پیامبر

نوشته‌ها

جعفر بن ابی طالب (جعفر طیار) علیه السلام

مقدمه

جعفر فرزند ابوطالب، پسرعموی پیامبر صلی الله علیه و آله و برادر امام علی علیه السلام است. مادرش فاطمه دختر اسد است که پیامبر صلی الله علیه و آله او را مادر خود خوانده است. جعفر بیست سال پیش از بعثت (سال بیستم عام الفیل) در مکه به دنیا آمد. او سومین فرزند خانواده بود. کنیه اش ابوعبدالله بود ولی به دلیل مهربانی زیاد به ضعفا و بینوایان به ابوالمساکین (پدر بینوایان) معروف شد. آن حضرت بعد از شهادت و از دست دادن دو دست در راه خدا به «طیار» و «ذوالجناحین» ملقب گردید. جعفر بر اثر قحطی و خشکسالی مکه و ناداری پدرش نزد عمویش عباس بزرگ شد. او تا بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه عموی خود زندگی کرد.[1]

جعفر در میان بنی هاشم خود را از فرهنگ شوم جاهلی مصون داشت و مورد ستایش خداوند و پیامبرش صلی الله علیه و آله قرار گرفت. امام باقر علیه السلام در این باره می فرماید:

رسول خدا از طریق وحی الهی دریافت که خداوند چهار خصلت نیکوی جعفر را ارج می نهد. جعفر را فراخواند و پرسید: آن چهار خویی که خدا بر آنها اعتبار می نهد و موجب خشنودی او شده است چیست؟

جعفر گفت: یا رسول الله اگر خدا به شما خبر نمی داد هرگز آنها را آشکار نمی کردم. هرگز میگساری نکرده ام زیرا دانستم عقل را تباه می کند. هیچگاه دروغ بر لب نیاورده ام زیرا فهمیدم دروغ از ارزش آدمی می کاهد ابداً قصد زنا نکرده ام چرا که بیم داشتم آنچه درباره دیگران روا می دارم درباره من نیز انجام پذیرد. به هیچ روی بت نپرستیده ام زیرا بت موجودی بی سود و بی زیان است.

آنگاه پیامبر به نشانه تحسین دست بر شانه جعفر نهاد و فرمود:

به راستی سزاوار است خداوند تو را دو بال ارزانی دارد تا با فرشتگان در بهشت پرواز کنی.[2]

  1. اسلام جعفر علیه السلام

فطرت پاک جعفر که او را مستعد پذیرش حقیقت نموده بود با بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله او را به دنیای زیبا و معنوی اسلام رهنمون ساخت. وی پس از برادرش علی علیه السلام دومین مردی بود که به دعوت پیامبر لبیک گفت و مسلمان شد.[3]

  1. منزلت والای جعفر

پیامبر صلی الله علیه و آله در سخنی روشنگر، مقام و منزلت متعالی جعفر را چنین بیان کرد: خداوند مردم را از شاخه های مختلف آفرید. اما من و جعفر از یک شاخه درختیم.[4]

 و همچنین فرمود: تو در شمائل و اخلاق (خَلق و خُلق) شبیه من هستی.[5]

شبهات جعفر به پیامبر صلی الله علیه و آله در چهره و هیئت ظاهری آن چنان بود که برخی افراد بر او به خیال رسول خدا سلام می دادند. جعفر در پاسخ می گفت: من رسول خدا نیستم، من جعفر هستم.[6]

در منزلت والای جعفر همین بس که تعدادی از آیات در شأن او نازل شده است.[7]

  1. امیر کاروان هجرت

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای رهایی مسلمین از آزارهای قریش، راهکار دفاعی هجرت را عملیاتی کرد. با عملی شدن هجرت هم مسلمانان از آزار و هلاکت در امان می ماندند و هم اندیشه حق و کلمه توحید به سرزمین های دیگر صادر می شد. برای تحقق چنین اهداف فاخری پیامبر به مسلمانان فرمود:

چنانکه به حبشه هجرت کنید مناسب است؛ زیرا فرمانروای حبشه مردی دادگر است و به هیچ کس ستمی روا نمی دارد بدانجا بروید تا خداوند در کار مسلمانان گشایشی ایجاد کند.[8]

پیامبر برای ایجاد هماهنگی و عدم پراکندگی مسلمین در سرزمین حبشه جعفر را به سرپرستی و مدیریت کاروان مهاجران منصوب نمود. ام سلمه از زنان با فضیلت که در جمع مهاجرین بود از ماجرای هجرت چنین یاد می کند:

به سرزمین حبشه هجرت کردیم، در حمایت بهترین حامی قرار گرفتیم. نجاشی امنیت دینی ما را تأمین کرد، آزار از کسی ندیدیم و سخنی ناروا نشنیدیم.[9]

سران مکه آزادی و آسایش مهاجرین را تحمل نکردند از این رو دو تن از مکارترین افراد خود عمرو بن عاص و عبدالله بن ابی ربیعه را با هدایا به حبشه روانه کردند تا مهاجرین را از حبشه بازگردانند و چنانچه موافقت نجاشی را به دست نیاوردند جعفر را به قتل برسانند.[10]

آن دو مشرک برای رسیدن به هدف خود درصدد فریب نجاشی برآمدند. اما جعفر علیه السلام توانست با درایت و بیان شیوا و پرجاذبه خود نجاشی را در حمایت از مسلمانان مصمم تر کند و فرستادگان قریش را ناکام و مغلوب سازد. عمرو بن عاص که در بخش نخست مأموریت خود شکست خورد سمّی تهیه کرد و در خوراکی لذیذ برای جعفر فرستاد. جعر از آن طعام نخورد و این توطئه پسر عاص هم نقش بر آب شد.[11]

در آغاز سال هفتم هجرت پیش از نبرد خیبر پیامبر صلی الله علیه و آله عمر بن امیه ضمری را با نامه ای به حبشه فرستاد و ضمن قدردانی از نجاشی خواستار بازگشت مهاجرین گردیدد. با رسیدن فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله مهاجرین آماده بازگشت به مدینه شدند. نجاشی با دو کشتی همراه آذوقه و وسایل سفر، ایشان را بدرقه و روانه سواحل حجاز نمود.[12]

مسلمانان زمانی وارد مدینه شدند که رسول خدا صلی الله علیه و آله با غنیمت های فراوان پیروزمندانه از نبرد خیبر به مدینه بازگشته بود. آن حضرت از شنیدن خبر بازگشت جعفر و مسلمین بسیار خوشحال شد و به استقبال جعفر رفت، او را در آغوش کشید و میان چشمانش را بوسید و فرمود:

نمی دانم به کدام یک خوشحال تر باشم: به آمدنت یا به فتح خیبر به دست برادرت؟ حضرت از دیدن جعفر اشک شوق ریخت.[13]

تعالیم سازنده ای که جعفر در دوران هجرت با رفتار و گفتار خود به همگان آموخت عبارت بودند از: ثبات در عقیده، آینده نگری، صداقت، مشورت با یاران، اعتماد قلبی و التزام عملی به سخنان رهبر الهی یعنی وجود مقدس خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله.

  1. فرمانده نبرد موته

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله در سال هشتم هجرت، حارث بن عمیر ازدی را برای دعوت پادشاه بَصری به اسلام روانه کرد. فرماندار مرزی شام «شرحبیل»، فرستاده پیامبر را در منطقه موته دستگیر و با وضع دلخراشی به شهادت رساند. پیامبر با شنیدن این خبر فرمان آماده باش داد و در لشرگاه مدینه برای سه هزار نیروی رزمنده مسلمان سخنرانی کرد. حضرت آنان را به جهاد فراخواند و توصیه های لازم برای رعایت اصول انسانی در جنگ را یادآوری نمود.[14] در این نبرد پیامبر جعفر را به دلیل لیاقت و شجاعت به عنوان فرمانده اول معرفی نمود[15] و به سپاهیان اعزامی چنین سفارش فرمود:

هان! ای سپاه اسلام، فرمانده سپاه پسرعمویم جعفر بن ابی طالب است، اگر او شهید شد زید بن حارثه پرچم را به دوش گیرد و اگر او هم شهید شد عبدالله رواحه لشکر را فرمان دهد و اگر او نیز کشته شد شما خود شخصی را به فرماندهی برگزینید.[16]

آن گاه، رسول خدا پرچمی سفید برافراشت و آن را به جعفر سپرد و به لشکریان فرمود:

تا همان جا که حارث به شهادت رسید رهسپار شوید. مردم آن سرزمین را به اسلام دعوت کنید. اگر از قبول اسلام امتناع ورزیدند به یاری خدا با آنان بجنگید.[17]

اگرچه رویارویی دو لشکر در منطقه ای به نام «شارف» بود، ولی قوای اسلام برای استقرار در مکان بهتر، مقداری عقب نشینی کردند و در منطقه موته که موقعیت نظامی بهتری داشت استقرار یافتند. جعفر علیه السلام نیروهای تحت امر خود را سازماندهی کرد و فرماندهان زیرمجموعه ها را معین کرد. با شروع جنگ، جعفر افزون بر فرماندهی سپاه همانند رزمنده ای دلیر وارد عملیات شد. در ادامه درگیری ها جعفر در محاصره دشمن قرار گرفت و وقتی خود را در آستانه شهادت دید از اسب پیاده شد و برای اینکه دشمن از اسب استفاده نکند آن حیوان را پی کرد. جناب جعفر مردانه در حالت پیاده با دشمنان جنگید تا آنکه دست راستش را قطع کردند. برای آنکه پرچم اسلام بر زمین نیفتد آن سردار دلیر پرچم را با دست چپ برافراشت. دست چپ او را هم قطع کردند. عَلَم را با بازوان بریده بر سینه گرفت و برافراشته نگاه داشت تا اینکه سرانجام با تحمیل زخمهای بسیار همای شهادت را در آغوش گرفت.[18]

