که مأموران متوکل عباسی شبانگاه به منزل حضرت هجوم آوردند و به بازرسی آن مشغول شدند، چیزی قابل توجّه در آن نیافتند. بار دیگر که به خانه حضرت در سامرّا هجوم آوردند ایشان را در اتاقی در بسته مشاهده کردند در حالی که با لباسی پشمین بدون هیچ فرشی بر شن و سنگریزه نشسته بود.

سبط بن جوزی درباره زهد آن امام همام می گوید:امام علی هادی کمترین میل و گرایشی به دنیا نداشت و همیشه ملازم مسجد بود، هنگامی که خانه اش را بازرسی کردند، جز قرآن، کتب دعا و چند کتاب علمی در آن چیزی نیافتند.

حضرت مانند اجداد طاهرین خود زندگی بی آلایشی را پیش گرفته بود و اهمیّتی به مسائل مادی نمی داد، بلکه تمام توجّه اش اتصال دائمی به حق تعالی بود. جدّش مولای متقیان، امیرمؤ منان، نیز از پارساترین مردم بود و در ایّام خلافت خویش هیچ اندوخته مادی برای خود فراهم نکرد و کفش و کمربندش از لیف خرما بود و کفشش را خود تعمیر می کرد بر شکم خود سنگی می بست تا فشار گرسنگی را کاهش دهد و همسرش دخت گرامی پیامبر اکرم زهرای اطهر(س)، نیز مانند پدر و شوهر والامقامش زندگی زاهدانه ای را دنبال می کرد و در خانه اش از اثاث البیت خبری نبود و دستانش از آسیا کردن گندم تاول زده بود. ائمه(علیه‌السلام) این چنین زیستند و نعمتهای مادی را کنار گذاشته کریمانه از مظاهر فریبنده حیات گذشتند و تنها به کاری پرداختند که آنان را به خداوند نزدیک کند.»

آن امام عظیم الشأن به دور از گرایشهای مادی و هواهای نفسانی و خود بزرگ بینی، برای معیشت خود و خانواده اش در مزرعه اش کار می کرد.

علی بن حمزه می گوید: ابوالحسن ثالث را دیدم که بر زمینی کار می کرد و قدم هایش از عرق خیس شده بود. گفتم: «قربانت گردم، کارگران کجا هستند؟…»

حضرت فرمود: «ای علی! بهتر از من و پدرم کسانی بودند که با بیل در زمین خود کار می کردند…».

آنها چه کسانی بودند؟….

حضرت فرمود: رسول اللّه (صلی‌الله علیه و آله)، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و همه پدرانم با دست خویش کار می کردند و این کار پیامبران، رسولان و اوصیای صالح بوده است ….»(۱۳)

امام هادی(علیه‌السلام) شب هنگام به پروردگارش روی می آورد و شب را با حالت خشوع به رکوع و سجده سپری می کرد و بین پیشانی نورانی اش و زمین جز سنگ ریزه و خاک حائلی وجود نداشت و پیوسته این دعا را تکرار می نمود: «الهی مسی ء قد ورد، و فقیر قد قصد، لا تخیب مسعاه و ارحمه و اغفر له خطاه»(۱۴) بارالها! گنهکاری بر تو وارد شده و تهیدستی به تو روی آورده است، تلاشش را بی نتیجه مگردان و او را مورد عنایت و رحمت خویش قرار داده و از لغزشش درگذر.

پارسایی و انس با پروردگار، آنچنان نمودی در زندگی امام نقی (علیه‌السلام) داشت که برخی از شرح حال نویسان در مقام بیان برجستگی ها و صفات والای آن گرامی به ذکر این ویژگی پرداخته اند. «ابن کثیر» می نویسد: «کان عابدا زاهدا»(۱۵) او عابدی وارسته و زاهد بود.

آری، آن بزرگ مشعلدار هدایت امّت(امام هادی)، بیش از همه معاصران خود به عبادت و تهجّد می پرداخت و تقوا و پایبندی وی به اصول دیانت زبانزد خاص و عام بود. آن حضرت تمام نوافل را بجا می آورد و در رکعت سوم نافله مغرب، سوره حمد و اوّل سوره حدید تا «انه علیم بذات الصدور» و در رکعت چهارم پس از سوره حمد، آخر سوره حجرات را تلاوت می کرد.(۱۶)

نافله ای را نیز به این صورت به حضرت نسبت داده اند که: ایشان در رکعت اول، سوره حمد و یس و در رکعت دوم، سوره حمد و الرحمن را تلاوت می کردند.(۱۷)

سخن کوتاه این که، آنچه در هنگام مطالعه سیره همه ائمه آطهار(علیه‌السلام) به وضوح قابل مشاهده است، توجه شدید آن بزرگواران به عبادت، شب زنده داری، تلاوت قرآن و مناجات با پروردگار و دوری از زخارف دنیوی است.

سخاوت و جود امام(علیه‌السلام)

امامان معصوم(علیه‌السلام) برای مظاهر دنیوی، از جمله مال و ثروت ارزش ذاتی قائل نبودند و سعی می کردند به حد اقل آن که زندگی معمولی روزانه آنان را تامین کرده و آن بزرگواران را در راه انجام وظایف فردی و اجتماعی یاری رساند بسنده کنند و مازاد آن را در راههایی که موجب خشنودی خداوند بود صرف کنند.

یکی از این راهها انفاق به افراد تهیدست و نیازمند می باشد. این شیوه خدا پسندانه مالی که در زندگی همه معصومان (علیه‌السلام) در سطح گسترده ای به چشم می خورد علاوه بر جنبه های معنوی و آثار اخروی، عامل مهمی در کاهش فقر و فاصله طبقاتی جامعه اسلامی و تألیف قلوب افراد و حفظ شخصیت و علاقه مند ساختن آنان به مکتب اهل بیت و جلوگیری از ارتباط و نزدیک شدن آنان به دستگاه زر و زور خلفا بود.

در پرتو برخورداری ائمه (علیه‌السلام) از این خلق نیکو، وجود آن بزرگواران پیوسته مایه امید، و خانه شان نه تنها مرکز نشر دانش، بلکه پناهگاه افراد نیازمند و درمانده و محل رفت و آمد انسانهای مختلف، به ویژه آنان که از راه دور آمده بودند، بود. این مسئله هم برای عموم مردم جا افتاده بود، به گونه ای که وقتی فرد نیازمند و درمانده ای را می دیدند او را به خانه امامان (علیه‌السلام) راهنمایی می کردند، و هم برای خود افراد درمانده، بدین معنی که به محض مواجه شدن با مشکلی به طور مستقیم سراغ خانه امامت را می گرفتند.

امام هادی (علیه‌السلام)، همچون پدر بزرگوارش تنها برای جلب رضای پروردگار، مسکین، یتیم و اسیر را بر خانواده خود مقدّم داشته و اطعام آنان را در درجه اوّل اهمیّت قرار می دادند، تا جایی که غذایی برای خانواده اش باقی نمی ماند و در مورد لباس نیز بدین گونه عمل می کردند. امام صادق (علیه‌السلام) نیز آنقدر به مستحقّین انفاق می کرد و لباس می داد که دیگر برای افراد خانواده اش چیزی یافت نمی شد.(۱۸)

آری، آن حضرت، کانون سخاوت و کرم بود و گاهی مقدار انفاق به حدی از فزونی می رسید که دانشمندی مانند: «ابن شهرآشوب» پس از نقل آن می گوید: «این مقدار انفاق، عمل معجزه گونه ای است که جز پادشاهان از عهده کسی ساخته نیست و تا کنون این مقدار انفاق را از کسی نشنیده ایم».(۱۹)

مورّخان موارد بی شماری از بخشش های آن امام همام، نسبت به فقرا و درماندگان را نقل کرده اند که به عنوان نمونه به ذکر چند مورد بسنده می کنیم:

۱ـ هیأتی از شیعیان بلند پایه مرکّب از ابوعمرو عثمان بن سعید، احمد بن اسحاق اشعری قمی و علی بن جعفر به دیدار امام هادی(علیه‌السلام) رفتند، احمد بن اسحاق از وامی که در گردن داشت به حضرت شکایت برد، ایشان به وکیل خود عمرو رو کرده فرمودند: به احمد سی هزار دینار و به علی بن جعفر نیز همان مقدار بپرداز. سپس حضرت به خود عمرو وکیل حضرت نیز سی هزار دینار بخشیدند.

حضرت برای این بزرگان زندگانی مرفه ای فراهم آورده بود و غبار فقر را از خانه شان برده بود و طبیعی است که بهترین بخشش، آن است که اثری نیکو و ماندگار از خود بجا گذارد.

۲ـ نمونه ای دیگر از کرم حضرت را اسحاق جلاّب چنین نقل می کند: «در «یوم الترویه» (هشتم ذیحجّه) برای ابوالحسن هادی(علیه‌السلام) تعداد زیادی گوسفند خریدم و ایشان تمام گوسفندان را در میان خویشان خود تقسیم کردند.»(۲۰)

۳ـ مورد دیگر که اعجاب مورّخان را برانگیخته است چنین می باشد که: «حضرت به قصد روستایی متعلّق به خودشان از سامرّا خارج شدند، چندی بعد یکی از بادیه نشینان به در خانه حضرت آمد، خانواده حضرت به آن مرد گفتند که ایشان به زمینی خارج از شهر رفته اند و آن مرد هم متوجّه محل حضرت شده و پس از دیدن ایشان با صدایی ضعیف گفت: یابن رسول اللّه! من مردی از اعراب کوفه و از موالیان و محبّان جدّت علی بن ابی طالب هستم، سنگینی قرض مرا از پا درآورده است و جز تو گره گشایی نمی شناسم …؛ حضرت متأثر شدند و دیدند وی

متمسّک به ولایت علی (علیه‌السلام) است، ولی خود حضرت در آن هنگام در تنگنا بودند و کمکی از دستش ساخته نبود؛ ازاین رو، به دست خودشان ورقه ای نوشتند مبنی بر آن که: اعرابی از حضرت مبلغ معینی طلبکار است، سپس کاغذ را به او داده گفتند: این کاغذ را نزد خودت داشته باش و به سامرّا برو، هر وقت دیدی عده ای نزد من جمع شده اند، برخیز و طلبی را که در این کاغذ است از من بخواه و بر من سخت بگیر که چرا بدهی ام را نپرداخته ام و تمامی دستورات مرا انجام بده. اعرابی ورقه را گرفت و هنگامی که حضرت به سامرّا بازگشت عده ای به دیدن او آمدند که در میان آنان جاسوسان و مأموران حکومت عبّاسی هم حضور داشتند، چندی نگذشت که اعرابی از راه رسید و کاغذ را نشان داده خواستار پرداخت مبلغ مذکور در آن شد، امام به عذرخواهی پرداخت لیکن اعرابی با اصرار خواستار پول خود بود و همچنان تأکید می کرد. حاضرین در مجلس متفرق شدند و جاسوسان متوکل شتابان ماجرا را به گوش خلیفه رساندند او نیز دستور داد تا سی هزار درهم نزد حضرت ببرند، وقتی که اعرابی آمد حضرت پولها را به او داده فرمودند: «این پولها را بگیر و بدهی خود را بپرداز و باقی مانده را خرج خانواده ات کن …»

اعرابی مبلغ را بسیار دیده گفت: یابن رسول اللّه! بدهی من کمتر از یک سوم این مبلغ است …؛ ولی خداوند بهتر می داند که رسالت خود را میان چه کسانی قرار دهد.(۲۱) و پولها را برداشته با خشنودی تمام و با خیال راحت به سوی خانواده اش رفت و همچنان برای امام هادی (علیه‌السلام) که او را از فقر و سختی نجات داده بود دعا می کرد».

ارشاد و هدایت گمراهان

امام هادی(علیه‌السلام) اهمیت زیادی به هدایت گمراهان و منحرفان از راه حق می داد و در این راه کوشش خستگی ناپذیری را آغاز کرده بود، از جمله کسانی که به وسیله حضرت به حقیقت دست یافت و هدایت شد «ابوالحسن بصری» معروف به «ملاّح» را می توان نام برد. وی «واقفی» بود و پس از امام موسی کاظم امامت هیچ یک از فرزندان حضرت را نپذیرفته بود. روزی امام هادی(علیه‌السلام) ابوالحسن بصری را دیده به او فرمود: «این خواب غفلت تا کی؟ آیا وقت آن نرسیده است که به خود آیی…» نفس قدسی آن امام همام (علیه‌السلام)، آنچنان گرم و مؤثر بود که همین دو جمله او را دگرگون ساخته به راه صلاح باز آورد و به امامت حضرت معترف گشت.(۲۲)

امام هادی (علیه‌السلام) اصحاب خود و دیگر مسلمانان را از معاشرت و همنشینی با «صوفیان» برحذر داشته بود؛ زیرا آنان سرچشمه گمراهی و ضلالت هستند و با اظهار پارسایی و تقدّس مآبی به فریب و گمراهی ساده لوحان برمی خیزند.

امام بر دوری و جدایی از صوفیان به شدت تأکید داشت. حسین بن ابی الخطاب نقل می کند: نزد امام هادی در مسجدالنبی بودم که گروهی از اصحاب حضرت از جمله ابوهاشم جعفری که مردی سخندان و مورد احترام امام بود وارد شدند و در همان هنگام عده ای از صوفیان وارد مسجد شده گوشه ای نشستند و به گفتن اوراد خود و تکبیر و تهلیل پرداختند، حضرت رو به اصحاب کرده فرمودند: «به این فریبکاران و هم پیمانان شیطان و ویرانگران بنیادهای اسلام توجه نکنید، آنان برای آسایش جسم، پارسایی می کنند و شب زنده داری آنان برای به دست آوردن طعامهای چرب و شیرین است، عمری را به سختی می گذرانند تا آن که فرصتی یافته به گناهکاری بپردازند، گرسنگی می کشند تا آن که به خوانهای رنگین دست یابند، ذکر آنان فقط برای فریب مردم است و جلب قلوب احمقان، سادگان را شیفته خود ساخته بار خود را بر دوش آنان می نهند و آنان را در چاه های گمراهی می اندازند، اوراد آن، رقص و کف زدن است و ذکرشان نغمه و آوازه خوانی، جز بی خردان و افراد فریب خورده، کسی از آنان پیروی نمی کند و متاع آنان جز در بازار احمقان فروشی ندارد، هر کسی به دیدار و زیارت زنده یا مرده آنان برود مانند آن است که به زیارت شیطان و بت پرستان رفته باشد و هر که به آنان یاری رساند در حقیقت به ابوسفیان، معاویه و یزید یاری کرده است …». یکی از حاضران پرسید: «اگر چه به امامت شما معتقد و معترف باشد؟» امام او را از ادامه این گونه توهّمات برحذر داشته با بیانی قاطع فرمود: «این تصوّرات را از خود دور کن، هر کس به امامت و حق ما معترف باشد، بر خلاف رضای ما گام برنمی دارد، آیا نمی دانی آنان پست ترین طایفه صوفیه هستند و همه فرق صوفیه مخالف ما می باشند و طریقت آنان با ما مغایر است، آنان نصاری یا مجوس این امت هستند و همیشه در تلاشند تا چراغ برافروخته خدایی را با دهان خود خاموش کنند هر چند خداوند پرتو افشانی چراغ توحید را علی رغم خواست کافران، تضمین کرده است…».(۲۳)

امام در سخنان خود بر بطلان روش صوفیان و بی دینی آنان با توجّه به صفات و رفتارشان چند نکته را بیان می فرماید:

* آنان در فریفتن و گمراه کردن مردم هم پیمان شیطان هستند.

* با بدعتهای خود و آوردن شیوه هایی مغایر روح اسلام و شریعت در صدد ویرانگری پایه های این دین مبین برآمدند.

* زهد آنان ریایی است و برای راحت طلبی و جلب منافع مادی می باشد.

* شب زنده داری و اظهار تقدّس آنان برای رضای خدا و انجام عبودیت حضرتش نیست، بلکه دام نیرنگی است برای صید مردم و به دست آوردن اموال آنان.

* اوراد آنان، اوراد عبادی نیست، بلکه رقص و پایکوبی است؛ زیرا از قلبی که معتقد به خداست نشئت نگرفته و دعاهای آنان ترانه و آواز است؛ زیرا از روح اخلاص و طاعت خداوند خالی است و کالبدی است بی جان.

* آن که مهار خرد و اختیار خود را در دست دارد به دنبال این دغلان نمی رود، امّا ساده لوحان، افراد نادان و بی خرد که قدرت تشخیص ندارند، در زمره پیروان آنها قرار می گیرند.

احترام به علماء و دانشمندان

امام هادی (علیه‌السلام) در بزرگداشت دانشمندان و اندیشمندان می کوشید و به آنها توجّهی خاصّ داشت و آنان را بر دیگر مردم برتر می شمرد؛ زیرا آنان سرچشمه نور و آگاهی در زمین هستند. از کسانی که مورد تجلیل امام قرار گرفت فقیهی بود که با یکی از نواصب و مبغضین اهل بیت به مناظره پرداخته و او را مغلوب ساخته بود، آن فقیه پس از چندی به زیارت امام آمد، حضرت که از مناظره او با ناصبی خبردار بود از دیدن وی شادمان شده او را در صدر مجلس نشاند و به گرمی با وی به گفتگو پرداخت.

مجلس مملوّ از علویّان و عبّاسیان بود. بنی هاشم حاضر در آنجا از این توجّه خاصّ امام رنجیده شدند و امام را مخاطب ساخته گفتند: «چگونه او را بر سادات و بزرگان بنی هاشم مقدّم می داری؟…»

حضرت در پاسخ فرمود: از کسانی نباشید که خداوند متعال درباره شان فرمود: «الم تر الی الذین أوتوا نصیبا من الکتاب یدعون الی کتاب اللّه لیحکم بینهم ثم یتولی فریق منهم و هم معرضون»(۲۴) آیا ندیدی کسانی را که بهره ای از کتاب آسمانی به آنها داده شده بود، فراخوانده شدند تا کتاب خدا داور آنان باشد، ولی گروهی اعراض کرده روی گرداندند.

آیا کتاب خداوند متعال را به عنوان داور و حکم قبول دارید؟… همگی گفتند: «آری، یا بن رسول اللّه». امام روش خود را به استناد آیات قرآن چنین مدلّل ساخت: آیا خداوند نمی گوید: «یا أیها الذین آمنوا اذا قیل لکم تفسحوا فی المجالس فافسحوا یفسح اللّه لکم… و الذین أوتوا العلم درجات…»(۲۵) ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که در مجالسی به شما گفته می شود جای باز کنید شما نیز جای باز کنید تا خداوند برای شما گشایش دهد… تا آنجا که می گوید: و دانشمندان را درجاتی بالاتر می دهد».

خداوند متعال همان طور که مؤمن را بر غیر مؤمن مقدّم می دارد، مؤمن عالم را بر مؤمن غیر عالم برتری داده است. و باز خداوند است که می فرماید: «خداوند مؤمنان اهل علم را درجاتی، برتری می دهد» آیا خداوند گفته است: خداوند نجیب زادگان و شریفان نسب دار را رفعت می دهد! ولی حق تعالی با تأکید می گوید: «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون»(۲۶) آیا آنان که می دانند و آنان که نمی دانند با هم برابرند؟. پس چرا از احترام و تجلیل من نسبت به این عالم که مورد بزرگداشت خدا نیز هست رنجیده شده اید، شکستی که این مرد به آن ناصبی با دلائل و براهین خدا آموخته داد از هر شرافت مبنی بر نسب و تبار، بالاتر و برتر است.

دلائل و حجّت های امام، حاضرین را خاموش کرد، ولی یکی از بنی عباس حاضر در جلسه همچنان بر موضع نادرست خویش پافشاری کرد و گفت: «یابن رسول اللّه! شما این مرد را بر ما مقدّم داشتی و ما را پایین تر از او به حساب آوردی در صورتی که او مانند ما نسبی چنین روشن و درخشان ندارد و از صدر اسلام تاکنون آن را که نسبی شریف تر داشته باشد بر دیگران مقدّم می دارند….»

منطق این عباسی، منطقی است سست و بی بنیاد که اسلام بدان کمترین بهایی نمی دهد، اسلام متوجّه ارزشهای والایی است که هرگز چنین افرادی تصوّر آن را هم ندارند و به گوششان نخورده است. ازاین رو حضرت طبق اصل قرآنی: «و جادلهم بالّتی هی احسن»(۲۷) و دستور: «کلّموا الناس علی قدر عقولهم» برای قانع کردن وی راه دیگری در پیش گرفت و فرمود: «سبحان اللّه!» آیا عباس که از بنی هاشم بود با ابوبکر تیمی بیعت نکرد؟ آیا عبداللّه بن عباس پدر خلفای عباسی و از خاندان بنی هاشم، کارگزار عمر بن خطاب از بنی عدی نبود؟ پس چرا عمر افراد خارج از خاندان قریش را وارد شورای شش نفره کرد، ولی عباس را که هاشمی و قرشی بود وارد شورا ننمود؟! پس اگر برتر شمردن غیر هاشمی بر هاشمیان نادرست است، باید بیعت کردن عباس با ابوبکر و کارگزاری عبداللّه بن عباس برای عمر را محکوم کنی و اگر آن کار اشکالی نداشت این مورد هم مانند آن روا خواهد بود….»

معترض، تاب این استدلالات را نیاورد خاموش گشت و دیگر دم نزد.(۲۸)

حضرت که دیده بود دلایل قرآنی او را قانع نکرد از بیعت جدش عباس با ابوبکر و کارگزاری عبداللّه بن عباس برای عمر در حالی که این دو خلیفه از نظر نسب به پای عباس و فرزندش نمی رسیدند استفاده کرد و این نمونه کامل «الزموهم بما التزموا به» است.

