واقفیّه

نوشته‌ها

پاسداران ولایت در عصر امام کاظم علیه السلام

غلامرضا گلى ‏زواره

با طلوع خورشید ولایت در طلیعه هفتمین روز از ماه صفر، در روستاى «ابواء»، شعف و سرور بر سرزمین حجاز حاکم شد.

مادرش، حمیده، خادمه‏اى از شمال آفریقا بود که در نزد حضرت امام صادق(علیه السلام) مقامى والا داشت.

امام صادق(علیه السلام) به همراه خانواده‏اش در حال بازگشت از مکه بود که سومین پسر آن حضرت پا به عرصه گیتى نهاد. نام آن مولود پاک را موسى گذاشتند. (۱)

امام صادق(علیه السلام) نگاهى پدرانه به سیماى نورانى فرزند سومش انداخت، آنگاه به سوى مسلمانانى که در سفر حج آن امام همام را همراهى مى‏کردند، بازگشت و فرمود: خداوند امروز پسرى به من عنایت فرمود که بهترین مردم زمان خود و پیشواى آینده شما خواهد بود. (۲)

برف هاى تردید آب شد

تا آن روز که اسماعیل – بزرگترین فرزند امام صادق(علیه السلام) – در قید حیات بود، گروهى از اصحاب تصور مى‏کردند، رهبرى آینده شیعیان از آن او خواهد بود اما وى، در جوانى و در زمان حیات پدر بزرگوارش دار فانى را وداع گفت. امام صادق(علیه السلام)، به یاران وفات او را خبر داد، حتى جنازه‏اش را به اصحاب و برخى بزرگان شیعه نشان داد، تا ریشه عقیده‏اى موهوم، و تصورى غیر واقعى بخشکد، با این حال عده‏اى با انگیزه مهدویت اسماعیل و یا بهانه‏هاى دیگر فرقه‏اى به نام باطنیه، یا اسماعیلیه، را در تاریخ تشیع پدید آوردند که مسیرى انحرافى از صراط مستقیم عترت پیامبر بود.

پس از مرگ اسماعیل، امام صادق(علیه السلام) به اصحاب خود فرصت داد تا درباره امام آینده سخن به میان آورند. هر بار که آنان با تعابیر متفاوت از نام امام هفتم سؤال مى‏کردند، حضرت صادق(علیه السلام) با تصریح و در مواقعى با اشاره، اصحاب را به امام موسى بن‏ جعفرعلیهما السلام راهنمایى مى‏کرد. روایاتى در منابع مستند شیعه به چشم مى‏خورد که امام کاظم(علیه السلام) از ابتدا براى برخى خواص شیعه به عنوان جانشین راستین و بر حق امام صادق(علیه السلام) معین شده بود. روایت لوح نیز در ارتباط با اسامى مشخص امامان این نکته را تایید مى‏کند.

کلینى در کتاب کافى، ذیل اشاره و نص بر امام کاظم(علیه السلام) از اصحاب و راویان امام صادق(علیه السلام) و یا امام موسى بن‏جعفرعلیهما السلام سخن به میان مى‏آورد که؛ وقتى هفتمین امام دوران کودکى را مى‏گذراند، از پدرش امامِ پس از او را پرسیدند و آن حضرت اشاره به حضرت کاظم(علیه السلام) کرد.

فیض بن‏مختار، معاذ بن‏کثیر، عبدالرحمن بن ‏حجاج، مفضل بن‏عمرو، اسحاق بن‏جعفر، صفوان جمال، عیسى بن‏عبدالله، یعقوب سراج، سلیمان بن‏خالد و ظاهر – خادم امام صادق(علیه السلام)-  از جمله افرادى هستند که این خبر را روایت کرده‏اند. (۳)

فیض بن‏مختار مى‏گوید: وقتى ابوالحسن اول (امام هفتم) آمد، در محضر امام صادق(علیه السلام) بودم. او را در بغل گرفته، بوسیدم، امام ششم فرمود: « شما کشتى هستید و این فرزند ملاح (کشتى‏بان) شماست.» وى مى‏افزاید « در سال بعد به حج مشرف شدم و دو هزار اشرفى با خود داشتم، هزار دینار براى امام صادق(علیه السلام) و هزار دینار براى امام کاظم(علیه السلام) فرستادم. وقتى خدمت امام ششم شرفیاب شدم، فرمود: اى فیض او را با من برابر دانستى؟ عرض کردم: این کار را به خاطر فرموده شما انجام دادم، فرمود: به خدا سوگند من این کار را نکردم بلکه خداى بلند مرتبه این مقام را به وى اعطا کرده است.» (۴)

رهنمودهاى آگاهى‏ بخش

خفقان حاکم بر سرزمین‏هاى اسلامى که خلفاى غاصب عباسى براى شیعیان پدید آورده بودند، محیط بسیار ناامنى به وجود آورده بود که رسیدن به آرمان مقدس معنویت توسط امام در چنین شرایط نابسامان، خط مشى خاصى را مى‏طلبید.

به دستور منصور – خلیفه ستم‏ گستر عباسى، جاسوس‏هاى فراوانى مامور شدند تا در سراسر دنیاى اسلامى به تجسس پرداخته، هر کجا به شیعیان دست ‏یافتند، آنان را گردن بزنند. سرانجام وقتى که امام کاظم(علیه السلام) به سن بیست ‏سالگى رسید، پدر بزرگوارش توسط منصور دوانیقى، در سن ۶۵ سالگى، شهید شد. در چنین اوضاعى هشام ‏بن سالم با هوشیارى و فراست‏ خاصى در صدد بود، هفتمین ستاره ولایت را بشناسد و محبت ناشى از معرفت را نثار وى کند. خطاب به امام هفتم عرض کرد: فدایتان شوم، پدرتان به شهادت رسید، امام پاسخ داد: بلى، پرسید: بعد از امام صادق ( پدر شما) رهبر ما چه کسى است؟ فرمود: اگر خواست‏ خداوند بر این تعلق گیرد، تو را هدایت مى‏کند. پرسید: آیا شما پیشواى من مى‏باشید؟ فرمود: چنین نمى‏گویم، هشام ادامه داد: آیا شما امام و رهبرى دارید؟ موسى بن ‏جعفر پاسخ داد: خیر، امامى ندارم. در پایان این گفتگو امام وى را مخاطب قرار داد و فرمود: به دیگران اخبار ما را بگو ولى هرگز موضوع شیوع پیدا نکند، چون مخاطراتى در پیش است. (۵) از گفتگوى هشام با امام، چنین استفاده مى‏شود که اختناق آن عصر بسیار شدید بود، تا آنجا که امام موسى کاظم(علیه السلام) در منزل شخصى خویش و نزد یکى از شیعیان برگزیده و بهترین یارانش، پاره‏اى از مسایل اصلى را ناگفته گذاشت و هشام بن ‏سالم را به عدم افشاى برخى حقایق دعوت کرد. در آن دوره فشار، هر گونه اقدام آشکار و برنامه‏اى که حکومت منصور از آن آگاهى مى‏یافت، وضع جبهه حق و شیعیان را آشفته مى‏کرد، لذا امام هفتم دنباله روش پدر را پى گرفت و با سیاست ویژه‏اى که از درایت و معنویت آن امام خبر مى‏داد، به پرتوافشانى پرداخت و شاگردان بسیارى را در رشته‏هاى علوم دینى و فضایل و مکارم اسلامى پرورش داد.

پرورش‏ یافتگان

گروه کثیرى از عالمان و راویان حدیث، پیرامون امام موسى(علیه السلام) گرد آمدند و آن حضرت با توانایى بسیار آراء خردمندانه‏اى در دانش‏هاى گوناگون دینى ابراز کرد.

مجموعه ‏هاى بسیار از احکام اسلامى که در موضوع فقه و حدیث و کلام اسلامى تدوین شده به آن حضرت منسوب است و راویان، همواره با آن افاضات علمى مانوس بوده، فرمایشات و فتاوى امام(علیه السلام) را ثبت مى‏کردند.

سید بن ‏طاووس مى‏نویسد: « یاران و نزدیکان امام(علیه السلام) در مجلس درس آن بزرگوار حاضر مى‏شدند و لوحه‏هاى آبنوس در آستین‏ها داشتند، هر گاه او سخنى مى‏فرمود یا در موردى نظرى ارائه مى‏داد، به ضبط آن مبادرت مى‏کردند.» (۶)

امام کاظم(علیه السلام) در عصر خویش عابدترین و عالم‏ترین و فهیم‏ترین مردم بود. (۷) پدر بزرگوارش در تایید آگاهى‏هاى علمى و فقهى این فرزند فرزانه‏اش، فرمود: « توان علمى او به اندازه‏اى است که اگر از تمام مضامین قرآنى پرسش کنى، با علم کافى که دارد، پاسخ قانع ‏کننده‏اى خواهد داد. او کانون حکمت، معرفت و اندیشه است.»

چشمه‏هاى اندیشه امام در عصرى جارى گردید که با وجود اختناق حاکمان عباسى، شیعیانى اهل درک، منطق و خرد داشت. از مجموع روایات و کتب سیره برمى‏آید که؛ پیروان امامان با طرح سؤالات علمى – فقهى، دانش وى را ارزیابى کرده، در صورتى که از جنبه علمى، وى یقین حاصل مى‏کردند، او را به وصایت مى‏پذیرفتند. به همین دلیل شیعیان، عبدالله بن‏ جعفر را که مشهور به عبدالله افطح بود – بدین سبب گروندگان به او را فطحیه مى‏نامیدند – با طرح برخى مسائل فقهى و احکام شرعى نماز و زکات آزمودند و چون آگاهى وى را از این مسائل ناکافى دانستند از وى روى برتافتند. (۸)

با آن که صدها نفر از محضر پر فیض امام موسى کاظم(علیه السلام) بهره برده و اخبار و احادیث او را نقل مى‏کردند، اما در میان اصحاب، حدیث هیجده نفر به صدق و امانت مشهور گردیده و منقولات آنان مُهر اعتبار و اطمینان خورده و همگان بر صدق گفته‏ هایشان اعتراف کرده‏اند. شش نفر از آنان شاگردان امام باقر(علیه السلام)، شش نفر از اصحاب امام صادق(علیه السلام) و بقیه هم از خواص تربیت ‏یافتگان حضرت امام کاظم(علیه السلام) بوده‏اند. اسامى آنان به این شرح است:

یونس بن‏عبدالرحمن، صفوان بن ‏یحیى، محمد بن‏ ابى‏عمیر، عبدالله بن‏المغیره، حسن بن‏محبوب السراد، احمد بن‏ ابى‏نصر بزنطى. به این افراد اصحاب اجماع مى‏گفتند. شاگردان زبده دیگرى در مکتب علمى – تربیتى و سرشار از معنویت هفتمین امام پرورش یافتند از جمله؛ محمد بن‏ خلاد، عبدالرحمن بجلى، على بن‏جعفر، اسحاق بن‏عمار صیرفى، اسماعیل بن‏موسى بن‏جعفر، حسین بن‏على بن‏فضال، داود رقى، عبدالسلام بن‏صالح حصروى، موسى بن ‏بکیر و اسماعیل بن ‏مهران. (۹)

گسترش نهضت هاى علوى توسط گروهى از امامزادگان و سادات و افزایش قدرت سیاسى بنى‏عباس، خصوصا در دوران خلافت هارون، باعث تشدید مراقبت و سخت‏ گیرى نسبت ‏به امام کاظم(علیه السلام) شد به طورى که هارون درباره امام هفتم‏ علیه السلام مى‏گفت: مى‏ترسم فتنه‏اى بر پا کند که خون ها ریخته شود!؟ سخت‏گیرى نسبت ‏به امام در حدى بود که به ندرت کسى مى‏توانست ‏حتى براى ضرورى‏ترین مسایل و سؤالات فقهى و علمى به خدمت امام(علیه السلام) شرفیاب شود.

با این وجود، امام یارانى داشت که در جهان اسلام پراکنده بودند و با ایشان، به خصوص در دوران اقامت در مدینه، تماس داشتند. تلاش هاى تبلیغى این برگزیدگان بر محبوبیت امام بین شیعیان شهرهاى اسلامى افزود و موجب نگرانى هارون شد. از این ‏روى هارون حضرت را تحت نظر از مدینه به بصره و سپس به بغداد آورد و سال ها امام را در زندان هاى مختلف تحت نظر گرفت و به احدى اجازه ملاقات با آن مقام معنوى را نداد.

مرحوم شیخ طوسى راوایان و شاگردان امام را ۲۷۲ نفر ذکر کرده است. احمد بن‏ خالد برقى تلامیذ حضرت را ۱۶۰ نفر دانسته و مؤلف کتاب حیاه الامام موسى بن‏ جعفر تعداد۳۱۹ نفر از اصحاب و شاگردان هفتمین فروغ امامت را به تفصیل نام برده است.

مرواریدها

یاران برجسته امام کاظم(علیه السلام) تداوم امامت را براى رهبرى جامعه اصل مسلم اسلامى دانسته و در برابر امواج انحرافى که خلفاى خلافکار و فرقه‏هاى گوناگون پدید مى‏آوردند، مقاومت مى‏کردند.

– یونس بن ‏عبدالرحمن:

وى در اعتقاد به امامت ‏ حضرت موسى بن‏جعفر(علیه السلام) چنان روشن‏ بین و استوار بود که کوچکترین نرمش و یا لغزشى را در مقابل منحرفان روا نمى‏شمرد و در برخورد با فرقه‏هایى چون واقفیه، موضع قاطعى داشت. او در پرتو انوار درخشان هفتمین و هشتمین فروغ امامت از چهره‏هاى درخشان جهان تشیع و شخصیتى ارزنده به شمار مى‏رود. حضرت امام رضا(علیه السلام) او را سلمان زمان خود دانسته و عموم علماى شیعه، تقوا و پاکى وى را ستوده و مقام علمى و فقهى وى را تصدیق کرده و روایاتش را بدون هیچگونه شبهه ‏اى پذیرفته‏اند. او روز گار خود را غالبا با تالیف کتاب مى‏گذراند و سى کتاب در زمینه‏هاى گوناگون علوم اسلامى نوشته است. (۱۰) – محمد بن‏ابى‏عمیر: وى در میان شیعیان و جامعه تسنن از چهره‏هاى محبوب و عابد و پارسا محسوب مى‏شود. (۱۱) او روایاتى از امام هفتم نقل کرده که در آنها امام را با کنیه ابااحمد مخاطب قرار داده است. (۱۲) وى ۹۴ جلد کتاب در مباحث مختلف علمى، دینى و فقهى به رشته تحریر درآورد و مجموعه روایاتى که نقل کرده به ۶۵۴ حدیث مى‏رسد. طى چهار سالى که در زندان بود، نگاشته‏هاى وى از بین رفت و بعدها با تکیه بر حافظه و آنچه به راویان دیگر انتقال داده بود، روایت مى‏کرد.

سرانجام محمد بن‏ابى‏عمیر مورد خشم دستگاه خلافت عباسى قرار گرفت؛ زیرا هارون اعتقاد داشت اسرار فعالیت ‏سیاسى و مبارزات مخفى شیعیان و اسناد ارتباط آنان با پیشواى هفتم در اختیار اوست. کشى به نقل از فضل ابن‏ شاذان گفته است: « در باره ابن‏عمیر نزد خلیفه شکایت ‏شد، او را دستگیر کرده و از وى خواستند نام شیعیان و کسانى که با موسى بن‏جعفر علیهما السلام در ارتباط هستند به دستگاه خلافت تحویل دهد، وى امتناع کرد و از افشاى نام رابطین با امام اجتناب نمود، دژخیمان او را در میان دو چوب قرار دادند. و براى اقرار گرفتن از نامبرده صد تازیانه بر بدنش زدند و چون از مقاومت دلیرانه‏اش خسته شده و به خشم آمدند بیش از صدهزار درهم وى را جریمه کرده و تمام اموالش را مصادره نمودند.» (۱۳)

محمد بن ‏مفضل بن‏عمر جعفى؛ محمد را باب امام کاظم(علیه السلام) نامیده‏اند؛ او رابط میان مردم و حضرت بود و فرزند مفضل است، که امام صادق(علیه السلام) توحید معروف خویش را به وى املاء فرمود.

– محمد بن‏على بن‏نعمان:

کنیه‏اش ابوجعفر و لقب او مؤمن طاق بود – چون مغازه‏اش در کوفه زیر طاقى قرار گرفته بود – از بزرگان اصحاب امام ششم و امام هفتم است. وى توان آن را داشت که با هر مخالفى بحث کند و بر وى غالب گردد. (۱۴) – حسن بن‏محبوب: از راویان بزرگ است که فقهاى شیعه در صحت احادیث او اجماع و خودش را توثیق کرده‏اند. او نزد امام هفتم و امام هشتم از احترام زیادى برخوردار بود و از ارکان عصر خویش به شمار مى‏رفت، شیعیان اهل بیت از اطراف و اکناف دنیاى اسلام به نزدش رفته و از فضل و دانش وى خصوصا در فقه بهره مى‏گرفتند، تالیفات و تصنیفات وى را شیخ طوسى در فهرست ‏خویش ذکر نموده است.

– ابوعبدالله بن ‏یحیى کاهلى اسدى:

از اصحاب امام کاظم(علیه السلام) است که نزد آن حضرت محترم بود و علماى رجال او را با منزلت و فضل مى‏دانند. حضرت موسى بن ‏جعفر(علیه السلام) خطاب به على بن ‏یقطین که در دستگاه هارون نفوذ سیاسى داشت، فرمود: از کاهلى اسدى و خاندانش صیانت کنید. من بهشت را برایتان ضمانت مى‏کنم. وى هم قبول کرد و ابن ‏یقطین زندگى او و خاندانش را تامین مى‏کرد. (۱۵) – ابان بن‏عثمان بجلى:اهل کوفه بود و زمانى را در بصره سکونت داشت. شیخ طوسى وى را از موالیان بجیله مى‏داند. گروهى از بصریان همچون ابوعبیده از وى حدیث نقل کرده‏اند. ابان با حضرت موسى بن‏جعفر علیهما السلام ارتباط داشته و در کتاب هایش از آن حضرت روایاتى نقل کرده است. (۱۶)

– عبدالله بن‏جندب:

وى بجلى و کوفى است او منزلتى بلند نزد امام هفتم داشت و وکیل آن حضرت به شمار مى‏رفت، امام رضا سوگند یاد کرد که؛ عبدالله بن ‏جندب مورد رضایت‏ خدا و رسول الله صلى الله علیه و آله و از مخبتین ماست. (۱۷) – هشام بن‏حکم:پرورش‏ یافته مکتب امام صادق(علیه السلام) بود. او به خاطر دشمنى با بنى‏عباس سال ها مخفیانه زندگى مى‏کرد و امام ششم او را نگهبان و گواهى ‏دهنده بر راستى خویش مى‏دانست. بارها از سوى امام کاظم(علیه السلام) براى انجام کارهاى شخصى یا عمومى به عنوان وکیل تعیین شد. هارون که در پى فرصتى بود تا هشام را به قتل برساند، جلسه‏اى با حضور دانشمندان وابسته در منزل یحیى بر مکى ترتیب داد و خود از پشت پرده به نظاره نشست، هشام با همه فراست و شجاعت، به آنچه اعتقاد داشت اعتراف کرد و از آن جلسه گریخت و از بغداد به کوفه رفت و در منزل بشیر که از شیعیان معروف بود وارد گردید. او دانشمندى برجسته، متکلمى بزرگ و داراى بیانى شیرین و رسا بود. (۱۸)

– صالح بن ‏واقدى:

طبرى مى‏گوید: خدمت امام موسى کاظم(علیه السلام) رسیدم، حضرت فرمود: هارون تو را زندانى مى‏کند و درباره من از تو مى‏پرسد، بگو او را نمى‏شناسم و آنگاه که به زندان افتادى تو را آزاد مى‏کنم. و همین ‏گونه هم شد. او با کمک امام به طرز شگفت‏انگیزى از زندان به مازندران (طبرستان) رفت. صالح بن ‏واقدى مى‏گوید: چون به دیار خویش برگشتم، به خدا سوگند نه کسى از من خبر گرفت و نه از زندانى بودنم کسى جویا شد. (۱۹) او به برکت کرامت امام از چنین دسیسه‏اى رهایى یافت و توانست مدت ها در طبرستان به دفاع از حریم امامت ‏بپردازد و ولایت را پاسدارى نماید. – صفوان بن‏یحیى:زمانى که صفوان فرزند یحیى به رشد عقلى رسید و علوم عقلى را از پدر خویش فرا گرفت، در حوزه درس امام کاظم(علیه السلام) حاضر شده و از بیانات قدسى آن فروغ آسمانى بهره‏ مند گشت. او از فقیهان، محدثان و متکلمان کم‏ نظیر است. علاوه بر مقام شامخ علمى، جایگاه والایى در زهد، تقوا و عبادت داشت. صفوان را یکى از وکیلان و نایبان خاص امام دانسته‏اند و مى‏گویند او ضمن جمع‏آورى وجوهات شرعى، ماموریت ‏خطیر نشر روایات اهل بیت و مبارزه با خطوط انحرافى و التقاطى آن عصر را بر عهده داشت. (۲۰)

– على بن ‏یقطین:

از دوستان و علاقمندان امام موسى(علیه السلام) بود، در دستگاه هارون به مقام وزارت رسید. چندین مرتبه خواست از این مقام استعفا بدهد، ولى حضرت مخالفت کرد. وى براى ارتباط با امام و کمک به شیعیان و حمایت از محبان آل عترت که در فقر و نادارى بسر مى‏بردند، از ماموران مخفى استفاده مى‏کرد، اسماعیل بن‏ سلان و فلان بن‏ حمید از آن جمله‏اند که فرزند یقطین آنان را احضار کرد و گفت دو مرکب‏ سوارى تدارک دیده و از طریقى غیر از راه معمول بروید تا به امام هفتم برسید و نامه و مبالغى که مى‏دهم به نحوى تحویل آن حضرت دهید که کسى متوجه نشود. (۲۱)

 – ابن ‏بزیع:

از اعیان و رجال شیعه و شاگردان امام کاظم(علیه السلام) است. طبق دستور امام در تشکیلات بنى‏عباس شغل مهمى داشت و از مشاورین خاص دستگاه خلافت ‏به شمار مى‏رفت. امور تعدادى از شیعیان جهان اسلام توسط  وى اصلاح گشت. او به نیازمندان پناه مى‏داد و عاشقان اهل بیت را از گرفتارى مى‏رهانید. (۲۲)

– یعقوب بن ‏داود:

مردى با ایمان، پاک‏ سرشت و نیکوکار بود. به دلیل برخوردارى از شهامت و روحیه مبارزاتى به اتفاق برادرانش در قیام ابراهیم فرزند عبدالله بن ‏حسن شرکت کرد و به همین دلیل دستگیر و زندانى گردید و تا آخر خلافت منصور در حبس به سر برد. با روى کار آمدن مهدى عباسى آزاد شد. این بار بعقوب تلاش هاى خود را در حمایت از خاندان عصمت و طهارت و توسعه اقتدار شیعیان به صورت نفوذ در دستگاه حکومت و قبضه کردن پنهانى قدرت ادامه داد و سرانجام به پست وزارت رسید. به این ترتیب توانست‏ بسیارى از مناصب مهم تحت قلمرو خلافت اسلامى را به علویان و سادات و برخى شیعیان تفویض کند. این وضع دشمنان را نزد خلیفه عباسى به سعایت و مذمت از وى واداشت و مهدى عباسى را به این موضوع تهدید کردند که سراسر کشور اسلامى در دست‏ یعقوب و شیعیان است و با انقلابى سریع مى‏تواند بساط حکومت تو را سرنگون کنند. تبلیغات زهرآگین دشمنان کار خود را کرد و موجب برکنارى یعقوب و زندانى شدن او گردید. (۲۳)

جویبارهاى خونین

گروهى از فرزندان ائمه علیهم السلام و نیز سادات و علویان، طى مبارزات و قیام هایى حضرت امام کاظم(علیه السلام) را در دفاع از جبهه حق و افشاى باطل یارى مى‏دادند.

در دوران حکومت منصور و فرزندش مهدى شرایط طاقت ‏فرسایى بر شیعیان مدینه سایه افکند. خفقان آن چنان علویان را احاطه کرد؛ که آنان چون آتشى زیر خاکستر در صدد پیدا کردن فرصتى بودند تا بر دستگاه ستم حریق افکنند. وقتى مهدى یکى از دشمنان معروف اهل بیت را به عنوان والى مدینه منصوب کرد، او حقوق علویان را از بیت‏المال قطع کرد و دستور به بازداشت ‏سادات و شیعیان حوزه حکومتى داد. زمینه‏هاى خروش خونین علویان به این ترتیب فراهم گشت و حسین بن‏ على بن ‏حسن مثلث که از نوادگان امام حسن مجتبى علیه السلام بود، رهبرى « قیام فخ‏» را عهده ‏دار گردید. وجود دویست نفر از اصحاب امام کاظم(علیه السلام) و بزرگان بنى‏هاشم در این نهضت و تایید ضمنى امام از وى دلیل بارزى بر موافقت هفتمین فروغ امامت ‏با جنبش مذکور است، گر چه در آغاز نیروهاى حسین بن‏على بر شهر مدینه استیلا یافتند، ولى با آمدن نیروهاى تازه ‏نفس از سوى مرکز خلافت و آرایش نظامى عباسیان طى نبردى خونین که در وادى فخ واقع در غرب شهر مکه رخ داد، گروهى به شهادت رسیدند. (۲۴)

– عبدالله بن‏ حسن:

از بزرگان شیعه و مطیع امام هفتم بود، گروه عظیمى از شیعیان را به گرد خودش فرا آورد و مخالفت ‏خود را با غاصبان آغاز کرد. سرانجام به زندان کشیده شد. او محبس را آموزشگاه انقلاب خویش ساخت و از طریق مکاتبه با رهبر خود، امام کاظم(علیه السلام)، الهام مى‏گرفت و خبر مى‏رساند تا آن که به شهادت رسید.

– یحیى بن‏عبدالله:

از قهرمانان انقلاب حسین بن‏على رهبر قیام فخ بود و بعد از کشته شدن وى به سرزمین دیلم گریخت. در آنجا شیعیان را مجتمع کرد. هارون که از فعالیت وى واهمه داشت، فضل بن‏ یحیى را با لشکرى زیاد به سوى او روانه داشت. نبرد فرستاده خلیفه با یحیى به پراکندگى یارانش انجامید و او را به صلح وادار کرد، هارون از فرصت پیش ‏آمده استفاده کرد و او را به زندان افکند و دستور داد دیوار زندان را به رویش ویران کنند تا به شهادت برسد. (۲۵)

– حسین بن ‏عبدالله:

مردى زاهد و عابد در عصر خویش محسوب مى‏شد. او به جهت مبارزات و مجاهدت هاى مداوم و دفاع از حریم امامت، به دست ‏حکومت ظالم وقت گرفتار و شهید شد.حسین، فرزند امام کاظم(علیه السلام) بود و در ناحیه فارس به حالت اختفاء و دور از ستم عباسیان زندگى مى‏کرد. ماموران و حاکمان فارس محل اختفاء او را یافته و آن سید بزرگوار را شهید کردند. هم اکنون به سید علاء الدین حسین معروف است و در شیراز داراى قبه و بارگاه مى‏باشد. (۲۶)

– احمد بن ‏عیسى:

از دوستداران امام کاظم(علیه السلام) بود و همزمان با جنبش یحیى قیامى ترتیب داد. هارون وى را به زندان انداخت، او از محبس گریخت و به بصره رفت. از آنجا با شیعیان مکاتبه داشت و مردم را علیه دستگاه عباسى برمى‏انگیخت. بر اثر فعالیت هاى وى نهال تشیع در بصره به بالندگى افزون ترى رسید و چون امام کاظم(علیه السلام) به دستور هارون در بصره زندانى گشت، مردم این شهر از زندانى شدن امام خشمگین شده و نسبت ‏به عباسیان اظهار تنفر کردند. اما به دلیل پر خفقان و حکومت نظامى عباسیان، قادر نبودند به قیامى دست ‏بزنند. – اسماعیل، فرزند موسى بن‏ جعفرعلیهما السلام: در مصر رحل اقامت افکند. فرزندان وى نیز در آنجا زندگى مى‏کردند، وى ضمن تالیف چندین کتاب، جانبدارى از حریم ولایت و نگهبانى دژ استوار امامت و فراخوانى شیعیان در ستیز با ستم مشغول بود.

اختناق فکرى و جلوگیرى از فعالیت هاى شیعیان به اندازه‏اى بود که شیعیان و سادات و علویان عصر امام کاظم(علیه السلام) به شیوه‏اى افشاگرانه روى آوردند و آن نوشتن مطالبى مبنى بر حقانیت اهل بیت(علیه السلام) و غاصب بودن خلفاى عباسى و نیز درج اندیشه‏هاى الهام گرفته از پرتو فروزان امام هفتم بود بدین گونه دیوارهاى سرزمین اسلامى با تابلوهاى رنگین، اعمال ننگین عباسیان را فاش مى‏ساخت ‏شاعران، گویندگان و روشنگران از این طریق مسؤولیت ‏حساس و نقش تاریخى خویش را ایفا مى‏کردند.

سرانجام حکومت فاسد عباسى که هراس عمیقى از امام در دل داشت و تمامى تلاش هاى فرهنگى سیاسى این عصر را در پرتو رهنمودهاى حکیمانه امام هفتم مى‏دانست و مشاهده مى‏کرد که عظمت و مهابت ‏شخصیت امام در بین مردم و درگیرى مستقیم و توام با صراحت او در برخورد با خلفا تشکیلات آنان را به مخاطره افکنده، در سال‏۱۸۳ هجرى امام را در سیاه ‏چال هاى بغداد در سن ۵۵ سالگى به شهادت رساند.

پى‏نوشت ها:

۱– کشف ‏الغمه فى معرفه الائمه، على بن‏عیسى اربلى، ج‏۳، صص ۲ و۳، به نقل از کمال‏الدین.

۲- بحارالانوار، ج ۴۸، صص ۲ -۳٫

۳- اصول کافى، ج ۲، صص ۴۶۸ – ۴۷۰٫

۴- همان، ص ۴۷۵ / الغیبه، نعمانى، ص ۳۲۴٫

۵- رجال کشى، صص‏۲۳۹ – ۲۴۱ / حیاه الامام موسى بن ‏جعفر، ج ۱، صص ۴۱۸ – ۴۱۹٫

۶- الانوار البهیه، ص ۹۱٫

۷- الارشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۲۳۱٫

۸- حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، رسول جعفریان، ج ۲، صص‏۱۹ – ۲۰٫

۹- دورنمایى از زندگانى امام موسى بن‏جعفر(علیه السلام)، عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، ص ۱۲۲٫

۱۰- جامع الرواه، محمد بن‏على اردبیلى، ج ۲، صص‏۳۵۶ -۳۵۷ .

۱۱- فهرست ‏شیخ طوسى، ص ۲۶۵٫

۱۲- معجم رجال حدیث، ج ۱۴، ص ۳۰۱٫

۱۳- این واقعیت در رجال نجاشى، ص‏۲۲۹ و رجال کشى، ص ۵۹۱ آمده است.

۱۴- رجال کشى، ص‏۱۸۶٫

۱۵- راویان امام رضا(علیه السلام) در مسند الرضا، ص ۳۶۱٫

۱۶- همان، ص ۱۵٫

۱۷- منتهى الامال، ج ۲، ص‏۲۷۶٫

۱۸- رجال نجاشى، ص ۳۰۵ / رجال کشى، ص‏۲۶۹٫

۱۹- بحارالانوار، ج ۴۸، ص‏۶۷٫

۲۰- در مورد وى بنگرید به کتاب صفوان بن‏یحیى، شکوه ایمان، محمد اصغرى ‏نژاد.

۲۱- بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۳۵٫

۲۲- رجال نجاشى، ص ۲۵۵٫

۲۳- پیشواى آزاده، مهدى پیشوایى، ص ۵۵٫

۲۴- سرزمین وحى، سرچشمه تشیع،غلامرضا گلى ‏زواره ، صص ۱۲۰ – ۱۲۱٫

۲۵- مامقانى در تنقیح المقال، ج‏۳، باب یحیى وى را از یاران امام کاظم(علیه السلام) و رجال موثق دانسته است.

۲۶- ابى‏نصر بخارى در کتاب سرالسلسله العلویه وى را از فرزندان امام هفتم دانسته و وى را بلاعقب مى‏داند.

منبع: ماهنامه کوثر، شماره ۹

نگاهى به شیوه‏ هاى رهبرى امام هادى علیه السلام

اشاره:

امام هادى علیه السلام در نیمه ذیحجه سال ۲۱۲ هجرى در اطراف مدینه در محلى به نام «صریا» (۱. به دنیا آمد. پدرش پیشواى نهم، امام جواد علیه السلام و مادرش بانوی گرامى «سمانه مغربیه‏» است که زنى با فضیلت، شب‏ زنده ‏دار و با تقوا بود. آن حضرت در سال ۲۲۰ ه . ق در ۸ سالگی، پس از شهادت پدر گرامی ‏اش به امامت رسید. امام على النقى علیه السلام در طول ۳۳ سال امامت‏خویش، با چند تن از خلفاى عباسى هم عصر بود، که به ترتیب عبارتند از:

۱ – معتصم، برادر مامون (۲۱۷ – ۲۲۷.

۲ – واثق، پسر معتصم (۲۲۷ – ۲۳۲.

۳ – متوکل، برادر واثق (۲۳۲ – ۲۴۸.

۴ – منتصر، پسر متوکل (۶ ماه.

۵ – مستعین، پسر عموى منتصر (۲۴۸ – ۲۵۲.

۶ – معتز، پسر دیگر متوکل (۲۵۲ – ۲۵۵.

امام هادى علیه السلام در زمان خلیفه آخر و به دست عوامل وی مسموم گردیده و به شهادت رسید و ایشان را در شهر سامرا و در خانه خود به خاک سپردند.

به مناسبت میلاد آن حضرت به شیوه‏هاى رهبرى ایشان در عصر تاریک ۶ تن از خلفاى جائر عباسى نگاهی می‏اندازیم و محورهاى مهم اقدامات آن امام همام را در مدت امامت و رهبرى امت مورد بررسى قرار داده و با استفاده از منابع تاریخى و شواهد موجود، تصمیمات مدبرانه و مواضع حکیمانه ایشان را در تنویر افکار شیعیان و در برابر گروه‏هاى منحرف داخلى بازشناسى می‏کنیم.

روش‏های مبارزاتى امام هادى علیه السلام

۱ – نفوذ در میان دولتمردان

روش‏های حکیمانه و کمالات علمی، معنوى انسانى امام هادی علیه السلام سبب شد که آن بزرگوار در میان کارگزاران حکومت و دولتمردان عصر خویش محبوبیت‏خاصى پیدا کند.

مثلا هنگامى که هرثمه، آن حضرت را وارد بغداد کرد، اسحاق بن ابراهیم طاهرى که والى بغداد بود به او گفت: تو متوکل را می‏شناسی (که چه قدر فرد خبیث و بدسرشتى است. اگر او را بر قتل این آقا تحریک کنی، امام را خواهد کشت و حضرت رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله در روز قیامت‏خصم تو خواهد بود و او گفت: «سوگند به خدا، جز نیکى از او ندیده‏ام.» (۲.

وصیف ترکى یکى از امراى بزرگ ترک در دستگاه خلافت، در سامرا هرثمه را تهدید کرد که اگر مویى از سر او (امام هادی‏علیه السلام. کم شود تو مسؤول خواهى بود.

امام هادى علیه السلام نه تنها مورد تکریم برخى از خواص حکومت‏بود، بلکه بعضى از رجال و کارکنان دربار به آن حضرت ارادتی خالصانه داشتند. غلامان و خادمان دربار، هنگام ورود آن حضرت به پایتخت کشورهاى اسلامى سخت در احترام و اعزاز ایشان می‏کوشیدند. تا آنجا که این کار موجب حسد و ناراحتی بعضى از درباریان شده بود.

عوامل نفوذ امام هادی‏ علیه السلام در میان دولتمردان

الف. حل مشکلات

متوکل خلیفه خودخواه و مستبد عباسى در اثر دملى که روى بدن او پدید آمده بود، در بستر مرگ افتاده بود. هیچ یک از پزشکان به خود جرات نمی‏داد تا براى جراحى کاردى تیز به بدن او بزند. مادرش چاره کار را در آن دید که نذر کند. او نذر کرد که در صورت بهبودى فرزندش، مقدار فراوانى از اموال خویش را به امام هادى علیه السلام برساند.

فتح بن خاقان (وزیر دربار خلافت. به متوکل پیشنهاد کرد که اگر کسی را به نزد امام علیه السلام بفرستى و از او راه درمان این بیمارى را بخواهی، شاید او دارویى بشناسد که با استفاده از آن، شفا یابی. متوکل گفت: کسى را نزد او بفرستید. پیک متوکل نزد امام رفت و چنین پیغام آورد که: پشکل گوسفندى را که زیر پا مالیده شده با گلاب بخیسانید و بر روى دمل بگذارید که به اذن خدا سودبخش است. برخى از کسانى که در محضر متوکل حاضر بودند، از شنیدن این سخن به خنده افتادند. اما فتح بن خاقان به آن‏ها گفت: چه عیبى دارد که سخن او را نیز تجربه کنیم؟ به خدا سوگند! من امیدوارم به آن چه او گفته خلیفه از این بیمارى بهبود یابد. از این رو مقدارى پشکل آورده در گلاب خیساندند و بر روى دمل نهادند. سر دمل باز شد و هر چه در آن بود بیرون آمد. مادر متوکل از بهبودی فرزند خویش بسیار خوشحال شد و ده هزار دینار مختوم به مهر خویش براى آن حضرت فرستاد و متوکل از مرگ نجات یافت. (۳.

ب. دانش سرشار

یحیی بن هرثمه می‏گوید: «در یکى از روزهاى بهاری که آسمان صاف بود و خورشید می‏درخشید، امام هادی علیه السلام با پوشیدن لباس بارانى از خانه بیرون آمد، من و همراهان از کار او تعجب کردیم. چون به میان صحرا رسیدیم، ابرى پرباران ظاهر شد و بارانى سخت‏باریدن گرفت، در آن حال هیچ کس جز امام هادى علیه السلام از باران و عواقب آن در امان نماند. آن حضرت به من رو کرده و فرمود: من می‏دانم که تو از آنچه که از من دیدى بسیار تعجب کردى و گمان کردی که من درباره باران چیزى می‏دانستم که تو نمی‏دانستی، ولى آن گونه نیست که تو گمان کردی (براساس علم امامت نیست.، بلکه من در صحرا زیسته‏ام و بادهای باران‏آور را می‏شناسم. امروز صبح بادى وزید، من بوی باران را از آن استشمام کردم، از این رو براى آن آماده شدم.» (۴.

بدین‏وسیله بسیارى از مردم و کارگزاران حکومت‏به سوى دانش بی‏پایان حضرتش راهنمایى شدند. آن حضرت می‏کوشید تا به این وسیله در عصر خفقان خلفای عباسى از موقعیت مثبتى که در جهت مصلحت دعوت الهی براى او فراهم آمده بود بهره‏بردارى کند. و این کار البته با حکمت و استقامت و بردبارى در راه خدا امکان‏پذیر می‏شد.

ج. رفتار کریمانه

روزی ابوعبدالله محمد بن قاسم بطحائى که از خاندان ابوطالب ولى از پیروان بنی‏عباس بود از آن حضرت نزد متوکل بدگوئى کرد و گفت: در خانه او اموال و سلاح است. متوکل به سعید حاجب دستور داد که شبانه به منزل آن حضرت هجوم برده و تمام اموال و سلاح‏هایى را که در خانه او یافت می‏شود براى وى بیاورد. ابراهیم بن محمد این واقعه را از زبان سعید حاجب چنین نقل می‏کند: شبانه به سراى امام هادى علیه السلام رفتم. نردبانى همراه داشتم، به وسیله آن خود را به بالاى بام خانه رسانیدم و در تاریکى از پلکان فرود آمدم. نفهمیدم که چگونه به صحن خانه رسیدم که ناگهان آن حضرت مرا از درون خانه صدا کرد و گفت: «یا سعید مکانک حتى یاتوک بشمعه، سعید همان جا بمان تا برایت‏ شمع بیاورند!» مدتى نگذشت که برایم شمعی آوردند و من به صحن منزل رفتم. آن حضرت کلاه و رداى پشمین در تن نموده و روى سجاده‏اش که بر حصیرى پهن بود، رو به قبله نشسته بود. به من گفت: «این اتاق‏هاست، برو بگرد.» وارد اتاق‏ها شدم و آن‏ها را مورد بازرسى قرار دادم و چیزى در آن‏ها نیافتم. تنها کیسه زرى دیدم که به مهر مادر متوکل ممهور بود، و کیسه‏هایى نیز یافتم که از همان مهر داشتند. امام هادى فرمود: «این سجاده!» سجاده را بالا زدم، شمشیری یافتم که غلاف نداشت. من نیز کیسه‏ها و شمشیر را برداشته براى متوکل بردم. چون متوکل به مهر مادرش بر روى کیسه نگریست، کسى را در پى او فرستاد، مادرش نزد او آمد. متوکل درباره آن کیسه‏ها پرسید و مادرش پاسخ داد: من به هنگام بیمارى تو نذر کردم که اگر بهبودى یابی، ده هزار دینار براى حضرت هادى ببرم و این دینارها همان است. چنان که می‏بینى امام حتى کیسه‏ها را باز هم نکرده است !!

متوکل کیسه آخر را گشود، در آن چهارصد دینار بود. آن گاه دستور داد که کیسه‏ها را پیش کیسه‏هاى دیگر ببرند و با دینارهایى که در آن‏ها بود به علاوه شمشیر به امام هادى علیه السلام بازگردانند.

وی می‏گوید: من کیسه‏ها را به همراه شمشیر دوباره بازگرداندم، از او خجالت می‏کشیدم، از این رو به او گفتم: سرورم! بر من گران بود بدون اجازه شما وارد خانه شما شوم، اما چه کنم که مامور بودم. امام فرمود:

«و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون‏»، (۵.

«آنان که ستم کردند به زودى خواهند دانست که بازگشت‏شان به کجا خواهد بود.» (۶.

رفتار متوکل با آن حضرت به ظاهر محترمانه بود، ولى پیوسته او را تحت نظر داشت و شکوه و جلال اجتماعى آن حضرت را برنمی‏تابید.

گاهی به حبس و توقیف و جست وجوى منزل آن حضرت فرمان می‏داد و با انواع دسیسه‏ها سعى می‏کرد از شکوه آن حضرت در میان مردم بکاهد. مثلا هنگامى که متوکل آن حضرت را بر خلاف میلش از مدینه به سامرا آورد، اول تصمیم گرفت که از قدر و منزلت آن حضرت در نزد مردم بکاهد، از این رو ابتدا خود را به آن حضرت نشان نداد بلکه دستور داد امام را پیش از آن که نزد وى ببرند مدتى در «خان الصعالیک‏» که محل تجمع گدایان و مستمندان بود جاى دهند. یکى از پیروان امام هادى علیه السلام به نام صالح بن سعید، در همان مکان محقر به محضر آن حضرت رسیده و گفت: «فدایت‏شوم! اینان خواسته‏اند نور تو را خاموش سازند و جلال و عظمت تو را در میان مردم بشکنند و براى همین در این جاى ناپسند شما را فرود آورده‏اند.» امام هادى علیه السلام با نیروى اعجاز خویش توجه صالح بن سعید را به نقطه‏اى جلب نمود و با دست مبارک خویش محلى را نشان داد. وقتى صالح به آن جا نگاه کرد، باغ‏هاى سرسبز و قصرهاى زیبایى را مشاهده نمود که از دیدن آن همه مناظر حیرت‏انگیز، چشم‏هایش خیره شده و تعجب نمود. امام هادى علیه السلام در این هنگام به وى فرمود: «حیث کنا فهذا لنا یا ابن سعید لسنا فى خان الصعالیک، (۷.

ای پسر سعید، هر جا که باشیم این براى ما مهیا است، ما در سراى گدایان و بیچارگان نیستیم.»

به این ترتیب توطئه‏هاى متوکل یکى پس از دیگرى با شکست مواجه می‏شد و هر روز که بر زندگى حضرت هادى علیه السلام می‏گذشت، ابعاد وجودى و چهره الهی و سیماى ملکوتى آن گرامی، در میان مردم و حتی دولتمردان حکومتى تجلى بیشترى پیدا می‏کرد. بدین جهت‏خشم و کنیه متوکل نسبت‏به آن حضرت افزایش می‏یافت، تا جایى که وجود امام علیه السلام براى او غیر قابل تحمل گردید و تصمیم گرفت آن حضرت را به قتل برساند. (۸.

