پیامبرِ

نوشته‌ها

مقام حمزه (ع) در قیامت از زبان پیامبر (ص)

اشاره:

حمزه سیدالشهداء (علیه السلام) عموی بزرگوار پیامبر اسلام آزاد مردی بود که حتى پیش از پذیرش اسلام، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در برابر آزارهاى مشرکان‏ حمایت مى ‏کرد، گرویدن وى به اسلام موجب سربلندى دین خدا شد.حمزه بن عبدالمطلب، عموى پیامبر گرامى اسلام بود، دو سال پیش از ولادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دیده ‏به جهان گشود. او در میان جوانان قریش در دلاورى و بزرگوارى برجسته و در آزاد اندیشى، آزاد منشى و ستم‏ ستیزى سرآمد بود که سلحشورى و توان رزمى وى همزمان با آغاز دوره جوانى نمودار شد.

آن آزاد مرد، حتى پیش از پذیرش اسلام، از رسول خدا در برابر آزارهاى مشرکان‏ حمایت مى ‏کرد، گرویدن وى به اسلام موجب سربلندى دین خدا شد، زیرا پس از آن ‏مسلمانان از انزوا بیرون آمدند و قریش با درک پشتیبانى توانا و استوار حمزه از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از آزارهاى خود کاستند و رفتارشان با رسول خدا و مسلمانان‏ ملایم‌ تر شد.
حمزه (علیه السلام) همراه دیگر مسلمانان به مدینه هجرت کرد و خدمات ارزنده ‏اى بویژه در امور نظامى ارائه داد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به مسائل دفاعى حکومت نوبنیاد خود اهتمام خاصى داشتند. ایشان‏ با تشکیل گروه‌هاى رزمى درصدد برآمدند امنیت مدینه را تامین کرده، مسلمانان را براى رویارویى با دشمنان آماده سازند. بر این اساس هفت ماه پس از هجرت، نخستین‏ گروه گشتى رزمى را به فرماندهى حضرت حمزه (علیه السلام) ، اعزام نمودند. گرچه این‏ رویارویى بدون درگیرى پایان یافت ولى نشانه ‏اى از اقتدار سپاه اندک اسلام دربرابر کاروان بزرگ مشرکان بود.
رسول گرامى اسلام در ربیع ‏الاول سال دوم هجرت غزوه “ابواء” را تدارک دید و درجمادى ‏الاولى غزوه “ذات العشیره‏” را به قصد تعقیب کاروان قریش سازماندهى کرد. در این دو غزوه نیز پرچمدار سپاه اسلام، حضرت حمزه بود.
آن رزمنده نستوه در جنگ بدر حضورى درخشنده داشت. این نبرد با امدادهاى الهى و دلاورى ‏هاى بى ‏مانند امیرمومنان على (علیه السلام) و سلحشورى حمزه، با پیروزى قاطع سپاه اسلام‏ به پایان رسید. در این پیکار تنى چند از سران کفر به دست تواناى حمزه به هلاکت ‏رسیده یا به اسارت درآمدند. طعیمه بن‏عدى و ابوقیس بن‏ فاکه از جمله این کشته ‏شدگان‏ بودند؛ و “اسود بن‏عامر” به دست‏ حمزه به اسارت درآمد، سیدالشهدا حمزه ‏بن ‏عبدالمطلب در غزوه “بنى قینقاع‏” پرچمدار سپاه اسلام بود. یهودیان بنى‏ قینقاع ‏نخستین گروه یهود بودند که با اسلام اعلام جنگ نمودند، سپاه اسلام قلعه آنها را محاصره کرد. آنگاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنان را از مدینه تبعید نمود و اموالشان را مصادره کرد.
یک سال پس از جنگ بدر، غزوه احد با هدف مقابله با مشرکانى که براى انتقام‏گیرى‏ از مسلمانان و جبران شکست‏ بدر به سمت مدینه آمده بودند آغاز گردید.حمزه و برخى دیگر از مسلمانان سلحشور، معتقد به جنگ برون‏ شهرى بودند، حمزه به ‏رسول خدا عرض کرد: “سوگند به آن که قرآن را بر تو فرستاد امروز دست‏ به غذا نخواهم برد، مگرآنکه بیرون مدینه با شمشیر خود بر دشمن بتازم!”
حضرت حمزه (علیه السلام) از معدود قهرمانانى‏ بود که در جنگ، نشان بر خود مى ‏نهاد و بدین وسیله خود را به دوست و دشمن معرفى‏ مى‏ کرد. او نمونه ‏اى از شجاعت و دلیرى در میدان نبرد بود، خود را به اعماق صفوف‏ دشمن مى ‏رساند و با دشمن درگیر مى‏ شد، از قدرت بازوى برجسته ‏اى بهره‌ مند بود. در احد با دو شمشیر پیش رسول خدا مى‏ جنگید و مى ‏گفت: “من شیر خدا هستم!”
غزوه احد
روحیه قریش بر اثر شکست در جنک بدر سخت افسرده بود. برای جبران این شکست مادی ومعنوی وبه قصد گرفتن انتقام کشتگان خود، بر آن شد که با ارتشی مجهز ومتشکل از دلاوران ورزیده اکثر قبایل عرب به سوی مدینه حرکت کنند.
از این رو عمرو عاص و چند نفر دیگر مامور شدند که قبایل کنانه وثقیف را با خود همراه سازند واز آنان برای جنگ با مسلمانان کمک بگیرند. آنان توانستند سه هزار مرد جنگی برای مقابله با مسلمانان فراهم آورند.
دستگاه اطلاعاتی اسلام، پیامبر(صلی الله علیه و آله) را از تصمیم قریش و حرکت آنان برای جنگ با مسلمانان آگاه ساخت. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)برای مقابله با دشمن شورای نظامی تشکیل داد و اکثریت اعضا نظر دادند که ارتش اسلام از مدینه خارج شود و در بیرون شهر با دشمن بجنگد. پیامبر پس از ادای نماز جمعه با لشکری بالغ بر هزار نفر مدینه را به قصد دامنه کوه احد ترک گفت.
صف آرایی دو لشکر در بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت آغاز شد. ارتش اسلام مکانی را اردوگاه خود قرار داد که از پشت‏ به یک مانع وحافظ طبیعی یعنی کوه احد محدود می‏ شد. ولی در وسط کوه بریدگی خاصی بودکه احتمال می ‏رفت دشمن، کوه را دور زند واز وسط آن بریدگی در پشت اردوگاه مسلمانان ظاهر شود. پیامبر برای رفع این خطر عبد الله جبیر را با پنجاه تیر انداز بر روی تپه‏ ای مستقر ساخت که از نفوذ دشمن از این راه جلوگیری کنند و فرمان داد که هیچگاه از این نقطه دور نشوند، حتی اگر مسلمانان پیروز شوند و دشمن پا به فرار بگذارد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) پرچم را به دست مصعب داد زیرا وی از قبیله بنی عبد الدار بود و پرجمدار قریش نیز از این قبیله بود.
جنگ آغاز شد، و بر اثر دلاوریهای مسلمانان ارتش قریش با دادن تلفات زیاد پا به فرار گذارد. تیراندازان بالای تپه، تصور کردند که دیگر به استقرار آنان بر روی تپه نیازی نیست. از این رو، برخلاف دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله)، برای جمع آوری غنایم مقر نگهبانی را ترک کردند. خالد بن ولید که جنگاوری شجاع بود از آغاز نبرد می ‏دانست که دهانه این تپه کلید پیروزی است. چند بار خواسته بود که از آنجا به پشت جبهه اسلام نفود کند ولی با تیراندازی نگهبانان روبرو شده، به عقب بازگشته بود. این بار که خالد مقر نگهبانی را خلوت دید با یک حمله توام با غافلگیری، در پشت ‏سر مسلمانان ظاهر شد و مسلمانان غیر مسلح و غفلت زده را از پشت‏ سر مورد حمله قرار داد. هرج و مرج عجیبی در میان مسلمانان پدید آمد وارتش فراری قریش، از این راه مجددا وارد میدان نبرد شد. در این میان مصعب بن عمیر پرچمدار اسلام به وسیله یکی از سربازان دشمن کشته شد و چون صورت مصعب پوشیده بود قاتل او خیال کرد که وی پیامبر اسلام است، لذا فریاد کشید: «ألا قد قتِلَ مُحمد».(هان ای مردم، آگاه باشید که محمد کشته شد). خبر مرگ پیامبر در میان مسلمانان انتشار یافت واکثریت قریب به اتفاق آنان پا به فرار گذاردند، به طوری که در میان میدان جز چند نفر انگشت‏ شمار باقی نماندند.
ابن هشام، چنین می ‏نویسد: انس بن نضر عموی انس بن مالک می‏ گوید: موقعی که ارتش اسلام تحت فشار قرار گرفت و خبر مرگ پیامبر منتشر شد، بیشتر مسلمانان به فکر نجات جان خود افتادند وهر کس به گوشه‏ ای پناه برد. وی می‏ گوید: دیدم که دسته‏ ای از مهاجر وانصار، که در بین آنان عمر خطاب و طلحه وعبیدالله بودند، در گوشه‏ ای نشسته‏ اند و در فکر نجات خود هستند. من با لحن اعتراض آمیزی به آنان گفتم: چرا اینجا نشسته‏ اید؟ در جواب گفتند: پیامبر کشته شده است و دیگر نبرد فایده ندارد. من به آنها گفتم: اگر پیامبر کشته شده دیگر زندگی سودی ندارد؛ برخیزید و در آن راهی که او کشته شد شما هم شهید شوید؛ و اگر محمد کشته شد خدای او زنده است. وی می‏ افزاید که: من دیدم سخنانم در آنها تاثیر ندارد؛ خود دست‏ به سلاح بردم و مشغول نبرد شدم.(۱)
ابن هشام می‏ گوید: انس در این نبرد هفتاد زخم برداشت و نعش او را جز خواهر او کسی دیگر نشناخت. گروهی از مسلمانان به قدری افسرده بودند که برای نجات خود نقشه می ‏کشیدند که چگونه به عبد الله بن ابی منافق متوسل شوند تا از ابوسفیان برای آنها امان بگیرد! گروهی نیز به کوه پناه بردند. (۲)
ابن ابی الحدید می ‏نویسد: شخصی در بغداد در سال ۶۰۸ ه. ق. کتاب مغازی واقدی را نزد دانشمند بزرگ محمد بن معد علوی درس می ‏گرفت ومن نیز یک روز در آن مجلس درس شرکت کردم. هنگامی که مطلب به اینجا رسید که محمد بن مسلمه، که صریحا نقل می ‏کند که در روز احد با چشمهای خود دیده است که مسلمانان از کوه بالا می ‏رفتند و پیامبر آنان را به نامهایشان صدا می‏ زد ومی ‏فرمود:«إلیّ یا فلان، إلیّ یا فلان( به سوی من بیا ای فلان) ولی هیچ کس به ندای رسول خدا جواب مثبت نمی‏ داد، استاد به من گفت که منظور از فلان همان کسانی هستند که پس از پیامبر مقام ومنصب به دست آوردند و راوی، از ترس، از تصریح به نامهای آنان خودداری کرده است و صریحا نخواسته است اسم آنان را بیاورد. (۳)

شرح فداکاری امام علی (علیه السلام)نویسندگان معاصر مصری که وقایع اسلام را تحلیل کرده‏ اند حق حضرت علی (علیه السلام) را چنانکه شایسته مقام اوست و یا لااقل به نحوی که در تواریخ ضبط شده است ادا نکرده‏ اند و فداکاری امیر مؤمنان را در ردیف دیگران قرار داده‏ اند.از این رو لازم می ‏دانیم اجمالی از فداکاریهای آن حضرت را از منابع خودشان در اینجا منعکس سازیم.

۱- ابن اثیر در تاریخ خود (۶) می نویسد: پیامبر (صلی الله علیه و آله) از هر طرف مورد هجوم دسته‏ هایی از لشکر قریش قرار گرفت. هر دسته‏ ای که به آن حضرت حمله می‏ آوردند حضرت علی(علیه السلام) به فرمان پیامبر به آنها حمله می‏ برد و با کشتن بعضی از آنها موجبات تفرقشان را فراهم می‏ کرد واین جریان چند بار در احد تکرار شد. به پاس این فداکاری، امین وحی نازل شد وایثار حضرت علی را نزد پیامبر ستود و گفت: این نهایت فداکاری است که او از خود نشان می ‏دهد. رسول خدا امین وحی را تصدیق کرد و گفت:«من از علی و او از من است‏» سپس ندایی در میدان شنیده شد که مضمون آن چنین بود:
«لاسیف الا ذوالفقار، ولا فتی الا علی‏».شمشیری چون ذوالفقار وجوانمردی همچون علی نیست.
ابن ابی الحدید جریان را تا حدی مشروحتر نقل کرده، می‏ گوید: دسته‏ای که برای کشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله) هجوم می‏ آوردند پنجاه نفر بودند و علی(علیه السلام) در حالی که پیاده بود آنها را متفرق می‏ ساخت.
سپس جریان نزول جبرئیل را نقل کرده، می ‏گوید: علاوه بر این مطلب که از نظر تاریخ مسلم است، من در برخی از نسخه‏ های کتاب «غزوات‏» محمد بن اسحاق جریان آمدن جبرئیل را دیده‏ ام. حتی روزی از استاد خود عبد الوهاب سکینه از صحت آن پرسیدم. وی گفت صحیح است. من به او گفتم چرا این خبر صحیح را مؤلفان صحاح ششگانه ننوشته‏ اند؟ وی در پاسخ گفت: خیلی از روایات صحیح داریم که نویسندگان صحاح از درج آن غفلت ورزیده‏ اند! (۷)
۲- در سخنرانی مشروحی که امیر مؤمنان برای «راس الیهود» در محضر گروهی از اصحاب خود ایراد فرمود به فداکاری خود چنین اشاره می‏ فرماید: هنگامی که ارتش قریش سیل آسا بر ما حمله کرد، انصار و مهاجرین راه خانه خود گرفتند. من با وجود هفتاد زخم از آن حضرت دفاع کردم. سپس آن حضرت قبا را به کنار زد ودست روی مواضع زخم، که نشانه‏ های آنها باقی بود، کشید. حتی به نقل «خصال‏» صدوق، حضرت علی(علیه السلام) در دفاع از وجود پیامبر(صلی الله علیه و آله) به قدری پافشاری وفداکاری کرد که شمشیر او شکست و پیامبر شمشیر خود را که ذوالفقار بود به وی مرحمت نمود تا به وسیله آن به جهاد خود در راه خدا ادامه دهد. (۸)
۳- ابن ابی الحدید می‏ نویسد: هنگامی که غالب یاران پیامبر پا به فرار نهادند فشار حمله دشمن به سوی آن حضرت بالا گرفت. دسته‏ ای از قبیله بنی کنانه وگروهی از قبیله بنی عبد مناف که در میان آنان چهار قهرمان نامور بود به سوی پیامبر هجوم آوردند. در این هنگام حضرت علی پروانه‏ وار گرد وجود پیامبر می‏ گشت واز نزدیک شدن دشمن به او جلوگیری می‏ کرد. گروهی که تعداد آنان از پنجاه نفر تجاوز می ‏کرد قصد جان پیامبر کردند وتنها حملات آتشین حضرت علی بود که آنان را متفرق می‏ کرد. اما آنان باز در نقطه‏ ای گرد می‏ آمدند و حمله خود را از سر می‏ گرفتند. در این حملات، آن چهار قهرمان وده نفر دیگر که اسامی آنان را تاریخ مشخص نکرده است کشته شدند. جبرئیل این فداکاری حضرت(علیه السلام) را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) تبریک گفت و پیامبر فرمود: «علی از من و من از او هستم‏».
۴- در صحنه جنگهای گذشته پرچمدار از موقعیت‏ بسیار بزرگی برخوردار بوده و پیوسته پرچم به دست افراد دلیر و توانا واگذار می ‏شده است. پایداری پرچمدار موجب دلگرمی جنگجویان دیگر بود وبرای جلوگیری از ضربه روحی به سربازان چند نفر به عنوان پرچمدار تعیین می‏ شد تا اگر یکی کشته شود دیگری پرچم را به دست‏ بگیرد.
قریش از شجاعت ودلاوری مسلمانان در نبرد بدر آگاه بود. از این رو، تعداد زیادی از دلاوران خود را به عنوان حامل پرچم معین کرده بود. نخستین کسی که مسئولیت پرچمداری قریش را به عهده داشت طلحه بن طلیحه بود. وی نخستین کسی بود که با ضربات حضرت علی(علیه السلام) از پای در آمد. پس از قتل او پرچم قریش را افراد زیر به نوبت‏ به دست گرفتند وهمگی با ضربات حضرت علی(علیه السلام) از پای در آمدند: سعید بن طلحه، عثمان بن طلحه، شافع بن طلحه، حارث بن ابی طلحه، عزیز بن عثمان، عبد الله بن جمیله، ارطاه بن شراحبیل، صواب.
با کشته شدن این افراد، سپاه قریش پا به فرار گذارد واز این راه نخستین پیروزی مسلمانان با فداکاری حضرت علی(علیه السلام) به دست آمد. (۹) مرحوم مفید در ارشاد از امام صادق (علیه السلام) نقل می‏ کند که پرچمداران قریش نه نفر بودند وهمگی، یکی پس از دیگری، به دست‏ حضرت علی (علیه السلام) از پای در آمدند. ابن هشام در سیره خود علاوه بر این افراد از افراد دیگری نام می‏ برد که در حمله نخست‏ با ضربات علی (علیه السلام) از پای در آمدند. (۱۰)
شهادت حضرت حمزه (علیه السلام)
حضرت حمزه در جنگ احد، به هنگام تهاجم دشمن، وفادار و ثابت‏ قدم از رسول خدا دفاع مى ‏کرد و توانست‏ سى مشرک جنگجو را به هلاکت‏ برساند. یکى از مشرکان به نام “وحشى‏”، زیر درختى درکمین آن سردار دلاور نشسته بود حمزه او را دید و آهنگ او کرد. یکى از دشمنان راه‏ را بر او بست، حمزه به او حمله کرد و وى را به قتل رساند. سپس با شتاب به سوى ‏وحشى خیز برداشت ولى پایش در گل سر خورد و به زمین افتاد. در این هنگام وحشى ‏زوبین به سویش پرت کرد … و بدین ترتیب آن بزرگوار پس از عمرى جهاد در راه خدا و یارى پیامبر گرامى به ملکوت اعلى پیوست و آن سردار رشید، شهید شاهد بارگاه ‏الهى شد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در منزلت او فرمود: “سالار شهیدان در روز قیامت نزد خداوند حمزه است‏”. مزار آن سردار شهید و دیگر شهیدان احد همواره زیارتگاه عاشقان و عارفان الهى و الهام‏بخش جهاد و شهادت به‏ مبارزان بوده است. “السلام علیک یا عم رسول الله السلام علیک یا خیر الشهداء السلام علیک یااسد الله و رسوله‏” .
________________________
۱- سیره ابن هشام، ج‏۳، ص‏۸۳- ۸۴٫
۲- سیره ابن هشام، ج‏۳، ص‏۸۳- ۸۴٫
۳- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏۱۵، ص‏۲۳٫
۴- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏۱۴، ص‏۲۶۶٫
۵- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۴، ص ۲۵۰٫
۶- کامل، ج‏۲، ص‏۱۰۷٫
۷- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏۱۴، ص ۲۱۵٫
۸- خصال،شیخ صدوق، ج‏۲، ص ۱۵٫
۹- تفسیر قمی، ص‏۱۰۳؛ ارشاد مفید، ص ۱۱۵؛ بحار ج ۲۰، ص ۱۵٫
۱۰- سیره ابن هشام، ج‏۱، ص‏۸۴ – ۸۱٫

فضائل خدیجه علیها السلام

اشاره:

خَدیجَه دختر خُوَیلِد (درگذشت ۱۰ بعثت)، مشهور به خدیجه کبری(س) و ام المؤمنین، نخستین همسر پیامبر اکرم(ص) و مادر حضرت زهرا(س). خدیجه(س) قبل از بعثت با حضرت محمد(ص) ازدواج کرد و اولین زنی است که به وی ایمان آورد. خدیجه همه ثروت خود را در راه نشر اسلام به کار گرفت. پیامبر(ص) به احترام خدیجه، در طول حیات او همسری دیگر برنگزید و پس از درگذشت وی همواره از او با نیکی یاد می‌کرد.

پیامبر از خدیجه دو پسر به نام‌های قاسم و عبدالله و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه (س) داشت. بنابراین همه فرزندان پیامبر اسلام(ص) به جز ابراهیم، از خدیجه(س) بودند.

در سال دهم بعثت بانوی بزرگ اسلام بعد از ۲۵ سال همراهی و فداکاری در راه پیامبر صلی الله علیه و آله با کوله باری از رنجها، فداکاریها، گذشت و ایثارها، در سن ۶۵ سالگی، چشم از جهان فرو بست و همسرش محمد صلی الله علیه و آله را در میان دشمنان در فراق جانسوزی تنها گذاشت.
این حادثه دردناک درست بعد از سه روز از وفات ابوطالب، حامی دلسوز و فداکار پیامبر صلی الله علیه و آله اتفاق افتاد و آنچنان حضرت ختمی مرتبت را متأثر و محزون ساخت که آن سال (دهم بعثت) را «عام الحزن » و سال غصه و غم نامگذاری نمود و در میان اندوه فراوان و اشکی چون باران، خدیجه را در محلی به نام «حجون » به خاک سپرد.
آنچه در پیش رو دارید نگاهی است گذرا، به فضائل خدیجه کبری، بانوی فداکار و صبور اسلام.

فضائل خدیجه علیها السلام

۱.بصیرت ژرف

از بالاترین فضائل خدیجه کبری این است که از اندیشه بلند و فکر عمیق و بصیرت ژرف برخوردار بود؛ مخصوصاً عقل عملی او در اوج خود قرار داشت. این امر را می توان از انتخاب پیامبر اکرم به عنوان شوهر آینده و شایسته خود از بین آن همه خواستگاران پولدار و تاجر فهمید.
او در چهره و رفتار محمد صلی الله علیه و آله آینده درخشان و ممتاز او را می دید، به همین جهت راز پیشنهاد ازدواج با محمد صلی الله علیه و آله را (قبل از بعثت) چنین بیان می کند: «یَابْنَ عَمّ! اِنّی قَدْ رَغِبْتُ فِیکَ لِقِرابَتِکَ مِنّی وَ شَرَفِکَ فی قَوْمِکَ وَ اَمانَتِکَ عِنْدَهُمْ وَ حُسْنِ خُلْقِکَ وَ صِدْقِ حَدِیثِکَ؛ (۱) ای پسر عمو! من به خاطر خویشاوندی ات با من، و شرف و امانتداری ات در میان قوم خود، و به جهت اخلاق نیک و راستگویی ات، به تو تمایل پیدا کردم. »
جملات فوق به خوبی نشان می دهد که محبت و ارادت این بانو به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله براساس عشق مجازی و محبت شهوانی نبوده، بلکه بر اثر معرفت و شناخت عمیقی بوده است که از شخصیت محمد صلی الله علیه و آله داشت. اما افرادی که چنین بصیرتی نداشتند، از جمله گروهی از زنان قریش سخت خدیجه را مورد ملامت و سرزنش قرار دادند، تا آنجا که گفتند: «او با این همه حشمت و شوکت با یتیم ابو طالب که جوانی فقیر است تن به ازدواج داد. چه ننگ بزرگی. »
خدیجه که انتخابش از سر شناخت و معرفت بود، محکم و قرص بر انتخاب خویش پای فشرد و در جواب سخنان ناشی از جهالت و بی خبری آنها گفت: «ای زنان! شنیده ام شوهران شما [و خودتان[ در مورد ازدواج من با محمد خرده گرفته اید و عیب جویی می کنید، من از خود شما می پرسم آیا در میان شما، فردی مانند محمد وجود دارد؟ آیا در شام و مکه و اطراف آن شخصیتی به سان ایشان در فضائل و اخلاق نیک سراغ دارید؟ من به خاطر این ویژگیها با او ازدواج کردم و چیزهایی از او دیده ام که بسیار عالی است. »(۲)
گذشت زمان، پیروزیهای پی در پی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، گسترش اسلام، و فرزندانی که از خدیجه به یادگار ماند، از جمله فاطمه زهرا علیها السلام که یازده امام معصوم از نسل اوست، بر انتخاب زیبای خدیجه و بصیرت ژرف او تحسین گفت ؛ هر چند خود شاهد ثمرات انتخاب شایسته خویش نبود.

۲. ایمان و اسلام محکم و پایدار

همان بصیرت ژرف خدیجه که باعث انتخاب محمد صلی الله علیه و آله برای همسری آینده او شد، عامل ایمان و اسلام او نیز گشت، و باعث شد که لقب اول زن مسلمان را به خود اختصاص دهد.
«ابن عبد البر» به سند خود از پدر «ابی رافع» نقل می کند که پیامبر خدا در روز دوشنبه (مبعث) نماز گذارد و خدیجه در (ساعات) آخر همان روز نماز خواند. (۳)
و علی علیه السلام نیز بر ایمان و اسلام خدیجه این گونه صحه گذاشت که: « لَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ واحِدٌ یَؤْمَئِذٍ فیِ اْلاِسْلامِ غَیْرَ رَسُولِ اللّه وَ خَدیجَهَ وَ اَنَا ثالِثُهُمْ. اَری نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسالَهِ وَ اَشُمُّ ریحَ النُّبُوَّهِ؛ (۴)
خانه ای واحد در آن روز در اسلام جمع نشد غیر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و خدیجه و من که سومین آنان بودم. نور وحی و رسالت را می دیدم و بوی نبوت را استشمام می کردم.»
خدیجه علیها السلام تا آخرین لحظه بر آن ایمان پای فشرد و در راه اسلام فداکاری و گذشت نمود و یک لحظه از رهبر اسلام و حمایت او غافل نگشت .

۳. از برترین بانوان دو سرا

برترین زنان جهان هستی را چهار زن تشکیل می دهند؛ چنانکه ابن اثیر از انس بن مالک از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرمودند: «خَیْرُ نِساءِ الْعالَمینَ مریمُ، آسِیهُ، خدیجهُ وَ فاطِمهُ؛ (۵) برترین زنان عالم مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه علیها السلام هستند.»
همینها که کوله بار کمال را در دنیا بستند، در بهشت نیز در صدر قرار دارند و از جمله آنها خدیجه کبری علیها السلام می باشد. «عکرمه» از « ابن عباس» نقل می کند که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: « اَفْضَلُ نِساءِ اَهْلِ الْجَنَّهِ خَدیجهُ بِنْتُ خُوَیْلَدٍ وَ فاطِمهُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ مَرْیَمُ ابْنَهُ عِمْرانَ وَ آسِیَهُ بِنْتُ مُزاحِمٍ اِمْرَأهُ فِرْعَوْنَ؛ (۶) بهترین زنان بهشت اینانند: خدیجه دختر خویلد، فاطمه دختر محمد و مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم، همسر فرعون.»

۴. برترین همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همسران متعددی داشتند، ولی از نظر درجات یکسان نبودند.
یکی از آنها در حال حیات و بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سخت حضرت را اذیت و آزار داد، و بر خلاف دستورات او حرکت کرد، که همین امر باعث تنزل مقام و منزلت او گردید، ولی برخی از آنها مانند خدیجه کبری با تمام وجود و هستی خویش در راه اطاعت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و جلب رضایت او کوشید و در نتیجه در بین تمام همسران رتبه ممتاز را کسب نمود. مرحوم شیخ صدوق از امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمودند: « تَزَوَّجَ رَسُولُ اللّهِ بِخَمْسَ عَشَرَ اِمْرَأَهً اَفْضَلُهُنَّ خَدیجَهُ بِنْتُ خُوَیْلَدٍ؛ (۷) رسول خدا صلی الله علیه و آله با پانزده زن ازدواج کرد که برترین آنان خدیجه دختر خویلد بود.»

۵. مادر زهرا علیها السلام

طبق نص قرآن کریم همسران پیامبر مادران روحانی مؤمنان و « ام المؤمنین » هستند: « وَ اَزْواجُه اُمَّهاتُهُمْ » ؛(۸) « همسران او (پیامبر) مادران مؤمنین هستند » و خدیجه از برترین مصداقهای آیه بشمار می رود. واین سعادت در بین همه زنان حضرت، نصیب خدیجه گشت که یازده امام از نسل او از طریق فاطمه زهرا علیها السلام پدید آید. راستی چنین مقامی نیاز به لیاقت و استعداد بالا دارد.
از بین همه فرزندان حضرت محمد صلی الله علیه و آله فاطمه زهرا علیها السلام از مقام ممتازی برخوردار است؛ چرا که هم دارای عصمت است (۹) و هم امامت و وصایت از طریق نسل او استمرار یافت.

۶. سخاوت و انفاق بی بدیل

ثروت خدیجه در آن دوران زبانزد خاص و عام بود. ثروت این بانوی کاردان و عاقله به قدری زیاد بود که مالداران درجه یک قریش چون « ابو جهل » و « عقبه بن ابی معیط » در نزد او ناچیز به شمار می رفتند.
مورخان ثروت خدیجه را بدین ترتیب شمرده اند:
۱. هزاران شتر که اموال تجارتی او را حمل می کردند.
۲. قبه ای از حریر سبز با طنابهای ابریشمی بر بام خانه اش افراشته بود. این امر نمایانگر ثروت فراوان او بود و فقرا نیز از روی این علامت برای استعانت و کمک مراجعه می کردند.
۳. چهار صد غلام و کنیز که خدمات ارجاعی او را انجام می دادند. (۱۰)
پس از ازدواج با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، خدیجه تمامی این ثروت را در اختیار رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار داد و عرض کرد: « اَلْبَیْتُ بَیْتُکَ وَ اَنَا اَمَتُکَ؛ خانه (من) خانه تو،و من هم کنیز تو هستم.» (۱۱)
ورقه بن نوفل، عموی خدیجه، بعد از این قضیه کنار کعبه آمد و بین زمزم و مقام ابراهیم ایستاد و با صدای بلند گفت: « ای عرب! بدانید که خدیجه شما را شاهد می گیرد که خود همه ثروتش را از غلامان و کنیزان، املاک، دامها، مهریه و هدایایش را به محمد صلی الله علیه و آله بخشیده است و همه آنها هدیه ای است که محمد صلی الله علیه و آله آن را پذیرفته است و این کار خدیجه به خاطر علاقه و محبت او به محمد صلی الله علیه و آله است. شما در این باره گواه باشید و گواهی دهید.»(۱۲)
و پیامبر اکرم نیز از این اموال برای پیش برد اسلام و اهداف آن نهایت استفاده را برد. به همین جهت خود آن حضرت فرمود: «هیچ ثروتی، هرگز مانند ثروت خدیجه به من سود نرساند.»(۱۳)

۷. صبر و بردباری بی مانند

فردی مانند خدیجه که در درون ثروت فراوان بزرگ شده طبعا باید نازپرورده و کم تحمل باشد؛ اما خدیجه با برخورداری از نعمتها بعد از ازدواج و ایمان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خود را برای تحمل همه سختیها آماده کرد، تحمل فشارهای مختلف مشرکان مکه، سرزنشهای بستگان، محاصره اقتصادی در شعب ابی طالب و… مخصوصا محاصره اقتصادی سخت او را اذیت و آزار داد و با کهولت سن ( ۶۳- ۶۵ سالگی) تحمل و بردباری نهایی را به عرصه نمایش گذاشت. بنت الشاطی در این زمینه می گوید:«خدیجه در سنی نبود که تحمل آن همه رنج برایش آسان باشد، و از کسانی نبود که در جریان زندگی با تنگی معیشت خو گرفته باشد، اما در عین حال و با وجود کهولت سن، سختیهایی را که در اثر محاصره در شعب وارد می شد تا سر حد مرگ تحمل کرد.» (۱۴)

۸. حامی رسالت و محب امامت

چهار زن در این دنیا به حد کمال رسیده اند و به عنوان زنان نمونه و شایسته هستی شناخته شدند: آسیه، مریم، خدیجه، فاطمه علیها السلام . از مهم ترین اشتراکات این چهار زن، حمایت و اطاعت از رهبری و پیشوایان زمان خود بوده است. آسیه تا پای جان از رهبری و رسالت موسی علیه السلام حمایت نمود، مریم با تحمل تهمت و رنجها پایه های رسالت عیسی علیه السلام را محکم نمود، فاطمه زهرا علیها السلام تا مرز شهادت از امام خویش علی بن ابی طالب پشتیبانی و دفاع نمود و سر انجام شهید راه امامت و ولایت گشت.
و اما خدیجه علیها السلام از حامیان راستین رسالت بود. او نیز جان و مال خویش را تقدیم رسالت نمود. او هم رسالت مدار بود و هم امامت محور. هم حامی و همگام رسالت بود و هم محب و طرفدار امامت.
در مورد حمایت از رسالت در بخشهای پیشین اشاراتی به میان آمد، در این بخش فقط به یک نکته اکتفا می شود. حضرت آدم در بهشت نگاهی به زندگی محمد صلی الله علیه و آله و خدیجه علیها السلام انداخت و گفت: « یکی از برتریهای محمد بر من این است که همسر او برای اجرای اوامر خداوند با شوهرش همکاری و مساعدت نمود و حال آنکه همسر من مرا در نا فرمانی خداوند تشویق نمود.»(۱۵)
اما در مورد محبت و ارادت خدیجه علیها السلام نسبت به علی علیه السلام ، مرحوم مجلسی چنین نقل می کند:« پس از ازدواج پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با خدیجه [و به دنیا آمدن علی علیه السلام ]، خدیجه را از دوستی و محبت علی خبر داد. و خدیجه پس از آن [به علی علیه السلام محبت فراوان داشت] و برای آن حضرت به وسیله خدمتکارانش لباس، زیور آلات، کنیز و ملزومات می فرستاد؛ به گونه ای که مردم می گفتند: علی برادر محمد صلی الله علیه و آله و محبوب ترین افراد نزد اوست و نور چشم خدیجه به حساب می آید… . الطاف و محبتهای خدیجه صبح و شام به خانه ابو طالب روان بود. »(۱۶)
هنگام ولادت فاطمه علیها السلام ، خدیجه بیشتر با ولایت آشنا گشت؛ چرا که دخترش زهرا هنگام ولادت، بعد از شهادت به توحید و رسالت، اینگونه شهادت داد: « وَ اَنَّ بَعْلِی سیّدُ اْلاَوْصِیاء وَ وُلْدِی سادَهُ الاَْسْباط (۱۷) ؛ و به راستی همسرم سید اوصیا و فرزندانم سید و سالار نوادگان رسول خدا هستند.» علاوه بر این خدیجه علیها السلام ولایت علی و فرزندان او را صریحا پذیرفته بود، با آنکه در آن زمان امامت حضرت هنوز به فعلیّت نرسیده بود.
مرحوم محلاتی به نقل از مجلسی رحمه الله می گوید: « روزی رسول خدا خدیجه را نزد خود خواست و فرمود: این جبرئیل است و می گوید: برای اسلام شروطی است: اول: اقرار به یگانگی خداوند، دوم: اقرار به رسالت پیامبران، سوم: اقرار به معاد و عمل به اصول و مهمات شرع، چهارم: اطاعت اولی الامر [یعنی علی] و ائمه طاهرین از فرزندان او و برائت از دشمنان آنها.» خدیجه هم به آنها اقرار نمود و آنها را تصدیق کرد. (۱۸)
در خصوص امامت امیر مؤمنان، رسول اکرم صلی الله علیه و آله به خدیجه فرمود: « هُوَ مَولاکَ وَ مَوْلَی الْمُؤْمِنینَ وَ اِمامُهُمْ بَعْدی؛ علی مولای تو و مولای تمام مؤمنان و امام آنها پس از من است.» آن گاه دست خود را بالای دست امیرمؤمنان گذاشت و خدیجه دست خود را بالای دست پیامبر قرار داد و این گونه بیعت ابدی ولایت مداری را انجام داد. (۱۹)

پی نوشت:

۱. سیره نبوی، ابن هشام، ج۱، ص۲۰۱؛ تاریخ طبری، ج۱، ص۵۲۱.
۲.بحارالانوار،ج۱۶،ص۸۱ و ج۱۰۳،ص۳۷۴.
۳.استیعاب، ج۲، ص۴۱۹، ش۱۳.
۴.تاریخ طبری، ج۲،ص۲۰۸ وشرح نهج البلاغه ابن ابی‌الحدید، ج۱۳،ص۱۹۷.
۵. خصال صدوق، باب خصال اربعه.
۶.اسدالغابه، ج۵، ص۴۳۷؛ استیعاب، ج۴، ص۱۸۲۱.
۷.خصال شیخ صدوق، باب خصال اربعه.
۸.احزاب/۵.
۹. احزاب/۳۳.
۱۰.الوقایع و الحوادث، محمد باقر ملبوبی، ص۱۳؛بحارالانوار،ج۱۷،ص۳۰۹ وج۱۶،ص۲۲.
۱۱.همان دو.
۱۲.بحارالانوار،ج۱۶،ص۷۵ـ۷۷.
۱۳. همان، ج۱۹، ص۶۳.
۱۴.خدیجه کبری، نمونه زن مجاهد مسلمان.
۱۵. طبقات ابن سعد، ج۱،ص۱۳۴.
۱۶. بحار الانوار، داراحیاء التراث، ج۳۷، ص۴۳.
۱۷.همان، ج۴۳،ص۳.
۱۸. محلاّتی، ریاحین الشریعه، ج۲، ص۲۰۹.
۱۹. همان.

منبع:علی امامی؛سایت حوزه

ویژگی های شخصیتی حضرت خدیجه (س) (۲)

اشاره:

خَدیجَه دختر خُوَیلِد (درگذشت ۱۰ بعثت)، مشهور به خدیجه کبری(س) و ام المؤمنین، نخستین همسر پیامبر اکرم(ص) و مادر حضرت زهرا(س). خدیجه(س) قبل از بعثت با حضرت محمد(ص) ازدواج کرد و اولین زنی است که به وی ایمان آورد. خدیجه همه ثروت خود را در راه نشر اسلام به کار گرفت. پیامبر(ص) به احترام خدیجه، در طول حیات او همسری دیگر برنگزید و پس از درگذشت وی همواره از او با نیکی یاد می‌کرد. پیامبر از خدیجه دو پسر به نام‌های قاسم و عبدالله و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه (س) داشت. بنابراین همه فرزندان پیامبر اسلام(ص) به جز ابراهیم، از خدیجه(س) بودند.

۵- شریک و مشاور همه.

مشارکت و همکاری در خانواده خود یک نوع محبت کردن است که زندگی را شیرین و شیرین‌تر می‌کند، خدیجه (سلام الله علیها) شریک و مشاور واقعی پیامبر صلی الله علیه و آله بودند مخصوصاً در دغدغه‌های پیامبر، وزیری توانا و کارآمد بودند، همواره همدم، مونس، یار مخلص و شریک و غم خوار پیامبر بودند، هر حادثه‌ای که موجب ناراحتی پیامبر می‌شد، خداوند به وسیله‌ی خدیجه (سلام الله علیها) گشایش در کار او ایجاد می‌کرد و او موجب تسکین و رفع اندوه، و آرامش پیامبر می‌شد و این برنامه تا پایان عمرشان ادامه داشت و کم نمی‌شد، و در همه‌ی صحنه‌های پرخطر و سرنوشت ساز، همچون: اعلام بعثت و دعوت در آن فضای پر از تعصب و تاریک اندیشی، در اقامه‌ی نماز و فرهنگ آن، در دعوت بستگان و نزدیکان (۱۶)، در بیعت با خدا و دین و آیین و پیامبر، آن بانو در تمام مشکلاتی که در طول زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله رخ داد مخصوصاً در سال‌های پس از انگیزش پیامبر به رسالت و پس از دعوت آسمانی او و فرود آیات که با نفی پر ظالمانه بیدادگران همراه بود، نه تنها یار و یاور پیامبر بود، بلکه مانند مادری پرمهر و خردمند برای تمام مسلمان‌ها مایه‌ی امید و پشت گرمی و قوت قلب و پناه و پشتیبان بود و با شکیبایی قهرمانانه، تحمل و مدارای عالی، سرمشقی برتر برای همه‌ی طالبان آن زمان و همه‌ی زمان‌ها بود.
خدیجه (سلام الله علیها) همیشه همتای زندگی خود، پیامبر را به پایداری و مقاومت مشورت می‌داد و با مهر و درایت، دردها و رنج‌های اجتماعی پیامبر را آرام می‌کرد و به یاری خدا به او راه حل و انگیزه می‌داد. نقش خدیجه (سلام الله علیها) در همراهی و همفکری و مشورت با پیامبر و مردم آزادی خواه از اوایل روزهای بعثت تا آخرین لحظات زندگی‌اش طوری بود که بار حلت آن بانو، نه تنها پیامبر و علی علیه السلام و مسلمانان، بلکه دوست و دشمن فهمیدند که اسلام پشتیبانی پر اعتبار و پیامبر، یار و مشاور و وزیری بهتر و توانمند و مردم مسلمان پناهگاهی استوار چون خدیجه (سلام الله علیها) را از دست داده‌اند. (۱۷)
و در این مورد آورده اند که: «وَکانَتْ خَدیجَهُ وَزیرَهَ صِدْقٍ عَلَی الاِسلام، وَکانَ رَسُولُ اللهِ یَسْکُنُ اِلَیْها.»؛ (۱۸) «خدیجه (سلام الله علیها) وزیر راستین اسلام و مشاور خردمند و شجاع پیامبر بود، و آن حضرت به حمایت او بر انبوه مشکلات موفق می‌شود و آرامش پیدا می‌کرد.».

۶- صبر بر مشکلات

این بانوی جمال و کمال در دوران دشواری و سختی و درگیر و دار مشکلات طاقت فرسا که در زندگی‌اش با پیامبر رخ می‌داد و شکیباترین و پرتحمل تر ین مددکار بود و در برابر همه‌ی رویدادهای سخت و پی در پی سنگ صبور و حتی آرامش بخش دل پیامبر و اطرافیان بود.
مشکلات و سختی‌ها از سخن‌های گزنده و موضع گیری‌های زننده و جسارت و اهانت و دروغ انگاری به پیامبر و خانواده‌ی پیامبر تا بی اعتنایی‌هایی که از طرف زنان جاهل مغرض قریش به خدیجه داشتند که چرا با آن همه حشمت و شوکت با یتیم ابوطالب، محمد صلی الله علیه و آله که تهی دست و فقیر است.
ازدواج کرده، همه و همه را در قلب خود می‌فشرد و صبر می‌کرد ولی مشکلات اینجا ختم نمی‌شد و این زنان حتی تا بعد از ازدواج با پیامبر صلی الله علیه و آله با خدیجه (سلام الله علیها) قهر بودند و خدیجه (سلام الله علیها) همچنان به این سختی‌ها صبر کرد و البته این صبر بی نتیجه نبود چون وقتی زمان وضع حمل زهرا (سلام الله علیها) رسید خداوند با فرستادن چهار بانوی بهشتی او را مورد رحمت و لطفش قرار داد. (۱۹)
این بانو همچنین سال‌هایی طولانی شکنجه‌های جسمی و روحی دژخیمان مخالف را که بر همتای گرامی‌اش به خاطر دعوت به توحید و تقوا و رعایت مقررات خدا و حقوق بشر بود، تحمل کرد و همراهی پیامبر را به هیچ بهایی از دست نداد و با پذیرش تبعید و محاصره و تحمل گرسنگی و روزهای دشوار و بیداری شب‌های پر ترس و وحشت بر توفیقات خود می‌افزود. (۲۰)
خدیجه (سلام الله علیها) صبر بر مصیبت‌های جان‌سوز دیگری در طول زندگی‌اش کرد، از جمله از دست دادن دو پسرش قاسم و عبدالله بود، خدیجه (سلام الله علیها) به راین مصیبت‌ها گریه می‌کرد ولی همیشه هیچ صبری بدون نتیجه نمی‌ماند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی بی تابی خدیجه (سلام الله علیها) را دید به او فرمود: «یَا خَدِیجَهُ أَمَا تَرْضَیْنَ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ أَنْ تَجِی‏ءَ إِلَى بَابِ الْجَنَّهِ وَ هُوَ قَائِمٌ فَیَأْخُذَ بِیَدِکِ وَ یُدْخِلَکِ الْجَنَّهَ وَ یُنْزِلَکِ أَفْضَلَهَا وَ ذَلِکِ لِکُلِّ مُؤْمِنٍ إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ أَحْکَمُ وَ أَکْرَمُ أَنْ یَسْلُبَ الْمُؤْمِنَ ثَمَرَهَ فُؤَادِهِ ثُمَّ یُعَذِّبَهُ بَعْدَهَا أَبَداً»؛ (۲۱) «ای خدیجه، آیا خشنود نمی‌شوی هرگاه روز قیامت شود جلو در بهشت برسی، آن کودک در آنجا ایستاده باشد و دستت را بگیرد و تو را به عالی‌ترین خانه‌ی بهشت جای دهد؟ این برنامه برای هر انسان با ایمانی وجود دارد، خداوند متعال بزرگوارتر است که میوه‌ی دل مؤمنی را بگیرد و ا و صبر و تحمل کند، و در راه خدا به حساب آورد و خدا را حمد و شکر کند، با این وصف خدا او را عذاب کند!؟».

۷- مهر و حق شناسی.

زندگی خدیجه (سلام الله علیها) در شرایط جدید، هر روز زیباتر و با لطافت تر می‌شد، چرا که فضای زندگی‌اش لبریز از عشق و خرد و خداپرستی و انسان دوستی و شایستگی و درایت بود.
او به همتای زندگی‌اش مهر و عشقی آسمانی داشت و او را در اندیشه و کارها با تمام وجود یاری می‌کرد و در ابعاد مختلف زندگی، از نظر فرهنگی و اخلاقی و منش فردی و اجتماعی با او صحبت می‌کرد و در همه‌ی کارها با او دوستانه و قهرمانانه بود.
راستی اگر زندگی خانوادگی بر اساس هماهنگی در اندیشه و هدف و همگرایی در آرمان و ادب تشکیل شود، در تمام مراحل آن مهر و عشق، رعایت حقوق متقابل و ارزش‌های مهم شخصیتی مخصوصاً حق شناسی و کم توقعی حاکم باشد، چقدر دوست داشتنی و سعادتمندانه خواهد بود.
این ویژگی در خدیجه (سلام الله علیها) بسیار بارز بود، چرا که او تا اندکی از اندیشه و منش بالا و موقعیت شکوه بار همسر خود در بارگاه خدا، و آینده‌ی درخشان او آگاه بود. به خاطر همین مانند یک زن نواندیش و با ادب، بلکه بهتر و بیشتر از آن، به همسرش احترام می‌گذاشت و در برابر او سراپا گوش و هوش و عشق و حق شناسی بود و تلاش می‌کرد آن طور که باید و شاید قدرشناس باشد.
در این زندگی حق شناسی و مهر و علاقه دوطرفه و متقابل بود، هم خدیجه (سلام الله علیها)، محمد را خردمندترین، تواناترین، گرامی‌ترین، عزیزترین، امانتدارترین، پاک‌ترین، پروا پیشه تر ین با معنویت تر ین و آراسته‌ترین انسان‌ها می‌دید و در مقابل محمد صلی الله علیه و آله نیز، خدیجه (سلام الله علیها) عشق می‌ورزید و احترام می‌گذاشت، احترامی که شایسته و بایسته و وصف ناپذیر بود.
این تکریم و حق شناسی محمد به خدیجه هم، نه تنها به خاطر ویژگی‌های بارز شخصیتی او یعنی معنویت و هوشمندی و نواندیشی و پاک منشی و… در زندگی بود بلکه به این خاطر بود که او را سالار دختران و زنان می‌دید، مادر نسل ماندگارش بود و فرهنگی از فضیلت‌ها، و مجموعه‌ای از عظمت‌ها و ارزش‌های بالایی بود، ارزش‌هایی که اگر تنها یکی از آن‌ها در زنی وجود داشته باشد، شایستگی قدرشناسی دارد.
پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر عشق و علاقه‌ی متقابل هر جا می‌دید عده‌ای تلاش می‌کنند تا موقعیت والا و جایگاه خدیجه را در قلب پیامبر صلی الله علیه و آله پایین بیاورند یا از بین ببرند، پس از پند و اندرزها و ظرافت‌های تربیتی و اخلاقی، با صراحت و ظرافت، می‌فرمود: «کار عشق آن بانو، خدایی و آسمانی است، نه زمینی و زودگذر».
عایشه می‌گوید: «به هیچ کدام از زنان پیامبر صلی الله علیه و آله مانند خدیجه‌اش، احساس حسادت نکردم. چون او در قلب پیامبر، به طور خاص بود، به طوری که پیامبر صلی الله علیه و آله نه تنها خدیجه، بلکه هر کس و هرچه را که نشان از خدیجه داشت را می‌دید، به چشم دیگری نگاه می‌کرد.».
او هر وقت هدیه‌ای داشت، ابتدا سهم دوستان خدیجه را می‌فرستاد. یک‌بار به این کار او اعتراض کرد که: چقدر از شکوه و عظمت خدیجه می‌گویی!؟
آن حضرت فرمود: «اِنِّی رُزِقْتُ حُبَّها.»؛ (۲۲) «خدا عشق او را رزق و روزیم ساخته است.».
و برای عایشه روشن کرد که نه تنها خود خدیجه و منش او را، بلکه دوستان او را نیز دوست دارد: «اِنِّی لَاُحِبُّ حَبِیْبَها.»(۲۳)

۸- ایجاد فضای پربرکت و معنوی در خانه.

جامعه‌ها و تمدن‌ها در راه رشد و کمال به تدریج به ارزش‌های اخلاقی و انسانی، بها داده‌اند و به پاکی و آزادگی و آراستگی به فضیلت‌ها اهمیت داده‌اند، به خاطر همین برخی مکان‌ها و زمان‌ها مورد تجلیل و احترام قرار می‌گیرند و برای آن‌ها حریم و حرمتی در نظر گرفته می‌شود.
در نگرش اسلامی هم، همه‌ی مسجدها مخصوصاً «مسجدالحرام» مورد توجه قرار گرفته و برای حفظ حرمت آن، مقررات ویژه‌ای قرار داده‌اند که مثلاً از ورود آلودگان به وبای شرک و میکروب کفر و حق ستیزی جلوگیری شود.
خانه‌ی خدیجه (سلام الله علیها) هم یکی از آن مکان‌های مقدس است، که به خواست خدا، و تلاش‌ها و تدبیرهای خود خدیجه (سلام الله علیها)، این سرا، سرای سعادت و سعادت زا و پربرکت و با معنویت و تاریخ ساز باقی ماند.
که به گواهی محدثان و تاریخ نگاران این خانه‌ی مبارک پیش از اسلام و فرود وحی و بعثت پیامبر، خانه‌ی پاکی و پروا بود چرا که بانویی در آن زندگی می‌کرد که همه و همه، آشنا و بیگانه و کوچک و بزرگ او را «طاهره»، پاک روشن و پاک منش می‌شناختند، او در این خانه، به انفاق و رسیدگی به محرومان و درماندگان جامعه و انجام کارهای شایسته‌ای که از آموزه‌های پیامبران پیشین و کتاب‌های آسمانی، یاد گرفته، می‌پرداخت.
– همچنین این خانه پیش از اسلام این سعادت و لیاقت را داشت که کانون مهر و محبت به محمد صلی الله علیه و آله گردید، خدیجه با نهایت صفا و اخلاص آن حضرت را به زندگی مشترک و پیوند مبارک.
دعوت کرد و او نیز پس از خانه‌ی ابوطالب آن خانه را برای زندگی خانوادگی انتخاب کرد و این خانه را پربرکت‌تر نمود.
به این ترتیب آن خانه، به عنوان پناهگاه برترین افراد یعنی پیامبر از شورش دژخیمان و تاریک اندیشان تبدیل شد، و خدیجه (سلام الله علیها) با تمام سعی خود به آن مرد زندگی‌اش پناه داد و همه‌ی اعتبار و وجاهت و نفوذ اخلاقی خود را برای تأمین سلامت و امنیت فدا کرد، با گذشت زمان آن خانه با معنویت تر می‌شد. همچنین مکانی شد برای عروج پیامبر به سفر، یا سفرهای معراج بود، و آن حضرت از آنجا به «مسجدالاقصی» برای عروج به آسمان‌ها و عالم بالا رفت و محل برگشت آن حضرت هم دوباره همان خانه بود به این ترتیب اسلام در آن خانه ظهور کرد و پناهگاه مسلمانان هم شد.
– حضرت خدیجه (سلام الله علیها) در این خانه بود که یگانه دختر پیامبر صلی الله علیه و آله، حضرت زهرا (سلام الله علیها) را به دنیا آورد، و محل رشد و شکوفایی شخصیت پر معنویت آن دختر و محل انس و الفت او با مادرش خدیجه شد. این مکان محل دوران خردسالی و کودکی و نوجوانی و جوانی علی علیه السلام و محل رشد و تربیت او هم بود.
از همه‌ی این‌ها برتر و بالاتر، آن خانه محل فرود فرشته‌ی وحی و رفت و آمد فرشت‌گان بود، که گروه به حضور پیامبر می‌آمدند و می‌رفتند. در سال‌های اولیه‌ی بعثت که شرک گریان و محافظه کاران و مخالفان تحول و دگرگونی جامعه که بر آزادی و امنیت او هجوم می‌آوردند، تنها آن خانه بود که کانون امن و امان و محل پرستش خلوت و آرام آن حضرت و خدیجه و علی علیه السلام و برخی از پیشگامان دیگر بود.
و به دنبال این مشکلات بود که شبی پرخطر اتفاق افتاد و امیرالمؤمنین جان خود را به خطر انداختند و برای تضمین سلامت و امنیت پیامبر، بر رختخواب پیامبر که از همین خانه بود خوابید و به آن افتخار بزرگ رسید و پیامبر توانستند از حلقه‌ی محاصره‌ی دشمن به سوی غار «حرا» و از آنجا به سمت مدینه رفتند، و دختر گران‌مایه اش فاطمه (سلام الله علیها) در این بحران در آن خانه ماند و خدا می‌داند که در آن شب سخت چه وحشت و دلهره‌ای بر او حاکم شد و تنها این خانه بود که سرای ایمان، مبدأ هجرت، و شاهد دغدغه‌ها و دلهره‌های فاطمه (سلام الله علیها) است.
این نکات مهم و سرنوشت ساز در مورد این خانه، هرکدام نشان دهنده‌ی آن است که خدیجه و خانه‌ی او دارای چه شایستگی و برازندگی بوده است و چه درایتی و مدیریتی داشته که توانسته این خانه را این‌طور با معنویت حفظ کند و این رویداهای بزرگ و تاریخ ساز در آن اتفاق بیفتد.
چرا که مسلماً تردیدی نیست که این رویدادهای مقدس و آسمانی، در مکان پاک و پاکیزه و با معنویت اتفاق می‌افتد، نه در جایی که مقدس نباشد.
پس وظیفه‌ی مردم و عالمان فرهیخته و زمامداران کشورهای مسلمان نشین است تا با کسب موافقت و همکاری دولت حجاز، این اقامتگاه پر معنویت را به طور دقیق پیدا کنند (۲۴)، و آن را آباد کنند و بسازند، تا زائران خانه‌ی خدا در سفر حج و عمره، در آنجا به پرستش خدا و نیایش بپردازند، و ضمن استفاده از برکات آن خانه با ویژگی‌های شخصیتی خدیجه (سلام الله علیها) آشنا شوند و فکر کنند که چطور می‌شود خود و دنیای خود را بشناسند و با الگو گیری زندگی و ازدواج آن بانو، با بهترین سبک زندگی تشکیل دهند و موفق باشند.
از امام باقر علیه السلام آورده اند که: «اِنَّ رَسُولَ اللهِ لَمَّا اُسْرِیَ بِهِ نَزَلَ جبَرئیلُ بِالبُراقِ… عَلی بابِ خَدیجه… »؛ «به هنگام فرار رسیدن لحظه‌ی سفر وصف ناپذیر معراج، فرشته‌ی وحی آن مرکب ویژه را به در خانه‌ی خدیجه آورد… و پیامبر پس از نشستن به آن به سوی قدس شریف رفت و در آنجا پیامبران خدا به پیشواز آن حضرت آمدند؛ و با اذان فرشته‌ی وحی، همگی بر پیامبر اقتدا کردند و نماز خواندند… ».
در مورد آن خانه‌ی پر معنویت آمده: «وَ مَسْتَحَبُ فِی مَکّه التشرِفُ فِی مَنزلِ خَدیجه»؛ (۲۵) «و از کارهای پسندیده در مراسم حج و تشرف به مکه، دیدار از خانه‌ی پرخاطره‌ی خدیجه (سلام الله علیها) و زیارت آن است.».