پی نوشت:

  1. و معدن الرحمه، و خزان العلم، و منتهی الحلم و اصول الکرم. . . و عناصر الابرار. . . و صفوه المرسلین. . . ائمه الهدی و مصابیح الدجی و الاعلام التقی. . . و المثل الاعلی. . . و حجج الله علی اهل الدنیا و الاخره و الاولی. «فرازهایی از زیارت جامعه کبیره.»
  2. مناقب ابن شهر آشوب، ج ۳،ص ۴۰۱.
  3. منتهی الامال، ج ۲، ص ۸ چاپ جدید.
  4. مآثر الکبراء فی تاریخ سامرّا، ج ۳، ص ۹۶ ـ ۹۵.
  5. السلام علیکم یا اهل بیت النبوه…و خزان العلم…السلام علی محال معرفه الله…«زیارت جامعه».
  6. ر.ک: مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴،ص ۴۰۶اصول کافی، ج ۱،ص ۲۳۰، ح ۳،دلائل الامامه طبری، ص ۲۱۹.
  7. «داویت. م. رونلدسن» پس از بحث مفصلی درباره امام هادی (علیه‌السلام) می نویسد:گروه زیادی از شهرهای شیعه نشین، همچون عراق، ایران و مصر، برای استفاده از محضر او به سوی مدینه شتافتند. (عقیده الشیعه، ص ۲۱۵).
  8. ر. ک: اثبات الوصیه، ص ۱۹۶ ـ ۱۹۷.
  9. بحارالانوار، ج ۱۳،، ص ۱۳۱؛ اعیان الشیعه، ج۴، ص ۲۷۵، ۲۷۴.
  10. ظاهراً نامبرده زید بن موسی بن جعفر است که به «زید النار» معروف است. و بر اساس نقل سید محسن امین در اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۱۲۸ در حدود سال ۲۴۷ در اواخر حکومت متوکل عباسی درگذشته است.
  11. اعلام الوری، ص ۳۴۷.
  12. بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۱۲۹.
  13. من لا یحضره الفقیه.
  14. ائمتنا، ج۲، ص ۲۵۷ به نقل از سیره الامام العاشر، علی الهادی، ص ۵۵.
  15. البدایه و النهایه، ج ۱۱، ص ۱۵.
  16. وسائل الشیعه، ج۴، ص ۷۵۰.
  17. همان، ج۵، ص ۲۹۸.
  18. صفوه الصفوه، ج۲، ص ۹۸.
  19. مناقب ابن شهر آشوب، ج۴، ص ۴۰۹.
  20. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۳۲ مناقب ابن شهر آشوب، ج۴، ص ۴۱۱.
  21. شرح شافیه ابی فراس، ج۲، ص ۱۶۷.
  22. من لا یحضره الفقیه.
  23. روضات الجنات، ج ۳، ص ۱۳۴.
  24. سوره آل عمران،آیه ۲۳.
  25. سوره مجادله، آیه ۱۰.
  26. سوره زمر،آیه ۹.
  27. سوره نحل، آیه ۱۲۵.
  28. الاحتجاج طبرسی، ج ۱ و ۲، ص ۴۵۴.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

شرح مناجات الراجین (۲)

سنت استدراج پیامد استکبار و سرپیچی از خدا

عامل خوف و رجا در همه کارهای اختیاری دنیوی و اخروی نقش‏ آفرین و تأثیرگذار است و انسان هر کار اختیاری عقلایی و حساب ‏شده را به امید رسیدن به خیر و نفع و یا از ترس ضرر و خطر انجام می دهد. چیزی که هست مؤمنان به خدا در اندازه معرفتشان به توحید و به خصوص توحید افعالی می کوشند که امید و ترسشان جهت الاهی پیدا کند. آنان به امید آنکه خداوند به آنان ثواب و پاداش خیر عنایت کند و گناهانشان را بیامرزد و از توفیقات خویش بهره مندشان سازد، به کارهای مختلفی می پردازند. همچنین از ترس آنکه دچار غضب و خشم الاهی گردند و خداوند در دنیا نعمت هایی را از آنها بازستاند و در آخرت به عذاب گرفتارشان گرداند، کارهایی را انجام می دهند. البته برخی که به مراتب عالی ایمان و تقرب به خدا ره‏ یافته اند، بیش از هر چیز از اینکه از لقا و جوار الاهی محروم گردند ترسناک و بیمناک هستند.
یکی از اموری که انسان سخت باید از آن بیمناک باشد، گرفتار شدن به سنت استدراج الاهی است که براساس آن خداوند به کافران و گنهکارانی که از طغیان و گناه دست برنمی دارند و هدایت و موعظه در آنان اثری نمی بخشد، مهلت می دهد تا بر گناه خود بیفزایند و سرانجام به عذاب ابدی گرفتار شوند. بر اساس این سنت الاهی، گاهی نعمت های ظاهری و مال فراوانی در اختیار گنهکاران قرار می گیرد و پیوسته بر آنها افزوده می شود و چه بسا این پندار در آنها پدید می آید که آن امکانات، وسایل رفاه، آسایش و لذت‏ جویی به پاس شایستگی آنان فزونی یافته است؛ در حالی که خداوند بدین وسیله می خواهد آنان غرق گناه و غفلت گردند و بار گناه خود را سنگین گردانند تا در نهایت با عذابی سخت و خوارکننده مواجه شوند. توضیح آنکه وقتی بندگان خدا قدر نعمت های الاهی را نمی دانند و ناسپاسی می کنند، برای اینکه متنبه و بیدار شوند در همین دنیا آنان را گوشمالی می دهد و با بلا و گرفتاری مواجه می گرداند. از این روی، خداوند در دو آیه قرآن می فرماید که ما وقتی بر قومی پیامبری می فرستیم آنها را به سختی ها و بلاها گرفتار می ‏سازیم تا راه توبه و تضرع به درگاه الاهی را پیش گیرند. در آیه اول خداوند می فرماید: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ؛(۱) «و به‏راستی [پیامبرانی] به سوی امت های پیش از تو فرستادیم و آنان را به تنگی و سختی و رنج و گزند بگرفتیم تا شاید زاری کنند».
در آیه دوم خداوند می فرماید:‌ وَ مَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَهٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ‌؛ (۲) «و ما هیچ پیامبری را در هیچ آبادی و شهری نفرستادیم مگر آنکه مردم آن را به سختی و تنگی و رنج گرفتار کردیم تا شاید زاری کنند».
اما برخی از مردم حکمت سختی ها و گرفتاری ها را درنیافتند و به جهت قساوت قلب راه انحراف و گمراهی پیش گرفتند و متنبه و بیدار نگشتند و به تضرع و زاری به درگاه خدا و پیروی از فرستادگان او نپرداختند. وقتی گوشمالی الاهی در آنها اثر نبخشید و آنان کماکان در غفلت و سرپیچی از حق باقی ماندند، خداوند سنت مهلت و استدراج را برای آنان رقم زد و در اثر این سنت الاهی رفته رفته بر نعمت ها و اموال آنان افزوده شد و چنان غرق نعمت های ظاهری دنیا و وسایل رفاه و خوش‏گذرانی گشتند که پنداشتند از عذاب الاهی مصون هستند و پیش خود گفتند اگر وعده انبیا راست بود ما باید عذاب می شدیم، نه اینکه این‏ همه نعمت در اختیارمان قرار گیرد. خداوند درباره قساوت و سرپیچی از حق و پیامد آن سنت استدراج می فرماید:
فَلَوْ لاَ إِذْ جَاءَهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا وَ لکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ‌ * فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْ‌ءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَهً فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ‌؛(۳) «پس چرا هنگامی که عذاب ما به آنها رسید زاری نکردند؟ ولی دل هایشان سخت شد و شیطان کارهایشان را در نظرشان بیاراست. پس چون آنچه را بدان پند داده شدند فراموش کردند؛ درهای همه ‏چیز را بر آنان بگشودیم تا چون بدانچه داده شدند شادمان گشتند ناگهان بگرفتیمشان پس همان دم [از نجات و رحمت] نومید شدند».
در آیه دیگر خداوند در این ‏باره که مهلت و فرصتی که در اختیار کافران قرار گرفته به سود آنان نیست، بلکه برای آن است که به گناه خود بیفزایند تا سرانجام با عذابی سخت مواجه گردند می فرماید: وَ لاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ‌؛(۴) «و کسانی که‏ کافر شدند مپندارند مهلتی که ‏به‏آنان ‏می دهیم‏ خیر آنهاست، همانا مهلتشان‏ می دهیم‏ تا بر گناه [خود] بیفزایند و آنان را عذابی است خوارکننده».
همچنین در آیات دیگر خداوند می فرماید:
لاَ یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی الْبِلاَدِ * مَتَاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهَادُ * لکِنِ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرَارِ؛ (۵) «رفت ‏و آمد [سودجویی و کامیابی] کافران در شهرها تو را نفریبد، [این] برخورداری اندک است، پس جایگاهشان دوزخ است و بد آرامگاهی است. اما کسانی که از پروردگارشان پروا می کنند ایشان را بهشت هایی است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است. در آنجا جاودانه باشند، پذیرایی ‏ای است از نزد خدا و آنچه نزد خداست برای نیکوکاران بهتر است».

ضرورت تعادل خوف و رجا در مؤمن

به هر حال، انسان صرف‏ نظر از خوشی ها و نعمت های دنیایی و امکاناتی که برایش فراهم است، باید نگران آخرت خود باشد و از آن بیم داشته باشد که گناهان او بخشوده نشود و گرفتار عذاب آخرت گردد و اگر مشاهده کرد که به موازات ارتکاب گناه نه فقط از نعمت های در اختیار او کاسته نشد، بلکه آنها افزایش نیز یافتند، باید به خود آید و بترسد از اینکه مشمول سنت استدراج الاهی گردیده باشد. از سوی دیگر باید به فضل و رحمت الاهی امیدوار باشد و امید داشته باشد که کسب لیاقت، مشمول عنایات و تفضلات الاهی گردد و از ثواب و پاداش الاهی بهره مند شود.
با توجه به ضرورت وجود همزمان خوف و رجا در مؤمن، در برخی از روایات حالت خوف و رجا از شرایط ایمان به شمار آمده است؛ در این ‏باره امام صادق علیه السلام می فرمایند: لا یَکونُ المؤمنُ مؤمناً حَتّی یَکونَ خائِفاً راجیاً وَ لا یَکونُ خائِفاً رَاجیاً حَتّی یَکونَ عاملاً لِمَا یَخافُ وَ یَرجُو؛ (۶) «مؤمن مؤمن نمی گردد تا آنکه ترسان و امیدوار باشد و ترسان و امیدوار نمی گردد مگر آنکه درصدد عمل به مقتضای آنچه از آن می ترسد و آنچه بدان امیدوار است برآید».
در روایت دیگر، امام باقر علیه السلام می فرمایند: إنَّهُ لَیسَ مِن عَبدٍ مؤمِنٍ إلاّ[وَ] فِی قَلبهِ نُورَانِ: نُورُ خِیفَهٍ، وَ نُورُ رَجاءٍ، لَو وُزِنَ هَذَا لَم یَزِد عَلَی هَذا، وَ لَو وُزِنَ هَذَا لَم یَزِد عَلَی هَذَا؛(۷) «هیچ بنده مؤمنی نیست، مگر آنکه در دلش دو نور است: نور ترس و نور امید، اگر این وزن شود از آن افزون نباشد و اگر آن وزن شود از این افزون نباشد».
ضرورت تعادل و همسانی بین خوف و رجا از آن ‏روست که اگر ترس انسان از حد بگذرد و فراتر از امید گردد باعث یأس از رحمت الاهی می شود و بالعکس اگر امید انسان از حد بگذرد، باعث امن از مکر الاهی می گردد. نباید از نظر دور داشت که کسب حالت خوف و رجا و رعایت تعادل بین آن دو کاری اختیاری و مورد رضای خداوند است و عبادت به حساب می آید. چون عبادت دارای دو اطلاق است: یکی عبادت به معنای خاص که تنها شامل عبادات توقیفی نظیر نماز، روزه و خمس می شود و دیگری عبادت به معنای عام که هر عمل نیکی که برای رضای الاهی انجام پذیرد مصداق آن به شمار می آید. بر این اساس، همان ‏طور که مطالعه قرآن و روایات عبادت به حساب می آید، ترس از خدا و امید به او و حفظ تعادل بین این دو حالت که مرضی خداست عبادت می باشد و مراتب و درجات عبادت در این مورد نیز تطبیق پیدا می کند.
در روایات برای عبادت اقسام و مراتبی ذکر شده؛ از جمله در روایتی امام صادق علیه السلام برای عبادت و عبادت‏ گزاران سه مرتبه برمی شمارند و می فرمایند: العِبادَهُ ثَلاثَهٌ: قَومٌ عَبَدوا اللهَ عَزَّ و جَلَّ خَوفاً فَتِلکَ عِبادَهُ العَبیدِ، وَ قَومٌ عَبَدُوا اللهَ تَبارَک وَ تَعالَی طَلَبَ الثَّوابِ فَتِلک عِبادَهُ الأُجَرَاء، وَ قَومٌ عَبَدُوا اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلک عِبادَهُ الأحرَارِ وَ هِیَ أفضَلُ العِبادَهِ؛(۸) «عبادت سه‏ گونه است: گروهی از ترس خداوند را عبادت می کنند، این عبادت بردگان است. گروهی برای ثواب و پاداش خدا را عبادت می کنند، این عبادت مزدگیران است و گروهی به جهت محبت به خدا وی را عبادت می کنند، این عبادت آزادگان و برترین عبادت است».
بر اساس این روایات، عالی ترین مرتبه عبادت مربوط به کسانی است که به عالی ترین مرتبه معرفت به خدا نایل آمده اند و دلشان مالامال از محبت و عشق به خدا گردیده و محرک و انگیزه آنها در همه کارها از جمله انجام عبادات، محبت و عشق به خداست. بی ‏شک سرآمد این گروه، پیشوایان معصوم ما هستند که دارای عالی ترین مراتب معرفت و کمال انسانی هستند و با توجه به معرفت حقیقی آنان به خداوند، از روی ترس و یا طمع در پاداش خدای را عبادت نمی کنند؛ بلکه چون خداوند را مجلای محبت و عشق کامل و شایسته عبادت یافته اند به عبادتش می پردازند. بر این اساس، امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرمایند: إلَهی مَا عَبدتُکَ خَوفاً مِن عِقابِک، و لا طَمَعاً فِی ثَوابِک، وَ لکن وَجدتُک أهلاً لِلعبادَهِ فَعَبدتُک؛(۹) «خدایا، من از ترس عقاب و به طمع پاداشت تو را عبادت نکردم، بلکه تو را شایسته پرستش و عبادت یافتم، و آن گاه به عبادتت پرداختم».

گستره خوف و رجا در اولیای خدا

مسلماً اولیای خاص خدا که عبادت و رفتارشان ناشی از محبت و عشق به خداست و ترس از عذاب و امید و طمع در پاداش محرک آنان نیست، به حسب مرتبه ای که دارند، دارای خوف و رجا می باشند. آنان در مقام بندگی از آن می ترسند که حق محبت و شکرگزاری خدا را به جا نیاورند و در انجام وظیفه بندگی کوتاهی کنند و در عین حال، با توجه به سعه وجودی و ظرفیت هایی که در خویش می‏ یابند، امیدوار به رعایت حق بندگی خدا و شکرگزاری او هستند. البته چنان که از برخی روایات استفاده می شود، برخی از اولیای خاص خدا که مصداق بارز آنها رسول خدا صلی الله علیه ‏و ‏آله و اهل‏ بیت آن حضرت هستند، سراسر زندگی شان تجسم عبادت و بندگی خداست و از این روی دارای عالی ترین مرتبه خوف و رجا هستند و آن خوف و رجا به تبع اراده خداوند تحقق می ‏یابد، و هرجا خداوند اراده کند صفت خوف در آنان برانگیخته می شود و همچنین با اراده و خواست خدا حالت امید در آنان پدید می آید، و بی تردید متعلق خوف و امید آنان نیز تابع اراده الاهی است. این از آن‏ روست که آنان اختیار و تدبیر خویش را یک‏ سر به خدا سپرده اند و در قلمرو وجودی آنان، خداوند به جای آنان اراده و تدبیر می کند و خود از خداوند خواسته اند که به جای آنان تدبیر کند و برگزیند و آنان را بی نیاز از تدبیر، اراده و اختیار خودشان سازد.
إلَهی أغنِنِی بِتَدبیرِک لِی عِن تَدبِیرِی وَ بِاختیارِک عَنِ اختیَارِی؛(۱۰) «خدایا، با تدبیر و اختیار و گزینش خود مرا از تدبیر و اختیار خویش بی ‏نیاز گردان».
در این‏ باره در حدیث قدسی چنین آمده است:
لایزالُ عَبدی یَتَقرَّب إلیَّ بالنوافلِ مُخلصاً لی حَتّی أحبه، فإذا اَحبَبتُهُ کُنتُ سَمعُهُ الذی یَسمَعُ به، و بَصرَهُ الَّذی یُبصِرُ به، ویَدَهُ الَّتی یَبطِشُ بها إن سألنی أعطَیتُهُ، و إن استَعاذَنی أعَذتُه؛(۱۱) «پیوسته بنده به انجام مخلصانه نوافل و مستحبات به من تقرب می ‏جوید تا آنکه او را دوست می دارم و چون او را دوست داشتم، گوش او می گردم که بدان می شنود و چشم او می گردم که بدان می ‏نگرد و دست او می گردم که بدان برمی گیرد، او اگر چیزی از من درخواست کند بدو می بخشم و اگر به من پناه آورد به او پناه می دهم».
وقتی بنده به مرتبه ای از قرب الی الله رسید که خداوند تدبیر و اداره جوارح و اعضا و دل او را در اختیار گرفت و او نشنود مگر آنچه را خدا بخواهد و ننگرد مگر به آنچه خداوند بخواهد و تمام حرکات و سکنات او در مسیر رضایت الاهی باشد، خوف و امید او نیز جهت الاهی دارد و خداوند این دو صفت را در دلش پدید می آورد. پس دل آن بنده تربیت شده دربست در اختیار خداست و خطورات و اندیشه ها از مسیر اراده و مشیت الاهی بدان راه می ‏یابد و نه فقط چنان دلی چراگاه شیطان و جولانگاه اندیشه های باطل و هواهای نفسانی نمی گردد، بلکه استقلالاً نگرش و گرایش حلال به ما سوی الله نیز ندارد و تنها آنچه خواست خدا و مورد رضایت و صلاحدید اوست بدان راه می یابد و از جمله، با ولایت و تدبیر الاهی خوف و امید بدان راه می یابد و متعلق این دو حالت نفسانی را نیز خداوند مشخص و تعیین می کند. در زیارت پنجم جامعه درباره اهل ‏بیت عصمت و طهارت علیه السلام آمده است: وَ لَکمُ القُلُوبُ الَّتِی تَوَلَّی اللهُ رِیاضَتَهَا بِالخَوفِ و الرَّجاءِ و جَعَلهَا أوعیهً لِلشُّکرِ والثَّناء؛(۱۲) «شما را قلب ‏هایی است که خداوند عهده ‏دار و متصدی تمرین دادن آنها به خوف و رجا گردیده و آنها را ظرف ‏های شکر و ثنای خویش قرار داده است».
در روایت دیگر از امام رضا علیه السلام در این ‏باره که ائمه معصومین علیه السلام تسلیم خواست و مشیت الاهی هستند و آنچه را خداوند اراده کند و مورد مشیت او قرار می گیرد، می ‏خواهند و می‏ طلبند، آمده است.
قُلوبُنا أوعِیَهٌ لِمشیهِ اللهِ فَإذا شاءَ شِئنا؛(۱۳) «دل های ما ظرف های مشیت و خواست خداست، پس آنچه را او بخواهد و اراده کند ما اراده می کنیم و می خواهیم».
آری، آن ره ‏یافتگان به عالی ترین مراتب قرب الاهی و مقام بندگی خدا چنان محو جمال و جلال الاهی می شوند که اراده و مشیت خدا جای گزین اراده و مشیت آنها می گردد و خداوند خوف و امید در دلشان پدید می آورد، و هرگاه خداوند صلاح دانست، به اموری که موجب خوف می گردد توجه می‏ کنند، از آن جهت که خداوند بخواهد توجهشان به عقوبت های الاهی جلب می گردد. آنان در پی آن هستند که هرچه را خداوند در وجودشان قرار داده در راه بندگی خدا صرف کنند و حقیقت بندگی چنین اقتضایی دارد. در جایی که خدا می ‏خواهد شاد می شوند و هرگاه خدا بخواهد غمگین می شدند، هرجا که خداوند بخواهد ترسان می شوند و چون خداوند بخواهد که به آتش و عذاب الاهی توجه یابند، بدان توجه می کنند و از لهیب و شراره های نابودگرش ضجه می ‏زنند و فریاد می کشند و در واقع، رفتار آنان نمایانگر این واقعیت است که بهترین مورد ظهور و بروز امکانات و حالات و نعمت هایی که خداوند در اختیار انسان نهاده، همان مواردی است که در ایشان ظهور یافته است.