۲ – پاسخ به پرسش‏هاى علمى

یکی دیگر از شیوه‏هاى امام هادى علیه السلام در رهبرى جامعه اسلامى پاسخ به پرسش‏هاى علمى و شرعی بود که به دو مورد اشاره می‏کنیم:

الف. در عصر متوکل، فردى مسیحى با زنى مسلمان زنا کرد، آن گاه اسلام آورده و شهادتین بر زبان جارى نمود. او را دستگیر کرده و نزد متوکل عباسى آوردند. از میان دانشمندان حاضر، یحیى بن اکثم مهم‏ترین دانشمند عصر، در مورد این عمل چنین حکم نمود: مسلمان شدن او پلیدى کفر و عمل غیر شرعى او را از بین می‏برد و حد شرعى بر او جاری نمی‏شود. عده‏اى از فقها گفتند: باید بر او سه بار حد جارى شود. برخى دیگر از فقها نظراتى دیگر اظهار داشتند. متوکل در مورد این مساله متحیر شده و ناچار حقیقت‏حکم را از امام هادى علیه السلام جویا شد. آن حضرت با رؤیت صورت مساله فرمود: «یضرب حتى یموت، آن قدر باید شلاق زده شود تا بمیرد.» یحیى بن اکثم و سایر فقهای عصر اعتراض کرده و گفتند: یا امیر! چنین حکمى در کتاب خدا و سنت پیامبر وجود ندارد، از او مدرک این فتوا را بخواه. هنگامی که متوکل از امام على النقى علیه السلام مدرک خواست، حضرت با اشاره به آیاتى از سوره غافر براى او چنین نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، «فلما راوا باسنا قالوا آمنا بالله وحده و کفرنا بما کنا به مشرکین فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راو باسنا سنت الله التى قد خلت فى عباده و خسر هنالک الکافرون‏»، (۹. «هنگامی که عذاب شدید ما را دیدند گفتند: هم اکنون به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به معبودهایى که همتاى او می‏شمردیم کافر شدیم. اما هنگامى که عذاب ما را مشاهده کردند ایمانشان براى آن‏ها سودى نداشت. این سنت‏خداوند است که همواره در میان بندگانش اجرا شده و آن جا کافران زیان‏کار شدند.»

متوکل پاسخ امام هادى علیه السلام را پسندیده و دستور داد آن قدر به آن مرد مسیحى فاسق شلاق بزنند تا بمیرد. (۱۰.

ب. ابوعبدالله زیادى می‏گوید: هنگامى که متوکل مسموم شد، نذر کرد که اگر خداوند او را عافیت‏بخشد، مال زیادى صدقه دهد و از قضا سلامت‏خود را بازیافت و در مورد مقدار نذر خویش از فقهاى عصر استفسار نمود، آنان در مصداق و مقدار «مال کثیر» اختلاف نمودند. حسن که حاجب متوکل بود به وى گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر من پاسخ صحیح این مشکل را براى شما بیاورم، مرا در نزد شما چه پاداشى خواهد بود؟ متوکل گفت: اگر جواب صحیح را بیاورى ده هزار درهم پاداش می‏گیرى و گرنه صد تازیانه بر تو خواهم زد. حسن گفت: می‏پذیرم. آن گاه نزد امام هادى علیه السلام رفت و از او درباره مقدار مال کثیر سؤال نمود. امام به او پاسخ داد: «یتصدق بثمانین درهما، هشتاد درهم صدقه دهد». متوکل پرسید: به چه دلیل؟ حسن دوباره نزد امام رفته و از او لت‏حکم را جویا شد. امام هادی‏علیه السلام فرمود: «چون خدای تعالى به پیامبرش فرمود: لقد نصرکم الله فى مواطن کثیره، (۱۱. خداوند شما را در جاهاى بسیار یارى کرد (و بر دشمن پیروز شدید.. و شمار مواطنى که خداوند، پیامبرش را یاری داده به هشتاد می‏رسد.»

حسن با شنیدن این جواب به نزد متوکل آمد و او را از پاسخ امام آگاه ساخت، متوکل نیز از این دلیل قرآنى خوشحال شده و ده هزار درهم به وى عطا نمود. (۱۲.

۳ – سازماندهى مبارزات سرى

یکی از شیوه‏هاى رهبرى امام هادى علیه السلام، مدیریت مبارزات مخفیانه با حکومت استبدادى و طاغوتی عصر بود. آن حضرت این کار را از راه‏هاى مختلفى انجام می‏داد:

الف. محمد بن داود قمى و محمد طلحى نقل می‏کنند: اموالى از قم و مناطق اطراف آن که شامل وجوهات شرعی، نذورات، هدایا و جواهرات بود، براى امام هادى علیه السلام حمل می‏کردیم. در راه پیک امام رسید و به ما خبر داد که باز گردیم، زیرا موقعیت‏براى تحویل اموال مناسب نیست. ما بازگشتیم و آن چه را نزدمان بود هم چنان نگه داشتیم. تا آن که پس از مدتى امام دستور داد اموال را بر شترانى که فرستاده بود، بار کنیم و آن‏ها را بدون ساربان به سوى آن حضرت روانه کنیم. ما اموال را به همین کیفیت‏حمل کرده و فرستادیم. بعد از مدتى که به حضور امام‏علیه السلام رسیدیم فرمود: «به اموالى که فرستاده‏اید بنگرید!» دیدیم در خانه امام اموال به همان حال محفوظ است. (۱۳.

ب. محمد بن شرف می‏گوید: «همراه امام هادى علیه السلام در مدینه راه می‏رفتم. امام علیه السلام فرمود: آیا تو پسر «شرف‏» هستی؟ عرض کردم: آری. آن گاه خواستم از حضرت پرسشى کنم. امام علیه السلام از من پیشى گرفت و فرمود: «نحن علی قارعه الطریق و لیس هذا موضع المساله، ما در حال عبور از شاهراه هستیم و این محل براى طرح سؤال مناسب نیست.» (۱۴.

در موارد متعددى شبیه همین موارد آن حضرت فعالیت‏هایش را استتار کرده و دور از چشم عاملان حکومت انجام می‏داد.

۴ – مبارزه با اندیشه هاى انحرافى

برخورد با غلاه (تندروها.:

در عصر امام هادى علیه السلام عده‏اى از «غلاه‏» در مورد معصومین‏علیهم السلام افراط می‏کردند و آن بزرگواران را تا حد مقام خداوندى بالا می‏بردند و گروهى را با این افکار باطل به گمراهى کشانیده بودند. پیشواى دهم با گفتار حکیمانه، رفتار مدبرانه و نامه‏هاى روشنگرانه خود مرز افراط و تفریط را مشخص می‏نمود. آن حضرت دوستداران واقعى اهل بیت علیهم السلام را از ا نحراف و تمایل به سوى اندیشه‏هاى نادرست و آراء باطل بر حذر می‏داشت. افرادى مانند: على بن حسکه قمی، قاسم یقطینی، حسن بن محمد باباى قمی، محمد بن نصیر و فارس بن حاتم قزوینى و … از جمله این کج‏اندیشان منحرف بودند. امام هادى علیه السلام با شیوه‏هاى مختلف با این افراد برخورد می‏نمود:

الف. گفتارها و نامه‏ها:

در مورد عقاید باطل و انحرافى این گروه یکى از یاران امام هادى علیه السلام به آن حضرت نامه نوشته و اعتقادات على بن حسکه را شرح داد خلاصه نامه چنین است: «فدایت گردم اى آقا و سرور من! على بن حسکه معتقد است تو ولى او و همان خداى قدیم هستی، و خود را پیامبرى می‏داند که از جانب شما ماموریت‏یافته مردم را به سوى شما دعوت کند.» آن حضرت پاسخ می‏دهد: «ابن حسکه دروغ گفته است. من او را در شمار دوستان خود نمی‏دانم … به خدا سوگند، خداوند محمد صلى الله علیه وآله و پیامبران پیش از او را جز به آیین یکتاپرستی و نماز و زکات و حج و ولایت نفرستاده است. محمد صلى الله علیه وآله تنها به خداى یکتاى بی‏شریک دعوت کرده است و ما جانشینان او نیز، بندگان خداییم و به او شرک نمی‏ورزیم. در صورت اطاعت از خدا مورد رحمت او قرار گرفته و چنانچه از فرمانش سرپیچى کنیم، عقوبت و عذاب خواهیم شد. ما حجتی بر خداوند نداریم و خداوند بر ما و تمام مخلوقاتش حجت دارد. من از کسی که این سخنان را به زبان آورده بیزارى جسته، به خدا پناه می‏برم – خدا آنان را لعنت کند – شما نیز از آنان دوری کنید و آنان را در تنگنا قرار داده و تکذیبشان کنید. و اگر به یکى از این افراد دسترسى پیدا کردید سرش را با سنگ بشکنید.» (۱۵.

ب. اقدامات عملی:

فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینى در ابتدا از یاران نزدیک امام هادى علیه السلام و نماینده آن حضرت بود. اما بعدها از خط دین و امامت‏خارج شده و با اظهار عقاید کفرآمیز مردم را به سوى انحراف از حق و بدعت در دین دعوت می‏کرد. او که در میان مردم نماینده امام هادى علیه السلام شناخته شده بود، اموال و وجوهات شرعیه را از مردم گرفته و برخلاف مصالح دین و خواسته امام هادی‏علیه السلام در آن تصرف می‏کرد. یکى از علل لغزش و سقوط وى دنیاپرستى و علاقمندى به جاه و مال دنیوی بود که او را از جاده مستقیم حقیقت و امامت دور کرده و به سوی باطل کشانید. فارس بن حاتم در پیمودن راه باطل و ایجاد فتنه و تفرقه در میان شیعیان آن چنان افراط نمود که حکم ارتداد و کفر وى از طرف امام على النقى علیه السلام صادر گردید. متن حکم آن حضرت چنین بود: «هذا فارس – لعنه الله – یعمل من قبلى فتانا داعیا الى البدعه، و دمه هدر لکل من قتله، فمن هذا الذى یریحنى منه یقتله و انا ضامن له علی الله الجنه، (۱۶. فارس – که خدا او را لعنت کند – خود را نماینده من می‏داند در حالى که ا و مردى آشوبگر و فتنه‏ساز است و مردم را به سوى بدعت می‏خواند، قتل او واجب است و هر کس او را بکشد و مرا از شر او راحت نماید، بهشت را برایش ضمانت می‏کنم.» مدتی گذشت و چون کسى اقدام به قتل وى ننمود، حضرت هادى علیه السلام یکى از شیعیان شجاع، متدین و مورد اعتماد خویش را به نام جنید مامور اجراى حکم نمود و او در فرصتی مناسب، دستور امام‏علیه السلام را به اجرا درآورد. (۱۷.

مبارزه با صوفیه

محمد بن ابى خطاب می‏گوید: به همراه جمعى از یاران امام هادى علیه السلام در مسجدالنبى در محضر آن حضرت نشسته بودیم، ناگاه جماعتى از صوفیان وارد مسجد شدند و به گرد هم حلقه زده و به ذکر «لا اله الا الله‏» مشغول گردیدند. امام هادى علیه السلام به ما رو کرده و فرمودند: «لاتلتفتوا الى هؤلاء الخداعین، فانهم خلفاء الشیاطین و مخربوا قواعد الدین یتزهدون لراحه الاجسام و یتهجدون لتعبید الانعام، به این دغل‏بازان ریاکار توجه نکنید، آن‏ها هم پیمانان با شیطان‏ها و ویرانگران بنیادهاى دین هستند، آن‏ها برای آسایش جسم پارسایى نشان می‏دهند و شب‏زنده‏داری آن‏ها براى به چنگ آوردن غذاهاى چرب و شیرین است . ..» و سپس فرمود: فمن ذهب الى زیاره احد منهم حیا و میتا فکانما ذهب الى زیاره الشیطان و عبده الاوثان …، کسى که به دیدار زنده و مرده آن‏ها برود، گویى به دیدار شیطان و بت‏پرستان رفته است … .»

در این هنگام که سخن امام هادی‏علیه السلام به این جا رسید، یکى از شیعیان گفت: «گرچه به امامت و حقوق شما معتقد و معترف باشد؟» امام هادى علیه السلام خشمگین به او نگریسته و فرمود:

«این تصورات نادرست را رها کن، کسى که امامت ما را پذیرفته، برخلاف روش و رضایت ما گام برنمی‏دارد، آیا نمی‏دانى که آن‏ها پست‏ترین گروه صوفیان هستند؟» سپس فرمود:

«والصوفیه کلهم من مخالفینا، و طریقتهم مغایره لطریقتنا، و ان هم الا نصارى و مجوس هذه الامه اولئک الذین یجهدون فى اطفاء نور الله والله یتم نوره و لو کره الکافرون، همه صوفیان از مخالفان ما هستند و برنامه و روش آن‏ها با برنامه و روش ما مغایرت دارد، آن‏ها مطمئنا نصارى و مجوس این امت هستند، آن‏ها کسانى هستند که در خاموش نمودن نور خدا سعى می‏کنند، خداوند نور خود را کامل می‏کند، گرچه کافران نپسندند.» (۱۸.

امام هادى و واقفیه

یکی از گروه‏هاى منحرف که در مقابل امامان معصوم علیهم السلام ایستاده و موجب مزاحمت‏ها شدند، گروهک واقفیه بودند، آن‏ها معتقد بودند که امام کاظم علیه السلام زنده است و آخرین امام و مهدی موعود است. امام هادى علیه السلام در برابر آن‏ها موضع قاطعی اتخاذ کرده و با آنان مقابله نمود. روزى یکى از شیعیان نامه‏اى به امام نوشته و در ضمن آن پرسید: فدایت‏شوم، این افراد را می‏شناسید، آیا در قنوت نماز آن‏ها را لعن و نفرین بکنیم؟ امام هادى علیه السلام نوشت: «نعم، اقنت علیهم فى صلاتک، آرى در قنوت نماز آن‏ها را نفرین کن.» (۱۹.

۵ – احیاى فرهنگ غدیر و امامت

یکی دیگر از روش‏هایى که در سیره امام هادى علیه السلام مورد توجه بوده نشر معارف ائمه و فرهنگ اهل بیت علیه السلام در آن عصر ظلمانى می‏باشد. هنگامى که معتصم خلیفه عباسی حضرت هادى علیه السلام را در روز غدیر احضار نمود، آن حضرت در آن موقعیت ‏حساس به زیارت جد بزرگوارش امام على علیه السلام شتافته و بانواى ملکوتى و عبارات دلنشین خویش، فضائل و مناقب حضرت على علیه السلام را بار دیگر در خاطره‏ها زنده کرد. محتواى این زیارت درباره فرهنگ غدیر و زندگى ارزشمند و باشکوه امیر مؤمنان على علیه السلام است و محورهاى مهمى در زیارت غدیر مورد توجه و تاکید امام هادی‏ علیه السلام قرار گرفته است.

فضائل امام علی ‏علیه السلام در قرآن از جمله آیات ولایت، شراء، بلاغ، جهاد و سایر آیاتى که در مورد امام علی‏علیه السلام نازل گردیده، در این زیارت مورد اشاره قرار گرفته است: از همه مهم‏تر اشاره به واقعه تاریخى غدیر است که محور زیارت غدیر در کلام امام هادی‏علیه السلام است. در فرازى از این زیارت امام هادی‏علیه السلام خطاب به جد بزرگوار خویش می‏فرماید:

«اشهد یا امیرالمؤمنین ان الشاک فیک ما آمن بالرسول الامین و ان العادل بک غیرک عائد عن الدین القویم الذى ارتضاه لنا رب العالمین و اکمله بولایتک یوم الغدیر و اشهد انک المعنى بقول العزیز الرحیم و ان هذا صراطى مستقیما فاتبعوا السبل، (۲۰. اى امیر مؤمنان! شهادت می‏دهم هر کس در مورد تو تردید داشته باشد، به رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله که امین خداوند است ایمان نیاورده و کسى که از ولایت تو به سوى غیر تو عدول کند از دین استوار خداوند – که پروردگار جهانیان براى ما برگزیده و در روز غدیر با ولایت تو آن را کامل نموده – برگشته است و گواهی می‏دهم که معنى این آیه تو هستى که فرمود: این راه مستقیم من است، از او پیروى کرده و راه‏های دیگر را پیروى نکنید.»

زیارت جامعه یا منشور امامت

امام هادی‏علیه السلام علاوه بر زیارت غدیر، برای تبیین جایگاه امامت و مشخص شدن منزلت پیشوایان معصوم‏علیهم السلام یکى از آثار ماندگار خویش را به نام زیارت «جامعه کبیره‏» که یک دوره امام‏شناسى جامع و کامل می‏باشد، به شیفتگان معارف اهل بیت‏علیهم السلام عرضه نموده است. به گفته علامه مجلسی، این زیارت از نظر سند صحیح‏ترین و از جهت محتوى فراگیرترین زیارت‏ها نسبت‏به ائمه اطهارعلیهم السلام می‏باشد و در مقایسه با دیگر زیارت‏ها از فصاحت لفظ و بلاغت معنى و شان و منزلت والایی برخوردار است. (۲۱.

۶ – بهره‏ گیرى از موقعیت‏ها

هنگامی که بدخواهان در نزد متوکل، از امام هادی‏علیه السلام سعایت و بدگویى کرده و گفتند: در منزل او سلاح و نوشته‏ها و اشیای دیگرى است که از طرف شیعیان به وى رسیده و او قصد قیام بر ضد دولت تو را دارد، متوکل گروهى را به منزل آن حضرت فرستاد، آنان شبانه به خانه امام‏علیه السلام هجوم بردند، ولی چیزى به دست نیاوردند، آن‏ها دیدند که حضرت تنها در اطاقى دربسته نشسته و در حالى که جامه پشمین بر تن دارد و بر زمین خاکى روى شن و ماسه نشسته، به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است. امام را با همان حال دستگیر کرده و نزد متوکل بردند و به او گزارش دادند که در خانه‏اش چیزى نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم که قرآن می‏خواند. متوکل چون امام را دید، از عظمت و هیبت امام بی‏اختیار ایشان را احترام نموده و در کنار خود نشانید و با کمال گستاخى جام شرابى را که در دست داشت‏به امام علیه السلام تعارف نمود. امام سوگند یاد کرده و فرمود: «گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معاف دار!» متوکل حضرت را معاف نمود و گفت: شعرى بخوان! حضرت فرمود: «من شعر کم می‏خوانم‏». متوکل گفت: «باید بخوانی!» امام هادی علیه السلام آن گاه که اصرار وى را دید اشعارى را قرائت نمود که تمام اهل مجلس متاثر شده و به گریه افتادند و بزم شراب و عیش به سوگ و عزا تبدیل شده و آنان جام‏هاى شراب را بر زمین کوبیدند. اشعار امام چنین بود:

باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم

غلب الرجال فلم تنفعهم القلل

واستنزلوا بعد عز عن معاقلهم

واسکنوا حفرا یا بئس ما نزلوا

ناداهم صارخ من بعد دفنهم

این الاساور و التیجان والحلل

این الوجوه التى کانت منعمه

من دونها تضرب الاستار والکلل

فافصح القبر عنهم حین سائلهم

تلک الوجوه علیها الدود یقتتل

قد طال ما اکلوا دهرا و ما شربوا

واصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا، (۲۲.

«[گردنکشان مغرور و پادشاهان مقتدر] بر قله کوهسارها شب را به روز آوردند در حالى که مردان نیرومند از آنان پاسدارى می‏کردند، ولى قله‏ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند.

آنان پس از مدت‏ها عزت از جایگاه‏هاى امن به زیر کشیده شدند و در گودال‏ها جایشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندی!

پس از آن که به خاک سپرده شدند، فریادگرى فریاد برآورد: کجاست آن دست‏بندها، تاج‏ها و لباس‏هاى گران قیمت و فاخر؟

کجاست آن چهره‏هاى در ناز و نعمت پرورش یافته که به احترامشان پرده‏ها می‏آویختند؟ گور به جاى آنان پاسخ داد: اکنون کرم‏ها بر سر خوردن آن چهره‏ها با هم می‏ستیزند! آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند، ولى بعد از خوردن طولانی، خود خورده شدند!»

پی‏ نوشت‏:

۱. صریا روستایى است‏به فاصله سه میل از مدینه که توسط امام کاظم‏علیه السلام تاسیس شده است.

۲. انوار البهیه، ص ۴۴۹ و ۴۵۰٫

۳. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۸٫

۴. انوار البهیه، ص ۲۸۸ و ۲۸۹٫

۵. الشعرا/ ۲۲۷٫

۶. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۹ و ۲۰۰٫

۷. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۳۲ و ۱۳۳٫

۸. همان، ص ۱۹۴ و ۱۹۵٫

۹. غافر/ ۸۴ و ۸۵٫

۱۰. وسائل الشیعه، ج ۲۸، ص ۱۴۱٫

۱۱. توبه/ ۲۵٫

۱۲. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۶۲ و ۱۶۳٫

۱۳. همان، ج ۵۰، ص ۱۸۵٫

۱۴. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۷۶٫

۱۵. همان، ج ۲۵، ص ۳۱۷، رجال کشی، ص ۵۱۸٫

۱۶. معجم رجال الحدیث، ج ۱۴، ص ۲۵۹٫

۱۷. همان، ۲۶۰، بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۵٫

۱۸. سفینه البحار، ج ۲، ص ۵۸ و طبع جدید، ج ۵، ص ۱۹۹ و ۲۰۰٫

۱۹. بحارالانوار، ج ۸۲، ص ۲۰۳، رجال کشی، ص ۳۹۱٫

۲۰. هدیه الزائرین، ص ۱۷۶٫

۲۱. همان، ج ۹۹، ص ۱۴۴٫

۲۲. همان، ج ۵۰، ص ۲۱۱ و

عبد الکریم پاک‏نیا

 

فروغ هدایت در سیره امام عسکرى(علیه‌السلام)

اشاره:

«انقلاب نبوى» آغازى بر زندگى اجتماعى بر پایه بنیان هاى الهى بود و «سلسله امامت» پاسدار آن نظام جاودانى است. از این روى نقش امامت، پاسدارى مداوم از ارکان دین محمّدى (صلی‌الله علیه و آله)  است. سلسله امامان معصوم پس از پیامبر گرامی اسلام(صلی‌الله علیه و آله) استمرار اهداف نبوت است. این امامان معصوم و جانشینان برحق پیامبر اسلام هستند که صلاحیت و توانایی بیان و آموزه های دینی و پیشوایی امات اسلامی را دارند. نوشته زیر سیره هدایت گری امام حسن عسکری(علیه‌السلام) را به صورت اجمال منعکس نموده است.

وظیفه امّت در نبود پیامبر، تمسّک به این زنجیره هدایت مى باشد. سلمان فارسى مى گفت: رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در خطبه اى فرمود:

«معاشر الناس انّى راحل عنکم عن قریب و منطلق الى المغیب، أوصیکم فى عترتى خیراً، ایّاکم و البدع، فانّ کلّ بدعه ضلاله و کلّ ضلاله و أهلها فى النّار؛ اى مردم! من به زودى از میان شما مى روم و به سراى دیگر راهى مى شوم. شما را سفارش مى کنم که با عترتم به نیکى رفتار کنید و از بدعت بپرهیزید؛ زیرا هر بدعتى، گمراهى است و هر گمراهى و اهل آن، در آتش دوزخ خواهند بود.»

سپس فرمود:

«معاشر النّاس من افتقد الشّمس فلیتمسّک بالقمر و من افتقد القمر فلیتمسّک بالفرقدین و من افتقد الفرقدین فلیتمسّک بالنّجوم الزّاهره بعدى. اقول قولى و استغفر اللّه لى و لکم؛

اى مردم! کسى که خورشید را از دست داد، به ماه متمسک شود و آن که ماه را گم کرد، به فَرْقَدَیْن (دو ستاره پر نور) باید تمسّک جوید و آن که فرقدین را از دست داد، باید به ستارگان نورانى تمسّک بجوید. حرفم را زدم و براى خود و شما طلب غفران مى کنم.»

وقتى سلمان در این باره از پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) وسلم سؤال کرد، حضرت چنین توضیح داد:

«خورشید، من هستم و قمر، على است. وقتى مرا از دست دادید، به على تمسّک جویید. اما فرقدان، حسن و حسین اند. وقتى ماه را از دست دادید، به آن دو تمسّک جویید. اما ستارگان درخشان، ائمّه نه گانه از صلب حسین اند که نهمین آنها مهدى شان است.»۱

امامان، دین را از خطر استحاله و دینداران را از خطر گمراهى و قرائت هاى بیمارگونه نجات مى دهند.

امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) نیز خود را به عنوان «نجمى از نجوم زاهره» هدایت گر امّت در مسیر دین محمّدى مى دید و در کوران حوادث و نا آرامى هاى سیاسى عصر عباسى، غوغاى مذاهب ساختگى و عصر بدعت و نوآورى هاى آلوده، با شیوه هاى کارآمد «پرچم دین» را همواره در اهتزاز نگاه داشت. امام عسکرى (علیه‌السلام) نقش هدایتگرانه پیامبر و اهل بیت و عترت را چنین یادآور شد:

«اِنّ للّه تعالى بجوده و رأفته قد مَنّ على عباده بنبیّه محمّد(صلی‌الله علیه و آله) وسلم بشیراً و نذیراً و وفّقکم لقبول دینه و اکرمکم بهدایته…؛ خداى متعال با بخشش و مهربانى خود، به وجود مقدّس پیامبرش بر بندگان منّت نهاد و او را براى «بشارت و بیم دادن» برانگیخت و شما را براى پذیرش آیین خود توفیق داد و با هدایتش گرامى داشت. در دل گذشتگان شما، که خدا رحمتشان کند – و آیندگانتان – که خدا حامى شان باشد و عمرشان را در اطاعت خدا طولانى کند، بذر محبّت و علاقه «عترت هدایتگر» را کاشته است. هر یک از آنان که در مسیر صحیح و راه راست گام برداشتند، در جایگاه رستگاران وارد شدند و پاداش کارهاى قبلى خویش را یافتند و آنچه را پیش فرستاده بودند، به دست آوردند.»۲

هدایت و اصلاحگرى

تلاش هاى امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) در زمینه هدایت را مى توان به دو بخش «هدایت خودى ها» و «اصلاح غیر خودى ها» تقسیم کرد و ضمن آن، گوشه هایى از فعالیت امام را به تماشا نشست.

اول: هدایت در حوزه خودى ها

اصلى ترین بخش از تلاش هاى امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) مربوط به حوزه درون شیعى بود و امام مى کوشید با ایفاى نقش هدایتگرانه استحکام جامعه اسلامى را از لحاظ بنیان هاى دینى حفظ کند. نمونه هایى از این تلاش ها را مى خوانیم:

ترویج فرهنگ تولّى و تبرّى

«تولّى و تبرّى» و «حبّ و بغض» ابزار اساسى روحى و عاطفى براى مؤمنان است که به وسیله آن، دلهایشان همواره مالامال از حبّ و دوستى صالحان و نیکى هاست و سرشار از کینه و دشمنى فاسقان و آلودگى ها. بنابر این، از این دو اصل باید به عنوان بازوهاى اجرایى امر به معروف و نهى از منکر و نیز ضامن بقاى دین یاد کرد. امام عسکرى (علیه‌السلام) همواره شیعیان را به این دو اصل توجّه مى داد. از جمله، وقتى «عاصم بن کوفى» نزد حضرت آمد و گفت: با وجود ارادت به خاندان نبوّت، از یارى شما(به دلیل نابینایى) ناتوانم و به غیر ولایت شما و بیزارى از دشمنانتان در خلوت، سرمایه اى ندارم. حضرت به او فرمود: پدرم از جدّم رسول خدا نقل فرمود:

«مَن ضَعفَ على نُصرتِنا اهل البیت و لعن فى خلواته اعداءنا بلغ اللّه صوتَه الى جمیع الملائکه فاذا بلغ صوته الى الملائکه اِستَغفروا لَه و أثنوا علیه: الّلهمّ صلّ على روح عبدک هذا الذى بَذل فى نُصرَهِ أولیائه جُهْدَه و لو قَدَر على اکثر من ذلک لَفَعَل…؛ هر کس از یارى ما اهل بیت ناتوان باشد و در خلوت، دشمنان ما را لعن کند، صدایش به همه ملائکه مى رسد. وقتى صدایش به فرشتگان رسید، برایش طلب آمرزش مى کنند و او را چنین مى ستایند: «خدایا! بر روح این بنده ات درود فرست که در یارى اولیایش تلاشش را کرد و اگر توان بیش از آن داشت، انجام مى داد.» در این حال، از سوى خداوند ندا مى شود که: «اى فرشتگان! دعاى تان را در حقّ این بنده پذیرفتم و به روح او درود فرستادم و در ردیف ارواح ابرار و از بهترین بندگان برگزیده ام قرار دادم.»۳

علاّمه مجلسى نیز از «احمد بن مطهّر» روایت کرده است که:

یکى از یاران ما از اهالى جبل (قهستان) نامه اى به حضرت نوشت و پرسید: کسانى را که در مورد امامت موسى بن جعفر توقّف کرده، دوست دارى یا از آنها بیزارى مى جویى؟ امام در نامه اش تبرّى از منحرفان را گوشزد و به او توصیه کرد: «آیا براى عمویت رحمت مى خواهى! خدا به او رحم نکند. از او بیزارى بجوى، من در پیشگاه خدا از آنها بیزارى مى جویم. با آنها سر دوستى نداشته باش. از بیمارانشان عیادت نکن، در تشییع جنازه هاى مردگانشان حاضر مشو و هرگز بر جنازه هاى امواتشان نماز نخوان؛ خواه امامى را از ناحیه خداوند انکار کرده، یا پیشوایى را که امامتش از سوى خدا نیست، بر امامان افزوده و یا قائل به تثلیث باشند. کسى که امامت آخرین ما را انکار کند، گویى امامت نخستین ما را انکار کرده است. و کسى که بر تعداد ما بیفزاید، مانند کسى است که از تعداد ما کاسته باشد و امامت ما را انکار نماید.»۴

شخص سؤال کننده نمى دانست عمویش در زمره آنهاست و امام، او را آگاه کرد تا نسبت به آنان شیوه «تبرّى» را پیش بگیرد. همچنین «وقتى ابراهیم بن عقبه» از حال آنان سؤال کرد، امام فرمود: «در نمازت آنان را لعن کن.»۵

بیدار سازى و تقبیح گناهان

بیدارسازى مؤمنان از منکر و اهل آن، از شیوه هاى رایج در سیره امام عسکرى (علیه‌السلام) است. لذا درباره حُرمت شراب، از طریق پدرانش تا رسول اکرم نقل مى کند:

«میگسار همچون بت پرست است.»۶ و این چنین قباحت آن را براى مؤمنان روشن مى سازد.

یکى از جلوه هاى بیدارسازى مؤمنان و تقبیح گناهان را باید در نفرین هاى امام جست و جو کرد. امام با این شیوه، شدّت خشم خود از انحرافات را به شیواترین و صریح ترین صورت ممکن ابراز مى کرد. از جمله درباره نخّاس دهقان – که از وکلاى حضرت بود؛ وى بعداً گمراه شد، اموال بیت المال را به آتش کشید و به امام دروغ بست – امام از او بیزارى جست و شب تا صبح او را نفرین کرد. و به دعاى حضرت نابود شد.۷

قرآن؛ نقطه آغاز

از جمله مشکلات امر به معروف و نهى از منکر در عرصه عمل، یافتن نقطه مشترک براى ورود مناسب و ارتباط کار آمد است. امام عسکرى (علیه‌السلام) از قرآن کریم براى تقویت ارتباط و پذیرش «هدایت» استفاده مى کرد. از این روى در استنادها و استدلال هایش همواره توجّهى به قرآن داشت و همین امر، موجب خضوع قلبى مخاطبان مى شد. امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) در نامه اى به اسحاق بن اسماعیل نیشابورى مى نویسد:

«بعضى از شما در دوران امام قبلى تا زمانى که به درود حیات گفت و در این مدّت از دوران امامت من، کارهایى کردید که از نظر من پسندیده و قرین استوارى نبود.

اى اسحاق! به یقین بدان؛ هر کسى از این دنیا کور بیرون برود، در آخرت نیز کور خواهد بود و سخت گمراه. اى اسحاق! مقصودم کورى چشم نیست، بلکه نابینایى دلهاى درون سینه هاست. و این، معناى گفته خدا در کتاب استوارش است که از قول ستمگران مى فرماید: «ربّ لم حشرتنى اعمى و قد کنتُ بصیراً»؛ «پروردگارا! با این که در دنیا بینا بودم، چرا کور محشورم کردى؟» خداوند نیز مى فرماید: «کذلک أتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسى»۸؛ «این چنین آیات ما به تو رسید و فراموششان کردى، امروز هم تو فراموش شده اى.»

سپس امام عسکرى (علیه‌السلام) مطالبى را به صحابى اش و دیگر شیعیان گوشزد مى کند.۹

اعلام موضع

در عصرى که نا آرامى هاى سیاسى به اوج مى رسد، ارکان قدرت براى بقاى خود، به هر ابزارى از جمله «تنوّع مذهبى» دامن مى زند و هر روزه نهضت و جنبشى مذهبى با رنگ و بوى الحادى، به وجود مى آید. منطقى ترین راه هدایت امّت، اعلام موضع در برابر منکرات مذهبى، سیاسى و اجتماعى است. لذا امام عسکرى (علیه‌السلام) با همین روش، گروه هاى زیادى از شیعیان را از افتادن در ورطه جهل و فساد احزاب و گروه ها نجات داد. در اهمیّت مبارزه با این جریانات منحرف، همین بس که بدانیم آن امام مى فرمود:

«هیچ یک از پدرانم مانند من گرفتار شکّ و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده اند.»۱۰

آن حضرت در برابر قیام «صاحب الزّنج» که خسارت فراوانى به جا گذاشت و طى چهارده سال و چهار ماه و شش روز، هزاران قربانى گرفت و سرانجام در سال ۲۷۰ ق. توسّط موفّق عبّاسى کشته شد، امام در قالب پاسخ به نامه، اعلام موضع کرد و فرمود: «صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست.»۱۱

به برخى از اعلام مواضع آن حضرت درباره انحرافات اعتقادى اشاره مى کنیم.

الف) صوفیّه: امام به «ابوهاشم جعفرى» فرمود:

«اى ابوهاشم! زمانى مى رسد که چهره مردم خندان و دلهایشان تاریک است. از دیدگاه آنان سنّت، بدعت و بدعت، سنّت است. مؤمن را به دیده حقارت مى نگرند و فاسق را ارج مى نهند، … به خدا سوگند! آنها از عقیده خود بر گشته و از راه حق منحرف شده اند. در علاقه به مخالفان ما زیاده روى کرده و شیعیان و دوست داران ما را به گمراهى مى کشانند…»۱۲

ب) واقفیّه:

امام در بیزارى از این گروه نامه هایى نوشته است؛ از جمله آنچه که قبلاً به نقل از علاّمه مجلسى، از «احمد بن مطهّر» بیان کردیم.

ج) ثَنَویّه:

شیخ حرّ عاملى مى نویسد:

یکى از یاران «ابوسهل بلخى» نامه اى به امام نوشت و خواست در حقّ پدرش (که ثنوى و دوگانه پرست بود) و مادرش (که مؤمن بود) دعا کند. امام مرقوم فرمود:

«رحم اللّه والدتک…؛ خداوند، مادرت را بیامرزد…»۱۳

همین طور «محمد بن ربیع شأنى» با یکى از ثنوى ها در اهواز مناظره کرد و تمایلى به آنها یافت. وى در سامرّا در خانه احمد بن خصیب نشسته بود که امام او را به طور عبورى دید و با انگشت سبّابه اشاره فرمود: «احد، احد؛ خدا، یکى است.» وى با شنیدن این سخن، نقش بر زمین شد و از هوش رفت…۱۴

د) مفوّضه :

این گروه معتقد بودند خداوند حضرت محمّد را آفرید و آفرینش دنیا را به او سپرد و هر چه را در دنیاست، او آفریده است. به هر حال، این عدّه از دیدگاه شیعه بدتر از یهود و نصارا و کلیه بدعت گذاران دانسته شده اند.۱۵

 احیاى سنّت ها

امام عسکرى (علیه‌السلام) مى کوشید به هر بهانه اى غبار از چهره سنّت هاى فراموش شده بزداید. حتّى وقتى عدّه اى براى تبریک ولادت صاحب الزّمان (علیه‌السلام) نزدش آمدند، ضمن سخنانى فرمود:

«… برخى از شما مى خواهند درباره اختلاف شما و دشمنان خدا و ما که اهل قبله و مسلمان اند، بپرسند… خداى عزّوجلّ به رسولش فرمود: تو و على و فرزندان او که حجّت هاى من مى باشند و پیروانشان را به ده ویژگى اختصاص دادم:

۱٫ پنجاه و یک رکعت نماز.

۲٫ انگشترى به دست راست کردن.

۳٫ تعقیب بعد از نماز.

۴٫ اذان و اقامه را دو تا دو تا گفتن.

۵٫ گفتن حىّ على خیر العمل.

۶٫ بلند گفتن بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.

۷٫ قنوت در نماز.

۸٫ خواندن نماز عصر هنگام آفتاب روشن و صاف (میانه روز).

۹٫ خواندن نماز صبح هنگام دمیدن سپیده که هوا هنوز تاریک است.

۱۰٫ موى سر و صورت را خضاب کردن.

آن مرد (عمر) که حقّ ما را غصب کرد، با دار و دسته اش در نماز با ما مخالفت کرد و عوض پنجاه و یک رکعت، «نماز تراویح» را در شبهاى ماه رمضان قرار دادند و به جاى تعقیب بعد از نماز، دست بر سینه گذاشتن را تشریع نمودند. و عوض انگشترى به دست راست کردن، آن را به دست چپ کردند. در اذان و اقامه عوض دوبار گفتن فقرات اقامه، فقط اقامه فُرادا را انتخاب کرده و به جاى حىّ على خیر العمل، «الصّلاه خیرٌ من النّوم» گفتند. عوض بلند گفتن بسم اللّه آن را آهسته گفتند، و قنوت نماز را حذف کردند، نماز عصر را بر خلاف زمانى که هوا آفتابى و صاف است، هنگام زردى آفتاب خواندند و نماز صبح را به جاى سپیده صبح و تاریکى هوا، هنگام ناپدید شدن ستارگان خواندند.و موهاى سر و صورت را هم به جاى خضاب کردن رها ساختند.»۱۶

هدایت چهره به چهره

امام عسکرى (علیه‌السلام) با اینکه اکثراً در زندان بود، ولى بین شیعیان حاضر مى شد و رو در رو نیز با آنان صحبت مى کرد و با پاسخگویى علمى، فقهى، اعتقادى و… منحرفان را اصلاح و افراد سالم را در مسیر خود، ثابت قدم مى کرد. و در این راه نیز گاه به طریق اعجاز از زندان، خود را به یاران مى رساند. حضرت هرگاه مصلحت مى دید، به شیعیان دستور مى داد بعد از نماز عشا در منزل یکى از شیعیان گرد هم آیند تا با آنان دیدار کند.

سیّد مرتضى مى گوید:

ابوالتحف مصرى روایتى را مرفوعاً از ابو یعقوب اسحاق بن ابان برایم نقل کرد و گفت:

ابومحمد(علیه‌السلام) شخصى را نزد شیعیان خود مى فرستاد و در پیامى به آنان دستور مى داد: «در شب معیّن به خانه اى معیّن بروید که مرا در آنجا خواهید یافت.» این، در حالى بود که نگهبانان شب و روز از زندان حضرت مراقبت مى کردند و هر پنج روز آنها را عوض و به نگهبانان جدید توصیه مى کردند مراقب او باشند و محلّ مأموریت را ترک نکنند. یاران امام به محلّ تعیین شده مى رفتند و حضرت را مى دیدند که زودتر از همه آنجاست. آنان مسائل و نیازهاى خود را عرضه مى کردند و امام نیازهایشان را بر طرف مى کرد. در حالى که دشمنان، امام را در زندان مى دیدند.۱۷

نامه نگارى عمومى و خصوصى

امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) به دلیل اوضاع امنیتى شدیدى که گرفتارش بود، از روش «نامه نگارى» به طور گسترده استفاده مى کرد و از این طریق، نواقص ارتباطات با مردم را جبران مى کرد و این، در حالى بود که آن حضرت شبکه وسیع نمایندگان براى هدایت امت، شاگردان زبده وفادار و… را نیز در اختیار داشت. یاران و شیعیان نیز با پى بردن به این تاکتیک امام، سؤالات و مسائل خود را مى نوشتند و آن حضرت به عنوان رهبرى پرتوان و پاسخگو، در همه عرصه ها یاران و شیعیان را یارى مى رساند. «سهل بن زیاد» مى گوید:

در سال ۲۵۵ ق. به امام نوشتم: یاران و دوستان ما در مسئله «توحید» اختلاف دارند؛ برخى، خدا را جسم و عدّه اى صورت مى دانند…

امام چنین نوشت: «درباره توحید سؤال کرده اى، در حالى که از آن دور مانده و بى خبرید. خداوند، یکى است و شریک ندارد، نزاده و از کسى به وجود نیامده و هیچ کس همتاى او نیست. آفریدگارى است که خود آفریده کسى نیست. خداى تبارک و تعالى هر جسم و یا چیز دیگرى را که بخواهد، مى آفریند و آنچه را بخواهد، چهره پردازى مى کند؛ در حالى که خود، چهره پردازى نشده است. ثنا و نام هایش والا و مقدّس باد که او را همتایى باشد. اوست نه غیر او. هیچ مانندش نیست و او شنونده و بیناست.»۱۸

از این باب، مى توان به انبوه نامه هاى حضرت به نمایندگان و یارانش نیز استناد کرد.

اقدام عملى

امام عسکرى (علیه‌السلام) گاهى در نامه هایش یاران را از منکرات، نهى و به معروف ها امر مى کرد. در نامه اى به «ابن بابویه» مى فرماید: «اى بزرگمرد مورد اعتماد و فقیه من، ابوالحسن على بن حسین قمى! خداوند، تو را براى انجام امور مورد رضاى خویش موفّق بدارد و به لطف خود از نسل تو فرزندانى صالح و شایسته به وجود آورد. تو را به تقواى الهى و به پاداشتن نماز و اداى زکات سفارش مى کنم؛ زیرا آنان که زکات نمى دهند، نمازشان پذیرفته نیست. تو را به گذشت از لغزش دیگران، فرو خوردن خشم، صله رحم، دلجویى از برادران دینى، تلاش در رفع حوائج آنان به هنگام سختى و گشایش، شکیبایى در برابر نادانى، تفقّه در دین، پایدارى در امور، هم پیمانى با قرآن، خوشخویى، امر به معروف و نهى از منکر توصیه مى کنم. خداى عزّوجلّ فرمود: «در بسیارى از راز گویى هاى ایشان خیرى نیست مگر کسى که به صدقه یا کار پسندیده یا سازشى میان مردم فرمان دهد.»

تو را به پرهیز و اجتناب از تمام کارهاى زشت سفارش مى کنم .بر تو باد به نماز شب که پیامبر سه بار به على فرمود: «بر تو باد به نماز شب. هر کس نماز شب را سبک بشمارد، از ما نیست.» به سفارش من عمل نما و به شیعیانم امر کن تا نماز شب به جا آورند.»۱۹

شناساندن ابزارهاى هدایت

امام عسکرى  (علیه‌السلام) براى اینکه شیعیان راه هاى وصول به معروف ها و نیکى را یاد بگیرند، به بازشناساندن آنها مى پرداخت. از جمله به ارزش عقل و پند در هدایت شدن چنین اشاره مى فرمود:

«للقلوب خواطر من الهوى  و العقول تزجر و نزاد فى التّجارب علم مستأنف و الاعتبار یفید الرّشاد …؛ دل ها را خاطره هایى از هوا و هوس است، ولى عقل ها مانع مى شوند و در کوران تجربه ها، دانش تازه اى به دست مى آید. پند و عبرت گرفتن، مایه هدایت است.»۲۰

آن حضرت درباره بیم و امید هم به عنوان ابزار باز دارندگى از گناه، مى فرمود:

«ما ادرى ما خوف امرئى و رجاؤه مالم یمنعاه من رکوب شهوهٍ اِنْ عرضت له و لم یصبر على مصیبه ان نزلت به؛ بیم و امیدى که صاحبش را از ارتکاب عمل زشتى که براى او فراهم شده، باز ندارد و بر مصیبتى که بر او وارد شده است، شکیبایى ندهد، چه سودى دارد؟»۲۱

و درباره سبک شمردن گناه مى فرماید:

«من الذّنوب التى لاتغفر لیتنى لا اُوخذ الاّ بهذا؛ از گناهانى که بخشیده نمى شود، این است که [گنهکار بگوید:] کاش به غیر همین گناه عقوبت نمى شدم.»۲۲

در کنار موارد مذکور، اساساً آن حضرت اقشار مختلف مردم را به یاران و پیروانش مى شناساند و توضیح مى داد که براى هدایت چه گروهى باید هزینه و وقت اختصاص دهند و در واقع «مخاطب شناسى» در روند هدایتگرى را، به آنان گوشزد مى کرد. «قاسم هروى» مى گوید:

دست خطّى از ابومحمّد(علیه‌السلام) به یکى از بنى اسباط صادر شد. او مى گوید: به آن حضرت نامه نوشتم تا او را در جریان اختلاف میان دوستانش قرار دهم و رهنمود بگیرم. امام نوشت:

«وانّما خاطب اللّه عزّوجلّ العاقل…؛ همانا خداى عزّوجلّ اهل خرد را مورد خطاب قرار داده است و هیچ کس بیش از خاتم و سرور پیامبران دلیل و برهان بر پیامبرى خود اقامه نکرد. با این همه، گفتند: او جادوگر، کاهن و دروغگوست. خداوند هر کس را که پذیراى هدایت بود، ارشاد کرد؛ چرا که بسیارى از مردم دلیل و برهان را مى پذیرند. بدین ترتیب، هرگاه خدا دوست نداشته باشد حقّى را پدیدار سازد، هرگز پدید نخواهد آمد. او پیامبران را بر انگیخت تا مردم را بیم و امید دهند و در حالت ضعف و قدرت، آشکارا مردم را به حق دعوت کنند و همواره با آنان سخن گویند تا خدا امر خویش را حاکم و فرمان خود را اجرا سازد.

