ولایت تکوینی

نوشته‌ها

ولایت معنوى یا ولایت تصرف

اشاره:

ولاء تصرف یا ولاء معنوى بالاترین مراحل ولایت است. سایر اقسام ولایت‏ یا مربوط است به رابطه قرابتى با رسول اکرم بعلاوه مقام طهارت و قداست‏ شخصى اهل البیت، یا مربوط است به صلاحیت علمى و یا اجتماعى آنها.آنچه به نام ولایت در دو مورد اخیر نامیده مى شود از حدود تشریع و قرار داد تجاوز نمى کند گو اینکه ریشه و مبنا و فلسفه این قرارداد صلاحیت علمى یا اجتماعى است، اما ولایت تصرف یا ولایت معنوى، نوعى اقتدار و تسلط فوق العاده تکوینى است.اول باید ببینیم ولایت تصرف چه معنى و مفهومى دارد و مقصود معتقدین چیست؟

نظریه ولایت تکوینى از یک طرف مربوط است به استعدادهاى نهفته در این موجودى که به نام «انسان‏» در روى زمین پدید آمده است و کمالاتى که این موجود شگفت بالقوه دارد و قابل به فعلیت رسیدن است، و از طرف دیگر مربوط است به رابطه این موجود با خدا.مقصود از ولایت تکوینى این است که انسان در اثر پیمودن صراط عبودیت به مقام قرب الهى نائل مى گردد و اثر وصول به مقام قرب – البته در مراحل عالى آن – این است که معنویت انسانى که خود حقیقت و واقعیتى است، در وى متمرکز مى شود و با داشتن آن معنویت، قافله سالار معنویات، مسلط بر ضمائر و شاهد بر اعمال و حجت زمان مى شود.زمین هیچ گاه از ولیى که حامل چنین معنویتى باشد، و به عبارت دیگر، از «انسان کامل‏» خالى نیست.

ولایت به این معنى غیر از نبوت و غیر از خلافت و غیر از وصایت و غیر از امامت به معنى مرجعیت در احکام دینى است، غیریتش با نبوت و خلافت و وصایت، واقعى است و با امامت، مفهومى و اعتبارى.

مقصود از اینکه غیریتش با نبوت و خلافت و وصایت، واقعى است این نیست که هر که نبى یا وصى یا خلیفه شد «ولى » نیست، بلکه مقصود این است که نبوت و هم چنین وصایت و خلافت، حقیقتى است غیر از ولایت، و الا انبیاء عظام، خصوصا خاتم آنها، داراى ولایت کلیه الهیه بوده ‏اند.

و مقصود از اینکه غیریتش با امامت، اعتبارى است این است که یک مقام است، به اعتبارى «امامت‏» و به اعتبار دیگرى «ولایت‏» نامیده مى شود.کلمه «امامت‏» در بسیارى از تعبیرات اسلامى در مورد همین ولایت معنوى به کار رفته است.مفهوم امامت مفهوم وسیعى است.امامت‏ یعنى پیشوایى.یک مرجع احکام دینى پیشواست، هم چنانکه یک زعیم سیاسى و اجتماعى نیز پیشواست و هم چنانکه یک مربى باطنى و راهنماى معنوى از باطن ضمیر نیز پیشواست.

از نظر شیعه که مساله ولایت مطرح است از سه جنبه مطرح است و در هر سه جنبه چنانکه گفته شد کلمه امامت به کار رفته است: اول از جنبه سیاسى، که احق و الیق براى جانشینى پیغمبر براى زعامت و رهبرى سیاسى و اجتماعى مسلمین چه کسى بوده است و چه کسى مى بایست بعد از پیغمبر زعیم مسلمین باشد، و اینکه پیغمبر از طرف خداوند على را براى این پست و مقام اجتماعى تعیین کرده بود.این جهت است که در حال حاضر جنبه تاریخى و اعتقادى دارد نه جنبه عملى.

دوم آنکه در بیان احکام دین بعد از پیغمبر به چه کسانى باید رجوع کرد و آن کسان علم خود را از چه طریق کسب کرده ‏اند؟ و آیا آنها در بیان احکام معصوم‏ اند یا نه؟و چنانکه مى دانیم شیعه معتقد به امامت ائمه معصومین است.این جهت، هم جنبه اعتقادى دارد و هم عملى.

سوم از جنبه معنوى و باطنى.از نظر شیعه در هر زمان یک «انسان کامل‏» که نفوذ غیبى دارد بر جهان و انسان، و ناظر بر ارواح و نفوس و قلوب است و داراى نوعى تسلط تکوینى بر جهان و انسان است، همواره وجود دارد و به این اعتبار نام او «حجت‏» است.بعید نیست – هم چنانکه گفته ‏اند – آیه کریمه «النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏» (۱) ناظر به این معنى از ولایت نیز بوده باشد.

مقصود از ولایت تصرف یا ولایت تکوینى این نیست که بعضى جهال پنداشته ‏اند که انسانى از انسانها سمت سرپرستى و قیمومت نسبت به جهان پیدا کند به طورى که او گرداننده زمین و آسمان و خالق و رازق و محیى و ممیت من جانب الله باشد.

اگر چه خداوند، جهان را بر نظام اسباب و مسببات قرار داده و موجوداتى که قرآن آنها را ملائکه مى نامد «مدبرات امر» (۲) و «مقسمات امر» (۳) به اذن الله مى باشند و این جهت هیچ گونه منافاتى با شریک نداشتن خداوند در ملک و خالقیت ندارد، و هم چنین با این که «به هیچ وجه هیچ موجودى «ولى » به معناى یار و یاور خدا و حتى آلت و ابزار خدا به شمار نمى رود» منافات ندارد(و لم یکن له شریک فى الملک و لم یکن له ولى من الذل و کبره تکبیرا) (۴) ، نسبت مخلوق به خالق جز مخلوقیت و مربوبیت مطلقه و لا شیئیت نیست.

قرآن در عین اینکه خداوند را در حد اعلاى غنا و بى نیازى معرفى مى کند و در عین اینکه مثلا مى گوید: «الله یتوفى الانفس حین موتها» (۵) ، باز مى گوید: «قل یتوفیکم ملک الموت الذى وکل بکم‏» (۶) ، «الذین تتوفیهم الملائکه ظالمى انفسهم‏» (۷).قرآن در عین اینکه مى فرماید: «خداوند بر همه چیز حفیظ است‏» (۸) ، مى فرماید: «و یرسل علیکم حفظه حتى اذا جاء احدکم الموت توفته رسلنا» (۹).

در این آیه کریمه رسولانى را، هم به عنوان نگهبان و هم قبض کننده ارواح معرفى مى کند.

پس، از نظر توحیدى، وجود وسائط و نسبت دادن تدبیر امور به غیر خداوند ولى به اذن خداوند و به اراده خداوند به طورى که مدبران، مجریان اوامر و اراده پروردگارند، مانعى ندارد.

در عین حال، اولا ادب اسلامى اقتضا مى کند که ما خلق و رزق و احیا و اماته و امثال اینها را به غیر خدا نسبت ندهیم زیرا قرآن مى کوشد که ما از اسباب و وسائط عبور کنیم و به منبع اصلى دست‏ یابیم و توجه‏مان به کارگزار کل جهان باشد که وسائط نیز آفریده او و مجرى امر او و مظهر حکمت او مى باشند، ثانیا نظام عالم از نظر وسائط نظام خاصى است که خداوند آفریده است و هرگز بشر در اثر سیر تکاملى خود جانشین هیچ یک از وسائط فیض نمى گردد بلکه خود فیض را از همان وسائط مى گیرد، یعنى فرشته به او وحى مى کند و فرشته مامور حفظ او و مامور قبض روح او مى گردد، در عین اینکه ممکن است مقام قرب و سعه وجودى آن انسان از آن فرشته‏اى که مامور اوست احیانا بالاتر و بیشتر باشد.

مطلب دیگر اینکه ما حدود ولایت تصرف و یا ولایت تکوینى یک انسان کامل و یا نسبتا کامل را نمى توانیم دقیقا تعیین کنیم، یعنى مجموع قرائن قرآنى و قرائن علمى که نزد ما هست اجمالا وصول انسان را به مرتبه ‏اى که اراده‏اش بر جهان حاکم باشد ثابت مى کند، اما در چه حدودی؟آیا هیچ حدى ندارد و یا محدود به حدى است؟ مطلبى است که از عهده ما خارج است.

مطلب سوم که لازم است گفته شود این است که ولایت تصرف، شان بنده‏اى است که از هواجس نفسانى بکلى پاک شده است.این قدرت قدرتى نیست که به اصطلاح دلب خواه و تابع هوس و میل خود سر یک انسان باشد.اساسا انسانى که هنوز محکوم هوسها و میلهاى خودسر است از چنین کرامت هایى محروم است.انسانى که تا آن حد پاک باشد، اراده‏اش از مبادئ و مقدماتى که اراده ما را منبعث مى کند هرگز منبعث نمى شود، انبعاث اراده‏اش با تحریکى درونى و اشاره‏اى غیبى است.و اما اینکه این تحریک و اشاره به چه نحو است و چگونه است، ما نمى دانیم و لذا چنین کسان «گاهى بر طارم اعلى نشینند» و «گهى تا پشت پاى خود نبینند» .

اما اینکه در آیات کریمه قرآن آمده است: قل لا املک لنفسى نفعا و لا ضرا» (۱۰) من مالک هیچ سود و زیانى براى خود نیستم)، بدیهى است که مى خواهد بگوید مالک اصلى همه سود و زیانها خداست و توانایى من بر سود و زیانم نیز از خداست نه از خودم، و الا چگونه ممکن است که انسانهاى دیگر در حدودى مالک سود و زیان خود باشند و اما پیغمبر حتى از انسانهاى دیگر هم کمتر باشد؟! این نکات سه گانه لازم بود که در مقدمه بحث «ولایت تکوینى » یاد آورى شود، و چون کمتر درباره این موضوع بحث مى شود، بعلاوه عده‏اى اظهار علاقه مى کنند که ما این موضوع را مطرح کنیم، اندکى سخن را در این باره بسط مى دهیم.

اعتراف مى کنم که قبول ولایت به این معنى اندکى دشوار است، باور کردنش خالى از صعوبت نیست.مخصوصا طبقه روشن فکر ما چندان از طرح چنین مسائلى خرسند نیستند، احیانا دشوارى مطلب و مورد انکار بودن آن را به این صورت طرح مى کنند: «فعلا با اینهمه مسائل ضرورى و فورى براى مسلمین طرح این گونه مسائل که پیغمبر و امام، ولایت تکوینى دارند یا ندارند، چه ضرورتى دارد؟» .برخى دیگر انکار و اشکال خود را به صورت دیگر که رنگ مذهبى دارد طرح مى کنند و آن اینکه: این غلو است و مقام فوق بشرى و نیمه خدایى براى بشر قائل شدن است، کار خدا را به غیر خدا نسبت دادن است، پس شرک است و با اصل اولى و اساسى اسلام که توحید است، منافى است.