خوف و رجای بایسته در روایات

اگر ما درصدد آن باشیم که خوف و رجا را در خودمان ایجاد و یا تقویت کنیم تا بدین وسیله به انجام واجبات و ترک گناهان موفق گردیم، برای این منظور باید به مطالعه آیات و روایات و مباحث اخلاقی و بهره بردن از دریافت های عقلی روی آوریم. ضمناً بکوشیم تا تعادل بین دو حالت خوف و رجا حفظ گردد. خوف از عذاب الاهی، بر امید به ثواب و آمرزش الاهی غلبه نیابد و بالعکس امید و ثواب و پاداش الاهی، بر خوف از عذاب غلبه نیابد. گرچه ما مدعی هستیم که از خداوند و عذاب او می ترسیم و به بهشت و رضوان الاهی امیدواریم، اما آیا این ادعا با واقعیت تطبیق دارد و ما واقعاً از عذاب جهنم می ترسیم و به پاداش و ثواب الاهی امید داریم؟ بجاست که در این ‏باره چند روایت ذکر کنیم تا حقیقت امر برای ما روشن گردد.
در طلیعه یکی از حکمت های نهج ‏البلاغه – که در پاسخ به شخصی که از امیرمؤمنان علی علیه السلام درخواست موعظه کرد ایراد شده و دربردارنده نصایح و موعظه هایی ارزشمند و تأثیرگذار است، تا آنجا که در پایان آن حکمت، مرحوم رضی می ‏نگارد: «اگر در نهج ‏البلاغه جز این حکمت وجود نداشت، همین حکمت برای اندرز دادن کافی بود، این سخن حکمتی رسا و عامل بینایی انسان آگاه و عبرت آموز صاحب اندیشه است». – امیرمؤمنان علی علیه‏السلام می فرمایند: لا تََکن مِمَّن یَرجُو الآخِرَهَ بِغَیرِ عَمَل، وَ یُرَجِّی التَّوبَهَ بِطُولِ الأمَلِ، یَقولُ فی الدُّنیا بِقَولِ الزَّاهِدینَ، وَ یَعمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبینَ…؛(۱۴) «همچون کسی مباش که بدون عمل صالح آرزوی آخرت کند و با آرزوی دراز توبه را به تأخیر اندازد. درباره دنیا چون پارسایان سخن گوید، ولی بسان دنیاپرستان عمل کند».
مؤمنان راستین به رضوان الاهی و بهشت امید دارند و برای دست‏ یابی به این امید و آرمان، عمل صالح انجام می ‏دهند و از کارهای ناشایست که مانع دست ‏یابی به رضوان الاهی و گرفتار شدن به خشم و غضب الاهی است باز می ایستند. اما افراد سست‏ عنصر که ایمان در جانشان ننشسته است، آرزوی رسیدن به سعادت و بهشت را دارند، اما به عمل صالح که آن آرزو را محقق می ‏سازد دست نمی ‏یازند و خود را به گناه می آلایند و در عین حال آرزوی بخشش دارند. پیوسته با پیش کشیدن آرزوهای پی‏ در پی و دراز توبه را به تأخیر می اندازند و بدین وسیله خود را از آلودگی ها پاک نمی‏ سازند و از رضوان‏ الاهی‏ محروم می گردند.
همچنین امام صادق علیه السلام در پاسخ به کسی که از آن حضرت درباره گروهی از مدعیان دروغین دوستی آن حضرت که به گناهان دست می ‏یازند و می گویند که به بخشش خداوند امیدواریم، فرمود: کذِبُوا، لَیسُوا لَنَا بِمُوَالٍ، أولَئِک قَومٌ تَرَجَّحَت بِهِمُ الأمانیُّ مَن رَجَا شَیئاً عَمِلَ لَهُ، وَ مَن خَافَ مِن شَیءٍ هَرَبَ مِنه؛(۱۵) «دروغ گفته اند، آنان دوستان ما نیستند، آنان مردمی هستند که آرزوها بر آنان چیره گشته و آنان را به این سو و آن سو می برد. هر کس به چیزی امیدوار باشد، برای رسیدن به آن تلاش می کند و هر کس از چیزی بترسد از آن می‏ گریزد».
در جای دیگر، امیرمؤمنان علی علیه السلام در بیانی کوبنده و هشدار دهنده درباره کسی که در پی بندگی خدا نیست و ادعا می کند که به خدا امید دارد، می فرمایند:
یَدَّعِی بِزَعمِهِ أنّهُ یَرجُو اللهَ! کذِبَ وَ العَظیمِ. ما بَالُهُ لا یَتَبَیَّنُ رَجاؤهُ فِی عَمَلِهِ؟! فَکلُّ مَن رَجَا عُرِفَ رَجاؤهُ فِی عَمَلِهِ وَ کلُّ رَجَاءَ الاّ رَجَاءَ اللهَ تَعالَی فَإنَّهُ مَدخُولٌ وَ کلُّ خَوفٍ مُحَقَّقٌ إلاّ خَوفَ اللهِ فَإنَّه مَعلولٌ. یَرجُو اللهَ فِی الکبیرِ وَ یَرجُو العِبادَ فِی الصَّغیرِ، فَیُعطِی العَبدَ ما لا یُعطِی الرَّبَّ. فَمَا بالُ اللهِ جَلَّ ثَناوُهُ یُقَصَّرُ بِهِ عَمَّا یُصنَعُ بِهِ لِعبادِهِ. أ تَخَافُ أن تکونَ فِی رَجَائِک لَهُ کاذِباً، أو تَکونُ لا تَرَاهُ لِلرَّجاء مَوضِعاً؟! وَ کذَلک إن هُوَ خَافَ عَبداً مِن عَبیدِهِ أعطَاهُ مِن خَوفِه مَا لا یُعطِی رَبَّهُ فَجعَلَ خَوفَهُ مِنَ العِبادِ نَقداً وَ خَوفَهُ مِن خَالقِهِ ضِمَاراً وَ وَعداً؛(۱۶) «به گمان خود ادعا می کند که امیدش به خداست، سوگند به خدای عظیم که دروغ می گوید. چه می شود او را که [اگر راست گوید چرا] امیدش در کردارش نمایان نیست؟ پس هر کس به خدا امید داشته باشد، امیدش در کردارش آشکار گردد. هر امیدی جز امید به خدا ناخالص است و هر ترسی جز ترس از خدا نادرست است. در کارهای بزرگ به خدا امید دارد و در کارهای کوچک به بندگان، اما حق بندگان را ادا کند و حق خدا را بر زمین گذارد. پس چگونه است شأن خدا که بزرگ و ستودنی است و در حق او کوتاهی می شود و حق او کمتر از حق بندگان رعایت می شود؟ آیا می ترسی امیدت به خدا دروغ باشد، یا او را سزاوار امید بستن نمی دانی؟ امیدوار دروغین، اگر از بنده خدا ترسناک باشد، حق او را چنان رعایت کند که حق پروردگار خود را آن گونه رعایت نمی کند. بدین گونه ترس از بندگان را نقد و آماده و ترس از خداوند را وعده و نسیه پندارد».
چگونه است که افراد غافل و بی بهره از معرفت ناب توحیدی امید به خداوند و نعمت های لایزال بهشتی و سعادت ابدی دارند و برای تحقق این امید و خواسته تلاش نمی کنند؛ اما برای رسیدن به خواسته های ناچیز دنیوی سر از پا نمی شناسند و آرام نمی گیرند. به عنوان نمونه، برای دریافت وام ناچیزی چقدر رفت‏ و آمد می کنند و وقت صرف می کنند و دنبال ضامن می روند و با خواهش و تمنا و صرف آبروی خویش و زحمت فراوان بدان دست می ‏یابند. اما برای دست‏ یابی به خواسته های عظیمی چون نعمت های ابدی آخرت و رهایی از عذاب ‏های سهمگین آخرت اقدامی نمی کنند و همت و عمل آنان برای این خواسته اندک است و قابل مقایسه با همت و تلاشی که صرف رسیدن به خواسته های ناچیز دنیوی می کنند نیست. آنان برای گرفتن وام آن همه تلاش و رفت‏ و آمد می کنند و تازه ممکن است بدان دست نیابند، اما برای دریافت نعمت های ابدی آخرت اقدامی ‏نمی کنند و بی تفاوت ‏اند و شاید به ‏زحمت نماز واجبشان را بخوانند. در این صورت، ادعای امیدواری به خدا دروغ و عاری از حقیقت است. چون اگر به راستی به خدا امید می داشتند، متناسب با آن امید تلاش می کردند و با دعا، تضرع، عبادت، عمل صالح و پالایش درون از پلشتی ها و آلودگی ها می کوشیدند تا بدان امید دست یابند.

پی نوشت ها :

۱٫ انعام(۶)، ۴۲٫
۲٫ اعراف(۷)، ۹۴٫
۳٫ انعام(۶)، ۴۳-۴۴٫
۴٫ آل عمران(۳)، ۱۷۸٫
۵٫ همان، ۱۹۶-۱۹۸٫
۶٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۷۱، ح ۱۱٫
۷٫ همان، ح ۱۳٫
۸٫ حر عاملی، وسائل ‏الشیعه، ج ۱، باب ۹، ص ۶۲، ح ۱۳۴٫
۹٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۱، باب ۱۰۱، ص ۱۴، ح ۴٫
۱۰٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای عرفه.
۱۱٫ ابی محمد حسن الدیلمی، ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۸۳٫
۱۲٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۰۲، باب ۵۷، ص ۱۶۴، ح ۶٫
۱۳٫ همان، ج ۲۵، باب ۹، ص ۳۳۶، ح ۱۶٫
۱۴٫ نهج ‏البلاغه، حکمت ۱۵۰٫
۱۵٫ کلینی، کافی،ج ۲، ص ۶۸، ح ۶٫
۱۶٫ نهج البلاغه، خطبه ۱۶۰٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الخائفین (۳)

توجه به رحمت و مغفرت الاهی؛ تسکین ‏بخش دل مؤمن

توجه به گناهان، خوف و ترس از عذاب الاهی را در انسان برمی انگیزاند، اما از آن‏ روی که امکان جبران رفتار ناپسند و زشت فراهم است و انسان می ‏تواند با توکل بر خداوند و توفیق او و با امید به رحمت بی کران الاهی، به تدارک رفتار ناپسند و ناشایست خود بپردازد و از حرکت و گام نهادن در مسیر شیطان باز ایستد و دام‏ های وسوسه های شیطانی را بگسلد و در مسیر تعالی و کمال قرار گیرد و راه هدایت الاهی را بپیماید، در دعاها و مناجات های پیشوایان معصوم ما در کنار اظهار خوف و پشیمانی، امید به رحمت و بخشش بی نهایت الاهی به صورت برجسته مطرح گردیده است. در این راستا، امام سجاد علیه السلام در طلیعه مناجات خائفین به گونه ای سخن می گویند که حس ترحم مخاطب و شنونده برانگیخته می شود، اما از آن روی که در خداوند تغییر حالات متصور نیست، این گونه سخن گفتن در واقع، باعث دریافت فزون تر رحمت الاهی می گردد.
حضرت در فراز اول مناجات خائفین می فرمایند:
اِلهی اَتَراک بَعدَ الأیمانِ بِک تُعَذِّبنی، اَم بَعدَ حُبّی اِیِّاک تُبَعِّدُنی، اَم مَعَ رَجآئی لِرَحمَتِک وَصَفحِک تَحرِمُنی، اَم مَعَ استِجارَتی بَعَفوِک تُسلِمُنی، حاشا لِوَجهِک الکریمِ اَن تُخَیِّبنی؛ «خدایا، آیا باور کردنی است که مرا پس از آنکه به تو ایمان آورده ام عذاب می کنی؟ یا مرا پس از آنکه تو را دوست داشته‏ام، از خویش دور می ‏سازی؟ یا با آنکه به رحمت و بخشایشت امید دارم، محرومم می ‏سازی؟ یا با آنکه به عفو تو پناه آورده ام، مرا تسلیم عذاب و عقاب می کنی؟ حاشا از ذات بزرگوار و کریم تو که ناامیدم گردانی».
این فراز حاکی از آن است که ترس از عذاب الاهی شدیداً گوینده را متأثر و نگران ساخته و وی درصدد متعادل ساختن ترس خود از عذاب الاهی است. چه اینکه اگر ترس کاملاً بر دل انسان غالب شود و به افراط گراید، باعث یأس از رحمت خدا می شود، پس بایسته است که چون حالات دیگر، انسان حالت ترس را در خود متعادل و کنترل سازد و در کنار ترس از خدا و عذاب او، به رحمت و مغفرت الاهی نیز نظر داشته باشد که در این صورت ترس از خدا همراه با امید به رحمت او، باعث تحرک، پویایی، تصحیح رفتار و گام نهادن در مسیر تعالی و خودسازی می گردد. این شیوه مناجات با خدا و اظهار ترس از عذاب الاهی در کنار چشمداشت به رحمت و مغفرت الاهی در سایر دعاها و مناجات ها نیز مشاهده می شود؛ به عنوان نمونه امام سجاد علیه السلام در دعای ابوحمزه ثمالی، بهره مندی از مهر و رحمت الاهی در مقام مناجات با او را مایه تسکین دل از خوف خدا می ‏داند و می فرماید: یا مَولایَ بِذِکرِک عاشَ قَلبی، وَ بِمُناجاتِک بَرَّدتُ اَلَم الخَوفِ عَنّی؛(۱) «مولای من، با یاد تو دلم ‏حیات و طراوت ‏یافته و با مناجات تو درد ترس [از عذاب و فراق تو] را تسکین و کاهش دادم».
وقتی ترس در وجود انسان شعله ور می گردد، انسان فطرتاً می کوشد که آن را تسکین بخشد و درنتیجه، سراغ کسی می‏ رود که آن ترس را در درون او ایجاد کرده و می کوشد که با سخنان خود او را بر سر مهر آورد. فرض کنید فرزندی نسبت به پدر خود و یا دوستی نسبت به دوست خود خیانت و یا کوتاهی کرده باشد، وی در مقام عذرخواهی ضمن اعتراف به کوتاهی و تقصیر خود می کوشد با ذکر خوبی ‏هایی که در حق پدر و یا دوستش روا داشته، دل او را به دست آورد و از کدورت و ناراحتی او نسبت به خویش بکاهد. همچنین بنده گنهکار که عذاب و کیفر الاهی را فرا روی خود می ‏بیند، با زبان استرحام و با ذکر کارهای ارزشمند و خداپسندانه خود می کوشد توجه خداوند را به خویش جلب کند و زمینه بهره‏مندی خود از رحمت و مهر الاهی را فراهم آورد. بی ‏تردید با ارزش‏ترین و گران قدرترین ویژگی و رفتار انسان ایمان به خداست که در آیات و روایات فراوان از آن ستایش شده و مؤمن برخوردار از آن را از چنان عظمت و منزلتی برخوردار می‏ سازد که امام صادق علیه السلام می فرمایند: المُؤمِنُ اَعظَمَ حُرمَه مِنَ الکَعبَه؛(۲) «حرمت و ارزش مؤمن فراتر از کعبه است».
آن گاه امام علیه السلام با توجه به ارزشی که سرمایه ایمان در پیشگاه خداوند دارد، در مقام مناجات با معبود خود متذکر ایمان خویش که شریف ‏ترین و عزیزترین خصلت و رفتار مؤمن در پیشگاه خداوند به شمار می آید می گردد و می فرماید چگونه کسی را که‏ به‏ تو ایمان ‏آورده ‏عذاب می کنی؟
یکی از ثمرات ایمان و معرفت به خداوند محبت است و کسی که به ساحت ربوبی معرفت داشت و سراسر وجود خود را تحت مالکیت او یافت و بر این باور بود که همه نعمت های مادی و معنوی مواهب الاهی است، سعی می کند با همه وجود به معبود و مالک هستی عشق ورزد و درنتیجه به خواست محبوب و معشوق خود عمل کند، تا از این طریق محبت و توجه معبود را به خود جلب کند. چه اینکه دوری و بُعد از ساحت قرب معبود، بلای عظیمی است که عارفان و محبان حق را به وحشت افکنده است، بلایی که برای کسی که لذت قرب به حق و محبت او را چشیده از عذاب الاهی و حتی حرمان از بهشت شدیدتر است. از این ‏روی حضرت با توجه به آنکه از تلخی و شکنجه بعد از محبوب خبر دارد می فرماید که خدایا، چگونه کسی را که به تو محبت دارد از خود دور می کنی. خدایا، چگونه مرا که به رحمت و گذشت تو امید بسته ام، محرومم می کنی. از مکارم اخلاق این است که وقتی کسی به دیگری امیدوار گشته، هرچند او لیاقت و استحقاق یاری و مساعدت نداشته باشد، ناامیدش نگرداند. حال چگونه ممکن است خداوند که منبع کرم و بزرگواری است کسانی را که به رحمت و مغفرت او چشم دوخته اند و امید آن دارند که از آنها درگذرد، ناامید سازد، هرچند آنان لیاقت بهره مندی از رحمت الاهی را نداشته باشند.
هرکس با خطر مواجه می گردد و حیوان درنده و یا دشمن او را تهدید می کند، به دنبال پناه گاهی می گردد که او را از خطر بره اند و در پناه آن آرامش و آسایش یابد. شکی نیست که بدترین دشمن انسان که آخرت و عاقبت انسان را خراب می ‏سازد گناهان و شیطان می ‏باشد و برای رهایی از شر این دشمن خطرناک انسان باید به خداوند و دریای عفو او پناه آورد. خداوندی که کریم و بزرگوار است و حتی اگر دشمنش به او پناه آورد و با احساس پشیمانی از او بخواهد که از او درگذرد و از شر شیطان و گناهان و جهنم نجاتش دهد، به او پناه می‏ دهد و مشمول عفو خود می ‏سازد، چگونه ممکن است به دوست خود پناه ندهد و او را از شر خطاها، گناهان و شیطانی که با وسوسه های خود او را از حق باز می ‏دارد حفظ نکند؟

نگرانی اولیای خدا از فرجام و عاقبت خویش

در ادامه مناجات، حضرت حالت و احساس کسی را می نمایاند که در کمال درماندگی و شرمندگی در درگاه خداوند قرار گرفته و نمی ‏داند که عاقبت او به خیر و سعادت می انجامد و یا به شقاوت، بدبختی و حرمان از رحمت الاهی مبتلا می گردد، نظیر مجرمی که برای محاکمه فرا خوانده شده و نمی ‏داند که آیا حکم اعدام او را صادر خواهند کرد و یا حکم آزادی اش را، حضرت می فرمایند:
لَیتَ شِعری، اَلِلشَّقآءِ وَلَدَتنی اُمّی اَم لِلعَنآءِ رَبَّتنی، فَلَیتَها لَم تَلِدنی وَ لَم تُرَبِّنی، وَلَیتَنی عَلِمتُ اَمِن اَهلِ السَّعادَه جَعَلتَنی، وَ بِقُربِک وَ جَوارِک خَصَصتَنی، فَتَقَرَّ بِذلِک عَینی، وَ تَطمَئنَّ لَهُ نَفسی؛ «ای کاش می ‏دانستم که مادرم مرا برای بدبختی زایید یا برای ذلت و رنج تربیتم کرد؟ پس [در این صورت] ای کاش او مرا نمی‏ زایید و پرورشم نمی ‏داد. و ای کاش می ‏دانستم که مرا از اهل سعادت مقرر داشته ای و برای مقام قرب و جوار رحمتت مخصوص گردانیده ای تا چشمم روشن و قلبم آرام و مطمئن گردد».
«شقاء» به معنای بدبختی و حرمان از چیزی است که سبب کمال و لذت است و «عناء» به معنای پستی و زبونی می ‏باشد. جمله «لیت شعری» در مقام حیرت و سرگردانی از پیش ‏آمدی نامعلوم به کار می ‏رود و حاکی از آن است که بنده خود را در خوف و رجا می ‏بیند و در عین حال نگران عاقبت و فرجامی است که اطلاعی از آن ندارد. حضرت در بیان خود، بیش از هرچیز از عاقبت و فرجام خویش اظهار نگرانی می کند. این از آن ‏روست که بر دل متقین و عاشقان خدا، بیش از هرچیز ترس از بدعاقبتی و شقاوت سایه افکنده و این ترس دل آنان را پریشان و مضطرب می گرداند و همیشه در این اندیشه اند که آیا در علم ازلی حق در زمره سعادت ‏پیشگان اند یا در زمره شقاوتمندان. گرچه در ظاهر همه انسان‏ ها طالب سعادت اند و سعادت ‏طلبی امری بدیهی است، اما از یک‏ سو مکاتب فکری برداشت‏ های مختلفی درباره سعادت و ضد آن، یعنی شقاوت دارند و بر این اساس، هرکس به تناسب بینش و جهان ‏بینی خاص خود به دنبال سعادت و گریزان از شقاوت است. از سوی دیگر، بر فرض تشخیص درست سعادت و شقاوت، چون انسان موجودی مختار است، گاهی بر اثر حسن انتخاب راه هدایت را می‏ پوید و به سعادت می ‏رسد و گاهی بر اثر سوء انتخاب، راه ضلالت و گمراهی را پیش می‏ گیرد. از این ‏روی کسانی که اهل بصیرت اند همواره از شقاوت و بدبختی خایف و ترسان اند و با دعا و تضرع از خداوند می‏ خواهند که آنان را از شقاوت دور دارد و برای دست‏ یابی به سعادت ابدی راهنمایی و دلالت فرماید. مؤمن طالب سعادت پیوسته خود را بین خوف و رجا می‏ بیند و به نوعی این دو صفت زمینه و بستر نیل به سعادت را برای او هموار می ‏سازند. عارف بزرگ مرحوم ملکی تبریزی درباره ارتباط خوف و رجا با سعادت می نویسد:
«و کدامین سعادت نزد مؤمن مثل لقای پروردگار و انس با اوست و این جز با تحصیل محبت او حاصل نشود و تحصیل محبت او جز پس از معرفت نصیب انسان نگردد و معرفت جز به دوام فکر به دست نیاید و دوام فکر غالباً جز با ذکر و یاد خدا حاصل نمی شود. ذکر و فکر جز به دور ساختن خویش از مشاغل دنیایی و قطع الفت و دوستی شهوات و خواسته های نفسانی فراهم نشود و این جز به کندن محبت دنیا و خواسته های دنیایی از دل به دست نمی آید و برکندن ریشه های محبت دنیا و شهوات آن جز به صبر در مقابل آنها حاصل نمی شود و صبر هم جز با خوف و رجا تحقق نمی ‏پذیرد».(۳)

ادب گفت و گوی اولیای خدا با معبود خویش

نکته لطیفی که بیانگر رعایت ادب در مقام دعا و مناجات می باشد این است که شقاوتمندی به خود بنده نسبت داده شده، با اینکه می ‏توان شقاوتمندی بنده را به خداوند نیز نسبت داد و این فرجام را ناشی از اراده و مشیت او دانست چنان که سعادتمندی انسان به خداوند انتساب دارد و ناشی از اراده و مشیت اوست. در برخی از آیات قرآن، ضلالت و گمراهی و شقاوتمندی بندگان همانند سعادت آنان به خداوند نسبت داده شده است؛ نظیر آیه:
وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ یَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاَ یُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لاَ یَسْمَعُونَ بِهَا أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ‌ ؛ (۴) «و هر آینه بسیاری از جنیان و آدمیان را برای دوزخ پدید آوردیم، [زیرا] دل ‏هایی دارند که به آن [حق را] درنمی ‏یابند و چشم ‏هایی دارند که بدان [حق را] نمی ‏بینند و گوش‏ هایی دارند که به آن [حق را] نمی شنوند. اینان بسان چهارپایان اند، بلکه گمراه‏ ترند؛ آنان همان غافلانند».
همین ادب را حضرت ابراهیم علیه السلام نیز در سخن خود رعایت کرده و با اینکه هم بیماری و هم شفاء از سوی خداست، اما آن حضرت بیماری را به خود نسبت داده و شفاء را به خداوند، و می فرماید: وَ إذَا مَرِضتُ فَهُوَ یَشفِینِ؛ (۵) «و چون بیمار شوم شفایم بخشد».

