ولایت اهل بیت

نوشته‌ها

افراط، تفریط و اعتدال در صفات اهل بیت(علیه السلام)

اشاره:

شکى در این نیست که در میان برخى از اخبار و احادیثى که از طریق وحى و تنزیل به ما رسیده، بعضى از صفات خداوند به ائمه طاهرین(ع) نسبت داده شده که آنها از صفات ربوبیت است و در قلوب ضعفا از اهل دانش و دارندگان وسواس و مخالفین، ایجاد شبهه کرده؛ چنان‌که گروهى مرتبه آل محمد(ص) را بالا برده و آنها را خدایان خود دانسته‌اند و جمعى معتقدند که ایشان در صفات و افعال شریک‌هاى خدا می‌باشند و بعضى می‌گویند که خدا کلیه امور خدایى خود را به آنها واگذار نموده، و این مستلزم آن است که خدا خود را از خدایى عزل کرده باشد.

باید دانست که اقوال این هر سه دسته باطل و اعتقادات آنها فاسد است و این‌ها از دین اسلام خارج و مستحق لعن و عذاب می‌باشند، زیرا ائمه(ع) بندگان مخلص و گرامى داشته شده‌اى هستند که در گفتار خود بر خدا سبقت نگرفته، به امر او عمل کرده و از معتقدات این سه دسته بیزار می‌باشند.

اما دسته چهارم، کسانى هستند که به تفریط افتاده و می‌گویند که خداوند فقط و فقط امر دین را به آنها واگذارده است و روایاتى مانند آنچه که به آنها نسبت داده شد، دروغ و جعلیات است. اهل بیت(ع) مانند سایر بندگانند؛ می‌خورند و می‌آشامند و در بازارها راه می‌روند و امثال این سخن‌ها. این دسته هم معرفت ولایتى ندارند و مؤمن واقعى نیستند.

اما دسته پنجم، که سالک طریق حق و صراط مستقیم ایمانند، کسانى هستند که می‌گویند: آل محمد(ص) بندگان خاص و خالص خدایند و تمام آثار و شئون خدایى که در امور، علوم و معجزات از ایشان ظاهر گردیده و می‌گردد در برابر ذات خدا، به منزله صفت نسبت به موصوف است؛ همان طور که صفت هرگز به قدر یک چشم بر هم‌زدن بدون موصوف قوامى ندارد و همیشه قائم به موصوف است به قیام صدور؛ آل محمّد(ص) با این شئون و فضائل و کمالات و خصایصى که خداوند به ایشان عطا فرموده است نسبت به او کمال فقر و ذلت و احتیاج را دارند و در آنچه که خدا به آنها عطا نموده، نه تنها هیچ استقلالى از خود ندارند بلکه ادعاى استقلال هم نکرده و نمی‌کنند و آنچه از اسما و افاضات آل محمّد(ص) است، اسماى حسنا و امثال علیاى الله بوده و ایشان بدون امر و فرمان خداوند هیچ فعلى را انجام نداده و از خود به هیچ وجه اراده‌اى ندارند. خوف و ترسشان از خدا از همه مخلوقات بیشتر است و مثل آنها مثل آهنى است که در اثر مجاورت و نزدیکى با آتش و به آتش سرخ و تفتیده شده عمل آتش را از خود نشان می‌دهد و می‌سوزاند، لکن آهن گرم شده است نه آتش، سوزندگى آن از ذات خود او نیست و از آتش است. هیچ وقت ممکن‌الوجود، واجب‌الوجود نمی‌شود ولى هر چه تقرّب او به خداوند بیشتر شود صفات الهى بیشتر در او جلوه می‌کند. و این فرموده که:

بنده‌ام مرا اطاعت نما تا آنکه تو را نمونه (و مثال) خویش نمایم که هرگاه به چیزى بگویى «بشو» بشود.۱ شاهد همین مدعا است

و نیز این کلام: «دائماً بنده به واسطه انجام مستحبات به سویم نزدیک می‌گردد تا آنکه من گوش او بشوم که با آن می‌شنود و چشمش که با آن می‌نگرد و دستش که با آن می‌گیرد.»۲ اشاره به همین معنى دارد.

در کتاب غرر و درر، شیخ کراچکى از حضرت امیرالمؤمنین(ع) روایت کرده که فرمود: آل محمد(ص) صورت‌هایى هستند برهنه از لباس‌هاى مادیت و خالى از استعداد که خدا براى آنها تجلى کرد و بر آنها تابید و آنها را بیرون آورد، پس درخشنده شدند، و او در ذات آنها مثال خود را انداخت و امور خود را از ایشان آشکار گردانید.۳

شیخ طوسی(ره) در کتاب غیبت به نقل از حسین بن سفیان بزوفرى که گفت: شیخ ابوالقاسم حسین بن روح (ره) برایم روایت کرد که یاران ما درباره تفویض (یعنى مسئله تفویض تمام امور توسط خدا به ائمه(ع) و مسائل دیگر اختلاف پیدا کردند پس من نزد ابى طاهر پسر بلال رفتم و جریان اختلاف را بیان کردم مرا به تأخیر جواب امر کرد و چند روزى به تأخیر انداختم و بعداً نزد او رفتم برایم حدیثى را به اسناد خود از حضرت امام صادق(ع) نشانم داد که فرموده‌اند:

هر وقت خداوند انجام امرى را بخواهد، آن را بر رسول خدا(ص) عرضه می‌دارد، پس آن حضرت بر امیرالمؤمنین(ع) و یکى بعد از دیگرى از ائمه(ع)‌ تا اینکه به حضرت صاحب‌الزمان منتهى شود، پس بر هر یک بعد از دیگرى بیرون می‌آید تا عرضه داشته شود بر رسول خدا(ص)، پس از آن عرضه داشته می‌شود بر خداى عزوجل؛ پس هر آنچه از جانب خدا فرود آید، بر دست ایشان است و هر چه هم به‌سوى خدا بالا رود به دست ایشان است و ایشان به قدر چشم بر هم زدنى بی‌نیاز از خداى عزوجل نیستند.۴

همچنین از ابى حمزه روایت شده است که گفت:

نزد على بن الحسین(ع) بودم و گنجشک‌هایى در مقابل آن حضرت فریاد می‌کردند، پس فرمود: اى اباحمزه آیا می‌دانى چه می‌گویند؟ اى ابا حمزه! این وقتى است که قوت خود را درخواست می‌کنند. البتّه پیش از طلوع آفتاب نخواب که من کراهت دارم براى تو، به‌درستى که خداوند در آن هنگام روزی‌هاى بندگان را قسمت می‌کند و این تقسیم به دست‌هاى ما جارى می‌شود.۵

این حدیث شریف از احادیثى است که ضعیف‌الایمان‌هاى سطحى وقتى می‌شنوند، منکر می‌شوند و برایشان گران می‌آید که گفته شود جریان و تقسیم روزی‌ها به دست آل محمّد(ع) است در صورتى که اگر گفته شود «میکائیل» ملک موکّل ارزاق خلایق است تصدیق می‌کنند و هیچ تردید و شکى ندارند و اظهار غلو در حق او نمی‌کنند در صورتى که میکائیل و سایر ملائکه خدمت‌گذاران آل محمّد(ع) هستند و افتخار خدمت‌گذارى ایشان را دارند.

شیخ طوسى (ره) از على بن احمد قمى روایت کرده که گفت: شیعیان درباره این که خداوند عزوجل امور خود را به ائمه(ع) تفویض نموده که خلق کنند و روزى بدهند؛ و در این باره با همدیگر نزاع می‌کنند، یک دسته از آنها می‌گویند: این امرى است محال، زیرا این امر بر خداى متعال جایز نیست به علت اینکه اجسام قدرت بر خلق کردن و روزى دادن ندارند و خلاق و رزاق غیر خدا نیست. و دسته دیگر می‌گویند که خداى تعالى به ائمه(ع)قدرت خلق کردن و روزى دادن داده، و امر خلق و رزق را به آنها واگذار کرده پس هم خالق‌اند و هم رازق و نزاع این دو دسته شدید شده پس یکى از آنها گفت چرا در این موضوع به عثمان عمرى سؤال نمی‌کنید تا حق را براى شما تبیین کند، زیرا او نایب صاحب‌الامر(ع) است. هر دو دسته به این پیشنهاد راضى شدند. لذا نامه‌اى به او نوشتند و مسئله را در ضمن نامه از او خواستند و آن را برایش فرستادند پس از طریق او توقیع مبارک امام عصر(ع) صادر گردید که چنین می‌باشد:

به درستى که خداى تعالى، چنان خدایى است که می‌آفریند جسم‌ها را و قسمت می‌کند روزی‌ها را زیرا که او نه جسم است و نه در جسم‌ها حلول می‌کند، چیزى مانند او نیست و او شنوا و دانا است و اما ائمه(ع) ایشان از خداوند می‌خواهند پس او می‌آفریند و از خدا می‌خواهند پس او روزى می‌دهد و خواسته ایشان را اجابت می‌فرماید و حق آنها را بزرگ می‌شمارد.۶

از این روایت استفاده می‌شود که خدا امر خلق و رزق را به ائمه(ع) واگذار نکرده بلکه مرتبه و مقامى به آنها داده است که هرگاه از خدا بخواهند خلقى را خلق کند و یا روزى بدهد، خداوند خواهش آنها را اجابت می‌فرماید زیرا حق آنها را بزرگ گردانیده است.

اگر اشکال شود که آیات و روایاتى وجود دارد که با آنچه شما در حق محمد و آل محمد(ص) قائلید، منافات دارد، از قبیل آیات و روایات نقل شده درباره «عالم به غیب نبودن» و «قدرت نداشتن» و اظهار عجز و ناتوانى کردن و امثال اینها، براى دفع این ایراد و ایرادهاى دیگرى نظیر این می‌گوییم این‌گونه آیات و احادیث وارده به منظور اظهار ذلت و بندگى ایشان و اقرار به ربوبیت و یگانگى پروردگار می‌باشد و اینکه به مردمان بفهمانند که ایشان از خود استقلالى ندارند و بدون حول و قوّه و امر و اذن خداوند، کارى نمی‌توانند بکنند؛ پس اگر نسبت به امرى بیان داشتند که نمی‌دانیم یا نمی‌توانیم، راست گفته‌اند زیرا خودشان به خودى خود، و بدون امر و تعلیم و فرمان خدا و اراده او کارى نمی‌توانند انجام دهند.

آل محمد(ص) بندگانى هستند گرامى داشته شده که بر او (خدا) پیشى نمی‌گیرند، و ایشان به امر او کار می‌کنند.۷

اظهار ناتوانى ایشان به طور مثال مانند بنده‌اى است که مولاى او اموال بسیارى به او عطا کند و آن بنده بگوید، من شخص فقیر نادارى هستم و مالک چیزى نیستم. حقیقتاً این بنده راست گفته، زیرا مالى که دارد مال او نیست و از ملک مولاى او بیرون نرفته و هر تصرّفى که در آن می‌کند به اذن و اراده مولاى او است؛ چنانچه خداوند متعال هم همین مثل را می‌فرماید:

ضرب لکم مثلاً من أنفسکم هل لکم من ما ملکت أیمانکم من شرکاءف فیما رزقناکم فأنتم فیه سواءٌ تخافونهم کخیفتکم أنفسکم.۸

خداوند براى شما مثلى را از خود شما بیان کرد، که آیا براى شما از آنچه دست‌هاى شما مالک آن شده شریک‌هایى هست در آنچه روزیتان داده‌ایم پس شما با آنها یکسان هستید و از ایشان می‌ترسید همچنانکه از نفس‌هایتان می‌ترسید.

یعنى چون راضى نیستید که بندگان شما شریک باشند در مال‌هایى که من روزى شما کرده‌ام و نمی‌خواهید که در اموال شما مانند تصرف کردن خودتان تصرف کنند پس چگونه بر من می‌پسندید که بندگانم شریکم باشند و ایشان را در خدایى در ملک من متصرف می‌دانید و از غالب شدن ایشان می‌ترسید همان‌طور که بعضى از شرکا که بنده نیستند از شرکاى آزاد خود می‌ترسند.

دلیلى بر اختلاف عقاید مردم درباره شئون وجودى آل محمد(ص)

همان‌طور که بیان شد، عقاید مردمان در شناختن و دانستن حالات ائمه معصومین(ع) مختلف است، بعضى افراطى و بعضى تفریطى و بعضى اعتدالى می‌باشند. و منشأ این اختلاف آن است که گروه غیر اعتدالى عقول خود را حتى در ادراک معارفى که رسیدن به حقایق آن جز از طریق آل محمد(ص) ممکن نمی‌باشد کامل و مستقل می‌دانند، خصوصاً درباره اثبات مقامات ائمه(ع) که جز از طریق رجوع کردن به روایات صادره ثابته از سوى ایشان آن هم با فهم سالم و ادراک مستقیم و علم روشن و واضح، نه از طریق ظن و تخمین و فهم کج و ادراک معوج امکان‌پذیر نیست، بخواهند خود، درک حقایق حالات ایشان را نمایند.