۹- قدرت مدیریت.

اسناد تاریخی نشان می دهد که حضرت خدیجه (سلام الله علیها)، زن شریف و ثروتمند و صاحب امکاناتی بود که به تجارت گسترده‌ای مشغول بود. کارگزاران و کارمندان و عوامل اجرایی را، از میان انسان‌های سالم و امانت دار و درستکار و آزمون شده استخدام می‌کرد و خودشان هم در مرکز و خانه و محل کارش می‌نشست و این کاروان تجارتی را با مدیریت قوی خود هدایت می‌کرد و به کارهای اقتصادی خود می‌رسید.
با دقت در انتخاب وقت و فرصت، نوع کالا و مقدار آن، حرکت و بازگشت و توقف کاروان را با آگاهی از زمان و مکان، طوری تنظیم و تدبیر و برنامه ریزی می‌کرد که مورد تحسین کاروان بزرگ تجارتی‌اش می‌بود.
از یمن به حجاز می‌رفت و از حجاز به شام و دیگر مراکز مهم اقتصادی و تجاری، و سود سرشار و عادلانه و فراوانی به دست می‌آورد.
اگر به شرایط آن روز جهان و دنیای عرب و قلمرو حجاز در آن زمان آشنا باشیم، و نیز اگر اسارت و محرومیت کامل «زن» از حقوق انسانی و اجتماعی‌اش را به یاد آوریم، و زنده به گور کردن دختران را بدانیم، آنگاه اداره‌ی امر مهم اقتصادی به وسیله‌ی یک دختر هوشمند و پاک منش و به مدیریت توانمند و ظریف او، ما را به شخصیت و ویژگی معنوی و برجسته و ابتکار او در کارها و روح مدیریت و سازنده‌ی او آشناتر می‌کند که واقعاً او در آن روزگارها، خردمندترین و مدبرترین و کارآمدترین زنان بود.
از همه مهم‌تر او بر طبق رسم رایج بازار آن زمان، یعنی احتکار و انحصار، کم فروشی و فریب، رباخواری و بهره کشی‌های ظالمانه‌ی رایج و از هر نوع حرام خو ارگی مرئی و نامرئی و سوءاستفاده از فرصت و اعتبار و امکانات برای انباشتن ثروت دوری می‌کرد و کار پر شرافت خود را به این گناهان بزرگ آلوده نمی‌کرد و به کارگران و کارمندان و مدیران خود نیز هشدار می‌داد که داد و ستد و سود و درآمد را با صداقت و هوشمندی و از راه‌های مشروع و عادلانه‌ی تجارت و صادرات و واردات و خدمت به کشور و ملت و تعهد و تخصص به دست آورند.
او به دلیل همین ویژگی‌های برجسته‌ی اخلاقی و انسانی و مدیریت منطقی و خردمندانه نه تنها اعتماد بازارهای داخلی، بلکه بازارهای منطقه‌ای را هم به دست آورده بود و راه پیشرفت و ترقی و رشد را برای دیگران هم باز می‌کرد، در نتیجه راه‌های موفقیت او بازتر می‌شد و مورد استقبال بازارهای مصر و یمن و شام و حبشه و…قرار می‌گرفت. (۲۶)

۱۰- ابتکار و استقلال جویی.

استقلال جویی و استقلال طلبی و استقلال اندیشی این بانو از لابه لای رفتار و کردار شایسته‌اش پیدا می‌شود، و این از برجستگی‌ها و امتیازات بلند او بشمار می‌رود. چرا که اگر انسان از نظر فکر و اندیشه، متکبر و مستقل نباشد، نمی‌تواند در میدان عمل و تجارت و مدیریت و حساس‌ترین لحظات تصمیم گیری، به طور مستقل فکر کند و عمل کند.
حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بر اساس این ویژگی بود که ده‌ها خواستگار دارنده‌ی زر و زیور و کاروان تجارتی و صاحب امکانات را قبول نکرد و به همه‌ی آن‌ها «نه»! گفت و طوری عمل کرد که همه فکر کردند او تصمیم به ازدواج ندارد، اما وقتی که او با انسانی امین و پاک‌دل و متفکر و شایسته کردار و روحی بزرگ یعنی محمد صلی الله علیه و آله آشنا شد، همه‌ی آداب و رسوم جاهلی و خرافی را مسخره کرد و خود پیشنهاد ازدواج به محمد داد.
و وقتی غوغایی از هیاهو و جنجال به راه افتاد که دختر ثروتمند و مقتدری چون شما با جوان تهی دستی چون محمد نباید ازدواج کند، با قدرتی استوار و ابتکار، ایستاد و همه‌ی ثروت و امکانات خود را به محمد صلی الله علیه و آلهبخشید و نشان داد که حُسن انتخاب، حُسن عاقبت، سعادت، شخصیت، عظمت، شکوه و… چیزی است که برای به دست آوردن آن نه تنها پول، کاروان تجارتی، زر و زیور، شهرت و قدرت، مهم نیست، بلکه باید از هستی گذشت.
یکی از اسناد تاریخی آورده است که: «وَکانَت خَدیجَه اِمْرَاهً حازِمَهً نَبیلَهً شَریفهً… قالَت: یابْن عَمَّ! اِنّی رَغِبتُ فیکَ لِقِرابَتِکَ مِنِّی وَ شَرَفِکَ مِنْ قَوْمِکَ وَ اَمانَتِکَ عِنْدَهُمْ وَصِدْقِ حَدیثِکَ وَ حُسْن خُلْقِکَ… »؛ (۲۷) «خدیجه (سلام الله علیها) به راستی بانویی خردمند و خردورز و بسیار پر شرافت بود. او در روزگار خود از نظر ریشه و تبار از بهترین‌های قریش بود و از نظر ثروت و امکانات، ثروتمندان آن‌ها بود. بسیاری از چهره‌های سرشناس عرب و عجم برای پیوند با او سخت می‌کوشیدند و خواستگار بی قرار او بودند اما او به آنان پاسخ منفی داد و در همان حال خود با هوشمندی و آینده نگری به خواستگاری پیامبر رفت و گفت: من به خاطر خویشاوندی و همفکری و به دلیل شرافت، امانت، راستی و منش شایسته‌ات دل در گرو مهر تو دارم و به آن هستم که اگر بپذیری با تو پیمان زندگی مشترک امضا کنم.».

۱۱- هدف داری و فداکاری.

این ویژگی را می‌توان در تمام ویژگی‌های بارز خدیجه (سلام الله علیها) دید، زندگی پرفراز و نشیب او نشانه‌ی آن است که به دنبال هدف پاک و صاف و بلند و درخشانی بود. هدفی بالاتر از زر و زیور دنیا و کاروان‌های تجارتی و…هدفی بالاتر از زندگی روزمرّه و خور و خواب، و هدفی ارجمندتر از آسایش و آرامش و شخصی و خانوادگی.
این بانو مانند موجِ بی قراری بود که در راه هدف، آرامش نداشت ولی وقتی به ساحل وجود محمد صلی الله علیه و آله رسید و در آن جا به عدالت خواهی و حق و ایمان و اخلاص، پاکی و امانت، نجابت و شرافت، بشردوستی و کرامت، وجدان و فطرت و دیگر ارزش‌های انسانی و خداپسندانه را دید خود را در نزدیکی هدف دید.
و از اینجا می‌توانیم به راز احترام بسیار پیامبر به «خدیجه» برسیم، به این که پیامبر چقدر او را دوست داشتند و به او احترام می‌گذاشتند، در فراز و نشیب زندگی، توفان‌های اجتماعی و فرهنگی، او را از مشاوران خود می‌دانستند و از دیدگاه‌های او استفاده می‌کردند. (۲۸)
و همیشه نیکی‌های «خدیجه» بر زبان پیامبر بود و برای هرکس که از آن بانو خاطره‌ای داشت، احترام قائل بودند.
بسیار در تاریخ آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرمودند: «خَدیجَهُ وَاَینَ مِثْلُ خَدیجَهِ؟….»؛ (۲۹) «از خدیجه سخن گفتید، کجا مانند او پیدا می‌شود؟….».

۱۲- حق جویی و حق پذیری.

در این دنیا خیلی از افراد هستند که مستی‌های گوناگون، آفت جانشان می‌شود و نعمت‌های زندگی بلای وجودشان و رزق و روزی‌های خدا، زهر تلخ و موجب مرگشان می‌شود. یکی در اوج زیبایی و تناسب اندام است، و همان مستی زیبایی و ماهرویی، آفت جانش می‌شود.دیگری غرق در ثروت و امکانات است و از در و دیوار و آسمان و زمین برایش می‌ریزد، ولی همان ثروت و دارایی او را به تباهی و نابودی می‌کشاند.سومی در اوج اقتدار است و روزگار بر وفق مُرادش است، و این چرخش یکنواخت روزگار و احساس بی نیازی، او را از چرخش ناگهانی آن غافل ساخته و به طغیان می کشاندش.چهارمی مست جوانی است، و این نیروی جوشان و خروشان، قاتل جان و ایمان و خروش می‌شود.یکی دریای موّاج آگاهی‌ها و دانش‌هاست و در مستی آن غرق است و دیگری در اوج شهرت است و همان آلت قتالۀ شخصیت او می‌شود.یکی بر کرسی قدرت و فرمانروایی جا خوش کرده و همان ریاست و راحتی، او را به خودکامگی و طغیان می‌رساند و دنیا و آخرتش را می‌سوزاند و او را از راحتی به ناراحتی می‌رساند. همین طور می‌توان شمرد و تمام هم نمی‌شود… اما این بانوی بلندمرتبه، با اینکه غرق در زر و زیور، جمال و کمال، شور و شعور، عقل و درک، شهرت و آواز، و استقلال و…بود، از آفت‌ها و مستی‌های آن‌ها خود را حفظ کرد چرا که دارای روح حق پذیری و حق جویی بود، به خاطر همین هم نخستین ایمان آورنده‌ی به خدا و پیامبر از زنان و پیشگام تر ین در اسلام و نماز و هجرت و جهاد و فداکاری بود.
سپس پاداش این حق پذیری هم این بود که خدای پرمهر و بنده نواز، به فرشته‌ی وحی فرمان داد که در وقت فرود بر پیامبر صلی الله علیه و آله، درود و سلام او را هم به وسیله‌ی بنده‌ی برگزیده‌اش به خدیجه (سلام الله علیها) برساند، تا ثابت شود که خدا به پاداش آن ایمان خالص و ژرف و آن اعمال شایسته و پایدار، مقر زیبایی در بهشت برای او آماده کرده است (وَبَشِّرُها بَیْتٍ فِی الجَنَّهٍ مِن قَصْبٍ لاضحبٍ فیه وَلا نَصب… )(۳۰)

۱۳- درایت و خردمندی.

نعمت خرد و خردمندی و خردورزی درست، یعنی نگاه متفکرانه بر پدیده‌های آفرینش و شناخت روابط آن‌ها، یعنی دقت در سازمان وجودی خودمان، یعنی هدف داری و هدف شناسی و آراستگی به ارزش‌ها و پیراستگی از ضد ارزش ها و در کل یعنی اوج گرفتن به بندگی و ساختن شایسته و بایسته‌ی دنیا و آخرت بر اساس حق و عدل و برابری و ایثار و فداکاری.
«اَلعَقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمن وَ اکْتُسِبَ بِهِ الَجنان»؛ (۳۱) «عقل آن است که به وسیله‌ی آن خدای رحمان پرستش شود و به وسیله‌ی آن بهشت نصیب انسان شود.».
با دقت در معنای عقل، پس در نتیجه خدیجه (سلام الله علیها) خردمندترین بانوان روزگار است، چرا که او در پرتو خروش بود که نخستین بانویی بود که ایمان و اسلام آورد، همراز و هم‌سنگر و مددکار پیامبر صلی الله علیه و آله شد و همه‌ی هستی خود را خردمندانه برای ساختن دنیا و آخرتش ریخت و فدا کرد.
او در این راه، جهاد و فداکاری می‌کرد، پیامبر را دلداری می‌داد، به او امید می‌داد، او را دلگرم می‌کرد و پناهش می‌داد.
یکی از نوشته‌های تاریخی می‌گوید: «وَکانَتْ مِنْ اَحْسَنِ النِّساءِ جَمالاً، وَاَکْمَلُهُنَّ عَقلاً، وَاَتمَهُنَّ رَأیاً، وَاَکْثرُهُنَّ عِفَّهً وَدنیاً وحیاءً وَمُرُوَّهً وَمالاً… »؛ (۳۲) «خدیجه (سلام الله علیها) در زیبایی ظاهری و باطنی، زیباترین زنان روزگارش بود و از نظر خرد و اندیشه، خردمندترین و اندیشمندترین آنان، او در پاک روشی و پاک منشی، دین باوری و خداجویی، وقار و حیا و عزت و آزادگی آراسته‌ترین ها بود و در ثروت و امکانات، ثروتمندترین آن ها بشمار می رفت.».

نتیجه:

با توجه به ویژگی‌های مطرح شده مشخص است که، حضرت خدیجه (سلام الله علیها) دارای خود اندیشی و نو اندیشی هستند. این بانوی مکرمه اگرچه از تبار انسان‌های اصیل و با شرافت عرب آن زمان بودند لیکن خودشان، دارای امتیازات تحسین برانگیزی بودند و همواره برای رشد و پرورش چنین صفات انسانی و خداپسندانه تلاش می‌کردند.

پی‌نوشت‌:
 ۱۶- شیبانی، الکامل، ج ۲، ص ۶۳؛ عبدالرحمن ابوالفرج ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۳۶۷؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص ۱۴۷؛ عبیدالله بن احمدحسکانی، شواهد التنزیل لقوائد التفضیل، ج ۱، ص ۴۸۵٫
۱۷- زین الدین محمدبن علی ابن شهر آشوب، مناقب ال ابی طالب، ج ۱، ص ۱۷۵٫
۱۸- محمدباقرمجلسی، همان، ج ۱۶، ص ۱۱٫
۱۹- همان، ج ۱۶، صص ۷۱-۷۰؛ سیلاوی، همان، ص ۱۰۲٫
۲۰- محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری، ج ۲، ص ۷۹؛ ابن هشام، سیره ی ابن هشام، ج ۱، ص ۳۷۹٫
۲۱- محمدبن یعقوب بن اسحاق کلینی، اصول کافی، ج ۳، ص ۲۱۸؛ محمدبن حسن بن علی بن محمدبن حسین حرعاملی، وسایل الشیعه، ج ۳، ص ۲۴۳٫
۲۲- گنجی شافعی، کفایه الطالب، ص ۳۵۹٫
۲۳- ذبیح الله محلاتی، همان، ج ۲، ص ۲۰۶؛ عزالدین ابن اثیر، همان، ج ۵، ص ۴۳۸٫
۲۴- محمدباقرمجلسی در زمان خود از بعضی از بزرگان آورد که: مکان این خانه در مکه معلوم و مشهور است. بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۱۶۷٫
۲۵- مرتضی ابن محمدامین دزفولی، مناسک حج، ص ۱۲۲؛ محمدحسن نجفی، جواهرالکلام فی شرح شرایع الاسلام، ج ۲۰، ص ۶۹٫
۲۶- سبط ابن الجوزی، تذکره الخواص، ص ۲۷۱٫
۲۷- محمدالحسون، همان، ص ۱۹٫
۲۸- محمدباقرمجلسی، همان، ج ۱۶، ص ۱٫
۲۹- ذبیح الله محلاتی، همان، ج ۲، ص ۲۰۷؛ محمدباقرمجلسی، همان، ج ۴۳، ص ۱۳۰٫
۳۰- سبط ابن الجوزی، همان، ص ۲۷۲٫
۳۱- محمدحسین طباطبایی، تفسیرالمیزان، ج ۲، ص ۳۷۶، به نقل از اصول کافی، ج ۱، ص۱۱٫
۳۲- ذبیح الله محلاتی، همان، ج ۲، ص ۲۰۴٫
 کتابنامه:
طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، بیروت، دارالکتب العلمیه، بی تا.
ابن اثیر، عزالدین، اسد الغابه، بیروت، انتشارات دارالفکر،۱۴۰۹ه.
ابن اثیر، عزالدین، اسدالغابه، بیروت، دارالفکر،۱۴۰۹ه.
ابن جوزی، عبد الرحمن، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، بیروت، انتشارات صادق،۱۳۵۸ه.
ابن سیدالناس، عیون الأثر، بیروت، انتشارات دار القلم،۱۴۱۴ه.
ابن شهر آشوب، زین الدین محمدبن علی، مناقب ال ابی طالب، بی جا، انتشارات ذوی القربی، چاپ دوم، بی تا.
ابن هشام، سیره ی ابن هشام، بیروت، انتشارات دارالجیل،۱۴۱۱ه.
اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، تبریز، مکتبه ی بنی هاشم،۱۳۸ش.
امین انصاری، مرتضی ابن محمد، مناسک حج، قم، انتشارات مجمع فکر اسلامی،۱۴۲۵ه.
بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیرالقرآن، تهران، انتشارات موسسه بنیاد بعثت،۱۴۱۶ه.
البصری الزهری، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، بیروت، دار النشر دار صادر بی تا.
بیهقی، دلائل النبوه، بی تا، بی جا.
تهرانی، محمد، الفرقان فی تفسیرالقرآن بالقرآن، قم، انتشارات فرهنگ اسلامى،۱۳۶۵ ش، چاپ: دوم.
جوزی حنفی، سبط بن فرج، تذکره الخواص، شریف رضی،۱۴۱۸ ه، قم.
حرعاملی، محمد بن حسن، وسایل الشیعه، قم، مؤسسه ال البیت،۱۳۰۸ه.
حسکانی، عبید الله، شواهد التنزیل لقوائد التفضیل، تهران، وزارت ارشاد،۱۴۱۱ه.
حسنی، سید بن طاووس، الإقبال، تهران، دارالکتب الاسلامیه،۱۳۶۷ش .
حسنی، سید بن طاووس، منهج الدعوات، قم، دارالذخائر،۱۴۱۱ه.
الحسون، محمد، اعلام النساء المؤمنات، بی جا، انتشارات اسوه،۱۴۱۱ه.
حلی، علی بن یوسف، العدد القویه، قم، انتشارات سید الشهداء،۱۴۰۸ه.
راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسه امام مهدی،۱۴۰۹ه .
راوندی، قطب الدین، الخرائج والجرائح، قم، مؤسسه امام مهدی،۱۴۰۹ه.
سیلاوی، الانوار الساطعه، چابخانه علمیه،۱۴۲۱ه.
شیبانی، محمد بن عبد الکریم، الکامل فی التاریخ، دار النشر، دار الکتب العلمیه، بیروت،۱۴۱۵ هـ، الطبعه : ط ۲، تحقیق : عبد الله القاضی.
صالحی شامی، یوسف، سبل الهدی و الرشاد فی سیره خیرالعباد، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۱۴ه .
طبری، عماد الدین، بشارت المصطفی، نجف اشرف، انتشارات کتابخانه حیدریه، چاپ : دوم،۱۳۸۳ هجرى.
طوسی، محمد بن حسن، امالی طوسی، قم، انتشارات دارالثقافیه،۱۴۱۴ه.
عسقلانی، ابن حجر، الأصابه، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۱۵ه.
فرات کوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات کوفی، مؤسسه چاپ و نشر وابسته به وزارت ارشاد اسلامى چاپ : اول،۱۴۱۰ هجرى.
قمی مشهدی، محمد رضا، کنز الدقائق، تهران، سازمان چاپ وانتشارات وزارت فرهنگ اسلامی،۱۳۶۸ش.
کفعمی، ابراهیم بن علی، مصباح کفعمی، قم، انتشارات رضى (زاهدى)، چاپ : دوم،۱۴۰۵ هجرى.
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیههچاپ چهارم،۱۳۶۵ش.
الگنجی الشافعی، محمد بن طلحه، کفایه الطالب فی مناقب علی بن أبی طالب، داراحیاء تراث اهل البیت، طهران، ۱۴۰۴ ه، چاپ سوم.
مامقامی، عبد الله، تنقیح المقال، نجف، طبع رحلی، چاپ سنگی، مطیعه رضویه، بی تا.
مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، بیروت، مؤسسه الوفا،۱۴۰۴ه.
محدث نوری، مستدرک وسائل الشیعه، قم، مؤسسه آلالبیت،۱۳۰۸ه.
محلاتی، ذبیح الله، ریاحین الشریعه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ هفتم،۱۴۰۴ه.
مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۲۰ه.
نجفی، محمدحسن، جواهرالکلام فی شرح شرایع الاسلام، بی جا، دار الاحیاء للتراث العربی، چاپ هفتم، بی تا.
واسطی معروف به ابن المغازلی (شافعی)، علی بن محمد، المناقب، دار الاثار، یمن، صنعا،۱۴۲۴، چاپ اول.
یاقوت حموی، معجم البلدان، بی جا، انتشارات دارالصادر، چاپ دوم ۱۹۹۵ه.

منبع:مهدی وزنه؛اختصاصی راسخون

خدیجه (س) در قرآن

اشاره:

خَدیجَه دختر خُوَیلِد (درگذشت ۱۰ بعثت)، مشهور به خدیجه کبری(س) و ام المؤمنین، نخستین همسر پیامبر اکرم(ص) و مادر حضرت زهرا(س). خدیجه(س) قبل از بعثت با حضرت محمد(ص) ازدواج کرد و اولین زنی است که به وی ایمان آورد. خدیجه همه ثروت خود را در راه نشر اسلام به کار گرفت. پیامبر(ص) به احترام خدیجه، در طول حیات او همسری دیگر برنگزید و پس از درگذشت وی همواره از او با نیکی یاد می‌کرد. پیامبر از خدیجه دو پسر به نام‌های قاسم و عبدالله و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه (س) داشت. بنابراین همه فرزندان پیامبر اسلام(ص) به جز ابراهیم، از خدیجه(س) بودند.

در این مقاله به آیاتی از قرآن پرداخته می شود که از نگاه احادیث و مفسران در باره حضرت نازل شده و یا در ارتباط با ایشان می باشند .

خدیجه پاک و برگزیده…

و اذ قالت الملائکه یا مریم ان الله اصطفیک و طهرک و اصطفیک علی نساء العالمین
آنسان که ملائکه گفتند : ای مریم خداوند شما را پاک گردانید و برگزید و نیز بر تمام زنان جهان هستی برتری داد (سوره آل عمران آیه ۴۲)
مخاطب قرآن در این برتری کمال و پاکی حضرت مریم صلوات الله علیها می باشد لکن با توجه به اینکه مفسرانی چون قرطبی طبرسی ابن کثیر و آلوسی بغدادی در ذیل تفسیر این آیه با استناد به کلامی از رسول الله صلی الله علیه و آله که فرمودند : فضلت خدیجه علی نساء امتی کما فضلت مریم علی نساء العالمین یعنی خدیجه بر زنان امتم برتری یافت همانگونه که مریم بر زنان جهان برتری داشت و نیز در کلام دیگری که حضرت علی علیه السلام فرمودند که از رسول الله صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمودند : خیر نسائها مریم بنت عمران و خدیجه بنت خویلد (تفسیر ابن کثیر ج ۱ ص ۳۲۳ ) یعنی بهترین زنان مریم دختر عمران و خدیجه دختر خویلد هستند گویای این واقعیت است که مصداق دیگر این آیه حضرت خدیجه صلوات الله علیها نیز می باشند
بر استواری این ادعا احادیثی است که مفسران در ذیل تفسیر این آیه گزارش کرده اند و در آنها نام مبارک این بانوی کم نظیر جهان هستی بیان شده است چنانچه قرطبی می نویسد : ظاهر قرآن و احادیث اقتضا می کند که حضرت مریم از تمام زنان برتر و پس از آن فاطمه و سپس خدیجه و بعد آسیه باشد تفسیر جامع الاحکام ج ۴ ص ۵۹ این سخن مفهوم کلامی است که از رسول الله علیه و آله گزارش شده است بنگرید خدیجه در سنت را
امید آنکه با انس و ارتباط و توسل به حضرت خدیجه صلوات الله علیها این واقعیت در باور ما مسلمانان جای گیرد.

نقش حضرت خدیجه در بی نیازی رسول الله از نظر مالی و…

ووجدک عائلا” فاغنی
و تو را فقیر الی الله یافت و سپس بی نیاز کرد سوره ضحی آیه ۸
درتفسیر فرات کوفی با استناد به کلامی از ابن عباس خدیجه را عامل غنای رسول الله دانسته است .عن ابن عباس رضی الله عنه : ووجدک ضالا” عن النبوه “فهدی” الی النبوه “ووجدک عائلا” فاغنی” بخدیجه.تفسیر فرات کوفی حدیث ۷۳۰
اگرچه برخی از مفسران (زمخشری در کشاف ج ۴/۷۶۸ و علامه طباطبائی در المیزان ج ۲۰/۳۱۱ ) بی نیازی را اقتصادی دانسته اند لکن کلی بودن آیه و کلام امام رضا (علیه السّلام) (در تفسیر صافی ج ۴/۳۴۲ و کنز الدقایق ج ۱۴/۳۲۱) که فرمودند : خداوند با مستجاب نمودن دعای حضرت ایشان را بی نیاز نمودند .می توان خدیجه (سلام الله علیها) را عاملی بشری انسانی و مادی برای فراهم نمودن بستربی نیاز معنوی و مادی حضرت دانست .
و بر استواری این نتیجه کلام قرطبی است در تفسیر این آیه که می نویسد:
شما را بواسطه خدیجه رضی الله عنها بی نیاز نمود. (تفسیر الجامع الاحکام ج ۲۰/۷۲)

اسامى زیباى غدیر

اشاره:

نامها به سهولت در ذهنها جاى مى‏گیرند و به راحتى معانى بلند را منتقل مى‏کنند به همین دلیل و دلایل دیگر، نامگذارى روزها و یا هفته‏ها یکى از شیوه‏هاى تبلیغاتى مثبت و منفى شده است و مطرح شدن و رواج پیدا کردن ارزشها یا ضد ارزشها را در پى دارد. اسلام علاوه بر این که براى برخى از روزها اسمهاى خاصى مانند عید قربان، عید فطر، روز عرفه و … برگزیده بر همه این روزها نام ایام الله نهاده است تا عظمت و قداست این روزها هر چه بیشتر در ذهن و دل مؤمنان، نقش بسته و موجب تذکر و تنبه آنان گردد.

یکى از روزهایى که در اسلام براى تعظیم آن، از شیوه نامگذارى بهره گرفته شده “غدیر” است ویژگى غدیر این است که نامهاى گوناگونى براى آن قرار داده شده و این خود عظمت این روز را نسبت به روزهاى دیگر نشان مى‏دهد نامهاى روز غدیر، از اسرار و ابعاد این روز پرده برمى‏دارند هر نامى از این نامها درى تازه از قلعه بلند غدیر بر ما مى‏گشاید چرا که اسلام بر برگزیدن نامى براى زمان یا مکان و یا هر چیز دیگر، خصوصیات مسمى را در نظر داشته و به جنبه‏ها و زوایاى آن توجه کرده است. از این روى شناختن و شناساندن نامهاى روز غدیر یک ضرورت است. با این کار تصویرى روشن از این روز در ذهن و دل نقش بسته و بیش از پیش این روز بزرگ را مى‏شناساند.

شایسته است نامهاى غدیر را با بهترین شکل و زیباترین خط بنویسیم و محافل جشن و سرور عید غدیر را با آن، معنى و روحى تازه ببخشیم.

ویژگى غدیر این است که نامهاى گوناگونى براى آن قرار داده شده و این خود عظمت این روز را نسبت به روزهاى دیگر نشان مى‏دهد نامهاى روز غدیر، از اسرار و ابعاد این روز پرده برمى‏دارند هر نامى از این نامها درى تازه از قلعه بلند غدیر بر ما مى‏گشاید

آنچه در زیر مى‏آید پنجاه نام و یا صفت براى روز غدیر است که از روایات برگرفته‏ شده است :

۱ . بزرگترین عید خدا؛ “عیدالله الاکبر” (۱)

۲ . روز گشایش؛ “یوم وقوع الفرج” (۲)

۳ . روز خشنودى پروردگار؛ ” یوم مرضاه الرحمن” (۳)

۴ . روز زبونى شیطان؛ ” یوم مرغمه الشیطان” (۴)

۵ . روز مشعل فروزان دین؛ ” یوم منار الدین” (۵)

۶ . روز بپا خاستن؛ ” یوم القیام” (۶)

۷ . روز شادمانى؛ ” یوم السرور” (۷)

۸ . روز لبخند؛ ” یوم التبسم” (۸)

۹ . روز راهنمایى؛ ” یوم الارشاد” (۹)

۱۰ . روز بلندى گرفتن منزلت شایستگان؛ “یوم رفع الدرج” (۱۰)

۱۱ . روز روشن شدن دلایل خدا؛ ” یوم وضوح الحجج” (۱۱)

۱۲ . روز آزمایش بندگان؛ ” یوم محنه العباد” (۱۲)

۱۳ . روز راندن شیطان؛ ” یوم دحر الشیطان” (۱۳)

۱۴ . روز آشکار کردن حقیقت؛ ” یوم الایضاح” (۱۴)

۱۵ . روز بیان کردن حقایق ایمان؛ ” یوم البیان عن حقایق الایمان” (۱۵)

۱۶ . روز ولایت؛ ” یوم الولایه” (۱۶)

۱۷ . روز کرامت؛ ” یوم الکرامه” (۱۷)

۱۸ . روز کمال دین؛ ” یوم کمال الدین” (۱۸)

۱۹ . روز جداسازى حق از باطل؛ ” یوم الفصل” (۱۹)

۲۰ . روز برهان؛ ” یوم البرهان” (۲۰)

۲۱ . روز منصوب شدن امیرمؤمنان؛ ” یوم نصب امیرالمؤمنین(ع) ” (۲۱)

۲۲ . روز گواهى و گواهان؛ ” یوم الشاهد و المشهود” (۲۲)

۲۳ . روز پیمان؛ ” یوم العهد المعهود” (۲۳)

۲۴ . روز میثاق؛ ” یوم المیثاق المأخوذ” (۲۴)

۲۵ . روز آراستن؛ ” یوم الزینه” (۲۵)

۲۶ . روز قبولى اعمال شیعیان؛ ” یوم قبول اعمال الشیعه” (۲۶)

۲۷ . روز رهنمونى به رهنمایان؛ ” یوم الدلیل على الرواد” (۲۷)

۲۸ . روز امن و امان؛ ” یوم الامن المأمون” (۲۸)

۲۹ . روز آشکار کردن امور پنهان؛ ” یوم ابلاء السرائر” (۲۹)

۳۰ . عید اهل بیت(ع)؛ ” عید اهل البیت(ع)” (۳۰)

۳۱ . عید شیعیان؛ ” عید الشیعه” (۳۱)

۳۲ . روز عبادت؛ ” یوم العباده” (۳۲)

۳۳ . روز اتمام نعمت؛ ” یوم تمام النعمه” (۳۳)

۳۴ . روز اظهار گوهر مصون؛ ” یوم اظهار المصون من المکنون” (۳۴)

۳۵ . روز بر ملا کردن مقاصد پوشیده؛ ” یوم ابلاء خفایا الصدور” (۳۵)

۳۶ . روز تصریح برگزیدگان؛ ” یوم النصوص على اهل الخصوص” (۳۶)

۳۷ . روز محمد(ص) و آل محمد(ص)؛ ” یوم محمد(ص) وآل محمد(ص)” (۳۷)

۳۸ . روز نماز؛ ” یوم الصلاه” (۳۸)

۳۹ . روز شکرگزارى؛ ” یوم الشکر” (۳۹)

۴۰ . روز دوح (درختان پر شاخ و برگ)؛ ” یوم الدوح” (۴۰)

۴۱ . روز غدیر؛ “یوم الغدیر” (۴۱)

۴۲ . روز روزه‏ دارى؛ ” یوم الصیام” (۴۲)

۴۳ . روز اطعام؛ ” یوم اطعام الطعام” (۴۳)

۴۴ . روز جشن؛ ” یوم العید” (۴۴)

۴۵ . روز عالم بالا؛ ” یوم الملأ الاعلى” (۴۵)

۴۶ . روز کامل کردن دین؛ ” یوم اکمال الدین” (۴۶)

۴۷ . روز شادابى؛ ” یوم الفرح” (۴۷)

۴۸ . روز به صراحت سخن گشودن از مقام ناب؛ ” یوم الافصاح عن المقام الصراح” (۴۸)

۴۹ . روز افشاى پیوند میان کفر و نفاق؛” یوم تبیان العقود عن النفاق و الجحود” (۴۹)

۵۰ . روز گردهمایى و تعهد حاضران؛ ” یوم الجمع المسؤول” (۵۰)

پى‌نوشت‌:

۱٫ امام رضا(ع) مى‏فرماید: و هوعید الله الاکبر (عید غدیر، برترین عید خداوند است)، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۲٫ قال على (ع): هذا یوم فیه وقع الفرج، مصباح المتهجد، ص‏ ۷۰۰٫

۳٫ قال الصادق(ع): و فیه مرضاه الرحمن (در این روز، رضایت خداوند نهفته است)، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴٫ قال الرضا(ع): انه یوم مرغمه الشیطان، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۵٫ قال الصادق(ع): یوم منارالدین أشرف منهما (روز مشعل فروزان دین، از دو عید فطر و قربان گرامى‏تر است.

۶٫ قال الصادق(ع): ذلک یوم القیام (روزغدیر، روز بپاخاستن است) بحارالانوار، ج ۹۸، ص۳۲۳٫

۷٫ قال الصادق(ع): انه یوم السرور، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۸٫ قال الرضا(ع): و هو یوم التبسم ،المراقبات، ص۲۵۷٫

۹٫ قال على(ع): هذا یوم الارشاد ، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۰٫ قال على(ع): هذا یوم فیه … رفعت الدرج (این روزى است که منزلت شایستگان در آن، بلندى گرفت) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۱٫ قال على(ع): هذا یوم … فیه … وضحت الحجج (این روزى است که دلایل خداوند در آن، روشن گشت).

۱۲٫ قال على(ع): هذا یوم محنه العباد، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۳٫ قال على(ع): و هو … یوم دحرالشیطان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۴٫ قال على(ع): و هو یوم الایضاح (روزغدیر، روزآشکار کردن حقیقت است) مصباح المتهجد، ص۷۰۰٫

۱۵٫ قال على(ع): و هو … یوم البیان عن حقایق الایمان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۶٫ امام رضا(ع) در حدیثى مفصل، روزغدیر را روزعرضه ولایت به انسانها و مخلوقات معرفى مى‏کند، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۱۷ امام صادق(ع): در هنگام ملاقات با برادر ایمانى خود بگو: الحمدالله الذى اکرمنا بهذا الیوم (حمد خداوند را که ما را در این روز کرامت داد) المرقبات، ص ۲۵۷٫

۱۸٫ قال على(ع) و هو … یوم کمال الدین، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۹٫ قال على(ع): هذا یوم الفصل الذى کنتم توعدون، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۰٫ قال على(ع): و هو … یوم البرهان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۱٫ قال الصادق(ع): الیوم الذى نصب منه رسول الله امیرالمؤمنین(ع)، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۲۲٫ قال على(ع): وهو… یوم الشاهد و المشهود، مصباح المتهجد، ص۷۰۰٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین روز به گواهى گرفته شدگان (جمع مشهود) است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۲۳۱٫

۲۳٫ قال على(ع): و هو… یوم العهد المعهود، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰ .

۲۴٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین، روز میثاق گرفته شده است، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۱٫

۲۵٫ امام رضا(ع): روزغدیر، روز زینت است، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۲۶٫ قال الرضا(ع): یوم تقبل اعمال الشیعه، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۲۷٫ قال على(ع): هذا … یوم الدلیل على الرواد (این، روز رهنمونى به رهنمایان است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۸٫ قال على(ع): هذا یوم الامن المأمون، مصباح‏المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۹٫ قال على(ع): هذا یوم ابلاء السرائر، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۳۰٫ قال الصادق(ع): جعله عیدا لنا، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۰۰٫

۳۱٫ قال الصادق(ع): جعله عیدا … لموالینا و شیعتنا، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۰۰٫

۳۲٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روزعبادت است. الغدیر، ج ۱ ، ص ۲۸۵٫

۳۳٫ قال الصادق(ع): انه الیوم الذى… تمت فیه النعمه، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۳۴٫ قال على(ع): هذا یوم اظهارالمصون من المکنون، مصباح المجتهد، ص ۷۰۰٫

۳۵ قال على(ع): هذا یوم ابدى خفایا الصدور و مضمرات الامور، مصباح المتهجد، ص ۳۶۷٫ قال على(ع): هذا یوم النصوص على اهل الخصوص (این، روز تصریح برگزیدگان است) همان.

۳۷٫ قال الصادق(ع):هوالیوم الذى جعله لمحمد(ص) و آله(ع) ، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۳۸٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روز نماز است. الغدیر، ج ۱ ص ۲۸۵٫

۳۹٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روز شکرگزارى است. الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۴۰٫ قال على(ع): و انزل على نبیه فى یوم الدرج ما بین له عن ارادته فى خلصائه (و خداوند در روز دوم، اراده خویش را در حق بندگان خاص و گزیدگان خود اظهار داشت) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫ مقصود ازدرج ، درختان پر شاخ و برگى است که در سرزمین غدیر وجود داشت و حضرت در سایه آنها قرار گرفت و ولایت امیرمؤمنان(ع) را ابلاغ فرمود.

۴۱٫ این نام، معروفترین نام غدیر است که از مکان واقعه گرفته شده است.

۴۲٫ قال الصادق(ع): ذلک یوم صیام (روز غدیر، روز روزه ‏دارى است) بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴۳٫ امام صادق(ع): روز غدیر، روز اطعام است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴۴٫ قال الصادق(ع): انه یوم عید، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۲۹۸٫

۴۵٫ قال على(ع): هذا یوم الملأ الاعلى … (این روز عالم بالا است…) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۴۶٫ قال الرضا(ع): هو الیوم الذى اکمل الله فیه الدین، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۴۷٫ قال الصادق(ع): انه یوم فرح، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۴۸٫ قال على(ع): و هو … یوم الایضاح عن المقام الصراح (روزغدیر، روز به صراحت سخن گفتن از مقام ناب است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۴۹٫ قال على(ع): و هو یوم تبیان العقود عن النفاق و الجحود (غدیر، روز باز کردن گره پیوند میان کفر و نفاق است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۵۰٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین، روز بازخواست شدگان است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۰٫

منبع:ماهنامه کوثر، شماره ۲

پیامبر(ص) در خانه، سازگارى، مهربانى، مدیریت (۱)

اشاره:

زندگى پیامبر اکرم(ص) در نوشته‏هاى بی‏شمار، از ابعاد گوناگون بررسى شده است. در این نوشتار تلاش شده از دیدگاه امور خانوادگى به این مسأله توجه شود، زیرا پیامبر اکرم(ص) نه تنها همسران متعدد داشته . و این خود طبعا در محیط خانه مشکل‏ساز است . بلکه برخى از آن زنان از ویژگیهاى روحى خاصى برخوردار بودند که حتى جنگ بزرگى نظیر جَمَل را رهبرى کرده و در میدان جنگ حاضر شده و در امور ریز و درشت دخالت می‏کردند.

به همین جهت براى هر مسلمانى شایسته است بداند پیامبر اکرم(ص) در خانه، با همسران چه برخوردى داشتند. آیا خانه پیامبر اکرم(ص) هر روز پر از نزاع، زد و خورد و حرفهاى ناشایست بود؟ آیا زنان . از آن‏رو که ایشان پیامبر خدا و حکم او حکم خدا و داراى لشکر و امکانات و فرماندهى بود، کاملاً تسلیم او بودند و هیچ تخلفى نمی‏کردند و تنشى در خانه وجود نداشت؟ یا اینکه از طرف همسران یا برخى از آنان پیوسته سعى در ایجاد نزاع، اختلاف و درگیرى بود، ولى آن حضرت با گذشت، محبت و بزرگوارى، آنان را شرمنده می‏ساخت و از همین راه توانسته بود چندین همسر را اداره کند، بدون اینکه نیاز باشد وقت خود را صرف دعواهاى خانوادگى کند و یا اینکه آنان را مجبور کند در نکاح او باقى باشند، و نیز بدون اینکه با امکانات مادى فراوان، آنان را به سکوت بکشاند؛ همچنین بدون اینکه نیاز باشد آزادى آنان را محدود یا شخصیت آنان را تحقیر کند؛ بلکه آنچنان اخلاق حسنه و کرامت و بزرگوارى او بر خانه سایه افکنده بود که همگان را تسلیم خود ساخته بود و حتى هنگامى که برخى از همسران توطئه عظیمى علیه او تدارک دیدند و خداوند پیامبر اکرم(ص) را از آن توطئه آگاه ساخت، آن حضرت(ص) تنها قسمتى از ماجرا را براى آنان بازگو کرد و با بزرگوارى تمام از گفتن بقیه مراحل توطئه خوددارى کرد و حتى آنان را به خاطر توطئه مورد عتاب، طلاق و غیره قرار نداد. به هر حال در این سلسله نوشتار سعى بر نشان دادن سازگاریها و بزرگواریهاى پیامبر اکرم(ص) در خانواده است. در انتخاب نمونه‏ها تلاش شده است مواردى ذکر شود که از مسلمات تاریخ و یا داراى شاهد قرآنى است و هر دو گروه شیعه و سنى به گونه‏اى آن را بیان کرده باشند.

به امید اینکه همگان از اخلاق کریمه و رفتار بزرگوارانه پیامبر اکرم(ص) درس بیاموزیم و با پیاده کردن اندکى از آن روشها به زندگى خانوادگى طراوت بخشیم و از نزاعهاى بیهوده بپرهیزیم و سعى کنیم بر خوبیهاى خود بیفزاییم و از بدیها دورى کنیم.

قبل از شروع بحث، ذکر یک نکته بسیار ضرورى به نظر می‏رسد و آن اینکه توجه داشته باشیم در امور اجتماعى نمی‏توان علتها را از یکدیگر کاملاً جدا کرد و سهم هر علت را در معلول و در حوادث بعدى به طور کامل، ردیابى کرد. در آزمایشگاهها و علوم طبیعى، همه عوامل و شرایط را ثابت می‏کنند و تنها یکى را متغیر قرار می‏دهند و اثر آن را بررسى می‏کنند. در آزمایش بعدى این عامل را ثابت و عامل دیگرى را متغیر قرار می‏دهند؛ اما در بررسى امورى که مربوط به جامعه انسانى است، عوامل به دست ما نیست، تا برخى را ثابت و برخى را متغیر قرار دهیم. از طرف دیگر بشر چون داراى ذهن و عقل و شعور است، براى خود برنامه‏ریزى می‏کند و آنها را از دیگران مخفى می‏کند. گاه در گیر و دار مسایل روزمره حوادثى پیش می‏آید که موجب می‏شود پرده از اسرار کنار رود و درون وى آشکار شود، ولى بسیارى از مکنونات و اسرار افراد پیوسته مخفى می‏ماند. در حالى که این برنامه‏ها و تصمیمهاى درونى، اثرات فراوانى در خارج گذاشته و کارهاى مختلفى بر اساس آن انجام گرفته، ولى انگیزه و علت اصلى این کارها ظاهر نشده است. براى نمونه هر کس می‏تواند به زندگى شخصى خود سرى بزند و یا زندگینامه برخى سیاستمداران شکست‏خورده را . که در اواخر عمر نوشته‏اند . مطالعه کند. عکس این مسأله نیز ممکن است، یعنى حادثه‏اى در زمانى اتفاق می‏افتد، ولى عوامل آن بر ما پوشیده است و نمی‏دانیم چرا چنین حادثه‏اى اتفاق افتاده است.

در بررسى سازگاریهاى پیامبر(ص) با همسرانش و اعمال و رفتار آنان با

پیامبر اکرم(ص) همه این امور وجود دارد؛ خصوصا با گذشت هزار و چهار صد سال و نیز وجود دستهاى مرموزى که پیوسته براى حمایت از شخصى و منکوب کردن شخص دیگرى در طول تاریخ دست به کار است، یافتن عوامل و نقش هر یک و بررسى و توجیه هر کار، با مشکلات بسیارى مواجه است.

در این نوشتار براى اینکه مشکلى بر مشکلات افزوده نشود و حتی‏المقدور در حل مشکلات و آسان کردن آنها تلاش شود، سعى شده است در هنگام بررسى هر عامل، از سایر عوامل چشم‏پوشى شود و آن عامل در وقت و جاى مناسب خود بررسى شود. به عبارت دیگر اگرچه جامعه و تأثیرات افراد در یکدیگر به صورت آزمایشگاه علوم طبیعى نیست، ولى سعى شده است هنگام بررسى براى سهولت در فهم، نظیر آزمایشگاه عمل شود. همچنان که سعى شده است حوادثى که ناگهان به وقوع می‏پیوست، تحلیل شود و عوامل مخفى آن با توجه به قراین و شواهد روشن شود.

این نوشتار، دربردارنده سه فصل است:

۱. نمونه‏هایى از ناسازگارى همسران پیامبر، شامل دو بخش: با استناد به آیات، و روایات؛

۲. نگاهى به مباحث مطرح شده از دیدگاهى دیگر، شامل دو بخش: علت تعدد همسران پیامبر، دستاوردهاى ازدواجها و چند پرسش در باره زندگى خصوصى پیامبر؛

۳. بزرگوارى و اخلاق نیکوى پیامبر، شامل دو بخش: نمونه‏هایى از برخورد پیامبر با دیگران، و برخوردهاى پیامبر در خانواده.

فصل اول

نمونه‏هایى از ناسازگاریهاى همسران پیامبر(ص) با استناد به آیات و روایات

در این فصل سعى می‏شود نمونه‏هایى از ناسازگاریهاى همسران پیامبر اکرم(ص) با استفاده از آیات و روایات ذکر شود.

این فصل به دو بخش تقسیم می‏شود: در بخش اول نمونه‏هایى از آیات قرآن را که در آنها برخى کارهاى همسران پیامبر(ص) و آزار و اذیتهاى آنان بیان شده است، مطرح می‏کنیم. در این بخش سعى بر این است که در مرحله اول بدون نظر به شأن نزولها و سایر مسایل جنبى، خود آیات مورد تحلیل قرار گیرد، سپس به شأن نزولها نظرى افکنده شود و در مواردى که شأن نزولهاى مختلفى ذکر شده، با کمک خود آیه یکى از آنها ترجیح داده شود.

در بخش دوم، به ذکر نمونه‏هایى از ناسازگاریهاى همسران حضرت با استفاده از روایات پرداخته شده است. روشن است در هیچ یک از دو بخش، نه در صدد برشمردن تمامى موارد ناسازگارى و نه در صدد بیان مهمترین موارد آن بوده‏ایم، بلکه هر آنچه ذکر شده، تنها نمونه‏اى است، بدون هیچ ویژگى خاص دیگر.

بخش اول

نمونه‏هایى از ناسازگارى با استفاده از آیات

نمونه اول:

آیه‏هاى سوره تحریم

«یآ أَیهَا النَّبِى لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ اللّه‏ُ لَکَ تَبْتَغِى مَرْضَاتَ أَزْوجِکَ وَ اللّه‏ُ غَفُورٌ رَّحیمٌ، قَدْ فَرَضَ اللّه‏ُ لَکُمْ تَحِلَّهَ أیمنِکُمْ وَ اللّه‏ُ مَوْلکُمْ وَ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ، وَ إذْ أَسَرَّ النَّبِى إِلَى بَعْضِ أَزْوجِهِ حَدِیثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّه‏ُ عَلَیهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنبَأَکَ هَذا قالَ نَبَّأَنِى الْعَلیمُ الْخَبیرُ، ۳ إِن تَتُوبَآ إِلى آللّه‏ِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا وَ إِنْ تَظَهَرَا عَلَیهِ فَإِنَّ اللّه‏َ هُوَ مَوْلَئهُ وَ جِبرِیلُ وَ صَلِحُ الْمُؤْمِنینَ و الْمَلئِکَهُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهیرٌ؛۱

اى پیامبر! چرا براى جلب رضایت همسرانت آنچه را که خدا به تو حلال کرده است، حرام می‏کنی؟ و خداوند بخشاینده و مهربان است! خداوند گشودن این گونه سوگندها را بر شما واجب کرده و خدا مولاى شما و دانا و حکیم است. و هنگامى که پیامبر سرّى را با برخى همسرانش در میان نهاد و هنگامى که او آن را (به دیگران) خبر داد و خداوند پیامبر را (از افشاى سرّ) باخبر ساخت، پیامبر برخى را به او شناسانده و از گفتن برخى خوددارى کرد. هنگامى که پیامبر، وى را از آن باخبر ساخت، (او) گفت: این خبر را چه کسى به تو داد؟ (پیامبر) گفت: خداى داناى آگاه مرا باخبر ساخت. اگر شما دو زن توبه کنید، بهتر است، اما دلهاى شما سخت شده است و اگر با پشتیبانى هم علیه او (پیامبر) قیام کنید، خداوند یاور اوست و نیز جبرئیل و مؤمنان شایسته و فرشتگان نیز پشتیبان وى خواهند بود.»

قبل از مراجعه به تفاسیر و شأن نزولها امورى را که از خود آیات می‏توان به دست آورد، مرور می‏کنیم، تا با کمک آن بتوانیم شأن نزول واقعى را بیابیم؛ زیرا شأن نزولهاى گوناگونى در اینجا نقل شده است؛ اگرچه همه آنها در این مشترکند که برخى از همسران . به طور مشخص حفصه و عایشه . موجبات ناراحتى پیامبر(ص) را فراهم کردند، ولى دانستن شأن نزول حقیقى در این آیات بسیار مهم است، تا معلوم شود نوع آزار چه بوده است.

نکته‏ها:

۱. پیامبر اکرم براى جلب رضایت همسرانش چیزى را که بر وى حلال بود، حرام کرد.

۲. نحوه حرام کردن این بود که پیامبر اکرم سوگند یاد کرد دیگر آن حلال را که خداوند براى وى قرار داده بود، مرتکب نشود.

۳. با اینکه عمل به مفاد سوگند واجب است و مخالفت کننده با سوگند باید کفاره بدهد، خداوند بر پیامبر(ص) واجب کرد این سوگند را بشکند . و همان طور که در روایات هست، کفاره آن را هم بدهد، که حضرت چنین کرد.

۴. پیامبر اکرم به یکى از همسرانش سرّى را بیان کرد و از او خواست آن سرّ را فاش نکند.

۵. او سرّ پیامبر را فاش کرد.

۶. خداوند پیامبر را از فاش شدن سرّ باخبر ساخت.

۷. پیامبر قسمتى از سرّ فاش شده را به آن همسر گفت.

۸. او با تعجب پرسید: از کجا دانستى و پیامبر(ص) جواب داد: خداوند مرا باخبر ساخت.

۹. سرّى که بیان شد، داراى پیامدهاى متعدد بود و پیامبر از برخى از آنها پرده برداشت و باقى را پوشیده نگه داشت.

۱۰. همسر پیامبر این سرّ را با یکى دیگر از همسران آن حضرت در میان گذاشت.

۱۱. سرّ فاش شده یا تبعات آن داراى گناهى عظیم بود که نیاز به توبه داشت.

۱۲. آن همسران در اثر این مسأله به بازگشت دل از حق گرفتار شدند که توبه کردن براى آنان کار مشکلى بود.

۱۳. یاور پیامبر(ص)، خداوند و جبرئیل و افرادى که مؤمنان شایسته‏اند، می‏باشد. از تفاسیر و روایات و مفرد بودن «صالح» معلوم می‏شود آن یاور، تنها حضرت علی(ع) است.

