واقعه حره

نوشته‌ها

امام سجاد (ع) و واقعه حَرِّّه

اشاره:

واکنش حادثه کربلا نخست با آمدن اسیران به کوفه پدید گردید.با همه سختگیرى پسر زیاد در حوزه حکومت خود، و ترساندن مردمان از مخالفت با یزید، باز از آن مردم نیمه مرده، و ستم پذیرنده خرده گیرى دیده شد.روزى که پسر زیاد در مسجد، خطبه خواند و ضمن گفته هاى خود یزید و تبار او را ستود و حسین (علیه السلام) و پدران او را دشنام داد، عبد الله بن عفیف از مردم أزد که مردى پارسا ولى نابینا بود بر خاست و سخن را در دهان او شکست .دشنام هائى را که بخاندان پیغمبر داد بدو و آنکه او را به حکومت گماشته است، بر گرداند .مأموران دولت خواستند عبد الله را خاموش و دستگیر سازند، تیره ازد به حمایت وى در آمد و جنگی در گرفت (۲) هر چند این درگیرى سرانجام به سود عبید الله پایان یافت، ولى بهر حال مقدمه اى برای اعتراض هاى دیگر گشت.

در شام نیز چنانکه دیدیم آثار ناخشنودى پدید گشت، تا آنجا که یزید از روى ناچارى بظاهر خود را یکی از ناخشنودان از کشته شدن پسر دختر پیغمبر نشان داد، و گناه را به گردن عبید الله پسر زیاد افکند.اما واکنش حادثه در حجاز بیشتر از عراق بود.عبد الله پسر زبیر که از آغاز حکومت یزید خود را به مکه رسانیده این شهر را پایگاه خویش ساخته بود، و مردم را به بیعت خود می خواند، فاجعه محرم را دستاویزی استواربراى نکوهش یزید دید.وى در خطبه ای عراقیان را پیمان شکن و نامردم خواند و حسین علیه السلام را به بزرگوارى و تقوى و عبادت ستود.

مدینه نیز با آنکه در این سال در اداره ولید بن عتبه بن ابو سفیان بود، خاموش نماند، طبرى چنانکه روش اوست در باره ناآرامی این شهر چیزى ننوشته است.اما عوض شدن سه حاکم آن در ظرف دو سال وضع غیر عادى را نشان میدهد.

طبری نوشته است: پسر زبیر از درشت خوئى حاکم مدینه ـ ولید بن عتبه ـ به یزید شکایت کرد و از او خواست تا حاکمى نرم خو بدانجا بفرستد و یزید، عثمان بن محمد بن ابو سفیان را به حکومت آن شهر فرستاد (۳) اما بعید بنظر میرسد پسر زبیر در چنان موقعیتى با یزید نامه نگارى کند آن هم بر سر عوض کردن حاکم مدینه.آنچه به حقیقت نزدیکتر می نماید اینستکه یزید به شیوه پادشاهان خود کامه جوان نمی خواست مردان کار آزموده را بر سر کار بگذارد بدینجهت جوانان نورس را بحکومت می فرستاد و آنان چون مردم را چنانکه باید نمی شناختند، در اداره حکومت در می ماندند .و عثمان چنانکه طبری نویسد جوانى نورس و کار نیازموده بود. (۴)

به هر حال سبب هر چه بوده است، مقدم حاکم تازه بر او و مردم شهر مبارک نیفتاد، عثمان به گمان خویش خواست کفایتى نشان دهد، و بزرگان مدینه را از خود و یزید خشنود و حوزه حکومت را آرام سازد.

گروهی از فرزندان مهاجر و انصار را بدمشق فرستاد تا خلیفه جوان را از نزدیک ببینند و از بخشش ها و مرحمت هاى وى برخوردار گردند.

یزید چنانکه نوشته ایم تربیت دینى نداشت، بلکه میتوان گفت تربیت نیافته بود.پدرش در کودکى وى بخاطر خشمی که بر مادر او گرفت، مادر و فرزند را به بیابان فرستاد و یزید در قبیله و درون خیمه بزرگ شد.

آنچه در آنجا آموخت همان بود که صحرانشینان عرب می آموزند، گشاده زبانی، شعر نیکو سرودن و بشکار رفتن.پس از آنکه بحکومت رسید و دستگاه پر تجمل معاویه را صاحب شد، بجاى اندوختن معلومات به نگاهدارى سگ و یوز و بوزینه پرداخت.میگسارى و قمار نیز سرگرمى دیگر او بود .گذشته از این عیب ها چنانکه طبیعت چنین حکومت ها می خواهد، سالمندان تجربه آموخته گرد او را خالى کردند، و گروهى جوان چاپلوس و مال اندوز او را در میان گرفتند که آنچه میگفت و میکرد بر او آفرین می خواندند.

در سندها از سرجون مشاور رومى او نامى به میان آمده است.آیا این مرد ترسا در نهان، واژگون شدن حکومت یزید را که نام مسلمانى داشت می خواست، که او را چنان بد آموزى میکرد…؟ خدا میداند.

آنچه با اطمینان خاطر میتوان گفت اینست که یزید از کار اداره حوزه پهناور مسلمانى چیزى نمیدانسته است.آن شتاب و سخت گیرى در بیعت گرفتن از پسر دختر پیغمبر، آن فاجعه دلخراش در محرم سال شصت و یک از آن زشت تر باسیرى گرفتن خاندان رسول (ص) و بردن آنان بکوفه و در آوردن به شام، همه اینها رفتارى است که ناپختگى بلکه نابخردى او را نشان میدهد .

بدتر از همه، اینکه چون حاکم مدینه فرزندان مهاجر و انصار را نزد او فرستاد یزید آنان را چنان پذیره شد که گوئى گروهى از همسالان خود و یا هم بازیان دوره کودکیش را نزد او آورده اند.او اگر اندک خردى داشت یا اگر مشاورانى کار آزموده نزد او می بودند، باید در مدتى که مهمانان در کاخ او و در مهمانی او هستند رفتارى سنجیده داشته باشد.آنچه خلاف آئین مسلمانى است نکند، بلکه بظاهر خود را مسلمانى پاى بند دین نشان دهد.اما او نه دین را می شناخت نه مردم را.