امید به رحمت بی انتهای الهی

اِلهی، هَل تُسَوِّدُ وُجُوهاً خَرَّت ساجِدهً لِعَظَمَتِک، اَو تُخرِسُ اَلسِنَه نَطَقَت بِالثَّنآءِ عَلَی مَجدِک و جَلالَتِک، اَو تَطبَعُ عَلی قُلُوب انطَوَت عَلی مَحَبَّتِک، اَو تُصِمُّ اَسماعاً تَلَذَّذَت بِسماعِ ذِکرِک فی اِرادَتِک، اَو تَغُلُّ اَکفّاً رَفَعتهَا الآمالُ اِلَیک رَجآءَ رَافَتِک، اَو تُعاقِبُ اَبداناً عَمِلَت بِطاعَتِک حَتّی نَحِلَت فی مُجاهَدَتِک، اَو تُعَذِّبُ اَرجُلاً سَعَت فی عِبادَتِک. اِلهی، لاتُغلِق عَلی مُوَحِّدیک اَبوابَ رَحمَتِک، وَ لا تَحجُب مُشتاقیک عَنِ النَّظَر اِلی جَمیلِ رُؤیَتِک؛ «خدایا، آیا چهره هایی را که در آستان عظمتت به سجده افتاده اند سیاه می گردانی؟ یا زبان‏ هایی را که به ثناگویی بزرگی و جلالتت گویا بوده اند لال می ‏سازی؟ یا بر دل‏ هایی که با عشق و محبت تو درهم پیچیده است مهر تیرگی می نهی؟ یا گوش‏ هایی را که با شنیدن یاد تو در ارادت به تو لذت برده اند کر می ‏سازی؟ یا آن دست هایی را که با آرزو و امیدواری و به امید مهر و رأفت تو به درگاهت بلند شده اند، به زنجیر می کشی؟ یا بدن ‏هایی را که به طاعت تو پرداختند و با تلاش و کوشش در عبادتت لاغر شدند عقاب می کنی؟ یا پاهایی را که در راه بندگی تو سعی کرده اند عذاب می کنی؟ خدایا، درهای رحمتت را بر یکتاپرستان خود مبند، و مشتاقان خود را از نظر به دیدار جمالت محجوب نفرمای».
جملات این فراز که در قالب استفهام انکاری و از درد درون سرچشمه می‏ گیرد، حاکی از امیدواری به رأفت و رحمت الاهی است. امیدی که همواره در دل مؤمن فروزان است و نقص و خُردی عمل آن را کم ‏فروغ نمی ‏سازد. امیرمؤمنان علیه السلام در مناجات شعبانیه می فرماید: اِلهی اِن کانَ صَغُرَ فی جَنبِ ‏طاعَتِک‏ عَمَلی، فَقَد کَبُرَ فی ‏جَنبِ‏ رَجائِک اَمَلی؛(۶) «اگر عمل و کردارم پیش اطاعت و فرمان برداری از تو کوچک و ناچیز است، آرزویم پیش امید به‏ تو بزرگ است».
حضرت در این فراز از مناجات، بر این نکته تأکید دارند که با همه اعضا و جوارح خود در جهت بندگی خداوند می کوشند و هیچ کدام را از اطاعت خدا بی بهره نمی سازند، این از آن‏ روست که بنده مؤمن اعضا و جوارح خود را از نعمت های الاهی می‏داند و بر این باور است که مواهب و نعمت های الاهی را باید در راهی که مرضی اوست به کار گرفت و نباید آنها را در نافرمانی از خدا و انجام کارهای ناپسند به کار بست. چنان که انسان دست خویش را به آتش نزدیک نمی کند چون می ‏داند که می ‏سوزد، مؤمن دست خود را به گناه نمی آلاید چون می ‏داند که گناه آتشی است که روح انسان را می‏ سوزاند و نابود می گرداند. شکرگزاری ادب بندگی است و شکرگزاری از نعمت اعضا و جوارح این است که آنها در مسیر اطاعت و عبادت خدا به کار گرفته شوند و بی‏ تردید اولیای خدا در این مسیر سرآمد مؤمنان و سالکان بودند و نمونه برجسته آنان سیدالساجدین علیه السلام است که همواره بدن خود را برای عبادت و سجده فراوان در پیشگاه خداوند به رنج و سختی می ‏افکندند و می فرمودند:
یا إلَهی لَو بَکیتُ إلَیک حَتَّی تَسقُطَ أشفَارُ عَینَیَّ، وَ انتَحَبتُ حَتَّی یَنقَطِعَ صَوتِی، وَ قُمتُ لَک حَتَّی تَنتَشَّرَ قَدَمَایَ، وَ رَکعتُ لَک حَتَّی یَنخَلِعَ صُلبِی، وَ سَجَدتُ لَک حَتَّی تَتَفَقَّا حَدَقَتایَ، وَ أَکلتُ تُرابَ الأرضِ طُولَ عُمُرِی، وَ شَرِبتُ مَاءَ الرَّمادِ آخِرَ دَهرِی، وَ ذَکرتُک فِی خِلالِ ذَلک حَتَّی یَکلَّ لِسانِی، ثُمَّ لَم أرفَع طَرفِی إلَی آفاقِ السَّماءِ استِحیاءً مِنک ما استَوجَبتُ بِذَلک مَحوَ سَیِّئهٍ واحِدهٍ مِن سَیِّئاتِی؛(۷) «خدایا، اگر در پیشگاه تو چنان بگریم که پلک ‏های چشمانم بیفتد و چنان با صدای بلند بنالم تا صدایم قطع گردد، و آن قدر در مقابلت بایستم تا پاهایم ورم کند، و آن قدر برایت رکوع کنم تا استخوان پشتم از جا کنده شود، و آن قدر برایت سجده کنم که چشمانم از حدقه درآید و تمام عمرم را جز خاک چیزی نخورم و جز آب خاکستر چیزی نیاشامم و در طول این مدت آن قدر تو را ذکر گویم تا زبانم از گفتن باز ایستد و از حیا و شرمساری از تو به آسمان نگاه نکنم، مستوجب محو و بخشایش گناهی از گناهانم نمی گردم!»
حضرت همچنین از گشوده بودن درهای رحمت خدا به روی موحدان و جویندگان رحمت واسعه الاهی سخن می گویند و بدین طریق امید به رحمت و مهر الاهی را در دل بندگان خدا زنده می‏ دارند. چه اینکه این باور باعث نشاط و سرزندگی انسان و تحرک او می گردد و امکان جبران کوتاهی ‏ها و تلاش برای رسیدن به تعالی و کمال را برای او فراهم می آورد. وقتی انسان جویای سعادت و کمال، بر این باور بود که همواره درهای رحمت الاهی که تسهیل ‏کننده کمال و سعادت انسان اند به روی او گشوده است، می کوشد با کنار نهادن موانع و عوامل بازدارنده و توبه از گناهان که سد راه کمال و سعادت هستند، مسیر دست ‏یابی به سعادت و کمال را هموار سازد.
اصمعی نقل می کند که شبی به طواف بر گرد خانه خدا می ‏پرداختم که جوانی نیکو چهره و باریک ‏اندام (امام زین‏ العابدین علیه السلام) را دیدم که به پرده کعبه چنگ زده و می گویند:
نامَتِ العُیونُ وَ عَلَتِ النُّجومُ وَ أنتَ المَلِک الحَیُّ القَیُّومُ غَلَّقَتِ المُلُوک أبوابَهَا وَ أقامَت عَلَیهَا حُرّاسَهَا و بَابُک مَفتوحٌ لِلسَّائِلِینَ جِئتُک لِتَنظُرَ إلیَّ بِرَحمَتِکَ یَا أرحَمَ الرَّاحِمین؛(۸)«(ای آقا و مولای من،) دیدگان به خواب رفته اند و ستارگان برآمده اند، و تو پادشاه زنده و پایدار هستی، سلاطین و ملوک درهای کاخ‏ های خود را بستند و نگهبانان را به حراست و نگهبانی از آن گماردند، ولی باب تو برای درخواست ‏کنندگان گشوده است. من به در خانه تو آمده ام تا از روی رحمت نظری به من بیفکنی، ای مهربان ترین مهربانان».
امام زین ‏العابدین علیه السلام همچنین در فراز پیشین، از خداوند مشاهده جمالش را درخواست می کند و در بیان خود واژه «مشتاقیک» را به کار می ‏برند؛یعنی کسانی که اشتیاق وصال به معشوق را دارند و این شوق آنان را در فراق حق ‏تعالی بی ‏قرار ساخته و به ابراز سوز و گداز درون واداشته است. شکی نیست که منظور از «رؤیت» و مشاهده خداوند، مشاهده حسی نیست و خداوند جسمانی و مادی نیست تا بشود با چشم سر او را مشاهده کرد. از این ‏روی، در شرح آیات وُجوهٌ یَومَئِذٍ نَّاضِرهٌ * إلَی رَبِّها نَاظِرَهٌ؛ (۹) «آن روز چهره هایی تازه و خرم است و به پروردگار خود می نگرند». انس بن مالک از پیامبر اکرم صلی الله ‏علیه و‏ آله روایت می کند که فرمودند: یَنظُرونَ إلی رَبِّهم بِلا کَیُفَیِّه وَ لا حَدٍّ محدودٍ وَ لا صِفَهٍ مَعلومَهٍ؛(۱۰) «آنها به پروردگارشان می نگرند بدون آنکه پروردگارشان کیفیت و حد و حدود و صفت مشخصی داشته باشد».
پس منظور مشاهده پروردگار با چشم دل و شهود و معرفت حضوری به صفات جلال و جمال اوست و این معرفت و شهود وقتی حاصل می شود که حجاب‏ های مادی و تعلقات دنیوی برطرف گردد و صفای کامل و نورانیت و روحانیت خالص برای روح حاصل گردد. در ارتباط با این رویت معنوی از امام صادق علیه السلام روایت شده که شخصی خدمت امیرمؤمنان علیه السلام رسید و گفت:
یَا أَمیرَالمؤمنینَ، هَل رَأیتَ رَبَّک حِینَ عَبدَتَهُ؟ قالَ: فَقالَ: وَیلَک ما کنتُ أعبَدُ رَبّاً لَم أرَهُ. قالَ: وَیلَک لا تُدرِکهُ العُیونُ فِی مُشاهَدَهِ الأبصارِ، وَلَکن رَأَتهُ القُلُوبُ بِحقائِقِ الإیمان؛(۱۱)«ای امیرمؤمنان، آیا پروردگارت را هنگام عبادت دیده ای؟ فرمود: وای بر تو، من خدایی را که ندیده ام نمی پرستم. عرض کرد: چگونه او را دیده ای؟ فرمود: وای بر تو، دیدگان به هنگام نظر افکندن او را درک نکنند، ولی دل ‏ها با حقایق ایمان او را دیده اند».
حضرت در پایان این مناجات می فرمایند:
اِلهی نَفسٌ اَعزَزتَها بِتَوحیدِک کیفَ تُذلُّها بِمَهانَه هِجرانِک، وَ ضمیرٌ انعَقَدَ عَلی مَوَدَّتِک، کیفَ تُحرقُهُ بِحَرارَه نیرانِک. اِلهی، اَجِرنی مِن اَلیمِ غَضَبِک وَ عَظیمِ سَخَطِک، یا حَنَّانُ یا مَنَّانُ، یا رَحیمُ یا رَحمنُ، یا جَبارُ یا قَهَّارُ، یا غَفَّار یا سَتَّارُ، نَجِّنی بِرَحمَتِک مَن عَذابِ النَّار وَفَضیحَهِ العارِ، اِذَا امتازَ الأخیارُ مِنَ الأشرارِ، وَ حالَتِ الأحوالُ وَهالَتِ الأهوالُ، وَ قَرُبَ المُحسِنونَ وَ بَعُدَ المُسیئُونَ، وَ وُفّیَت کلُّ نَفسٍ ما کسَبَت وَ هُم لا یُظلَمُون؛ «خدایا، چگونه کسی را که به توحید خود عزیز و آبرومند ساختی به پستی دوری از خود خوار می گردانی؟ و چگونه دلی را که در کمند عشق و محبت خود بربستی در آتش قهرت می ‏سوزانی؟ خدایا، مرا از غضب دردناک و عظمت خشم و سخطت پناه ده، ای پر محبت و رأفت، ای احسان کننده به بندگان، ای بخشنده، ای مهربان، ای جبران کننده کمبودها، ای قهرکننده، ای آمرزنده گناهان، ای پرده ‏پوش عیب‏ ها، به پاس رحمت بی انتهایت مرا از عذاب آتش نجات ‏بخش، و از رسوایی و ننگ محفوظ بدار، در روزی که نیکان از بدان جدا می شوند و حالت ها دگرگون می گردند و ترس‏ ها آشکار می‏ گردند و نیکوکاران به قرب تو نایل می گردند و بدکاران از آن دور می شوند و هرکس به آنچه به دست آورده است می ‏رسد و به هیچ ‏کسی ستمی نخواهد شد».

پی نوشت ها :

۱٫ مفاتیح‏ الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.
۲٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۶۸، باب ۱۵، ص ۱۶، ح ۲۰٫
۳٫ میرزا جواد ملکی تبریزی، اسرار الصلوه، ص ۱۹۹٫
۴٫ اعراف(۷)، ۱۷۹٫
۵٫ شعراء(۲۶)، ۸۰٫
۶٫ مفاتیح الجنان.
۷٫ صحیفه سجادیه، دعای شانزدهم.
۸٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۶، باب ۵، ص ۸۰، ح ۷۵٫
۹٫ قیامت(۷۵)، ۲۲-۲۳٫
۱۰٫ محمد حسین طباطبایی، المیزان، ج ۲۰، ص ۱۱۷٫
۱۱٫ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج ۱، ص ۹۸، ح ۶٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

چند مورد از علم غیب امام رضا علیه السلام

پیشوایان معصوم علیهم السلام با توجه به مقام امامت و عصمتی که داشتند از ارتباط ویژه ای با خدای متعال و جهان غیب برخوردار بودند و مانند پیامبران الهی معجزات و کراماتی داشتند که در مواقع لازم نمونه هایی از آنها را بروز می دادند تا دلیلی آشکار بر حقانیتشان باشد و موجب پرورش و اطمینان خاطر پیروانشان گردد.

از پیشوای هشتم (علیه السلام) نیز معجزات و کرامات بسیاری بروز کرد که در کتب حدیث و تاریخ ثبت شده است. اینک چند نمونه:

یکی از همراهان امام رضا (علیه السلام) در سفر خراسان می گوید: در بین راه به بیابان خشک و بی آبی رسیدیم و نزدیک بود همۀ ما با چارپایان مان هلاک شویم. حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: بروید در فلان محل، در آنجا آب خواهید یافت. ما بدانجا رفتیم و با چشمۀ آبی مواجه شدیم. همگی از آن آب نوشیدیم و حیواناتمان را نیز سیراب کردیم.

هنگام کوچ از آن منزل، امام (علیه السلام) فرمودند: بار دیگر کنار آن چشمه بروید. چون بدان سوی رفتیم اثری از چشمه ندیدیم.[۱]

«عبدالله بن مغیره» می گوید:

من واقفی بودم، در سفر مکه دست بر پردۀ «کعبه» آویختم و گفتم: بار خدایا! تو خواستۀ مرا می دانی، مرا به بهترین دینها راهنمایی کن.

پس از مراجعت به مدینه به ذهنم رسید که خدمت امام رضا (علیه السلام) برسم. وقتی به حضور آن حضرت رسیدم فرمود: خداوند خواسته ات را اجابت فرمود و تو را به دینش راهنمایی کرد. گفتم: گواهی می دهم که تو حجت و امین خدا بر بندگانش هستی.[۲]

«احمد بن محمد بزنطی» نقل می کند:

من با سه نفر دیگر خدمت امام (علیه السلام) شرفیاب شدیم. هنگام بازگشت امام (علیه السلام) به من فرمود: ای احمد! تو بنشین… چون پاسی از شب گذشت خواستم مرخص شوم. فرمود: می روی یا می مانی؟ عرض کردم: بستگی به نظر شما دارد. فرمود: بمان و این هم رختخواب. آنگاه امام برخاست و به اتاق خود رفت. من از شوق به سجده افتادم و با خود گفتم: سپاس خدای را که حجت او و وارث علوم انبیاء از میان ما چند نفر به من تا این حد لطف و عنایت فرمود.

هنوز در سجده بودم که امام (علیه السلام) بازگشت، برخاستم. حضرت دست مرا گرفت و فشرد و فرمود: ای احمد! امیرمؤمنان به عیادت «صعصعه بن صوحان» رفت؛ به هنگام بازگشت فرمود: ای صعصعه! از اینکه به عیادت تو آمده ام به برادران خود افتخار مکن؛ از خدا بترس و پرهیزکار باش.[۳]

امام (علیه السلام) ضمن اعلام آگاهی از نیت احمد، به وی هشدار داد که این عنایت و لطف نباید وسیله ای برای فخر و مباهات و احساس برتری نسبت به دیگران گردد. بلکه آنچه عامل برتری انسان می گردد «تقوی» است.

پی نوشت ها:

[۱] . عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج ۲، ص ۲۱۸٫

[۲] . عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج ۲، ص ۲۲۰ ـ ۲۲۱٫

[۳] . رجال کشی، جزء ۶، ص ۵۸۷ ـ ۵۸۸ با اختصار.

منبع: کتاب تاریخ اسلام در عصر امامت امام رضا و امام جواد علیهماالسلام /س (راسخون).

 

فضائل امام هادی علیه السلام

امامان و پیشوایان معصوم علیهم‌السلام انسان‌های کامل و برگزیده‌ای هستند که به عنوان الگوهای رفتاری و مشعل‌های فروزان هدایت جامعه بشری از سوی خدا تعیین شده‌اند گفتار و رفتار و خوی و منش آنان ترسیم حیات طیبه انسانی و وجودشان تبلور تمامی ارزش‌های الهی است. آنان به تعبیر امام هادی علیه السلام این چنین‌اند:

“-السلامُ علیکُم یا… – مَعدِنَ الرَّحمَهِ وَ خُزانَ العِلمِ و مُنتَهَی الحِلمِ وَ اُصُولَ الکَرَمِ وَ قادَهَ الاُمَمِ وَ اَولِیاءَ النِّعَمِ و عَناصِرَ الاَبرارِ و دَعائِمَ الاَخیارِ وسَاسهَ العِبادِ و اَرکانَ البِلادِ و اَبوابَ الایمانِ و اُمَناءَ الرحمنِ و سُلالهَ النَّبیّین و صَفوَهَ المُرسَلین و عِترَهَ خیرَهِ رَبِّ العالَمین ، -السلام علی …- مَصابیحِ الدُّجَی و اَعلامِ التُقَی و ذَوی النُهی و اُولِی الحِجَی و کَهفِ الوَرَی و وَرَثَهِ الاَنبِیاءِ والمَثَلِ الاَعلَی وَالدَّعوَهِ الحُسنی و حُجَجِ اللهِ عَلی اَهلِ الدُنیا وَالآخِرَهِ وَالاُولَی”؛ معدن رحمت، گنجینه داران دانش، نهایت بردباری و حلم، بنیان‌های کرامت و ریشه‌های نیکان، عصاره و برگزیده پیامبران، پیشوایان هدایت، چراغ‌های تاریکی‌ها، پرچم‌های پرهیزگاری، نمونه‌های برتر و حجت‌های خدا بر جهانیان هستند.(۱) بدون شک، ارتباط با چنین چهره‌هایی و پیروی از دستورها و رفتارشان، تنها راه دستیابی به کمال انسانیت و سعادت هر دو جهان است. پیشوای دهم علیه السلام یکی از پیشتازان دانش و تقوا و کمال است که وجودش مظهر فضائل اخلاقی و کمالات نفسانی و الگوی حق‌جویان و ستم‌ ستیزان است. امام هادی علیه‌السلام پیوسته تحت نظر حکومت‌های جور بود و سعی می‌شد که آن حضرت با پایگاه‌های مردمی و افراد جامعه تماسی نداشته باشد با این حال آن مقدار از فضائل اخلاقی که از او بروز کرده، دانشمندان و شرح حال نویسان و حتی دشمنان اهل‌بیت علیهم السلام را به تحسین و تمجید آن وجود الهی واداشته است.

