ولایت امام علی

نوشته‌ها

قرائن مقامیه و مقالیه در حدیث غدیر بر ولایت امام علی(علیه‌السلام)

اشاره:

در حدیث غدیر برای اولایت امام علی(علیه‌السلام) از کلمه «مولی» استفاده شده است. از کلمه مولی معانی مختلفی می‌تواند اراده شود؛ اما با توجه به قرائن مقامیه و مقالیه‌ای که در کلام پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) وجود دارد، برای اهل انصاف جای تردید نمی‌گذارد که مراد از کلمه مولی، ولایت و اولویت آن حضرت به تصرف در امور مسلمانان بوده نه صرف محبت و دوستی. یکی از قرائن و شواهد مقارنه ولایت رسول خدا و ولایت امیر مؤمنان (علیهماالسلام)  در این حدیث است که در این نوشتار مورد برسی قرار گرفته است.

رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) قبل از جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» از مردم اقرار گرفت که آیا من از خود شما به شما سزاوارتر نیستم ؟ «ألست أولی بکم من انفسکم». وقتی همه مردم سخن آن حضرت را تصدیق کردند، بلا فاصله بعد از آن فرمود: پس هرکس من مولای او هستم، علی نیز مولای او است.

بسیاری از روایات غدیر که از طریق اهل سنت نقل شده، جمله «الست أولی بالمؤمنین من انفسهم» را به همراه دارد که ما در مقاله «تواتر حدیث غدیر» به این روایات اشاره و صحت آن‌ها را ثابت کرده‌ایم. ولی در این جا فقط به شش روایت بسنده می‌کنیم:

۱. در روایت ابن ماجه آمده است که آن حضرت فرمود: «فقال أَلَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ من أَنْفُسِهِمْ قالوا بَلَى قال أَلَسْتُ أَوْلَى بِکُلِّ مُؤْمِنٍ من نَفْسِهِ قالوا بَلَى قال فَهَذَا وَلِیُّ من أنا مَوْلَاهُ…»[۱]؛ فرمود: آیا من از جان مؤمنان به آنان بر تر نیستم؟ گفتند: آری چنین است، فرمود: آیا من نسبت به هر مؤمنی بر جان او برتر نیستم؟ گفتند: آری چنین است، فرمود: این علی رهبر و سر پرست هر کسی است که من مولای او هستم…..

محمد ناصر البانی نیز بعد از نقل روایت می‌گوید: این روایت را ابن ماجه نقل کرده است و سند آن نیز صحیح است. «أخرجه ابن ماجه. قلت: و إسناده صحیح».[۲]

۲. در روایت احمد بن حنبل این چنین آمده است:«… فقال لِلنَّاسِ أَتَعْلَمُونَ انى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ من أَنْفُسِهِمْ قالوا نعم یا رَسُولَ اللَّهِ قال من کنت مَوْلاَهُ فَهَذَا مَوْلاَهُ…»؛ آیا می‌دانید که من سزاوارتر به مؤمنان از خود آنها مى‌باشم ؟ همگى فرمایش رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را تصدیق کردند و به همین دلیل بود که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «من کنت مولاه فهذا مولاه»[۳].

البانی بعد از نقل این روایت می‌گوید: «أخرجه أحمد ( ۴ / ۳۷۰ ) و ابن حبان فی «صحیحه» ( ۲۲۰۵ – موارد الظمآن ) و ابن أبی عاصم ( ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ ) و الطبرانی ( ۴۹۶۸ ) و الضیاء فی «المختاره» ( رقم -۵۲۷ بتحقیقی ).»

قلت: و إسناده صحیح على شرط البخاری. و قال الهیثمی فی «‌المجمع» ( ۹ / ۱۰۴): «‌رواه أحمد و رجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفه و هو ثقه»؛ یعنی این روایت را احمد، ابن حبان در صحیحش، إبن أبی عاصم، طبرانی، مقدسی در المختاره نقل کرده‌‌اند.

سپس می‌گوید:

این روایت بر طبق شرائطی که بخاری برای صحت حدیث قائل است، صحیح است. هیثمی در مجمع الزوائد گفته است: احمد آن را نقل کرده است و راویان همان راویان صحیح بخاری هستند؛ غیر از فطر بن خلیفه که او نیز مورد اعتماد است.[۴]

۳. در روایت حاکم نیشابوری آمده است که آن حضرت از مردم این گونه اعتراف گرفت: «‌یا أیها الناس من أولى بکم من أنفسکم ؟ قالوا الله و رسوله أعلم. [قال]: ألست أولى بکم من أنفسکم ؟ قالوا: بلى قال من کنت مولاه فعلی مولاه؛ اى مردم ! چه کسى از جان و مال شما، از خود شما سزاوارتر است ؟ گفتند: خدا و رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) داناتر است، سپس فرمود: آیا من از خود شما سزاوارتر نیستم ؟ همگی تأیید کردند. آنگاه فرمود:من کنت مولاه فعلىّ مولاه».

حاکم نیشابوری بعد از نقل روایت می‌گوید: هذا حدیث صحیح الإسناد ولم یخرجاه. یعنی سند این حدیث صحیح است اگر چه بخاری و مسلم آن را نقل نکرده‌اند. ذهبی نیز در تلخیص المستدرک سخن وی را تأیید می‌کند.[۵]

۴. در روایت بزار آمده است که رسول خدا فرمود: «ألست أولى بالمؤمنین من أنفسهم قالوا بلى یا رسول الله قال فأخذ بید علی فقال من کنت مولاه فهذا مولاه؛ مگر نه این که من از جان مؤمنان سزاوارتر از خود آن ها هستم ؟ مردم فرموده آن حضرت را تصدیق کردند. در این هنگام دست على علیه السّلام را گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فعلىّ مولاه»[۶].

هیثمی بعد از نقل این روایت می‌گوید: «رواه البزار ورجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفه وهو ثقه؛ این روایت را بزار نقل کرده و راویان آن راویان صحیح بخاری هستند، غیر از فطر بن خلیفه که او نیز مورد اعتماد است».[۷]

۵. طبرانی در المعجم الکبیر می‌نویسد:

حدثنا محمد بن عبد الله الحضرمی وَزَکَرِیَّا بن یحیى السَّاجیُّ قَالا ثنا نَصْرُ بن عبد الرحمن الْوَشَّاءُ ح وَحَدَّثَنَا أَحْمَدُ بن الْقَاسِمِ بن مُسَاوِرٍ الْجَوْهَرِیُّ ثنا سَعِیدُ بن سُلَیْمَانَ الْوَاسِطِیُّ قَالا ثنا زَیْدُ بن الْحَسَنِ الأَنْمَاطِیُّ ثنا مَعْرُوفُ بن خَرَّبُوذَ عن أبی الطُّفَیْلِ عن حُذَیْفَهَ بن أُسَیْدٍ الْغِفَارِیِّ قال لَمَّا صَدَرَ رسول اللَّهِ صلى اللَّهُ علیه وسلم من حَجَّهِ الْوَدَاعِ نهى أَصْحَابَهُ عن شَجَرَاتٍ بِالْبَطْحَاءِ مُتَقَارِبَاتٍ أَنْ یَنْزِلُوا تَحْتَهُنَّ ثُمَّ بَعَثَ إِلَیْهِنَّ فَقُمَّ ما تَحْتَهُنَّ مِنَ الشَّوْکِ وَعَمَدَ إِلَیْهِنَّ فَصَلَّى تَحْتَهُنَّ ثُمَّ قام فقال: یا أَیُّهَا الناس إنی قد نَبَّأَنِیَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ أَنَّهُ لم یُعَمَّرْ نَبِیٌّ إِلا نِصْفَ عُمْرِ الذی یَلِیهِ من قَبْلِهِ وَإِنِّی لاظن أَنِّی یُوشِکُ أَنْ أدعی فَأُجِیبَ وَإِنِّی مسؤول «مسئول» وَإِنَّکُمْ مسؤولون «مسئولون» فَمَاذَا أَنْتُمْ قَائِلُونَ قالوا نَشْهَدُ أَنَّکَ قد بَلَّغْتَ وجهدت «وجاهدت» وَنَصَحْتَ فَجَزَاکَ اللَّهُ خَیْرًا فقال أَلَیْسَ تَشْهَدُونَ ان لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَأَنَّ جَنَّتَهُ حَقٌّ وَنَارَهُ حَقٌّ وَأَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَأَنَّ الْبَعْثَ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَهَ آتِیَهٌ لا رَیْبَ فیها وَأَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ من فی الْقُبُورِ قالوا بَلَى نَشْهَدُ بِذَلِکَ قال اللَّهُمَّ أشهد ثُمَّ قال أَیُّهَا الناس إِنَّ اللَّهَ مَوْلایَ وأنا مولى الْمُؤْمِنِینَ وأنا أَوْلَى بِهِمْ من أَنْفُسِهِمْ فَمَنْ کنت مَوْلاهُ فَهَذَا مَوْلاهُ یَعْنِی عَلِیًّا اللَّهُمَّ وَالِ من وَالاهُ وَعَادِ من عَادَاهُ…[۸].

بعد از مراجعت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از حجه الوداع دستور داد تا زیر درختان را از خار و خاشاک پاک کنند سپس نماز به جا آورد و در خطبه اش فرمود: ای مردم اجل من نزدیک شده است و باید دعوت را اجابت نمایم، من وشما مورد باز خواست قرار خواهیم گرفت، اگر از شما پرسیده شود چه جوابی دارید؟ گفتند: پاسخ خواهیم داد که تو رسالتت را به انجام رساندی و دلسوز بودی، خدا تو را جزای خیر دهد، آنگاه فرمود: آیا شهادت به وحدانیت خدا و بندگی و رسالت من وحق بودن بهشت و جهنم و مرگ وقیامت و زنده شدن مردگان می دهید؟ گفتند: آری شهادت می دهیم، فرمود: ای مردم، خدا مولای من و من مولای مؤمنین و از خودشان بر جانشان سزاوارترم، پس هر کس من مولای او هستم علی مولای او است، خدایا دوست بدار آنکه اورا دوست بدارد و دشمن بدار آنکه او را دشمن بدارد…

این روایت از نظر سندی هیچ مشکلی ندارد؛ و تعجب از ابن حجر هیثمی در الصواعق المحرقه است که با توجه به نگارش کتابش بر ضد شیعه، در باره این حدیث می‌گوید: طبرانی و دیگران آن را با سند صحیح نقل کرده‌اند و گفته اند که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در غدیر خم خطبه خواند و در ضمن سخنانش فرمود: ای مردم خدا مولای من و من مولای مؤمنان و از جانشان به خودشان سزاوارترم، پس هر کس ولایت مرا به پذیرد علی بعد از من مولای او است.

الطبرانی وغیره بسند صحیح أنه (صلی‌الله علیه و سلم) خطب بغدیر خم تحت شجرات فقال: «أیها الناس إنه قد نبأنی اللطیف الخبیر أنه لم یعمر نبی إلا نصف عمر الذی یلیه من قبله… ثم قال: یا أیها الناس إن الله مولای وأنا مولى المؤمنین وأنا أولى بهم من أنفسهم فمن کنت مولاه فهذا مولاه یعنی علیا.»[۹]

۶. در روایت ابن حجر آمده است:

قال: «‌ألستم تشهدون أن الله تبارک وتعالى ربکم ؟» قالوا: بلى. قال (صلی‌الله علیه و سلم): «‌ألستم تشهدون أن الله ورسوله أولى بکم من أنفسکم وأن الله تعالى ورسوله أولیاؤکم ؟». فقالوا: بلى. قال: «‌فمن کان الله ورسوله مولاه فإن هذا مولاه…؛ آیا شما گواهی می دهید که خدا پروردگار شما است؟ گفتند: آری، فرمود: آیا گواهی می دهید که خد و رسولش بر جان مؤمنان سزاوار ترند؟ گفتند: آری، فرمود: پس هر کس خدا و رسولش مولا و سرپرست او است این علی هم مولا وسرپرست او است.»