مدینه پس از هجرت پیغمبر اسلام بدان شهر، مرکز حکومت اسلامى شد.پس از پیغمبر تا سال سى و پنجم هجرى پایگاه خلافت بود و سه خلیفه زندگانى خود را در آن شهر بسر بردند.چون على علیه السلام کوفه را مقر حکومت خود ساخت، مدینه باز هم رونق علمى و دینی خود را از دست نداد.گروهى از بزرگان مهاجر و انصار در آنجا زیستند و مردند، و سپس فرزندان آنان جاى ایشان را گرفتند.از آغاز هجرت موجى از پرهیزگارى شهر را فرا گرفت و بیش و کم همچنان پایدار بود. (۵)

یزید می بایست این مردم را بشناسد و روزى چند خویشتن دار شود.اما چنین نکرد.نمیدانم رخت پوشانیدن بر بوزینه و سوار کردن او بر خر و بمسابقه فرستادن او با اسبان، در همین روزها بود و یا نه، بهر حال داستانى است که سبک سرى او را نشان میدهد.چنانکه مسعودى نوشته است یزید را بوزینه اى بود پلید، که در مجلس شراب او حاضر می شد و بر بالش تکیه میداد.این بوزینه خرى وحشى داشت که رام وی کرده بودند.روزى بوزینه را بر خر نشاندند و با اسبان بمسابقه فرستادند، و خر بوزینه از اسبان یزید پیش افتاد و برنده مسابقه گردید یکى از شاعران شام در این باره گفته است:

تمسک أبا قیس بفضل عنانها

فلیس علیها إن سقطت ضمان (۶)

 ألا من رأی القرد الذى سبقت به

جیاد أمیر المؤمنین إتان (۷)

نوشته اند این شعرها را یزید خود سروده است و باید چنین باشد چه غرس النعمه، در پایان داستان گفتگوى ابن هبیره و زیاد بن عبید حارثى (۸) نویسد:

زیاد گفت چون نزد مروان رفتم از من پرسید گفتگوى تو و ابن هبیره بر سر چه بود؟ گفتم در اینکه آیا کنیه بوزینه ابو قیس است یا الیمن.مروان خندید و گفت درست است مگر این نیست که امیر المؤمنین یزید گفته است «تمسک أبا قیس بفضل عنانها… (۹)

یزید نمایندگان شهر مدینه را حرمت نهاد و به آنان بخشش فراوان کرد و به یکى از ایشان (منذر بن زبیر) صد هزار درهم بخشید، اما تربیت پست و کردار زشت او از دیده مهمانان پوشیده نماند.آنان چون به شهر خود باز گشتند در مسجد پیغمبر فریاد برداشتند و به بد گوئى از یزید پرداختند و گفتند ما از نزد کسی می آئیم که دین ندارد، می مینوشد.طنبور می نوازد و سگ بازى می کند، شب را با مردمان پست و کنیزکان آوازه خوان بسر میبرد.ما شما را گواه می گیریم که او را از خلافت خلع کردیم. (۱۰)

مردم شهر با عبد الله بن حنظله (غسیل الملائکه) (۱۱) بیعت کردند و بنى امیه راکه شمار آنان به هزار تن می رسید، نخست در خانه مروان پسر حکم بمحاصره افکندند، سپس از شهر بیرون راندند.در این روزهاى پر گیر و دار مروان نزد عبد الله بن عمر رفت و از او خواست تا خانواده وى را نزد خود نگاهدارد، عبد الله نپذیرفت .مروان چون از حمایت او مأیوس شد پناه به على بن الحسین (علیه السلام) برد و گفت من خویشاوند توام، مى خواهم که خانواده من با خانواده تو باشد.على بن الحسین با بزرگوارى خاص خود خواهش او را قبول فرمود و کسان مروان را همراه با زن و فرزند خود به ینبع (۱۲) فرستاد و مروان همیشه از این کرامت سپاسگزار بود.اینکه طبرى نوشته است:

علی بن الحسین با مروان دوستى قدیمى داشت (۱۳) بر اساسی نیست ،مروان هیچگاه به بنى هاشم روى خوش نشان نداده است،بنابر این جائى براى دوستى او با على بن الحسین نبوده، طبرى میخواهد جوانمردى را که خاندان هاشم از حد اعلاى آن بر خوردار بوده اند نادیده بگیرد و آنرا بحساب دوستى شخصى بگذارد.

باری خبر شورش مردم مدینه به دمشق رسید و یزید را سخت خشمگین ساخت.نخست خواست کار این شهر و کار مکه و سر کوبى پسر زبیر را بعهده عبید الله بن زیاد واگذارد، اما عبید الله نپذیرفت و گفت بخاطر این فاسق نمیتوانم قتل حسین و شکستن حرمت کعبه را در گردن بگیرم (۱۴) .

اگر این گفتار از پرداخته هاى داستان سرایان نباشد، و براستی عبید الله چنین سخنى بر زبان آورده، باید گفت، او چون از یزید دور اندیشى بیشترى داشت، میدانست که پایان حکومت سفیانیان نزدیک است و گرنه عبید کسى نبوده است که از گناه (هر چند هم بزرگ باشد) بیمى بخود راه دهد.یزید انجام مأموریت را از عمرو بن سعید حاکم پیشین مدینه طلبید، او نپذیرفت و گفت من دست خود را بخون قریش آلوده نمیکنم.بگذار کسى که بیگانه است این کار را عهده دار شود.

یزید ناچار مسلم بن عقبه را که پیرى ناتوان بود و در بیماری بسر می برد با لشکرى روانه مدینه ساخت.مسلم شهر را محاصره کرد و از سوى حره واقم (۱۵) بر سر مردم شهر رفت و گفت: شما را سه روز مهلت میدهم اگر تسلیم شدید مدینه را میگذارم و به سر وقت ابن زبیر به مکه میروم و گرنه معذور خواهم بود.

مردم شهر ایستادگى کردند ولى سرانجام شکست خوردند و تسلیم شدند.مسلم سه روز شهر را باختیار سپاهیان خونخوار شام گذاشت تا آنچه خواهند بکنند.سپس مردم مدینه را میان دو چیز آزاد گذاشت:

۱ـ اقرار کنند که بنده زر خرید یزیدند و او هر اختیاری درباره آنان دارد.

۲ـ کشته شوند.

گروهی شرط او را نپذیرفتند و کشته شدند، و بسیارى نیز پذیرفتند.تنها کسانى که بدون شرط از گزند وى ایمن ماندند على بن الحسین (علیه السلام) و على بن عبد الله عباس بودند.چرا مسلم على بن الحسین را نکشت؟ یا از او بدان صورت که خود گفته بود بیعت نگرفت؟ اسناد در این باره هم آهنگ نیست.