پس باید دانست که اختلاف عقاید، آرا و احوال این دو دسته در اثر اختلاف عقل‌ها و درک‌ها و رأی‌هاى ایشان و از جهت تباین ذهن‌ها و فهم‌هایشان مى باشد، و به همین جهات است که بعضى از ایشان بعض دیگر را لعن و تکفیر می‌کنند؛ و منشأ این اختلافات آن است که بسیارى از شیعیان که در زمان ائمه(ع) بوده‌اند از جهت معاشرت زیادى که با مخالفین و مسامحه‌کنندگان در امر امامت و ریاست عامه داشتند، و معاشرت آنها به نحوى بوده که امارت و ریاست هر کسى و بیعت کردن با او را – هر چند از کمال و علم وشرافت و حسب و نسب عارى و بی‌بهره باشد- جایز می‌دانستند‌ و در معرفت امام و خصایص او به همین اندازه که امام از اوصیا‌ پیغمبر و معصوم از گناه و خطا است و داراى علوم زیاد و از خویشان پیغمبر(ص) است، او را بر غیر او مقدم می‌داشتند و به امامت او قائل بودند و به همین مقدار از شناسایى اکتفا می‌کردند و دیگر متوجه این معنى نبودند که امامت نازل منزله نبوت است؛ پس آن جماعت وقتى که از فضایل و معجزات و خوارق عادات و افعال غریبه ائمه (ع) و اخبار عجیبه‌اى که با فهم و ادراک آنها سازگار نبود و به نظرآنان غریب و عجیب می‌آمد، و طاقت تحمل آن را نداشتند، و عقل‌هاى آنها عاجز از درک آن بود، آگاه مى شدند، بعضى منکر می‌شدند و راوى آن را تکذیب می‌کردند یا اینکه آن روایت را تأویل می‌کردند؛ هر چند تأویل دور از ذهنى باشد و بعضى از آنها مضطرب می‌شدند و به تزلزل می‌افتادند و چه بسا به واسطه مکرر دیدن و شنیدن چون به آنها ثابت می‌شد، در حق ایشان غلو و تجاوز از حد می‌نمودند و بعید مى دانستند، در حالى که درباه آن اعمال، از کرم و لطف و فضل خدا بعید نیست، که به بعضى از بندگان مخلص شایسته در نزد خود عنایت فرماید و به کمالات خاصّه و فضائل جلیله‌اى اختصاص دهد که جمیع مردمان دیگر از انجام و بیان آن عاجز باشند.

همچنین در میان اصحاب ائمه(ع) بوده‌اند کسانى که نسبت شیعه بودن به آنها داده می‌شد و محبت دنیا در دل‌هایشان غالب بود و ریاست‌خواه و جاه‌طلب بودند و کوشش داشتند که به این مقام برسند، چون ضعف معرفت اشخاص جاهل را می‌دیدند براى عوام‌فریبى در اغوا و اضلال آنها مبادرت می‌کردند و به القاى شبهه یا شعبده‌بازى می‌کوشیدند تا مقصد خود را عملى کنند و آنها را گمراه و مطیع خود گردانند؛ چنانچه بعداً درباره حالات بعضى از آنان تذکر خواهیم داد.

و تعداد اندکى از اصحاب ائمه(ع) بودند که تا اندازه‌اى بر دقایق و علامات امامت مطلع شدند و حقایق احوال ائمه را دانسته و شناخته و بر وجه صحیح از خود ایشان(ع) اخذ کردند، و در ایمان خود استقامت داشته و طریق اعتدال را که طریق نجات است پیش گرفته و از راه حق نلغزیدند، و در جاده‌هاى باطلى که دیگران قدم گذارده و منحرف شدند نرفتند، و در طریق حق ثابت ماندند. اجمالاً به همین دلیل بود که ائمه(ع) باطن حالات و کمالات خود را براى هر کسى بیان نمی‌فرمودند، مگر براى کاملان از خواص شیعیان خود، بعضى از خصایص و اسرار را خبر می‌دادند و از ایشان عهد می‌گرفتند که آن معارف را جز براى اهل آن نگویند و آن را از جهال مخفى دارند، چنانکه فرموده‌اند:

همانا امر (ولایت) ما دشوارف دشوار است، در بر نمی‌گیرد آن را مگر فرشته‌اى مقرب یا پیامبرى مرسل یا مؤمنى که خداوند قلب او را براى ایمان آزمایش نموده باشد.۸

و روایاتى مبنى بر این امر که ائمه(ع) با هر یک از مردمان، طبق ادراک و عقل‌هایشان، و ضمن رعایت احوال سؤال‌کنندگان و موافق مصلحت سخن می‌گفتند، وجود دارد.

پی‌نوشت‌:

  برگرفته از کتاب ولایت کلیه، تألیف آیت‌الله سید حسن میرجهانی(ره)، با اندکى دخل و تصرف.

۱. عبدى أطعنى حتى أجعلک مثلى إذا قلت لشیءف‌ کن فیکون.

۲. لا زال العبد یتقرّب إلى بالنّوافل حتّى کنت سمعه الّذى یسمع به و بصره الّتى یبصر بها و یده الّتى یبطش بها.

۳. صورٌ عاریهٌ عن المواد خالیهٌ عن الإستعداد تجلّى لها فأشرقت و طالعها فتلألأت فألقى فى هویتها مثاله فانظهر عنها أفعاله.

۴. إذا أراد الله أمراً عرضه على رسول الله صلّى الله علیه و اله ثمّ أمیر المؤمنین علیه السّلام واحداً بعد واحدف إلى أن ینتهى إلى صاحب الزّمان ثمّ یخرج إلى الدّنیا و إذا أراد الملائکه أن یرفعوا إلى الله عزّوجلّ عملاً عرض على صاحب الزّمان علیه السّلام ثمّ یخرج على واحدف إلى أن یعرض على رسول الله صلّى الله علیه و اله ثمّ یعرض على الله عزّوجلّ فما نزل من الله فعلى أیدیهم و ما عرج إلى الله فعلى أیدیهم و ما استغنوا عن الله عزّ و جلّ طرفه عینف. شیخ طوسى، غیبت، ص ۲۵۲.

۵. کنت عند على بن الحسین علیهما السّلام و عصافیر على الحایط قبالته یصحن فقال: یا اباحمزه أتدرى ما یقلن یتحدّثن؟ إنّهنّ فى وقتف یسئلن فیه قوتهنّ یا أباحمزه! لا تنامنّ قبل طلوع الشّمس فإنّى أکرهها لک انّ الله یقسم فى ذلک الوقت أرزاق العباد و على ایدینا یجریها. بصائرالدرجات، جزء۷، باب ۱۴، ح۸.

۶. إنّ الله تعالى هو الّذى خلق الأجسام و قسم الأرزاق لأنّه لیس بجسمف و لا حالٌّ فى جسمف لیس کمثله شیءٌ و هو السّمیع العلیم و أمّا الأئمّه علیهم السّلام فإنّهم یسئلون الله تعالى فیخلق و یسئلونه فیرزق ایجاباً العلیم و امّا الأئمه علیهم السّلام فإنّهم یسئلون الله تعالى فیخلق و یسئلونه فیرزق ایجاباً لمسئلتهم و إعظاماً لحقّهم. شیخ طوسى، همان، ص۱۹۰.

۷. عبادٌ مکرمون لایسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون.

۸. سوره روم (۳۰)، آیه ۲۸.

۹. إنّ أمرنا صعبٌ مستصعبٌ لایحتمله الّا ملکٌ مقربٌّ أو نبى مرسلٌ أو مؤمنٌ امتحن الله قلبه للإیمان.

منبع : آیت‌الله سید حسن میرجهانی(ره)

شرح مناجات الراغبین (۱)

از جمله مناجات خمس عشر، «مناجات راغبین» است. «راغبین» از ماده «رغبت» است که به معنای دوست داشتن، مایل بودن، به ‏کار می رود. اغلب تعابیری که امام سجاد علیه السلام در این مناجات به کار برده اند، برای ایجاد توازن بین خوف و رجا در انسان می باشد:
در طلیعه آن مناجات حضرت می فرمایند:
اِلهی، اِن کانَ قَلَّ زادی فِی المَسیرِ اِلَیک، فَلَقَد حَسُنَ ظَنّی بِالتَّوَکلِ عَلَیک، وَ اِن کانَ جُرمی قَد اَخافَنی مِن عُقُوبَتِک، فَاِنَّ رَجائی قَد اَشعَرَنی بِالأَمنِ مِن نَقِمَتِک، وَ اِن کانَ ذَنبی قَد عَرَضَنی لِعقابِک فَقَد آذَنَنی حُسنُ ثِقَتی بِثوابِک، وَ اِن اَنا مَتنِی الغَفلَهُ عَنِ الاستِعدادِ لِلِقائِک، فَقَد نَبَّهتَنِی المَعرِفَهُ بِکَرمِک، وَ آلائِک، وَ اِن اَوحَشَ ما بَینی وَ بَینَک فَرطُ العِصیانِ وَ الطُّغیانِ، فَقَد آنَسَنی بُشرَی الغُفرانِ وَ الرِّضوانِ؛ «خدایا، اگر زاد و توشه ام در سفر به سوی تو اندک است همانا حسن ظن به اعتماد و توکل بر تو دارم؛ اگر جرم و گناهم مرا از عقوبت و کیفرت به هراس افکنده، همانا امیدم به لطف و کرمت نوید ایمنی از انتقامت را به من بخشیده است؛ اگر گناهم مرا در معرض کیفرت درآورده است، وثوق و اطمینانم به پاداشت نوید می دهد؛ و اگر غفلت مرا از مهیای لقای تو گشتن به خواب افکنده، معرفتم به کرم و نعمت هایت آگاه و هوشیارم ساخته است؛ و اگر زیاده روی در عصیان و سرکشی مرا به وحشت افکنده، بشارت به غفران و خوشنودی ات موجب آرامش خاطرم گشته است».

مؤمن و اندیشه آخرت و توشه آن

در هر یک از بندهای فراز مزبور حضرت با بیان آنچه موجب خوف از کیفر و آنچه باعث امید انسان به خداوند می گردد، به نوعی بین حالت خوف و رجا تعادل و توازن برقرار می کنند. در بند اول به راه طولانی سفر آخرت و نداشتن زاد و توشه کافی اشاره دارند که باعث نگرانی انسان می گردد. اما از سوی دیگر، می‏ فرمایند که توکل و اعتماد به رحمت بی نهایت خدا به انسان امید می بخشد و باعث التیام خاطر او می گردد. یکی از توصیه های رایج در فرهنگ دینی ما که دارای کاربرد فراوانی است فراهم ساختن زاد و توشه برای آخرت می باشد. اما این توصیه و تعبیر رایج چون بسیاری از تعابیر و مفاهیم رایج در فرهنگ دینی ما واقعیت و ارزش واقعی خود را از دست داده است و به مثابه شعاری درآمده که کمتر به عمق و محتوای آن توجه می شود. ما در مکالمات روزمره تعابیر دینی فراوانی به کار می بریم که توجهی به معنای آنها نداریم. به عنوان نمونه، فراوان در سخنان خود به عنوان تبرک جمله «ان شاء الله» را به کار می بریم، اما توجه نداریم که آن جمله به معنای تعلیق و متوقف دانستن امور بر مشیت الاهی است و بدین معناست که ما باید کارها را به مشیت و اراده الاهی واگذار کنیم و در مقابل مشیت الاهی، مشیت و اراده خودمان را ناچیز بدانیم. در قرآن کریم خداوند به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید:
وَ لاَ تَقُولَنَّ لِشَیْ‌ءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلاَّ أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسَى أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هذَا رَشَداً؛(۱) « و درباره هیچ چیز مگوی که من فردا آن [کار ]را خواهم کرد، مگر آنکه [گویی اگر ]خدای خواهد؛ و چون فراموش کنی [که بگویی: اگر خدای خواهد ]پروردگارت را یاد کن [یعنی وقتی به یاد آوری، کلمه ان شاء الله را بر زبان آر ] و بگو: امید است که پروردگارم مرا به راه صوابی که نزدیک‏ تر از این باشد راه نماید».
همچنین ما وقتی از یکدیگر جدا می شویم، به عنوان رسم و ادب، کلمه «خداحافظ» را بر زبان جاری می کنیم و توجهی به مفهوم و محتوای آن نداریم. حتی برخی از مارکسیست ها که اعتقادی به خدا نداشتند، هنگام جدا شدن از دیگری، «خداحافظ» می گفتند. ما همان ‏طور که به مفاهیم بسیاری از تعابیر رایج دینی توجهی داریم، به مخلوقات و امور تکوینی که نظام و حکمت های الاهی در آنها نهفته اند و پیوسته ما آنها را از نظر می گذرانیم توجه نداریم و از آثار عظمت و حکمت الاهی نهفته در آنها غافلیم. از این‏ روی، خداوند از مردم گله می کند که به هنگام مواجهه با آیات الاهی از آنها غافل اند: وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ‌ ؛(۲) «و هر آینه بسیاری از مردم از نشانه های ما غافل اند».
برخلاف تصور عمومی که بر اساس آن سفر آخرت از هنگام مرگ آغاز می شود و مبتنی بر آن زاد و توشه اخروی برای پس از مرگ تهیه می گردد، واقعیت این است که سفر آخرت در دنیا و از هنگام بلوغ که تکالیف و وظایف الاهی بر عهده انسان قرار می گیرند، آغاز می شود و ما تا در دنیا به سر می بریم باید به تهیه زاد و توشه ای بپردازیم که هم در دنیا به کار ما بیاید و هم برای سرای آخرت که امکان فراهم ساختن زاد و توشه فراهم نیست، به کار ما آید و باعث آرامش و آسایش ابدی ما گردد. انسان در مواجه با این سفر ابدی، به مانند کسی است که در دنیا قصد سفر دارد و سفر او از هنگام خارج شدن از منزل آغاز می گردد و او تا وقتی در شهر و حومه شهر است می تواند لوازم و توشه کافی برای سفر بردارد و پس از آنکه وارد بیابان خشک بی کران و خالی از کشت و زرع شد، نمی تواند برای خود توشه ای فراهم کند و در صورتی که از قبل برای خود توشه و آب و غذا فراهم آورده باشد، می تواند در آن بیابان از آن استفاده کند و زنده بماند.
اشتباه دیگری که نوع مردم مرتکب می شوند این است که خیال می کنند توشه آخرت تنها نماز و روزه است و توجه ندارند که همه کارهایی که انسان برای خدا و به قصد انجام وظیفه انجام می دهد توشه آخرت به حساب می آیند. روشن گردید که سفر آخرت ما از دنیا آغاز می گردد و انسان در طول زندگی در حال حرکت و سفر است و چه بخواهد و چه نخواهد با گذشت هر لحظه از عمرش گامی در سفر برمی دارد و بخشی از مسیر را طی می کند و پیوسته فاصله او با مقصد کمتر می گردد و در این مسیر محل توقف و منزلگاهی برای او وجود ندارد. پس او نباید دنیا را وطن و قرارگاه خود بداند، بلکه باید باور کند که دنیا محل گذر و بخشی از مسافت و سفر ابدی او و فرصت فراهم ساختن توشه برای زندگی ابدی است. امیرمؤمنان علیه السلام در بسیاری از کلمات نورانی خود این حقیقت را به ما گوشزد می کنند و ما را متوجه سفر و منزلگاه ابدی آخرت می کنند که ما از اکنون باید در اندیشه آن باشیم و توشه کافی را برای آن فراهم آوریم. آن حضرت در این‏ باره می فرمایند:
۱. اَیُّها النَّاسُ إنَّما الدُّنیا دارُ مَجازٍ وَ الآخِرَهُ دارُ قَرارٍ، فَخُذُوا مِن مَمَرِّکم لِمَقَرِّکم؛(۳) «ای مردم، همانا دنیا خانه گذشتن و رفتن و آخرت سرای زیستن و ماندن است، پس از این گذرگاه برای زیستگاه خویش توشه برگیرید.»
۲.وَ أُحَذِّرکُم الدُّنیا فَإنَّهَا مَنزِلُ قُلعَهٍ وَ لَیسَت بِدارِ نُجعَه. قَد تَزَیَّنَت بِغرورِهَا و غرَّت بِزینَتِها؛(۴) «شما را از دنیا پرهیز می دهم که منزلگاهی است ناپایدار، نه خانه ماندن و نه جایگاه قرار. خود را آراسته و به آرایش خویش شیفته و دیگران را به زینت خود فریفته است».
در برخی از روایات، دنیا بسان پلی برای آخرت معرفی شده که باید از آن گذشت و نباید بدان دل بست و بدان قرار گرفت:
عن ابی حمزه الثُّمالِیِّ عَن عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ عَلیه السَّلام أنَّهُ قَالَ یَوماً لاَصحابِهِ : إخوَانِی، اُوصیِکم بِدارِ الآخِرَهِ، وَلا أُوصِیکم بِدارِ الدُّنیا فَإنَّکم عَلَیهَا حَریصُونَ وَ بِهَا مُتَمَسِّکونَ. أما بَلَغَکُم ما قَالَ عِیسَی ابنُ مَریَم عَلیهِ السَّلام لِلحَوارِیّن؟ قالَ لَهُم الدُّنیا قَنطَرَهٌ فَاعبُروهَا وَ لا تَعمُروهَا. وَ قالَ أیُّکم یَبنِی عَلَی مَوجِ البَحرِ دَاراً؟ تِلکُم الدَّارُ الدُّنیا فَلا تَتَّخِذُوها قَراراً؛(۵) «ابوحمزه ثمالی روایت کرده: روزی امام زین العابدین علیه السلام به یاران خود فرمود: «برادران من، شما را به خانه آخرت سفارش می کنم، نه به خانه دنیا، چرا که خود بر دنیا حریص هستید و بدان چنگ آویخته اید. مگر فرمایش عیسی علیه السلام به حواریون به گوش شما نرسیده که به آنان فرمود: دنیا به منزله پل است، پس از آن عبور کنید و به آبادانی آن سرگرم مشوید، و نیز فرمود: کدام ‏یک از شما بر روی موج دریا خانه می ‏سازد؟ خانه دنیا نیز چنین است، آن را قرارگاه خود قرار ندهید».