ابن حجر بعد از نقل این روایت می‌گوید:

«( هذا إسناد صحیح )، وحدیث غدیر خم قد أخرج النسائی من روایه أبی الطفیل عن زید بن أرقم، وعلی، وجماعه من الصحابه رضی الله عنهم، وفی هذا زیاده لیست هناک، وأصل الحدیث أخرجه الترمذی أیضا ؛ سند این روایت صحیح است. حدیث غدیر خم را نسائی از طریق أبو طفیل از زید بن أرقم و نیز از علی علیه السلام و گروهی از صحابه نقل کرده‌ است. و در این نقل اضافاتی است که در نقلهای دیگر نیست، و اصل حدیث را ترمذی نیز نقل کرده است»[۱۰].

استفاده از فای تفریع در این روایت «‌فمن کان الله و رسوله مولاه فإن هذا مولاه» به صراحت این مطلب را ثابت می‌کند که ولایت امیر مؤمنان همان ولایت رسول خدا است و مسلمانان همان طور که وظیفه دارند از فرمان‌های رسول خدا در همه حال اطاعت نمایند‌، واجب است که ولایت امیر مؤمنان علیه السلام را نیز بپذیرند و از او اطاعت کنند.

اگر معنای کلمه «مولی» در جمله «‌فمن کان الله ورسوله مولاه فإن هذا مولاه» با معنای کلمه «اولی» در جمله «ألستم تشهدون أن الله ورسوله أولى بکم من أنفسکم» چیز دیگری باشد، لازم می‌آید که انسجام و تناسب دو جمله بهم بخورد و این بر خلاف فصاحت و بلاغت خواهد بود.

با این توضیح، بطلان اشکال برخی از علمای اهل سنت که ادعا می‌کنند مقدمه حدیث؛ یعنی جمله «الست أولی بالمؤمنین من أنفسهم» صحت ندارد و اکثر روات آن را نقل نکرده‌اند ‌نیز روشن می‌شود. همانگونه که سعد الدین تفتازانی در جواب حدیث غدیر گفته است: «والجواب منع تواتر الخبر فإن ذلک من مکابرات الشیعه کیف وقد قدح فی صحته کثیر من أهل الحدیث ولم ینقله المحققون منهم کالبخاری ومسلم والواقدی وأکثر من رواه لم یرو المقدمه التی جعلت دلیلا على أن المراد بالمولى الأولى؛ متواتر بودن حدیث غدیر صحت ندارد و از دروغگوئی‌های شیعه است؛ زیرا بیشتر محدثان در صحت آن تردید کرده و اهل تحقیق از آنان مانند بخاری و مسلم و واقدی آن را نقل نکرده‌اند وبیشتر راویان هم بدون مقدمه آن که آن را دلیل بر اراده اولی از مولی گرفته اند نقل کرده‌اند»[۱۱].

در پاسخ جناب تفتازانی باید گفت: چنانچه گذشت بسیاری از بزرگان اهل سنت مقدمه حدیث را نقل کرده و بر صحت آن تصریح کرده‌اند.

پی نوشت:

[۱]. ابن ماجه القزوینی، محمد بن یزید (متوفای۲۷۵ هـ)، سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۴۳، ح۱۱۶، فَضْلِ عَلِیِّ بن أبی طَالِبٍ رضی الله عنه، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار الفکر – بیروت.

[۲]. ألبانی، محمّد ناصر، سلسه الأحادیث الصحیحه‌، ج ۴، ص ۲۴۹، طبق برنامه المکتبه الشامله.

[۳]. أحمد بن حنبل، أبو عبدالله الشیبانی (متوفای۲۴۱هـ)، مسند أحمد بن حنبل ج ۴، ص ۳۷۰، ح۱۹۳۲۱، ناشر: مؤسسه قرطبه – مصر.

[۴]. البانی، محمد ناصر، السلسله الصحیحه، ج ۴، ص ۲۴۹، طبق برنامه المکتبه الشامله.

[۵]. الحاکم النیسابوری، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفای ۴۰۵ هـ) المستدرک علی الصحیحین مع تضمینات الذهبی فی التلخیص، ج۳، ص۶۱۳، ح۶۲۷۲، ناشر: دار الکتب العلمیه ـ بیروت، ط ۱ـ ۱۴۱۱هـ ـ ۱۹۹۰م.

[۶]. البزار، أبو بکر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق (متوفای۲۹۲ هـ)، البحر الزخار (مسند البزار) ج ۳، ص ۳۵، ح۷۸۶، تحقیق: د. محفوظ الرحمن زین الله، ناشر: مؤسسه علوم القرآن، مکتبه العلوم والحکم – بیروت، المدینه الطبعه: الأولى، ۱۴۰۹هـ.

[۷]. الهیثمی، علی بن أبی بکر (متوفای ۸۰۷ هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج ۹، ص ۱۰۵، ناشر: دار الریان للتراث/‌ دار الکتاب العربی – القاهره، بیروت – ۱۴۰۷هـ.

[۸]. الطبرانی، سلیمان بن أحمد بن أیوب أبو القاسم (متوفای۳۶۰هـ)، المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۱۸۰، ح۳۰۵۲، تحقیق: حمدی بن عبدالمجید السلفی، ناشر: مکتبه الزهراء – الموصل، الطبعه: الثانیه، ۱۴۰۴هـ – ۱۹۸۳م.

[۹]. الهیثمی، أبو العباس أحمد بن محمد بن علی ابن حجر (متوفای۹۷۳هـ، الصواعق المحرقه على أهل الرفض والضلال والزندقه، ج ۱، ص ۱۰۹، تحقیق عبد الرحمن بن عبد الله الترکی – کامل محمد الخراط، ناشر: مؤسسه الرساله – لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۷هـ – ۱۹۹۷م.

[۱۰]. العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲ هـ)، المطالب العالیه بزوائد المسانید الثمانیه، ج ۱۶، ص۱۴۲، ح۳۹۴۳، تحقیق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزیز الشتری، ناشر: دار العاصمه/ دار الغیث – السعودیه، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۹هـ.

[۱۱]. التفتازانی، سعد الدین مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفای ۷۹۱هـ)، شرح المقاصد فی علم الکلام، ج ۲، ص ۲۹۰، ناشر: دار المعارف النعمانیه – باکستان، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۱هـ – ۱۹۸۱م.

تبریک و تهنیت مردم دلیل محکم بر ولایت امام علی (علیه‌السلام)

اشاره:

بعد از آن که رسول خدا امیر مؤمنان (علیه‌السلام) را در غدیر به عنوان خلیفه و جانشین خود انتخاب و آن را اعلام کرد، مردم یکی یکی آمدند و به امیر مؤمنان این مقام و منصب جدید را تبریک گفتند. طبیعی است که اگر آن حضرت منصب و سمت جدیدی پیدا نکرده بود و تنها تأکید بر محبت و دوستی و نصرت مطرح بود، شایستگی تبریک و تهنیت نداشت. در این نوشته روایاتی که بر این مطلب دلالت از کتابهای اهل سنت نقل شده است.

 

طبق روایات صحیح السندی که در کتاب‌های اهل سنت وجود دارد، خلیفه دوم از کسانی است که خود را به امیر المؤمنین (علیه‌السلام) رساند و به آن حضرت منصب جدیدش را تبریک گفت.

غزالی، دانشمند شهیر قرن ششم در باره تبریک و تهنیت خلیفه دوم و پیمانی که در آن روز بست و فقط چند روز بعد آن را فراموش کرد، می‌نویسد:

«واجمع الجماهیر على متن الحدیث من خطبته فی یوم غدیر خم باتفاق الجمیع وهو یقول: «‌من کنت مولاه فعلی مولاه» فقال عمر بخ بخ یا أبا الحسن لقد أصبحت مولای ومولى کل مولى فهذا تسلیم و رضى وتحکیم ثم بعد هذا غلب الهوى تحب الریاسه وحمل عمود الخلافه وعقود النبوه وخفقان الهوى فی قعقعه الرایات واشتباک ازدحام الخیول وفتح الأمصار وسقاهم کأس الهوى فعادوا إلى الخلاف الأول: فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قلیلا.»

از خطبه‌های رسول گرامی اسلام (صلی‌الله علیه وآله وسلم) خطبه غدیر خم است که همه مسلمانان بر متن آن اتفاق دارند. رسول خدا فرمود: هر کس من مولا و سرپرست او هستم، علی مولا و سرپرست او است. عمر پس از این فرمایش رسول خدا ((صلی‌الله علیه و آله) وسلم) به علی (علیه‌السلام) این گونه تبریک گفت:

«تبریک، تبریک، ای ابوالحسن، تو اکنون مولا و رهبر من و هر مولای دیگری هستی.»

این سخن عمر حکایت از تسلیم او در برابر فرمان پیامبر و امامت و رهبری علی (علیه‌السلام) و نشانه رضایتش از انتخاب علی (علیه‌السلام) به رهبری امت دارد ؛ اما پس از گذشت آن روز‌ها، عمر تحت تأثیر هوای نفس و علاقه به ریاست و رهبری خودش قرار گرفت و استوانه خلافت را از مکان اصلی تغییر داد و با لشکر کشی‌ها، برافراشتن پرچم‌ها و گشودن سرزمین‌های دیگر، راه امت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلی هموار کرد و از مصادیق این سخن شد: (فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قلیلا). پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن، بهایى ناچیز به دست آوردند، و چه بد معامله‌اى کردند.[۱]

ذهبی در تاریخ الإسلام با سند صحیح نقل می‌کند:

وقال حماد بن سلمه، عن علی بن زید، وأبی هارون، عن عدی بن ثابت، عن البراء قال: کنا مع رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) تحت شجرتین، ونودی فی الناس: الصلاه جامعه، ودعا رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) علیاً فأخذ بیده، وأقامه عن یمینه، فقال: ألست أولى بکل مؤمن من نفسه قالوا: بلى، فقال: فإن هذا مولى من أنا مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. فلقیه عمر بن الخطاب فقال: هنیئاً لک یا علی، أصبحت وأمسیت مولى کل مؤمن ومؤمنه.

ورواه عبد الرزاق، عن معمر، عن علی بن زید.

براء می‌گوید: با رسول خدا زیر درخت نشسته بودیم، فرمان اقامه نماز جماعت صادر شد، سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله دست علی را گرفت وسمت راستش قرار داد و فرمود: آیا من نسبت به مؤمنان از جان آنان به خودشان برتر نیستم؟ گفتند: آری، فرمود: علی مولای کسی است که من مولای او هستم، خداوندا دوست بدار آنکه علی را دوست بدارد و دشمن بدار دشمن او را، عمربن خطاب گفت: مبارک باشد بر تو ای علی، تو اکنون مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان مؤمن هستی.[۲]

علاوه بر روایت صحیح السندی که از خطیب بغدادی در بحث آیه إکمال گذشت‌، روایات صحیح السند زیادی در کتاب‌های اهل سنت وجود دارد که بیعت خلیفه دوم را در روز غدیر ثابت می‌کند ؛ از جمله ابن عساکر شافعی در تاریخ مدینه دمشق با سند صحیح قضیه تبریک گفتن خلیفه دوم را نقل می‌کند:

أبو بکر محمد بن عبد الباقی‌، أنا أبو الحسن علی بن إبراهیم بن عیسى المقرىء الباقلانی قراءه علیه وأنا حاضر، نا أبو بکر بن مالک إملاء، نا بن صالح الهاشمی، نا هدبه بن خالد، حدثنی حماد بن سلمه، عن علی بن زید بن جدعان، عن عدی بن ثابت وأبی هارون العبدی، عن البراء بن عازب قال:«کنا مع رسول الله صلى الله علیه وسلم فی حجه الوداع فکسح لرسول الله صلى الله علیه وسلم تحت شجرتین ونودی فی الناس إن الصلاه جامعه فدعا علیا وأخذ بیده فأقامه عن یمینه فقال ألست أولى بالمؤمنین من أنفسهم قالوا بلى قال ألست أولى بکل مؤمن من نفسه قالوا بلى وفی أحد الحدیثین ألیس أزواجی أمهاتکم قالوا بلى قال هذا ولی وأنا مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.

