واثق

نوشته‌ها

خبر از دگرگونى رؤساى حکومت

مرحوم کلینى ، طبرسى و دیگر بزرگان به نقل از خیران ساباطى حکایت کنند:

در آن ایّام و روزگارى که حضرت ابوالحسن ، امام علىّ نقىّ صلوات اللّه علیه در مدینه منوّره بود، به خدمت ایشان شرف حضور یافتم ، حضرت ضمن صحبت هائى به من فرمود: از واثق چه خبر دارى ؟

عرضه داشتم : قربان شما گردم ، ده روز قبل با او بودم و چون خواستم از او خداحافظى کنم ، مشکلى نداشت ؛ بلکه در کمال صحّت و سلامتى بود.

امام علیه السلام فرمود: ولى مردم و اهل مدینه مى گویند که واثق مرده است .

پس فهمیدم که منظور حضرت از اهل مدینه ، خودش مى باشد.

و سپس حضرت فرمود: از جعفر چه خبر دارى ؟

گفتم : در وضع بسیار بدى بود و در زندان به سر مى برد.

بعد از آن ، امام علیه السلام اظهار داشت : او از زندان آزاد شده و به منصب ریاست خواهد رسید.

و آن گاه افزود: اکنون بگو که وضع محمّد بن زیّات چگونه است ؟

عرض کردم : و امّا محمّد بن زیّات بر مسند ریاست تکیه زده و مردم حکم او را نافذ مى دانند.

حضرت فرمود: او آینده خطرناکى را در پیش دارد؛ و پس از لحظه اى سکوت ، افزود: باید مقدّرات الهى جارى گردد و چاره اى جز تسلیم در برابر آن نیست .

سپس امام هادى علیه السلام در ادامه فرمایشاتش افزود: اى خیران ساباطى ! تو را آگاه مى کنم بر این که واثق مرده است و متوکّل عبّاسى ، جعفر را جایگزین او کرده ؛ و نیز دستور قتل محمّد بن زیّات را صادر و او را کشته اند.

عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! چند روز مى شود که این جریانات و دگرگونى ها رخ داده است که ما نسبت به آن ها بى اطّلاع مى باشیم ؟

در جواب فرمود: شش روز بعد از آن که از عراق خارج گشتى ، این وقایع رخ داده است .

خیران گوید: و چون از محضر مبارک حضرت بیرون آمدم ، بررسى و تحقیق کردم ، همان طورى که حضرت خبر داده بود، این وقایع و جریانات به وقوع پیوسته بود.(۱)

۱- اصول کافى : ج ۱، ص ۴۹۸، ح ۱، اثبات الهداه : ج ۳، ص ۳۶۰، ح ۴، إعلام الورى طبرسى : ج ۲، ص ۱۱۴، مناقب ابن شهرآشوب : ج ۴، ص ۴۱۰، هدایه الکبرى حضینى : ص ۳۱۴، کشف الغمّه : ج ۲، ص ۳۷۸، مجموعه نفیسه : ص ۴۶۶٫

امام هادی علیه السلام و آگاهی از اسرار

براساس روایات فراوان، امام معصوم(علیه السلام) هر گاه بخواهد از چیزی که بر او پوشیده است، آگاه شود، خداوند او را بدان آگاه خواهد ساخت. امام علی النقی(علیه السلام) نیز به سان دیگر پیشوایان، از غیب خبر می داد، آینده را به وضوح می دید. از درون افراد آگاه بود و زمان مرگ افراد را می دانست.

«ابوالعباس احمد ابی النصر» و «ابو جعفر محمد بن علویه» می گویند:

«شخصی از شیعیان اهل بیت(علیه السلام) به نام عبدالرحمان در اصفهان می زیست. روزی از او پرسیدند: سبب شیعه شدن تو در این شهر چه بود؟ گفت: من مردی نیازمند، ولی سخنگو و با جرئت بودم. سالی با جمعی از اهل شهر برای دادخواهی به دربار متوکل رفتم. به در کاخ او که رسیدیم، شنیدیم دستور داده امام هادی(علیه السلام) را احضار کنند. پرسیدم: علی بن محمد(امام هادی) کیست که متوکل چنین دستوری داده؟ گفتند: او از علویان است و رافضی ها او را امام خود می خوانند. پیش خود گفتم شاید متوکل او را خواسته تا به قتل برساند. تصمیم گرفتم همان جا بمانم تا او را ملاقات کنم. مدتی بعد سواری آهسته به کاخ متوکل نزدیک شد. باوقار و شکوهی خاص بر اسب نشسته بود و مردم از دو طرف او را همراهی می کردند. به چهره اش که نگاه کردم، محبّتی عجیب از او در دلم افتاد. ناخواسته به او علاقه مند شدم و از خدا خواستم که شرّ دشمنش را از او دور گرداند. او از میان جمعیت گذشت تا به من رسید. من در سیمایش محو بودم و برایش دعا می کردم. مقابلم که رسید، در چشمانم نگریست و با مهربانی فرمود: خداوند دعاهای تو را در حق من مستجاب کند، عمرت را طولانی سازد و مال و اولادت را بسیار گرداند.