روز نبرد موته پیامبر در مدینه بر عرشه منبر نشسته بود. ناگهان حجاب ها کنار رفت و آن حضرت در حالی که به میدان عملیات موته می نگریست چنین فرمود:

هم اکنون پرچم را جعفر بن ابوطالب گرفت. شیطان نزد او آمد تا او را به زندگی دنیا آزمند کند و مرگ را در نظرش ناخوشایند سازد اما جعفر گفت: اکنون هنگامی است که باید ایمان در دل مؤمنین استوار بماند. تو آمده ای تا دنیا را برایم بیارایی؟ پیامبر بر او درود فرستاد و دعا کرد و به مسلمین فرمود: برای برادرتان استغفار کنید که او شهید گشته و وارد بهشت شده است و با دو بال از یاقوت در هر کجای بهشت که بخواهد پرواز می کند…. [19]

شهادت جعفر، رسول خدا صلی الله علیه و آله را سخت داغدار نمود. آن حضرت برای تسلیت دادن به همسر و فرزندان شهید به خانه جعفر رفت و فرزندان شهید را بسیار مورد محبت پدرانه قرار داد. «اسماء» همسر جعفر دریافت که همسرش به لقای خدا شتافته است، لذا گفت: گویا فرزندانم یتیم شده اند؟ پیامبر سخت گریست و فرمود: سزاوار است بر گریه کنندگان که بر امثال جعفر گریه کنند.[20]

[1] . تاریخ پیامبر اسلام، عبدالمحمد آیتی، چاپ دوم دانشگاه تهران، تهران ص 75.

[2] . بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 22، ص 272؛ سرداران صدر اسلام، ج 3، ص 13 و 14.

[3] . اعیان الشیعه، ج 4، ص 119.

[4] . سفینة البحار، شیخ عباس قمی، چاپ اول کتابخانه سنائی، تهران ج 1، ص 158.

[5] . بحارالانوار، ج 22، ص 276.

[6] . اعیان الشیعه، ج 4، ص 125.

[7] . ر. ک: احزاب، آیه 23؛ حج، آیه 39 و… .

[8] . بحارالانوار، ج 18، ص 412 ـ 414.

[9] . ر. ک: سیره ابن هشام، ج 1، ص 330.

[10] . ر. ک: شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی ‏الحدید، چاپ دوم دار احیاء الکتب العربیه، بیروت، 1967 م، ج 6 ،  ص 283 ـ 291.

[11] . همان، ص 312.

[12] . اعلام الوری، طبرسی، چاپ اول دارالتعارف للمطبوعات، بیروت ص 109.

[13] . تنقیح المقال، ج 1، ص 212؛ خصال صدوق، ج 77 و بحارالانوار، ج 18، ص 413.

[14] . ر. ک: مغازی، واحدی، ج 2، ص 757.

[15] . البته برخی از تاریخ‏نگاران زید را فرمانده اول نوشته ‏اند. اما تاریخ‏ نویسان شیعه جعفر را اول می‏دانند. ر. ک. اعیان الشیعه، ج 4، ص 128 و بحار، ج 21، ص 50 .

[16] . همان.

[17] . بحارالانوار، ج 21، ص 55 ـ 59 ؛ اعیان الشیعه، ج 4، ص 125.

[18] . مغازی، واقدی، ج 2، ص 761.

[19] . همان، ص 762.

[20] . بحارالانوار، ج 21، ص 55 .

منبع :حصون – فروردین و اریبهشت 1390 ، شماره 29 – اسوه های فرماندهی (3)

حبیب ابن مَظاهر (مُظَهَّر) اَسَدی

نام اصلی «حبیب بن مظاهر» «حبیب بن مظهر» (1) است، بزرگمردی از طایفه با شرافت و افتخارآفرین! «بنی اسد» و از صحابه رسول گرامی اسلام(ص) می باشد، وی یک سال پیش از بعثت پیامبر اسلام به دنیا آمد؛ دوران کودکی او همزمان با سالهایی بود که پیامبر(ص) در مکه مکرمه مردم را به توحید و خداپرستی دعوت می نمود، فیض دیدار پیامبر، توفیقی بود که حبیب را، از همان اوان جوانی با معارف دینی و سرچشمه زلال تعالیم اسلام، آشنا ساخت.

چهره بارز «حبیب » همیشه در تاریخ مانند خورشیدی تابان، درخشیده و می درخشد؛ چرا که او از اصحاب پیامبر گرامی اسلام به حساب می آمد، و از آن حضرت حدیثهای زیادی شنیده بود از سوی دیگر، شرکت او در سن 75 سالگی، در نهضت نورانی کربلا و دفاع از حریم ولایت از صحنه های پرشکوه و نورانی زندگی سرشار از معنویت او می باشد.

بنابراین حبیب از جمله کسانی است که به فیض دیدار پنج امام معصوم، نائل آمده است. چهره اش زیبا و جمال معنوی او به حد کمال رسیده بود. (2) به طوری که در عبادت، شجاعت، علم، زهد و در دفاع از حریم ولایت زبانزد دیگران شده بود.

حبیب بن مظاهر مورد علاقه پیامبر اسلام(ص)

نقل شده که: پیغمبر خاتم(ص) روزی با جماعتی از اصحابش، از جایی عبور می کردند؛ ناگهان دیدند چند نفر از بچه ها، با یکدیگر بازی می کنند. پیامبر اکرم(ص) جلو رفتند و نزدیک یکی ازبچه ها نشست، و دست نوازش بر سر او کشید، سپس پیشانی او را بوسید. و با ملاطفت و مهربانی، او را پهلوی خود نشاند!

اصحاب، از این عمل حضرت سؤال کردند. حضرت فرمود: روزی دیدم، که این طفل با حسینم بازی می کرد، و در حین بازی، خاک زیر پای «حسین » را برمی داشت و به صورت و چشمهایش می مالید. پس؛ من هم او را دوست می دارم. چون او فرزند مرا دوست می دارد، و جبرئیل خبر داده: او در واقعه کربلا از انصار و یاران حسینم خواهد بود. (3)

در تقریرات، «مرحوم حاج شیخ جعفر تستری » احتمال داده که، آن طفل «حبیب بن مظاهر» بوده است.

علم حبیب

پس از وفات جانسوز رسول گرامی(ص) حبیب بن مظاهر با حضرت علی(ع) بیعت نمود، و در خط ولایت علی بن ابیطالب(ع) قرار گرفت. چون بارها، از پیامبر عظیم الشان اسلام(ص) شنیده بود: «انا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد المدینة فلیات الباب ». یعنی «من شهر علمم و علی در آن شهر است، هر کس که علم می خواهد از در آن وارد شود»، لذا محضر حضرت علی(ع) را مغتنم شمرده و در شمار یاران خالص و حواریون و شاگردان ویژه حضرت قرار گرفت (4) و دانشهای گرانبها و فراوانی از حضرت علی(ع) آموخت.

او در جمیع علوم و فنون، همچون فقه، تفسیر، قرائت، حدیث، ادبیات، جدل و مناظره تبحر داشت تا آنجا که مایه اعجاب و شگفتی دیگران بود. (5) یکی از دانشهای او «علم بلایا و منایا» بود. یعنی: پیشگویی حوادث و خبر داشتن از وقایع آینده، و تاریخ.

شجاعت حبیب

«حبیب بن مظاهر» مردی شجاع، باصلابت و با قدرت بود، به طوری که در تمام جنگهایی که در دوران حکومت حضرت علی(ع) رخ داد؛ حضوری فعال و چشمگیر داشت، و در آن زمان بعنوان یکی از شجاعان بزرگ کوفه در زمره یاران امام(ع) بود. (6)

در روز عاشورا نیز با شجاعت تمام، در مقابل لشگر عمر سعد ایستاد؛ و شروع به نصیحت و اندرز کرد. بلکه، آن خفتگان و اسیران هوای نفس را، بیدار کند. خلاصه، «حبیب » شخصی بود که تنها از خدا می ترسید و با تمام وجود و شجاعت بسیار، کمر همت، به یاری و دفاع از حریم ولایت و امامت، بسته بود.

عبادت حبیب

حبیب مردی عابد و پارسا بود. تقوی و حدود الهی را رعایت می کرد. حافظ کل قرآن کریم بود، و هر شب به نیایش و عبادت خدا می پرداخت. (7)

به فرموده امام حسین(ع) در هر شب یک ختم قرآن می کرد. (8)

مردی بود که حتی آخرین شب عمر خود را (شب عاشورا)، به نیایش با پروردگار سپری کرد.

زهد حبیب

او حلال و حرام الهی را رعایت می نمود. زندگی پاک و ساده ای داشت. آن قدر به دنیا بی رغبت بود و زهد را، سرمشق زندگی خود قرار داده بود، که هر چقدر به او پیشنهاد امان و پول فراوان شد؛ نپذیرفت، و گفت: «ما نزد رسول خدا(ص) عذری نداریم که زنده باشیم، و فرزند رسول خدا(ص) را مظلومانه به قتل برسانند». (9)

به تحقیق می توان گفت: «حبیب بن مظاهر» از جمله افرادی است که امیرالمؤمنین(ع) در باره آنان فرموده است:

«ارادتهم الدنیا فلم یریدوها» (10) یعنی: دنیا به آنان روی می آورد ولی آنها به دنیا پشت کرده، و با بی رغبتی و بی اعتنایی از کنار آن می گذرند.