طبری نوشته است هنگامى که یزید، مسلم بن عقبه را به مدینه می فرستاد بدو گفت: على بن الحسین (علیه السلام) در کار شورشیان دخالتى نداشته است، دست از او بازدار و با وى به نیکوئی رفتار کن! و نویسد چون على بن الحسین (علیه السلام) نزد مسلم رفت، مسلم گفت: أهلا و مرحبا، سپس وى را بر تخت و مسند خود نشاند و گفت این خبیث ها (مردم مدینه!) نگذاشتند بکار تو برسم.امیر المؤمنین سفارش تو را بمن کرده است.پس از لختى درنگ گفت: شاید کسان تو ترسیده باشند؟ على بن الحسین (علیه السلام) گفت آری!

مسلم دستور داد چهارپاى او را زین کردند و او را سوار کرد و به خانه باز گرداند (۱۶)

مؤلف کشف الغمه نیز نوشته است: مسلم على بن الحسین (علیه السلام) را حرمت نهاد و استر خویش را براى او زین کرد و گفت ترا ترسانیدیم؟ ! على بن الحسین (علیه السلام) او را سپاس گفت و چون از خانه وى بیرون رفت، مسلم گفت: این مرد علاوه بر خویشاوندى که با رسول خدا دارد خیرى است که در او شرى نیست (۱۷)

ابن ابى الحدید نویسد: مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزیدند، جز على بن الحسین (علیه السلام) که او را حرمت کرد و بر تخت خود نشاند و همچون برادر امیر المؤمنین از او بیعت گرفت (۱۸) عبارت شیخ مفید نیز چنین است و اضافه دارد که مسلم گفت امیر المؤمنین مرا سفارش کرده است که حساب تو را از دیگران جدا سازم و نیز نوشته است که بدو گفت اگر در دست ما چیزى بود چنانکه سزاوار هستى ترا صله میدادم (۱۹)

اما طبرى در روایت دیگر آورده است که: «چون على بن الحسین خواست نزد مسلم برود عبد الملک و پدرش مروان را در دو سوى خود قرار داد و نزد وى رفت، چون بر مسلم در آمد مروان نوشیدنى خواست و اندکى نوشید سپس آنرا به على بن الحسین (علیه السلام) داد چون على ظرف را در دست گرفت مسلم گفت:

ـ از نوشیدنى ما میاشام ُ!

علی بن الحسین (علیه السلام) لرزان قدح را نگاه داشت، مسلم گفت:

ـ با این دو تن آمده ای؟ .بخدا اگر واسطه تو آنان بودند ترا میکشتم.اما امیر المؤمنین سفارش تو را بمن کرده است و بمن گفت تو بدو نامه نوشته ای، حال اگر می خواهى بیاشام (۲۰)

و ابن اثیر نیز همین روایت را از آن مأخذ یا مأخذ دیگر برداشته است.

یعقوبی مى گوید: على بن الحسین (علیه السلام) به مسلم گفت: یزید می خواهد با تو به چه شرطى بیعت کنم؟

ـ بیعت برادر و پسر عمو!

ـ اگر می خواهى بیعت کنم که برده او هستم بیعت خواهم کرد!

ـ چنین تکلیفى را بتو نمی کنم!

و چون مردم دیدند على بن الحسین (علیه السلام) چنین گفت، گفتند او که فرزند رسول خداست چنین می گوید چرا ما با او به چنین شرط بیعت نکنیم (۲۱)

این گزارش و گزارش هاى آخر که از طبرى نوشتیم بطور قطع دروغ است و احتمالا سالها بعد کسانى از بزرگزادگان مدینه که پدرانشان از بیم جان با مسلم با چنان شرطى بیعت کردند آنرا برساخته اند تا کار گذشتگان خویش را نزد مردمان موجه جلوه دهند.چرا دروغ است؟ چون رفتاری که على بن الحسین درباره خانواده مروان کرد از چشم بنی امیه و شخص یزید و مأمور او مسلم، پوشیده نبود.

نیز على بن الحسین (علیه السلام) از آغاز شورش خود را کنار کشید و با مردم همداستان نگشت، چون پایان کار را میدانست.بنابر این مسلم دستور نداشته است که او را آزار دهد، بلکه مأمور بوده است بدو نیکوئى کند.از آن گذشته چنانکه نوشتیم یزید از کشتن حسین بن علی (علیه السلام) پشیمان شده بود و بهیچوجه نمی خواست خود را بد نام تر سازد.پس مسلما در باره على بن الحسین (علیه السلام) سفارش کرده است.بنابر این آنچه مفید و ابن شهر آشوب و طبرى در روایت نخستین خود نوشته اند درست می نماید.

مسعودی نوشته است: مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که برده یزید هستند و هر کس نپذیرفت کشته شد.جز على بن الحسین (علیه السلام) و على بن عبد الله بن عباس (۲۲)

ابن اثیر نویسد: چون نوبت بیعت به على بن عبد الله بن عباس رسید حصین بن نمیر گفت خواهرزاده ما نیز باید مانند على بن الحسین بیعت کند (۲۳)

نیز مسعودى نوشته است على بن الحسین (علیه السلام) به قبر پیغمبر پناه برده بود و دعا میکرد و او را در حالى نزد مسلم بردند که بر وی خشمگین بود و از او و پدرانش بیزارى می جست.چون علی بر او در آمد و چشم مسلم بدو افتاد، لرزید و برخاست و او را نزد خود نشاند و گفت حاجت خود را بخواه، و هر کسى را على بن الحسین (علیه السلام) شفاعت کرد نکشت (۲۴) این گفته نیز درست بنظر نمیرسد چه از خونخوارى مسلم بعید است به شفاعت على بن الحسین (علیه السلام) از کشتن کسى چشم بپوشد.آنچه مسلم است اینکه مسلم بدستور یزید نه تنها امام را تکلیفى دشوار نکرده بلکه او را حرمت نهاده است.اما حصین بن نمیر چنانکه یزید گفته بود همراه لشکر میرفت تا اگر مسلم از بیمارى جان نبرد او فرمانده لشکر باشد. ـ و سرانجام هم چنین شد ـ بنابر این دور نیست که وى میانجی على بن عبد الله بن عباس شده باشد.نوشته اند در حادثه حره امام على بن الحسین (علیه السلام) چهار صد خانواده از عبد مناف را در کفالت خود گرفت و تا وقتى که لشکر مسلم در مدینه بود هزینه آنانرا می پرداخت. (۲۵) .