۱۴. در صورت ادامه ماجرا و تصمیم آن دو زن براى توطئه علیه پیامبر(ص) ملائکه به یارى حضرت می‏شتابند.

۱۵. شاید «وَ اِذْ» دلالت کند بر اینکه دو حادثه اتفاق افتاده که مشابه یکدیگر بوده و در یکى پیامبر(ص) چیزى را بر خود حرام کرده و در دیگرى سرّى از اسرار را با همسرش در میان گذاشته است.

۱۶. از لحن آیات و خصوصا با توجه به آیات دیگر همین سوره . که از زنان حضرت لوط و حضرت نوح که شوهرانشان را اذیت کردند و به آنان خیانت روا داشتند، ذکرى به میان می‏آید . روشن می‏شود برخورد و عمل این همسران کارى بسیار زشت و ناپسند بوده و نوعى خیانت است و آنان در حد زن حضرت لوط و زن حضرت نوح سقوط کرده‏اند.

توضیح نمونه اول با استفاده از شأن‏نزولها

مفسران در شأن‏نزول این آیات اختلاف زیادى دارند و موارد مختلفى را ذکر کرده‏اند، از جمله:

۱. رسول اکرم(ص) پس از نماز صبح به حجره‏هاى همسرانش سر می‏زد. نزد یکى از همسرانش۲ ظرف عسلى بود که برایش هدیه آورده بودند. او براى پیامبر از آن عسل شربتى

درست می‏کرد. بنابراین وقتى پیامبر(ص) وارد می‏شد تا سلام بکند و بگذرد، او پیامبر(ص) را نگه می‏داشت، تا شربت را به او بدهد. عایشه حسادت کرد و به همسران دیگر رسول‏اللّه‏ گفت: وقتى پیامبر(ص) نزد شما آمد تا سلام کند، بگویید دهانت بوى «مَغافیر» می‏دهد، که گیاهى بدبو است، تا به این وسیله پیامبر(ص) را از ماندن بیشتر در یک جا و نوشیدن شربت منع کنند. عایشه همین که پیامبر(ص) را دید، بینى خود را گرفت و گفت: مغافیر خورده‏ای؟ پیامبر(ص) فرمود: نه، نزد فلان زن شربت عسل خورده‏ام. گفت: حتما زنبور آن از شیره غُرْفُط مکیده است. پیامبر اکرم(ص) براى رضایت همسرانش سوگند یاد کرد دیگر از آن شربت نخورد.۳

نکته‏ها:

۱. طبق این شأن‏نزول سرّى را که رسول‏اللّه‏ به برخى همسرانش گفت، مربوط به تحریم شربت بود و حضرت نخواست که خبر به گوش صاحب عسل برسد و او ناراحت شود. اما اینکه چگونه پیامبر اکرم(ص) پس از فاش شدن سرّ، برخى را براى فاش کننده سرّ گفت و برخى را نگفت و چگونه یک جمله خبرى که بیانگر یک چیز است، قابل تقسیم است، که برخى را بیان کند و برخى را نه، معلوم نیست؛ به همین جهت این شأن‏نزول با «عَرَّفَ بَعْضَه وَ اَعْرَضَ عَنْ بَعْض» ناسازگار است و قابل قبول نیست.

۲. از شأن‏نزول ذکر شده معلوم می‏شود عایشه در خانه پیامبر داراى موقعیت بوده است، زیرا وقتى او تصمیم می‏گیرد پیامبر(ص) را از ماندن بیشتر در یکى از حجره‏ها منع کند و به دیگران می‏گوید به پیامبر بگویید دهانت بوى مغافیر می‏دهد، آنان گوش می‏کنند و چنین کارى را انجام می‏دهند.

۳. عایشه در برخورد با پیامبر(ص) ماهرانه عمل می‏کند: اول با گرفتن دست جلوى بینى، پیامبر را حساس می‏کند و وقتى حضرت می‏فرماید مغافیر نخورده‏ام و عَسَل خورده‏ام، با مهارت می‏گوید: حتما زنبور عسل از شیره غُرفُط مکیده است!

۴. پیامبر(ص) به هیچ وجه نمی‏خواست دهانش بوى بد بدهد و با متوجه شدن بوى دهان، عسل را بر خود حرام می‏کند؛

۵. پیامبر(ص) هیچ گاه آزرده‏خاطر شدن همسرانش را نمی‏پسندد و از همین‏رو می‏خواهد خبر این تحریم فاش نشود، تا آن همسر ناراحت نشود و از طرفى دیگر مردم تصور نکنند عسل حرام شده است.

۶. علاوه بر اینکه عایشه در نزد سایر همسران پیامبر موقعیت داشت و براحتى توانست توطئه خود را با کمک آنان اجرا کند، معلوم می‏شود همسران پیامبر نسبت به زنى که داراى عسل بوده، حساسیت داشته و می‏خواستند او را از گردونه خارج کنند، یا خودشان را هم‏رتبه او قرار دهند.

دومین شأن‏نزول:

رسول اکرم(ص) هر روز نزد یکى از همسرانش می‏ماند، تا رعایت عدالت بشود. روزى که نوبت حفصه بود، بر او وارد شد، ولى حفصه از حضرت اجازه خواست براى کارى نزد پدرش برود و در نبود او، ماریه قبطیه که مادر ابراهیم فرزند رسول‏اللّه‏ بود و به خدمت حضرت مشغول بود، پیامبر را نزد خود خواند. حفصه برگشت و وقتى فهمید ماریه نزد پیامبر بوده است، بناى ناسازگارى را گذاشت و گفت: در روز من، در حجره من و با غیر من؟! هرگز نمی‏شود. پیامبر اکرم براى راضى کردن او گفت: ماریه را بر خود حرام می‏کنم و سوگند یاد می‏کنم دیگر با او خلوت نکنم و این مسأله را با کسى در میان مگذار. ولى حفصه بلافاصله عایشه را از این حادثه باخبر کرد.۴

سومین شأن‏نزول:

شأن‏نزول سومى که نقل شده مانند شأن‏نزول دوم است، فقط مقدارى اضافه دارد.۵

نکته‏ها:

۱. از این شأن‏نزول استفاده می‏شود حفصه و عایشه در یک خط و در یک راستا کار می‏کردند و اخبار را سریعا به یکدیگر منتقل می‏کردند و عایشه نقش مرکزیت داشته و زود در جریان کارها قرار می‏گرفت.

۲. حفصه و عایشه نسبت به ماریه حساسیت داشتند و از اینکه پیامبر او را بر خود تحریم کرد، بسیار خوشحال شدند؛ به طورى که وقتى پیامبر از حجره حفصه خارج شد، او با مشت به دیوار اتاق عایشه زد و وى را از این خبر مهم آگاه کرد.

۳. شاید حساسیت عایشه و حفصه . خصوصا عایشه . از آن‏رو ناشى شد که هیچ کدام از همسران پیامبر(ص) در مدینه از ایشان داراى فرزند نشدند و تنها ماریه بود که صاحب فرزندى به نام ابراهیم شد. در این صورت عایشه . که عقیم بود . جا داشت بیشترین حساسیت را نشان بدهد.

نمونه دوم:

آیه‏هاى ۲۸ و ۲۹ سوره احزاب

«یا اَیهَا اَلْنَبِى قُلْ لأَِزواجِکَ اِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاهَ الدّنیا وَ زینَتَها فَتَعالَینَ اُمَتَّعکُنَّ و اُسَرِّحْکُنَّ سَراحا جمیلاً. وَ اِنْ کُنتُنَّ تُرِدْنَ اللّه‏َ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الأخِرَهَ فَأِنَّ اللّه‏َ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْکُنَّ أَجْرا عَظیما؛۶

اى پیامبر! به هسمرانت بگو: اگر خواهان زندگى دنیا و زینت آن بوده‏اید، بیایید شما را با متاع دنیوى بهره‏مند سازم و شما را به طلاقى نیکو طلاق دهم. و اگر خواهان خدا و رسول او و آخرت بوده‏اید، خداوند براى نیکوکاران پاداش عظیمى تدارک دیده است.»

شأن‏نزول:

هنگامى که رسول‏اللّه‏ در غزوه خیبر پیروز شد و بر گنجهاى آل‏ابی‏الحقیق دست یافت، همسرانش . یا برخى از آنان . گفتند: آنچه را که به دست آوردى، به ما بده. پیامبر به آنان

فرمود: بین مسلمانان آن طورى که خداوند دستور داده بود، تقسیم کردم. زنان غضبناک شدند و گفتند: شاید فکر می‏کنى اگر ما را طلاق دهى، همطرازهایى از قوم خود پیدا نمی‏کنیم که ما را به همسرى برگزینند؟! خداوند براى رسولش حمیت و غیرت به خرج داد و دستور داد حضرت از آنان کناره‏گیرى کند.

پیامبر اکرم از آنان کناره‏گیرى کرد و در «مشربه امّ‏ابراهیم»۷ بیست و نه روز باقى ماند، تا زنان حایض شوند و پاک گردند، تا طلاق‏دادنشان جایز باشد. آنگاه آیه تخییر آمد و آنان را بین زندگى ساده و فقیرانه پیامبر اکرم همراه با آخرت و بین دنیاخواهى و بهره‏ورى از متاع دنیا و طلاق، بدون نزاع و کشمکش مخیر ساخت. «ام‏سلمه» برخاست و گفت: خدا و رسول را برگزیدم. دیگران نیز برخاستند و دست در گردن پیامبر انداختند. در روایات اهل سنت آمده است: پیامبر اول آیه تخییر را بر عایشه خواند و او پیامبر را برگزید.

آیا همه همسران پیامبر از او نفقه بیشترى طلب کردند، یا تنها برخى از آنان این خواسته را داشتند؟

از تفسیرها چیزى معلوم نشد، ولى روشن است که پیامبر از همه آنان کناره گرفت و همه را بین همسرى خود با زندگى ساده و یا طلاق محترمانه و بهره‏مند شدن از متاع دنیا مخیر ساخت.

روایتهاى مبغوض بودن طلاق

اگر آیه قرآن را کنار روایاتى که طلاق را مبغوض‏ترین اشیا می‏داند، قرار دهیم، زمینه براى بحثهاى بعدى آماده‏تر می‏شود.

احادیث شیعه

امام صادق(ع): «ان اللّه‏ عز و جل یحِبّ البیت الذى فیه العُرس و یبغض البیت الذى فیه الطلاق و ما من شئٍ ابغض الى اللّه‏ عز و جل من الطلاق؛۸ خداوند خانه‏اى را که در آن عروسى باشد، دوست دارد و خانه‏اى را که در آن طلاق باشد، دوست ندارد و هیچ چیز نزد خدا از طلاق مبغوض‏تر نیست.»

امام صادق(ع): «سمعتُ ابى یقول: ان اللّه‏ عز و جل یبغض کلَّ مِطلاق و ذَوّاق؛۹ از پدرم شنیدم: خداوند هر انسان مطلاق (زیاد طلاق‏دهنده) و ذوّاق . که هر لحظه هوس زنى را دارد . مبغوض می‏دارد.»

احادیث اهل سنت از رسول اکرم(ص)

ان اللّه‏ تعالى یبغضُ الطّلاقَ و یحِبُّ العتاق؛۱۰ خداوند طلاق را مبغوض می‏دارد و آزادسازى را دوست می‏دارد.

ما احلّ اللّه‏ شیئا ابغضَ الیه من الطلاق؛۱۱ خداوند چیزى مبغوض‏تر از طلاق را حلال نکرده است.

ابغض الحلال الى اللّه‏ الطلاق؛۱۲ مبغوض‏ترین حلالها نزد خداوند طلاق است.

تزّوجوا و لا تطلّقوا فانّ الطلاق یهتزّ منه العرش؛۱۳ ازدواج کنید و طلاق ندهید، زیرا طلاق عرش خدا را به لرزه می‏آورد.

وقتى که طلاق مبغوض‏ترین راه حلال است . نظیر: آخِرُ الدواء اَلْکَی؛ آخرین دوا داغ کردن و سوزاندن است . و تا راههاى مسالمت‏آمیز دیگرى باشد، کسى این راه را پیشنهاد نمی‏کند؛ از این‏رو روشن می‏شود چقدر زنانِ پیامبر یا برخى از آنان براى ایشان مشکل آفریده و چقدر او را اذیت کرده‏اند که خداوند به مبغوض‏ترین راههاى حلال رضایت داده است و حتى پیامبرش را تشویق می‏کند آنها را طلاق گوید: «عَسَى رَبُّهُ إِن طَلَّقَکُنَّ أَن یبْدِ لَهُ أَزْواجا خیرا مِنْکُنَّ؛۱۴ خداوند امیدوار است که اگر او شما را طلاق دهد، بهتر از شما را نصیب او کند.» بنابراین مسأله نباید منحصر به زیاده‏خواهى در سهم غنیمت یا اتهام بد بویى دهان پیامبر باشد؛ اگرچه اینها نیز مهم است. دنیاخواهى زنان پیامبر را آیه ۲۸ سوره احزاب با صراحت بیان می‏کند. در واقع پیامبر را به سوى زندگى تجملاتى کشیدن، پوچ کردن دین از درون و تضعیف کردن ارزشهایى است که اسلام براى احیاى آنها آمده است.

براى اینکه با اخلاق، کارها و روحیات همسران پیامبر بیشتر آشنا شویم، بحث را با احادیثى از این همسران یا پدران آنان پى می‏گیریم، تا مقدارى از زوایاى ناگفته زندگى پیامبر و آزار و اذیتهاى آنان روشن و معلوم شود حوادث سهمگین در خانواده پیامبر اکرم اتفاق می‏افتاد و حرفهاى گوناگونى زده می‏شد که هر کدام از آنها براى تخریب بناى خانواده کافى بود، ولى بزرگوارى، مدیریت و متانت پیامبر(ص) نمی‏گذاشت آن حادثه یا سخن در جامعه راه یابد. و از طرفى نشان می‏دهد هیچ پیامبرى مانند ایشان اذیت نشد، و این تنها مربوط به اذیتهاى مشرکان و کفار نبود.

نمونه سوم:

آیه ۱۱ سوره حجرات

«یآ أَیهَا الَّذینَ آمَنوُا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قوْمٍ عَسَى أَن یکُونُوا خَیرا مِنْهُمْ وَ لا نِسَآءٌ مِن نِسآءٍ عَسَى أَن یکُنَّ خَیرا مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزوا أَنْفُسَکُمْ وَ لا تَنَابَزُوا بِالأَلقبِ بِئسَ الإسْمُ الأِفُسُوقُ بَعْدَ الأِیمنِ؛۱۵ اى اهل ایمان! گروهى (از شما) گروه دیگر را مسخره نکند؛ شاید آن مسخره شدگان از اینها بهتر باشند و زنان، زنان دیگر را (مسخره نکنند) شاید آنها بهتر باشند و از یکدیگر عیب مگیرید و به همدیگر لقبهاى زشت ندهید. چه ناپسند است نام زشت پس از ایمان!»

از انس نقل شده است که «و لانساء من نساء …» در مورد عایشه و حفصه نازل شده است که ام‏سلمه را مسخره کردند. او با پارچه‏اى سفید دو کشاله ران خود را می‏بسته و دو طرف پارچه از پشتش آویزان بود. عایشه می‏گفت: ببینید چه چیزى مانند زبان سگ از پشت او آویزان است!

و گفته شده است: عایشه او را به خاطر کوتاهى قد مورد تمسخر و عیبجویى قرار می‏داد.۱۶

در مورد این آیه ابن‏عباس نقل کرده است: روزى صفیه گریان نزد پیامبر اکرم(ص) آمد و گفت: عایشه مرا سرزنش کرد و گفت: اى یهودى، فرزند یهودى! پیامبر اکرم فرمود: چرا به او جواب ندادى که پدرم هارون است و عمویم موسى و شوهرم محمد؟! آنگاه آیه فوق نازل شد.۱۷

کسى که در آیات قرآن و تفاسیر و شأن‏نزولها تفحص کند، نمونه‏هایى اینچنین پیدا می‏کند، ولى قصد ما شمارش تمامى موارد نیست و حکم به صحت تمامى موارد نمی‏کنیم و فعلاً در صدد تفکیک بین شأن‏نزول و سبب نزول نیستیم، ولى از برخى آیات بخوبى روشن می‏شود پیامبر از دست برخى همسرانش بشدت آزرده خاطر بود

پی نوشت:

۱ . تحریم (۶۶)، آیه ۱ . ۴٫

۲ . در اینکه آن زن چه کسى بود، نیز اختلاف است. برخى گفته‏اند زینب بنت جحش، برخى گفته‏اند: سوده، و برخى: ام‏سلمه و برخى گفته‏اند او حفصه بود.

۳ . مجمع‏البیان، ذیل آیه؛ درّالمنثور، ذیل آیه؛ بحارالانوار، ج۲۲، ص۲۲۸٫

۴ . بحارالانوار، ج۲۲، همان، ص۲۲۹٫

۵ . تفسیر على بن‏ابراهیم، ج۲؛ بحارالانوار، ج۲۲، ص۲۳۹٫

۶ . احزاب، آیه ۲۸ . ۲۹٫

۷ . مشربه ام‏ابراهیم: منزل مسکونى ماریه همسر پیامبر.

۸ . وسائل‏الشیعه، ج۱۵، ص۲۶۷٫

۹ . همان.

۱۰ . کنزالعمال، ج۹، ص۶۶۱٫

۱۱ . همان.

۱۲ . همان.

۱۳ . همان.

۱۴ . تحریم، آیه ۵٫

۱۵ . حجرات، آیه ۱۱٫

۱۶ . مجمع‏البیان، ج۹، ص۱۳۵٫

۱۷ . همان.

منبع :پیام زن شماره ۹۳،آذر ماه ۱۳۸۳

پیامبر(ص) در خانه، سازگارى، مهربانى، مدیریت (۳)

اشاره:

در دو بخش پیشین به بیان نمونه‏هایى از ناسازگارى همسران پیامبر، با استناد به آیات و روایات پرداختیم. اینک نگاهى به نمونه‏هاى مطرح شده، از دیدگاهى دیگر داریم، تا میزان مداراى پیامبر را دریابیم و به پرسشهایى . که در قسمتهاى پیشین مطرح بوده است . پاسخ گوییم.

فصل دوم

نگاهى به نمونه‏هاى مطرح شده از دیدگاهى دیگر

پس از بیان حوادث گوناگون و ذکر نمونه‏هاى متعدد از ناسازگاریها در زندگى برخى همسران پیامبر سعى می‏کنیم آنها را از منظر و دیدى دیگر بررسى کنیم، تا بتوانیم مقدار مداراى رسول‏اللّه‏(ص) و بزرگوارى او با همسرانش را دریابیم.

همان گونه که قبلاً نیز بیان شد، امور اجتماعى در یکدیگر تأثیر و تأثر متقابل دارند و هیچ گاه نمی‏توان یک یا چند عامل را ثابت فرض کرد، تا نقش دیگر عوامل به طور واضح روشن شود. علاوه بر اینها، بررسى شخصیتهایى مثل پیامبر خاتم(ص) که الگو و اسوه زندگى است و قرآن او را به عنوان اسوه معرفى کرده، حساسیت و دقت خاصى را می‏طلبد و بیان هر کلمه در باره آن وجود شریف و زندگى وى همگان را حساس می‏کند و مسلمانان به طور عموم به آن گفته حساس هستند، زیرا زندگى پیامبر اکرم(ص) براى آنان الگو است. شیعیان نیز نسبت به آن کلام حساسند، زیرا علاوه بر الگو گرفتن از وى، آنان پیامبر را در تمامى امور معصوم می‏دانند و معتقدند او نه تنها به واجبات عمل می‏کرده بلکه از مکروهات نیز اجتناب می‏کرد و اگر بر سر دو راهى واقع می‏شد، راهى را که بهتر بود، برمی‏گزید. از دو مستحب، آنچه را که مستحب‏تر بوده انجام می‏داد و از دو کار مباح آنچه را که داراى مصلحت بیشترى بود، رعایت می‏کرد.

حتى برخى از غیر مسلمانان نیز نسبت به زندگى حضرت رسول(ص) حساسند، زیرا یا افراد معمولى هستند و می‏خواهند او را بشناسند، تا اگر الگوى مناسبى براى زندگى است، او را سرمشق و اسوه خود قرار دهند و از وى پیروى کنند، و یا اگر عناد دارند، باز نسبت به زندگى او حساسند، زیرا به گمان خود می‏خواهند نقطه ضعفى بیابند و با مطرح کردن آن از ایمان آوردن مردم به آیین محمدى جلوگیرى کنند و حتى اگر توانستند مسلمانان را از دین خارج کنند.

بنابراین هر قسمت از زندگى ایشان نیاز به بحث مفصل دارد. به هر حال در هر بحث باید جوانب مختلف را در نظر داشت و مورد بررسى قرار داد و در جنبه‏هایى که شبهه‏اى وجود دارد و غبارى بر آن چهره زلال و الگوى بی‏نظیر می‏افکند، بحث کرد، تا شبهه از ذهنهایى که به دنبال حقیقت می‏گردند، زایل شود.

بدیهى است که کسانى که اکنون شبهه‏اى را مطرح می‏کنند، پس از هزار و چهارصد سال پا به صحنه گیتى گذارده‏اند و در این مدت، بسیارى از آداب و رسوم تغییر کرده، بسیارى از امکانات ایجاد و یا تکمیل شده و به اصطلاح زمین و زمان تغییر کرده است؛ به همین جهت براى پاسخگویى به هر شبهه‏اى باید با بیان زمان و مکانِ آن حادثه، خود را در آن جوّ قرار دهیم، تا معلوم شود آیا در آن اوضاع، پیامبر اکرم(ص) بهترین راه را انتخاب کرده است یا نه؟ بنابراین جواب دادن به هر پرسش و شبهه نیاز به بحثهاى جنبى دارد که بدون توجه به آنها نمی‏توان جوابى به شبهات داد.

علت تعدد همسران پیامبر اکرم(ص)

قبل از هر چیز لازم است در باره این نکته بحث شود که چرا پیامبر گرامى اسلام همسران متعدد انتخاب کرد. شبهه‏اى که مخالفان روى آن زیاد پافشارى می‏کنند و آن را نقطه ضعفى در زندگى آن حضرت می‏دانند و گاه با تعدد زوجات در زمان ما که معمولاً ناشى از شهوترانى و رسیدن به مال و منال پدر زن و استعمار زنان براى کارهاى شخصى است، آن را مقایسه می‏کنند و گاه نسبتهاى ناروایى به آن حضرت می‏دهند.

تعدد همسران دلیلى بر کرامت و بزرگوارى پیامبر(ص)

به هنگام بیان فلسفه تعدد همسران پیامبر اکرم(ص) روشن می‏شود آن حضرت به خاطر خواسته‏هاى شخصى یا رسیدن به مال و منال و یا براى استعمار زنان و بهره‏برى از آنها در کارهاى کشاورزى و دامپرورى ازدواج نکرده است. اساسا این دیدگاههاى منفى که اکنون مطرح است، در آن زمان مطرح نبوده و به همین جهت مخالفان زیادى که پیامبر اکرم(ص) در صدر اسلام داشته است و بر هر کار پیامبر اشکال می‏گرفتند و دنبال بهانه‏جویى و اشکال تراشى بر حضرت بودند، هیچ کدام این مسأله را به عنوان عیب و ایراد بر او وارد نکرده‏اند. ابوسفیان که سخت‏ترین دشمن آن حضرت است، وقتى که حضرت با دختر وى

این ازدواجها مشکلاتى براى پیامبر ایجاد می‏کرد که هر

کسى حاضر به تحمل چنین مشکلاتى نبود. تحمل این مشکلات پیامبر(ص) را در چشم مخالفان و دشمنان، کرامتى والا بخشیده است.

ازدواج می‏کند، از فرط شادمانى می‏گوید: ذلک الْفَحل لا یرغم انفه؛ پشت این مرد بر زمین مباد!

این سخن با کلام خواهر عَمْرو بن‏عبدودّ برابرى می‏کند که وقتى بر کشته برادرش وارد شد و دید کشنده عَمْرو، زره و وسایل جنگى او را به غنیمت نبرده است، گفت: مصیبت تو برایم آسان شد، چون واضح است به دست

جوانمردى کشته شده‏اى. کشنده تو انسانى مال‏دوست و مقام‏پرست نبوده است. حال ابوسفیان می‏گوید: پشت این مرد (پیامبر اکرم) بر خاک مباد! شکست و خوارى بر او مباد! او چقدر بزرگوار است! ما با او می‏جنگیم، ولى او این قدر در حق ما رؤوف و مهربان می‏باشد و حاضر است دخترم را به همسرى بپذیرد.

بنابراین روشن است این ازدواجها مشکلاتى براى پیامبر ایجاد می‏کرد که هر کسى حاضر به تحمل چنین مشکلاتى نبود. تحمل این مشکلات پیامبر(ص) را در چشم مخالفان و دشمنان، کرامتى والا بخشیده است.

مقایسه دوران ما با صدر اسلام

اولاً لازم است مقایسه‏اى بین دوران خود و آن روزگار داشته باشیم. اگر چه اذعان داریم هر چند تفاوتها بیان شود، باز انسان نمی‏تواند خودش را کاملاً در آن وضع قرار دهد و آن اوضاع را به طور کامل احساس کند.

در دوران ما زندگى شهرى پیشرفته است و داراى امکانات وسیع می‏باشد. خانه‏ها نزدیک یکدیگرند و قواى نظامى و انتظامى حافظ امنیت شهر و کشور هستند و در صورت بروز هر گونه مشکلى، مسؤولان مربوطه مطلع می‏شوند و نیروها و امکانات لازم با کمترین زمان به در خانه می‏رسد. اگر خانه آتش گرفته، با یک تلفن آتش‏نشانى حاضر می‏شود. آورد و بُرد محموله‏ها را پست انجام می‏دهد. براى بیمارى، اورژانس و دکترهاى خصوصى وجود دارد و با گذاشتن دزدگیر و امثال آن، از اصابت یک سنگ به در منزل همگان آگاه می‏شوند. براى به دست آوردن پول، کارهاى مختلفِ شخصى و دولتى و داخل خانه و خارج آن بدون کمترین مشکلى موجود است و تقریبا براى زن و مرد شغل یکسان وجود دارد و گاه مشاغل زنان بیش از مردان است. براى فرا گرفتن علم، مدارس خصوصى و عمومى و اساتید خصوصى و انواع امکانات آموزشى و کمک‏آموزشى هست.

می‏توان گفت در چنین جامعه‏اى زن و مرد هر یک می‏توانند به تنهایى بسیارى از کارهاى خود را انجام دهند و ازدواج فقط براى فرزنددار شدن و ارضاى قواى شهوانى است. در این صورت ظاهرا تعدد زوجات دلیل بر شهوت زیاد و خروج از حد اعتدال است.

اما در آن زمان اولاً: اعراب مردمى بدوى بودند. بَدو یعنى انسان خانه به دوش که هر جا آب پیدا می‏کند، در کنار آن پهلو می‏گیرد و اگر آب تمام شود، یا همان جا از تشنگى جان می‏دهد و یا براى یافتن آب راهى بیابانها می‏شود. محیط سوزان و کم‏آب حجاز، زندگى بدوى اعراب، نبود کشت و زرع، انسانهایى ساخته بود که به هیچ چیز غیر از خود فکر نمی‏کردند. مثلاً دو برادر با فرزندان خود کنار برکه آبى قرار می‏گرفتند. با نزدیک شدن گرما و کم شدن آب می‏دیدند هر دو نمی‏توانند تا اواخر پاییز . که باران شروع به باریدن می‏کند . با این وضع زندگى کنند و آب کفاف هر دو را نمی‏دهد و دیگر وقت کوچ نیز گذشته است و بر فرض امکان کوچ، هر کسى به دیگرى می‏گوید باید کوچ کنى. این بود که جنگ درمی‏گرفت و چنان می‏جنگیدند که یکى نابود شود و دیگرى باقى بماند. به همین جهت ضرب‏المثل معروفى داشتند: من و پسرعمویم با هم هستیم و ضدّ هم هستیم؛ یعنى اگر قبیله دیگرى بر ما وارد شوند و با ما بجنگند، ما با هم هستیم و قبیله جدید را از آب و چراگاه خود می‏رانیم؛ ولى پس از آن ما نیز باید با خود بجنگیم و دیگرى را از میدان خارج کنیم. این مسأله یا به خاطر نبود امکانات بود . که سخن حقى است . و یا به خاطر حسّ زیاده‏طلبى . که این نیز مسأله‏اى درخور توجه است و حکایت از زیاده‏خواهى انسان می‏کند.

نهى قرآن از کشتن فرزندان

قرآن در چند آیه مردم آن عصر را از کشتن فرزندان نهى می‏کند؛ پس معلوم می‏شود در برخى موارد کمى امکانات باعث می‏شد دختران و پسران و به مسلخ ببرند و آنان را از دم تیغ بگذرانند، زیرا بقاى خویش را در نبود غیر خویش می‏دانستند. قرآن به آنان بانگ می‏زند: «اَلاّ تشرکوا به شیئا و بالوالدین احسانا و لا تقتلوا اولادکم مِنْ اِملاقٍ نحن نرزقکم و ایاهم؛۱ به خدا هیچ گونه شرک نورزید و به پدر و مادر احسان کنید و به خاطر فقر فرزندان خود را نکشید. ما شما و آنها را روزى می‏دهیم.»

و در آیه دیگر آمده است: «وَ لا تَقْتُلوا اَوْلادَکُمْ خَشْیهَ اِملاقِ نَحنُ نَرْزُقُهُمْ وَ اِیاکُمْ اِنَّ قَتْلَهُمْ کانَ خِطْ‏أً کبیرا؛۲ فرزندان خود را به خاطر ترس از فقر نکشید. ما آنان و شما را روزى می‏دهیم. مسلما کشتن آنان خطاى بزرگى است.» نظم کلام و طبیعت صحبت این بود که مانند سوره انعام بگوید: نرزقکم و ایاهم؛ به شما و آنان روزى می‏دهیم، چون اول روزى به بزرگترها می‏رسد و آنان هستند که مقدارى از طعام و غذا را به کودک می‏دهند، ولى در سوره اسرا نظم کلام را بر هم زد و فرمود: نحن نرزقهم و ایاکم؛ ما به آنان و شما روزى می‏دهیم، تا به انسانها بگوید: شما از پرتو فرزندانتان روزى می‏خورید و چون می‏خواهیم به آنان روزى دهیم، به شما نیز چیزى می‏رسد. پس آنان ولی‏نعمت و اصل هستند و کشتن آنان کار خطرناکى است.

در چنین جامعه‏اى که پسران را به خاطر ترس از گرسنگى می‏کشند و آب و امکانات بسیار کم است، و خویشاوند بر خویشاوند رحم نمی‏کند، زن به عنوان عضوى زاید، فردى که قدرت جنگیدن، قدرت دفاع از آب و مرتع را ندارد و در جنگها ممکن است اسیر شود و در هنگام کوچ از منطقه‏اى به منطقه دیگر، سرعت مردان را ندارد و کارى تولیدى و مفید انجام نمی‏دهد، مطرح است.

کلمات نهج‏البلاغه در باره وضع اقتصادى دوران جاهلیت

علاوه بر آیه‏هاى قرآن مولاى متقیان(ع)، آن سرزمین را چنین توصیف می‏کند:

«اِنَّ اللّه‏ بَعَث محمدا … و انتم مَعشَرَ الْعَرَبِ على شَرِّ دینٍ وَ فى شَرِّ دارٍ، مُنیخُونَ بین حِجارَهٍ خشنٍ و حَیاتٍ صُمٍّ، تَشرَبُونَ الْکَدِرَ وَ تَأکُلُونَ الْجِشِبَ وَ تَسْفِکُونَ دِمائکُم و تَقطَعوُن ارحامَکُم، اَلأصْنامُ فیکم منصوبه و الآنامُ بکم معصُوبَهٌ؛۲ خداوند در حالى محمد را به پیامبرى برانگیخت که شما گروه عرب بر بدترین دین و در بدترین سرزمین بودید. در بین سنگهاى سخت و مارهاى کر، رحل اقامت می‏گشودید. آبهاى لجن‏دار سیاه می‏نوشیدید. غذاهاى خشن می‏خوردید. خونهاى یکدیگر را می‏ریختید. قطع رَحِم می‏کردید. بتها در میان شما نصب شده و گناهان بر شما پیچیده شده بود.»

مقصود از سنگهاى سخت سنگهاى سیاه و بسیار تیز حجاز است که با اندک برخورد با بدن آن را مجروح می‏کرد و مراد از مارهاى کر، مارهاى خطرناکى است که از هیاهوى انسانها نمی‏ترسند و فرار نمی‏کنند و مقصود از کَدِر آبهاى برکه‏ها است که مملو از لجن و سایر کثافات است و از کثرت آلودگى سیاه‏رنگ بود. مقصود از خوراکهاى خشن غذاهایى بود که از آرد جو، آرد هسته خرما و سوسمار و امثال آن درست می‏کردند و مراد از خونریزى و قطع رحم وقایعى بود که نمونه‏اى از آن براى بهره‏بردارى از آب گفته شد.

سخنان حضرت زهرا(س) در باره وضع اقتصادى دوران جاهلیت

حضرت زهرا(س) وضع آنان را این طور بیان می‏کند:

«و کنتم على شَفا حُفْرَهٍ مِنَ النَّارِ، مَذْقَهَ الشَّاربِ وَ نُهْزَهَ الطّامِعِ و قُبْسَهَ الْعِجلانِ وَ موطِی‏ءَ الاَقدام تَشْربونَ الطَّرَق و تقتاتوُنَ الْقَدَّ [الورق]، اَذِلَّهً خاسئینَ تَخافوُنَ اَنْ یتَخَطَّفَکُم النّاسُ مِن حَولِکُم؛۳ و شما بر لب پرتگاهى از آتش بودید. محل چشیدن تشنگان و فرصت طمع‏کاران و اقتباس شتاب‏زدگان و قرار گرفتن قدمها. آبهاى کثیف می‏نوشیدید. پوست دباغی‏شده می‏خوردید. ذلیل و مطرود بودید و می‏ترسیدید مردم شما را بربایند.»

بخش اول این سخن ضعف دینى و معنوى اعراب را بیان می‏کند و چهار بخش بعدى ضعف اجتماعى آنان را. هر کس می‏خواست به قدرتى برسد و بر گروهى پیروز شود و جنگى راه بیندازد، از اعراب استفاده می‏کرد و نیرو و شمشیر عرب بادیه‏نشین در اختیار رئیس بود و فرمان، فرمان او.

«تشربون الطرق» وضع آب آنها را بیان می‏کند. «طَرَق» به معناى گودالهایى است که در وسط راه از آب باران پر شده و حیوانات مختلف از آن استفاده می‏کنند و آب را آلوده می‏کنند، و «تقتاتون القد» یا «تقتاتون الورق» غذاى آنها را بیان می‏کند که پوستهاى دباغی‏شده و یا برگ درختان بود. این دو بخش بیانگر ضعف مادى آنان است.

و دو بخش باقی‏مانده ضعف روحى آنان را بیان می‏کند که هیچ گاه در امان نبودند و پیوسته از این و آن طرف در هراس بودند.

وضع زنان در دوران پیش از اسلام

در چنین جامعه‏اى که پسران را به خاطر ترس از گرسنگى می‏کشند و آب و امکانات بسیار کم است، و خویشاوند بر خویشاوند رحم

ازدواج پیامبر با «جویریه» دختر رییس قبیله بنی‏مصطلق باعث شد مسلمانان، آن قبیله را خویشاوندان پیامبر بدانند و تمامى اسیران آن قبیله را آزاد سازند. از خوشحالى ازدواج پیامبر با دختر رییس قبیله، تمامى افراد قبیله به اسلام گرویدند.

نمی‏کند، زن به عنوان عضوى زاید، فردى که قدرت جنگیدن، قدرت دفاع از آب و مرتع را ندارد و در جنگها ممکن است اسیر شود و در هنگام کوچ از منطقه‏اى به منطقه دیگر، سرعت مردان را ندارد و کارى تولیدى و مفید انجام نمی‏دهد، بلکه مصرف‏کننده‏اى است که آب و غذاى گرانقیمتى را . که براى هر قطره آن خونهاى زیادى ریخته می‏شود . مصرف می‏کند، مطرح است. به همین جهت بود که آنان از خبر دختردار شدن رنگشان کبود می‏شد و به فکر بدبختیهاى پس از آن بودند. قرآن حال آنان را چنین بیان می‏کند:

«و اذا بُشِّرَ اَحَدُهُم بِالاُنثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّا و هو کظیمٌ یتَوارى مِن القَومِ مِن سُوءِ ما بُشِّرَ بِه اَیمْسِکْهُ على هُونٍ اَم یدسُّه فِى التّراب ألا ساء ما یحکمون؛۴ وقتى که به یکى از آنان خبر دختردار شدن برسد، صورتش کبود می‏گردد و در حالى که خشم خود را فرو می‏خورد، به خاطر این خبر بد از قوم خود متوارى می‏شود و فکر می‏کند آیا با سستى و خوارى او را نگه دارد یا او را در زیر خاک، پنهان سازد. واقعا چقدر بد حکم می‏کنند!»

آنان تصور می‏کردند همه چیز در تیراندازى و غارت است و همه امکانات

منحصر در آبهاى برکه است. آیا خداوند نمی‏توانست باران بیشترى نازل کند، تا برکه بی‏آب نشود؟ آیا نمی‏توانست باد سوزان نفرستد تا زندگى آنان فلج نشود؟ و آیا واقعا زن در آن زمان و مکان موجودى بی‏ثمر بود؟ آیا با نبود زن، امکان به وجود آمدن مرد هست؟! آیا واقعا بعد از اسلام که دختران را نکشتند و زنان را احترام کردند، از گرسنگى و تشنگى مردند، یا اینکه برعکس ثروتهاى زیادى از جهان اسلام به آن سو سرازیر شد؟! بالاخره انسان از روى جهالت، فکر می‏کند مخلوقات خدا همان استفاده‏اى را که او در نظر دارد، باید داشته باشند و گرنه بی‏فایده‏اند و باز فکر می‏کند امکانات جهان منحصر به آنچه که او کشف کرده است. بله پشه یا کرمى که درون سیب قرار گرفته است، زمین و آسمان را همان سیب می‏داند!

توطئه طلاق دادن دختران پیامبر(ص)

به هر حال دختردارى و زن‏دارى چنان کار مشکلى بود که طرف حاضر می‏شد براى نجات از آن بر عاطفه و مهر پدر و فرزندى پا بگذارد و آن را لگدکوب کند، تا خود زنده بماند.

باز براى اینکه بیشتر با آن محیط آشنا شویم، داستان ذیل را از سیره ابن‏هشام نقل می‏کنیم: «قریش به یکدیگر گفتند: شما محمد را از اندوه مخارج آسوده خاطر کرده‏اید. دخترانش را به او بازگردانید، تا به تأمین زندگى آنها سرگرم شود. در پى اجراى این نقشه، به دامادهاى رسول خدا مراجعه کردند و از آنان خواستند دختران پیامبر را طلاق دهند و در عوض قریشیان دو تن از بهترین دخترهایشان را به آنان بدهند. یکى از دامادهاى پیامبر به نام عُتبه گفت: اگر دختر ابان بن‏سعد را به من می‏دهید، حاضرم. و او رقیه دختر پیامبر را طلاق داد، ولى ابوالعاص شوهر زینب حاضر به طلاق دادن همسرش نشد.»۱

این واقعه تاریخى وضع زن در آن سرزمین را بیان می‏کند و معلوم می‏شود داشتن دختر در خانه چه مشکلاتى داشته است.

آثار و تبعات متفاوت زندگى عصر ما با عصر پیامبر(ص)

الف) تعصب طایفه‏اى

۱. در آن دوران یک فرد . چه زن و چه مرد . خود را کاملاً وابسته به قبیله و طایفه خود می‏دید، زیرا هیچ گونه امکانات زندگى را نمی‏توانست تأمین کند و قوت دیگران بود که با نیروى او جمع می‏شد، تا از آب و مرتعى و یا از حیثیت قبیله‏اش دفاع کند؛ از این‏رو افراد تعصّب خاصى نسبت به افراد قبیله و اسامى پدران و حفظ و بر شمردن آنها و شعر گفتن در وصف پدران و امثال آن داشتند؛ به طورى که هر فرد نَسَب خود را تا بالاترین جدّ و حتى تا سام پسر نوح . که نسل عرب به او می‏رسید . حفظ داشتند، در حالى که فرد معمولى زمان ما نوعا نام پدر جدّ خود یا جدّ جدّ خود را نمی‏داند و هیچ گونه افتخارى به او نمی‏کند.

در آن روزگار هیچ گاه فکر تخلف از رییس قبیله به ذهن کسى خطور نمی‏کرد، تا چه رسد به اینکه به فکر زدن یا کشتن او بیفتد. رییس قبیله هرچند پیر و فرتوت می‏شد، ولى باز احترام خود را در بین فرزندان و افراد قبیله داشت.

۲. عشق وافر به قبیله و رییس، در آن دوران باعث می‏شد فکر، شمشیر و تمامى نیروهاى قبیله در اختیار رییس قرار گیرد. اگر رییس قبیله، اسلام می‏آورد، تمامى و یا اکثر قبیله مسلمان می‏شد و اگر اعلام جنگ بر ضد اسلام می‏کرد، تمامى یا اکثر افراد شمشیر بر دوش با اسلام می‏جنگیدند. نگاهى به جنگهاى صدر اسلام از این حقیقت پرده برمی‏دارد.

آیات زیادى از قرآن که مشرکان را به توحید دعوت می‏کند و آنان می‏گویند ما پدران خود را این گونه یافته‏ایم و ما پیرو آنان هستیم، بیانگر همین حقیقت است:

«وَ اِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما اَنْزَلَ اللّه‏ُ قالوُا بَلْ نَتَّبِعُ ما اَلْفینا عَلَیهِ اَبائنا؛۲ و هنگامى که به آنان گفته شد: پیروى کنید آنچه را که خدا نازل کرده است، گفتند: بلکه پیروى می‏کنیم آنچه را که پدرانمان را بر آن یافتیم.»

قرآن در صدد از هم پاشیدن قبایل نیست، ولى در این جهت گام برمی‏دارد که فکر افراد را در درون آن مجموعه رشد دهد، تا خوبیهاى قبیله را پیروى کنند، اما از بدیها دورى کنند. از این‏رو در ذیل همین آیه می‏فرماید: «اَ وَ لَوْ کانَ آبائهم لا یعْقِلونَ شیئا وَ لاَیهْتَدون۳؛ حتى اگر پدرانشان هیچ تعقل نکنند و هیچ هدایتى نداشته باشند، باز اینان از آنان متابعت و پیروى می‏کنند۴؟!» قرآن نشان می‏دهد با زندگى قبیله‏اى مخالفتى ندارد؛ تنها مخالف تعقل نکردن و هدایت نایافتگى است.

ب . ضمان جریره و ضمان عتاق

ضمان جریره و ضمان عِتاق، معلول همان گونه زندگى بود و گرنه اکنون این گونه ضمانها وجود نداشت. در آن زمان اگر فردى پیدا می‏شد که قبیله‏اى نداشت، مثلاً از جایى تبعید شده بود، یا برده‏اى بود که آزاد شده بود، مجبور بود با کسى پیمان ضمان جریره ببندد، تا اگر جنایت یا خطایى مرتکب شد، او ضامن خطاهاى این فرد باشد. در واقع این فرد در پناه او قرار می‏گرفت. در صورتى که اکنون یک فرد تنها در جامعه می‏تواند بدون ضمان جریره زندگى کند. اساسا این لفظ براى جامعه ما ناشناخته است، زیرا هر فرد همه کارهاى خود را با توجه به امکانات موجود در جامعه سر و سامان می‏دهد و در مقابل خطاهاى احتمالى خود را بیمه می‏کند. انواع و اقسام بیمه‏ها، فرد را از اینکه بخواهد با کسى و قبیله‏اى پیمان ببندد تا حیثیت و شرفش منکوب نشود، بی‏نیاز می‏سازد. به همین جهت تبعید در آن زمان مجازاتى بسیار شدید بود، که در قرآن آن را براى محارب با خدا و رسول و مفسد فی‏الارض و در کنار اعدام و قطع دست و پا قرار داده است، زیرا با تبعید شدن، شخص از تمامى امکانات محروم می‏شد و براى به دست آوردن نان خود مشکل بسیار داشت، ولى امروزه زندگى کردن یک فرد در دورترین شهرها و در متفاوت‏ترین وضع براحتى امکان‏پذیر است. بنابراین تبعید نمی‏تواند مجازات سختى در این دوران قلمداد شود.

پ . دیه قتل خطایى و بیمه

پرداخت دیه خطایى توسط مردان قبیله نیز در همین راستا بود. اگرچه این مسأله فقهى است و باید در جاى خود، دلایل آن مورد نقد و بررسى قرار گیرد، ولى فعلاً نظر ما در اینجا بیان واقعیتها است، نه احکام. در آن زمان افراد

قبیله، واحد منسجم بودند و اگر فردى قتل خطایى انجام می‏داد و قبیله مقتول می‏خواست به زور قاتل را به دادن خون‏بها یا قصاص وادار کند، او در صدد مقابله برمی‏آمد و قبیله‏اش به حمایت وى می‏شتافتند. در این صورت جنگهاى قبیله‏اى پیش می‏آمد. گاه قاتل را از قبیله می‏راندند، که یک شمشیرزنِ مدافع کم و به حیثیت قبیله نیز آسیب وارد می‏شد. هر راهى مشکل ایجاد می‏کرد؛ از این‏رو بهترین راه تعاون و همکارى آنان در پرداخت دیه بود، ولى اکنون نه کم شدن یک فرد از طایفه ضربه می‏زند و نه در صورت بودن با طایفه، بار گرانى از دوش کسى برداشته می‏شود. بنابراین اگر قتل خطایى انجام شد و دادگاه مردان طایفه را جمع کرد و خواست دیه را به عهده آنان بگذارد، فریاد همگان بلند می‏شود و حاضرند قاتل را از خود برانند و نَسَب او را از خود قطع کنند و دیه سنگین را نپردازند!

در این زمان تنها بیمه است که از پول و یارى همگانى نیرومند می‏شود و در موارد لازم می‏تواند جوابگو باشد.

ت . انتساب به قبایل

یکى از اثرات بسیار مهم زندگى آن دوران انتساب قبایل بود. مثلاً فردى که از قبیله‏اى کوچک یا پَست بود، آرزویش این بود که به قبیله‏اى صاحب ثروت و مکنت و شرافت و وجاهت منتسب شود. براى نمونه «زیاد بن‏ابیه» را بنگرید؛ وى استاندار حضرت علی(ع) در فارس بود، ولى چون نسب درستى نداشت، معاویه از همین نقطه ضعف استفاده کرد و از او خواست از علی(ع) و یارى او دست بردارد و به صف معاویه بپیوندد و او در عوض «زیاد» را به ابی‏سفیان منتسب سازد. وى به خاطر همین وعده از یارى حضرت علی(ع) و از حق چشم پوشید. این وعده براى او از ثروت ارزشمندتر بود و بالاخره نسب او تغییر کرد و زیاد فرزند ابوسفیان شد. پس از فوت معاویه و به حکومت رسیدن یزید و قیام امام حسین(ع) و دعوت کوفیان از آن حضرت و شروع درگیرى و نزاع در کوفه، یزید به ابن‏زیاد نامه نوشت که باید به هر وسیله‏اى شورش کوفه را بخوابانى و ما را از گرفتاریهاى ایجاد شده توسط حسین بن‏على برهانى و گرنه تو را به نَسَب سابق یعنى «عبیداللّه‏ پسر زیاد پسر ابیه» برمی‏گردانم و از نسب ابوسفیان جدا می‏سازم. ابن‏زیاد، مصلحت را در کشتن امام حسین و باقى ماندن بر نسب ابوسفیان دید.

به هر حال انتساب به یک قبیله براى برخى، حتى به قیمت کشتن فرزند پیامبر داراى ارزش بود.

ازدواج راهى براى پیوند قبایل

حال که قبیله‏ها و انتساب افراد به آنها و اهمیت انتساب به این یا آن قبیله روشن شد، براحتى اهمیت پیوند بین قبایل روشن می‏شود و معلوم می‏گردد اگر ازدواج با دختر رییس قبیله‏اى بتواند پیمانى عملى بین دو قبیله باشد، یا بتواند دوستى بین دو قبیله ایجاد کند و دو طایفه‏اى که هر لحظه ممکن بود به جان هم بیفتند، به این طریق در صلح و امنیت به سر برند، فلسفه برخى ازدواجهاى پیامبر اکرم(ص) روشن می‏شود. بعدا توضیح داده خواهد شد ازدواج پیامبر با «جویریه» دختر رییس قبیله بنی‏مصطلق باعث شد مسلمانان، آن قبیله را خویشاوندان پیامبر بدانند و تمامى اسیران آن قبیله را آزاد سازند. از خوشحالى ازدواج پیامبر با دختر رییس قبیله، تمامى افراد قبیله به اسلام گرویدند. از این‏رو روشن می‏شود ازدواجهاى آن حضرت بر مبناى خواسته‏هاى شخصى نبود، تا آن را امرى زشت بدانیم، بلکه امرى عقلایى و عاطفى و به نوعى شرافت دادن به زن بود؛ به نحوى که یک زن می‏توانست موجب آزادى صد اسیر، مسلمان شدن یک قبیله و پایان دادن کینه‏هاى قبیله‏اى بشود و بالاخره افتخار همسرى با بهترین مخلوق خدا را پیدا کند.

پی نوشت:

۱ . انعام (۶)، آیه ۱۵۱.

۲ . بقره (۲)، آیه ۱۷۰.

۳ . شرح نهج‏البلاغه صبحى صالح، خطبه ۲۶.

۴ . بحارالانوار، چاپ قدیم، ج۸، ص۱۰۸.

منابع:

۱. شرح نهج‏البلاغه,صبحى صالح, خطبه ۲۶

۲. بحارالانوار,ج۸,ص۱۰۸

۳. نقش عایشه در تاریخ اسلام,سید مرتضى عسکری,ج۱,ص۵۳

منبع :پیام زن شماره ۹۵،بهمن ماه ۱۳۷۸

پیامبر(ص) در خانه، سازگارى، مهربانى، مدیریت (۴)

اشاره:

در بحث گذشته به بررسى علل تعدد همسران پیامبر پرداختیم و آن را به سبب اوضاع نابسامان و آشفته اقتصادى و فرهنگى دانستیم. همچنین نقش این ازدواجها را در پیوند بین قبایل مختلف و ایجاد وحدت بیشتر میان مسلمانان بررسى کردیم. اینک به تفصیل، به بیان ثمرات و دستاوردهاى ازدواجهاى پیامبر می‏پردازیم و به چند پرسش در باره زندگى خصوصى پیامبر در قسمت آینده پاسخ می‏دهیم.

اولین ازدواج

اولین همسرى که پیامبر اکرم انتخاب کرد، خدیجه دختر خویلد بود. پیامبر اکرم در سن ۲۵ سالگى با زنى که چهل ساله و قبل از پیامبر دو شوهر کرده و از آنان داراى فرزندانى بود، ازدواج کرد. او از خدیجه صاحب شش فرزند شد. پیامبر اکرم تا سن ۵۲ سالگى که خدیجه فوت کرد، همسر دیگرى اختیار نکرد و پانزده سال قبل از رسالت و دوازده سال بعد از رسالت را با او به سر برد. او بهترین زن پیامبر بود که در صفحات آینده از زبان عایشه قسمتى از اوصافش بیان می‏شود. اگر امورى که مغرضان یا ناآگاهان زمان ما مطرح می‏کنند، وجود داشت، پیامبر اکرم به جاى خدیجه که بیوه‏زنى دو شوهر کرده بود، با دخترى ازدواج می‏کرد و اگر شهوترانى مطرح بود، در کنار او همسران دیگرى انتخاب می‏کرد در حالى که در آن زمان پیامبر اکرم وقت زیادى از عمر خود را در غار حرا و به چلّه‏نشینى می‏گذراند و کوشش حضرت به تبلیغ رسالت معطوف بود، با اینکه در مکه هنوز حکومت و جنگ و صلح و روابط تجارى و اقتصادى و نزاعهاى انصار و مهاجران و غیره مطرح نبود. پس از فوت خدیجه و در حالى که حدود پنجاه سال از عمر شریف پیامبر اکرم گذشته بود و تمام این مدت را تا حدود ۲۵ سالگى بدون همسر و از آن مدت تا پنجاه سالگى با همسرى که سنش بالاتر از پیامبر اکرم بود، سپرى کرد، هیچ گاه مسایلى از قبیل بزرگتر بودن عمر و بیوه بودن همسر و امثال آن مطرح نبود؛ حتى تا آخر عمر، پیوسته به یاد خدیجه بود و از او . هنگام شنیدن نام یا با یادآورى خاطره‏اى از او . تکریم می‏کرد. به هر حال پس از زندگى بسیار خوب و شیرین و در اوج فداکارى که داشتند، باید پیامبر همسرى انتخاب می‏کرد، تا هم از طرفى همسر وى باشد و هم زن خانه و هم مادر و یا هَمنَفَسى براى فاطمه زهرا، ولى بعید بود کسى بتواند تمامى این وظایف را انجام دهد و از طرفى مشاورى امین و یاور رسالت پیامبر اکرم(ص) باشد.