چهره حبیب از آغاز نهضت حسینی تا شهادت

بعد از شهادت امام حسین(ع) شیعیان به امام حسین نامه نوشته، آن حضرت را به قیام علیه معاویه دعوت کردند، نخستین نامه در خانه «سلیمان بن مریم خزاعی » – که از شیعیان مخلص بود – نوشته شد. این دعوتنامه با امضای چهار تن از بزرگان کوفه، توسط «عبدالله بن مسمع همدانی » و «عبدالله بن وال » به مکه ارسال شد؛ که «حبیب بن ظاهر» یکی از امضاکنندگان این نامه بود. (11)

بنابراین می بینیم که حبیب، از همان اول فعالیت خود را برای این نهضت الهی شروع می کند، و همراه «مسلم بن عوسجه » که به طور پنهانی در کوفه برای «مسلم بن عقیل » از مردم بیعت می گرفتند؛ و در این راه از هیچ اقدامی کوتاهی نمی کردند. (12)

حبیب بن مظاهر این پیرمرد عارف و آگاه، مصمم بود که به هر قیمتی شده، خود را به کاروان کربلا برساند؛ شب به راه می افتاد و روز استراحت می کرد تا در بند ماموران «ابن زیاد» اسیر نشود. سرانجام روز هفتم ماه محرم، در کربلا، به کاروان امام حسین(ع) پیوست. (13)

به محض رسیدن به کربلا، مجددا وفاداری خود را نسبت به امام(ع) در میدان عمل به نمایش می گذارد. همین که مشاهده نمود یاوران امام اندک و دشمنان او بسیارند، به امام حسین(ع) عرض کرد: «در این نزدیکی، قبیله ای از «بنی اسد» هستند، اگر اجازه دهید پیش آن ها رفته، آنان را به یاری شما دعوت کنم، شاید خداوند هدایتشان کند.» بعد از اینکه حضرت اجازه داد، با عجله خود را به آنان رسانید و شروع به نصیحت و موعظه کرد. (14)

شهادت

او، عاشق شهادت بود. دلش برای شهادت می طپید. شب عاشورا را به عبادت و مناجات با معبود خویش مشغول بود، و لحظه شماری می کرد تا روز عاشورا فرا رسد و در رکاب مولا و سرور خویش، شربت شهادت را بنوشد.

بالاخره، نوبت جان فشانی فرا رسید. آن مجاهد پیر و عاشق که روحیه ای جوان و شاداب داشت؛ با شمشیری بران به میان سپاه دشمن نفوذ کرده، آنان را از دم تیغ می گذراند. و این گونه رجز می خواند:

«من حبیب، پسر مظاهر، زمانی که آتش جنگ برافروخته شود، یکه سوار میدان جنگم، شما گرچه از نظر نیرو و نفر از ما بیشترید، لیکن ما از شما مقاومتر و وفادارتریم، حجت و دلیل ما برتر، منطق ما آشکارتر است و از شما پرهیزکارتر و استوارتریم.» (15)

حبیب بن مظاهر، با آن سن زیاد همچون یک قهرمان شمشیر می زد، و 62 نفر از افراد دشمن را به درک واصل کرد.

تشنگی و خستگی بر او چیره شده بود، ناگهان، در این هنگام «بدیل بن مریم عقفانی » به او حمله کرد و با شمشیری بر فرق او زد، دیگری با سر نیزه به او حمله کرد، تا اینکه حبیب از اسب بر زمین افتاد، محاسن او با خون سرش خضاب شد. سپس «بدیل بن مریم » سر مطهرش را از تن جدا کرد.

شهادت این پیر عاشق، بر یاران امام(ع) و خود امام(ع) بسیار گران بود. حضرت خود را به بالین او رسانید. چنان شهادت «حبیب » در امام اثر گذاشته بود که فرمود:

«احتسب نفسی و حماة اصحابی »: پاداش خود و یاران حامی خود را، از خدای تعالی انتظار می برم. (16) ای حبیب! مردی با فضیلت بودی که در یک شب قرآن را ختم می کردی. (17)

سرانجام «حبیب بن مظاهر اسدی » یار باوفای اباعبدالله الحسین(ع) در سن 75 سالگی، در تاریخ دهم محرم الحرام، سال 61 هجری قمری، در سرزمین مقدس کربلا به فیض شهادت نائل آمد.

خاتمه

تاریخ، معلم انسان هاست، بنابراین نباید تنها به مطالعه تاریخ بماهو تاریخ اکتفا کرد، بلکه باید از مطالعه زندگی بزرگان درس گرفته و آن را به کار بست.

درسی که از تاریخ زندگی این صحابی و یار دلاور امام حسین(ع) می توان گرفت در چند سظر به طور خلاصه بیان می کنم:

چرا افرادی همانند «حبیب » تا آخرین قطره خون از حریم ولایت دفاع می کنند و تمام هستی خود را، در راه هدفشان، نثار می نمایند؟ علت این است که:

«افراد امثال حبیب، عاشق حقیقی و واقعی اهل بیت (علیهم السلام) بوده اند، اراده آنها تنها زبانی نبود؛ بلکه سعی می کردند در عقیده و افکار، اخلاق، بینش سیاسی، زندگی فردی و اجتماعی به گونه ای رفتار نمایند که ائمه (علیهم السلام) دستور داده اند.

خداوند ما را جزء دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) قرار دهد.»

پی نوشتها:

1- تقی الدین الحسن بن علی بن داود حلی ، الرجال .

2- قاضی نورالله ، مجالس المؤمنین ، ص 308 . السید محن الامین ، اعیان الشیعه ، ج 4 ، ص 554 .

3- علامه مجلسی ، بحارالانوار ، ج 10 ، حاج محمد هاشم خراسانی ، منتخب التواریخ ، ص 278 .

4- السید محن الامین ، المجالس السنیه فی مناقب و مصائب العتره النبویه ، ج 1 .

5- امالی منتخبه ، ص 49 .

6- محمد بن طاهر سماوی ، ابصار العین فی انصار الحسین(ع)، ص 56 .

7- السید محن الامین ، اعیان الشیعه ، ج 4 ، ص 554 .

8- ترجمه نفس المهموم ، شیخ عباس قمی ، ص 343 .

9- کشی، رجال.

10- سید رضی، نهج البلاغه، خطبه همام.

11- شیخ مفید، ارشاد، ج 2، ص 35 – 34.

12- السید محسن الامین، اعیان الشیعه، ج 4، ص 554.

13- همان.

14- محمد بن طاهر سماوی، ابصار العین فی انصار الحسین، ص 57.

15- تاریخ طبری، ج 7، ص 347.

16- السید محسن الامین، مجالس السنیة، ج 1؛ تاریخ طبری، ج 7، ص 349.

17- حاج شیخ عباس قمی، منتهی الامال، ص 430؛ حاج شیخ عباس قمی، ترجمع نفس المهوم، ص 343.

منبع :فرهنگ كوثر – اردیبهشت 1377، شماره 14 – پیر میدان دار عشق حبیب بن مظاهر

امامت و تشیع

تعیین امام با مردم؟

رهبرى پیامبر برخاسته از مقام نبوت او پیامبر اسلام كه خود زعامت امت را بر عهده داشت، علاوه بر پیشواى دینى، رهبر سیاسى نیز به شمار مى‏آمد و این سمت را برخاسته از نبوت خویش مى‏دانست و به حكم «النبى اولى بالمومنین من انفسهم‏» فرمان حكومت را از جانب خدا دریافت كرده بود و این اولویت‏بر انفس، همان ولایت عامه و زعامت‏سیاسى است كه از مقام نبوت او برخاسته است.

امامت‏ يکى از مسائل اساسى و زيربنايى مذهب تشيع است. امامت از ديدگاه تشيع، زعامت و رهبرى امت در امور معاش و معاد مى‏باشد (1) كه مساله‏اى سياسى – دينى بشمار مى‏رود و از روز نخست، شيعه بر آن پايدار مانده و پيوسته در حال مبارزه با سلطه‏هاى جور بوده است. امام، از نظر شيعه يك رهبر سياسى و پيشواى دينى به حساب مى‏آيد كه هر دو سمت را با هم جمع كرده و هر دو جهت را عهده‏دار است. شيعه از روز نخست، در تمامى حركتها و اقدامات سياسى خود، حتى مانند پذيرفتن زمامدارى و ولايت از جانب خلفاى وقت، از امام معصوم عصر خويش دستور مى‏گرفتند، يا رخصت دريافت مى‏داشتند و اين بدين معنى بود كه امام عصر خويش را رهبر سياسى به حق مى‏دانستند.

و امامان نيز همواره خلفا را غاصب حق خويش مى‏شمردند. پيامبر اسلام، با بدست آوردن قدرت و نيروى مردمى، دو عمل سياسى چشمگير انجام داد، يكى تشكيل امت و ديگر تاسيس دولت. پيامبر اسلام با مطرح كردن برادرى اسلامى، يك وحدت ملى منسجم و مستحكم بر پايه و اساس دين بوجود آورد كه اين خود يكى از بزرگترين كارهاى سياسى او بود كه با تلاش فراوان انجام گرفت و اين وحدت ملى به نام «امت اسلامى‏» هنوز پابرجاست و از اساسى‏ترين پايه‏ها در جهت‏دهى به سياست اسلامى به حساب مى‏آيد. مساله تشكيل دولت و برقرارى پيمانهاى سياسى و انتظامات داخلى و ساختار ادارى و اجتماعى كه پايه‏گذارى آن در عهد رسالت انجام گرفت و سپس ادامه و توسعه يافت، همگى از يك انديشه سياسى اسلامى برخاسته كه پيامبر اكرم پايه‏گذار آن بوده است. همه جنگها و صلحها و قراردادهاى منعقده با قبائل و كشورها كه در عهد رسالت انجام گرفت، و خلفاى پس از وى بر همان شيوه رفتار مى‏كردند، حاكى از ديد سياسى است كه از شريعت اسلام نشات گرفته و ريشه دينى و الهى دارد.
رهبرى پيامبر برخاسته از مقام نبوت او

پيامبر اسلام كه خود زعامت امت را بر عهده داشت، علاوه بر پيشواى دينى، رهبر سياسى نيز به شمار مى‏آمد و اين سمت را برخاسته از نبوت خويش مى‏دانست و به حكم «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (2) فرمان حكومت را از جانب خدا دريافت كرده بود و اين اولويت‏بر انفس، همان ولايت عامه و زعامت‏سياسى است كه از مقام نبوت او برخاسته است. امام صادق (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «ان الله ادب نبيه فاحسن تاديبه فلما اكمل له الادب قال: «و انك لعلى خلق عظيم‏» . (3) ثم فوض اليه امر الدين و الامة ليسوس عباده. . .» . (4) خداوند پيامبر را تا سر حد كمال تربيت نمود، لذا او را به شايسته‏ترين كمالات ستود. آنگاه امر شريعت و مردم را بدو سپرد تا بندگان خدا را رهبرى كند و سياستمدارى را به دست گيرد.