   حقیقت این است که ما از پیش خود نه مى توانیم مطلبى را قبول کنیم و نه مى توانیم رد کنیم.شرک یا توحیدى بودن یک نظریه به میل و اراده ما نیست که هر چه را خواستیم شرک بنامیم و هر چه را خواستیم نام توحید روى آن بگذاریم.معیارهاى بسیار دقیق قرآنى و برهانى دارد. معارف اسلامى در مسائل مربوط به شرک و توحید از اوج و عظمتى برخوردار است ما فوق تصور افراد عادى.مساله فورى تر و ضرورى تر بودن بعضى مسائل نسبت به بعضى دیگر نیز سخنى است اساسى، ولى معیار ضرورى بودن تنها این نیست که یک مساله ‏اى در یک زمان بیشتر طرح شود و افراد بیشتر احساس احتیاج کنند.اشتباه است اگر خیال کنیم همواره احساس احتیاج‏ها بر طبق احتیاج هاست.

اینکه قرآن در عرض مسائل و معارف خود چه اندازه بر مطلبى تکیه دارد، خود یک معیار است که در هر زمان باید مورد استفاده قرار گیرد.مساله ولایت تکوینى یکى از مسائل مربوط به «انسان‏» و استعدادهاى انسانى است.قرآن به انسان و استعدادهاى انسانى و جنبه غیر عادى خلقت او اهمیت فراوان مى دهد و ما در بحث هایى که ان شاء الله در کتاب قرآن و انسان (۱۱) طرح خواهیم کرد به این مساله رسیدگى مى نماییم.

در اینجا کافى است که اشاره‏اى اجمالى به این مطلب بنماییم و پایه ‏هاى این فکر را با توجه به معانى و مفاهیم قرآنى روشن کنیم تا عده‏اى خیال نکنند که به اصطلاح این یک سخن «قلندرى » است.

در این گونه مسائل که احیانا بر فهم ما گران مى آید اگر ما خود را تخطئه بکنیم به حقیقت نزدیکتر است تا اینکه انکار نماییم.

شک ندارد که مساله «ولایت‏» به معنى چهارم از مسائل عرفانى است، ولى این دلیل نمى شود که چون یک مساله عرفانى است پس باید مردود قلمداد شود.این مساله یک مساله عرفانى است که از دید تشیع یک مساله اسلامى نیز هست.تشیع یک مذهب است و عرفان یک مسلک.این مذهب و آن مسلک(قطع نظر از خرافاتى که به آن بسته اند)در این نقطه با یکدیگر تلاقى کرده‏ اند و اگر الزاما بنا هست که گفته شود یکى از ایندو از دیگرى گرفته است به حکم قرائن مسلم تاریخى قطعا این عرفان است که از تشیع اقتباس کرده است نه بالعکس.به هر حال، ما پایه‏ ها و ریشه‏ هاى این اندیشه را به طور اختصار بیان مى کنیم:

   مهمترین مساله‏ اى که در این زمینه باید مطرح شود، مساله «قرب‏» و «تقرب الى الله‏» است.مى دانیم که در اسلام، بلکه در هر آیین آسمانى، روح دستورها که باید اجرا شود قصد قربت است و نتیجه نهایى که از اعمال باید گرفته شود، تقرب به ذات احدیت است.پس بحث‏ خود را از معنى و مفهوم «قرب‏» آغاز مى کنیم.

تقرب به خدا یعنى چه؟

انس ما با مفاهیم اعتبارى و اجتماعى که در زندگى اجتماعى به کار مى بریم غالبا سبب خطا و اشتباه ما مى شود، سبب مى شود که الفاظى که در معارف اسلامى آمده است از معناى حقیقى خود منسلخ شوند و مفهومى اعتبارى و قراردادى پیدا کنند.

ما آنجا که کلمه «قرب‏» و نزدیکى را در خارج از مفاهیم اجتماعى به کار مى بریم همان مفهوم حقیقى را اراده مى کنیم، مثلا مى گوییم در نزدیکى این کوه چشم ه‏اى است، یا خود را به نزدیک این کوه رساندم.در اینجا مراد ما قرب واقعى است، یعنى واقعا دورى و نزدیکى فاصله خود را تا کوه در نظر مى گیریم و از کلمه «قرب‏» منظورمان این است که آن فاصله – که یک امر واقعى است نه قراردادى – کمتر شده است.اما وقتى که مى گوییم فلان شخص نزد فلان مقام اجتماعى قرب پیدا کرده است و یا مى گوییم فلان شخص با فلان خدمت ‏خود به فلان مقام نزد او تقرب حاصل کرد، در اینجا منظورمان چیست؟آیا مقصود این است که فاصله میان آنها کمتر شد؟ مثلا سابقا در پانصد مترى او قرار داشت و اکنون در صد مترى اوست؟البته نه.اگر چنین است پس پیش خدمت در اطاق هر کسى از هر کس دیگر نزد او مقرب‏تر است.

مقصودمان این است که خدمت گزار در اثر خدمتش در روحیه مخدوم خود تاثیر کرد و او را از خود راضى نمود و حال اینکه قبلا راضى نبود، یا او را از خود راضى تر کرد و در نتیجه از این پس مخدوم بیش از گذشته به او عنایت‏ خواهد داشت.پس استعمال «قرب‏» در اینجا یک استعمال مجازى است نه حقیقى، واقعا وجود خارجى این شخص در نزدیکى وجود خارجى آن شخص قرار نگرفته است، بلکه از آن رابطه خاص روحى که از طرف مخدوم نسبت به خادم برقرار شده و آثارى که بر این رابطه روحى مترتب است، مجازا و تشبیها «قرب‏» تعبیر شده است.

  قرب به ذات حق چطور؟آیا قرب حقیقى است‏یا قرب مجازی؟آیا واقعا بندگان با اطاعت و عبادت و سلوک و اخلاص به سوى خدا بالا مى روند و به او نزدیک مى شوند؟فاصله‏ شان کم مى شود تا آنجا که فاصله از بین مى رود و به تعبیر قرآن «لقاء رب‏» حاصل مى گردد، و یا اینکه همه این تعبیرات، تعبیرات مجازى است؟به خدا نزدیک شدن یعنى چه؟!خدا دور و نزدیکى ندارد. نزدیکى به خدا عینا مانند نزدیکى به یک صاحب مقام اجتماعى است، یعنى خدا از بنده خود خشنودى حاصل مى کند و در نتیجه، لطف و عنایتش عوض مى شود و بیشتر مى گردد.

البته اینجا سؤال دیگرى پیش مى آید و آن اینکه خشنودى خداوند یعنى چه؟ خداوند محل حوادث نیست که از کسى خشنود نباشد و بعد خشنود شود و یا خشنود باشد و بعد ناخشنود شود.ناچار جواب مى دهند که تعبیر «خشنودى » و «ناخشنودى » نیز یک تعبیر مجازى است، مقصود آثار رحمت و عنایت ‏حق است که در صورت طاعت و بندگى مى رسد و نه چیز دیگر.

  آن رحمت ها و عنایت ها چیست؟در اینجا منطقها فرق مى کند: برخى رحمت ها و عنایت ها را اعم از معنوى و مادى مى دانند – رحمت معنوى یعنى معرفت و لذت حاصل از آن، و رحمت مادى یعنى باغ و بهشت و حور و قصور – اما بعضى دیگر حتى از اعتراف به رحمت معنوى نیز امتناع دارند و همه عنایات و مقامات انسانها را در نزد خداوند محدود مى کنند به باغ و بهشت هاى جسمانى و حور و قصور و سیب و گلابى.

 نتیجه سخن دسته اخیر این است که معناى تقرب بیشتر اولیاء خدا به ذات احدیت این است که بیش از افراد دیگر حور و قصور و سیب و گلابى و باغ و بوستان در اختیار دارند.

نتیجه سخن منکران قرب حق این است که در اثر طاعت و عبادت، نه نسبت‏ خداوند به بنده فرق مى کند – هم چنانکه طرفداران قرب حقیقى نیز به این مساله اعتراف دارند – و نه نسبت بنده با خدا فرق مى کند.از نظر نزدیکى و دورى حقیقى، اولین شخص جهان بشریت‏ یعنى رسول اکرم با شقى ترین آنها از قبیل فرعون و ابو جهل مساوى اند حقیقت این است که این اشتباه از یک نوع طرز تفکر مادى درباره خدا و انسان – و بالاخص درباره انسان – پیدا شده است.کسى که انسان و روح انسان را صرفا

  توده‏اى از آب و گل مى داند و نمى خواهد به اصل‏فاذا سویته و نفخت فیه من روحى (۱۲) اعتراف کند و حتى این تعبیر را نیز حمل به یک معناى مجازى مى کند، چاره‏اى ندارد جز انکار قرب واقعى حق.

ولى چه لزومى دارد که ما انسان را این چنین حقیر و خاکى فرض نماییم تا مجبور شویم همه چیز را تاویل و توجیه کنیم؟ خداوند کمال مطلق و نامحدود است، و از طرفى حقیقت وجود مساوى با کمال است و هر کمال واقعى به حقیقت وجود که حقیقتى اصیل است باز مى گردد از قبیل علم، قدرت، حیات، اراده، رحمت، خیریت و غیره.

موجودات در اصل آفرینش به هر نسبت که از وجودى کامل‏تر – یعنى از وجودى قوى تر و شدیدتر – بهره ‏مند هستند، به ذات الهى که وجود محض و کمال صرف است نزدیکترند.طبعا فرشتگان از جمادات و نباتات به خداوند نزدیکترند و به همین جهت بعضى از فرشتگان از بعضى دیگر مقرب‏ترند، بعضى حاکم و مطاع بعضى دیگر مى باشند، و البته این تفاوت مراتب قرب و بعد مربوط به اصل خلقت و به اصطلاح مربوط به قوس نزول است.

 موجودات، بخصوص انسان، به حکم‏انا لله و انا الیه راجعون (۱۳) به سوى خداوند بازگشت مى کنند.انسان به حکم مرتبه وجودى خود، این بازگشت را باید به صورت طاعت و عمل اختیارى و انجام وظیفه و به صورت انتخاب و اختیار انجام دهد. انسان با پیمودن طریق طاعت پروردگار واقعا مراتب و درجات قرب پروردگار را طى مى کند، یعنى از مرحله حیوانى تا مرحله فوق ملک را مى پیماید.این صعود و تعالى یک امر تشریفاتى و ادارى نیست، قراردادى و اعتبارى نیست، از قبیل بالا رفتن از عضویت‏ ساده یک اداره تا مقام وزارت، و یا از عضویت‏ ساده یک حزب تا رهبرى آن حزب نیست، بلکه بالا رفتن بر نردبان وجود است، شدت و قوت و کمال یافتن وجود است که مساوى است با زیادت و استکمال در علم و قدرت و حیات و اراده و مشیت و ازدیاد دایره نفوذ و تصرف.تقرب به خداوند یعنى واقعا مراتب و مراحل هستى را طى کردن و به کانون لا یتناهى هستى نزدیک شدن.

   بنابراین محال است که انسان در اثر طاعت و بندگى و پیمودن صراط عبودیت به مقام فرشته نرسد و یا بالاتر از فرشته نرود و لا اقل در حد فرشته از کمالات هستى بهره‏مند نباشد.قرآن براى تثبیت مقام انسانى مى گوید: «ما فرشتگان را فرمان دادیم که در پیشگاه آدم سجده کنند و همه فرشتگان بلا استثناء سجده کردند جز ابلیس که حاضر نشد» (۱۴).

حقا باید گفت منکر مقام انسان هر که هست ابلیس است.