مردم طبقات گوناگونى دارند؛ آنان که اهل بصیرت اند، راه نجات را شناخته، به حق تمسک جسته و به شاخه و فرعى استوار و پابرجا ارتباط یافته اند و هیچ شکّ و تردیدى به خود راه نداده و به غیر پناه نبرده اند.

طبقه دیگر، کسانى اند که حق را از اهل آن نگرفته اند؛ مانند کسانى اند که در دریا سفر مى کنند، با تلاطم دریا آشفته مى شوند و با آرامش آن آرام مى گیرند.

دسته دیگر، اسیر شیطان شده و سخن پیروان حق را رد نموده و با حسادت خویش حق را مغلوبِ باطل مى کنند. بنابراین، کسانى را که به این سو آن سو مى زنند، به خود واگذار. چرا که اگر چوپان بخواهد گوسفندانش را گرد آورد، با کمترین زحمتى قادر به آن خواهد بود…»۲۳

دوم: اصلاحگرى در حوزه غیر خودى ها

عملگرایى در هدایتگرى

زیباترین نمونه از تحوّل انسان هاى خطاکار را مى توان در این داستان ها یافت:

وقتى امام در زندان بود، عبّاسیان نزد صالح بن وصیف آمدند و از وى خواستند بر امام سخت بگیرد. گفت: چگونه چنین کارى بکنم؟! دو نفر از بدترین انسان ها را گمارده ام که او را آزار دهند ولى حالا هر دو اهل عبادت و روزه شده اند!

به دستور صالح، آن دو را حاضر کردند و صالح از دلیل مهربانى شان با امام سؤال کرد، گفتند: درباره مردى که روزها به روزه و تمام شب به عبادت مى پردازد و هر لحظه به او مى نگریم، لرزه به انداممان مى افتد، چه مى گویى؟!

عباسیان با شنیدن این سخن، نا امید و پراکنده شدند.۲۴

وقتى هم که حضرت در زندان على بن نارمش بود، وى که از دشمنان کینه توز بود، چنان متحوّل شده که از شدّت احترام، به چهره امام نگاه نمى کرد و در حالى از نزد امام رفت که بیناترین فرد به عظمت و فضائل آن حضرت بود.۲۵

هدایت متخصّصان

اگر امر به معروف و نهى از منکر توده هاى عادى، شرایط و سازوکارهاى مهمّى دارد، بى گمان «اصلاح نخبگان»، حسّاسیت ها و برنامه هاى دقیق ترى مى خواهد. امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) براى هر گروه، ابزار مناسب با همان گروه را به کار مى برد؛ گاه موعظه، هشدار، نامه نگارى، … و گاهى هم با آموزش افراد متخصّص و فرستادن آنها به مراکز علمى و نجات منحرفان نخبه.

ابن شهرآشوب مى نویسد: اسحاق کِنْدى، از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى رفت و ساکن عراق بود. کتابى به نام «تناقض هاى قرآن!» نوشت؛ او مدتها گوشه نشینى اختیار، و وقتش را صرف نگارش آن کتاب کرده بود. روزى یکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى (علیه‌السلام) شرفیاب شد. وقتى چشم امام به او افتاد، فرمود: آیا میان شما مرد رشیدى نیست که گفته هاى استادتان کندى را پاسخ گوید؟ او گفت: ما همه شاگردیم و نمى توانیم اعتراض کنیم! امام عسکرى (علیه‌السلام) مطالبى به وى آموخت.

شاگرد، نزد استاد رفت و همین طور عمل کرد. استاد هم بعد از پذیرش حقّ، او را قسم داد که بگوید این مطلب را از کجا شنیده است و سرانجام، شاگرد پاسخ داد که امام عسکرى (علیه‌السلام) چنین شیوه و گفتارى را یاد داده است. کِنْدى هم گفت:

الآن درست گفتى! این چنین سخنى غیر از آن خاندان صادر نمى شود.

سپس آتش خواست و آنچه را نوشته بود، سوزاند.۲۶ *

نقش معجزه در هدایت و اصلاحگرى

امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) همانند دیگر ائمّه، در هنگام لزوم، از ابزار «معجزه و کرامت» براى هدایت استفاده مى کرد و این ظرفیت والا را در خدمت اصلاح اندیشه ها و افکار امّت اسلامى قرار مى داد. اما ویژگى امام عسکرى استفاده گسترده از این ظرفیت است. قطب راوندى ۴۰ مورد و سیّد بحرانى ۱۳۴ مورد، شیخ حرّ عاملى ۱۳۶ مورد، علاّمه مجلسى ۸۱ مورد از معجزات وى را نقل کرده اند.۲۷

علت این امر نیز مى تواند اختناق و فشارهاى سیاسى و امنیتى باشد که دامنگیر شیعیان و حضرت بوده، البته امام براى تداوم نقش هدایتگرى خود، از ابزار معجزه و کرامت که آن شرایط اختناق را خنثى مى کرد، استفاده مى نمود. براى آگاهى از معجزات امام عسکرى (علیه‌السلام) منابع گوناگونى در دسترس است که با مطالعه آنها مى توان نور «هدایت و اصلاح» را در قلب هاى مستعد تاباند.

پى نوشت:

۱٫کفایه الاثر، ص ۲۹۳؛ بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۲۸۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۵۷۶، ح ۴۸۷.
۲٫معادن الحکمه، ج ۲، ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۲۵۵.
۳٫بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۳۱۶ و ۳۱۷.
۴٫همان، ص ۲۷۴؛ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۲۱۹.
۵٫همان، ص ۲۶۷.
۶٫تذکره الخواص، ص ۳۲۴.
۷٫حیاه الامام العسکرى، ص ۳۱۰.
۸٫طه / ۱۲۶.
۹٫تحف العقول، ص ۴۸۴؛ رجال کشّى، ص ۴۸۱.
۱۰٫تحف العقول، ص ۴۸۷.
۱۱٫مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۸.
۱۲٫حدیقه الشیعه، ص ۵۹۲.
۱۳٫اثباه الهداه، ج ۳، ص ۴۲۷.
۱۴٫کافى، ج ۱، ص ۵۱۱.
۱۵٫شرح باب حادى عشر، ص ۹۹.
۱۶٫عیون المعجزات، ص ۱۳۷.
۱۷٫همان؛ مدینه المعاجز، ص ۵۷۱.
۱۸٫توحید صدوق، ص ۱.۱، ح ۱۴.
۱۹٫کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶؛ معادن الحکمه، ج ۲ ص ۲۶۴، به نقل از حیاه الامام عسکرى، ص ۲۵۴.
۲۰٫نزهه الناظر، ص ۷۲، به نقل از حیاه الامام العسکرى، ص ۱۵۳
۲۱٫همان، ص ۷۳.
۲۲٫تحف العقول، ص ۵۱۷.
۲۳٫کشف الغمّه، ج ۲ ص ۴۱۶؛ بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۹۶.
۲۴٫بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۸؛ ارشاد، مفید، ص ۳۴۴.
۲۵٫کافى، ج ۱، ص ۵۰۸.
۲۶٫مناقب آل ابیطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۴.
۲۷٫این روایت و داستان به طور کامل در برخى از مقالات همین ویژه نامه آمده است.
۲۸٫حیاه الامام العسکرى، ص ۱۲۱.

منبع:فصلنامه کوثر ـ شماره۶۰

نویسنده: محمد عابدى

روش برخورد امام هادی با جریانات فکری

اشاره:

 در طول تاریخ همواره تاثیرگذاری و تاثیرپذیری، یکی از ویژگی های آدمی بوده است. چه بسا تفکر و اندیشه انسانی ناخودآگاه، تحت تأثیر یک سلسله روحیات و علایق و گرایش های مثبت قرار گیرد و فضای فکری وی از اندیشه ها، آرای رایج و حاکم بر جامعه علمی متأثر شود؛ اما برخی با سوء استفاده از فضاهای نا مساعد به طرح افکار انحرافی پرداخته اند. در این مقاله به تبیین این جریانهای فکری و کلامی  و نیز شیوه های برخورد امام هادی(علیه‌السلام) با ایشان خواهیم پرداخت.

بدیهی است که جریان‎های فکری و کلامی مسموم و منحرف و اندیشه های آنان در نقاط مختلف تاریخ بشریت وجود داشته و همواره این مسأله از دغدغه های جوامع انسانی است و به جرأت می توان گفت که جهان معاصر در یکسری از بحران‎های فکری فرو رفته و این مسأله قابل مقایسه با هیچ دوره ای نیست.

اما آنچه اهمیت دارد این حقیقت است که تأثیرپذیری(مستقیم و غیرمستقیم) جریان ها بدین معنا نبوده که سبب جهت گیری کلی تفکرات جامعه شیعه شود؛ چرا که اسلام شیعی بطور کلی همه ی ابعاد تکامل و ترقی بشر را مدنظر قرار داده و به این موضوع ارزش ویژه ای داده است.به عبارتی دیگر، تأثیرپذیری بدان معنا نیست که افکار شیعه در دامن گرایش دیگری تولد یافته و یا متکی بر آن باشد، بلکه تفکرات شیعی به هیچ وجه از گرایش ها و افکار انحرافی تأثیر نپذیرفته، بلکه توسط ائمه معصوم(علیه‌السلام) بر سایر جریانهای فکری و کلامی نیز تأثیرات فراوانی را گذاشته است.

به هر حال روش‎های برخورد امام هادی(علیه‌السلام) با هریک از جریان‎های فکری و کلامی،آفریننده تحولاتی شاخص بوده است که نقش مهمی در باروری تمدن اسلامی داشته و پس از گذشت قرن‎های متمادی کسی توانایی چون و چرا نسبت به این شیوه های منحصر به فرد را ندارد.

انحراف شناسی جریان‌های فکری و کلامی در اندیشه امام هادی(علیه‌السلام)

از نگاه حضرت هادی(علیه‌السلام)، مهمترین ریشه ها و علل انحرافات در جریانهای فکری و کلامی کج اندیش و منحرف آن عصر عبارت از جهل به نفس، غفلت از خویشتن خویش، خود فراموشی و خود فریبی می باشد، که البته این نگاه می تواند در همه ی اعصار صادق باشد؛ چرا که اگر انسان نداند، دارای چه فطرت و سرشت الهی، غایت و هدف متعالی، ظرفیت و استعداد وجودی و مقام و منزلتی در دستگاه آفرینش است، یا از این حقایق غفلت نماید دچار فراموشی و نسیان می گردد و گرفتار انحراف درحوزه های فکری، عقلی و عقیدتی می شود که در این حال، نه تنها خویشتن خویش را گم کرده و دچار از خودبیگانگی، خودباختگی، خیانت به نفس و مرگ تدریجی خواهد شد، چه بسا افکار و افعال انحرافی خود را عین هدایت و خوشبختی بپندارد که نوعی خودفریبی تدریجی و ناپیدا می باشد و به تدریج در میان جامعه نیز تسری پیدا خواهد کرد.

همانگونه که جامعه در عصر امام هادی(علیه‌السلام) نیز دچار چنین وضعیتی شده بود. بر این اساس می توان مهمترین علل گرایش جریانات فکری و کلامی به عقاید و افکار انحرافی و مسموم سازی فضای جامعه از منظر امام هادی(علیه‌السلام)را به دلایل ذیل دانست:

۱. خدافراموشی

امام هادی(علیه‌السلام) با استشهاد به فرمایش پیامبراکرم(ص) فرمودند: «من عرف نفسه فقد عرف ربه؛هرکس خودش را نشناخت، مطمئنا خالق خود را هم نمی شناسد».(۱)

بر مبنای این بینش، اگر انسان در اثر نادانی، غفلت از حقیقت خویش و فراموشی خدای سبحان، به خود فراموشی برسد در واقع از هسته ی مرکزی که همان فطرت الهی، توحیدی و کمال طلب است فاصله می گیرد که نتیجه ی آن«خودکشی تدریجی و نامرئی» یا «مرگ ارزشهای فطری و گرایشهای عالی انسانی» است.

همانگونه که قرآن کریم نیز در این رابطه می فرماید:«و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسهم انفسهم اولئک هم الفاسقون».(۲)

بنابراین طبق فرمایش امام هادی(علیه‌السلام) و نیز قرآن کریم، ریشه انحرافات این جریانات فکری و کلامی در آن عصر، جهل به خویشتن بود که در نتیجه عدم معرفت به خدا(خداشناسی) و نیز عدم معرفت به غیرخود(دگرشناسی) حاصل شده بود. حضرت از این امر با عنوان اهمال یا سهل انگاری نسبت به خود و سرنوشت خویشتن یاد می کند.

همانگونه که امام علی(علیه‌السلام) نیزاین امر را به زیبایی به تصویر می کشند: «جسم را شش حال است: صحت، مرض، مرگ، حیات، خواب و بیداری. روح را نیز چنین است: حیاتش علم، مرگش جهل، مرضش شک، صحتش یقین، خوابش غفلت و بیداریش مایه حفظ اوست».(۳)

۲. گمراهی معرفتی

امام هادی(علیه‌السلام) با استناد به آیه ای از قرآن کریم، گمراهی معرفتی را دومین علل انحراف شناسی جریانات فکری آن روزگار معرفی می کنند: «قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا».(۴)

طبق فرمایشات قرآنی حضرت، ریشه گمراهی«عملی» در گمراهی«علمی و معرفتی» می باشد، زیرا این گروه های فکری و کلامی منحرف و کج اندیش از طریق غیر مستقیم و غیرفطری عملی را انجام می دهند و به خودفریبی می پردازند که در پی آن منکر را معروف و زشت را زیبا می بینند، نفس آنها کارهایشان را که جز انحراف و انحطاط اخلاقی و خطای عملی نیست، نیکو جلوه می دهد: «بل سولت لکم انفسکم امرا»(۵) و نفس فریب خورده از درون و شیطان از برون، اعمال آنها را زینت می دهند: «زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُم».(۶)

به تعبیر آیه یاد شده، آنها گمان می برند که افکار، اندیشه، انگیزه، اخلاق و اعمال زشت آنها حُسن و خوب است. یعنی نفس مسئوله و اماره از درون(علت قریب) و شیطان از برون(علت بعید) آنها را دچار سوء فاعلی و سوء فعلی نموده ولی در نظر آنان عملشان بصورت حسن فاعلی و فعلی نشان داده می شود که این انحرافی بس بزرگ و خطرناک برای فرد و جامعه است، زیرا سبب سقوط، نزول و انحطاط خواهد شد؛ چنانکه اقوام عاد، ثمود، بنی اسرائیل و… دچار آن شدند.

۳. هواپرستی

گناه و پیروی از هواهای نفسانی، عاملی ویرانگر است که قلب آدمی را تاریک می کند و قابلیت درک حقایق را از آن می گیرد. آنگاه که قلب انسان از درک حقایق محروم گردد، استعدادهای مثبت او ازمیان میرود و استعدادهای منفی او رشد می کند. نتیجه این فرآیند آن خواهد شد که شخصیت انسان تا مرز الحاد و بی دینی تنزل یابد: «ثُمَّ کاَنَ عَاقِبَهَ الَّذِینَ أَسَُواْ السُّوأَى أَن کَذَّبُواْ بَِایَاتِ اللَّهِ وَ کاَنُواْ بهَِا یَسْتَهْزِءُون»،(۷) همان گونه که جریان های فکری و کلامی منحرف در عصر امام هادی(علیه‌السلام) نیز دچار چنین وضعیتی شده بودند.

در این باره که هواپرستی درقلب، آنان را از تشخیص درست بازداشت و مانع حرکت تکاملی شان شد، امام هادی(علیه‌السلام) به نقل از جد گرامیشان امام رضا(علیه‌السلام) فرمودند: «هیچ چیزی بدتر از گناه قلب انسان را تباه نمی کند؛ زیرا قلب که دچار خطا شود بر آن حالت می ماند تا آنکه آلودگیها بر آن چیره شود و آن را واژگون کند».(۸)

بنابراین از دیدگاه امام هادی(علیه‌السلام)، جامعه ای که «هواپرستی» در آن متبلور باشد و پیروی از تمنیات، امیال و هواهای نفسانی بر آن حاکم گردد، جامعه ای بیمار و منحرف می گردد. به همین جهت است که در آموزه های اسلامی نیز آمده که «ان اخوف مااخاف علیکم اثنان، اتباع الهوی و طول الامل».(۹)

۴. ایمان تقلیدی

یکی از عواملی که در رشد و تعالی انسان تاثیر بسزایی دارد،ایمان است. انسان در صورتی می تواند کمالات وجودی خود را بروز دهد و حرکت تکاملی خود را آغاز کند که با نور ایمان، فراروی خویش را روشنی بخشد(۱۰) و در پرتو آن راه رشد و بالندگی را بپیماید.

پس بدیهی است به هر اندازه که ایمان در درون انسان تقویت گردد به همان میزان رفتار آدمی جهتگیری صحیح تری را دارد و در نتیجه احتمال آسیب نیز به حداقل ممکن خواهد رسید. به عبارتی اگر ایمان تقلیدی با باورهای قلبی، حمایتهای عقلانی و بینشی همراه گردد، از آسیب پذیری آن جلوگیری می شود. اما اگر این ایمان بر پایه معرفت عقلی نباشد، احتمال آسیب پذیری آن زیاد است.

به همین دلیل امام هادی(علیه‌السلام) ایمان عقلی را به ایمان قلبی گره می زند و به نقش سازنده ی این مساله در رشد و بالندگی شخصیت انسان اشاره می نماید: «یرفع الله الذین امنوا؛ خداوند کسانی از شما را که ایمان آورده اند بلند مرتبه می گرداند»(۱۱) و از سویی به جریان های فکری و کلامی مسموم و منحرف با آیه ای دیگر از قرآن تمسک جسته و میفرماید: «بی تردید بدترین جنبندگان نزد خداوند کسانی هستند که کفر ورزیده اند»(۱۲). این مساله از دیدگاه امام هادی(علیه‌السلام) به این سبب است که ایمان، هم جهت تکاملی را تعیین می کند و هم مسیر را روشن می سازد.

جریان‌های فکری و کلامی عصر امام هادی(علیه‌السلام)

بدیهی است قطعا شناخت جریان های فکری و کلامی دوران امام هادی(علیه‌السلام) و شیوه های برخورد حضرت علاوه بر طرح چارچوب تئوریک و نظری پیرامون این امر، مستلزم درکی جامع، نخست از وضعیت فکری. فرهنگی عصر امام(علیه‌السلام) و سپس معرفی هریک از جریانات منحرف است که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد.

الف.جامعه شناختی فکری. فرهنگی عصر امام هادی و شاخص ترین جریانهای فکری و کلامی موجود

پس از تصرف سرزمینهای زیادی در اقصی نقاط دنیا توسط سپاهیان اسلام، شهرهای مختلف جهان از شرق آسیا تا غرب آفریقا و جنوب اروپا تحت سیطره حکومت یکپارچه مکتب اسلام در آمدند و ملیت های گوناگون با زبان، آداب، رسوم و فرهنگ های متفاوت پا به جهان اسلام گذاشتند.

بدیهی است این فرهنگ ها در یکدیگر آمیخته شده و از هم تأثیر می پذیرفتند و به این ترتیب فرهنگ های ایرانی، رومی و نیز آفریقایی و اروپایی وارد فرهنگ اسلامی شد.

در عصر امام صادق(علیه‌السلام) فلسفه ها و خطوط فکری گوناگونی با هجوم به جامعه اسلامی، شک و شبهه هایی را گسترش داد. اندیشه تصوف دامنه دارشد و افکار گوناگون فقهی و نیز عمل به رای، قیاس و استحسان شکل گرفت.

امام باقر و امام صادق(علیه‌السلام) از شرایط و جو انتقال علوم استفاده نموده، به تشکیل جلسات مناظره در زمینه های گوناگون علوم جدید و نیز تربیت شاگردان پرداختند. بدین جهت چون پُربار ترین حلقه های درسی آن زمان در زمینه های مختلف مناظرات و مباحث علمی این بزرگواران بود، طالبان و صاحب نظران علوم برای تبادل نظر و استفاده بیشتر در مناظرات ایشان شرکت نموده و به طرح سوالات خود می پرداختند و ایشان به پاسخگویی و بیان نظرات خود مبادرت می نمودند.

لذا بر این مبنا برای تبیین اصول مذهب شیعه و اشاعه ی فقه و تفکر شیعی در قالب همین جلسات بهترین بهره را بردند و پایه های مذهب شیعه که از زمان حیات رسول خدا پی ریزی شده بود، در زمان این بزرگواران محکم و استوار گشت؛ چنانکه پس از ایشان، در عصر امام کاظم(علیه‌السلام) نیز با وجود تمامی فشارها و اختناقها، انسانهایی پرورش یافتند که هرکدام استوانه ای در فقه و کلام شیعی به حساب آمدند و اگر انحرافاتی در سطح جامعه شیعیان مشاهده می شد، این مسأله از سوی افراد ضعیف النفسی بود که جز در شرایط خاصی زمینه ی رشد نداشتند.(۱۳)

دوران امامت امام هادی(علیه‌السلام) نیز از نظر فرهنگی، گرایشها و کشمکشهای فکری و اعتقادی از موقعیت و گستردگی ویژه ای برخوردار بود و بحثهای علمی و اعتقادی و برخورد افکار و بینشهای گوناگون با یکدیگر نسبت به موضوعات دیگر، جایگاه ویژه ای داشت. اظهار تمایل حکمرانان عباسی این دوره چون سایر ادوار گذشته نسبت به مسائل علمی و فرهنگی، باز شدن دروازه های علوم فلسفه و کلام ملتهای دیگر بر روی مسلمانان و ترجمه ی بسیاری از کتابهای علمی آنان به زبان عربی، راه یافتن دو تن از امامان شیعه. امام رضا و امام جواد(علیه‌السلام). همانگونه که پیشتر نیز اشاره شد، به دستگاه خلافت و فراهم آمدن موقعیت استثنایی برای بحث و مناظره با دانشمندان سران مکتبها و گروههای مختلف، از مهمترین عوامل پیدایش این شرایط بود.

پیدایش چهره های برجسته ی علمی در زمینه های مختلف دانشهای عقلی و نقلی در این دوره نشانه ی بارز دیگری بر گستردگی سفره ی دانش بشری در این مقطع زمانی بود.

در چنین جوی اصطکاک افکار و بینش ها با یکدیگر امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است، به ویژه با توجه به این واقعیت که زمامداران عباسی از این جریان به عنوان حربه ای برای ایجاد اختلاف در جامعه ی اسلامی و مشغول کردن مسلمانان به خود و تضعیف موقعیت امامان شیعه و مبانی فکری و عقیدتی آنان استفاده می کردند.

به هر سوی از آشفته بازاری که از نظر اعتقادی و فکری در جامعه حاکم گشته بود، نمی توان به سادگی عبور کرد که در این مساله نقش حکومت نیز بی تأثیر نبود؛ چرا که به واقع این زمامداران عباسی بی رغبت نبودند که مردم به ظاهر آزادانه دارای هرگونه اعتقاد فکری باشند و آنان نیز با خیالی آسوده به حکومت داری خویش بپردازند.

به هر تعبیر با این اوضاع آشفته، چه بسیار سوداگران و منفعت طلبانی بودند که جز به تجاوز و تعدی کارشان نینجامید و در این راه از هیچ نیرنگی در پیشبرد مقاصدشان دریغ نکردند که دامنه ی این مسأله حتی به تحریف تحریک، مسموم و انحراف افکار و فرهنگ جامعه نیز کشیده شد.

در این عصر چندین جریان فکری و کلامی عمده همچون واقفیه، غلات، مفوضه، جبریه، صوفیه و مجسمیه، اشاعره و معتزله جامعه را با بحرانهای فراوان عقیدتی. فکری مواجه ساخته بودند.

واقفیه

یکی از فرقه های منحرف در باب جریانهای فکری و کلامی دوران امامت امام هادی(علیه‌السلام) واقفیه بودند که امامت علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) را نپذیرفته و پس از شهادت پدر گرامی ایشان، امام موسی بن جعفر(علیه‌السلام) متوقف در ولایت پذیری ائمه شده و در امامت و رهبری جامعه دچار ایستایی شدند؛ آنان با انکار امامان پس از امام کاظم(علیه‌السلام) و موضع گیری در مقابل امامان، حتی مردم را نیز از پیروی ایشان منع می کردند(۱۴) و گستاخی بیشتر زمانی بود که حتی حاضر می شدند پیرامون مسکوت نگه داشتن مسأله ی امامت، مبالغی را نیز به عنوان رشوه بپردازند.(۱۵) در رأس گروه منحرف واقفیه افرادی چون علی بن حمزه بطائنی، زیاد بن مروان قندی، عثمان بن عیسی و حمزه بن ربیع بودند.

اینان در پیشبرد اهداف خود که تا عصر امام هادی(علیه‌السلام)نیز همچنان ادامه داشت از سه شیوه ی ذیل بهره می جستند:

۱. بهره برداری از اصل قائمیت: واقفیه در پیشبرد باطل خود از اصل قائمیت استفاده کردند و تبلیغ می کردند، امام موعود و غایب که ظهور خواهد کرد، موسی بن جعفر(علیه‌السلام) است.

علی بن جعفر می گوید «مردی نزد برادرم موسی بن جعفر(علیه‌السلام)آمد و از آن حضرت راجع به امر امامت سوال کرد. حضرت فرمود: گروهی پس از مرگ من با تکیه بر اصل قائمیت فتنه به پا خواهند کرد و می گویند موسی بن جعفر(علیه‌السلام)همان امام قائم است و حال آنکه قائم موعود چندین سال بعد از من خواهد آمد».(۱۶)

۲. عیب تراشی: واقفیه تبلیغ می کردند که چون حضرت رضا(علیه‌السلام) عقیم است و فرزندی ندارد، نمی تواند امام باشد.

ابن قیاما که از سردمداران واقفیه بود، نامه ای به حضرت رضا(علیه‌السلام) نوشت که چگونه مدعی امامت هستی، در حالی که فرزند نداری؟ امام رضا(علیه‌السلام) در پاسخ او نوشت: «از کجا می دانی که مرا فرزندی نباشد و دیری نپاید که خداوند پسری به من عنایت خواهد کرد که به وسیله ی وجود مبارکش حق و باطل را از یکدیگر جدا می کند».(۱۷)

محمدبن فضیل می گوید:به حضرت رضا(علیه‌السلام) عرض کردم فدایت شوم،عاقبت کار آنان که در امامت به پدرتان موسی بن جعفر(علیه‌السلام) درنگ کرده اند، چگونه است؟ فرمود: «خدا لعنت کند آنان را که چه دروغ بزرگی می گویند، آنان می پنداراند که من عقیم هستم و امامت من و فرزندانم را بعد از موسی بن جعفر(علیه‌السلام) انکار می کنند».(۱۸)

۳. عدم غسل پدر: طبق اعتقاد شیعه هرگاه امامی از دنیا برود، باید امام بعد امور مربوط به غسل و کفن و نماز او را انجام دهد، واقفیه می گفتند، چون حضرت رضا(علیه‌السلام) برای غسل پدرش به بغداد نرفت، پس امام نیست.

وقتی این سخن در عصر امام هادی(علیه‌السلام) نیز مطرح گشت، ایشان همان کلام جدش امام رضا(علیه‌السلام) را تکرار فرمودند که اگر این کار برای علی بن الحسین(علیه‌السلام) در حالی که زندانی و دربند بوده است و از طریق عبیدالله بن زیاد در زندان کوفه به سر می برده است، امکان دارد که به نحوی از زندان خارج شود که زندانبان ها متوجه نشوند و در مراسم غسل پدر(امام حسین) شرکت نماید، برای کسی که امامت را صاحب است و زندانی و اسیر نیست به طریق اولی امکان دارد که از مدینه به بغداد آید و متولی امور مربوط به غسل و کفن پدر خود شود.(۱۹)

غلات

غلات انسان هایی تندرو، افراطی و بی منطق بودند که درباره امامت، مبالغه ی بیش از اندازه نموده و امام را تا سرحد الوهیت و پرستش بالا می بردند و با بهره گیری از عقاید انحرافی خویش بسیاری از واجبات الهی را حرام و بسیاری از گناهان کبیره را بر خود حلال شمرده بودند. در خصوص پدید آمدن این گروه در تشیع هرچند علل بسیاری برای آن بر شمرده اند اما به نظر می رسد این موضوع در سه علت مهم و عمده ی دشمن ستیزی، اباحه گری و عشق افراطی قابل رهیابی است و عقاید این گروه نیز در دو بخش قابل بررسی است: یک بخش عقایدی است که به هیچ وجه با عقاید شیعه اشتراکی نداشته و به خود غلات اختصاص دارد و بخش دیگرعقایدی است که اصل آنها در عقاید شیعه بوده و غلات آن را بصورت انحرافی تفسیر کرده اند.

عقاید مختص به غلات عبارتند از: اعتقاد به الوهیت و خدایی امامان و رهبران برخی از فرقه های غلات، اعتقاد به نبوت امامان یا رهبران برخی از فرقه ها مانند ادعای نبوت برای مختار ثقفی، اعتقاد به حلول جزء الهی در حضرت علی(علیه‌السلام)و برخی از امامان، اعتقاد به تناسخ، تشبیه یا جسم انگاری خداوند متعال.

برخی عقاید به ظاهر مشترک میان غلات و شیعه وجود دارد که به هیچ وجه ائمه به آن معتقد نیستند و عبارتند از: عقیده وصایت و جانشینی حضرت علی(علیه‌السلام)، اعتقاد به مهدویت، رجعت، بداء و تاویل قرآن.

سرکردگان این فرقه ی انحرافی در عصر امام هادی(علیه‌السلام) عبارت بودند از: علی بن حسکه قمی،محمدبن نصیر نمیری،حسن به محمد معروف به ابن بابا قمی،فارس بن حاتم قزوینی و قاسم بن یقطین قمی.

علی بن حسکه معتقد به الوهیت و ربوبیت امام هادی(علیه‌السلام) و رسالت و نبوت خود و سقوط همه ی واجبات و فرایض دینی بود. محمد بن نصیر نمیری نیز با ابن حسکه در مسائل بالا هم عقیده بود، علاوه بر آنکه قائل به تناسخ بود و ازدواج با محارم و همچنین لواط را روا می شمرد.

مفوضه

در کنار فرقه ی منحرفی غلات، گروهی دیگر به نام مفوضه بودند که با استناد به این آیه از قرآن کریم«لمن شاء منکم ان یستقیم» و امثال این آیات عوام را فریب می دادند و نیز ادعا داشتند خداوند جهان و پدیده ها را آفرید و انسان را خلق کرد و به این دنیا آورد، تکالیف و مقررات را معین کرده و کار خلق را به خودشان واگذار نموده است و دیگر کاری به کار آنها ندارد، در حالی که این اندیشه نوعی خلع خدا از قدرت می باشد.

جبریه

جبر را می توان به معنای نفی فعل اختیاری از انسان و انتساب همه ی افعال به خدا دانست. شهرستانی ضمن بیان این مطلب، جبریه. یعنی طرفداران عقیده جبر. را دارای اصنافی می داند که از آن جمله جبریه خالصه و جبریه متوسطه هستند. گروه نخست برای انسان هیچگونه قدرت و عملی قائل نیستند و تمام افعال انسان را به خدا نسبت می دهند. گروه دوم، برای آدمی قدرتی را اثبات می کنند اما آن را در فعل او موثر نمی دانند.(۲۰)

در عصر امام هادی(علیه‌السلام) همچون ایام پدران بزرگوارش نیز این نظریه. جبریه. مسلمانان را روزگاری دراز به خود مشغول داشت و با بروز درگیری های سخت مباحث کلامی که میان پیروان مذاهب مختلف اسلامی درآن ادوار واقع شد، بر تفرقه و چند دستگی آنها افزود که در نتیجه گروهی قائل به جبر شدند. این فرقه انحرافی نیز مردم را با این آیه از قرآن کریم گمراه می کردند که: «فمنهم من هدی الله و منهم من حقت علیه الضلاله؛ از امتها کسانی بودند که خدایشان هدایت کرد و گروهی از آنان گمراهی شان محقق شد».(۲۱)

صوفیه

از دیگر فرقه های منحرف از جریانهای فکری و کلامی که با رخنه در جامعه ی اسلامی، در عصر امام هادی(علیه‌السلام) نیز سبب بدنامی شیعه و تشویش افکار عمومی جامعه مسلمانان شده بود، «تصوف»بود. پیروان این مکتب، با نمایاندن چهره ای زاهد، عارف، خداپرست، بی میل به دنیا و پاک و منزه از پستی ها و آلایش های دنیایی، مردم را گمراه می کردند. آنها نیز چون سایر فرقه ها از همگی این عنوانها در راستای اهداف سودجویانه خود در زمینه های گوناگون بهره مند می شدند.

آنها در اماکن مقدسی چون مسجد پیامبر(ص) گرد هم می آمدند و به تلقین اذکار و اوراد با حالتی خاص می پرداختند، به گونه ای که مردم با دیدن حالت آنها می پنداشتند با پرهیزگارترین افراد روبرو هستند و تحت تأثیر رفتارهای عوام فریبانه ی آنان قرار می گرفتند.(۲۲)

مجسمیه

این فرقه که برداشتهای غلطی از آیاتی چون «یدالله فوق ایدیهم» و «ان الله علی العرش استوی» داشتند، خداوند سبحان را جسم می پنداشتند و به مجسمیه شهرت یافتند. همچنین آنان برداشتهای بسیارسطحی و ابتدایی از دین داشتند و از درک مجردات و چیزهایی که از سیطره جسم و ماده خارج است، بسیار ناتوان بودند. از این رو همواره بسیاری از حقایق هستی را که خارج از دایره ماده بود، انکار می کردند یا آن را تا عالم ماده پایین می کشیدند. کم کم آنها و اندیشه های بدوی و یکسویه شان دربین شیعیان رسوخ کرد و عقاید آنان را نیزتحت تاثیر سطحی نگری و کوته بینی خود قرار داد.

اشاعره

اشاعره نیز گروه منحرف دیگری از جریانهای فکری و کلامی در عصر امام هادی(علیه‌السلام) بودند که می پنداشتند، خداوند را در روز رستاخیز خواهند دید. حتی آنها بر این عقیده بودند که خداوند با همین چشم مادی قابل دیدن است.

معتزله

اعتزال در لغت به معنای کناره گیری است و نام معتزله بر دو گروه در فرهنگ اسلامی اطلاق شده است. یک دسته معتزله‎ی سیاسی اند و دسته‎ی دیگر که محل بحث ماست، معتزله کلامی می باشند. در اندیشه ی معتزله، عقل و احکام عقلی نقشی اساسی و تعیین کننده در کشف و استنباط عقاید دینی و نیز استنباط و دفاع از این عقاید را بر عهده دارد.

این گروه اعتقاد داشتند که هر مسأله ای را باید بر خرد آدمی عرضه کرد و تنها با یافتن توجیهی عقلانی برای آن، قابل پذیرش خواهد بود. مبنا و اساس این مکتب بر این عقیده استوار بود که «همه ی معارف اعتقادی معقول است»[الملل و النحل،ج۱،ص۴۲]و جایی برای تعبد در عقاید وجود ندارد؛ همچنین معتزله مانند دیگر متکلمان به نقل نیز رجوع می کردند، اما مفاد و محتوای نصوص دینی تنها در صورت توافق با عقل قابل قبول بود؛ در غیر این صورت به تاویل و توجیه نصوص می پرداختند.

به اعتقاد معتزله، کلام الهی مخلوق و حادث است و اعتقاد به قدیم بودن قرآن کفر است. در مقابل، تمام اصحاب حدیث و عامه اهل سنت، به قدیم بودن قرآن اعتقاد داشتند. مأمون به تشویق و حمایت معتزله، دستوری صادر کرد که بر طبق آن، معتقدان به قدم قرآن باید تادیب می شدند.

روش‌های برخورد حضرت با ایشان

هدایت آفرینی و بصیرت افزایی

امام هادی(علیه‌السلام) در تحقق بخشی گام نخست خویش در برخورد با جریانهای فکری و کلامی عصرشان شیوه های هنرمندانه ای را نیز از خود به یادگار گذاشته است که در سه مولفه ی شرایط و آداب، مهارتها و فنون و نیز اهداف و آرمانها در برخورد با جریان های فکری و کلامی جهت هدایت آفرینی و بصیرت افزایی برای سرکردگان و افراد این جریانهای فکری و کلامی و نیز مردم قابل طرح و بررسی است.

شناخت موضوع مورد بحث و گفت‌وگو

امام هادی(علیه‌السلام) در جریان گفتگوها و برخوردهای هدایت افزای خویش با جریانهای فکری و کلامی به این مساله اعتقاد داشتند که هریک از دو طرف بحث بایسته است نسبت به آن تفکری که در صدد اثبات و یا نفی آن هستند، شناخت کافی داشته باشند؛ چرا که از دیدگاه ایشان ناآگاهی از آن فکر و جزئیاتش،گفت و گو را به دشنام و ناسزاگویی های بی جهت و نیز جدل و مغالطات جدلی تبدیل می کند که آن وسیله و پوششی است برای جبران ضعف دفاع طرفین بحث. در حالی که اگر آنان نسبت به موضوع بحث شناخت و آگاهی داشته باشند، به خوبی می دانند چگونه بحث را آغاز و در آن وارد شوند و چگونه با روشن بینی و آرامش فکری و استدلال قوی،متانت کلام و نیز تکیه بر دلایل متقن آن را به پایان برسانند.

شاید استدلال های امام هادی(علیه‌السلام) در این زمینه تکیه بر کلام الهی است: «إِنَّ الَّذِینَ یجُادِلُونَ فىِ ءَایَتِ اللَّهِ بِغَیرْ سُلْطَنٍ أَتَئهُمْ إِن فىِ صُدُورِهِمْ إِلَّا کِبرْ مَّا هُم بِبَلِغِیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیر؛ کسانی که در آیات خدا مجادله می کنند، بدون آنکه هیچ حجتی داشته باشند، در سینه هایشان نیست مگر(آرزوی) بزرگی ای که هرگز بدان نرسند، به خدا پناه جوی که او شنوا و بیناست»(۲۳)، «بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه و لما یاتهم تاویله کذلک کذب الذین من قبلهم فانظر کیف کان عاقبه الظالمین؛ بلکه چیزی را که به علم آن نرسیده اند و از تاویل آن بی خبرند، دروغ شمرده اند.کسانی که پیش از آنها بودند نیز چنین تکذیب کردند، بنگر که سرانجام ستمکاران چگونه بود».(۲۴)

بنابراین افرادی که بدون احاطه و شناخت موضوع وارد«میدان محاوره و گفت و شنود»می شوند، ناگزیرند پایان کار خود را در دوراهی و تکذیب حق و واقعیت ختم نمایند.

ایجاد محیط آرام برای بحث آزاد

شاید ضروری ترین مسأله در یک گفتگو برای فکر شخصی انسان، وجود محیط آرام و دور بودن از جَوِ خشونتی است که انسان را از بازگشت به خویشتن و اندیشه و تفکر صحیح و منطقی باز می دارد، چرا که انسان در حالت رضا و خوشنودی خود، گاهی تابع محیط اجتماعی می شود که جامعه تحت تأثیر جو خشونت شورانگیزی فکر مشخصی را تأیید و یا رد می کند، که به طور ناخودآگاه انسان تسلیم آن جو می شود، گویا انسان در آن جوِ عمومی گداخته و ذوب می شود و مسأله ای که انسان، آزادی فکر و شخصیت خاص و ممتاز خود را از دست می دهد.

تاریخ گواهی می دهد که امام هادی(علیه‌السلام) در برخوردهای خویش با جریان های فکری و کلامی علاوه بر این که خود این مسأله را. ایجاد محیط آرام. رعایت می نمودند، حتی بر حرکت اطرافیان خویش نیز نظارت می کردند و از این که محیط، علیه طرف مقابل، متشنج و ناآرام باشد، ناخرسند می شدند.

هنگامی که حضرت هادی(علیه‌السلام) با علی بن حسکه یکی از سرکردگان منحرف غلات به بحث می نشیند و وی را در نظریاتش که معتقد بود که امام هادی(علیه‌السلام) خدا و خالق جهان هستی است و من هم نماینده او هستم به بن بست می کشاند، حاضران با خندیدن شروع به ناامنی جَو می نمایند و آرامش محیط را بر هم میزنند، اما امام هادی(علیه‌السلام) که متوجه متشنج شدن محیط شده است، ضمن نهی آنان از این عمل فرمودند: «…آرام باشید من از چنین سخنانی بیزاری می جویم و از چنین گفتاری به خدا پناه می جویم…».(۲۵)

رعایت اخلاق اسلامی و اصرار بر اصول دینی

یکی دیگر از آدابی که امام هادی(علیه‌السلام)در برخورد با جریانهای فکری و کلامی در سیره بصیرت افزایشان به کار می بستند، رعایت اخلاق اسلامی و اصرار بر اصول متعالی اسلام بود؛ چرا که حضرت باور داشتند به عنوان داعی الی الله وظیفه و رسالتی جز هدایتگری و روشنگری در جهت اعتلای کلمه ی حق ندارند. بر این اساس در تمامی برخوردهای خویش با ایشان از بالاترین(سرکردگان) تا پایین ترین(پیروان) از آسیب های اخلاقی و مهلکات شخصیتی هم چون: عُجب، حسد، تکبر، غرور، نفاق، دورویی، تعصب و…پرهیز نموده و در عوض با جایگزینی اصل انصاف و منطق به اثبات حقانیت کلام و سخنان خویش می پرداختند.

از باب نمونه امام هادی(علیه‌السلام)در گفتگوهایی که با برخی از مروجین افکار منحرف در طرح شبهات و به تشنج کشیدن فضای جامعه. انجام داده اند،مواردی چند از این قبیل را به وی متذکر شده اند،از جمله اینکه:«هر چه می خواهید از ما بپرسید اما انصاف را فرو منهید و از باطل حذر کنید».(۲۶)

تفکرآفرینی و تصحیح اشتباهات

تفکرآفرینی و تصحیح اشتباهات یکی دیگر از تلاش های هنرمندانه ی همراه با حکمت امام هادی(علیه‌السلام) در برخورد با جریانهای فکری و کلامی است؛ چرا که ایشان باور دارند گاه فردی به دلیل شرایط محیطی و یادگیری های غلط و تجربیاتی بد، از دیدگاهی نادرست به رخدادها و وقایع پیرامون خود می نگرد و طبعا عملکرد او نیز. که بر همین تصورات وجمع بندیهای غلط استوارگردیده است. اشتباه خواهد بود.

از این رو حضرت در بخشی از اهداف خویش به دنبال اعطای بینش تفکر و اصلاح نگرش افراد در این گونه جریان های فکری و کلامی است که به زیبایی نیز در برخوردهای ایشان با آنان به عنوان یک روان شناس زُبده آن را به کار گرفته است.

وفاق و همگونی اجتماعی

امام هادی(علیه‌السلام)به عنوان رهبریِ اسلامی در راستای پیگیری اهداف و آرمانهای خویش در برخورد با جریانهای فکری و کلامی دورانشان ثابت نمود که وفاق و همگونی اجتماعی در جامعه محقق نخواهد شد،مگر با حرمت نهادن به اصول مشترک بین همه ی ادیان و مذاهب و نیز تکریم همه ی شخصیت های دینی از سایر فرق و نحل؛چرا که اگر انسان درگفتگوها تنها درصدد تثبیت نظریات و آراء خویش باشد،تنها به اثبات منطق خویش اقدام نموده است.

اعمال چنین بینش دانش افزایی از سوی امام هادی(علیه‌السلام)اجرای همان دستورالعمل قرآنی خطاب به رسول اکرم است که:«قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله؛…بگو ای اهل کتاب!بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما،بعضی دیگر را. غیر از خدای یگانه. به خدایی نپذیرد».(۲۷)

لذا امام هادی(علیه‌السلام)نیز با بهره جستن از این بینش قرآنی در گفتگو با این گروههای منحرف فکری و کلامی پیرامون مباحثی چون توحید،پیامبران الهی و نزول کتابهای آسمانی و…اصل وفاق و همگونی اجتماعی را تجلی می بخشیدند.

چند جریان فکری و کلامی عمده همچون واقفیه، غلات، مفوضه، جبریه، صوفیه، مجسمیه، اشاعره و معتزله جامعه ی عصر امام هادی(علیه‌السلام) را با بحران های فراوانی که از تأثیرات آنها در پیدایش فرق انحرافی گوناگون به سادگی نمی توان عبور نمود، مواجه ساخته بودند؛ جریان های فکری و کلامی منحرفی که در چارچوب تئوریک و نظری اندیشه های امام هادی(علیه‌السلام) نشأت یافته از خدا فراموشی، گمراهی معرفتی، هواپرستی و ایمان تقلیدی می بودند.