توصیف خدیجه(س) از زبان عایشه

آرى، جایگزین یافتن براى خدیجه که عایشه این چنین او را وصف می‏کند، بسیار مشکل است. عایشه می‏گوید: «هرگاه پیامبر می‏خواست از خانه خارج شود، به یاد خدیجه می‏افتاد و او را به نیکویى یاد می‏کرد. روزى از ایام، حسادتم تحریک شد و گفتم: آیا او غیر از زنى پیر، چیز دیگرى هم بود؟ خداوند به جاى او بهترش را نصیبت کرده است. پیامبر غضبناک شد، به طورى که موهاى جلوى سرش از شدت غضب می‏لرزید و گفت: نه، به خدا سوگند! بهتر از او را به من نداد. او به من ایمان آورد، در حالى که مردم کفر ورزیدند. مرا تصدیق کرد، در حالى که مردم تکذیبم کردند. با مال خودش مرا یارى و همراهى کرد، در حالى که مردم محرومم کردند و خداوند از او فرزندهایى روزى من کرده، در حالى که مرا از فرزندان زنان دیگر محروم کرد. [عایشه می‏گوید:] عهد کردم دیگر هیچ گاه از خدیجه به بدى یاد نکنم.»۱

ازدواج با عایشه و سوده

به هر حال پیامبر اکرم(ص) در سال وفات خدیجه یا سال بعد با عایشه و سوده ازدواج کرد. «خوله» این دو نفر را پیشنهاد داد و خودش نیز به خواستگارى رفت. عایشه در آن زمان شش ساله بود۲ و سوده زن بیوه‏اى بود.۳

اگر عایشه از همان زمان عقد ازدواج . که در مکه صورت پذیرفت . به خانه پیامبر اکرم راه یافته و در خانه ایشان سکنى گزیده باشد، با

توجه به اینکه پیامبر اکرم(ص) مراسم عروسى با او را در مدینه انجام داد، او دو یا سه سال در خانه پیامبر بود، بدون اینکه بتوان از او بهره زناشویى برد.

نکته‏هایى در باره ازدواج پیامبر با عایشه

۱. پیامبر اکرم(ص) تنها یک دختر را به ازدواج در آورد و آن عایشه بود. پیامبر در آن هنگام بالاى پنجاه سال سن داشت و عایشه حدودا شش ساله بود.

۲. مراسم عروسى در مدینه و پس از نه ساله شدن عایشه انجام شد. بنابراین سه سال عایشه در عقد پیامبر اکرم بود. در آن زمان دخترهاى بالغ و زنهاى بیوه جوان نیز وجود داشت؛ بنابراین اگر به انگیزه زناشویى بود، باید پیامبر با یکى از آنان ازدواج می‏کرد تا لازم نباشد سه سال صبر کند تا عایشه بالغ شود. از این‏رو می‏توان گفت امورى نظیر پیوند با قبیله تمیم، برداشتن مشکل از سر راه ابوبکر و دلگرم کردن بیشتر او به اسلام هدف بوده است.

یادآورى:

۱. از تاریخ برمی‏آید شوهر دادن دختر در سنین کم، امر متداولى بوده است و در آن محیط گرمسیر زنان و مردان داراى رشد سریع و زنان در نه سالگى قابل ازدواج بودند. حضرت زهرا(س) نیز بنا به قول مشهور در نه سالگى به خانه شوهر رفت.

۲. از برخى تاریخها و نقل قولها به دست می‏آید ازدواج پیامبر اکرم(ص) با عایشه به پیشنهاد و درخواست ابوبکر، پدر عایشه بود.

ازدواج با حفصه دختر عمر

همسر دیگرى که رسول‏اللّه‏(ص) انتخاب کرد، حفصه دختر عمر بن‏خطّاب بود. حفصه از پیوندهاى قبیله‏اى محکمترین پیوندها بود. مردان و زنانى که هجرت کرده بودند و در واقع از قبیله خود جدا شده و از آنها بریده بودند، هیچ گونه حامى نداشتند. پیامبر اکرم(ص) بین مردان مهاجر و انصار پیمان اخوت بست و مشکل امنیت مردان را تا حدودى حل کرد، ولى مشکل امنیت زنان بی‏شوهر همچنان باقى ماند.

زنانى بود که به مدینه هجرت کرد و همسر «خنیس بن‏خدافه سهمى» از مجاهدان بدر بود. پس از وفات شوهر حفصه، چنان که گفته‏اند عمر به ابوبکر پیشنهاد کرد او را به همسرى قبول کند، ولى او قبول نکرد و عمر غضبناک شد. او را به عثمان پیشنهاد کرد . بعد از اینکه رقیه دختر پیامبر، که همسر عثمان بود، وفات یافت . او نیز قبول نکرد، عمر زبان

شکایت نزد رسول‏اللّه‏(ص) گشود. پیامبر اکرم(ص) فرمود: حفصه با کسى که بهتر از عثمان است، ازدواج می‏کند و عثمان با همسرى بهتر از حفصه ازدواج می‏کند. سپس پیامبر اکرم(ص) او را از پدرش خواستگارى کرد و با او ازدواج کرد. این ازدواج در سال سوم هجرت رخ داد.۴

نکته‏ها:

۱. با توجه به مباحث گذشته و مقایسه دوران جاهلیت و دوران حاضر، روشن شد که یک فرد . خصوصا زن، نیازهاى گوناگونى داشت که خود به تنهایى از عهده آنها برنمی‏آمد؛ مثلاً زن نفقه و خوراک و پوشاک می‏خواست که در اوضاع صدر اسلام که مسلمانان مکه به مدینه هجرت کردند و مانند آوارگان بی‏پناه در روى سکویى بیرون مسجدالنبى مسکن گزیدند و جایى براى

ازدواج پیامبر با جویریه، آزادى اسراى بنی‏المصطلق و سپس مسلمان شدن آن قبیله را به همراه داشت.

استراحت، لباسى براى پوشیدن و غذایى براى خوردن نداشتند، تهیه نفقه زن، اعم از لباس و مسکن و خوراک کاملاً عمل مشکلى بود.

یادآور می‏شود لباس اصحاب صفّه گاه تکه پارچه‏اى بود که امکان پوشش از ناف تا زانو را نداشت. پیامبر اکرم فرموده بود: در نماز جماعت مردان قبل از زنان از سجده بلند شوند، تا خود را کاملاً بپوشانند.

۲. براى زنان ممکن نبود همچون مردان در صفّه اجتماع کنند و حتما می‏بایست مسکنى که داراى امنیت کامل باشد، برگزینند، زیرا اراذل و اوباش در مدینه وجود داشتند که پیوسته مزاحم زنان می‏شدند؛ به طورى که آیه‏هاى ۵۹ و ۶۰ سوره احزاب علاوه بر دستور حجاب به زنان، به منافقان و اراذل و اوباش هشدار می‏دهد: اگر از مزاحمت زنان دست برندارند، درگیر جنگ شدید با پیامبر و اخراج از مدینه خواهند شد.

۳. زنان نمی‏توانستند چونان مردان از خود دفاع کنند؛ حتى مردان به تنهایى نمی‏توانستند از خود دفاع کنند و همان طور که قبلاً بیان شد، هر فردى با کمک قبیله خود می‏توانست از خویش دفاع بکند. پیوندهاى قبیله‏اى محکمترین پیوندها بود. مردان و زنانى که هجرت کرده بودند و در واقع از قبیله خود جدا شده و از آنها بریده بودند، هیچ گونه حامى نداشتند. پیامبر اکرم(ص) بین مردان مهاجر و انصار پیمان اخوت بست و مشکل امنیت مردان را تا حدودى حل کرد، ولى مشکل امنیت زنان بی‏شوهر همچنان باقى ماند.

در این میان ازدواج با زنان بیوه تنها راه‏حل مشکل بود و پیامبر اکرم(ص) با این ازدواجها اوج فداکارى خود را نسبت به پیروانش نشان داد و ثابت کرد غمخوار اصحاب است. از جمله مشکل بزرگى را که براى عمر پیش آمده بود و ابوبکر و عثمان حاضر به حل

آن نبودند، پیامبر اکرم(ص) حل کرد.

ازدواج با ام‏سلمه

همسر دیگر رسول‏اللّه‏(ص) ام‏سلمه بود که قبل از رسول اکرم نزد اباسلمه بود و براى او چهار فرزند به نامهاى سلمه، عمر، درّه و زینب به دنیا آورد. او از زنانى بود که به حبشه و مدینه هجرت کرد. پس از فوت ابی‏سلمه ابوبکر از او خواستگارى کرد، ولى وى قبول نکرد. پیامبر اکرم(ص) عمر را فرستاد تا او را براى حضرت خواستگارى کند. ام‏سلمه گفت: من زنى غیرتى هستم (نمی‏توانم همسران دیگر را تحمل کنم) داراى پسر هستم و هیچ یک از سرپرستان من در مدینه حاضر نیست [تا اجازه دهد].

عمر به رسول‏اللّه‏(ص) خبر داد. حضرت فرمود به او بگو: راجع به غیرت (حسادت) تو دعا می‏کنم برود. پسردار بودنت مشکلى ندارد و از آن ناحیه تأمین می‏شوى. نبودن اولیائت اشکالى ندارد، چون هیچ کدام از چنین امرى کراهت ندارند و آن را ناپسند نمی‏شمارند. ام‏سلمه به فرزندش گفت: بلند شو و مرا به ازدواج پیامبر درآور.۵

چرا ابوبکر پیشنهاد عمر براى ازدواج با حفصه را قبول نکرد، ولى خودش به خواستگارى ام‏سلمه رفت؟ شاید ابوبکر خبر از اخلاق تند و خشن حفصه داشت، زیرا او اخلاق تندى داشت که از پدرش به ارث برده بود و به همین جهت ابوبکر تمایل به ازدواج با او نداشت. اما ام‏سلمه زنى بااخلاق و مؤدب بود که علاوه بر داستان شنیدنى هجرتش به مدینه، همین کلمات رد و بدل شده بین او و رسول خدا، اخلاقیات او را آشکار می‏کند:

روحیات ام‏سلمه

الف . خودش به عیب خود اعتراف کرد و گفت: من غیرت (حسادت) دارم و نمی‏توانم زنان دیگر را تحمل کنم و رسول اکرم(ص) نیز فرمود: دعا می‏کنم این حالت از بین برود. اما چرا براى زنان دیگر چنین دعایى را نکرد و تنها ام‏سلمه مشمول این دعا شد؟ شاید پیامبر به این خاطر چنین دعایى را کرد که ام‏سلمه عیب خود را شناخت و به فکر اصلاح آن افتاد. هر کس عیب خود را فهمید و به فکر اصلاح آن افتاد، کوشش می‏کند و مقدمات آن را فراهم می‏نماید. اگر دعاى رسول‏اللّه‏(ص) نیز ضمیمه شود، آن صفت پلید از زندگى رخت برمی‏بندد، اما کسى که هنوز معیوب بودن خود را نمی‏داند و بر عیب خود اصرار می‏ورزد، چگونه دعاى پیامبر آن را برطرف سازد؟!

ب . جملات دیگرى که ام‏سلمه گفت، نشانگر این است که نمی‏خواست بارش بر دوش دیگران باشد و مزاحم دیگران شود، لذا بچه‏دار بودن خود را عذرى می‏دانست که به نظر خودش مانع ازدواج بود.

اگر داستان هجرت او به مدینه ملاحظه شود، روشن می‏شود تا چه حدى می‏خواسته مزاحم دیگران نباشد. خود، این واقعه را این گونه بیان می‏کند: «وقتى خواستیم هجرت کنیم، ابوسلمه مرا و فرزندم را بر شترى سوار کرد و افسار آن را به دست گرفت، اما طائفه من (بنی‏مغیره) آمدند و زمام شتر را از او گرفتند و گفتند: تو خود می‏توانى بروى، ولى فردى از افراد طایفه ما را اجازه نمی‏دهیم به همراه ببرى. طایفه شوهرم (بنی‏عبدالاسد) وقتى وضع را چنین دیدند، آمدند و بچه‏ام را به زور گرفتند و بردند و گفتند: نمی‏گذاریم فرزند ما نزد بنی‏مغیره بماند. به هر حال آنان مرا منع کردند و بین من و شوهرم و فرزندم جدایى افتاد. شوهرم به مدینه رفت. هر روز صبح خارج می‏شدم و در اَبْطَح می‏نشستم و می‏گریستم، و یک سال گذشت تا یکى از پسرعموهایم بر من گذشت و دلش به حالم سوخت و به قبیله‏ام گفت: چرا این زن مسکین را رها نمی‏کنید؟ چرا بین او، شوهرش و فرزندش جدایى افکنده‏اید؟ آنان مرا رها کردند و گفتند: اگر خواستى، به شوهرت ملحق شو. طایفه بنى عبدالاسد نیز بچه‏ام را دادند و شترم را سوار شدم و بچه‏ام را در دامنم گذاشتم. سپس به سوى مدینه خارج شدم. هیچ کس را همراه نداشتم. وقتى به تنعیم [محلّه‏اى نزدیک شهر مکه] رسیدم، «عثمان بن‏ابی‏طلحه» را دیدم. گفت: کجا می‏روی؟ گفتم: به سوى شوهرم در مدینه. گفت: کسى با تو هست؟ گفتم: نه، سوگند به خدا! غیر از خدا و فرزندم کسى با من نیست. گفت: به خدا سوگند! رهایت نمی‏کنم. افسار شترم را گرفت و شتر را می‏کشید، تا مرا به مدینه رساند. سوگند به خدا! کریمتر از او در بین عرب ندیدم. هرگاه به منزلى می‏رسیدیم، شتر را می‏خواباند و خودش زیر سایه درختى می‏رفت، تا وقت سفر می‏رسید … تا مرا به قبا رساند. گفت: شوهرت در اینجا است و سپس به سوى مکه برگشت.»۶

روشن است که چرا او تنها با فرزندش تصمیم دارد راه طولانى چند روزه را بدون همراه بپیماید. او دوستدار شوهر خود و علاقه‏مند اسلام است. او داراى اراده‏اى محکم و عزمى راسخ است و در عین حال نمی‏خواهد براى کسى سختى ایجاد کند. امثال این ویژگیهاست که او را در بین زنان ممتاز می‏کند، تا ابوبکر براى خواستگارى او برود و در پیشگاه پیامبر آن عذرها را بیاورد.

به هر حال ام‏سلمه ویژگیهاى خاصى داشت که سزاوار بود همسر رسول‏اللّه‏(ص) شود و در بیت نبوت وارد گردد. اگر برکاتى که در خانه پیامبر داشته و وصایایى که نزد او گذاشته شده، چه از ناحیه پیامبر(ص) و چه از سوى امام حسین(ع) و علامتهایى که براى کشته شدن حسین نزد او گذاشته و نیز نزول آیه تطهیر در بیت او و نصیحتهایى را که به

عایشه کرده، جمع‏آورى شود، معلوم می‏گردد او باید به بیت نبوى راه می‏یافت، تا همه این برکات از او حاصل شود. علاوه بر اینکه او داراى چهار فرزند یتیم بوده که پیامبر به عنوان رهبر امت اسلامى باید براى تغذیه و امنیت و سرپرستى آنها فکرى می‏کرد.

او وارد خانه نبى اکرم شد، ولى علی‏رغم اینکه خود را غیور و حسود می‏دانست، دیگران بودند که بر او غیرت ورزیدند و او را مسخره کردند، تا آیه «یا ایها الذین امنوا لا یسْخَر قَومٌ من قَومٍ عَسى اَنْ یکونوا خیرا منهم و لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عسى اَنْ یکُنَّ خیرا مِّنْهُنَّ»۷ آنان را از مسخره کردن بازداشت و با اشاره گفت: ام‏سلمه از آنان بهتر است و در آخر آیه با صراحت بیشترى القاب بدى را که براى ام‏سلمه به کار می‏بردند، «فسوق» نامید (بئس الاسم الفسوق بعد الایمان) تا شاید دیگر چنین القاب بدى را براى او به کار نبرند.

ازدواج با ام‏حبیبه

یکى از همسران رسول‏اللّه‏(ص) ام‏حبیبه دختر ابوسفیان است. او همسر عبیداللّه‏ بن‏جَحش بود. هر دو در مکه مسلمان شدند و در اثر فشار مشرکان و آزار و اذبت آنان با گروهى از مسلمانان به حبشه هجرت کردند. در آنجا داراى فرزندى به نام «حبیبه» شدند، که کنیه «ام‏حبیبه» از همین فرزند گرفته شده است. در حبشه عبیداللّه‏ مسیحیت را برگزید و نصرانى شد و در همان جا از دنیا رفت. ام‏حبیبه بدون همسر در کشورى غریب باقى ماند و روحیه وى در اثر این دو حادثه تضعیف شد:

شوهرش مسیحى شده و فوت کرده است و خود در غربت زندگى می‏کند. پیامبر اکرم(ص) مصلحت دید او را به ازدواج خود درآورد تا به گونه‏اى روحیه او را تقویت کند؛ از این‏رو به نجاشى نامه‏اى نوشت و از او خواست ام‏حبیبه را براى ایشان خواستگارى کند، و او چنین کرد. آنقدر «ام‏حبیبه» از این خبر خوشحال شد که تمامى النگوهاى خود را به غلامى که این خبر مسرّت‏بخش را به وى داد، بخشید.۸ پیامبر با زنى ازدواج کرد که نه او را می‏توانست ببیند و نه در شهر او بود و نه رسیدن به وى برایشان ممکن بود.

ازدواج با زینب بنت جَحْش

ایشان خواهر عبداللّه‏ جحش و دخترعمه پیامبر اکرم(ص) است، که از سابقان در اسلام بود. پیامبر اکرم او را به ازدواج زید درآورد. زید فرزند حارثه، غلامى بود که پیامبر او را آزاد ساخت و او را به فرزندى قبول کرد. زینب مدتى نزد زید بود، اما به خاطر اختلافهاى سلیقه‏اى و قبیله‏اى و شخصیتى نتوانستند زندگى را ادامه دهند و زید وى را طلاق داد. وقتى که عده زینب تمام شد، پیامبر اکرم(ص) زید را فرستاد، تا او را براى حضرت خواستگارى کند. زینب گفت: تصمیمى نمی‏گیرم، تا خدایم فرمان دهد، و به نمازخانه خود رفت و به عبادت پرداخت، تا آیه قرآن نازل شد: «فَلَمَّا قَضَى زَیدٌ مَنْها وَطَرا زَوَّجْناکَها؛ وقتى زید بهره خود را از او برگرفت، ما وى را به ازدواج تو درآوردیم.»۹

به همین جهت رسول‏اللّه‏(ص) بدون اذن بر او وارد شد و وى بر سایر زنان افتخار می‏کرد که خداوند او را به ازدواج پیامبر(ص) در آورده است. در این ازدواج پیامبر، با نان و گوشت ولیمه داد.

زینب از زنان نیکوکار و بخشنده بود. به برکت او ازدواج با همسر پسرخوانده جایز شد و سنت جاهلى شکست و آیه حجاب نازل شد.۱۰

توضیح آیه ۳۷ سوره احزاب

در باره زینب و سبب ازدواج پیامبر با ایشان و زمینه‏هاى قبلى آن بحثهاى گوناگونى مطرح است که براى رفع پاسخ به برخى پرسشها، آیه ۳۷ سوره احزاب را توضیح می‏دهیم:

«وَ اِذْ تَقُولُ لِلَّذى اَنْعَمَ اللّه‏ُ عَلَیهِ وَ اَنْعَمْتَ عَلَیهِ اَمْسِکْ عَلَیکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللّه‏َ و تُخْفى فى نَفْسِکَ مَا اللّه‏ُ مُبْدِیهِ و تَخْشَى النّاسَ وَ اللّه‏ اَحَقُّ اَنْ تَخْشاهُ فَلَمّا قَضى زِیدٌ مِنْها وَطَرا زَوَّجْناکها لِکَى لا یکونُ عَلَى المؤمنینَ حَرَجٌ فى اَزواجِ اَدْعِیائِهِم اِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرا و کانَ اَمر اللّه‏ مفعولاً؛ و یاد آور هنگامى که می‏گویى به آن کس که خدا به او نعمت داده است و تو به او نعمت داده‏اى، همسرت را براى خودت نگه دار و از خدا بترس. و در نفس خود چیزى را مخفى می‏کنى که خداوند ظاهرکننده آن است و از مردم می‏ترسى، در حالى که خداوند سزاوارتر است که از او بترسى. هنگامى که زید خواسته و آرزویش را برآورد، ما همسرش را به ازدواج تو درآوردیم، تا براى مؤمنان ازدواج با همسران فرزندخوانده‏هایشان سختى نداشته باشد، وقتى که آنان به کامیابى خود پایان دادند و امر و فرمان خدا انجام شده است.»

نکته‏هایى که از این آیه استفاده می‏شود:

۱. ازدواج بین پیامبر و زینب را خداوند برقرار کرده و تصمیم خداوند بر آن بود.

۲. هدف از این ازدواج شکستن رسم غلط حرمت ازدواج با همسر فرزندخوانده، پس از طلاق بود.

۳. پیامبر از مسأله‏اى خوف داشت که خداوند به او می‏گوید: ترسى ندارد و باید فرمان و خواست خدا مبنى بر ازدواج با زینب صورت پذیرد.

۴. زید کامیابى خود از زینب را به پایان رسانده و دیگر نمی‏خواست از او کامیاب شود.

۵. پیامبر چیزى را در درون خود مخفى می‏کرد که خداوند خواستار علنى شدن آن است.

خرافه‏هاى اسرائیلى در تفسیر آیه

پیامبر چه چیز را مخفى می‏کرد؟ افسانه‏گویان و داستان‏سرایان، امورى را گفته‏اند که از صدر و ذیل آیه، بطلان آن به طور کامل روشن می‏شود. مثلاً گفته‏اند: هنگامى که نزاع خود را پیش پیامبر آوردند یا هنگامى که پیامبر به طرف خانه زید رفت و از سوراخ در نگاه کرد، چشمش به زینب افتاد و محبت او در دل پیامبر جاى باز کرد! و ایشان می‏خواست به نحوى زید او را طلاق دهد، تا پیامبر با او ازدواج کند! ولى این حرف با دلایلى از آیه و غیر آیه مردود است؛

اولاً: پیامبر معصوم است و نگاه کردن از سوراخ در خانه و امثال آن حرام است، که از پیامبر سر نمی‏زند.

در آن وضع که زنان سرپناه نداشته و موجود مزاحم و بی‏ثمرى تلقى می‏شدند، ازدواج با زنان متعدد نه تنها بد نبود و از دید شهوانى مورد نظر قرار نمی‏گرفت، بلکه نوعى شخصیت دادن به زن و رعایت او بود.

ثانیا: بر فرض محال که پیامبر معصوم نباشد، این گونه امور خلاف اخلاق است. کارهاى ضد اخلاقى از انسانهاى عادى صادر نمی‏شود، تا چه رسد به پیامبر اکرم!

ثالثا: آیه تصریح دارد خداوند این ازدواج را ترتیب داده است. اگر شخصى گناهى شرعى و یا امرى خلاف اخلاق انجام دهد، خداوند او را طرد می‏کند، نه اینکه خودش ازدواج را بر پا کند.

رابعا: آیه تصریح دارد زید، کامیابى خود را از زینب تمام کرده بود، نه اینکه به خاطر پیامبر . با اینکه همسرش را دوست می‏داشت . وى را طلاق داده باشد.

خامسا: از لحاظ تاریخى روشن است زینب دخترعمه پیامبر بود و خودش پیشنهاد ازدواج به پیامبر اکرم را داده بود. اگر زیبایى و جمال و این گونه امور مطرح بود، هنگامى که او دختر بود، پیامبر می‏توانست با او ازدواج کند.

اساسا زینب می‏خواست همسر پیامبر باشد، ولى پیامبر اکرم می‏خواست او را به ازدواج زید درآورد و زینب مخالفت کرد، تا آیه نازل شد: «هیچ مؤمنى را نرسد که وقتى خدا و رسول خدا حکمى کردند، آنان خودشان اختیاردار باشند.» در آن هنگام بود که زینب به ازدواج با زید تن داد. بنابراین اگر پیامبر(ص) زینب را به جهت زیبایى و امثال آن می‏خواست و این مسأله بود که مخفى می‏کرد، روشن است که قبل از ازدواج وى با زید و در زمانى که زینب دختر جوانى بود، پیامبر می‏توانست با وى ازدواج کند.

سادسا آیه اصرار دارد ازدواج پیامبر(ص) براى سنت‏شکنى است، نه به جهت زیبایى و مسایل شخصى. در نتیجه این ازدواج به خاطر مصالحى که خدا می‏خواست و یکى را بیان کرده است، انجام شد و چیزى که پیامبر(ص) مخفى می‏کرد، شاید این بود که خداوند قبلاً او را از این مسأله باخبر ساخته بود که زینب جزء همسرانش خواهد بود و چون پیامبر دید زینب همسر پسرخوانده‏اش است، از این مسأله بیم داشت و می‏خواست زید وى را طلاق ندهد تا زمینه ازدواج پیامبر فراهم نشود، ولى خداوند می‏خواست این امر محقق شود. آخرین جواب در باره این ازدواج و شبهات آن، این است که در سوره احزاب هم داستان زینب و زید را مطرح کرده . که بیشترین خرافات را داستان‏سرایان در ذیل همین آیات بیان کرده‏اند . و هم بهترین آیات مربوط به پیامبر را نازل کرده است، از جمله «اِنّ اللّه‏ وَ ملائِکَتَهُ یصَلُّونَ عَلَى النَّبى یا ایها الّذین آمَنوُا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّموا تَسْلیما؛ همانا خدا و فرشتگان بر پیامبر درود می‏فرستند. شما نیز اى ایمان‏آورندگان! بر او درود بفرستید و بر او به نحوى خاص سلام کنید.»۱۱ همچنین در همین سوره است: «لَقد کَانَ لکُم فى رَسولِ اللّه‏ِ اَسْوَهٌ حَسَنَهٌ،۱۲ به تحقیق براى شما در (سیره و عمل) رسول اللّه‏ اسوه و سرمشق نیکویى است.» آنان که خرافه‏هاى اسرائیلى را ذیل برخى آیات این سوره مطرح می‏کنند، آیا فکر نمی‏کنند آن خرافه‏ها با اسوه بودن پیامبر و با درود خدا و فرشتگان سازگار نیست؟! پیداست همه اینها خیالاتى است که دشمنان پروریده‏اند و دوستان با جهالت تمام در برخى کتابهاى تفسیرى آورده‏اند، در صورتى که قراین موجود در خود آیات و در کل سوره این افسانه‏ها را رد می‏کند.

ازدواج با جویریه

در غزوه بنی‏المصطلق، جویریه دختر حارث (رییس قبیله بنی‏المصطلق) همراه با عده‏اى از زنان و مردان اسیر شد. در تقسیم غنایم، جویریه، سهم ثابت بن‏قیس شد.

پی نوشت:

۱ . احزاب (۳۳)، آیه ۵۶٫

۲ . سوره حجرات، آیه ۱۱٫

۳ . همان، ص۶۷؛ کنزالعمال، ج۱۳، ص۶۹۷٫

۴ . نقش عایشه در اسلام، ص۳۲۹ و ۳۳۰٫

۵ . نقش عایشه در اسلام، مرتضى عسکرى، ج۱، ص۸۶٫

۶ . همان، ص۱۸۷٫

۷ . همان، آیه ۲۱٫

۸ . همان.

۹ . نقش عایشه در اسلام، ص۳۰۳٫

۱۰ . همان، ص۱۵۸٫

۱۱ . سوره احزاب (۳۳)، آیه ۳۷٫

۱۲ . اسدالغابه، ج۷، ص۱۲۶٫

منابع:

۱٫ نقش عایشه در اسلام,مرتضى عسکری,ج۱,ص۸۶

۲٫ نقش عایشه در اسلام,مرتضى عسکری,ج۱,ص۱۵۸، ۱۸۷

۳٫ کنزالعمال,ج۱۳,ص۶۹۷

۴٫ نقش عایشه در اسلام,ص۳۲۹، ۳۳۰

۵٫ نقش عایشه در اسلام,ص۳۰۳

۶٫ اسدالغابه,ج۷,ص۱۲۶

منبع :پیام زن شماره ۹۶،اسفند ماه۱۳۷۸

پیامبر(ص) در خانه، سازگاری، مهربانی، مدیریت (۲)

اشاره:

در بخش اول به ذکر نمونه‏هایی از ناسازگاری همسران پیامبر با استناد به آیات پرداختیم. اینک به ذکر نمونه‏هایی با استناد به روایات می‏پردازیم.

نمونه‏هایی از ناسازگاریها با استناد به روایت و تاریخ

نمونه اول:

روایت ابن‏عباس از طلاق حفصه

ابن‏عباس می‏گوید: «بسیار حریص بودم از عمر بپرسم آیه «ان تتوبا الی اللّه‏ فقد صغت قلوبکما؛۱ اگر شما دو زن توبه کنید بهتر است، زیرا دلهایتان از حق بازگشته است.» در باره کدام زنان نازل شده است. تا اینکه عمر برای سفر حج حرکت کرد و من با او حج کردم. در مسیر کاملاً به خدمت او مشغول بودم. روزی او از راه به کناری رفت و من همراه او رفتم و برای دستشویی رفتن او آفتابه بردم و سپس برای وضو گرفتن، آب بر دستش ریختم [تا بسیار با او صمیمی شوم و وی نیز پاسخ سؤالم را بگوید].

سپس گفتم: کدام زنان از همسران پیامبر در آیه «ان تتوبا الی اللّه‏ فقد صغت قلوبکما۲» اراده شده‏اند؟ گفت: بسیار عجب است (که تو نمی‏دانی!) مراد عایشه و حفصه است.

سپس گفت: ما گروه قریش بر زنانمان غالب بودیم. هنگامی که به مدینه آمدیم، گروهی را یافتیم که زنانشان بر آنان غالب بودند. زنان ما نیز شروع کردند از آنان یاد بگیرند و تسلیم محض نباشند. روزی به همسرم خشم گرفتم، ولی باز او حرف خود را تکرار کرد. تکرار او را ناپسند شمردم. همسرم گفت: چرا این کار مرا زشت می‏شماری؟ به خدا سوگند! همسران پیامبر حرفها و خواسته‏های خود را تکرار می‏کنند و با او صبح تا شام قهر می‏کنند. گفتم: هر کس چنین کند، زیانکار و خسارت‏بار است.

عمر افزود: منزل من در منطقه «عوالی» بود و همسایه‏ام مردی از انصار بود. به طور مرتب روزی او و روزی من بر پیامبر وارد می‏شدیم، تا از وحی و غیره آگاه شویم. در آن روزها منتظر قبیله غسّان بودیم که با ما جنگ کند. روزی همسایه در خانه را زد و من خارج شدم. گفت: اتفاق مهمی افتاده است. گفتم: قبیله غسّان آمده‏اند؟ گفت: مهمتر از آن. پیامبر اکرم همسرانش را طلاق داده است! پیش خود گفتم: حفصه زیان کرد و خسارت دید. به نظرم می‏رسید که چنین اتفاقی بیفتد. پس از نماز صبح آماده شدم و بر حفصه داخل شدم. دیدم می‏گرید، گفتم: پیامبر طلاقتان داده است؟ گفت: نمی‏دانم. او اکنون در مشربه ام‏ابراهیم نشسته است. حرکت کردم. پیش غلام سیاه آمدم و گفتم برای من اجازه ورود بگیر. غلام برگشت و گفت: پیامبر سکوت کرد و اجازه نداد. به مسجد آمدم. ناگهان افرادی را اطراف خود دیدم که می‏گریند. بین آنان نشستم. باز به سراغ غلام رفتم. اذن خواستم و او برگشت و گفت: پیامبر سکوت کرد و چیزی نفرمود. برگشتم. ناگهان غلام مرا خواند و گفت: وارد شو، اجازه داد. وارد شدم و حضرت را دیدم که بر حصیری دراز کشیده است و اثر آن بر صورتش وجود دارد.

گفتم: ای پیامبر! زنانت را طلاق داده‏ای؟ فرمود: نه. گفتم: اللّه‏ اکبر! کاش می‏دیدی ما گروه قریش را که بر زنان غالب بودیم. هنگامی که به مدینه آمدیم، گروهی را دیدیم که زنانشان بر آنان غلبه دارند و زنان ما از آنان یاد گرفتند. روزی بر همسرم غضب کردم، ناگهان او را دیدم که کار خود را تکرار می‏کند. آن را زشت شمردم. گفت: چرا زشت می‏شماری و …

بر حفصه وارد شدم و گفتم: آیا شما روی حرف رسول اللّه‏ حرف می‏زنید و با او صبح تا شب قهر می‏کنید؟ گفت: بله. گفتم: هر کس چنین کند، در زیان و خسران است. آیا از اینکه پیامبر بر شما خشم بگیرد و به خاطر او خدا بر شما خشم بگیرد، در امانید؟

در این هنگام پیامبر(ص) تبسم کرد.

باز به حفصه گفتم: روی حرف پیامبر حرف نزن و از او چیزی نخواه و هر چه می‏خواهی، از من بخواه و اگر دیدی همسر دیگر او بهتر از تو است و در نزد رسول اللّه‏ محبوبتر است، حسادت و غیرت زنانگی تو را فرا نگیرد.

باز رسول اللّه‏(ص) تبسم کرد.

گفتم: ادامه دهم؟ فرمود: بله. سرم را بلند

غیرتهای زنانگی یکی از مشکلاتی بود که وجود داشته و عُمَر دخترش را از آن بر حذر می‏داشت.

کردم. در خانه غیر از سه پوست دباغی شده چیزی نیافتم. گفتم: ای پیامبر! از خداوند بخواه بر امت تو گشایشی قرار دهد؛ همان طور که بر فارس و رومی . که غیر خدا را عبادت می‏کنند . گشایش قرار داده است.

پیامبر درست و مستقیم نشست و فرمود: آیا در شک هستی ای ابن‏خطاب؟! آنان گروهی هستند که خداوند لذایذشان را در همین زندگی دنیا قرار داده است.»۲

از این داستان چند نکته فهمیده می‏شود:

۱. سلوک عُمَر به گونه‏ای بوده است که ابن‏عباس جرأت سؤال از او را نداشته است.

۲. ابن‏عباس زیرک بوده و می‏خواسته این واقعه را . که به زیان حفصه است . از زبان عُمَر بشنود.

۳. مردان مکه با زنان خود با خشونت رفتار می‏کردند.

۴. مردم مدینه برای زنان آزادی بیشتری قایل بودند و زنان روی حرف مردان می‏توانستند حرف بزنند.

۵. زنان رسول اللّه‏(ص) روی حرف او حرف می‏زدند و رو در روی او می‏ایستادند و گاه با او قهر می‏کردند.

۶. گاه مسأله مهمی پیش می‏آمد که باعث می‏شد پیامبر با همسران خویش یا برخی از آنان قهر کند و از آنان کناره بگیرد. و این حادثه‏ای بود که نه تنها حفصه را به گریه انداخته و عمر را ناراحت کرده، بلکه غبار حزن و اندوه را بر دیگران نیز افکنده و اشک آنان را جاری ساخته بود.

۷. غیرتهای زنانگی یکی از مشکلاتی بود که وجود داشته و عُمَر دخترش را از آن بر حذر می‏داشت.

۸. قهر کردن پیامبر اکرم با همسرانش از حوادث بسیار مهم بوده، به طوری که حمله قبیله غسّان در مقابل آن ناچیز بوده است.

۹. وضع زندگی پیامبر اکرم بسیار ساده بود و بر حصیری می‏نشست.

. شأن نزولهایی که در ذیل آیات ۱ . ۴ سوره تحریم بیان شد، برای ابن‏عباس معلوم بوده و چون شأن نزولها نقص بزرگی برای همسران پیامبر به حساب می‏آمد، ابن‏عباس خواست از زبان عُمر که دخترش در آن توطئه شرکت داشت، نام توطئه‏گران را بشنود.

دومین نمونه:

نزاع حفصه با پیامبر اکرم(ص)

ابن‏عباس نقل می‏کند: «روزی رسول اللّه‏ با حفصه نشسته بود. بین آنان نزاعی رخ داد. پیامبر اکرم به او فرمود: آیا می‏خواهی بین من و بین خودت شخصی را حاکم قرار دهی؟ گفت: بله.

پیامبر به دنبال عمر فرستاد. وقتی عُمر بر آنان وارد شد، پیامبر به حفصه گفت: سخن بگو.

حفصه گفت: ای پیامبر! تو بگو، ولی حق را بگو. عُمر دستش را بلند کرد و به صورت دخترش زد و دوباره دست بلند کرد و به صورت او زد.

پیامبر اکرم فرمود: ای عمر! دست نگهدار.

عمر خطاب به دخترش گفت: ای دشمن خدا! پیامبر، غیر از حق نمی‏گوید. سوگند به کسی که او را مبعوث ساخته است، اگر مجلس او نبود و او مرا منع نمی‏کرد، آن قدر تو را می‏زدم، تا بمیری!

پیامبر از آنجا برخاست و به غرفه‏ای رفت و در آنجا یک ماه ماند و در این مدت به هیچ یک از همسرانش نزدیک نشد و در آن غرفه صبحانه و شام می‏خورد. آن گاه خداوند آیات ۲۸ . ۳۱ سوره احزاب را نازل کرد.۳

سومین نمونه:

عایشه و شکستن ظرف غذا

روزی پیامبر اکرم(ص) در خانه عایشه بود، که خادم صفیه ظرف غذایی را برای پیامبر آورد. عایشه محکم بر دست خادم زد و کاسه افتاد و دو نیم شد و غذا بر زمین ریخت. پیامبر اکرم(ص) تکه‏های ظرف را کنار هم گذاشت و طعام را جمع‏آوری کرد و در ظرف ریخت و فرمود: کلوا، غارتْ امّکم؛ بخورید، مادرتان غیرتش به جوش آمده است. و خادم را نگه داشت تا هنگامی که از خودش فارغ شد. آن گاه کاسه سالمی از خانه عایشه به جای کاسه شکسته شده به خادم داد و کاسه شکسته شده را نگه داشت.۴

این قصه با عبارتهای مختلف در سنن بیهقی، بخاری، مسند احمد حنبل آمده است و نشان می‏دهد

اولاً: این داستان پس از نزول سوره احزاب و پس از جنگ خندق واقع شده است، چون در سوره احزاب زنان پیامبر(ص) مادران مؤمنان دانسته شده‏اند. و بر طبق روایتی که صفیه تهیه کننده غذا باشد، حادثه پس از جنگ خیبر واقع شده است، زیرا صفیه پس از این جنگ همسر پیامبر شد.

ثانیا: پیامبر به جای عصبانی شدن و نشان دادن عکس‏العملی تند، با گفتن جمله «غارت امکم»، خشم خود را فرو نشاند. این قسمت را بعدا به طور مشروح توضیح می‏دهیم.

ثالثا: پیامبر برای پایان دادن مسأله و ناراحت نشدن همسر دیگر و جبران خسارت وارده و نیز مجازات شکننده کاسه، کاسه‏ای را از خانه عایشه به خادم داد، تا به صفیه بدهد.

نمونه چهارم:

برخورد حفصه با زنی که خود را به پیامبر بخشید

در کتاب کافی از امام باقر(ع) نقل شده است: «زنی از انصار نزد رسول اکرم(ص) آمد و عرض کرد: یا رسول اللّه‏! زن هیچ گاه به خواستگاری مرد نمی‏رود، ولی من زنی بی‏شوهر و فرزند هستم. آیا نیازی به من

چون شأن نزولها نقص بزرگی برای همسران پیامبر به

حساب می‏آمد، ابن‏عباس خواست از زبان عُمر که دخترش در آن توطئه شرکت داشت، نام توطئه‏گران را بشنود.

داری؟ اگر نیازی هست، من خودم را به تو بخشیدم؛ اگر قبول کنی.

پیامبر اکرم(ص) فرمود: خیر است و برایش دعا کرد و سپس فرمود: ای خواهر انصاری! خداوند از ناحیه پیامبرش به شما جزای خیر دهد. مردان شما مرا یاری می‏کنند و زنان شما به من رغبت دارند و متمایلند.

حفصه به آن زن گفت: چقدر بی‏حیایی! پیامبر اکرم فرمود: ای حفصه! بس کن. او بهتر از تو است! او به رسول خدا متمایل شده و رغبت پیدا کرده است، ولی تو او را سرزنش و از وی عیبجویی می‏کنی؟! سپس پیامبر به زن گفت: خداوند تو را رحمت کند! برگرد. خداوند به خاطر رغبتت به من برای تو بهشت را واجب کرد و به زودی فرمان من به تو می‏رسد.

آن گاه خداوند این آیه را نازل کرد: و اگر زن مؤمنی خودش را به پیامبر ببخشد، پیامبر می‏تواند با او ازدواج کند. این حکم ویژه تو است و ربطی به سایر مؤمنان ندارد.۵ بنابراین خداوند، تنها برای او حلال شدن زنان از راه هبه را قرار داد.۶

نمونه پنجم:

برخورد عایشه با زنی که خود را به پیامبر بخشید

در مجمع‏البیان آمده است: هنگامی که زن، خود را به پیامبر اکرم هبه کرد، عایشه گفت: زنان را چه شده است که خود را بدون مهریه می‏بخشند؟! آن گاه آیه فوق نازل شد.

عایشه به پیامبر گفت: خداوند تنها به میل و خواسته تو زود می‏رسد!

پیامبر فرمود: تو نیز اگر خداوند را اطاعت کنی، خداوند میل و خواسته‏ات را زود برآورده می‏کند.۷ عایشه کم کم اعتراض خود را متوجه خدا کرده و به عبارت بهتر: از کار خدا ایراد می‏گیرد و اظهار شگفتی می‏کند، که چرا خداوند هماهنگ با خواست پیامبر عمل می‏کند و هر چه را او بخواهد، خدا نیز می‏خواهد!

نمونه‏ها در این باب بسیار است و در هر موردی چندین خبر وجود دارد، که برای طولانی نشدن کلام از ذکر آنها خودداری

می‏شود. اکنون نمونه دیگری نقل می‏شود، تا روشن شود این امور گاه به خارج از خانه نیز کشیده می‏شد و مزاحم کارهای اساسی پیامبر(ص) نظیر تبلیغ و تبیین دین می‏شد.

ششمین نمونه:

مزاحمت عایشه با خلوت پیامبر و امام علی(ع)

در شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابی‏الحدید از قول ابی‏مخنف آمده است:

«عایشه نزد ام‏سلمه آمد تا او را برای خروج جهت خونخواهی عثمان فریب دهد؛ لذا به او گفت: تو اولین همسر رسول اللّه‏ هستی که هجرت کرده‏ای. تو بزرگ مادران مؤمنان هستی و رسول اللّه‏ قسمت شب‏خوابگی همسران را از خانه تو شروع می‏کرد و جبرئیل بیشتر فرود آمدنش در منزل تو بود. ام‏سلمه گفت: برای چه این حرفها را می‏زنی؟ عایشه گفت: عبداللّه‏ به من خبر داده است که مردم، عثمان را توبه داده‏اند و پس از توبه او را در ماه حرام و در حال روزه کشته‏اند و من بر خروج به سوی بصره تصمیم گرفته‏ام و طلحه و زبیر بامنند. تو نیز با ما خارج شو. شاید خداوند به واسطه و به دست ما این مسأله را اصلاح کند.

ام‏سلمه گفت: تو دیروز علیه عثمان تحریک می‏کردی و بدترین کلمات را در باره او به کار می‏بردی و نزد تو نامی غیر از «نَعْثَل» نداشت [نَعْثَل پیرمردی مصری . یهودی بود که دارای ریشی بلند بود، و چون عثمان نیز ریش بلندی داشت، عایشه او را نَعْثَل خطاب می‏کرد] و منزلت علی بن‏ابی‏طالب را نزد رسول اللّه‏ می‏دانی، آیا می‏خواهی برخی آن امور را به یادت بیاورم؟

عایشه گفت: بله.

آیا به یاد می‏آوری روزی که رسول اللّه‏ در مسیری می‏رفت و ما با او بودیم، تا وقتی که در نقطه قُدَید فرود آمد و با علی(ع) خلوت و با او نجوا کرد و به طول انجامید و تو خواستی بر آنان هجوم بری و من تو را نهی کردم و تو گوش ندادی و به آنان هجوم آوردی و به سرعت گریان برگشتی، گفتم: چه شد؟ گفتی: بر آنان در حالی که نجوا می‏کردند، هجوم آوردم و به علی گفتم: من از رسول اللّه‏ در هر نه روز یک روز سهم دارم. آیا روز مرا برای من

وا نمی‏گذاری؟ رسول اللّه‏ روی به من کرد و با صورتی برافروخته و غضبناک گفت: برگرد. به خدا سوگند! هر کس . چه از اهل بیت من و یا از سایر مردم . کینه علی را به دل داشته باشد، از ایمان خارج است، و تو پشیمان و سرشکسته برگشتی؟!

عایشه گفت: بله یاد می‏آورم.

ام‏سلمه گفت: و باز به یادت بیاورم که من و تو با رسول اللّه‏(ص) بودیم. تو سرش را می‏شستی و من او را با روغن خوبی که خوشش می‏آمد، تدهین می‏کردم و او فرمود: ای کاش می‏دانستم همراه شتر گنهکار کدام یک از شما است که سگهای حَوْأَبْ به سوی او پارس می‏کنند! او از راه راست منحرف است. من از تدهین دست کشیدم و گفتم: به خدا و رسول از آن واقعه پناه می‏برم. سپس دست بر پشت تو زد و گفت: مواظب باش تو آن شخص نباشی؟! …

عایشه گفت: بله به یاد می‏آورم.»۸

قبل از بررسی کلام ابن‏ابی‏الحدید، نکته‏ای را که در مقدمه بیان شد، یادآوری می‏کنیم و آن اینکه: گاه شخصی با هدف و قصدی خاص کاری را انجام می‏دهد، ولی چون زمینه‏ای برای بروز آن حالت ایجاد نمی‏شود، علت و انگیزه آن کار و حادثه برای دیگران مخفی می‏ماند.

جلوگیری عایشه از نشستن حضرت علی(ع) در کنار پیامبر(ص) و ایجاد مزاحمت با نجوای آنان از همین گونه است. اگر جنگ جمل و دعوت عایشه از ام‏سلمه پیش نمی‏آمد و ام‏سلمه پرده از کارهای عایشه برنمی‏داشت، درون وی که از سابق کینه علی(ع) را در دل داشت، بر کسی روشن نمی‏شد. چه بسا حوادث زیاد دیگری نیز در زندگی خصوصی پیامبر اکرم(ص) رخ داده که زمینه‏ای برای بیان و نقل آنها در تاریخ پیش نیامده است. بنابراین نباید تصور شود مشکلات درونی زندگی پیامبر منحصر به نمونه‏هایی است که در اینجا ذکر می‏شود و یا تصور شود تمامی آن مشکلات را از لابه‏لای کتابها می‏توان فهمید، زیرا عایشه با کینه‏ای که از حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) به دل داشت، کارهایی را که در طول یک دهه به عنوان همسر پیامبر انجام داد، مسلما بسیار بیش از اینها بوده است.

بررسی:

۱. نکته مهمی که از کلام ابن‏ابی‏الحدید در باره بحث ما روشن می‏شود، این است که عایشه می‏خواست از نجوای پیامبر اکرم و حضرت علی جلوگیری کند و شاید گمان می‏کرد پیامبر اکرم فقط برای زن‏داری آمده و اکنون که روز عایشه است، پیامبر(ص) باید کارهای رسالتی خود را تعطیل کند و فقط در کنار او قرار گیرد.

۲. از این خبر روشن می‏شود از راههای گوناگون بر عایشه اتمام حجت شده بود، تا بداند سفرش به سوی بصره و خروجش علیه علی(ع) معصیت و کینه او را به دل گرفتن خروج از ایمان است.

عایشه توانست فتوای قتل خلیفه سوم، عثمان را صادر کند و به دنبال آن مردم عثمان را بکشند و اجازه ندهند در

قبرستان مسلمانان دفن شود.

۳. عایشه توانست فتوای قتل خلیفه سوم، عثمان را صادر کند و به دنبال آن مردم عثمان را بکشند و اجازه ندهند در قبرستان مسلمانان دفن شود. او فورا چهره عوض کرده و عثمان را تائب و مظلوم جلوه داد و خود را خونخواه عثمان دانست و لشکر عظیمی را که بتواند مقابل حکومت امام علی(ع) بایستد، به راه انداخت و رهبری لشکر از مکه تا بصره و هجوم بر شهر بصره و رهبری جنگ تا آخرین لحظات را به عهده گرفت. اینها، همه ثابت می‏کند عایشه شخصیت پیچیده‏ای داشت.

مهم است بدانیم پیامبر اکرم چطور در خانه توانسته است عایشه را کنترل کند و با توجه به نقشه‏های متعدد و رنگارنگ وی، طوری عمل کند که همه همسران از دست حضرت راضی باشند و او نتواند بیت رسالت را به دلخواه خود بگرداند. در صفحات آینده به نمونه‏هایی از کارهای ماهرانه او و در کنار آن، راههایی که پیامبر طی کرد تا مشکلی پیش نیاید، برمی‏خوریم.

هفتمین نمونه:

تجسس از حالات زناشویی پیامبر

ابوبکر و عمر نزد ام‏سلمه همسر رسول‏اللّه‏ آمدند و به او گفتند: ای ام‏سلمه! تو قبل از پیامبر همسر مرد دیگری بودی. در حالت تنهایی و امور مخفی خانوادگی چه فرقی بین رسول‏اللّه‏ و آن مرد است؟

گفت: او نیز مانند سایر رجال است.

آنان از نزد ام‏سلمه خارج شدند. پیامبر در حالی که منتظر بود از آسمان امری نازل گردد، وارد شد. ام‏سلمه قضیه را برایش گفت. پیامبر غضبناک شد، به گونه‏ای که عرق از صورت و بین چشمهایش سرازیر شد و در حالی که عبایش به زمین می‏کشید، از خانه خارج شد و بر منبر نشست. انصار فورا با اسلحه حاضر

با اینهمه ناسازگاری، پیامبر اکرم(ص) طوری برخورد کرد که توانست همسران خود را تا آخرین روزهای حیات، کنار خود نگه دارد و همه آنان از احتمال طلاق ناراحت باشند و گریه کنند و وقتی بین طلاق و بقا با زندگی ساده مخیّر شوند، همه به اتفاق ماندن نزد پیامبر اکرم را قبول کنند.

شدند و ایشان دستور داد لشکر آماده شود و پس از حمد و ثنای الهی گفت: چرا گروههایی اسرار مرا دنبال می‏کنند و از حال تنهایی من سؤال می‏کنند؛ در حالی که . به خدا سوگند! . از نظر حسب از همه شما باکرامت‏تر هستم و از نظر ولادت، نطفه‏ام از همه پاکتر است و خیرخواه‏ترین شما هستم! هر کس از شما در باره پدرش سؤال کند، خبر می‏دهم.

انصار گفتند: یا رسول‏اللّه‏! از ما، درگذر! خداوند از تو درگذرد!۹

نکته‏ها:

۱. چون پیامبر اکرم، تنها از خدیجه دارای فرزند بود و از زنان متعددی که بعد از خدیجه گرفت، فرزندی به وجود نیامد، و نسبت دادن نقص به حفصه و عایشه و سایر زنان سخت بود، آنان به دنبال راهی می‏گشتند که عیبها را به پیامبر نسبت دهند و او را ناقص قلمداد کنند و می‏خواستند ام‏سلمه . که از زنان مؤمن و مورد اعتماد بود . در این راه با آنان همگام شود. این توطئه با فرزنددار شدن پیامبر اکرم(ص) از ماریه قبطیه خنثی شد.

۲. نوعا زنان نازا نسبت به زنی که دارای فرزند است، احساس حسادت می‏کنند؛ همان طور که عایشه می‏گوید: ما غِرْتُ علی امراه لرسول اللّه‏ کما غِرْتُ علی خدیجه لکثره ذکر رسول‏اللّه‏ ایاها؛۱۰ برای هیچ زنی از زنان پیامبر غیرت به خرج ندادم آن مقدار که برای خدیجه به خرج دادم؛ از بس که پیامبر او را یاد می‏کرد و مدح می‏نمود.

البته او در اینجا نقطه ضعف خود را صریح بیان نکرده و فرزنددار بودن خدیجه و عشق رسول‏اللّه‏ به فاطمه را، بیان نکرده است، ولی در ماجرای ماریه و انتساب ابراهیم . فرزند وی . به شخصی غیر از رسول اکرم اوج حقد خود را نشان داده است.

۳. اساسا تحقیق و تفحص در امور زناشویی دیگران ناپسند است و پیامبر اکرم بسیار باغیرت بود و نمی‏گذاشت به هیچ روی کسی از امور داخلی خانه حضرت، آگاه شود.

۴. از این روایت برمی‏آید عایشه برای توجیه نازایی خود، دنبال چاره‏ای می‏گشت و چون تنها دختر باکره‏ای بود که پیامبر با وی ازدواج کرد و شوهری قبل از پیامبر نداشت، احتمالاً می‏خواست نازایی خود را به پیامبر(ص) نسبت داد. شاید حفصه چنین فکری می‏کرد و این فکر و نظر به گوش دیگران رسیده بود که ابوبکر و عمر به فکر تحقیق افتادند؛ تا اگر چنین است، نقص و عیب را از دختران خود پاک کنند. حتی عایشه در این راه آن قدر جرأت به خرج داد که ابراهیم فرزند رسول‏اللّه‏(ص) را که در مدینه متولد شده بود، به دیگری نسبت داد و گفت: او فرزند جریح است! معاذ اللّه‏!

البته اهل سنت این ادعا و توطئه را قبول ندارند و داستان و اتهام به ماریه فقط در کتب شیعه است. این شأن نزول اگرچه در کتب شیعه در ذیل آیه شش حجرات آمده است، ولی در کتب اهل سنت نیز یافت می‏شود؛ مثلاً ابن‏ابی‏الحدید در آنجا که کینه‏های عایشه علیه حضرت علی را برمی‏شمارد، یکی از آنها، کشف همین مسأله از سوی حضرت علی و مبرا بودن ماریه از فساد است.۱۱

ابن‏ابی‏الحدید در شرح نهج‏البلاغه، از قول استاد خود چنین نقل می‏کند:

«پیامبر(ص) علی را به خود نزدیک کرد، به طوری که او آمد و بین پیامبر و عایشه نشست، در حالی که آن دو کنار هم بودند. عایشه فریاد زد: برای نشیمنگاهت جایگاهی غیر از ران من پیدا نکردی؟! … فاطمه دارای اولاد زیادی شد؛ هم پسر و هم دختر، ولی عایشه اصلاً فرزنددار نشد و پیامبر(ص) فرزندان فاطمه را به جای فرزند خویش می‏دانست و می‏فرمود: پسر من! پسر من چکار کرد؟ مزاحم ادرار کردن پسرم نشوید، بگذارید تمام کند . در حالی که او در دامان حضرت بود و بر حضرت ادرار می‏کرد. چه گمان می‏کنید راجع به همسری که از شوهر خود فرزند نداشته باشد و آن شوهر بچه‏های دختر خود را

به فرزندی انتخاب کند و آنان را اکرام نماید؟! آیا دوست او و فرزندان و شوهرش می‏شود، یا دشمن آنان؟».۱۲

این کلام از شیخ ابی‏یعقوب، یوسف بن‏اسماعیل لمعانی . که سنّی معتدلی و استاد ابن‏ابی‏الحدید است . دلالت می‏کند عایشه از بی‏فرزند بودن خود بسیار رنج می‏برده است.