وقتی سخنانش را شنیدم، از تعجب ـ که چگونه از دل من آگاه است؟ ـ ترس وجودم را فرا گرفت. تعادل خود را از دست دادم و بر زمین افتادم. مردم اطرافم را گرفتند و پرسیدند چه شد. من کتمان کردم و گفتم: خیر است ان شاء اللّه و چیزی به کسی نگفتم تا این که به خانه ام بازگشتم. دعای امام هادی(علیه السلام) در حق من مستجاب شد. خدا دارایی ام را فراوان کرد. به من ده فرزند عطا فرمود و عمرم نیز اکنون از هفتاد سال فزون شده است. من نیز امامت کسی را که از دلم آگاه بود، پذیرفتم و شیعه شدم.[۱]

«خیران اسباطی» نیز در زمینه آگاهی امام از اسرار می گوید: نزد ابوالحسن الهادی(علیه السلام)،

در مدینه رفتم و خدمت ایشان نشستم. امام پرسید: از واثق (خلیفه عباسی) چه خبر داری؟ گفتم: قربانت شوم! او سلامت بود و ملاقات من با او از همه بیشتر و نزدیک تر است. اما الآن حدود ده روز است که او را ندیده ام. امام فرمود: مردم مدینه می گویند: او مرده است. گفتم: ولی من از همه او را بیشتر می بینم و اگر چنین بود، باید من هم آگاه می بودم. ایشان دوباره فرمودند: مردم مدینه می گویند او مرده! از تأکید امام براین کلمه فهمیدم منظور امام از مردم، خودشان هستند.

سپس فرمود: جعفر (متوکل عباسی) چه؟ عرض کردم: او در زندان و در بدترین شرایط است. فرمود: بدان که او هم اکنون خلیفه است. سپس پرسید: ابن زیّات[۲] (وزیر واثق) چه شد؟ گفتم: مردم پشتیبان او و فرمانبردارش هستند. امام فرمود: این قدرت برایش شوم بود. پس از مدتی سکوت فرمود: دستور خدا و فرمان های او باید اجرا شوند و گزیری از مقدّرات او نیست. ای خیران، بدان که واثق مرده، متوکل به جای او نشسته و ابن زیات نیز کشته شده است. عرض کردم: فدایت شوم، چه وقت؟! با اطمینان فرمود: شش روز پس از اینکه از آنجا خارج شدی».[۳]

پی نوشت ها:

[۱] . سفینه البحار، شیخ عباس قمی، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، بی جا، ج ۲، ص ۲۴۰٫

[۲] . او وزیر معتصم و واثق بود که مخالفان را در تنوری می انداخت که کف آن میخ های آهنی بزرگی قرارداشت. مردم به شدت از او متنفر بودند. متوکل بعد از به قدرت رسیدن او را در همان تنور انداخت. علی بن الحسین المسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، برگردان: ابوالقاسم پاینده، تهران،انتشارات علمی و فرهنگی، ۰(علیه السلام)۱۳، چاپ چهارم، ج ۲، ص ۴۸۹٫

[۳] . الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان المفید، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۸ ش، ج ۲، ص ۴۲۴؛ کشف الغمه فی معرفه الائمه، علی بن عیسی الاربلی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، بی تا، ج ۳، ص ۲۳۶٫

 منبع : پایگاه اطلاع رسانی حوزه (بخشی از مقاله ابوالفضل هادی منش)

فعالیتهاى امام علی النقی (ع) در مدینه

 در متون تاریخى، به طور تفصیل و مشخص، به خدمات و فعالیتهاى فرهنگى، سیاسى و اجتماعى امام هادى (علیه السلام) در «مدینه » تصریح نشده است، ولى از شواهد و قراین تاریخى و گفتگوهاى آن حضرت با افراد، مى توان به جلوه و نمودارى از تلاشهاى آن حضرت پى برد. اینك پاره اى از قراین و موضوعات روشنگر این حقیقت:

1 – ارتباط مداوم دانش دوستان و علاقه مندان به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) با امام (علیه السلام) و آمد و رفت چهره هاى سرشناس و نمایندگان مردم از راههاى دور و نزدیك به خانه آن حضرت.

«داویت. م. رونلدسن» پس از بحث مفصلى درباره امام هادى (علیه السلام) مى نویسد:

«گروه زیادى از شهرهاى شیعه نشین همچون عراق، ایران و مصر، براى استفاده از محضر او به سوى مدینه می شتافتند.»[1]

2 – گزارش مسؤول امور نظامى و نماز از امام (علیه السلام) نزد متوكل و اینكه وجود آن حضرت در «مدینه» موجب بیرون رفتن دو پایگاه مهم توحید از سیطره و حاكمیت حكومت عباسى خواهد گشت.