مراحل حیات انسان

انسان در طی زندگی دنیوی و اخروی خویش مراحلی را پشت سر می گذارد. مرحله اول مربوط به قبل از تولد است که جنین در شکم مادر رشد می کند و پس از آنکه روح در او دمیده شد و قوا و اندام آن کامل گردید، به دنیا می آید و مرحله دوم زندگی او یعنی دوران طفولیت آغاز می گردد. گذشته از دوران جنینی که هیچ رفتار اختیاری از جنین سر نمی‏زند، در دوران کودکی و قبل از رسیدن به سن تکلیف چون هنوز قدرت تمییز و تشخیص در انسان به وجود نیامده و رفتار او کاملاً آگاهانه و مسئولانه نیست، تکلیفی متوجه او نمی گردد و به همین جهت در روز قیامت رفتار و کارهایی که در دوران کودکی انجام پذیرفته مورد محاسبه قرار نمی گیرد و عقاب و کیفری بر آنها مترتب نمی شود.
مرحله سوم از هنگام بلوغ و رسیدن به سن تکلیف تا پایان عمر را شامل می‏ گردد. در این مرحله از عمر، انسان در برابر رفتار خود مسئول است و تکالیف و وظایفی از سوی خداوند متوجه او گردیده است و در برابر اطاعت از خدا و عمل به تکالیف الهی پاداش و ثواب به او داده می شود و اگر با تکالیف الاهی مخالفت کرد، کیفر و عذاب می بیند. مرحله چهارم عالم برزخ، یعنی از هنگام مرگ تا قیامت را شامل می شود. در این مرحله انسان از آثار و نتایج رفتاری که در دنیا داشته است بهره‏ مند می گردد و کار و رفتار جدیدی از انسان سر نمی‏زند، چون با مرگ پرونده اعمال و رفتار انسان بسته می شود. البته بر اساس برخی از روایات، برخی از رفتار با ارزش انسان پس از مرگ نیز کماکان تداوم می یابد و پیوسته از ناحیه آنها ثواب و پاداش جدیدی در پرونده اعمال انسان ثبت می گردد. در روایتی رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
إذَا مَاتَ ابنُ آدَمَ انقَطَعَ عَمَلُهُ إلاَّ عَن ثَلاثٍ: وَلدٌ صالِحٌ یَدعُو لَهُ، وَ عِلمٌ یُنتَفَعُ بِهِ، وَ صَدقَهٌ جارِیهٌ؛(۶) «وقتی فرزند آدم مُرد عملش منقطع می گردد و به پایان می رسد، مگر از سه ناحیه: فرزند صالحی که تربیت کرده و به او دعا می کند و آثار علمی که از خود باقی نهاده و دیگران از آن بهره ‏مند می گردند و صدقه و کار خیر ماندگاری که انجام داده است».
مرحله پنجم حیات انسان در آخرت رقم می‏ خورد که پس از عالم برزخ و ظهور قیامت کبری آغاز می گردد و آن حیات اخروی ابدی است و پایانی ندارد. در آن عالم نتایج اعمال انسان در دنیا ظاهر می گردد و انسان هر توشه ای که در دنیا فراهم ساخته در سرای آخرت از آن استفاده می کند و امکان انجام عمل جدید و تدارک رفتار زشت وجود ندارد: وَ إنَّ الیَومَ عَمَلٌ وَ لا حِسابَ، وَغَداً حِسابٌ وَ لا عَمَلَ،(۷) «همانا امروز روز کار است و روز حساب نیست و فردا روز حساب است و کس را مجال کار نیست».
کسی که از فرصت عمر استفاده صحیح نبرد و توشه کافی برای سرای آخرت نیندوخت و از خدا غافل گشت و خود را اسیر شیطان و هوای نفس گرداند و غرق در لذت ‏جویی و کام‏ جویی از دنیا گردید و از اطاعت خدا و انجام اعمال صالح که به کار آخرت او می آید خودداری کرد، پس از مرگ که پرده از برابر چشمانش کنار می رود و حقایق در برابرش آشکار می گردند، درمی یابد که عمر خویش را تباه ساخته و حاصلی جز وزر و وبال و عذاب برای خویش نیندوخته است، و آرزو می کند که دوباره به دنیا برگردد و به ترک اعمال زشت خود و انجام اعمال صالح بپردازد. اما این آرزو بیهوده است و راه برگشتی برای او وجود ندارد و او باید برای همیشه جهنم را منزلگاه خویش سازد و کیفر اعمال‏ زشت خود را تحمل کند:
فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ‌* لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیمَا تَرَکْتُ کَلاَّ إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ‌؛(۸) « تا آن گاه که مرگ یکی از آنها فرا رسد، گوید: پروردگارا، مرا باز گردانید، تا شاید به تدارک گذشته عملی صالح به جای آرم، به او خطاب شود که هرگز نخواهد شد و این کلمه[ مرا بازگردان] را از حسرت می گوید، و فرارویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند».
حتی در قیامت کسانی از شفاعت بهره ‏مند می گردند که در دنیا با ایمان به خدا و پذیرش ولایت اهل بیت علیه ‏ السلام و انجام کارهای شایسته خود را لایق برخورداری از شفاعت ساخته باشند. پس شفاعت نیز نتیجه ایمان و کارهای خیر انسان در دنیاست و زمینه آن در آخرت فراهم نمی گردد و هر کس باید در دنیا لیاقت و ظرفیت برخورداری از آن را فراهم آورده باشد. بنابراین، کافران نه مورد شفاعت قرار می گیرند و نه شفاعت کسی سودی به حالشان می بخشد: فَمَا تَنفَعُهُم شَفاعَهُ الشَّافِعینَ؛ (۹) «و شفاعت شفاعت گران آنها را سود نبخشد».

ضرورت استفاده از عمر برای سرای جاودانه آخرت

هیچ اندیشیده ایم که عمر ما در دنیا در برابر زندگی ابدی اخروی ما بسیار ناچیز است و ما اگر صد سال عمر کنیم و حتی اگر هزار سال در دنیا به سر بریم، این عمر در برابر عمر ابدی ما در آخرت، از یک چشم برهم زدن در عمر صد ساله نیز کمتر است. عمر ما در دنیا هرچند طولانی گردد باز محدود است و در برابر عمر نامحدود اخروی چیزی به شمار نمی آید. با این وصف، آیا سزاوار است که انسان در دنیا همه همت و تلاش خود را صرف استفاده از دنیا و لذت های آن کند و به امور اخروی خود نپردازد؟
ما باید باور کنیم که آخرت منزلگاه ابدی ماست و برای آن اصالت قائل شویم و دنیا را تابعی برای آخرت و مقدمه وصول به آن بدانیم و استفاده ما از دنیا برای تداوم حیات و در حدی باشد که توان و قدرت لازم برای عمل به وظایف و پیمودن مسیر آخرت را پیدا کنیم و توشه اصلی خود را برای زندگی ابدی خود ذخیره سازیم. نباید به مرحله کوتاه دنیا دل سپریم و همه توان خود را صرف آخرت کنیم و به بهره برداری های دنیوی خویش نیز رنگ الاهی ببخشیم و در اندیشه روزی باشیم که حتی عزیزترین کسان ما از ما می گریزند و ما را فراموش می‏ کنند و تنها اعمال صالحی که در دنیا انجام داده ایم به کار ما می آیند و باعث نجات ما از قهر الاهی می گردند: یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ‌ * وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ‌ * وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ‌؛(۱۰) «روزی که آدمی از برادرش، و از مادرش و پدرش، و از همسرش و پسرانش می گریزد».
عظمت روز قیامت و هول و هراس آن تا حدی است که برادری که در دنیا حاضر بود جانش را فدای او کند و فرزندانی که به آنان عشق می ‏ورزید و آسایش و راحتی خود را خرج آنها کرده برای تربیت و ترقی آنان زحمت فراوانی متحمل می شد، و حتی پدر و مادری که بیش از هر کسی به انسان توجه و محبت دارند، انسان را فراموش می کنند و هر کس سر در گریبان خود دارد و در اندیشه حساب الاهی و فرجامی است که خداوند برای او رقم خواهد زد.
اگر نیک بیندیشیم که ما در سفری طولانی گام می نهیم و مقصد ما سرایی ابدی است که هم نعمت ها و هم عذاب‏ های آن ابدی است و مقاماتی در آن سرا برای بهشتیان و صالحان معین گردیده که درک مراتب و فواصل آنها از ما ساخته نیست. حتی ما نمی توانیم تفاوت بین مقام سلمان و مقام ابوذر را درک کنیم، چه رسد که فاصله بین مقام رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیه السلام با مقام اصحاب و یارانشان را فهم و درک کنیم.
عظمت و فراخنای مقامات بهشتی تا به حدی است که ما اگر چندین برابر عمر می ‏کردیم و حتی اگر خداوند عمر حضرت نوح علیه السلام را به ما می داد و ما سراسر آن را صرف آخرت می کردیم، همه زحمات و تلاش ما در افق نازل‏ ترین درجات و مقامات بهشتی قرار نمی گرفت، چون اساساً زندگی دنیا با زندگی آخرت قابل مقایسه نیست. آن‏ گاه تصور کنیم کسانی که چشم به عالی ترین مقامات بهشت دارند و درصدد آن هستند که با اعمال و رفتار خود در دنیا، شایستگی دست ‏یابی به آن مقام را پیدا کنند چه حالی باید داشته باشند و تا چه حد باید افکارشان متمرکز و خالص برای خدا گردد؟ ما با این افکار مغشوش و پریشان که حتی در حال مناجات و دعا هم نمی توانیم فکرمان را از غیرخدا منصرف و تنها متوجه خدا گردانیم شایستگی برخورداری از نازل ‏ترین مقامات بهشتی را نداریم، چه رسد به عالی ترین و والاترین مقامات بهشتی که ویژه اولیای خاص خدا نظیر امیرمؤمنان علیه السلام است که همه افکار، حرکات و رفتارشان برای خداست و توجهاتشان در عالی ترین سطح متمرکز و خالص برای خداست و با وجود معرفت متعالی آنان به مقام پروردگار، ممکن نیست هیچ چیز خللی در توجه آنان به خدا ایجاد کند.