خواهيم گفت كه بيعت در عهد رسالت، تنها يك وظيفه دينى و سياسى است كه به منظور فراهم شدن نيرو و امكانات براى مقام زعامت، انجام مى‏گرفته، نه آنكه بيعت كنندگان او را براى زعامت‏برگزيده و به اختيار و انتخاب خود زعيم قرار داده باشند. بلكه زعامت پيامبر به حكم قرآن ثابت‏بود و مردم موظف بودند با او بيعت كنند، تا امكانات رهبرى براى او فراهم باشد. پيامبر اكرم به همين منظور از مهاجرين و انصار بيعت مى‏گرفت، تا پايه‏هاى دستگاه سياسى و انتظامى خود را مستحكم سازد و بر مسلمانان واجب بود كه اين نيرو را در اختيار او بگذارند. با اندك مراجعه به زندگى سياسى پيامبر اكرم، اين نكته روشن مى‏گردد كه پيامبر خود را از جانب خدا رهبر سياسى امت مى‏دانست و به مردم هشدار مى‏داد كه به حكم وظيفه بايد با او همكارى كنند و بيعت كه رسم عربى بود و تعهد بيعت كنندگان و وفادارى آنان را مى‏رساند، به همين منظور انجام مى‏گرفت.

در بيعت «عقبه ثانيه‏» كه شب هنگام، در دامنه كوهى بدور از چشم مشركين قريش، با مردم مدينه – كه قبلا اسلام آورده بودند – انجام گرفت، پيامبر – خطاب به آنان – گفت: بيعتى را كه با شما انجام مى‏دهم، به هدف حمايت و پشتيبانى از من است تا همانگونه كه از جان و مال و ناموس خود دفاع مى‏كنيد، از من نيز دفاع كنيد. آنان – كه 73 مرد و 2 زن بودند – گفتند: ما براى حمايت از تو تا پاى جان ايستاده، بيعت مى‏كنيم، ما فرزندان جنگيم چونان حلقه‏اى تو را در بر مى‏گيريم. در آن ميان، يكى از بزرگان انصار به نام «ابوالهيثم بن التيهان‏» گفت: اى رسول خدا، ميان ما و قبائل يهود كه پيرامون مدينه سكنى گزيده‏اند، پيوندهاى نظامى بسته شده و با اين پيوند كه با تو مى‏بنديم، آن پيوندها گسسته مى‏شود. از اين پس تو نيز نبايد ما را رهاسازى كه تنها بمانيم و با يهود درگير شويم. پيامبر (ص) تبسمى فرمود و گفت: از اين پس شما از من هستيد و من از شما هستم، مى‏جنگم با آنكه جنگيديد، و مى‏سازم با آنكه ساختيد. از جان گذشتن و فداكارى نمودن از جانب شما، و ما با هم پيوند خورده و گسستنى نيست.

آن گاه همگى اعلام وفادارى همه جانبه نموده، با او بيعت كردند. سپس پيامبر (ص) فرمود: دوازده نفر از ميان خود معرفى كنيد تا نمايندگان شما باشند و به واسطه آنان دستورات صادره ابلاغ گردد. پس هفت نفر از قبيله «خزرج‏» و سه نفر از قبيله «اوس‏» معرفى شدند. (5) اين بيعت، كه در سال پيش از هجرت انجام گرفت، هدف آن تنها تشكيل يك دستگاه سياسى – نظامى مستحكم بوده، كه بر اساس پايه‏هاى مردمى استوار باشد. و پيامبر اكرم (ص) اين امر را جزئى از رسالت‏خود مى‏دانست كه به حكم وظيفه سالت‏خويش انجام مى‏داد. اين همان «حكومت دينى‏» است كه يك پيامبر به حكم وظيفه پيامبرى انجام مى‏دهد. اساسا پيامبر كه خود، آورنده شريعت است، خود را شايسته‏ترين افراد براى ضمانت اجرائى آن مى‏داند و عقلا و عادتا نبايد منتظر بماند تا پيروان او، او را بر اين سمت‏بگمارند. بنابراين – بسيار كوته نظرى است كه برخى پنداشته‏اند كه پيامبر اسلام به دليل پيامبر بودن، زعامت‏سياسى امت را بر عهده نگرفت، بلكه مردم چون او را شايسته‏ترين افراد خود ديدند، براى اين سمت‏برگزيدند.

در روز غدير خم كه پيامبر اكرم (ص) مولا امير مؤمنان (ع) را به مقام خلافت و ولايت‏بر امت منصوب نمود، براى آن كه خاستگاه دينى اين حق را ارائه دهد، به مقام ولايت‏خود – كه منشا دينى داشته – اشاره نمود و فرمود: «الست اولى منكم بانفسكم‏» كه اشاره به آيه كريمه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» مى‏باشد يعنى آيا من، به حكم خداوند ولى امر شما نيستم؟ ! گفتند: بلى يا رسول الله. آرى، تو ولى امر ما هستى. آن گاه – پس از گرفتن اعتراف و پاسخ مثبت – فرمود: «فمن كنت مولاه فهذا على مولاه‏» يعنى: منشا ولايت من و على يكى است و مقام زعامت‏سياسى هر دوى ما از مقام حاكميت دين برخاسته است. پس از آن از مردم به حكم وظيفه دينى، بيعت گرفت.

مساله خلافت از منظر على (ع)

مولا امير مؤمنان (ع) همواره از حق غصب شده خود شكوه داشت و مقام خلافت و زعامت‏سياسى را از آن خود مى‏دانست. در خطبه «شقشقيه‏» خلافت را حق موروثى خود مى‏داند، كه از دست او ربوده‏اند، تا آنجا كه مى‏گويد: «فصبرت و فى العين قذى، و فى الحلق شجى، ارى تراثى نهبا» . (6) شكيبايى نمودم در حالى كه از فزونى اندوه، مانند كسى بودم كه در چشم او خاشاك باشد، يا در گلوى او استخوانى آزاردهنده باشد، زيرا مى‏ديدم كه حق موروثى من به تاراج رفته. بر روى كلمه «تراث‏» دقت‏شود. حضرت، خلافت را ميراث خود مى‏داند، يعنى اين حق او بوده كه از پيامبر (ص) به او ارث رسيده است. نه آن كه پيامبر (ص) شخصا به او داده است. و اين مى‏رساند كه منشا حق ولايت پيامبر كه همان حاكميت دين بود كاملا به او انتقال يافته و او بر اساس حق حاكميت دين، حق ولايت‏بر مسلمين را دارا مى‏باشد و از اين رو، اشغالگران اين مقام، غاصب به شمار مى‏آيند.

در جاى ديگر مى‏فرمايد: «فنظرت فاذا ليس لى معين الا اهل بيتى، فضننت‏بهم عن الموت. فاغضيت على القذى، و شربت على الشجى، و صبرت على اخذ الكظم، و على امر من طعم العلقم‏» (7) . رو به رو شدم آنگاه كه ياورى نداشتم جز خاندانم، و بر جان آنان ترسيدم، از اين رو چشم پوشى كردم و هرگونه ناگوارى را تحمل نمودم، كه از هر تلخى تلخ‏تر بود. امير مؤمنان (ع) پس از بيعت مردم با او، با اشاره به اينكه خلافت را حق خود مى‏دانسته است، فرمود: «لا يقاس بآل محمد (ص) من هذه الامة احد، و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا، هم اساس الدين، و عماد اليقين.

اليهم يفى‏ء الغالى، و بهم يلحق التالى. و لهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصية و الوراثة. الآن اذ رجع الحق الى اهله، و نقل الى منتقله‏» . (8) از اين امت كسى را با آل محمد (ص) نتوان سنجيد و هرگز نمى‏توان پرورده نعمت ايشان را در رتبه ايشان دانست. آنان پايه دين و ستون يقين‏اند. هر كه از حد درگذرد به آنان باز گردد، و آن كه وامانده، به ايشان پيوندد.

حق ولايت‏خاص ايشان است و سفارش و ميراث پيامبر از آن ايشان است. اينكه حق به شايسته آن بازگشته و به جايگاه خود منزل كرده است. جمله اخير اين عبارت چنين مى‏رساند كه اكنون، حق خلافت‏به جايگاه خود بازگشته است. ابن ابى الحديد مى‏گويد: لازمه اين كلام آن است كه پيش از اين جايگاه خود را نداشته است‏سپس مى‏گويد: ولى ما آن را تاويل مى‏بريم و چنين مى‏فهميم كه على (ع) در اين سخن، تنها شايستگى خود را گوشزد مى‏كند (9) . عبد الله بن مسعود، صحابى معروف جليل القدر، گويد: پيامبر اكرم (ص) به من گفت: اى پسر مسعود، اكنون آيه‏اى بر من نازل شد و اين آيه را تلاوت فرمود: «و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة‏» (10) بپرهيزيد آتش فتنه‏اى را كه فقط دامنگير ستمگران نخواهد گرديد، بلكه همه را فرا مى‏گيرد. آن‏گاه فرمود رازى را با تو در ميان مى‏گذارم و آن را به وديعت‏به تو مى‏سپارم، زنهار كه آن را درست فراگير و به موقع آن را فاش ساز. اين آتش فتنه را دشمنان اسلام در هنگام ستيز با على، بر پا مى‏كنند. بدان، هر كه با على دشمنى كند، همانند آن است كه نبوت مرا انكار نموده و بلكه همه نبوت‏ها را منكر خواهد بود. يعنى چنين كسى با شريعت دشمنى ورزيده، تيشه به ريشه دين مى‏زند.