حال نکته ی حائز اهمیت این است که هرچند برخی این دوره را بسیار طلایی و شکوفا به لحاظ ترجمه آثار علمی بسیار از زبانهای گوناگون یونانی، فارسی، سریانی، هندی، لاتین و… به عربی می دانستند، اما به حق امام هادی(علیه‌السلام) نیز چون پدر و جد گرامی شان با علم به این قضیه که همگی این افراد در کار خویش یقینا حُسن نیت نداشته و سعی می نمایند تا از این بازار داغ انتقال علوم به محیط اسلام فرصتی برای نشر افکار، عقاید و اندیشه های منحرف و مسموم خود به دست آورند، به مقابله با ایشان اقدام نمودند.

حضرت با چنین بینشی و با آگاهی از جامعه شناختی عصر خویش در دو گام اساسی انقلاب فکری عمیقی ایجاد کردند تا در برابر این امواج سهمگین عقاید و افکار مسموم برخوردهای مناسبی را اتخاذ نمایند.

بنابراین امام هادی(علیه‌السلام) در گام نخست برخورد با این جریان های فکری و کلامی از قبیل افکار و ادیان پیشین، عقاید خرافی، جریان های الحادی، التقاطی و نیز آراء و اندیشه های فلسفی و… با راهبرد هدایت آفرینی و بصیرت افزایی به خَلق شیوه های کاربردی در برخوردهایشان پرداختند؛ چرا که ایشان در این راه وامدار خاندان پاک و گرامیشان بودند، لذا توانستند به زیباشناختی شیوه هایی در این برخوردهای حکیمانه دست یابند که قطعا بهره گیری از آن در امور تبلیغ دین برای مبلغان محترم نیز سودمند است.

به واقع روشهای هنرمندانه ی امام هادی(علیه‌السلام)در گام نخست در برخورد با جریانهای فکری و کلامی با لحاظ نمودن شرایط و آداب،مهارتها و فنون و نیز اهداف و آرمانها را می توان همچون اضلاع مثلثی در شخصیت امام هادی(علیه‌السلام)در برخورد با این گروههای منحرف از هر جریان فکری و کلامی تصور نمود که هر انسان منصف در هر جایگاه و مرتبه ای را نخست به ژرف اندیشی و سپس به تصدیق و تحسین وا می دارد.

*زهرا شیخوند

پی نوشت:

۱. حرعاملی، وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۲۸۰.

۲. حشر،۱۹.

۳. شریف، شرح الغرر و الدرر، ج۲، ص۳۲۹.

۴. کهف،۱۰۴-۱۰۳.

۵. یوسف،۱۸.

۶. عنکبوت،۳۸.

۷. روم،۱۰.

۸. طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۴۴۰.

۹. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج۷، ص۸۳.

۱۰. بقره،۲۵۷.

۱۱. مجادله،۱۱.

۱۲. انفال،۵۵.

۱۳. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ص۴۰۳.

۱۴. هادی منش، تلاشها و مبارزات امام هادی، ص۳۳.

۱۵. بحارالانوار، ج۱۱، ص۱۱۲.

۱۶. طوسی، رجال کشی، ص۴۵۹؛ به نقل از سیره امام رضا(علیه‌السلام)، ص۱۹۶.

۱۷. شیخ کلینی، اصول کافی، ج۱، ص۳۲۰.

۱۸. رجال کشی، ص۴۵۰.

۱۹. مسعودی، اثبات الوصیه، ص۱۹۹.

۲۰. شهرستانی، الملل و النحل، ج۱، ص۸۵.

۲۱. نحل،۳۶.

۲۲. تلاش ها و مبارزات امام هادی، ص۳۲.

۲۳. غافر،۵۶.

۲۴. یونس،۳۹.

۲۵. وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۵۵۴.

۲۶. وسائل الشیعه، ج۱۸، ص۵۵۴.

۲۷. آل عمران،۶۴.

منبع: پایگاه خبری فرهنگ انقلاب اسلامی.

تلاش‏ها و مبارزات فرهنگی امام هادی (علیه‌السلام)

 اشاره:

همه امامان معصوم در برابر جهل، ظلم و دشمنان اسلام به مبارزه پرداخته اند. منتها هی از امامن بر طبق خواست خداوند و مقتضای سیاست و جامعه به انواع مختلف مبارزه نموده اند. یکی از مبارزات اهل بیت(علیهم‌السلا) مبارزه فرهنگی است. در این نوشته مختصر از مبارزه فرهنگی امام هادی(علیه‌السلام) در فضای اختناق و فشارهای سیاسی موجود، سخن گفته شده است.

 

گذری بر اوضاع فرهنگی جامعه

دوران امامت امام علی النقی (علیه‌السلام) به دلیل گسترش فرهنگی در گرایش های اعتقادی و بحث های علمی که از برخورد میان مکتب های کلامی و تحولات فرهنگی مختلف ناشی شده بود از ویژگی خاصی برخوردار است. در این دوران، مکتب های عقیدتی گوناگونی چون «معتزله» و «اشاعره» گسترش یافته و پراکندگی آرای فراوانی در سطح فرهنگی جامعه پدید آمده بود.

مباحثی کلان چون جبر و تفویض، ممکن یا ناممکن بودن رؤیت خداوند، تجسیم و مباحثی از این قبیل، افکار عمومی جامعه را دست خوش تاخت و تازهای فکری کرده بود. سرچشمه این تحولات فکری، در رویکرد دولت عباسی به مسائل علمی و فرهنگی و نیز هجوم فلسفه و کلام دیگر ملل به سوی جامعه مسلمانان خلاصه می شود. دستگاه حکومتی، کتاب های علمی دانشمندان ملل دیگر را به عربی ترجمه می کرد و در اختیار مسلمانان می گذاشت. این روند از زمان مأمون آغاز شد و به تدریج ادامه یافت و به اوج خود رسید. او تلاش فراوانی در ترجمه کتاب های دیگر ملل، به ویژه یونان داشت و بودجه بسیاری را در این راه هزینه کرد.

«جرجی زیدان» در این باره می نویسد: «مأمون هم وزن کتاب های ترجمه شده طلا می داد و به قدری به ترجمه کتابها توجه داشت که روی هر کتابی که به نام او ترجمه می شد، از خود علامتی می گذاشت و مردم را به خواندن و فرا گرفتن آن علوم تشویق می کرد. با دانشمندان خلوت می نمود و از معاشرت با آنان لذت می برد».(۱)

پس از آن، این روند تا آنجا ادامه یافت که ثروتمندان و بزرگان دوره عباسی نیز به این کار مبادرت ورزیدند و دانشمندان را گرامی داشتند. رفته رفته تعداد کتاب فروشان و کاغذ فروشان در بغداد فزونی می یافت و انجمن های علمی و ادبی تشکیل می شد و مردم بیش از هر کار به مباحثات علمی و مطالعه می پرداختند. این رویه همچنان در دوره عباسی رو به رشد نهاد و کتاب های بسیاری از زبان های یونانی، سریانی، هندی، نبطی و لاتین ترجمه گردید.(۲) عباسیان لحظه ای دانشمندان غیرمسلمان را از خود دور نمی کردند. متوکل و مهتدی، دانشمندان را بر تخت می نشاندند و با آنان شراب می نوشیدند و امیران و وزیران خود را در برابر آنها ایستاده نگه می داشتند، به گونه ای که هیچ بزرگی در مقابل آنها حق نشستن نداشت.(۳) نزدیکی بیش از حد خلفا با غیر مسلمانان و احترام بیش از اندازه به آنها، عقاید شوم و ضد اسلامی آنها را به روشنی بر ملا می ساخت. به خوبی آشکار است که این احترام و صرف آن همه بودجه های هنگفت، صرفاً جهت دانش پروری و علم دوستی نبوده است. آنان با جمع آوری کتاب های علمی گوناگون جایگاهی مناسب را در گسترش مناظره های علمی فراهم آوردند که اهداف مشخص و از پیش تعیین شده ای را در این موضوع دنبال می کرد.

البته آنچه از بررسی زندگی علمی امام هادی (علیه‌السلام) در مناظره های علمی به دست می آید، برتری مبانی اعتقادی شیعه را در این برهه از زمان آشکار می سازد. گذشته از این مطالب، پیدایش این همه آرا و نظرات گوناگون، سبب آشفتگی در اوضاع فرهنگی و اجتماعی گردیده و حاصل این آشفتگی، در پیدایش گروه های گوناگونی چون: غلات، واقفیه، صوفیه، مجسّمه و… نمود یافت. حاکمیت نیز از این آشفتگی فرهنگی، برای دست یابی به اهداف خود بهره می جست. عباسیان می خواستند از این جریان ها به عنوان حربه ای برای تضعیف مبانی فکری و اعتقادی مسلمانان بهره برداری کنند.

در این میان، تیز بینی امام در شناخت خط توطئه و استحاله فرهنگی، نقشه های دین ستیزانه آنان را آشکار می ساخت. اگر چه مراقبت شدید از ایشان، اندکی آنان را در رسیدن به هدف ننگین شان یاری می داد و عدم دسترسی به امام، مشکلات جامعه اسلامی را افزون تر می کرد، ولی امام با نهایت درایت، در خنثی کردن این توطئه های فرهنگی می کوشید.

تلاش های گسترده امام در زمینه های فرهنگی

یکی از پر دامنه ترین تلاش های امام در دوران زندگی شان، فعالیت های ایشان در زمینه های فرهنگی بود که برخی از مهمترین آنها در قالب های ذیل انجام می پذیرفت؛

۱. مبارزه فرهنگی با گروه های منحرف عقیدتی

همان گونه که گفته شد، دوران امام هادی (علیه‌السلام)، اوج پیدایش مکتب های گوناگون عقیدتی بود که بستر آن با ایجاد فضای فکری از سوی حکومت عباسی فراهم شده بود. گردانندگان و نظریه پردازان این حرکت ها را نیز مشتی عناصر فریب خورده، فرصت طلب و سودجو تشکیل می دادند. این گروه ها عبارت بودند از:

الف) غلات

«غلات» انسان هایی تندرو، افراطی و بی منطق بودند که درباره امامت، مبالغه بیش از اندازه نموده و امام را تا سر حد الوهیت و پرستش بالا می بردند و با بهره گیری از عقاید انحرافی خویش، بسیاری از واجبات الهی را حرام و بسیاری از گناهان کبیره را بر خود حلال شمرده بودند.

گاه خود را از سوی امام، که خدا قلمداد شده بود، پیامبر معرفی کرده و بسیاری از موجبات بدنامی شیعه را در عصر گسترش فرهنگ ها فراهم می آوردند. آنان سعی داشتند تا وجوهاتی را که مردم ساده و بی آلایش به امام می پرداختند، به چنگ آورند و با تشریع بدعت های مختلف در دین، به امیال نفسانی خود رنگ شرعی و دینی بدهند اما امام به سختی با آنان مبارزه کرده، آنان را طرد می کرد.

سران این فرقه عبارت بودند از: «علی بن حسکه قمی»؛ «فارس بن حاتم»؛ «حسن بن محمد مشهور به ابن بابا قمی»؛ «قاسم یقطینی یا قاسم بن یقطین» و «محمد بن نصیر نمیری یا فهری».(۴) که هر کدام از این افراد، به گونه ای در تشریعات این گروه سهیم بودند. به عنوان نمونه علی بن حسکه قمی، امام هادی (علیه‌السلام) را پروردگار جهانیان می دانست و خود را از سوی ایشان پیامبر هدایت انسانها معرفی کرده بود. او تمامی واجبات و فروع دینی، مانند زکات، حج، روزه و… را به شدت زیر سؤال برد. محمد بن نصیر نمیری، بر بدعت های علی بن حسکه، جواز ازدواج با محارم (مادر، خواهر، دختر)، حلّیت لواط و اعتقاد به تناسخ(۵) را افزود.(۶)

امام با موضعی صریح و جدی، ضمن برائت و دوری جستن از آنان، حتی دستور قتل یکی از آنان را صادر کرد. ایشان برای نمایاندن چهره کریه آنان، در پاسخ شیعیانی که از عقاید منحرف علی بن حسکه پرسیده بودند، چنین نگاشت:

«ابن حسکه ـ که نفرین خدا بر او باد ـ دروغ گویی بیش نیست و من او را در شمار دوستان و شیعیان خود نمی پندارم. خدا او را لعنت کند. به خدا سوگند، پروردگار جهانیان، محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم و پیامبران پیشین او را مگر به آیین یکتا پرستی و دستور به بر پا داشتن نماز و پرداخت زکات و انجام حج و دوستی و ولایت بر خلق نفرستاد. او نیز مردم را جز به سوی پرستش خداوند دعوت نکرده است. ما جانشینان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم و بندگان خدا هستیم که هرگز به او شرک نخواهیم ورزید. اگر اطاعتش کنیم، رحمت او شامل حالمان شده و اگر از فرمان او سرپیچی کنیم، گرفتار عذاب دردناک او خواهیم شد. ما نمی توانیم برای خدا نشانه ای بیاوریم، ولی خدا برای ما و همه آفریدگانش، نشانه و دلیل فرو فرستاده است. من از کسی که چنین سخنانی می گوید، بیزاری می جویم و از چنین گفته هایی به خدا پناه می برم. شما نیز از آنان برائت و بیزاری جویید و آنان را در فشار قرار دهید.»

در ادامه، امام، دستور قتل آنان را صادر می کند.(۷) گفتنی است امام به قتل فارس بن حاتم که از سران غلات بود نیز فرمان داد.(۸) که به محض صدور این فرمان یکی از شیعیان امام، او را از صحنه روزگار محو و دل امام را شاد کرد.

ب) صوفیه

از دیگر اندیشه های منحرفی که با رخنه در جامعه اسلامی، سبب بدنامی شیعه و تشویش افکار عمومی جامعه مسلمانان شده بود، «تصوف» بود. پیروان این مکتب، با نمایاندن چهره ای زاهد، عارف، خدا پرست، بی میل به دنیا و پاک و منزه از پستی ها و آلایش های دنیایی، مردم را گمراه می کردند. آنها نیز چون غلات از همگی این عنوان ها در راستای اهداف سود جویانه خود در زمینه های گونه گون بهره مند می شدند. آنها در اماکن مقدسی چون مسجد پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم گرد هم می آمدند و به تلقین اذکار و اوراد با حالتی خاص می پرداختند، به گونه ای که مردم با دیدن حالت آنها می پنداشتند با پرهیزکارترین افراد رو به رو هستند و تحت تأثیر رفتارهای عوام فریبانه آنان قرار می گرفتند. امام هادی (علیه‌السلام) نیز با واکنش هایی سریع و به هنگام، این توطئه عقیدتی را کشف و خنثی ساخت. نگاشته اند روزی آن حضرت با گروهی از یاران صمیمی خود در مسجد مقدس پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بودند. گروهی از صوفیه وارد مسجد النبی صلی اللّه علیه و آله و سلّم شده و گوشه ای از مسجد را برگزیده، دور هم حلقه می زنند و با حالتی ویژه، مشغول تهلیل می شوند. امام با دیدن اعمال فریب کارانه آنها، به یاران خود فرمود:

«به این جماعت حیله گر و دو رو توجهی نکنید. اینان هم نشینان شیاطین و ویران کنندگان پایه های استوار دینند. برای رسیدن به اهداف تن پرورانه و رفاه طلبانه خود، چهره ای زاهدانه از خود نشان می دهند و برای به دام انداختن مردم ساده دل، شب زنده داری می کنند. به راستی که اینان مدتی را به گرسنگی سر می کنند تا برای زین کردن، استری بیابند. اینها لا اله الا اللّه نمی گویند، مگر این که مردم را گول بزنند و کم نمی خورند مگر این که بتوانند کاسه های بزرگ خود را پر سازند و دل های ابلهان را به سوی خود جذب کنند. با مردم از دیدگاه و سلیقه خود درباره دوستی خدا سخن می گویند و آنان را رفته رفته و نهانی، در چاه گمراهی [که خود کنده اند] می اندازند. همه این وردهایشان، سماع و کف زدنشان و ذکرهایی که می خوانند، آوازه خوانی است و جز ابلهان و نابخردان، کسی از آنان پیروی نمی کند و به سوی آنان گرایش نمی یابد. هر کس به دیدار آنها برود، چه در زمان زندگانی او و چه پس از مرگ او، گویی به زیارت شیطان و همه بت پرستان رفته است و هر کس هم به آنان کمک کند، مانند این است که به پلیدانی چون یزید و معاویه و ابوسفیان یاری رسانده است».

وقتی سخنان امام به اینجا رسید، یکی از حاضران با انگیزه ای که امام از آن آگاهی داشت، پرسشی مطرح کرد که سبب ناراحتی ایشان شد. او پرسید: «آیا این گفته ها در حالی است که آنان به حقوق شما اقرار داشته باشند؟»

امام با تندی به او نگریست و فرمود:

«دست بردار از این پرسش! بدان که هر کس به حقوق ما اعتراف داشته باشد، هرگز این چنین مشمول نفرین و طعن و لعن ما نمی شود. [آنان که این اعمال را انجام می دهند و به حقوق ما نیز اعتراف دارند [پست ترین طایفه صوفیانند؛ چرا که تمامی صوفیان با ما مخالفند و راهشان نیز از ما جداست. آنها یهودیان و نصرانیان امت اسلامند. همین ها هستند که سعی در خاموش کردن نور الهی دارند، ولی خداوند نورش را بر همگان به طور کامل خواهد تاباند هر چند که کافران ناخشنود باشند.»(۹)

ج) واقفیه

«واقفیه» از دیگر فرقه های دوران امامت امام هادی (علیه‌السلام) بودند که امامت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) را نپذیرفته و پس از شهادت پدر گرامی ایشان، امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام)، متوقف در ولایت پذیری ائمه شده و در امامت و رهبری جامعه دچار ایستایی شدند. آنان با انکار امامان پس از امام کاظم (علیه‌السلام) و موضع گیری در مقابل امامان، حتی مردم را از پیروی ایشان منع کردند. امام هادی (علیه‌السلام) نیز برای اثبات جایگاه امامت و پیشوایی خود با آنان دست به رویارویی فرهنگی زد و آنان را نیز به سان غلات و صوفیان، مشمول لعن و نفرین خود کرد تا آنان را به مردم بشناساند. در این باره «ابراهیم بن عقبه» در نامه ای به امام هادی (علیه‌السلام) می نویسد: «فدایت شوم! من می دانم که ممطوره (واقفیه) از حق و حقیقت دوری می کنند، آیا اجازه دارم در قنوت نمازهایم آنان را نفرین کنم؟» امام با صراحت تمام پاسخ مثبت داد(۱۰) و این گونه بر اندیشه های گمراه کننده آنان خط بطلان کشیدند. سرکردگی این گروه را «علی بن ابی حمزه بطائنی» بر عهده داشت که از زمان امامت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) از پرداخت مالیات های اسلامی به امام خودداری کرده و به نشانه مخالفت و رد صلاحیت ایشان، به رفتارهایی از این قبیل دست می زد. آنها رویّه خود را هم چنان تا عصر امام هادی (علیه‌السلام) ادامه دادند. روزی امام یکی از آنان، به نام «ابوالحسن بصری» را دید و چون او را قابل هدایت و بیداری یافت، به او رو کرد و فقط در یک جمله به او فرمود: «آیا زمان آن نرسیده که به خود آیی؟» سخن روح فزای ایشان در وی اثری ژرف بر جای نهاد و سبب تغییر رویه و بیداری او گردید.(۱۱)

د) مجسّمیه

این گروه می پنداشتند خداوند جسم است. آنان برداشت هایی بسیار سطحی و ابتدایی از دین داشتند و از درک مجرّدات و چیزهایی که از سیطره جسم و ماده خارج است، بسیار ناتوان بودند. از این رو، همواره بسیاری از حقایق هستی را که خارج از دایره ماده بود، انکار می کردند یا آن را تا عالم مادّه پایین می کشیدند. کم کم آنها و اندیشه های بدوی و یکسویه شان در بین شیعیان رسوخ کرد و عقاید آنان را نیز تحت تأثیر سطحی نگری و کوته بینی خود قرار داد. خبر به امام هادی (علیه‌السلام) رسید و شیعیان از امام کسب تکلیف کردند. «ابراهیم بن همدانی» در نامه ای، عقاید منحرف آنان را به عرض امام رساند و از ایشان راهنمایی خواست. او به امام نوشت که در بین شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام افرادی پیدا شده اند که تحت تأثیر این عقاید پوچ قرار گرفته اند و می پندارند که خداوند جسم است. امام در پاسخ او برای روشن شدن پیام مکتب ناب اهل بیت علیهم السلام در این زمینه نگاشت: «پاک و منزه است آن خدایی که هیچ حد و مرزی ندارد! هرگز این گونه توصیف نمی شود، هیچ مثل و مانندی ندارد و او شنوای داناست».(۱۲)

ه) باورمندان به رؤیت

اشاعره گروهی بودند که می پنداشتند خداوند را در روز رستاخیز خواهند دید. حتی آنها بر این عقیده بودند که خداوند با همین چشم مادی قابل دیدن است. شیعیان درباره این گروه به امام نامه نوشته و توضیح خواستند. امام در پاسخ نوشت:

«پایبندی به این نظریه به هیچ وجه جایز نیست. مگر نه این است که باید بین چشم شما و شی ء انعکاسی صورت گیرد که حامل نور باشد و دیدن صورت پذیرد؟ حال اگر انعکاسی و نوری در میان نباشد و این ارتباط برقرار نشود، چگونه امکان دیدن آن شی ء وجود دارد؟ در این نظریه اشتباهی بزرگ وجود دارد؛ زیرا بیننده چیزی را می تواند با چشم خود ببیند که در جسم بودن، با خود او مساوی باشد و در صورت دیده شدن، هر دو بسان هم [جسم] خواهند بود و لازمه آن، جسم دانستن خداست؛ چرا که علت ها با معلول های خود رابطه ای جدایی ناپذیر دارند».(۱۳)

بدین ترتیب، امام تفکر مخدوش و منحرف این گروه را نیز باطل اعلام کرد.

۲. تحریر رساله کلامی

از جمله تلاش های علمی ـ فرهنگی امام علی النقی (علیه‌السلام) در گستره اعتقادات، نوشتن رساله کلامی است که آن را به انگیزه پاسخ گویی به مشکلات اعتقادی اهالی اهواز نگاشته است. امام در این رساله، با ایراد بحث های مستدل درباره قرآن و عترت و معرفی ثقلین و لزوم تمسک به آن، مبحث جبر و تفویض را که از پیچیده ترین مسائل کلامی است، با بیانی بسیار روشن و شیوا مطرح و نقد کرده و نظر امامیه را با عنوان «الأمرُ بینَ الأمرینِ» به اثبات رسانیده است. در بخشی از این رساله آمده است:

«در این باره به گفتار امام صادق (علیه‌السلام) آغاز می کنم که فرمود: نه جبر است و نه تفویض؛ بلکه مقامی است میان آن دو که عبارت است از: تندرستی، آزادی، مهلت کافی و توشه، مانند مرکب سواری و وسیله تحریک فاعلی بر کار خود.

پس این پنج چیز است که امام صادق (علیه‌السلام) به عنوان اسباب جمع کننده فضل گرد آمده است. پس اگر بنده ای یکی از آنها را نداشته باشد، به لحاظ آن کاستی و کمبود، تکلیف از او ساقط است… همچنین روایت شده که فرمود: مردم در عقیده به سه دسته تقسیم می شوند: دسته ای می پندارند که کار به آنها وانهاده شده است که آنان خدا را در سلطه و قدرتش سست دانسته و خود را به هلاک انداخته اند. دسته ای دیگر می پندارند که خدای عزوجل بندگان را به نافرمانی مجبور ساخته و آنان را به آنچه توان انجامش را ندارند، مکلف فرموده است. اینها نیز خداوند را ستمگر می انگارند که سبب هلاک خود را با این اندیشه فراهم آورده اند. دسته ای دیگر معتقدند که خداوند بندگان را به اندازه توانشان مکلف فرموده و تکلیفی بیش از توان بر دوش آنها ننهاده است. آنها چون کار نیک انجام دهند، خدا را بستایند و چون بد کنند، از او آمرزش بخواهند که اینان به حق رسیدگانند. پس امام صادق (علیه‌السلام) خبر داده که هر کس پیرو جبر و تفویض است و به آنها اعتقاد دارد، بر خلاف حق است و من آن جبری را که هر کس بدان معتقد باشد دچار خطاست، شرح دادم و بیان کردم که کسی که پیرو واگذاری است، دستخوش باطل است. پس نظر ما میان این دو نظریه است…»

سپس حضرت به بررسی بیشتر مسئله جبر و تفویض در قالب پنج مثال دیگر می پردازد که در تفسیر تندرستی، گشوده بودن راه، سنت مهلت، توشه و انگیزه بیان می دارند و با بهره گیری از آیات قرآن و استدلال های عقلانی و با نهایت دقت و حوصله، آن را از زوایای مختلف بررسی می کنند؛ به گونه ای که مطالب با بیانی بسیار ساده، مستند و عقلانی مطرح می شوند و در عین کامل و مبسوط بودن، جمله ای را تکراری، بدون غرض و خالی از بار محتوایی لازم نمی یابیم.(۱۴)

۳. مناظره های علمی و اعتقادی

امامان معصوم علیهم السلام چشمه های جوشان معرفت و گنجینه های دانش الهی اند و چون چراغی پر فروغ و زوال ناپذیر، فراسوی علم را با پرتو افشانی خود روشن می کنند. آنان با بیان شیوا و روشنگر خود، تاریکی نادانی را از بین برده و در هر زمان، امید نور ستیزان را نومید می ساختند.

همان گونه که پیش تر نیز بدان اشاره شد، دولت عباسی، همواره به دنبال برپایی جلسه های مناظره و گفت گوی علمی بود که برقراری این گونه جلسه ها در زمان مأمون عباسی به اوج خود رسید و این روند تا دوران امامت امام هادی (علیه‌السلام) نیز ادامه یافت. برپایی این مجالس هدفدار برای در هم شکستن چهره علمی امامان و زیر سؤال بردن دانش و حتی امامت آنان تشکیل می شد. البته با این کار، آنان نه تنها به مقصود خویش نمی رسیدند، بلکه موجب رسوایی و فضاحت آنان نیز می شد؛ چرا که آن بزرگ پیشوایان دانش و معرفت، از این فرصت برای روشن کردن اذهان عمومی و نشر فرهنگ اصیل اسلامی بهره برداری می کردند. دولت عباسی می کوشید تا با زیر نظر گرفتن امام و کنترل شدید ملاقات های ایشان با شیعیان، از روشن شدن افکار مردمی جلوگیری کند و جلوی فیضان این سرچشمه بزرگ را بگیرد، ولی برپایی نشست های علمی در تناقض با این سیاست بر می آمد و تمام تلاش های عباسیان را بیهوده می ساخت. پی گیری این سیاست متناقض از سوی سردمداران نفاق، حاکی از کوته فکری، ناکارآمدی، نارسایی در چاره جویی و بن بست های فکری آنان در برابر اهداف معین خود بود.

متوکل عباسی برای این منظور، دو تن از دانشمندان به نام های «یحیی بن اکثم» و «ابن سکّیت» را به خدمت خواند تا نشستی علمی با امام علی النقی (علیه‌السلام) ترتیب دهند. در نشستی که به این منظور ترتیب داده شده بود، متوکل از ابن سکّیت خواست تا پرسش های خود را مطرح کند. او نیز پرسید: «چرا موسی با عصا بر انگیخته شد، عیسی (علیه‌السلام) با شفای بیماران و زنده کردن مردگان و محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم با قرآن و شمشیر؟»

امام در پاسخ فرمود: «موسی (علیه‌السلام) با عصا و ید بیضا در دوره ای بر انگیخته شد که مردم تحت تأثیر جادو قرار گرفته بودند. او نیز به همین منظور برایشان معجزه ای آورد که جادویشان را از بین ببرد و حجت را برایشان تمام سازد. عیسی (علیه‌السلام) با شفای بیماران خاص و بدون درمان و با زنده کردن مردگان بر انگیخته شد، زیرا در آن زمان پزشکی و پیشرفت های آن، مردم را شگفت زده کرده بود و او به فرمان خدا، مردگان را زنده می کرد و بیماران بی درمان را شفا می داد. محمد صلی اللّه علیه و آله و سلّم با قرآن و شمشیر در دوره ای بر انگیخته شد که شعر و شمشیر بر اندیشه مردم حکمرانی می کرد. او نیز با قرآن تابنده و شمشیر برنده بر شعر و شمشیرشان چیره گشت و پیام خدا را به آنان رساند و حجت را بر آنها تمام فرمود».

پاسخ امام، بسیار روشن و قانع کننده بود. ابن سکیت از روی ناچاری پرسشی بی محتوا را بیان کرد و گفت: «اکنون حجت خدا چیست؟» امام نیز با کنایه، مهر خاموشی بر زبان دشمن زد و فرمود: «عقل که به خوبی در می یابد آن که به خدا دروغ بندد، رسوا می شود». شکست ابن سکیت در این گفت وگوی کوتاه و آن هم فقط با یک پرسش ساده، خشم یحیی بن اکثم را بر انگیخت. او با ناراحتی گفت: «ابن سکیت را به مناظره چه کار؟! او هم نشین نحو و شعر و لغت است». سپس کاغذی بیرون آورد که در آن پرسش های پراکنده ای را مطرح کرده بود و پاسخ را از امام به طور مکتوب خواست.(۱۵) پرسش های او درباره تأویل و تفسیر برخی آیات قرآن، گواهی زن، احکام خنثی، دلیل بلند خواندن نماز صبح و مسائلی درباره عملکرد امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) بود. امام با نهایت دقت، ظرافت و کمال به پرسش های وی پاسخ فرمود و افزون بر اثبات جایگاه علمی خود، سیزده پرسش پیچیده و مشکل را برای شیعیان پاسخ گفت و به صورت غیر مستقیم، معارف واقعی اسلام را در اختیار خواهندگان قرار داد. پاسخ های امام هادی (علیه‌السلام) آن چنان کوبنده و دقیق بود که یحیی بن اکثم در پایان این رویارویی به متوکل گفت: «پس از این جلسه و این پرسش ها دیگر سزاوار نیست که از او درباره مسئله دیگری پرسش شود؛ زیرا هیچ مسئله ای پیچیده تر از اینها وجود ندارد [و او از عهده پاسخ گویی به همه آنها بر آمد [و موجب آشکار شدن بیشتر مراتب علمی او، موجب تقویت شیعیان خواهد شد».(۱۶)

۴. رفع شبهه های دینی

افزون بر شبهه های خرد و کلانی که از سوی دانشمندان مزدور و فرقه های مرجع آن دوران در حوزه دین مطرح می شد، کشمکش های بزرگ بر سر مسائل بنیادین و زیر بنایی اسلام، هر از چند گاهی رخ می نمود که دامنه فتنه انگیزی آن، اندیشه قشر گسترده ای از مسلمانان و گاه شیعیان را در بر می گرفت. یکی از بزرگ ترین این فتنه جویی ها، موضوع مخلوق بودن قرآن بود که مدت ها اندیشه مسلمانان را به خود مشغول ساخته بود و چه بسیار انسان هایی که به جهت عقیده به آن، جان خود را از دست دادند! خلفای عباسی با مطرح ساختن این پرسش و نیافتن پاسخ دلخواه خود، مخالفان شان را به شدت سرکوب می کردند. از این دسته «احمد بن نصر خزاعی» را می توان نام برد که از مخالفان دولت عباسی بود و یک بار هم نقشه قتل واثق، خلیفه عباسی را کشید، ولی نافرجام ماند. خلیفه نیز برای از میان برداشتن او با طرح این پرسش که آیا قرآن مخلوق است یا نه، برنامه سرکوب او را آغاز کرد و پس از بیان پرسش های گوناگون در این زمینه و دیگر مسائل اعتقادی، بهانه ای برای قتل وی به چنگ آورد و او را از میان برداشت.(۱۷) واثق، احمد بن نصر را که معتقد به خلق قرآن نبود، دست بسته از بغداد به سامرا آورد و از او درباره خلق قرآن پرسید. هنگامی که از عقیده او آگاهی یافت، گردن او را زد و دستور داد سرش را در بغداد و بدنش را در سامرا آویزان کنند و برگه ای به گوش او آویختند که بر آن نوشته شده بود: «این سر احمد بن نصر است که معتقد به خلق قرآن و نفی تشبیه خداوند نیست!»(۱۸)

معتزله که گرایشی افراطی به عقل دارند، قرآن کریم را حادث و مخلوق می دانستند و آن را از صفات باری تعالی می شمردند، ولی در برابر آنها، اشاعره به مخالفت برخاسته و قرآن را قدیم و غیرمخلوق دانستند. جرقه های این کشمکش که برخاسته از نظریه جبر یا تفویض بود، از اواخر حکومت امویان آغاز گردید و با پیدایش این دو مکتب کلامی در عصر عباسیان به اوج خود رسید. تا پیش از مأمون، حکمرانان عباسی گرایش شدید و تعصب بسیاری بر نظر اشاعره و جبرگرایی داشتند و معتزلیان را به شدت شکنجه و سرکوب می کردند. با به حکومت رسیدن مأمون، ورق برگشت و مخالفان معتزله و نظریه خلق قرآن با حربه های گوناگون از صحنه روزگار پاک می شدند! پس از مأمون نیز خلفای عباسی از او پیروی کردند و کسانی را که به عقاید معتزله پایبند نبودند، شکنجه می کردند یا از میان برمی داشتند.

هنگامی که متوکل به حکومت دست یافت، دوباره به عقاید اشاعره پیوست و این بار قربانیان این ماجرا، معتزلیان بودند! در گیر و دار این آشوب زدگی های اعتقادی، امام هادی (علیه‌السلام) پیشوای اندیشه اسلامی، وارد عرصه شد و با بدعت شمردن این بحث ها، خط سیر مکتب ناب اسلامی را برای پیروان خود ترسیم کرد.

ایشان برای تنویر اذهان پیروان خود در بغداد نوشت:

«به نام خداوند بخشایشگر مهرورز. پروردگار ما را از فتنه های این روزگار در پناه دارد که در این صورت بزرگ ترین مرحمت را در برابر ما به انجام رسانیده است که در غیر آن، چیزی جز نابودی و بدبختی دستاورد کسی نخواهد شد. نظر من درباره جدالی که بر سر [مخلوق بودن یا نبودن] قرآن در گرفته، این است که آن بدعتی بیش نیست که در گناه این بدعت پرسش کننده و پاسخ دهنده، هر دو یکسانند؛ چرا که برای پرسش کننده سودی در بر نخواهد داشت [و به واقع آن دست نمی یابد] و برای پاسخ دهنده نیز جز رنجی ناشی از طرح موضوعی که از فهم و درک او خارج است، باقی نخواهد ماند. همانا خالقی جز خدا وجود ندارد و جز او، همه آفریدگانش هستند. قرآن نیز کلام خداوند بزرگ است. پس از پیش خودتان بر آن نامی قرار ندهید که از گمراهان خواهید بود و خداوند شما و ما را در شمار افراد این آیه قرار دهد که فرمود: آنان کسانی هستند که در نهان از خدای خویش می ترسند و از روز جزا سخت در وحشتند».(۱۹)

و این گونه شیعیان را از آشفتگی فکری بیرون آوردند.(۲۰) این پرسش پیش تر نیز از امامان پرسیده شده بود که از امام رضا (علیه‌السلام) پرسیدند و امام قاطعانه پاسخ داد: «قرآن کلام خداست، همین و بس!»(۲۱) بدین ترتیب، امام با تبیین موضعی اصولی و روشنگرانه در این بحث، شیعیان را از کاوش در این گونه بحث و جدل هایی که ثمره ای در بر ندارد، بر حذر داشته و نظر خود را بیان کرده اند.

پی نوشت:

  1. جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، تهران، مؤسسه مطبوعاتی امیرکبیر، ۱۳۳۳ ش، ج ۳، ص ۲۱۶.
  2. همان.
  3. همان، ص (علیه‌السلام)۲۳۷.
  4. باقر شریف قرشی، حیاه الامام علی الهادی (علیه‌السلام)، بیروت، دار الاضواء، چاپ اول، ۱۴۰۸ ق، ص ۴۶۸.
  5. حلول ارواح مردگان در کالبدی غیر از بدن مادی خود فرد.
  6. حیاه الامام علی الهادی (علیه‌السلام)، ص ۴۶۹؛ ابا جعفر محمد بن حسن الطوسی، رجال کشی، مشهد، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ش، ص ۵۲۰.
  7. محمد بن حسن حرّ عاملی، وسائل الشیعه، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا، ج ۱۸، ص ۵۵۵.
  8. رجال کشی، ص ۵۱۸.
  9. شیخ عباس قمی، سفینه البحار، ج ۲، ص ۵۸.
  10. رجال کشی، ص ۴۶۰.
  11. سید ابوالقاسم خویی، معجم رجال الحدیث فی طبقات الرواه، منشورات آیه الله الخویی، بیروت، چاپ سوم، ۱۴۰۳ ق، ج ۱، ص ۲۵۹.
  12. شیخ صدوق، التوحید، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۷۸ ه . ق، باب تجسیم و صوره، ص ۱۰۰.
  13. احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، الاحتجاج، قم، انتشارات اسوه، چاپ دوم، ۱۴۱۶ ق، ج ۲، ص ۴۸۶.
  14. ابن شعبه الحرّانی، تحف العقول، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، ۱۳۸۴ ق، ص ۴۹۶.
  15. محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۳ ق، ج ۵۰، ص ۱۶۴.
  16. همان.
  17. محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، بیروت، روائع التراث العربی، بی تا، ج ۹، ص ۱۳۴.
  18. جلال الدین السیوطی، تاریخ الخلفاء، بیروت، دار القلم، چاپ اول، ۱۴۰۶ ق، ص ۳۸۴؛ تاریخ طبری، ج ۹، ص۱۳۴.
  19. انبیاء، ۴۹.
  20. التوحید، ص ۲۲۳.
  21. همان.

منبع : سبطین

فضای سیاسی و اجتماعی در دوران امام جواد (علیه‌السلام)

اشاره:

مطالعه سیره و زندگی ائمه اطهار(علیه‌السلام) و توجه به تلاش های علمی و سیاسی آنان نشان می دهد که آن بزرگواران چشمه های جوشان معرفت و گنجینه های علوم الهی هستند که چون چراغی پرفروغ و خاموش نشدنی در وادی جهل و ظلمت پرتوافشانی می کنند،به طوری که در عرصه علم و دانش تاریکی را از بین برده و در حوزه سیاست امید حق ستیزان را نومید می سازند. در مقاله به فضای سیاسی و اجتماعی دورا امام جواد(علیه‌السلام) پرداخته شده است.

 

امام جواد(علیه‌السلام) همانند دیگر امامان معصوم(علیه‌السلام) دارای کمالات علمی و اندیشه های سیاسی در مرتبه اعلی است که بعد از شهادت پدر بزرگوارش، در کودکی، امامت و رهبری شیعیان را به عهده گرفت و به رغم مشکلات حادّ جامعه مسلمین نقش شایسته ای در راه گسترش دانش و فرهنگ حیات بخش اسلام ایفا نمود.

مقاله ای که از نظر خوانندگان عزیز می گذرد انعکاسی است از فضای سیاسی و اجتماعی در دوران امامت امام جواد (علیه‌السلام) وتلاش های آن حضرت در این فضا برای دفاع از شیعیان. امید است که ره توشه ای باشد برای پویندگان راه امامت و ولایت.

امام جواد(علیه‌السلام) در دوره ای امامت خویش را آغاز کرد که به رغم اقتدار شیعیان، عرصه سیاسی و اجتماعی جامعه گرفتار چالش های عمیق عقیدتی و درگیری های مختلف شده بود.

دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفای ستم پیشه عباسی (مأمون و معتصم) مقارن بود.

مأمون به دلیل این که با قتل امام رضا(علیه‌السلام) دچار بدنامی و تزلزل شده بود، صلاح نمی دید که بیش از آن به آزار امام جواد(علیه‌السلام) بپردازد. هم چنین به دلیل قدرت شیعیان در آن روزگار تمام سعی خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف می داشت، لذا به منظور دست یابی به چنین هدفی ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش امام رضا(علیه‌السلام) در قدرت سهیم کند. امام ولایت عهدی را قبول کرد، مشروط بر این که هرگز در کاری دخالت نکند و این امر مشروع بودن حکومت خلیفه را با سؤال روبه رو می کرد. امام جواد با گذاشتن شروطی مبنی بر دخالت نکردن در امور، عملاً ناچار شدن خود را به پذیرش ولایت عهدی به نمایش گذاشت و نقشه خلیفه را که با این هدف درصدد کسب مشروعیّت بود، ناکام گذاشت.

مسأله مخاطره آمیزی که در این مقطع حسّاس شیعیان را تهدید می کرد، قدرت گرفتن و پیشرفت «مذهب معتزله» بود. مکتب اعتزال در آن زمان رواج و رونق بسیاری گرفته بود و حکومت وقت از طرفداران آن بسیار حمایت می کرد. آنان دستورات ومطالب دینی را به عقل خویش عرضه می نمودند و آن چه را که عقلشان صریحاً تأیید می کرد، می پذیرفتند و بقیّه را انکار می کردند و چون نیل به مقام امامت در سنین خردسالی با عقل ظاهر بینشان سازگار نبود، پرسش های دشوار و پیچیده ای را مطرح می کردند تا به پندار خویش حضرت جواد(علیه‌السلام) را در میدان رقابت علمی و سیاسی شکست دهند. امّا آن امام با پاسخ های قاطع و استدلال های قوی از این مناظره ها سربلند بیرون آمد و هرگونه تردید در مورد امامت خویش را از بین برد و اصل امامت را تثبیت نمود و نشان داد که برخورداری از منصب الهی در خردسالی هیچ مشکلی ندارد.

از دیگر مسائل مطرح در این عصر، تهاجم عقیدتی و نیرنگ بازی های دو خلیفه عباسی(مأمون و معتصم) با مردم بود. به گواهی تاریخ مأمون مکّارترین و منافق ترین خلیفه عباسی بود که برای کسب پیروزی نهایی و قطعی بر اندیشه شیعه بسیار کوشید و هدف نهایی وی از تشکیل مناظره با امامان شیعه شکست ایشان و در نهایت سقوط مذهب تشیّع بود، زیرا او می خواست برای همیشه ستاره تشیّع افول کند و بزرگ ترین مانع در برابر حاکمان غاصب و ستمگر از میان برداشته شود، امّا در چنین عصری امام محمد تقی(علیه‌السلام) قاطعانه و با اقتدار الهی تمام در برابر انحرافات، مسامحه ها، توهین ها و دیگر مکرهای خلفای باطل ایستاد و از حقانیّت دین اسلام و شیعیان دفاع کرد.[۱] ایشان به رغم محدودیّت های موجود از سوی دستگاه خلافت، از طریق نصب وکلا و نمایندگان، ارتباط خود را با شیعیان حفظ می کرد. در سراسر قلمرو حکومت مأمون و معتصم آن حضرت کارگزارانی را اعزام می کرد و با فعالیّت های سیاسی گسترده از تجزیه نیروهای شیعه جلوگیری می نمود.

از جمله: آن بزرگوار به وکلای خود اجازه می داد که به درون دستگاه خلافت نفوذ کرده و مناصب حسّاس حکومتی را در دست بگیرند. هم چنین برخی از کارگزاران امام نیز به عنوان حاکم شهرها منصوب شدند و همه امور را با دقّت تحت نظر داشتند.[۲] در دوران امامت امام نهم بعضی از انحرافات عقیدتی مطرح بود که ریشه در دوران های قبل داشت، ولی آن بزرگوار به مناسبت هایی با این انحرافات برخورد می کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و صائب را بیان می نمود و مردم را از باورهای ناصحیح و غلط باز می داشت.

امام جواد(علیه‌السلام) در برابر فرقه هایی که در دوران امامتش وجود داشت، شیعیان را راهنمایی می کرد. یکی از این فرقه ها اهل حدیث بود که مجسّمی مذهب بوده و خدا را جسم می پنداشتند. امام درباره آنان به شیعیان می فرمود:که اجازه ندارند پشت سر هر کسی که خدا را جسم می داند، نمازگزارده و به او زکات بپردازند.[۳]

واقفیّه یکی دیگر از فرقه های موجود انشعابی از شیعه بود که به صورت معضلی بزرگ در مقابل شیعیان مطرح شده بود؛ آنان کسانی بودند که پس از شهادت امام کاظم(علیه‌السلام) بر آن حضرت توقّف کرده و امامت فرزندش علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) را نپذیرفتند.

زیدیه نیز فرقه ای بود منشعب از شیعه که طعن آنان بر امامان معصوم(علیه‌السلام)، سبب موضع گیری تند ائمه در برابر این گروه شد، چنانکه در روایتی از امام جواد(علیه‌السلام) واقفیّه و زیدیّه مصداق آیه: «وجوهٌ یومئذٍ خاشعهٌ عاملهٌ ناصبه»[۴] خوانده شدند و در ردیف ناصبی ها قرار گرفتند.[۵]

پی نوشت:

[۱] . بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۵۰، ص ۷۴.

[۲] . تاریخ غیبت، امام دوازدهم، حسین جاسم، ترجمه سید محمد نقی، آیت اللّهی، ص ۷۸ – ۷۹.

[۳] . التوحید، شیخ صدوق، ص ۱۰۱.

[۴] . سوره غاشیه، آیات ۲ – ۳.