3 – ترتیب اثر دادن متوكل به گزارشات رسیده و اقدام سریع وى جهت تبعید امام (علیه السلام) به «سامرا» و تحت نظر گرفتن آن حضرت.

4 – شكل مكاتبه متوكل با امام (علیه السلام) و نحوه برخورد او با آن حضرت در نامه و نیز انتخاب یكى از فرماندهان نظامى همراه سیصد سرباز، براى انتقال امام (علیه السلام) به «سامرا».

5 – آگاه ساختن افراد از برخى جریانات سیاسى.

«خیران اسباطى » مى گوید: «در مدینه خدمت على بن محمد (علیه السلام) رسیدم. پرسید: از واثق چه خبر؟

– جانم به فدایت، در كمال سلامتى است، من به تازگى – یعنى ده روز است كه – از او جدا شده ام و او در سلامتى كامل بود.

– مردم مدینه مى گویند كه او مرده است.

– عرض كردم، من تازه او را دیده ام.

– مردم مى گویند كه او در گذشته است.

وقتى امام فرمود: مردم مى گویند، فهمیدم كه مقصود از مردم خود آن حضرت است.

سپس امام (علیه السلام) پرسید: متوكل در چه وضعى بود؟

– وقتى من آمدم او در بدترین وضع در زندان بود.

– او هم اكنون زمامدار است، «ابن زیات » (محمد بن عبد الملك زیات وزیر واثق) چه مى كرد؟

– مردم فرمانبر او هستند و فرمان، فرمان اوست.

– این مقام براى او شوم است و دچار نكبت خواهد شد.

امام (علیه السلام) لحظاتى سكوت كرد، سپس فرمود: اى خیران! ناگزیر مقدرات و دستورات الهى باید اجرا شود. «واثق » مرد و «متوكل » بر جاى او نشست و «ابن زیات » كشته شد.

عرض كردم: فدایت شوم، چه زمان؟

فرمود: شش روز پس از بیرون آمدن تو از «سامرا».[2]

نكاتى در مورد این گفتگو:

الف – این فراز تاریخى بیانگر نحوه برخورد و تاكتیكهاى سیاسى امام (علیه السلام) در برابر جریانهاى سیاسى روز است. سؤال آن حضرت از وضعیت حكمران و وزیر او و نیز خلیفه آینده آن هم از شخصى كه با مسائل سیاسى آشنایى كامل داشته و با افراد مورد سؤال ارتباط نزدیك دارد، نشانگر این است كه امام (علیه السلام) هر چند در «مدینه » و دور از پایتخت است، ولى اوضاع و جریانات سیاسى حكومت را كاملا تحت نظر داشته و از آخرین تحولات مطلع است.

ب – امام (علیه السلام) خبر مرگ «واثق » را در آغاز از قول مردم «مدینه » نقل كرد تا جلو هر گونه خطر احتمالى را بگیرد، ولى هنگامى كه در طرف، آمادگى لازم را به وجود آورد و او احساس كرد این خبر جز از ناحیه امام (علیه السلام) و علم امامت امكان ندارد با این سرعت به «مدینه » رسیده باشد، موضوع را به صورت قطعى تشریح كرد.

ج – امام (علیه السلام) در این گفتگو به صرف بازگو كردن حادثه به عنوان یك خبر بسنده نكرد، بلكه آن را در چارچوب قدرت و علم و حاكمیت و فرمان خداوند دانست و با بیان ظریف و جالبى به یكى از سنتهاى تغییر ناپذیر الهى اشاره كرد و در حقیقت، ذلت و نكبت متوجه به سردمداران عباسى را معلول جنایات و ستمگریهاى آنان دانست. و این بیان، هشدارى به سردمداران آینده عباسى بود كه چنانچه آنان نیز روش نیاكان خود را دنبال كنند به سرنوشت ایشان دچار خواهند گشت.

6 – موقعیت امام (علیه السلام) با «بغاى بزرگ » یكى از افسران ارشد و متنفذ حكومت عباسى.

درباریان، فرماندهان و سرداران نظامى دستگاه خلافت عباسى همچون اربابانشان پایبند و دلبسته به حكومت و فرمانروایى بوده و نسبت به علویان به ویژه امامان علیهم السلام دشمنى و كینه خاصى داشتند، از این رو، پیشوایان دین به همان نسبت كه خود را از حكمرانان دور نگه داشته و در برخورد با آنان احتیاط لازم را معمول مى داشتند، نسبت به وابستگان حكومت نیز این روش را پى مى گرفتند. ولى در مواردى كه زمینه را مساعد مى دیدند؛ سعى مى كردند به بهانه اى با ایشان تماس گرفته و آنان را به مسیر حق رهنمون سازند و یا دست كم از وجود آنها براى رفع مشكلات شیعیان استفاده كنند. برخورد امام هادى(ع) با «بغاى بزرگ » در مدینه نمونه اى از این برخوردهاست.