حیات ظاهر و حیات معنى

 انسان در باطن حیات ظاهرى حیوانى خود یک حیات معنوى دارد.حیات معنوى انسان که استعدادش در همه افراد هست از نظر رشد و کمال از اعمالش و اهدافش سرچشمه مى گیرد.کمال و سعادت انسان و هم چنین سقوط و شقاوت او وابسته به حیات معنوى اوست که وابسته است به اعمال و نیات و اهداف او و به اینکه با مرکب اعمال خود به سوى چه هدف و مقصدى پیش مى رود.

توجه ما به دستورهاى اسلامى تنها از جنبه ‏هاى مربوط به زندگى فردى یا اجتماعى دنیوى است.شک نیست که دستورهاى اسلامى مملو است از فلسفه ‏هاى زندگى در همه شؤون.اسلام هرگز مسائل زندگى را تحقیر نمى کند و بى اهمیت نمى شمارد.از نظر اسلام، معنویت جدا از زندگى در این جهان وجود ندارد.همان‏طور که اگر روح از بدن جدا شود، دیگر متعلق به این جهان نیست و سرنوشتش را جهان دیگر باید معین کند، معنویت جدا از زندگى نیز متعلق به این جهان نیست و سخن از معنویت منهاى زندگى در این جهان بیهوده است.

اما نباید تصور کرد که فلسفه ‏ دستورهاى اسلامى، در مسائل زندگى خلاصه مى شود، خیر، در عین حال به کار بستن این دستورات وسیله ‏اى است براى طى طریق عبودیت و پیمودن صراط قرب و استکمال وجود.انسان یک سیر کمالى باطنى دارد که از حدود جسم و ماده و زندگى فردى و اجتماعى بیرون است و از یک سلسله مقامات معنوى سرچشمه مى گیرد.انسان با عبودیت و اخلاص خود عملا در آن سیر مى کند، احیانا در همین دنیا و اگر نه، در جهان دیگر که حجاب برطرف شد همه مقاماتى را که طى کرده – که همان مقامات و مراتب قرب و در نتیجه ولایت است – مشاهده مى نماید (۱۵).

   نبوت و ولایت

حضرت استادنا الاکرم علامه طباطبائى(مد ظله العالى)مى فرمایند: «احکام و نوامیس دینى که یک دسته از آنها همان مقررات اجتماعى مى باشند، در ظاهر یک سلسله افکار اجتماعى مى باشند، ارتباط آنها با سعادت و شقاوت اخروى، و به عبارت ساده دینى با نعمت هاى بهشتى و نقمت هاى دوزخى، منوط به واقعیتهایى است که به واسطه عمل به آن نوامیس و مقررات یا ترک آنها در انسان به وجود آمده و در پس پرده حس ذخیره شده و پس از انتقال وى به نشئه آخرت و پاره شدن پرده غفلت و حجاب انیت براى انسان ظاهر و مکشوف افتد…پس در زیر لفافه زندگى اجتماعى که انسان با رعایت نوامیس دینى بسر مى برد، واقعیتى است زنده و حیاتى است معنوى که نعمت هاى اخروى و خوشبختی هاى همیشگى از آن سرچشمه گرفته و به عبارت دیگر مظاهر وى مى باشند.این حقیقت و واقعیت است که به نام «ولایت‏» نامیده مى شود. «نبوت‏» واقعیتى است که احکام دینى و نوامیس خدایى مربوط به زندگى را به دست آورده و به مردم مى رساند و «ولایت‏» واقعیتى است که در نتیجه عمل به فرآورده‏هاى نبوت و نوامیس خدایى در انسان به وجود مى آید» (۱۶).

امام، حامل ولایت

حضرت معظم له درباره ثبوت ولایت و حامل آن(امام)و اینکه جهان انسانى همواره از انسانى که حامل ولایت باشد(انسان کامل)خالى نیست، مى فرمایند:

«در ثبوت و تحقق صراط ولایت که در وى انسان مراتب کمال باطنى خود را طى کرده و در موقف قرب الهى جایگزین مى شود، تردیدى نیست، زیرا ظواهر دینى بدون یک واقعیت باطنى تصور ندارد و دستگاه آفرینش که براى انسان ظواهر دینى (مقررات عملى و اخلاقى و اجتماعى)را تهیه نموده و وى را به سوى او دعوت کرده است، ضرورتا این واقعیت باطنى را که نسبت به ظواهر دینى به منزله روح است آماده خواهد ساخت و دلیلى که دلالت بر ثبوت و دوام نبوت(شرایع و احکام) در عالم انسانى کرده و سازمان مقررات دینى را به پا نگه مى دارد، دلالت بر ثبوت و دوام و فعلیت‏ سازمان ولایت مى کند.و چگونه متصور است که مرتبه ‏اى از مراتب توحید و یا حکمى از احکام دین، امر(فرمان)زنده‏اى بالفعل داشته باشد در حالى که واقعیت باطنى که در بردارد در وجود نباشد و یا رابطه عالم انسانى با آن مرتبه مقطوع بوده باشد.کسى که حامل درجات قرب و امیر قافله اهل ولایت بوده و رابطه انسانیت را با این واقعیت‏ حفظ مى کند در لسان قرآن (۱۷) «امام‏» نامیده مى شود.امام یعنى کسى که از جانب حق سبحانه براى پیشروى صراط ولایت اختیار شده و زمام هدایت معنوى را در دست گرفته.ولایت که به قلوب بندگان مى تابد، اشعه و خطوط نورى هستند از کانون نورى که پیش اوست، و موهبت هاى متفرقه، جوی هایى هستند متصل به دریاى بیکرانى که نزد وى مى باشد» (۱۸).

در اصول کافى(باب «ان الائمه نور الله‏» )از ابو خالد کابلى روایت مى کند که گفت از امام باقر(علیه السلام)از این آیه سؤال کردم: فامنوا بالله و رسوله و النور الذى انزلنا (۱۹).

به خدا و فرستاده‏اش و نورى که فرود آورده‏ایم ایمان آورید.

امام ضمن توضیح معناى این آیه فرمود: و الله یا ابا خالد لنور الامام فى قلوب المؤمنین انور من الشمس المضیئه بالنهار.

به خدا سوگند – اى ابا خالد! – که نور امام در دل مردم با ایمان که تحت نفوذ و سیطره معنوى او هستند از نور خورشید در روز روشن‏ تر است.

مقصود این است که محدود کردن هدف و مقصد و ظاهر و باطن دستورهاى دینى به آثارى که از نظر زندگى مترتب مى شود، و قرب الهى را که نتیجه مستقیم انجام صحیح این اعمال است‏یک امر اعتبارى و مجازى از قبیل تقرب به ارباب زر و زور در دنیا تلقى کردن بدون آنکه نقش مؤثرى در حیات معنوى و واقعى انسان داشته باشد و او را واقعا در نردبان وجود بالا ببرد، اشتباه بزرگى است.افرادى که مراتب قرب را واقعا طى کرده و به عالى ترین درجات آن نائل گشته یعنى واقعا به کانون هستى نزدیک شده‏اند، طبعا از مزایاى آن بهره ‏مند شده‏ اند و همان ها هستند که احاطه بر عالم انسانى دارند و ارواح و ضمائر دیگران را تحت تسلط مى گیرند و شهید بر اعمال دیگران‏اند.

اساسا هر موجودى که قدمى در راه کمال مقدر خویش پیش رود و مرحله ‏اى از مراحل کمالات خود را طى کند، راه قرب به حق را مى پیماید.انسان نیز یکى از موجودات عالم است و راه کمالش تنها این نیست که به اصطلاح در آنچه امروز «تمدن‏» نامیده مى شود – یعنى یک سلسله علوم و فنون که براى بهبود این زندگى مؤثر و مفید است و یک سلسله آداب و مراسم که لازمه بهتر زیستن اجتماعى است – پیشرفت‏ حاصل کند.اگر انسان را تنها در این سطح در نظر بگیریم مطلب همین است، ولى انسان راهى و بعدى دیگر دارد که از طریق تهذیب نفس و با آشنایى آخرین هدف یعنى ذات اقدس احدیت ‏حاصل مى گردد.

از عبودیت تا ربوبیت

تعبیر زننده‏اى است: از بندگى تا خداوندگاری؟!!مگر ممکن است بنده‏اى از مرز بندگى خارج گردد و پا در مرز خدایى بگذارد(این التراب و رب الارباب)؟!به قول محمود شبسترى: سیه رویى ز ممکن در دو عالم جدا هرگز نشد و الله اعلم

   راست است، ولى مقصود از «ربوبیت‏» خداوندگارى است نه خدایى.هر صاحب قدرتى خداوندگار آن چیزهایى است که تحت نفوذ و تصرف اوست.جناب عبد المطلب به ابرهه که به قصد خراب کردن کعبه آمده بود گفت: انى رب الابل و ان للبیت ربا (۲۰).

من صاحب شترانم که براى مطالبه آنها آمده‏ام، اما خانه خود صاحبى دارد.

ما تعبیر بالا را به پیروى از یک حدیث معروف که در مصباح الشریعه آمده است آوردیم.در آن حدیث مى گوید:

«العبودیه جوهره کنهها الربوبیه‏» یعنى همانا بندگى خدا و پیمودن صراط قرب به حق گوهرى است که نهایت آن خداوندگارى یعنى قدرت و توانایى است.

بشر همواره در تلاش بوده و هست که راهى پیدا کند که بر خود و بر جهان تسلط یابد.فعلا به اینکه چه راههایى را براى این هدف برگزیده و در آن راه کامیاب و یا ناکام شده است کارى نداریم.در میان آن راهها یک راه است که وضع عجیبى دارد، از این نظر که انسان تنها وقتى از این راه استفاده مى کند که چنان هدفى نداشته باشد، یعنى هدفش کسب قدرت و تسلط بر جهان نباشد، بلکه هدفش در نقطه مقابل این هدف باشد، یعنى هدفش «تذلل‏» ، «خضوع‏» ، «فنا» و «نیستى » از خود باشد.آن راه عجیب راه عبودیت است.

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟ فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟ دیوانه کنى هر دو جهانش بخشى دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟

مراحل و منازل

ربوبیت و خداوندگارى و ولایت، به عبارت دیگر کمال و قدرتى که در اثر عبودیت و اخلاص و پرستش واقعى نصیب بشر مى گردد، منازل و مراحلى دارد: اولین مرحله این است که الهام بخش و تسلط بخش انسان بر نفس خویشتن است.به عبارت دیگر، کمترین نشانه قبولى عمل انسان در نزد پروردگار این است که اولا بینشى نافذ پیدا مى کند، روشن و بیناى خود مى گردد، قرآن کریم مى فرماید:

ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا (۲۱).

اگر تقواى الهى را داشته باشید، خداوند مایه تمیزى براى شما قرار مى دهد.

و نیز مى فرماید:

و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا (۲۲).

آنان که در راه ما بکوشند، ما راههاى خویش را به آنها مى نمایانیم.

و ثانیا آدمى بر نفس و قواى نفسانى خویش غالب و قاهر مى گردد، اراده انسان در برابر خواهش هاى نفسانى و حیوانى نیرومند مى گردد، آدمى حاکم وجود خویش مى شود، مدیریت لایقى نسبت به دایره وجود خودش کسب مى کند.قرآن کریم درباره نماز مى فرماید: ان الصلاه تنهى عن الفحشاء و المنکر (۲۳).