كسى از آن ميان به ابن مسعود گفت: آيا تو اين سخن را از پيامبر (ص) درباره على شنيده‏اى؟ گفت: آرى. گفت: پس چگونه از جانب كسانى كه حق او را غصب كرده‏اند، منصب ولايت را پذيرفته‏اى؟ ابن مسعود، گفت: راست مى‏گويى، سزاى كار خود را ديدم و از امام خود رخصت نگرفتم. ولى دوستان من، ابوذر و عمار و سلمان، هنگام پذيرش ولايت، از امام خود رخصت مى‏گرفتند. و من اكنون استغفار مى‏كنم و توبه مى‏نمايم (11) . ملاحظه مى‏شود، آن كسى كه بزرگان شيعه، او را به امامت مى‏شناختند على (ع) بود و آنان بر خود لازم مى‏دانستند كه در فعاليتهاى سياسى از او استجازه كنند و در واقع، على آنان را به آن مقام منصوب نمايد، گرچه به ظاهر از طرف ديگران منصوب شده باشند. بنابراين مساله «امامت‏» در اصل يكى از اساسى‏ترين پايه‏هاى مكتب تشيع را تشكيل مى‏دهد و فلسفه وجودى تشيع در مساله امامت تبلور مى‏يابد و تشيع بدون امامت، جايگاه خاص خود را از دست مى‏دهد، زيرا تمامى فرقه‏هاى اسلامى نسبت‏به خاندان نبوت و عترت (ع) محبت مى‏ورزند و اخلاص و مودت دارند. ولى اين دليل تشيع آنها نيست، زيرا آنان امامت و زعامت‏سياسى اهل بيت را آن گونه كه شيعه معتقد است، نپذيرفته‏اند.

از اين رو، مكتب تشيع، مكتبى است كه مساله حكومت و رهبرى سياسى را، از متن دين و برخاسته از دين مى‏داند و بدين جهت در عصر غيبت، كه با نبود امام معصوم روبروست، به سراغ نواب عام او مى‏رود و چشم به چهره‏هاى پرفروغ فقها دوخته است، زيرا آنان را شايسته‏ترين جانشينان امام معصوم مى‏داند. بنابراين، مطرح كردن مساله جدايى دين از حكومت، از جانب كسانى كه در سايه مكتب تشيع آرميده‏اند، شگفت‏آور و مايه تاسف است. يكى از نويسندگان – كه سابقه حوزوى نيز دارد – چنين مى‏نويسد: «خلافت‏يك مقام سياسى – اجتماعى است كه واقعيتى جز انتخاب مردم در بر ندارد، منتها گاهى اتفاق مى‏افتد كه مردم آن قدر رشد و دانائى پيدا كرده‏اند كه پيامبر يا امام خود را آگاه‏ترين و با تدبيرترين افراد در امور كشوردارى و روابط داخلى و خارجى سرزمين خود يافته و او را براى زمامدارى سياسى – نظامى خود انتخاب مى‏كنند، مانند بيعت‏با نبى اكرم زير شجره «لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت
الشجرة‏» (12) و مانند انتخاب حضرت على (ع) در نوبت چهارم خلافت، پس از رحلت نبى اكرم (ص) و گاهى ديگر در اثر عدم رشد سياسى و اجتماعى جامعه و يا به علت گردبادهاى سياسى به اين گونه انتخاب احسن موفقيت پيدا نمى‏كنند. اكنون خوب واضح است كه آيين كشوردارى نه جزئى از اجزاء نبوت است و نه در ماهيت امامت – كه همه دانايى است – مدخليت دارد» . (13) اين گفتار كاملا با ديد تشيع در امامت منافات دارد. متكلمين بزرگ جهان تشيع به اتفاق، مقام امامت را نوعى رهبرى سياسى – دينى تعبير كرده‏اند و لزوم و ضرورت آن را براى برقرارى نظم و سلامت جامعه از راه قاعده «لطف‏» اثبات مى‏كنند.

خواجه نصير الدين طوسى در كتاب «تجريد الاعتقاد» – كه از معتبرترين متون درسى اعتقادى حوزه‏هاى شيعه بشمار مى‏رود – مى‏گويد: «الامام لطف: فيجب نصبه على الله تعالى تحصيلا للغرض‏» . و در كتاب «فصول العقائد» همين مضمون را مشروح‏تر كرده و مى‏نويسد: لما امكن وقوع الشر و الفساد و ارتكاب المعاصى من الخلق، وجب فى الحكمة وجود رئيس قاهر آمر بالمعروف ناه عن المنكر، مبين لما يخفى على الامة من غوامض الشرع، منفذ لاحكامه، ليكونوا الى الصلاح اقرب، و من الفساد ابعد، و يامنوا من وقوع الشر و الفساد، لان وجوده لطف، و قد ثبت ان اللطف واجب عليه تعالى، و هذا اللطف يسمى امامة، فتكون الامامة واجبة‏» .

خلاصه اين استدلال چنين است كه اسلام، به منظور ايجاد نظم و سلامت جامعه، احكام و تكاليفى مقرر كرده كه ضمانت اجرايى شايسته نياز دارد. و از باب قاعده «لطف‏» از مقام حكمت الهى نشات گرفته است و بر خداوند است كه شايستگان مقام اجرائى را نيز به مردم معرفى كند، تا مردم در سايه رهنمود شرع، امام و پيشواى دينى و سياسى خود را بشناسد و با او بيعت كنند. امام و پيشوا – كه عهده‏دار برقرار نظم و مجرى احكام انتظامى در جامعه باشد – تفسيرى جز رهبرى سياسى – دينى نخواهد داشت، كه از جانب شرع، شخصا به صورت تعيين يك فرد معين، يا وصفا با اعلام ويژگيهاى فرد شايسته معرفى مى‏گردد.

دليل حكمت

مبناى كلام اسلامى بر اساس حكمت استوار است و ضرورت فرستادن پيامبران و اديان آسمانى از مقام حكمت الهى نشات گرفته و قاعده «لطف‏» كه پايه تمامى مسائل كلامى است، نمايانگر حكمت و فياضيت على الاطلاق حضرت حق تعالى مى‏باشد. خداوند، فياض على الاطلاق است و بر وفق حكمت، فيض خود را شامل همه خلائق و آفريده‏ها مى‏سازد. خداوند كه فيض شريعت را – بر اساس حكمت – بر انسان ارزانى داشته و راه را از چاه براى او مشخص ساخته، به حكم ضرورت عقل بايستى ضمانت اجرايى آن را نيز مشخص كرده باشد خواه نصا، چنانچه در دوران حضور معصوم بوده است، يا وصفا، چنانچه در عصر غيبت‏بوده و هست. زيرا همان‏گونه كه در علم كلام گفته‏اند و در گفتار ابن ابى الحديد بدان اشارت رفت، تنها نشان دادن قبح قبيح و وعد و وعيد نمى‏تواند بازدارنده باشد. مگر آن‏گاه كه قدرت قاهره ناظر بر جريان و عهده‏دار اجراى عدالت وجود داشته باشد.

البته اين مسؤوليت‏بر عهده كسانى بايد باشد كه شايستگى لازم را دارا باشند، و شرائط آن را عقل و شرع مشخص مى‏سازد. تعيين شايستگان اين مقام نيز از طريق شناسايى و بيعت مردم انجام مى‏گيرد، چنانچه در جاى خود از آن سخن مى‏گوييم. البته روى سخن با كسانى است كه شريعت را به عنوان يك نظام پذيرفته‏اند كه براى تنظيم حيات و تامين سعادت انسان در دنيا و آخرت آمده است و شريعت را فيض الهى دانسته‏اند كه طبق قاعده لطف بوده و از مقام حكمت الهى سرچشمه گرفته است. لذا همين قاعده لطف و مقام حكمت اقتضا مى‏كند كه صلاحيتهاى ضامن اجرايى شريعت را نيز تبيين كند و رهنمودهاى لازم را در اين باره ارائه دهد و اين خود، به معناى دخالت مستقيم دين در سياست و سياستمدارى است، و دليل بر آن است كه انتخاب مطلق در كار نيست.

خلافت از ديدگاه اهل سنت

از ديدگاه اهل سنت نيز، مساله خلافت از متن دين برخاسته و يك ضرورت دينى به شمار مى‏رود، بدين معنى كه بر مسلمين واجب است كسانى را كه شايستگى لازم را دارند، براى زعامت‏سياسى خود برگزينند و اين يك تكليف و وظيفه شرعى است. در «عقائد نسفيه‏» چنين آمده است: «و المسلمون لا بد لهم من امام يقوم بتنفيذ احكامهم، و اقامة حدودهم، و سد ثغورهم، و تجهيز جيوشهم، و اخذ صدقاتهم، و قهر المتغلبة و المتلصصة و قطاع الطريق، و اقامة الجمع و الاعياد، و قطع المنازعات الواقعة بين العباد، و قبول الشهادات القائمة على الحقوق، و تزويج الصغار، و الصغائر الذين لا اولياء لهم، و قسمة الغنائم . . . و نحو ذلك من الامور التى لا يتولاها آحاد الامة‏» (19) .