فقال له عمر هنیئا لک یا علی أصبحت مولای ومولى کل مؤمن»؛ براء بن عاذب می‌گوید: در حجه الوداع همراه رسول خدا بودیم، زیر درختها را تمیز کردند، فرمان اقامه نماز جماعت صادر شد، سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله دست علی را گرفت وسمت راستش قرار داد و فرمود: آیا من نسبت به مؤمنان از جان آنان به خودشان برتر نیستم ؟ گفتند: آری، فرمود: آیا همسران من مادران شما نیستند ؟ گفتند: آری، فرمود: این علی رهبر است و من رهبر او هستم، خداوندا دوست بدار آنکه علی را دوست بدارد و دشمن بدار دشمن او را، عمرگفت: مبارک باشد بر تو ای علی، تو اکنون مولا و رهبر من و تمام مؤمنان هستی.[۳]

بررسی سند روایت:

  1. محمد بن عبد الباقی ( ۵۳۵هـ):

ومحمد بن عبد الباقی بن محمد القاضی أبو بکر الأنصاری البغدادی الحنبلی البزاز مسند العراق ویعرف بقاضی المارستان حضر أبا إسحاق البرمکى وسمع من علی بن عیسى الباقلانی وابی محمد الجوهری وابی الطیب الطبرى وطائفه وتفقه على القاضی أبی یعلى وبرع فی الحساب والهندسه وشارک فی علوم کثیره وانتهى إلیه علو الإسناد فی زمانه توفى فی رجب وله ثلاث وتسعون سنه وخمسه أشهر.

قال ابن السمعانی ما رأیت أجمع للفنون منه نظر فی کل علم وسمعته یقول تبت من کل علم تعلمته إلا الحدیث وعلمه.

محمد بن عبد الباقی مشهور و معروف است به قاضی مارستان، وی در درس ابو اسحاق برمکی شرکت کرد و از علی بن عیس باقلانی و ابو محمد جوهری و ابو الطیب طبری و گروهی دیگر حدیث شنید و استفاده برد، و فقه را نزد ابو یعلی و در حساب و هندسه سرآمد شد و در رشته های علمی زیادی نکته ها آموخت و در زمان خودش همه چیز به او ختم می شد، سر انجام در سن ۹۳ سالگی در ماه رجب از دنیا رفت.

سمعانی گفته است: کسی را که جامع فنون علمی باشد غیر از او ندیدم، از وی شنیدم که می گفت: از همه آموخته هایم توبه کردم مگر از حدیث و دانش حدیث.[۴]

العکری الحنبلی می‌‌گوید:

وقال ابن الخشاب کان مع تفرده بعلم الحساب والفرائض وافتنانه فی علوم عدیده صدوقا ثبتا فی الروایه متحریا فیها.

ابن خشاب درباره وی می‌گوید: با این که محمد بن عبد الباقی در دانش ریاضیات و ارث منحصر به فرد بود و در علوم دیگر هم صاحب رای بود، در علم روایت و حدیث نیز متبحر و راستگو و استوار بود.[۵]

و أبو الفرج بن جوزی می‌گوید‌: وکان فهماً ثبتاً، حجه متقناً فی علوم کثیره، متفرداً فی علم الفرائض.

محمد بن عبد الباقی درکی استوار داشت و در دانشهای فراوانی الگو بود، و در ارث منحصر به فرد بود.[۶]

  1. علی بن ابراهیم بن عیسی (۴۴۸هـ):

الباقلانی الشیخ الإمام الصادق أبو الحسن علی بن إبراهیم بن عیسى البغدادی الباقلانی المقرئ سمع أبا بکر بن مالک القطیعی وحسینک بن علی التمیمی ومحمد ابن إسماعیل الوراق قال الخطیب کتبنا عنه وکان لا بأس به.

استاد و پیشوای راستگو علی بن ابراهیم بن عیسی از ابوبکر قطیعی و حسینک تمیمی و محمد وراق حدیث شنید، خطیب در باره وی گفته است: از علی بن عیسی روایت نوشته ام و ایرادی در وی نیست.[۷]

  1. أبوبکر بن مالک القطیعی (۲۷۴ ـ۳۶۸هـ):

القطیعی * الشیخ العالم المحدث، مسند الوقت، أبو بکر، أحمد بن جعفر بن حمدان بن مالک بن شبیب البغدادی القطیعی الحنبلی، راوی «مسند الامام أحمد» و «الزهد» و «الفضائل»، له.

وقال السلمی سألت الدارقطنی عنه فقال ثقه زاهد قدیم سمعت انه مجاب الدعوه.

ابوبکر بن مالک قطیعی، استاد، دانشمند و محدث بود، و ی راوی مسند احمد و کتاب زهد و فضائل است.[۸]

و خطیب بغدادی در باره او می‌گوید:

سمعت أبا بکر البرقانی وسئل عن ابن مالک فقال: کان شیخا صالحا. وحدثنی البرقانی. قال کنت شدید التنقیر عن حال ابن مالک ؟ حتى ثبت عندی أنه صدوق لا یشک فی سماعه.

از ابوبکر برقانی در باره ابوبکر بن مالک قطیعی سؤال شد: گفت: او استاد و شایسته بود. اگر چه از وی متنفر بودم ولی برای من ثابت شد که او راستگو بود و در شنیده هایش شک و شبهه ای نیست.[۹]

  1. فضل بن صالح (۳۰۰هـ):

الفضل بن صالح بن على بن عیسى بن جعفر بن أبى جعفر المنصور یکنى أبا العباس حدث عن هدبه بن خالد وعبد الأعلى بن حماد ویعقوب بن حمید بن کاسب وهدبه بن عبد الوهاب المروزی روى عنه الحسین بن عیاش القطان وإسماعیل بن على الخطبی وأبو القاسم الطبرانی وأحمد بن جعفر بن مالک القطیعی وعیسى بن حامد الرخجی وغیرهم وکان ثقه.

فضل بن صالح از افرادی نقل حدیث دارد و ثقه است.[۱۰]

  1. هدبه بن خالد (۲۳۵هـ):

از روات بخاری، مسلم و أبو داود

  1. حماد بن سلمه (۱۶۷هـ):

از روات صحیح مسلم و بخاری تعلیقاً.

  1. علی بن زید بن جدعان (۱۳۱هـ):

از روات صحیح مسلم و بقیه صحاح سته و بخاری در أدب المفرد.

  1. عدی بن ثابت (۱۱۶هـ):

از روات بخاری، مسلم و بقیه صحاح سته.

  1. أبی هارون العبدی (۱۳۴هـ):

از روات بخاری، ترمذی، إبن ماجه.

طبق قواعد رجالی اهل سنت، هر کس که در صحیح بخاری و مسلم روایتی نقل کرده باشد، وثاقت و عدالتش قطعی است ؛ چنانچه ابن حجر عسقلانی در فتح الباری می‌نویسد:

وقد نقل بن دقیق العید عن بن المفضل وکان شیخ والده انه کان یقول فیمن خرج له فی الصحیحین هذا جاز القنطره.

ابن دقیق العید از ابن مفضل که استاد پدرش بوده است نقل حدیث دارد که می گفت: کسی که در طریق راویان بخاری باشد از پل عبور کرده است.[۱۱]

و ابن تیمیه حرّانی در باره صحیح بخاری و مسلم می‌گوید:

ولکن جمهور متون الصحیحین متفق علیها بین أئمه الحدیث تلقوها بالقبول وأجمعوا علیها وهم یعلمون علما قطعیا أن النبى قالها.

محتوای صحیح بخاری و مسلم در بین پیشوایان حدیث پذیرفته شده و مورد قبول است، و همگان بر این مطلب اجماع دارند که به طور قطع و یقین احادیث موجود در این دو کتاب از رسول خدا است.[۱۲]

بنا بر این حدیث مورد بحث ما سند آن از حماد بن سلمه تا براء بن عازب، همان سند روایت ابن ماجه قزوینی از براء بن عازب در باره غدیر است که محمد ناصر البانی در السلسله الصحیحه، آن را تصحیح کرده است.[۱۳]

نتیجه: تبریک گفتن مردم و به ویژه خلیفه دوم ثابت می‌کند که منظور رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» ولایت و إمامت امیر مؤمنان (علیه‌السلام) بوده نه صرف محبت و دوست داشتن ایشان ؛ چرا که اگر مقصود صرف دوست داشتن بود، نیازی به تبریک گفتن نداشت. ضمن این که خلیفه دوم می‌گوید که «‌أصبحت مولای ومولى کل مولى ؛ تو از امروز مولای ما شدی» ؛ در حالی که دوست داشتن تمام مؤمان از واجباتی است که قبل از آن نازل شده و از مسلمات بود.

پی نوشت:

[۱].الغزالی، أبو حامد محمد بن محمد، سر العالمین وکشف ما فی الدارین، ج ۱، ص ۱۸، باب فی ترتیب الخلافه والمملکه، تحقیق: محمد حسن محمد حسن إسماعیل وأحمد فرید المزیدی، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت / لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۴هـ ۲۰۰۳م.

[۲]. تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر والأعلام، ج ۳، ص ۶۳۳.

[۳]. ابن عساکر الشافعی، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبه الله بن عبد الله (متوفای۵۷۱هـ)،‌ تاریخ مدینه دمشق وذکر فضلها وتسمیه من حلها من الأماثل، ج ۴۲، ص ۲۲۱، تحقیق محب الدین أبی سعید عمر بن غرامه العمری، ناشر: دار الفکر – بیروت – ۱۹۹۵.

[۴]. الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله (متوفای ۷۴۸ هـ)، العبر فی خبر من غبر، ج ۴، ص ۹۶، تحقیق: د. صلاح الدین المنجد، ناشر: مطبعه حکومه الکویت – الکویت، الطبعه: الثانی، ۱۹۸۴.

[۵]. العکری الحنبلی، عبد الحی بن أحمد بن محمد (متوفای ۱۰۸۹هـ)، شذرات الذهب فی أخبار من ذهب، ج ۴، ص ۱۰۹، تحقیق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ناشر: دار بن کثیر – دمشق، الطبعه: الأولی، ۱۴۰۶هـ.

[۶]. ابن الجوزی، أبو الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای ۵۹۷ هـ)، المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، ج ۱۸، ص ۱۴، ناشر: دار صادر – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۳۵۸.

[۷]. سیر أعلام النبلاء، ج ۱۷، ص ۶۶۲، رقم: ۴۵۴.

[۸]. سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج ۱۶، ص ۲۱۱.

[۹]. تاریخ بغداد، ج ۴، ص ۲۹۴.

[۱۰]. تاریخ بغداد، ج ۱۲، ص ۳۷۴، رقم: ۶۸۲۱.

[۱۱]. العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲ هـ)، فتح الباری شرح صحیح البخاری، ج ۱۳، ص ۴۵۷، تحقیق: محب الدین الخطیب، ناشر: دار المعرفه – بیروت.

[۱۲]. الحرانی، أحمد بن عبد الحلیم بن تیمیه أبو العباس (متوفای۷۲۸هـ)، قاعده جلیله فی التوسل والوسیله، ج ۱، ص ۸۷، ناشر: المکتب الإسلامی – بیروت تحقیق: زهیر الشاویش، ۱۳۹۰هـ – ۱۹۷۰م.

[۱۳]. ابن ماجه القزوینی، محمد بن یزید (متوفای۲۷۵ هـ)، سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۴۳، ح۱۱۶، فَضْلِ عَلِیِّ بن أبی طَالِبٍ رضی الله عنه، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار الفکر – بیروت.

الألبانی، محمّد ناصر، صحیح ابن ماجه، ج ۱، ص ۲۶، ح۱۱۳، طبق برنامه المکتبه‌ الشامله

نزول آیه اکمال، بعد از قضیه غدیر قرینه ای بر ولایت امام علی(ع) در حدیث غدیر

اشاره:

آیه اکمال در قرآن کریم از آیاتی است که بعد از حدیث غدیر نازل شده است. بنار عقیده و مفسرین شیعه خداوند متعال با اعلام ولایت امام علی(علیه‌السلام) در روز غدیر با نزول این آیه شریفه از کامل شدن دین اسلام خبر می دهد. در این مقاله در خصوص ارتباط این آیه شریفه با حدیث غدیر مطالبی بیان شده است. در این مقاله مختصر ثابت گردیده که مراد از اکمال دین ولایت امام علی(علیه‌السلام) است.  

 

یکی از قرائنی که ثابت می‌کند مراد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» ولایت و إمامت آن حضرت بوده،‌ نزول آیه إکمال است که خداوند می‌فرماید: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی‌ وَرَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دینا[۱]؛ امروز، دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم‌».

نزول این آیه کریمه بعد از خطبه غدیر، دلیل واضحی است بر این که مراد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) اثبات ولایت و امامت امیر المؤمنین (علیه‌السلام) بعد از خودش بوده است ؛ زیرا چیزی در خطبه غدیر دیده نمی‌شود که صلاحیت اکمال دین و اتمام نعمت را داشته باشد ؛ جز ولایت امیر مؤمنان (علیه‌السلام).

بنابراین آیا اعلام محبت و دوستی امیر مؤمنان (علیه‌السلام) می‌تواند إکمال دین و إتمام نعمت پروردگار لقب بگیرد؟ مگر دوست داشتن مؤمنان نخستین بار بود که اعلام می‌شد؟

روایات صحیح السندی در کتاب‌های اهل سنت وجود دارد که ثابت می‌کند، این آیه بعد از إتمام خطبه غدیر، نازل شده است که ما فقط به یک روایت اشاره می‌کنیم:

خطیب بغدادی در ترجمه حبشون بن موسی می‌نویسد:

أنبأنا عبد الله بن علی بن محمد بن بشران أنبأنا علی بن عمر الحافظ حدثنا أبو نصر حبشون بن موسى بن أیوب الخلال حدثنا علی بن سعید الرملی حدثنا ضمره بن ربیعه القرشی عن بن شوذب عن مطر الوراق عن شهر بن حوشب عن أبی هریره قال: «من صام یوم ثمان عشره من ذی الحجه کتب له صیام ستین شهرا وهو یوم غدیر خم لما أخذ النبی (صلی‌الله علیه و سلم) بید علی بن أبی طالب فقال ألست ولی المؤمنین قالوا بلى یا رسول الله قال من کنت مولاه فعلی مولاه».

فقال عمر بن الخطاب بخ بخ لک یا بن أبی طالب أصبحت مولای ومولى کل مسلم فأنزل الله الیوم أکملت لکم دینکم.

اشتهر هذا الحدیث من روایه حبشون وکان یقال إنه تفرد به وقد تابعه علیه أحمد بن عبد الله بن النیری فرواه عن علی بن سعید أخبرنیه الأزهری حدثنا محمد بن عبد الله بن أخی میمی حدثنا أحمد بن عبد الله بن أحمد بن العباس بن سالم بن مهران المعروف بابن النیری إملاء حدثنا علی بن سعید الشامی حدثنا ضمره بن ربیعه عن بن شوذب عن مطر عن شهر بن حوشب عن أبی هریره قال: من صام یوم ثمانیه عشر من ذی الحجه وذکر مثل ما تقدم أو نحوه. ومن صام یوم سبعه وعشرین من رجب کتب له صیام ستین شهرا وهو أول یوم نزل جبریل (علیه‌السلام) على محمد (صلی‌الله علیه و سلم) بالرساله.

از ابوهریره نقل شده است که گفت: کسی که روز هجدهم ذی حجه را روزه بگیرد ثواب روزه شصت ماه برای وی نوشته می‌شود، این روز، روز غدیر خم است، روزی که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) دست علی را گرفت و فرمود: آیا من رهبر مؤمنان نیستم؟ گفتند: چرا ای رسول خدا. فرمود: هر کس من مولای او هستم علی مولای او است.

عمر گفت: تبریک، تبریک ای پسر ابوطالب، تو اکنون مولای من و مولای هر مسلمانی، سپس این آیه نازل شد: امروز دین شما را کامل کردم.

این روایت را حبشون بن موسی نقل کرده است که گفته می‌شود تنها راوی او است سپس دیگران از او تبعیت نموده و با سند آن را نقل کرده‌اند.[۲]

همین روایت را الشجری الجرجانی (متوفای۴۹۹ هـ) در کتاب الأمالی با همین سند در سه جای از کتابش نقل کرده است:[۳]

بررسی سند روایت:

عبد الله بن علی بن محمد بن بشران:

وی استاد خطیب بغدادی و ثقه است ؛ چنانچه در باره او گفته است: کتبت عنه وکان سماعه صحیحاً. ؛ از عبد الله بن علی بن محمد بن بشران روایاتی را نوشته ام و شنیده های او صحیح بود.[۴]

علی بن عمر الحافظ:

علی بن عمر، همان دار قطنی معروف و صاحب سنن است که در وثاقت او تردیدی نیست ؛ چنانچه ذهبی در باره او می‌گوید‌:

قال أبو بکر الخطیب کان الدارقطنی فرید عصره وقریع دهره ونسیج وحده وامام وقته انتهى الیه علو الاثر والمعرفه بعلل الحدیث واسماء الرجال مع الصدق والثقه و صحه الإعتقاد و الاضطلاع من علوم سوى الحدیث منها القراءات.

دار قطنی یگانه روزگار و پهلوان میدان بود و مانندی نداشت اوپیشوای زمانش بود، دانش و معرفت اسباب شناسائی حدیث و شناخت نامهای راویان به او ختم می شد، راستگو و مورد اعتماد و دارای اعتقادی صحیح بود و در دیگر علوم غیر از حدیث مانند دانش قراآت نیز قوی بود.[۵]

أبو نصر حبشون بن موسى بن أیوب الخلال:

خطیب بغدادی در باره او می‌گوید: وکان ثقه یسکن باب البصره ؛ حبشون مورد اعتماد بود و در باب البصره سکونت داشت.[۶]

و بعد از نقل روایت إکمال نیز روایت دیگری را نقل کرده و می‌گوید: «الأزهری أنبأنا علی بن عمر الحافظ قال حبشون بن موسى بن أیوب الخلال صدوق… ؛ علی بن عمر الحافظ گفته است: حبشون بن موسی راستگو است.[۷]

علی بن سعید الرملی:

علی بن أبی حمله شیخ ضمره بن ربیعه ما علمت به بأسا ولا رأیت أحدا الآن تکلم فیه وهو صالح الأمر ولم یخرج له أحد من أصحاب الکتب السته مع ثقته  ؛ علی بن ابی حمله بزرگ قبیله ضمره است، من در او ایرادی نمی بینم وکسی را هم ندیده ام که در باره او سخنی گفته باشد، او کارهایش خوب بود ولی با این که ثقه است صاحبان کتب سته از وی روایت نقل نکرده‌اند.[۸]

وإذا کان ثقه ولم یتکلم فیه أحد فکیف نذکره فی الضعفاء؛ علی بن سعید رملی ثقه است و کسی در باره وی سخنی نگفته است، پس چرا باید نام وی را در ردیف افراد ضعیف بیاوریم؟[۹]

ضمره بن ربیعه القرشی:

من الثقات المأمونین رجل صالح صالح الحدیث لم یکن بالشام رجل یشبهه؛  از افراد مورد وثوق و اعتماد ضمره بن ربیعه قرشی است و وی انسانی صالح و حدیثش هم خوب است که در شام مانند او نبود.[۱۰]

عبد الله بن شوذب:

عبد الله بن شوذب الخراسانی أبو عبد الرحمن سکن البصره ثم الشام صدوق عابد من السابعه ؛ عبد الله بن شوذب خراسانی ساکن بصره بود سپس به شام رفت، انسانی راستگو و اهل عبادت و از طبقه هفتم از محدثین است.[۱۱]

مطر الوراق:

مطر الوراق. الإمام الزاهد الصادق أبو رجاء بن طهمان الخراسانی نزیل البصره مولى علباء بن أحمر الیشکری کان من العلماء العاملین وکان یکتب المصاحف ویتقن ذلک ؛ مطر الوراق پیشوای زاهد راستگو، اصل او خراسانی است و ساکن بصره شد، وی از دانشمندان شایسته و از نویسندگان قرآن بود که به درستی آن را انجام می داد.[۱۲]

فمطر من رجال مسلم حسن الحدیث ؛ مسلم در کتاب صحیحش از او نقل روایت دارد و از رجال این کتاب است، و روایاتش نیکو است.[۱۳]

شهر بن حوشب:

شهر بن حوشب از روات صحیح مسلم است و در وثاقت وی تردید نیست ؛ چنانچه ذهبی در تاریخ الإسلام در باره او می‌گوید:

قال حرب الکرمانی: قلت لأحمد بن حنبل: شهر بن حوشب، فوثقه وقال: ما أحسن حدیثه. وقال حنبل: سمعت أبا عبد الله یقول: شهر لیس به بأس. قال الترمذی: قال محمد یعنی البخاری: شهر حسن الحدیث، وقوى أمره ؛ شهر بن حوشب مشکلی ندارد و حدیثش نیکو وکارش استوار بود.[۱۴]

ترمذی در سنن خود بعد از نقل روایتی که در سند آن شهر بن حوشب وجود دارد، می‌نویسد:

وَسَأَلْتُ مُحَمَّدَ بن إسماعیل عن شَهْرِ بن حَوْشَبٍ فَوَثَّقَهُ وقال إنما یَتَکَلَّمُ فیه بن عَوْنٍ ثُمَّ رَوَى بن عَوْنٍ عن هِلَالِ بن أبی زَیْنَبَ عن شَهْرِ بن حَوْشَبٍ قال أبو عِیسَى هذا حَدِیثٌ حَسَنٌ صَحِیحٌ  ؛بخاری شهر بن حوشب را توثیق کرد و روایت وی را حسن وصحیح دانسته اند.[۱۵]

عجلی در معرفه‌ الثقات می‌نویسد: شهر بن حوشب شامی تابعی ثقه ؛ شهر بن حوشب اهل شام و از تابعان و ثقه بود.[۱۶]

نتیجه:

سند روایت صحیح و روات آن همگی از ثقات هستند و ثابت می‌کند که روز غدیر، روز اکمال دین و اتمام نعمت پروردگار بوده است.

پی نوشت:

[۱]. المائده، ۳.

[۲]. الخطیب البغدادی، أحمد بن علی أبو بکر (متوفای ۴۶۳هـ)، تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۲۸۹، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت.

[۳]. الشجری الجرجانی، المرشد بالله یحیى بن الحسین بن إسماعیل الحسنی، کتاب الأمالی وهی المعروفه بالأمالی الخمیسیه، ج ۱، ص ۱۹۲، و ج۱، ص ۳۴۳، و ج۲، ص۱۰۲، تحقیق: محمد حسن اسماعیل، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت / لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۲ هـ – ۲۰۰۱م.