ابوعبدالله جُنیدی می‌گوید:

«سوگند به خدا، او بهترین مردم روی زمین و برترین آفریده‌های الهی است». “ابن حَجَر” در شرح حال آن حضرت می‌نویسد: «و کانَ وارِثَ اَبِیهِ عِلماً و سَخاءً؛ او در دانش و بخشش وارث پدرش بود».(۲) “متوکل” در نامه‌ای که برای امام می‌نویسد خاطرنشان می‌کند: امیرالمؤمنین عارف به مقام شما است و حق خویشاوندی را نسبت به شما رعایت می‌کند و طبق آنچه مصلحت شما و خانواده‌تان می‌باشد عمل می‌کند. اینک به منظور سرمشق گرفتن از اخلاق کریمه و رفتار سازنده آن حضرت نمونه‌هایی را یاد‌آور می‌شویم.

الف) انس با معبود

پیشوایان معصوم علیهم السلام در بالاترین درجه مقام شناخت حق تعالی قرار داشتند و همین درک و بینش عمیق، آنان را به ارتباط و انس همیشگی با خدا واداشته و شعله‌های آتش عشق به معبود و وصال به حق بر جانشان شرر می‌افکند و آرامش را از انان سلب می‌کرد. امام هادی علیه السلام شب هنگام به پروردگارش روی می‌آورد شب را با حالت خشوع به رکوع و سجده سپری می‌کرد و بین پیشانی نورانیش و زمین جز سنگریزه و خاک حائلی وجود نداشت و پیوسته این دعا را تکرار می‌نمود: «اِلهی مُسئٌ قَد وَرَدَ، و فَقیرُ قَد فَصَدَ، لاتُخیبُ مَسعَاهُ وَارحِمهُ وَاغفِر لَهُ خَطَأه”؛ بارالها! گنهکاری بر تو وارد شده و تهیدستی به تو روی آورده است، تلاشش را بی‌نتیجه مگردان و او را مورد عنایت و رحمت خویش قرارداده و از لغزشش در گذر».(۳) پارسایی و انس با پروردگار آنچنان نمودی در زندگی امام نقی علیه السلام داشت که برخی از شرح حال نویسان در مقام بیان برجستگی‌ها و صفات والای آن گرامی به ذکر این ویژگی پرداخته‌اند. “ابن کثیر” می‌نویسد: «کان عابِداً زاهداً؛ او عابدی وارسته و زاهد بود».(۴) ابن عباد حنبلی، نیز می‌گوید: «کان فقیهاً، اماماً، متعبداً… ؛ او فقیه و امام عابد بود».(۵)

امام هادی علیه السلام هم چون پدر بزرگوارش کانون سخاوت و کرم بود و گاهی مقدار انفاق به حدی از فزونی می‌رسید که “ابن شهر آشوب” در مناقب می‌نویسد: ابوعمر وعثمان بن سعید و احمد بن اسحاق اشعری و علی بن جعفر همدانی به نزد علی بن حسن عسکری رفتند احمد ابن اسحاق از وامی که برگردنش بود نزد حضرت شکایت کرد، آنگاه امام به عمرو که وکیلش بود، فرمود: به او سی هزار دینار و به علی بن جعفر نیز سی هزار دینار بپرداز و خود نیز سی هزار دینار برگیر. دانشمندی مانند ابن شهر آشوب پس از نقل آن می‌گوید: «این مقدار انفاق، معجزه‌ای است که جز پادشاهان از عهده کسی ساخته نیست و تاکنون این مقدار انفاق را از کسی نشنیده‌ام.»

ب) سخاوت و جود

امامان معصوم علیهم السلام برای مظاهر دنیوی از جمله مال و ثروت ارزش ذاتی قائل نبودند و سعی می‌کردند به حداقل آن که زندگی معمولی روزانه آنان را تامین کرده اکتفا کنند و آن بزرگواران را در راه انجام وظایف مردمی و اجتماعی یاری رساند بسنده کنند و مازاد آن را در راه‌هایی که موجب خشنودی خداوند بود صرف کنند. یکی از این راه‌ها انفاق به افراد تهیدست و نیازمند می‌باشد. این سیاست خداپسندانه مالی که در زندگی همه معصومین علیهم‌السلام در سطح گسترده‌ای به چشم می‌خورد، علاوه بر جنبه‌های معنوی و آثار اخروی، عامل مهمی در کاهش فقر و فاصله طبقاتی جامعه اسلامی و تالیف قلوب افراد و حفظ شخصیت وعلاقه‌مند ساختن آنان به مکتب اهل‌بیت و جلوگیری از ارتباط گرفتن و نزدیک شدن آنان به دستگاه زر و زور خلفا بود. در پرتو برخورداری ائمه علیهم السلام از این خلق نیکو، وجود آن بزرگواران پیوسته مایه امید، و خانه‌شان نه تنها مرکز نشر دانش، بلکه پناهگاه افراد نیازمند و درمانده و محل رفت و آمد انسان‌های مختلف به ویژه آنان که از راه دور آمده بودند، بود. این مساله هم برای عموم مردم جا افتاده بود، به گونه‌ای که وقتی فرد نیازمند و درمانده‌ای را می‌دیدند او را به خانه امامان علیهم السلام راهنمایی می‌کردند‌، و هم برای خود افراد درمانده، بدین معنی که به محض مواجه شدن با مشکلی مستقیماً سراغ خانه امامت را می‌گرفتند. امام هادی علیه السلام هم چون پدر بزرگوارش کانون سخاوت و کرم بود و گاهی مقدار انفاق به حدی از فزونی می‌رسید که “ابن شهر آشوب” در مناقب می‌نویسد: ابوعمر وعثمان بن سعید و احمد بن اسحاق اشعری و علی بن جعفر همدانی به نزد علی بن حسن عسکری رفتند احمد ابن اسحاق از وامی که برگردنش بود نزد حضرت شکایت کرد، آنگاه امام به عمرو که وکیلش بود، فرمود: به او سی هزار دینار و به علی بن جعفر نیز سی هزار دینار بپرداز و خود نیز سی هزار دینار برگیر. دانشمندی مانند ابن شهر آشوب پس از نقل آن می‌گوید: «این مقدار انفاق، معجزه‌ای است که جز پادشاهان از عهده کسی ساخته نیست و تاکنون این مقدار انفاق را از کسی نشنیده‌ام.»(۶) اسحاق جلّاب می‌گوید: برای ابوالحسن گوسفندان زیادی خریدم، سپس مرا خواست و از اصطبل منزلش به جای وسیعی برد که من آنجا را نمی‌شناختم، سپس تمامی آن گوسفندان را بین کسانی که آن حضرت دستور می‌داد توزیع کردم.(۷) در روایت دیگر، زمان خرید و توزیع گوسفندان روز “تَروِیه”(روز هشتم ذی الحجّه)، ذکر شده است.(۸) از این روایت برمی‌آید که آن حضرت در مسائل مالی و انفاق‌های جزئی نیز مسائل امنیتی و حفاظتی را رعایت می‌کرده و این بیانگر شدت محدودیت آن حضرت از سوی دستگاه حکومتی است، با این حال امام این کار را تحت تاثیر پوشش قربانی انجام داد تا هرگونه سوء ظن را نسبت به خود از بین ببرد.

ج) حلم و بردباری

حلم و بردباری از ویژگی‌های مهمی است که مردان بزرگ به ویژه رهبران الهی که بیشترین برخورد و اصطکاک را با مردم نادان و نابخرد و گمراه داشتند، از آن برخوردار بوده و در پرتو این خلق نیکو افراد بسیاری را به سوی خود جذب کردند. امام هادی علیه السلام همچون نیاکان خود در برابر ناملایمات بردبار بود و تا جایی که مصلحت اسلام ایجاب می‌کرد با دشمنان حق و ناسزاگویان و اهانت‌کنندگان به ساحت مقدس آن حضرت، با بردباری برخورد می‌کرد. “بریحه عباسی”- که از سوی دستگاه خلافت به سمت پیش‌نمازی مکه و مدینه منصوب شده بود – از امام هادی علیه السلام نزد متوکل بدگویی کرد و برای او نوشت: اگر نیازی به مکه و مدینه داری علی بن محمد را از این دو شهر بیرون کن زیرا او مردم را به سوی خود خوانده و گروه زیادی از او پیروی کرده‌اند. بر اثر سعایت‌هایی پی در پی “بریحه” متوکل امام را از کنار حرم جد بزرگوارش رسول خدا صلی الله علیه و آله تبعید کرد. هنگامی که امام علیه السلام از مدینه به سمت “سامراء” در حرکت بود “بریحه” نیز او را همراهی کرد. در بین راه “بریحه” رو به امام علیه السلام کرد و گفت: “تو خود می‌دانی که عامل تبعید تو من بودم. با سوگندهای محکم و استوار سوگند می‌خورم که چنانچه شکایت مرا نزد امیرالمؤمنین یا یکی از درباریان و فرزندان او ببری، تمامی درختانت را (در مدینه) آتش می‌زنم و محبّان و خدمتکارانت را می‌کشم و چشمه‌های مزرعه‌هایت را کور خواهم کرد و بدان که این کارها را خواهم کرد. امام علیه السلام متوجه او شد و فرمود: “نزدیک‌ترین راه برای شکایت از تو این بود که دیشب شکایت تو را نزد خدا بردم و من شکایت از تو را که بر خدا عرضه کردم نزد غیر او از بندگانش نخواهم برد.” “بریحه” چون این سخن را از امام علیه السلام شنید، به دامن آن حضرت افتاد و تضرع و ناله کرد و از او تقاضای بخشش نمود. امام علیه السلام فرمود: تو را بخشیدم.(۹)

امام علیه السلام متوجه او شد و فرمود: “نزدیک‌ترین راه برای شکایت از تو این بود که دیشب شکایت تو را نزد خدا بردم و من شکایت از تو را که بر خدا عرضه کردم نزد غیر او از بندگانش نخواهم برد.” “بریحه” چون این سخن را از امام علیه السلام شنید، به دامن آن حضرت افتاد و تضرع و ناله کرد و از او تقاضای بخشش نمود. امام علیه السلام فرمود: تو را بخشیدم.

د) هیبت و شکوه

امامان علیهم السلام مظاهر قدرت و عظمت خداوند و معادن کلمات و حکمت ذات مقدس حق و منبع تجلیات و انوار خاصه او هستند. بر این اساس از یک قدرت معنوی فوق العاده و نفوذ و هیبت خاصی برخوردارند. این هیبت و عظمت خدادادی را در زیارت جامعه از زبان امام هادی علیه السلام چنین می‌خوانیم:

طَأطَأ کُلُ شَریفٍ لِشَرَفِکُم، وَ بَخَعَ کُلُ مُتَکَبِّرٍ لِطاعَتِکُم، وَ خَضَعَ کُلُ جَبارٍ لِفَضلِکُم، وَ ذَلَّ کُلُّ شَیءٍ لَکُم”؛ هر بزرگ و شریفی در برابر بزرگواری و شرافت شما سر فرود آورده و هر خود بزرگ بینی به اطاعت از شما گردن نهاده و هر زورگویی در برابر فضل و برتری شما فروتنی کرده و همه چیز برای شما خوار و ذلیل گشته است. روی این جهت بارها اتفاق می‌افتاد که حاکمان جور در غیاب امامان علیهم السلام تصمیمات خطرناکی نسبت به آنان می‌گرفتند ولی به محض رویارو شدن با آنان و نگاه به رخسار پرفروغشان، کابوس ترس و وحشت بر دل‌هایشان سایه می‌افکند به گونه‌ای که مجبور می‌شدند از تصمیم خود برگردند. طبرسی در اعلام الوری به سند خود از امام محمدبن اشتر علوی نقل کرده است که گفت: به همراه پدرم بر در سرای متوکل بودیم، من در آن هنگام کودکی بودم و در میان گروهی از مردم از طالبین و عباسیان و جعفرین ایستاده بودم که ناگهان ابوالحسن وارد شد. مردم همگی از مرکب‌های خویش پایین آمدند تا آن حضرت به درون رفت. یکی از حاضران از دیگری پرسید! به خاطر چه کسی بیرون آمدیم؟ به خاطر این بچه، حال آن که او از نظر سال از ما بزرگتر و شریف‌تر نبود. به خدا سوگند دیگر به احترام او از مرکب خویش پایین نخواهم آمد پس ابوهاشم جعفری گفت: به خدا قسم کودکان چون او را می‌بینند به احترام او پیاده می‌شوند هنوز دیری نگذشته بود که آن حضرت به طرف مردم آمد. حاضران چون او را دیدند باز به احترام وی پیاده شدند ابوهاشم خطاب به حاضران گفت: مگر نمی‌گفتید دیگر به احترام او پیاده نمی‌شوید؟ پاسخ دادند: به خدا قسم احترام خود را از دست دادیم و از مرکبهای خود پیاده شدیم. زیدبن موسی چندین بار به “عمر بن فَرَج” گوشزد کرد و از او خواست که وی را بر فرزند برادرش “امام هادی” مقدم بدارد و می‌گفت: او جوان است و من عموی پدر او هستم و عمر سخن او را برای امام هادی علیه السلام نقل کرد. امام فرمود: “یک بار این کار را بکن فردا مرا پیش از او در مجلس بنشان سپس ببین چه خواهد شد.” روز بعد “عمر” امام هادی علیه السلام را دعوت کرد و آن حضرت در بالای مجلس نشست. سپس به “زید” اجازه ورود داد زید در برابر امام علیه السلام بر زمین نشست.(۱۰) چون روز پنج شنبه شد ابتدا به زید اجازه داد تا وارد شود و در صدر مجلس بنشیند، سپس از امام خواست تا وارد شود امام علیه السلام داخل شد. هنگامی که چشم زید به امام علیه السلام افتاد و هیبت امامت را در رخسار حضرت مشاهده کرد از جایش برخواست و امام را بر جای خود نشاند و خود در برابر او نشست.(۱۱)

هـ ) امام و مشکلات مردم

ائمه علیهم السلام نه تنها در زمینه عبادی و بندگی خدا پیشگام بودند وهیچ کس در این میدان گوی سبقت را از آنان نربود، بلکه در زمینه‌های اجتماعی و رسیدگی به کمبودها و مشکلات مردم و برطرف کردن گرفتاری‌های آنان نیز پیشگام بودند، به گونه‌ای که کسی از در خانه آنان ناامید باز نمی‌گشت. تاریخ، نام افراد زیادی را که برای حل مشکل و رفع گرفتاری خود به پیشوای دهم علیه السلام مراجعه کرده و از محضر آن حضرت با خشنودی بازگشته‌اند، ثبت کرده است. که در این مجال به یک نمونه اشاره می‌گردد:

محمد بن طلحه نقل می‌کند:

امام هادی علیه السلام روزی برای کار مهمی سامرا را به مقصد دهکده‌ای در اطراف، ترک کرد در این فاصله، عربی سراغ آن حضرت را گرفت به او گفته شد: امام علیه السلام به فلان روستا رفته است. مرد عرب به سمت دهکده حرکت کرد وقتی به محضر امام علیه السلام رسید گفت: من از اهل کوفه و از متمسکان به ولایت جدت امیرمؤمنان علیه السلام هستم ولی بدهی سنگینی مرا احاطه کرده است چندان که قدرت تحمل آن را ندارم. و کسی را جز شما نمی‌شناسم که حاجتم را برآورد. امام علیه السلام پرسید: بدهکاریت چقدر است؟ عرض کرد: حدود ده هزار درهم. امام علیه السلام او را دلداری داد و فرمود ناراحت نباش مشکلت حل خواهد شد. دستوری به تو می‌دهم عمل کن و از اجرای آن سرمتاب. این دستخط را بگیر، هنگامی که به سامرا آمدی مبلغ نوشته شده در این ورقه را از من مطالبه کن هر چند در حضور مردم باشد. مبادا در این باره کوتاهی کنی. پس از بازگشت امام علیه السلام به سامرا مرد عرب، در حالی که عده‌ای از اطرافیان خلیفه و مردم در محضر آن حضرت نشسته بودند وارد شد و ضمن ارائه نوشته امام علیه السلام به آن حضرت، با اصرار، دین خود را مطالبه کرد. امام علیه السلام با نرمی و ملایمت و عذرخواهی از تاخیر آن، از وی مهلت خواست تا در وقت مناسب، آن را پرداخت کند، ولی مرد عرب همچنان اصرار می‌کرد که هم اکنون باید بپردازی. جریان به متوکل رسید. دستور داد سی هزار دینار به امام علیه السلام بدهند. امام علیه السلام پول‌ها را گرفت و همه را به آن مرد عرب داد. او پول‌ها را گرفت و گفت خدا بهتر می‌داند که رسالتش را در چه خاندانی قراردهد.(۱۲)

پی‌نوشت‌ها:

۱- زیارت جامعه کبیره، مفاتیح الجنان.

۲- ائمتنا، ج۲، ص۲۵۲٫

۳- ائمتنا، ج۲، ص۲۵۷/ سیره الامام العاشر علی الهادی، ص۵۵٫

۴- الصواعق المحرقه، ص۲۰۷/ البدایه والنهایه، ج۱۱، ص۱۵٫

۵- تاریخ اجمالی پیشوایان علیهم ‌السلام.

۶- مناقب، ج۴، ص۴۰۹٫

۷- الکافی، ج۱، ص۴۹۸٫

۸- اعیان الشیعه، ج۲، ص۳۷٫

۹- اثبات الوصیه، صص۱۹۶و۱۹۷٫

۱۰- اعیان الشیعه، ج۷، ص۱۲۸٫

۱۱- اعلام الوری، ص۳۴۷٫

۱۲- بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۷۵/ الفصول المهمه، ص۲۷۸٫

منبع: تبیان

امام موسی بن جعفر(ع) رهبر فکری و معنوی

پیشوایان معصوم (ع) هر کدام بنوبت خود منبع فضایل و مناقب و آموزگاران واقعی فضیلت و شرف و اصول انسانیت هستند.آنان پایه گذاران تمدن واقعی و پی افکنان اصول معاشرت و روابط اجتماعی صحیح و سالم میباشند.همگان از یک نور سرچشمه گرفته اند و در یک مکتب تربیتی الهی پرورش یافته اند و رو به یک سو  و یک هدف گام برمی دارند و غایت و هدف از زندگی آنان تحکیم مبانی انسانی و تشیید اصول الهی و آسمانی است. پس ذکر فضیلت ویژه بهر کدام از پیشوایان معصوم (ع) به آن معنی نیست که آن دیگران فاقد آن فضیلت یا عاری از آن صفت بوده اند بلکه به مقتضای عصر و باقتضای شرایط تبلیغ و امر بمعروف و آمادگی فکری مردم هر دوره، باعث ظهور بیشتر پاره ای از فضایل و مناقب خاص گردیده است که در دورانهای دیگر آن ویژگی ها زمینه و اقتضای نداشته است.

بعنوان نمونه می توان به شجاعت علی (ع) و فرزندان ارجمندش امام حسن (ع) و امام حسین (ع) اشاره نمود، آنان عصر پیامبر اسلام را درک کردند و با کفار و مشرکین و دشمنان و مارقین و قاسطین و ناکثین روبرو گشتند و برخورد آنان با شمشیر و صحنه های جنگ و ستیزه بوده است از آن رو ظهور شجاعت و صلابت و روح سلحشوری و جهاد در آنان بیشتر از دیگر فضائل به ثبت رسیده است تا دیگر پیشوایان معصوم (ع) .

از این رو صفات و فضائلی که اکنون در این بخش می آوریم در دیگر پیشوایان هم وجود داشته است.

علم و دانش امام کاظم

خاندان عصمت و طهارت از پایه گذاران علوم و دانشت های حقیقی بشر بشمار می آیند که با روشن گری ها و راهنمائی های خود که همه از روی علم و حکمت و جهان بینی عمیق معنوی و فکری بوده است تاریکی ها و اوهام را زائل ساخته اند و اجتماع را بسوی حقیقت معارف و مکارم واقعیت و درستی ها و مفاهیم اصیل معاریف بشری رهنمون گشته اند.

یادگارهای علمی و فکری امام موسی بن جعفر (ع) که در محتویات کتابهای حدیث و فقه و کلام و تفسیر ثبت گردیده است یکی از بهترین و غنی ترین میراثهای علمی است که اصول زندگی و روش های تربیتی و معارف ماوراء الطبیعه را با محکم ترین و استوارترین بیانها در اختیار پویندگان آن معارف قرار می دهد و اسرار آفرینش را با عالیترین بیانات توضیح میدهد که امروز علم با آن همه پیشرفت و ترقی فراتر از آن گام ننهاده است.