اگرچه همه نمونه‏های ذکر شده، متواتر و یا خبر همراه با قرائن نیست و همه آنها مورد اتفاق فرقه‏های مسلمانان نیست، ولی از مجموع آنها این نکته به طور یقین ثابت می‏شود که زندگی خانوادگی پیامبر اکرم(ص) از ناحیه برخی همسران حضرت، مواجه با مسایلی ناراحت‏کننده بوده است.

تک تک حوادث اگرچه به طور متواتر نقل نشده، تا یقین‏آور باشد، ولی همه این حوادث اجمالاً وجود روحیه ناسازگاری و پرخاشگری را در بیت رسالت بیان می‏کند.

تا اینجا کاری به عوامل این حوادث نداشتیم و در صدد بررسی ریشه اشکالات نبودیم. در این قسمت، مهم آن بود که نمونه‏هایی از ناسازگاریهای زنان پیامبر را بیان کنیم، ولی در ضمن می‏فهمیم که با اینهمه ناسازگاری، پیامبر اکرم(ص) طوری برخورد کرد که توانست همسران خود را تا آخرین روزهای حیات، کنار خود نگه دارد و همه آنان از احتمال طلاق ناراحت باشند و گریه کنند و وقتی بین طلاق و بقا با زندگی ساده مخیّر شوند، همه به اتفاق ماندن نزد پیامبر اکرم را قبول کنند.

اما پیامبر چگونه عمل می‏کرد؟ چه سیاستهایی را به کار می‏برد که این قدر همگان را به خود جلب می‏کرد؟ این مسأله‏ای است که در بحثهای بعدی پی می‏گیریم.

پی نوشت:

۱ . تحریم (۶۶)، آیه ۴.

۲ . احزاب (۳۳)، آیه ۵۰.

۳ . مجمع‏البیان، ذیل آیات سوره احزاب.

۴ . همان.

۵ . المیزان، ذیل سوره تحریم، ج۱۹، ص۳۳۹ . ۳۴۰، به نقل از جوامع روایی اهل سنت.

۶ . شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابی‏الحدید، ج۶، ص۲۱۷.

۷ . کافی، ج۵، ص۵۶۵، روایت ۴۱.

۸ . صحیح بخاری، ج۶، ص۱۹۳.

۹ . سنن بیهقی، ج۶، ص۹۶.

۱۰ . المیزان، ج۱۶، ص۳۴۲؛ کافی، ج۵، ص۵۶۸.

۱۱ . مجمع‏البیان، ج۷ و ۸، ص۳۶۵، ذیل آیه ۵۱ سوره احزاب.

۱۲ . شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابی‏الحدید، ۹/۱۹۵.

فهرست منابع:

۱. المیزان,ج۱۹,ص۳۴۰-۳۳۹

۲. سنن بیهقی,ج۶,ص۹۶

۳. المیزان,ج۱۶,ص۳۴۲

۴. کافی,ج۵,ص۵۶۸

۵. مجمع‏البیان,ج۷،۸,ص۳۶۵

۶. شرح نهج‏البلاغه,ابن‏ابی‏الحدید,ج۶,ص۲۱۷

۷. کافی,ج۵,ص۵۶۵

۸. صحیح بخاری,ج۶,ص۱۹۳

۹. شرح نهج‏البلاغه,ابن‏ابی‏الحدید,ج۹,ص۱۹۵

منبع :پیام زن شماره ۹۴،دى ماه۱۳۷۸

احمد عابدینى

حاکمیت‏ سیاسى پیامبر (ص) در قرآن (۲)

اشاره:

این مطلب درباره آیه «فذکر انما انت مذکر × لست علیهم بمسیطر» (۳۶)

واضح‏تر است؛ زیرا آیه «لست علیهم بمسیطر» تفسیر آیه «فذکر انما انت مذکر» است و در بخش بعدى، درباره حصر وظیفه پیامبر، در تذکر دادن، سخن خواهیم گفت.

از سوى دیگر، اگر این آیات را شامل امور اجتماعى بدانیم و خطاب آن‏ها را شامل مؤمنان در مدینه نیز بگیریم، آن‏چه این آیات از پیامبر (ص) نفى مى‏کنند، صفت زورگویى و تسلط با زور است و چنین اوصافى حتى در صورت قائل شدن به حاکمیت‏سیاسى پیامبراکرم (ص) از ایشان منتفى است؛ زیرا حکومت‏حضرت، چون مبتنى بر حق است‏بر اساس ایمان به خدا و رسول و رفق و مدارا انجام مى‏پذیرد:

«فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک‏» ، (۳۷)

نه بر اساس جباریت و زورگویى، که خداوند آن را در مقابل حکومت پیامبران (ع) معرفى مى‏کند:

«تلک عاد جحدوا بآیات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر کل جبار عنید». (۳۸)

اما آیاتى که وکیل و حفیظ بودن پیامبر (ص) را نفى مى‏کنند، با آیات قبل، در این جهت که مختص به هدایتند و در مقابل مشرکان، قبل از ایمان، نازل شده‏اند، یکسانند. آیه ۱۰۷ از سوره انعام، جامع هر دو عنوان است و آیه قبل از آن، با فرمان به پیامبر (ص) که «تنها تابع وحى باش‏» آغاز مى‏شود:

«و اتبع ما یوحى الیک من ربک لا اله الا هو و اعرض عن المشرکین × و لو شاء الله ما اشرکوا و ما جعلناک علیهم حفیظا و ما انت علیهم بوکیل‏».

از این رو، هر چند این آیات، مسؤولیت‏حفاظت و وکالت را از دوش پیامبر (ص) بر مى‏دارند، ولى خطاب آیه در این مورد، متوجه مشرکان است. علامه طباطبایى در این باره مى‏فرماید:

کلام خداوند: «و ما جعلناک علیهم حفیظا و ما انت علیهم بوکیل‏» هم‏چون قسمت‏هاى قبل آیه، براى دلدارى پیامبر (ص) و آرامش نفس او است و مثل این‏که از «حفیظ‏» ، کسى اراده شده است که اداره امور و جور مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق وغیره را بر عهده دارد و از «وکیل‏» ، کسى که موظف به اداره کارهاى موکل‏عنه است تا بدین وسیله، نفعهایى را که او در معرض آن است، برایش کسب و ضررها را از او دور کند. پس معناى آیه به‏طور خلاصه این است که نه امور تکوینى مشرکان و نه امور حیات دینى آنان، هیچ‏کدام بر عهده تو نیست تا رد دعوت تو و عدم قبول آن از سوى آنان تو را محزون کند. (۳۹)

از سوى دیگر، مى‏بینیم که این وضعیت، پس از تشکیل جماعتى مسلمان بر گرد پیامبر (ص) متفاوت مى‏شود و مسؤولیت ایشان براى حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت گذاشته مى‏شود. در روایتى (۴۰) ابن‏عباس مى‏گوید: آیه‏اى سنگین تر از این، بر پیامبر نازل نشد و از این رو، هنگامى که اصحاب به او گفتند: اى پیامبر! پیرى زودهنگام به سراغ شما آمد، فرمود: «سوره هود و واقعه، مرا پیر کرد».

در روایت دیگرى شخصى علت این مساله را مى‏پرسد و پیامبر (ص) به آیه «فاستقم کما امرت‏» اشاره مى‏فرمایند. امام خمینى‏قدس سره خصوصیت اشاره پیامبر (ص) به این آیه از سوره هود، نه از سوره شورا را به علت ذیل آن دانسته‏اند که با خطاب به پیامبر (ص) استقامت امت را نیز از ایشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است و گرنه، پیامبر (ص) در استقامت‏خویش مشکلى نمى‏دید که به علت آن، زود هنگام پیر گردد. (۴۱)

انحصار وظیفه پیامبر (ص) در بشارت و ترساندن

براى نفى وظیفه پیامبر (ص) براى دخالت در امور اجتماعى، هم‏چنین به آیاتى استدلال شده است که آن حضرت را انحصارا نذیر یا نذیر و بشیر مى‏خوانند:

«ان انت الا نذیر» ، (۴۲) «ان انا الا نذیر و بشیر لقوم یؤمنون‏». (۴۳)

پس پیامبران وظیفه‏اى جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ایشان نیز در همین حیطه است و ربطى به امور اجتماعى ندارد. (۴۴)

با بررسى آیاتى که داراى چنین محتوایى هستند، مشخص مى‏شود که همه آن‏ها در برابر کافران و مشرکان جهت‏گیرى مى‏کنند، چه آیاتى که در ابتداى بعثت پیامبر (ص) نازل گردیده‏اند و چه آیاتى که در مدینه و پس از هجرت؛ مانند:

«یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم على فتره من الرسل ان تقولوا ما جاءنا من بشیر و لا نذیر فقد جاءکم بشیر و نذیر…» (۴۵)

و این مطلب درباره همه پیامبران (ع) عمومیت دارد که وظیفه ابتدایى آنان ترساندن و سپس بشارت دادن بوده است. از این‏جا این مطلب آشکار مى‏شود که وظیفه پیامبران – همان‏طور که راه منطقى آن نیز همین‏گونه است و ترتیب نزول آیات قرآن کریم نیز بر آن دلالت دارد – داراى مراحل مختلفى بوده است. در ابتداى بعثت، هنگامى که هنوز یار و یاورى نداشته‏اند، جز ترساندن و بشارت دادن کارى نمى‏توانسته‏اند انجام دهند؛ زیرا مخاطبى جز کافران و مشرکان نداشته‏اند. هر چند این وظیفه، تا پایان رسالت، یعنى تا هنگامى که در محدوده جغرافیایى رسالت آنان افراد غیر مؤمن وجود داشتند، بر عهده ایشان بوده است؛ اما این آیات نمى‏توانند درباره وظیفه آنان در برابر مؤمنان، مطلبى را مشخص کند؛ زیرا در وضعیت جدید، مخاطبان به‏طور کلى متفاوت هستند.

با دقت در آیات قرآن کریم، پى مى‏بریم که وظیفه ترساندن و بشارت دادن پیامبران (ع) تا مرحله ایمان است و از آن به بعد، وظایف مهم دیگرى، هم بر عهده آنان و هم بر عهده پیروانشان گذاشته مى‏شود. در آیات ۸ به بعد از سوره فتح، این مطلب به خوبى آشکار است. خداوند نخست وظیفه شهادت و بشارت و ترساندن پیامبر (ص) را بیان مى‏کند و غایت آن را ایمان مردم به خداوند و رسول او و سپس یارى و تعظیم او قرار مى‏دهد و سپس بیعت کنندگان با پیامبر (ص) را بیعت کنندگان با خداوند معرفى مى‏کند و به مدح کسانى که به عهد و پیمان خویش وفادارند و هیچ‏گاه مخالفت‏با پیامبر (ص) را روا نمى‏دارند و به مذمت تخلف کنندگان مى‏پردازد. از این رو، اطاعت و گوش به فرمان پیامبر (ص) بودن، بعد از مرحله ایمان است و انذار و بشارت، مربوط به مرحله قبل از آن. شاهد بر این مطلب، این است که همه آیاتى که سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفت‏با پیامبر مى‏گویند، آیاتى مدنى و مربوط به جامعه اسلامى و مخاطبان آن، مؤمنان هستند.

پرسشى که در این‏جا باقى مى‏ماند، درباره آیاتى است که وظیفه پیامبر (ص) را منحصر در ترساندن یا بشارت و ترساندن مى‏دانند.

در پاسخ، نخست‏باید گفت که حصر دو گونه است: حصر حقیقى و حصر اضافى. حصر اضافى در مواردى به کار مى‏رود که چیزى را نسبت‏به اوضاع و احوال و شرایطى خاص نسبت‏به چیز دیگرى مى‏سنجیم که در این صورت، حصر نیز مختص به همان مورد مى‏شود و موارد دیگر را در بر نمى‏گیرد؛ اما حصر حقیقى، بر خلاف آن، شامل همه شرایط و همه چیزها مى‏شود. با دقت در آیه:

«و ما ارسلنا من قبلک من المرسلین الا انهم لیاکلون الطعام و یمشون فى الاسواق‏» (۴۶)

معناى حصر اضافى روشن مى‏شود؛ زیرا اگر حصر حقیقى باشد، لازم مى‏آید تا کار پیامبر (ص) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، در حالى که با نظرى اجمالى به آیات بعد، در مى‏یابیم که این حصر، در پاسخ به این ایراد مشرکان بر پیامبر (ص) وارد شده است که چرا بر ما فرشته‏اى نازل نشده است.

از این رو، وقتى به آیات قبل و بعد؛ در مواردى که انحصار وظیفه پیامبران، در ترساندن و بشارت دادن را مى‏رساند، مراجعه کنیم، مى‏بینیم که همه این حصرها در برابر درخواست‏هاى نابه‏جاى کافران و مشرکان بوده است که از پیامبر (ص) مى‏خواستند زمان قیامت را براى آنان مشخص کند یا عذاب را بر آنان نازل کند و یا این‏که چرا گنج‏بر پیامبر (ص) فرود نمى‏آید و فرشته‏اى به همراه ندارد و…:

«فلعلک تارک بعض ما یوحى الیک و ضائق به صدرک ان یقولوا لو لا انزل علیه کنز او جاء معه ملک انما انت نذیر و الله على کل شى‏ء وکیل‏» (۴۷)

و هیچ گاه در صدد حصر وظایف واقعى پیامبر (ص) در این امور نبوده‏اند.

دلیل دیگر بر اضافى بودن حصر در این موارد، اختلاف وظایف پیامبر (ص) است در آیاتى که در آن‏ها حصر وجود دارد و هم‏چنین در همه آیاتى که درباره وظایف ایشان سخن گفته‏اند، به گونه‏اى که بعضى از آن‏ها تنها حضرت را نذیر مى‏دانند و بعضى، نذیر و بشیر و برخى دیگر، که در آن‏ها نیازى به حصر نبوده، این وظایف را به تفصیل بیان کرده اند:

«یا ایها النبى انا ارسلناک شهدا و مبشرا و نذیرا× و داعیا الى الله باذنه و سراجا منیرا». (۴۸)

۲. آیاتى که ولایت پیامبر (ص) و اولویت ایشان نسبت‏به مؤمنان را مطرح مى‏کنند

قبلا [در فصول پیشین تحقیق] درباره معناى ولایت‏سخن گفتیم و نتیجه گرفتیم که این کلمه، همواره مقارن با نوعى تسلط بر امور فردى یا اجتماعى است. از این رو، در این‏جا در محدوده آیاتى که ولایت پیامبر (ص) را مطرح مى‏کنند، به بررسى محدوده ولایت پیامبراکرم (ص) مى‏پردازیم.

از گذشته، کسانى که درباره ولایت پیامبر (ص) با نگرش حاکمیت ایشان بر امور، بحث کرده اند، وجوه گوناگونى را براى محدوده آن مطرح کرده اند که محدودترین آن‏ها اختصاص آن به امور اجتماعى و امور شخصى است؛ ولى اخیرا با برداشتى خاص از معناى ولایت و نگرشى منفى درباره دخالت انبیا (ع) در امور اجتماعى، بحث‏هایى درباره اختصاص ولایت پیامبر (ص) به افرادى که خود توانایى اداره امور خویش را ندارند، مانند کودکان و دیوانگان، مطرح شده است و آن‏گاه که بر طبق آیه:

«النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏» (۴۹)

بحث از اولویت پیامبر (ص) نسبت‏به امور مؤمنان از خود آنان، پیش مى‏آید، آن را به موردى اختصاص مى‏دهند که در این امور، بین ولایت مؤمنان و پیامبر (ص) تعارض حاصل شود. (۵۰) آقاى حائرى یزدى در این‏جا صریحا ولایت را به مورد حجر اختصاص مى‏دهد و از این رو، بر تعبیر «ولایت فرزانگان‏» ، که از سوى آیه‏الله جوادى آملى مطرح گردیده، ایراد مى‏گیرد که بین فرزانه بودن و ولایت، تناقض وجود دارد.

به نظر مى‏رسد نقدکننده محترم به اصل مقاله (۵۱) توجه نکرده است؛ زیرا در مقاله به تفصیل در باره تفاوت بین ولایت‏بر محجوران و ولایت‏بر جامعه، که مقتضى آیه «انما ولیکم الله و رسوله و…» است، سخن گفته و احکام هر یک را جداگانه بیان کرده است و در پاسخ به نقد نیز این مطلب، دوباره توضیح داده شده است.

در مورد ولایت تشریعى پیامبراکرم (ص) و براى روشن شدن معناى آن توجه به این نکته ضرورى است که وقتى درباره ولایت تشریعى پیامبر (ص) سخن مى‏گوییم، مقصود قانون‏گذارى و اداره امور اجتماع است و این همان بحث از امارت و ضرورت وجود امیر براى اجتماع است (لابد للناس من امیر..). که ممکن است‏به انتخاب مردم تحقق یابد یا هم‏چون حکومت‏هاى دیکتاتورى، با زور و یا به انتصاب از سوى خداوند باشد که در همه موارد، حاکمیت و ولایت‏بر مردم، از سوى شخص حاکم وجود دارد؛ زیرا حتى در آن‏جا که مردم شخصى را براى اداره امور خویش بر مى‏گزینند و رتق و فتق امور خویش را به او مى‏سپارند، او براى اداره اجتماع، مجبور به وضع قوانین، اجراى آن‏ها و مجازات تجاوزگران است و حتى در بسیارى امور شخصى افراد نیز دخالت مى‏کند که آنان شاید راضى به آن نباشند. بنابراین قبول ضرورت حکومت‏براى جامعه با قبول نحوه‏اى از ولایت‏براى حاکم نسبت‏به امور جامعه ملازم است.

اختصاص ولایت‏به باب حجر، همان‏طور که در پاسخ آیه‏الله جوادى آملى به نقد مقاله ایشان آمده است، نقض‏هاى بسیارى نیز در ابواب فقهى دارد؛ زیرا در باب‏هاى مختلف، مانند قضا، حدود، جهاد، امر به معروف و نهى از منکر و حتى ازدواج دختران و نماز جمعه، به ولایت‏هایى از سوى امام، فقها، پدر و… برخورد مى‏کنیم که هیچ یک ربطى به حجر مولى علیه ندارد. حتى در باب نماز جمعه، عده اى از فقها با برداشت از بعضى روایات، امام معصوم (ع) را متولى برگزارى آن دانسته‏اند و در زمان غیبت، اقامه آن را روا نمى‏دارند.

درباره آیه «النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏» ، ظهور آیه – همان‏طور که آیه‏الله جوادى آملى (۵۲) و مفسران دیگر گفته‏اند – ، بر این دلالت دارد که پیامبر (ص) نسبت‏به خود مؤمنان اولویت دارد نه نسبت‏به ولایت مؤمنان، آن گونه که از سخن آقاى حائرى فهمیده مى‏شود و معناى اولویت پیامبر (ص) نسبت‏به آنان، تقدم رتبى در امور و کارهایشان است که اگر در موردى پیامبر (ص) تصمیمى گرفت، حتى اگر مربوط به امور شخصى آنان باشد، دیگر نوبت‏به خودشان نمى‏رسد که بخواهند در آن باره، نظرى داشته باشند؛ ولى اگر پیامبر (ص) نظرى نداشت – همان‏طور که در بیش‏تر امور، که به‏طور صحیح به دست مؤمنان اداره مى‏شود – خود آنان به رتق و فتق امور مشغول مى‏شوند؛ همان‏طور که این مطلب، از آیه «و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم‏» (۵۳) استفاده مى‏شود؛ زیرا شان نزول این آیه شریفه، دخالت و حکم پیامبر (ص) در یک امر شخصى، یعنى ازدواج زینب بنت جحش، براى برطرف کردن یک سنت اجتماعى غلط بود و اولویت‏حضرت را، هم در امور شخصى مؤمنان و هم در امور اجتماعى آنان بیان مى‏کند.

به نظر مى‏رسد با توجه به عصمت پیامبر (ص) بحث از این‏که ایشان تا چه حد بر امور شخصى افراد ولایت دارند، بى مورد است، هر چند در بحث‏هاى دیگر، براى مشخص شدن دایره ولایت‏فقیه، امرى لازم به نظر مى‏رسد. از این رو، در این‏جا از این بحث صرف نظر کرده و با سخن علامه طباطبایى درباره آیه «النبى اولى بالمؤمنین…» این بحث را به پایان مى‏بریم:

انفس مؤمنان، همان مؤمنان است. پس معناى آیه این است که پیامبر (ص) از خود آنان به خودآنان اولویت دارد و معناى اولویت، رجحان جانب پیامبر (ص) است هنگامى که امر دایر بین ایشان و دیگران شود. پس خلاصه این‏که هر چه مؤمن براى خودش قائل است، مانند حفاظت و محبت و مراقبت و بزرگى و قبول دعوتى و به اجرا گذاشتن اراده، پس پیامبر (ص) از خودش به آن امر اولى است و اگر امر بین پیامبر (ص) و خودش در یکى از آن‏ها دایر شود، جانب پیامبر (ص) بر خودش ارجحیت دارد. (۵۴)

در روایات نیز این مطلب به شکل‏هاى گوناگون بیان شده است. بحث روایى درباره آیه «انما ولیکم الله…» را به بخش بعد [تحقیق] موکول مى‏کنیم. درباره آیه «النبى اولى بالمؤمنین…» نیز روایات بسیارى از سوى شیعه و اهل سنت نقل شده که پیامبر (ص) با استشهاد به این آیه شریفه، حضرت على (ع) را به ولایت‏بر مردم نصب فرموده و گفتند: «من کنت مولاه فهذا على مولاه‏». در روایتى از امام موسى بن جعفر (ع) همین مضمون نقل شده است که پیامبر (ص) نوزده روز پیش از وفاتشان این مطلب را سومین بار، براى مردم بیان کردند. (۵۵)

در روایت دیگرى، امام (ع) ولایت پیامبر (ص) را به ولایت پدر بر پسر تشبیه مى‏کنند که بر پسر لازم است از پدر اطاعت کند و اگر پسر، فقیر باشد، پدر نیز مخارج او را بر عهده مى‏گیرد. پس بر مؤمنان نیز لازم است از پیامبر (ص) اطاعت کنند و پیامبر (ص) نیز مؤونه آنان را بر عهده مى‏گیرد. آن گاه همین مقام را براى حضرت على (ع) و دیگر ائمه (ع) بیان مى‏کنند و به آیه «و بالوالدین احسانا» بر پدر بودن ایشان استشهاد مى‏کنند. (۵۶)

۳. آیاتى که درباره حکم پیامبر (ص) سخن مى‏گویند

دسته سوم از آیاتى که به حاکمیت‏سیاسى پیامبر (ص) مى‏پردازند، ایشان را حاکم در میان مردم معرفى مى‏کنند. این آیات، به سه صورت در قرآن کریم مطرح شده‏اند: یک دسته، هدف از فرو فرستادن کتاب بر حضرت را حکم بین مردم معرفى مى‏کند:

«انا انزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اریک الله‏». (۵۷)

دسته دیگر، مقتضاى ایمان را حاکم کردن پیامبر (ص) در امور اختلافى بین مؤمنان و تسلیم حکم ایشان بودن، مى‏داند:

«فلا و ربک لا یؤمنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما». (۵۸)

و دسته سوم، حکم ابتدایى پیامبر (ص) را در امور آنان نافذ دانسته و اختیار آنان را در این موارد، سلب مى‏کند:

«و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم‏». (۵۹)

در مباحث قبل [تحقیق] گفتیم که «حکم‏» در قرآن کریم، مربوط به امر قانون‏گذارى و تشریع است؛ زیرا حکم، به‏طور انحصارى در اختیار خداوند است:

«و ما اختلفتم فیه من شى‏ء فحکمه الى الله‏». (۶۰)

گاهى نیز به کتاب و گاه به پیامبران (ع) نسبت داده شده است. از این رو، تشریع خداوند در قالب کتاب و کلام پیامبران (ع)، احکام کلى مورد نیاز مردم را بیان مى‏کند؛ همان‏طور که این آیه شریفه، بر آن دلالت دارد:

«و انزلنا الیک الکتاب لتبین للناس ما نزل الیهم‏». (۶۱)

و امور حکومتى، که بستگى به شرایط مختلف دارد، و همین‏طور امور قضایى جزئى، که بر طبق قوانین کلى، در موارد مختلف صادر مى‏شود، بر عهده پیامبر (ص) است:

«انا انزلنا الیک الکتاب لتحکم بین الناس بما اریک الله‏». (۶۲)

علامه طباطبائى‏قدس سره در این باره مى‏فرماید:

اطاعت از پیامبر (ص) دو جهت دارد: یکى جهت تشریع آن چه خداوند بدون آوردن در کتاب، بر او وحى مى‏کند که همان تفصیل مجملات قرآن کریم و متعلقات و مرتبطات آن است؛ همان‏طور که خداوند متعال فرموده است: «و انزلنا الیک الذکر…». دوم تصمیمات خودش است که مربوط به امر ولایت‏حکومت و قضاى او است و خداوند متعال فرموده است: «لتحکم بین الناس…» و این شامل تصمیماتى است که بر اساس ظواهر قوانین قضایى، بین مردم حکم مى‏کند و نیز تصمیماتى که در امور مهم، به آن‏ها حکم مى‏کند و خداوند به او دستور داده است که در آن‏ها با مردم مشورت کند: «و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله‏» که در مشورت، مردم را داخل کرده است؛ ولى در تصمیم‏گیرى، پیامبر (ص) را تنها ذکر کرده است. (۶۳)

روایات نیز با استشهاد به آیاتى که حکم را به پیامبر (ص) نسبت مى‏دهند، مساله تفویض امور دین و دنیاى مردم را به او، مطرح مى‏کنند. از امام صادق (ع) روایت‏شده است:

لا ولله، ما فوض الى احد من خلقه الا الى رسول الله و الى الائمه. قال عزوجل: «انا انزلنا الیک الکتاب لتحکم بین الناس بما اریک الله‏». (۶۴)

در روایت دیگرى از امام صادق (ع) نقل شده است:

ان الله عزوجل ادب نبیه فلما اکمل له الادب قال: «انک على خلق عظیم‏» ثم فوض الیه امر الدین و الامه لیسوس عباده فقال عزوجل: «ما آتیکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا». (۶۵)

پی نوشت:

۳۶. یونس، آیه ۹۹.

۳۷. غاشیه، آیه ۲۱.

۳۸. آل عمران، آیه ۱۵۹.

۳۹. هود، آیه ۵۹.

۴۰. تفسیر المیزان، ج‏۷، ص‏۳۱۴.

۴۱. بحارالانوار، ج‏۱۷، ص‏۵۳، ح‏۲۸.

۴۲. بحارالانوار، ج‏۱۶، ص‏۱۹۲، ح‏۲۸.

۴۳. فاطر، آیه ۷۳.

۴۴. اعراف، آیه ۱۸۸.

۴۵. آخرت‏وخدا،هدف بعثت انبیا، ص‏۹۷؛ الاسلام و اصول الحکم، ص‏۷۳.

۴۶. مائده، آیه ۱۹.

۴۷. فرقان، آیه ۲۰.

۴۸. هود، آیه ۱۲.

۴۹. احزاب، آیه ۴۵ و ۴۶.

۵۰. احزاب، آیه ۶.

۵۱. مجله حکومت اسلامى، سال اول، ش‏دوم، ص‏۲۲۴.

۵۲. همان، ش اول، ص‏۵۵.

۵۳. همان، ش دوم، ص‏۲۳۹.

۵۴. احزاب، آیه ۳۶.

۵۵. تفسیر المیزان، ج‏۱۶، ص‏۲۷۶.

۵۶. بحارالانوار، ج‏۲۲، ص‏۴۸۹، ح‏۳۵.

۵۷. همان، ج‏۲۷، ص‏۲۴۳.

۵۸. نساء، آیه ۱۰۵.

۵۹. نساء، آیه ۶۵.

۶۰. اعراف، آیه ۳۶.

۶۱. شورا، آیه ۱۰.

۶۲. نحل، آیه ۴۶.

۶۳. نساء، آیه ۱۰۵.

۶۴. تفسیر المیزان، ج‏۴، ص‏۳۸۸.

۶۵. اصول کافى، ج‏۱، ص‏۲۶۷، ح‏۸.

منبع: فصلنامه حکومت اسلامى، شماره ۲۳

حقوق همسایگان در سیره و سخن نبوى(ص)

اشاره:

پس از خانواده که کوچک ترین و اساسى ترین تشکل اجتماعى انسان ها به شمار مىآید، افرادى که در یک محل گرد هم مىآیند و با یکدیگر همسایه مى شوند با وحدت، وفاق و معاشرت ها و روابط عاطفى مى توانند پاسدار بعد انسانى و ارزشى و ضامن استحکام و استوارى واحد اجتماعى خویش باشند.

اسلام براى همسایگان همچون خویشاوندان، حقوقى قایل شده که اگر کسى بخواهد آن ها را نادیده انگارد یا ضایع نماید، گناهکار، خاطى و متجاوز است. در آیه ۳۶ از سوره نسإ، خداوند از انسان مسلمان و بنده راستین و با اخلاص خود مى خواهد که پس از اطاعت و عبادت او، حق بندگان دیگر و آداب معاشرت را مراعات کند و در واقع طبق این آیه، خداوند نسبت به حق خویش و حقوق انسان ها ده فرمان بسیار مهم صادر نموده است که بند ششم و هفتم آن، در خصوص همسایگان دور و نزدیک است که اولا رعایت حقوق آنان طبق مفاد این آیه، عمل نمودن فرمان واجب الهى است و ثانیا این رفتار در ردیف پرستش خداوند و شرک نورزیدن به او آمده است. مفسرین براى (جار ذى القربى) و (جار جنب) که در این آیه آمده، بررسى هاى گوناگونى ارائه داده اند.(۱) به همین دلیل، امام صادق(ع) فرموده است:

(علیکم بحسن الجوار فان الله عزوجل امر بذلک(۲)؛ بر شما باد به خوش همسایگى پس به درستى که خداوند بدان امر کرده است). آن فروغ فروزان در فرموده اى دیگر شیعیان را به این موضوع توجه داده است:

(رسول اکرم(ص) براى پرهیزگارى، اهتمام در راه دین، راستى در گفتار، اداى امانت، سجده طولانى و خوش رفتارى نسبت به همسایه، مبعوث شده اند.)(۳)

پیامبر اکرم(ص) نیز به مسلمین توصیه نموده اند: (اگر خواستار آن هستید که پروردگار و فرستاده اش شما را دوست بدارند، وقتى امانتى به شما سپردند آن را ادا کنید و در سخن و گفتار صداقت را در نظر داشته و با همسایگان خود به نیکى رفتار کنید.)(۴)

حد همسایگى، حقوق همسایگان

رسول اکرم(ص) در خصوص حد همسایگى فرموده اند: (کل اربعین دارا جیران من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله(۵)؛ تا چهل خانه از رو به رو، پشت سر، طرف راست و سمت چپ، همسایه محسوب مى گردند.) از رسول اکرم(ص) در باره حد همسایگى سوال شد، فرمودند: (حد الجوار اربعون دارا(۶)؛ حد همسایگى چهل خانه است.) ابن قدامه روایت مرسله اى از عایشه نقل کرده که در آن آمده است از نبى اکرم(ص) از حد همسایگى سوال شد که همین جواب را دادند.(۷)

امام صادق(ع) فرموده است: مردى از انصار نزد رسول اکرم(ص) آمد و عرض کرد: خانه اى از فامیلى خریده ام و نزدیک ترین همسایه ام کسى است که به خیرش امیدى ندارم و از شرش هم مصون نمى باشم. رسول خدا(ص) به حضرت على(ع) و ابوذر فرمود: که در مسجد فریاد بزنند: (ایمان ندارد کسى که همسایه او از شرش در امان نیست.) پس سه بار این مطلب را گفتند. بعد از آن با دست خود اشاره فرمودند تا چهل خانه از پس و پیش و راست و چپ.(۸)

اگر مردم این توصیه ها را مراعات کنند و وظایف خویش را در مورد همسایگان تا چهل خانه انجام دهند و حقوق متقابل در مورد این چهل خانه رعایت شود، مردمى که در شهرک ها، محله ها، روستاها و چادرهاى عشایرى زندگى مى کنند، تا مسافت قابل ملاحظه اى به دلیل رفتارهاى پسندیده نسبت به همدیگر از زندگى توإم با آرامش، مودت، اطمینان و اعتماد متقابل برخوردار خواهند شد و چنین پدیده اى بر رشد عاطفى، فرهنگى، بهبود ساختار اجتماعى و اقتصادى این نواحى اثر خود را خواهد بخشید. و افراد بسیارى قادرند دشوارىها و ناملایمات را پشت سر نهند یا در هنگام گرفتارىها به یارى هم بشتابند و از معضلات زندگى یک دیگر گره گشایى کنند.

البته یادآورى مى گردد افرادى که در همسایگى ما به سر مى برند، بنا به اعتقادات و خویشاوندى، بر سه دسته قرار مى گیرند. چنانچه در روایتى آمده است:

(قال النبى(ص) الجیران ثلاثه جار له حق واحد و جار له ثلاثه حقوق و جار له حقان فالجار الذى له ثلاث حقوق الجار المسلم ذو الرحم فله حق الجوار و حق الاسلام و حق الرحم و اما الذى له حقان فالجار المسلم له حق الجوار و حق الاسلام و اما الذى حق واحد فالجار المشرک.)(۹)

نبى اکرم(ص) فرمود: همسایگان به سه دسته تقسیم مى شوند: نخست، همسایه اى که در سه محور برگردن ما حق دارد؛ حق همسایگى، حق خویشاوندى و حق اسلام (برادر دینى)، دوم، همسایه اى که داراى دو حق است؛ حق همسایگى و حق برادر ایمانى. سوم، همسایه اى که داراى حق همسایگى است و آن، همسایه مشرک مى باشد.

در نهج الفصاحه به نقل از رسول اکرم(ص) آمده است: پس همسایه اى که یک حق دارد، او کم حق ترین همسایگان است.(۱۰)

در روایت دیگر که از پیامبراکرم(ص) نقل شده است ـ پس از دسته بندى همسایگان به سه گروه مورد اشاره ـ در خصوص همسایه اى که یک حق دارد، آمده است:

(ومنهم من له حق واحد الکافر له حق الجوار(۱۱)؛ دسته اى تنها یک حق دارند و آن، کافر است که وظیفه ماست حق همسایگى را نسبت به وى مراعات کنیم.)

ملامحسن فیض کاشانى مى گوید: پس بنگر که چگونه براى فرد غیر مسلمان به محض همسایگى، حقوقى ثبت گردیده است!(۱۲)

دقت در این تقسیم بندى، موید آن است که تعهد و مسئولیت ما تا حدى در مورد همسایگان فراگیراست که حتى اگر کافر یا مشرکى در جوار ما مسکن داشته باشد، در ارتباط با او باید وظایف حقوقى، اخلاقى و رفتارى خود را انجام دهیم و کوتاهى در عملى ساختن حقوق مذکور، بیانگر خللى در جنبه هاى اخلاقى و معاشرت ماست.

رسول اکرم(ص) فرموده است: دانى که حق همسایگى چیست؟ سوگند به خدایى که جان محمد در ید قدرت و فرمان اوست، به حق همسایه نرسد جز کسى که خداوند بر وى رحمت کرده باشد.(۱۳)

خاتم رسولان(ص) در تشریح حق همسایه فرموده است:

(حق الجار ان مرض عدته و ان مات شیعته و ان استقرضک إقرضته و ان اصابه خیر هنإته و ان اصابته مصیبه عزیته و لا ترفع بنإک فوق بنائه فتسد علیه الریح)(۱۴)

حق همسایه آن است که اگر بیمارى به وى روى آورد، عیادتش نمایى و اگر مرگش فرا رسید، در تشییع جنازه او شرکت کنى و اگر از تو قرض خواست، از پرداخت آن امتناع نکنى و اگر شادمانى در زندگى اش رخ داد، بر او تبریک گویى و در مصائب و ناگوارىها و در ناراحتى هاى او شریک باشى و بناى خویش را از کلبه وى فراتر نبرده و او را از نسیم هوا محروم نکنى.

و در حدیث دیگرى ضمن اشاره به این موارد، تإکید شده:( چون میوه اى خریدى، مقدارى به او هدیه دهى و اگر نمى خواهى این کار را کنى، آن میوه را پنهانى به منزل ببر و فرزندت را همراه میوه (در حال خوردن میوه) بیرون خانه نفرست که فرزند او آزرده شود. و بوى غذایت او را آزرده نکند (از این که نمى تواند آن غذا را فراهم سازد، ناراحت نشود.) مگر این که مقدارى برایش بفرستى.)(۱۵)

رسول اکرم(ص) هشدار داده اند: هرکه خانه اى بنا کند که مردم ببینند و بشنوند، در روز قیامت آن خانه را تا طبقه هفتم زمین از آتش پرنموده و در گردنش اندازند و هیچ چیز او را نگه ندارد تا به قعر جهنم فرو غلتد. پرسیدند: یا رسول الله! ساختن خانه براى ریا یعنى چه؟ فرمودند: یعنى بیش از میزان نیاز و حاجت، ساخته است تا بدین وسیله بر همسایگان مباهات کند و بر برادران دینى فخر فروشد.(۱۶)

نقل کرده اند که روزى پیامبر اکرم(ص) همراه صحابه از جایى عبور مى کردند، ساختمان بزرگ قبه مانندى را دید و پرسید: این بنا به چه کسى تعلق دارد؟ گفتند: از آن مردى انصارى است. بعد از چند روزى صاحب خانه مزبور به محضر آن بزرگوار شرفیاب گردید، حضرت از وى روى برتافت؛ متوجه شد که پیامبراکرم(ص) از دست وى ناراحت شده است، دلیل آن را از برخى صحابه جویا شد، آن ها ماجراى ساختمانى را که وى احداث کرده، مطرح کردند. او هم برگشت و بناى مورد اشاره را تخریب کرد. حضرت محمد(ص) وقتى بناى تخریب شده را مشاهده کرد، شادمان گشت و فرمود: این گونه بناها براى ساکنان محل و سایه همسایگان ایجاد زحمت مى کند(۱۷)؛ البته ساختمان وسیع اشکالى ندارد ولى در میان بناهاى محقر و کلبه هاى فقیران، احداث ساختماى مجلل هم از لحاظ زندگى عادى همسایگان را ناراحت مى کند و هم اوضاع عاطفى و مناسبت هاى آنان را تحت تإثیر قرار مى دهد. خانه هاى با ارتفاع زیاد در میان مساکن کم ارتفاع غیر از آن که صاحبش را دچار کبر و غرور مى کند و طبق روایات متعدد، منزلگاه شیطان است، برخانه هاى دیگران اشراف پیدا کرده و زمینه هاى نگاه حرام و تیرهاى زهرآگین گناه را فراهم مى سازد؛ هوس ها را تحریک مى کند و گاهى موجب خلاف هاى خطرناکى مى شود که امکان دارد آبروى صاحب خانه را ببرد. برافراشتن خانه اى مرتفع و مجلل در میان بناهاى عادى، خود نشانه اى از تفرقه و پراکندگى هم است.

اول همسایه، بعد خانه

یکى از پدیده هایى که در روابط همسایگان دخالت دارد و مى تواند بر مناسبات متقابل آنان اثر بگذارد، منزل مسکونى است. دیدگاه اسلامى براین نکته اصرار مى ورزد که همسایگان در آرامش و آسایش اهل خانه دخالت دارند و حتى مى توانند بر رشد عاطفى، اخلاقى و فکرى والدین و فرزندان اثر بگذارند. از این جهت، قبل از انتخاب خانه اى در هر محله اى، لازم است اوضاع همسایگان و مجاورین منزل مورد نظر، بررسى شود و از صلاح بودن افرادى که مى خواهیم در کنارشان زندگى کنیم و احیانا با آنان رفت و آمد داشته باشیم، اطمینان حاصل نماییم. رسول اکرم(ص) به پیروان آیین اسلام تإکید مى فرماید: (التمسوا الجار قبل شرىالدار؛(۱۸) قبل از خرید خانه در باره همسایه تحقیق کنید.)

حضرت فاطمه زهرا(س) با الهام از این سخن پدر والا تبارشان خطاب به فرزندش امام حسن مجتبى(ع) فرموده اند: (یا بنى! الجار ثم الدار(۱۹)؛ اى فرزندم! اول همسایه، بعد خانه.)

رسول خدا(ص) فرمود: از خوشبختى مسلمان وسعت خانه، همسایه خوب و مرکب راهوار است.(۲۰)

علامه مجلسى این روایت را با اندکى تفاوت در کتاب حلیه المتقین آورده است. خاتم پیامبران خوش یمنى و مبارکى زن، مسکن و مرکب را در روایتى بیان فرموده و در فرازى از این سخن پر فروغ، مسکنى را مبارک دانسته اند که وسیع بوده و اهل آن از همسایگانى خوب برخوردارند و خانه اى را شوم دانسته اند که محقر و تنگ بوده و اهل آن از دست همسایگان بد در رنج و عذابند.(۲۱)

رسول خدا(ص) در بیانى نورانى فرموده است: وقتى دو نفر تو را در یک زمان دعوت کردند، دعوت کسى را که خانه اش به تو نزدیک تر است بپذیر؛ زیرا کسى که منزلش در قرب خانه ات قرار دارد، در همسایگى مقدم است.(۲۲)

حفظ حرمت همسایه و توجه داشتن به ارزش هاى انسانى وى، از وظایف اخلاقى و وجدانى همسایگان است، پیامبر اکرم(ص) چنین گوهر افشانى کرده اند:

(من کان یومن بالله و الیوم الاخر فلیکرم الجاره(۲۳)؛ هرکس به خدا و روز قیامت ایمان دارد باید همسایه اش را حرمت نهد و اکرام نماید.)

امام ششم از پدرش امام باقر(ع) نقل کرده است که در کتاب حضرت على(ع) چنین خواندم که: رسول خدا(ص) فرمود: (همسایه همچون نفس انسان است و نباید خسرانى متوجه او شود و روا نیست (بى دلیل) مجرم تلقى گردد. و حرمت همسایه با احترام مادر در یک ردیف است.)

همچنی(۲۴)ن از آن حضرت روایت شده که: (حرمه الجار على الجار کحرمه دمه(۲۵)؛ حرمت همسایه بر همسایه، همچون حرمت خون است.)

احساس تعهد و مسئولیت در مقابل همسایگان، از وظایف دیگر ماست که در منابع روایى به آن سفارش شده است. چنان چه حضرت محمد(ص) فرمود: شایستگان (برگزیدگان) شما، صاحبان خرد (شخصیت) هستند. سوال شد: صاحبان خرد چه کسانى هستند؟ فرمود: آنان صاحبان اخلاق نیکو، بردبارىهاى متین، صله ارحام، نیکى به پدر و مادر و متعهدان نسبت به همسایگان و یتیمان بوده، اطعام کرده، سلام کردن را ترویج مى نمایند و نماز مى گذارند در حالى که مردم در خواب غفلت فرو رفته اند.(۲۶)

اگر خواستیم منزل مسکونى خود را در معرض فروش قرار دهیم، بهتر است که این موضوع را با همسایگان مطرح کنیم تا اگر طالب آن هستند، به خرید خانه ما مبادرت ورزند. زیرا به فرمایش رسول اکرم(ص) همسایه در خرید خانه بر دیگران برترى و اولویت دارد.(۲۷)

در بیانى دیگر، آن حضرت تإکید نموده اند: وقتى کسى تمایل به فروش زمین یا منزلى دارد باید نخست به همسایه خود پیشنهاد کند.(۲۸)

جابر مى گوید: پیامبر(ص) فرمود: هرکه در بوستانى شریکى یا همسایه اى دارد نباید قبل از آن که با او در میان بگذارد، آن را بفروشد.(۲۹)

نیکى به همسایه

از مواردى که پیامبراکرم(ص) در سخنان متعدد و موقعیت هاى گوناگون مورد تإکید و توجه قرار داده اند. آن حضرت به مسلمانان توصیه نموده اند: اگر خواستار آن هستید که پروردگار و فرستاده اش شما را دوست بدارند… با همسایگان به نیکى رفتار کنید.(۳۰)

امام صادق(ع) از رسول خدا(ص) نقل کرده اند که: همسایه اى که با همسایه خود خوش رفتارى نماید، ایمان دارد.(۳۱) و نیز پیامبر اکرم(ص) تإکید فرموده اند: آنچه براى خود مى خواهى، براى مردم بخواه تا مومن باشى. و با همسایگان نیکى کن تا در زمره مسلمانان به شمار آیى.

رسول(۳۲) خدا(ص) چهار چیز را عامل زیادى رزق و روزى دانسته اند: خوش خلقى، خوش سلوکى با همسایگان، امتناع از آزار مردم و کاهش بى قرارى و نگرانى در هنگام ناملایمات و عوامل اندوه آور روزگار.(۳۳) و نیز از آن حضرت روایت شده است که: رحمت الهى به فرزندى باد که والدین خود را در نیکى یارى کند. و رحمت بر پدرى که فرزند خویش را در نیکى کمک کند و بر همسایه اى که در کارهاى خوب یار همسایه خود باشد.

جعفربن ابى طالب ـ که همراه عده اى از اصحاب رسول اکرم(ص) به سرزمین حبشه مهاجرت نمود تا از یک سو به تبلیغات دینى پرداخته و از طرف دیگر براى مدتى از فشارهاى مشرکان مکه در امان باشند ـ به عنوان سخنگو و سرپرست این جمع در برابر پادشاه حبشه، بدون هیچ گونه نگرانى گفت: من آنچه را از رسول خدا(ص) شنیده ام بدون کم و کاست، خواهم گفت. نجاشى به وى گفت: چرا از آیین نیاکان خود دست برداشته و به آیین جدید، که نه با دین ما و نه با دین اجداد شما تطبیق مى کند، گرویده اید؟

او در پاسخ گفت: ماگروهى نادان و بت پرست بودیم. از مردار اجتناب نمى کردیم. پیوسته گرد کارهاى خلاف و منکر بودیم. همسایه نزد ما از هرگونه احترامى محروم بود. ضعیف، محکوم زورمندان گشته بود. با خویشاوندان خویش به جنگ برخاسته بودیم. روزگارى به این منوال بودیم تا این که یک نفر از میان ما، که سابقه درخشانى در پاکى و درستى داشت، برخاست و به فرمان خداوند، ما را به توحید فرا خواند و دستور داد در امانت کوشیده، از ناپاکى ها اجتناب ورزیم و با خویشاوندان و همسایگان خوش رفتارى کنیم.

توجه به موضوع همسایه در مصاحبه اى مهم با پادشاهى غیر مسلمان از سوى سفیر رسول اکرم(ص)، جالب توجه است. زیرا جعفر در تشریح اوضاع جاهلیت و برنامه هاى اصلاحى پیامبر، باید به نکاتى مهم اشاره مى کرد و چون وقت تشریح تمامى مباحث نبود، باید نکات زبده و موضوعات مهم ترى را مطرح مى نمود؛ که موضوع همسایه در دستور کارش قرار گرفت.(۳۴)

از رسول اکرم(ص) پرسیدند: آیا در مال انسان غیر از امور واجب مثل زکات و مانند آن، حقى وجود دارد؟ فرمودند: آرى؛ نیکى به بستگانى که قهر کرده اند و پیوند با همسایه مسلمان.

حضرت افزودند: (مازال جبرئیل یوصینى بالجار حتى ظننت انه سیورثه(۳۵)؛ آن چنان جبرئیل درباره همسایه به من سفارش نمود، تا آن جا که گمان کردم همسایه مى تواند از همسایه خود ارث ببرد.)

عبدالله بن عباس گفته است: چند روز قبل از آن که رحلت حضرت محمد(ص) فراسد، آن حضرت براى ما خطبه اى ایراد فرمودند و چنان موعظه اى کردند که چشم ها پر از اشک شد و دل ها نسبت به آن تپید و بدن ها به لرزه در آمد.

از مقدمه چینى ها و تمهیدات پیامبر(ص) برمىآید که آن بزرگوار در واپسین روزهاى حیات دنیوى خویش در نظر دارد براى اصحابى که از فرشتگان برترند و در جلسه اى که گروهى مومن، وارسته و حتى فرشتگان حضور دارند، مطالب مهمى بیان فرمایند و آنان را به مسایل و امور خطیرى سفارش کرده و نصیحت فرمایند. به متن خطبه پیامبر که مراجعه مى شود، ملاحظه مى گردد در چهار فراز آن، حضرت در مورد همسایگان نکاتى را تذکر داده اند و اصحاب برگزیده خویش را از اذیت کردن به همسایه و سایر رفتارهایى که مجاورین آنان را ناراحت نماید، بر حذر داشته اند و به نیکى نسبت به همسایگان تإکید کرده اند.

حاتم طایى از بزرگان عرب و مردى با سخاوت بود که به همسایگان خویش خدمت مى کرد و حوائج آنان را برآورده مى نمود. وى قبل از آن که به شرف ملاقات با رسول خدا(ص) فایز گردد، درگذشت. تا سال نهم هجرى، دودمان حاتم طایى تسلیم اسلام نشده بودند، در این سال، گروهى از رزمندگان به فرماندهى حضرت على(ع) و با دستور پیامبراکرم(ص) به سوى مقر این قبیله (اردن کنونى) اعزام گردیدند تا آنان را به یکتا پرستى فراخوانند. حضرت على(ع) بر آن ها غلبه یافت و اسیران و غنائم را به مدینه آوردند و مقابل پیامبر قرار دادند. وقتى آن حضرت براى تماشاى اسیران آمدند، دختر حاتم ـ که در میان آنان بودـ از جاى برخاست و عرض کرد:

اى فرستاده الهى! پدرم از دنیا رفته و برادرم عدى گریخته است، برمن منت گذار و آزادم کن و شماتت قبایل عرب را از من دور ساز. همانا پدرم بردگان را آزاد مى ساخت، از همسایگان نگهبانى مى نمود و به امور آنان رسیدگى مى کرد و آشکارا در حوادث تلخ و ناملایمات به امداد مردم ـخصوصا خویشاوندان و همسایگان ـ مى پرداخت.

پیامبر(ص) به دلیل ارج نهادن به ارزش هاى اخلاقى، خطاب به وى فرمود: این صفات، از خصال مسلمانان و مومنان است و اگر پدرت مسلمان بود، بر او رحمت مى فرستادیم. سپس به اطرافیان فرمود: به پاس ارج نهادن به روش نیکوى پدرش، این دختر را آزاد سازید و به برادرش عدى تحویل دهید. وى که سفانه نام داشت، به نزد برادر خود عدى آمد و از برخورد شایسته پیامبر سخن گفت. وى نیز به مدینه آمد و با پیامبر ملاقات کرد و اسلام آورد و از یاران با وفاى حضرت على(ع) به شمار آمد و در جنگ هاى جمل، صفین و نهروان در رکاب امیرمومنان على(ع) از خود رشادت ها نشان داد. و همه این ها، از برکات احسان و نیکى به همسایه است.(۳۶)

از امام صادق(ع) نقل شده است که حضرت فاطمه زهرا(س) از برخى مسائل نزد پدر خویش شکوه نمود. پس از آن، حضرت محمد(ص) ورقه اى به دخترش مرحمت کرد و اضافه نمود: مضامین آن را فراگیر. در آن، نوشته شده بود: (هرکس به خداوند و روز قیامت ایمان داشته باشد همسایگان را مورد آزار قرار نمى دهد و نیز میهمان خویش را گرامى داشته و سخن نیکو مى گوید یا سکوت اختیار مى کند.)(۳۷)

از ابن مسعود روایت شده است که: مردى به خدمت حضرت فاطمه زهرا(س) شرفیاب شد و عرض کرد: اى دختر رسول خدا! آیا از پدرتان نزد شما چیزى باقى است؟ آن بانوى مکرم فرمود: اى کنیزک! آن چوب تر را برایم بیاور. او هم پس از تفحص بسیار، آن را یافت و به حضرت زهرا(س) تحویل داد که در آن نوشته شده بود:

رسول خدا(ص) فرمود: کسى که همسایه از دست او در امان نباشد، ایمان ندارد و کسى که به خدا و روز قیامت یقین دارد، به همسایه آزار نمى رساند.(۳۸)

آزار نرساندن به همسایه و نیکى نمودن به او، بدین معناست که در ایجاد آرامش و آسایش براى او و اهل خانه اش دلسوزى کنیم، در حد توان دشوارىها را از سر راهش برداریم، طمع به مالش نداشته و ارتباط خود را با وى براساس صفا و صمیمت بنیان نهیم. این تلاش اخلاقى و رفتار انسانى، در زندگى دنیایى ما اثر مطلوب مى گذارد و موجب افزایش امید به زندگى، رهایى از آشفتگى هاى عصبى و منجر به رفع نیازها و شرکت در عمران و آبادانى محله مى شود. و این گونه وفاق اجتماعى و تشریک مساعى توإم با برخوردهاى عاطفى، موجب فزونى نعمت ها و افزایش برکات، جلب اعتماد و تقویت حسن اطمینان همسایگان نسبت به یک دیگر خواهد شد.

البته خوش رفتارى با همسایگان نباید با منت گذارى و نیکى را به رخ آنان کشیدن، توإم باشد. و خود همسایگان به خوبى در مورد رفتارهاى ما قضاوت خواهند کرد. چنان چه رسول اکرم(ص) فرموده است:

(اگر همسایگانت تو را نیکوکار دانستند نیکوکارى و در غیر این صورت، بدکارى!)(۳۹)

پى نوشت :

۱ . ر.ک: تفسیر غریب القرآن، منسوب به زید بن على بن الحسین(ع)، تحقیق محمد جواد الحسینى جلالى، ص ؛۱۷۰ تفسیر ابوالفتوح رازى، ج ۳، ص ۱۷۷ و ؛۱۷۶ تفسیر القرآن الکریم، سید عبدالله شبر، ص ؛۱۱۴ تفسیر المیزان، ذیل آیات ۴۲ـ۳۶ سوره نسإ و لسان التنزیل، به اهتمام مهدى محقق، ص ۱۹۳ و ۱۹۲٫

۲ . بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۱۵۰ و وسائل الشیعه، کتاب جهاد با نفس.