شکوه عبودیت و بندگی امیرمؤمنان علیه السلام به درگاه حق

پس از صلح امام حسن علیه السلام با معاویه که حکومت یک پارچه در اختیار معاویه و بنی امیه قرار گرفت، شیعیان مجبور بودند برای امور قضایی و مشکلاتی که دستگاه حکومت و کارگزاران معاویه برای آنان فراهم می آوردند به دربار معاویه مراجعه کنند. معاویه نیز از فرصت استفاده می کرد و در مجالس رسمی و در حضور اشراف و بزرگان به تحقیر شیعیان می‏ پرداخت و به پیروان علی علیه السلام می گفت که پس از سال‏ ها جنگیدن در رکاب علی علیه السلام چه به دست آوردید؟ اکنون بنگرید که حکومت و قدرت در دست ماست و شما ناچارید به ما مراجعه کنید و از ما بخواهید که به مشکلاتتان رسیدگی کنیم. در این مجالس گاهی معاویه از پیروان علی علیه السلام می‏ خواست که درباره حضرت سخن گویند تا بدین‏ وسیله داغ آنها را تازه کند و به نوعی آنان را تحقیر نماید. از جمله روزی ضراربن ضمره لیثی برای شکایت از کارگزاران معاویه نزد او رفت. معاویه از او خواست که علی علیه السلام را برای او توصیف کند. ضرار گفت: آن حضرت دارای شکوه و جلال بسیار و بس نیرومند بود. سخن حق می‏ گفت و بر اساس عدالت حکومت می کرد. علم از دل او می‏ جوشید و حکمت از زبانش سرازیر می گشت. از دنیا و شکوه آن وحشت داشت و با شب و تنهایی مأنوس بود. به خدا قسم او بسیار پند می گرفت و فراوان می اندیشید. دستانش را بر هم می نهاد و با خود سخن می گفت و به مناجات با پروردگار خود می ‏پرداخت. از لباس، زبر و خشن و از طعام، نان خشک و بدون خورشت را برمی گزید. به خدا قسم او در بین جمع چون یکی از ما بود و چون از او سوال می کردیم با آغوش باز نزد ما می آمد، اما هنگامی که نزد او بودیم از شدت هیبت او نمی توانستیم با او سخن گوییم و به جهت شکوه و عظمتش چشم بدو نمی دوختیم. وقتی تبسم می‏کرد، دندان‏ هایش چون ردیف منظم لؤلؤ ظاهر می گشت. اهل دیانت را نزد خود بار می داد و عزیز می داشت و به مساکین و فقرا محبت می ورزید و توانمند بدو طمع نداشت و ناتوان از عدالت او مأیوس نمی گشت. به خدا قسم، من خود شاهد بودم و با چشم ‏هایم او را در موقعیت هایی دیدم که پرده سیاه شب همه‏ جا گسترده بود و او در محراب عبادت ایستاده بود، در حالی که محاسن خویش به دست گرفته مانند مارگزیده به خود می ‏پیچید و اندوه گینانه می گریست و می‏ گفت:
یَا دُنیا! یَا دُنیا! إلَیک عَنِّی أ بِی تَعَرَّضتِ أَم إِلَیَّ تَشَوَّقتِ لا حَانَ حِینُک هَیهَاتَ! هَیهاتَ! غُرِّی غَیرِی، لا حاجَهَ لِی فِیک، قَد طَلَّقتُک ثَلاثاً لا رَجعَهَ فیهَا فَعَیشُک قَصیرٌ و خَطَرُک یَسیرٌ و أَمَلُک حَقیرٌ. آه مِن قِلَّهِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّریقِ وَ بُعدِ السَّفَرِ وَ عَظیمِ المَورِدِ؛ «ای دنیا، ای دنیا، آیا می ‏خواهی مرا به خود مشغول داری، یا شیفته من شده ای؟ هرگز مباد آن روز، من به تو نیازی ندارم و تو را سه طلاقه کردم تا بازگشتی نباشد. زندگانیت کوتاه است و آرزویت ناچیز. آه، آه از کمی توشه و دوری سفر و وحشت راه و سختی منزل».
در این هنگام اشک معاویه جاری و بر ریشش سرازیر شد و با آستین اشک چشم خود را پاک کرد، و اهل مجلس همگی به شدت گریستند. سپس معاویه گفت: به خدا قسم، علی علیه السلام چنان بود که توصیف کردی. ای ضرار، چگونه بر فقدان او صبر می کنی؟ ضرار گفت: بسان کسی صبر می کنم که فرزندش را بر روی سینه اش سر بریده اند و او نمی تواند ناله از دل خارج کند و حرارت قلب خویش را تسکین بخشد. سپس با چشم گریان از مجلس معاویه خارج شد.(۱۱)
آری! امیرمؤمنان علیه السلام که رشادت ها و جان فشانی های او باعث حفظ و پایداری اسلام گردید. کسی که از نوجوانی و سیزده سالگی به اسلام گروید و تا پایان عمر در راه اسلام و توحید ثابت‏ قدم ماند. کسی که ضربت شمشیر او که بر فرق عمرو بن عبدود فرود آمد از عبادت جن و انس برتر بود. کسی که پیوسته به عبادت خدا مشغول بود و حتی هنگامی که کار می کرد و به کشاورزی و کار در مزرعه می‏ پرداخت ذکر خدا بر لب داشت و هر شبانه روز هزار رکعت نماز به جای می آورد. کسی که در خدمت به مردم و دستگیری از فقرا و نیازمندان سرآمد مردمان بود و باغستان ها و نخلستان های فراوانی احداث کرد و با دست خود حدود سی و شش چاه حفر کرد و همه را وقف مردم کرد و بالاخره کسی که عمرش در راه خدا صرف گردید و لحظه ای از یاد خدا غافل نگشت، توشه خود را اندک می شمارد و چنین می نماید که چیزی برای عرضه به پیشگاه خدا در اختیار ندارد. امام سجاد علیه السلام نیز که خلف صالح آن امام عزیز است، توشه خود را اندک می شمارد و با توکل به خدا چشم به لطف و عنایت بی کران معبود دوخته است و امید به لطف بی کران خداوند را امان از عذاب و قهر الاهی می شمرد.

پی نوشت ها :

۱٫ کهف(۱۸)، ۲۳-۲۴٫
۲٫ یونس(۱۰)، ۹۲٫
۳٫ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۳٫
۴٫ همان، خطبه ۱۱۳٫
۵٫ شیخ مفید، امالی، ترجمه حسین استاد ولی، ص ۵۵٫
۶٫ محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج۱۲، باب ۱۵، ص ۲۳۰، ح۶٫
۷٫ نهج البلاغه، خ ۴۲٫
۸٫ مؤمنون(۲۳)، ۹۹، ۱۰۰٫
۹٫ مدثر(۷۴)، ۴۸٫
۱۰٫ عبس(۸۰)، ۳۴-۳۶٫
۱۱٫ دیلمی، ارشاد القلوب، ص ۱۹۴٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

شرح مناجات الشاکرین (۴)

موانع شکرگزاری از نعمت ها در کلام امام سجاد علیه السلام

شکر نعمت امری فطری است و وقتی نعمتی در اختیار انسان قرار می گیرد و انسان بدان توجه می یابد، فطرتاً درصدد شکر آن نعمت و سپاس گزاری از منعم برمی آید. البته باید در نظر داشت که توان شکرگزاری از همه نعمت های خدا در ما فراهم نیست و بی کرانگی نعمت های الاهی باعث گردیده که فرصت شکرگزاری همه آنها برای ما میسور نگردد و شرایط زندگی هم، چنین مجالی را به ما نمی دهد. گذشته از آن، موانعی ما را از شکر نعمت های خداوند باز می دارد و برای اینکه توفیق شکرگزاری در ما پدید آید باید آن موانع را بشناسیم و در حد توان درصدد رفع آنها بکوشیم. در این باره امام سجاد علیه‏السلام در فراز اول مناجات شاکرین می فرمایند:
اِلهی اَذهَلَنی عَن اِقامَه شُکرِک تَتابُعُ طَولِک، وَ اعجَزَنی عَن اِحصآءِ ثَنآئِک فَیضُ فَضلِک، وَشَغَلَنی عَن ذِکرِ مَحامِدِک تَرادُفُ عَوآئِدِک، وَ اَعیانی عَن نَشرِ عَوارِفِک تَوالی اَیادیک، وَ هذا مَقامُ مَنِ اعترَفَ بِسُبوغِ النَّعمآءِ وقابَلَها بِالتَّقصیرِ وَ شَهِدَ عَلی نَفسِهِ بِالاهمالِ وَالتَّضییعِ؛ «خدایا، بخشش پی درپی تو مرا از انجام وظیفه شکرگزاری غافل ساخت و ریزش مدام فضلت مرا از شمارش ستایشت عاجز گردانید و عطای پیوسته ات مرا از ذکر اوصاف ستودنی جمالت بازداشته و مرحمت های پیاپی ات مرا از نشر و بیان ستودگی هایت ناتوان ساخته است، و این مقام کسی است که به نعمت های بی شمار تو معترف است و به ناسپاسی و کوتاهی در شکرگزاری از آنها پرداخته است و بر خود گواهی می دهد که به اهمال و تضییع نعمت هایت پرداخته است».

۱. ریزش مدام نعمت ها و برکات

حضرت اولین عامل غفلت از شکرگزاری از نعمت های خدا را، از پی هم آمدن و ریزش مدام نعمت های الاهی معرفی می کنند. یعنی وقتی انسان در معرض بهره‏مندی از نعمت های خدا قرار گرفت و آن نعمت ها او را به خود جلب کرد و درصدد رفع نیازمندی های خود برآمد، توجه او از خالق نعمت ها منصرف گشته و به تأمین نیازها و لذت بردن از نعمت هایی که در اختیار او قرار گرفته معطوف می گردد. اکنون که بنده درباره شکرگزاری از نعمت های خداوند سخن می گویم و به تناسب موضوع بحث، به پاره ای از نعمت های خداوند توجه می یابم که چه بسا در شرایط دیگر از آنها غافل بودم. یکی از آن نعمت ها این مکانی است که در آن از معارف الاهی سخن می گوییم و همچنین این مجلس و محضر شما عزیزان، نعمت خداست و نیز آنچه ما از اساتیدمان فرا گرفته ایم و نیز آنچه از آیات و روایات و کتاب ‏های علما فرا گرفته ایم نعمت های بزرگ خدا هستند. وسایل صوتی که صدای مرا به گوش شما می رساند نیز نعمت خداست. همچنین فکر، حافظه و زبانی که با آن سخن می گویم نعمت های خدا هستند که ما اغلب از آنها غافل هستیم و توجهی به آنها نداریم و درنتیجه، درصدد شکرگزاری از آنها برنمی آییم. بی تردید آن بخش از نعمت ها که جاذبه قوی دارند بیشتر انسان را از توجه به خداوند و تشکر از او غافل می سازند. مثلاً انسان گرسنه وقتی غذای لذیذ در اختیار او قرار می گیرد، چنان با ولع و حرص به خوردن آن غذا می پردازد که فراموش می کند آن غذا نعمت خداست و باید شکر آن را به جا آورد و صرفاً درصدد تأمین غریزه و نیاز گرسنگی خود برمی آید. یا وقتی غریزه شهوت بر انسان غالب می گردد و درصدد ارضای آن برمی‏آید، فراموش می کند که آن غریزه و وسایل ارضای آن، نعمت خداست و به علاوه از سایر نعمت های الاهی نیز غافل می گردد و صرفاً در پی نیاز جنسی خود برمی آید و چه بسا در آن حال، از استفاده صحیح و مشروع از آن غریزه نیز غافل گردد و درصدد استفاده حرام و نامشروع از آن نعمت خدا برآید و نعمت خدا را به نقمت و ننگ و عار تبدیل سازد.
پس یکی از عوامل اساسی که ما را از شناخت و توجه به نعمت های خدا باز می دارد و در نتیجه مانع شکرگزاری خدا می گردد، نعمت های خداست که به وفور در اختیار انسان قرار گرفته است و به تعبیر امام سجاد علیه السلام در این مناجات، «توالی و تتابع نعمت ها»؛ یعنی از پی هم آمدن و ریزش مدام نعمت‏ هاست. چه آنکه همه آنچه در اختیار انسان قرار گرفته و به وسیله آنها نیازهای ما برطرف می گردد، نعمت های خداست و هدف خداوند از بخشش آنها، تسهیل و تأمین بستر تکامل و تعالی انسان است؛ چون با استفاده به جا و صحیح از نعمت های الاهی غایت اساسی آفرینش انسان که رسیدن به کمال و تعالی و قرب الاهی است تأمین می گردد، اما ناسپاسی و غفلت موجب سوء استفاده از نعمت های الاهی می شود و درنتیجه هدف و غایت آن نعمت ها تأمین نمی گردد و انسان به انحطاط و حضیض حیوانیت ‏و لذت ‏پرستی و هوا پرستی مبتلا می شود.
پر واضح است که توالی و از پی هم آمدن نعمت ها ناشی از فضل و بخشش بی کران الاهی است و نقص به شمار نمی آید. نقص و اشکال متوجه ماست که با بهره ‏مندی از هر نعمتی از توجه به سایر نعمت ها و نیز از خداوند که آن نعمت ها را در اختیارمان قرار داده، غافل می گردیم و نمی توانیم به توجه خود گسترش و وسعت بخشیم تا علاوه بر توجه به یک نعمت، نظر و توجهمان به سایر نعمت ها و به خصوص به خداوند نیز معطوف گردد و درنتیجه درصدد شکرگزاری از او برآییم. پس بایسته است که با تمرین و آموزش ‏های دینی و معنوی درصدد رفع این نقیصه برآییم. برای رفع این نقیصه و توجه یافتن انسان به منعمی که پیوسته نعمت هایش را در اختیار ما می نهد آدابی در شرع مقدس وارد شده که رعایت آنها به هنگام استفاده از نعمت های الاهی، انگیزه شکرگزاری و توجه به خداوند را در انسان پدید می آورد. یکی از آن آداب این است که انسان قبل از خوردن غذا بسم الله الرحمن الرحیم بگوید و یا در اثنای خوردن غذا و پس از دست کشیدن از آن الحمد لله بگوید. یا اینکه در دعای وضو به هنگام مشاهده آب می خوانیم: اَلحَمدُ لله الَّذی جَعلَ المآءَ طَهوراً، وَ لَم یَجعَلهُ نَجِساً. توجه به این آداب و مستحبات و تکرار آنها باعث توجه بیشتر به نعمت های خدا و استفاده صحیح از آنها و شکرگزاری از خداوند می گردد.