محققا نماز انسان را از کارهاى زشت و ناپسند باز مى دارد.

درباره روزه مى فرماید:

کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من قبلکم لعلکم تتقون (۲۴).

بر شما روزه نوشته شد آنچنانکه بر امتان پیشین نوشته شد، بدان جهت که باشد تقوا و نیروى خود نگهدارى کسب کنید.

درباره هر دو عبادت مى فرماید:

 یا ایها الذین امنوا استعینوا بالصبر و الصلاه (۲۵).

اى اهل ایمان!از نماز و از صبر(روزه)کمک بخواهید و از این دو منبع نیرو استمداد کنید.

در این مرحله از عبودیت، آن چیزى که نصیب انسان مى گردد این است که ضمن یک روشن بینى، خواهشها و تمایلات نفسانى انسان مسخر وى مى گردد.به عبارت دیگر، اولین اثر عبودیت، ربوبیت و ولایت بر نفس اماره است (۲۶).

مرحله دوم، تسلط و ولایت بر اندیشه ‏هاى پراکنده، یعنى تسلط بر نیروى متخیله است.

از عجیب ‏ترین نیروهاى ما قوه متخیله است.به موجب این قوه است که ذهن ما هر لحظه از موضوعى متوجه موضوعى دیگر مى شود و به اصطلاح تداعى معانى و تسلسل خواطر صورت مى گیرد.این قوه در اختیار ما نیست، بلکه ما در اختیار این قوه عجیب هستیم و لهذا هر چه بخواهیم ذهن خود را در یک موضوع معین متمرکز کنیم که متوجه چیز دیگر نشود براى ما میسر نیست، بى اختیار قوه متخیله ما را به این سو و آن سو مى کشاند.مثلا هر چه مى خواهیم در نماز «حضور قلب‏» داشته باشیم، یعنى هر چه مى خواهیم این شاگرد را بر سر کلاس نماز حاضر نگه داریم، نمى توانیم، یک وقت متوجه مى شویم که نماز به پایان رسیده است و این شاگرد در سراسر این مدت «غایب‏» بوده است.

رسول اکرم تشبیه لطیفى دارد در این زمینه، دل را – دل افرادى که مسخر قوه متخیله است – به پرى تشبیه مى کند که در صحرایى بر درختى آویخته شده باشد که هر لحظه باد او را پشت و رو مى کند.فرمود: مثل القلب مثل ریشه فى الفلاه، تعلقت فى اصل شجره یقلبها الریح ظهرا لبطن (۲۷).

گفت پیغمبر که دل هم چون پرى است در بیابانى اسیر صرصرى است باد پر را هر طرف راند گزاف گه چپ و گه راست با صد اختلاف در حدیث دیگر آن دل را چنان کآب جوشان ز آتش اندر غازقان هر زمان دل را دگر رایى بود آن نه از وى بلکه از جایى بود حدیث دیگرى که در این ابیات، مولوى اشاره کرده این است: لقلب ابن ادم اشد انقلابا من القدر اذا اجتمعت غلیا (۲۸).

همانا دل فرزند آدم از دیگ در حال جوشیدن بیشتر زیر و بالا مى شود.

ولى آیا انسان جبرا و اضطرارا محکوم است که همواره محکوم اندیشه باشد و این نیروى مرموز که مانند گنجشکى همواره از شاخى به شاخى مى پرد حاکم مطلق وجود او باشد، و یا اینکه محکومیت در برابر قوه متخیله از خامى و ناپختگى است، کاملان و اهل ولایت قادرند این نیروى خود سر را مطیع خود گردانند؟ شق دوم صحیح است.یکى از وظایف بشر تسلط بر هوس بازى خیال است، و گرنه این قوه شیطان صفت مجالى براى تعالى و پیمودن صراط قرب نمى دهد و تمام نیروها و استعدادها را در وجود انسان باطل و ضایع مى گرداند.مولوى چقدر عالى مى گوید:

جان همه روزه لگدکوب از خیال و ز زیان و سود و از خوف زوال نى صفا مى ماندش نى لطف و فر نى به سوى آسمان راه سفر و هم او در شرح این حدیث نبوى: «تنام عیناى و لا ینام قلبى » (۲۹) دو چشمم مى خوابند اما دلم بیدار است)مى گوید: گفت پیغمبر که عیناى ینام لا ینام القلب عن رب الانام چشم تو بیدار و دل رفته به خواب چشم من خفته دلم در فتح باب هم نشینت من نى ام سایه من است برتر از اندیشه‏ ها پایه من است زانکه من ز اندیشه ‏ها بگذشته ‏ام خارج از اندیشه پویان گشته ‏ام حاکم اندیشه ‏ام محکوم نى چون که بنا حاکم آمد بر بنى جمله خلقان سخره اندیشه اند زین سبب خسته دل و غم پیشه ‏اند من چو مرغ او جم اندیشه مگس کى بود بر من مگس را دسترس چون ملالم گیرد از سفلى صفات بر پرم هم چون طیور الصافات سالکان راه عبودیت، در دومین مرحله، این نتیجه را مى گیرند که بر قوه متخیله خویش ولایت و ربوبیت پیدا مى کنند، آن را برده و مطیع خویش مى سازند.اثر این مطیع ساختن این است که روح و ضمیر به سائقه فطرى خداخواهى هر وقت میل بالا کند، این قوه با بازیگریهاى خود مانع و مزاحم نمى گردد.

بگذریم از انسانى مانند على(علیه السلام)و زین العابدین(علیه السلام)که چنان در حال نماز مجذوب مى شوند که تیرى را از پاى على(علیه السلام)بیرون مى آورند و او از شدت استغراق به خود باز نمى گردد و متوجه نمى شود، یا فرزند خردسال زین العابدین(علیه السلام)در حالى که آن حضرت مستغرق عبادت است از بلندى سقوط مى کند و دستش مى شکند، فریاد بچه و زنهاى خانه غوغا مى کند و بالاخره شکسته بند مى آید و دست بچه را مى بندد، زین العابدین(علیه السلام)پس از فراغ از نماز – یعنى پس از بازگشت از این سفر آسمانى – چشمش به دست بچه مى افتد و با تعجب مى پرسد که مگر چه شده است که دست بچه را بسته ‏اید؟معلوم مى شود این فریاد و غوغا نتوانسته است امام را از استغراق خارج کند، آرى، بگذریم از این ردیف انسانها، در میان پیروان آنها ما در عمر خود افرادى را دیده‏ایم که در حال نماز آنچنان مجموعی ت‏خاطر و تمرکز ذهن داشته ‏اند که به طور تحقیق از هر چه غیر خداست غافل بوده ‏اند.استاد بزرگوار و عالیقدر ما مرحوم حاج میرزا على آقا شیرازى اصفهانى(اعلى الله مقامه)از این ردیف افراد بود.

براى کسب این پیروزى هیچ چیزى مانند عبادت که اساش توجه به خداست، نمى باشد.ریاضت کشان از راه هاى دیگر وارد مى شوند و حداکثر این است که از راه مهمل گذاشتن زندگى و ستم بر بدن، اندکى بدان دست مى یابند، ولى اسلام از راه عبادت – بدون اینکه نیازى به آن کارهاى ناروا باشد – این نتیجه را تامین مى کند.

توجه دل به خدا و تذکر اینکه در برابر رب الارباب و خالق و مدبر کل قرار گرفته است، زمینه تجمع خاطر و تمرکز ذهن را فراهم مى کند.

زلف آشفته او باعث جمعیت ماست چون چنین است پس آشفته ‏ترش باید کرد دریغ است که در اینجا تاییدى از شیخ فلاسفه اسلام، اعجوبه دهر، که از برکت تعلیمات اسلام اندیشه‏هاى فلسفى را به جایى رسانده است که پیشینیان یونانى و ایرانى و هندى و غیر آنها هرگز نرسیده ‏اند، نقل نکنیم.این مرد بزرگ در نمط نهم اشارات پس از تشریح عبادت عوامانه که تنها براى مزد است و ارزش زیادى ندارد، به عبادتهاى مقرون به معرفت مى پردازد، مى گوید: و العباده عند العارف ریاضه ما لهممه و قوى نفسه المتوهمه و المتخیله لیجرها بالتعوید عن جناب الغرور الى جناب الحق فتصیر مسالمه للسر الباطن حینما یستجلى الحق لا تنازعه فیخلص السر الى الشروق الباطن.

عبادت از نظر اهل معرفت، ورزش همت ها و قواى وهمیه و خیالیه است که در اثر تکرار و عادت دادن به حضور در محضر حق، همواره آنها را از توجه به مسائل مربوط به طبیعت و ماده به سوى تصورات ملکوتى بکشاند و در نتیجه، این قوا تسلیم «سر ضمیر» و فطرت خداجویى انسان گردند و مطیع او شوند به حدى که هر وقت اراده کند که در پى جلب جلوه حق بر آید، این قوا در جهت ‏خلاف فعالیت نکنند و کشمکش درونى میان دو میل علوى و سفلى ایجاد نشود و «سر باطن‏» بدون مزاحمت اینها از باطن کسب اشراق نماید.

مرحله سوم این است که روح در مراحل قوت و قدرت و ربوبیت و ولایت ‏خود به مرحله ‏اى مى رسد که در بسیارى از چیزها از بدن بى نیاز مى گردد در حالى که بدن صد در صد نیازمند به روح است.

روح و بدن نیازمند به یکدیگرند.حیات بدن به روح است.روح صورت و حافظ بدن است.سلب علاقه تدبیرى روح به بدن مستلزم خرابى و فساد بدن است.و از طرف دیگر روح در فعالیت هاى خود نیازمند به استخدام بدن است، بدون به کار بردن اعضا و جوارح و ابزارهاى بدنى قادر به کارى نیست.بى نیازى روح از بدن به این است که در برخى از فعالیت ها از استخدام بدن بى نیاز مى گردد.این بى نیازى گاهى در چند لحظه و گاهى مکرر و گاهى به طور دائم صورت مى گیرد.این همان است که به «خلع بدن‏» معروف است.

سهروردى حکیم اشراقى معروف گفته است «ما حکیم را حکیم نمى دانیم مگر آنکه بتواند خلع بدن کند» .میرداماد مى گوید «ما حکیم را حکیم نمى دانیم مگر آنکه خلع بدن براى او ملکه شده باشد و هر وقت اراده کند عملى گردد» .

همان طور که محققان گفته‏ اند، خلع بدن دلیل بر کمال زیادى نیست، یعنى افرادى که هنوز از عالم «مثال‏» عبور نکرده و قدم به غیب معقول نگذاشته ‏اند، ممکن است به این مرحله برسند.

مرحله چهارم این است که خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و اراده شخص در مى آید به طورى که در حوزه بدن خود شخص اعمال خارق العاده سر مى زند.این مطلب دامنه بحث زیادى دارد.امام صادق(علیه السلام)فرمود: ما ضعف بدن عما قویت علیه النیه (۳۰).

آنچه که همت و اراده نفس در آن نیرومند گردد و جدا مورد توجه نفس واقع شود، بدن از انجام آن ناتوانى نشان نمى دهد.

مرحله پنجم که بالاترین مراحل است این است که حتى طبیعت ‏خارجى نیز تحت نفوذ اراده انسان قرار مى گیرد و مطیع انسان مى شود.معجزات و کرامات انبیاء و اولیاء حق از این مقوله است.