۳ . آداب معاشرت از دیدگاه معصومین، شیخ حر عاملى، ترجمه محمدعلى فارابى، ص ۱۷٫

۴ . میزان الحکمه، ج ۲، ص ۱۹۰ و نهج الفصاحه، ص ۱۱۰ و ۴۶۳٫

۵ . کافى، ج ۲، ص ؛۶۹۹ وافى، ج ۱، ص ؛۳۵۱ وسائل الشیعه، ج ۸، باب ۹۰ از احکام العشره، حدیث اول؛ المحجه البیضإ، ج ۳، ص ؛۴۲۷ لئالى الاخبار، تویسرکانى، ج ۳، ص ؛۷ ذخیره العباد، ج ۳، ص ۵۴ و مجمع الزوائد، ج ۸، ص ۱۴۴٫

۶ . نهج الفصاحه، ص ؛۲۸۴ مجمع البیان، ج ۲، ص ۴۵ و احیإ علوم الدین، غزالى، ج ۲، ص ۲۱۲٫

۷ . این نکته را آیه الله محمد على اسماعیل پور در مقاله خود آورده است. (ر.ک: آموزگار جاوید، ص ۳۲۴).

۸ . وسائل الشیعه، ج ۸، باب ۸۶، از احکام العشره، حدیث اول.

۹ . المحجه البیضإ، ج ۳، ص ؛۴۲۲ نصایح، آیه الله مشکینى، ص ۱۳۰ و جامع الاخبار، ص ۳۸۷٫

۱۰ . نهج الفصاحه، ص ۲۸۱٫

۱۱ . مستدرک الوسایل، ج ۲، ص ۷۹٫

۱۲ . المحجه البیضإ، ج ۳، ص ۴۲۲٫

۱۳ . کیمیاى سعادت، ج ۱، ص ۴۲۸٫

۱۴ . نهج الفصاحه، ص ۲۹۱٫

۱۵ . اصول کافى، ج ۲، ص ؛۶۶۶ بحارالانوار، ج ۸۲، ص ؛۹۴ مستدرک الوسایل، ج ۲، ص ؛۷۹ تنبیه الغافلین، ص ۱۰۶ و میزان الحکمه، ج ۲، ص ۱۹۵٫

۱۶ . حلیه المتقین، علامه مجلسى، ص ۴۴۶٫

۱۷ . مجمع البیان، ج ۷، ص ۱۹۸ و سیستم اجتماعى اسلام، کوثر نیازى.

۱۸ . کلمات نغز محمد(ص)، ص ۹٫

۱۹ . کشف الغمه فى معرفه الائمه، على بن عیسى اربلى، ج ۲، ص ۲۶ و ۲۵ و علل الشرایع، ص ۱۸۱٫

۲۰ . خصال صدوق، ج ۱، ص ۱۷۹٫

۲۱ . المحجه البیضإ، ج ۳، (آداب الصحبه و المعاشره)، ص ۴۲۳٫

۲۲ . نهج الفصاحه، ص ۲۵٫

۲۳ . المحجه البیضإ، ج ۵، ص ؛۱۲۵ الحکم الزاهره، ص ۴۲۱ و کیمیاى سعادت، ج ۱، ص ۴۲۷٫

۲۴ . تنبیه الغافلین، ص ۱۰۶ و نهج الفصاحه، ص ۵۷۳٫

۲۵ . نهج الفصاحه، ص ۲۸۶٫

۲۶ . جهادالنفس، شیخ حر عاملى، ترجمه على صحت، ص ۴۲٫

۲۷ . نهج الفصاحه، ص ۲۷ و کلمات نغز محمد(ص)، ص ۲۲٫

۲۸ . نهج الفصاحه، ص ۳۲٫

۲۹ . آثار الصادقین، آیه الله صادق احسان بخش، ج ۲، ص ۳۷۶٫

۳۰ . نهج الفصاحه، ص ۴۶۳٫

۳۱ . مجموعه ورام، ج ۱، ص ۲۴٫

۳۲ . نهج الفصاحه، ص ۱۴٫

۳۳ . نزهه النواظر، ص ۲۳ و ۴۵٫

۳۴ . فروغ ابدیت، جعفر سبحانى، ج ۱، ص ۳۱۵و۳۱۴٫

۳۵ . سفینه البحار، حاج شیخ عباس قمى، ج ۱، ص ۴۱۴ و ؛۴۱۳ نخبه الانوار فى هدایه الابرار، مولوى همدانى، ص ؛۷۷ تنبیه الغافلین، ص ۱۰۶، نهج الفصاحه، ص ۵۴۶٫

۳۶ . الاصابه فى تمییز الصحابه، ج ۲، ص ۴۶۰ و ج ۴، ص ؛۳۲۲ زهرالربیع، ص ۸۹ و مجالس المومنین، قاضى نورالدین شوشترى، ج ۱، ص ۶۴۶٫

۳۷ . الکافى، ج ۲، (باب حق الجوار)، ص ؛۶۶۷ وافى، ج ۱، ص ۳۵۰ و ذخیره العباد، جزء ۳، ص ۵۳٫

۳۸ . سفینه البحار، ج ۱، حدیث فاطمه زهرا(س).

۳۹ . نهج الفصاحه، ص ۲۴ و المحجه البیضإ، ج ۳، ص ۴۲۵٫

منبع :ماهنامه کوثر،شماره ۵۰

(صلح و آشتى در عصر پیامبر اکرم (ص

اشاره:

«صلح» یکى از دلنشین ترین واژه ها براى همه انسان ها به شمار مى آید. در این حال، برخى از خاورشناسان برآنَند که اسلام را «آیین شمشیر» معرفى کنند. البته، عدم رویکرد به آشتى هاى رسول اکرم(ص)، نیز بستر مناسبى را براى این اتهام فراهم ساخته است. در این سطور، یکایک صلح هاى پیامبر(ص) شناسایى و بررسى مى شود. این مهم، با تکیه بر روش تاریخى، و بر اساس روند حوادث انجام مى یابد. صلح پرآوازه «حدیبیه» تنها یکى از صلح هاى مورد شناسایى است و در این نوشتار، موارد متعدد دیگرى مورد اشاره قرار مى گیرد که از نظر زمانى، در دو بخش «پیش» و «پس» از حدیبیه واقع شده اند.

آغاز سخن

در طول تاریخ، همواره «صلح» و «جنگ» به عنوان پدیده هایى رویارو، آدمیان را به کشاکشى بس دشوار واداشته اند: «زیستن و زنده گذاردن» و یا «مُردن و میراندَن». البته «صلح»باتداوم بخشیدن به هستى و زندگى، گوارنده کام آدمى بوده، این فرصت را به بشر داده است که به دور از تلخى هاى پیکار و کشتار، زمانى را نیز به آسودگى بگذراند. بر این اساس، همیشه «صلح» داراى چشم اندازى جذاب و دلنشین بوده است.

اینک در عصر حاضر که گفتوگو درباره یک صلح فراگیر و جهانى سخنى شایع است، تحقیق درباره پیشینه صلح در بستر تاریخ اسلام (در این جا، دوران رسول خدا(ص)) ضرورتى آشکار دارد. در این رابطه، باید توجه داشت که در تاریخ اسلام، صلح ها و جنگ هاى پرشمارى به وقوع پیوسته است، اما تاکنون بیش ترین بخش از پژوهش ها، با رویکرد به جنگ هاى مسلمانان سامان یافته است و «صلح»هاى ایشان مورد غفلت قرار گرفته و همچنان ناشناخته مانده است. بر این اساس، این زمینه فراهم بوده است که برخى از خاورشناسان، از سرِ «غرض ورزى» اسلام را «دین جنگ و شمشیر» بنامند.۱ لذا، با انجام این پژوهش در پیرامون آشتى هاى رسول خدا(ص)، تلاش مى شود تا رویه اى از تاریخ صدراسلام آشکارتر گردد، و نیز بسترى مناسب براى پاسخ گویى به آن اتهام فراهم آید.

شگفت آن که از عنوان این نوشتار، تنها یک صلح . صلح پرآوازه «حدیبیه» . به اذهان خطور مى کند، و براى بسیارى از مخاطبان بعید مى نماید که به جُز آن، پیامبر اکرم(ص) آشتى هاى دیگرى را نیز برگزار کرده باشند؛ آشتى هایى که در واقع، هم پرشمار بوده اند و هم بسیار با اهمیت.

البته باید دانست که نوشتار حاضر هرگز در تلاش نیست تا اصطلاحات و تعبیراتى رابه تاریخ زندگانى رسول خدا(ص) تزریق و تحمیل نماید، و یا به «جعل کردن» . در این جا، به «صلح سازى» و «صلح . تراشى» . بپردازد. از این رو، براى مصونیت از چنین مسائلى، در آغاز، تعریفى گویا . هر چند کوتاه . از واژه «صلح» ارائه مى گردد و بدین سان، چهارچوب و معیار مشخصى تبیین مى شود. سپس، یکایک صلح هاى پیامبر(ص) مورد شناسایى و بررسى تاریخى قرار مى گیرد. امید آن که این سطور، گامى باشد به سوى تحقیقات تاریخى جامع و «منصفانه» در مورد «صلح جویى» و «صلح پذیرى» در اسلام.

چون این سطور، «چکیده» و خلاصه اى از یافته هاى یک پایان نامه است، پس به ناچار فاقد شرح و تفصیل مطالب (مانند: متن «صلحنامه»ها، «جغرافیا»ى تاریخى مناطق، ارجاعات، و حتى بخش هایى از مطالب محتوایى) است.

«صلح» در بررسى واژگانى

«صلح» که در اصل، کلمه اى عربى است، در نزد پارسى زبانان نیز واژه اى کاملاً مأنوس و آشنا، و به معناى «آشتى» و سازش مى باشد. صلح (آشتى)، هنگامى تحقق مى یابد که عداوت و دشمنى از میان برداشته شود و مسالمت و سازش جایگزین آن گردد. بر این اساس، مى توان اذعان داشت که صلح، به معناى «رفع ستیز» . و به تعبیرى، «پرهیز از کشتار» . است. البته در گویش عربى، به جز واژه «صلح»، واژه هاى «مسالمه»، «موادعه» و «مهادنه» نیز به کار مى روند که همان مفهوم «رفع ستیز» را دربردارند و از این رو، همگى مترادف با صلح مى باشند. همچنین مفهوم یادشده (رفع ستیز)، خود معیارى براى پژوهش حاضر . در شناسایى آشتى هاى پیامبر(ص) . به شمار مى آید؛ معیارى که برگرفته از آگاهى هاى تاریخى است و با اصطلاحات امروزى نیز همسویى دارد. بر اساس همین معیار است که در این نوشتار، گونه هاى متفاوت از آشتى ها، مورد شناسایى قرار مى گیرد.

پیشینه تاریخى

در تاریخ اسلام، با هجرت رسول اکرم(ص) به یثرب، و تشکیل حکومت اسلامى، صلح و جنگ آغاز شد و دیرى نپایید که صلح ها و جنگ هاى بسیارى به وقوع پیوست. در این نوشتار، از آن جا که رویکرد اصلى سخن به صلح هاى پیامبر(ص) است، لذا شایسته است که پیش از آن، سابقه تاریخى صلح در منطقه «جزیره العرب» (و به ویژه «حجاز») . بستر جغرافیایى تاریخ اسلام . مورد بررسى قرار گیرد.

بى گمان، اقوام و قبیله هاى ساکن در جزیره العرب، خواسته یا ناخواسته، به جنگ ها و کشمکش هاى دامنه دارى تن درمى دادند که گاه تا سال ها و دهه ها به درازا مى کشید. در تحلیل این امر، این سخن کاملاً سنجیده است که بسیارى از نزاع ها، ریشه درمسائلى بیهوده و بى اساس داشت واعراب . کمابیش . بااین درگیرى ها، همخوومأنوس بودند.امااین خود،نمى تواند پایان امر به شمار آید؛ زیرا اعراب، رنجور از پیکار و کشتار، و در پىِ صلح و آرامش، به دنبال «فرصت»هایى براى ادامه حیات بودند. در این میان، مهم ترین و بارزترین فرصت، «حرمتِ» ماه هاى حرام۲ و قداست سرزمین مکه۳ بود.

در فرجام بسیارى از جنگ ها، اعراب پس از توافق بر سرِ «پرداخت خون بهاى کشتگان» به «صلح» . البته، صلحى «زودگذر» . روى مى آوردند.۴ افزون بر این، همان گونه که گاه یک سخن «نیش دار»، قبیله هاى عرب را گرفتار جنگى مهیب مى ساخت، در برخى از اوقات، گفتار و یا سروده اى، به سانِ «نوشدارو»یى بود که سبب مى شد گروهى از دام قتل و اسارت رهایى یابند. ماجراهایى به نام «یوم حلیمه» و«یوم الشِّباک»۵ از این شمار بود.

گذشته از این همه، از میان رویدادهاى پیش از اسلام، دو صلح بزرگ و بس مهم وجود دارد که به ترتیب وقوع عبارتند از:

۱. صلح «قُصَىّ» و «خزاعه»: پس از یک رشته از حوادث پرفراز و نشیب در تاریخ کهن شهر مکه، آن گاه که «قصىّ بن کلاب» و متحدان او . از اقوام «قریش»، «کنانه» و «قضاعه» . رویاروى قبیله «خزاعه» . حاکمانِ وقت مکه . قرار گرفتند، دو طرف پس از جنگى خونین، با یکدیگر صلح کردند.

بر اساس این صلح، توافق شد که زمام امور «مکه» به قصىّ واگذار شود و افراد قبیله خزاعه، تنها این اجازه را داشته باشند که در مجاورت آن شهر به سر بَرند.۶ در پى این صلح بود که قصىّ به سازماندهى امورشهرمکه۷پرداخت،وچون قصى،خود یک قریشى بود، از آن به بعد، قبیله قریش نیز به سیادت در مکه دست یافت.۸

۲. صلح «بنى عبد مناف» و «بنى عبد الدار»: با آن که خاندان هاى یاد شده، هر دو از تبار قصىّ بودند، اما بر سر امور مکه به نزاعى شدید پرداختند. در این میان، دو پیمان تاریخى «مطّیّبین» و «اَحلاف» . هر کدام به جانبدارى از یکى از دو خاندان مزبور . شکل گرفت و قریشیان، در دو دسته بزرگ، با یکدیگر رو در رو شدند. اما با وقوع صلح، خصومت پایان یافت و خاندان هاى عبد مناف و عبدالدار بر سر تقسیم امور مکه توافق کردند.۹ حال پس از این بررسى کوتاه درباره پیشینه صلح در «حجاز»، بخش اصلى سخن، با رویکرد به صلح هاى رسول اکرم(ص) ارائه مى شود.

بى گمان، در میان آشتى هاى رسول خدا(ص)، برجسته ترین مورد، «صلح حدیبیه» است. بنابراین، مى توان با معیار قرار دادن ِآن صلح، دیگر موارد را . بر اساس ترتیب وقوع صلح ها، . در دو بخش «پیش» و «پس» از حدیبیه بررسى نمود.

الف . صلح هاى پیش از «حدیبیه»

۱ و ۲. صلح با «بنى ضَمره» و «بنى مُدلج»: در دومین سال از حاکمیت اسلام در یثرب (سال دوم هجرى)، در دو مورد جداگانه، با تعقیب کاروان تجارى قریش از سوى مسلمانان، این فرصت فراهم شد تا پیامبر(ص) و دو خاندان مزبور از «مشرکان»، پیمان «ترک دشمنى» منعقد سازند و روابط خود را بر اساس گونه اى از صلح پایه گذارى نمایند.۱۰ البته هر یک از این دو صلح، به شکل مکتوب . در قالب «صلحنامه» . مضبوط گردید.۱۱

در رابطه با پیامدهاى این دو صلح، صرف نظر از تفصیل حوادث، این اندازه مى توان گفت که بنابر بررسى هاى تاریخى انجام شده، هیچ گونه نزاع و دشمنى در بین مسلمانان و طرفِ مصالحه . در هر یک از دو صلح . وجود نداشته است.

۳. صلح با یهودیان یثرب۱۲: ایشان، گرچه به ظاهر، تنها یک تمایز دینى با مسلمانان داشتند، اما اگر یثرب (مدینه النبى(ص)) از سوى دشمنان مورد یورش قرار مى گرفت، این احتمال وجود داشت که آن تمایز به شکل «رقابت» و «عداوت» نمایان شود. بر این اساس، معاهده پیامبر(ص) با آنان، که این دشمنى احتمالى را از میان برمى داشت، یک موادعه (مصالحه) به شمار مى آمد.۱۳

در این رابطه، با تفکیک و جداسازى دو گروه کلى از یهودیان یثرب، به شناسایى صلح هاى جداگانه پیامبر(ص) با هر یک از آن دو، مى پردازیم:

نخستین گروه، «یهود انصار» بودند که از نظر نَسبى، تابع قبیله هاى اوس و خَزرج به شمار مى آمدند. رسول اکرم(ص) در ضمن پیمان عمومى یثرب، یهودیان مزبور را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان معرفى کردند که مى توانند بر آیین خود باقى باشند، البته به شرط آن که نیرنگ نورزندو در دفاع از یثرب، همکارى نمایند.

گروه دوم، یهودیان قبیله هاى بنى قینقاع، بنى النضیر و بنى قریظه بودند که با رسول خدا(ص) عهد بستند تا در برابر مصونیت جانى و مالى و حفظ آیین خود، نسبت به مسلمانان «بى طرف» باشند و دشمن ایشان را یارى نکنند. و اگر چنین کردند، بر پیامبر(ص) روا باشد که مردانشان را به قتل برساند، فرزندان و زنانشان را به اسارت درآورد و اموالشان را بستاند.

بر این اساس، گروه اخیر . قبیله هاى سه گانه بنى قینقاع، بنى النضیر و بنى قریظه . خود گروهى از یهودیان ساکن در یثرب بودند که افزون بر تمایز «مذهبى» با مسلمانان، از نظر «تبار» و نژاد نیز با اهالى نو مسلمان یثرب (افراد قبیله هاى اوس و خزرج) تمایزى آشکار داشتند که این، خود یک تمایزِ مضاعف بود و سبب مى شد تا رسول اکرم(ص) نسبت به همکارى ایشان با دشمنان اسلام نگران و اندیشناک باشند. بدین جهت، پیامبر(ص) در صلح با این قبیله هاى یهودى، تنها بر «بى طرفىِ» آنان پافشارى کردند.

البته دیرى نپایید که هر سه قبیله یهودى (گروه دوم) . یکى پس از دیگرى . پیمان شکنى کردند، و هر کدام به گونه اى مجازات شدند که حوادث مربوط به ایشان، کمابیش مشهور است. اما نخستین گروه از یهودیان یثرب، که بنا به تعبیر استاد گرانقدر مرحوم آیت الله «على احمدى میانجى» . در کتاب ارزشمند «مکاتیب الرسول(ص)» . «یهود انصار» بودند،۱۴ خود کسانى بودند که تنها از تمایز «مذهبى» با مسلمانان برخوردار بودند، و به جز آن، از نظر «تبار»، در شمار افراد قبیله هاى مسلمان یثرب (اوس و خزرج) بودند و لذا این زمینه . و بلکه، «توقع» و انتظار . وجود داشت تا پیامبر(ص) در صلح، آنان را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان به شمار آورند و از ایشان براى «دفاع از یثرب» (در شرایط دفاعى) تعهد ستانند.

گفتنى است که تفکیک قایل شدن میان دو گروه از یهودیان مزبور، یک استنتاج تاریخى نو و تازه است که بیان مقدمات و مقوّمات آن نیازمند مجالى دیگر است. تنها در این جا، به بیان گویاترین سند تاریخى بسنده مى شود و آن، این است که در میان حوادث غزوه «خیبر» (سال هفتم هجرى)، همین که معلوم شد مسلمانان آماده حرکت به سوى یهودیان خیبر مى باشند، هر کدام از یهودیان مدینه که حق (دِین)ى از یک مسلمان طلب داشت، خواستار استیفاى ان شد، و هم آنان، مسلمانان را از رویارویى با خیبریان بیم دادند.۱۵ این در حالى است که در آن هنگام،به سبب مجازات هر یک از قبیله هاى سه گانه یهودى (گروه دوم)، هیچ یک از ایشان، در مدینه نبودند و اگر از آنان، کسانى نیز در قالب «کنیز» و «غلام» باقى مانده بودند، هرگز یاراىِ آن را نداشتند که چنان موضع سرسختانه اى را اتخاذ کنند.

۴. پیشنهاد صلح در غزوه «خندق»: در سال پنجم هجرى، در غزوه «خندق»، مسلمانان از سوى قبیله هاى مشرک . «احزاب» . به گونه اى سهمگین و هراس انگیز محاصره شدند. از این رو، رسول خدا(ص) تلاش نمود تا از راه صلح با قبیله «غطفان» . یکى از قبیله هاى مهاجم . صفوف دشمن را متزلزل سازد. بر این اساس، آن حضرت به غطفانیان پیشنهاد کرد که در برابر دریافت یک سوم از خرماى یثرب، دست از محاصره بردارند، اما «انصار» (اهالى یثرب) با چنین صلحى مخالفت کردند، پس پیامبر(ص) نیز از پیشنهاد خود صرف نظر نمود و صلح برقرار نشد.۱۶

۵. پیمان با «خُزاعه»: از آن جا که افراد قبیله خزاعه مشرک بودند، این زمینه وجود داشت که ایشان نسبت به رسول خدا(ص) دشمنى بورزند، اما بر خلاف این، افراد خزاعه دوستان وفادارى براى آن حضرت بودند. البته این امر ریشه در معاهده اى داشت که سال ها پیش، قبیله خزاعه و عبدالمطلب . نیاى پیامبر(ص) . آن را منعقد کرده بودند. آن معاهده گرچه در اساس، یک پیمان «دفاعىِ» مشترک بود، اما در زمان پیامبر اکرم(ص) به شکل یک پیمان «صلح» و «دوستى» کارآیى داشت تا آن جا که از نگاه مشرکان قریش، افراد خزاعه، «رازدار»انِ پیامبر(ص) به شمار مى آمدند.۱۷ همچنین پس از صلح حدیبیه، این امکان فراهم شد تا افراد این قبیله، به طور آشکار، هم پیمانىِ خود با پیامبر(ص) را ابراز نمایند.

ب . صلح «حدیبیه»

بى گمان، «صلح حدیبیه» مشتمل بر حوادث بسیارى است که بیان آن ها، خودگفتارى مستقل را اقتضا مى کند. حرکت مسلمانان از «مدینه» تا «حدیبیه»، چه از نظر «منزلگاه ها» و چه به لحاظ «رخداد»ها و «گفتوگو»هاى انجام شده، و همچنین ازجهت چندوچونِ قرارداد «صلح» و مواد صلح نامه و پیامدهاى آن، همگى مستلزم بررسى هاى دقیقى بوده است.

در این میان، این نکته بسیار حائز اهمیت است که در ماجراى حدیبیه، پیامبر اکرم(ص) از یک موضع کاملاً «فعال» برخوردار بودند، و بر خلاف آنچه که در اذهان جاى دارد، قریشیان مشرک در مراحل مختلف صلح، «منفعلانه» عمل مى کردند و موضعى «واکنشى» داشتند. چنان که در آغاز، حرکت پیامبر(ص) و مسلمانان به سوى مکه (به انگیزه انجام حج)، خود اقدامى بود که قریشیان را به مقابله اى «ناخواسته» و ناگزیر . در قالب ممانعت از انجام حج۱۸ . وادار نمود. آن گاه رسول اکرم(ص) پیشنهاد صلح را مطرح نمودند۱۹ که این بار مشرکان بسى شدیدتر به تکاپو افتادند. به هر رو، «صلح» واقع شد؛ البته صلحى که خود، زمینه سازِ «فتح» مکه گردید.۲۰

حال در این جا، با پرهیز از ذکر جزئیات، تنها به بیان ساختار ماجرا و پیامدهاى آن بسنده مى شود:

در سال ششم هجرى، مسلمانان به قصد انجام حج (به فرمان رسول خدا(ص))، از مدینه راهى مکه شدند. اما در برابر، قریشیان بر آن شدند که از ورود ایشان به مکه جلوگیرى کنند و به همین منظور، سواره نظامى را به رویارویى، گسیل داشتند. بنابراین، کاروان مسلمانان در منطقه «حدیبیه» متوقف شد.

در آن هنگام، پرهیز رسول اکرم(ص) از جنگ، و سپس وقوع یک رشته از «میانجى گرى ها» سبب شد تا آتش نبردى هولناک فرو نشیند.قریش بر جلوگیرى از ورود مسلمانان عزمى استوار داشتند، و نیز موضع پیامبر(ص) چنین مستحکم بود: «ما براى جنگیدن با کسى نیامده ایم؛ همانا آمده ایم تا این خانه را طواف کنیم، پس با هر کس که ما را از این کار بازدارد، خواهیم جنگید.»۲۱

قریشیان، در عمل، رفتارى خصمانه در پیش گرفتند. اما در برابر، رسول خدا(ص) از یک سو، پیشنهاد نمودند که با یکدیگر صلح کنند و از سوى دیگر، رفتارى آمیخته از «مدارا» و «قاطعیت» در پیش گرفتند. بر این اساس، مى توان در ماجراى حدیبیه، موضع پیامبر(ص) را واجد دو ویژگى دانست: یکى، فعالانه (کُنشى) بودن، و دیگر، آمیختگى از مدارا و قاطعیت.

در این میان، «بیعت رضوان» که در برابر اقدامات خصمانه قریش، و به نشانه تجدید وفادارى مسلمانان نسبت به پیامبر(ص) برگزار شد، در واقع سبب گشت تا قریش در مورد پایدارى مسلمانان بیمناک شوند و در یک چرخش آشکار، هرگونه تردید در مورد پذیرش صلح را کنار بگذارند.۲۲

البته براى قریشیان این نگرانى وجود داشت که قبیله هاى عرب گمان بَرند ایشان ضعیف و زبون شده اند، پس سرسختانه کوشیدند تا در صلح، شرط کنند که «مسلمانان در آن سال وارد مکه نشوند و از حدیبیه باز گردند».۲۳ همچنین، قریش خواستار آن شدند که «پیامبر(ص) به طور یک جانبه، پناه جویانى را که از مکه به مدینه رو مى آوردند، بازگرداند». افزون بر این، نماینده قریش پاى فشرد که در پیمان نامه، به جاى «بسم الله الرحمن الرحیم»، عبارت «بسمک اللهم» نگاشته شود و نیز وصف «رسول الله» حذف گردد.

در برابر این «امتیاز خواهى»ها، گرچه شخص پیامبر(ص) با نرمش و بردبارى برخورد نمودند و خواسته هاى قریش را پذیرفتند، اما این شرایط بر اصحابِ آن حضرت چنان گران آمد که در ایشان، یک ناخشنودى نسبتاً همگانى را پدیدار ساخت. این در حالى بود که صرف نظر از شرایط یاد شده، صلحنامه، مواردى را دربرمى گرفت که از نظر پیامبر اکرم(ص) بسیاراهمیت داشت؛آن موارد عبارت بود از:

    ۱. ترک مخاصمه و جنگ به مدت ده سال؛

    ۲. تأمین امنیت جانى و مالى؛

    ۳. معتبر دانستن پیمان هاى هر طرف از سوى طرف دیگر؛

    ۴. ورود به مکه و زیارت خانه خدا (از سال واپسین).۲۴

این صلح، نتایج و دستاوردهاى بسیار مهمى نیز در پى داشت که در ذیل به برخى از آن ها اشاره مى شود:

    الف . حکومت اسلامى از سوى مشرکان قریش به رسمیت شناخته شد، تا آن جا که قریشیان پذیرفتند که دیگر نسبت به مسلمانان خیانت نورزند.۲۵

    ب . شمار مسلمانان فزون گردید و آیین اسلام گسترش یافت؛ زیرا با انجام این آشتى، دیگر منعى بر «سخن گفتنِ» رسول خدا(ص) با مردم در میان نبود.۲۶

    ج . دامنه فعالیت هاى پیامبر(ص) در زمینه هاى تبلیغى، سیاسى و نظامى گسترده شد، چنان که آن حضرت پس از این صلح، توانستند «خیبر» . آخرین پایگاه یهود . را فتح نمایند، و نیز با فرستادن سفیر به سوى شاهان و امیرانِ قلمروهاى دیگر، ایشان را به آیین اسلام فرا خوانند.

    د . مسلمانان پیوند خود را با اقوام عرب در برپایى مراسم حج اعلام داشتند. چون این مراسم، در میان عرب رسمى ریشه دار بود، از این رو، انجام آن از سوى مسلمانان سبب مى شد تا دل هاى اعراب به سوى ایشان متمایل گردد.

گفتنى است که روند «پیامد»هاى صلح حدیبیه نیز به گونه اى بود که قریشیان، خود از پیامبر(ص) درخواست نمودند که شرط «بازگرداندنِ پناه جویان» را لغو نماید و آنان را در مدینه پناه دهد؛ زیرا پناه جویان به جاى روى آوردن به مدینه، بر سرِ راه بازرگانى مکه به شام استقرار یافته، آن راه را ناامن کرده بودند.۲۷ همچنین، در سال واپسین، مسلمانان وارد مکه شدند و «عمره القضاء» به جا آوردند. آن گاه، در حالى که تنها بیست و دو ماه از برگزارى صلح مى گذشت، قریشیان با نقض یکى از مواد صلحنامه (شماره سه از موارد فوق الذکر)، در شبیخونى بر ضد هم پیمانانِ پیامبر(ص) قبیله خزاعه .مشارکت ورزیدند و این سبب شد تا مسلمانان به فرمان رسول خدا(ص)، مکه را فتح نمایند و به حاکمیت مشرکان در آن شهر پایان بخشند.

ج . صلح هاى پس از «حدیبیه»

۱. صلح در غزوه «خیبر»: خیبر، مستحکم ترین منطقه یهودى نشین در جزیره العرب بود که ساکنان آن، اندیشه «تهاجم» به مدینه . و نه «قلعه نشینى» . را در سر داشتند۲۸ و از سوى دیگر، پذیراىِ گروه هایى از هم کیشانِ اخراج شده خود از مدینه بودند. بنابراین، خیبر براى مسلمانان تهدیدى بالقوه . و البته، بسیار جدى . بود که این تهدید، در سال هفتم هجرى پس از صلح حدیبیه از میان برداشته شد.

البته شرح حوادث مربوط به فتح خیبر در این مجال نمى گنجد، اما این اندازه باید دانست که فتح و گشایش خیبر، در دو مرحله «غلبه» و «صلح» تحقق یافت که حماسه «قلعه گشایى» امام على(ع) در مرحله «غلبه» روى داد و آن گاه کار به صلح منتهى شد. چرا که خیبر، دژهاى متعددى را در بر مى گرفت و روى هم رفته، مشتمل بر سه بخش بود: «نَطاه»، «شقّ» و «کتیبه». در این غزوه، بخش هاى نطاه و شقّ با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، اما هنگامى که دامنه جنگ به کتیبه رسید، خیبریان که شکست رادر پیش رو مى دیدند، خواستار صلح شدند، و صلح به وقوع پیوست.۲۹

بر اساس این صلح، جانِ خیبریان در امان بود و ایشان از قتل . و اسارت . مصونیت مى یافتند، اما باید خیبر را ترک مى کردند.۳۰پس از آن، یهودیان تقاضا نمودند که به کار در نخلستان هاى خیبر گماشته شوند. پس پیامبر(ص) پذیرفتند و قرار شد که آنان به کار در آن جا بپردازند و در برابر، نیمى از محصول را دریافت کنند.۳۱

۲. صلح با یهودِ «فدک»۳۲: پیش از وقوع هرگونه درگیرى، اهالى فدک نیز همانند خیبریان در یک مرحله، از پیامبر(ص) درخواست کردند که خود، آن سرزمین را ترک کنند، اما در مرحله دیگر، خواستار ادامه کشت و کار در آن جا و دریافت نیمى از محصول شدند که مورد اجابت پیامبر(ص) قرار گرفت.۳۳

۳. معاهده با یهودیان «وادى القرى»۳۴: پس از آن که وادى القرى با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، پیامبر(ص) نخلستان هاى یهودیان را به دست همانان سپرد و آنان را به کار در آن جا گماشت.۳۵ بنابراین، آنچه که در وادى القرى به وقوع پیوست، یک «مصالحه» سیاسى و نظامى نبود، بلکه تنها یک معاهده «کار»ى . و شغلى . (مساقاه) بود که البته در نتیجه، به شکل یک مصالحه کارآیى داشت.

۴. صلح بر اساس «جزیه»: جزیه، نوعى مالیات سالانه است که به وسیله حاکم اسلامى بر «اهل کتاب» . مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان . مقرر مى گردد. پرداخت این مالیات ویژه، در برابر آن است که ایشان در پناه حکومت اسلامى زندگى مى کنند، و در امنیت به سر مى برند.۳۶ مصالحه بر مبناى جزیه از سال نهم هجرى آغاز شد۳۷ که از آن تاریخ به بعد، رسول اکرم(ص) در موارد زیر به صلح بر اساس جزیه اقدام نمودند:

الف . صلح هایى در غزوه تبوک: مسلمانان که براى رویارویى با سپاه روم تا منطقه «تبوک» پیش آمده بودند، از آن سپاه اثرى نیافتند، اما این فرصت فراهم شد تا رسول خدا(ص) اسلام را بر گروه هایى از یهودیان و مسیحیانِ ساکن در آن سرزمین عرضه کند که البته ایشان به آیین اسلام درنیامدند و بر اساس جزیه، با پیامبر(ص) صلح کردند.

گروه هاى مزبور عبارت بودند از: ۱. اهالى تبوک؛ ۲. مسیحیان «أیله»؛ ۳. یهودیان «أذرُح» و «جَرباء»؛ ۴. یهودیان «مَقنا»؛ ۵. مسیحیان «دومه الجندل»؛ ۶. یهودیان «تَیماء».۳۸

ب . صلح با مسیحیان «نجران»: این صلح پس از آن منعقد شد که هیأتى از مسیحیان نجران به مدینه و به حضور پیامبر(ص) آمدند و با آن که در آغاز، پذیرفتند که با آن حضرت به «مباهله» (نفرین متقابل و رودررو) بپردازند، اما در میعادگاه همین که دیدند على، فاطمه، حسن و حسین:، رسول خدا(ص) را همراهى مى کنند، از مباهله سرباز زدند و به صلح بر مبناى جزیه روى آوردند.۳۹

ج . صلح با زرتشتیان «بحرین»، «هَجَر» و «عمان»: پیامبر(ص) با زرتشتیان ساکن در مناطق مزبور نیز بر مبناى جزیه صلح کردند.۴۰

در این جا، باید یادآور شد که توافق بر اساس «جزیه»، گرچه تعهد مالى یک جانبه اى را در برداشت، اما با وجود این، توافق مزبور، صلحى بود که براى «اهل کتاب»، این امکان را فراهم مى ساخت که بر دین خود باقى بمانند، و جان ها و مال هایشان نیز ایمن باشد. همچنین در این رابطه، در منابع تاریخى نیز تعبیر به صلح وجود دارد.۴۱

کوتاه سخن آن که براى رسول خدا(ص)، دعوت مردمان به اسلام و گسترش آن آیین مبین، و نجات انسان ها از گمراهى اصالت داشت. با وجود این، آن حضرت براى دست یابى به اهداف آیینىِ خود، همواره صلح را بر جنگ، و دوستى را بر دشمنى ترجیح مى داد. و چون این گزینش و ترجیح، به نوبه خود، «اصیل» . و نه شکلى و ظاهرى . بود، پس بسیار ارزشمند بود.

امید آن که با تلاش پژوهش گران، فرایند «صلح جویى» و «صلح پذیرى» در اسلام، و نیز قوانین حاکم بر این فرایند تبیین شود.

پى نوشت:

۱. براى نمونه، خوب است بدانیم که «زیگموند فروید» در کتاب «آینده یک پندار»، در بخشى از تحلیل خود درباره مذهب اسلام مى نگارد: «… تنها هدف جنگ و صلح که مذهب ]اسلام [سخت تجویز مى نمود هجوم و غارت به ملل همسایه و همجوار بود». زیگموند فروید، آینده یک پندار، ترجمه هاشم رضى، چاپ دوم، بى جا، مؤسسه انتشارات آسیا، ۱۳۷۵، ص ۳۶۷٫ همچنین ر. ک. به: ویل دورانت، تاریخ تمدن، ترجمه گروه مترجمان،یازده جلد، چاپ سوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، ۱۳۷۱، ج ۴، ص ۲۴۱

۲. این ماه ها، عبارت بودند از: رجب، ذیقعده، ذیحجه و محرم. ر. ک. به: ابومحمد عبدالملک بن هشام، السیره النبویه، تحقیق مصطفى السّقا و دیگران، دو جلد، چاپ دوم، بیروت، دارالمعرفه، ج ۱، ص ۴۴

۳. شهر مکه، پناه و مکانى امن بوده چنان که یکى از اسامى آن شهر، «صَلاح» بوده است. ر. ک. به: یاقوت حموى، معجم البلدان، تحقیق فرید عبدالعزیزالجُندى، هفت جلد، چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ / ۱۹۹۰، ج ۳، ص ۴۷۶

۴. از این شمار است صلح در جنگ هاى اوس و خزرج، و نیز صلح در ماجراهایى موسوم به «یوم داحس وغَبْراء»،«یوم طِخنه» و «این ضیا». ر. ک.به: جرجى زیدان، العرب قبل الاسلام، تحقیق حسین مؤنس، قاهره، دارالهلال، بى تا، ص ۲۸۲؛ ابوعبیده معمر بن المثنى التیمى، ایام العرب قبل الاسلام، تحقیق عادل جاسم البیاتى، چاپ اول، بیروت، عالم الکتب، ۱۴۰۷ ه..، ص ۲۷۵، ۲۸۱، ۴۶۱ و ۵۹۳

۵. ر. ک. به: محمد احمد جاد المولى بک و دیگران، ایام العرب فى الجاهلیه، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۴۶۱ / ۱۹۴۲، ص ۵۹ و ۲۲۸

۶. ر. ک. به: ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۱۲۴؛ ابوالولید الأزرقى، اخبار مکه، تحقیق رشدى صالح ملحس، ۲ ج، چاپ سوم، بیروت، دارالاندلس، ۱۴۰۳ / ۱۹۸۳، ج ۱، ص ۱۰۳ و ۱۰۷؛ ابن سعید الاندلسى، نشوه الطرب فى تاریخ جاهلیه العرب، تحقیق نصرت عبدالرحمن، عمان، مکتبه الاقصى، ۱۹۸۲، ج ۱، ص ۳۲۴

۷. مراد از «امور شهر مکه»، امور مربوط به زمامدارى مکه، و امور مربوط به برپایىِ «حج» است که عبارت بود از: «حجابت»، «سقایه»، «رفاده»، «ندوه» و «لواء». گفتنى است که در متن رساله، هر یک از این امور، و چند و چون ساماندهى . و یا «تأسیس» آن ها . توسط قصىّ بررسى شده است.

۸. ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۱۲۴ . ۱۲۵؛ ابن سعید الاندلسى، همان، ج ۱، ص ۳۲۲

۹. ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۱۳۲؛ محمد بن حبیب بغدادى، المحبّر، تصحیح ایلزه لیختن شتیتر، بیروت، منشورات دارالآفاق الجدیده، بى تا، ص ۱۶۶ . ۱۶۷

۱۰. در مورد صلح با «بنى ضمره» ر. ک. به: محمد بن عمر واقدى، کتاب المغازى، تحقیق مارسدن جونز، سه جلد، چاپ سوم، بیروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۹ / ۱۹۸۹، ج ۱، ص ۱۱ . ۱۲؛ و درباره صلح با «بنى مدلج» ر. ک. به: ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۵۵۹؛ احمد بن على مقریزى،امتاع الاسماع، تحقیق محمد عبدالحمید النمیسى و محمد جمیل غازى، چاپ اول، قاهره، دارالانصار، ۱۴۰۱ / ۱۹۸۱، ج ۱، ص ۶۸

۱۱. سهیلى، الروض الانف، تحقیق عبدالرحمن الوکیل، هفت جلد، چاپ اول، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۴۱۲ / ۱۹۹۲، ج ۵، ص ۷۸؛ ابن واضح یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، دو جلد، قم، منشورات الشریف الرضى،۱۳۷۳(افست)،ج۲،ص۶۶

۱۲. از نظر زمانى، صلح با «یهودیان یثرب»، پس از ورود پیامبر(ص) به یثرب . و بدون فاصله اى زیاد . رخ داده است، اما از آن جا که صلح مزبور داراى مباحث نسبتاً گسترده اى است، لذا پس از صلح با «بنى ضمره» و «بنى مدلج» بیان گردید.

۱۳. ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۵۰۱؛ ابوعبید بن سلّام، کتاب الاموال، تحقیق محمد خلیل هراس، چاپ اول، قاهره، مکتبه الکلیات الازهریه، ۱۳۸۸ / ۱۹۶۸، همان، ص ۲۹۰

۱۴. على احمدى میانجى، مکاتیب الرسول(ص)، سه جلد، چاپ اول، بى جا، دارالحدیث، ۱۹۹۸، ج ۳، ص ۱۲؛ همچنین ر. ک. به: سید جعفر مرتضى عاملى، الصحیح من سیره النبى الاعظم(ص)، ده جلد، چاپ چهارم، بیروت، دارالهادى . دارالسیره، ۱۴۱۵ / ۱۹۹۵، ج ۴، ص ۲۵۵

۱۵. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۳۴ و ۶۳۷

۱۶. واقدى، همان، ج ۲، ص ۴۷۷ . ۴۷۹٫ البته، استاد سیدجعفر مرتضى عاملى حادثه مزبور . پیشنهاد صلح از سوى پیامبر(ص) . را از اساس، موردانکارقرارداده است.ر.ک.به:سیدجعفرمرتضى عاملى، همان، ج ۹، ص ۲۴۶ . ۲۵۲

۱۷. واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۴۹

۱۸. بى گمان، «ممانعت از انجام حج» اقدامى بود که قداست مکه وحرمت حج رامخدوش مى ساخت و به همان سان، از وجاهت قریشیان مى کاست.

۱۹. ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۵۹۳ . ۵۹۴؛ مقریزى، همان، ج ۱، ص ۲۲۰ . ۲۲۱

۲۰. احمد زینى دحلان، السیره النبویه و الآثار المحمدیه، دو جلد، چاپ دوم، بیروت، دارالمعرفه، بى تا، ج ۲، ص ۴۴ . ۴۵

۲۱. واقدى، همان، ج ۲، ص ۵۹۳ . ۵۹۴؛ مقریزى، همان، ج ۱، ص ۲۲۰ . ۲۲۱

۲۲. گفتنى است که بیعت رضوان درحضور برخى از بزرگان قریش . از جمله «سهیل بن عمرو» . به انجام رسید که آنان با مشاهده شور و اشتیاق مسلمانان دربیعت باپیامبر(ص)،بیمناک شدند و به برگزارى صلح گرایش یافتند. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۰۴

۲۳. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۰۴؛ مقریزى، همان، ج ۱، ص ۲۲۴

۲۴. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۱۱ . ۶۱۲؛ ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۳۱۷ . ۳۱۸؛ محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم و الملوک (تاریخ الطبرى)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، یازده جلد، چاپ دوم، بیروت، روائع التراث العربى، ۱۳۸۷ / ۱۹۶۷، ج ۲، ص ۶۳۵

۲۵. در متن صلحنامه بر این امر تعهد شد که «لااسلال و لااغلال» بدین معنا که «هیچ یک از دو طرف،دیگرى راغارت نکند و به او خیانت نورزد». ر. ک. به: احمد زینى دحلان، همان، ج ۲، ص ۴۴

۲۶. ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۲۴

۲۷. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۲۷ . ۶۲۹

۲۸. گفتنى است که مدت زمانى پیش از وقوع غزوه خیبر، رئیس خیبریان . به نام «اسیر بن زارم ». با طرح ریزى نقشه یورش به مدینه، اذعان نمود: «من کارى خواهم کرد که دیگر یارانِ ما نکرده اند». البته این شخص، مقتول شد و هرگز به آمال خود دست نیافت، اما به جرأت مى توان مدعى شد که نقشه و اندیشه او همچنان در میان خیبریان پابرجا بود. ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۵۶۶

۲۹. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۷۰ . ۶۷۱

۳۰.۳۱. ر.ک.به: همان،ص۶۶۹.۶۷۰/ص ۶۹۰

۳۲. صلح فدک، پس از صلح خیبر . در سال هفتم هجرى . روى داد.

۳۳. سرزمین فدک، بدون جنگ در اختیار پیامبر(ص) قرار گرفت، و از این روى، «خالصه» پیامبر(ص) بود. ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۳۵۳٫ براى آگاهى بیش تر درباره «فدک» . و رنج هاى بانوى عظیم الشأن حضرت فاطمه(س). ر. ک. به: محمدباقر صدر، فدک فى التاریخ.

۳۴. معاهده مزبور، پس از فتح خیبر . پس از صلح با اهالى خیبر و فدک . در سال هفتم هجرى واقع شد. واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۰۷؛ احمد بن یحیى بلاذرى، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکّار و ریاض زرکلى، سیزده جلد، چاپ اول، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ / ۱۹۹۶، ج ۱، ص ۴۴۵

۳۵. واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۱۱؛ بیهقى، دلائل النبوه، تحقیق عبدالمعطى قلعجى، هفت جلد، چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ / ۱۹۸۵، ج ۴، ص ۲۷۱

۳۶. ر. ک. به: صبحى الصالح، النُّظُم الاسلامیه . نشأتها و تطورها، چاپ ششم، بیروت، دارالعلم للملایین، ۱۹۸۲، ص ۳۶۲ . ۳۶۳؛ وهبه زحیلى، آثار الحرب فى الفقه الاسلامى . دراسه مقارنه، چاپ سوم،دمشق،دارالفکر،۱۴۰۱/۱۹۸۱،ص ۶۹۲

۳۷. حکم جزیه، بنا به آیه بیست و نهم سوره توبه وضع گردید که این آیه در سال نهم هجرى . قبل از غزوه تبوک . نازل شده است. ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۵۴۸؛ طبرسى، مجمع البیان، تحقیق سیدهاشم رسولى محلاتى و سیدفضل الله یزدى طباطبائى، پنج جلد، چاپ دوم، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۸ / ۱۹۹۸، ج ۵، ص ۳۴

۳۸. صلح پیامبر(ص) با هر یک از گروه هاى یاد شده، به طور مفصل در متن پایان نامه مورد بررسى قرار گرفته است.

۳۹. یعقوبى، همان، ج ۲، ص ۸۲ . ۸۳

۴۰. درباره صلح یاد شده و جزئیات آن نیز در متن پایان نامه پژوهش شده است.

۴۱. در مورد توافق بر سر جزیه، این چنین تعبیر به «صلح» شده است: «صالحوا على الجزیه» و یا «صولحوا على الجزیه». ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۱۱ و ج ۳، ص ۱۰۲۷، ۱۰۳۱ و ۱۰۳۲٫ همچنین در مورد صلح هاى دیگر، تعبیرهاى تاریخى . مذکور در متن منابع . معیار اصلى بوده است که این نکته در آغاز همین نوشتار نیز مورد اشاره قرار گرفت.

 منبع :مجله معرفت ،شماره ۴۰،فروردین ماه ۱۳۸۰

بیم‏ها و نگرانى‏ هاى بزرگ پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و‏آله‏ وسلم

اشاره:

مثل هر باغبان دلسوز و زحمت کشیده‏اى که عمر خود را پاى نهال‏ها و بذرهایش گذاشته و در سال‏هاى پیرى، نگران باغ پس از خویش است، پیامبر رحمت و معلم بشریت حضرت رسول صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نیز، در سال‏هاى آخر عمر، نگران وضع امت پس از رحلت خویش بود. نگرانى‏هاى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، در زمینه‏هاى مختلف بود، چرا که آفت‏ها و عارضه هایى که دامنگیر انسان مى‏گردد، متفاوت است. رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در آن سال‏ها، نگرانى خویش را نسبت به وقوع آنها «پس از خویش»، ابراز داشته و آنها را پیش بینى کرده است.

برخى از این موضوعات نگران کننده، حاکى از نوعى «رجعت» در امت مسلمان است، یعنى کمرنگ شدن ارزش‏هاى الهى و اسلامى و احیاى دوباره معیارهاى جاهلى و سر برآوردن خوى و خصلت‏هاى غیر انسانى، که به برکت اسلام، قطع شده بود و در عصر پس از رسول، بار دیگر جان گرفت و معیارها را برهم زد. این نوع رجعت به جاهلیت، که از نگرانى‏هاى عمده آن حضرت است، براى هر مصلحى که با رهبرى خویش، امتى و فرهنگى و نظامى پدید آورده باشد، وجود دارد، چرا که نسل دوم و سوم در یک حرکت انقلابى و نهضت اصلاحى، اغلب داراى آن روحیّات، باورها، انگیزه‏ها، شناخت‏هاى عینى و تجربه‏هاى محسوس «انقلابیون اوّلیّه» و «سابقون» نیستند و زمینه سیر قهقرایى و بازگشت به شرایط پیش از تحوّل و نهضت، در آنان فراهم‏تر است و دشمنان هم از همین «زمینه»ها بهره مى‏گیرند و به دگرگون سازى «فرهنگ انقلاب» مى‏پردازند.

اینک مرورى برنگرانى‏هاى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مى‏کنیم، تا دستمایه عبرت و الهام براى امروز ما باشد.

۱. سرنوشت رهبرى

براى رسول خدا به عنوان «رهبر»، تداوم «راه» بسیار مهم بود. فلسفه سیاسى اسلام نیز قالب «امامت» و «وصایت» را براى تداوم راه پیامبر و استمرار حاکمیت اسلامى پس از رحلت آن حضرت، پیش بینى کرده بود. بارها و بارها آن حضرت، نسبت به جانشینى خویش و وصىّ خود، سخن گفته، رهنمود داده و تکلیف را معیّن کرده بود. اما صریح‏ترین و اساسى‏ترین و به یادماندنى‏ترین شکل آن اعلام و تعیین، حادثه «غدیرخم» بود، آن هم با فرمان صریح و قطعى خداوند که حکم پروردگار را به مردم ابلاغ کند. نزول آیه«یا ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک…»۱ در این راستا بود، اما رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بازهم بیمناک از پیامد این اعلام، و نگران از واکنش مردم نسبت به آن بود، چون رگ و ریشه‏هاى جاهلى بازمانده در فکر و دل برخى از اصحاب را مى‏شناخت و کمى تأمّل و درنگ نسبت به اظهار و ابلاغ آن پیام داشت.۲ تأکید آیه بر این که «خداوند تو را از گزند مردم حفظ مى‏کند؛ واللّه یعصمک من الناس» اشعار به همین دلواپسى‏هاى پیامبر خدا دارد.

پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نسبت به این که قریش، پس از رحلت آن حضرت با على علیه‏السلام و مسأله خلافت چه خواهند کرد و مظلومیّت این خاندان و کنار زدن امیرمؤمنان از صحنه سیاسى وحق قطعى و مشروعش، بارها اظهار نگرانى کرده بود و وقایع بعدى را به حضرت على علیه‏السلام یادآور شده بود. آن پیامبر دلسوز و آینده نگر، پیش بینى مى‏فرمود که فاسقان و طغیانگران قریش، على علیه‏السلام را مظلوم سازند۳ و به آن حضرت چنین ابراز مى‏کرد که: بیم آن دارم که اگر بر سر خلافت و حق خویش با آنان به کشمکش بپردازى و منازعه کنى، تو را بکشند.۴ و مى‏فرمود: «امّاالّتى اخافُها علیه، فَغَدْرُقریشٍ به من بعدى؛۵ آنچه بر او نسبت به آن بیم دارم، آن است که قریش پس از من با او از در نیرنگ و حیله در آیند.»

و… دیدیم که نگرانى حضرت رسول به جا بود و مظلومیت و محرومیت ۲۵ ساله امیرالمؤمنین از حق خویش، شاهدش.

۲ . مظلومیّت اهل بیت علیهم‏السلام

کینه‏هاى قریش نسبت به بنى‏هاشم و پیامبر و عترت او، از بین رفتنى نبود. پیامبر هم با چشم بصیرخویش، آینده و مظلومیت خاندانش را مى‏دید و بارها با على علیه‏السلام و زهرا علیهاالسلام در این باره سخن گفته و خون گریسته بود. از سخنان اوست که: «ابکى لِذُرّیّتى و ما تصنعُ بهم شرارُ امّتى من بعدى»۶

على علیه‏السلام مى‏فرماید: کنار پیامبر خدا نشسته بودیم. حضرت سر بر دامن من گذاشته بود و چشمانش در خواب.سخن از دجّال مى‏گفتیم و بیم از اغواگرى‏هایش، که پیامبر بیدار شد و با چهره‏اى برافروخته فرمود: بیش از دجّال، بر شما از غیر دجّال بیمناکم. بیم من از پیشوایان و زمامداران گمراه گر و ریخته شدن خون خاندانم پس از من است.۷

این نگرانى‏ها را حتى در زمان خویش نسبت به مکر و دشمنى یهود با عترتش نیز داشت. در واقعه گم شدن امام حسن و امام حسین علیهماالسلام در دوران کودکى و نگرانى پیامبر و حضرت زهرا علیهاالسلام نسبت به جان آن دو فرزند عزیز و یافته شدن آن دو از زیر درختى در باغ ابى‏دحداح، پیامبر نگرانى و بیم خویش را از کید یهود نسبت به جان حسن و حسین علیهماالسلام ابراز فرمود.۸

این رشته، بسیار دراز دامن است و به همین اشاره بسنده مى‏کنیم.