اين استدلال عينا همان استدلالى است كه شيعه براى امامت اقامه مى‏كنند و هر دو گروه، مساله امامت را يك ضرورت دينى مى‏شمرند و آن را برخاسته از نظام حكمت‏شريعت مى‏دانند، با اين تفاوت كه شيعه، تعيين امام را به وسيله نص مى‏داند، زيرا عصمت را در امام شرط مى‏داند، ولى اهل سنت چون لياقت و عدالت را كافى مى‏دانند، شناسايى اهل حل و عقد (خبرگان) و معرفى فرد شايسته از سوى آنان به مردم به منظور بيعت عمومى را كافى دانسته‏اند. همان روشى كه شبيه شيوه انتخابى شيعه در دوران غيبت است. لذا تفتازانى در توضيح ضرورت ياد شده مى‏گويد: «لم لا يجوز الاكتفاء بذى شوكة فى كل ناحية، و من اين يجب نصب من له الرئاسة العامة‏» .

چرا به صاحبان قدرت محلى اكتفا نشود، و واجب باشد، كسى را براى رياست عامه منصوب نمود؟ در جواب مى‏گويد: «لانه يؤدى الى منازعات و مخاصمات مفضية الى اختلال امر الدين و الدنيا، كما نشاهد فى زماننا هذا. . .» . زيرا تمركز نگرفتن زعامت‏سياسى و تعدد مراكز تصميم‏گيرى به درگيريها و برخوردها منتهى مى‏شود و موجب اختلال در امر دين و دنيا مى‏گردد. چنانچه امروزه ما شاهد آن هستيم. (20) با مراجعه به كتب كلامى اهل سنت‏به خوبى اين مساله روشن مى‏گردد كه امر امامت و زعامت عامه، يك امر ضرورى دينى است، و از متن نظام اسلامى برخاسته و هدف، حكومت دين و اجراى احكام انتظامى اسلام است كه جز بر دست صالحان امكان‏پذير نيست. از همين رو اهل سنت، خلافت واقعى و امامت و زعامت راستين امت را تا سى سال – پايان خلافت على (ع) – مى‏دانند. نجم الدين نسفى در اين باره مى‏گويد: «و الخلافة ثلاثون سنة، ثم بعدها ملك و امارة‏» . سعد الدين تفتازانى در اين باره روايتى از پيامبر اكرم (ص) مى‏آورد كه فرمود: «الخلافة بعدى ثلاثون سنة، ثم يصير بعدها ملكا عضوضا» (21) .

ابن اثير در «النهاية‏» گويد: عضوض – از ريشه عض (با دندان فشردن) است و كنايه از فشارها و ستمهايى است كه از جانب حاكمان بر مردم وارد مى‏شود. خلاصه آن كه امامت و زعامت ‏سياسى در عهد رسالت، به اتفاق آراى همه اهل اسلام، با انتخاب مردم نبوده و بيعت تنها يك وظيفه و تكليف بوده تا امكانات ولى امر را فراهم سازند. و زعامت‏ سياسى پيامبر (ص) از مقام نبوت او برخاسته بود، او آورنده شريعت‏بود و خود بايد ضامن اجراى آن مى‏بود. و در دوران پس از وى كه مساله خلافت مطرح مى‏باشد، شيعه همچنان تا پايان عصر حضور، امامت را با نص مى‏داند و بيعت را يك وظيفه مى‏شناسد، ولى در عصر غيبت، نقش بيعت را نقش تشخيص و انتخاب اصلح در سايه رهنمود شرع مى‏داند كه اين نقش را اهل سنت نيز، از همان روز پايان عهد رسالت، براى بيعت و انتخاب اصلح قائل‏اند. به هر تقدير، مساله رابطه دين و سياست، يك اصل حاكم بر نظام اسلامى به شمار مى‏رود.

پى‏نوشت‏ها
1. علامه حلى در باب حادى عشر – فصل ششم – مى‏گويد: «الامامة رئاسة عامة فى امور الدين و الدنيا. . . نيابة عن النبى (ص) و هى واجبة عقلا، لان الامامة لطف. . . و هو واجب (على الله) . . .
2. سوره احزاب 33: 6. و نيز آيه «انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله‏» (نساء 4: 105) .
3. سوره قلم 68: 4.
4. اصول كافى، ج 1، ص 266، رقم 4 (صحيحه فضيل بن يسار) .
5. رجوع شود به سيره ابن هشام، ج 2، ص 81- 85.
6. نهج البلاغة، خطبه: 3.
7. نهج البلاغة، خطبه: 26.
8. نهج البلاغة، خطبه: دوم.
9. شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 138- 139.
10. سوره انفال 8: 25.
11. رجوع شود به: الطرائف، ابن طاووس، ص 36، حديث 25.
12. سوره فتح 48: 18.
13. حكمت و حكومت، ص 172.
14. شرح نهج البلاغه – ابن ابى الحديد، ج 19، ص 90.
15. بدان جهت كه بيعت در زير سايه درختى انجام گرفت، به اين نام ناميده شد.
16. نام منزلگاهى است كه يكروز راه تا مكه فاصله دارد.
17. نام منزلگاهى است‏به مسافت دو روز راه تا مكه، و نزديك جحفه است.
18.رجوع شود به: تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 116، و سيره ابن هشام، ج 3، ص 321- 330.
19. تاليف نجم الدين ابو حفص عمر بن محمد نسفى. متوفاى سال 537. به شرح سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى متوفاى سال 791. چاپ كابل افغانستان سال 1319. 20- شرح عقائد نسفيه، ص 110. 21- همان، ص

نگاه خاورشناسان به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم)

بعثت پيامبرخاتم حضرت محمدبن عبدالله (صلى الله عليه و آله و سلم) ، تأثير بسزايى در جغرافياى دينى و فرهنگى زمان خود داشت و پيامدهاى آن تا به امروز ادامه داشته و تا روز قيامت نيز ادامه خواهد يافت.

جغرافياى دينى تغيير پيدا كرد و ساكنان جزيرة العرب ايمان آوردند و اسلام در راستاى تحقق وعده الهي:

«هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله» (سوره توبه ـ آيه33 و سوره فتح ـ آيه 28 و سوره صف ـ آيه9) (اوست كه پيامبر خود را با رهنمود و دين راستين فرستاد تا آن را بر همه دين‌ها پيروز گرداند…)

رهسپار ديگر نقاط كره خاكى گرديد؛ پيروان مسيحيت در جزيرة العرب و مناطق مجاور، گمشده خود را در اسلام يافتند و جز اندكى، كه در صومعه‌ ها و كليساهاى خويش باقى ماندند، همگى به اين دين جديد، ايمان آوردند.

ولى جنگ‌هاى صليبى و با ورود فاكتور سياسى سردمداران و رهبران اروپايى، آتش دشمنى و كينه عليه اسلام و مسلمانان را بر افروخت؛ جريانهاي‌ديگر نيز همين راه را پيمودند و پاپ‌ها و حكام و رهبران سياسى، اموال بسيارى را به منظور مطالعه و تحقيق در اسلام و زندگى پيامبراكرم حضرت محمد(صلى الله عليه و آله و سلم) و كوشش در تخريب چهره درخشان آندو و متوقف ساختن حركت اسلامى متأثر از شخصيت و كتاب و سنت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) در غرب جهان، در اختيار اين جريانها قرار دادند.

در پى آن نيز جريانهاي‌ استعماري‌ به‌ كشف‌كشورها و قاره‌ها و ملل و كوشش براى جستجوى راههاى نفوذ به آنها و ايجاد جاى پايى براى استعمارگران در سرزمين‌ هاى استعمارى، پرداختند كه از آن جمله مى‌توان از جريانات خاورشناسى و شناخت اسلام والبته دراين مرحله در خدمت به اهداف استعمارگران، ياد كرد.

در مرحله سوم، مراكز مطالعاتى، پژوهشى و دانشگاهها و وزارتخانه‌ هاى كشورهاى بزرگ به كوشش براى مشوه ساختن چهره اسلام و پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و يا تحقير مسلمانان براى در هم شكستن روحيه آنها و دور ساختن ايشان از دين و ميراث و فرهنگ و هويتشان، پرداختند.

اين مقاله به برخى نمودها و نقاط عطف مراحل ياد شده و نحوه برخورد با هركدام مى‌پردازد.

«در سال 569 ميلادى، [حضرت] آمنه بزرگترين شخصيت در تاريخ دورانهاى ميانه بلكه بزرگترين شخصيت در تمامى تاريخ…

چشم به جهان گشود…»

(ويل دورانت ـ تاريخ تمدن) خوش داشتم اين بحث را با عبارتى از پژوهشگر و فيلسوف معاصر و مشهور يعنى “ويل دورانت” صاحب تأليفات بزرگ و عميق در موضوع تاريخ تمدنها، آغاز كنم.

كسى كه خود مسيحى است و تاريخ خوانده و سالهايى از عمر خود (حدود هشت سال) را ميان اعراب و مراكز پژوهشى و دانشگاهى ايشان، سپرى كرده است.

عبارت نقل شده اگر چه بسيار مثبت و گوياى حقيقتى سترگ و جهانى است ولى اين نويسنده بزرگ دچار خطاهايى نيز شده كه البته به ضروريات اعتقادى يا بنيادهاى مسلم تاريخى، خدشه‌اى وارد نمى‌كنند؛ او داراى فرهنگى غربى و آموزه‌هاى مسيحى است و خود مستقيماً به بحث و بررسى تاريخ اسلام در جوامع اسلامى پرداخته است.

براى ارايه تصوير و نقشه روشنى از اين بحث، ابتدا ضرورت پرداختن به اين موضوع يعنى (نگاه خاورشناسان به پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) ) را توضيح خواهيم داد و سپس به برخى جنبه‌هاى مؤثر در شكل گيرى اين نگاه و حوادث و جريانات و افراد مؤثرى كه مى‌توانند در آن تأثير بگذارند، مى‌ پردازيم و پس از آن برخى مراحلى را كه رابطه ميان خاورشناسان و دين اسلام بخود ديده، از نظر مى‌گذرانيم و نمونه‌هايى از گفته‌ها و مواضع هر طرف را يادآور مى‌شويم و سرانجام نيز سعى خواهيم كرد آنچه را بايد انجام داد و مواضعى را كه براى تصحيح رابطه دو جانبه و اصلاح تصويرى كه در اذهان جوامع ديگر در خصوص اسلام و پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و مسلمانان شكل گرفته بايد اتخاذ كرد، نتيجه‌گيرى كنيم.