و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا (۲۶)

واقعه حره را باید یکى از حادثه هاى شگفت و در عین حال اسف ناک در تاریخ اسلام دانست، و برگى سیاه است که امویان بر دفتر کار خود افزودند.مردى که خود را جانشین پیغمبر میداند رخصت می دهد شهر پیغمبر، مدفن او، و مرکز حکومت اسلام و محل سکونت مردم پارسا و شب زنده دار، براى مدت سه روز در اختیار لشکریان دیوسیرت وى قرار گیرد، تا هر چه میخواهند ببرند و هر کار که می خواهند بکنند.چه مردان پرهیزکار در آن چند روز کشته شد؟ چه حرمت ها بر باد رفت، چه بى حرمتی ها که از آن درنده خویان سر زد، قلم از نوشتن آن شرم دارد، بى دینی امیر و مأمور بجاى خود، راستى جامعه مسلمان آنروز چگونه آن نامسلمانى و بلکه نامردمى را دید و خاموش ماند؟

یزید چنانکه نوشتیم از مسلمانى چیزى نمیدانست، در این سخن تردیدى نباید کرد، سربازان او هم همینکه شنیدند فرمانده اعزامى دست آنان را گشوده است شهر و آنچه را در آن بود مفت خود دانستند، اما مسلمانان اطراف چرا خاموش ماندند؟ پس از حادثه مدینه، شام، مصر و عراق تکانى نخوردند و عکس العملى جز نفرین نشان ندادند آنهم در گوشه و کنار و پنهان از دیده مأموران دولت و سپاهیان شام.گروهى بسیار ازتابعین (طبقه بعد از صحابه) از پسران مهاجر و انصار در مکه بسر میبردند، اینان چرا بر نخاستند و مردم را بریزید نشوراندند؟ و بیارى مسلمانان مدینه نیامدند؟ گیریم که مردم مدینه حق بر خاستن علیه حکومت را نداشتند، گیریم که حکومت اسلامى بر طبق اختیارات خود اجازه داشته که شورشیان را بر جاى خود بنشاند، اما قتل عام شهر با کدامیک از ابواب فقه اسلامى تطبیق میکند؟ هنوز از مرگ پیغمبر بیش از پنجاه سال نگذشته بود، گروهى از مردم هفتاد ساله که در شهرهاى مسلمان نشین بسر می بردند محضر او را دیده و سیرت او را پیش چشم داشتند.هنوز حرمت شهر پیغمبر در چشم زمامداران پس از وى از خاطر پنجاه سالگان نرفته بود و سى سالگان به بالا زهد و تقواى على را فراموش نکرده بودند.اینان چرا حادثه کربلا را در سال پیش و قتل عام مدینه را در آن سال دیدند .و لب فرو بستند؟ چرا باید چنین رویدادهاى غم انگیز یکى پس از دیگرى رخ دهد؟ کشتن فرزندزاده پیغمبر و اسیرى زنان و فرزندان او، ویران ساختن مدینه و بی حرمتى بزنان و دختران مسلمان، این حادثه ها بنظر شگفت و بلکه ناممکن میرسد.و شاید کسانى باشند که بگویند که بگویند تاریخ نویسان عصر عباسى خواسته اند چهره حکومت فرزند ابو سفیان را هر چه زشت تر نشان دهند.اما حقیقت اینست که در مدت این پنجاه سال جامعه اسلامى رنگ مسلمانى را از دست داد و خصلت و خوى جامعه عربى پیش از اسلام را گرفت.چرا چنین شد؟ علت یا علت هاى آنرا در کتاب پس از پنجاه سال نوشته ام و چنانکه در کتاب دیگر گفته ام (۲۷) ، این انگیزه ها در طول پنجاه سال اثر یا اثرهایى در جامعه حجاز، عراق و شام بجاى گذاشت که پدید آمدن چنین حادثه ها براى مردم طبیعی مینمود.

در این لشکر کشى امیر و مأمور هیچیک از فقه اسلام آگاهى نداشتند، و اگر داشتند خود را برعایت آن ملزم نمی دانستند.اسلام براى این مردم افزار قدرت بود نه قانون اجراى احکام خدا و اگر بظاهر خود را مسلمان نشان میدادند برای فریفتن مسلمانان بود، شگفت تر اینکه نوشته اند مسلم پس از پایان کار مدینه گفته است:

«خدایا.پس از شهادت به یگانگى تو و نبوت محمد (ص) هیچیک از کارهایم را که کرده ام، باندازه کشتار مردم مدینه دوست نمی دارم و در آخرت بمزد هیچ عملى چون این کار چشم نخواهم دوخت (۲۸)

مسلم در این مأموریت نود و اند سال داشت و به اصطلاح پایش لب گور رسیده بود، چنانکه کار خود را به پایان نرساند و به مکه نارسیده مرد.او از کسانى است که از مسلمانى تنها به نام آن بسنده کرده اند، و ظاهر قرآن و حدیث را به سود خود بر میگردانند تا مجوزی براى زشت کارى آنان باشد.وى از اخلاص کیشان معاویه بود و در صفین فرماندهى پادگان او را بر عهده داشت (۲۹)

محتملا او این حدیث را شنیده بود که پیغمبر (ص) فرموده است: خدایا! کسیکه بر مردم مدینه ستم کند و آنانرا بترساند او را بترسان و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردمان بر او (۳۰) و در باره مدینه می فرمود: خدایا هر کس درباره مردم این شهر قصدى بد کند، او را همچون نمک در آب بگذار (۳۱) و یا اینکه فرمود که در مدینه کسی، کسى را نکشد، براى جنگ سلاح ندارد، (۳۲) و یا اینکه فرمود بار خدایا ابراهیم مکه را حرم قرار داد و من مدینه را حرم قرار میدهم .که خونى در آن ریخته نشود و براى پیکار جنگ افزار بر ندارند و برگ درخت آنرا جز براى خوردن دام نریزند (۳۳)

آری شنیده بود ولى هنگامیکه میدید، کسى که خود را جانشین پیغمبر میداند، فرزند او را می کشد و دختران او را گرد شهرها میگرداند و کسى بر او خرده نمیگیرد چرا او از ویران ساختن شهر پیغمبر بیمى بخود راه دهد؟

مسلم پس از سرکوبى مردم مدینه و فرونشاندن آشوب، رو به مکه نهاد تا کار پسر زبیر را نیز پایان دهد، لیکن در بین راه مرد.و چنانکه یزید دستور داده بود حصین بن نمیر فرماندهی لشکر او را بعهده گرفت.حصین مکه را محاصره کرد.منجنیق ها را نصب کردند و شهر را زیر پرتاب سنگ گرفتند.در این گیرودار آتش در خانه کعبه افتاد و علت آن آتش سوزى را گوناگون نوشته اند.در حالیکه مکه در محاصره بسر می برد، خبرمردن یزید بمردم شهر و محاصره کنندگان رسید.فرمانده سپاه شام که نمیدانست براى چه کسی باید بجنگد، با پسر زبیر بگفتگو پرداخت، که آماده است بیعت او را بپذیرد، بدان شرط که با او به شام برود.چون عبد الله شرط او را نپذیرفت، حصین با سپاهیان خویش به شام بازگشت.