صدر المتألهین در شرح  حدیث شریف عقل که امام (ع) بیکی از یاران خود بنام «هشام بن حکم» القاء فرموده است چنین مینویسد:

«این حدیث عقل در برگیرنده بزرگترین مشخصات و ویژگی های عقل است که در محتویات خود معارف عالیه ای از قرآن مجید را دارد این حدیث شریف محتوی معارف پر ارج الهی است که همانند آنرا در چندین مجلد از کتاب های عرفا و دانشمندان صاحب نظر نمی توان پیدا نمود جامعیت حدیث از آن نظر است که اشاراتی به علم ماوراء الطبیعت، فلکیات، روان شناسی، اخلاق، سیاست مدنی، تربیتی ووو دارد و از نظر مواعظ و پند و اندرز و توجیه به نشائه آخرت سرشار و غنی است» (۱)

امام موسی بن جعفر (ع) بعد از رحلت پدر عالی قدرش اداره کننده فکری و علمی دانشگاه وسیع و بزرگی بود که از پدر به میراث باقیمانده بود. دانشگاهی که مدیریت علمی آن به عهده امام واگذار گردید در حال توسعه و گسترش و دربر گیرنده هزاران دانشجو و استاد بود که در کلاس های مختلف آن از مکتب پر فیض امام صادق (ع) دانش آموخته و اکنون در طی مدارج عالی تری از دانش و فضیلت بودند.

گروه های متعددی از متکلمین و فقها، و فلاسفه و محدثین و مفسرین و ریاضیون و مورخین، و رجالیون و ادبا و شعرا و دیگر طبقات مختلف علمی اکنون متوجه مقام علمی الهی امام موسی بن جعفر گردیده اند و از کمالات و فضائل و دانش بی پایان او استفاضه می نمایند.و گرد شمع وجود او را فرا گرفته اند تا مبانی مکتب فکری و علمی اسلامی را غنی تر و پربارتر سازند و نور درخشان اسلامی را روشن تر و تابان تر نمایند.امام موسی بن جعفر (ع) دانشمندترین و با فضیلت ترین مردم عصر خود بود و علم و دانش او همانند انبیاء و رجال الهی از منبع پر فیض الهام و کرامت الهی سرچشمه گرفته بود و در مکتب تربیتی خاندان رسالت و طهارت تکمیل و سرشار گردیده بود.امام صادق (ع) در تصدیق دانش و آگاهیهای علمی او می فرماید :

فرزندم موسی به حدی آمادگی علمی دارد که اگر از تمام محتویات قرآن از او پرسش نمائی با دانش و علم کافی که دارد به تو پاسخ قانع کننده ای می دهد.او کانون حکمت، فهم، معرفت و اندیشه است.

در وسعت و تبحر علمی او کافی است که در نظر آوریم که دانشمندان و محدثین در فنون مختلف اسلامی از وی حقایقی نقل کرده اند که کتبها و دفاتر خود را با آنها پر ساخته اند بحدی که آن حضرت با لقب «عالم» شهرت یافته است.

دانشمند عصر

عصر زندگی امام از نقطه نظر علم و دانش، یکی از درخشان ترین اعصار اسلامی بوده است، دانش و هنرهای گوناگون در آن عصر پا بر پلکان اعتلاء نهاده بود.عصر طلائی دانش ها و هنرهای ظریف در دنیای اسلام آغاز گشته بود در یک چنین عصری مشعشع که دیوانها و کتابهای دانشمندان ایران، یونان و هند بزبان تازی ترجمه میشد و فلسفه و ادبیات و دیگر شاخه های علوم آنروزی در اوج اعتلای نسبی خود بود پیشوای هفتم ما را در محافل علمی دانشمندان و مجامع بحث و گفتگو و مناظره عالم و دانشمند می نامیدند تا آنجا که این عنوان در شمار القاب آن حضرت در آمده بود و این موضوع خود می رساند که وجهه علمی و تبرّز فکری او در میان ناباوران امامت نیز پذیرفته شده بود.

شیخ مفید که یکی از پیشگامان علم حدیث و فقه و تاریخ در قرن چهارم می باشد در کتاب خود می نویسد :

روایات متعدد و فراوانی در زمینه های مختلف علمی از وجود امام ابو الحسن (ع) روایت گردیده است که نشان می دهد او فقیه ترین و دانشمندترین فرد روزگار خود بوده است» (۲)

پی نوشت ها:

۱ صدر المتالهین یکی از مفاخر فلاسفه و دانشمندان عصر اخیر است که در فلسفه و معارف حکمت و کلام کم نظیر است.کتاب اسفار و شرح اصول کافی و شواهد الربوبیه و تفسیر برخی از آیات قرآن از آثار اوست و مهمتر از آن، پایه گذاری یک مکتب فلسفی و فکری است که هنوز هم پیروان فراوان دارد او در سال ۱۰۵۰ در سفر حج در بصره به رحمت ایزدی پیوست.

۲ ارشاد مفید ص ۲۷۲

 منبع: پایگاه اطلع رسانی حوزه.

مصون بودن مذهب شیعه از پدیده تکفیر و خشونت گرایی

اشاره:

پس از رحلت رسول اکرم (ص) بنا به دلائل سیاسی، اجتماعی، مسأله جانشینی و خلافت آن حضرت از مسیر اصلی و مشخص شده اش منحرف شد و به مرور زمان موجب اختلافات و انحرافات دیگری در حوزه‌های فکری، اعتقادی و فقهی جامعه اسلامی گردید و  جامعه اسلامی به فرقه‌های مختلفی منشعب گردید که بعضی از این فرقه‌ها فقط اسمی از اسلام را با خود داشتند. در این میان مذهب تشیع که از ابتدا تا به امروز از زلال چشمه سار قرآن و اهل بیت پیامبر سیراب شده است به عنوان تجسم و نماد اسلام واقعی، همواره پرچمدار نشر و تبلیغ معارف عمیق و جذاب این آئین مقدس بوده است و در برابر انحرافات و تحریفات گوناگون از کیان معارف و آموزه های ناب اسلام محمدی (ص) دفاع نموده است. این مقاله به این امتیاز مذهب شیعه پرداخته است.

مختصات و زیبائی‌هایی که منحصرا در مذهب تشیع وجود دارد، فراوان است. امّا مهم ترین این مختصات که پیروان شیعه امامیه را از تکفیر و خشونت گرایی و کشتار دیگران بیمه کرده را می توان در چند سر فصل، به ترتیب ذیل خلاصه نمود؛

عقلانیت و منطق روشن.

عرفان و معنویت بی نظیر.

داشتن پیشوایان معصوم و برگزیده.

. روح آزادگی و ظلم ستیزی.

عقلانیت

گوهر عقل و خرد به عنوان یگانه شاخصه امتیاز انسان از سایر جانداران در مذهب تشیع از جایگاه ویژه و خاصی برخوردار است چه در حوزه اعتقادات و بحث‌های کلامی و چه در فروعات و احکام عملی. در بخش عقاید، تمام مبانی اعتقادی و کلامی تشیع بر دو بنیان عقل و وحی استوار است. استاد شهید مطهری در این مورد می‌گوید: با ویژگی اعتدال، کلام امامیه از کلام معتزله، اشاعره و اهل حدیث ممتاز می‌گردد. تعقل و تفکر شیعی نه تنها با تفکر حنبلی که اساسا منکر به کار بردن استدلال در عقاید مذهبی بود ـ و یا تفکر اشعری که اصالت را از عقل گرفته و آن را تابع ظواهر الفاظ می‌کرد، مخالف و مغایر است، بلکه با تفکر معتزلی نیز با همه عقل گرائی آن مخالف است؛ زیرا تفکر معتزلی هر چند عقلی است ولی جدلی است نه برهانی، به همین جهت است که اکثریت قریب به اتفاق فلاسفه اسلامی شیعه بوده‌اند.[۱] در حوزه احکام عملی و فقه نیز، عقل در کنار کتاب، سنت و اجماع، یکی از چهار منبع احکام شرعی محسوب می شود. بر خلاف مذاهب چهارگانه اهل سنت زیرا آنها عقل را جزء منابع استنباط نمی‌دانند بلکه به جای آن به قیاس، استحسان، استصلاح و… روی آورده اند به هر حال عقل در مذهب تشیع جایگاه خاصی دارد و به فرموده امام هفتم ـ علیه السلام ـ : خدا را بر مردم دو حجت است یکی ظاهر و آشکار دیگر باطن و پنهان، حجت ظاهر عبارت است از رسل انبیاء و ائمه و امّا حجت باطنی عبارت است از عقل و خرد آدمیان.[۲] که باید در تفهیم و تبیین معارف دین از آن کمک جست.

بر همین اساس می توان گفت که شیعه امامیه در طول تاریخ بر ظواهرآموزه های دین مبین اسلام جمود نداشته و آنها را با معیارهای عقلی شکافته و پذیرا گردیده است و همین عقلانیت باعث شده که پیروان این مذهب از تحجر گرایی که منشاء خشونت و کشتارهای غیر مشروع است فاصله گرفته و از این‌رو در تاریخ مذهب شیعه اثری از این پدیده ثبت نشده است. امروز به وضوح مشاهده می‌شود مخالفین شیعه در مناطق شیعه نشین با کمال آزادی زندگی کرده و آمد و شد دارند و هیچ هراسی را از ناحیه شیعیان احساس نمی‌کنند.

عرفان و معنویت بی نظیر

مذهب تشیع از آن جهت که متصل به اهل بیت نبوت و معادن علم و حکمت است، از چنان عرفان و معنویت سرشاری برخوردار است که در هیچ مذهب و فرقه‌ای دیگر نظیر آن یافت نمی‌شود. ادعیه و مناجات‌هایی که از پیشوایان معصوم به یادگار مانده است از چنان مضامین عالی و بلندی برخوردار است که هر روح تشنه‌ای را سیراب و هر جان سرگشته ای را به آرامش و سکون رهنمون می‌شود. به خصوص مناجات های سید الساجدین امام زین العابدین که در صحیفه سجادیه آمده است باعث اعجاب و شگفتی دیگران شده است؛ چنانکه در سال ۱۳۵۳ش مرحوم آیت الله مرعشی نجفی نسخه ای از آن را برای علامه معاصر، مؤلف تفسیر طنطاوی (مفتی اسکندریه) در قاهره، فرستاد. ایشان پس از تشکر و ستایش فراوان از این هدیه گرانبها در پاسخ چنین نوشت! این از بدبختی ماست که تاکنون بر این اثر گران بهای جاوید که از موارث نبوت است، دست نیافته بودیم من هر چه در آن می نگرم، آن را از گفتار مخلوق برتر و از گفتار خالق پایین تر می بینم.[۳] در واقع همین دعاها و مناجات ها هست که امروزه موجب تحرک و سرزندگی جهان تشیع شده است و می بینیم که به هر مناسبتی در هر کوی و برزنی زمزمه های مراسم دعا و نیایش بر پا می‌شود و باعث طهارت و پالایش روح جامعه می گردد. این مسئله نیز عامل بازدارنده شیعیان از تکفیر مسلمانان، خشونت، ترور و حتی کشتن کافران است. کسی که با این دعاها مأنوس باشد نور الهی را در قلب او روشن می‌کند و با داشتن این وصف هرگز به اعمال خشونت بار و غیر انسانی رو نیاورده و با عطوفت و مهربانی و کرامت دیگران را به سوی راه حق رهنمون می شود.

پیروی از اهل بیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در کنار قرآن کریم یکی دیگر از مختصات مهم شیعه امامیه است که باعث نجات شیعیان از گمراهی و افتادن در چاله خشونت و تکفیر و ترور شده است. شیعیان دقیقا به سفارش پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم عمل کرده و توصیه‌های آن حضرت را آویزه گوش خود قرار داده اند تا گمراه نشوند. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم برای اینکه امتش به در مسائل اعتقادی، عملی، سیاسی، اخلاقی و امثال گمراه نشوند، فرمود: «یا ایهاالناس انی تارک فیکم امرین لن تضلوا ان اتبعتموهما و هما کتاب الله و اهل بیتی عترتی»[۴]؛ یعنی من در میان شما دو چیز را بجا می ­گذارم اگر از هردوی آنها متابعت کنید هرگز گمراه نمی­شوید و آن دو کتاب خدا و اهل بیتم عترتم هستند.

با داشتن پیشوایان معصوم و برگزیده خداوند و پیروی از رهنمودهای آنان همان گونه که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود، به یقین گمراهی از حوزه فکری و عملی انسان فاصله خواهد گرفت. و بر عکس قطعا بر اساس سخن رسول گرامی اسلام عدم تبعیت از اهل بیتعلیه السلام  در مسائل دینی، گمراهی را به دنبال دارد. این گمراهی در رفتار و عملکرد انسان خود را نشان می‌دهد و بی تردید خشونت، تکفیر مسلمانان، و تروریسم و کشتن انسانهای بی‌گناه از گمراهی انسان ناشی می شود.

همان گونه که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  بنا بر فرموده قرآن کریم اسوه امت اسلامی است، امامان دوازده گانه نیز هرکدام از نظر علم، زهد، تقوی، عمل و… الگوهایی انسان ساز در مسیر راه خداوند هستند که مانع از انجام رفتارهایی غیر انسانی در پیروانش می شود. این مطلب ثابت و روشن است هیچ کسی پس از پیامبران در مقام علمی و معنوی به شایستگی آنان نمی رسند و شیعه این مسأله را با ادله روشن و قاطع اثبات کرده است.[۵] در حالی که فرقه دیگر هیچ گاه نمی توانند چنین ادعایی نسبت به رهبران و پیشوایان خود داشته باشند، چه رسد به ارائه دلیل و برهان نسبت به آنان. پس این از افتخارات و زیبائی های مذهب تشیع است که سر سلسله رهبری آن را پس از پیامبر انسان های چون علی ـ علیه السلام ـ امام حسن، امام حسین، امام سجاد و امام باقر و امام صادق و سایر ائمه معصومین ـ علیه السلام ـ به عهده دارند که از حیث زهد، تقوا، علم، شجاعت و… هر کدام سر آمد و یگانه دوران خود بوده است. در واقع معلوم نیست که اگر تاریخ اسلام چنین شخصیت هایی در متن خود نداشت با چه چیزی خود را تعریف نموده و به جهان عرضه می‌کرد.

روح آزادگی، مردانگی و ظلم ستیزی از مختصات دیگر مذهب شیعه است که از اهل بیت علیه السلام و به خصوص از مکتب عاشورا و نهضت حسین بن علی ـ علیه السلام ـ الگو گرفته و از آن سیراب می شود، در طول تاریخ خود همواره الهام بخش روح آزادگی، حماسه پروری و ظلم ستیزی بوده است به نحوی که در هیچ مذهبی از مذاهب اسلامی چنین خصیصه ای وجود نداشته و ندارد. و این از افتخارات و مایه مباهات مذهب تشیع است که در سینه تاریخ خود، گوهر چون عاشورا و دردانه ای چون امام حسین ـ علیه السلام ـ را دارد. که نهضت او برای تمام انسان های آزاده و قهرمان الگو و سرمشق به حساب می آید، و شعار هیهات منا الذله او تابه ابد درس آزادی و آزادگی و گسستن زنجیرهای ظلم و ذلت را به انسان می آموزد. اینها از زیبائی های مذهب تشیع است که در هیچ مذهب دیگری یافت نمی شود. کسی که پیرو امام حسین علیه السلام باشد هرگز در حق دیگران ظلم را روا نخواهد داشت و با نا مردی با دیگران برخورد نخواهد کرد. امام حسینی که دشمنانش را که می داند او را به شهادت خواهند رساند، با الفت و مهربانی رفتار کرده و آنان را با کمال خونسردی به سوی حق دعوت می کند و نه تنها به خود آنان بلکه به اسپهای شان آبد می دهد. کسانی که هم چو الگوهای آسمانی داشته باشند، ممکن نیست با نامردی و خشونت های غیر انسانی با مردم برخورد کنند.

پی نوشت ها:

[۱]. مطهری، مرتضی، آشنائی با علوم اسلامی، انتشارات صدرا، ۱۳۵۸ش، ص۵۴٫

[۲]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، بیروت، موسسه الوفاء، چاپ دوم، ۱۴۰۳ق، ج۱، ص۱۳۷٫

[۳]. پیشوائی، مهدی، سیره پیشوایان، قم، موسسه امام صادق علیه السلام ، چاپ پانزدهم، ۱۳۸۲ش، ص۱۷۱٫

[۴] . حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۱۸، بیروت، دارالکتب الغلمیه، اول، ۱۴۱۱ق.

[۵]. امینی، الغدیر، ابن الصبائح، الفصول المهمه فی معرفه الائمه، و منابع مربوط به اهل بیت علیه السلام .

امام هادى (ع)، مشعلدار هدایت

جعفر انواری

خداوند متعال روح و جان انسان را گنجینه اى از گرایشها و بینشها قرار داده. حسّ حقیقت جویى یا گرایش به کشف حقایق نمونه اى از آن گرایشهاست. این حسّ و پاره ای دیگر از احساسات و تمایلات در گفتار روانکاوان به عنوان «تمایلات عالى انسان» نام گرفته است.

انسان با وجود این گرایش همواره بر آن است تا به راز و رمز موجودات و حقایق نهفته در گیتى دست یابد و هر روز غبار جهل را از چهره آنها بزداید. در این میان آنچه با انسان بیشتر ارتباط داشته، تأثیرش در زندگى و سعادت او روشن تر باشد؛ بیشتر مورد تمایل و گرایش او قرار مى گیرد و انگیزه او را در شناخت آن قوّت مى بخشد. شناخت پیشوایان دین از مهم ترین اهرمهاى انسان براى رسیدن به قله هاى سعادت به شمار مى آید و این، خود بیانگر جایگاه بلند و اهمیت این موضوع است.

در نگرش شیعی، «پیشوایان معصوم» پیش تازان راه سعادت و مشعل داران هدایت الهى هستند. با این رویکرد، تلاش در راه شناخت آن رهبران امرى است بایسته. در اهمیت این موضوع همین بس که در گفتار پیشوایان، شناخت خداوند در گرو شناخت امام معرفى شده است.(۱)

گرچه اندیشمندان و تاریخ نگاران، از دست یابى به تمام ابعاد زندگانى پیشوایان ناتوان اند؛ اما این بدان معنی نیست که ما از گام نهادن در این راه ناامید باشیم و خوشه اى از این گلستان برنچیده، باز گردیم.

با این نگرش به نگارش این نوشتار مى پردازیم و در این راه دست نیاز به خوان کرامت آن کریمان دراز مى کنیم، امید آنکه از فیض لطفشان محروم باز نگردیم.

امام هادى علیه السلام در یک نگاه

ولادت؛ شهادت

آن حضرت به سال ۲۱۲ ق. در نیمه ماه ذى حجه، دیده به جهان گشود(۲) و با قدومش ستاره اى دیگر در آسمان ولایت و امامت درخشید. نام آن حضرت، «علی» و مشهورترین لقبهایش «هادی» و «نقی» است.(۳) کنیه حضرتش «ابوالحسن»(۴) است و در میان راویان حدیث، به «ابوالحسن ثالث» شناخته مى شود.

آن حضرت به همراه فرزند ارجمندش امام عسگرى علیه السلام به شهر سامرّا تبعید شد. اقامتگاه ایشان در آن شهر به نام «عسکر» نام گذاری شده بود؛ از این رو از ایشان به عنوان «عسکریین» یاد مى شود.(۵) این امام همام بعد از اقامتى طولانی در سامرا، پس از ۳۳ سال رهبرى شیعیان، با نقشه شوم یکى از خلیفه هاى عباسى به درجه بلند شهادت نایل آمد و در همان شهر در بستر خاک آرمید. بارگاه ملکوتى اش زیارتگاه شیعیان و شیفتگان آن حضرت است.

امامت

امام هادى علیه السلام پس از شهادت پدر بزرگوارش امام جوادعلیه السلام به سال ۲۲۰ ق. در حالى عهده دار رهبرى شیعه گشت که تنها هشت بهار از عمر شریفش را پشت سر گذاشته بود. از آنجا که شیعیان، آغاز امامت امام جوادعلیه السلام در سنّ نه سالگی را مشاهده کرده بودند، پذیرفتن امامت امام هادى علیه السلام برایشان چندان دشوار نمى نمود. همین موضوع در مباحث کلامی از بحثهاى رایج روز به شمار آمد. در پاره اى از روایات، پیشوایان معصوم علیهم السلام با شاهد قرار دادن آیات قرآنى به اثبات این بحث کلامى پرداخته اند.

امام باقرعلیه السلام در پاسخ به پرسشى در مورد حجّت خدا بودن حضرت عیسى علیه السلام در کودکی، سخن حضرت عیسى را به عنوان شاهد بر این موضوع بیان مى فرماید.(۶) قرآن این جریان را مطرح نموده است.(۷) امام رضاعلیه السلام در مقام معرفى و دفاع از امامت امام جوادعلیه السلام به این جریان استناد جسته،(۸) و امام جوادعلیه السلام نیز در همین راستا از تساوى امامت و نبوت در این جهت، سخن به میان آورده است.(۹)

مجموع این روایات از عدم شرط سنّى در نبوت و امامت حکایت دارند. از دیدگاه عقلى و فلسفى نیز نمى توان بر این موضوع خرده گرفت؛ چه اینکه هیچ یک از موانع عقلى از قبیل محال ذاتى و وقوعى و… در اینجا وجود ندارد؛ در نتیجه با در نظر گرفتن قدرت نامحدود و اراده خداوند، تحققّ آن ضروری است.

امامت امام هادى علیه السلام هم چون امامت دیگر امامان معصوم علیهم السلام علاوه بر کرامات و پیشگویى معصومان پیشین، با معرفى روشن و صریح امام جوادعلیه السلام به اثبات مى رسد. اسماعیل بن مهران مى گوید: هنگامی که امام جوادعلیه السلام براى بار دوم عزم خود را براى سفر به عراق جزم نمود، به محضرش شرفیاب شدم و از نگرانى درونى خود پرده برداشتم و نظر آن حضرت را در مورد امام و حجّت پس از خود، خواستار گشتم. حضرت در پاسخ چنین فرمود: «الامر من بعدى الى ابنى علی علیه السلام؛(۱۰) رهبرى شیعه پس از من به دست فرزندم «علی» خواهد بود.»