[۵] . حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ص ۴۹۰.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه، بر گرفته از پاسدار اسلام – آذر ۱۳۸۷ – شماره ۳۲۴ – ۴۴

شمه ای از زندگی امام جواد علیه السلام

 

اشاره:

محمد بن على بن موسى (علیه‌السلام) (۱۹۵ – ۲۲۰ ه. ق)، ملقب به جواد، نهمین پیشواى شیعیان است. مدت امامت ایشان ۱۷ سال است و با دو خلیفه عباسى؛ «مأمون» (۱۹۳ – ۲۱۸) و «معتصم» (۲۱۸ – ۲۲۷) معاصر بوده اند. در این مقاله به شمه ای از زندگی امام (علیه‌السلام) پرداخته شده است.

 

مقام: امام نهم

نام: محمد

القاب: تقی، جواد

کنیه: ابو جعفر

پدر: امام رضا (علیه‌‌السلام)

مادر: سبیکه

زادروز: دهم رجب سال ۱۹۵هجری قمری

زادگاه: مدینه

مدت امامت: ۱۷سال

مدت عمر: ۲۵ سال

تاریخ شهادت: پنجم ذی الحجه سال ۲۲۰ هجری

علت شهادت: مسمومیت توسط زهر

قاتل: معتصم عباسی لعنه الله

مدفن: کاظمین

ولادت

مطابق با گفته علامه مجلسی در محل ولادت ایشان اختلافی نیست و همگان آن را مدینه گفته اند.[۱] اما در تاریخ ولادت ایشان اختلاف است. کلینى، شیخ مفید و شیخ طوسى تولّد آن حضرت را در ماه رمضان دانسته‌اند.[۲] ولی در مصباح کفعمی آمده است که: ابن عیاش گفت توقیعى توسط شیخ بزرگوار أبو القاسم (رضوان اللَّه علیه) با این جملات خارج شد: «اللهم انى اسألک بالمولودین فی رجب: محمّد بن علی الثانی و ابنه علی بن محمّد المنتخب». ابن عیاش میگوید ولادت حضرت جواد(علیه‌‌السلام) در دهم ماه رجب بود.[۳] اما چیزی که مسلم است این است که حضرت در سال ۱۹۵ هجری به دنیا آمده اند[۴]

در خانواده امام رضا (علیه‌‌السلام) و در محافل شیعه، از حضرت جواد (علیه‌‌السلام)، به عنوان مولودى پرخیر و برکت یاد مى‌شد. چنانکه «ابو یحیاى صنعانى» مى‌گوید: روزى در محضر امام رضا (علیه‌‌السلام)، فرزندش ابو جعفر را که خردسال بود، آوردند. امام فرمود: «این مولودى است که براى شیعیان ما، با برکت ‌تر از او زاده نشده است»[۵]

مادر امام جواد (علیه‌‌السلام)

مادر آن حضرت سبیکه [سکینه‌] نوبیّه و به روایت دیگر خیزران بوده که او را از خانواده امّ المؤمنین ماریه قبطیه دانسته‌ اند. نام مادر آن بزرگوار، ریحانه نیز ذکر شده است، به نوشته نوبختى نام این بانو درّه بوده که بعدها او را خیزران خوانده ‌اند. [۶]

حضرت موسى بن جعفر (علیه‌‌السلام) به یزید بن سلیط می فرمایند: … بعد از من امر امامت با پسرم على است. اى یزید وقتى که بعد از من او را ملاقات کردى و خواهى کرد به او مژده بده که پسرى امین ، ماءمون و مبارک برایش متولد خواهد شد او به تو خبر می دهد که تو مرا ملاقات کرده اى ، به او بگو کنیزى که آن پسر از او به دنیا خواهد آمد از بستگان ماریه قبطیه کنیز رسول خداست.گر توانستى سلام مرا به آن کنیز (مادر امام محمد تقى) برسان (۱۹) و همین موضوع حکایت از رتبه والاى آن بانوى فضیلت دارد.اگر توانستى سلام مرا به آن کنیز (مادر امام محمد تقى) برسان [۷] و همین موضوع حکایت از رتبه والاى آن بانوى فضیلت دارد.

القاب و کنیه

مرقد امام جواد (علیه‌‌السلام) در کاظمین در جوار جدشان امام موسی بن جعفر (علیه‌‌السلام)

مشهورترین لقب امام، «جواد» است و القاب دیگرى همچون: زکى، مرتضى، قانع، رضى، مختار، متوکل، منتجب نیز براى آن حضرت برشمرده‌ اند. کنیه‌ اش ابو جعفر است که معمولا در روایات تاریخى ابو جعفر ثانى ذکر مى‌ شود تا با ابو جعفر اول، یعنى حضرت باقر (علیه‌السلام) اشتباه نشود.[۸]

همسران و فرزندان

همسران آن حضرت: حضرت سمانه خاتون (سلام‌الله علیها) و ام الفضل دختر مأمون که جاسوس در خانه حضرت بود و حضرتش را با سم به شهادت رسانید. فرزندان ایشان:

    امام علی النقی (علیه‌‌السلام)

    ابواحمد موسی مبرقع: ایشان جد سادات رضوى است که الحمدلله نسل فرزندان وى هنوز هم زیاد هستند و بسیارى از سادات نسبشان به و میرسد.وى اولین فرد از سادات رضوى است که در سال ۲۵۶ هق به قم وارد شد و چون همواره به روى خویش رقع (نقاب) مى انداخت بنابراین به ایشان موسى مبرقع مى گویند.

    حکیمه خاتون (سلام‌الله علیها): وى از زنان نیکوکار، اهل عبادت ، تیزهوش ،بود که در موضوع ازدواج امام حسن عسکرى (علیه‌‌السلام) با نرجس خاتون مادر حضرت حجت ثانى عشر روایاتى از ایشان نقل شده است.

مادر تمام این بزرگواران سمانه خاتون (سلام‌الله علیها) بوده اند.

امامت امام جواد علیه‌السلام‌

در سال ۲۰۳ که امام رضا (علیه‌السلام) به شهادت رسید، شیعیان آن حضرت به علت این که تنها فرزند وى امام جواد (علیه‌السلام) بیش از هشت سال نداشت، در نگرانى و اضطراب عمیقى فرو رفتند. به نوشته برخى از مورّخان: در این جریان، شیعیان به حیرت افتاده و میان آنان اختلاف پدید آمد؛ چنانکه شیعیان دیگر شهرها نیز متحیّر شدند. [۹]این مشکل براى شیعیان، که مهمترین رکن ایمان را اطاعت از امام معصوم دانسته و در مسائل و مشکلات فقهى و دینى خود به وى رجوع مى ‌کردند، از اهمّیت بسیار برخوردار بود و نمى‌ توانست همچنان لا ینحل بماند. البته براى شیعیان مسلّم بود که امام رضا (علیه‌السلام) فرزند خود امام جواد (علیه‌السلام) را به جانشینى برگزید، ولى مشکل ناشى از خردسالى آن حضرت، آنان را بر آن مى ‌داشت تا براى اطمینان خاطر، به کاوش و جستجوى بیشترى در این باره بپردازند.علّت پیدایش این اختلاف، به نظر نوبختى، همین بود که آنها بلوغ را یکى از شرایط امامت مى‌ دانستند. [۱۰] به همین منظور امام با آوردن دلایلی ، شرط بلوغ برای امامت را رد کردند. برخی از این دلایل:

۱. نبوّت حضرت عیسى (علیه‌السلام) در دوران شیرخوارگى[۱۱]

۲. جانشینى سلیمان از داود (علیه‌السلام) ،هنگامى که هنوز کودکى بیش نبود و گوسفندان را به چرا مى ‌برد، حضرت داود او را جانشین خود کرد، در حالى که عبّاد و علماى بنى اسرائیل، این عمل او را انکار مى‌کردند. [۱۲]

۳. نبوت یحیى بن زکریّا (علیه‌السلام)‌ در کودکی[۱۳]

شیعیان امامى از یک سو امامت را از جنبه الهى آن مى‌نگریستند و به همین دلیل کمى سنّ امام هرگز نمى ‌توانست در عقیده آنها خللى وارد آورد، اما از سوى دیگر آنچه اهمیت داشت بروز این وجهه الهى بود که مى‌ بایست در علم و دانش امامان علیهم السّلام باشد. در واقع امامان، پاسخگوى کلیّه سؤالات شیعیان بودند. از این رو آنان درباره تمامى امامان این اصل را رعایت کرده و آنان را در مقابل انواع پرسشها قرار مى‌ دادند و تنها موقعى که احساس مى‌ کردند آنان به خوبى از عهده پاسخ گویى به این سؤالات بر مى‌ آیند (با وجود نص به امامتشان) از طرف شیعیان به عنوان امام معصوم شناخته مى ‌شدند.

با توجه به سنّ کم امام جواد (علیه‌السلام) این آزمایش از طرف شیعیان درباره آن حضرت ضرورت بیشترى پیدا مى‌کرد. بر این اساس، در مواقع و فرصتهاى مختلف، آزمایشاتی را درباره آن حضرت به عمل آورده و پس از آن، اکثریت قریب به اتفاق آنان- جز اندکى- با اطمینان خاطر، امامت او را پذیرفتند.[۱۴]

از جمله مناظرات حضرت می توان به موارد زیر اشاره کرد:

 ۱. مناظره با عموی خویش عبدلله بن موسی برای اثبات امامت خویش در نزد شیعیان

۲. مناظره با یحیی بن اکثم

۳. مناظره با قاضی القضات معتصم در مورد قطع دست دزد

خلفای معاصر و ارتباط امام با آنها

امام جواد (علیه‌‌السلام) در مجموع دوران امامت خود با دو خلیفه عباسى یعنى «مأمون» (۱۹۳ – ۲۱۸) و «معتصم» (۲۱۸ – ۲۲۷) معاصر بوده است و هر دو نفر او را به اجبار از مدینه به بغداد احضار کردند و طبق شیوه سیاسى اى که مأمون در مورد امام رضا به کار برده بود، او را در پایتخت زیر نظر قرار دادند.[۱۵]

هنگامى که مأمون بعد از شهادت امام رضا (علیه‌السلام) در سال ۲۰۴ به بغداد بازگشت، از ناحیه حضرتش اطمینان خاطر پیدا کرده بود؛ ولى این را مى‌دانست که شیعیان پس از امام رضا (علیه‌السلام)، فرزند او را به امامت خواهند پذیرفت و در این صورت خطر همچنان بر جاى خود خواهد ماند.اینک نوبت امام جواد (علیه‌السلام) فرا رسیده بود تا به نحوى کنترل شود. مأمون براى انجام این هدف، دختر خود را به عقد وى در آورد و او را داماد خود کرد. از همین رهگذر بود که مأمون به راحتى مى‌توانست از طرفى امام را در کنترل خود داشته باشد و از طرف دیگر آمد و شد شیعیان و تماسهاى آنان را با آن حضرت زیر نظر بگیرد.بر اساس برخى نقلها، مأمون پس از ورود به بغداد- در سال ۲۰۴- بلافاصله امام جواد (علیه‌السلام) را از مدینه به بغداد فرا خواند. [۱۶]

مأمون در هفده رجب سال ۲۱۸ هق (۱۲۰) یا شعبان سال ۲۱۸ هق (۱۲۱) مرد و برادرش معتصم که نام وى محمد یا ابراهیم و کینه اش ابواسحاق بود به قدرت رسید.او که از نظر شخصیت فردى ، هرگز همتاى برادرش ماءمون خلیفه دانشمند عباسى نبود لذا هرگز تاب و یاراى مشاهده حضور فیزیکى امام نهم شیعیان جهان را نداشت تا چه رسد به اینکه بالندگى و نشاط غیر قابل انکار تشیع را شاهد باشد.

برخورد امام با فرقه های منحرف

امام جواد (علیه‌السلام) در برابر فرقه‌هایى که در دوران آن حضرت وجود داشتند، شیعیان خود را از این نظر که این فرقه‌ها چه مواضعى در مقابل آنان به خود گرفته‌اند راهنمایى مى‌فرمود.

اهل حدیث

اهل حدیث که مجسّمى مذهب بوده و خدا را جسم مى‌پنداشتند. امام دربارۀ آنان به شیعیان مى‌فرمود که اجازه ندارند پشت هر کسى که خدا را جسم مى‌داند نماز گزارده و به او زکات بپردازند.[۱۷]

واقفیه

اقفه، یکى دیگر از فرقه‌هاى موجود انشعابى از شیعه در زمان امام جواد (علیه‌السلام) بود که به صورت مشکلى در مقابل شیعیان مطرح شده بود. آنان کسانى بودند که پس از شهادت امام کاظم (علیه‌السلام) بر آن حضرت توقّف کرده و امامت فرزندش على بن موسى الرضا (علیه‌السلام) را نپذیرفتند. وقتى از امام دربارۀ خواندن نماز پشت سر واقفى مذهبان سؤال شد، آن حضرت در جواب، شیعیان خود را از این کار نهى کردند. [۱۸]

زیدیه

دشمنى زیدیه با امامیه و طعن آنها بر امامان علیهم السّلام سبب موضع‌گیرى تند ائمه در برابر آنها شد؛ چنانکه در روایتى از امام جواد (علیه‌السلام) واقفیه و زیدیه مصداق آیۀ: وجوه یومئذ خاشعه عامله ناصبه؛ [۱۹] خوانده شده و در ردیف ناصبى‌ها قرار گرفتند.[۲۰]

غلات

غلات نیز به سبب آن که در بدنام کردن شیعه سهم بسزایى داشتند، مورد تنفر امامان بودند. خطر اینها براى شیعیان بسیار جدّى بود؛ زیرا آنها به نام امامان (علیهم السّلام) روایاتى را جعل کرده و بدین وسیله شیعیان را که پیرو ائمه علیهم السّلام بودند به انحراف مى‌کشاندند. امام جواد (علیه‌السلام) دربارۀ ابو الخطاب که از سران غلات بود، فرمودند: لعنت خدا بر ابو الخطاب و اصحاب او و کسانى که دربارۀ لعن بر او توقف کرده و یا تردید کنند. [۲۱] آنگاه امام به ابو الغمر، جعفر بن واقد و هاشم بن ابى هاشم اشاره کرد و پس از تذکر در بارۀ بهره‌گیرى آنها از ائمه علیهم السّلام به منظور بهره‌کشى از مردم، آنان را در ردیف ابو الخطاب دانستند؛ حتى در روایتى به اسحاق انبارى فرمودند: دو تن از غلات به نامهاى ابو المهرى و ابن ابى الزرقاء-که خود را سخنگویان امامان (علیهم السّلام) قلمداد مى‌کردند-به هر طریقى هست باید کشته شوند. اسحاق در صدد اجراى دستور امام بود، ولى آن دو از دستور امام مطلع شده و خود را از دید اسحاق مخفى کردند. دلیل این تصمیم امام، نقش بسیار حساس آنان در منحرف ساختن شیعیان ذکر شده است.[۲۲]

اصحاب امام جواد(علیه‌‌السلام)

بسیارى از اصحاب امام جواد (علیه‌السلام) از اصحاب پدر آن حضرت بودند. از مشاهیر اصحاب ایشان می توان افراد زیر را نام برد:

    حضرت عبدالعظیم حسنی: او در رى سکنا گزید و به ترویج و اشاعه احادیث اهل بیت علیهم السّلام همت گماشت. در اثر فعالیتهاى او بود که شیعیان رى رو به افزایش گذاشتند و تشیّع در این دیار رو به گسترش نهاد.

    ابوهاشم جعفری( داود بن قاسم): یکى دیگر از اصحاب امام جواد (علیه‌السلام) است. او احادیث زیادى از امام جواد (علیه‌السلام) نقل کرده و یکى از برجسته‌ترین یاران آن حضرت مى‌باشد. ابو هاشم از خاندان جعفر بن ابى طالب بود و در کتب رجال از وى به نیکى یاد شده است.

    علی بن مهزیار: او از امام رضا و امام جواد (علیهما‌السلام) هر دو روایت نقل کرده و از نزدیکان امام جواد (علیه‌السلام) بوده و آن حضرت در بزرگداشت وى عنایت ویژه‌اى داشته‌اند. [۲۳]روایات او از امام جواد (علیه‌السلام) نسبتا زیاد است.[۲۴]

    احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى: وى از خواص شیعیان امام رضا و امام جواد (علیهما‌السلام) بود که همه علماى رجال از او ستایش کرده‌اند. او در سال ٢٢١ بدرود حیات گفت. ابن ندیم از وى و کتابش که مشتمل بر روایات او از امام رضا (علیه‌السلام) مى‌باشد یاد کرده و دو کتاب «الجامع» و «المسائل» را از آثار وى دانسته است. [۲۵]

    زکریا بن آدم: اهل قم و از یاران بسیار نزدیک حضرت امام رضا و امام جواد (علیهماالسلام) بود.در آخر عمر امام جواد (علیه‌‌السلام) به خدمت آن حضرت رسیدم از ایشان شنیدم که مى فرمود: خداوند به صفوان بن یحیى و محمد بن سنان و زکریا بن آدم از طرف من جزاى خیر عنایت فرماید آنان یاران با وفاى من هستند.[۲۶]

    فضل بن شاذان: اهل نیشابور از فقهاء و متکلمین نامدار شیعه ، شخصیتى مورد اعتماد و برخوردار از جلالت قدر و داراى تاءلیفات عدیده که بعضى آثار وى راتعداد ۱۸۰ جلد کتاب نوشته اند. وى مفتخر به درک محضر چهار امام (حضرات معصومین امام رضا و جواد و على نقى و حسن العسکرى علیهم السلام) بوده است.

امام و شبکه ارتباطی وکالت

امام جواد – (علیه‌‌السلام) – با تمام محدودیتهاى موجود، از طریق نصب وکلا و نمایندگان، ارتباط خود را با شیعیان حفظ مى‌کرد. در سراسر قلمرو حکومت خلیفه عباسى، امام، کارگزارانى (وکلایى) را اعزام مى‌کرد و با فعالیت گسترده آنان از تجزیه نیروهاى شیعه جلوگیرى مى ‌شد. کارگزاران امام در بسیارى از استانها مانند: اهواز، همدان، سیستان، بُست (۶۶)، رى، بصره، واسط، بغداد و مراکز سنتى شیعه یعنى کوفه و قم پخش شده بودند.

امام به هواداران خود اجازه مى‌داد که به درون دستگاه حکومت نفوذ کرده مناصب حساس را در دست بگیرند، از این رو محمد بن اسماعیل بن بزیع و احمد بن حمزه قمى مقامات والایى در دستگاه حکومت داشتند. نوح بن درّاج نیز چندى قاضى بغداد، و پس از آن قاضى کوفه بود.

خیران الخادم یکى از وکلاى امام جواد (علیه‌السلام) بود که کشى از او یاد کرده است. [۲۷] ابراهیم بن محمد همدانى یکى دیگر از وکلاى آن حضرت بوده و روایاتى از وى نقل شده است.[۲۸]

مرحوم «کلینى» نقل مى‌کند که حضرت جواد، بنا به درخواست یکى از شیعیان بُست و سیستان، طى نامه‌اى به والى این منطقه سفارش کرد که در اخذ مالیات، بر او سخت نگیرد. والى که از پیروان امام بود، نه تنها بدهى او بابت خراج را نگرفت، بلکه اعلام کرد تا آن زمان که بر سرکار است او را از پرداخت خراج معاف خواهد کرد. علاوه بر این دستور داد براى او مستمرّى نیز تعیین کردند![۲۹]

شهادت امام جواد (علیه‌‌السلام)

معتصم عباسی که از رشک بیش از حد و کم علاقه شدن ام فضل دختر ماءمون به امام جواد (علیه‌‌السلام) آگاه بود، با همکارى جعفر پسر ماءمون و برادر ام فضل و از راه حیله و نیرنگ زمینه اى فراهم ساخت که ام فضل را تحریک و به قتل امام جواد وادار نماید.معتصم یا جعفر سمى را در انگور رازقى تزریق کردند[۳۰] و براى ام فضل فرستادند و او نیز آنرا در کاسه اى گذاشت و جلو همسر جوانش حضرت جواد (علیه‌‌السلام) نهاد.زمانیکه حضرت جواد (علیه‌‌السلام) از آن انگور میل فرمودند، طولى نکشید که آن عزیز آثار زهر را احساس فرمودند و کم کم درد شدید برایشان عارض گردید به سختى ایشان را رنجور ساخت در آن حال آن زن نابکار پشیمان شده و گریه مى کرد حضرت جواد (علیه‌‌السلام) فرمودند: اکنون که مرا کشتى – این گریه ات دیگر براى چیست ؟به خدا سوگند به چنان فقر و تنگدستى گرفتار مى شوى که قابل جبران نباشد و به دردى مبتلا مى شوى که درمان ندارد و به بلائى گرفتار مى شوى که پوشیده نماند.

امام را پس از شهادتشان در مقبره قریش بغداد و پشت قبر مطهر جد مظلوم باب الحوائجش موسى بن جعفر((علیه‌‌السلام)) به خاک سپردند.

اخلاق وفضایل امام جواد علیه‌السلام‌

نهمین پیشواى ما را به خاطر دست بخشنده و گستردگی جود و کرم، «جواد» مى‌خوانند. امام جواد (علیه‌السلام‌) وقتی خبر بیماری کسی را می شنید، به عیادتش می شتافت و از او دلجویی می کرد. غذای امام جواد (علیه‌‌السلام) همانند جد بزرگوارش امیرمؤمنان (علیه‌‌السلام) خیلی ساده و به دور از تشریفات بود. ایشان همانند فقیران جامعه غذا می خورد و با دیگران هم غذا می شد. در بسیارى از احادیث آمده است که آن‌حضرت از آنچه دردرون ضمایر مردم مى‌گذشته و یا رویدادهایى که در آینده براى آنها پیش‌ مى‌آمده، مطّلع بوده و از آنها خبر مى‌داده است.

این احادیث رساننده این‌ مفهوم است که‌ این امامان بزرگوار از راه الهام یا به وسیله پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به خداى سبحان مرتبط بوده‌اند و از این طریق، به گونه مستقیم، از منبع علم و معرفت سیراب‌ مى‌شدند؛ در حالى که سایر مردم مثلاً از راه حواس و تجارب به علم ‌و دانش نایل مى‌آیند.

در اینجا مواردی از جود و احسان حضرتش را به نظاره می‌ نشینیم:

    علی بن مهزیار می‌گوید که دیدم حضرت امام جواد (علیه‌السلام) نماز واجب و غیر واجب خود را در یک قبای خز طارونی به جای آورد و به من هم قبای خز دیگری بخشید و فرمود: «این لباس را هنگام نماز پوشیده‌ام» سپس به من فرمود: «ای علی! این لباسِ اهدایی را هنگام نماز خواندن بپوش.»[۳۱]

    «محمد بن سهل بن الیسع قمی» از افرادی است که به افتخار دریافت لباس متبرک از امام نهم (علیه‌السلام) نائل آمده است. او در این باره می‌گوید که من در شهر مکه، مجاور بودم. از آنجا به مدینه آمدم و به حضور حضرت جواد (علیه‌السلام) رسیدم. در نظر داشتم که از آن امام عالیقدر درخواست کنم که به من لباسی به عنوان تبرک عنایت کند؛ اما فرصت نشد و از محضرش خداحافظی کردم… و از شهر مدینه منوره بیرون آمدم.

در همین موقع که به راه افتاده بودم، پیکی از راه رسید. او لباسی را به همراه داشت که در بقچه‌ای پیچیده بود و از اهل کاروان درباره «محمد بن سهل قمی» می‌پرسید تا این که به من رسید و من را شناخت. به من گفت: «مولای تو امام جواد (علیه‌السلام) این لباس را برایت هدیه فرستاده است. لباس‌های اعطایی امام (علیه‌السلام) دو لباس نرم و نازک بود. احمد بن محمد گفته است: «محمد بن سهل قمی» از دنیا رفت. من او را غسل دادم و در آن دو لباس اهدایی امام (علیه‌السلام) او را کفن کردم.[۳۲]

میراث علمی امام جواد (علیه‌‌السلام)

کوتاه بودن عمر آن حضرت، سبب شد تا زمینۀ بسط روابط با شیعیانش کمتر به وجود آید. در عین حال، علاوه بر مطالبى که دربارۀ اصحاب و یا کتب آنها از امام جواد (علیه‌السلام) روایت شده، بیش از دویست و بیست حدیث پیرامون مسائل مختلف اسلامى از آن حضرت در دسترس ما قرار دارد. طبیعى چنان است که در شرایط سیاسى آن روز، نامه‌هاى زیادى از دست رفته باشد. نیز گفتنى است که تعداد یکصد و بیست نفر، احادیث صادره از آن حضرت را روایت کرده‌اند. شیخ طوسى یکصد و سیزده تن از راویان حدیث امام جواد (علیه‌السلام) را برشمرده است. از این مقدار حدیث که از آن امام نقل شده، مى‌توان به عظمت علمى و احاطه او بر مسائل فقهى، تفسیرى و عقیدتى و نیز دعا و مناجات پى برد، چنان که در لابلاى کلمات قصار، زیبایى که از آن حضرت بر جاى مانده، کمالات اخلاقى وى بخوبى نمودار است.[۳۳]

چند نمونه از احادیث امام جواد(علیه‌‌السلام)

    «الْمُؤمِنُ یَحْتاجُ إلى ثَلاثِ خِصالٍ: تَوْفیقٍ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ واعِظٍ مِنْ نَفْسِهِ، وَقَبُولٍ مِمَّنْ یَنْصَحُه»[۳۴]؛ مؤ من در هر حال نیازمند به سه خصلت است: توفیق از طرف خداوند متعال، واعظى از درون خود و قبول و پذیرش نصیحت کسى که او را نصیحت نماید.

    «إ یّاکَ وَ مُص احَبَهُالشَّریرِ، فَإ نَّهُ کَالسَّیْفِ الْمَسْلُولِ، یَحْسُنُ مَنْظَرُهُ وَ یَقْبَحُ اثَرُهُ»؛ مواظب باش از مصاحبت و دوستى با افراد شرور، چون که او همانند شمشیرى زهرآلود، برّاق است که ظاهرش زیبا و اثراتش زشت و خطرناک خواهد بود.[۳۵]

    «عِزُّالْمُؤْمِنِ غِناه عَنِ النّاسِ»؛ عزّت و شخصیّت مؤ من در بى نیازى و طمع نداشتن به مال و زندگى دیگران است.[۳۶]

    «موت الاْ نْسانِ بِالذُّنُوبِ اءکْثَرُ مِنْ مَوْتِهِ بِالاْ جَلِ وَ حَیاتُهُ بِالْبِرِّ اءکْثَرُ مِنْ حَیاتِهِ بِالْعُمْرِ»؛ فرارسیدن مرگ انسان ها، به جهت معصیت و گناه، بیشتر است تا مرگ طبیعى و عادى، همچنین حیات و زندگى لذّت بخش به وسیله نیکى و احسان به دیگران بیشتر و بهتر است از عمر بى نتیجه.[۳۷]

    «خَفْضُ الْجَناحِ زینَهُالْعِلْمِ، وَ حُسْنُ الاْ دَبِ زینَهُالْعَقْلِ، وَبَسْطُ الْوَجْهِ زینَهُالْحِلْمِ»؛ تواضع و فروتنى زینت بخش علم و دانش است، اءدب داشتن و اخلاق نیک زینت بخش عقل مى باشد، خوش روئى با افراد زینت بخش حلم و بردبارى است.[۳۸]

    «مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الْمَوارِدَ اءعْیَتْهُ الْمَصادِرُ»؛ هر کس موقعیّت شناس نباشد جریانات، او را مى رباید و هلاک خواهد شد.[۳۹]

پی نوشت:

  1. جلاء العیون، علامه مجلسی ، قم: سرور، ۱۳۸۲، ص۹۵۹
  2. الکافى، ج ۱، ص ۴۹۲؛ الارشاد، ص ۲۹۷؛ التهذیب، ج ۶، ص ۹۰
  3. زندگانى حضرت جواد و عسکریین(ع)، ترجمه بحار النوار ،ص ۱۳
  4. حیات فکرى و سیاسى ائمه، جعفریان ،ص: ۴۷۱
  5. شیخ مفید، الاًّرشاد، قم مکتبْ بصیرتى، ص ۳۱۹ – طبرسى، اعلام الورى، الطبعْ الثالثْ، المکتبْ الاًّسلامیْ، ص‌۳۴۷ – فتّال نیشابورى، روضْ الواعظین، الطبعْ الأولى، بیروت، مؤسسْ الأعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۶ ق.، ص ۲۶۱ – کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبْ الصدوق، ۱۳۸۱ ق.، ج‌۱، ص‌۳۲۱ – على بن عیسى الاًّربلى، کشف الغمّْ، تبریز، مکتبْ بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ق.، ج‌۳، ص‌۱۴۳
  6. حیات فکرى و سیاسى ائمه، جعفریان ،ص ۴۷۳
  7. انوارالبهیه ص ۱۲۴.
  8. حیات فکرى و سیاسى ائمه، جعفریان ،ص ۴۷۲
  9. دلائل الامامه، ص ۲۰۴
  10. فرق الشیعه، ص ۸۸؛ المقالات و الفرق، ص ۹۵
  11. روضه الواعظین، ص ۲۰۳
  12. الکافى، ج ۱، ص ۳۸۳
  13. فرق الشیعه، ص ۹۰؛ المقالات و الفرق، صص ۹۴- ۹۵
  14. حیات فکرى و سیاسى ائمه، جعفریان ،ص ۴۷۵
  15. سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی
  16. الحیاه السیاسیه للامام الجواد (علیه‌السلام)، ص ۶۵؛ این روایتى است که عده‌اى به نقل آن پرداخته‌اند؛ ولى آنچه بیشتر نقل شده و بعد تذکر خواهیم داد همان نقل طبرى و… است مبنى بر این که امام جواد (علیه‌السلام) در سال ۲۱۵ به بغداد آمده است‌
  17. التوحید، ص ١٠١؛ التهذیب، ج ٣، ص ٢٨٣
  18. ن لا یحضره الفقیه، ج ١، ص ٣٧٩
  19. غاشیه (٨٨): ٢ و ٣
  20. جال کشى، ص ٣٩١؛ مسند الامام جواد (علیه‌السلام)، ص ١۵٠
  21. رجال الکشى، ص ۴۴۴
  22. رجال الکشى، ص ۴۴۴
  23. رجال النجاشى، ص ١٧٧
  24. مسند الامام الجواد (علیه‌السلام)، ص ٣١۶
  25. الفهرست، ابن ندیم، ص ٢٧۶
  26. رجال کشى ص ۵۰۲ و ص ۵۹۵
  27. رجال کشى، ص ۵٠٨
  28. مسند الامام الجواد (علیه‌السلام)، ص ٢۵٢ به نقل از جامع الرواه
  29. فروع کافى، ج ۵، ص.۱۱۱
  30. سوگنامه آل محمد صلى الله علیه و آله و سلم ص ۱۳۲
  31. من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، نشر جامعه مدرّسین، ج ۱، ص ۲۶۲ و وسائل الشیعه، ج ۴، ص ۳۵۹.
  32. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۴۴ و فتح الابواب، علامه مجلسی، بیروت، مؤسسه الوفا، ۱۴۰۴ ق، ص ۲۴۳.
  33. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه،رسول جعفریان،ص ۴۸۹
  34. بحارالا نوار، ج ۷۲، ص ۶۵، ح ۳.
  35. اعلام الدّین، ص ۳۰۹.
  36. بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۱۰۹، ح ۱۲.
  37. کشف الغمّه، ج ۲، ص ۳۵۰.
  38. همان، ج ۲، ص ۳۴۷.
  39. علام الدّین، ص ۳۰۹.

 منبع: دانشنامه اسلامی موسسه تحقیقانی و نشر معارف اهل بیت (علیهم‌السلام)

فرقه واقفیه

اشاره:

عنوان واقفیه در کتاب‏‌های رجال، تاریخ و نیز در شرح حال اشخاصی با چنین گرایش‌های مذهبی و یا در ذکر مذاهب و فرق شیعه بارها تکرار شده و به کسانی گفته شده است که در دوره‏‌های مختلف بر امامت امامان شیعه توقف کرده بودند، از جمله برخی از پیروان سبائیه، کیسانیه و ناووسیه.

شیخ صدوق در کتاب کمال الدین و تمام النعمه به هنگام نقل مناظره میان ابن قبه و ابی زید علوی، عناوین «‌الواقفه علی امیرالمؤمنین‌» و «‌الواقفه علی موسی(ع)‌» و «‌الواقفه علی ابی عبداللَّه‌» را به کار برده است.[۱] و باز در جای دیگر همین کتاب از «‌الواقفه علی الحسن بن علی بن محمّد‌» یاد می‌کند که عقیده داشتند امام حسن عسکری(ع) غایب شده و او همان مهدی قائم است.[۲] نوبختی ضمن اشاره به وجود توقف‌کنندگانی – واقفیانی – برای هر یک از امامان، تأکید می‌کند که واقفیه به طور مطلق عنوان خاصّ کسانی است که بر امامت امام موسی بن جعفر(ع) توقف کرده‌اند. او می‌‏گوید: «‌هر یک از ایشان ـ امامان ـ که درگذشت، واقفی‌ه‏ایی داشت که بر امامت او توقف کردند، ولی این لقب، خاصّ اصحاب موسی بن جعفر(ع) است ».[۳]

گونه‌های توقف

محققان و نویسندگان متأخر، عمدتاً معتقدند توقف در امامت به دو گونه بوده است:

توقف به معنای عام یعنی توقف گروهی از مردم بر امامت یکی از امامان

توقف به معنای خاص یعنی توقف بر امامت موسی بن جعفر(ع)

وحید بهبهانی، معتقد است که گرچه عنوان واقفیه بر کسانی که بر امامت همه امامان توقف کرده‌اند اطلاق می‌شود، اما هر گاه به طور مطلق و بدون اشاره به امامی خاص بیان شود، مراد از آن، توقف‌کنندگان بر امامت موسی بن جعفر (ع) است.[۴]

واقفی‌گری‏

نخستین اندیشه توقف در اسلام به زمان وفات رسول خدا(ص) بازمی‌‏گردد. زمانی که پیامبر(ص) درگذشت، عمر بن خطاب که بر سر جنازه حضرتش حاضر شده بود بانگ زد: «‌به خدا محمد نمرده است بلکه همچون موسی از میان قومش غائب گردیده و به زودی باز خواهد گشت‌» و پیوسته این سخن را تکرار می‌کرد چنان که مردم گمان کردند عقلش را از دست داده است.[۵]

توقف بر امام علی(ع)

اولین کسی که در میان مسلمانان، واقفی خوانده شده، عبدالله بن سبا بوده است. عبداللَّه بن سبا چنان که اشعری می‌گوید، افکار غلوآمیز و افراطی داشت و امام علی(ع)، او و پیروانش را مجازات کرد.[۶] امّا وقتی خبر شهادت علی‏(ع) را به او دادند بانگ برداشت: «‌دروغ می‌‏گویی ای دشمن خدا، به خدا سوگند اگر مغز سر او را در کاسه‌‏ای نزد من بیاوری و هفتاد نفر عادل بر مرگ او گواهی دهند سخنت را نمی‌‏پذیریم و یقین داریم که او نمرده و کشته نشده و نمی‌‏میرد تا بر تمام زمین مسلط شود‌». سپس همراه اصحابش به در خانه امیرالمؤمنین‏(ع) رفته و از او اجازه ورود خواست و وقتی که اهل خانه اظهار داشتند آن حضرت از دنیا رفته، همان سخنان را تکرار کرد.[۷]

نوبختی همین مطالب را با اندکی اختصار ذکر می‌‏کند.[۸] به نوشته صاحب مقالات الاسلامیین، سبائیه می‌‏پنداشتند علی(ع) نمرده و پیش از قیام باز خواهد گشت و زمین را از عدل و داد پر خواهد کرد. در حقیقت به نوعی رجعت اعتقاد داشته‌اند.[۹]

توقف بر امام باقر(ع)

عده‌ای از شیعیان، پس از وفات امام باقر(ع)، با اعتقاد به اینکه او همان قائم منتظر است، در امامت امام پنجم توقف کردند و در این باب به روایاتی استناد می‌‏کردند.[۱۰] چنانکه شهرستانی نوشته، آنان بر امامت حضرت باقر(ع) توقف کرده و قایل به رجعت وی شدند.[۱۱]

توقف بر امام صادق‏(ع)

گروهی از شیعیان، بر امامت امام صادق(ع) توقف کردند. آنها عقیده داشتند وی زنده است و از دنیا نرفته و نخواهد رفت تا ظاهر گردد و او همان مهدی موعود است. این فرقه همان‏‌هایی هستند که به ناووسیه معروف شدند؛ زیرا رئیس آنها شخصی به نام ناووسی از مردم بصره بود.[۱۲] شیخ مفید درباره اعتقادات آنها توضیح بیشتری می‌دهد و به روایاتی که این گروه به آن استدلال می‌کردند اشاره کرده و آنها را باطل می‌‏شمرد.[۱۳]

توقف بر امام حسن عسکری(ع)

درباره امامان بعد از موسی بن جعفر(ع) هم واقفی‌‏گری گزارش شده است؛ از جمله درباره امام حسن عسکری(ع) که عده‏‌ای قایل به غیبت وی شدند و شیخ صدوق می‌گوید: «‌توقف‌کنندگان بر حسن بن علی بن محمد، ادعا می‌‏کردند که غیبتی بر او واقع شده، زیرا به غیبت ایمان داشتند ولی مصداق و موضوع آن را نمی‌دانستند و معتقد بودند که وی همان مهدی قائم است.»[۱۴] نوبختی می‌‏گوید: «‌اصحاب وی ـ امام عسکری(ع) ـ بعد از او به ۱۴ فرقه تقسیم شدند؛ یک فرقه گفتند: حسن بن علی نمرده و زنده است، بلکه غایب شده و او همان قائم است که نمی‌میرد، چون فرزندی ندارد و زمین هم از وجود امام و حجت خدا خالی نمی‌‏شود. آنان بسیاری از اقوال واقفیه موسی بن جعفر را می‌گفتند و چون از آنها می‌پرسیدند چه فرقی میان شما و واقفیه است، می‌‏گفتند آنها در توقف بر موسی بن جعفر اشتباه کردند، زیرا او به هنگام وفاتش فرزندی داشت که به او وصیت کرد: «‌یعنی امام رضا(ع)…‌». گروه‌‏های دیگری هم از واقفیه امام عسکری قایل به رجعت وی شدند.[۱۵]

توقف بر فرزندان ائمه‏(ع)

علاوه بر توقف‌کنندگان بر ائمه(ع)، فرقه‌‏های دیگری بر امامت یکی از فرزندان ائمه توقف کردند. نخستین گروه از این واقفیان، کیسانیه بودند که قایل به امامت محمد بن حنفیه و مهدویت و قائمیت او شدند. گروهی از آنها پس از درگذشت محمد بن حنفیه، بر امامت او توقف کرده و بر این باور بودند که او غائب شده و به زودی خروج خواهد کرد.[۱۶] گروهی از همین کیسانیه که پیروان شخصی به نام ابن کرب بودند به نام کربیه معروف شدند.[۱۷]

گروهی دیگر از قائلین به امامت محمد حنفیه، امامت پسرش ابوهاشم را پذیرفتند و پس از مرگ او به گروه‏‌های مختلف تقسیم شدند که یک گروه بر امامت ابوهاشم توقف کرده و قایل به مهدویت، قائمیت و رجعت وی شدند.[۱۸] فرقه دیگری از کیسانیه بر امامت و مهدویت عبداللَّه بن معاویه ـ بن عبداللَّه بن جعفر ـ توقف کردند. آنها می‌‏گفتند او زنده و در کوهی در اصفهان مقیم است، وی همان مهدی است که زمین را از عدل و داد پر خواهد کرد.[۱۹]

از مهم‏ترین فرقه‌‏های توقف‌کننده، گروهی از زیدیه بودند که بر امامت محمد بن عبداللَّه بن حسن معروف به نفس زکیه توقف کردند و او را امام زنده و غایب می‌‏دانستند.[۲۰] علاوه بر این‏ها گروهی از شیعیان نیز پس از درگذشت امام باقر(ع)، به این عقیده گرویدند؛ از آن جمله اصحاب مغیره بن سعید بودند که قایل به امامت محمد نفس زکیه شدند و چون او کشته شد بر امامتش توقف کردند.[۲۱]

اسماعیلیه، فرقه‏‌ای که قایل به امامت اسماعیل پسر امام صادق‏(ع) بودند، به دو گروه تقسیم شدند؛ گروهی امامت محمد پسر اسماعیل را پذیرفتند، امّا گروه دیگر بر امامت اسماعیل توقف کرده و قایل به مهدویت او شدند. آنها عقیده داشتند اسماعیل نمرده بود، بلکه پدرش امام صادق(ع) وی را از دیدگان مردم غایب ساخت تا گزندی به وی نرسد. و او زنده خواهد ماند تا روزی که بر همه زمین تسلط یابد. این گروه اسماعیلیه خالصه هستند.[۲۲] اما از پیروان محمد بن اسماعیل نیز گروهی قایل به مهدویت وی شدند و بر امامت او توقف کردند.[۲۳]

توقف بر امامت دیگران

پدیده توقف در میان فرقه‏‌های غیر شیعی هم وجود داشت، از جمله گروهی از اصحاب ابومسلم خراسانی بودند که به امامت او ایمان داشتند و ادعا می‌کردند او نمرده و زنده است.[۲۴] از پیروان عباسیان نیز گروهی به نام راوندیه بودند که اعتقاداتی مشابه گروه مذکور داشتند که به تدریج مدعی نبوت و الوهیت ابو مسلم شدند و منصور خلیفه عباسی عده ‏ای از آنان را کشت.[۲۵]

واقفیه پس از شهادت امام کاظم(ع) ‏

پس از شهادت حضرت موسی بن جعفر(ع) امام هفتم شیعیان، با توجه به شرایط و موقعیت خاصّ حاکم بر این دوره، شیعیان و اصحاب آن حضرت در مسئله امامت و جانشینی ایشان به دو دسته تقسیم شدند:

یک گروه که بخش اعظم شیعیان را شامل می‌‏شد با توجه به وصیت امام(ع) و دلایل و شواهد کافی، امامت فرزند ایشان، علی بن موسی الرضا(ع) را پذیرفتند و وی را به عنوان امام هشتم تأیید نمودند. این دسته که بزرگان اصحاب امام کاظم(ع) را هم شامل می‌شد به نام قطعیه مشهور شدند.[۲۶]

امّا گروه دیگری از اصحاب امام هفتم‏(ع) بنا به دلایلی، از اعتراف به امامت علی بن موسی الرضا(ع) و یا هر کس دیگری سرباز زده و در امامت حضرت موسی بن جعفر(ع) توقف کردند. آنان اظهار می‌داشتند که موسی بن جعفر(ع) آخرین امام است و کسی را به امامت تعیین نکرده و یا دست‏کم ما از آن آگاه نیستیم. این گروه که به سبب طرح عقاید مختلفی به چند شاخه قابل تقسیم هستند واقفیه ـ واقفه ـ نامیده شدند. این عنوان گرچه بر فرقه ‏های دیگری با عقاید مشابه ایشان اطلاق شده ولی به نظر می‌رسد با توجه به گسترش کار ایشان و تداوم آن تا مدت قریب به یک قرن به عنوان مطلق واقفیه ـ هر‌گاه بدون قیدی خاص ذکر شده ـ اختصاص به این فرقه ـ یعنی واقفیه موسی بن جعفر(ع) ـ داشته است.

نام دیگر واقفیه

واقفیان با نام ممطوره هم شناخته می‌‏شوند. این عنوان در اصل از ترکیب اضافی کلاب ممطوره ـ سگان باران خورده ـ گرفته شده است که حاکی از پلیدی و پستی سران این طایفه است. سبب نامیده شدن آنها به این لقب، این است که در مناظره ‏ای بین سران واقفیه و برخی از بزرگان شیعه همچون علی بن اسماعیل میثمی و یونس بن عبدالرحمن ، زمانی که بحث میان آنها بالا گرفت و واقفیان از پذیرش دلایل و براهین علماء شیعه سرباز زدند علی بن اسماعیل میثمی خطاب به آنها گفت: «‌شما هم چون سگان باران خورده (کلاب ممطوره) هستید ».[۲۷] از این رو در بین شیعیان قطعیه این گروه به نام ممطوره شهرت یافتند امّا عنوان واقفیه بر آن چیرگی یافت و شهرت آنان به این نام بیشتر گردید.

اقوال طوایف مختلف واقفیه

معتقدین به رجعت‏

با شهادت موسی بن جعفر(ع) به جز شیعیان قطعیه که به درگذشت آن حضرت یقین داشتند و به امامت علی بن موسی الرضا(ع) اعتراف کردند، گروهی از واقفیان هم درگذشت امام هفتم‏(ع) را پذیرفتند ولی چون عقیده داشتند وی همان قیام کننده اهل بیت (قائم آل محمد) است؛ لذا اظهار داشتند که او رجعتی خواهد داشت و در آن علیه ظلم و ستم قیام خواهد کرد. این گروه خود، به دو دسته تقسیم می‏شوند:

گروهی معتقد بودند امام هفتم‏(ع) به شهادت رسیده و از دنیا رفته است ولی او همان مهدی قائم امت است و چون وقت قیام او فرا برسد رجعت خواهد کرد و زمین را که از ظلم و جور پر گردیده از عدل و داد سرشار سازد. آنان به این سخن منسوب به امام صادق‏(ع) که درباره وی فرموده بود: او شباهتی به عیسی بن مریم دارد و به دست بنی ‏عباس کشته خواهد شد، [۲۸] استدلال می‌کردند.