گویا وى میخواست پسر زبیر را به شام بکشاند تا اگر کار او سامانى یافت، در کنار وى باشد و گرنه در آنجا او را بکشند و شر مخالفى را از سر خود باز کند.

در پایان این فصل مناسب است حدیثى را که مجلسى از روضه کافى آورده است بنویسم.

این حدیث از طریق ابن محبوب از ابو ایوب از یرید بن معاویه از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:

یزید بن معاویه در سفر حج به مدینه رفت.در آنجا مردى از قریش را خواست و بدو گفت: آیا اقرار میکنى که بنده من هستی؟ اگر بخواهم ترا می فروشم و اگر نه نگاهدارم؟ مرد گفت:

ـ یزید! بخدا سوگند تو در قریش از من شریف تر نیستى پدرت نیز چه در جاهلیت و چه در اسلام از من گرامی تر نبود چگونه چنین اقرار کنم؟

ـ اگر اقرار نکنى تو را خواهم کشت.

ـ کشتن من از کشتن حسین مهم تر نیست.یزید دستور کشتن او را داد.سپس على بن الحسین (علیه السلام) را طلبید و با او همان سخنان را گفت، على بن الحسین (علیه السلام) پاسخ داد:

ـ اگر چنان اقرار نکنم مرا مانند مردى که امروز کشتى خواهى کشت، ـ آری!

ـ چنانکه می خواهى اقرار میکنم می خواهى مرا بفروش و می خواهى نگاه دار!

ـ این براى تو بهتر بود خونت ریخته نشد و از شرافتت نکاست (۳۴)

اگر در انتساب روضه به کلینى تردید نکنیم، تردید در این حدیث بجاست.بلکه این حدیث بى گمان دروغ است.مجلسى نیز به نقطه ضعف آن توجه کرده است.یزید مدت سه سال حکومت کرد و از شام بیرون نرفت تا به سفر حج و رفتن بمدینه و گفتگوى او با على بن الحسین (علیه السلام) چه رسد.

بودن چنین حدیث و مانند آن در کتاب هاى دانشمندان طبقه اول از محدثان نشان میدهد که آنان بیشتر به نقد روایتى حدیث ها توجه داشته اند و کمتر به نقد آن از جهت درایت پرداخته اند .به نظر می رسد این حدیث را نیز فرزندان کسانى ساخته اند، که پدرانشان از بیم جان با پسر عقبه چنان بیعتى کردند اما یکى از راویان عمدا یا سهوا جاى مسلم بن عقبه را با یزید عوض کرده است.

پی نوشت:

۱.با بد کارى مردمان تباهى در خشکى و دریا، آشکار شد. (روم: ۴۱)

۲.طبری.ج ۷ ص ۳۷۳ـ ۳۷۴ خوارزمى مقتل ص ۵۳ـ ۵۵ ج ۲

۳.ج ۷ ص ۴۰۲

۴.بخش ۲ ص ۴۰۲

۵.پس از واقعه حره و از خلافت عبد الملک به بعد بود که این قداست بتدریج از میان رفت .

۶.ابو قیس افسار خر را محکم بگیر که اگر از آن بیفتى بر خر تاوانى نیست.

۷.چه کسى بوزینه اى را دیده است که ماده خر وحشی، آنرا از اسبان امیر المؤمنین پیش اندازد . (مروج الذهب ج ۲ ص ۹۴)

۸.نگاه کنید به ص ۷۳ و ۷۴ پس از پنجاه سال از نویسنده و به کتاب زندگانى حضرت فاطمه از همین سلسله کتاب ها ص ۱۸۱ـ ۱۸۲

۹.و الهفوات النادره ص ۱۳۱ـ ۱۳۲

۱۰.طبری ج ۷ ص ۴۰۲ـ ۴۰۳

۱۱.شستشو داده فرشتگان.این لقب را حنظله از رسول خدا گرفت.حنظله در جنگ احد شهید شد و پیغمبر به زن او فرمود حنظله را فرشتگان شستشو دادند.

۱۲.چشمه سارى است نزدیک مدینه از جانب راست کوه رضوی. (معجم البلدان)

۱۳.طبری ج ۷ ص ۴۰۹

۱۴.طبری ج ۷ ص ۴۰۸

۱۵.سنگستان جانب شرقى مدینه

۱۶.تاریخ طبرى ج ۷ ص ۴۲۱

۱۷.کشف الغمه ج ۲ ص ۸۹

۱۸.شرح نهج البلاغه ج ۳ ص ۲۵۹

۱۹.ارشاد ج ۲ ص ۱۵۲

۲۰.ج ۴ ص ۴۱۹

۲۱.تاریخ یعقوبى ج ۲ ص ۲۲۳

۲۲.مروج الذهب ج ۲ ص ۹۶

۲۳.ج ۴ ص ۱۲۰

۲۴.ج ۲ ص ۹۶

۲۵.کشف الغمه ج ۲ ص ۱۰۷

۲۶.و محمد نیست جز پیمبرى که پیش از او پیمبران بودند.اگر بمیرد یا کشته شود شما بگذشته خود باز میگردید؟ و کسیکه بگذشته خود باز گردد خدا را زیانى نمیرساند. (آل عمران: ۱۴۴)

۲۷.تاریخ تحلیلى اسلام ج ۲ ص ۶۳

۲۸.کامل ج ۴ ص ۱۲

۲۹.الاصابه ج ۳ ص ۴۹۳ـ ۴۹۴

۳۰.کنز العمال.کتاب فضائل حدیث ۳۴۸۸۴

۳۱.همان مأخذ حدیث ۳۴۸۳۹

۳۲.همان مآخذ حدیث ۳۴۸۱۱

۳۳.وفاء الوفاء، ص ۹۰.سفینه البحار ج ۲ ص ۵۳۰

۳۴.بحار ج ۴۶ ص ۱۳۸.روضه کافى ص ۲۳۵

منبع : سید جعفر شهیدى؛ زندگانى على بن الحسین (علیه السلام)، ص ۷۹  .