ضرورت بررسى ديدگاه خاورشناسان: در اينجا،‌ در پى آن نيستيم كه وارد بحث‌هاى گسترده اى براى تعريف خاورشناسى و مكتب‌ هاى مختلف آن و اينكه آيا شامل تمامى كسانى كه اسلام و زندگى پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) را مورد مطالعه قرار داده‌اند يا كسانى كه توجهى به اعراب و تاريخ و زبان و جغرافياى سرزمينشان كرده‌اند مى‌ شود يا خير, بپردازيم.

همچنانكه در پى تحقيق در اصطلاح شرق و اينكه شامل چه كسانى مى‌شود و چه كسانى را در بر نمى‌ گيرد و يا اينكه آيا غرب خود واحد همبسته و متحدى است يا شامل مكتب‌ها و جريانها و سمت گيري‌ هاى گوناگونى مى‌ شود و ديگر مباحث و مسايلى كه علما و دانشگاهيان بدان مى‌پردازند، نمى‌شويم.

و تنها بدين گفته بسنده مى‌كنيم كه خاورشناسان يعنى كسانى كه درباره شرق و مسايل و فرهنگ و تاريخ آن، با هر انگيزه و نيتى اعم از علمى يا بر اثر كنجكاوى و كسب آگاهى و يا با اهداف سياسى يا غرض‌هاى سلطه‌اى نظامى، اقتصادى، فرهنگى يا تبشيرى، مطلب نوشته يا سخنرانى كرده‌اند، جملگى در يك مسئله يعنى ادعاى شناخت شرق يا بخش‌هايى از آن، وجه اشتراك دارند، چيزى كه باعث مى‌شود نتايج كارها و مطالعات ايشان درباره كشورها و ملل جهان شرق و از جمله جهان اسلام، از سوى سياستمداران و كسانى كه در مسايل مختلف كشورهاى غربى تصميم گيرى مى‌كنند، مورد بهره بردارى قرار گيرد.

و اگر بدانيم كه كشورهاى غربى بيهوده و بى حساب و كتاب، كارى را انجام نمى‌دهند و همواره مى‌كوشند گامهاى خود را بر پايه مطالعات و پژوهش‌هاى از پيش انجام شده بردارند و اگر اينگونه مطالعات، پاسخ كامل و مناسبى براى پرسش‌ هاى احتمالى ندادند دست بدامان پروژه‌هاى اطلاعاتى يا هيئت‌هاى اعزامى يا مطالعات تازه‌اى به منظور تكميل نقاط مبهم و دستيابى به همه اطلاعات مورد نياز مى‌شوند و آنگاه به چگونگى رسيدن به اهداف و آماجهاى خود با يارى گرفتن از راهها و ابزارهاى مناسب مى‌ انديشند, با چنين آگاهى و فرضى، در خواهيم يافت كه مطالعات و پژوهش‌ ها و سفرها و سفرنامه‌ ها و تئورى پردازي‌ هاى متعلق به خاورشناسان، سنگ بناى تمامى سياست‌ هاى كنونى و آينده كشورهاى غربى را تشكيل مى‌دهند.

و اگر بدانيم كه ديدگاه‌ها و نظرياتى كه خاورشناسان در آثار خود بجاى مى‌گذارند وارد رسانه‌هاى گروهى و كتابهاى درسى جوامع آنها مى‌ شود و نسل‌هاى پياپى، آنها را دريافت مى‌كنند، در اين صورت خواهيم فهميد كه ديدگاههاى منفى چگونه در ذهن و مغز نسل حاضر شكل مى‌گيرد و تنها با يك انگيزه به حركت در مى‌ آيد و واكنش‌ها در بخش‌هاى مختلف جامعه غربى چنان شبيه به يكديگر است كه احساس مى‌كنيم برنامه همه جانبه و عظيمى براى هماهنگى آن، تدارك ديده شده است.

با چنين شناختى ـ اگر بدست آيد ـ ‌شيوه‌هاى درست برخورد با غرب و دستگاههاى سياسى ـ رسانه‌هاى گروهى، دانشگاهها و مراكز علمى‌ اش را در خواهيم يافت.

شيوه‌ هاى غرب در برخورد با مسلمانان و شرقي‌ها بدون تغيير و اصلاح و غربالگرى انباشته‌ هاى تاريخى كه بر ذهن آنان سايه افكنده و عواطف و احساساتشان را هدايت مى‌ كند، هرگز اصلاح نخواهد شد.

مراحل مختلف تماس

همچنان كه در مقدمه يادآور شديم، وقتى اسلام آمد و دعوت پيامبر اكرم حضرت محمد(صلى الله عليه و آله و سلم) آغاز گرديد، برخى پيروان اديان مسيحى و يهودى در سرتاسر شبه جزيره العرب پراكنده بودند و با توجه به ويژگي‌ هاى دين جديدى كه مسيحيان آنرا با دين خود و با مژده‌ هايى كه در كتاب مقدسشان وجود داشت هماهنگ يافتند، بسيارى از ايشان اسلام آوردند و زمانى كه فتوحات اسلامى در سرزمين‌هاى متعلق به امپراتورى بيزانس آغاز گشت، ساكنان اين سرزمين‌ ها نيز ـ كه جز اندكى غالباً مسيحى بودند ـ اسلام آوردند.

طبق نوشته “ويل دورانت” در كتاب خود “تاريخ تمدن”، مسيحيان در پيدايش اسلام مصداق عينى آنچه را در آيات 42 و 43 اصحاح بيست و يكم “انجيل متى” آمده بود، يافتند؛ در اين آيات از قول حضرت مسيح (عليه السلام) آمده است:‌»…

ازاين جهت،‌ شما را مى‌گويم كه ملكوت خداوند از شما گرفته شده به امتى كه ميوه‌اش را بياورند عطا خواهد شد.»

(ترجمه متن به نقل از كتاب مقدس به زبان فارسى از انتشارات ايلام1996، انگلستان) و اين همان نكته‌اى است كه آيه قرآنى سوره فتح نيز آنرا تأييد مى‌كند:

«… ومثلهم فى الانجيل کزرع اخرج شطاه فآزره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الکفار» (سوره فتح ـ29)

(… و داستان آنان در انجيل، مانند كشته‌اى است كه جوانه‌اش را برآورد و آن را نيرومند گرداند و ستبر شود و بر ساقه‌ هايش راست ايستد، به گونه‌اى كه دهقانان را به شگفتى آورد تا كافران را با آنها به خشم انگيزد…)، پيامبراكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) با مسيحيان

جزيرة‌ العرب هم پيمان شد و در برابر ماليات اندكى [جزيه]، از ايشان حمايت كرد و آنها در آرامش و امنيت زندگى كردند.

“استاد مجتبى مينوى” دانشمند و پژوهشگر و اديب بزرگ ايرانى در پژوهشى كه در سال 1969م.

در كتاب: “محمد(صلى الله عليه و آله و سلم) خاتم پيامبران” به چاپ رسيد، مى‌گويد: «قدرتمندترين دشمنان اسلام و مجهزترين آنها طى چهارده قرن، مسيحيان بودند كه به تدريج و مرحله به مرحله، به انصاف و حق روى آوردند.»

([كتاب ياد شده] جلد دوم، صفحه 172)

آقاى مينوى يادآور مى‌ شود كه [در آن زمان] اختلاف مسيحيت و يهوديت در اوج خود بود و طى قرنهاى متمادى منجر به جنگها و درگيري‌ هاى فراوانى ميان ايشان گرديد.

تا آنجا كه از رفتار و كردار پادشاهان اسپانيا سخن مى‌گويد كه در پى از ميان برداشتن حكومت مسلمانان عرب و بربر از سرزمين‌هاى خود، به شكنجه و آزار و قتل و تبعيد غيرمسيحيان به منظور وادار ساختن ايشان به پذيرش مسيحيت پرداختند چنانكه اين كشتارها و برخوردهاى وحشيانه، به صورت سمبل هر خشونت و كشتارى، زبانزد مردم شد.

در خصوص يهوديان و آن گونه كه اين پژوهشگر و مؤرخ معروف يعنى “ويل دورانت” در فصل دوم از باب هشتم كتاب “تاريخ تمدن” خاطرنشان مى‌ سازد برخى فرازهاى تورات، مژده [طلوع اسلام و پيامبرى حضرت محمد(صلى الله عليه و آله و سلم) ] را داده بودند، همچنانكه يهوديان نيز شباهت‌ هايى ميان دين خود با اين دين جديد يافتند و احساس كردند كه دين جديد ادامه دين آنهاست ولى وقتى شنيدند كه دين جديد، دين آنها [يهوديت] را گرفتار تحريف مى‌داند و آنها با حضرت مسيح از در مخالفت درآمدند، پا پس كشيدند و در تجمع‌ هاى خود در شهر “يثرب” و اطراف آن، انزوا گزيدند و پس از آن به همكارى و همدستى با قريش عليه حكومت جوان [اسلامي] در مدينه پرداختند؛ پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) نيز راهى جز دورساختن ايشان از مدينه نداشت؛ آنها به توطئه‌ هاى خود عليه پيامبر و اهانت و آزار مسلمانان ادامه دادند تا جاييكه پيامبراكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) ناگزير اقدام به محاصره آنها كرد و از ايشان خواست تا اطراف مدينه را ترك گويند و به جاهاى دورترى كوچ نمايند.

ولى پيروان مسيحيت در “حبشه” از موقعيت بسيار خوبى برخوردار بودند، پادشاهان حبشه كوشش داشتند حضور و نفوذ خود را به منطقه عربى [“شبه جزيرة العرب”] نيز گسترش دهند.

تاريخ از رفتار بسيار شايسته پادشاه حبشه در استقبال از مهاجران مسلمان و سركرده آنان “جعفربن ابي‌ طالب” ياد مى‌ كند؛ او آيات قرآنى را كه اين مهاجران برايش تلاوت مى‌كردند به گوش جان مى‌ شنيد و به اين دليل كه [در اين آيات] تصوير درخشانى از حضرت عيسي (ع) و مادرش ارايه شده بود، برخورد بسيار خوبى با مسلمانان كرد و به آنان امان داد و از تسليم ايشان به فرستادگان قريشى كه براى همين كار راهى سرزمين حبشه شده بودند، خوددارى ورزيد.

با گسترش اسلام در پهنهء شام و نزديك شدن به مرزهاى دولت مسيحى بيزانس، پادشاهان حكومت‌ هاى محلى اروپايى نسبت به اسلام و انتشار آن هراسناك شدند و در مرحله بعد و در پى شكوفايى تمدن اسلامى و زمانى كه اروپا در تاريكى و سياهى انديشه و دستاوردهاى اجتماعى خود بسر مى‌برد،‌حركت ترجمه و اقتباس از زبانهاى لاتين [در تمدن اسلامي] آغاز گشت و مدارس و مكتب‌هاى فلسفى و علمى در رشته‌هاى گوناگون، شكوفايى گرفت.

در اين مرحله، هيچ درك جمعى نسبت به ميزان پيشرفت علمى كه مسلمانان بدست آورده بودند از سوى اروپايي‌ ها ـ رهبران و علماى آنان ـ وجود نداشت ولى آنها از يك سو احساس عقب ماندگى و حسادت داشتند و از سوى ديگر از گسترش نفوذ قدرت مسلمانان به سرزمين‌هاى خود بيمناك بودند؛ در اين دوره هيچ جريان قابل ذكرى در برابر جريان انديشه اسلامى و تمدن اسلام ديده نمى‌شد.

در حدود قرن هفتم هجرى و بدنبال تشتت در دولت مركزى، دوره شكل گيرى حكومت‌ هاى محلى و جنگ برسر قدرت ميان خاندانهاى حاكم در سرزمين‌ هاى اسلامى، فرارسيد، حكام و رهبران شهرهاى اروپايى از اين موقعيت بهره بردارى كرده لشكريانى براى بازپس‌گيرى سلطه خود بر”شهر مقدس” يعنى قدس شريف، تدارك ديدند؛ كشيش‌ها و پاپ‌ ها نيز با صدور شبه فتواهايى در ضرورت «آزاد سازى محل تولد حضرت مسيح(ع) و نجات سرزمين‌ هاى مقدّس از دست كفار» به يارى آنان شتافتند.

اين مرحله كه چيزى حدود دو قرن به درازا كشيد و پيروزي‌ها و شكست‌هاى زياد و بالا و پايين‌هاى فراوانى [در جبهه‌ هاى درگيري] داشت با جريان فكرى يا هيجان شديدى در كليساها براى حمله عليه اسلام و پيامبراكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) همزمان شده بود؛ آنها از فرصت حضور هر از گاهى در اين منطقه، براى اعزام پژوهشگران و كشيشان خود به منظور آشنايى با اسلام و آماده شدن براى پاسخگويى به ادعاهاى آن و ردّ محتواى اين دين و نيز حمله عليه پيامبرگرامى اسلام‌ (صلى الله عليه و آله و سلم) به مثابه شاهرگ حياتى انديشه و زندگى اسلامى، نهايت بهره بردارى را بعمل آوردند.

“استاد مجتبى مينوى” يادآور مى‌شود كه مسيحيان به دليل حمله و يورش‌هاى نظامى عليه سرزمين‌هاى اسلامى كه [مسلمانان] بدون ريخته شدن خونى آنها را فتح كرده بودند، كاملاً مقصر بودند.

فيلسوف مشهور “برتراند راسل” در يك سخنرانى كه در سال 1957م.

ايراد كرد مى‌گويد: « ويژگي‌ها و صفات مردانگى و شهامت [مسلمانان] در رفتار خود با مسيحيانى كه به لحاظ اسلامى آنها را مرتد و كافر بشمار مى‌آوردند بسيار زياد و چشمگير بود.

انصاف و خوش برخوردى آنها [با مسيحيان]، از برخورد امپراتورى بيزانس با شهروندان مسيحى خود، بيشتر بود.»

پيامدهاى تعصب و خشونت همچنان در انديشه‌ها و نوشته‌ها و آثار غربي‌ ها به هنگام پرداختن به دوره جنگ‌ هاى صليبى، كاملاً هويداست.

“آقاى نادر پورنقشبند” استاد دانشگاه هاله آلمان يادآور مى‌شود كه دوران رنسانس اروپا، بخشى از رفتارها و تحليل‌ هاى نابهنجارى كه ويژگي‌ اصلى پژوهشهاى خاورشناسى را تشكيل مى‌داد و در آثارى چون:

“ناتان حكيم” نوشته “كوتولدليسنگ” در اواخر قرن هجدهم منعكس شده بود, تعديل كرد ولى نگاه تحقيرآميز و اهانت بار، همچنان سايه خود را بر خاورشناسان افكنده بود.

“استاد مجتبى مينوى” يادآور مى‌شود كه نخستين نويسنده اروپايى كه با نگاهى تا حدودى حقيقت ياب راجع به اسلام نوشت، “ويليام” از شهروندان “مامزبورى” انگلستان در قرن دوازدهم ميلادى بود و اين همان كسى است كه “نورمن دانيل” در كتاب خود “اسلام و غرب” ـ كه در سال 1960م.

در “ادنبرا” به چاپ رسيد ـ از وى ياد مى‌كند.

“آقاى مينوى” مى‌افزايد كه رفتار اروپايي‌هاى مسيحى نسبت به اسلام، همچنان با شمشير و خشونت و ترور همراه و كمتر با تساهل و تسامح با مسلمانان توأم بود و تا قرن هجدهم و زمانى كه اروپايي‌ها نسبت به توان نظامى خود اطمينان حاصل كردند و سعى كردند آثار و نوشته‌ ها و كتابهاى ادبى و تاريخى و دينى مسلمانان را به زبانهاى اروپايى ترجمه كنند، اين وضع ادامه داشت.

اين نويسنده از ياد نمى‌ برد كه نام فرد ديگرى را نيز بازگويد كه در نوشته‌ها و آثار خود درباره اسلام و پيامبراكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) ، مشهور به انصاف گشته است؛ او “پيتر الفونس” يهودى اسپانيايى است كه در سال 1106م.

ديانت مسيحيت را پذيرفت و به بريتانيا رفت و كوشيد تا علوم اسلامى را منتشر سازد و كتابى نيز درباره زندگى آخرين پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) (پيامبر خاتم) انتشار داد.

ولى اين دو نمونه، در ارتباط با شرق و اسلام، تشكيل دهنده يك جريان عام نبوده بلكه بيشتر استثنايى نادر بشمار مى‌روند.

“آقاى دكتر غلامرضا سعيدى” در مطلبى با عنوان: “خاورشناسان و اسلام” كه در كتاب “محمد(صلى الله عليه و آله و سلم) خاتم پيامبران” آمده است، عبارتى از مؤرخ مشهور “آرنولد توين بى” نقل مى‌كند:

«در چهار و پنج قرن اخير و در جريان اصطكاك و درهم آميزى غرب با جهان، جهان ضربه‌‌‌ هايى از غرب دريافت كرد حال آنكه غرب هرگز چنين ضربه‌هايى را از جهان دريافت نكرد.» (صفحه 272)

از سوى ديگر، شمارى از خاورشناسان در درستى صحت كتاب‌ها و روايات صادره از سوى پيامبراكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) ، ترديد كرده‌اند زيرا كتاب‌هاى معروف تاريخ (“سيره ابن هشام”، “مغازى واقدى”، “طبقات ابن سعد” و “تاريخ طبرى”) قرنها پس از آغاز بعثت نبوى، به رشته تحرير در آمدند؛ از جمله اين خاورشناسان “تيودودنولدكه” در كتاب خود:

“تاريخ قرآن” و “گولد زيهر” در كتاب “مطالعات اسلامى” و در پى ايشان شمار ديگرى ازخاورشناسان ازجمله:

“هوبرت گريمه” آلمانى، “همفرى لامفس” بلژيكى و “ليونه كاتيانى” ايتاليايى و “جوزف شاخت” آلمانى بودند.

دو پژوهشگر ديگر يعنى “فرانتس بوهل” دانماركى (از روحانيون يا كشيشان پروتستان) و “تورآندره” سوئدى، اقدام به تشريح و توضيح برخى از اين شرايط و زمينه‌ هايى كه باعث ايجاد ترديد در صحت مطالب تاريخى شده است، نمودند.

ولى خاورشناسان بزرگ آلمانى “يوهان فوك” نقطه پايانى بر اين ادعاها و احتمال‌‌ها و شك و ترديدها گذاشت و اصالت مطالب ياد شده و صحت موارد روايت شده از پيامبر را در كتابى كه آنرا “اصالت پيامبر عربى” ناميد، به اثبات رساند.

همچنانكه ناگزير بايد از نوشته‌هاى “مونتگمرى وات” در دهه پنجاه و شصت قرن بيستم و نيز نوشته‌هاى “ماكسيم رودنسون” و كتاب “رودى پارت” درباره محمد و قرآن، ياد كرد كه جملگى به شيوه‌اى علمى و انتقادى به مطالعه و بررسى متون تاريخى پرداختند و صحت و درستى اغلب آنها را ثابت كردند.

دكتر صباح زنگنه

منبع: سايت تقريب