۲. بی شماری نعمت های خدا

عامل دومی که باعث غفلت از شکرگزاری از نعمت های خدا می گردد و در مناجات حضرت از آن یاد شده است، بیرون از شمار بودن نعمت های خدا و جوشش مدام آنهاست. بی‏حد بودن نعمت های الاهی انسان را از شمارش آنها عاجز ساخته است و درنتیجه، عدم توجه به آن نعمت های نامحدود باعث غفلت انسان از آنها و عدم امکان شکرگزاری همه آنها می گردد. واژه «فیض» که در آموزه های دینی فراوان به کار رفته و ما به تعابیری چون «فیض الاهی» و یا «فیاضیت خداوند» زیاد برخورد می کنیم، به معنای سرازیر شدن و سررفتن است و «فاض الماء» به معنای سرریز شدن آب از ظرف است. کاربرد این واژه در دایره مادیات و محسوسات به معنای جوشش از درون، سرریز شدن و سررفتن است. و از این روی، وقتی اشک فراوان از چشم سرازیر می شود، گفته می شود: «فاضت العین» و یا در قرآن در ارتباط با مسیحیان مؤمن که با شنیدن دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله به ایشان ایمان آوردند، می خوانیم:
وَ اِذا سَمِعُوا مَا اُنزِلَ إلَی الرَّسولِ تَرَی اَعیُنَهُم تَفیضُ مِنَ الدَّمعِ ممَّا عَرفُوا مِنَ الحَقِّ یَقولونَ رَبَّنا آمَنّا فَاکتُبنا مَعَ الشّاهِدین؛ (۱) «و چون آنچه را بر پیامبر فرو آمده بشنوند می ‏بینی که دیدگانشان از آنچه از حق شناخته اند اشک می ‏بارد، گویند: پروردگارا، ایمان آوردیم پس [نام] ما را با گواهی دهندگان [به حق، یعنی با نام دیگر مؤمنان] بنویس».
اما در کاربرد واژه «فیض» درباره خدا و به عنوان نمونه، در این جمله که «عالم فیض خداست» به هیچ‏ وجه معنای مادی آن اراده نشده و آن تعبیر به این معنا نیست که از درون خدا چیزی سرریز می شود و اساساً ما وقتی می خواهیم مفاهیم و صفاتی را که از مادیات انتزاع شده اند به خداوند نسبت دهیم، حیثیت های مادی را از آنها تجرید می کنیم و برداشتی صرفاً معنوی و مجرد از آنها داریم. مثلاً واژه «علیّ» که از «علو» به معنای بلندی گرفته شده وقتی درباره خداوند به کار می رود، معنای والایی و علو مادی از آن تجرید می شود و معنای علو معنوی خداوند را افاده می کند. یا اینکه واژه «عظیم» از «عظم، به معنای استخوانی‏» گرفته شده و در این کاربرد، به حیوانی که بزرگ و دارای استخوان های بزرگ باشد، عظیم گفته می شود. اما وقتی این واژه درباره خداوند به کار می رود، به هیچ‏ وجه معنای مادی آن لحاظ نمی شود، چون خداوند مجرد است و دارای جسم نمی‏ باشد، و از آن عظمت و شکوه معنوی اراده می گردد. همچنین «صانع» به صنعتگری گفته می شود که با ترکیب مواد و ایجاد تغییرات در آنها وسیله ای می سازد و مسلماً این معنا در کاربرد آن درباره خداوند منظور نیست و کاربرد آن درباره خداوند بدین معناست که خداوند اشیا را از کتم عدم خارج ساخت و لباس وجود و هستی به آنها پوشاند. از این روست که وقتی متکلمان این صفات و مفاهیم مشترک را درباره خداوند به کار می‏ برند، می کوشند که آمیزه ها و شائبه های جسمانی را از آنها خارج و تجرید کنند، مثلاً می گویند: اللهُ عالمٌ لا کَعِلمُنا یا هُو قادرٌ لا کَقُدرَتِنا.
روشن شد که یکی از عوامل غفلت از نعمت های الاهی و عدم شکر آنها، بی شمار بودن آنهاست و ریزش مدام و انبوه نعمت های الاهی باعث گردیده که انسان از شناخت آنها عاجز بماند و نتواند آنها را احصا کند؛ از این روی خداوند فرمود: وَ آتاکم مِّن کلِّ مَا سَألتُمُوهُ وَ إن تَعُدُّوا نِعمَتَ الله لا تُحصوهَا إنَّ الانسانَ لَظلومٌ کفَّارٌ؛(۲) «و از هرچه خواستید به شما داد، و اگر [بخواهید ]نعمت خدا را بشمرید آن را شمار نتوانید کرد؛ به راستی آدمی ستمگر و ناسپاس است».
در آیه دیگر می فرماید:
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُمْ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَهً وَ بَاطِنَهً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاَ هُدًى وَ لاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ؛ (۳) «آیا ندیده اید که خدا آنچه را در آسمان ها و آنچه را در زمین است مسخر شما ساخته و نعمت های آشکار و نهان خویش را بر شما گسترده و فراوان کرده است؟ و برخی از مردم درباره خدا بی [آنکه] دانش و رهنمود و کتابی روشن [داشته باشند] به مجادله برمی خیزد».
ما هر قدر درصدد شناسایی نعمت های خداوند برآییم، بخش اندکی از آنها را مورد شناسایی قرار می دهیم. تازه شناخت ما به آن بخش از نعمت ها نیز ناقص خواهد بود و به هیچ ‏وجه نمی توانیم همه نعمت هایی که خداوند در پیرامون ما قرار داده و همچنین امکانات و نعمت هایی را که در بدن و وجود ما قرار داده بشناسیم و در نتیجه شکر آن نعمت های بی کران از ما ساخته نیست و ما در مقام شکر می توانیم از بخشی از نعمت های خدا که مورد شناسایی ما قرار گرفته، آن هم به نحو ناقص، شکرگزاری کنیم و از به جا آوردن حق شکرگزاری از یک نعمت نیز عاجزیم. بایسته است که در راستای شکرگزاری از نعمت‏ هایی که امکان شناسایی آنها برای ما فراهم است، از علوم مربوطه استفاده کنیم و حتی ‏الامکان شناخت فعالیت های فیزیولوژیک بدن و فعالیت های اندام و تعاملات آنها با یکدیگر و فعالیت های روحی و روانی انسان و نیز شناخت ویژگی ها و خواص پاره ای از نعمت هایی را که مورد استفاده ما قرار می گیرد برای خود فراهم سازیم. درنظر داشته باشیم که دفع بلاها و حوادث ناگوار و فرشتگانی که خداوند آنان را مأمور کرده که از ما محافظت کنند نیز از نعمت های الاهی به شمار می‏ روند که ما کمتر به آنها توجه داریم و بابت آنها از خداوند تشکر نمی کنیم و حضرات ائمه معصومین علیهم السلام در بسیاری از دعاها از جمله، در دعای جوشن صغیر، دعای افتتاح و دعای ابوحمزه ثمالی ما را به بلاهایی که خداوند از ما دفع کرده است توجه داده اند.

ضرورت توجه ویژه به نعمت های معنوی و شکرگزاری آنها

شایسته است که ما با فراغت بال و در محیطی آرام، لختی به تفکر درباره نعمت های خداوند بپردازیم و فهرستی از نعمت های خداوند تهیه کنیم و پیوسته در هر فرصتی که به هریک از آنها توجه یافتیم به حمد و سپاس خداوند بپردازیم. در این صورت ما ادب بندگی و شکرگزاری از معبود را به جا آورده ایم و اندکی از نعمت های خدا را پاس داشته ایم. چنان که وقتی کسی به ما خدمت می کند و کاری برای ما انجام می دهد، ما خود را موظف می دانیم که از او تشکر کنیم و گاهی برای کاری که کسی برای ما انجام می دهد، چندین بار و در هر فرصتی که او را ملاقات می کنیم به تشکر و اظهار شرمندگی از او می پردازیم. با این تفاوت که آنچه دیگران در اختیار ما می گذارند از نظر کمی و کیفی محدود است، اما نعمت های خداوند حدی ندارد و امکان شکرگزاری از همه آنها و حتی ادای حق سپاس از یکی از آنها برای ما فراهم نیست، به خصوص نعمت های معنوی نظیر نعمت ایمان و دین که قابل ارزیابی نیستند و ما نمی توانیم به اهمیت و ارزش آنها واقف گردیم. در روایتی درباره سرمایه عظیم ولایت ائمه اطهار علیهم السلام آمده است:
عَن مُوسَی بنِ جَعفَر علیه السلام قَالَ إن رَجُلاً جَاءَ إلَی سَیِّدنَا الصّادقِ علیه السلام فَشَکا إلَیهِ الفَقرَ، فَقالَ: لَیسَ الأمرُ کمَا ذَکرتَ و مَا أعرِفُک فَقیراً. قَالَ: و اللهِ یا سَیِّدی مَا استَبَنتَ، وَ ذَکر مِنَ الفَقرِ قِطعَهً و الصّادقُ علیه السلام یُکذِّبُه إلی أن قَالَ: خَبِّرنی لَو أُعطِیتَ بِالبَراءَه مِنّا مائَهَ دینارٍ کنتَ تَأخُذُ؟ قَالَ: لا، إلی اَن ذَکرَ ألوفَ دَنانیرَ، وَالرَّجلُ یَحلِفُ أنَّهُ لا یَفعَلُ، فَقالَ: لَه مَن مَعهُ سِلعَهٌ یُعطَی هَذَا المَالَ لا یَبیعُهَا، هُوَ فَقیرٌ؟؛(۴)«امام موسی ‏بن جعفر علیه السلام فرمودند: مردی نزد آقای ما، امام صادق علیه السلام آمد و نزد ایشان از فقر شکایت کرد، حضرت فرمودند: مطلب چنان نیست که تو می گویی و من تو را فقیر نمی دانم. او گفت: ای آقای من، به خدا قسم، به حال من واقف نشده ای و شمه ای از فقر خود را باز گفت و امام صادق علیه السلام تکذیب کردند، تا اینکه به او فرمودند: به من بگو اگر صد دینار طلا به تو دهند تا از ما بیزاری جویی می گیری؟ گفت: نه، حضرت تا هزاران دینار (در مقابل برائت و بیزاری از اهل بیت علیهم السلام) فرمودند و آن مرد سوگند خورد که نه. حضرت فرمودند: آیا کسی که متاعی دارد که با این همه پول نمی فروشد فقیر است؟»
به هر حال نعمت های معنوی، چون نعمت اسلام، تشیع، ولایت اهل بیت، معرفت خدا، معرفت اهل بیت و امام حسین و امام زمان علیهم السلام بسیار باارزش‏ تر از نعمت های مادی هستند و با هیچ مقیاسی قابل سنجش و ارزش گذاری نیستند و درک این نعمت ها از عهده ما خارج است و ما ناچاریم که در پیشگاه خداوند اعتراف کنیم که از شکر این نعمت های بزرگ عاجزیم و بر اساس برخی از روایات اعتراف به عجز از شکرگزاری نعمت های خداوند، خود شکر نعمت محسوب می گردد و از جمله امام صادق علیه‏السلام می فرمایند:
وَتمامُ الشُّکرِ اعترَافُ لِسانِ السِّرِّ خَاضِعاً لله تَعالَى بِالعَجزِ عَن بُلوغِ أدنَى شُکرِهِ، لأنَّ التَّوفیقَ لِلشُّکر نِعمَهٌ حادِثَهٌ یَجِبُ الشُّکرُ عَلَیها، وَ هِیَ أعظَمُ قَدراً وَ اعزُّ وُجوداً مِنَ النِّعمَه الَّتی مِن أجلِها وُفِّقتَ لَهُ، فَیَلزَمُک عَلَى کلِّ شُکرٍ شُکرٌ أعظمُ مِنهُ إلى مَا لا نِهایَهَ لَهُ مُستَغرِقاً فِی نِعمَتهِ، قاصراً عاجزاً عَن دَرک غایَه شُکرِه؛(۵)«و شکر تمام و کامل این است که زبان دل و با خضوع در پیشگاه خداوند به عجز از انجام کوچک ترین شکر اعتراف کند، چه آنکه موفقیت در انجام شکر و سپاس خود نعمت تازه ای است که شکر آن لازم است و این موفقیت باارزش‏تر و پرقیمت تر از آن نعمتی است که موفق به شکر آن شده ‏ای پس برای هر شکری شکری برتر از آن بایدت تا بی نهایت که انسان شکرگزار غرق در نعمت حق است و از رسیدن به غایت و نهایت شکر، قاصر و عاجز است».