 

اثر گذاری مقاومت حسینی بر مبارزات شیعیان(۲)

اثر گذاری الگویی مقاومت حسینی بر مبارزات شیعیان در دوره بنی امیه (۲)

۲٫ مواضع مقاومت آفرین اسیران

سخنان و مواضع اسیران بسیار زیاد است، اما به جهت رعایت اختصار به چند نمونه اکتفا می کنیم:

مسلم که نماینده ی امام حسین بود، در بند نیز زبان حسین را در کام داشت و کوبنده سخن گفت و ماهیت رسوای بنی امیه و حاکمانشان را برملا کرد؛ آن گاه که در زنجیر اسارت گفت:«… ان أباک قتل خیارهم و معک دماؤهم و عمل فیهم أعمال کسری و قیصر، فأتیناهم لنأمر بالعدل و ندعو الی حکم

الکتاب…»(۱):

پدرت [زیاد] مردم خوب کوفه را کشت و خون آنان را ریخت و به شیوه کسری و قیصر در بین آنان رفتار کرد؛ پس ما آمدیم تا به عدل واداریم و به حکم قرآن دعوت کنیم.

سخنان حضرت زینب چنان شجاعانه و کوبنده بیان شد که مجلس ابن زیاد را به هم ریخت و حاکم ستمگر را از درون فرو ریخت، آنجا که فرمود:« الحمدلله الذی اکرمنا بنبیه محمد و طهرنا من الرجس تطهیرا، انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا». فقال ابن زیاد:« کیف رأیت فعل الله بأهل بیتک؟» قالت:« کتب الله علیهم القتل فبرزو الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم فتحاجون الیه و تختصمون عنده»(۲): ستایش از آن خدایی است که ما را به وسیله پیامبرش، محمد گرامی داشت و از ناپاکی ها پاکمان ساخت؛ همانا فاسق رسوا می شود و تباهگر دروغ می گوید و او غیر ما است. ابن زیاد گفت: چگونه کار خدا را با اهل بیت خود دیدی؟ زینب فرمود: خدا بر آنان مرگ را مقدر کرده بود؛ پس به جایگاه خود روانه شدند و زود است که خدا تو و آنان را یکجا گرد آورده و به محاکمه بکشاند.

همچنین سخنان امام سجاد در مجلس ابن زیاد در پاسخ وی در آن شرایط، سخن بسیار قابل توجه و تأملی است. ابن زیاد گفت: نامت چیست؟ حضرت فرمود: علی بن الحسین. ابن زیاد ادامه داد: مگر علی را خدا در روز عاشورا نکشت؟ حضرت فرمود:« الله یتوفی الانفس حین موتها»( زمر:۴۲): خدا روح هرکس را هنگام مرگش می گیرد.(۳)

به نظر می رسد کلام امام تعریض بر ابن زیاد بود که چرا شهادت علی اکبر و سایرین را به خدا نسبت داده و از این رهگذر بر جنایت خود پرده پوشی می کنی؛ شهدا را با تو ستمگری و به ناحق به قتل رسانده ای و باید پاسخگو باشی.

آری روشنگری های اسیران بود که وقتی ابن زیاد خطبه خواند و پس از حمد و ثنای الهی، حضرت علی را دروغگو خواند، عبدالله بن عفیف را برانگیخت تا او از جا برخیزد و بگوید:« یابن مرجانه ان الکذاب والله انت و ابوک والذی ولاک و ابوه تقتلون ابناء النبین و تکلمون کلام الصدیقین»(۴): ای پسر مرجانه! به خا سوگند، دروغگو تو هستی و پدرت و آن کس که تو را حاکم کرد و پدرش. آیا فرزندان پیامبران را می کشید و مانند صدیقین سخن می گویید؟!

بار دیگر زینب در شام، مقابل یزید، آن گاه که یزید شعر کفرآمیز بر زبان جاری ساخت و سرمست از پیروزی لب به سخن گشود، زینبی که حزیم اسدی در موردش می گوید:« و لم أرخفره أنطق منها کانها تفرغ عن انسان امیرالمؤمنین»(۵): هیچ زن پرده نشینی را سخنورتر از زینب ندیده ام؛ گویا زبان علی، را در کام داشت، فرمود:« صدق الله و رسوله یا یزید! ثم کان عاقبه الذین اساؤوا السؤی ان کذبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزؤن( روم: ۱۰). اظننت یا یزید تمخ حین اخذ علینا باطراف الارض و اکناف السماء فاصبحنا نساق کما یساق الا ساری ان بنا هوانا علی الله و بک علیه کرامه و ان هذا العظیم خطرک فشمخت بانفک و نظرت فی عطفیک جذلان فرحاً حین رأیت الدنیا مستوسقه لک و الامور متسقه علیک و قد امهلت و نفست و هو قول الله تبارک و تعالی: و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزداد او اثما و لهم عذاب مهین( آل عمران: ۱۷۸). امن العدل یابن الطلقاء…»(۶):

ای یزید خدا و رسولش راست گفتند که: فرجام کسانی که به زشت کاری پرداختند، این است که آیات خدا را تکذیب کنند و به مسخره گیرند. ای یزید! آیا گمان بردی که چون آسمان و زمین را بر ما تنگ کردی و چون اسیران با ما رفتار کردی، این نشانه ی خواری ما در نزد خداست و نشانه ی کرامت و منزلت تو در نزد پروردگار است؟ و این نشانه ی جایگاه برتر توست؟ آن گاه تکبر ورزیدی و قیافه ی مغرورانه به خود گرفته ای و شادی می کنی؟ انگار دنیا را بر وفق مراد خود می بینی[ زهی خیال باطل] غافلی که این « امهال» است که خدا به کفار گوشزد کرده است: گمان نبرند که این مهلت برای آنان خیر است، نه، بلکه ما به آنان مهلت دادیم تا بر ستم خود بیفزایند[ و در نهایت] عذاب خوارکننده را بچشند.