شیخ مفید(ره) در گزارش خود این چنین آورده است: «امام پس از امام جوادعلیه السلام فرزندش على بن محمدعلیه السلام است؛ چه اینکه تمام ویژگیهاى امام در او جمع و از جهت فضیلت به نقطه اوج کمال رسیده است…». روایات در این زمینه بسیار فراوان است. اما از آنجا که شیعیان نسبت به امامت و رهبرى آن امام همام اتفاق نظر داشته و شخص دیگرى در آن زمان چنین ادعایى را مطرح نساخته بود، ارائه همه آن روایات چندان ضرورى نمى نماید.(۱۱)

حسن بن موسى نوبختى مى گوید: «اصحاب و هواداران نهمین امام علیه السلام، امامت فرزندش على بن محمدعلیه السلام را پذیرا شدند؛ تنها گروه اندکى به امامت موسى بن محمد (موسی مبرقع) گرویدند که آنان نیز پس از گذشت زمانى کوتاه، از این ایده روى گردان و به امامت امام هادى علیه السلام رهنمون شدند.(۱۲)

ویژگی هاى عصر امام هادى علیه السلام

حضرت در دوران امامت خود با شش تن از خلیفگان عباسى (معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز) هم زمان بود.(۱۳) معتصم و واثق همان سیاست مأمون را دنبال و برخوردى فریبنده وملایم داشتند. اما آن هنگام که متوکل بر مرکب خلافت سوار شد، صحنه سیاست، رنگى دیگر به خود گرفت و عرصه بر امام علیه السلام و پیروانش تنگ گشت.

ابوفرج اصفهانى جریان را این سان گزارش مى کند: «کار بد رفتارى متوکل با علویان، از تمام خلیفگان عباسى بدتر بود و ستمى که از ناحیه او بر آنان روا داشته شد، در دوره هیچ کدام از عباسیان دیده و گزارش نشده است.»(۱۴)

متوکل از حضور امام هادى علیه السلام در مدینه بیمناک بود و احتمال آنکه حضرت در آنجا دست به فعالیتهاى سیاسى بزند؛ آرامش خاطر او را بر هم زده بود. او هم چنان در اندیشه بود که چگونه این مشکل را از پیش پاى خود بر دارد، تا آنکه نقشه شیطانى تبعید امام علیه السلام از مدینه به سامرّا را در سر پرورانید. در این هنگام نامه عبدالله بن محمد که عهده دار اقامه نماز و اداره جنگ در مدینه بود، هر گونه تردیدى را از صفحه دل متوکل زدود. عبدالله در نامه خود چنین آورده بود: «اگر نیازى به مکه و مدینه داری، على بن محمد الهادى را از آن دیار دور گردان؛ چرا که او مردم را به پذیرش امامت خود فرامى خواند و گروه زیادى به پیروى از او تن داده اند.»(۱۵)

امام علیه السلام در نامه اى به متوکل به تکذیب این گزارش پرداخت (۱۶) و متوکل در پاسخ، بر کنار شدن عبدالله بن محمد را به اطلاع او رساند و عزیمت حضرت به سوى سامرّا را خواستار شد. در اینجا به بخشى از آن نامه اشاره مى شود:

«بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد فان امیرالمؤمنین عارف بقدرک، راع لقرابتک، موجب لحقّک… و قد رأى [امیرالمؤمنین ]صرف عبدالله بن محمد عماکان یتولاّه من الحرب والصلاه بمدینه الرسول(ص)…»(۱۷)

در این نامه چند نکته شگفت انگیز است که به تحلیل آن می پردازیم:

۱٫ متوکل که در خود انبارى از باروت کینه و دشمنى آن حضرت را نهان داشت، در نگارش نامه از واژگان ادبى و اخلاقى بهره جسته و بدین سان خود را از شیفتگان آن حضرت قلمداد نموده؛ تا راه هر گونه شک و تردیدى را بر مردم ببندد.

۲٫ هشت بار واژه امیرالمؤمنین را در مورد خود تکرار مى کند تا هم چنان موضوع حاکمیت و رهبرى خویش را در خاطر مردم و به ویژه امام هادى علیه السلام زنده نگه دارد.

۳٫ وى گرچه امام علیه السلام را در چگونگى انجام سفر آزاد گذاشت؛ اما گماردن یحیى بن هرثمه و پاره اى از نظامیان همراه او به خدمت گزارى و همراهى حضرت، خود نوعى مراقبت و پیش گیرى از حرکتهاى احتمالى مخالفان به حساب مى آید.(۱۸)

امام هادى علیه السلام بدون هیچ گونه میل باطنی، بلکه با کراهت و اجبار، تن به این سفر مى دهند. حضرت خود از این کراهت چنین پرده برمى دارد: «یا ابا موسى اخرجتُ الی سرّمن رأى کرهاً».(۱۹)

اگر حضرت عزم بر این سفر نمى نمود، گفتار عبدالله بن محمد و دیگر سخن چینان، بیشتر به کرسى مى نشست و متوکل را در موضع خصمانه خود در برابر امام مصمّم تر مى ساخت.

به سوى سامرّا

شیخ مفید(ره) این جریان را چنین گزارش مى کند: «پس از آنکه نامه متوکل به دست حضرت رسید، حضرت آماده سفر شد. یحیى بن هرثمه در این سفر حضرت را همراهى می کرد. امام حسن عسکرى علیه السلام و دیگر اعضاى خانواده امام علیه السلام نیز همراه حضرت بودند. در طول این سفر، کراماتى از حضرت نمایان گشت. حضرت در بغداد مورد استقبال گرم مردم قرار گرفت پس از ورود حضرت به سامرّا، متوکل دستور داد حضرت را در کاروان سراى صعالیک (بى نوایان) اسکان دهند. صالح بن سعید راز این کار را کاهش قدر و منزلت امام معرفى مى کند».(۲۰)

در مجموع، این سفر آثار و پیامدهاى مثبتى به دنبال داشته است که پاره اى از آنها را مرور مى کنیم:

۱٫ رفتار اخلاقى و کراماتى که از امام آشکار شد، یحیی بن هرثمه را که در آغاز سفر روشى سخت در پیش گرفته بود، شیفته و ارادتمند امام علیه السلام ساخت.

۲٫ بدون شک یکى از مأموریتهاى مهم یحیى بن هرثمه گزارش دقیق چگونگى برخورد امام علیه السلام با نامه متوکل و مأموران او بود؛ بنابراین حضرت طورى رفتار خود را تنظیم کرد که او وادار شد در گزارشش امام را ستایش کند.

۳٫ یحیی، گرچه علاقه و ارادت مردم مدینه را نسبت به حضرت مشاهده کرده بود؛ اما شاید برداشت او این بود که این ابراز علاقه و محبت به مدینه محدود مى گردد و از مرز آن سامان عبور نخواهد کرد؛ اما استقبال گرم مردم بغداد؛ دومین پایتخت حکومت عباسیان، وى را به جایگاه بلند آن حضرت در سایر مناطق اسلامى آشنا ساخت.(۲۱)

در سامرّا

متوکل با این هدف که فعالیتهاى امام را از نزدیک کنترل و از هر گونه اقدام انقلابى جلوگیرى به عمل آورد، حضرت را به سامرّا تبعید نمود؛ اما وى هرگز بدان بسنده نکرده، پیوسته اندیشه ضربه زدن به شخصیت امام علیه السلام را در ذهن خود مى پروراند. البته این سیاست در برابر امام علیه السلام، یک سیاست شکست خورده بود و سرانجام متوکل را از دست یافتن به هدف شوم خود ناکام گذاشت.(۲۲)

موضعگیری هاى متوکل

در این مجال به چند نمونه از موضعگیرى هاى متوکل در برابر امام هادى علیه السلام اشاره مى شود:

به متوکل گزارش رسید که حضرت آیه شریفه «یوم یعض الظالم على یدیه»(۲۳)؛ «روزى که ستمکار دستهاى خود را به دندان مى گزد.»

را بر عده اى از خلیفگان تفسیر و تطبیق مى نماید. او در دیدارى با نزدیکان خود نظر آنان را در این باره خواستار شد و آنان در پاسخ گفتند: باید در حضور مردم (اهل سنّت) از حضرت خواسته شود تا به تفسیر این آیه شریفه بپردازد؛ اگر او آیه را همان گونه که به تو گزارش رسیده، تفسیر نماید، واکنش آنان تو را از هر اقدامى بى نیاز خواهد ساخت و اگر به گونه اى دیگر به تفسیر آن بپردازد، رسوا شدن نزد پیروانش را به دنبال خواهد داشت.

متوکل با پذیرفتن این نقشه شیطانى بر آن بود که حضرت را با اهل سنّت  که بیشتر مردم سامرّا از آنان بودند به ستیز بکشاند و با گل آلود کردن آب، ماهى مقصود خود را صید نماید؛ اما غافل از اینکه خداوند بهتر مى داند بار سنگین رسالت خود را بر دوش چه کسى بگذارد.

مدعى خواست که از بیخ کند ریشه ما

غافل از آن که خداوند هست در اندیشه ما

وقتی همه حضور یافتند، تفسیر آیه از حضرت پرسیده شد. حضرت در پاسخ فرمود:

«آنان، دو مردى هستند که خداوند با کنایه درباره آنان سخن رانده و با این پوشاندن نامشان بر آنان منّت نهاده؛ آیا خلیفه دوست دارد آنچه خداوند پنهان داشته، آشکار سازد؟» خلیفه در پاسخ گفت: دوست ندارم به این کار اقدام کنم.(۲۴)

آری حضرت این سان متوکل را در نقشه شیطانى اش ناکام و برگی دیگر بر دفتر رسوایى او افزود.

به متوکل گفته شد که امام هادى علیه السلام در منزل خود سلاح، نامه و دیگر چیزهایى که از سوى پیروانش به او داده مى شود، نگهدارى مى کند. متوکل به تنى چند از ترکان مأموریت داد تا در هجومى غافل گیرانه به خانه حضرت یورش برند. آنان نیز با یورش به خانه حضرت، مشاهده کردند که حضرت در اتاقى که جز ریگ فرشى نداشت، نشسته و پیراهنی مویین در بر دارد و با توجه و حضور قلب به تلاوت آیات قرآن مشغول است. در همان حال حضرت را دستگیر و به دربار متوکل بردند. او که جامى از شراب در دست داشت، با ورود امام علیه السلام ادای احترام کرد و امام را به نوشیدن آن فرا خواند. حضرت در واکنش به فراخوانى او، فرمود:

گوشت و خون من هرگز به شراب آلوده نشده، مرا از این کار معاف بدار. متوکل این عذر را پذیرفت اما او دگر بار حضرت را به خواندن اشعارى چند فرا خواند. حضرت فرمود:

من کمتر شعر مى خوانم. اما وى هم چنان برخواسته خود پاى می فشرد تا آنکه امام به خواندن این اشعار پرداخت:

باتوا على قلل الاجبال تحرسهم     

غلب الرجال فما اغنتهم القلل

و استنزلوا بعد عز عن معاقلهم

فاودعوا حفراً یا بئس ما نزلوا

نادا هم صارخ من بعد دفنهم

این الاساور و التیجان و الحلل

این الوجوه التى کانت منعّمه

من دونها تضرب الاستار و الکلل

فافصح القبر عنهم حین ساولهم

تلک الوجوه علیها الدود تنتقل

«آنان بر بلنداى حکومت آرمیده اند در حالى که مردان قوى از آنان نگهبانى مى کنند؛ اما زندگى بر این بلندیها، آنان را بى نیاز نمى سازد. پس از آنکه شکوه و عزت داشتند، از دژهایشان فرو کشیده شدند و در حفره هایى (گورها) قرار گرفتند که بد جایى است. آنگاه که مدفون مى شوند، منادی فریاد مى زند:

کجاست تختها، تاجها و لباسهاى گران قیمت؟ کجاست آن صورتهایى که در ناز و نعمت بوده و در پس پرده ها پوشیده بودند؟ به جاى آنان قبرشان پاسخ مى دهد: این صورتها در اینجا هستند و کرمها بر این صورتها با یک دیگر به جنگ برخاسته اند.»(۲۵)

حاضران در مجلس نسبت به حضرت بیمناک شدند؛ چراکه گمان مى کردند متوکل تصمیم ناگوارى در مورد حضرت خواهد گرفت؛ اما ناگاه گریه متوکل را به تماشا نشستند و آنان نیز همراه او گریستند و متوکل فرمان برچیدن بساط شراب را صادر کرد.(۲۶)

متوکل در این اندیشه بود که با دادن جام شراب مقام و عظمت آن بزرگوار را به چالش بکشاند و چون در این برنامه ناکام شد، راه دیگری برگزید و حضرت را به خواندن اشعار فرا خواند و چنین پنداشت که او اشعارى مانند سروده هاى رایج در میان مردم در ستودن شراب یا ستایش کنیزان خواهد سرود؛ اما حضرت با خواندن آن اشعار اخلاقی، گویا با پتکى سنگین بر مغز او ضربه اى وارد ساخت. مجلس شادى متوکل به مجلسى آکنده از حزن وغم دگرگون شد و متوکل ماند و مجلسى با پایان اشکبار.(۲۷)

متوکل امام هادى علیه السلام را به زندان افکنده بود. حضرت در زندان فرمود:

«من نزد خداوند از شتر حضرت صالح گرامى ترم.» و این آیه را تلاوت نمود: «تمتعوا فى دارکم ثلاثه ایام ذلک وعد غیر مکذوب»(۲۸)؛

تا سه روز در خانه هاى خود بهره مند باشید، این وعده اى است که دروغ در آن راه ندارد.

متوکّل یک روز پس از آن، با پوزش خواستن از حضرت، دستور آزادى او را از زندان صادر کرد. سه روز بیشتر از جریان زندانى ساختن امام نگذشته بود که ناگاه سه تن از ترکان بر متوکل یورش بردند و پرونده سیاه عمر او را براى همیشه بستند. پس از وى فرزندش منتصر به جانشینى او برگزیده شد.(۲۹)

در میدان سیاست

امام هادى علیه السلام بسان دیگر امامان پیشین با در نظر داشتن شرایط زمان، گام در وادى سیاست نهاد. در این مجال به گزارش پاره اى از موارد آن بسنده مى شود:

۱٫ طرح موضوع رهبرى معصومان علیهم السلام

حضرت این موضوع را که از جنبه سیاسى موضوعى بسیار با اهمیت و حسّاس است، در قالب دعا و زیارت تبیین ساخته. براى نمونه نگاهى به زیارات جامعه کبیره می افکنیم و این چنین مى خوانیم: «السلام علیکم یا اهل بیت النبوه… قاده الامم و ساسه العباد…».(۳۰) حضرت در این فراز، پیشوایان معصوم را به عنوان رهبران امتها و سیاست گذاران بندگان [خدا ]معرفى مى فرماید. این نوع تأکید بر رهبرى آن پیشوایان، خطّ بطلانى است بر زمامداری دیگر خلیفگان. حاکمیت مردم تنها از آنِ معصومان است و حکومت دیگران، نامشروع و غاصبانه است.

۲٫ نکوهش همکارى با حاکمان

حضرت در پاسخ پرسشى در مورد اجیر شدن براى بنى عباس چنین فرموده است: «اگر در انجام این کار مجبور باشی، خداوند عذر تو را خواهد پذیرفت؛ اما اگر جبرى در کار نباشد، کارى ناپسند خواهد بود.» شخص پرسشگر سؤال خود را تکمیل مى کند که: ورود من در میان کارگزاران حکومت عباسیان راهى است براى ضربه زدن بر پیکره نظام آنان. که حضرت در پاسخ، ضمن ستایش این کار، از وجود ثواب و اجر در آن خبر مى دهد.(۳۱)

۳٫ به کارگیرى واژه طاغوت در مورد متوکل

در فرهنگ قرآنی، طاغوت در برابر خداوند قرار دارد؛ آنجا که سخن از ولایت به میان مى آید، خداوند خود را ولى مؤمنان و طاغوت را ولى کافران مى خواند: «الله ولى الّذین امنوا یخرجهم من الظلمات الى النور و الذین کفروا اولیاءهم الطاغوت…»(۳۲)؛ خداوند ولى و سرپرست کسانى است که ایمان آورده اند، آنان را از تاریکى ها به سوى نور مى برد (اما) کسانى که کافر شدند، سرورانشان طاغوتهایند که آنها را از روشنایى به تاریکى مى برند.

در آیه دیگر رجوع کنندگان به طاغوت را نکوهش و بر لزوم کفر به آن تأکید مى ورزد: «یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به»(۳۳)؛ مى خواهند داورى به نزد طاغوت برند و حال آنکه فرمان یافته اند که به آن کافر شوند. هم چنین در وصف فرعون از این عنوان بهره مى جوید: «انه طغی»(۳۴)؛ فرعون طغیان کرده است.

حال با این نگرش قرآنى به کلام حضرت مى نگریم. «قال علی بن محمدعلیه السلام: لمّا بدء المتوکل بعماره الجعفرى من سرّمن رأی… یا على هذه الطاغیه یقتل بهذا البناء.»(۳۵)؛ وقتى متوکل ساختمان جعفرى را در سامرّا بنا نهاد، حضرت از آینده آن خبر داد که: این طاغوت در این ساختمان کشته خواهد شد.

۴٫ شبکه ارتباطى وکالت

شیعیان در طول تاریخ امامتِ پیشوایان خود همیشه با مشکلات سیاسى دست و پنجه نرم مى کردند و حاکمان در مورد رابطه آنان با پیشوایان معصوم محدودیت هایى اعمال می داشتند. این حساسیت و محدودیتها از زمان امام جوادعلیه السلام رو به فزونى نهاد. از این رو براى پاسدارى از هویت تشیع و پویا نگهداشتن هسته هاى مرکزى مقاومت، گسترش «شبکه وکالت» ضرورى مى نمود. در زمان امام هادی علیه السلام به دلیل اینکه سازمان وکالت، جایگاه و نقش خود را درمیان مردم یافته بود، متوکل با جذب و گزینش افرادى که بینش ضدّ علوى داشتند، مى کوشید تا مخالفان خود را از میان بردارد و فعالیتهاى سازمان یافته علویان به ویژه امامیه را نابود سازد.

خشونت و سخت گیرى دوران ۱۶ ساله زمامدارى او چنان بود که گروهی از وکیلان امام علیه السلام در سراسر نقاط اسلامی زیرشکنجه به شهادت رسیدند و یا به زندانهاى طولانی محکوم شدند. این نوع اقدامات بر پیکره سازمان وکالت لطمه های جدى وارد ساخت؛ اما حضرت هادى علیه السلام با تلاش حساب شده این شبکه را هم چنان فعال و پویا نگه داشت.(۳۶) على بن جعفر الوکیل، ابراهیم بن محمد همْدانی، حسین بن عبد ربّه و فرزندش على بن حسین و احمد بن اسحق رازى از وکیلان آن حضرت به شمار مى آیند.(۳۷)

در عرصه فرهنگ

امام هادى علیه السلام در عرصه فرهنگی، جلوه های زیبایى آفریده است که در این مجال نمونه هایى از آن را گزارش مى کنیم:

۱٫ ستیز با گرایشهاى غلوآمیز

موضوع «غُلُوّ» از جمله موضوعاتى است که در طول تاریخ تشیع مشکل آفرین بوده است. غلوّکنندگان، مقام امامان را بیش از حد بالا می بردند و در اظهار علاقه و محبت به ایشان راه افراط مى پیمودند. امیرمؤمنان علیه السلام در بیان خود، غلو را سرآغاز هلاکت مى شمارد: «هلک فى رجلان محبّ غال و مبغض قال (۳۸)؛ دو گروه در مورد من هلاک مى شوند: گروهى که در دوستى من غلو مى کنند و گروهى که با من سرستیز دارند».

این غالیان علاوه بر انحراف فکرى خود، از آن رو که چهره زشتى از مکتب تشیع نشان مى دهند، راه را براى دشمنان در ستیز با شیعه هموار مى سازند. پیشوایان معصوم علیهم السلام همواره خطر آنان را گوشزد کرده، برخود لازم مى دیدند غبار غلو را از چهره تابناک مکتب تشیع بزدایند و این سلاح را از کف دشمن برگیرند. اما غالیان نه تنها از این گونه سخنان پند نمی گرفتند؛ بلکه با حمل آنها بر تقیه، هم چنان بر مرام خود پاى می فشردند. حضرت در نامه اى به محمد بن عیسى چنین نگاشته:

«خداوند قاسم یقطینى و على بن حسکه قمى را مورد لعنت قرار دهد».