پیش از بیان دیدار امام (علیه السلام) با «بغا» به پاره اى از اظهار نظر مورخان درباره این سردار بزرگ ترك اشاره مى كنیم تا به اهمیت و موقعیت برخورد امام (علیه السلام) با او پى ببریم. مسعودى مى نویسد:

«در میان تركها، «بغا» پایبند به دین بود و نسبت به علویان مهربانى و خوشرفتارى مى كرد. »[3]

سپس از قول خود او داستانى راجع به مهربانى وى نسبت به یكى از علویان نقل مى كند كه خلاصه آن چنین است:

«معتصم بر یكى از علویان خشم گرفت و به من دستور داد تا او را در میان حیوانات درنده بیاندازم تا طعمه درندگان گردد، ولى من تحت تاثیر دعاها و سخنان او قرار گرفتم و از این كار منصرف شدم و او را آزاد كردم و تعهد گرفتم كه تا معتصم زنده است خود را نشان ندهد. »[4]

سپس به خوابى كه دیده اشاره مى كند و مى گوید:

«در خواب به حضور پیامبر(ص) رسیدم، فرمود: اى بغا! تو نسبت به فردى از امت من مهربانى كردى. او درباره تو دعایى كرد كه به اجابت رسید. . .

عرض كردم: اى رسول خدا! از پروردگارت بخواه كه عمر مرا تا 95 سال طولانى كند. پیامبر(ص) دعا كرد. مردى در كنار رسول خدا بود، او نیز براى من دعا كرد و گفت: خدایا او را از آفت و بلا حفظ كن.

به او گفتم: تو كیستى؟ گفت: على بن ابیطالب. از خواب بیدار شدم در حالى كه نام على بن ابیطالب بر زبانم جارى بود.»[5]

تاریخ بین امام هادى علیه السلام و چنین فردى كه از چنان زمینه و ویژگیهایى برخوردار است دیدارى را ثبت كرده است: در سال 230 هجرى قمرى كه امام (علیه السلام) در مدینه بود، اطراف این شهر مورد هجوم و غارت اعراب «بنى سلیم » قرار گرفت، به گونه اى كه گروه زیادى كشته شدند و اموال و چارپایان آنان به غارت رفت.

كارگزار مدینه سپاهى را براى سركوبى شورشیان بسیج كرد ولى از آنان شكست خورد. «واثق » ناچار «بغاى كبیر» را با نیروى انبوهى براى سركوب شورشگران فرستاد.

«بغا» وارد مدینه شد و با شورشیان جنگید، عده اى از آنان را كشت و گروهى را به اسارت گرفت، بقیه نیز پراكنده شدند.[6] ابوهاشم جعفرى مى گوید:

«هنگامى كه «بغا» با سپاهش وارد مدینه شد تا به نبرد اعراب شورشى برود امام هادى (علیه السلام) به ما فرمود: با من بیرون آیید تا برویم و ببینیم این سردار ترك چگونه نیروهاى خود را براى سركوبى شورشگران آماده و مجهز كرده است. ما به بیرون رفتیم و بر سر راه ایستادیم. سپاهیان «بغا» از جلو ما گذشتند، هنگامى كه «بغا» در برابر ما قرار گرفت امام (علیه السلام) با او به زبان تركى سخن گفت. او از اسب فرود آمد و بر پاى مركب امام (علیه السلام) بوسه زد.

من (از این منظره شگفت زده شدم و) بغا را سوگند دادم و به او گفتم: امام (علیه السلام) به تو چه فرمود؟ بغا پرسید: آیا این فرد پیغمبر است؟

گفتم: نه. گفت: او مرا به اسمى خواند كه در كوچكى و در بلاد ترك بدان خوانده مى شدم و تا كنون كسى از آن آگاهى نداشت. »[7]

تاریخ از گفتگوهایى كه میان امام (علیه السلام) و بغا، همچنین میان یاران آن حضرت و بغا – به احتمال – صورت گرفته سخنى به میان نیاورده است.

آنچه از این گفتگو به دست مى آید دو نكته مهم است:

1 – روش عملى امام (علیه السلام) در برخورد با این جریان.

در شرایطى كه احساسات مردم بر اثر غارت و كشتار شورشیان جریحه دار شده بود و مردم از دفع فتنه آنان ناتوان مانده بودند، امام (علیه السلام) براى دیدار فرمانده مقتدر ترك و لشكریان او با یارانش به بیرون مدینه رفت و با این كار هم بر دلهاى جریحه دار و داغ دیده مردم مرهم نهاد و هم به عنوان رهبر و پیشواى مردم مدینه فرمانده ترك را بر ماموریتش تشویق و ترغیب كرد.

2 – نتیجه مهم این دیدار.