سخنان حضرت زینب طولانی است و ما قسمتی از آن را به جهت اختصار نقل کردیم؛ همچنین قسمتی از سخنان امام سجاد در مجلس یزید را نقل می کنیم. حضرت پس از آنکه خطیب درباری یزید نسبت به علی ناروا گفت، به یزید فرمودند بگذارید به منبر بروم و سخنانی که رضای خدا در آن باشد بگویم، یزید امتناع کرد، اما بر اثر اصرار حاضران، در نهایت موافقت کرد و حضرت خطبه ای طولانی ایراد فرمود که قسمت کوتاهی از آن را نقل می کنیم:« فعن قریب تؤخذون من القصور الی القبور و بافعالکم تحاسبون، فکم الله من فاجر قد استکملت علیه الحسرات و کم من عزیز قد وقع فی مسالکالهلکات…»(۷):

به زودی از کاخ ها به گورها منتقل می شوید و براساس کردارتان مورد بازخواست قرار می گیرید. به خدا سوگند که چه بسا تبهکارانی که به غایت حسرت می رسند و چه بسا توانمندانی که در کوره راه های هلاکت گرفتار می شوند.

کوتاه سخن آنکه، غرض از نقل آنچه گذشت، این است که نهضت حسینی که آکنده از سخنان پر شور و گویای حق و روشنگر راه آزادی است و با توجه به شمه ای از مواضع و سخنان کاروانیان کربلا اعم از شهدا و اسرا، این نهضت و این منش ها باید سرمشق و الگوی آیندگان قرار گیرد و طبیعی است که چنین خروشی که با نیت پاک الهی رخ داده است، نقش راهبردی خود را در مبارزات حق طلبانه شیعیان در طول تاریخ و تا قیامت ایفا می نماید.

۳٫ مبارزات الهام گرفته از مقاومت حسینی

تمامی نهضت ها و قیام های شیعی از عاشورا به بعد، از خط سرخ حسینی الهام گرفته اند؛ چه اینکه بعد الگویی نهضت حسینی را در تمامی قیام های مردمی که در سرتاسر جغرافیای جهان اسلام رخ داده، می توان مشاهده کرد. تاریخ نگاران بر این امر گواه صادقی هستند؛ از جمله طبری نوشته است: « کان اول ما ابتداعوا به من امرهم سنه ۶۱ و هی السنه التی قتل فیها الحسین رضی الله عنه فلم یزل القوم فی جمع آلت الحرب و الاستعداد للقتال و دعاء الناس فی اسر من الشیعه و غیرها الی الطلب بدم الحسین فکان یجیبهم

القوم بعد القوم و النفر بعد النفر فلم یزالوا کذلک…»(۸): آغاز امر قیام [ علیه بنی امیه] از سال ۶۱ بود؛ یعنی همان سالی که حسین به شهادت رسید، پیوسته به جمع آوری ابزار جنگ و آمادگی برای کارزار و دعوت سری مردم اعم از شیعه و غیرشیعه بودند تا انتقام خون حسین را بگیرند و مردم همواره گروه، بعد از گروه و نفر بعد از نفر، به این حرکت می پیوستند.

تمام این حرکت ها و قیام ها از قیام امام حسین سرچشمه می گرفت و سخنان شهدا و اسرای کربلا، سرمشق گفتار و رفتار آنان بود. مردم هم با داعیان قیام براساس رعایت موازین رهبری اسلامی و انتقام از بنی امیه به خاطر فاجعه ی کربلا و شهادت امام حسین بیعت می کردند؛ و شعار « یالثارات الحسین» همچون پتکی کوبنده هر روز از اطراف و اکناف جهان اسلامی بر کاخ های بنی امیه فرود می آمد و آنها را در حیرت و سرگردانی تمام قرار می داد. اینک به اختصار به برخی از قیام هایی که با الهام از نهضت حسینی و برای انتقام از خون امام حسین و با شعار « یالثارات الحسین» در عهد بنی امیه رخ داده است، می پردازیم تا نقش راهبردی نهضت حسینی در ایجاد مقاومت و مبارزات حق جویانه شیعیان هرچه بیشتر روشن گردد.

۱-۳٫ قیام مردم مدینه و واقعه حره

قیام مردم مدینه پس از آن صورت گرفت که گروهی از مردم مدینه برای دیدن اوضاع یزید به دمشق رفتند و پس از بازگشت، برای مردم مدینه زشت کرداری یزید را بازگو کردند؛ از قبیل « شرب خمر»، ترک نماز بر اثر مستی و …؛ بنابراین مردم تصمیم بر خلع یزید و عزل وی از خلافت

گرفتند و گرد منبر پیامبر جمع شدند و او را از خلافت عزل و خانواده های منتسب به بنی امیه را از مدینه بیرون کردند و گفتند کسی که قاتل اولاد رسول الله و ناکح محارم و تارک صلاه و شارب خمر است، لیاقت خلافت ندارد و در سنگستان ( حره) مدینه به جنگ با فرستادگان یزید پرداختند تا مغلوب شدند.(۹) یزید پس از اطلاع از واقعه، مسلم بن عقبه را که بعدها بر اثر افراط در کشتار مردم مدینه، در منطقه « حره»، معروف به مسرف بن عقبه گردید، در رأس گروهی جنگجو به مدینه فرستاد.وی پس از ورود به مدینه به مدت سه روز این شهر را برای لشکریانش مباح کرد و آنها فجایع عظیمی به بار آوردند.(۱۰)

۲-۳٫ قیام زنان و مردان قبیله همدان برای جلوگیری از امارت عمر بن سعد

وقتی یزید به هلاکت رسید، برخی از کوفیان در اجتماعی که داشتند، تصمیم گرفتند تا تعیین خلیفه، شخصی را به عنوان حاکم کوفه تعیین کنند و بر امارت عمر بن سعد( در تاریخ طبری عمروبن سعید) اجماع کردند که ناگاه زنان همدان با صدای واحسینا به گریه آمدند، در حالی که مردان قبیله همدان با شمشیرهای آخته بر گرد منبر شروع کردن به چرخیدن (۱۱) و با این کار از امارت دشمن حسین جلوگیری کردند.

۳-۳٫ قیام توابین

شگردهای اهریمنانه بنی امیه در مهار مردم کوفه و جلوگیری از حرکت کاروان امام حسین به طرف کوفه و عکس العمل سریع اعوان خلافت بنی امیه در سیطره بر کوفه و ایجاد فضای امنیتی سنگین و از طرفی سستی و ضعف سازماندهی در بین شیعیان کوفه و عدم پیش بینی درست اوضاع از سوی آنان، باعث نوعی غافلگیری و ندانم کاری در بین آنان شد که البته هزینه ی سنگین آن جبران ناپذیر گردید؛ هزینه ای به بهای شهادت سبط پیامبر و اسارت اهل بیت. این تقصیرها و قصورها عموم مردم شیعه و غیرشیعه را آزار می داد و خیلی زود از فردای واقعه ی عاشورا به فکر جبران افتادند؛ لذا بزرگانی چون سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجبه فزاری، عبدالله بن سعد بن نفیل أزدی، عبدالله بن وال تمیمی و رفاعه بن شداد بجلی در منزل سلیمان بن صرد اجتماع کردند و دور از چشم اعوان بنی امیه به شور پرداختند. دو نکته از مجموع گفتگوهای آنان به دست می آید: اول، ندامت و پشیمانی شدیدشان از اینکه فرصت ارزشمند حمایت از امام حسین و براندازی خلافت بنی امیه را از دست دادند؛ از این جهت سخت احساس گناه می کردند، گناه نابخشودنی که جز با جانفشانی ننگ آن زدودنی نبود:

« و رأوأنه لا یغسل عارهم و الاثم علیهم الا قتل من قتله و القتل فیهم»(۱۲) و لذا شعار آنان « یالثارت الحسین» بود و اینان اولین کسانی بودند که با این شعار به قیام پرداختند(۱۳)؛ از این رو آتش انتقام در درونشان زبانه می کشید و کینه ی بنی امیه و قاتلان امام حسین و یارانش در دل آنان موج می زد. دوم، سرنگونی بنی امیه؛ زیرا تمامی نابسامانی ها و جنایت ها را معلول طاغوت بنی امیه می دانستند. آنان نامه ها و سخنان امام حسین را فراموش نکرده بودند و ارزیابی امام از اوضاع را کاملاً می دانستند.

نتیجه شور این گروه به دو تصمیم مهم منتهی شد: اول: تهیه ی ابزار جنگی لازم در نهایت احتیاط و دور از چشم اعوان بنی امیه؛ زیرا نیک می دانستند که افشای این امر باعث ناکامی و خسارت شدید خواهد شد؛ دوم: دعوت از شیعیان سایر بلاد مثل بصره، مدائن و … و انتظار فرصت مناسب برای خروج و قیام انتقامجویانه. سرانجام آنها تصمیم گرفتند حمله را از شام آغاز کنند و سپس به کوفه بپردازند؛ زیرا علت اصلی همه ی جنایات را شیطان صفتان ساکن در شام می دانستند.

از سال ۶۱ هجری و پس از واقعه ی عاشورا، توابین در کار جمع سلاح و سازماندهی افراد و انتظار فرصت مناسب بودند تا در سال ۶۵ هجری که یزید به هلاکت رسید و زمینه ی مناسب فراهم گردید؛ لذا آنان پنهان کاری را کنار گذاشتند و دعوت خود را علنی ساختند.آن گاه در شب جمعه پنجم ربیع الثانی سال ۶۵ هجری نخستین شعله قیام زبانه زد:« در آن شب، توابین با هم به سوی تربت پاک امام حسین روانه شدند و همین که بالای قبر آن حضرت رسیدند، فریادی از دل برآورده، عنان اختیار از کف دادند و این سخنان را با اشک دیده در هم آمیختند؛ پروردگارا! ما فرزند پیامبر را یاری نکردیم، گناهان گذشته ما را بیامرز، ما را بپذیر ، به روح حسین و یاران راستین و شهید او رحمت فرست. ما شهادت می دهیم که بر همان عقیده هستیم که حسین بر سر آن کشته شد. پروردگارا! اگر گناهان ما را نیامرزی و به دیده رحم و عطوفت بر ما ننگری، زیانکار و بدبخت خواهیم بود.

آنها پس از پایان این صحنه مهیج و شورانگیز، قبور شهدا را ترک گفتند و سمت شام حرکت کردند و در سرزمینی به نام « عین الورده» با سپاه شام- که فرماندهی آنها را عبیدالله زیاد به عهده داشت- روبرو شدند و پس از سه روز نبرد سخت، سرانجام شکست خوردند و سران انقلاب به جز « رفاعه» به شهادت رسیدند و بقیه ی نیروهایشان به فرماندهی رفاعه بن شداد به کوفه بازگشتند و به هواداران مختار که در کوفه فعالیت داشتند، پیوستند.(۱۴) ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها:
۱٫ابن کثیر؛ البدایه و النهایه؛ ج ۸، ص ۱۶۸٫
۲٫ شیخ طوسی؛ اعلام الوری بأعلام الهدی؛ ج ۱، ص ۴۷۲٫
۳٫ ابن دمشقی؛ جواهر المطالب؛ ج ۲، ص ۲۹۳٫
۴٫ محمد بن حبیب بغدادی؛ المحبر؛ ص ۴۸۰٫
۵٫ وفیات الائمه؛ ص ۹ و ابن طاووس؛ اللهوف؛ ص ۱۷۴٫
۶٫ابن طیفور؛ بلاغات النساء؛ ص ۲۱٫
۷٫ ابواسحاق اسفراینی؛ نورالعین؛ ص ۶۹٫
۸٫طبری؛ تاریخ الامم و الملوک؛ ج ۴، ص ۴۳۱٫
۹٫ شیخ عباس قمی؛ تتمه المنتهی؛ ص ۳۸٫
۱۰٫ ابن کثیر؛ البدایه و النهایه؛ ج ۶، ص ۲۶۲ و ج ۸، ص ۲۳۸٫
۱۱٫ طبری؛ پیشین؛ ص ۴۰۴ و تتمه المنتهی؛ ص ۵۰٫
۱۲٫ابن اثیر؛ الکامل فی التاریخ؛ ج ۳، ص ۳۳۲٫
۱۳٫ همان؛ ص ۳۴۰ و ابن ماکولا؛ اکمال الکمال؛ ج ۷، ص ۲۷٫
۱۴٫همان؛ ص ۳۳۲-۳۴۷ و مهدی پیشوایی؛ سیره پیشوایان؛ ص ۲۲۵٫
 منبع:غلامحسین اعرابی؛نشریه کنگره امام حسین (ع) و مقاومت، جلد۲