مساله معجزات و کرامات خود مساله قابل بحثى است که جداگانه درباره توجیه آن باید بحث‏شود.تدین به یکى از ادیان آسمانى ملازم با قبول و ایمان به خرق عادت و معجزه است، مثلا یک نفر مسلمان نمى تواند مسلمان باشد و به قرآن ایمان و اعتقاد داشته باشد ولى منکر معجزه و خرق عادت باشد.از نظر حکمت الهى اسلامى، مشکل معجزه یک مشکل حل شده است و البته بررسى این مساله مستلزم بحث در مقدمات زیادى است.ما در اینجا از نظر بحث «ولایت تصرف‏» در آن بحث مى کنیم و طبعا طرف سخن ما افرادى هستند که به قرآن ایمان و اعتقاد دارند و وقوع معجزات را اعتراف دارند.سخن ما با آنها در این جهت است که معجزه جز مظهرى از ولایت تصرف و ولایت تکوینى نیست.بگذریم از قرآن که علاوه بر جنبه معجزه بودن، کلام خداوند است نه کلام پیغمبر و وضع استثنائى دارد در میان همه معجزات، معجزه بدان جهت صورت مى گیرد که به صاحب آن از طرف خداوند نوعى قدرت و اراده داده شده که مى تواند به اذن و امر پروردگار در کائنات تصرف کند، عصایى را اژدها نماید، کورى را بینا سازد و حتى مرده‏اى را زنده کند، از نهان آگاه سازد.این قدرت و آگاهى براى او تنها از طریق پیمودن صراط قرب و نزدیک شدن به کانون هستى پیدا مى شود و «ولایت تصرف‏» جز این چیزى نیست.

برخى مى پندارند که در وجود معجزه، شخصیت و اراده صاحب معجزه هیچ گونه دخالتى ندارد، او فقط پرده نمایش است، ذات احدیت مستقیما و بلا واسطه آن را به وجود مى آورد، زیرا کار اگر به حد اعجاز برسد از حدود قدرت انسان در هر مقامى باشد خارج است، پس آنگاه که معجزه صورت مى گیرد، انسانى در کائنات تصرف نکرده است، بلکه خود ذات احدیت است که مستقیما و بدون دخالت اراده انسان، در کائنات تصرف کرده است.

این تصور اشتباه است.گذشته از اینکه علو ذات اقدس احدیت ابا دارد که یک فعل طبیعى بلا واسطه و خارج از نظام از او صادر گردد، این تصور بر خلاف نصوص قرآنى است.قرآن در کمال صراحت آورنده «آیت‏» (معجزه)را خود رسولان مى داند ولى البته با اذن و رخصت ذات احدیت.بدیهى است که اذن ذات احدیت از نوع اذن اعتبارى و انسانى نیست که با لفظ و یا اشاره، ممنوعیت اخلاقى یا اجتماعى او را از بین ببرد.اذن پروردگار همان اعطاى نوعى کمال است که منشا چنین اثرى مى گردد و اگر خداوند نخواهد، آن کمال را از او مى گیرد.در سوره مبارکه مؤمن آیه ۷۸ مى فرماید:

و ما کان لرسول ان یاتى بایه الا باذن الله.

هیچ پیامبرى را نرسد که آیت(معجزه)بیاورد مگر با اذن خداوند.

در این آیه کریمه آورنده آیت را پیامبران مى داند ولى به اذن پروردگار.

مخصوصا کلمه «اذن پروردگار» اضافه مى شود که توهم نشود که کسى از خودش در مقابل ذات حق استقلال دارد و همه بدانند که «لا حول و لا قوه الا بالله‏» هر حول و قوه‏اى – اعم از اندک یا بسیار، کوچک یا بزرگ – متکى به ذات اقدس احدیت است، هر موجودى در هر مرتبه ‏اى مجراى اراده و مشیت الهى است و مظهرى از مظاهر آن است، پیامبران در هر کار و از جمله در اعجاز خود متکى و مستمد از منبع لا یزال غیبى هستند.

در سوره مبارکه نمل، داستان سلیمان و ملکه سبا را نقل مى کند.سلیمان، ملکه سبا را احضار مى کند و ملکه به حضور سلیمان روانه مى شود.سلیمان از حاضران مجلس مى خواهد که تخت ملکه را پیش از ورود خودش حاضر نمایند.برخى داوطلب مى شوند و سلیمان به نوع کار آنها راضى نمى شود تا آنکه:

قال الذى عنده علم من الکتاب انا اتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک (۳۱).

آن که دانشى از لوح محفوظ نزد او بود گفت: من پیش از آنکه چشم به هم بزنى آن را حاضر مى کنم(و حاضر کرد).

تعبیر قرآن این است که آن دانشمند گفت:

«من آورنده آن در این مدت کم هستم‏» .پس حول و قوه را به خود نسبت مى دهد و بعلاوه مى گوید آن که دانشى از لوح محفوظ نزدش بود چنین گفت، اشاره به اینکه این کار خارق العاده را به موجب نوعى دانش کرد و آن دانش از نوع علومى که در دفترهاى بشرى تاکنون ثبت‏ شده نیست، دانشى است که با ارتباط و اتصال به لوح محفوظ یعنى با قرب به ذات حق مى توان بدان رسید.

و باز قرآن صریحا درباره خود این پیامبر مى گوید:

فسخرنا له الریح تجرى بامره رخاء حیث اصاب و الشیاطین کل بناء و غواص و اخرین مقرنین فى الاصفاد، هذا عطاؤنا فامنن او امسک بغیر حساب (۳۲).

ما باد را مسخر وى ساختیم در حالى که به آسانى به امر و اراده او هر جا بخواهدحرکت مى کند، و هم چنین شیاطین هر سازنده و هر زیر آب رونده را و دیگرانى که در زنجیر بسته شده بودند.اى سلیمان! این است بخشش بى حساب ما، پس با توست که ببخشى یا نگه دارى.

در آیاتى که درباره معجزات حضرت عیسى مسیح آمده نیز از تعبیرات قرآن همین مطلب استفاده مى شود.به واسطه پرهیز از اطاله از ذکر آنها خوددارى مى کنیم.

مقصود این است که با قبول قرآن نتوان منکر ولایت تصرف در کائنات شد، و اما اگر کسى بخواهد صرفا با موازین علمى و فلسفى این مطلب را رسیدگى کند، البته داستان دیگرى است و از هدف فعلى ما خارج است.

در خاتمه نکته ‏اى را که در اول بحث اشاره کردیم توضیح مى دهیم: همه این مراحل نتیجه «قرب‏» به پروردگار است و قرب به حق یک حقیقت واقعى است نه یک تعبیر مجازى و اعتبارى.در حدیث معروف و مشهور قدسى که شیعه و سنى آن را روایت کرده ‏اند به صورت بسیار زیبایى این حقیقت بیان شده است.امام صادق (علیه السلام)از رسول اکرم(صلى الله علیه و آله و سلم)روایت مى کند که: قال الله عز و جل: ما تقرب الى عبد بشى ء احب الى مما افترضت علیه و انه لیتقرب الى بالنافله حتى احبه فاذا احببته نت‏سمعه الذى یسمع به و بصره الذى یبصر به و لسانه الذى ینطق به و یده التى یبطش بها.ان دعانى اجبته و ان سالنى اعطیته (۳۳).

خداوند مى گوید:

هیچ بنده‏اى با هیچ چیزى به من نزدیک نشده است که از فرائض نزد من محبوب‏تر باشد.همانا بنده من به وسیله نوافل و مستحبات – که من فرض نکرده‏ام ولى او تنها به خاطر محبوبیت آنها نزد من انجام مى دهد – به من نزدیک مى شود تا محبوب من مى گردد.همین که محبوب من گشت، من گوش او مى شوم که با آن مى شنود و چشم او مى شوم که با آن مى بیند و زبان او مى شوم که با آن سخن مى گوید و دست او مى شوم که با آن حمله مى کند.اگر مرا بخواند، اجابت مى کنم و اگر از من بخواهد، مى بخشم.

در این حدیث جان مطلب ادا شده است: عبادت موجب تقرب، و تقرب موجب محبوبیت نزد خداست، یعنى با عبادت انسان به خدا نزدیک مى شود و در اثر این نزدیکى قابلیت عنایت ‏خاص مى یابد و در اثر آن عنایت ها گوش و چشم و دست و زبان او حقانى مى گردد، با قدرت الهى مى شنود و مى بیند و مى گوید و حمله مى کند، دعایش مستجاب و مسؤولش برآورده است.

حقیقت این است که روح مذهب تشیع که آن را از سایر مذاهب اسلامى ممتاز مى کند و بینش اسلامى خاص به پیروان خود مى دهد، دید خاص این مذهب درباره «انسان‏» است.از طرفى استعدادهاى انسان را بسى شگرف مى داند – که بدان اشاره شد – و جهان انسان را هیچ گاه از وجود «انسان کامل‏» که همه استعدادهاى انسانى در او به فعلیت رسیده باشد خالى نمى داند، و از طرف دیگر طبق بینش این مذهب عبودیت، یگانه وسیله وصول به مقامات انسانى است و طى طریق عبودیت به صورت کامل و تمام جز با عنایت معنوى و قافله سالارى انسان کامل که ولى و حجت‏ خداست میسر نیست.از این رو اولیاء این مذهب گفته ‏اند: بنى الاسلام على خمس: على الصلوه و الزکوه و الصوم و الحج و الولایه و لم یناد بشى ء کما نودى بالولایه (۱).

پى نوشت:

۱.جامع الصغیر، ج ۱/ص ۴.

۲.قصص/۴۱.

۱.احزاب/۶.

۲.نازعات/۵.

۳.ذاریات/۴.

۴.اسراء/۱۱۱.

۵.زمر/۴۲.

۶-سجده/۱۱.

۷-نحل/۲۸.

۸-هود/۵۷.

۹-انعام/۶۱.

۱۰-اعراف/۱۸۸.

۱۱- [این کتاب در زمان حیات استاد تحت عنوان انسان در قرآن(جلد چهارم مقدمه‏اى بر جهان بینى اسلامى)منتشر شد.]

۱۲-حجر/۲۹.

۱۳-بقره/۱۵۶.

۱۴-بقره/۳۴.

۱۵-رجوع به نشریه سالانه مکتب تشیع، شماره ۲/ص ۱۷۲ – ۱۸۰. ۵-نشریه سالانه مکتب تشیع، شماره ۲.

۱۶-رجوع شود به تفسیر المیزان آیه‏و اذ ابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انى جاعلک للناس اماما(بقره/۱۲۴)که به زیباترین وجهى این مطلب بیان شده است.

۱۷-نشریه سالانه مکتب تشیع، شماره ۲.

۱۸-تغابن/۸.

۱۹-سیره ابن هشام، ج ۱.
۲۰-انفال/۲۹.
۲۱-عنکبوت/۶۹.
۲۲-عنکبوت/۴۵.
۲۳-بقره/۱۸۳.
۲۴-بقره/۱۵۳.
۲۵-در سخنرانیهاى تقوا که در کتاب گفتار ماه چاپ شده است(سخنرانى دوم از جلد اول)رابطه تسلط بر هواى نفس را با روشن‏بینى، که از چه راه است، توضیح داده‏ایم.[سخنرانیهاى مذکور در کتاب ده گفتار اثر مؤلف شهید به چاپ رسیده است.]
۲۶-نهج الفصاحه و جامع صغیر، ج ۱/ص ۱۰۲.
۲۷-مسند احمد، ج ۶/ص ۴.
۲۸-جامع الصغیر، ج ۱/ص ۱۳۳.
۲۹-امالى صدوق/ص ۲۹۳.
۳۰-نمل/۴۰.
۳۱-ص/۳۶ – ۳۹.
۳۲-کافى، ج ۲/ص ۳۵۲.
۳۳-وسائل، ج ۱/ص ۴.
منبع: مجموعه آثار ج ۳، صص ۳۰۷-۲۸۵ مرتضى مطهرى

هدایت جامعه اسلام توسط امام زمان در زمان غیبت کبری

اشاره:

در مورد امام زمن حضرت مهدی (عج‌الله فرجه) این سؤال مطرح است که چگونه توسط امامی که غائب است جامعه اسلامی هایت می شود. از نظر شیعه امام زمان (عج‌الله فرجه) که دارای ولایت تکوینی و تشریعی است همانند خورشید پنهان پشت ابر است که از نور و حرارتش موجودات بهره می برند. در نوشته پیش رو به این مطلب مبتنی بر احادیث منقول از معصومین علیهم‌السلام پرداخته شده است.

 

امام صادق (علیه‌السلام) در پاسخ کسی که پرسیده بود «چگونه مردم از امام غایب در زمان غیبت استفاده می کنند؟ حضرت فرمودند: «به همان گونه که از خورشید وقتی ابر آن را می پوشاند.(۱) گفتار یکی از مستشرقان به نام هانری کربن در این باره شنیدنی است. او می گوید: به عقیده من تنها مذهب تشیع است که رابطه هدایت الهی را میان خدا و خلق برای همیشه نگاه داشته است و به طور مستمر پیوستگی ولایت را زنده و پا برجا می دارد. یهود آن رابطه را در حضرت موسی (علیه‌السلام) ختم کرده و پس از آن به نبوت حضرت مسیح و حضرت رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) اذعان نکرده است در نتیجه رابطه مزبور را قطع می کند. نصاری در عیسی مسیح (علیه‌السلام) متوقف شده اند اهل سنت از مسلمین درحضرت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) توقف کرده اند و با ختم نبوت در ایشان دیگر رابطه ای میان خالق و مخلوق را بر قرار نمی دانند. تنها مذهب تشیع است که معتقد است نبوت با حضرت رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) ختم می شود ولی ولایت که همان هدایت تکمیلی است بعد از آن حضرت و برای همیشه زنده می ماند آری تنها در مذهب تشیع است که این حقیقت میان عالم انسانی و الهی برای همیشه باقی و پا برجاست.(۲)

چرا که امام در غیبت کلی نیست. آن چه هست غیبت جزئی است او در اصل ایصال فیض وجود و وصول نعمت ها همواره حضور دارد بنابراین قوانین و اصول «حجت» دایم الاستفاضه و دایم الافاضه است همواره فیض می گیرد و فیض می بخشد سنت الهی این است که این گونه باشد بدین‌سان می یابیم که عمده ترین فایده حضرت در عصر غیبت آثار ولایت تکوینی اوست حجت و ولّی از نظر ناموس تکوین و قانون ایجاد و پیوست های درونی نظام حکیمانه آفرینش باید باشد. زیرا مبنای عالم هستی بر اسباب و وسایط است. بر وجود فرد کامل در سببیت و وساطت که خود واسطه الوسایط و سبب الاسباب است پس تربیت مردم و اداره اجتماع و نشر اسلام در همه جهان و تشکیل حکومت حقه یکی از چند و چندین اثر وجود حضرت حجت است و در صورتی که به دلیل حکمت هایی چند عملی نگشت و به تأخیر افتاد و حجت از نظر عامه مردم غایب شد آثار دیگر ـ که عمده است ـ بر وجود او مترتب است خلاصه. رسیدن فیض پیاپی هستی و تحقق مراحل انسانیت به وجود ولی بسته است او چون آیینه ای تابان در برابر مطلع بی کران ازلیت قرار می گیرد و فروغ حیات‌بخش هستی را بر جان کائنات، هم در مرحله تحقق و هم در محله تداوم، منعکس می سازد این است که آثار وجود حجت را تنها نباید از جهت تربیت اجتماعات و حضور در جامعه و تشکیل حکومت الهی مورد توجه قرار داد. بلکه باید از نظر قانون تکوین و روابط ماهوی تسبیب و علیت نیز به این واقعیت نگریست و دید که حجت در این رابطه حضور علّی دارد و اگر او نباشد «لساخت الارض باهلها».(۳) نه زمینی بر جای خواهد ماند و نه اهلی باقی می ماند به تعبیر متکلم معروف شیخ عبدالجلیل قزوینی رازی. امام روزگار خاتم الابرار مهدی بن الحسن العسگری (علیه و علی آبائه السلام)… که وجود عالم را حوالت به بقای اوست و عقل و شرع منتظر حضور و ظهور و لقای او.

آن چه گفته شده اشاره ای بود به آثار وجود حضرت حجت (علیه‌السلام) در بعد وساطت تکوین امّا در بعد وساطت تشریعی و امر هدایت و تربیت بشر، غیبت در این بعد به یقین آثاری ناگوار دارد محرومیت انسان از درک حضور مربی اکبر و حجت بالغه امری ساده نیست لیکن این پیشامد که بر طبق علت ها و حکمت هایی بوده است موجب نگشته است تا آثار هدایت و تربیت به کلی از میان برود.

غیبت کبری در شرایطی به وقوع پیوسته است که این امکانات در اختیار بوده است:

  1. کتاب خدا.
  2. روش و سنت رسول (صلی‌الله علیه و آله).
  3. احادیث و کلمات و تعلیمات یازده امام معصوم (علیهم‌السلام).
  4. سیره عملی و روش زندگانی یازده امام در طول ۲۵۰ سال در ابعاد گوناگون تعهد و تکلیف و تربیت و اقدام و حماسه و ایثار و….
  5. دوره ۷۰ ساله غیبت صغری و مجموعه تعالیم و ارشادات که در این مدت از سوی امام غایب افاضه گشته و به وسیله نایبان خاص و سفیرانش در اختیار مردم و امت قرار گرفته است.
  6. وجود جمعی از عالمان و بزرگان شیعه که خود با واسطه هایی کم دوره های تربیتی و تعلیمی ائمه (علیهم‌السلام) طاهرین را دیده بودند از فیلسوف بزرگ ابو نصر فارابی و دیگر بزرگان شنیده ایم که گفتند. هنگامی که رئیس مدینه فاضله غایب بود باید به سنن و قوانین پیشینیان او عمل کرد علمای بزرگ تشیع نیز همین سیره را عملی کرده اند این است که با وجود این میراث هدایتی و تربیتی بزرگ در ابعاد گوناگون مسائل زندگی و با اصل «نیابت عامّه» در عصر غیبت کبری می نگریم که آثار وجودی حجت در دوران غیبت نیز طبق گفته حضرت منتفی و منقطع نشده و در توقیع مبارکشان آن حضرت وظیفه ما را در عصر غیبت معلوم کرده اند که «و امّا الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا فانّهم حجّتی و انا حجه الله. در واقه های جدید به راویان حدیث ما رجوع کنید. زیرا آنان حجت های من هستند و من حجت خدایم».(۴) پس آن چه از این توقیع مبارک فهمیده می شود این است که آن حضرت ما را رها نکرده اند بلکه نظر و الطاف و افاضات خویش را بر عالم دارد اما به خاطر علت هایی که از جانب ماست غایب شده است در این موقعیت زمانی حضرت مردم را به علمای ربّانی ارجاع می دهد که آنها بر ما حجت هستند و اگر مشکلی اعتقادی و یا مسائل شرعی و… در امور دین داشته باشیم بایستی به آنها رجوع کنیم چرا که حضرت اتمام حجت کرده اند پس در نتیجه هدایت الهی قطع نشده است چرا که علما با افاضاتی که حضرت به آنها دارد واسطه هدایت و ولایت بر مردم در امور دینی و شرعی هستند.

پی نوشت:

  1. صافی گلپایگانی، لطف الله، منتخب الأثر، ج۲، ص۲۶۹٫
  2. سالنامه مکتب تشیع، سال دوم، ص۲۰ و ۲۱٫
  3. طبرسی، احمد بن علی، احتجاج علی اهل اللجاج، مشهد، انتشارات مرتضی، ۱۴۰۳ق، ج۲، ص۳۱۷٫
  4. احتجاج، همان، ج۲، ص۲۸۳٫

منبع : نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

قطره ای از دریای عنایات حضرت جواد علیه السلام

طبق بینش وحیانی قرآن، پیامبر صلی الله علیه و آله و اولیاء الهی به اذن خداوند متعال علاوه بر ولایت تشریعی بر موجودات عالم، از ولایت تکوینی نیز برخوردارند؛ زیرا امامت امام معصوم علیه السلام به دو دلیل ثابت می شود: یکی نص از معصوم قبلی و دیگری سیره و روش آن حضرت و تصرف در موجودات به اذن الهی و صدور معجزات و کرامات.

امامان معصوم علیهم السلام ویژگی هایی دارند که آنان را بر سایر مردم برتری بخشیده است. از جمله این ویژگی ها عصمت، علم، معجزه و کرامت آنان است. بنابراین یکی از دلائل امامت هر پیشوای معصومی معجزه و کرامت است تا برای مخالفان، اتمام حجت باشد و بر ایمان مؤمنان بیفزاید.

امام در حقیقت با اعجاز، جایگاهش را نزد خداوند معرفی می کند و مردم به عظمت و شکوه او پی برده و به برتری اش معرفت پیدا می کنند. در صورت شناخت کامِل امام توسط مردم، اطاعت از دستورات و رهنمودهایش به راحتی انجام می پذیرد؛ زیرا اطاعت و تسلیم در گرو معرفت و آگاهی به قدر و منزلت آنان است.

امامان معصوم علیهم السلام به خاطر اثبات حقّانیت خویش گاهی به اذن و اراده الهی معجزاتی می آورند و گاهی این معجزات با درخواست و دعا و به اذن خداوند متعال انجام می پذیرد. قرآن کریم در مورد معجزات پیامبران الهی به هر دو قسم اشاره کرده است. در یکی از توقیعات مبارکی که از ناحیه مقدسه حضرت حجت علیه السلام صادر شده است، در این مورد می خوانیم: «وَ اَمّا الْاَئِمَّهَ فَاِنَّهُمْ یَسْأَلُونَ اللّهَ تَعالی فَیَخْلُقُ وَ یَسْأَلُونَهُ فَیَرْزُقُ ایجابَاً لِمَسْأَلَتِهِمْ وَ اِعظاماً لِحَقِّهِمْ؛[۱] امامان از خداوند امری را درخواست می کنند و خداوند هم آن را می آفریند و آنان از خدا می خواهند و خداوند روزی می دهد و این به خاطر پاسخ به خواسته هایشان و بزرگداشت حق و مقامشان است.»

امیرمؤمنان علی علیه السلام در روایتی، ولایت تکوینی و انجام معجزات و امور خارق العاده را برای امامان شیعه این گونه تشریح می کند: «من به اذن خداوند مرده را زنده می کنم و زنده را می میرانم، من می توانم از آنچه که شما خورده اید و در خانه هایتان ذخیره کرده اید به اذن پروردگارم خبر دهم. من از رازهای قلبهایتان باخبرم و امامان معصوم علیهم السلام از نسل من نیز اینگونه اند و این امتیاز را خداوند متعال به ایشان ارزانی داشته است. آنان نیز این علوم الهی را می دانند و این اعمال خارق العاده و معجزه را می توانند انجام دهند. هر گاه آنان دوست داشته باشند و بخواهند می توانند به اذن الهی معجزه نشان دهند؛ چرا که ما جانشینان پیامبر صلی الله علیه و آله همه مان نور واحدیم. ویژگیها و امتیازات همه مان عین همدیگر است. اول، اوسط و آخر ما محمد است و همه ما محمدیم.»[۲] یعنی همانند اوییم، جز اینکه ما پیامبر و صاحب شریعت نیستیم.

با توجه به این نکات اعتقادی مهّم در موضوع امامت، در اینجا به یک نمونه از ولایت تکوینی امام جواد علیه السلام اشاره می شود.

سبز شدن درخت

ابو هاشم جعفری می گوید:

وقتی که آن حضرت از مأمون جدا شد و با همسرش ام فضل از بغداد به سوی مدینه می رفت، با همراهان خود هنگام غروب در راه کوفه به دارالمسیب رسید و در آنجا داخل مسجدی شد. در صحن مسجد درختی بود که همواره خشک و بی ثمر بود. امام مقداری آب خواست و کنار آن درخت وضو گرفت و نماز مغرب را در آن مسجد با جماعت برگزار نمود. حضرت در رکعت اول پس از حمد، سوره «نصر» را قرائت کرد، در رکعت دوم پس از حمد، سوره توحید را خواند و قبل از رکوع، قنوت گرفته و دعا کرد و رکعت سوم را نیز خوانده و تشهد گفت. او پس از نماز اندکی نشست و به ذکر خدا، بدون انجام تعقیبات پرداخت و چهار رکعت نافله بجا آورد و بعد از تعقیب نماز، دو سجده شکر نموده و از مسجد خارج شد. حضرت وقتی به کنار آن درخت رسید، مردم با شگفتی تمام مشاهده کردند که درخت سبز شده و میوه های شیرین و بی دانه در شاخه هایش ظاهر گردیده است. آنان از آن میوه ها خورده و بسیار تعجب کردند. ابن شهر آشوب می گوید: فقیه بزرگ شیعه جناب شیخ مفید نیز از میوه آن درخت در مسیر بغداد – کوفه خورده است.[۳] در همان جا بدرقه کنندگان با امام وداع کردند و حضرت در همان لحظه رهسپار مدینه گردید. امام هم چنان در مدینه بود و مردم از وجودش به نحو شایسته ای بهره می بردند تا اینکه خلافت به معتصم عباسی رسید. او امام جواد علیه السلام را دوباره از مدینه به بغداد احضار کرد و تا هنگام شهادت، امام را در آن شهر نگاه داشت.[۴]

پی نوشت ها:

[۱] . الزام الناصب فی اثبات الحجه الغائب، علی یزدی بارجینی، تحقیق سید علی عاشور، ج ۱، ص ۳۸۶٫

[۲] . بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۵٫

[۳] . المناقب، محمد ابن شهر آشوب مازندرانی، نشر علّامه، ۱۳۷۹ ش، ج ۴، ص ۳۹۰٫

[۴] . ارشاد مفید، نشر اسلامیه، تهران، ۱۳۸۰ ش، ص ۶۲۸٫

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه. (مبلغان  مرداد و شهریور ۱۳۸۵، شماره ۸۱)

مفهوم ولایت

“انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا…”  مائده ،آیه ۵۵

راغب در کتاب مفردات گفته است“ولاء”(به صداى بالاى واو)و همچنین“توالی”به این معنا است که حاصل شود دو چیز یا بیشتر، از یک جنس و بدون اینکه چیزى از غیر آن جنس حایل شود.این معناى لغوى ولاء و توالى است، و گاهى این لفظ به طور استعاره و مجازدر قربى استعمال مى شود که آن قرب از جهات زیر حاصل مى گردد.

۱ – قربى که از جهت مکان حاصل میشود و گفته میشود: “جلست مما یلیه – نشستیم نزدیکش”.

۲ – قرب از جهت نسبت.

۳ – قرب از جهت دوستى و گفته مى شود: “ولى فلان – دوست فلانی”.

۴ – قرب حاصل از نصرت و گفته مى شود: “ولى فلانا – یارى کرد فلان را”.

۵ – از جهت اعتقاد.گفته مى شود: “فلان ولى فلان – هم عقیده و هم سوگند اوست”.ودر معناى نصرت بطور حقیقت اطلاق مى شود و همچنین در معناى مباشرت در کار واختیار دارى در آن، و گفته مى شود: “فلان ولى لامر کذا – فلانى اختیار دار فلان کار است”وبعضى از اهل لغت گفته اند: ولایت(به صداى پائین واو)و ولایت(به صداى بالاى آن)به یک معنا است، مانند دلالت و دلالت که هر دو به یک معنا است، و حقیقت ولایت عبارتست از بعهده گرفتن کار، و منصوب شدن بر آن و”ولی”و”مولی“هر دو استعمال مى شوند در این معنا، البته هم در معناى اسم فاعل آن، یعنى موالى(به کسر لام)و هم در معناى اسم مفعول آن یعنى موالى(به فتح لام)و به مؤمن گفته مى شود ولى الله و لیکن دیده نشده که بگویند مؤمن مولاى خداست، لیکن هم گفته مى شود“الله ولى المؤمنین”و هم”الله مولا المؤمنین”و نیز راغب مى گوید: اگر عرب گفت: ” ولی”اگر دیدى که خود بخود و بدون لفظ”عن”متعدى شد، بدانکه اقتضاى معناى ولایت را دارد و مقتضى است که آن معنا در نزدیک ترین مواضعش حاصل شود، مثلا اگر دیدید کسى گفت: “ولیت سمعى کذا”یا گفت”ولیت عینى کذا”یاگفت“ولیت وجهى کذا”بدانکه مراد اینست که گوش خود یا چشم خود یا روى خود رانزدیک فلانى بردم، کما اینکه در قرآن هم بدون لفظ”عن”استعمال شده، مى فرماید: “فلنولینک قبله ترضیها” (۱) و نیز مى فرماید:

“فول وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ماکنتم فولوا وجوهکم شطره” (۲) و اگر دیدى که با”عن”چه در ظاهر و چه در تقدیر متعدى شدبدانکه اقتضاى معناى اعراض و ترک نزدیکى را دارد. (۳)

و ظاهرا نزدیکى کذائى که ولایت نامیده مى شود اولین بار در نزدیکى زمانى و مکانى اجسام به کار برده شده آنگاه به طور استعاره در نزدیکى هاى معنوى استعمال شده است.پس ظاهرا گفتار راغب در کتاب مفردات عکس حقیقت و غیر صحیح بنظر مى رسد، زیرا بحث دراحوالات انسانهاى اولى این را بدست مى دهد که نظر بشر نخست به منظور محسوسات بوده واشتغال به امر محسوسات در زندگى بشر مقدم بر تفکر در متصورات و معانى و انحاى اعتبارات وتصرف در آنها بوده است، بنا بر این اگر ولایت را که قرب مخصوصى است در امور معنوى فرض کنیم لازمه اش اینست که براى ولى قربى باشد که براى غیر او نیست مگر بواسطه او، پس هرچه از شؤون زندگى مولى علیه که قابل این هست که بدیگرى واگذار شود تنها ولى مى تواند آن راعهده دار شده و جاى او را بگیرد.مانند ولى میت که او نیز همین طور است، یعنى همان طورى که میت قبل از مرگش مى توانست به ملاک مالکیت انواع تصرفات را در اموال خود بکند ولى اودر حال مرگ او مى تواند به ملاک وراثت آن تصرفات را بکند، و همچنین ولى صغیر با ولایتى که دارد مى تواند در شؤون مالى صغیر اعمال تدبیر بکند و همچنین ولى نصرت که مى تواند درامور منصور از جهت تقویتش در دفاع تصرف کند و همچنین خداى تعالى که ولى بندگانش است و امور دنیا و آخرت آنها را تدبیر مى نماید، و در این کار جز او کسى ولایت ندارد، تنهااوست ولى مؤمنین در تدبیر امر دینشان به اینکه وسائل هدایتشان را فراهم آورد و داعیان دینى بسوى آنان بفرستد و توفیق و یارى خود را شامل حالشان بکند، و پیغمبران هم ولى مؤمنینند.

مثلا رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)ولى مؤمنین است، چون داراى منصبى است ازطرف پروردگار، و آن اینست که در بین مؤمنین حکومت و له و علیه آنها قضاوت مى نماید، وهمچنین است حکامى که آن جناب و یا جانشین او براى شهرها معلوم مى کنند زیرا آنها نیزداراى این ولایت هستند که در بین مردم تا حدود اختیاراتشان حکومت کنند، و خواننده خودقیاس و حلف و طلاق وپسر عم (۶) و محبت و ولایت عهدى و همچنین بقیه معانى آنرا، و اما ولایتى که در آیه: “یولون الادبار”است به معناى پشت کردن یعنى بجاى اینکه روى خود جانب دشمن کنند و سنگر وجبهه جنگ را اداره و تدبیر نمایند، پشت خود بدان کرده پا به فرار مى گذارند و همچنین است“تولیتم”یعنى اعراض کردید و خود را به جهتى که مخالف جهت آنست قرار دادید یا روى خود را جهت مخالف آن برگردانیدید.

پس آنچه از معانى ولایت در موارد استعمالش به دست مى آید اینست که ولایت عبارتست از یک نحوه قربى که باعث و مجوز نوع خاصى از تصرف و مالکیت تدبیر مى شود، وآیه شریفه مورد بحث، سیاقى دارد که از آن استفاده مى شود ولایت نسبت به خدا و رسول ومؤمنین به یک معنا است، چه به یک نسبت ولایت را به همه نسبت داده است و مؤید این  مطلب این جمله از آیه بعدى است: “فان حزب الله هم الغالبون”براى اینکه این جمله دلالت و یا دست کم اشعار دارد بر اینکه مؤمنین و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)از جهت اینکه در تحت ولایت خدایند، حزب خدایند و چون چنین است پس سنخ ولایت هر دو یکى و از سنخ ولایت خود پروردگار است و خداوند متعال براى خود دو سنخ ولایت نشان داده، یکى ولایت تکوینى که آیات راجع به آن را ذیلا درج مى کنیم.دوم ولایت تشریعى که به آیات آن نیز اشاره مى نماییم، آنگاه در آیات دیگرى این ولایت تشریعى را به رسول خود استناد مى دهد و در آیه مورد بحث همان را براى امیر المؤمنین(علیه السلام)ثابت مى کند، پس در اینجا چهار جور ازآیات قرآنى هست:

چهار دسته آیات شریفه در باره:

ولایت تکوینى خدا، ولایت تشریعى خدا، ولایت رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)و ولایت امام على(علیه السلام)

۱ – آیاتى که اشاره به ولایت تکوینى خداى متعال دارد، و اینکه خداى متعال هر گونه تصرف در هر موجود و هر رقم تدبیر و به هر طورى که خود بخواهد برایش میسور و صحیح و روااست، مانند این آیات:

“ام اتخذوا من دونه اولیاء فالله هو الولی” و”ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع ا فلا تتذکرون” (۸) و”انت ولیى فى الدنیا و الاخره” (۹) و”فما له من ولى من بعده” (۱۰) و (۷) در همین معنا مى فرماید: “و نحن اقرب الیه من حبل الورید” (۱۱) و نیز مى فرماید:

“و اعملوا ان الله یحول بین المرء و قلبه” (۱۲) و چه بسا آیات زیر را هم که راجع به ولایت به معناى نصرت است بتوان جزو همین آیات شمرد.چون نصرت مؤمنین هم خود یک رقم تصرف است، و آن آیات اینها است: “ذلک بان الله مولى الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولى لهم” (۱۳) و: “فان الله هو مولاه” (۱۴) و این آیه:

“و کان حقا علینا نصر المؤمنین”هم با اینکه لفظ مولى یا ولایت در آن نیست با این وصف چون از جهت معنا از مقوله آیات فوق است باید درزمره آنها بشمار آید این آیات دسته اول.