«بغا» كه از پیش متمایل به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود در این دیدار آنچنان تحت تاثیر رفتار و سخنان امام (علیه السلام) قرار گرفت و شیفته آن حضرت شد كه در محضر او به خاك افتاد و بر پاى مركبش بوسه زد.

كتاب: تحلیلى از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت، ص 73

نویسنده: مركز تحقیقات سپاه پاسداران انقلاب اسلامى

پى نوشت ها:

[1] . عقیدة الشیعة، ص 215، به نقل ائمتنا، ج 2، ص 257.

[2] . اعلام الورى، ص 341، و الارشاد، ص 329.

[3] . مروج الذهب، ج 4، ص 75.

[4] . همان مدرك، ص 76.

[5] . همان مدرك، ص 76.

[6] . ر. ك. الكامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج 7، ص 12 – 13.

[7] . اعلام الورى، ص 343.

امام هادی (ع) و اتحاد پیروان اهل بیت

امام هادی(ع) به طور مفصل به ضرورت رهبری امامان معصوم در زیارت جامعه کبیره پرداخته و جوانب آن را روشن کرده است.

اگر معاشرت صحیح براساس موازین اخلاقی و کمالات انسانی در جامعه صورت گیرد،

امام و اتحاد پیروان اهل بیت

امام هادی(ع) در نیمه ذیحجه سال 212ق.

در اطراف مدینه در محلی به نام صریا به دنیا آمد .

پدر بزرگوارش امام جواد و مادر گرامی اش سمانه مغربیه است که بانویی با فضیلت ، شب زنده دار و با تقوا بود.

امام هادی(ع) در سال 220 ق در هشت سالگی، پس از شهادت پدرش به مقام امامت رسید.

امام در طول 33 امامت خویش با چند تن از خلفای عباسی معاصر بود که به ترتیب عبارت اند از:

1. معتصم، برادر مأمون (217 ـ 227)؛

2. واثق، پسر معتصم (227 ـ232)؛

3. متوکل، برادر واثق (232 ـ 248)؛

4. منتصر، پسر متوکل (6 ماه)؛

5. مستعین، پسر عموی منتصر (248ـ252)؛

6. معتز، پسر دیگر متوکل ( 252 ـ 255).

امام دهم در زمان خلیفه معتز مسموم شد و به شهادت رسید و در شهر سامرا به خاک سپرده شد.

امام هادی(ع)، سخنانی درباره عوامل و موانع وحدت مسلمانان دارد که به برخی از آنها اشاره می کنیم.

چند سند رهبری ائمه

از مهم ترین دلایل مکتب اهل بیت(ع) برای موضوع امامت انسان های صالح و انحصار رهبری امت اسلام در جانشینان مخصوص حضرت رسول(ص)، حفط انسجام و وحدت در جامعه اسلامی است؛ زیرا اگر زمام امور امت به دست رهبران جامع شرایط باشد و امت اسلام تحت چنان رهبری متحد و منسجم شوند، رسیدن به اهداف بلند حضرت محمد(ص) و جامعه ایده آل اسلامی به سهولت انجام خواهد شد و هویت و فرهنگ مسلمانان از دستبرد دشمنان کافر و عوامل نفاق انگیز مصونیت خواهد یافت؛ اما اگر رهبری امت اسلام به دست کسانی باشد که به ارکان مکتب اسلام باور ندارند و ایمان چندان مستحکمی ندارند تا به همه دستور های آن ملتزم باشند، هرگز نخواهند توانست در جامعه اسلامی انسجام و نظم و وحدت ایجاد کنند.

حضرت فاطمه زهرا(س) در جمله ای زیبا این نکته را چنین بیان فرموده است که: «جَعَلَ اللهُ طاعَتَنا نظاماً لِلملَّةِ و اِمامَتَنا اَماناً لِلْفُرَْقَةِ؛

[1] خدای متعال اطاعت ما اهل بیت پیامبر(ص) را وسیله نظم و انسجام جامعه، و امامت ما را مایه در امان ماندن از تفرقه و تشتت جامعه قرار داده است».

ایات متعدد قرآنی نیز همانند ایات انذار تطهیر، مودت، اکمال، ابلاغ، مباهله و هل اتی بیانگر این است که مردم برای حفظ نظام جامعه باید از امامان معصوم(ع) پیروی کنند و از غیر آنان فرمان نبرند؛ چرا که معصومان الگوهای ممتاز انسانی و کامل ترین مروجان معارف الهی در سطح جهان هستند.

به همین جهت، خداوند متعال در کنار اطاعت از خدا و رسولش، پیروی از اولی الامر ـ یعنی امامان ـ را بر همگان واجب گردانیده است.

[2] کمترین اثر این همبستگی، دفع خصومت ها و کینه های دیرینه است.

امام باقر(ع) فرمود: آل محمد(ص) همان حبل الله است که خداوند در قرآن دستور داد که به آن چنگ زده شود و فرمود: )واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولاتفرقوا(.

امام هادی(ع) به طور مفصل به ضرورت رهبری امامان معصوم در زیارت جامعه کبیره پرداخته و جوانب آن را روشن کرده است.

در عصر غیبت نیز تداوم ولایت ائمه(ع) به وسیله ولی فقیه جامع شرایط محقق خواهد شد.

حاکم شدن ارزش های واقعی

یکی از موانع انسجام اسلامی، حاکم شدن ارزش های دروغین و غیر انسانی و رذایل در جامعه است.

یقیناً پیوند روابط انسانی و نزدیک شدن دل های افراد جامعه به همدیگر، در اثر اعتماد و علاقه قلبی آنان به همدیگر است.

اگر معاشرت صحیح بر اساس موازین اخلاقی و کمالات انسانی در جامعه صورت گیرد، اتحاد مردم روز به روز بیشتر می شود و اگر ارزش های اخلاقی از میان رود، همه مردم در ظاهر به همدیگر احترام نفاق آمیز خواهند داشت؛ اما در باطن دشمن یکدیگر خواهند بود؛ مثلاً اگر عدالت در جامعه جای خود را به تبعیض و بی عدالتی بدهد و مردم از همدیگر و مسئولان ناراضی باشند، وحدت در آن جامعه معنا نخواهد داشت؛ زیرا با کوچک ترین بحرانی کینه ها بروز می کند، آتش اختلاف شعله می کشد و ناراحتی های درونی افراد آشکار می شود، اما اگر آموزه های وحیانی قرآن و اهل بیت(ع) همانند امانت داری، صله رحم، صداقت راستگویی، عیادت از بیماران، کمک به مستمندان، شرکت در تشییع جنازه مسلمانان، خودداری از تضییع حقوق دیگران، انفاق، احسان، عفو و گذشت و احترام به عالمان ربّانی در میان مردم رواج داشته باشد، اعتماد متقابل تحقق می یابد و پایه های وحدت اسلامی منسجم تر خواهد شد.

در سخنان امام هادی(ع) ترغیب و تشویق به این فضایل و کمالات فراوان دیده می شود.

آن حضرت می فرمود: اگر مردم در دره ها و کوه ها از پی مقاصدشان هستند، من راه کسی را خواهم پیمود که خالص و مخلص راه بندگی خدای را می پیماید.[3]

نمونه های از رفتارهای امام هادی(ع) را در ترویج ارزش های اسلامی ذکر می کنیم.

الف) شایسته سالاری

بدون شک شایسته سالاری عامل وحدت و همدلی، و فامیل سالاری در جامعه موجب اختلاف و کینه خواهد بود.

روزی یکی از فقهای برجسته شیعه که در مناظره ای، مخالفین اهل بیت(ع) را محکوم کرده و او را با براهین واضح رسوا ساخته بود، به مجلس امام هادی(ع) آمد.

امام بسیار به او احترام گذاشت و او را در صدر مجلس نشاند.

هاشمیان به امام اعتراض کردند که چرا آن حضرت عالم غیر علوی و غیر هاشمی را این همه تعظیم و اکرم کرده است.

امام هادی در پاسخ آنان که نسب جز در املاک ارزش گذاری می دانستند، فرمود: مبادا از کسانی باشید که خداوند در مقام مذمت آنان فرمود: اَلم تَرَ اِلی الذَّینَ اوتُوا نصیباً مِنَ الکتابِ یدعَوْنَ اِلی کَتابِ اللهِ لِیحْکُمَ بینَهُم ثُمَّ یتولّی فریقٌ مِنهُمْ وَ هُمْ مُعرِضُونَ

([4]؛ «ایا ندیدی کسانی که بهره ای از کتاب آسمانی داشتند، به سوی کتاب الهی دعوت شدند تا در میان آنها داوری کنند، سپس گروهی از آنان با علم و آگاهی روی می گردانند؛ در حالی که از پذیرش حق اعراض کرده اند؟»

آن گاه امام به دستور خداوند متعال در سوره مجادله اشاره می کند و نکاتی اخلاقی را متذکر می شود و از آنان می پرسد: ایا خداوند رتبه افراد را برحسب درجات علم و تقوا بالا می برد یا بر اساس شرافت فامیلی و نسبی؟![5]

ب) طرد عناصر مفسد و اختلاف افکن

امام هادی(ع) برای حفظ اتحاد جامعه، تفرقه افکنان را طرد و آنان را که دارای اندیشه های منحرف بودند، به جامعه معرفی می کرد.

محمد بن عیسی می گوید: امام علی النقی(ع) در نامه ای به من نوشت: خدا علی حسکه قمی و قاسم یقطینی را لعنت کند! شیطان به نظر قاسم آمده و با القای سخنان فریبنده، او را مغرور کرده است.[6]

در این نامه امام هادی(ع) این دو عنصر تفرقه افکن را لعن و طرد کرد؛ زیرا آنها با ادعاهای غلوّ آمیز و سخنان گزافه، به دنبال ایجاد تفرقه در میان شیعیان بودند.