۳ . هواپرستى امّت

بیش‏ترین نقل‏هاى روایى درباره نگرانى پیامبر، نسبت به همین موضوع است، یعنى عارضه تبعیّت از هواى نفس و در سرپروراندن آرزوهاى دور و دراز، که نشانه وابستگى به دنیا و مظاهر آن است، نتیجه طبیعى این دو بیمارى اخلاقى، دور شدن از حق و فراموش کردن قیامت است و همین، براى سقوط یک فرد یا امت کافى است.

این نگرانى با تعابیر متفاوت و متواتر نقل شده که به چند نمونه اشاره مى‏شود:

«اِنّ اَخْوَفَ ما اخافُ علیکم اتّباعُ الهوى و طولُ الأمل، امّا اتّباعُ الهوى فَیَصُدُّ عَنِ الحقِّ و امّا طولُ الأملِ فَیُنْسى الاخِرَه۹؛ آنچه که بیش از هر چیز بر شما بیم دارم، پیروى از هواى نفس و آرزوى دراز است؛ هواپرستى، [آدمى را] از حق باز مى‏دارد و آرزوى دراز، آخرت را از یاد انسان مى‏برد.»

این مضمون با عباراتى شبیه همین، از حضرت على علیه‏السلام و امامان دیگر نیز نقل شده است.

پیامبرخدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در سخنى دیگر فرموده است:

«شرُّ ما اَتَخَوَّفُ علیکم اِتّباعُ الهوى و طولُ الأمل، فاتّباع الهوى یَصرِفُ قلوبَکم عن الحقِّ و طولُ الأملِ یَصرِفُ هِمَمَکُم الى الدّنیا…۱۰؛ بدترین چیزى که بر شما بیمناکم، پیروى از هواى نفس و طول آرزوست؛ هواپرستى، دل‏هایتان را از حق برمى‏گرداند و آرزوى دراز، همت‏هاى شما را به دنیا مصروف مى‏سازد…»

۴ . دنیا زدگى

نگرانى دیگر پیامبر آن بود که با دست یافتن مردم به مال و ثروت و چشیدن شیرینى دنیا، دل‏هاى آنان دنیا زده شود و از ارزش‏ها دست بشویند و در کسب‏ها و در آمدها مراعات حلال و حرام ننمایند و هدفشان انباشتن ثروت و افزودن مکنت باشد، از هر راه که باشد. نتیجه این دنیازدگى، فراموشى خدا و آخرت و در نهایت، سقوط اخلاقى است و دور شدن از ساده زیستى و گرفتارى در دام تجمّلات.

حضرت رسول صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مى‏فرماید:

«لکنّى اخافُ اَنْ یُفْتَحَ عَلَیْکُمُ الدّنیا بعدى فَیُنْکِرُ بَعْضُکُم بَعْضاً و یُنکِرُکُم اَهلُ السّماء عند ذلک؛ ۱۱ بر شما از آن بیم دارم که پس از من دنیا به روى شما گشوده شود (و به دنیا و ثروت برسید.) آنگاه یکدیگر را نشناسید! آن وقت است که آسمانیان هم شما را نشناسند.

و در بیانى دیگر چنین مى‏فرماید:

«اِنَّ اَخْوَفَ ما اَتَخَوَّفُ على امّتى مِنْ بعدى هذِه المکاسِبُ المُحرّمهُ و الشّهوهُ الخفیّهُ و الرّبا؛ ۱۲ بیش‏ترین بیمى که بر امت خودم پس از خویش دارم، این کسب‏هاى حرام و در آمدهاى نامشروع و شهوت پنهانى و رباست.»

سرمستى مال و طغیان ثروت، خیلى‏ها را بر زمین مى‏زند و بسیارى از مدعیان ایمان، از «آزمایش پول» موفق بیرون نمى‏آیند و پاى اراده‏شان در لغزشگاه مال دنیا مى‏لغزد و به عیاشى و بى دردى مبتلا مى‏شوند. این نگرانى را رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در ذیل چند نگرانى دیگر بیان کرده و این گونه اشاره فرموده است: «اَوْ یَظْهَرَ فیهمُ المالُ حتّى یَطْغَوا و یَبْطِرُوا؛ ۱۳ بیم آن دارم که… یا ثروت در میان آنان آشکار شود، تا آن جا که به طغیان و سرمستى برسند.»

و در حدیث دیگرى تعبیر «اَوْ دُنْیاً تَقْطَعُ رِقابکم…»۱۴ آمده است، «دنیایى که گردن‏هاى شما را قطع مى‏کند.»

حوادث پس از رحلت پیامبر و مسابقه برخى از امت او در زراندوزى و دنیاطلبى و روى آوردن به کاخ و تجمّلات و عیش و نوش و… شاهدى بر درستى نگرانى رسول خدا از آینده امت خویش است.

۵. فتنه و گمراهى

به هم آمیختن حق و باطل و آشفته ساختن مرزها و معیارها و زیر پاگذاشتن اصول و انکار مسلّمات دین، موجب مى‏شود عده‏اى از هدایت دست بشویند و گمراه شوند. در این جا نقش آنان که کار فکرى مى‏کنند و با افکار و اندیشه‏هاى مردم سروکار دارند، حسّاس‏تر است.

دانایان و دانشمندان، همچنین زمامداران و مسئولان نیز درگمراه شدن مردم نقش دارند و اگر بلغزند، جامعه را به اشتباه و لغزش مى‏اندازند. در این زمینه‏ها به چند حدیث اشاره مى‏کنیم:

آن حضرت فرمود:

«انّما اَخافُ على امّتى الأئِمّهَ المُضِلُّون…؛۱۵ بر امت خویش، از زمامدارانِ گمراه کننده بیمناکم.»

و فرمود: «اِنّى اخاف علیکم استخفافاً بالدین و بیعَ الحُکم و قطیعهَ الرَّحِم و اَنْ تتّخذوا القرآنَ مَزامیرَ، تُقدِّمُون اَحَدَکم و لَیسَ بِأَفضَلِکُم؛۱۶ بر شما از آن بیم دارم که دین، سبک شمرده شود؛ حکم و داورى، خرید و فروش شود؛ پیوندهاى خانوادگى از هم بگسلد؛ قرآن را وسیله ساز و آواز قرار دهید و کسانى را جلو بیندازید که برترین شما نیستند.»

در حدیثى دیگر، نگرانى پیامبر خدا از لغزش عالمان و مجادله منافقان با قرآن و دنیاطلبى بیان شده است و این که در این سه مورد، انسان باید خود را متهم بداند و از این لغزش گاه ها مصون و در امان نپندارد.۱۷

همچنین گمراهى پس از هدایت، فتنه‏هاى گمراه کننده، شکم و شهوت، از عوامل دیگر نگرانى آن حضرت به شمار آمده است، آن جا که مى‏فرماید:

«ثلاثهٌ اَخافُهُنَّ على امّتى من بعدى: الضَّلالهُ بَعْدَ المَعْرِفَهِ و مُضِلاّتُ الفِتَنِ و شَهْوَهُ البَطْنِ و الفَرْج»۱۸

در حدیثى سه خصلت دیگر موجب نگرانى حضرت رسول بیان شده است: یکى آن که قرآن را به غلط تأویل کنند و معانى و تفاسیر آن را نادرست و به دلخواه و مطابق سلیقه و گرایش خود معنى کنند، دیگر آن که در پى لغزش عالمان باشند تا از رهگذر مطرح ساختن اشتباهات علما، به فتنه گرى و تشویش اذهان بپردازند، سوم آن که با فراوان شدن مال و ثروتشان دچار اسراف و اتراف و طغیان و خوشگذرانى شوند. و اینک متن حدیث:

«انّما الخوف على اُمّتى من بعدى ثلاثُ خصالٍ: اَنْ یَتَأَوَّلُوا القرآنَ على غَیرِ تَأْویلِهِ او یَتَّبِعُوا زَلَّهَ العالِم، او یَظْهَرَ فیهمُ المالُ حتّى یَطْغَوا و یَبْطِرُوا…»۱۹

۶. سلطه و نفوذ منافقان

همیشه بزرگ‏ترین خطر براى هر نهضت و انقلاب، یا مکتب و آیین، تحرکات عناصر نفوذى بیگانه به داخل مجموعه‏هاى خودى و انقلابى بوده است. نفاق، همزبانى و همراهى ساختگى دروغین کسانى با امت اسلام است که در دل، هیچ عقیده‏اى به مبانى و ارزش‏ها ندارند و با زبان بازى و زرنگى و همرنگى ظاهرى، خود را داخل نیروها جا مى‏زنند و از پشت ضربه مى‏زنند.

رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در طول دوران حکومت در مدینه، با پدیده منافقان دست به گریبان بود، و عمیق‏تر آن که کسانى در زمره اصحاب و همراهان او بودند که در دل عقیده‏اى به دین و رسالت نداشتند، اما با گفتن شهادتین و شرکت صورى در نماز و برنامه‏هاى دیگر، خود را در صفوف مسلمانان جا زده بودند و پس از رسول خدا، براى اعاده جاهلیت و شرک، به دست و پا افتادند و فتنه‏گرى‏ها کردند.

نگرانى رسول خدا از این دشمنان خوش خط و خال اما زهرآگین بود، نه از مؤمن یا کافر، که ایمان یا کفر خویش را به صراحت اظهار مى‏کردند.

فرموده است: «ولکنّى اخاف علیکم کلّ منافقٍ حُلْوَاللسان…؛۲۰ از منافق شیرین زبانى بر شما بیمناکم که حرف هایش برایتان آشناست، ولى عمل و رفتارش به گونه‏اى است که نمى‏شناسید.»

در حدیث دیگر، صریح‏تر بیان فرموده است:

«انّى لا اَتَخَوَّفُ على اُمّتى مؤمناً و لا مشرکاً، فامّا المؤمنُ فَیَحْجُزُهُ ایمانُهُ و اما المشرکُ فَیَقْمَعُهُ کُفْرُهُ، ولکن اَتَخَوَّفُ علیکم منافقاً عَلیمَ اللسان، یقولُ ما تَعْرِفُونَ و یَعملُ ما تُنْکِرُون؛۲۱ من هرگز بر امتم از سوى مؤمن و مشرک بیمناک نیستم؛ مؤمن را ایمانش باز مى‏دارد و مشرک را کفرش ریشه کن مى‏سازد. لیکن نگرانى و بیم من بر شما از سوى منافق دانا زبان است که مى‏گوید آنچه را مى‏شناسید و عمل مى‏کند آنچه را نمى‏شناسید.»

چنین منافقانى که مجهّز به دانش دین و آشنا به زبان انقلاب اند، در پیکره امت اسلامى نفوذ مى‏کنند و به نام دین حرف مى‏زنند و عمل مى‏کنند و از درون ضربه مى‏زنند. چنین کسانى پس از پیامبر خدا، بر سرنوشت دین و دنیا و حکومت و خلافت مسلط شدند و اوج آن، استیلاى امویان برخلافت اسلامى بود که پس از قدرت یافتن، کفر درونى خویش را آشکار ساختند و ضربه‏هاى جبران‏ناپذیر زدند. معاویه و یزید را از بارزترین آنان مى‏توان شمرد.

نگرانى رسول خدا از نقش منافقان، هشدارى براى فرزندان انقلاب و مسلمانان آگاه است که نامحرم را به حریم نظام اسلامى راه ندهند و فریب چهره‏هاى انقلابى نما و حرف‏ها و شعارهاى فریبنده را نخورند که آنچه مى‏گویند، تنها در نوک زبان است، نه در ژرفاى دل و عمق باور.

۷ . جعل و نسبت‏هاى دروغ

دروغ بستن به رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم هم در زمان حیات آن حضرت بود و آزارش مى‏داد که کسانى حرف هایى را به دروغ از قول حضرتش نقل مى‏کردند، هم نسبت به آینده و پس از وفاتش نگران آن بود که هرکس هرچه را مى‏خواهد به او نسبت دهد و حاکمان براى توجیه مفاسد خویش یا کوبیدن هرکس و هرچیزى، به حدیثى ساختگى از زبان پیامبر، تمسّک جویند.

پیامبر، کسانى را که به او دروغ بندند، نفرین و لعنت کرده است و وعده دوزخ بر ایشان داده است.۲۲

از جمله در خطابه بلیغ و تاریخى خویش در «حجه‏الوداع»، که بسیارى از گفتنى‏ها، توصیه‏ها، هشدارها و نگرانى‏ها را بیان نمود، چنین فرموده است:

«قَدْ کَثُرَتْ علَىَّ الکَذّابه و سَتَکْثُرُ، فَمَنْ کَذِبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّداً فَلْیَتَبَوّأ مَقْعَدَهُ مِنَ النّار؛۲۳ دروغ بستن بر من بسیار شده و در آینده هم افزایش خواهد یافت. پس هرکس به عمد، بر من دروغ بندد، جایگاهش را در آتش دوزخ فراهم سازد.»

شگفتا که این خطر و این جنایت، در زمان ما نیز وجود دارد و حضرت امام خمینى قدس‏سره نیز این نگرانى را نسبت به آینده داشتند، از این رو در صفحه آخر وصیت نامه سیاسى، الهى خویش به صورت تذکّر افزودند: «اکنون که من حاضرم، بعضى نسبت‏هاى بى‏واقعیت به من داده مى‏شود و ممکن است پس از من در حجم آن افزوده شود. لهذا عرض مى‏کنم آنچه به من نسبت داده شده یا مى‏شود، مورد تصدیق نیست، مگر آن که صداى من یا خطّ من و امضاى من باشد، یا تصدیق کارشناسان، یا در سیماى جمهورى اسلامى چیزى گفته باشم.»۲۴

جالب است که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نیز براى تشخیص صحّت یا نادرستى آنچه ازقول او در آینده نقل مى‏شود، معیار ارائه فرموده و آن، «عرضه بر کتاب خدا» است تا هرچه که مخالف قرآن کریم باشد، از اعتبار ساقط شود.

۸ . تکذیب تقدیر و تصدیق نجوم

از نگرانى‏هاى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در زمینه سست شدن ایمان‏ها و عقیده‏هاى توحیدى، آن بود که مردم بتدریج به نقش خدا و تقدیرات الهى در حوادث، کم اعتقاد شوند، برعکس به آنچه منجّمان و ستاره شناسان مى‏گویند، دل بندند و تدبیر و برنامه‏ها و

تصمیم‏هاى خود را براساس علم نجوم تنظیم کنند. در حدیث‏هاى مکررى این نکته مطرح شده است، از جمله:

«اَخافُ على اُمّتى خَصْلَتَیْن: تکذیباً بِالقَدَرِ و تصدیقاً بالنّجوم»۲۵

«انّ اَخْوَفَ ما اخافُ على اُمّتى، التّصدیقُ بالنُّجوم و التّکذیبُ بِالقَدَرِ و ظُلْمُ الأمّه»۲۶

در حدیث دوم، «ظلم به امت» نگرانى و بیم دیگرى است که افزوده است.

در حدیثى هم از سه نکته اظهار نگرانى فرموده است: یکى از ستم و تعدّى حاکمان و مسئولان در حقّ مردم، دیگرى تکذیب تقدیرات الهى و سوم باران طلبیدن از ستاره‏ها و حرکت نجوم؛ یعنى به جاى آن که خدا را منشأ برکت آسمان و نزول باران بدانند و از او آب و باران بطلبند، این برکت را از ستاره‏ها و جهش و سقوط آنها بدانند. این باور در جاهلیت وجود داشت، رسول خدا بیم آن داشت که روى‏آوردن به ستاره به جاى خدا بار دیگر زنده شود و عقیده توحیدى خلل پذیرد. اینک متن حدیث نبوى:

«اخاف على اُمّتى ثلاثاً: استسقاءً بالأنواء و حیفَ السّلطان و تَکْذیباً بالْقَدَرِ»۲۷

اینها برخى از نگرانى‏هاى حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بود که نسبت به آینده امتش و در دوره پس از خودش داشت و به تناسب آنها، هشدار مى‏داد و موعظه مى‏کرد.

دامنه این بحث را مى‏توان گسترده‏تر از این قرار داد. آنچه خواندید، گذرى شتابان از این وادى بود و در استخراج احادیث، عمدتاً به یک منبع (بحارالانوار) استناد شد، و گرنه سخن بسیار است و نگرانى‏هاى حضرت رسالت نیز، فراوان.

پى‏نوشت‏:

۱. مائده/ ۶۷.

۲. بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۱۷۰.

۳. همان، ج ۳۹، ص ۳۴۲ و ج ۸۵، ص ۸۹.

۴. همان، ج ۳۳، ص ۱۵۳.

۵. همان،ج ۳۹ ص ۷۶ و ج ۴۰، ص ۲۹ و ۳۵.

۶. عوالم العلوم، حضرت زهرا(س)، ص۳۹۲.

۷. بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۴۸.

۸. همان، ج ۴۳، ص ۳۱۳.

۹. همان، ج ۳۲، ص ۳۵۵.

۱۰. همان، ج ۷۴، ص ۱۱۷، ۱۸۸، ۲۹۳ و ۲۹۶ و ج ۲، ص ۱۰۶.

۱۱. همان، ج ۷۹، ص ۱۳۷.

۱۲. همان، ج ۷۰، ص ۱۵۸ و ج ۱۰۰، ص ۵۴.

۱۳. همان، ج ۶۹، ص ۶۳.

۱۴. همان، ج ۷۰، ص ۹۲.

۱۵. همان، ج ۲۸، ص ۳۲.

۱۶. همان، ج ۶۹، ص ۲۲۷ ، ج ۷۱، ص ۹۲ و ج ۷۶، ص ۲۴۳.

۱۷. همان، ج ۲، ص ۴۹.

۱۸. همان، ج ۲۲، ص ۴۵۱، ج ۱۰، ص ۳۶۸ و ج ۶۸، ص ۲۶۹.

۱۹. همان، ج ۲، ص ۴۲ و ج ۶۹، ص ۶۳.

۲۰. همان، ج ۳۳، ص ۵۸۸.

۲۱. همان، ج ۲، ص ۱۱۰ و ج ۳۳، ص ۵۴۹ و ۵۸۲.

۲۲. اضواء على السنه المحمدیه، محمود ابوریّه، ص ۶۲.

۲۳. سفینه البحار، ج ۷، ص ۴۵۶.

۲۴. ر.ک: وصیت نامه سیاسى، الهى امام خمینى(ره)، تذکرات پایانى.

۲۵. بحارالانوار، ج ۵۵، ص ۲۷۷.

۲۶ و ۲۷. همان، ص ۳۳۰.

منبع :ماهنامه کوثر،شماره ۵۰

پیامبر(ص) و خدیجه(س)، ادب و عاطفه

اشاره:

۹ شوّال سال ۲۸ قبل از هجرت، روزى بود که پیامبر اکرم(ص) خدیجه کبرا(س) آن بانوى بزرگ را به همسرى گرفت. این روز که امسال مصادف با ۱۸ بهمن است، بی‏تردید روز مبارکى براى امت اسلامى و مبدأ برکات بسیار بود. آنچه می‏خوانید نگاهى کوتاه است به روابط عاطفى میان پیامبر(ص) و خدیجه(س) که اشاره‏اى نیز به مقدمات این ازدواج دارد. زندگى مشترک پیامبر(ص) و خدیجه(س) درس‏آموز تمام مردان و زنانى است که جویاى سعادت در زندگى خود هستند. عدم دلبستگى خدیجه به سیم و زر دنیا وتوجه به امور معنوى، عشق و علاقه به پیامبر(ص)، عطوفت و مهربانى متقابل رسول خدا(ص) و خدیجه(س)، ایثار و وفادارى نسبت به یکدیگر، همه و همه درسهاى آموزنده‏اى است براى جویندگان سعادت.

شخصیت حضرت خدیجه(س)

خدیجه را نباید تنها یک بانوى سرمایه‏دار دانست. که شتران حامل مال‏التجاره را به مناطق مختلف می‏فرستاد، و سودهاى کلان بدست می‏آورد، بلکه وى به عنوان یک شخصیت معنوى، عفیف، پاکدامن و ایثارگر، داراى شناخت و فکر بلند و تیزبین مطرح بود.

این بانوى بزرگ، حتى در دوران جاهلیت، که پاکدامنى جایگاهى نداشت، به دلیل عفّت و دامن پاکش، طاهره نامیده می‏شد. «و کانت تُدعى فى الجاهلّیه بالطّاهره لشدّه عفافها و صیانتها».(۱)

خدیجه آنچنان بر بلنداى معنویت صعود کرده است که پیامبر خدا(ص) به کمال وى شهادت داده و فرموده است: «کمل من الرجال کثیر و لم یکمل من النساء الاّ أربع: آسیه بنت مزاحم امرأه فرعون، و مریم بنت عمران، و خدیجه بنت خویلد، و فاطمه بنت محمد(ص)».(۲)

مردان بسیارى قلّه کمال را فتح نموده‏اند، ولى از زنان، چهار نفر به این قلّه دست پیدا کرده‏اند:

آسیه دختر مزاحم و همسر فرعون، مریم دختر عمران، خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمد(ص).

این بانوى بامعرفت، آنچنان حقیقت‏شناس و تیزبین است که در میان همه مردان و زنان عصر بعثت، اولین فردى است که نبوت رسول خدا را تصدیق می‏کند، و مدال پرافتخار ایمان را بدست می‏آورد.(۳)

خدیجه از بهترین زنان بهشت و برگزیده خداوند تبارک و تعالى است.(۴)

مقام این بانوى بزرگ به اندازه‏اى رفیع است که پیامبر خدا(ص) خطاب به وى فرمودند: «یا خدیجه انّ اللّه‏ عزّ و جلّ لیباهى بکِ کرام ملائکته کلُّ یومٍ مرارا».(۵)

خدیجه! خداوند عز و جل روزى چندین بار به عظمت تو در نزد ملائکه مقربش مباهات می‏کند.

و در مورد دیگر نیز فرموده است: «قال جبرئیل: هذه خدیجه فاقرء علیهاالسلام من ربّها و منّى و بشّرها بیت فى الجّنه»(۶). سلام خداوند و مرا به خدیجه ابلاغ کن و مژده خانه‏اى در بهشت را به او بده.

زمینه ازدواج با رسول خدا(ص)

خدیجه از پیش مانند سایر مردم، محمد(ص) عزیز قریش را به عنوان فردى امین و درستکار می‏شناخت. بر همین اساس از حضرتش دعوت کرد تا مسؤولیت یکى از کاروانهاى تجارتى وى را بپذیرد، و شاید هم می‏خواست شخص مورد علاقه خود را به دقت بیازماید. به هر حال، محمد(ص) مسؤولیت کاروان را پذیرفت. خدیجه هم غلام مورد اعتماد خود مَیسره را همراه حضرتش نمود، تا هم کمک‏کارش باشد، و هم هنگام بازگشت گزارش سفر را از وى دریافت کند.

علایم نبوت در سفر تجارت

در بازگشت کاروان تجارى، آن چیزى که بیشتر از خیر و برکت و سود تجارت این سفر، به سرپرستى محمد(ص)، نظر خدیجه را به خود جلب نمود، گزارش دل‏انگیز میسره بود:

… در بین راه به صومعه راهبى رسیدیم. امین کاروان زیر سایه درختى که نزدیک صومعه بود قرار گرفت، راهب صومعه آمد و پرسید: این شخص چه کسى است که زیر این درخت آرمیده است؟

گفتم: مردى از قریش، از اهل حرم.

گفت: تا کنون جز پیامبران خدا کسى زیر این درخت قرار نگرفته است!!

خدیجه بسیار متعجب شد و تشنه شنیدن سخنان میسره، که وى اضافه کرد و گفت:

در بین راه هوا به شدت گرم بود، ناگهان دو فرشته را دیدم که آمده‏اند و بر سر امیر کاروان سایه افکنده‏اند و او زیر سایه فرشتگان حرکت می‏کرد.(۷)

این گزارش، آنچنان قلب خدیجه را از عشق به رسول خدا(ص) آکنده نمود که بلافاصله خود را به عموى دانشمند خویش، ورقه بن نوفل رسانید، و جریان را با وى در میان گذاشت.

ورقه بن نوفل گفت: اگر این گزارش میسره درست باشد، محمد(ص) همان پیامبرى است که بعثتش به این امت وعده داده شده است، و من اوصاف وى را در کتابها خوانده‏ام.(۸)

عشق سرشار خدیجه به محمد(ص)

آن گزارش میسره، و این نوید ورقه بن نوفل، چنان طوفانى از محبت محمد(ص) در دل خدیجه ایجاد کرد که بی‏صبرانه حضرتش را طلبید و خطاب به وى چنین گفت:

«یا بن‏عم، انّى قد رغبت فیک لقرابتک و سطوتک فى قومک و امانتک و حسن خلقک و صدق حدیثک».(۹) اى پسرعمو، به دلیل خویشى، شرافت خانوادگى، امانتدارى، حسن خلق و راستگویى که در شما سراغ دارم، به شما اشتیاق پیدا کردم.

آنگاه براى ازدواج با پیامبر(ص) اعلام آمادگى کرد.

این عمل خدیجه نشان‏دهنده این است که وى گرچه از نظر مال و ثروت ممتاز بود، اما دل به امور معنوى داشت. او طالب شخص با کمال بود، نه فرد پولدار.

بر اساس همین دیدگاه بلند بود که خواستگارانى پولدار چون عقبه بن‏ابی‏معیط و صلت بن‏ابی‏یهاب، که هر کدام چهارصد غلام و کنیز داشتند را نپذیرفت(۱۰). اما در برابر شخص باکمالى چون رسول خدا(ص)، هم خود پیشنهاد ازدواج داد، و هم مهریه را از مال خود

* این بانوى بزرگ، حتى در دوران جاهلیت، که پاکدامنى جایگاهى نداشت، به دلیل عفّت و دامن پاکش، طاهره نامیده می‏شد.

تعیین کرد. امام صادق(ع) می‏فرماید: در جلسه خواستگارى، خدیجه(س) وقتى ملاحظه کرد عمویش ورقه بن‏نوفل در برابر سخنان ابوطالب از عهده پاسخ برنمی‏آید، بی‏درنگ گفت:

«یا عمّاه انّک و ان کنت اولى بنفسى منّى فی‏الشهود، فلست اولى بى من نفسى، قد زوجّتک یا محمد نفسى و المطّهر على فى مالى»(۱۱) عموجان ممکن است درمسایل دیگر اختیار مرا داشته باشید، ولى اینجا اختیار با خود من است. سپس گفت: اى محمد من خودم را به همسرى شما درآوردم، و مهر را هم خودم از مال خود قرار می‏دهم.

این کار خدیجه عشق غیر قابل توصیف وى را نسبت به رسول خدا(ص) می‏رساند، آن هم عشقى مقدس و معنوى که وراء همه امور مادى است، عشق به کمال است؛ عشق به صداقت است، عشق به امانت است، عشق به همه خوبیهاست، و در یک کلام عشق به خداست.

این بانو می‏داند که همه سعادت و خوشبختى در ارتباط با فرستاده خدا است، و لذا در بیانى چنین می‏گوید: «سَعِدَتْ مَنْ تُکونُ لِمحمّدٍ قرینهً، فانّه یزینُ صاحِبَه»(۱۲) خوشبختى نصیب زنى است که همسر محمد(ص) گردد، زیرا محمد براى وى مایه افتخار است.

محبت و علاقه دو جانبه

عشق و علاقه خدیجه به رسول خدا(ص) یکطرفه نبود، بلکه محبت دو جانبه بود. این واقعیت را ابوطالب(ع) در خطبه عقد چنین بیان کرد: « و له فى الخدیجه رغبه ولها فیه رغبه»(۱۳) خدیجه و محمد هر دو علاقه‏مند به یکدیگر هستند.

چه خوش بی‏مهربانى هر دو سر بى

که یک سر مهربانى دردسر بى

* حضرت خدیجه: خوشبختى نصیب زنى است که همسر محمد(ص) گردد، زیرا محمد براى وى مایه افتخار است.

همان گونه که خدیجه نسبت به رسول خدا(ص) شناخت پیدا نموده و به حضرتش علاقه‏مند شده بود، رسول خدا(ص) نیز کمالات خدیجه(س) را دریافته و او را شایسته براى همسرى خود می‏دانست. و لذا با اینکه وى قبلاً دو شوهر دیگر کرده، و از نظر سنى بنا به قولى ۱۵ سال از رسول خدا بزرگتر بود(۱۴)او را از هر زن دیگر براى همسرى خود مناسبتر دید، و با وى ازدواج نمود، و او را همواره مورد احترام و تجلیل قرار می‏داد.

رسول خدا(ص) هیچ زنى را همتاى خدیجه قرار نمی‏داد «یثنى علیها و یفضّلها على سائر امّهات المؤمنین و یبالغ فى تعظیمها»(۱۵). او را ستایش می‏کرد و بر سایر همسران خود برترى می‏داد و در بزرگداشت و تکریم او تلاش زیاد می‏نمود.

ادب خدیجه در برابر رسول خدا(ص)

بررسى زندگى مشترک رسول خدا(ص) و خدیجه(س) نشان می‏دهد که این دو شخصیت بزرگ که الگوى همه انسانهاى باکمال می‏باشند، براى یکدیگر ارزش خاصى قائل بودند. وى نه تنها مال و ثروت خود را به رخ شوهر که دستش از مال دنیا تهى بود نمی‏کشید، بلکه با افتخار ثروت کلان خود را در اختیار همسر خویش قرار داد. وقتى پیشنهاد ازدواج را به حضرتش داد، حضرت در مقابل این پیشنهاد فرمود: «یا عم ابنه أنت امرأه ذات مال و أنا فقیر لاأملک الاّ ما تجودین به على و لیس مثلک من یرغب فى مثلى و أنا أطلب امرأه یکون حالها کحالى و مالها کمالى».

شما بانویى هستید داراى ثروت و من فردى فقیرم که چیزى در اختیار ندارم، کسى داراى موقعیت تو رغبت به کسى مثل من پیدا نمی‏کند، من جویاى همسری‏ام که حالش مانند حال خودم و از نظر مالى همتاى خود من باشد.

بانوى باکمال قریش که شرافت و کمال با ذاتش عجین بود، در پاسخ گفت: «واللّه‏ یا محمد ان کان مالک قلیلاً فمالى کثیر، و من یسمح لک بنفسه کیف لا یسمح لک بماله، و أنا و مالى و جوارى و جمیع ما املک بین یدیک و فى حکمک لا امنعک منه شیئا».

به خدا سوگند اى محمد اگر تو مالى ندارى، من ثروت زیادى دارم، و کسى که خود را در اختیار تو قرار داده است، چگونه مالش در خدمت شما نباشد، من و سرمایه‏ام، و کنیزانم و آنچه که در اختیار دارم از آن شماست، و تحت امر شماست و هیچ منعى از طرف من نیست.

آنگاه اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:

واللّه‏ ما هب نسیم الشمال

الاّ تذکرت لیالى الوصالى

ولا أضامن نحوکم بارق

الاّ توهمت لطیف الخیال

جور اللیالى خصّنى بالجفا

منکم و من یأمن جور اللیالى

رقوا و جودوا و اعطفو و ارحموا

لا بّد لى منکم على کل حال(۱۶)

به خدا سوگند هر وزش نسیم، مرا به یاد شبهاى وصال می‏اندازد

و چون از سوى (خانه) شما فروغى درخشیدن می‏گیرد، می‏پندارم که آن نور شبح و

سایه شما است

درد و جور شبانه‏اى از (فراق) شما کشیده‏ام، و چه کسى (دلداده‏اى ) است که از جور و رنج شبانه در امان باشد

ترحم و دلسوزى کنید، و عطوفت به کار گیرید، که در هر حال مرا گریزى از (دلبستگی) به شما نیست.

ممکن است کسى گمان کند، این ادب و احترام خدیجه آن هم نسبت به شوهرى چون رسول خدا(ص) یک امر عادى و طبیعى است، در حالى که با اندک توجهى می‏شود دریافت که

* این گزارش، آنچنان قلب خدیجه را از عشق به رسول خدا(ص) آکنده نمود که بلافاصله خود را به عموى دانشمند خویش، ورقه بن نوفل رسانید، و جریان را با وى در میان گذاشت.

ادب خدیجه نسبت به شوهر عزیزش، فراتر از ادب یک زن در برابر شوهر است.

وى از آن جهت که شخصیت رسول خدا را شناخته، و رفعت مکان وى را درک کرده است، این گونه محترمانه برخورد می‏کند.

این ادب و احترام، حتى قبل از ازدواج نیز از این بانو نسبت به عزیز قریش دیده می‏شود. خدیجه هنگامى که از امین قریش براى سرپرستى کاروان تجارتى استفاده می‏کند، به دو غلام خود، میسره و ناصح می‏گوید: «اعلما قد ارسلت الیکما امینا على اموالى و انه امیر قریش و سیدها، فلا یدٌ على یده، فان باع لایمنع، و ان ترک لا یؤمر، فلیکن کلامکما بلطف و أدب و لا یعلوا کلامکما على کلامه».

من امینى بر اموال خود گماشتم، همو که امیر بزرگ قریش است، دستى بالاى دست او نیست. اگر تصمیم بر فروش متاعى بگیرد، نباید کسى مانع شود. اگر تصمیم گرفت چیزى نفروشد، کسى حق ندارد دستورى به او بدهد. شما موظفید با لطف و ادب با وى سخن بگویید، و بالاى حرف او حرفى نزنید.

قدردانى رسول خدا(ص) از خدیجه(س)

اگر خدیجه نسبت به همسر گرامى خود این گونه رعایت ادب و احترام می‏کند، رسول خدا(ص) نیز از خدیجه به نحو شایسته‏اى قدردانى می‏نماید، و براى خدیجه احترام خاصى قائل می‏شود، که در اینجا به نمونه‏هایى از آن اشاره می‏شود.

رسول خدا(ص) در زندگى، خود با رأى و نظر خدیجه مخالفت نمی‏نمود. مثلاً وقتى ابوالعاص، پسر خواهر خدیجه، زینب، دختر رسول خدا را خواستگارى نمود، «فسألت خدیجه رسول‏اللّه‏(ص) ان یزوّجه و کان رسول‏اللّه‏ لا یخالفها»، خدیجه از رسول خدا(ص) خواست که زینب را به وى تزویج کند، و رسول خدا(ص) پیشنهاد وى را پذیرفت

* به خدا سوگند هر وزش نسیم، مرا به یاد شبهاى وصال می‏اندازد

و چون از سوى (خانه) شما فروغى درخشیدن می‏گیرد، می‏پندارم که آن نور شبح و سایه شما است

درد و جور شبانه‏اى از (فراق) شما کشیده‏ام، و چه کسى (دلداده‏اى ) است که از جور و رنج شبانه در امان باشد

چون رویه حضرت بر این بود که مخالفت خدیجه نمی‏نمود.(۱۸)

رسول خدا(ص) آن چنان به خدیجه محبت داشت و قدردان بود که قبل از خدیجه همسرى اختیار ننموده و تا خدیجه زنده بود نیز همسرى اختیار نکرد.(۱۹)

این قدردانى رسول خدا(ص) نسبت به خدیجه تنها به زمان حیات او خلاصه نمی‏شد، بلکه پس از مرگ وى نیز همواره او را یاد می‏کرد و از وى تجلیل به عمل می‏آورد. با آنکه همسران دیگرى داشت هر وقت به یاد خدیجه می‏افتاد از وى به خوبى یاد می‏کرد و گریه می‏نمود.

روزى عایشه گفت: اى رسول خدا، چقدر از خدیجه یاد می‏کنید! خدیجه پیرزنى بود از دست شما رفت، خدا بهتر از خدیجه را به شما عنایت کرده است!!

رسول خدا(ص) برآشفته گشت و فرمود: «صدّقتنى اذ کذبتم و آمنت بى اذ کفرتم و ولدت لى اذ عقمتم»(۲۰). او زمانى نبوت مرا تصدیق کرد که شما مرا تکذیب می‏نمودید. به من ایمان آورد، شما کافر بودید. وى مادر فرزندان من است، در حالى که شما چنین نیستید.

* قدردانى رسول خدا(ص) نسبت به خدیجه تنها به زمان حیات او خلاصه نمی‏شد، بلکه پس از مرگ وى نیز همواره او را یاد می‏کرد و از وى تجلیل به

عمل می‏آورد.

عایشه می‏گوید: من بعد از این با ذکر خیر خدیجه خود را نزد پیامبر(ص) عزیز می‏کردم!

عشق و عاطفه رسول خدا(ص) به همسر باکمالش به حدّى رسیده بود که دوستان خدیجه نیز از آن بهره‏مند بودند.

عایشه می‏گوید: پیرزنى وارد بر رسول خدا(ص) شد، و از سوى حضرت مورد احترام خاصى واقع شد. پیرزن که از محضر رسول خدا(ص) خارج شد، پرسیدم: این زن چه کسى بود که این گونه مورد الطاف شما واقع شد؟

رسول خدا(ص) فرمود: این زن از دوستان خدیجه است. وقتى خدیجه زنده بود، زیاد نزد ما می‏آمد.(۲۱)

اینها همه به خاطر شخصیت والاى خدیجه(س) و فداکاریهاى آن بانوى بزرگ بود. خدیجه‏اى که داخل خانه پیامبر(ص) پناه آن حضرت به حساب می‏آمد و تمام ناراحتیها و شکنجه‏هاى جسمى و روحى وارده از سوى قریش را با عواطف غیر قابل وصف خود، جبران می‏نمود.

خدیجه‏اى که مادر فرزندانش، یعنى: قاسم، طاهر، طیب، زینب، رقیه و ام‏کلثوم بود، و از همه مهمتر مادر ام‏الائمه زهراى مرضیه(سلام‏اللّه‏ علیها) بود، که اگر هیچ افتخارى براى خدیجه(س) نبود، جز اینکه وى مادر فاطمه است، براى وى کافى بود.

و اینچنین بود که از دست دادن خدیجه براى رسول خدا(ص) بسیار ناگوار و دشوار بود، به گونه‏اى مرگ خدیجه در روح و روان رسول گرامى اسلام، اثر گذاشت که سال درگذشت وى را که قرین وفات حضرت ابوطالب(ع) بود

(عام‏الحزن) نامید، و پس از وفاتش نیز هرگاه به یاد خدیجه می‏افتاد، یا کسى از وى نام می‏برد، چشمان مبارکش پر از اشک شده و از خوبیهاى خدیجه سخن می‏گفت.

پی نوشت:

۱. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۱٫

۲. تفسیر المیزان، ج۱۹، ص۳۴۶٫

۳. بحار، ج۱۶، ص۲٫ سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۵۷٫ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۰۹٫

۴. بحار، ج۱۶، ص۲٫

۵. عوالم العلوم، ج۱۱، ص۴۱٫

۶. صحیح بخارى، چاپ دارالقلم، ج۵، ص۱۱۲٫

۷. سیره ابن‏هشام، ج۱، ص۱۹۹٫

۸. همان، ج۱، ص۲۰۳٫

۹. همان، ج۱، ص۲۰۱٫

۱۰. بحار، ج۱۶، ص۲۲٫

۱۱. فروع کافى، کتاب النکاح، باب خطب النکاح، ح۹٫

۱۲. بحار، ج۱۶، ص۲۳٫

۱۳. فروع کافى، کتاب النکاح، باب خطب النکاح، ح۹٫

۱۴. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۱٫

۱۵. همان، ج۲، ص۱۱۰٫ صحیح بخارى، ج۷، ص۱۰۷٫

۱۶. بحار، ج۱۶، ص۵۵٫

۱۷. همان، ص۲۹٫

۱۸. سیره ابن‏هشام، ج۲، ص۳۰۶٫

۱۹. سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۰٫

۲۰. بحار، ج۱۶، ص۸٫ سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۱۱۲، ۱۱۷٫

۲۱. بحار، ج۱۶، ص۸٫

   ۱٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۱

   ۲٫ تفسیر المیزان,ج۱۹,ص۳۴۶

   ۳٫ بحار,ج۱۶,ص۲

   ۴٫ سیره ابن هشام,ج۱,ص۲۵۷

   ۵٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۰۹

   ۶٫ بحار,ج۱۶,ص۲

   ۷٫ عوالم العلوم,ج۱۱,ص۴۱

   ۸٫ صحیح بخاری,ج۵,ص۱۱۲

   ۹٫ سیره ابن‏هشام,ج۱,ص۱۹۹

  ۱۰٫ سیره ابن‏هشام,ج۱

  ۱۱٫ بحار,ج۱۶,ص۲۲

  ۱۲٫ فروع کافى

  ۱۳٫ بحار,ج۱۶,ص۲۳

  ۱۴٫ سیره ابن‏هشام,ج۲,ص۳۰۶

  ۱۵٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۰

  ۱۶٫ بحار,ج۱۶,ص۸

  ۱۷٫ سیر اعلام النبلاء,ج۲,ص۱۱۲، ۱۱۷

  ۱۸٫ بحار,ج۱۶,ص۸

منبع :پیام زن شماره ۷۱،بهمن  ماه

۱۳۷۶

بررسی مفهوم «رحمه‌للعالمین» در سیره پیامبر اعظم

اشاره:

شخصیت پیامبر اعظم داراى ابعاد وسیع و والایى است که در جهت معنویت به سدره المنتهى ( و لقد رآه نزله اخرى عند سدره المنتهی)۱ و در پرواز معراجی‌اش به مقام قاب قوسین او ادنی۲ رسیده و خداوند بزرگ اخلاق آن حضرت را با تعبیر عظیم یاد کرده است (انک لعلى خلق عظیم )۳٫ شخصیتى که تمامى ملک و ملکوت ، اماکن و ازمنه به برکت وجود با عظمت او آفریده شده و از ذره تا کرات و انس و جن و مَلَک از سفره پر برکت آن حضرت ، از هستى بهره مند شدند ( لو لاک لما خلقت الافلاک ) ۴٫

خداوند متعال در سند متقنش او را به عنوان اسوه عصرها و نسل ها معرفى نمود ( لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه ) ۵٫ اما جوامع اسلامى با دارا بودن چنین ذخایر عظیم و ارزشمندى نتوانسته از او بهره وافى ببرند، بلکه در مقابل دشمنان کینه توز وکوردلان اهانت به ساحت مقدس آن حضرت را در دستورکارخود قراردادند.

با توجه به اینکه خداوند متعال در قرآن همه امت اسلامى را به سرمشق گرفتن از آن بزرگوار ترغیب نموده و با عنایت به اینکه الگوپذیرى از آن حضرت محدود به حد خاص و زمینه مشخص نشده ، جا دارد هر فرد مسلمانى سیره آن حضرت را در تمام شئون زندگى اعم از معاش و معاد الگوى خود قرار دهند و ازآنجایی‌که ورود به قلمرو سیره آن حضرت بسیار وسیع و گسترده است و نیاز به کتاب ها و مقالات متعدد دارد لذا نگارنده با قلم و فهم ضعیف فقط مفهوم رحمه للعالمین در سیره آن حضرت را مورد بررسی قرار داده است .

ارسال پیامبران

« لقد بعثنا فی کلِّ امَّه رسولا »۶؛ محققاً در هر امتى رسولى را فرستادیم . هیچ امتى در هیچ زمان بدون پیامبر نبوده است . « و ان مِنْ اُمَّه الّا خَلافیها نذیر » ۷ .

در طول تاریخ بشریت هیچگاه ارسال پیامبران و مبلغان دینى قطع نشده است؛

« ثُمَّ أََرسَلْنا رُسُلَنا تترا»۸٫ ما رسولان خود را پى در پى فرستادیم .

براساس آیات الهی و روایات معصومین و براهین عقلى زمین هیچگاه از وجود حجت الهى و نگهبانان و مبلغان دین خدا تهى نبوده است .

یگانگی دعوت انبیا

محتواى دعوت پیامبران الهى علیرغم تفاوتهاى زمانى و مکانى و شرایط اجتماعى و قومى یکسان است. همه آنان مردم را به پرستش خداوند و دورى از اطاعت طاغوت دعوت کرده اند .

« لَقَد بَعَثْنا فی کُلِّ امَّه رَسُولاً اَنِ اعبُدواالله وَاجْتَنِبوا الطاغوت » .۹

همانا درهر امتی رسولى را برگزیدیم که مردم را به پرستش خدا و دورى از طاغوت فرا خواند .

تعداد انبیای الهى

بر اساس اخبار متواتر تعداد پیامبران الهى یکصد و بیست و چهار هزار نفر است که اول آنها حضرت آدم و آخر آنها حضرت محمد بن عبدالله (ص) است .

ابوذر می‌گوید: از رسول اکرم پرسیدم :پیامبران چند نفرند؟ پاسخ فرمودند: صدو بیست و چهار هزارنفر۱۰٫

چنانکه علامه مجلسی (ره) به نقل از شیخ صدوق مى فرماید به اعتقاد ما تعداد انبیا یکصد و بیست و چهار هزار نفرند . ۱۱

مراتب پیامبران

پیامبران از نظر کمالات و مراتب فضل یکسان نیستند بلکه بعضى از آنها بر برخی دیگر برترى دارند . خداوند متعال در قرآن کریم مى فرماید : « تِلکَ الرَّسل فَضَّلنا بعض النَّبیینَ عَلى بَعْض مِنهُم مَنْ کَلَّمَ الله وَ رَفَعَ بَعضهُم درجات وَآتینا عیسى بن مریم البینات وَ اَیدْ ناهُ بِروحِ القدس»۱۲ .

این آیه به روشنى دلالت دارد که همه پیامبران با اینکه ازنظر نبوت و رسالت همانند بودند، از نظر مقام یکسان نمى باشند، زیرا مأموریت آنها متفاوت بوده و با اینکه همه فداکار بودند درجه فداکارى آنها نیز با هم تفاوت داشته؛ بعضى از پیامبران از نطر درجه و مرتبه بر دیگری برترى دارند.

پیامبران اولوالعزم

در قرآن و جوامع روانی بعضى از پیامبران به عنوان پیامبران اولوالعزم از آنها یاد شده است . «اى پیامبر همچون پیامبران اولواالعزم در راه تبلیغ دین صبر و استقامت داشته باش .» ۱۳

ازبعضى آیات استفاده می‌شود که پیامبران اولوالعزم حضرت نوح و ابراهیم و موسی و عیسى و محمد(ص) هستند.۱۴

«شریعت و آیینی که براى شما قرار داده شد همان چیزى که نوح را به آن سفارش کردیم و بر تو نیز وحى کردیم و به ابراهیم و موسى و عیسی آن را سفارش نمودیم .» همچنان که در جاى دیگر فرمود :

«وَ أخَذْ نا مِن النَّبیین میثاقهُم وَ منکَ وَ من نوح و ابراهیم و موسی و عیسى بن مریم» . ۱۵

بیاد آور آنگاه که ما از پیامبران میثاق گرفتیم و از تو و نوح و ابراهیم و موسى و عیسى بن مریم از همه پیمان گرفتیم .

امام صادق (ع) فرمود : ساده النبیین و المرسلین خمسه و هم اولوالعزم من‌الرسل و علیهم دائره‌الوحى نوح و ابراهیم و موسى و عیسى و محمد(ص) ۱۶

«بزرگ پیامبران و رسولان پنج نفرند و آنها پیامبران اولوالعزم هستند و آسیای نبوت و رسالت بر محور وجود آنها دور مى زند و آنها نوح و ابراهیم و موسى و عیسى و محمد (ص) هستند.» جلال الدین سیوطی نیز از ابن عباس نقل کرده که پیامبران اولوالعزم همین پنج نفر هستند .۱۷

پیامبر اعظم

از مطالب گذشته نتیجه گرفته شد که در بین یک صد و بیست و چهار هزار پیامبر ، پنج نفر پیامبر اولوالعزم و بزرگ پیامبران و رسولان بوده اند. این پنج نفر هم از نظر مقام و درجه و کمال یکسان نیستند و بـر اسـاس آیـات و روایـات حضـرت محمد بن عبدالله (ص) اعظم پیامبران است و لذا در زیارت نامه آن حضرت می‌خوانیم – السلام علیک یا سید المرسلین – السلام علیک یا سید الأنبیاء . ۱۸

پیامبر اکرم در یک بیان نورانى فرمود : « أنا اَفْضَلُ النبیین قدرا و اعمهم خطرا و اوضحهم خبراً و اعلامهم مستقراً و اکرمهم امه و اجزلهم رحمه و احفظهم ذمه و ازکاهم مله » . ۱۹

از نظر ارزش از همه انبیا برتر و از نظر عظمت از همه آنها فرا‌گیر‌تر و از نظر مقام و منزلت از همه آنها آشکارتر و از نظر آئین پاکیزه‌ترین هستم .

در دعاى ندبه هم عرض مى کنیم « و صفوه من اصطفیته و افضل من اجتبیته و اکرم من اعتمدته قدمته على انبیائک » در میان بندگان برگزیده ات آن حضرت را زبده و برتر انتخاب کردى و او را گرامى تر از معتمدانت و بر همه پیامبران مقدم داشتى .۲۰

شاهد دیگر بر عظمت پیامبر اکرم این است که در جریان معراج در مسجد الاقصی همه انبیا نماز جماعت را به امامت آن حضرت اقامه نمودند .۲۱

امام سجاد (ع) فرمود : « حتى لا یساوى فى منزله و لا یکافا فی مرتبته و لا یوازیه لدیک ملک مقرب و لا نبى مرسل . »۲۲

هیچ کسی در رتبه با او برابرى نمى کند ودر مقام همانند او نمى باشد و هیچ فرشته عالى مقام و پیامبر مرسلى همپایه او نمى باشد .

معنا و مفهوم رحمت

مشهور در میان گروهى از مفسرین این است که صفت رحمان اشاره به رحمت عامه دارد که شامل دوست و دشمن و مؤمن و کافر ، نیکوکار و بد کار می‌باشد . باران رحمت بى حسابش همه را فرا مى گیرد، همه بندگان از مواهب گوناگون حیات بهره مندند، ولى رحیم اشاره به رحمت خاصه دارد که ویژه بندگان صالح و مؤمن است. لذا رحمان در همه جا مطلق اما رحیم بصورت مقید آمده است «و کان بالمؤمنین رحیما»۲۳

امام صادق نیز فرمود : «الرحمن بجمیع خلقه ، الرحیم بالمؤمنین خاصه . »۲۴

رحمت الهى معنا و مفهوم وسیعى دارد . « رحمتى وسعت کلِّ شَى »۲۵ بلکه خداوند متعال رحمت را برخودش فرض و لازم کرده است «کتب ربکم على نفسه الرحمه »۲۶

رحمت گاهى جنبه معنوى وزمانى جنبه مادى دارد هم دنیا هم آخرت را در بر می گیرد و در آیات قرآن بر معناى زیادى اطلاق شده است. گاهى بر مسئله هدایت و گاهى نجات از دشمن و گاهى باران پر برکت و گاه به نعمتهاى دیگرى همچون نور و ظلمت ، شب و روز و در موارد بسیار نیز به بهشت و مواهب خدا در قیامت اطلاق می‌شود . بخشیدن از گناهان ، قبول توبه و عیب پوشى از آنان ، فرصت دادن براى جبران اشتباهات، همه از مظاهر رحمت و مهربانى اوست .

رحمت الهى گاهی جنبه تشریعى دارد که از طریق بعثت پیامبران و نزول کتب آسمانى و تشریع احکام و بشارتها و انذارهاست وگاهى جنبه تکوینی دارد و از طریق امدادهاى معنوى و الهى است .

رسول اعظم؛ پیامبر رحمت

« وَ ما اَرسَلناکَ الا رحمه للعالمین»۲۷٫ خداوند رب العالمین، رسول اعظم را به عنوان رحمه للعالمین مبعوث کرد .

همانطورى که رحمانیت خداوند صفت عامه اوست و همه انسانها اعم از مؤمن و کافر را شامل می شود، پیامبر اعظم هم براى همه انسانها درهمه اعصار و تمامى مکان‌ها تا پایان جهان رحمت است نه تنها براى پیروان و دوستان بلکه همه اهل عالم ، گویا خوب و بد و دوست و دشمن باید این مهربانی و رحمت را از پیامبر احساس کنند .

دنیای امروز که فساد و تباهى و ظلم و بیداد گرى از در و دیوار آن مى بارد و آتش جنگها از هر سو شعله ور است وچنگال زورمندان ، حلقوم مستضعفان را مى فشارد، در دنیایى که جهل و فساد و جنایت و ظلم و استبداد و تبعیض وجود دارد، در این زمان مفهوم رحمه للعالمین از هر وقت دیگر آشکار تر است. چه رحمتى از این بالاتر که برنامه و آئینى آورده که همه این ظلمها و بدبختی‌ها و سیه روزى ها پایانى است و تداوم این رحمت ، سرانجامش حکومت صالحان است که سیاق آیات به آن اشاره دارد، چونکه ابتدا فرمود : « و لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون »۲۸٫

ما بعد ازتورات در زبور داود نوشتیم که بندگان نیکوکار من وارثان زمین می شوند .

سپس فرمود : « وَ ما اَرسَلناکَ الا رحمه للعالمین »۲۹ ما تو را جز براى رحمت جهانیان نفرستادیم .

تعبیر به عالمین و استثناء در جمله منفى و نکره آمدن رحمت آنچنان مفهوم وسیعی دارد که تمام موجودات عالم در تمام اعصار و قرون و حتى تمام ملائکه الهی را شامل مى شود . هنگامى که این آیه نازل شد پیامبر از جبرییل پرسید : « هل اصابک من هذه الرحمه شیئى . قال : نعم ، انّى کنتُ اخشى عاقبه الامر فامنت بک ».

آیـا چیـزی از ایـن رحمـت عائـد تو شـد؟ جبرئیل گفت: بله من از پایان کار خویش بیمناک بودم، اما بخاطر شما که رحمت براى جهانیان هستى از وضع خود مطمئن شدم. ۳۰

خود پیامبر اعظم فرمود : «انّما بعثت رحمه »؛ همانا من رحمتى برانگیخته شده ام . ۳۱

عموم مردم دنیا اعم از مومن و کافر ، همه مرهون این رحمت هستند . چرا که نشر آئین اسلام موجب نجات همگان است . حال گروهى از آن استفاده کردند و گروهی نکردند این مربوط به خود افراد است و تأثیرى بر عمومی بودن رحمت پیامبر اکرم نمى گذارد . این درست مثل آن است که بیمارستانی مجزا براى درمان همه دردها با پزشکان ماهر و انواع داروها تأسیس کنند و درهاى آنرا به روى همه مردم بدون تفاوت بگشایند، اما بعضی از بیماران از این مکان استفاده کنند و بعضى نکنند. آیا این در عمومى بودن آن تأثیر منفى دارد؟ به تعبیر دیگر ، رحمت بودن وجود پیامبر براى همه جهانیان جنبه مقتضى و فاعلیت فاعل دارد.