[۴]. تاریخ بغداد، ج ۱۰، ص ۱۴، رقم: ۵۱۳۰.

[۵]. الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای۷۴۸هـ)، سیر أعلام النبلاء، ج ۱۶، ص ۴۵۲، تحقیق: شعیب الأرناؤوط، محمد نعیم العرقسوسی، ناشر: مؤسسه الرساله – بیروت، الطبعه: التاسعه، ۱۴۱۳هـ.

[۶]. تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۲۸۹.

[۷]. تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۴۳۹۱.

[۸]. الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله (متوفای ۷۴۸ هـ) میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج ۵، ص ۱۵۳ ـ ۱۵۴، تحقیق: الشیخ علی محمد معوض والشیخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۹۹۵م.

[۹]. العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲هـ) لسان المیزان، ج ۴، ص ۲۲۷، تحقیق: دائره المعرف النظامیه – الهند، ناشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۶هـ – ۱۹۸۶م.

[۱۰]. الشیبانی، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفای۲۴۱هـ)، العلل ومعرفه الرجال، ج ۲، ص ۳۶۶، تحقیق: وصی الله بن محمد عباس، ناشر: المکتب الإسلامی، دار الخانی – بیروت، الریاض، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۸ – ۱۹۸۸.

[۱۱]. العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲هـ)، تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۳۳۸۶، رقم: ۳۳۸۷، تحقیق: محمد عوامه، ناشر: دار الرشید – سوریا، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۶ – ۱۹۸۶ م.

[۱۲]. سیر أعلام النبلاء، ج ۵، ص ۴۵۲.

[۱۳]. میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج ۶، ص ۴۴۵.

[۱۴]. تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج ۶، ص ۳۸۷.

[۱۵]. الترمذی السلمی، محمد بن عیسى أبو عیسى (متوفای ۲۷۹هـ)، سنن الترمذی، ج ۴، ص ۴۳۴،، تحقیق: أحمد محمد شاکر وآخرون، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

[۱۶]. العجلی، أبی الحسن أحمد بن عبد الله بن صالح (متوفای ۲۶۱هـ)، معرفه الثقات من رجال أهل العلم والحدیث ومن الضعفاء وذکر مذاهبهم وأخبارهم، ج ۱، ص ۴۶۱، رقم: ۷۴۱، تحقیق: عبد العلیم عبد العظیم البستوی، ناشر: مکتبه الدار – المدینه المنوره – السعودیه، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۵ – ۱۹۸۵م.

نزول آیه بلاغ قبل از قضیه غدیر شاهد محکم بر ولایت امام علی در حدیث غدیر

اشاره:

دلایلی زیادی درباره ولایت امام علی (علیه‌السلام) در قرآن و آحادیث نبوی در متون شیعه و سنی نقل شده است. یکی از دلایل ولایت و امامت بلافص امام علی(علیه‌السلام) حدیث غدیر است. حدیث غدیر در راوات اهل سنت به صورت گسترده نقل شده است که اهل سنت دلالت آن را بدون دلیل مورد مناقشه قرار می‌دهند. این مقاله در صدد رد این مناقشات نیست اما بیان می کند که آیه شریفه بلاغ در قرآن کریم بنا بر آنچه که در کتابهای حدیثی اهل سنت نقل شده  در راستای حدیث غدیر نازل شده است.

بعد از خاتمه یافتن حجه الوداع، رسول خدا صلی الله علیه و آله در راه بازگشت به مدینه این آیه و پیام الهی را از جبرئیل در یافت نمود:«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ[۱]؛  اى پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر نکنى پیامش را نرسانده اى. و خدا تو را از [گزندِ] مردم نگاه مى دارد. آرى، خدا گروه کافران را هدایت نمى کند».

خداوند در این آیه فرمان ابلاغ امر مهمی را می دهد که از نظر اهمیت همتراز با اصل رسالت آن حضرت است که اگر انجام نمی داد، اصل رسالت آن حضرت از جانب خداوند زیر سؤال می رفت.

روایاتی در کتاب های اهل سنت وجود دارد که ثابت می کند، این آیه قبل از واقعه غدیر و در باره ولایت امیر مؤمنان (علیه‌السلام) نازل شده است:

۱. إبن أبی حاتم (متوفای ۳۲۷ هـ) از أبو سعید خدری:

حدثنا ابى ثنا عثمان بن حرزاد، ثنا اسماعیل بن زکریا، ثنا علی بن عابس عن الاعمش ابنی الحجاب، عن عطیه العوفی عن ابى سعید الخدری قال: نزلت هذه الایه یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک فی علی بن ابى طالب.[۲] یعنی این آیه در شان علی بن ابی طالب نازل شده است.

تصحیح روایات تفسیر ابن ابی حاتم:

وی در مقدمه تفسیر خود، تمام روایات کتابش را در تفسیر آیات، صحیح ترین روایت های ممکن می داند:

فتحریت اخراج ذلک باصح الاخبار اسنادا، واشبهها متنا، فاذا وجدت التفسیر عن رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم) لم اذکر معه احدا من الصحابه ممن اتى بمثل ذلک، واذا وجدته عن الصحابه فان کانوا متفقین ذکرته عن اعلاهم درجه باصح الاسانید، وسمیت موافقیهم بحذف الاسناد.

صحیح ترین اخبار را از جهت سند و متن انتخاب کردم؛ پس اگر از رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) سخنی در تفسیر دیدم و صحابه نیز سخنی داشته اند سخن رسول را ترجیح دادم، و اگر از صحابه سخنی در تفسیر نقل کردم صحیح ترین آن را از جهت رتبه و درجه نقل کردم و نام موافقان آن را با حذف سند آورده ام.[۳]

ابن تیمیه (متوفای ۷۲۸هـ) تفاسیر اهل سنت از جمله تفسیر ابن أبی حاتم را جزء تفاسیری می داند که روایات آن در تفسیر قابل اعتماد و آنان را زبان راستگوی اسلام می داند: «أئمه أهل التفسیر الذین ینقلونها بالأسانید المعروفه کتفسیر ابن جریج وسعید بن أبی عروبه وعبد الرزاق وعبد بن حمید و أحمد وإسحاق وتفسیر بقی بن مخلد وابن جریر الطبری ومحمد بن أسلم الطوسی وابن أبی حاتم وأبی بکر بن المنذر وغیرهم من العلماء الأکابر الذین لهم فی الإسلام لسان صدق و تفاسیرهم متضمنه للمنقولات التی یعتمد علیها فی التفسیر.

پیشوایان از مفسران که تفسیرشان را با سندهای شناخته شده نوشته اند مانند: ابن جریح، سعید بن ابی عروه، عبد الرزاق، عبد بن حمید، احمد، اسحاق، بقی بن مخلد، ابن جریر طبری، محمد بن اسلم طوسی، ابن ابی حاتم و ابوبکر بن منذر وغیر آنان از دانشمندان و بزرگانی که زبان راستگوی اسلام بودند و محتوای تفاسیرشان مورد اعتماد است.[۴]

بنابراین، ابن أبی حاتم که به گفته ابن تیمیه، زبان راستگوی اسلام است، این روایت را «اصح الأسانید» می داند؛ از این رو نباید در اعتبار آن تردید کرد.

۲٫ حاکم حسکانی (متوفای ق ۵) از عبد الله بن عباس:

حدثنی محمد بن القاسم بن أحمد فی تفسیره قال: حدثنا أبو جعفر محمد بن علی الفقیه، قال: حدثنا أبی قال: حدثنا سعد بن عبد الله قال: حدثنا أحمد بن عبد الله البرقی، عن أبیه، عن خلف بن عمار الأسدی عن أبی الحسن العبدی عن الأعمش، عن عبایه بن ربعی: عن عبد الله بن عباس عن النبی (صلّی الله علیه و سلّم) [ وساق ] حدیث المعراج إلى أن قال: وإنی لم أبعث نبیا إلا جعلت له وزیرا، وإنک رسول الله وإن علیا وزیرک.

قال ابن عباس: فهبط رسول الله فکره أن یحدث الناس بشئ منها إذ کانوا حدیثی عهد بالجاهلیه حتى مضى [ من ] ذلک سته أیام، فأنزل الله تعالى: (‌فلعلک تارک بعض ما یوحى إلیک) فاحتمل رسول الله [ صلى الله علیه وسلم ] حتى کان یوم الثامن عشر، أنزل الله علیه (‌یا أیها الرسول بلغ ما أنزل إلیک من ربک) ثم إن رسول الله (‌صلى الله علیه وسلم) أمر بلالا حتى یؤذن فی الناس أن لا یبقى غدا أحد إلا خرج إلى غدیر خم، فخرج رسول الله (‌صلى الله علیه وسلم) والناس من الغد، فقال: یا أیها الناس إن الله أرسلنی إلیکم برساله وإنی ضقت بها ذرعا مخافه أن تتهمونی وتکذبونی حتى عاتبنی ربی فیها بوعید أنزله علی بعد وعید، ثم أخذ بید علی بن أبی طالب فرفعها حتى رأى الناس بیاض إبطیهما [ إبطهما ” خ ” ] ثم قال: أیها الناس الله مولای وأنا مولاکم فمن کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله. وأنزل الله: (‌الیوم أکملت لکم دینکم).

خداوند در حدیث معراج به پیامبرش فرمود: من پیامبری مبعوث نمی‌کنم مگر آنکه جانشینی برای وی قرار می دهم و تو ای رسول من جانشین تو علی است.

ابن عباس می‌گوید: رسول خدا به زمین بازگشت؛ ولی از ذکر این قضیه به دلیل این که مردم به تازگی از جاهلیت عبور کرده بودند، اکراه داشت تا آنکه شش روز گذشت، آیه نازل شد که: تو شاید برخی از آنچه را که بر تو نازل می‌شود ترک کنی و ابلاغ نکنی، رسول خدا صبر کرد تا این که روز هجدهم فرا رسید، خداوند این آیه را نازل فرمود: ای رسول آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده است ابلاغ کن، رسول خدا به بلال دستور داد تا به همه مردم ابلاغ کند که فردا همه در غدیر خم جمع شوند، رسول خدا و مردم همه به طرف غدیر خم حرکت کردند.

در این سرزمین خطاب به مردم فرمود: ای مردم خداوند به من ماموریتی داده است که از ابلاغ آن بیم دارم، چرا که می ترسم مرا متهم کنید و آن را نپذیرید، تا آنجا که خداوند مرا سرزنش و تهدید فرموده است، سپس دست علی را گرفت و بلند کرد بگونه ای که سفیدی زیر بغل او دیده می شد، آنگاه فرمود: ای مردم خدا مولای من و من مولای شما هستم، پس هر کس من مولای او هستم علی مولای او است، خداوندا دوست بدار آنکه علی را بر ولایتش دوست بدارد و دشمن بدار آنکه او را دشمن بدارد، و یاری کن آنکه او را یاری نماید، و ذلیل فرما آنکه ذلت او را به خواهد، سپس این آیه نازل شد: امروز دین شما را کامل نمودم.[۵]

۳. ثعلبی (متوفای ۴۲۷ هـ) از عبد الله بن عباس:

روى أبو محمد عبداللّه بن محمد القاینی نا أبو الحسن محمد بن عثمان النصیبی نا: أبو بکر محمد ابن الحسن السبیعی نا علی بن محمد الدّهان، والحسین بن إبراهیم الجصاص قالانا الحسن بن الحکم نا الحسن بن الحسین بن حیان عن الکلبی عن أبی صالح عن ابن عباس فی قوله «یا أیها الرسول بلغ» قال: نزلت فی علی (رضی الله عنه) أمر النبی (صلى الله علیه وسلم) أن یبلغ فیه فأخذ (علیه‌السلام) بید علی، وقال: «من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم والِ من والاه وعادِ من عاداه».

ابن عباس گفته است: آیه بلاغ در باره علی نازل شده است، رسول خد صلی الله علیه و سلم مامور شد تا آن را به مردم ابلاغ کند، دست علی را گرفت و فرمود: هر کس من مولا و پیشوای او هستم علی مولای او است، خداوندا دوست بدار آنکه علی را دوست بدارد و دشمن بدار آنکه او را دشمن بدارد.[۶]

۴. ثعلبی از امام باقر (علیه‌السلام):

وقال أبو جعفر محمد بن علی: معناه: بلّغ ما أنزل إلیک فی فضل علی بن أبی طالب، فلما نزلت الآیه أخذ (علیه‌السلام) بید علی، فقال: «من کنت مولاه فعلی مولاه».[۷]

امام باقر (علیه‌السلام) فرموده است: معنای آیه چنین است: آنچه در برتری علی بر تو نازل شده است ابلاغ کن، پس از نزول آیه دست علی را گرفت و فرمود: هر کس من مولا و رهبر او هستم علی مولای او است.

۵. واحدی نیسابوری (متوفای۴۶۸هـ) از أبی سعید خدری:

واحدی نیسابوری می‌نویسد:

أخبرنا أبو سعید محمد بن علی الصفار قال: أخبرنا الحسن بن أحمد المخلدی قال: أخبرنا محمد بن حمدون بن خالد قال: حدثنا محمد بن إبراهیم الخلوتی قال: حدثنا الحسن ابن حماد سجاده قال: حدثنا علی بن عابس، عن الأعمش وأبی حجاف، عن عطیه، عن أبی سعید الخدری قال: نزلت هذه الآیه – یا أیها الرسول بلغ ما أنزل إلیک من ربک – یوم غدیر خم فی علی بن أبی طالب رضی الله عنه.[۸]

ابو سعید خدری گفته است: این آیه: « ای پیامبر آنچه که از طرف خداوند بر تو نازل شده است ابلاغ کن» در غدیر خم و در باره علی بن ابی طالب نازل شده است.

با توجه به این نقل از کتاب اسباب النزول نیسابوری، بی مناسبت نخواهد بود که به فلسفه نگارش آن از زبان خودش نیز نیم نگاهی داشته باشیم:

وأما الیوم فکل أحد یخترع شیئا ویختلق إفکا وکذبا ملقیا زمامه إلى الجهاله، غیر مفکر فی الوعید للجاهل بسبب الآیه وذلک الذی حدا بی إلى إملاء هذا الکتاب الجامع للأسباب، لینتهى إلیه طالبو هذا الشأن والمتکلمون فی نزول القرآن، فیعرفوا الصدق ویستغنوا عن التمویه والکذب، ویجدوا فی تحفظه بعد السماع والطلب.[۹]

امروز هر کسی سخنی جعل می‌کند و دروغی را در شان نزول آیات می بافد که نتیجه آن جز جهالت و نادانی نیست و در عاقبت این کار اندیشه نمی‌شود، به همین جهت کتابی را نوشتم که شان نزول‌ها را در خود جمع کرده باشد تا جویندگان و دوست داران شان نزول‌ها راستی ها را در یابند و دروغ‌ها را بشناسند و گمشده خویش را در یابند.

۶. ابن عساکر (متوفای ۵۷۱هـ) از أبی سعید خدری:

ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق می‌نویسد:

أخبرنا أبو بکر وجیه بن طاهر أنا أبو حامد الأزهری أنا أبو محمد المخلدی أنا أبو بکر محمد بن حمدون نا محمد بن إبراهیم الحلوانی نا الحسن بن حماد سجاده نا علی بن عابس عن الأعمش وأبی الجحاف عن عطیه عن أبی سعید الخدری قال نزلت هذه الایه «یا أیها الرسول بلغ ما أنزل إلیک من ربک» على رسول الله صلى الله علیه وسلم یوم غدیر خم فی علی بن أبی طالب [۱۰]. یعنی  از ابوسعید خدری نقل است که گفت: آیه بلاغ در غدیر خم در باره علی بر رسول خدا صلی الله علیه و سلم نازل شد.

بررسی سند روایت ابن عساکر:

أخبرنا أبو بکر وجیه بن طاهر أنا أبو حامد الأزهری أنا أبو محمد المخلدی أنا أبو بکر محمد بن حمدون نا محمد بن إبراهیم الحلوانی نا الحسن بن حماد سجاده نا علی بن عابس عن الأعمش وأبی الجحاف عن عطیه عن أبی سعید الخدری.

أبوبکر وجیه بن طاهر (۵۴۱هـ):

 الشیخ العالم العدل مسند خراسان أبو بکر أخو زاهر الشحامی النیسابوری من بیت العداله والروایه.

اولین راوی با عنوان استاد، دانشمند، عادل، و از خاندان عدالت و روایت توصیف شده است.[۱۱]

أبوحامد الأزهری (۴۶۳هـ):

الأزهری العدل المسند الصدوق أبو حامد أحمد بن الحسن بن محمد ابن الحسن بن أزهر الأزهری النیسابوری الشروطی من أولاد المحدثین سمع من أبی محمد المخلدی وأبی سعید بن حمدون وأبی الحسین الخفاف وله أصول متقنه.[۱۲]

ازهری با وصف عادل، راستگو، وصاحب کتابهایی استوار شهرت یافته است.

أبو محمد المخلدی (۳۸۷هـ):

المخلدی الامام الصدوق المسند أبو محمد الحسن بن أحمد بن محمد بن الحسن بن علی بن مخلد بن شیبان المخلدی النیسابوری العدل شیخ العداله وبقیه اهل البیوتات.

مخلدی پیشوایی راستگو و استاد در عدالت در بین دیگر خاندانها بود.

أبوبکر محمد بن حمدون خالد (۳۲۰هـ):

محمد بن حمدون بن خالد بن یزید الحافظ الکبیر أبو بکر النیسابوری أحد الأثبات.

محمد بن حمدون بن خالد بن یزید حافظ بزرگ و یکی از استوانه ها است.

محمد بن حمدون ابن خالد الحافظ الثبت المجود … قال الحاکم کان من الثقات الاثبات الجوالین فی الاقطار عاش سبعا وثمانین سنه وقال أبو یعلى الخلیلی حافظ کبیر.

حاکم در باره وی گفته است: محمد بن حمدون بن خالد از معتمدین و از گردشگران بود که هشتاد و هفت سال عمر کرد، ابو یعلی خلیلی گفته است: او حافظی بزرگ بود. [۱۳]

محمد بن ابراهیم الحلوانی:

ذهبی در باره او می‌گوید:

محمد بن إبراهیم. أبو بکر الحلوانیّ قاضی بلخ. حدَّث ببغداد فی أواخر عمره عن: أبی جعفر النفیلیّ، وأحمد بن عبد الملک بن واقد الحرّانیّ. وعنه: إسماعیل الصّفّار، وعثمان بن السّمّاک، وحمزه العقبیّ. وثّقه الخطیب.[۱۴]

محمدبن ابراهیم حلوانی در بلخ قاضی بود و در اواخر عمرش در بغداد حدیث می گفت، وخطیب او را توثیق کرده است.

و ابن جوزی (متوفای ۵۹۷هـ) می‌گوید:

محمد بن إبراهیم بن عبد الحمید أبو بکر الحلوانی قاضی بلخ، سکن بغداد … وکان ثقه.[۱۵]

ابو بکر حلوانی سمت قضاوت در بلخ داشت در بغداد ساکن شد و ثقه بود.

حسن بن حماد سجاده (۲۴۱هـ):

ذهبی (متوفای ۷۴۸ هـ) در باره او می‌گوید:

الحسن بن حماد بن کسیب أبو علی الحضرمی سجاده عن أبی خالد الأحمر وابن المبارک والمحاربی وعنه أبو داود وابن ماجه وأبو یعلى وابن صاعد ثقه صاحب سنه توفی ۲۴۱ د س ق.[۱۶]

حسن بن حماد ثقه که در بغداد در سال ۲۴۱ در گذشت.

الحسن بن حماد بن کسیب بالمهمله وموحده مصغر الحضرمی أبو علی البغدادی یلقب سجاده صدوق من العاشره مات سنه إحدى وأربعین د س ق.[۱۷]

حسن بن حماد راستگو و از طبقه دهم بود که در سال ۴۱ در گذشت.

علی بن عابس:

عده‌ای از علمای اهل سنت روایات او را معتبر دانسته‌اند؛ چنانچه دارقطنی می‌نویسد:

و[سألته] عن علی بن عابس فقال کوفی یعتبر به.

از علی بن عابس در باره وی سؤال کردم: گفت: حسن بن حماد اهل کوفه و عدالتش مورد تایید است.[۱۸]

جمله «یعتبر به» از الفاظ تعدیل است؛ چنانچه ابن حجر عسقلانی این جمله را در مرتبه سوم از مراتب تعدیل قرار داده است:

وأدناها [أی أدنى مراتب التعدیل] ما أشعر بالقرب من أسهل التجریح، کشیخ ویروی حدیثه ویعتبر به ونحو ذلک، وبین ذلک مراتب لا تخفى».

نازلترین درجه تعدیل راوی استفاده از تعابیری است همچون: شیخ، حدیثش روایت می‌شود و به حدیثش توجه می‌شود و امثال ذالک که البته هر یک از اینها رتبه و درجه ای را می رساند.[۱۹]

و حلبی نیز در قفو الأثر می‌نویسد:

وأدناها ما أشعر بالقرب من أسهل التجریح کشیخ ویروى حدیثه ویعتبر به.

پائین ترین این الفاظ آن چیزی است که اعلان به قرب راوی و محدث در بدست آوردن اعتبار که ساده ترین روش مجروح دانستن نیز هست می‌کند مانند: شیخ، حدیثش روایت می‌شود و به او اعتنا می‌شود.[۲۰]

بنابراین، دلیلی برای تضعیف علی بن عابس وجود ندارد و صرف این که روایاتی در فضائل امیر المؤمنین (علیه‌السلام) نقل کرده است، نمی‌تواند دلیل قابل قبولی برای تضعیف وی باشد.

سلیمان الأعمش:

سلیمان الأعمش از روات بخاری و مسلم است و در وثاقت وی تردیدی نیست.

أبی الحجاف:

ذهبی در باره او می‌نویسد:

داود بن أبی عوف أبو الجحاف البرجمی مولاهم الکوفی عن أبی حازم الأشجعی وشهر وعنه السفیانان وعلی بن عابس وثقه أحمد ویحیى وقال أبو حاتم صالح الحدیث قلیله.

ابو الجحاف اهل کوفه است و احمد ویحیی او را توثیق کرده‌اند و ابو حاتم گفته است: صلاحیت نقل روایت را دارد.[۲۱]

عطیه العوفی:

ابن حجر عسقلانی در ترجمه او می‌نویسد:

وقال بن سعد خرج عطیه مع بن الأشعث فکتب الحجاج إلى محمد بن القاسم أن یعرضه على سب علی فإن لم یفعل فاضربه أربعمائه سوط واحلق لحیته فاستدعاه فأبى أن یسب فأمضى حکم الحجاج فیه ثم خرج إلى خراسان فلم یزل بها حتى ولی عمر بن هبیره العراق فقدمها فلم یزل بها إلى أن توفی سنه ۱۱۱ وکان ثقه إن شاء الله وله أحادیث صالحه.

عطیه با پسر اشعث در کوفه خروج کرد، حجاج به محمد بن قاسم در نامه ای دستور داد تا او را بر دشنام دادن به علی(علیه‌السلام) وادار نماید که اگر سرپیچی کرد چهار صد تازیانه بر وی بزند و ریشش را بتراشد، محمد بن قاسم او را احضار کرد و فرمان را گوشزد نمود اما عطیه نپذیرفت و لذا دستور حجاج را اجرا کرد، عطیه از کوفه هجرت کرد و به خراسان رفت و تا زمانی که عمربن هبیره والی بغداد شد در خراسان ماند سپس به عراق بازگشت تا در سال ۱۱۱ از دنیا رفت، عطیه فردی مورد اعتماد بود و احادیث شایسته ای دارد.[۲۲]

ترمذی بعد از نقل روایتی که در سند آن عطیه عوفی وجود دارد می‌گوید:

هذا حَدِیثٌ حَسَنٌ صَحِیحٌ؛ این حدیثی است حسن و صحیح.[۲۳]

و أبو الحسن عجلی در باره عطیه می‌گوید: عطیه العوفی کوفى تابعی ثقه ولیس بالقوی؛ عطیه عوفی کوفی از تابعان وثقه است اگر چه قوی نیست.[۲۴]

و ملا علی قاری در باره او می‌گوید: عطیه بن سعد العوفی، وهو من أجلاء التابعین؛ عطیه از بزرگان تابعان است.[۲۵]

نتیجه:

سند روایت صحیح و روات آن‌همگی موثق هستند.

جمع بندی بحث سندی، و قاعده: یقوی بعضها بعضا:

با چشم پوشی از صحت سند روایت ابن عساکر و… حتی اگر فرض کنیم که سند همه این روایات ضعیف باشد، بازهم نمی‌توانیم از حجیت آن دست برداریم؛ زیرا بر مبنای قواعد علم رجال اهل سنت، اگر سند روایت از سه عدد گذشت، و اگر همه آن‌ها ضعیف باشند، یکدیگر را تقویت کرده و حجت می‌شود؛ چنانچه العینی در عمده القاری به نقل از نووی می‌نویسد:

وقال النووی فی (‌شرح المهذب): إن الحدیث إذا روی من طرق ومفرداتها ضعاف یحتج به، على أنا نقول: قد شهد لمذهبنا عده أحادیث من الصحابه بطرق مختلفه کثیره یقوی بعضها بعضا، وإن کان کل واحد ضعیفا.

نووی در شرح مذهب گفته: اگر روایتی با سند‌های مختلف نقل شود؛ ولی بعضی از روات آن ضعیف باشند؛ بازهم به آن احتجاج می‌شود، علاوه بر این که ما می‌گوییم: تعدادی احادیث از صحابه و از راه‌های گوناگونی نقل شده است که بعضی از آن بعضی دیگر را تقویت می کنند؛ اگرچه هریک از آن احادیث ضعیف باشند.[۲۶]

و ابن تیمیه حرّانی در مجموع فتاوی می‌نویسد:

تعدد الطرق وکثرتها یقوى بعضها بعضا حتى قد یحصل العلم بها ولو کان الناقلون فجارا فساقا فکیف إذا کانوا علماء عدولا ولکن کثر فی حدیثهم الغلط.

زیادی و تعدد راه‌های نقل حدیث بعضی بعض دیگر را تقویت می‌کند که خود زمینه علم به آن را فراهم می‌کند؛ اگر چه راویان آن فاسق و فاجر باشند؛ حال چگونه خواهد بود حال حدیثی که تمام راویان آن افراد عادلی باشند که خطا و اشتباه هم در نقلشان فراوان باشد.[۲۷]

و محمد ناصر البانی در ارواء الغلیل بعد از نقل طرق یک روایت می‌گوید:

وجمله القول: أن الحدیث طرقه کلها لا تخلو من ضعف ولکنه ضعف یسیر إذ لیس فی شئ منها من اتهم بکذب وإنما العله الارسال أو سوء الحفظ ومن المقرر فی ” علم المصطلح ” أن الطرق یقوی بعضها بعضا إذا لم یکن فیها متهم.

خلاصه آن که: تمام سند‌های این حدیث بدون ضعف نیست؛ اگر چه ضعف مهمی نیست؛ زیرا کسی که متهم به دروغ باشد، در طرق حدیث وجود ندارد و علت ضعف یا ارسال آن است و یا کم حافظه بودن راوی. از مسائل ثابت شده در علم رجال این است که سند های متعدد درصورتی که در سلسله سند فرد متهمی نباشد یکدیگر را تقویت می کنند.[۲۸]

در نتیجه، حتی اگر سند تمامی این روایات ضعیف نیز باشد‌، بازهم حجت و قابل استدلال هستند.

پی نوشت:

[۱]. المائده، ۶۷.

[۲]. إبی أبی حاتم الرازی، عبد الرحمن بن محمد بن إدریس، تفسیر ابن أبی حاتم، ج ۴، ص ۱۱۷۲، ح۶۶۰۹، تحقیق: أسعد محمد الطیب، ناشر: المکتبه العصریه – صیدا.

[۳]. إبی أبی حاتم الرازی، عبد الرحمن بن محمد بن إدریس، تفسیر ابن أبی حاتم، ج ۱، ص۱۴، ح۶۶۰۹، تحقیق: أسعد محمد الطیب، ناشر: المکتبه العصریه – صیدا.

[۴]. إبن تیمیه الحرانی، أبو العباس أحمد بن عبد الحلیم، منهاج السنه النبویه، ج ۷، ص ۱۷۹، تحقیق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسه قرطبه، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۶هـ.

[۵]. الحاکم الحسکانی، عبید الله بن محمد الحنفی النیسابوری، شواهد التنزیل، ج ۱ ص ۲۵۸، ح۲۵۰، تحقیق: الشیخ محمد باقر المحمودی، ناشر: مؤسسه الطبع والنشر التابعه لوزاره الثقافه والإرشاد الإسلامی- مجمع إحیاء الثقافه، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۱ – ۱۹۹۰ م.

[۶]. الثعلبی النیسابوری، أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهیم، الکشف والبیان (تفسیر الثعلبی)، ج ۴، ص ۹۲، تحقیق: الإمام أبی محمد بن عاشور، مراجعه وتدقیق الأستاذ نظیر الساعدی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت – لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۲هـ-۲۰۰۲م.

[۷]. تفسیر الثعلبی، ج ۴، ص ۹۲.

[۸]. الواحدی النیسابوری، أبی الحسن علی بن أحمد، أسباب نزول الآیات، ص ۱۳۵، ناشر: مؤسسه الحلبی وشرکاه للنشر والتوزیع – القاهره، ۱۳۸۸ – ۱۹۶۸ م.

[۹]. الواحدی النیسابوری، أبی الحسن علی بن أحمد، أسباب نزول الآیات، ص ۵، ناشر: مؤسسه الحلبی وشرکاه للنشر والتوزیع – القاهره، ۱۳۸۸ – ۱۹۶۸ م.

[۱۰]. ابن عساکر الشافعی، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبه الله بن عبد الله، تاریخ مدینه دمشق وذکر فضلها وتسمیه من حلها من الأماثل، ج ۴۲، ص ۲۳۷، تحقیق: محب الدین أبی سعید عمر بن غرامه العمری، ناشر: دار الفکر – بیروت – ۱۹۹۵ م.

[۱۱]. الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله (متوفای ۷۴۸ هـ)، سیر أعلام النبلاء، ج ۲۰، ص ۱۰۹، تحقیق: شعیب الأرناؤوط، محمد نعیم العرقسوسی، ناشر: مؤسسه الرساله – بیروت، الطبعه: التاسعه، ۱۴۱۳هـ.

[۱۲]. سیر أعلام النبلاء، ج ۱۸، ص ۲۵۴.

[۱۳]. سیر أعلام النبلاء، ج ۱۵، ص ۶۰.

[۱۴]. الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله (متوفای ۷۴۸ هـ)، تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج ۲۰، ص ۲۷۹، تحقیق: د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الکتاب العربی – لبنان/ بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۷هـ – ۱۹۸۷م.

[۱۵]. إبن جوزی، عبد الرحمن بن علی بن محمد أبو الفرج، المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، ج ۱۲، ص ۲۷۹، ناشر: دار صادر – بیروت الطبعه: الأولى، ۱۳۵۸.

[۱۶]. الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، الکاشف فی معرفه من له روایه فی الکتب السته، ج ۱، ص ۳۲۳، رقم: ۱۰۲۴،، تحقیق: محمد عوامه، ناشر: دار القبله للثقافه الإسلامیه، مؤسسه علو – جده، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۳ – ۱۹۹۲.

[۱۷]. العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲هـ)، تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۱۶۰، رقم: ۱۲۳۰، تحقیق: محمد عوامه، ناشر: دار الرشید – سوریا، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۶ – ۱۹۸۶.

[۱۸]. الدارقطنی البغدادی، علی بن عمر أبو الحسن (متوفای ۳۸۵هـ)، سؤالات البرقانی، ج ۱، ص ۵۲، رقم: ۳۶۴، تحقیق: د. عبدالرحیم محمد أحمد القشقری، ناشر: کتب خانه جمیلی – باکستان، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۴هـ.

[۱۹]. العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲هـ)، نزهه النظر: ص۱۴۱، مکتبه ابن تیمیه ـ القاهره.

[۲۰]. الحلبی الحنفی، رضی الدین محمد بن إبراهیم (متوفای ۹۷۱هـ)، قفو الأثر فی صفوه علوم الأثر، ج ۱، ص ۱۱۶، تحقیق: عبد الفتاح أبو غده، ناشر: مکتبه المطبوعات الإسلامیه – حلب الطبعه: الثانیه، ۱۴۰۸هـ.

[۲۱]. الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله (متوفای ۷۴۸ هـ)، الکاشف فی معرفه من له روایه فی الکتب السته، ج ۱، ص ۳۸۱، رقم:‌ ۱۴۵۷، تحقیق: محمد عوامه، ناشر: دار القبله للثقافه الإسلامیه، مؤسسه علو – جده، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۳ – ۱۹۹۲ م.

[۲۲]. العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲هـ)، تهذیب التهذیب، ج ۷، ص ۲۰۱، ناشر: دار الفکر – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۴ – ۱۹۸۴ م

[۲۳]. الترمذی السلمی، محمد بن عیسى أبو عیسى (متوفای۲۷۹هـ)، الجامع الصحیح سنن الترمذی، ج ۴، ص ۶۷۰، ح ۲۵۲۲، تحقیق: أحمد محمد شاکر وآخرون، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

[۲۴]. معرفه الثقات من رجال أهل العلم والحدیث ومن الضعفاء وذکر مذاهبهم وأخبارهم، ج ۲، ص ۱۴۰، رقم:‌ ۱۲۵۵، أبی الحسن أحمد بن عبد الله بن صالح العجلی الکوفی نزیل طرابلس الغرب (متوفای۲۶۱هـ، ناشر: مکتبه الدار – المدینه المنوره – السعودیه – ۱۴۰۵ – ۱۹۸۵، الطبعه: الأولى، تحقیق: عبد العلیم عبد العظیم البستوی.

[۲۵]. ملا علی القاری، علی بن سلطان محمد (متوفای۱۰۱۴هـ)، شرح مسند أبی حنیفه، ج ۱، ص ۲۹۲، ناشر: دار الکتب العلمیه ـ بیروت.

[۲۶]. العینی، بدر الدین محمود بن أحمد (متوفای ۸۵۵هـ)، عمده القاری شرح صحیح البخاری، ج ۳، ص ۳۰۷، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

[۲۷]. ابن تیمیه الحرانی، أحمد عبد الحلیم أبو العباس (متوفای ۷۲۸ هـ)، کتب ورسائل وفتاوى شیخ الإسلام ابن تیمیه، ج ۱۸، ص ۲۶، تحقیق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمی النجدی، ناشر: مکتبه ابن تیمیه، الطبعه: الثانیه.

[۲۸]. البانی، محمد ناصر، إرواء الغلیل فی تخریج أحادیث منار السبیل، ج ۱، ص ۱۶۰، تحقیق: إشراف: زهیر الشاویش، ناشر: المکتب الإسلامی – بیروت – لبنان، الطبعه: الثانیه، ۱۴۰۵ – ۱۹۸۵ م.

مناقشه مولوی عبدالعزیز دهلوی در دلالت آیه مباهله بر ولایت امام علی(ع)

دهلوی(۱) ابتدا استدلال شیعه را تقریر می کند و مدعی می شود که در کلام بیشتر شیعیان وجه استدلال آنها به این روشنی بیان نشده است؛ حال آن که با مراجعه به کتب کلامی شیعه و بیان استدلال توسط عالمان شیعی از شیخ مفید و سید مرتضی و علامه ی حلّی تا به امروز، دروغ بودن ادعای دهلوی روشن می شود و معلوم می گردد که وی عبارت را عیناً از کتب شیعه گرفته و آن را به خود نسبت می دهد!

وی همچنین ادعا می کند که تمسک به آیه ی مباهله یکی از دلایل اهل سنت در برابر ناصبیان است، از نظر او، ناصبیان منکر فضایل امیرالمؤمنین (علیه السّلام) هستند؛ اما سنیان در برابر آنها به دفاع از مقام اهل بیت (علیه السّلام) می پردازند و از جمله با استناد به آیه مباهله برای امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فضیلتی اثبات می کنند.

دهلوی می گوید به همراه بردن اهل بیت (علیه السّلام) و تخصیص دعوت به ایشان، مرجّح می خواهد و آن از دو حال خارج نیست؛ یا اینکه اهل بیت (علیه السّلام) نزد پیامبر عزیز بودند و پیامبر به جهت اعتماد بر صدق نبوت خود آنها را با خود همراه کرده است و یا این که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ایشان را جهت استعانت برای دعا علیه اهل نجران فرا خوانده است. وی می گوید مختار اکثر اهل سنت و برخی از شیعیان وجه نخست است و اکثر شیعیان به وجه دوم استدلال می کنند. سپس شیطنت کرده، اشکال نواصب را به تفصیل مطرح ساخته؛ اما از پاسخ دادن به آن طفره می رود. البته آن چه وی به نواصب نسبت می دهد، در کلام ابن تیمیه و ابن روزبهان آمده است و ما پاسخ آن را بیان کردیم.

دهلوی پس از این مقدمه وارد بحث شده و مناقشات خود را بر استدلال شیعیان آغاز می کند و می گوید:

این آیه در اصل دلیل این مدعا [= اثبات افضلیت برای امیرالمؤمنین (علیه السّلام)] است و شیعه از راه غلو این آیت را در مقابله با اهل سنت آورده اند و در این تمسک به وجوه بسیار خلل یافته؛ اول آن که: لا نُسلّم که مراد از «انفسنا» امیر است بل نفسِ نفیسِ پیغمبر است.

و حال آن که بر اساس احادیث قطعی نزد فریقین، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عملاً امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را مصداق «انفسنا» تفسیر فرموده اند و نپذیرفتن این واقعیت که مراد از «انفسنا» امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است، در حقیقت ردّ احادیثی است که در صحیح مسلم، مسند احمد و سایر کتب معتبر سنیان آمده و نیز مستلزم تکذیب راویان و حدیث نگارانی است که این احادیث را روایت کرده و یا در کتب خود نوشته اند.

وی در برابر استدلال شیعیان به این که دعوت شخص از خویشتن معنا ندارد و داعی کسی است که دیگری را دعوت کند، به استعمالات واژه ی نفس در کلام عرب استدلال می کند و با استناد به آن نتیجه می گیرد که استعمال نفس به معنای «خودِ شخص» شایع است؛ پس در آیه نیز «ندع انفسنا» به معنای «نحضر انفسنا» است. اما در مثال هایی که وی به عنوان استعمال شایع «نفس» در معنای «خویشتن» مطرح می کند نیز معانی مجازی مورد نظر است نه معنای حقیقی. افزون بر آن که به اذعان بسیاری از عالمان سنی، دعوت کننده کسی است که دیگری را فرا خواند و دعوتِ خویشتن به کاری یا جایی اساساً بی معناست. اشکال دیگر دهلوی آن است که دستور به فراخواندن «انفس» شامل هیأت نجرانی نیز می شود و اگر بگوییم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را به عنوان نفس خویش دعوت کرد، در آن سو مراد از «نفسِ نجران» چه کسی است؟ و چون نصرانیان کسی را به عنوان «نفس» برای مباهله با خود نیاوردند، معلوم می شود مراد از «نفس» شخص معینی نیست. اما این اشکال به قدری پوچ و سست است که ما را از پاسخ بی نیاز می کند.

در تاریخ مسلم است که هیأت نجرانی حاضر به مباهله نشدند. بنابراین نه فرزندانشان را آوردند و نه زنانشان را و حتی اگر مراد از «انفس» خودشان باشند، باز هم اشکال باقی خواهد بود؛ چون خود آنان نیز در مباهله شرکت نکردند، پس عدم شرکت کسی به عنوان «نفس» هیأت نجران، به دلیل انصراف آنها از مباهله بود و به این بهانه نمی توان منکر این واقعیت شد که مراد خداوند از «نفس پیامبر» در آیه ی مباهله حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است؛ همین طور نمی توان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را مصداق «ابناءنا» در آیه دانست؛ زیرا این هم ادعایی است که دلیلی ندارد و اگر دهلوی به بهانه ی شرکت نکردن کسی با عنوان «نفس» از هیأت نجران در مباهله «نفس پیامبر بودنِ» امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را انکار می کند.

در این مورد نیز به دلیل شرکت نکردن کسانی به عنوان فرزندان نصرانیان در مباهله، نمی توان مصداقی برای فرزندان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) یافت و حال آن که بسیاری از عالمان بزرگ سنی معترف اند که مراد خداوند از «ابناء نا»، حسنین (علیه السّلام) است و مراد از «انفسنا» حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و با این حساب خود دهلوی نیز در زمره ی ناصبیانی قرار می گیرد که مدعی بود اهل بیت با آنان مخالف اند. در خور توجه است که تلاش دهلوی برای نفی دلالت آیه بر «نفس پیامبر بودن» امیرالمؤمنین (علیه السّلام)- علی رغم وجود نصوص فراوان در این باره- به جهت آن است که وی می داند نفس پیامبر بودنِ امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بر مساوات آن حضرت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دلالت دارد؛ چرا که داخل کردن امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در مصداق «ابناءنا» نیز بر افضلیت ایشان دلالت می کند و اگر هدف دهلوی صرفاً نفی افضلیت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) باشد، این تلاش او را به مقصود نمی رساند؛ پس روشن است که وی هدف دیگری دنبال می کند که آن نفی مساوات امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است؛ البته که تلاش وی هرگز به فرجام نرسیده است.

دهلوی همانند ابن تیمیه با استناد به برخی آیات کلام الله، مصادیقی برای «نفس» در استعمال قرآنی بیان می کند تا دلالت این تعبیر را بر مساوات نفی کند؛ اما چنان که در پاسخ به مناقشات ابن تیمیه بیان شد، استشهاد به این آیات برای نفی مساوات امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) صحیح نیست و در آیات دیگری «نفس» در مقابل «اهل» به کار رفته است. این مطلب نشان می دهد که «نفس» نه به معنای خویشاوند، بلکه به معنای خود شخص و جان اوست. وی نفس را به معنی قریب و هم نسب و هم دین می داند و معتقد است که تعبیر به «نفس» به جهت قرابت و الفت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است و بر مساوات دلالت ندارد و برای اثبات ادعای خود به حدیث «علی منی و انا من علی» استناد می کند. اما روشن است که این حدیث شریف و احادیث دیگری که پیش تر مطرح ساختیم، همه و همه قرینه ای هستند بر این که امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در همه ی کمالات جز نبوّت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مساوی است و همه ی آن قرائن، دلالت آیه ی مباهله بر مساوات را تأیید می کنند.

دهلوی تلاش خود را برای نفی دلالت آیه بر مساوات امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ادامه داده، این اشکال را مطرح می کند که پذیرش این مساوات مستلزم پیامبر دانستن امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و قول به بعثت، رسالت و خاتمیت آن حضرت است. اما چنان که گفتیم آیه بر مساوات امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در همه ی کمالات جز نبوّت، دلالت دارد و بیانگر آن است که تمام کمالات موجود در پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در شخص امیرالمؤمنین (علیه السّلام) نیز حاصل است؛ جز نبوت. چنان که در حدیثی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فرمود:

« یا علیّ! ما سَألتُ اللهَ شیئاً إلاّ سَألتُ لکَ مِثلَهُ، و لا سَأَلتُ اللهَ شیئاً إلا أعطانیه، غیر أنّهُ قیلَ لی أنّه لا نبیَّ بعدک»(۱۷)

« یا علی من از خدا چیزی برای خودم نخواستم؛ مگر آن که همانند آن را برای تو درخواست کردم و از خدا چیزی درخواست نکرده ام؛ مگر آن که آن را به من عطا فرموده؛ جز این که به من گفته شد که پس از تو پیامبری نخواهد بود».

بنابراین آیه ی مباهله و احادیث شریف نبوی به روشنی بر مساوات امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در همه ی کمالات- جز نبوت- دلالت دارند و همین امر مثبِت وجوب طاعت مطلق و امامت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است؛ زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اولی به تصرف و دارای حق امر و نهی بودند و این کمال برای کسی که با آن حضرت مساوی باشد نیز ثابت می شود.

دهلوی با توجه به این حقیقت، به عنوان آخرین اشکال اظهار می دارد که: اگر آیه ی دلیل بر امامت باشد، لازم می آید امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم امام بوده باشد و این به اتفاق باطل است.

در پاسخ می گوییم که اولاً بحث ما بر سر جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و ثانیاً هیچ اشکالی ندارد که امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در حیات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مقام آمریت و اولویت در تصرف داشته باشد؛ زیرا چنان که آمریت و حق تصرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در طول سلطنت الاهی است و در عین حاکمیت علی الاطلاق خداوند، رسول بر او نیز مأذون به آمریت است و پیامبر هرگز بر خلاف امر خداوند، دستوری نمی دهد. همین طور اولویت و امامت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) نیز در طول ولایت خدا و رسول است و امیرالمؤمنین هرگز بدون اذن پروردگار و برخلاف دستور خدا و رسولش امر نمی کند تا اشکالی پدید آید. افزون بر آن که اولویت در تصرف امری است و اعمال آن امری دیگر؛ یعنی امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دارای مقام امامت و آمریت است، امّا داشتن این مقام بدان معنا نیست که آن حضرت با حضور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اعمال ولایت می کند.

پس اثبات ولایت برای امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کاملاً صحیح است و هرگز دلیلی بر بطلان آن وجود ندارد و معلوم نیست دهلوی بر چه اساسی ادعا می کند که این امر به اتفاق باطل است!

آلوسی نیز بی هیچ زیاده و نقصانی کلام دهلوی را در ذیل این آیه تکرار کرده است که به دلیل طرح کامل مناقشات دهلوی از پرداختن به کلام آلوسی خودداری می کنیم.

پی نوشت

۱- ر ک: دهلوی، تحفه اثنی عشریه، ۴۲۸-۴۳۱٫

منبع  : سید علی میلانی؛ اصغر غلامی؛فصلنامه ی تخصصی امامت پژوهی، پاییز ۱۳۹۰