۲ – اما دسته دوم، یعنى آیاتى که ولایت تشریع شریعت و هدایت و ارشاد توفیق و امثال اینها را براى خداى متعال ثابت مى کند، آنها نیز از این قرارند: “الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور” (۱۵) و”و الله ولى المؤمنین” (۱۶) و”و الله ولى المتقین” (۱۷) و آیات زیرهم در مقام بیان همین جهت اند: “و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الحیوه من امرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا” (۱۸) پس نتیجه این دودسته آیات این شد که دو سنخ ولایت براى خداى متعال هست یکى ولایت تکوینى و یکى تشریعى و به عبارت دیگر یکى ولایت حقیقى و یکى ولایت اعتبارى.

۳ – اما آیات دسته سوم، یعنى آیاتى که ولایت تشریعى را که در آیات قبل براى خداوندثابت مى کرد در آنها همان را براى رسول خدا ثابت مى کند و قیام به تشریع و دعوت به دین وتربیت امت و حکومت بین آنان و قضاوت در آنان را از شؤون و مناصب رسالت وى مى داند، آنها نیز از این قرارند: “النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم” (۱۹) و در همین معناست آیه“اناانزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اریک الله” (۲۰) و: “انک لتهدى الى صراط مستقیم” (۲۱) و آیه”رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه” (۲۲) و: “لتبین للناس ما نزل الیهم” (۲۳) و”اطیعوا الله و اطیعوا الرسول” (۲۴) و” و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم” (۲۵) و”و ان احکم بینهم بما انزل الله و لا تتبع اهوائهم و احذرهم ان یفتنوک عن بعض ما انزل الله الیک” (۲۶).

و اما ولایت به معناى نصرت که براى خداوند است سابقا گفتیم معنا ندارد که  رسول الله داراى آن باشد و از همین جهت در آیات قرآنى هم براى آن جناب ولایت به این معناثابت نشده است.بارى جامع و فشرده این آیات اینست که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز داراى چنین ولایتى هست که امت را بسوى خداى تعالى سوق دهد و در بین آنها حکومت وفصل خصومت کند و در تمامى شؤون آنها دخالت نماید و همین طور که بر مردم اطاعت خداى تعالى واجب کرده است اطاعت او نیز بدون قید و شرط واجب است.پس برگشت ولایت آن حضرت بسوى ولایت تشریعى خداوند عالم است، به این معنا که چون اطاعت خداوند در امورتشریعى واجب است و اطاعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)هم اطاعت خداست پس رسول خدا مقدم و پیشواى آنان و در نتیجه ولایت او هم همان ولایت خداوند خواهد بود.کمااینکه بعضى از آیات گذشته مانند آیه“اطیعوا الله و اطیعوا الرسول”و آیه”و ما کان لمؤمن و لامؤمنه اذا قضى الله و رسوله…”و آیاتى دیگر به این معنا تصریح مى کردند.

۴ – و اما قسم چهارم یعنى آیاتى که همین ولایتى را که دسته سوم براى رسول خدا ثابت مى نمود براى امیر المؤمنین، على بن ابی طالب(علیه السلام)ثابت مى کند و آنان آیات یکى همین آیه مورد بحث ما است که بعد از اثبات ولایت تشریع براى خدا و رسول با واو عاطفه عنوان“الذین آمنوا”را که جز بر امیر المؤمنین منطبق نیست به آن دو عطف نموده و به یک سیاق این سخن ولایت را که گفتیم در هر سه مورد ولایت واحده اى است براى پروردگار متعال، البته بطور اصالت و براى رسول خدا و امیر المؤمنین(علیه السلام)بطور تبعیت و به اذن خدا ثابت مى کند.

و اگر معناى ولایت در این یک آیه نسبت به خداوند غیر از معناى آن نسبت به“الذین آمنوا”بود صرف نظر از اینکه این یک نحوه غلط اندازى و باعث اشتباه بود علاوه بر این، جاداشت کلمه ولایت را نسبت به”الذین”تکرار کند، تا ولایت خدا به معناى خود و آن دیگرى هم به معناى خود استعمال شده باشد و اشتباهى در بین نیاید.کما اینکه نظیر این مطلب در این آیه رعایت شده است: “قل اذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین” (۲۷): همان طورى که مى بینید لفظ”یؤمن”را تکرار کرده براى اینکه هر کدام معناى بخصوصى داشت و نیز نظیر این مطلب در آیه“اطیعوا الله و اطیعوا الرسول”در جزء سابق گذشت.علاوه بر این، خود لفظ“ولیکم”با اینکه مفرد است به مؤمنین نسبت داده شده، و اگر مقصود از آن غیر از ولایت منسوب به خدا و رسول بود باید در این باره”الذین آمنوا”مى فرمود، و مفسرین هم به همین جور آیه را توجیه کرده اند، یعنى ولایت را به یک معنا گرفته و گفته اند در خداى تعالى بطوراصل و در غیر او به تبع مى باشد.

پس از آنچه تاکنون گفته شد بدست آمد که حصرى که از کلمه”انما”استفاده مى شود حصر افراد است، کانه مخاطبین خیال مى کرده اند این ولایت عام و شامل همه است، چه آنان که در آیه اسم برده شده اند و چه غیر آنان، چون چنین مظنه اى در بین بوده، آیه ولایت را منحصر کرده براى نام بردگان.ممکن هم هست به یک وجه دیگر این حصر را قصر قلب (۲۸) دانست.

پى نوشت ها:
(۱)پس بزودى تو را بسوى قبله اى که خوش آیندت باشد بر خواهیم گرداند.
(۲)پس بگردان روى خود را بسوى بخشى از مسجد الحرام، و هر جا که بودید باید روى خود به!جانب آن بگردانید.سوره بقره آیه ۱۴٫
(۳)مفردات راغب ص ۵۳۴ – ۵۳۳٫
(۴)کسى که بنده خود را آزاد کند و از جزیه او تبرى نجوید با شروط دیگرى که در فقه مضبوط است از آن بنده ارث مى برد: این سببیت ارث را(ولاء عتق)گویند.
(۵)یکى از معانى مولا همسایه و(جوار)است.
(۶)نسبت پسر عمه را ولاء و پسر عمو را مولى گویند.
(۷)بلکه به غیر خداوند اولیایى براى خود اتخاذ کرده اند و حال آنکه اگر ولى بحقى را مى خواستنداو خداوند متعال است. سوره شورى آیه ۹٫
(۸)از خداى تعالى گذشته براى شما ولى و شفیعى نیست آیا باز هم متذکر نمى شوید؟!سوره سجده آیه ۴٫
(۹)توئى ولى من در دنیا و آخرت.سوره یوسف آیه ۱۰۱٫
(۱۰)پس بعد از خدا هیچ ولى براى او نیست.سوره شورى آیه ۴۴٫
(۱۱)یعنى ما از رگ گردن او به او نزدیکتریم.سوره ق آیه ۱۶٫
(۱۲)یعنى و بدانید که خداى تعالى حائل مى شود بین انسان و قلب او یعنى تا آنجا راه دارد.سوره انفال آیه ۲۴٫
(۱۳)این هلاکت کفار که گفته شد براى آن بود که خداى تعالى یاور کسانیست که ایمان آوردند، وکفار ناصرى بر ایشان نیست.سوره محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)آیه ۱۱٫
(۱۴)چونکه خدا خودش یاور اوست.سوره تحریم آیه ۴۴٫
(۱۵)خداست ولى کسانى که ایمان آورده اند و لذا آنان را از ظلمات بسوى نور بیرون میاورد.سوره بقره آیه ۲۵۷٫
(۱۶)و خداوند راهنماى مؤمنین است.سوره آل عمران آیه ۶۸٫
(۱۷)و خداوند راهنماى پارسایان است.سوره جاثیه آیه ۱۹٫
(۱۸)این صحیح نیست که مرد مؤمن و زن مؤمنه اى بعد از آنکه خدا و رسولش براى آنها بامرى حکم فرمودند در کار خود اعمال سلیقه و اختیار نمایند.و هر کس چنین کند یعنى در آنچه خدا و رسولش اختیارنموده عصیان ورزد البته از راه حق گمراه شده است گمراهى روشنى.سوره احزاب آیه ۳۶٫
(۱۹)پیغمبر سزاوارتر است به تدبیر امور مؤمنین از خود ایشان و حکمش در ایشان نافذتر است از حکم خودشان.سوره احزاب آیه ۶٫
(۲۰)ما بتو کتاب را به حق نازل کردیم تا بین مردم به آنچه خدایت یاد داده حکم کنى نه اینکه خائنین را تبرئه کرده و از آنان دفاع کنى.سوره نساء آیه ۱۰۵٫
(۲۱)تو محققا بسوى راه نجات دعوت مى کنى.سوره شورى آیه ۵۲٫
(۲۲)مبعوث کرد در میان امت ها رسولى از جنس خود آنان تا آیاتش را بر آنان بخواند و تزکیه شان کند و کتاب و حکمتشان بیاموزد.سوره جمعه آیه ۲٫
(۲۳)سوره نحل آیه ۴۴٫
(۲۴)سوره نساء آیه ۵۹٫
(۲۵)سوره احزاب آیه ۳۶٫
(۲۶)این دستور را هم دادیم که باید در بین مردم به آنچه خدایت فرو فرستاده حکم کنى و باید ازپیروى هواهایشان بپرهیزى و زنهار باید بر حذر باشى از اینکه تو را از پاره اى از آنچه به سویت نازل شده گمراه و غافل سازند.سوره مائده آیه ۴۹٫
(۲۷)مى گویند: او – رسول الله – گوش است.بگو اگر گوش و تصدیق کننده دو سخنى است بارى گوش خوبى است براى شما چه تصدیق مى کند خدا را و تصدیق مى کند مؤمنین را.سوره توبه آیه ۶۱٫
(۲۸)در پاورقى صفحه(۹)معناى قصر قلب و قصر افراد گذشت.
منبع:ترجمه تفسیر المیزان جلد ششم ، سید محمد حسین طباطبایى،