قصور و کوتاهی انسان در شکرگزاری از خدا

حضرت در پایان فراز مزبور از مناجات خود به ریزش پیوسته نعمت ها و فراوانی آنها و عجز از شکرگزاری و نیز کوتاهی در قدردانی و شکر آنها اعتراف می کنند. از آن روی که نعمت های خدا بی شمار است و همه جن و انس نمی توانند آنها را بشمارند، انسان قاصر و عاجز از ادای شکر آنهاست؛ اما از آن روی که توجه به نعمتی و تلاش در بهره ‏مندی از آن او را از توجه به خداوند غافل می سازد و در نتیجه نمی کوشد که در حد توان، سپاس خدای را به جا آورد، مقصر است. چرا که نباید توجه به برخی نعمت ها انسان را از سایر نعمت ها و نیز از خداوندی که آن نعمت ها را در اختیار انسان نهاده است غافل سازد و انسان در هر حال باید توجه اصلی خود را معطوف به خداوند کند و هیچ چیز او را از یاد خدا باز ندارد و در مقام بهره برداری از هر نعمتی، اول رو به سوی خداوند آورد و به پاس آن نعمت از خداوند شکرگزاری کند. آن گاه حضرت بر نفس خود که به اهمال و تضییع نعمت ها پرداخته شهادت می دهند. ما اگر در خویش بنگریم، درمی یابیم که در طول عمر و پیوسته از نعمت های بزرگ خدا برخوردار بودیم و قدر آنها را نشناختیم و استفاده بایسته و حتی گاهی استفاده صحیح از آنها نبردیم. کیست که از جوانی و سلامتی، این دو نعمت بزرگ خدا استفاده شایسته و بایسته برده باشد؟ پس ما علاوه بر آنکه احاطه به همه نعمت‏ های خدا نداریم و نمی توانیم همه نعمت هایی را که خداوند در اختیارمان نهاده بشناسیم و در نتیجه از شکر همه آنها عاجزیم، از انجام سپاس و شکری که از عهده‏ مان ساخته است نیز کوتاهی می کنیم.
حضرت در ادامه مناجات می فرمایند:
وَانتَ الرَّؤفُ الرَّحیمُ البَّرُ الکریمُ، الَّذی لا یُخیِّبُ قاصِدیهِ، وَلا یَطرُدُ عَن فِنآئِهِ آمِلیهِ، بِساحَتِک تَحطُّ رِحالُ الرّاجینَ، وَ بِعَرصَتِک تَقِفُ آمالُ المُستَرفِدین، فَلا تُقابِل آمالَنا بِالتَّخییبِ وَالأیاس، ولا تُلبِسنا سِربالَ القُنُوطِ وَالإبلاسِ؛ «و تو بسیار با رأفت و مهربان و با کرم و احسانی که هرکس را رو به تو آرد محروم نمی سازی و امیدواران به خویش را از درگاه خود دور نمی گردانی. به ساحت قدس تو امیدواران بار می‏ افکنند و آرزوهای بخشش ‏خواهان و کمک‏ جویان در پیشگاه تو بار بسته اند. پس امیدهای ما به خود را با نومیدی و یأس مواجه مگردان و جامه نومیدی و سرافکندی به ما مپوشان».
«فناء»، «ساحت» و «عرصه» به معنای پیشگاه است و برای هرکدام از آنها در فارسی واژه مستقلی وجود ندارد. تعبیر بساحتک تحط رحال الراجین کنایی است و این تعبیر در اصل برای توقف مسافران و کاروان ها در محلی که بدان منظور فراهم شده به کار می رود و «محط الرحال» به بارانداز و محلی گفته می شود که کاروانیان در آنجا توقف می کنند و باروبنه های خود را در آنجا قرار می دهند و در فراز مزبور از مناجات، کنایه از پناه آوردن امیدواران به ساحت قدس ربوبی و آستان مهر و رأفت الاهی که یگانه پناهگاه بندگان است می ‏باشد.
سپس حضرت می فرمایند: «اِلاهی تَصاغَرَ عندَ تَعاظُمِ الاِئک شُکری، وَتضآئَلَ فی جَنبِ اِکرامِک ایَّای ثَنآئی وَ نَشری؛ «خدایا، شکر و سپاس من در برابر نعمت های بزرگ تو بسیار ناچیز است و ثناگویی و بازگویی نعمت هایت در مقابل اکرام و عنایتت به من بی‏ مقدار می‏ باشد».
انسان در برابر خدمتی که به او شده و نعمتی که در اختیارش قرار گرفته باید بکوشد که شکر و سپاس درخور انجام دهد و درصدد جبران لطف و مرحمتی که در حق او شده برآید. مثلاً اگر کسی خانه ای را با تمام وسایل و امکانات در اختیار انسان قرار دهد و حتی سندش را به نام او بزند، اگر دریافت کننده این هدیه بزرگ به گفتن «متشکرم» بسنده کند، شکر آن نعمت و هدیه بزرگ را به جا نیاورده است. وی در مقام تشکر و سپاس باید رفتار و خدمتی متناسب با آنچه در اختیارش قرار گرفته انجام دهد و اگر امکان جبران آن خدمت بزرگ برایش فراهم نیست، سخنانی حاکی از سپاسگزاری و حق ‏شناسی و تلاش برای جبران آن خدمت بزرگ بر زبان جاری سازد و اظهار محبت و شرمساری کند تا حق لطفی که به او شده انجام داده باشد. اما پر واضح است که ما نمی توانیم شکر بایسته و شایسته نعمت های خداوند را انجام دهیم و شکر ما هر چند از نظر کمیت و کیفیت زیاد به چشم آید، در برابر نعمت های الاهی بسیار حقیر و ناچیز است. حتی قدردانی و شکر نعمت هایی که به ظاهر به چشم نمی آیند و در مقایسه با سایر نعمت ها کوچک جلوه می کنند از ما برنمی آید و به هیچ ‏وجه نمی توانیم قدر و ارزش آنها را بشناسیم. به عنوان نمونه یکی از نعمت های خدا که به ندرت ما به آن توجه می یابیم، تارهای صوتی است که خداوند در حنجره ما قرار داده و امکان سخن گفتن را برای ما تسهیل می سازند. حال اگر به هر دلیلی این تارهای صوتی آسیب ببینند، انسان نمی تواند به وضوح سخن گوید و تنها صداهای ناموزون و نامفهوم از دهان انسان خارج می شود و در نتیجه ارتباط کلامی انسان با دیگران برقرار نمی گردد. آن گاه هرکسی که تارهای صوتی اش آسیب دیده در حد وسع و توان مالی اش درصدد رفع آن ناراحتی برمی آید و برای مداوا و در صورت لزوم برای جراحی حنجره خود اقدامات لازم را انجام می دهد و گاه چندین بیمارستان عوض می کند و چندین میلیون تومان خرج می کند. حتی اگر از امکانات پزشکی و دانش پزشکی داخل کشور نتیجه نگرفت، اگر از سرمایه مالی مناسبی برخوردار باشد، برای ادامه معالجه به خارج سفر می کند و بدان امید که سلامتی خود را باز یابد و مشکل تارهای صوتی او مرتفع گردد، هر قدر که بتواند خرج معالجات خود می کند. اکنون که خداوند چنین نعمتی را رایگان در اختیار ما نهاده، ما باید بنگریم که چه وظیفه ای در قبال آن داریم. آیا سزاوار است که از این نعمت الاهی سوء استفاده کنیم و مثلاً به پدر و مادر خود دشنام دهیم و با آنها تندی کنیم؟ آیا سزاوار است که دروغ بگوییم و تهمت بزنیم و غیبت کنیم و حرف های لغو و بیهوده بر زبان جاری سازیم؟

پی نوشت ها :

۱. مائده (۵)،۸۳.
۲. ابراهیم(۱۴)،۳۴.
۳. لقمان(۳۱)،۲۰.
۴. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۶۷، باب ۷، ص ۱۴۷، ح ۱.
۵. همان، ج ۷۱، ب ۶۱، ص ۵۲، ح ۷۷.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

شاگردان امام محمد باقر (ع)

شاگردان امام محمد باقر (ع)
احمد ترابى
خاندان رسالت و اهل بيت رسول الله (ص)، از آن جا كه به گواهى قطعى وانكار ناپذير پيامبر اسلام (ص)، عدل و همپا و هماواى قرآنند با حقيقت، محتوا و پيام قرآن، همگونى و سنخيت دارند.
حديث ثقلين از جمله احاديث مهم مورد پذيرش اهل سنت و اماميه است.
در اين حديث، رسول خدا، ثمره تلاشهاى طاقت فرساى خود در مسير ايفاى رسالت و هدايت خلق را، در دو يادگار گرانبها كه پس از خود برجا گذاشته خلاصه كرده و گفته است: من دو شي‏ء گرانبها در ميان شما باقى مى‏گذارم: قرآن و اهل بيتم را، اين دو هرگز از يكديگر جدا نشوند تا در قيامت بر حوض كوثر، بر من وارد شوند… (1)
با توجه به مقام معنوى و الهى پيامبر (ص) كه كمترين خود خواهى و هوا و هوس در او راه نداشته و آنچه او مى‏گفته در حقيقت مورد تأييد خداوند بوده و رأى و سخنى جز به اشاره و تأييد وحى اظهار نمى‏داشته است، (2) مى‏توان بيقين اقرار كرد كه پيامبر (ص)، خاندانش را بر اساس ملاحظات خويشاوندى و روابط نسبى و علايق مادى بشرى، در كنار قرآن، بزرگترين معجزه خويش ننهاده است، بلكه قرين ساختن اهل بيت، با پيام وحى، از آن جهت بوده كه ميان آن دو هماهنگى و سنخيت وجود داشته است .
اگر خداوند قرآن را بدور از كمترين ضعف و كاستى و كجى و نادرستى فرو فرستاده، (3) اهل بيت را نيز از هر انحراف و گناه، پاك گردانيده و مصونيت بخشيده است. (4)
اگر قرآن، داراى حقايقى اصولى و محكم و نيز مسايلى متشابه (5) است كه براى‏فهم آنها بايد به منبعى الهى و آگاه به رموز وحى مراجعه كرد، اهل بيت، همان آگاهان و عالمانى هستند كه مفسر قرآن و مبين احكام و پيامهاى آنند. (6)
هر چند آيات قرآن، روشن و روشنگر است، ولى معناى روشنى مفاهيم قرآن، اين نيست كه تمامى مطالب و مفاهيم آن براى همه انديشه‏ها آشكار و بى‏نياز از توضيح باشد، چه، خداوند به پيامبر (ص) فرمان داده تا آيات وحى را براى مردم توضيح و تبيين كند. (7)
با اين بيان، اهل بيت از آن جهت، قرين قرآن و جدايى ناپذير از آن معرفى شده‏اند كه پس از رسول خدا (ص) به تبيين مفاهيم وحى و حقايق قرآن، براى توده‏ها بپردازند و اين توان و شايستگى در همه اهل بيت رسالت (معصومين عليهم السلام) بوده است.چنانكه على (ع) به سينه‏اش اشاره مى‏كرد و مى‏گفت: در اينجا دانشهاى فراوانى است كه كاش شاگردان شايسته‏اى مى‏يافتم و اين حقايق را بدانها مى‏آموختم. (8)
آن چه پس از وفات رسول اسلام (ص) براى جامعه اسلامى و خاندان پيامبر (ص)، رخ نمود هرگز به آنان، مجال نداد تا آن گونه كه مى‏خواستند و مى‏بايست، به نشر معارف قرآنى بپردازند .
جريانهاى سياسى حاكم بر جامعه، پس از رحلت رسول خدا (ص)، سبب تفكيك قرآن از عترت در باور و انديشه بخش عظيمى از مردم شد.قرآن بظاهر محور نظام دستورى دين و حكومت گرديد، ولى چون نيازمند مفسر و مبين بود، باعث شد تا ميدان تفسير و تأويل بشدت گسترش يابد و چهره‏هايى در محافل علمى و دينى مطرح شدند كه هرگز آيه‏اى در تطهير آنان نازل نشده و سفارشى از ناحيه رسول خدا در تمسك به آنان نرسيده بود.از سوى ديگر، كسانى چون على بن ابى طالب (ع) كه با صداى رسا فرياد بر مى‏آورد:
سلونى قبل از تفقدونى،
يعنى هر چه مى‏خواهيد از من بپرسيد، قبل از اين كه مرا از دست بدهيد، مهجور وناشناخته ماندند.
حسن بن على (ع)، از سوى حكومت معاويه، تحت شديدترين فشارهاى روحى و اجتماعى قرار داشت و هرگز به او فرصت نشر معارف واقعى داده نشد.
حسين بن على (ع) تحت فشار قرار گرفت كه حكومت ضد دينى و ضد بشرى يزيد را بپذيرد و از آنجا كه پذيرش حكومت وى را مايه نابودى اساس شريعت مى‏دانست، از آن اجتناب كرد و در اين راه به شهادت رسيد.
بنى اميه بر جان و مال و ناموس و دين مردم مسلط شدند.و زمينه چنان شد كه فردى چون زين العابدين ناگزير، معارف حقه را در قالب دعا و نيايش اظهار مى‏كرد.در اين ميان، در عصر امام باقر (ع)، شرايط سياسى جامعه به گونه‏اى تغيير يافت كه آن حضرت توانست، مجمعى علمى تشكيل داده، به تعليم و تربيت مردانى دانشمند و متعهد به ارزشهاى شريعت بپردازد.
اين است كه وقتى صفحات تاريخ صدر اسلام مرور شود، در زندگى علمى امام باقر (ع) نام بسيارى از شاگردان آن حضرت و شخصيتهاى ممتاز علمى جهان اسلام جلب نظر مى‏كند.
با اين همه، نبايد تصور كرد كه امام باقر (ع) آسوده و ايمن از محدوديتها و ممنوعيتهايى بوده است كه حكومتها براى اهل بيت (ع) فراهم مى‏آورده‏اند، بلكه بى‏ترديد، جو حاكم بر زندگى امام باقر (ع) به شدت جو تقيه بوده است، زيرا با فرهنگ خاصى كه در نتيجه حكومتهاى ناصالح بر جامعه حاكم شده بود، كنار نهادن تقيه به منزله دست كشيدن از فعاليت علمى و دور ماندن از ترويج معارف اصولى دين بشمار مى‏رفت.
بارى، شرايط زمان، براى امام باقر (ع) و نيز امام صادق (ع) زمينه‏اى را فراهم آورد كه ساير ائمه (ع) هرگز برايشان آماده نشد.آن شرايط مساعد، معلول سستى پايه‏هاى حكومت امويان بود.بحرانهاى درونى نظام سياسى در آن عصر، به حاكمان مجال نمى‏داد تا بر خاندان رسالت مانند حاكمان پيشين، فشار آورند و ايشان را منزوى سازند.بى‏ترديد اگر همين زمينه براى هر يك از امامان (ع) فراهم مى‏آمد، آنان قادر به تأسيس حوزه‏هاى بزرگ درسى بودند و عالمان و فقيهان بيشترى را پرورش مى‏دادند.اين زمينه مساعد، سبب شد تا امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بيشترين آراى فقهى، تفسيرى و اخلاقى را در كتب فقهى و حديثى از خويش بر جاى گذارند.
اين چنين است كه فردى چون محمد بن مسلم مى‏تواند سى هزار حديث از امام باقر (ع) (9) نقل كند.و شخصيتى چون جابر جعفى هفتاد هزار حديث. (10)
در نزد عالمان اماميه، فقيه ترين فقيهان صدر اسلام شش نفرند كه همه آنان از اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بوده‏اند.آنان عبارتند از: زرارة بن اعين، معروف بن خربوذ المكى، ابو بصير الاسدى، فضيل بن يسار، محمد بن مسلم الطائفى و بريد بن معاوية العجلى . (11)
شيخ الطائفة، ابو جعفر محمد بن حسن طوسى در كتاب رجال خويش، اصحاب و شاگردان امام باقر (ع) را كه از آن حضرت نقل حديث كرده‏اند 462 مرد و دو زن دانسته است.
در ميان اصحاب و شاگردان امام باقر (ع) برخى از نظر اعتبار و وثاقت مورد اتفاق اهل سنت و اماميه اند، و دسته‏اى به دليل گرايشهاى عميق شيعى، در دايره رجال اهل سنت قرار نگرفته، بلكه تنها مورد اعتماد اماميه مى‏باشند.
براى ارائه نمودارى فهرست گونه از شاگردان امام باقر (ع) با استفاده از چند منبع رجالى، نام گروهى از آنان را يادآور مى‏شويم، بى اين كه ادعاى استقصا داشته باشيم.