امّا گروه دیگری از این واقفیان شهادت آن حضرت را انکار می‌‏کردند و عقیده داشتند او به مرگ خود درگذشته و خداوند وی را به آسمان‏ها برده است و به هنگام قیامش او را به زمین فرود خواهد آورد.[۲۹] بدین ترتیب در کیفیت وفات و رجعت آن حضرت با گروه نخست اختلاف داشتند.

معتقدین به غیبت‏

گروه دیگری از واقفیان از همان ابتدا و زمان شهادت موسی بن جعفر(ع) مسأله وفات آن حضرت را انکار کردند و اظهار داشتند وی از دنیا نرفته و زنده است. این گروه نیز در بین خود درباره چگونگی غیبت و مسأله امامت شیعیان دچار اختلاف شدند.

یک گروه می‌گفتند موسی بن جعفر(ع) زنده است، از دنیا نرفته و نخواهد رفت تا این که همه شرق و غرب زمین را تحت سیطره خود درآورد و عدل و داد را بر آنها حکمفرما سازد و او همان مهدی و قائم آل محمد است. آنان می‌‏پنداشتند که حضرت مخفیانه، به گونه‏‌ای که کسی وی را ندید از زندان خارج گردید و سپس از دیدگان مردم غائب گشته و پنهان شد امّا سلطان و درباریان ادعا کردند که او در گذشته و مردم را به توهم انداختند. آنها در این باره به روایتی از امام صادق‏(ع) استناد می‌‏کردند که فرموده بود: او مهدی قائم امت است و حتی اگر سر بریده‌‏اش را از فراز کوه به پائین بیاندازند نباید باور کرد زیرا او قیام کننده اهل بیت است.[۳۰]

گروه دیگری از همین دسته که وفات امام هفتم‏(ع) را انکار کردند عقیده داشتند که وی حتی زندانی هم نشد بلکه در همان ایام غائب گردید و هم اکنون زنده است و مهدی موعود و قائم آل محمد اوست. به عقیده آنان موسی بن جعفر(ع) به هنگام غیبتش یکی از اصحابش به نام محمد بن بشیر را جانشین خود در کارهایش قرار داد و او را وصی خود نموده و انگشتریش را به وی بخشید و آن چه را مردم بدان احتیاج پیدا می‌‏کنند به محمّد بن بشیر آموخت و کارها را به او واگذار کرد. محمد بن بشیر هم به جای خود در هنگام مرگش، پسرش سمیع بن محمد را معرفی کرد و او پیشوای مردم بود و سپس هر کس را که سمیع معرفی کند پیشوا خواهد بود و این وضعیت هم‏چنان ادامه خواهد داشت تا موسی بن جعفر(ع) ظهور نماید و قیام کند.[۳۱] این گروه که پیروان عقاید محمد بن بشیر بودند به نام بشیریه هم شناخته می‏شوند.[۳۲]

لا ادریون‏

گروه سوم آراءِ معتدل‏ تری ارائه دادند، آنان اظهار می‌‏داشتند با توجه به اخبار بسیار درباره اینکه موسی بن جعفر(ع) مهدی و قائم است و نمی‌‏توانیم آنها را تکذیب کنیم از یک سو، و از سوی دیگر اخباری که درباره درگذشت پدر و نیاکان آن حضرت یعنی امامان قبلی به دست رسیده و همگی تائیدی بر صحّت خبر وفات موسی بن جعفر(ع) می‌باشند و اینها را هم نمی‌‏توانیم تکذیب کنیم، از این رو نمی‌دانیم که آیا وی از دنیا رفته یا زنده است و نمی‌‏توانیم بر هیچ یک تأکید کنیم و نمی‌توانیم از امامت او هم فراتر برویم پس بر این امر توقف می‌کنیم تا در زمان قیام او این امر برای ما آشکار شود.[۳۳] به نظر می‌رسد که این گروه واقع ‏بینانه ‏تر با مسئله برخورد کرده ‏اند. ولی باید توجه داشت که استناد ایشان به روایت وارده درباره قائمیت امام هفتم‏(ع) با طیف وسیعی از روایات صحیح و متواتر در باب مهدویت در تعارض است، بنابراین استدلال آنان را باطل می‌‏سازد. این گروه به سبب این که در این مسأله اظهار بی‌اطلاعی می‌‏کردند و می‌گفتند: «‌ما نمی‌دانیم‌» (لا ندری) به فرقه «‌لا ادریون‌» معروف شدند.[۳۴]

معتقدین به غیبت پس از رجعت‏

گروه چهارم عقیده‏‌ای متفاوت ‏تر از بقیه اظهار داشتند آنها ضمن این که پذیرفته بودند امام هفتم‏(ع) از دنیا رفته است، به غیبت او هم ایمان داشتند. به عقیده آنان موسی بن جعفر(ع) که همان مهدی قائم است از دنیا رفته اما امامت نصیب و بهره کس دیگری نیست تا زمانی که رجعت کند و آن‌گاه ظاهر گشته و قیام خواهد کرد. آنان می‌‏پنداشتند وی پس از وفاتش رجعت کرد ـ به دنیا بازگشت ـ امّا در مکانی پنهانی به سر می‌‏برد (غیبت) و اصحابش با وی دیدار می‌کنند و او را می‌بینند و او به آنان دستورات لازم را می‌دهد. آنان نیز در این باره به روایاتی استناد می‌کردند مبنی بر اینکه او قائم نامیده شده زیرا پس از وفاتش قیام می‌کند.[۳۵]

بدین ترتیب واقفیان[۳۶] با نشر این اقوال و آراء بر انگیزه‏‌های خود در واقفی‏ گری سرپوش نهادند به طوری که حرکت واقفیه مدت حدود یک قرن دوام یافت و البته بسیاری از آراء و اقوال مذکور در طی این مدت و نزد سران و هواداران واقفیه به عنوان دلایل و براهینی بر صحّت مذهبشان طرح و ارائه گردید.

علل و عوامل پیدایش واقفیه‏

فقیهان و عالمان شیعه، علل و عوامل مختلفی برای چگونگی پیدایش واقفیه برشمرده‌اند؛ از جمله عوامل مادی و معنوی. پاره‌ای از این تحلیل‌ها عبارتند از:

عوامل مادی‏

شیخ طوسی، علت توقف در امامت موسی بن جعفر(ع) را فریفته شدن به اموال و ثروت‏‌های فراوانی دانسته است که در نزد آنان جمع شده بود. چنانکه شیخ طوسی در الغیبه نوشته، اولین کسانی که بر امامت امام هفتم شیعیان توقف کردند، علی بن ابی حمزه بطائنی، زیاد بن مروان قندی و عثمان بن عیسی رواسی بوده‌اند که «در مال دنیا طمع کردند و به حطام آن دل بستند».[۳۷]

این افراد که شیخ طوسی آنها را پایه‌‏گذاران واقفیه دانسته است، از وکیلان امام هفتم‏(ع) بودند که شیعیان واجبات مالی خود را به آنها تحویل می‌داده‌اند تا به دست امام‏(ع) برسد، اما با درگذشت امام‏(ع) آنها این اموال را نزد خود نگه داشتند و از تحویل آن به جانشین امام کاظم‏(ع) خودداری کردند.

به گفته یونس بن عبدالرحمن، پس از درگذشت امام کاظم (ع)، همه وکلای او، اموال زیادی در اختیار داشتند و به همین دلیل در امامت امام هفتم توقف کرده و از پذیرش امامت امام رضا (ع) امتناع کردند. بر اساس گزارش‌های تاریخی، زیاد بن مروان قندی هشتاد هزار دینار، و علی بن ابی حمزه بطائنی سی هزار دینار از واجبات مالی مردم را نزد خود داشته‌اند.»[۳۸] این دو نفر از وکیلان امام هفتم در عراق بودند. عثمان بن عیسی رواسی، وکیل امام در مصر بود که به گفته احمد بن حمّاد اموال فراوانی نزد او بود.[۳۹] این‏ها اموالی بودند که در طی مدت طولانی زندانی بودن امام هفتم و عدم دسترسی وکیلان به وی، در نزد آنها جمع شده بود[۴۰] و نتوانسته بودند آنها را به امام‏(ع) تحویل دهند. پس از درگذشت امام موسی کاظم، دلبستگی به اموال مذکور، موجب شد وکلای امام وفات وی را انکار کنند و ادعا کنند که او زنده است تا بدین طریق اموال را برای خود نگه دارند.[۴۱] کشی در شرح حال منصور بن یونس یکی دیگر از وکیلان امام‏(ع)، می‌‏گوید: «‌منصور بن یونس بزرج، نصّ بر امامت رضا(ع) را انکار کرد؛ به سبب اموالی که در نزد او بود ».[۴۲]

شبهات عقیدتی

شبهه‏‌های اعتقادی که‌گاه در اثر القاء اندیشه‏‌های نو پدید و‌گاه به سبب برداشت‏‌های نادرست از برخی مبانی و مصادر عقیدتی پدید می‌آمدند در شکل‏ گیری و زمینه‏ سازی حرکت واقفیه مؤثر بودند. از مهم‏ترین این شبهات می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

مسئله سن امام‏

مسأله سن امام به ویژه پس از امام رضا(ع) موجب پیدایش شبهاتی در بین شیعیان گردید، زیرا در این دوران به خصوص، امامان در سنین کم و‌گاه در سن خردسالی به امامت می‌‏رسیدند و این امر موجب شک و تردیدهائی درباره امامت ایشان می‌شد. این امر به ویژه پس از درگذشت امام رضا(ع) بسیار مسئله ‏ساز گردید و یکی از عوامل رویکرد گروهی از شیعیان به‌اندیشه واقفیه گردید. آن چه موجب تشدید بیشتر این مشکل می‌شود این بود که عده زیادی از اصحاب امام رضا(ع) بزرگان و ریش‏ سفیدانی بودند که زمان امام هفتم و‌گاه دوران امام صادق(ع) را هم درک کرده بودند و اینک پذیرش امامت فرزند امام رضا(ع) را که در سن هفت سالگی بود برایشان دشوار می‌نمود. برخی از اصحاب بزرگ امام هشتم(ع) در مسأله امامت حضرت جواد(ع) به شک و تردید گرفتار شدند.[۴۳] به هر حال این مسأله موجب رویکرد عده‏‌ای از شیعیان، پس از وفات امام هشتم(ع) به واقفیه گردید. آنان با اشاره به سن کم حضرت جواد(ع) امامت وی را رد کردند و سپس امامت حضرت رضا(ع) را با استناد به این که جانشین و فرزند بالغی نداشته، انکار نمودند و به اعتقاد واقفیه بازگشته و بر امامت موسی بن جعفر(ع) توقف کردند. آنها این طور استدلال می‌کردند که جایز نیست کودکی نابالغ امام باشد و اظهار می‌داشتند اگر جایز باشد که خداوند به اطاعت از امام نابالغ فرمان دهد پس جایز است که کودک نابالغ هم مکلف باشد و همان طور که عاقلانه نیست کودک نابالغ مکلف باشد جایز نیست که کودک نابالغ امام گردد و امام باید فردی بالغ باشد.[۴۴] بدین ترتیب گروهی از شیعیان سال‏‌ها پس از درگذشت امام موسی بن جعفر(ع) بر امامت آن حضرت توقف کردند. البته شبهه سن امام پیش از درگذشت امام رضا(ع) نیز در میان اصحاب ایشان مطرح بود و امام به سؤالات ایشان در این باب پاسخ می‌گفت.[۴۵] با این حال، این امر مانع از گرایش افرادی به واقفیه نگردید.

مسأله غسل امام‏

یکی از دلایل قطعی در نزد برخی از واقفیان روایاتی بود که اظهار می‌‏داشتند امام معصوم را پس از وفاتش فقط امام معصوم دیگر غسل می‌‏دهد. از این رو چون موسی بن جعفر(ع) سال‏‌ها در زندان بود و به هنگام وفاتش حضرت رضا(ع) حضور نداشت تا جنازه وی را غسل دهد پس علی بن موسی‏(ع) نمی‌تواند امام معصوم و جانشین موسی بن جعفر(ع) باشد. روایاتی به این مضمون «‌انّ الامام لا یغسله الّا الامام‌» به طور متعددی در منابع روایی ذکر شده‌اند.[۴۶] شیخ صدوق برخی از این اخبار را در کتاب عیون اخبار الرضا به نقل از امام هشتم آورده و سپس درباره بطلان عقیده و استدلال واقفیه می‌گوید:

«‌این اخبار را در این کتاب به منظور ردّ عقیده واقفیه موسی بن جعفر(ع) آوردم که می‌پندارند او زنده است و امام رضا(ع) و امامان پس از او را انکار می‌‏کنند. صحّت وفات موسی بن جعفر برای ابطال عقیده ایشان کافی است. آنها درباره این روایات سخنانی دارند و می‌‏گویند امام صادق(ع) فرموده امام را جز امام غسل نمی‌‏دهد، و اگر علی بن موسی الرضا(ع) امام بود باید او بدن موسی بن جعفر را غسل می‌‏داد. البته در این که کس دیگری بدن موسی بن جعفر را غسل داد دلیل و حجتی برای آنها وجود ندارد، زیرا امام صادق‏(ع) نهی کرده است که بدن امام را کسی جز امام بعدی غسل ندهد و اگر شخص دیگری در غسل امام متوفی دخالت کرد امامت امام بعدی باطل نمی‌شود و آن حضرت نفرموده: امام نیست مگر کسی که جنازه امام قبلی را غسل داده باشد، پس استدلال آنها به این اخبار باطل است. علاوه بر این، در برخی اخبار نقل شده که علی بن موسی بدن پدرش موسی بن جعفر را به گونه ‏ای که بر حاضران پوشیده ماند، غسل داد ».[۴۷]

شیخ صدوق احتمال دیگری را مطرح می‌کند مبنی بر این که روایات مذکور در این باب که از امام صادق‏(ع) نقل شده ‏اند صرفاً در خصوص وفات اسماعیل پسر آن حضرت و برای نشان دادن این که او در مرتبه امامت نبوده، از ایشان صادر شده است.[۴۸]

شیخ مفید هم در این باره گفتاری دارد که در آن اشاره می‌کند روایات وارده در این خصوص ناظر به شرایط عادی و طبیعی است نه در حالت ضروری و اضطرار؛ [۴۹] مانند موقعیت سخت و دشواری که عباسیان بر امام هفتم‏(ع) تحمیل کرده بودند و امکان حضور حضرت رضا(ع) بر بالین پدرش و غسل بدن وی وجود نداشت.

مسأله فرزند امام رضا‏(ع)

از اعتقادات ضروری شیعه این است که امامت با نص الهی از امامی به امام بعد که یکی از فرزندان وی است انتقال می‌‏یابد. این قید آخری از این جهت بود که امامت در دو برادر – به جز امام حسن‏(ع) و امام حسین‏(ع) – جایز نبود. مشکلی که در زمان امام رضا‏(ع) پیش آمد این بود که آن حضرت تا مدت ‏ها فرزندی نداشت این امر بهانه‏‌ای در دست واقفیان شده بود، آنان که در امامت حضرت رضا‏(ع) شک داشتند، به حضرت رضا‏(ع) اعتراض می‌‏کردند که چگونه دعوی امامت می‌کند در حالی که جانشینی ندارد. یکی از سران واقفیه به نام ابن قیاما واسطی در نامه ‏ای خطاب به امام رضا‏(ع) نوشت: «‌چگونه تو امام هستی در حالی که فرزندی نداری؟‌» امام در جواب او نوشت: «‌تو چه خبر داری که من فرزندی ندارم، خداوند شب و روز را به پایان نخواهد برد – کنایه از پایان دنیا است – تا اینکه پسری به من ارزانی دارد که میان حق و باطل جدایی اندازد‌» [۵۰] همین ابن قیاما می‌‏گوید زمانی که ابو جعفر ـ امام جواد‏(ع) ـ به دنیا آمد نزد امام رضا‏(ع) رفت و حضرت به او فرمود: «‌خداوند به من فرزندی بخشید که از من و آل داوود ارث ببرد ».[۵۱]

اعتقاد به قائمیت‏

اعتقاد به ظهور مهدی قائم که براندازنده ظلم و جور از زمین و برپا دارنده عدالت و برابری خواهد بود از اعتقادات اساسی شیعیان و مستند به تأکیدات و تصریحات فراوان رسول خدا(ص) و امامان‏‏(ع) بود. ولی برخی از روایات در برهه‏‌های زمانی خاص دستخوش برداشت ‏هایی می‌گردیدند که در نهایت به ایجاد شبهات فکری و عقیدتی می‌انجامید چنانکه بسیاری از فرق شیعه، به خصوص آنان که در امامت توقف کردند به برخی از همین روایات استناد می‌‏جستند. واقفیه موسی بن جعفر‏(ع) نیز از همین گروه بودند که آگاهانه یا ناآگاهانه برداشت‏ هایی خاص از این روایات و‌گاه نمونه ‏های جعل شده ‏ای از آنها ارائه می‌‏دادند.

یکی از علل اساسی در پیشرفت کار واقفیه و گسترش ادعای ایشان وجود روایاتی بود که به گونه‏‌ای با آراء ایشان هم‏ خوانی داشتند و یا سران واقفیه آنها را به گونه‏‌ای تفسیر می‌‏کردند که ادعاهای ایشان را موجه جلوه دهند. برخی از این روایات را سران واقفیه در استدلال ‏های خود به کار می‌بردند و حتی در کتاب‏ هایی که برخی از ایشان برای اثبات عقایدشان نوشتند آنها را ذکر کردند، از آن جمله در کتاب نصره الواقفه که به قلم یکی از بزرگان واقفیه به نام موسوی نوشته شده بود، روایتی را از یکی از اصحاب امام صادق‏(ع) نقل می‌کند که: «‌وقتی ابوالحسن فرزند امام صادق‏‏(ع) به دنیا آمد هدایایی را نزد امام صادق(ع) بردم او به من فرمود: به خدا سوگند که آن‌ها را به قائم آل محمد هدیه دادی ».[۵۲] چنانکه ملاحظه می‌شود در این روایت تصریح شده که موسی بن جعفر‏(ع) قائم آل محمد است.

شیخ طوسی روایت دیگری از ایشان نقل می‌کند که شخصی نزد امام باقر(ع) آمد و پرسید: آیا شما روایت نمی‌کنید که امیرالمؤمنین‏(ع) بر منبر کوفه می‌گفت اگر از دنیا فقط یک روز باقی مانده باشد خداوند آن را آن قدر طولانی می‏ کند تا مردی را از خاندان من برانگیزاند که دنیا را از قسط و عدل پر سازد هم چنان که از ظلم و جور پر شده باشد؟ امام باقر(ع) فرمود: آری. مرد گفت: آیا او تو هستی؟ امام فرمود: نه، ولی او همنام شکافنده دریاست ».[۵۳] این روایت هم تصریح دارد که موسی بن جعفر ـ که همنام حضرت موسی شکافنده دریاست ـ قائم آل محمّد است.

واقفیه با تمسک به این روایات و باور عمومی شیعیان نسبت به قائمیت، به ترویج آراء و عقایدشان پرداختند. آنها عده زیادی از شیعیان را با خود همراه کردند و به تدریج به اهدافشان شکل و رنگ عقیدتی دادند و همین موجب دوام و استمرار این حرکت و عقاید آنان در طی حدود یک قرن گردید و اندیشمندان بزرگی در میانشان ظهور کردند و کتاب ‏های چندی در باب مذهب خود نوشتند. پاره‏‌ای از این روایات ساخته سران واقفیه بود که از تعارض آنها با روایات صحیح و اصول و مبانی تشیع می‌‏توان به جعلی بودن آنها پی برد و امام رضا‏(ع) نیز با شدت با این دسته روایات برخورد می‌کرد.[۵۴] دسته دیگری از این روایات نیز آگاهانه یا ناآگاهانه مورد تحریف واقع شده بودند و یا برداشت‏‌های دیگری از آنها می‌شد، که امام‏‏(ع) در مقابل این روایات به تصحیح و تنقیح آنها می‌پرداخت.[۵۵]

انتظار ظهور مهدی (عج) ‏

شیعیان در طی سالیان متمادی متحمل سختی ‏ها و مصائب زیادی از جانب حاکمان و خلفاء شده بودند و با توجه به بشارت‏‌ها و نویدهای امامان‏(ع) نسبت به ظهور مهدی موعود که بساط ظلم و ستم را برمی ‏اندازد، پیوسته در انتظار ظهور این منجی الهی بودند. امّا‌گاه همین انتظار و آرزوی برگرفته از عقاید پاک و خالص منجر به ظهور دسته‏‌ها و گروه‏ هایی از شیعیان می‌شد.

در همین راستا روایات بسیاری هم از ائمه‏(ع) نقل شده بود که به انتظار ظهور و قیام قائم فرا می‌خواندند و شیعیان را بر این امر تحریض می‌‏نمودند[۵۶] امّا در این میان‌گاه در تطبیق این روایات بر مصداقشان دچار مشکل می‌شدند و این همان مسأله ‏ای بود که درباره واقفیه رخ داد. دوران سخت امامت حضرت موسی بن جعفر(ع) که همزمان با خلافت چند تن از خلفاء سختگیر عباسی بود، شیعیان را به شدت خسته و آزرده کرده بود و در آرزوی گشایشی در کارها و ظهور مهدی موعود بودند. این وضعیت در کنار وجود احادیث بسیار درباره ظهور مهدی زمینه را برای فعالیت سران واقفیه فراهم ساخته بود، در واقع آنان از این اوضاع بیشترین بهره‏ برداری را کردند.

بدین ترتیب تحت تأثیر این عوامل و انگیزه ‏ها واقفیه شکل گرفت و گسترش یافت و با توجه به موقعیت سخت و دشوار شیعیان و ائمه‏(ع) که تا اواخر سده سوم هجری یعنی دوران غیبت صغری تداوم داشت شاهد مناظراتی میان سران واقفیه و علماء شیعه هستیم که اینک هر دو طایفه قایل به غیبت مهدی(ع) بودند ولی در مصداق آن اختلاف داشتند.

تالیف کتاب هایی در مورد مهدی (عج) از طرف واقفیه

کتاب‏های چندی توسط سران واقفیه برای اثبات آراء و اقوالشان نوشته شد که اگر چه هیچ یک از آنها باقی نمانده است ولی از آنها در منابع قدیمی نام برده شده است، از آن جمله شیخ طوسی از کتاب نصره الواقفه نام برده که به وسیله یکی از سران واقفیه به نام موسوی نوشته شده بود.[۵۷] امّا نکته ‏ای که بیشتر قابل ملاحظه است تالیف کتاب هایی توسط آنها در موضوع غیبت مهدی می‌باشد. در واقع سران واقفیه برای اثبات مدعای خود درباره مهدویت و غیبت موسی بن جعفر(ع) نخست می‌‏بایست این موضوعات را به طور مبنایی و اصولی به اثبات برسانند و سپس در خصوص مصداق آن ـ که به ادعای آنان امام هفتم‏(ع) بود ـ به بحث بپردازند. از این رو برخی از بزرگان این طایفه کتاب‏ هایی در باب غیبت تألیف کردند که زمان تألیف اکثر این کتاب ‏ها به پیش از غیبت امام دوازدهم‏(ع) می‌‏رسید. آنان در این کتاب‏‌ها به طور عمده به ذکر روایات نقل شده از رسول خدا(ص) و ائمه(ع) در خصوص مهدی و قائم آل محمد (عج) پرداخته و سپس آنها را بر امام هفتم‏(ع) تطبیق داده و آن حضرت را همان مهدی و قائم موعود معرفی می‏کردند.

از مهم‏ترین این کتاب‏ها، کتاب الغیبه نوشته حسن بن محمد بن سماعه کوفی است. ابن سماعه یکی از معروف‏‌ترین سران واقفیه بود که تصنیفات خوبی داشته و در فقه نیز فرهیخته بود، وی در سال ۲۶۳ه. درگذشت. او کتاب‏‌های متعددی نوشته بود، از آن جمله همین کتاب است که در موضوع غیبت می‌باشد.[۵۸] نجاشی اخباری درباره عناد او با شیعه و امامان پس از موسی بن جعفر(ع) نقل کرده است.[۵۹] از همین قبیل علی بن حسن طاطری بود که تعقیب شدیدی در مذهب خودش داشت و با شیعیان امامی دشمنی سختی می‌ورزید. او در حمایت از واقفیه کتاب‏‌های بسیاری نوشت، شمار کتاب‏‌های او را که اکثراً در موضوع فقه می‌باشند بیش از سی کتاب دانسته ‏اند، [۶۰] از جمله آنها نیز کتابی به نام الغیبه می‌باشد.[۶۱]

این تألیفات نشان می‌‏دهد که سران واقفیه فعالیت گسترده ‏ای را برای اشاعه مذهب خود شروع کرده بودند با این حال، این حرکت انشعابی بیش از این تداوم نیافت و پس از غیبت صغری امام دوازدهم حضور فعالی از این طایفه مشاهده نمی‌شود اما توجه زیاد علماء بزرگ امامی مانند شیخ صدوق و شیخ مفید و شیخ طوسی به نقد و ردّ اقوال و آراء واقفیه ـ که در مقایسه با برخورد ایشان با اقوال سایر فرق شیعه بخش متنابهی را به خود اختصاص داده است ـ بیانگر اهمیت و حساسیت این جریان در تاریخ تشیع می‌باشد.

  1. پی نوشت:
  2. محمد بن علی بن بابویه الصدوق، کمال الدین و تمام النعمه، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۴۱۶)، ص۱۰۱ – ۱۰۳.
  3. همان، ص۴۰.
  4. حسن بن موسی نوبختی، فرق الشیعه، (نجف، حیدریه، ۱۳۵۵)، ص۸۲.
  5. محمدباقر وحید بهبهانی، فواید الوحید، (قم، مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۴۰۴)، چاپ شده در آخر رجال خاقانی، ص۴۰.
  6. محمد بن علی بن بابویه، صدوق، پیشین، ص۳۰.
  7. سعد بن عبداللَّه اشعری، المقالات والفرق، چاپ سوم، (تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۱)، ص۲۰.
  8. همان.
  9. حسن بن موسی نوبختی، پیشین، ص۲۲.
  10. ابوالحسن اشعری، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، ج۱، (بیروت، بی‌‏نا، ۱۴۰۵)، ص‏۸۵.
  11. عبدالقاهر بن طاهر بغدادی، الفرق بین الفرق، (بیروت، دارالآفاق الجدیده، ۱۹۷۸)، ص۵۹.
  12. محمد بن عبدالکریم شهرستانی، کتاب الملل والنحل، (قاهره، مکتبه انجلوا، ۱۹۵۶)، ص‏۱۴۷.
  13. حسن بن موسی نوبختی، پیشین، ص۶۷.
  14. محمد بن محمد بن نعمان المفید، الفصول المختاره فی العیون والمحاسن، (قم، ستاد کنگره شیخ مفید، ۱۴۱۱)، ص۲۵۰.
  15. محمد بن علی بن بابویه، صدوق، پیشین، ص۴۰.
  16. حسن بن موسی، نوبختی، پیشین، ص۹۶؛ محمد بن عبدالکریم شهرستانی، پیشین، ص۱۵۱.
  17. نوبختی، پیشین، ص۲۸؛ سعد بن عبداللَّه اشعری، پیشین، ص۲۶.
  18. نوبختی، پیشین، ص۲۶ – ۲۷.
  19. نوبختی، پیشین، ص۳۴ و سعد بن عبدالله اشعری، پیشین، همان، ص۴۴.
  20. نوبختی، پیشین، ص۲۵ و سعد بن عبدالله اشعری، پیشین، ص۴۴.
  21. نوبختی، پیشین، ص۶۲.
  22. همان، ص۶۱ – ۶۲.
  23. همان، ص۶۷ – ۶۸.
  24. همان، ص۷۳.
  25. همان، ص۴۷؛ اشعری، پیشین، ۶۹ – ۷۰.
  26. نوبختی، پیشین، ص۵۲ – ۵۳؛ اشعری، پیشین، ص۶۹ – ۷۰.
  27. نوبختی، پیشین، ص۷۹؛ اشعری، پیشین، ص۸۷.
  28. نوبختی، پیشین، ص۸۱؛ اشعری، پیشین، ص۹۱.
  29. نوبختی، پیشین، ص۸۰؛ اشعری، پیشین، ص۹۰.
  30. نوبختی، پیشین، ص۸۱؛ اشعری، پیشین.
  31. نوبختی، پیشین، ص۸۰؛ اشعری، پیشین، ص۸۹.
  32. نوبختی، پیشین، ص۸۲؛ اشعری، پیشین، ص۹۱.
  33. همان.
  34. همان، ص۸۲؛ اشعری، پیشین، ص۹۱.
  35. نوبختی، پیشین.
  36. همان، ص۸۰؛ اشعری، پیشین، ص۹۰.
  37. بغدادی در الفرق بین الفرق ضمن اشاره‏ای به اصل اعتقادی ایشان یعنی زنده بودن موسی بن جعفر(ع) و مهدویت آن حضرت آنان را موسویه می‌خواند. بغدادی، پیشین، ص۴۶.
  38. محمد بن حسن طوسی، الغیبه، پیشین، ص۴۲.
  39. محمد بن علی بن بابویه الصدوق، علل الشرایع، (نجف، مکتبه الحیدریه، بی‌تا)، ص‏۲۳۵.
  40. همان، ص۲۳۶.
  41. فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، (قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۱۷)، ص۳۰۳.
  42. همان.
  43. طوسی، اختیار معرفه الرجال، پیشین، ص۷۶۸.
  44. الناصری، پیشین، ص۸۵.
  45. حسن بن موسی نوبختی، پیشین، ص۹۷؛ محمد بن محمد بن نعمان مفید، پیشین، ص۲۵۶.
  46. علی بن عیسی اربلی، کشف الغمه، ج۲، (قم، اسلامیه، ۱۳۶۴ش)، ص۳۵۳؛ محمد بن یعقوب کلینی، پیشین، ج۲، ص۱۰۶.
  47. محمد بن علی بن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۳، (بیروت، دارالاضواء، ۱۴۱۲)، ص۳۲۴؛ محمد بن یعقوب کلینی، پیشین، ص۲۲۴ – ۲۲۵.
  48. محمد بن علی بن بابویه، عیون اخبار الرضا، (بیروت، الاعلمی، ۱۴۰۴)، ص۱۰۵.
  49. محمد بن علی بن بابویه صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، پیشین، ج۱، ص۷۱.
  50. محمد بن محمد بن نعمان، مفید، پیشین، ص۲۴۹.
  51. محمد بن یعقوب کلینی، پیشین، ج۱، ص۳۲۰ و مفید، الارشاد، پیشین، ص۲۹۸.
  52. محمد بن حسن الصفار، بصایر الدرجات، (قم، کتابخانه مرعشی، ۱۴۰۴)، ص۱۳۸.
  53. محمد بن حسن طوسی، پیشین، ص۳۰
  54. همان، ص۳۳.
  55. محمد بن یعقوب کلینی، پیشین، ج۳، ص۲۱۵.
  56. محمد بن حسن طوسی، اختیار معرفه الرجال، پیشین، ص۷۷۴.
  57. محمد بن علی بن بابویه صدوق، پیشین، ص۲۸۶ و ۶۴۴؛ محمد بن ابراهیم نعمانی، الغیبه، (قم، انوار الهدی، ۱۴۲۲)، ص۱۹۸ و ۲۰۰.
  58. محمد بن حسن طوسی، الغیبه، پیشین، ص۳۰.
  59. محمد بن حسن طوسی، الفهرست، (قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۲۰)، ص۱۳۴.
  60. احمد بن علی نجاشی، پیشین، ص۴۱.
  61. محمد بن حسن طوسی، پیشین، ص۲۷۳.
  62. احمد بن علی نجاشی، پیشین، ص۲۵۵.
  63. منابع:
  64. ابن بابویه الصدوق، محمد بن علی، کمال الدین، (قم، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۴۱۶).
  65. -، علل الشرایع، (نجف، مکتبه الحیدریه، بی‏تا).
  66. -، عیون اخبار الرضا، (بیروت، الاعلمی، ۱۴۰۴).
  67. ابن داوود، تقی الدین، الرجال، (نجف، حیدریه، بی‏تا).
  68. ابن شهر آشوب، محمد بن علی، معالم العلماء، (نجف، حیدریه، ۱۳۸۰).
  69. -، مناقب آل ابی طالب، ج۳، (بیروت، دارالاضواء، ۱۴۱۲).
  70. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج۲، (قم، اسلامیه، ۱۳۶۴).
  71. اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین واختلاف المصلین، ج۱، (بیروت، بی‏نا، ۱۴۰۵).
  72. اشعری، سعد بن عبداللَّه، المقالات والفرق، چاپ سوم، (تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۲).
  73. بغدادی، عبدالقاهر بن طاهر، الفرق بین الفرق، (بیروت، دارالآفاق الجدیده، ۱۹۷۸).
  74. شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل والنحل، (قاهره، مکتبه انجلوا، ۱۹۵۶).
  75. الصفا، محمد بن حسن، بصایر الدرجات، (قم، کتابخانه مرعشی، ۱۴۰۴).
  76. طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری، (قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۱۷).
  77. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، (مشهد، دانشکده الهیات، ۱۳۴۸ش).
  78. -، الغیبه، (قم، مؤسسه المعارف الاسلامیه، ۱۴۱۷).
  79. -، الفهرست، (قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۲۰).
  80. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، (تهران، انتشارات اسلامیه، ۱۳۶۲ش).
  81. المفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، (تهران، اسلامیه ۱۳۷۶).
  82. -، الفصول المختاره فی العیون والمحاسن، (قم، ستاد کنگره شیخ مفید، ۱۴۱۱).
  83. الناصری، ریاض محمد حبیب، الواقفیه دراسه تحلیلیه، ج۱، (مشهد، المؤتمر العالمی للامام الرضا(ع)، ۱۴۰۹).
  84. نجاشی، احمد بن علی، رجال، بی‏جا، (مؤسسه نشر اسلامی، ۱۴۱۸).
  85. نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبه، (قم، انوار المهدی، ۱۴۲۲).
  86. نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، (نجف، حیدریه، ۱۳۵۵).
  87. وحید بهبهانی، محمدباقر، فواید الوحید، چاپ شده در آخر رجال خاقانی، (قم، مکتب الاعلام الاسلامیه، ۱۴۰۴).

فرقه های شیعه

اشاره:

شیعه در لغت، به معنای پیروی از دیگری و محبت ورزیدن به او است. و در اصطلاح شیعه به کسانی گفته می شود که به امامت و خلافت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ معتقدند و بر این عقیده اند که امامت او از طریق نصّ جلی یا خفی ثابت شده است، و امامت حق او و فرزندان او است که به دستور خداوند توسط پیامبر اسلام(ص) معرفی گردیده اند.[۱]  در این نوشته به فرقه های شیعهکه در طول تاریخ پدید امده و بسیاری از آنها از بین رفته اشاره می شود:

 

در کتاب های ملل و نحل برای شیعه فرقه های بسیاری ذکر شده و حتی گفته شده است که حدیث معروف افتراق (هفتاد و سه فرقه) بر فرقه های شیعه منطبق می گردد، ولی باید توجه داشت که اولا: برخی از این فرقه ها از انشعابات شیعه نبوده و دانشمندان شیعه آنها را تکفیر نموده اند.

ثانیا: حقیقت انشعاب در مذهب شیعه این است که در مسئله امامت، که معرّف مکتب تشیع است، اختلافاتی وجود داشته باشد، ولی اختلافات در مسائل اعتقادی دیگر معیار شناخت فرقه های شیعه نیست.

بر این اساس ذکر بسیاری از فرقه ها به عنوان فرقه های شیعه واقع بینانه نیست.

ثالثا: تعداد زیادی از فرقه هایی که در مسئله امامت از آنها یاد شده است، زمان کوتاهی بیش دوام نیاورده و به کلی محو و منقرض گردیده اند.[۲]

بنابراین فرقه های شیعه را به چهار دسته می توان دسته بندی کرد:

الف) فرقه های موجود و زنده.

ب) فرقه هایی که از بین رفته و منقرض شده اند.

ج) فرقه هایی که منسوب به شیعه هستند ولی در واقع از شیعه نیستند.

د) فرقه هایی که اصلا وجود خارجی ندارند، بلکه ساخته و پرداخته مولفان کتاب های ملل و نحل است.

روی این اساس نخست به نحوه شکل گیری فرقه های موجود و زنده و سپس فرقه هایی که از بین رفته و منقرض گردیده اند، اشاره خواهد شد. ولی از نحوه شکل گیری فرقه هایی که منسوب به شیعه هستند و در واقع از شیعه نیستند، و فرقه هایی که وجود خارجی نداشته و ساخته ذهن مولفان کتاب های ملل و نحل می باشد صرف نظر نموده و فقط به ذکر اسامی برخی از آنها به عنوان نمونه اشاره خواهد شد.

الف) به نحوه شکل گیری فرقه های موجود و زنده شیعه که در دنیا پیروان و طرفدارانی دارند، به شرح زیر اشاره می شود:

شیعه امامیه

شیعه امامیه فرقه ای است که به امامت و خلافت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ و فرزندان او از طریق نصب و نص پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ معتقد هستند.[۳] زمان پیدایش شیعه امامیه به همان معنای مذکور در زمان حیات پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بوده است زیرا (شیعه علی) بارها و بارها در سخنان آن حضرت به کار رفته است.

نوبختی می گوید: شیعه پیروان علی ـ علیه السلام ـ و معتقدان به امامت او بودند که در زمان پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و پس از آن وجود داشتند. اولین کسانی که در اسلام به اسم شیعه نامیده شدند مقداد، سلمان فارسی، ابوذر، عمار یاسر بودند.[۴] بر این اساس مفهوم تشیع توسط خود پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مطرح شد و ایشان بذر شیعه را در حوزه تفکر اسلامی نشاند و آن را پرورش داد.

در واقع پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از همان ابتدای تبلیغ عمومی خویش نخستین سنگ بنای تشیع امامی را پایه ریزی کرد زیرا در آغاز بعثت پس از نزول آیه «و انذر عشیرتک الاقربین» (شعراء، ۲۱۴) صریحا علی را وصی و وارث خویش خواند[۵] و پس از آن همواره و در هر مناسبتی به تکمیل این بنا می پرداخت تا این که اندکی قبل از وفاتش درواقعه غدیر خم در برابر انبوه مسلمانان از حج برگشته مأموریت خویش را به کمال رساند و فرمود: هر که من مولای اویم این علی مولای او است[۶] و بعد از رحلت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به جز شیعیان و پیروان علی بقیه اصحاب با نادیده گرفتن همه دستورات و سفارشات صریح آن حضرت، علی ـ علیه السلام ـ را رها کرده و به دنبال ابوبکر رفتند. در حقیقت شیعه امامیه یا شیعه اهل بیت همان دین اسلام است که در میان مذاهب دیگر به عنوان شیعه معروف می باشد.

زیدیه

زیدیه فرقه دیگری از شیعه است .تاریخ پیدایش زیدیه، به قرن دوم هجری باز می گردد. آنان پس از شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ زید شهید، فرزند امام زین العابدین را امام می دانند. زید، در نیمه دوم قرن اول و نیمه اول قرن دوم می زیست، و بر ضد هشام بن عبدالملک حاکم اموی قیام کرد و سرانجام به شهادت رسید، قیام او با انگیزه انتقام خون امام حسین ـ علیه السلام ـ ، امر به معروف و نهی از منکر و تشکیل حکومت و واگذاری آن به امام معصوم بوده است، زیرا زید مدعی امامت نبود و به امامت پدر، برادر و پسر برادرش اعتقاد داشت[۷] هنگامی که زید قیام کرد و امام صادق ـ علیه السلام ـ قیام نکرد گروهی (زیدیه) گمان کردند که میان این دو اختلاف است، در نتیجه با این اعتقاد که امام باید قیام کند، زید را امام دانسته و منکر امامت امام صادق ـ علیه السلام ـ شدند، در حالی که زید خود معتقد به امامت حضرت صادق ـ علیه السلام ـ بود و عدم قیام امام به جهت رعایت نوعی تدبیر و مصلحت بوده است. فرقه زیدیه گرچه امام علی را افضل مردم پس از رسول خدا می دانند، اما خلافت ابوبکر و عمر را مشروع تلقی می کند[۸] به اعتقاد زیدیه پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ تنها به امامت امام علی ـ علیه السلام ـ و امام حسن و امام حسین ـ علیه السلام ـ تصریح کرده است، و پس از این سه بزرگوار، در نزد آنان امام کسی است که شرایطی را احراز کند، یکی از این شرایط مبارزه مسلحانه با ستمگران است، از همین جا است که زیدیه پس از امام حسین ـ علیه السلام ـ زید بن علی، یحیی بن زید، محمد بن عبدالله و برخی دیگر از فاطمیان را که به جهاد علنی پرداخته اند امام می دانند، از این رو می توان آنها را شیعه سه امامی دانست.[۹] زیدیه از نظر فقهی پیرو ابو حنیفه یکی از مذاهب اهل سنت می باشد.

اسماعیلیه

این فرقه نیز به نام شیعه یاد می شود. اسماعیلیه به امامت شش امام اول شیعیان دوازده امامی معتقدند، اما پس از امام صادق ـ علیه السلام ـ بزرگترین فرزند او، اسماعیل یا فرزند اسماعیل، محمد را به امامت می پذیرند، شاید ریشه پیدایش اسماعیلیه در این نکته نهفته باشد که اسماعیل فرزند ارشد امام صادق ـ علیه السلام ـ مورد احترام و تکریم امام بود، به همین دلیل برخی گمان می کردند که پس از امام صادق ـ علیه السلام ـ او به امامت خواهد رسید اما اسماعیل در زمان حیات امام از دنیا رفت و امام، شیعیان را بر مرگ پسرش شاهد گرفت و جنازه او را در حضور شیعیان به صورت علنی تشییع و تدفین کرد.

پس از شهادت امام صادق ـ علیه السلام ـ در سال ۱۴۸ق، گروهی مرگ اسماعیل را در زمان امام صادق انکار کردند، و او را امام غایب و امام قائم دانستند و مراسم تشییع جنازه اسماعیل را از طرف پدر برای حفظ جان او تفسیر کردند، این گروه را که اسماعیلیه خالصه می گویند به زودی منقرض شدند.

گروه دوم بر آن شدند که اسماعیل مرده است، امّا چون در زمان حیات پدرش به امامت رسیده بود، پس از فوتش امام صادق ـ علیه السلام ـ فرزند اسماعیل یعنی محمد را به امامت نصب کرد، فاطمیان امامت را در فرزندان محمد بن اسماعیل جاری می دانند و آنان امامان را به دو قسم ظاهر و مستور تقسیم می کنند که بعد از محمد بن اسماعیل نوبت به امامان مستور می رسد، این امامان مخفیانه مردم را به آیین اسماعیلی دعوت می کردند.[۱۰]

ب) فرقه هایی که منسوب به شیعه اند و منقرض شده و از بین رفته اند به شرح ذیل اند:

کیسانیه

نخستین فرقه ای که در شیعه پدید آمده فرقه کسانیه بود، آنان پیروان مختار بن ابی عبیده ثقفی اند، از آنجا که مختار در آغاز کیسان نام داشت به کیسانیه شهرت یافتند این فرقه محمد بن حنفیه را امام می دانستند، اکثریت آنان به امامت او پس از امام حسن و امام حسین ـ علیه السلام ـ قایل بودند، و برخی نیز به امامت وی پس از امیر المومنین ـ علیه السلام ـ عقیده داشتند، کیسانیه بر این عقیده بودند که محمد حنفیه همان مهدی موعود است و در کوه رضوی در نزدیکی مدینه پنهان شده است.[۱۱]

فطحیه

این فرقه قایل به انتقال امامت از امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ به فرزند آن حضرت، عبدالله بن جعفر، ملقب به افطح الرأس می باشد، یعنی این فرقه بعد از امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ فرزند آن حضرت، عبدالله افطح را امام دانستند. عبدالله پس از اسماعیل بزرگترین فرزند امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ بود، او می گفت: امامت در بزرگترین فرزند امام پیشین است، و حضرت صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: هر کس در مجلس من بنشیند او امام است، و امام را جز امام غسل ندهد، و جز وی بر مرده او نماز نخواند، و انگشتر او را به دست نکند، و او را جز امام به خاک نسپارد، و من متولی همه این امور بوده ام.[۱۲]

واقفیه

در هنگام محبوس بودن حضرت امام موسی کاظم ـ علیه السلام ـ دو وکیل او در کوفه سی هزار دینار بابت سهم امام از شیعیان آن حضرت جمع آوری کردند و چون امام در زندان بود با آن پول برای خود خانه ها و چیزهای دیگر خریدند و چون خبر مرگ امام را شنیدند برای این که پول ها را پس ندهند با کمال بی شرمی منکر مرگ امام موسی کاظم شدند و درباره او درنگ و توقف کردند، از آن جهت پیروان ایشان را واقفه یا واقفیه خوانند.[۱۳]

ناووسیه

این فرقه به زندگی امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ اعتقاد داشتند و منتظر ظهور آن حضرت بودند. ناووس از اهالی بصره منسوب به دهی به همین نام بود، برخی گفته اند: او عبدالله بن ناووس یا عجلان بن ناووس نام داشت، ناووسیه می گفتند: جعفر بن محمد ـ علیه السلام ـ زنده است و نمرده و نمیرد و مهدی آخر الزمان او است، او آشکار شود و بر مردمان فرمانروایی کند و پندارند از وی روایتی رسیده که گفت: اگر کسی بر شما فراز آید و بگوید که مرا بیمار یافته و مرده مرا شسته، باور نکنید و بدانید که من سرور شما و دارنده شمشیر هستم.[۱۴]

سمیطیه

آنان گروهی اند که پس از امام صادق ـ علیه السلام ـ به امامت فرزند دیگر امام (محمد) معتقد شدند، محمد در سال ۲۰۳ در خراسان وفات یافت. او در وجوب قیام مسلحانه بر ضد ظالمان با زیدیه هم عقیده بود، در سال ۱۹۹ در مکه بر ضد مأمون قیام کرد و زیدیه از او حمایت کردند، از آنجا که رهبر این فرقه، یحیی بن ابی السمیط نام داشت، به سمیطیه معروف شدند.[۱۵]

ج) برخی از فرقه هایی که منسوب به شیعه هستند ولی در واقع از شیعه نیستند از این قراراند: غالیان، دروزیه.