در حدیثى دیگر، حسن بن محمد، معروف به ابن بابا و محمد بن نصیر نمیرى و فارس بن حاتم قزوینى مورد لعنت حضرت قرار گرفته اند.(۳۹) احمد بن محمد سیارى از دیگر غالیان است، همو که بیشتر روایات تحریف قرآن را نقل کرده. نجاشی در وصف او مى گوید: «ضعیف الحدیث، فاسد المذهب.»(۴۰)

۲٫ شبهه زدایى و پاسدارى از مرزهاى عقیدتى

در زمان امام هادى علیه السلام چند موضوع اعتقادى به عنوان رایج ترین موضوعات کلامى مورد بحث و گفت و گو قرار می گرفت؛ از آن جمله موضوع «خلق قرآن» بود که پراکندگى و جدایی میان مسلمانان، از پى آمدهاى نامطلوب آن بود. گروهى بر این باور بودند که: قرآن مانند دیگر موجودات، پدیده و مخلوق است. و گروهى دیگر بر مخلوق نبودن آن اصرار داشتند. حضرت در این عرصه به ستیز با این پدیده شوم پرداخت و یارانش را از دخالت در این بحث بى فایده بازداشت. امام در نامه اى به شیعیان که عیسى بن عبید یقطینی آن را گزارش کرده، چنین نگاشته است:

«بسم الله الرحمن الرحیم… عصمنا الله و ایاک من الفتنه… نحن نری ان الجدال فى القرآن بدعه(۴۱)؛ …

خداوند ما و تو را از فتنه نگاه دارد؛ ما برآنیم که این سان جدال در مورد قرآن، نوعى بدعت است.»

موضوع «دیده شدن خدا در روز قیامت» نیز از موضوعات جنجال برانگیز آن دوران بود. احمد بن اسحق با نگاشتن نامه اى به امام خواستار اظهار نظر امام در این موضوع شد که حضرت در پاسخ با استدلالی منطقى هر گونه دیدن خداوند را مردود شمردند.(۴۲)

موضوع دیگرى که امام علیه السلام با بیان خود، راه را بر شبهه افکنان مسدود کرد مسأله «جبر و تفویض» بود. حضرت در گفتارى ابعاد و جوانب آن را تبیین نمود.(۴۳)

۳٫ تبیین جایگاه بلند پیشوایان معصوم علیهم السلام

امام هادى علیه السلام یک دوره درس امام شناسى در قالب زیارات «جامعه کبیره» ارائه فرمود که در منابع حدیثی معتبر گزارش گردیده است.(۴۴) و شرحهاى گوناگونى نیز بر آن نگاشته شده است. مرحوم آقا بزرگ تهرانى در الذریعه نام آنها را ضبط کرده است.(۴۵) در این مجال به فرازهایى از این زیارت نظر مى افکنیم و میزان شناخت خود را از پیشوایان معصوم علیهم السلام محک مى زنیم.

«السلام علیکم … و ابواب الایمان و امناء الرحمن…»؛ درهای ایمان و امین اسرار خداى رحمان. «السلام على محالِّ معرفه الله و مساکن برکه الله»؛ محلّ شناخت خداوند و منزل برکت الهی. «عصمکم من الزلل و آمنکم من الفتن و طهّرکم من الدّنس…»؛ خداوند شما را از هر لغزشی دور داشته و از هر فتنه اى در امان قرار داده و از پلیدى پاک گردانیده…. «و هُدِى من اعتصم بکم من اتبعکم فالجنه مأویه و من خالفکم فالنّار مثواه»؛کسى که به ریسمان هدایت شما چنگ زده، ره هدایت را یافته و کسى که پیروى شما را پیشه خود سازد، در بهشت برین جاى خواهد داشت و کسى که با شما از ره مخالفت درآید، جایگاهش دوزخ است.

۴٫ تربیت و پرورش شاگرد

تربیت شاگردانى زبردست و استفاده از آنان در موارد لازم، از جمله کارهای فرهنگى بود که امامان معصوم علیهم السلام بدان اهتمام می ورزیدند. انجام این امر مهم در طول دوران امامت دچار فراز و نشیب مى گشت و این، در گرو شرایط سیاسى حاکم بر جامعه اسلامى بود. عصر امام باقر و امام صادق علیهما السلام بهترین فراز این دوران به شمار مى آید؛ زیرا فشار سیاسى تا حدّ زیادى کاسته شده و زمینه برای گسترش بستر فرهنگى در جامعه اسلامى فراهم شده بود.

در زمان امام هادى علیه السلام خفقان شدید، عرصه فعالیت سیاسى را تنگ کرده بود؛ اما حضرت بدون اینکه کوچک ترین فرصتى را از دست بدهد، در این میدان گام نهاد و به پرورش نخبگانى پرداخت که نامشان در تاریخ به ثبت رسیده است. مرحوم شیخ طوسى در حدود ۱۹۰ نفر از صحابیان و شاگردان آن حضرت را بر مى شمرد.(۴۶) در این مجال به شرح زندگانى پاره اى از آنان نگاهى خواهیم افکند:

۱٫ حسن بن راشد (ابو علی)

امام هادى علیه السلام وى را چنین وصف فرموده: «ابن راشد رحمه الله فانه عاش سعیداً و مات شهیداً؛ ابن راشد که رحمت خداوند بر او باد، در این دنیا با سعادت زیست و با شهادت به سرای جاویدان شتافت.»(۴۷)

۲٫ حسن بن على بن ناصر

سید مرتضی(ره) وى را این گونه مى ستاید: «فضیلت او در علم و زهد و فقاهت، روشن تر از آفتاب است. او اسلام را در دیلم رواج داد تا آنکه این دعوت اثر خود را بخشید و مردم آن سامان را از جهل و گمراهى به سعادت رهنمون ساخت.»(۴۸)

۳٫ ایوب بن نوح

شیخ طوسی(ره) در مورد او این حدیث را گزارش نموده که: عمرو بن سعید مدائنى که خود فطحى مذهب بود، مى گوید: «در محضر امام هادى علیه السلام شرفیاب بودم که ایوب بن نوح وارد شد و پس از انجام کارش آنجا را ترک کرد. حضرت هادى علیه السلام به من فرمود: اى عمرو! اگر دوست دارى مردى از اهل بهشت را به تماشا بنشینی، به این شخص بنگر».(۴۹)

۴٫ عبدالعظیم حسنى علیه السلام

وی با چهار واسطه به امام مجتبى علیه السلام مى رسد (عبدالعظیم بن عبدالله بن على بن الحسن بن زید بن الحسن المجتبى علیه السلام). عظمت مقام و جایگاه بلند او بر تارک تاریخ مى درخشد. مرقد شریفش در منطقه رى زیارتگاه شیعیان و شیفتگان اهل بیت علیهم السلام است. از ویژگیهاى او این است که وى باورهای دینى خود را با عرضه بر امام هادى علیه السلام محک زد و بدین سان با زدن مهر تأیید حضرت بر باورهایش، آن باورها را بیمه ساخت. وى در شمارش امور واجب، موضوع ولایت را بر نماز و دیگر واجبات مقدم داشت.(۵۰)

پاره اى از روایات در عظمت آن شخصیت بزرگ در کتابهاى حدیثی آمده است که مرحوم آیت الله خویى درباره آنها می گوید: «این روایات ضعیف و بى سند هستند. بزرگوارى و عظمت و ایمان و پرهیزکارى او به گونه ای روشن است که براى اثبات آن از بهره گیرى از این نوع روایات بى نیاز هستیم».(۵۱)

۵٫ عثمان بن سعید

او شخصیتى است که در مکتب امام هادى علیه السلام تربیت یافت و تا آن حد به پیش رفت که از سوى امام هادى و امام حسن عسکرى علیهما السلام به عنوان وکیل معرفى شد، و همو اولین نایب خاصّ امام عصرعلیه السلام در زمان غیبت صغرى است.

امام هادى علیه السلام از دید مخالفان

۱٫ متوکل در نامه خود به حضرت، زبان به اعتراف مى گشاید که : «ان امیرالمؤمنین عارف بقدرک (۵۲)؛ همانا متوکل به مقام و عظمت تو آگاه است.»

۲٫ یحیى بن هرثمه که مأموریت انتقال حضرت را به سامرّا داشت، ورود خود به مدینه و منزل امام هادى علیه السلام را این گونه گزارش مى کند:

«وقتی وارد مدینه شدم، منزل حضرت را مورد تحقیق و تفحص قرار دادم. جز قرآن و کتابهاى علمى و کتابهایى در زمینه دعا، بر چیز دیگرى دست نیافتم. آن چنان عظمت حضرت در نظرم جلوه گر شد که خدمت گزارى او را خودم بر عهده گرفتم و با حضرت برخوردی نیکو داشتم.»(۵۳)

۳٫ ابن حجر عسقلانی، از عالمان سنّى مذهب، در وصف امام علیه السلام مى گوید: «و کان وارث ابیه علماً و سخاءً(۵۴)؛ در علم و بخشندگى وارث پدرش بود.»

۴٫ حافظ ابن کثیر دمشقی، از مورّخان قرن هشتم که با تعصب شدید خود، از شیعه به عنوان گروه گمراه یاد مى کند، در ستایش از حضرت این چنین مى گوید: «و قد کان عابداً زاهداً(۵۵)؛ به تحقیق او عبادتگرى زهد پیشه بود.» در این مجال به همین مقدار بسنده مى شود.(۵۶)

شهادت، مرگ برتر

در متون دینى از «شهادت» به عنوان برترین نوع مرگ یاد شده است. امام سجادعلیه السلام در گفتار تاریخى خود در برابر ابن زیاد، شهادت را افتخار خود مى شمارد.(۵۷) پیشوایان معصوم علیهم السلام با این مدال افتخار به لقاءِ الهى پیوسته اند.(۵۸)

امام هادى علیه السلام نیز مانند امامان دیگر به درجه بلند شهادت نایل آمد. معتز خلیفه عباسی، در اقدامى جنایت کارانه حضرت را مسموم نمود و به شهادت رساند و منافقانه بر جنازه حضرت نماز گزارد. «البته پیش از آنکه جنازه حضرت را براى تشییع از منزل خارج سازند؛ امام عسکرى علیه السلام بر جنازه مطهر پدر بزرگوارش نماز گزارده بود».(۵۹)

جنازه حضرت را پس از تشییع، به منزل باز گرداندند و عبادتگاه حضرتش را آرامگاهش قرار دادند(۶۰) و این آرامگاه، زیارتگاه عاشقان و شیعیان آن امام همام گشت.

به امید آنکه در دنیا به زیارتش نایل آییم و در سراى جاویدان از شفاعتش بهره جوییم.

پاورقیها:

۱٫ عن ابى عبدالله(ع) قال: خرج الحسین بن علی(ع) على اصحابه فقال: یا ایها الناس انّ الله جلّ ذکره ما خلق العباد الاّ لیعرفوه… فقال له رجل: یا ابن رسول الله بابى انت و امی، فما معرفه الله؟ قال: معرفه اهل کل زمان امامهم الذى – یجب علیهم طاعته – (بحارالانوار، ج ۵، ص ۳۱۲، دارالکتب الاسلامیه).

۲٫ مفید، محمد، ارشاد، ص ۳۲۷، مؤسسه اعلمی، بیروت.

۳٫ مجلسی، محمدباقر، تاریخ چهارده معصوم، ص ۹۷۵، انتشارات سرور.

۴٫ ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب، ج ۳، ص ۵۰۵، حیدریه نجف.

۵٫ صدوق، محمد، علل الشرایع، ص ۲۴۱، مکتبه الداوری، قم.

۶٫ کلینی، محمد، اصول کافی، ج ۱، ص ۴۴۶، بیروت، ب ۱۴۷، حالات الائمه فى السن.

۷٫ مریم/ ۲۹ و ۳۰٫

۸٫ کلینی، محمد، اصول کافی، ج ۱، ص ۳۸۰ و ۴۴۷، بیروت.

۹٫ همان، ص ۴۴۸، ب ۱۴۷٫

۱۰٫ همان، ص ۳۸۱٫

۱۱٫ ارشاد، ص ۳۲۹٫

۱۲٫ نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، ص ۹۱، حیدریه نجف.

۱۳٫ طبرسی، امین الاسلام، اعلام الوری، ص ۳۳۹، دار المعرفه، بیروت.

۱۴٫ اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، ص ۳۹۵، حیدریه نجف.

۱۵٫ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۹٫

۱۶٫ ارشاد، ص ۳۳۳٫

۱۷٫ همان.

۱۸٫ رفیعی، علی، دهمین خورشید امامت، ص ۶۷، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات، قم.

۱۹٫ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۲۹٫

۲۰٫ ارشاد، ص ۳۳۴٫

۲۱٫ دهمین خورشید امامت، ص ۶۷٫

۲۲٫ اعلام الوری، ص ۳۴۸٫

۲۳٫ فرقان/ ۲۷٫

۲۴٫ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۱۴٫

۲۵٫ جعفریان، رسول، حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، ج ۲، ص ۱۴۹٫

۲۶٫ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۴، طبع مصر، ترجمه، ج ۲، ص ۵۰۲٫

۲۷٫ حسنی، هاشم معروف، سیره الائمه الاثنى عشر، ج ۲، ص ۴۷۲، دارالتعارف، بیروت.

۲۸٫ هود/ ۶۵٫

۲۹٫ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۴٫

۳۰٫ صدوق، محمد، من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص ۶۰۹، طبغ تهران؛ عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۷۲٫

۳۱٫ حرّ عاملی، محمد، وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۱۹۰، داراحیاء التراث العربی.

۳۲٫ بقره / ۲۵۷٫

۳۳٫ نازعات/ ۱۷٫

۳۴٫ نساء/ ۶۰٫

۳۵٫ طبری، محمد بن جریر، دلائل الامامه، ص ۲۱۸، حیدریه نجف.

۳۶٫ نصیری، رضى محمد، تاریخ تحلیلى اسلام، ص ۲۵۸٫

۳۷٫ کشّی، محمّد، رجال کشی، ص ۴۳۰، ۵۰۵ و ۵۰۸، مؤسسه اعلمی، کربلا.

۳۸٫ سید رضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۱۱۷ و ۴۶۹٫

۳۹٫ رجال کشی، ص ۴۳۵٫

۴۰٫ نجاشی، احمد، رجال النجاشی، ج ۱، ص ۲۱۱، طبع بیروت.

۴۱٫ صدوق، محمد، توحید، ص ۲۲۴، مؤسسه نشر اسلامی.

۴۲٫ طبرسی، ابی منصور، احتجاج، ج ۲، ص ۲۵۱، نعمان نجف.

۴۳٫ همان.

۴۴٫ طوسی، محمد، تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۱۰۷، تهران.

۴۵٫ آقا بزرگ تهرانی، محمد حسن، الذریعه، ج ۱۳، ص ۳۰۵، داراضواء، بیروت.

۴۶٫ طوسی، محمد، رجال الطوسی، ص ۴۰۹، حیدریه نجف.

۴۷٫ رجال کشی، ص ۵۰۲٫

۴۸٫ خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۸، قم.

۴۹٫ طوسی، محمد، الغیبه، ص ۲۱۲، طبع نجف.

۵۰٫ وسائل الشیعه، ج ۱، ص ۲۱٫

۵۱٫ معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۴۹٫

۵۲٫ ارشاد، ص ۳۳۳٫

۵۳٫ دخیل، علی محمد، ائمّتنا، ج ۲، ص ۲۵۱، بیروت.

۵۴٫ ابن حجر عسقلانی، على بن احمد، الصواعق المحرقه، ص ۲۰۷، قاهره.

۵۵٫ ابن کثیر دمشقی، حافظ، البدایه و النهایه، ج ۱۱، ص ۱۹، بیروت.

۵۶٫ براى آگاهی بیشتر ر.ک: به کتاب ائمتنا، ج ۲، ص ۲۵۰٫

۵۷٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۱۸٫

۵۸٫ همان، ج ۲۷، ص ۲۰۹٫

۵۹٫ قمی، عباس، الانوار البهیه، ص ۲۹۹، مؤسسه نشر اسلامی، قم.

۶۰٫ قمی، عباس، منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۸۳، مؤسسه انتشارات هجرت، قم.

منبع : ماهنامه کوثر  ، شماره ۵۳ بهار ۱۳۸۱

مبارزات امام حسن عسكرى عليه السلام

پيشوايان معصوم مظهر زيباى ارزشهاى متعالى انسان و تجلى آيات قرآنى در حيات اجتماعى و سياسى خويشند. صفات متضاد در اقيانوس وجودشان به هم پيوند خورده و منظره دل انگيزى از انسان كامل را فرا روى عاشقان فضيلتها و پاكيها قرار داده است.

شبانگاهان ميعاد نيايشها و خلوت خالصانه آنها با معبود هستى است و روزها ميدان جهاد و اميد بخشيدن به آينده و نهراسيدن از شبهاى ديجور ظلم و ستم. درياى فضيلت آنان مجموعه اى از بيم و اميد، ولايت و برائت، شوق و اندوه، خروش و بردبارى، عبادت و جهاد و زهد و مسووليت پذيرى در مسائل مهم اجتماعى است.

همه اينها در سايه لطف الهى تحقق مى يابد كه همواره جامعه را از وجود آنان بهره مند ساخته است. امام عسكرى (علیه السلام) ستاره درخشانى از منظومه نور و عصمت است. وقتى بر سجاده اش قامت نماز مى بندد، از همه دنيا مى برد، عابدان را به حسرت وا مى دارد و انسانهاى دور افتاده از وصال و فطرت را به ساحل بندگى رهنمون مى شود. صالح ابن وصيف، زندانبان حضرت، بدين امر اعتراف كرده است.

او در پاسخ به كسانى كه او را به سخت گيرى بيشتر فرا مى خواندند، گفت: چه كنم؟ شرورترين افراد را بر وى مى گمارم، ولى پس از چندى جذبه اش آنان را به نماز و روزه وا مى دارد. امام (علیه السلام) در صحنه هاى اجتماعى – سياسى نيز براى حق باوران و عدالت جويان الگويى جامع است.

تحمل شجاعانه زندان و سازماندهى شيعيان و حفظ آنها از طاغوت زمان كه هريك در اين نوشتار جداگانه مورد بررسى قرار مى گيرد، بخشى از اقدامهاى آن امام راستين در عرصه هاى فراز و نشيب اجتماع و سياست است.

امام عسكرى (علیه السلام) و زندانهاى طاغوت

هرچند حضور اجبارى امام حسن (علیه السلام) در محله «عسكر» شهر سامرا كه شهرت عسكرى را برايش به ارمغان آورد، نوعى زندان شمرده مى شود; اما طاغوتيان به اين مقدار بسنده نكردند و بارها حضرت را به زندانهاى مخوف افكندند. بى ترديد اين زندانها نتيجه رويارويى آن بزرگوار به چهار خليفه عباسى (المستعين بالله، المعتز بالله، المهتدى بالله، المعتمد بالله) بود; مبارزاتى كه نگاهى گذرا بدان سودمند مى نمايد:

1- مرحوم كلينى مى نويسد: امام عسكرى (علیه السلام) را نزد على بن «نارمش » زندانى كردند. او ناصبى بود و بر آل ابى طالب سخت مى گرفت. درباريان به وى سفارش كردند كه بر حضرت سخت بگيرد; ولى هنوز يك روز از زندانى شدن امام نگذشته بود كه ابن نارمش تحول يافت و چنان شد كه از هيبت و عظمت امام چشم از زمين برنمى داشت. چندى بعد، المستعين، خليفه عباسى، تصميم گرفت حضرت را به قتل برساند.

او به سعيد دربان دستور داد امام (علیه السلام) را سمت كوفه برده، در راه نابود سازد. اين خبر ميان شيعيان منتشر شد. پاكدلان ضمن نامه اى حضرت را از اين تصميم آگاه ساختند. امام در پاسخ آنان چنين نوشت: من از خدا خواستم اين طاغوت را تا سه روز ديگر از ميان بردارد. دعاى امام به اجابت رسيد و روز سوم تركها المستعين را از خلافت بركنار كردند.

2- ابى هاشم جعفرى مى گويد: من همراه امام عسكرى (علیه السلام) در زندان مهتدى بودم. حضرت به من فرمود: ابو هاشم، اين طاغوت مى خواهد امشب مرا به قتل برساند; ولى در اين شب، عمرش پايان مى يابد. او فرزندى ندارد; ولى خداوند به من فرزندى عنايت خواهد كرد. خليفه، بامداد، به وسيله ى تركان به قتل رسيد، ناآگاهان با معتمد بيعت كردند و ما سالم مانديم.

3- وقتى «معتمد»، خليفه عباسى، حضرت را همراه برادرش «جعفر» به زندان على بن حزين فرستاد، پيوسته از حال وى مى پرسيد و على بن حزين پاسخ مى داد: روزها را به روزه و شبها را به عبادت مى گذراند. معتمد روزى تصميم گرفت امام (علیه السلام) را آزاد سازد. على بن حزين پيام معتمد را به حضرت ابلاغ كرد. حضرت از زندان بيرون آمد و منتظر ماند تا جعفر نيز به وى بپيوندد. على بن حزين گفت: منتظر نمانيد، تنها فرمان آزادى شما آمده است. امام فرمود: به معتمد بگو، من و جعفر با هم دستگير شديم و مى دانى كه اگر تنها برگردم، چه خواهد شد؟ اين پيام سبب شد معتمد با آزادى جعفر نيز موافقت كند. صميرى مى گويد امام در حال بيرون رفتن اين آيه را تلاوت فرمود: يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون.[1]

اراده مى كنند نور الهى را با دهانهاشان خاموش كنند، اما خداوند نورش را كامل مى كند، هرچند كافران را ناخوشايند باشد. سالهاى زندان بر امام بسيار سخت مى گذشت.

رفتار زندانبانان اغلب بسيار وحشت زا بود. در يكى از زندانها همسر زندانبان شوهرش را نصيحت كرد و ضمن يادآورى شخصيت الهى حضرت، او را از بدرفتارى باز داشت. مرد گفت: تصميم دارم وى را ميان درندگان بيفكنم. آنگاه از مسؤولان اجازه گرفت و حضرت را ميان درندگان افكند. البته درندگان حرمت فرزند فاطمه (سلام الله علیها) را نگاه داشتند و بى هيچ آزارى پيرامونش حلقه زدند.

منبع: ماهنامه كوثر شماره 28

پاورقی:

[1] . صف، 61: 8