1 ـ ابان بن ابى عياش فيروز، تابعى
2 ـ ابان بن تغلب ابو سعيد البكرى الجريرى
3 ـ ابراهيم بن الأزرق الكوفى
4 ـ ابراهيم الجزيرى (الجريرى)
5 ـ ابراهيم بن جميل، برادر طربال الكوفى
6 ـ ابراهيم بن حنان الأسدى الكوفى
7 ـ ابراهيم بن صالح الانماطى
8 ـ ابراهيم بن عبد الله الاحمرى
9 ـ ابراهيم بن عبيد أبو غرة الانصارى
10 ـ ابراهيم بن عمر الصنعانى اليمانى
11 ـ ابراهيم بن مرثد الكندى الأزدى ـ ابراهيم بن معاذ
13 ـ ابراهيم بن معرض الكوفى
14 ـ ابراهيم بن نصر بن القعقاع الجعفى
15 ـ ابراهيم بن نعيم العبدى الكنانى
16 ـ احمد بن عائد
17 ـ احمد بن عمران الحلبى
18 ـ اسحاق بن بشير النبال
19 ـ اسحاق بن جعفر بن على
20 ـ اسحاق بن عبد الله بن ابى طلحة المدنى
21 ـ اسحاق بن الفضل بن يعقوب بن عبد الله بن الحرث…
22 ـ اسحاق القمى
23 ـ اسحاق بن نوح الشامى
24 ـ اسحاق بن واصل الضبى
25 ـ اسحاق بن يزيد بن اسماعيل الطائى
26 ـ اسحاق بن يسار مولى قيس بن مخرمة
27 ـ اسرائيل بن غياث المكى
28 ـ اسلم بن ايمن التميمى المنقرى الكوفى
29 ـ اسلم المكى القواس
30 ـ اسماعيل بن ابى خالد
31 ـ اسماعيل بن جابر الخثعمى
32 ـ اسماعيل بن زياد البزاز الكوفى الأسدى
33 ـ اسماعيل بن سلمان الأزرق معروف به ابو خالد
34 ـ اسماعيل بن عبد الخالق الجعفى
35 ـ اسماعيل بن عبد الرحمان الجعفى الكوفى
36 ـ اسماعيل بن عبد العزيز
37 ـ اسماعيل بن الفضل بن يعقوب بن الفضل بن عبد الله
38 ـ اسماعيل ابو احمد الكاتب الكوفى
39 ـ اسماعيل معروف به ابو العلا از بنى قيس بن ثعلبه
40 ـ اسيد بن القاسم
41 ـ اعين الرازى، معروف به ابو معاذ
42 ـ انس بن عمرو الأزدى
43 ـ ايوب بن ابى تمية كيسان السجستانى العنبرى البصرى
44 ـ ايوب بن بكر بن أبى علاج الموصلى
45 ـ ايوب بن شهاب بن زيد البارقى الأزدى
46 ـ ايوب بن وشيكة
47 ـ بدر بن الخليل الأسدى، ابو خليل الكوفى
48 ـ برد الاسكاف الأزدى الكوفى
49 ـ برد الخياط ـ بريد بن معاوية العجلى، معروف به ابو القاسم.
51 ـ بسام بن عبد الله الصيرفى، معروف به ابو عبد الله
52 ـ بشار الاسلمى
53 ـ بشار بن زيد بن النعمان
54 ـ بشر بن أبى عقبة المداينى
55 ـ بشر، بياع
56 ـ بشر بن جعفر الجعفى، ابو الوليد
57 ـ بشر بن خثعم
58 ـ بشر الرحال
59 ـ بشر بن عبد الله بن سعيد الخثعمى
60 ـ بشر بن عبد الله الخثعمى الكوفى
61 ـ بشر بن ميمون الوابشى الهمدانى النبال الكوفى
62 ـ بشر بن يسار
63 ـ بشير، ابو عبد الصمد بن بشر الكوفى
64 ـ بشير معروف به ابو محمد المستنير الجعفى الأزرق
65 ـ بشير بن سليمان المدنى
66 ـ بكر بن أبى حبيبه
67 ـ بكر بن حبيب الأحمسى البجلى الكوفى
68 ـ بكر بن خالد الكوفى
69 ـ بكر بن صالح
70 ـ بكر بن كرب
71 ـ بكروية الكندى الكوفى
72 ـ بكير بن اعين بن سنسن الشيبانى الكوفى
73 ـ بكير بن جند بن الكوفى
74 ـ بكير بن حبيب الكوفى
75 ـ تميم بن زياد
76 ـ ثابت بن أبى ثابت
77 ـ ثابت بن دينار ابو صيفه الأزدى
78 ـ ثابت بن زائدة العكلى
79 ـ ثابت بن هرمز ابو المقدام العجلى
80 ـ ثوير بن أبى فاخته سعيد بن جهمان غلام ام هانى
81 ـ جابر بن عبد الله بن عمر بن حرام ابو عبد الله الانصارى
82 ـ جابر بن يزيد بن الحرث بن عبديغوث الجعفى
83 ـ جارود، معروف به ابو المنذر
84 ـ جارود بن السرى التميمى السعدى الكوفى
85 ـ جراح المداينى
86 ـ جعدة بن ابى عبد الله
87 ـ جعفر بن ابراهيم الجعفى
88 ـ جعفر الأحمس
89 ـ جعفر بن حكيم بن عباد الكوفى
90 ـ جعفر بن عمرو بن ثابت أبى المقدام بن هرمز الحداد العجلى
91 ـ جعفر بن محمد بن على بن‏الحسين (امام صادق عليه السلام)
92 ـ الحارث بن حصين الأزدى
93 ـ الحارث بن شريح المنقرى
94 ـ الحارث بن المغيرة النصرى
95 ـ حبيب بن أبى ثابت الأسدى الكوفى
96 ـ حبيب ابو عمرة الاسكاف
97 ـ حبيب بن بشار الكندى
98 ـ حبيب بن جرى العبسى الكوفى
99 ـ حبيب بن حسان بن الأشرس الأسدى
100 ـ حبيب السجستانى
101 ـ حبيب العبى الكوفى
102 ـ حبيب بن المعلى السجستانى
103 ـ حجاج بن ارطاة ابو ارطاة النخعى الكوفى
104 ـ حجاج بن دينار الواسطى
105 ـ حجاج بن كثير الكوفى
106 ـ حذيفة بن منصور بن كثير ابو محمد الخزاعى
107 ـ حسان بن مهران
108 ـ الحسن بن أبى سارة النيلى الانصارى
109 ـ الحسن بن حبيش الأسدى
110 ـ الحسن الجعفى الكوفى
111 ـ الحسن بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب (ع)
112 ـ الحسن بن رباط
113 ـ الحسن بن زياد البصرى
114 ـ الحسن بن زياد الصيقل ابو محمد الكوفى
115 ـ الحسن بن زياد الصيقل
116 ـ الحسن بن السرى الكاتب
117 ـ الحسن بن شهاب بن يزيد البارقى الأزدى
118 ـ الحسن بن صالح بن حى الهمدانى الثورى الكوفى
119 ـ الحسن بن على الأحمرى الكوفى
120 ـ الحسن بن عمار
121 ـ الحسن بن عمار عامى
122 ـ الحسن بن المغيرة
123 ـ الحسن بن منذر
124 ـ الحسن بن يوسف
125 ـ الحسين بن ابتر الكوفى
126 ـ الحسين بن أبى العلاء الخفاف
127 ـ الحسين بن احمد المنقرى
128 ـ الحسين بن بنت ابى حمزة الثمالى
129 ـ الحسين الجعفى ابو احمد الكوفى
130 ـ الحسين بن حماد
131 ـ الحسين بن عبد الله الأرجانى
132 ـ الحسين بن عبد الله بن عبيد الله بن العباس بن عبد المطلب
133 ـ الحسين بن على بن الحسين بن‏على بن ابى طالب (ع) (برادر امام باقر عليه السلام)
134 ـ الحسين بن مصعب
135 ـ الحسين بن منذر
136 ـ حفص الأعور الكوفى
137 ـ حفص بن غياث
138 ـ حفص بن وهب الأفرعى
139 ـ الحكم بن الصلت الثقفى
140 ـ الحكم بن عبد الرحمان بن أبى نعيم البجلى
141 ـ الحكم بن عتيبة ابو محمد الكوفى الكندى
142 ـ الحكم بن المختار بن ابى عبيده
143 ـ حكيم بن صهيب ابو صهيب الصيرفى ابو شبيب
144 ـ حكيم بن معاوية
145 ـ حماد بن ابى سليمان الأشعرى
146 ـ حماد بن ابى العطارد الطائى الكوفى
147 ـ حماد بن بشر الطنافى الكوفى
148 ـ حماد بن بشر اللحام
149 ـ حماد بن راشد الأزدى البزاز ابو العلاء الكوفى
150 ـ حماد بن المغيرة
151 ـ حمران بن أعين الشيبانى
152 ـ حمزة، ابو الحسين الليثى داماد ابو حمزة الثمالى
153 ـ حمزة بن حمران بن أعين
154 ـ حمزة الطيار
155 ـ حمزة بن عطا الكوفى
156 ـ خازم الاشل الكوفى
157 ـ خالد بن ابى كريمة
158 ـ خالد بن أوفى ابو الربيع العنزى الشامى
159 ـ خالد بن بكار ابو العلاء الخفاف الكوفى
160 ـ خالد بن طهمان الكوفى
161 ـ خيثمة بن عبد الرحمان الجعفى الكوفى ابو عبد الرحمان
162 ـ داود الأبزارى
163 ـ داود بن ابى هند القشيرى السرخى
164 ـ داود بن حبيب ابو غيلان الكوفى
165 ـ داود بن الدجاجى الكوفى
166 ـ داود بن زيد الهمدانى الكوفى
167 ـ دلهم بن صالح الكندى الكوفى
168 ـ دينار ابو عمرو الأسدى الكوفى
169 ـ ربيع بن صبيح
170 ـ ربيع العبسى الكوفى
171 ـ ربيعة بن ابى عبد الرحمان، معروف به ربيعة الرأى
172 ـ ربيعة بن ناجد بن كثير ابو صادق الكوفى
173 ـ رشيد بن سعد المصرى ـ رفيد بن مصقلة العبدى الكوفى
175 ـ رفيد غلام بنو هبيرة
176 ـ زايدة بن قدامه
177 ـ زرارة بن اعين الشيبانى
178 ـ زرين الأبزارى
179 ـ زرين الأنماطى
180 ـ زكريا برادر المستهل، معروف به ابو يحيى
181 ـ زكريا بن عبد الله النقاض الكوفى
182 ـ زهير المدائنى
183 ـ زياد بن أبى الحلال
184 ـ زياد بن أبى زياد المنقرى التميمى
185 ـ زياد الأحلام، غلامى كوفى
186 ـ زياد الأسود
187 ـ زياد بن الأسود النجار
188 ـ زياد بن سوقه البجلى الكوفى
189 ـ زياد بن صالح الهمدانى الكوفى
190 ـ زياد بن عيسى ابو عبيدة الحذاء
191 ـ زياد المحاربى الكوفى
192 ـ زياد بن المنذر ابو الجارود الهمدانى العوفى الكوفى
193 ـ زياد غلام امام باقر عليه السلام
194 ـ زياد الهاشى
195 ـ زيد الآجرى
196 ـ زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (ع) (برادر امام باقر عليه السلام)
197 ـ زيد بن محمد بن يونس ابو اسامة الشحام الكوفى
198 ـ زيد الهاشى
199 ـ سالم بن ابى حفصة
200 ـ سالم الأشل
201 ـ سالم الجعفى
202 ـ سالم المكى
203 ـ سديف بن حكيم الصيرفى
204 ـ سعد بن أبى عمرو الجلاب
205 ـ سعد الحداد
206 ـ سعد بن الحسن الكندى
207 ـ سعد بن طريف
208 ـ سكين المعدنى
209 ـ سلام الجعفى
210 ـ سلام بن سعد الأنصارى
211 ـ سلام بن المستنير
212 ـ سلم بن بشر
213 ـ سلمان بن خالد طلحى قمى (شاعر)
214 ـ سلمة بن الاهثم
215 ـ سلمة بن قيس الهلالى
216 ـ سلمة بن كهيل
217 ـ سلمة بن محرز
218 ـ سليمان بن محرز
219 ـ سليمان بن مروان عجلى
220 ـ سليمان، غلام طربال