د) برخی از فرقه هایی که اصلا وجود خارجی ندارند و نداشته اند از قرار ذیل اند: هاشمیه، سالمیه، یونسیه، زراریه، نعمانیه، هشامیه، بیانیه، رزامیه. که اینها و امثال این فرقه ها همگی ساخته و پرداخته دشمنان امامیه هستند که می خواهند با نسبت دادن این فرقه های موهوم به امامیه و شیعه، این مذهب را خدشه دار نمایند.

پی نوشت:

[۱]. ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، ص۳۵، انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، ۱۳۸۳ش.

[۲]. همان، ص۵۹.

[۳]. نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، ص۴، انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۶۱ش.

[۴]. همان، ص۳۳ ـ ۳۴.

[۵]. ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲ـ۶۳، دارصادر، بیروت، ۱۳۸۶ق.

[۶]. برنجکار، رضا، آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، ص۵۷، موسسه فرهنگی طه، قم، ۱۳۷۸ش.

[۷]. برنجکار، رضا، آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، ص۷۷ـ۷۸، موسسه فرهنگی طه، قم، ۱۳۷۸ش.

[۸]. همان.

[۹]. همان، ص۸۹.

[۱۰]. برنجکار، رضا، آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، ص۹۶، موسسه فرهنگی طه، قم، ۱۳۷۸ش.

[۱۱]. ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، ص۶۲، همان.

[۱۲]. مشکور، جواد، فرهنگ فرق اسلامی، ص۶۵، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، ۱۳۸۴ش.

[۱۳]. مشکور، جواد، فرهنگ فرق اسلامی، ص۴۵۵، همان.

[۱۴]. مشکور، جواد، فرهنگ فرق اسلامی، ص۴۳۶، همان.

[۱۵]. ربانی، گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، ص۶۷، همان.

نویسنده: عبدالله مهدوی

امام جواد (ع) و راز شهادت

عباس کوثرى

هشتمین امام معصوم(ع) در انتظار پسر و شیعیان در تب و تاب ‏رویت جمال جواد الائمه(ع) بودند. حدود چهل و هفتمین بهار عمرامام رضا(ع) سپرى مى‏شد اما هنوز فرزندى کاشانه پر فروغش رافروزان نساخته بود. از طرفى حضرت مورد طعنه دشمنان و زخم زبان‏آنها قرار داشت که گاه بوسیله نامه نیز آن حضرت را مورد آزارقرار مى‏دادند که نمونه آن را مى‏توان در مکتوب «حسین ابن‏قیاما» مشاهده کرد. او که از سران «واقفیه‏» بود در نامه‏اى‏به امام رضا(ع) مى‏نویسد: چگونه ممکن است امام باشى در صورتى‏که فرزندى ندارى و امام(ع) پاسخ او را چنین نگاشت که از کجامى ‏دانى که من فرزندى نخواهم داشت چند روزى طول نخواهد کشید که‏خداوند به من پسرى عنایت‏خواهد کرد که حق را از باطل جدامى‏کند. تا اینکه طبق پیش بینى امام (ع) در رمضان سال ۱۹۵ هجرى‏و به نقل از ابن عیاش در دهم رجب آن سال ستاره امام جواد(ع)متجلى شد و مادرش «سبیکه‏» را که از خاندان «ماریه قبطیه‏»همسر پیامبر(ص) بود و به فرموده امام رضا(ع) آفرینشى پاکیزه ومنزه داشت. مرتبت و مقامى والاتر بخشید.

ولادت امام جواد(ع) تمامى شایعات مربوط به امام رضا(ع) راپایان بخشید و دلهره و اضطراب را از میان شیعیان زدود. بدین‏جهت، که امام در حق فرزندش فرمود: این مولودى است که براى‏شیعیان ما «در این زمان‏» با برکت‏تر از او زاده نشده است.

مولودى که حدود شانزده سال رهبرى و امامت ‏شیعیان را عهده دارشدو در این راستا آثارى شگفت از خویش به یادگار گذارد و مکتب‏ علمى، اجتماعى شیعه را جلوه خاص بخشید.

شهادت آن بزرگوار پایانى است‏بر تلاشهاى چشمگیر و پر فروغش‏تلاشهایى که خلفاى بنى عباس و دشمنانش را آنچنان غافلگیر نمودکه نتوانستند آن حضرت را تحمل نمایند و بدین جهت در صدد شهادت‏آن حضرت بر آمدند و این نوشتار نگاهى است‏به عوامل و موجبات‏شهادت آن حضرت که در این زمینه به بررسى سه عامل مى‏پردازیم:

تقواى الهى و عدم همراهى با فساد در بار

مى‏دانیم که یکى از القاب آن حضرت «تقى‏» است و این به خاطره‏جلوه و ظهور خاصى است که تقواى الهى آن امام همام در اجتماع‏آن روز نموده و جهانى از پاکى و عفاف و تقوا را فرا راه‏دیدگان قرار داده بود و الا تمامى معصومین بر خور دار از صفت‏تقوا و عصمت الهى هستند چنانکه همه «صادق‏» راستگو و«کاظم‏» فرو برنده خشم و «زین العابدین‏» زیباترین روح‏پرستنده‏» هستند.

اما فرهنگ القاب معصومین ریشه‏اى اجتماعى وبرخاسته از عنایت الهى دارد که لقب «تقى‏» نیز از این مقوله‏است نگاهى به شرایط اجتماعى آن بزرگوار و وضعیت درباریان مارا بدین نکته رهنمون مى‏کند که دشمن تلاشى پیگیر داشت تا به‏گمان خود آن حضرت را با عیاشیها و فساد دربار براى یک بارهم‏که شده است آلوده کند و در نتیجه آن حضرت را از چشم شیعیان وطرفدارانش که او را به خاطر پاکى و طهارت الهى‏اش مى ستودندساقط کند و حتى مامون براى کشاندن آن حضرت به بزم درباردخترش ام الفضل را به عقد آن حضرت در آورد و در این جهت دستورلازم را نیز صادر کرد. اما راه بجایى نبرد و پاکى و تقواى‏امامت‏بر اندیشه باطل مامونى پیروز گشت و نورانیتى مضاعف‏یافت. این بار کافى است روایت ذیل را مرور کنیم.

ابن شهرآشوب در کتاب «مناقب‏» از محمد بن ریان نقل مى‏کند که‏مامون درباره امام محمد تقى(ع) به هر نیرنگى دست زد شایدبتواند آن حضرت را مانند خود اهل دنیا نماید و به فسق و لهواو را متمایل کند به نتیجه‏اى نرسید تا زمانى که خواست دخترخود را به خانه آن حضرت بفرستد دستور داد صد کنیزک اززیباترین کنیزکان را بگمارند تا زمانیکه امام جواد(ع) براى‏حضور در مجلس دامادى وارد مى‏شود با جامهاى جواهر نشان از اواستقبال کنند کنیزان به آن دستور العمل رفتار کردند ولى حضرت‏توجهى به آنها ننمود.

و مردى بود به نام «مخارق‏» که آوازه‏ خوان بود و بربط نواز و ریشى دراز داشت. مامون او را طلبید واز او خواست که تلاش خود را جهت متمایل نمودن امام به امورمزبور بکار گیرد. مخارق به مامون گفت اگر ابوجعفر(ع) کمترین‏علاقه‏اى به دنیا داشته باشد من به تنهایى مقصود تو را تامین‏ مى‏ کنم. پس نشست مقابل آن حضرت و آواز خود را بلند کرد بگونه‏اى‏که اهل خانه دورش گرد آمدند و شروع کرد به نواختن عود و آوازخوانى. ساعتى چنین کرد ولى دید حضرت جواد(ع) نه به سوى او ونه به راست و چپ خود هیچ توجهى ننمود. سپس سربرداشت و رو به‏آن مرد کرد و فرمود، «اتق الله یاذاالعثنون‏» از خدا پروا کن‏اى ریش دراز پس عود و بربط از دست آن مرد افتاد و دستش از کارافتاد تا آن که بمرد. مامون از او پرسید تو را چه شد؟ گفت:وقتى که ابو جعفر(ع) فریاد برکشید آن چنان هراسیدم که هرگز به‏حالت اول باز نخواهم گشت.

روایت فوق بیانگر عمق توطئه مامون‏جهت نشانه گرفتن تقواى الهى امام جواد(ع) مى‏باشد که عصمت الهى‏امام جواد(ع) نقشه‏هاى آنان را نقش بر آب مى‏نمود. و در همین‏ راستا سخن دیگرى که از «ابن ابى داود» نقل شده است که درجمع اطرافیان خود گفت:

خلیفه به این فکر افتاده است که ابوجعفر(ع) را براى شیعیان وپیروانش به صورت زشت و مست نا متعادل آلوده به عطر مخصوص زنان‏نمودار کند. نظر شما در این باره چیست؟ آنها مى‏گویند اینکاردلیل شیعیان و حجت آنرا از بین خواهد برد اما فردى از میان‏آنان‏مى‏گوید جاسوسهایى از میان شیعیان برایم این چنین خبرآورده‏اند که شیعیان مى‏گویند در هر زمان باید حجتى الهى باشد وهرگاه حکومت متعرض فردى که چنین مقامى نزد آنان دارد بشود خودبهترین دلیل ست‏بر اینکه او حجت‏ خداست. پس از آن «ابن ابى‏ داود» خبر را به خلیفه منتقل مى‏کند دراین هنگام خلیفه این‏چنین اظهار نظر مى‏کند که «امروز در باره اینها هیچ چاره وحیله‏اى وجود ندارد. ابوجعفر را اذیت نکنید. پس از نومیدى ازهمراهى امام و درخشش هرچه بیشتر جلوه‏هاى پاکى و تقواى امام‏بود که دشمن تصمیم به شهادت امام(ع) را مى‏گیرد زیرا که هر روزشخصیت امام فروغى فروزانفتر به خویش مى‏گیرد و دلهاى مشتاق‏پاکى و عفاف را هرچه بیشتر بسوى خویش جذب مى‏کند.

و امام (ع)خود بى رغبتى و ناراحتى خویش را از وضعیت دربار و همراهى آنان‏اظهار مى‏داشت. «حسین مکارى‏» مى‏گوید:

در بغداد بر ابوجعفر(ع)وارد شدم و در نزد خلیفه بانهایت جلالت مى‏زیست. با خود گفتم که‏حضرت جواد(ع) با این موقعیت که در اینجا دارد دیگر به مدینه‏برنخواهد گشت. چون این خیال در خاطر من گذشت دیدم امام سرش راپایین انداخت و پس از اندکى سربلند کرد در حالى‏که رنگ مبارکش‏زرد شده بود، فرمود: «اى حسین نان جو با نمک نیمکوب در حرم ‏رسول خدا(ص) نزد من بهتر است از آنچه که مشاهده مى‏کنى.

برترى دانش و تفوق علمى

دومین عامل شهادت امام جواد(ع) را مى‏توان حضور قوى و کار آمدحضرت در صحنه‏هاى علمى و برترى دانش آن حضرت بر شمرد زیرا که‏این امر ناتوانى خلیفه را در مقابل امام جواد(ع) که بسیارى‏خلافت را حق آنان مى‏دانستند به نمایش مى‏گذاشت. و ضعف بنیه علمى‏دانشمندان دربارى را هر چه بیشتر آشکار مى‏ساخت که از میان‏مباحثات متعدد حضرت یکى از آنها را برگزیده و نقل مى‏کنیم.

«زرقان‏» که با «ابن ابى داود» دوستى و صمیمیت داشت مى‏گویدیک روز ابن ابى داود از مجلس معتصم باز گشت، در حالى که به‏شدت افسرده و غمگین بود علت را جویا شدم گفت: امروز آرزو کردم‏که کاش بیست‏سال پیش مرده بودم پرسیدم چرا؟ گفت: به خاطر آنچه‏از ابوجعفر «امام جواد(ع‏») در مجلس معتصم برسرم آمد. گفتم:

جریان چه بود؟ گفت: شخصى به سرقت اعتراف کرد و از خلیفه‏«معتصم‏» خواست که با اجراى کیفر الهى او را پاک سازد. خلیفه‏همه فقها را گرد آورد و محمد ابن على «حضرت جواد(ع‏») را نیزفراخواند و از ما پرسید دست دزد از کجا باید قطع شود؟ من‏گفتم: از مچ دست. گفت: دلیل آن چیست؟ گفتم: چون منظور از دست‏در آیه تیمم «فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم‏»،صورت و دستهایتان‏را مسح کنید» تا مچ دست است. گروهى از فقها در این مطلب بامن موافق بودند و مى‏گفتند: دست دزد باید از مچ قطع شود ولى‏گروهى دیگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود و چون معتصم دلیل‏آن را پرسید گفتند: منظور از دست در آیه شریفه وضوء:

«فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الى المرافق‏» صورتها و دستهایتان‏را تا آرنج‏بشویید. تا آرنج است. آنگاه معتصم رو به محمد ابن‏على امام جواد(ع) کرد و پرسید: نظر شما در این مساله چیست؟

گفت: اینها نظر دادند، مرا معاف بدار. معتصم اصرار کرد و قسم‏داد که باید نظرتان را بگویید. محمد بن على (ع) گفت: چون قسم‏دادى نظرم را مى‏گویم. اینها در اشتباه‏اند. زیرا فقط انگشتان‏دزد باید قطع شود و بقیه دست‏باید باقى بماند. معتصم گفت: به‏چه دلیل؟

گفت: زیرا رسول خدا(ص) فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق‏مى‏پذیرد. بنابراین اگر دست دزد از مچ یا آرنج قطع شود دستى‏براى او نمى‏ماند تا سجده نماز را به جا آورد و نیز خداى متعال‏مى‏فرماید: «و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا» سجده‏گاهها از آن خداست. پس هیچ کس را همراه با خدا مخوانید. ابن‏ابى داود مى‏گوید: معتصم جواب محمد بن على را پسندید دستور دادانگشتان دزد را قطع کنند و من همانجا آرزوى مرگ کردم. پس ازسه روز ابن ابى داود به حضور معتصم مى رسد و مى‏گوید: به معتصم‏گفتم خیر خواهى براى امیرالمومنین بر من واجب است و من در این‏جهت‏سخنى مى‏گویم که مى‏دانم با آن به آتش جهنم مى‏افتم. معتصم‏گفت آن سخن چیست؟ گفتم:

چگونه امیرالمومنین براى امرى از امور دینى که اتفاق افتاده‏است‏به خاطر گفته مردى که نیمى از مردم به امامت او معتقدند وادعا مى‏کنند او از امیرالمومنین شایسته‏تر به مقام اوست، تمامى ‏سخنان آن علماء و فقها را رها کرده و به حکم آن مرد حکم کرد؟

پس رنگ معتصم تغییر کرد و متوجه هشدار من شد و گفت: خدا را دربرابر این خیرخواهیت‏به تو پاداش نیک عطا کند و پس از آن بودکه تصمیم به شهادت امام (ع) گرفت.

بزرگداشت نهضتهاى شیعى

حسین بن على مشهور به شهید فخ نواده حضرت مجتبى(ع) در زمان‏یکى از خلفاى بنى عباس به نام هادى عباسى قیام کرد. یاد و نام‏او سندى بر محکومیت‏بنى عباس تلقى مى‏شد و حماسه نهضتهاى شیعى‏علیه خلفاى عباسى را در خاطره‏ها تجدید مینمود.

در حمایت ازاین شهید انقلابى روایتى نیز از امام جواد(ع) مى‏خوانیم: «پس‏از فاجعه کربلا هیچ فاجعه‏اى براى ما بزرگتر از فاجعه فخ نبوده‏است.» یکى از نویسندگان در حکمت نقش انگشترى امام جواد(ع)«نعم‏القادر الله‏» مى‏نویسد: بعد از آن که «مامون‏» همه‏انقلابها را سرکوب نموده و تمامى صداها را خفه کرد. طبیعى بودکه مامون و عباسیان و یارانشان احساس کنند که به نهایت‏آروزیشان رسیده و به ارزشمندترین آرمانهایشان که عبارت بود ازمحکم ساختن پایه‏هاى حکومت و سلطنتشان به طورى که دیگر هیچ‏نیرویى توان ایستادن در برابر جبروت و سرکشى آنان نداشته اشددست‏یافته‏اند ولى مى‏بینیم که بعد از این همه، نقش انگشترى‏امام جواد(ع) در برابر تمامى تصورات آنان قد علم مى‏کند وتمامى مظاهر و سرکشى و ستم آنان را محکوم مى‏کند آن نقش این‏جمله است «نعم القادرالله‏» چه نیکو توانمندى است‏خدا.

و در این راستاست که معتصم پس از این که از مردم بیعت‏براى‏خود گرفت جویاى حال امام جواد(ع) شد و دستور داد که امام‏جواد(ع) و همسرش ام الفضل را به بغداد فرا خوانند. زیرا که‏حضور و نام و یاد آن بزرگوار حماسه جهاد و پرچم آزادگى و عزت‏ایمان است و جلوه امامت و وصایتش مهر باطلى است‏بر خلافتهاى‏باطل بنى عباس.

درود و سلام و صلوات خدا بر جواد الائمه(ع) آن هنگام که بامیلادش جلوه زیباى مبارک‏ترین مولود را رقم زد و آن هنگام که باقامت زیباى امامت‏خویش قیامتى از شکوه و جلال و عظمت الهى رامتجلى ساخت و آن زمان که در آخر ذى قعده سال ۲۲۰ هجرى دیده ازجهان فرو بست و با غروب غمگنانه و افتخار آفرین خویش تجلى بخش‏آیات جهاد و شهادت گشت.

امام حسن عسکری(ع) و منحرفان فکری

بی شک یکی از علل و انگیزه‏‌‌های جدا ساختن امامان علیهم السلام از امت اسلامی، این بود که عده‌ای سودجویان سیاسیذ می‌خواستند با استفاده از قدرت خلافت اسلامی، جامعه را به سمت و سویی که خود می‌خواهند، بکشانند و جوانان را نسبت به باورهای دینی سست کنند و آنها را در دامان همان اندیشه‏‌‌های باطلی قرار دهند که از پیش طراحی کرده و رواج داده بودند

 امام حسن عسکری (علیه السلام) و منحرفان فکری

 طلیعه

یکی از اهداف و برنامه های کلّی پیامبر و معصومان علیهم السلام حراست و مرزبانی از اندیشه های اسلامی بود که با آغاز بعثت و دعوت پیامبر شروع شده و هریک از امامان بزرگوار به تناسب شرایط زمانی خود به این وظیفه مهم و خطیر پرداخته اند.

چنانکه ملاحظه می کنیم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم با بسیاری از گروه ها همانند: دهری ها، زنادقه، براهمه و غیر آنان و همچنین امامان علیهم السلام با افراد و گروه های بسیاری که به ظاهر مسلمان بوده، اما افکار خارج از اندیشه های دینی و اسلامی داشتند، به بحث و گفت و گو و مقابله جدّی می پرداختند.

بدین شکل که اگر فرد یا افرادی دچار اشتباهات یا تناقضاتی می شدند، نخست به هدایت و روشنگری و به دور از هرگونه موضع گیری کار خود را آغاز می کردند؛ اما همین که احساس می شد، این فکر انحرافی به دنبال جریانی پنهان یا آشکار، خود را نشان داده است فوراً دست به افشاگری علیه آنان می زدند.

و گاهی نیز همین اندیشه ها که هر روز در لباس نویی خود را در جامعه اسلامی آشکار می کرد، خلفای بنی عبّاس را هم به دام انداخته و گاه می شد همان افکار غلط، سیاست نظام را ترسیم می نمود.

مثلاً در زمان امام هادی علیه السلام مسأله «خلق قرآن» در جامعه اسلامی بالا گرفته و طرفداران زیادی پیدا کرده بود و چند خلیفه عبّاسی به تبعیّت از یک دسته، گروه مخالف را در زیر بدترین فشارها و شکنجه ها وادار به پیروی از عقیده خود می کردند.

از جمله کسانی که در سال 220 ق.بر سر همین عقیده، شلاّق زیادی خورده و شکنجه فراوانی دید و مدّتی در زندان به سر برد، احمد بن حنبل1 بود که از او می خواستند تا دست از عقیده خود برداشته و با خلیفه عبّاسی هم نظر شود.

بی شک یکی از علل و انگیزه های جدا ساختن امامان علیهم السلام از امت اسلامی، همین جهت بود که عدّه ای از خدا بی خبر می خواستند با استفاده از قدرت خلافت اسلامی، جامعه را به سمت و سویی که خود می خواهند، بکشانند و جوانان را نسبت به باورهای دینی سست کنند و آنها را در دامان همان اندیشه های باطلی که از پیش طرّاحی کرده و رواج داده بودند، بیندازند تا کسی نتواند آزادانه در برابر این تهاجم ایستادگی نماید.

این نوشتار، به بخش بسیار کوچکی از این تلاش های جدّی پرداخته است.

امام و نگهبانی از اندیشه اسلامی

دوران امام یازدهم، یکی از دوران های سخت و دشواری بود که افکار گوناگون از هر سو «جامعه اسلامی» را تهدید می کرد.

و با اینکه امام در نهایت فشار به سر می برد، اما وی همانند پدران خود، لحظه ای از این مسأله غفلت نورزیده و در برابر گروه ها و مکتب های التقاطی و اندیشه های وارداتی و ضدّ اسلامی از جمله: صوفیان، غُلات، مُفَوّضه، واقفیه، دوگانه پرستان و سایر دگراندیشان، سخت موضع گرفته و با شیوه های خاصّ خود، کارهای آنها را خنثی نموده و نقش بر آب می کرد.

آگاه ساختن فیلسوف عراق

مورّخان نوشته اند: در زمان امام حسن عسکری علیه السلام فیلسوفی در عراق می زیست به نام «اسحاق کِندی».

وی به خیال این که در قرآن تناقض وجود دارد، در خانه نشست و مشغول تدوین و تألیف کتابی در تناقض قرآن شد.

ابن شهرآشوب می نویسد: روزی یکی از شاگردان اسحاق کِندی به محضر امام حسن عسکری علیه السلام وارد شد.

امام به وی فرمود: آیا در بین شما فرد توانایی پیدا نمی شود که استادتان کِندی را در آنچه که آغاز کرده، رد کند و او را از این کار باز دارد؟!

او گفت: ما همه از شاگردان او هستیم و چگونه می توانیم در این خصوص یا در دیگر مسائل بر استاد خود اعتراض کنیم؟!

حضرت فرمود: آیا آنچه را که به تو بیاموزم، به او می رسانی؟

عرض کرد: آری.

امام فرمود: به نزد او روانه شو و نخست با وی معاشرت نیکی داشته باش و به هر چه نیاز دارد، کمکش کن.

هنگامی که با او انس گرفتی، به او بگو: سؤالی به ذهنم رسیده است که دوست دارم آن را از تو بپرسم.

او خواهد گفت: سؤال کن.

پس به او بگو: اگر گوینده (آورنده) این قرآن نزد تو بیاید و از تو بپرسد: آیا احتمال وجود دارد که مقصود خداوند از این گفتار، غیر از آن باشد که شما پنداشته ای و در پی آن هستی؟ او به تو خواهد گفت: آری، این احتمال وجود دارد.

زیرا انسان هنگام شنیدن، بهتر متوجّه معانی می شود و آنها را درک می کند.

چون چنین گفت، به او بگو: شما چه می دانی شاید منظور گوینده کلمات قرآن غیر از چیزی باشد که شما تصوّر کرده ای و او الفاظ قرآن را در غیر معانی خود استعمال کرده باشد.

آن مرد از حضور امام حسن عسکری علیه السلام مرخّص شده و به سوی استاد خود، فیلسوف عراقی، رهسپار گردید و مدّتی به دستور آن حضرت با او به نیکی رفتار کرد و سرانجام در فرصت مناسب، سؤال پیشنهادی امام را از او پرسید.

کِندی گفت: یک مرتبه دیگر این سخن را برایم بیان کن.

وی بار دیگر سخن امام را بیان نمود.

کِندی درنگی کرده و مقداری فکر کرد و دریافت که هم از نظر لغت و هم از نظر علمی این امر کاملاً محتمل است و در نظرش این سخن کاملاً صحیح آمد. از این روی به شاگردش گفت: تو را سوگند می دهم که بگویی این سخن را از کجا آموختی و چه کسی آن را به تو گفته است؟

راوی می گوید: گفتم: این، چیزی بود که بر قلبم گذشت؛ لذا از شما پرسیدم.

گفت: هرگز! همانند تو محال است بر چنین چیزی دست پیدا کند و به این مرتبه از این سخن برسد! حال به من بگو که این سخن را از کجا آوردی؟

گفتم: این، دستوری بود که ابومحمّد ـ عسکری علیه السلام ـ به من یاد داده است.

گفت: درست گفتی، چرا که چنین سخنانی تنها از همان خاندان صادر می شود.

سپس آتشی درخواست کرده و هر آنچه را که نوشته بود، در آتش سوزاند.2

برخورد با غلات و مُفَوِّضه

از دیگر برخوردهایی که امام حسن عسکری علیه السلام با منحرفان فکری داشت، همانا موضع گیری در برابر غلات و مفوّضه بود؛ یعنی همان هایی که عقیده داشتند: خداوند در ابتدای آفرینش با خلقت کردن پیامبر، همه چیز را به او واگذار کرده، سپس این پیامبر است که دنیا و هر آنچه که در او هست را آفریده است.

و برخی گفته اند: خداوند این اختیار را به علیّ بن ابیطالب علیه السلام داده است.3

و چون این اندیشه انحرافی لطمه شدیدی بر عقاید مسلمانان می زد، و پیامدهای ناگواری در پی داشت، بدین جهت از آغاز پیدایش این تفکّر غلط، مورد نکوهش معصومان علیهم السلام قرار گرفت و این طایفه را بدتر از یهود و کفّار قلمداد کردند.

زیرا چیزی مدّعی شده بودند که حتّی یهود و نصارا هم نگفته بودند.

چرا که یکی از آثار این تفکّر غلط، غُلوّ درباره پیامبر و معصومان علیهم السلام بود.

از این رو، امام عسکری علیه السلام مسلمانان را از پیروی چنین افرادی با چنین افکاری بر حذر می داشت و گاهی با برخی از ساده اندیشان و فریب خوردگان بسیار بزرگوارانه برخورد می کرد، به امید آنکه از باور خود دست بردارند.

امام عسکری علیه السلام و ادریس بن زیاد

علاّمه مجلسی از «ادریس بن زیاد کَفَر توثایی» نقل کرده که وی می گفت: من از جمله افرادی بودم که در باره آنها غُلوّ می کردم.

روزی برای دیدار با ابومحمّد عسکری علیه السلام روانه سامرّا شدم؛ وقتی که وارد شهر شدم، از فرط خستگی خود را بر پلّکان حمّامی انداخته و کمی به استراحت پرداختم. در این بین خواب چشمان مرا ربود؛ پس بیدار نشدم مگر با صدای کوبیدن آرامی که به وسیله چوب دستی که در دست امام عسکری علیه السلام بود.

پس با همان اشاره از خواب بیدار شده و او را شناختم.

فوراً از جای برخاسته و در حالی که آن حضرت سوار بر اسب و غلامان و پیشکاران اطرافش را گرفته بودند، پا و زانوی مبارکش را بوسه زدم، اوّلین سخنی که امام در این ملاقات کوتاه به من فرمود، این بود:

«یا ادریس! «بل عباد مکرمون، لایسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون»؛4

ای ادریس! بلکه آنان بندگان مقرّب خدایند و در گفتار بر او سبقت نمی گیرند و به فرمان وی عمل می کنند.»

در این جا حضرت با عنوان کردن این آیه خواستند به او بفهمانند که اندیشه غُلوّ درباره ما باطل است و ما از خود هیچ اختیاری جز آنکه خداوند اراده کند، نداریم؛ چرا که ما به دنبال امر و اراده خدا بوده و فرمان او را انجام می دهیم.

ادریس که از جواب کوتاه امام عسکری علیه السلام کاملاً آگاه شده بود، در پاسخ امام گفت: ای مولای من! مرا همین کلام بس است؛ زیرا آمده بودم تا این مسأله را از شما بپرسم.5

امام عسکری علیه السلام و کامل بن ابراهیم

در ملاقاتی که «کامل بن ابراهیم» به نمایندگی گروهی از مفوّضه با امام داشت، وی پاسخ سؤالات خود را از امام عصر علیه السلام چنین دریافت کرد:

مفوّضه دروغ گفته اند، بلکه دلهای ما ظرفهای مشیّت الهی است.

پس اگر او بخواهد، ما می خواهیم.»

امام عسکری علیه السلام در جهت تأیید گفتار فرزندش امام عصر علیه السلام و ردّ گفته مفوّضه، به کامل بن ابراهیم فرمود:

«پاسخ خود را دریافت کردی، دیگر برای چه اینجا نشسته ای، از جای برخیز…»6

موضع گیری در برابر واقفیّه

یکی دیگر از گروه های انحرافی که پس از شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام پدید آمد، آنهایی بودند که ادّعا داشتند:

موسی بن جعفر علیه السلام هنوز از دنیا نرفته است.

بنیانگذاران این طایفه، زیاد بن مروان قندی، علی بن أبی حمزه و عثمان بن عیسی می باشند و علّت انکار آنان در آغاز کار، این بود که نزد این سه نفر، اموالی از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام وجود داشت، چون نمی خواستند اموال امام کاظم علیه السلام را به فرزندش امام رضا علیه السلام تحویل دهند، شهادت امام کاظم علیه السلام را منکر شدند.

در پاسخ نامه امام رضا علیه السلام ـ که به آنها نوشته بود تا اموال را بازگردانند، زیرا او قائم مقام پدرش موسی بن جعفر علیه السلام است ـ زیاد قندی و ابن ابی حمزه، منکر چنین پولی در نزد خود شدند و اما عثمان بن عیسی به حضرت نوشت:

پدرت هنوز زنده است و هر که چنین ادّعایی کند، سخن باطلی گفته و تو هم اینک به گونه ای عمل کن که خود می گویی از دنیا رفته است.

ولی او به من دستور نداده چیزی به تو بدهم…7

آری، این گروه با توقّف در امامت موسی بن جعفر علیه السلام از همان ابتدا مورد لعن، نفرین و برائت امامان علیهم السلام بوده و به گروه «مَمْطوره» نیز اشتهار یافتند.8

علاّمه مجلسی از «احمد بن مطهّر» روایت کرده: برخی از یاران ما به امام حسن عسکری علیه السلام نامه نوشته و از وی درباره کسی که بر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام توقّف کرده ـ و فراتر نرفته است ـ سؤال کرده بود که:

آیا آنها را دوست داشته باشم یا از آنان بیزاری جویم؟

حضرت در پاسخ فرمود: «آیا برای عمویت آمرزش می خواهی؟ خداوند عمویت را نیامرزد، از او بیزاری بجوی و من در پیشگاه خداوند از آنها بیزاری می جویم.

پس با آنان دوستی نداشته باش، از بیماران شان عیادت مکن و در تشییع جنازه های مردگان شان حاضر مشو و بر امواتشان نماز نخوان، خواه امامی را از سوی پروردگار منکر شوند، و یا امامی را که از سوی خداوند نمی باشد، بر آنها اضافه کند و یا قائل به تثلیث باشند.

بدان، کسی که تعداد ما را اضافه بداند، مانند کسی است که از تعدادمان کاسته باشد و امامت ما را انکار کند.»

تا قبل از این مکاتبه و جریان، شخص سؤال کننده نمی دانست که عمویش هم در ردیف «واقفیان» است و حضرت او را از این موضوع آگاه ساخت.9

پی نوشت ها:
[1] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 472 / تاريخ طبري، ج 7، ص 195/ الامام الصّادق و المذاهب الاربعه، ج 4، ص 456.
[2] مناقب آل ابي‌طالب عليه السلام، ج 4، ص 424/ با خورشيد سامرا، ص 267.
[3] شرح باب حادي عشر، ص 99.
[4] انبياء / 26 و 27.
[5] بحارالانوار، ج 50، ص 283.
[6] الغيبة، شيخ طوسي، ص 148.
[7] همان، ص 43.
[8] بحارالانوار، ج 5، ص 267.
[9] كشف الغمّه، ج 3، ص 219.

منبع :  محمدجواد مروّجی طبسی؛فرهنگ كوثر ؛ زمستان 1382، شماره 60

امام هادی علیه السلام ، پرچمدار اندیشه و فرهنگ اسلامی

دوران امامت علی النقی علیه السلام به دلیل گسترش فرهنگی در گرایشهای اعتقادی و بحثهای علمی که از برخورد میان مکتبهای کلامی و تحولات فرهنگی مختلف ناشی شده بود، از ویژگی خاصی برخوردار است.

در این دوران، مکتبهای عقیدتی گوناگونی چون «معتزله» و «اشاعره» گسترش یافته و پراکندگی آرای فراوانی در سطح فرهنگی جامعه پدید آمده بود.

مباحثی کلان چون: جبر و تفویض، ممکن یا ناممکن بودن رؤیت خداوند، تجسیم و مباحثی از این قبیل، افکار عمومی جامعه را دستخوش تاخت و تازهای فکری کرده بود.

سرچشمه این تحولات فکری، در رویکرد دولت عباسی به مسائل علمی و فرهنگی و نیز هجوم فلسفه وکلام دیگر ملل به سوی جامعه مسلمانان خلاصه می شود.

دستگاه حکومتی، کتابهای علمی دانشمندان ملل دیگر را به عربی ترجمه می کرد و در اختیار مسلمانان می گذاشت.

این روند از زمان مأمون آغاز شد و به تدریج ادامه یافت و به اوج خود رسید.

او تلاش فراوانی در ترجمه کتابهای دیگر ملل، به ویژه یونان داشت و بودجه بسیاری را در این راه هزینه کرد.

«جرجی زیدان» در این باره می نویسد: «مأمون هموزن کتابهای ترجمه شده طلا می داد و به قدری به ترجمه کتابها توجه داشت که روی هر کتابی که به نام او ترجمه می شد، از خود علامتی می گذاشت و مردم را به خواندن و فراگرفتن آن علوم تشویق می کرد.

با دانشمندان خلوت می نمود و از معاشرت با آنان لذت می برد.»

پس از آن، این روند تا آنجا ادامه یافت که ثروتمندان و بزرگان دوره عباسی نیز به این کار مبادرت ورزیدند و دانشمندان را گرامی داشتند.

رفته رفته تعداد کتاب فروشان و کاغذفروشان در بغداد فزونی یافت و انجمنهای علمی و ادبی تشکیل شد و مردم بیش از هر کار به مباحثات علمی و مطالعه پرداختند.

این رویه همچنان در دوره عباسی رو به رشد نهاد و کتابهای بسیاری از زبانهای یونانی، سریانی، هندی، نبطی و لاتین ترجمه گردید.

عباسیان لحظه ای دانشمندان غیر مسلمان را از خود دور نمی کردند.

متوکل و مهتدی، دانشمندان را بر تخت می نشاندند و با آنان شراب می نوشیدند و امیران و وزیران خود را در برابر آنها ایستاده نگه می داشتند؛ به گونه ای که هیچ بزرگی در مقابل آنها حق نشستن نداشت.

نزدیکی بیش از حد خلفا با غیر مسلمانان و احترام بیش از اندازه به آنها، عقاید شوم و ضد اسلامی حاکمان را به روشنی برملا می ساخت.

به خوبی آشکار است که این احترام و صرف آن همه بودجه های هنگفت، صرفا جهت دانش پروری و علم دوستی نبوده است.

آنان با جمع آوری کتابهای علمی گوناگون جایگاهی مناسب را در گسترش مناظره های علمی فراهم آوردند و اهداف مشخص و از پیش تعیین شده ای را در این موضوع دنبال می کردند؛ البته آنچه از بررسی زندگی علمی امام هادی علیه السلام در مناظره های علمی به دست می آید، برتری مبانی اعتقادی شیعه را در این برهه از زمان آشکار می سازد.

گذشته از این مطالب، پیدایش این همه آرا و نظرات گوناگون، سبب آشفتگی در اوضاع فرهنگی و اجتماعی گردید و حاصل این آشفتگی، در پیدایش گروه های گوناگونی چون: غلات، واقفیه، صوفیه و مجسّمه نمود یافت.

حاکمیت نیز از این آشفتگی فرهنگی، برای دستیابی به اهداف خود بهره می جست.

عباسیان می خواستند از این جریانها به عنوان حربه ای برای تضعیف مبانی فکری و اعتقادی مسلمانان بهره برداری کنند.

در این میان، تیزبینی امام علیه السلام در شناخت خط توطئه و استحاله فرهنگی، نقشه های دین ستیزانه آنان را آشکار ساخت.

اگر چه مراقبت شدید از ایشان، اندکی آنان را در رسیدن به هدف ننگینشان یاری می داد و عدم دسترسی به امام علیه السلام ، مشکلات جامعه اسلامی را افزون تر می کرد، ولی آن حضرت با نهایت درایت، در خنثا کردن این توطئه های فرهنگی کوشید.

تلاشهای گسترده امام علیه السلام در زمینه های فرهنگی

یکی از پردامنه ترین تلاشهای امام هادی علیه السلام در دوران زندگی شان، فعالیتهای ایشان در زمینه های فرهنگی بود که برخی از مهم ترین آنها در قالبهای ذیل انجام می پذیرفت:

1. مبارزه فرهنگی با گروههای منحرف عقیدتی

همان گونه که گفته شد، دوران امام هادی علیه السلام ، اوج پیدایش مکتبهای گوناگون عقیدتی بود که بستر آن با ایجاد فضای فکری از سوی حکومت عباسی فراهم شده بود.

گردانندگان و نظریه پردازان این حرکتها را نیز مشتی عناصر فریب خورده، فرصت طلب و سودجو تشکیل می دادند.

برخی از این گروهها عبارت بودند از:

صوفیه

یکی از اندیشه های منحرفی که با رخنه در جامعه اسلامی، سبب بدنامی شیعه و تشویش افکار عمومی جامعه مسلمانان شد، «تصوف» بود.

پیروان این مکتب، با نمایاندن چهره ای زاهد، عارف، خداپرست، بی میل به دنیا و پاک و منزه از پستیها و آلایشهای دنیایی، مردم را گمراه می کردند.

آنها از همگی این عنوانها در جهت اهداف سودجویانه خود در زمینه های گونه گون بهره مند می شدند.

آنان در اماکن مقدسی چون مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله گرد هم می آمدند و به تلقین اذکار و اوراد با حالتی خاص می پرداختند؛ به گونه ای که مردم با دیدن حالت آنها می پنداشتند با پرهیزکارترین افراد روبه رو هستند و تحت تأثیر رفتارهای عوام فریبانه آنان قرار می گرفتند. امام هادی علیه السلام با واکنشهایی سریع و به هنگام، این توطئه عقیدتی را کشف و خنثا ساخت.

نگاشته اند: روزی آن حضرت با گروهی از یاران صمیمی خود در مسجد مقدس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نشسته بودند.

گروهی از صوفیه وارد مسجد النبی صلی الله علیه و آله شدند و گوشه ای از مسجد را برگزیده، دور هم حلقه زدند و با حالتی ویژه، مشغول تهلیل گردیدند.

امام علیه السلام با دیدن اعمال فریب کارانه آنها، به یاران خود فرمودند: «به این جماعت حیله گر و دو رو توجهی نکنید.

اینان همنشینان شیاطین و ویران کنندگان پایه های استوار دین اند.

برای رسیدن به اهداف تن پرورانه و رفاه طلبانه خود، چهره ای زاهدانه از خود نشان می دهند و برای به دام انداختن مردم ساده دل، شب زنده داری می کنند.

به راستی که اینان مدتی را به گرسنگی سرمی کنند تا برای زین کردن، استری بیابند.

اینها لا اله الاّ اللّه نمی گویند، مگر اینکه مردم را گول بزنند و کم نمی خورند، مگر اینکه بتوانند کاسه های بزرگ خود را پر سازند و دلهای ابلهان را به سوی خود جذب کنند.

با مردم از دیدگاه و سلیقه خود درباره دوستی خدا سخن می گویند و آنان را رفته رفته و نهانی، در چاه گمراهی که خود کنده اند، می اندازند. همه این وردهایشان، سماع و کف زدنشان و ذکرهایی که می خوانند، آوازه خوانی است و جز ابلهان و نابخردان، کسی از آنان پیروی نمی کند و به سوی آنان گرایش نمی یابد. هر کس به دیدار آنها برود، چه در زمان زندگانی آنان و چه پس از مرگ آنها، گویی به زیارت شیطان و همه بت پرستان رفته است و هر کس هم به آنان کمک کند، مانند این است که به پلیدانی چون یزید و معاویه و ابو سفیان یاری رسانده است.»

وقتی سخنان امام علیه السلام به اینجا رسید، یکی از حاضران با انگیزه ای که امام علیه السلام از آن آگاهی داشت، پرسشی مطرح کرد که سبب ناراحتی ایشان شد.

او پرسید: «آیا این گفته ها در حالی است که آنان به حقوق شما اقرار داشته باشند؟»

امام علیه السلام با تندی به او نگریست و فرمود: «دست بردار از این پرسش! بدان که هر کس به حقوق ما اعتراف داشته باشد، هرگز این چنین مشمول نفرین و طعن و لعن ما نمی شود.

آنان که این اعمال را انجام می دهند و به حقوق ما نیز اعتراف دارند، پست ترین طایفه صوفیان اند؛ چرا که تمامی صوفیان با ما مخالف اند و راهشان نیز از ما جداست.

آنها یهودیان و نصرانیان امت اسلام اند. همینها هستند که سعی در خاموش کردن نور الهی دارند؛ ولی خداوند نورش را بر همگان به طور کامل خواهد تاباند، هر چند که کافران ناخشنود باشند.»

واقفیه

«واقفیه»، از دیگر فرقه های دوران امامت امام هادی علیه السلام بودند که امامت علی بن موسی الرضا علیه السلام را نپذیرفته و پس از شهادت پدر گرامی ایشان، امام موسی بن جعفر علیه السلام متوقف در ولایت پذیری ائمه شده و در امامت و رهبری جامعه دچار ایستایی شدند.

آنان با انکار امامان پس از امام کاظم علیه السلام و موضع گیری در مقابل امامان، حتی مردم را از پیروی ایشان منع کردند.

امام هادی علیه السلام نیز برای اثبات جایگاه امامت و پیشوایی خود به آنان، دست به رویارویی فرهنگی زد و آنها را نیز بسان غلات و صوفیان، مشمول لعن و نفرین خود کرد تا آنان را به مردم بشناساند. در این باره «ابراهیم بن عقبة» در نامه ای به امام هادی علیه السلام می نویسد:

«فدایت شوم! من می دانم که ممطوره (واقفیه) از حق و حقیقت دوری می کنند.

آیا اجازه دارم در قنوت نمازهایم آنان را نفرین کنم؟» امام علیه السلام با صراحت تمام پاسخ مثبت داد و این گونه بر اندیشه های گمراه کننده آنان خط بطلان کشید.

سرکردگی این گروه را «علی بن ابی حمزه بطائنی» بر عهده داشت که از زمان امامت علی بن موسی الرضا علیه السلام از پرداخت مالیاتهای اسلامی به امام علیه السلام خودداری می کرد و به نشانه مخالفت و رد صلاحیت ایشان، به رفتارهایی از این قبیل دست می زد.

آنها رویّه خود را همچنان تا عصر امام هادی علیه السلام ادامه دادند.

روزی امام علیه السلام یکی از آنان، به نام «ابو الحسن بصری» را دید و چون او را قابل هدایت و بیداری یافت، به او رو کرد و فقط در یک جمله به او فرمود: «آیا زمان آن نرسیده که به خود آیی؟» سخن روح فزای ایشان در وی اثر ژرف بر جای نهاد و سبب تغییر رویه و بیداری او گردید.
2. مناظره های علمی و اعتقادی

امامان معصوم علیهم السلام چشمه های جوشان معرفت و گنجینه های دانش الهی اند و چون چراغی پرفروغ و زوال ناپذیر، فراسوی علم را با پرتوافشانی خود روشن می کنند.

آنان با بیان شیوا و روشنگر خود، تاریکی نادانی را از بین برده و در هر زمان، امید نورستیزان را ناامید می ساختند.

همان گونه که پیش تر نیزبدان اشاره شد، دولت عباسی، همواره به دنبال برپایی جلسه های مناظره و گفتگوی علمی بود که برقراری این گونه جلسه ها در زمان مأمون عباسی به اوج خود رسید و این روند تا دوران امامت امام هادی علیه السلام نیز ادامه یافت.