رسول اعظم؛ مظهر رحمت و رأفت الهى

رحمت و رأفت پیامبر اعظم تجلى رحمت و رأفت بیکران الهى است هر آنچه که از رحمت نبوی در دنیا و آخرت نصیب افراد می‌شود پرتوى از رحمت الهی است همه احکام حتى جهاد و حدود و قصاص و سایر کیفر و قوانین جزائى اسلام نیز براى جامعه بشرى رحمت است و اگر رحمانیت خداوند اشاره به لطف عام خداوند دارد که هم دوست و دشمن ، مومن و کافر را شامل می‌شود، پیامبر اعظم هم که در قرآن بعنوان رحمت براى عالمین معرفی شده هم براى مومن وهم غیر مومن رحمت است. از آیات مختلف قرآن به خوبى استفاده مى شود که نبوت ، رحمت و لطف خدا بر جهان بشریت است و براستى چنین است. اگر انبیا نبودند انسانها راه آخرت و دنیا را گم مى کردند، لذا پیامبر اعظم هم مایه رحمت براى انسان هست . « وَ ما ارسلناکَ الا رحمه للعالمین » و هم موجب رأفت . لذا در اوصاف پیامبر اعظم فرمود : « و بالمؤمنین رئوف رحیم »۳۲ رسولی آمده که به مؤمنان رئوف و مهربان است .

قابل توجه اینکه در قرآن کریم هم رحمت بر پیامبر اطلاق شد و هم رحیم بودن یعنی پیامبر اعظم هم براى همه مردم اعم از کافر و مومن رحمت عامه است و هم براى مومنین رحمت خاصه و اگر رحمانیت خداوند اشاره به لطف عام خدا دارد که حتى کافر و دشمنان دین را شامل مى شود یعنی شما چگونه به خدایى که همه افراد حتى دشمنان و کفار را مشمول لطف و رحمت قرار مى دهد ایمان نمى آورید. این نهایت نادانى شماست . پیامبر اعظم هم که رحمت عامه براى جهانیان معرفى شده است معنایش این است. چگونه رسولى که برای همه جهانیان حتى دشمنان و کفار رحمت است به او ایمان نمی آورید. این نهایت بى خردى شماست.

در سیره پیامبر رحمت نقل شده تا آنجا که ممکن بود سائل را رد نمى کرد، حتى روزی زنى فرزند خود را نزد پیامبر فرستاد و گفت به حضرت بگو پیراهن خود را به ما لطف نماید. فرزندش خدمت حضرت رسید و تقاضاى پیراهن نمود. پیامبر رحمت هم پیراهن خود را به او داد. آیه نازل شد« ولا تبسطها کل البسط »۳۳ هر چه دارى در راه خدا انفاق مکن .

در حق اسرا و بردگان فوق العاده سفارش مى فرمود : حتى با زن اسیر ازدواج کرد همینکه شنید زنى را در جبهه اسیر کرده اند و بعد از اسارت او را از کنار جنازه همسرش عبور داده اند تا دل آن زن را بسوزانند به شدت ناراحت شد و به این عمل شدیداً اعتراض نمود . هنگامى که سوار بر مرکب بود اجازه نمی داد کسى همراه او راه برود بلکه او را سوار مى کرد . در غم و شادی همراه مردم بود لذا به تشیع جنازه آنها مى رفت و در دورترین نقطه شهر مدینه به عیادت مریض مى رفت .

یشیع الجنائز و یعود المرضى فى اقصى المدینه۳۴

على (ع) فرمود : هر گاه کسى از برادران دینى را سه روز نمى دید سراغ او را مى گرفت و اگر در سفر بود برایش دعا مى کرد و اگر -بیمار بود به عیادتش مى رفت . ۳۵

همواره مى فرمود هر که رحم نکند به او رحم نمى شود « من لا یرحم وَلا یرحَم »۳۶

حضرت زهرا (س) دختر رحمه للعالمین هم در لحظه افطارى غذاى مورد نیاز خود را به فقیر و مستمندان اعطا نمودند .

« وَ یطعمون الطعام على حبه مسکینا و یتیماً و اسیرا »۳۷

آنها بخاطر حب به خدا به فقیر و اسیر و یتیم طعام مى دهند .

علی(ع) هم در بستر شهادت سفارش قاتل خود را به فرزند ش امام حسن مجتبی(ع) مى کند و می‌فرماید: اطعموه و اسقوه و احسنوا اسارته۳۸ . او را غذا و نوشیدنی بدهید و در حال اسارت با او خوش رفتارى کنید.

پیامبر رحمت؛ مانع عذاب الهى

« وَما کان الله لیعذبهُم وَ أَنتَ فیهم »۳۹

هیچگاه خداوند آنها را عذاب نمى کند مادامی‌که تو در میان آنها هستى . وجود با برکت آن حضرت مانع از عذاب الهى بر گنهکاران و کفار است . در منابع شیعه و اهل تسنن از امیر المومنین (ع) روایت شده که آن حضرت فرمود : « کان فى الارض امانان من عذاب اهله وَ قَد رَفَعَ اَحَدهما فَدونکم الا خره فتمسکوا به وَ قراء هذه الایه » . ۴۰ در روى زمین دو وسیله امان از عذاب الهى است؛ یکى وجود با برکت رسول خدا که از دنیا رحلت کردند و دیگرى استغفار است که به آن تمسک بجویید سپس این آیه شریفه را تلاوت فرمودند : « وَما کان الله لیعذبهُم وَ أَنتَ فیهم » اینکه وجود نازنین آن حضرت مانع از عذاب الهی است از مشخصات پیامبر اعظم است چونکه با وجود دیگر انبیا ، امت آنها مورد عذاب الهى واقع شده اند . از دیگر ویژگى پیامبر رحمت این است که هیچگاه کسى را نفرین نکرد و در هیچ حال از درگاه خداوند عذاب کسى را درخواست نکرد اما حضرت نوح عرضه داشت : « ربِّ لا تذرنى على الارض من الکافرین دیاراً ۴۱پروردگارا کافران را هلاک کن و از آنها کسى بر روى زمین باقى مگذار . و در جایى دیگر عرضه داشت « ولا تَز ِدِ الظّالمینَ اِ لَّا تَبارَا.» ستمکاران جز بر هلاک و عذابشان میفزاى . ۴۲

اما از پیامبر اعظم درخواست مى کردند که در حق مشرکین نفرین کند می فرمود : من براى رحمت آمده ام نه لعنت۴۳ بلکه در حق آنها و براى هدایت آنها دعا مى کرد . همچنانکه پیامبر رحمت در فتح مکه وقتى وارد شهر شد با کفار و مشرکین که از هرگونه اهانت و جسارت و غارت و تجاوز بر پیامبر و یاران او کوتاهى نکردند و انتظار مجازات را داشتند اما همه را مو رد عفو و بخشش قرار داد فرمود : « الیوم یوم المرحمه » امروز روز رحمت و مهرورزى است . « اذهبوا انتم الطلقا » بروید امروز همه شما آزاد هستید . ۴۴

پیامبر رحمت حتی در لحظه مرگ دلواپس عذاب امت گناهکار خود در قیامت بود هنگامى که ملک الموت براى قبض روح آمد پیامبر فرمود صبر کن برادرم جبرئیل بیاید بعد از مدتى که جبرئیل آمد فرمود چرا دیر آمدی؟ جبرئیل عرض کرد یا رسول الله مشغول تزئین بهشت بودیم فرمود : اینها دلم را خوش نمى کند بگو با امت من چه خواهد شد جبرئیل رفت و برگشت و عرضه داشت خداوند سلام مى رساند و مى فرماید آنقدر از امت خود در روز قیامت شفاعت کن تا خودت راضى شوى . ۴۵

علی(ع) نقل کردکه رسول خدا فرمود :در روز قیامت در موقف شفاعت مى ایستم و آنقدر گنهکاران را شفاعت می‌کنم که خداوند مى فرماید : ارضیت یا محمد آیا راضى شدى من عرض مى کنم رضیتُ رضیتُ راضى شدم راضى شدم۴۶ . در روز قیامت همه انبیا و مردم می گویند وَ انفُسَاه اما پیامبر رحمت مى فرماید اُمتی امتى .

عفو وگذشت در سیره پیامبر اعظم

پیامبر رحمت نسبت به مردم با بزرگوارى رفتار مى کرد بد رفتارى و بی حرمتى به خود را نادیده مى گرفت و از خطاى دیگران براحتى مى گذشت. کینه کسى را در دل نگه نمى داشت، در صدد انتقام بر نمى آمد. روح نیرومندش که در سطح بالاتر از انفعالات نفسانى و عقده هاى روحى قرار داشت عفو و بخشایش را بر انتقام ترجیح مى داد .

حضرت امیر (ع) فرمود : « کان رسول الله اجودالناس کفاً و اکرمهم عشره»۴۷

رسول خدا از همه بخشنده تر و از همه مردم در معاشرت بزرگوارتر بود .

«یقبل معذره المعتذر الیه »۴۸

عذر خواهى کسی را که ازاو معذرت مى طلبید قبول مى فرمود .

هرگز بدى را با بدى پاسخ نمى گفت بلکه از بدیها و سیئه مردم به‌راحتی درمیگذشت .

« ولا یجزی السیئه بالسیئه ولکن یعفو و یصفح »۴۹

در برابر جفا و تندی دیگران با بزرگوارى برخورد مى کرد

«یصبر للغریب على الجفوه فى منطقه و مساکنه »۵۰

در مقابل تندی نه تنها با او برخورد نمى کرد و مقابله به مثل نمى نمود بلکه دستور می داد که چیزى به او عطا نمایند .

در جنگ احد با آن همه وحشى گرى و اهانتى که به جنازه عموى ارجمندش حضرت حمزه سیدالشهداء روا داشته اند دست به عمل متقابل با کشتگان قریش نزد و در فتح مکه وقتی که به ابوسفیان و هند و سران قریش دست یافت در مقام انتقام برنیامد حتى ابو قتاده انصارى که مى خواست زبان به دشنام آنان بگشاید از بد گویى منع کرد. بلکه در روز فتح مکه اعلام فرمود : « الیوم یوم المرحمه » امروز روز رحمت و مهربانى است . «اذهبواانتم الطلقا » بروید همگى آزادید . ۵۱

پس از فتح خیبر جمعى از یهودیان که تسلیم شده بودند و غذاى مسموم براى حضرت فرستاده بودند ، اما حضرت آنان را به حال خودشان رها کرد . زن یهودی وقتى که خواست در کام آن حضرت زهر بریزد او را نیز عفو کرد . در مراجعت از غزوه تبوک جمعى از منافقان در سوء قصدى که به جان حضرت کردند و خواستند مرکبش را رم بدهند تا در پرتگاه سقوط کند با این که پیامبر آنان را شناخت با همه اصرار یارانش اسم آنان را فاش نساخت و از مجازاتشان صرف نظر فرمود . ۵۲

با عبدالله بن اُبی سر دسته منافقان که کارشکنى زیاد مى کرد و شایعه سازی بر علیه پیامبر مى کرد یاران پیامبر بارها از آن حضرت خواستند که او را به سزاى اعمالش برسانند اما حضرت اجازه نمى داد بلکه در حال بیمارى به عیادت او رفت . ۵۳

به پیامبر عرض کردند درباره مشرکین نفرین کن فرمود ، نه من براى لعنت نیامدم بلکه براى رحمت فرستاده شده ام .گاهى بعضى از یاران عرض می کردندکه به دشمنان نفرین کند اماحضرت نه تنهانفرین نمى کرد بلکه در حق آنها دعا مى کرد و مى فرمود خداوندا این مردم را هدایت فرما . لذا فرمود «ارحموا من فى الارض یرحمکم من فى السما»۵۴ به انسانهاى روى زمین رحم کنید تا به آنها که درآسمان هستند به شما رحم کنند.

خداوند متعال نیز به پیامبر اعظم فرمود : « فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفرلهم »۵۵ در پرتو رحمت خدا با خلق خدا نرم و مهربان شدى و اگر سخت دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى شدند، پس چون امت بدکنند از آنان در گذر و از خدا بر آنها طلب آمرزش کن.

دلسوزى و مهربانی در سیره پیامبر اعظم

دلسوزى و مهربانی در سیره پیامبر اعظم کاملاً مشهود بود و خداوند رسول اعظمش را در قرآن این گونه توصیف مى نماید . «حریص علیکم لعلک باخع نفسک الا یکون مؤمنین »۵۶ ؛ اى رسول ما، گویی مى خواهى جان خود را به خاطر اینکه آنها ایمان نمی آورند از شدت اندوه بر باد دهى . باخع به معنى هلاک کردن خویش از شدت غم واندوه است و این تعبیر نشان مى دهدکه پیامبر اعظم تا چه اندازه نسبت به مردم دلسوز و مهربان بود.

در آغاز سوره طه فرمود : « طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقى »۵۷

ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خودت را به زحمت بیفکنى .

بخاطر شدت علاقه ای که به هدایت مردم داشت بقدرى دلسوزى داشت ، که این آیه نازل شد: ما تورا نفرستادیم که خودت را به درد سر بیاندازى .

روزى پیامبر اکرم (ص) دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود : براى من لباس بخر. حضرت به بازار رفت و لباسى براى پیامبر تهیه نمود. پیامبر فرمود لباس ارزانتر و ساده‌تر بهتر بود ، اگر فروشنده حاضراست لباس را برگردان . على (ع) لباس را برگرداند و پول را پس گرفت و به خدمت پیامبر برگشت رسول خدا با على (ع) بسوى بازار حرکت کردند در راه کنیزی را دیدند که گریه مى کند از حالش جویا شدند عرض کرد چهار درهم پول براى خرید جنس به من دادند ولى آن را گم کردم و اکنون مى ترسم به خانه برگردم. پیامبر رحمت چهار درهم به او داد وآنگاه به بازار رفتند و پیراهنى به قیمت چهار درهم خریدند. در راه بازگشت برهنه اى را دیدند لباس را به او بخشیدند و دوباره به بازار رفتند و پیراهن دیگرى خریدند هنگام بازگشت به خانه دوباره آن کنیز را دیدند که ناراحت است علت را پرسیدند . گفت : چون برگشتنم به خانه طول کشیده مى ترسم مـرا تـوبیخ کنند پیـامبر اعظم همراه کنیز به منزل صاحبش رفت ، صاحب خانه به احترام پیامبر کنیز را بخشید و او را آزاد نمود . رسول اکرم فرمود چه دوازده درهم با برکتی که دو برهنه را پوشاند و یک نفر را آزاد کرد . ۵۸

رفق و مدارا در سیره پیامبر رحمت

رفق و مدارا و ملایمت همواره در رفتار و سیره اجتماعى آن حضرت کاملاً مشهود بود و یکی از شئون رحمه للعالمین است. چونکه خداوند متعال در قرآن کریم نرم خویی و مداراى پیامبر را رحمت الهى قلمداد نمود و با عظمت از آن یاد فرمود .

« فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لا نفضوا من حولک »۵۹

در پرتو رحمت الهی در برابر آنان نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراکنده مى شدند .

مرحوم نراقى در معناى رفق فرمود : مدارا ، ملایمت و خوش برخوردى با مردم و تحمل ناگوارى و آزارهاست . ۶۰ و به تعبیر غزالى : نرم خویی ویژگى پسندیده الهى است که صفت مقابل آن درشتى و تندى است که درشتى در اثر خشم ولى نرم خویى نتیجه اخلاق نیکو و سلامت روح است . ۶۱ واژه کوتاه مدارا بسیارى از فضیلت ها را ( از قبیل انسان دوستى ، فرو بردن خشم ، دورى ازکینه توزى برد بارى و خویشتن دارى ، پرهیز از جفا و ستم ، مقابله به نیکى با آنکه بدى کرد ، دورى از خشونت و سخت گیرى ، آسان گیرى بر مردم و جذب دیگران ) در درون خود جاى داده است . لذا خداوند درقرآن با عظمت از آن یاد فرمود و نشانه رحمت خودش قلمداد نمود . «فبما رحمه من الله لنت لهم » در پرتو رحمت الهی نرم ومهربان شدى .

امام صادق (ع) از پیامبر نقل کرد : « امرنى ربى بمداراه الناس کما امرنى بأداء الفرائض»۶۲ خداوند به من دستور داد به مدارا کردن با مردم همانطورى که به انجام واجبات دستور داد .

پیامبر اعظم فرمود : « ثلاث من لم یکن فیه لم یتم له عمل ، ورع یحجزه عن معاصى الله و خُلق یوارى به الناس و حلم یردّ به جهل الجاهل ».۶۳

سه چیز است اگر در کسى نباشد کارش به پایان نمى رسد؛ ورع و پارسایی که او را از گناهان باز دارد. خُلق و خوئى که بدان با مردم مدارا کند، بردبارى و حلمى که بدان جهل و جاهل را دفع کند .

رسول اعظم هنگام سفر تبلیغى معاذ به یمن سفارش فرمود : «علیک بالرفق والعفو»۶۴ . با مردم مدارا کن و بدى هاى آنان را ببخش.

یکى از مصادیق رفق و مدارا مراعات حال دیگران است لذا خود پیامبر اعظم در نماز و خطبه مراعات اضعف المومنین را می‌کرد: «کان اخف الناس من تمام واقصر الناس خطبه .» نمازش را از همه سبکتر و خطبه اش را از همه کوتاهتر می کرد . حضرت امیر (ع) در سفر تبلیغى اش به یمن از پیامبر رحمت سوال کرد چگونه با مردم نماز بخوانم . فرمود : در حد ناتوان ترین آنها و خود حضرت على به مالک اشتر سفارش فرمود : در نماز جماعت با مردم مدارا کن و با طولانى کردن نماز مردم را پراکنده مساز . ۶۵

نرمش و مداراى پیامبر در پیشرفت اسلام نقش بسزائى داشت لذا خداوند به او فرمود اگر نرم و مهربان نبودى مردم از اطراف تو پراکنده مى شدند همچنانکه برخورد کریمانه حضرت در فتح مکه با کسانى که سالها با او دشمنى کرده بودند در آن روز اعلام فرمود الیوم یوم المرحمه ، توفانى در دلها ایجاد کرد که به فرموده قرآن یدخلون فى دین الله افواجا ، فوج فوج مسلمان شدند.

ارتباط عاطفى و کریمانه پیامبر اعظم(ص)

یکى دیگر از سیره اجتماعى رسول اعظم برقرارى ارتباط کریمانه با مردم است .

خداوند متعال در قرآن کریم به پیامبرش فرمان مى دهد « واخفظ جناحک لمن اتبعک من المومنین »۶۶ پرو بال مرحمت بر پیروان با ایمانت با تواضع بگستران .

این تعبیر کنایه از برخورد توأم با محبت و ملاطفت با مردم است همانگونه که پرندگان هنگامى که مى خواهند به جوجه هاى خود اظهار محبت کنند آنان را زیر بال و پر مى گیرند .

در سیره پیامبر اکرم نقل شده است « کان رسول الله بهم رحیما و علیهم عطوفا »۶۷ لذا پیامبر رحمت اگر کسى به مسجد نمى آمد احوال آنان را مى پرسید و اگر مریض مى شد به عیادت آنان مى رفت و اگر مشکلی برایش پیش مى آمد در صددرفع آن اقدام مى نمود .

« کان رسول الله یتعاهد الانصار و یعود هم و یسأل عنهم » ۶۸

حضرت ابراهیم هم در برخورد با عموى بت پرست خود از واژه عاطفى پدرم استفاده نمود و با لحن ملایمى فرمود : « سلام علیک ساستغفرلک ربى انه کان بی حفیا »۶۹ سلام بر تو ، من از خدا براى تو آمرزش مى طلبم که خدای من بسیار در حق من مهربانست .

حضرت على (ع) درباره سیره پیامبر مى فرماید : « اذا تفقد الرجل من اخوانه ثلاثه ایام سأل عنه فان کان غائباً دعاله و ان کان شاهداً زاره و ان کان مریضاً عاده »۷۰

هر کسى از برادران دینى اش را سه روز نمى یافت سراغ او را می گرفت اگر غائب و در سفر بود برایش دعا مى کرد و اگر شاهد و حاضر در شهر بود به دیدارش مى شتافت و اگر بیمار بود به عیادتش می رفت .

نتیجه‌گیری

صفت رحمانیت خداوند اشاره به رحمت عامه که شامل دوست و دشمن و مؤمن و کافر مى شود و صفت رحیم اشاره به رحمت خاصه ویژه مؤمنین دارد و در قرآن هر دو صفت براى پیامبر اعظم ذکر شده است. براساس آیات قرآن رحمت الهی مفهوم وسیعى دارد « رحمتى وسعت کلُّ شیءٍ » و خداوند آنرا بر خودش واجب کرده است : « کتب ربکم على نفسه الرحمه » در قرآن برای رحمت عامه مصادیق متعددى ذکر شده است خداوند رب العالمین پیامبر اعظم را بعنوان رحمه للعالمین معرفى نمود: « و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین » که پیامبر اعظم براى همه انسانها در همه اعصار تا پایان جهان نه تنها براى پیروان خود بلکه براى همه انسانها رحمت است و این رحمت حتى شامل ملائکه مقرب الهى هم میشود وتا مادامیکه پیامبر رحمت زنده بود خداوند کسى را عذاب نکرد . « و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم »

رسول اعظم دردنیا و آخرت مظهر رحمت و رأفت الهى است و در سیره و رفتار آن حضرت رحمت و رأفت ،دلسوزی، مهربانى ،عفو وگذشت و رفق و مدارا و برخورد کریمانه با دوست و دشمن کاملاً مشهود بود. با توجه به اینکه رسول اعظم بعنوان الگو و اسوه معرفى شد « لقد کان لکم فى رسول الله اسوه حسنه » همه امت اسلامی باید سیره و رفتار آن حضرت را الگو و سرمشق خود قرار دهند. این درسى به همه انسان ها است که در زندگیشان خود را به این اخلاق الهى و سیره نبوى متخلق کنند و بامردم برخورد کریمانه و محبت آمیز داشته باشند و از کینه‌ورزى و دشمنى و تهمت و غیبت ، دورى ورزند و همواره براساس آیه قرآن‌ « تواصوا بالمرحمه » همدیگر را به این سیره نبوى سفارش و توصیه نمایند.

پى‏نوشت:

۱- نجم ۱۴

۲-نجم ۹

۳- قلم ۴

۴- سفینه‌البحار ج ۲

۵- احزاب ۲۱

۶- نحل ۳۶

۷- فاطر ۲۴

۸- مومنون ۴۴

۹- نحل۳۶

۱۰- بحارالانوار ج ۱۱ص ۳۲

۱۱- بحارالانوار ج ۱۱ص ۲۸

۱۲- بقره ۲۵۳

۱۳- احقاف ۳۵

۱۴- شورى ۱۳

۱۵- احزاب ۷

۱۶- اصول کافى طبقات انبیا و الرسول

۱۷- درالمنثور ج ۶ ص ۴۵

۱۸- مفاتیح‌الجنان

۱۹- قطره از دریاى فضایل اهل بیت ج ۲ ص۳۴۵

۲۰- مفاتیح الجنان

۲۱- المیزان ج۱۳ ص ۵

۲۲- صحیفه سجادیه دعاى دوم

۲۳- احزاب ۴۳

۲۴- المیزان ج۱ ص ۲۳

۲۵- اعراف ۱۵۶

۲۶- انعام ۵۴

۲۷ – انبیاء ۱۰۷

۲۸- انبیاء ۱۰۵ و ۱۰۶

۲۹- انبیاء ۱۰۷

۳۰- مجمع البیان ذیل آیه

۳۱- سیره نبوى ج ۳ ص ۷۵

۳۲ – توبه ۱۲۸

۳۳ – اسراء ۲۹

۳۴ – بحارالانوار ج ۱۶ ص ۲۲۸

۳۵ – مکارم الاخلاق ص ۱۷

۳۶- سنن النبى ص ۴۵

۳۷- انسان ۸

۳۸- میزان الحکمه

۳۹ – انفال ۳۳

۴۰ – نهج البلاغه حکمت ۸۸

۴۱- نوح ۲۶

۴۲- نوح ۲۸

۴۳- سیره نبوى ص ۱۳۲

۴۴- تفسیر نمونه ج ۱۰ ص ۶۶

۴۵- سیره نبوى ص ۱۳۲

۴۶ – تفسیر نمونه ج ۲۷ ص ۹۹

۴۷- مکارم الخلاق ص ۱۷

۴۸ – سنن النبى ص ۷۵

۴۹ – سنن النبى ص ۷۵

۵۰- مکارم الخلاق ص ۶۷

۵۱- تاریخ طبرى ج ۳ ص ۵۶

۵۲- سیره نبوى ص ۱۲۷

۵۳- سیره نبوى ص ۱۲۷

۵۴- مستدرک الوسائل ج ۹ ص ۱۵۹

۵۵- آل عمران ۱۵۹

۵۶- شعرا ۳

۵۷- طه۲

۵۸- بحار الانوار ج۱۶ ص۲۱۵

۵۹ – آل عمران ۱۵۹

۶۰ – جامع السادات ج۱ ص ۳۴۰

۶۱ – احیاء علوم دین ص۱۸۴

۶۲ – اصول کافى ج ۲ ص ۱۱۷

۶۳ – اصول کافى ج ۳ ص ۱۸۱

۶۴ – تحف العقول ص۲۶

۶۵ – نهج البلاغه نامه ۵۳

۶۶ – شعرا ۲۱۵

۶۷ – بحار الانوار ج ۸۲ ص۳۲۱

۶۸ – بحارالانوار ج۸۲ ص ۱۱۸

۶۹ – مریم ۴۷

۷۰ – مکارم الاخلاق ص۱۷

منابع و مآخذ

۱-قرآن کریم

۲-نهج البلاغه

۳-صحیفه سجادیه

۴-مفاتیح الجنان

۵- تفسیر مجمع البیان – ابو على طبرسى – مکتبه آیت الله مرعشى نجفی- قم

۶-تفسیر المیزان – سید محمد حسین طباطبایى – منشورات جامعه مدرسین -قم

۷-تفسیر نمونه – ناصر مکارم شیرازی- دارالکتب الاسلامیه – تهران

۸-تفسیر درالمنثور – جلال الدین سیوطى – دارالکفر – بیروت

۹-اصول کافى – محمد کلینى – دارالکتب الاسلامیه – تهران ۱۳۶۵هـ. ش

۱۰-بحار الانوار – محمد باقر مجلسى – موسسه الوفا – بیروت – ۱۴۰۴ هـ . ق

۱۱-مستدرک الوسائل – میرزا حسین نورى – موسسه آل البیت – بیروت – اول -۱۴۰۸هـ. ق

۱۲- سفینه البحار – شیخ عباس قمى – انتشارات فراهانى – تهران

۱۳-تحف العقول – ابن شعبه – داراحیاء التراث العربى – بیروت- پنجم

۱۴-جامع السعادات – محمد مهدى نراقى – مطبعه النجف – نجف – سوم – ۱۳۸۳

۱۵-سنن النبى (ص) – محمد حسین طباطبایى – انتشارات همگرا -قم

۱۶-تاریخ طبرى – ابن جریر طبرى – موسسه عزالدین – بیروت -۱۴۰۷ق

۱۷-میزان الحکمه – محمد مهدى رى شهرى – دارالحدیث – تهران – اول -۱۳۷۷ش

۱۸-قطره اى ازدریاى فضائل اهل بیت – احمد مستنبط- نشر حاذق – قم – سوم ۱۳۸۴ش

۱۹- مکارم الاخلاق – رضى الدین الطبرسى – موسسه انتشارات فراهانى – تهران – ۱۳۸۱ ش

۲۰- سیره پیامبر اکرم – محسن قرائتى – مرکز فرهنگی درسهایى از قرآن – تهران – سوم – ۱۳۸۵ش

۲۱- سیره نبوى – ابوالحسن مطلبى – انتشارات کلیدر – تهران – اول – ۱۳۸۰ش

منبع :سایت سازمان تبلیغات اسلامی. 

ناصر شکریان

چشم اندازى به سیره حکومتى پیامبر اعظم (ص)

اشاره

تشکیل حکومت و به عهده گرفتن زمام اداره امور جامعه از مواردى است که علاوه بر هدایت و نجات انسان‏ها، نقش قابل تأمّلى را در جهت حفظ آیات الهى و آرمان‏هاى جامعه مسلمین ایفا مى‏کند.از این رو نبىّ مکرم اسلام (ص) بلافاصله پس از هجرت براى تشکیل حکومت و دولت اسلامى اقدام نمود.این حکومت اسلامى هر چند بعد از ارتحال آن حضرت (ص) عمرش کوتاه بود، امّانمونه کامل حکومت دینى با ویژگى‏هاى خاص خود بود که در این نوشتار بر جسته آن به عنوان شاخصه‏هاى آموزنده و سازنده اشاره مى‏شود:

عدالت خواهى

مطالعه تاریخ زندگى پیامبر (ص) بیان‏گر این است که آن حضرت (ص) در روزگارى که در مدینه قدرت بزرگى پدید آورد، تمام سعى و تلاشش برقرارى عدالت و احیاى ارزش‏هاى الهى و انسانى بود. ایشان در یک منشور جهانى، عدالت خواهى و تساوى حقوق انسان‏ها را در جوامع اعلام کرده‏و ملاک احترام به حقوق بشر رامعین نمود.

آن منادى راستین عدالت و آزادى هنگامى که مشاهده کرد یکى از اصحاب عرب وى «سلمان فارسى» را به خاطر غیر عرب بودن تحقیر مى‏کند، در کلمات حکیمانه و معروفى مى‏فرمود: «انّ‏الناس من عهد آدم الى یومنا هذا مثل اسنان المشط لافضل للعربى على العجمى و لا للاحمر على الاسودالا بالتقوى؛(۱) همه مردم از زمان حضرت آدم(ع) تا به امروز همانند دانه‏هاى شانه مساوى و برابر هستند. عرب بر عجم و سرخ برترى ندارد مگر با تقوى».

آن حضرت در اجراى قانون عادلانه الهى اهتمام خاصّى داشت و اگر کسى از ایشان تقاضاى غیر قانونى مى‏کرد، شدیداً ناراحت مى‏شد.

بعد از جنگ احزاب در مورد تقسیم غنایم بعضى از همسران پیامبر(ص) تقاضاى غیر معمول کردند، لذا آن‏بزرگوار ناراحت شد و حدود یک ماه از آنان فاصله گرفت. خداوند متعال نیزبه این مناسبت آیاتى را بر آن حضرت نازل کرد وفرمود: «یا ایهّاالنبى قل لازواجک ان کنتن تردن الحیوه الدنیا و زینتها فتعالین امتعکن و اسرحکن سراحا جمیلا؛(۲) اى پیامبر به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنیا و زرق و برق آن را مى‏خواهید، بیایید با هدیه‏اى شمارا بهره‏مند سازم و شما را به طرز نیکویى رها سازم». و به این ترتیب پیامبر اکرم (ص) حتى به نزیک‏ترین افراد خانواده‏اش اجازه نداد از قانون الهى تخطّى کرده و عدالت اجتماعى را در حکومت اسلامى آن حضرت خدشه دار سازند.

قاطعیّت و شهامت‏

در سیره حکومتى رسول گرامى اسلام قاطعیّت و شهامت در مورد اجراى قانون و حدود الهى به بهترین وجه انعکاس یافته است. در فتح مکه زنى از قبیله «بنى مخزوم» مرتکب سرقت شد و از نظر قضایى جرمش محرز گردید . خویشاوندان آن زن که هنوز رسوبات نظام طبقاتى دوران جاهلیت در مغزشان ماند ه بود، اجراى مجازات (حد سرقت) را نسبت به آن زن، ننگ خانواده اشرافى خود مى‏دانستند؛به همین دلیل براى متوقف ساختن اجراى حد سرقت به تلاش افتادند و به همین منظور «اسامه بن زید» را- که مانند پدرش نزد پیامبر (ص) محبوبیت داشت – وادار به شفاعت نمودند. اما همین که اسامه زبان به شفاعت گشود، آن حضرت (ص) خشمگین شد و فرمود: چه جاى شفاعت است ؟مگر مى‏توان حدود و قانون را بلااجراگذاشت و فوراً دستور مجازات صادر نمود.اسامه متوجه لغزش خود شد و عذرخواهى نمود. پیامبر (ص) براى این که فکر تبعیض در اجراى قانون را از ذهن مردم بیرون نماید، عصر همان روز به ایراد خطبه‏اى پرداخت و به مسأله اجراى قانون الهى اشاره نمود وفرمود: «اقوام و ملل پیشین دچار سقوط وانقراض شدند؛ زیرا در اجراى قانون تبعیض روا مى‏داشتند. هرگاه یکى از طبقات بالا مرتکب جرم مى‏شد، او را از مجازات معاف مى‏کردند و اگر کسى از زیر دستان به جرم مشابه آن مبادرت مى‏ورزید، او را مجازات مى‏کردند. قسم به خدایى که جانم در دست اوست در اجراى قانون در باره هیچ کس کوتاهى و سستى نمى‏کنم. اگر چه مجرم از نزدیکان من باشد»(۳) چنان که ملاحظه مى‏شود رسول گرامى(ص) در اجراى قوانین هیچ گونه تبعیضى روا نمى‏داشتند؛ شفاعت احدى را نمى‏پذیرفت و تحت تأثیر نظرات دیگران قرار نمى‏گرفت. آن حضرت به شدّت مسلمانان را از تعطیل شدن حدود الهى نهى مى‏کرد و مى‏فرمود: «انّما هلک بنو اسرائیل لانّهم کانوا یقیمون الحدود على الوضیع دون الشریف؛(۴)بنى اسرائیل نابود شدند از آن جهت که حدود الهى را براى زیر دستان اجرا مى‏کردند نه براى اشراف!»

وفاق اجتماعى

با آغاز دولت رسول خدا(ص) در مدینه، وفاق اجتماعى به عنوان یک ساز وکار مهم از سوى پیامبر(ص) مطرح گردید.

با درنگ در حیات سیاسى آن حضرت پس از تشکیل حکومت اسلامى و هم پاى سامان دهى به ساختار دولت، نمونه‏هاى فراوانى از وفاق اجتماعى را مى‏توان یافت که در جهت یک دلى و سازگارى مسلمانان شکل گرفت ؛ همچون ساختن مسجد، پیمان عمومى میان مسلمانان، یهودیان و مشرکان یثرب، هم دلى با قبایل عرب و قرار داد برادرى.

وفاق اجتماعى در دولت کریمه پیامبر اعظم (ص) بر چند اصل راهبردى و بدون تغییر استوار بود که عبارت است از:

۱- ایمان به خداى یکتا و اعتقاد به آموزه‏هاى دینى و قوّت بخشیدن به گرایش توحیدى که پیامبر(ص) آن را مهم‏ترین رکن وفاق و اتحاد مى‏دانست.(۵)

۲- پیامبر(ص) بهترین و استوارترین راستى را تنها در گروه مؤمنان مى‏دانست و با چنین دیدگاهى وفاق را در محدوده آنان تلقى مى‏نمود. این اصل در سال نهم هجرى و در اوج اقتدار دولت اسلامى و با الهام از آیه: «انّما المؤمنون اخوهٌ…»(۶) نهادینه گردید؛ آیه‏اى که تمامى مؤمنان را بایکدیگر برادر مى‏داند.

۳- سازگارى با غیر مسلمانان به عنوان یک تاکتیک و در جهت پیش برد منافع اسلام وجود داشته است و چنین وفاقى عارى از امتیاز دهى یک سویه بوده و برترى اسلام و مسلمانان در آن لحاظ شده است.(۷)

شایستگى معنوى

معیار مورد نظر پیامبر(ص) در انتخاب مدیران و مسؤولان، تقوا، سابقه خوب و پاى بندى به ارزش‏هاى دینى و سایر ملاک‏هاى شایسته بود.آن چه براى آن بزرگوار در انتخاب مدیران اهمیت نداشت، ملاک خویشاوندى و قوم گرایى بود؛ چنان که اصحاب خاص آن حضرت یعنى ؛ سلمان فارسى، بلال حبشى، ابوذر غفارى و عمّار عربى هر یک از یک منطقه و نژاد بودند و وقتى آیه زکات(توبه – آیه ۱۶۰)نازل شد چون سهمى براى کسانى که زکات جمع آورى مى‏کردند، داده شد، عده‏اى از بنى هاشم نزد پیامبر(ص) آمدند و از ایشان تقاضا کردند که به سبب خویشاوندى جمع آورى زکات را به آنان واگذار نماید. رسول خدا(ص) به آنان فرمود: صدقه و زکات بر من و بنى هاشم حرام است، یعنى نه تنها به سراغ زکات نیایید، بلکه انتظار آن را هم نداشته باشیدکه از کارمندان جمع آورى آن شوید. سپس فرمود: آیا گمان مى‏کنید من دیگران را برشما ترجیح مى‏دهم؟ خیر بلکه من خوبى و صلاح شما را مى‏خواهم.(۸)

خدمت رسانى‏

یکى از برنامه‏هاى زندگى رسول خدا(ص) رسیدگى به کارها و گرفتارى‏هاى مسلمانان بود. آن حضرت در بر آوردن حاجات مردم کوشش بسیار داشت و در این مورد اهل فضل و تقوا را بر دیگران ترجیح مى‏داد و نیازهاى آنان را برآورده مى‏ساخت .

روزى بایکى از یاران خود درصحراى مدینه قدم مى‏زد که پیرزنى رابر سر چاهى مشاهده کرد؛ او مى‏خواست از چاه آب بکشد و به خیمه‏اش ببرد، امّادر کار خود ناتوان بود. پیامبر (ص) نزدیک رفت و فرمود: اى مادر آیا مى‏خواهى برایت از چاه آب بکشم ؟آن بانوى سالخورده از پیشنهاد رسول خدا (ص) خوشحال شد.

حضرت رسول (ص) بر سر چاه آمد و مشک را پر از آب کرد و تا خیمه آن پیرزن حمل نمود. شخصى که همراه پیامبر (ص) بود، هر چه اصرار کرد که مشک را از پیامبر(ص) بگیرد، آن حضرت قبول نکرد و فرمود: من به تحمّل مشقت و زحمات امت خود سزاوارترم!

بعد از این که پیامبر (ص) خداحافظى کرد و به راه افتاد، پیرزن به فرزندانش گفت، مشک را از بیرون خیمه به داخل بیاورید

آن‏ها با تعجب پرسیدند: اى مادر! این مشک سنگین را چگونه به خیمه آوردى؟ او پاسخ داد: جوانمردى زیبا روى و خوش سخن با کمال مهربانى آن را به این جا آورد.

آن‏ها وقتى پیامبر را شناختند، به دنبالش دویدند و به دست وپاى آن حضرت افتادند و عذرخواهى نمودند. پیامبر (ص) آنان را دعا کرد و با لطف ومهربانى خویش نوازش داد.(۹)

آرى! روش زندگى پیامبر اکرم (ص) گره‏گشایى و نیکى و احسان بود، سیره حکومتى آن حضرت نشان مى‏دهد که ایشان پیروان خود را به کارگشایى و برآوردن حاجات برادر مؤمن تشویق و ترغیب مى‏کرد.

آن حضرت مى‏فرماید: «من قضى لاخیه المؤمن حاجه کان کمن عبدالله دهرا؛(۱۰) هر کس یک حاجت برادر خود را برآورد، چنان است که در همه روزگار خدا را عبادت کرده است».

تفقد واحوال‏پرسى

بزرگوارى و عنایت نبى اکرم (ص) به افراد را نباید فقط به خدمت رسانى جهت پیش برد امور جامعه دانست، بلکه تمام اقشار جامعه به نوعى از لطف و بزرگوارى آن حضرت برخوردار بودند و دراین میان تکریم آن رهبر بزرگوار نسبت به اصحاب از همه چشم گیرتر است. سیره کریمانه ایشان با اصحاب باعث ایجاد ارتباط عاشقانه و وحدت فکرى و اجتماعى مى‏شد که همه، خود را وابسته به این کانون عشق و ایثار و کرامت مى‏دیدند.و هیچ‏گاه پیامبررااز خود جدا نمى‏دانستند.

«انس بن مالک» نقل مى‏کند: هرگاه پیامبر(ص) یکى از اصحاب را سه روز نمى‏دید، در باره او سؤال مى‏کرد ؛ اگر آن فرد در شهر نبود برایش دعا مى‏کرد؛ اگر حضور داشت به دیدن او مى‏رفت و اگر مریض بود از او عیادت مى‏نمود.(۱۱)

احترام به نظرات دیگران‏

در مسایل مربوط به جامعه با این که پیامبر (ص) هوش سرشارش در تشخیص امور بر همگان برترى داشت، امّا هرگز با تحکّم و استبداد رأى به افکار مردم بى اعتنایى نمى‏کرد.

نظر مشورتى دیگران را مورد توجه قرار مى‏داد و دستور قرآن مجید را در عمل اجرا مى‏کرد و از مسلمانان مى‏خواست که این سنت را نصب العین قرار دهند.

یکى از نمونه‏هاى مشورت آن حضرت با اصحاب در جنگ «بدر» است. مسلمانان به قصد مصادره کردن اموال کاروان تجارى قریش که از شام برمى‏گشت از مدینه بیرون آمدند،امّادر حال حرکت به سمت بدر خبر رسید که سپاه قریش عازم آن منطقه است. با این خبر اوضاع به کلى دگرگون شد و مسلمانان که خود را براى حمله به کاروان قریش آماده کرده بودند، در مقابل یک لشکر مسلح که در تعداد افراد سه برابر بودند، رو به رو شدند.

رسول خدا (ص) از همراهان پرسید که آیا حاضرند در این شرایط در برابر قریش بایستند یا نه ؟

«ابوبکر» و «عمر» هر کدام برخاستند و سخنانى گفتند که بوى تهدید و ترس مى‏داد، ولى پیامبر(ص) به حرف آن‏ها اعتنایى نکرد.

سپس «مقداد بن عمرو» سخنانى در اطاعت از حضرت بیان کرد، امّا باز پیامبر(ص) از مردم مشورت خواست، مخاطب آن بزرگوار در اصل «انصار» بودند، زیرا آن‏ها در بیرون مدینه نسبت به پیامبر(ص) تعهدى نداشتند. درنهایت با اعلام حمایت انصار، رسول اکرم (ص) دستور حرکت صادر نمود و پرچم جنگ برافراشته شد.(۱۲)

دیگر مشورت رسول خدا(ص) با اصحاب در جنگ «احد» بود. وقتى خبر لشکرکشى قریش درمدینه به پیامبر(ص) و مسلمانان رسید، آن حضرت با مسلمانان مشورت کرد. عده‏اى که تعدادشان اندک بود و درمیان آن‏ها «عبدالله بن ابى» حضور داشت، معتقد بودند در مدینه بمانند و از شهر دفاع کنند، اما عده‏اى از جوانان و کسانى که در بدر نبودند وبرخى بزرگ سالان مانند حضرت «حمزه» و «سعد بن عباده» اصرار داشتند که در بیرون مدینه با دشمن روبرو گردند تا مبادا متهم به ترس شوند.

پیامبر (ص)نظر اکثریت را قبول کرد و زره جنگ پوشید. در این هنگام، صحابه – که احساس کردند با خواست رسول خدا(ص) مخالفت کرده‏اند – پشیمان شدند و نزد حضرت رفتند و اظهار ندامت کردند، ولى پیامبر (ص) فرمود: اکنون که زره به تن کرده‏ایم، سزاوار نیست آن را بیرون بیاوریم.(۱۳)

پس از اتمام جنگ و شکست مسلمانان شبهه‏اى مطرح شد که در این موضوع جاى مشورت نبوده است، لذا آیه «… وشاورهم فى الامر…»(۱۴) نازل شد تااین شبهه را بر طرف کند؛ زیرا در هر صورت فایده مشورت بالا بردن شخصیت و تکریم آن‏هاست .

مهر و عطوفت

راز پیروزى رسول خدا (ص) در مدیریت حکومتى، مهرورزى و عشق به مردم بود.اگر این شیوه کارآمد در مدیریت رسول خدا نبود، هرگز توفیق رفع مشکلات و موانع طاقت فرسا را پیدا نمى‏کرد.به همین جهت خداوند فرمود: «فبما رحمهٍ من اللّه لنت لهم و لو کنت فظّاً غلیظ القلب لا نفضّوا من حولک… ؛(۱۵)به موجب رحمتى که خداوند به تو عنایت کرده بود، براى آنان نرم شدى که اگر تندخو و سخت دل بودى، همه از اطراف تو پراکنده مى‏شدند…» در سال هشتم هجرى که پیامبر گرامى اسلام (ص) با اقتدار و پیروزى کامل به شهر مکه وارد شد و آن را از دست کفّارو مشرکان خارج نمود، طرفداران جبهه باطل به ویژه کسانى که در مدت بیست سال گذشته، بدترین ستم‏ها و جسارت‏ها و دشمنى‏ها را در حق آن حضرت و یارانش کرده بودند، در هاله‏اى از رعب و وحشت گرفتار شدند و بعد از فتح مکه منتظر انتقام و عکس العمل متقابل پیامبر(ص) بودند. این نگرانى و اضطراب هنگامى به اوج خود رسید که اهل مکه از سعدبن عباده (پرچم دار پیامبر) شنیدند که فریاد مى‏زد: امروز روز جنگ و خونریزى و اسارت است.(۱۶)

هنگامى که این شعار به گوش رسول خدا(ص) رسید، آن حضرت ناراحت شد و دستور داد پرچم اسلام را از او گرفته و به دست حضرت على (ع) بسپارند، سپس با سخنان آرام بخش و ملاطفت‏آمیز خود، دشمنان دیرینه خویش را آرامش داد.آن حضرت فرمود: شما در مورد من چگونه مى‏اندیشید؟ مشرکان گفتند: ما جز نیکى و محبّت از تو انتظارى نداریم!ما تو را برادرى بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار خود مى‏دانیم .رسول خدا (ص) فرمود: من آنچه را برادرم یوسف (ع) در مورد برادران ستمگر خود انجام داد، همان مى‏کنم و همانند او مى‏گویم: «… لا تثریب علیکم الیوم…؛(۱۷) امروز ملامت و سرزنشى بر شما نیست…»

هنگامى که آن رهبر مهربان، مردم هراسناک و نگران را آرام نمود، اضافه کرد که امروز روز نبرد و انتقام نیست، بلکه روز رحمت و محبت است و من از تمام جنایات و گناهان شما گذشتم .آن گاه جمله معروفش را فرمود: «اذهبوا فانتم الطّلقاءُ ؛(۱۸) به دنبال زندگیتان بروید که همه شما آزاد هستید».

تمامى آنان گویا دوباره متولد شدند ؛ بنابراین نفس راحتى کشیدند وبه غیر از افراد معدودى، همگى محبت و عشق رسول خدا در اعماق وجودشان نفوذ کرد و مسلمان شدند.

مدارا با مخالفان

عصر نبوى، عصر تأسیس نظام اسلامى و تکوین اعتقادات اسلامى در میان مردم بود. به همین دلیل رفتارهاى پیامبر (ص) بیش‏تر با مدارا همراه بود تا مردم بتوانند اصل دین را در جامعه بپذیرند.

به همین جهت مخالفت‏ها، استهزاها و تمسخرها با گذشت نبى مکرم (ص) همراه بود.

بیش‏ترین تحمل و مداراى پیامبر(ص) با منافقان مدینه بود؛ زیرا برخورد شدید با آن‏ها خطرى جدّى علیه حکومت اسلامى به شمار مى‏آمد. عبد بن ابى رئیس منافقان مدینه بود که به رغم اقدامات و خیانت هایش در مراحل گوناگون، پیامبر(ص) علیه او اقدامى نکرد. او در مدینه از جایگاهى بر خوردار بود و پیامبر(ص) بااو مدارا مى‏کرد. پس از غزوه «بنى مصطلق» او گفت: اگر به مدینه برگردیم، پیامبر را از آن جا بیرون مى‏کنیم!

این خبر به آن حضرت رسید و اصحاب خواستار بر خورد شدید با او شدند تا جایى که مسأله قتل او شایع گردید ؛ بنابراین پسرش از پیامبر (ص) خواست: اگر چنین است، او خود عامل این حکم باشد تا مبادا او بخواهد قاتل پدرش را بکشد و دستش به خون مسلمانى آغشته گردد، امّا رسول خدا(ص) در پاسخ او فرمود: چنین حکمى مطرح نیست.(۱۹)

زهد و ساده زیستى

زهد و ساده زیستى از کردارهاى ستوده‏اى است که موجب بسیارى از کمالات روحى در وجود انسان مى‏باشد.

از بارزترین صفات نبى مکرّم اسلام (ص) که ایشان را در امر تشکیل حکومت موفق ساخت، زهد و ساده زیستى بود.

حضرت على (ع) در تشریح سیره نبوى به این ویژگى آن حضرت مى‏پردازد و مى‏فرماید: «رسول گرامى اسلام همواره بر روى زمین غذا مى‏خوردو همانند بندگان مى‏نشست و بادست خود کفشش را وصله مى‏زد و لباس خود را مى‏دوخت و بر الاغ برهنه سوار مى‏شد و شخص دیگرى را نیز به همراه خود سوار مى‏کرد. روزى متوجه شد که پرده‏اى بر خانه‏اش آویخته شده که نقش ونگاروتصویر داشت. به یکى از همراهانش فرمود:این پرده را از برابر چشمانم دورکن که هرگاه نگاهم به آن مى‏افتد، به یاد دنیا و زینت‏هاى آن مى‏افتم». (۲۰)

«زید بن حارث» روایت کرده است که در یکى از روزها رسول خدا(ص) روى حصیر خوابیده بود و نشانه‏هاى زبرى حصیر بر بدن مبارکش اثر گذاشته بود. عایشه از روى دلسوزى به آن حضرت عرضه داشت: یارسول الله!پادشاهان ایران وروم از همه گونه نعمت دنیوى برخوردار هستند، ولى شما که رسول خدا وپیامبر الهى هستید، از همه چیز تهى دست مى‏باشید تاآن جا که روى حصیر استراحت مى‏کنید و لباس ارزان قیمت مى‏پوشید!حضرت فرمود: عایشه! چه خیال مى‏کنى! هرگاه من بخواهم، کوه‏ها طلا مى‏شوند و با من به حرکت در مى‏آیند .

روزى جبرئیل(ع) بر من نازل شد و کلید خزینه و گنجینه‏هاى جهان را در اختیار من گذاشت، اما من نپذیرفتم. سپس حضرت رسول(ص) براى این که این حقیقت را آشکارا به عایشه نشان دهد، به او فرمود: اى عایشه! حصیر را بلند کن. او نیز دستور آن حضرت را اجرا کرد و مقدار زیادى طلا را مشاهده نمود. سپس به عایشه فرمود: نگاه کن و طلاها را از نزدیک ببین! اما بدان که دنیا و تمام زیبایى‏هاى فریبنده و ظاهرى آن از نظر خداوند متعال ارزش بال یک پشّه را ندارد.(۲۱)

البته بهره گرفتن از دنیابراى آخرت امرى مذموم نیست، بلکه علاقه به دنیا و دوست داشتن آن در مقابل آخرت و ارزش‏هاى معنوى ناپسند است .

فرجام سخن‏

پیامبر (ص) با هجرت به مدینه حکومت و دولت اسلامى را تشکیل داد و وجود خود را وقف اصلاح جامعه مسلمانان نمود، اما متأسفانه عمر این حکومت کوتاه بود و با ارتحال جانگداز آن رسول گرامى، مردم به عقب برگشتند؛ افراد نالایقى روى کار آمدند و جامعه مسلمین را به هر سویى که مى‏خواستند، کشاندند؛ دل‏ها از یاد خدا غافل و احادیث نبوى دستخوش کتمان و تحریف قرار گرفت.

در چنین وضعیّتى جامعه از نور هدایت منقطع گردید و معنویت افول کرد و سرانجام آن باعث شد که حضرت على (ع) خانه‏نشین شده؛ امام مجتبى (ع) مسموم و سر منّور امام حسین(ع) در گودال غربت با تیغ کین ازبدن جدا شد.

پى‏نوشت:

۱ – مستدرک الوسایل، میرزا حسین نورى، ج ۱۲، ص ۸۹٫

۲ – سوره احزاب، آیه ۲۸٫

۳ – صحیح بخارى، محمد بن اسماعیل بخارى، ج ۵، ص ۲۶۹٫

۴ – مستدرک الوسایل، ج ۱۸، ص ۷٫

۵ – سیره رسول خدا، رسول جعفریان، ص ۴۳۶٫

۶ – سوره حجرات، آیه ۱۰٫

۷ – فصلنامه فرهنگ کوثر، شماره ۵۰، تابستان ۱۳۸۱، ص ۱۲۷٫

۸ – اصول کافى، کلینى، ج ۴، ص ۵۸٫

۹ – تفسیر منهج الصادقین، ذیل آیه ۴ سوره قلم .

۱۰ – بحارلانوار، مجلسى، ج ۹۳، ص ۳۸۳٫

۱۱ – همان، ج ۱۶، ص ۲۳۲٫

۱۲ – سیره ابن هشام، ج‏۱، ص ۶۱۵٫

۱۳ – همان، ج‏۳، ص ۶۷ و ۶۸٫

۱۴ – سوره آل عمران، آیه ۱۵۹٫

۱۵ – همان .

۱۶ – شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۷، ص ۲۷۲٫

۱۷ – سوره یوسف، آیه ۹۲٫

۱۸ – بحارلانوار، ج ۲۱، ص ۱۳۲٫

۱۹ – سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۳۷۲٫

۲۰ – نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه ۱۶۰، ص ۳۰۱٫

۲۱ – حلیه الاولیاء، ابونعیم اصفهانى، ج ۸، ص ۱۳۸٫

منبع: پاسدار اسلام ، شماره ۲۹۴ ،خرداد ۸۵