221 ـ سليمان بن هارون العجلى ـ سنان ابو عبد الله بن سنان
223 ـ سورة بن كليب بن معاوية الاسدى
224 ـ شجرة، برادر بشير النبال
225 ـ صالح بن سهل الهمدانى
226 ـ صالح بن عقبة
227 ـ صالح بن ميثم الكوفى
228 ـ صامت
229 ـ صلت بن الحجاج
230 ـ ضريس
231 ـ طاهر، غلام امام باقر (ع)
232 ـ طربال
233 ـ طلحة بن زيد بترى
234 ـ ظريف بن ناصح
235 ـ عامر بن أبى الأحوص
236 ـ عباد بن صهيب
237 ـ عبد الجبار بن اعين الشيبانى، برادر زرارة بن اعين
238 ـ عبد الحميد بن عواض الطائى
239 ـ عبد الحميد الواسطى
240 ـ عبد الرحمان، معروف به ابو خينمة
241 ـ عبد الرحمان بن أعين برادر زرارة
242 ـ عبد الرحمان بن سليمان الأنصارى
243 ـ عبد الرحيم القصير
244 ـ عبد الغفار بن القاسم الأنصارى، معروف به ابو مريم
245 ـ عبد الله بن بكير الهجرى
246 ـ عبد الله بن الجارود
247 ـ عبد الله بن جريح
248 ـ عبد الله بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب (ع)
249 ـ عبد الله بن زرعه
250 ـ عبد الله بن دينار
251 ـ عبد الله بن سليمان
252 ـ عبد الله بن شريك العامرى
253 ـ عبد الله بن عجلان
254 ـ عبد الله بن عطاء المكى
255 ـ عبد الله بن عمرو
256 ـ عبد الله بن الغالب الأسدى (شاعر)
257 ـ عبد الله بن محمد الأسدى
258 ـ عبد الله بن محمد الجعفى
259 ـ عبد الله بن المختار
260 ـ عبد الله بن الوليد الوصافى
261 ـ عبد المؤمن بن القاسم، برادر ابو مريم الأنصارى
262 ـ عبد الملك بن اعين الشيبانى برادر زرارة
263 ـ عبد الكريم بن مهران
264 ـ عبد الواحد بن المختار الأنصارى
265 ـ عبيد الله بن محمد بن عمر بن أمير المؤمنين (ع)
266 ـ عبيدة الخثعمى ـ عبيدة السكسكى
268 ـ عذافر بن عبد الله
269 ـ عطية أخو عرام
270 ـ عطية بن ذكوان
271 ـ عطية الكوفى
272 ـ عقبة بن بشير الأسدى
273 ـ عقبة بن شعبة، معروف به ابو شبية الأسدى
274 ـ عقبة بن قيس مثيلة
275 ـ عكرمة، معروف به ابو اسحاق
276 ـ العلاء بن الحسين
277 ـ العلاء بن عبد الكريم
278 ـ علباء بن دراع الاسدى
279 ـ علقمة بن محمد الحضرمى، برادر ابو بكر الحضرمى
280 ـ على بن أبى المغيرة الزبيدى الأزرق
281 ـ على بن حنظلة العجلى
282 ـ على بن رباط
283 ـ على بن سعيد بن بكير
284 ـ على بن عبد العزيز
285 ـ على بن عطية
286 ـ على بن ميمون، معروف به ابو الحسن الصايغ
287 ـ عمار بن أبى الأحوص
288 ـ عمر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (ع) أبو حفص الأشراف
289 ـ عمر بن شمر
290 ـ عمر بن حنظلة
291 ـ عمر بن هلال
292 ـ عمران بن أبى خالد الفزارى
293 ـ عمران
294 ـ عمر و بن ابى بتان
295 ـ عمر و بن ثابت
296 ـ عمر و بن جميع
297 ـ عمر و بن خالد
298 ـ عمر و بن خالد الواسطى
299 ـ عمر و بن دينار المكى
300 ـ عمرو بن رشيد
301 ـ عمرو بن سعيد بن هلال الثقفى
302 ـ عمرو بن عبد الله الثقفى
303 ـ عمرو بن قيس الماصر
304 ـ عمرو بن معمر بن أبى و شيكة
305 ـ عمرو بن يحيى
306 ـ عنبسة بن بجاد
307 ـ عنبسة بن مصعب
308 ـ عيسى بن أبى منصور القرسى
309 ـ عيسى بن حمزة
310 ـ عيسى بن اعين الشيبانى، برادر زرارة
311 ـ عيسى الطحان
312 ـ عيسى بن عمر
313 ـ غالب أبو هذيل (شاعر كوفى) ـ غالب جهنى
315 ـ غياث بن ابراهيم
316 ـ فرات بن احنف
317 ـ فضيل بن الزبير الرسان
318 ـ فضيل بن سعدان
319 ـ فضيل بن شريح
320 ـ فضيل بن عثمان الأعور المرادى
321 ـ فضيل بن غياث
322 ـ فضيل بن ميسرة
323 ـ فضيل بن يسار بصرى
324 ـ فليح بن أبى بكر الشيبانى
325 ـ قاسم بن عبد الملك
326 ـ قاسم بن محمد
327 ـ قدامة بن سعيد بن ابى زائدة
328 ـ قيس بن الربيع
329 ـ قيس بن رمانة الأشعرى
330 ـ كامل صاحب السابرى
331 ـ كامل بن العلاء
332 ـ كامل النجار
333 ـ كامل الوصافى
334 ـ كثير بن اسماعيل (النواء)
335 ـ كميت بن زيد الأسدى
336 ـ كيسان بن كليب
337 ـ كليب بن معاوية الأسدى
338 ـ كليب بن معاوية الصيداوى
339 ـ ليث بن أبى سليم
340 ـ ليث بن البخترى المرادى
341 ـ مالك بن أعين الجهنى
342 ـ مالك بن عطية
343 ـ محمد بن أبى حمزة
344 ـ محمد بن أبى سارة
345 ـ محمد بن أبى منصور
346 ـ محمد بن اسحاق المدنى
347 ـ محمد بن أسلم الجبلى
348 ـ محمد بن حميد
349 ـ محمد بن رستم
350 ـ محمد بن زيد
351 ـ محمد بن السايب الكلبى
352 ـ محمد بن سعيد بن غزوان
353 ـ محمد بن سليمان القرا
354 ـ محمد بن شر الحضرمى
355 ـ محمد الطيار غلام فزارة
356 ـ محمد بن عجلان
357 ـ محمد بن عجلان المدنى
358 ـ محمد بن قيس الانصارى
359 ـ محمد بن مروان البصرى
360 ـ محمد بن مروان الكلبى
361 ـ محمد بن مسعود
362 ـ محمد بن مسلم الثقفى الطحان الطائفى
363 ـ محمد بن على الحلبى
364 ـ محمد بن الفضل الهاشمى
365 ـ محمد بن يزيد
366 ـ محمد بن اليسع بن حمزة القمى ـ مستهل بن عطاء الكوفى
368 ـ مسعدة بن زياد
369 ـ مسعدة بن صدقة
370 ـ مسكين
371 ـ مسكين بن عبد الله
372 ـ مسمع كردين، معروف به ابو يسار
373 ـ معروف به خربوذ المكى
374 ـ معمر بن رشيد
375 ـ معمر بن عطاء
376 ـ معمر بن يحيى بن بسام دجاجى
377 ـ المفضل بن ابى قرة
378 ـ المفضل بن زيد
379 ـ المفضل بن قيس بن رمانة
380 ـ المفضل بن مزيد
381 ـ مقاتل بن سليمان
382 ـ مقرن السراج
383 ـ منهال بن عمرو الأسدى
384 ـ منصور بن الوليد الصيقل
385 ـ منصور بن حازم
386 ـ منذر بن أبى طريفة
387 ـ منصور بن المعتبر
388 ـ معاذ بن مسلم الهراء
389 ـ موسى أبو الحسن الأشعرى
390 ـ موسى بن اشيم
391 ـ موسى التمار
392 ـ موسى بن خليفة
393 ـ موسى الخياط
394 ـ موسى بن زياد
395 ـ مهزم الأسدى
396 ـ ميسر بن عبد العزيز النخعى المدائنى
397 ـ ميمون البان
398 ـ ميمون القداح غلام بنى محزوم
399 ـ ناحية بن أبى عماره
400 ـ نجم بن الحطيم (أبو حطيم العبدى)
401 ـ نجم الطائى
402 ـ نجيح بن مسلم
403 ـ نصر بن مزاحم
404 ـ نضر بن قراوش الخزاعى
405 ـ نعمان الاحمسى
406 ـ وردان أبو خالد الكابلى الأصغر
407 ـ ورد بن زيد الأسدى، برادر كميت بن زيد
408 ـ وليد بن بشير
409 ـ وليد بن عروة الهجرى
410 ـ وليد بن القاسم
411 ـ هارون الجبلى
412 ـ هارون بن حمزة الغنوى
413 ـ هاشم بن أبى هاشم
414 ـ هاشم الرمانى
415 ـ هلقام
416 ـ هيثم النهدى، ابن أبى مسروق
417 ـ يحيى بن أبى العلاء الرازى
418 ـ يحيى بن أبى القاسم، معروف به‏ابو بصير
419 ـ يحيى بن السابق
420 ـ يحيى بن القاسم الحذاء
421 ـ يزيد، معروف به ابو خالد الكناسى
422 ـ يزيد بن زياد الكوفى
423 ـ يزيد بن عبد الملك الجعفى
424 ـ يزيد بن عبد الملك النوفلى
425 ـ يزيد بن محمد النيسابورى
426 ـ يزيد، غلام حكم بن أبى الصلت الثقفى
427 ـ يعقوب بن شعيب الأزرق
428 ـ يعقوب بن شعيب بن ميثم الأسدى
429 ـ يعقوب بن يونس پدر يونس بن يعقوب
430 ـ يونس بن أبى يعقوب
431 ـ يوسف بن الحارث
432 ـ يونس بن خال أبى المستهل
433 ـ يونس بن جناب
434 ـ يونس بن المغيرة
باب الكنى (شاگردان امام باقر (ع) كه نامشان با كنيه ثبت شده است)
435 ـ ابو البلاد
436 ـ ابو بشر
437 ـ ابو حارم
438 ـ ابو جعفر المدائنى
439 ـ ابو الحجاج
440 ـ ابو حسان الانماطى
441 ـ ابو حسان العجلى
442 ـ ابو خالد الفزارى
443 ـ ابو شبية الفزارى
444 ـ ابو الصحارى
445 ـ ابو صامت الحلوانى
446 ـ ابو العلاء الخفاف
447 ـ ابو عروة الأنصارى
448 ـ ابو عمار
449 ـ ابو عمر البزار
450 ـ ابو عيينة
451 ـ ابو لبيد الهجرى
452 ـ ابو المأمون
453 ـ ابو محمد
454 ـ ابو مخلد الخياط
455 ـ ابو مرهف
456 ـ ابو مسكين السمان
457 ـ ابو موسى
458 ـ ابو النعمان العجلى
459 ـ ابو هارون
460 ـ ابو هارون المكفوف
پى‏نوشت‏ها:
1 ـ مسند احمد 2/14، صحيح مسلم 7/122، سنن الترمذى 2/308، تاريخ البغدادى 8/443، مصابيح السنة 2/ .204
2 ـ ما ضل صاحبكم و ما غوى*و ما ينطق عن الهوى*ان هو الا وحى يوحى*علمه شديد القوى – النجم/5 ـ .2
3 ـ قرانا عربيا غير ذى عوج لعلهم يتقون – الزمر .28
4 ـ انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا – الاحزاب .33
5 ـ منه آيات محكمات هن أم الكتاب و اخر متشابهات- آل عمران .7
6 ـ فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون النحل/ .43
7 ـ و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون النحل .44
8 ـ ان ههنا لعلما جما لو اصبت له حمله.نهج البلاغه.
9 ـ بحار 11/ .83
10 ـ اعيان الشيعة 4 ق، 2/28، ائمتنا 1/ .332
11 ـ مناقب، ابن شهر آشوب 4/ .211
منبع : زندگى سياسى امام باقر (ع)، ص 59