امام علی(ع) می فرماید: «ایاکُمْ وَ الفُرْقَه اَلا مَنْ دَعا اِلی هذا الشِعار فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ کاَنَ تَحتَ عَمامَتی هذِهِ؛

[7] از پراکندگی و اختلاف بپرهیزید.

آگاه باشید! هر گاه کسی مردم را به تفرقه و جدایی و تکروی دعوت کند، او را بکشید؛ هر چند که زیر عمّامه من باشد».

حضرت هادی(ع) نیز به پیروی از علی(ع)، هر گاه می دید که ارشاد و نصیحت کارساز نیست، با کسانی که با سخنان واهی و تفرقه افکنانه خود، سعی در خدشه دار کردن یکپارچگی مسلمانان بودند، به شدت برخورد می کرد و حتی در برخی موارد، دستور نابودی برخی از آنان را صادر فرمود.

فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی در ابتدا از یاران نزدیک امام هادی(ع) و نماینده آن حضرت بود؛ اما بعدها هواهای نفسانی و حب ریاست و دنیاپرستی باعث خروج او از مسیر حقیقت شد و به ترویج بدعت و اعتقادات کفر آمیز و انحراف مردم از حق پرداخت و عملاً در صفوف شیعیان دو دستگی ایجاد کرد؛ زیرا مردم گمان می کردند که او هنوز در سلک یاران امام علی النقی(ع) باقی مانده و نماینده آن حضرت است.

در این میان ابراهیم بن محمد به امام هادی(ع) نامه ای نوشت و در مورد سخنان اختلاف انگیز وی پرسش کرد.

او نوشته بود: «فدایت شوم! فارس قزوینی با علی بن جعفر یمانی در مسائل اسلامی اختلاف شدیدی دارند.

آن دو چنان از هم متنفرند که از یکدیگر برائت می جویند.

اگر صلاح می دانید، ما را به سوی حق رهنمون شوید و تکلیف ما را مشخص سازید که مسائل دین خود را از کدام یک بپرسیم و ما به رهنمایی بسیار نیازمندیم».

امام در پاسخ نوشت: «اینجا جای شک و تردید و جای پرسش نیست.

مقام علی بن جعفر یمانی بالاتر از این سخنان است که شما او را با فارس قزوینی مقایسه کنید. خداوند مقام او را بزرگ داشته است.

شما هر مشکلی داشتید، از علی بن جعفر بپرسید و از فارس دوری کنید (مبادا با اعمال خود فارس را تقویت کنید) و اجازه ندهید او در کارهای دینی شما دخالت کند.

ان شاء الله تو و تمام همشهریانت که پیرو تو هستند، اطاعت خواهید کرد و من از نیرنگ های او به مردم آگاهم؛ هرگز به فارس اعتنا نکنید».[8]

با وجود آنکه امام هادی(ع)، فارس قزوینی را از اعمال کفر آمیزش برحذر داشت، اما او جسارت را از حد گذرانید و همچنان وجوهات شرعیه را از مردم می گرفت و بر خلاف مصالح دین و بدون رضایت خواسته پیشوای دهم(ع)، در آن تصرف می کرد.

یکی از مهم ترین عوامل لغزش فارس قزوینی، دنیا دوستی و ریاست طلبی بود که او را از امامت دور کرد و به سوی باطل کشانید.

او در این مسیر چنان افراط کرد که حکم ارتداد و کفر وی از سوی امام(ع) صادر شد. متن حکم حضرت امام هادی(ع) در مورد این عنصر فتنه انگیز این گونه بود:

«هذا فارِسْ ـ لعنه الله یعْمَلُ مِنْ قِبَلی فتّاناً داعیاً اِلی اِلبدَعةِ وَ دَمُهُ هَدَرٌ لِکُلِّ مَنْ قَتَلَهُ، فَمَنْ هذا الذّی یریحُنی مِنهُ یقْتُلُهُ وَ اَناَ ضامنٌ لَهُ عَلی اللهِ الْجَنَّةَ؛

فارس بن حاتم ـ که خدا او را لعنت کند ـ خود را نماینده من می داند؛ در حالی که او شخصی فتنه ساز و تفرقه انداز است، مردم را به سوی بدعت می خواند.

قتل او واجب است و هر کس او را بکشد و مرا از شرّ او راحت کند، بهشت را برایش ضمانت می کنم».

مدتی از صدور این حکم گذشت و کسی موفق به قتل او نشد؛ تا اینکه امام(ع) یکی از یاران شجاع و متعهد خود را به نام جنید احضار کرد و به او فرمود: تو مأموریت داری آن مرد تفرقه افکن را به قتل برسانی و شیعیان را از سخنان تفرقه آمیز وی راحت کنی.

بعد مبلغی به وی داد تا سلاحی تهیه کند.

جنید نیز وی را هنگامی که از مسجد خارج می شد، او را به سزای اعمال ننگینش رسانید و به برکت دعای امام، جنید مورد سوء ظن قرار نگرفت.

آن حضرت جنید را که این عامل تفرقه افکن را از میان برداشته بود، مورد تفقد و تشویق قرار داد و جنید تا زمان رحلت امام عسکری(ع) زنده بود و از ائمه(ع) مستمری دریافت می کرد.[9]

ج) تکریم انسان های شریف

برای حفظ انسجام جامعه باید بر شایستگان و افراد شریف ارج نهاد؛ چرا که آنان در هر جا که باشند، می توانند محور وحدت و یکدلی مردم قرار گیرند؛ اما اگر آنان مورد بی مهری قرار گیرند و در جامعه منزوی شوند، افراد نالایق و فتنه گر میدان دار خواهند بود و شعله فتنه و اختلاف و دو دستگی دامن همه را خواهد گرفت.

به این جهت، حاکمان و متولیان و عموم مردم باید برای استحکام جامعه، شایستگان و نخبگان خود را تکریم کنند.

امام هادی(ع) ضمن طرد افراد نالایق و فتنه گر، به شایستگان و انسان های شریف نیز بها می داد.

علی بن مهزیار اهوازی یکی از نیکان عصر خود بود که مورد تکریم حضرت هادی قرار گرفت.

جملات مهرآمیز امام در مورد وی چنین است: «اَسْالُ اللهَ اَنْ یحْفَظَکَ مِنْ بَینِ یدَیکَ وَ مِنْ خَلْفِکَ وَ فی کُلِّ حالاتِکَ فَاَبشِرْ فَاِنّی اَرْجوُ اَنُ یدْفَعَ اللهُ عَنْکَ وَ اللهَ اَسألُ اَنْ یجْعَلَ لَکَ الخیرَة؛

از خداوند مسئلت دارم که تو را از پیش رو و پشت سر و در همه حالات محافظت کند.

خوشحال باش که من امیدوارم خداوند بلاها و فتنه ها را از تو دفع کند و برایت خیر و نیکی مقدر گرداند».[10]

د) ارتباط مداوم با نمایندگان

همچنان که برای حفظ اتحاد جامعه وجود رهبری جامع شرایط ضرورتی انکارناپذیر است، تداوم ارتباط با او نیز ضرورت دارد؛ زیرا اگر در جامعه ای رهبری به طور دائم با پیروانش مرتبط نباشد، عوامل فتنه گر و دشمنان وحدت و استقلال، جامعه به راحتی می توانند در صفوف مردم رخنه کنند.

به این جهت، امام هادی(ع) به نصب نمایندگان شایسته و تقویت شبکه ارتباطی خود با تمام پیروانش در تمام نقاط ممالک اسلامی، اهتمام ویژه داشت.

آن حضرت در سال 232 در نامه ای به علی بن بلال چنین نوشت: «من ابوعلی بن راشد را به جای حسین عبدربُه به عنوان نماینده ام نصب کردم و او را ـ که فضل و ایمان بی نظیرش را می شناسم ـ امین خود قرار دادم و می دانم که تو بزرگ دیار خود هستی.

دوست داشتم تو را تکریم کنم و در این باره برایت نامه بنویسم.

پس، از او پیروی کن و تمام حق و حقوقی را که به عهده داری، به او بسپار و اصحاب و یارانم را نیز بر این نکته ترغیب و تشویق کن و چنان نماینده ام را معرفی کن که همه آنان از او پشتیبانی و حمایت کنند و این کار موجب احترام و جلب محبت ما خواهد بود و تو نیز در برابر آن از خدا پاداش دریافت خواهی کرد».[11]

امام در سخن دیگری به احمد بن اسحاق قمی فرمود: «ابوعمرو (عثمان بن سعید عمری نایب اول از نواب اربعه) مورد اعتماد و امین من است.

آنچه به شما می گوید، از من می گوید و آنچه به شما می رساند، از من می رساند».[12]

پی نوشت ها:
[1] . الاحتجاج، ج1، ص97.
[2] . نساء / 59.
[3] . تفسیر امام عسکری، ص329.
[4] . آل عمران /33.
[5] . مستدرک الوسائل، ج9، ص53.
[6] . رجال کشی، ص518.
[7] . نهج البلاغه، خطبه 127.
[8] . رجال کشی، ص523؛ معجم رجال الحدیث، ج14، ص259؛ شاگردان مکتب ائمه(ع)، ج2، ص5.
[9] . معجم رجال الحدیث، ج14، ص259؛ بحارالانوار، ج50، ص205.
[10] . بحارالانوار، ج56، ص41. البته در بحارالانوار این جملات از امام جواد7 نقل شده است.
[11] . فرهنگ جامع سخنان امام هادی، ص298.
[12] . همان، ص302.

عبدالکریم پاک نیا
منبع :  فرهنگ كوثر ؛ تابستان 1386، شماره 70؛ ص 53