برپایی این مجالس هدفدار، برای درهم شکستن چهره علمی امامان و زیر سؤال بردن دانش و حتی امامت آنان تشکیل می شد.

البته این کار نه تنها دشمنان را به مقصود خویش نمی رساند، بلکه موجب رسوایی و فضاحت آنها نیز می شد؛ چرا که بزرگ پیشوایان دانش و معرفت، از این فرصت برای روشن کردن اذهان عمومی ونشر فرهنگ اصیل اسلامی بهره برداری می کردند.

دولت عباسی می کوشید تا با زیر نظر گرفتن امام علیه السلام و کنترل شدید ملاقاتهای ایشان با شیعیان، از روشن شدن افکار مردمی جلوگیری کند و جلوی فیضان این سرچشمه بزرگ را بگیرد؛ ولی برپایی نشستهای علمی در تناقض با این سیاست برمی آید و تمام تلاشهای عباسیان را بیهوده می ساخت.

پی گیری این سیاست متناقض از سوی سردمداران نفاق، حاکی از کوته فکری، آنان در برابر اهداف معین خود بود.

متوکل عباسی برای این منظور، دو تن از دانشمندان به نامهای «یحیی بن اکثم» و «ابن سکّیت» را به خدمت خواند تا نشستی علمی با امام علی النقی علیه السلام ترتیب دهند.

در نشستی که به این منظور ترتیب داده شده بود، متوکل از یحیی بن اکثم خواست تا پرسشهای خود را مطرح کند.

او نیز کاغذی بیرون آورد که در آن پرسشهای پراکنده ای را مطرح کرده بود و پاسخ را از امام علیه السلام به طور مکتوب خواست.

پرسشهای اودرباره تأویل و تفسیر برخی آیات قرآن، گواهی زن، احکام خنثی، دلیل بلند خواندن نماز صبح و مسائلی درباره عملکرد امیر مؤمنان علی علیه السلام بود.

امام با نهایت دقت و ظرافت به پرسشهای وی پاسخ داد و افزون بر اثبات جایگاه علمی خود، سیزده پرسش پیچیده و مشکل را برای شیعیان پاسخ گفت و به صورت غیر مستقیم، معارف واقعی اسلام را در اختیار خواهندگان قرار داد.

پاسخهای امام هادی علیه السلام آنچنان کوبنده و دقیق بود که یحیی بن اکثم در پایان این رویارویی، به متوکل گفت: «پس از این جلسه واین پرسشها، دیگر سزاوار نیست که از او درباره مسئله دیگری پرسش شود؛ زیرا هیچ مسئله ای پیچیده تر از اینها وجود ندارد و او از عهده پاسخگویی به همه آنها بر آمد و آشکار شدن بیشتر مراتب علمی او، موجب تقویت شیعیان خواهد شد.»
3. رفع شبهه های دینی

افزون بر شبهه های خرد و کلانی که از سوی دانشمندان مزدور و فرقه های ساختگی آن دوران در حوزه دین مطرح می شد، کشمکشهای بزرگی بر سر مسائل بنیادین و زیربنایی اسلام، هر از چند گاهی رخ می نمود که دامنه فتنه انگیزی آن، اندیشه قشر گسترده ای از مسلمانان و گاه شیعیان را در بر می گرفت.

یکی از بزرگ ترین این فتنه جوییها، موضوع مخلوق بودن قرآن بود که مدتها اندیشه مسلمانان را به خود مشغول ساخته بود و چه بسیار انسانهایی که به جهت عقیده به آن، جان خود را از دست دادند! خلفای عباسی با مطرح ساختن این پرسش و نیافتن پاسخ دلخواه خود، مخالفان شان را به شدت سرکوب می کردند.

از این دسته، «احمد بن نصر خزاعی» را می توان نام برد که از مخالفان دولت عباسی بود و یک بار هم نقشه قتل واثق، خلیفه عباسی را کشید؛ ولی نافرجام ماند.

خلیفه نیز برای از میان برداشتن او، با طرح این پرسش که آیا قرآن مخلوق است یا نه، برنامه سرکوب او را آغاز کرد و پس از بیان پرسشهای گوناگون در این زمینه و دیگر مسائل اعتقادی، بهانه ای برای قتل وی به چنگ آورد و او را از میان برداشت.

واثق، احمد بن نصر را که معتقد به خلق قرآن نبود، دست بسته از بغداد به سامرا آورد و از ا و درباره خلق قرآن پرسید.

هنگامی که از عقیده او آگاهی یافت، گردن او را زد و دستور داد سرش را در بغداد و بدنش را در سامرا آویزان کنند و برگه ای به گوش او آویختند که بر آن نوشته شده بود: «این سر احمد بن نصر است که معتقد به خلق قرآن و نفی تشبیه خداوند نیست!»

معتزله که گرایشی افراطی به عقل دارند، قرآن کریم را حادث و مخلوق می دانستند و آن را از صفات باری تعالی می شمردند؛ ولی در برابر آنها اشاعره به مخالفت برخاسته و قرآن را قدیم و غیر مخلوق دانستند.

جرقه های این کشمکش که برخاسته از نظریه جبر یا تفویض بود، از اواخر حکومت امویان آغاز گردید و با پیدایش این دو مکتب کلامی در عصر عباسیان به اوج خود رسید.

تا پیش از مأمون، حکمرانان عباسی گرایش شدید و تعصب بسیاری بر نظر اشاعره و جبرگرایی داشتند و معتزلیان را به شدت شکنجه و سرکوب می کردند.

با به حکومت رسیدن مأمون، ورق برگشت و مخالفان معتزله و نظریه خلق قرآن با حربه های گوناگون از صحنه روزگار پاک می شدند! پس از مأمون نیز خلفای عباسی از او پیروی کردند و کسانی را که به عقاید معتزله پایبند نبودند، شکنجه می کردند یا از میان برمی داشتند.

هنگامی که متوکل به حکومت دست یافت، دوباره به عقاید اشاعره پیوست و این بار قربانیان این ماجرا، معتزلیان بودند! در گیر و دار این آشوب زدگیهای اعتقادی، امام هادی علیه السلام پیشوای اندیشه اسلامی، وارد عرصه شد و با بدعت شمردن این بحثها، خط سیر مکتب ناب اسلامی را برای پیروان خود ترسیم کرد.

ایشان برای تنویر اذهان پیروان خود در بغداد نوشت: «به نام خداوند بخشایشگر مهرورز.

پروردگار، ما را از فتنه های این روزگار در پناه دارد که در این صورت، بزرگ ترین مرحمت را در برابر ما به انجام رسانیده است که در غیر آن، چیزی جز نابودی و بدبختی دستاورد کسی نخواهد شد.

نظر من درباره جدالی که بر سر مخلوق بودن یا نبودن قرآن در گرفته، این است که آن بدعتی بیش نیست که در گناه این بدعت، پرسش کننده و پاسخ دهنده، هر دو یکسان اند؛ چرا که برای پرسش کننده سودی در بر نخواهد داشت و به واقع آن دست نمی یابد و برای پاسخ دهنده نیز جز رنجی ناشی از طرح موضوعی که از فهم و درک او خارج است، باقی نخواهد ماند.

همانا خالقی جز خدا وجود ندارد و جز او، همه آفریدگانش هستند.

قرآن نیز کلام خداوند بزرگ است.

پس، از پیش خودتان بر آن نامی قرار ندهید که از گمراهان خواهید بود و خداوند شما و ما را در شمار افراد این آیه قرار دهد که فرمود: آنان کسانی هستند که در نهان از خدای خویش می ترسند و از روز جزا سخت در وحشت اند.»

و این گونه آن حضرت شیعیان را از آشفتگی فکری بیرون آوردند.

این پرسش پیش تر نیز از امامان پرسیده شده بود؛ چنانکه از امام رضا علیه السلام پرسیدند و ایشان قاطعانه پاسخ داد: «قرآن، کلام خداست.

همین و بس!» بدین ترتیب، امام علیه السلام با تبیین موضعی اصولی و روشنگرانه در این بحث، شیعیان را از کاوش در این گونه بحث و جدلهایی که ثمره ای در بر ندارد، بر حذر داشته و نظر خود را بیان کردند.

4 مبارزه با خرافات

خرافه پرستی که از بینشهای سست سرچشمه می گیرد، گاه ناشی از انگیزه های سوء و گاهی نیز ناشی از نادانی و جهالت است.

البته در هر حال پیامدهای منفی در جامعه بر جای می گذارد و سبب می شود افراد جامعه در تمام مسائل به خرافات روی آورند و به همه چیز از دریچه آن بنگرند.

با پیشامد چنین وضعی، پیشوای جامعه اسلامی وظیفه دارد برای حفظ کیان دین که در اثر خرافه گرایی دستخوش انواع بدعتها می شود، با آن مبارزه کند و این بستر مناسب برای نوآوری در دین و بدعت گذاری را از بین ببرد.

بنابراین، مبارزه با خرافات گامی مهم در زدودن بدعتها و اندیشه های باطل بوده و موجب گرایش بیشتر جامعه به سوی آموزه های اسلام ناب و ارزشهای راستین خواهد شد.

از جمله تلاشهای مهم امام هادی علیه السلام در دوران امامت خود، مبارزه با خرفات است.

«حسن بن مسعود» می گوید: خدمت ابا الحسن علی بن محمد علیهماالسلام رسیدم؛ در حالی که جراحتی به دستم وارد شده بود و سواری هم به من برخورد کرده و به شانه ام آسیب رسانده بود و در اثر ازدحام و کشاکش جمعیت لباسهایم پاره شده بود.

در این حال، از ناراحتی گفتم: «وه که چه روز شومی بود! خدا شرّش را از من بگرداند.»

امام علیه السلام فرمود: «آیا تو هم که نزد ما رفت و آمد می کنی و با ما در ارتباطی، گناه خود را بر گردن دیگری می نهی که گناهی ندارد؟» من از این سخن امام علیه السلام شرمنده شدم و دانستم که اشتباه کرده ام.

گفتم: «ای سرور من! از خداوند آمرزش می خواهم.»

امام علیه السلام فرمود: «ای حسن! روزها چه گناهی دارند که وقتی شما به سزای اعمال خود می رسید، آنها را سرزنش می کنید و شوم می پندارید؟»

5. پاسخگویی به مسائل فقهی

به دلیل جایگاه ویژه علمی و مرجعیت خاصی که امام هادی علیه السلام در دوران امامت خویش داشتند، بسیاری از مسائل شرعی به ایشان بازگشت داده می شد.

امام هادی علیه السلام بیشترین اهمیت را نسبت به نشر شریعت اسلامی و تبیین احکام الهی مبذول می داشتند و با بیان مسائل فقهی، همگان را از سرچشمه زلال دانش و معرفت خویش سیراب می ساختند.

به عنوان نمونه، از امام علیه السلام درباره مصرف زکات پرسیدند.

ایشان پس از بیان موارد مصرف آن، افزود: «به کسانی که قائل به جسم بودن خدا هستند، زکات ندهید و نماز نیز پشت سرشان نخوانید.»

«حسن بن مصعب مدائنی» به امام هادی علیه السلام نامه ای می نویسد و نظر ایشان را درباره سجده بر شیشه جویا می شود.

این در حالی بود که او و برخی دیگر می پنداشتند که هر چه از زمین باشد، سجده بر آن اشکال ندارد.

امام در پاسخ وی، پندار اشتباهش را یادآور شد و فرمود که شیشه از شن و نمک است و سجده بر آن جایز نیست… .

«ریان بن صلت» از امام هادی علیه السلام درباره نماز با لباسی که از موی انسان تهیه شده باشد، می پرسد و امام علیه السلام به جواز آن فتوا می دهد.

«علی بن مهزیار» از امام می پرسد: «آیا نماز شخصی که از هوش رفته است، قضا دارد یا نه؟» امام علیه السلام در پاسخ می فرماید: «او نه روزه اش را قضا می کند و نه نمازش را؛ زیرا هر چه را خداوند بر شخص غالب کرده، خود نیز پذیرنده عذر اوست.»

«عباس بن هلال»، از امام هادی علیه السلام درباره تفسیر آیه «اَللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَالاْءَرْضِ»؛

 می پرسد و امام علیه السلام می فرماید: «یعنی خداوند راهنمای در آسمانها و در زمین است.»

گفته اند: روزی متوکل عباسی بیمار شد و نذر کرد که اگر بهبود یابد، تعداد کثیری سکه طلا صدقه دهد.

پس از مدتی بهبود یافت و خواست که نذر خود را ادا کند.

از فقهای دربار خود پرسید که با توجه به این نذر چقدر باید صدقه بدهد و کلمه «کثیر» بر چند دلالت می کند.

فتاوای بسیار و گوناگونی از فقهای دربار صادر شد و هیچ یک نتوانستند به درستی تعداد را مشخص کنند.

ناگزیر از امام هادی علیه السلام کمک خواستند و امام فرمود: «باید هشتاد سکه زر بپردازی».

این پاسخ شگفتی حاضران را برانگیخت و از امام علیه السلام خواستند که نظر خود را تشریح کند تا بدانند که بر چه مبنایی کثیر بر هشتاد دلالت می کند.

امام فرمود: «خداوند در قرآن کریم می فرماید: «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَةٍ»

؛ «خداوند شما (مسلمانان) را در موارد کثیر یاری فرمود.» و همه خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده اند که تعداد جنگها و سریه های زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هشتاد نبرد بوده است. متوکل حیرت زده شد و ده هزار درهم برای امام علیه السلام فرستاد.

همچنین نوشته اند: متوکل نویسنده مسیحی خود را «ابو نوح» خواند.

برخی از دیگر نویسندگان به او اعتراض کردند که بر فرد کافر و نامسلمان کنیه نهادن جایز نیست. متوکل از فقیهان آن زمان استفتا کرد و هر کس چیزی در پاسخ نوشت.

متوکل با دیدن تشتت آرایی که هیچ یک استدلال محکمی نداشت، به امام نامه نوشت و از ایشان پاسخ خواست.

امام نیز تنها با یک آیه، پاسخ را مشخص کرد و نگاشت: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ * تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَتَبَّ»؛

امام علیه السلام با استناد به یک آیه از قرآن کریم و بدون هیچ توضیحی، جایز بودن این کار را اعلام کرد.

6. تربیت شاگردان و تقویت نیروهای ارزشی

از دیگر فعالیتهای علمی ـ فرهنگی امام هادی علیه السلام ، شناسایی و جذب افراد مستعد و تربیت و تجهیز آنان به دانش روز بود.

اگر چه اعمال فشار از سوی حاکمیت و محدودیتهایی که نسبت به ایشان صورت می گرفت، مانع دستیابی کامل تشنگان دانش و معرفت به این سرچشمه جوشان علم می شد، ولی تا حدی که در توان آنان بود، خود را از این اقیانوس بیکران سیراب می ساختند و شرایط نامساعد فرهنگی و سیاسی و نیز تنگناهایی که در پیش رو داشتند، آنان را از کسب فیض از آفتاب عالمتاب دانش باز نمی داشت.

شمار شاگردان آن امام همام را بالغ بر 185 تن بر شمرده اند که همگی از دانشمندان و بزرگان علمی روزگار خود به شمار می آمدند، هرچند شماری از آنان از محضر پرفیض امامان دیگری نیز بهره مند شده بودند.

در ادامه، برخی از چهره های برجسته آنان را به اختصار معرفی می کنیم.

عبد العظیم حسنی

ایشان از نوادگان امام مجتبی علیه السلام و مردی پارسا و مورد اعتماد و احترام اهل بیت علیهم السلام بود تا آنجا که امام هادی علیه السلام در شأن او فرمود: «اگر قبر عبد العظیم حسنی را زیارت کنید، گویا قبر حسین بن علی علیه السلام را زیارت کرده اید.»

«ابو حمّاد رازی» می گوید: «نزد امام هادی علیه السلام رفتم و درباره احکام شرعی از ایشان مسائلی را پرسیدم و حضرت به آنها پاسخ فرمود.

هنگامی که خواستم از محضر ایشان مرخص شوم، به من فرمود: هرگاه دچار مشکلی در کار دینت شدی، از عبد العظیم حسنی بپرس و سلام مرا نیز به وی برسان.»

از نکته های برجسته در مورد شخصیت او، عرضه اعتقادات خود به امام معصوم زمان خود است تا اگر در آن کژی یا نارسایی وجود دارد، آن را برطرف سازد.

خود او می گوید: «نزد مولایم (امام هادی علیه السلام ) رفتم.

وقتی مرا دید، خوش آمد گفت و فرمود: به درستی که تو دوست ما هستی.

عرض کردم: می خواهم دینم را به شما عرضه کنم که اگر مورد پسند شماست، تصدیق کنید تا خدای را در حالی ملاقات کنم که دینم پذیرفته است… من عقیده دارم پروردگار یکتاست و مانندی ندارد و از حد ابطال و تشبیه بیرون است.

او جسم و صورت و عَرَض و جوهر نیست؛ بلکه آفریننده اجسام و صورت دهنده شکلها و آفریننده عَرَضها و جوهرهاست و خداوندِ هر چیز است و مالک و ایجادکننده و آشکار سازنده همه اشیاء است.

همانا محمد صلی الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست و خاتم پیامبران است.

پس از او تا روز قیامت پیامبری نیست و آیین او خاتم آیینها و شریعتهاست و شریعتی پس از آن تا روز رستاخیز نیست و جانشین او امیر مؤمنان، علی بن ابی طالب علیه السلام است و پس از آن حسن علیه السلام و… .» امام هادی علیه السلام فرمود: «پس از من حسن علیه السلام ، فرزندم، جانشین من است و مردم با فرزند او چگونه خواهند بود؟» گفتم: «چه خواهد شد؟» فرمود: «کسی او را نمی بیند و نامش را نمی تواند برد تا ظهور کند و زمین را از عدل پر می سازد؛ همچنانکه پر از جور و ستم می شود… .»

امام علیه السلام پس از عرضه دیگراعتقادات او مبنی بر حقانیّت معراج، بازخواست در قبر، بهشت و دوزخ، صراط و میزان فرمود: «ای ابو القاسم! به خدا این دین، دین خداست که برای بندگانش راضی گشته است.

پس بر آن ثابت قدم و پایدار باش، خداوند تو را بر قول ثابت در زندگی دنیا و آخرت ثابت بدارد!»

او در روزگاری که عباسیان تهدید و شکنجه را به اوج خود رسانیده بودند، از دیار خود هجرت کرد و در شهر ری اقامت گزید و در آنجا به روشنگری و هدایت مردم در زمینه امامت پرداخت و در همان سرزمین بدرود حیات گفت.

فضل بن شاذان

او یکی از شاگردان بزرگ مکتب امام هادی علیه السلام و امامان پیش از ایشان بود و روایات بسیاری از پیشوایان اسلام نقل کرده است که در کتابهای مختلف حدیثی یافت می شود.

وی فردی دانشمند و معتمد امامان بود که مورد ستایش آنان نیز قرار گرفته و مدح او در تاریخ باقی است.

حسین بن سعید اهوازی

تلاشهای حسین بن سعید در زمینه های مختلف فقهی، اخلاقی و اجتماعی انکارناپذیر است.

او اهل کوفه بود و با برادرش به اهواز و سپس به قم رفت و تا پایان عمر در آنجا ماند.

او به نوشتن کتابهای گوناگون اسلامی با گرایشهای مختلف و نقل تعداد بسیاری روایت از امامان معصوم پرداخت.

ابو هاشم جعفری

نامش «داوود بن قاسم» و کنیه اش «ابو هاشم» و از اهالی بغداد بود.

او مردی جلیل القدر بود که نزد امامان جایگاهی ویژه داشت و محضر آن بزرگواران را از امام رضا علیه السلام تا حضرت صاحب العصر علیه السلام درک کرده بود.

ابن السّکیت اهوازی

ابن السکیت بن یعقوب بن اسحاق اهوازی از بزرگان لغت و فرهیختگان عرصه شعر و ادب و نویسنده کتاب الصلاح المنطق است.

او را به جهت کثرت سکوتش ابن السکیت می خوانند.

از نزدیکان امام جواد علیه السلام و امام هادی علیه السلام و مورد وثوق اهل بیت علیهم السلام و فردی شجاع و عاشق ساحت مقدس امامان بود.

او تربیت فرزندان متوکل را بر عهده داشت و متوکل از علاقه او نسبت به این خاندان آگاه بود.

روزی از وی پرسید: «دو فرزند من (معتز و مؤید) نزد تو محبوب ترند یا حسن و حسین علیهماالسلام ؟» او با بی باکی تمام و کوبنده پاسخ داد: «قنبر، غلام علی علیه السلام نزد من محبوب تر از تو و فرزندانت است.»

متوکل این پاسخ دندان شکن را دستاویزی برای قتل او قرار داد و پس از شکنجه، او را به شهادت رسانید.

حسن بن علی

او نیای مادری «سید مرتضی» است که سید درباره او می گوید: «مقام و برتری او در دانش و پارسایی و فقه، روشن تر از آفتاب است.

همو بود که اسلام را در دیلم انتشار داد؛ به گونه ای که مردم آن سامان به وسیله او از گمراهی رهایی یافتند و با دعای خیر او بود که به حق بازگشتند.

صفات پسندیده و اخلاق نیکوی او بیش از آن است که شمرده شود و روشن تر از آن است که پنهان ماند.»

عثمان بن سعید

او نخستین نایب خاص امام زمان علیه السلام است و در تاریخ، شخصیت بسیار شناخته شده ای است.

دومین نایب خاص حضرت نیز فرزند اوست.

امانتداری و فریفته نشدن به مال دنیا و پارسایی و ورع، از ویژگیهای برجسته اوست.

«احمد بن اسحاق قمی» که از بزرگان شیعه است، می گوید: «روزی خدمت امام علی النقی علیه السلام رسیدم وعرض کردم: مولای من! برای من ممکن نیست که همواره خدمت شما برسم.

سخن چه کسی را بپذیرم و از دستور چه کسی پیروی کنم؟ امام فرمود: ابو عمرو (عثمان بن سعید) مردی راستگو و امین است؛ هر چه به شما بگوید، از جانب من گفته و آنچه را به شما می رساند، از سوی من است.

هنگامی که ایشان به شهادت رسیدند، نزد امام عسکری علیه السلام رفتم و آنچه را به پدر بزرگوارشان گفته بودم، بازگو کردم و همان را پرسیدم و ایشان نیز دقیقا همان پاسخ را فرمود.»

پدید آورنده : ابو الفضل هادی منش ، صفحه 28

تحلیلی از تاریخ دوران امام هادی(ع)

تحلیلی از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت

جهان اسلام، در دوران امامت امام هادی(ع) از نظر فرهنگی و گرایشها و کشمکشهای فکری و اعتقادی از موقعیت و گستردگی ویژه ای برخوردار بود و بحثهای علمی و اعتقادی و برخورد افکار و بینشهای گوناگون با یکدیگر نسبت به موضوعات دیگر، جایگاه ویژه ای داشت.

منشا پیدایش این تحول فرهنگی، شرایط سیاسی – اجتماعی جامعه اسلامی بویژه در سطح دستگاه رهبری بود.

اظهار تمایل حکمرانان عباسی این دوره نسبت به مسائل علمی و فرهنگی، باز شدن دروازه های علوم فلسفه و کلام ملتهای دیگر بر روی مسلمانان و ترجمه بسیاری از کتابهای علمی آنان به زبان عربی، راه یافتن دو تن از امامان شیعه – امام رضا و امام جواد علیهما السلام – به دستگاه خلافت و فراهم آمدن موقعیت استثنایی برای بحث و مناظره با دانشمندان، سران مکتبها و گروههای مختلف، از مهمترین عوامل پیدایش این شرایط بود.

پیدایش چهره های برجسته علمی در زمینه های مختلف مشعلهای هدایت و نقلی در این دوره نشانه بارز دیگری بر گستردگی سفره دانش بشری در این مقطع زمانی است.

از جمله این دانشمندان می توان افراد ذیل را نام برد: احمد بن حنبل، (متوفای 241 ه. ق) و نویسندگان صحاح سته، بخاری (م 256 ه. ق) مسلم (261 ه. ق) ابو داود سجستانی (م 275 ه. ق)، ابو عیسی ترمذی (م 278 ه. ق) ابو عبد الله بن ماجه (م 275ه. ق) و احمد نسائی (م 303 ه. ق) در زمینه حدیث و فقه.

ابو هذیل (م 235)، ابو اسحاق، ابراهیم بن سیار (م 231)، ابو عمر و بن بحر جاحظ (م 255)، و ابو الحسین خیاط در زمینه علم کلام.

یحیی بن ماسویه (م 242)، بختیشوع (م 256) و حنین بن اسحاق (م 260)، در دانش پزشکی.

و یعقوبی (م 282)، ابن قتیبه دینوری (م 276) و بلاذری (م 279) در تاریخ. (1)

در چنین جوی اصطکاک افکار و بینشها با یکدیگر امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است، بویژه با توجه به این واقعیت که زامداران عباسی از این جریان به عنوان تضعیف موقعیت امامن شیعه و مبانی فکری و عقیدتی آنان استفاده می کردند.

تحت نظر بودن امامان این دوره و دسترسی پیدا نکردن توده های مسلمان به این مشعلهای هدایت، عامل افزونی بود که به منحرفان و فرصت طلبان مورد حمایت حکومت مجال می داد تا با آسایش خاطر و احساس امنیت بیشتر به ترویج افکار شیطانی خود بپردازند.

پس از این مقدمه کوتاه به تشریح مواضع امام(ع) در برابر مهمترین مکاتب و جریانهای فکری دوران آن حضرت می پردازیم.

الف – فتنه خلق قرآن از مهمترین جریانات فکری دوران امام هادی(ع)، کشمکش بر سر مخلوق بودن و یا مخلوق نبودن قرآن کریم بود که مدتها فکر مسلمانان را به خود مشغول ساخته بود و چه بسا افراد زیادی که به جرم اعتقاد به یک طرف قضیه شکنجه شده روانه زندان گشته یا جان خود را از دست دادند.

بحث یاد شده از دوران خلافت مامون که به موضوعات و مسائل ماورای جهان ماده – همچون صفات باریتعالی و ذات او و رابطه میان آن دو، و حدوث و قدم عالم و. . .

علاقه نشان داده شد، وارد محال علمی و کلامی گشت و بر مبنای دو بینش اعتقادی موجود در جامعه اسلامی یعنی معتزله و اشاعره، نسبت به آن، دو دیدگاه پیدا شد.

حکمرانان عباسی نیز بر مبنای اعتقاد به هر یک از دو بینش یاد شده، در هر زمان از یک طرف قضیه حمایت کرده با مخالفان نظریه با شدت و خشونت برخورد می نمودند.

حکومت عباسی پیش از به خلافت رسیدن مامون به مذهب اشعری گرایش داشت و ماموران، هر فرد معتزلی را می گرفتند و پس از آنکه او را به کفر متهم می کردند به قتل می رساندند.

مامون در دوران خلافت خود به معتزله گرایش پیدا کرد.

معتصم و واثق نیز راه او را پی گرفتند.

آنان بر اساس همین اعتقاد، قائل به مخلوق بودن قرآن شدند و از این طریق، بسیاری از دانشمندان و مخالفان خود را که به مخلوق بودن قرآن اعتراف نمی کردند با شکنجه و زندان و قتل از میدان بیرون راندند.

ولی چون متوکل به حکومت رسید به اشاعره گرایش پیدا کرد و قائلان به مخلوق بودن قرآن را سخت کیفر نمود.

امام هادی(ع) که رهبری اندیشه اسلامی را بر عهده داشت و پیدایش چنین اختلافات فکری و دامن زدن آن را به سود دشمنان اسلام می دانست، بحث و جدال درباره مساله یاد شده را بدعت در دین قلمداد کرد و یاران خود را از طرح چنین بحثهایی بر حذر داشت.

متن نامه امام(ع) به برخی از پیروان خود در بغداد چنین است: «بسم الله الرحمن الرحیم.

خداوند ما و شما را از وقوع در فتنه مصون نگهدارد که در این صورت بزرگترین نعمت را بر ما ارزانی داشته است.

و جز این ، هلاکت و سیه روزی است.

نظر ما این است که بحث و جدال درباره قرآن (که مخلوق است یا غیر مخلوق، قدیم است یا حادث) بدعتی است که سؤال کننده و جواب دهنده در آن شریک اند، زیرا چیزی دستگیر پرسش کننده می شود که سزاوار او نیست و پاسخ دهنده نیز برای موضوعی که در توان او نیست بی جهت خود را به رنج و مشقت می افکند.

خالق، جز خدا نیست و بجز او همه آفریده اند و قرآن کلام خداست و از پیش خود اسمی برای آن قرار مده که جزو گمراهان خواهی گشت.

خداوند ما و شما را از مصادیق این آیه قرار دهد: «الذین یخشون ربهم بالغیب و هم من الساعة مشفقون » (2) آنانکه در نهان از خدای خود می ترسند و از روز جزا سخت هراسانند. » (3)

ب – منحصرفان از خط امامت در دوران امام هادی علیه السلام بعضی از افراد و گروههای فرصت طلب با ادعاهای دروغ و نشر مطالب بی اساس، در ایجاد اختلاف میان مسلمانان و گمراه کردن آنان داشتند. این گروهها به چند دسته تقسیم می شدند:

1 – غلات سران این فرقه عبارت بودند از: «علی بن حسکه قمی »، «محمد بن نصیر نمیری »، «حسن بن محمد» معروف به ابن بابا قمی »، «فارس بن حاتم قزوینی » و «قاسم بن یقطین قمی ».

«علی بن حسکه » معتقد به الوهیت و ربوبیت حضرت هادی علیه السلام و رسالت و نبوت خود و سقوط همه واجبات و فرایض دینی بود.

«محمد بن نصیر نمیری نیز با «ابن حسکه » در مسائل بالا هم عقیده بود، علاوه بر آنکه قائل به تناسخ بود و ازدواج با محارم و همچنین لواط را روا می شمرد. (4)

پیشوای دهم(ع) در برابر افراد یاد شده و عقاید کفر آمیز آنان موضع گرفت و ضمن اظهار بیزاری از آنان چهره پلید ایشان را برای همگان بر ملا کرد و یکی از آنان را که وجودش برای جامعه اسلامی خطرناک بود «مهدور الدم » دانست و فرمان قتلش را صادر کرد.

در پاسخ بعضی شیعیان – که درباره «ابن حسکه » و عقاید باطل او پرسیده بودند – نوشت:

«ابن حسکه – که لعنت خدا بر او باد – دروغ می گوید و من او را در ردیف دوستان خود نمی شناسم، خدای او را لعنت کند، سوگند به خدا، پروردگار، رسول خویش و پیامبران پیش از او را جز به آیین حنیف و نماز و زکات و روزه و حج و ولایت نفرستاد و پیامبر(ص) جز به خدای یکتای بی همتا دعوت نکرد.

ما جانشینان او نیز بندگان خداییم و به او شرک نمی ورزیم.

اگر او را اطاعت کنیم بر ما رحم خواهد کرد، و چنانچه از فرمانش سرپیچی نماییم گرفتار کیفرش خواهیم شد.

ما بر خدا هیچ حجتی نداریم، بلکه خداست که بر ما و بر تمامی آفریده هایش حجت دارد.

من از کسی که چنین سخنانی می گوید بیزاری می جویم و به سوی خدا از چنین گفتاری پناه می برم.

شما نیز از آنان دوری گزینید و ایشان را در فشار و سختی قرار دهید و چنانچه به یکی از آنها دسترسی پیدا کردید سرش را با سنگ خرد کنید. » (5)

گاهی بدون آنکه از سوی اصحاب پرسش شود نظر خود را نسبت به افراد یاد شده اعلام می کرد. «محمد بن عیسی » می گوید:

«امام هادی(ع) – بدون آنکه پرسشی از او بشود – برای من نوشت: «خداوند «قاسم بن یقطین » و «علی بن حسکه قمی » را لعنت کند شیطانی در برابر او ظاهر می شود و حرفهای بی اساس و دروغ را بر او القا می کند. » (6)

«نصر بن صباغ » می گوید: «حسن بن معروف به «ابن بابا» و «محمد بن نصیر نمیری » و «فارس بن حاتم قزوینی » مورد لعن امام هادی علیه السلام قرار گرفتند. » (7)

«فارس بن حاتم » پیشوای «غلات » در مرحله ای از انحراف و گمراهی قرارداشت که امام(ع) دستور قتل او را صادر نمود و برای قاتلش بهشت را تضمین کرد و فرمود:

(«فارس » به اسم من دست به کارهایی می زند و مردم را فریب می دهد و آنان را به بدعت در دین فرا می خواند.

خون او برای هر کس که او را بکشد هدر است.

کیست که با کشتن او مرا راحت کند؟ و من در مقابل، بهشت را برای او تضمین می کنم. » (8)

یکی از یاران امام علیه لاسلام فرمان آن حضرت را اجرا نمود و با به هلاکت رساندن «فارس » امام(ع) و جامعه اسلامی را از شر او راحت کرد.

2 – واقفیه واقفیه، یعنی کسانی که بعد از شهادت موسی بن جعفر علیهما السلام به خاطر یک سلسله انگیزه های نفسانی و دنیوی منکر شهادت آن حضرت شدند و در نتیجه، تن به امامت پیشوای هشتم (ع) ندادند، در پلیدی و خباثت و انحراف از خط امامت کمتر از «غلات » نبودند، از این رو، امام هادی(ع) در برابر آنان نیز موضع گرفت و لعن بر آنان را روا دانست.

«ابراهیم بن عقبة » می گوید: «به امام هادی(ع) نوشتم: فدایت شوم! من از بغض و کینه ممطوره (واقفیه) نسبت به حق آگاهی دارم، آیا مجاز هستم در قنوت نماز به آنان لعن کنم؟ فرمود: آری. » (9)

3 – صوفیه صوفیان، گروه منحرف دیگری در درون جامعه اسلامی بودند که تحت پوشش زهد و کناره گیری از دنیا به گمراه کردن توده های مردم و منحرف کردن آنان از خط امامت مشغول بودند.

پیشوای دهم علیه السلام هم چون نیاکان بزرگوار خود خطر این گروه انحراف را به مسلمان گوشزد کرده آنان را از ارتباط و همنشینی با صوفیان بر حذر داشت.

«حسین بن ابی الخطاب » می گوید: «با امام هادی(ع) در «مسجد النبی » بودم، گروهی از یاران آن حضرت از جمله «ابوهاشم جعفری » نیز به ما پیوستند.

در این هنگام جمعی از صوفیه وارد مسجد شده در گوشه ای دایره وار نشستند و مشغول ذکر لا اله الا الله » شدند.

امام(ع) رو به اصحاب کرد و فرمود: «به این نیرنگ بازان توجه نکنید، زیرا آنان همنشینان شیاطین و ویران کنندگان پایه های دین هستند برای تن پروری زهد نمایی می کنند و برای شکار کردن مردم ساده لوح شب زنده داری می نمایند.

روزگاری را به گرسنگی سپری می کنند تا برای پالان کردن، خری چند را رام کنند.

«لا اله الا الله » نمی گویند مگر برای فریب مردم، کم نمی خورند مگر برای پر کردن کاسه های بزرگ و جذب دل ابلهان به سوی خود.

با مردم به املاء خود از دوستی خدا سخن می گویند و آنان را آرام آرام و پنهان در چاره گمراهی می افکنند.

وردهایشان، رقص و کف زدن، و ذکرهایشان ترنم و آوازخوانی است.

جز یفیهان کسی از آنان پیروی نمی کند و جز بی خردان و احمقان کسی به آنان نمی گرود.

هر کس به دیدار یکی از آنان – چه در زمان حیت او و چه در پس از مرگش – برود چنان است که به دیدار شیطان و بت پرستان رفته باشد.

و هر که به فردی از آنان کمک کند مثل آن است که به یزید و معاویه و ابو سفیان کمک کرده باشد. »

یکی از اصحاب پرسید: هر چند معترف به حقوق شما باشد؟

امام(ع) (که انتظار چنین پرسشی را نداشت) با خشتم به وی نگریست و فرمود: «از چنین پرسشی دست بردار! زیرا کسی که معترف به حقوق ما باشد دچار نفیرین ما نمی شود، مگر نمی دانی که آنان پست ترین طایفه های صوفیه هستند، در حالی که تمامی صوفیان از مخالفان ما بوده و راهشان با راه ما مغایرت دارد.

آنان جز یهود ونصارای این امت نیستند و همانها هستند که سعی در خاموش کردن نور الهی دارند و خداوند نورش را به اتمام خواهد رسانید هر چند کافران را ناپسند آید. » (10)

دیگر تلاشهای فرهنگی

فعالیتهای فرهنگی امام هادی(ع) به موارد یاد شده محدود نمی شود، در لابلای اسناد و متون تاریخی فعالیتهای فرهنگی دیگری نیز برای آن حضرت ثبت شده است که در ذیل به برخی از آنها اشاره می شود.

الف – سخنان و یا نوشته های آن حضرت به منظور اثبات حق و پاسخگویی به شبهات موجود در جامعه.

از مهمترین و عمیق ترین آثار فرهنگی پیشوای دهم(ع) رساله ای است که در پاسخ مردم اهواز در موضوع جبر و تفویض نوشته و در آن، ضمن بحث مستدل و مستندی درباره ثقلین (قرآن و عترت) لزوم تمسک به آن دو و آماده کردن ذهن مخاطبین برای درک و پذیرش حقیقتی که حضرت در صدد بیان آن است، به بیان موضوع مورد سؤال – یعنی جبر و تفویض – پرداخته و با بیانی روشن و رسا اعتقاد به هر یک از جبر و تفویض را ابطال و «الامر بین الامرین » را اثبات کرده است. (11)

سخنان آن حضرت در حقیقت توحید، امتناع رؤیت خدا، استحاله تجسیم، استحاله وصف پروردگار به صفتی که محیط بر کنه ذات حق تعالی باشد و. . . از دیگر آثار فرهنگی ارزنده آن امام معصوم است که به منظور روشن کردن حق و زدودن شبهه از افکار مسلمانان القا شده است.

(12) به عنوان نمونه، مساله رؤیت و عدم رؤیت خدا در روز قیامت از مسائل حاد و جنجال برانگیز دوران پیشوای دهم(ع) بود، به گونه ای که «واثق » خلیفه عباسی وقتی نتوانست با این پرسش که قرآن مخلوق است یانه، «احمد بن نصر» را که طرح ترور خلیفه را ریخته بود از میان بردارد، پرسش مربوط به رؤیت خدا را در قیامت مطرح کرد و وقتی «احمد» در این زمینه روایتی از پیامبر(ص) خواند، خلیفه همان را بهانه قرار داد و شخصا او را به قتل رساند. (13)

نامه «احمد بن اسحاق » به امام علیه السلام درباره مساله رؤیت و بازگو کردن نظرات و عقاید پراکنده مردم در این موضوع و کسب تکلیف از امام(ع) دلیل دیگری بر حاد بودن این مساله در جامعه اسلامی آن روز است. (14)

ب – شرکت در مجالس مناظره و پاسخگویی به پرسشهای مطرح شده از سوی خلیفه و عمال او.

مجالس بحث و مناظره بین امامان و دانشمندان و سردمداران مکاتب مختلف، میدان مناسبی برای نشر فرهنگ اسلام و زدودن شبهات از اذهان مردم و تبلور چهره اصلی امامت بود.

امام دهم(ع) نیز همچون پدران بزگوارش از این مجالس حد اکثر استفاده را برای اهداف یاد شده نمود و علاوه بر شکست دادن چهره های علمی مزدوری همچون «یحیی بن اکثم » بسیاری از حقایق را برای مردم روشن کرد.

این جلسات آنچنان روشنگر و برای دستگاه خطرناک و کوبنده بود که یحیی بن اکثم » در پایان یکی از آنها خطاب به متوکل گفت:

«پس از این جلسه و ای پرسشها سزاوار نیست از او درباره مساله دیگری پرسیده شود، زیرا هیچ مساله ای به مشکلی این مسائل نخواهد رسید (با این حال او همه آنها را با دلیل و برهان پاسخ گفت) و آشکار شدن مراتب علم و دانش او موجب تقویت شیعیان خواهد گشت. » (15)

به جز مجالس بحث و مناظره، «متوکل » ناچار می شد در برخی از مشکلات علمی و فقهی که برای حکومتش پیش می آمد به آن حضرت رجوع کند و پاسخ صحیح آنها را بگیرد.

اینک چند نمونه: – متوکل مریض شد، نذر کرد در صورت بهبودی دینارهای زیادی صدقه دهد.

پس از بهبودی فقها را جمع کرد و از مقدار دینارهایی که باید صدقه بدهد پرسید.

هر کس چیزی گفت.

ناچار – با راهنمایی فردی – به امام(ع) متوسل شد.

امام(ع) فرمود: «باید هشتاد دینار صدقه بدهد. »

وقتی از علت آن پرسید به این آیه استناد کرد: «لقد نصرکم الله فی مواطن کثیرة » (16) خداوند شما را در موطن های زیادی یاری کرد. جنگهای رسول خدا را شمردیم به هشتاد مورد رسید.

متوکل از پاسخ و استدلال حضرت خوشحال شد و به فرد راهنما ده هزار درهم پاداش داد. (17)

– مرد نصرانی ای را که با زن مسلمانی زنا کرده بود نزد متوکل آوردند تا حد الهی را بر او جاری کند. نصرانی (پیش از اجرای حد) مسلمان شد.

«یحیی بن اکثم » گفت: اسلام، جرائم دوران کفر را محو می کند.

برخی دیگر گفتند: باید سه حد بخورد.

«متوکل » کتبا از امام(ع) کسب تکلیف کرد.

حضرت در پاسخ نوشت: «باید تازیانه بخورد تا بمیرد. »

نظر امام(ع) مورد انکار دانشمندان قرار گرفت.

متوکل از دلیل حکم پرسید.

امام(ع) در پاسخ، این آیه را خواند: «فلما راوا باسنا قالوا آمنا بالله وحده و کفرنا بما کنا به مشرکین.

فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راوا باسنا. » (18)

هنگامی که شدت عذاب ما را دیدند گفتند: به خدای یکتا ایمان آورده و به همه آنچه که شریک خدا می گرفتیم کافر شدیم.

اما ایمانشان پس از مشاهده عذاب ما سودی به آنان نبخشید.

متوکل فتوای امام(ع) را پذیرفت و دستور داد فرد نصرانی را با تازیانه بزنند تا بمیرد. (19)

– متوکل کاتب نصرانی ای داشت که سخت مورد علاقه اش بود، روی همین جهت او را با کنیه «ابونوح » خطاب می کرد.

بعضی کاتبان برای امر اعتراض کرده گفتند: سزاوار نیست برای کافر کینه قرار داده شود.

متوکل از فقهیان استفتا کرد.

هر کس نظری داد.

استفتایی نیز از امام(ع) کرد.

امام در پاسخ بعد از

«بسم الله »

این آیه را نوشت: «تبت یدا ابی لهب و تب ». (20)

و بدین وسیله به متوکل و فقها فهماند که کنیه قراردادن برای کافر اشکالی ندارد. (21)

پی نوشت ها:
(1) برای آگاهی بیشتر به تاریخ الاسلام، دکتر حسن ابراهیم حسن، ج 4، ص 420 – 566 مراجعه کنید.
(2) سوره انبیاء، آیه 49.
(3) التوحید، شیخ صدوق، ص 224، و معادن الحکمة، ج 2، ص 224.
(4) رجال کشی، جزء 6، ص 520 – 521 ، ردیف 999 و 1000.
(5) همان مدرک، ص 518 – 519، ردیف 997 و وسائل الشیعه، ج 18، ص 554.
(6) همان مدرک، ص 518، ردیف 996.
(7) همان مدرک، ص 520، ردیف 996.
(8) همان مدرک، ص 524، ردیف 1001.
(9) همان مدرک، ص 461، ردیف 879.
(10) سفینة البحار، ج 2، ص 58، روضات الجنات، ج 3، ص 134 – 135 و حدیقة الشیعة، ص 602 – 603.
(11) برای آگاهی از متن این رساله به تحف العقول، ص 338 – 352 مراجعه کنید.
(12) تفصیل سخنان امام(ع) را در زمینه های یاد شده در حیاة الامام علی الهادی(ع) ص 98 – 130، و الاحتجاج، ج 2، ص 449 – 455 مطالعه کنید.
(13) ر. ک. تاریخ طبری، ج 9، ص 135 – 139.
(14) برای آگاهی از نامه به الکافی، ج 1، ص 97 و الاحتجاج، ج 2، ص 449 – 450 و معادن الحکمة، ج 2، ص 221 رجوع کنید.
(15) مناقب، ج 4، ص 405. مشروع پرسشهای «ابن اکثم » و پاسخ آن حضرت در منبع یاد شده، ص 403 – 405 و بحار الانوار، ج 50، ص 165 – 172 آمده است.
(16) سوره توبه، آیه 25.
(17) الاحتجاج، ج 2، ص 453 – 454، مناقب، ج 4، ص 402 و بحار الانوار، ج 50، ص 162 – 163.
(18) سوره غافر، (مؤمن) آیه 84 و 85.
(19) مناقب، ج 4، ص 405 – 406 و بحار الانوار، ج 50، ص 172.
(20) سوره تبت، آیه 1.
(21) ر. ک. حیاة الامام علی الهادی(ع)، ص 239.
منبع :  مرکز تحقیقاتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی