همدلی

نوشته‌ها

همدلی با دیگران چه مزایایی در زندگی ما دارد؟

وقتی مشکلی پیش می‌آید، دوست داریم دیگران با ما همدلی کنند؛ وقتی ناراحتی دیگران را می‌بینیم به خصوص اگر نزدیکان و دوستانمان باشند، دوست داریم با آنها همدلی کنیم… اما همدلی راه و روش‌هایی دارد که برای اثرگذاری بیشتر، باید آنها را رعایت کرد.

همدلی یعنی این که بفهمید طرف مقابل، از چه چیزی در رنج است؛ چه مسئله‌ای او را ناراحت می‌کند و چطور می‌توانید خود را جای او بگذارید و احساس او را درک کنید. همدلی رابطه شما را با دیگران مستحکم می‌کند؛ اجازه می‌دهد آن‌ها را درک کنید و آن‌ها نیز شما را بفهمند. همدلی کردن یعنی شناخت احساسات و هیجانات دیگران و دیدن دنیا از دریچه چشم آن‌ها.

چرا باید در زندگیمان افرادی همدل باشیم؟

همدلی ما را رشد می‌دهد و روحمان را عمیق‌تر می‌کند. وقتی احساسات دیگران را می‌شناسید، در واقع مثل این است که خودتان چنین احساساتی را تجربه کرده‌اید. مهمتر از همه این که اگر با کسی همدلی کنید، مشکلاتش را از دریچه‌ای دیگر خواهید دید و حتما راه‌حل‌هایی را ارائه می‌دهید که شاید به ذهن او خطور نکرده باشد. همدلی، روابط اجتماعی را بهبود می‌بخشد و باعث ایجاد رفتارهای حمایت‌کننده و پذیرنده، در برابر انسان‌های دیگر می‌شود. وجود توان همدلی در فرد، علامت خودآگاهی، سلامت روان، ارزش قائل شدن برای خود و دوست داشتن خود (نه به معنای خودشیفتگی) است و نبود همدلی به معنی نقص در بلوغ هیجانی و‌ شناختی است که منجر به ناتوانی در دوست داشتنِ دیگران می‌شود. همدلی از افراط و تفریط و تعصب داشتن در اعتقادات و نظرات جلوگیری می‌کند و باعث انعطاف‌پذیری در زندگی می‌شود.

چه عواملی مانع همدلی با دیگران می‌شود؟

برچسب زدن، قضاوت و پیش‌داوری، درشت‌نمایی مشکلات به وجود آمده و بر عکس آن، کوچک‌نمایی مشکلات دیگران که از نظر آن‌ها اهمیت زیادی دارد، مانع همدل شدن با دیگران می‌شود. همچنین نصیحت کردن، سرزنش کردن مدام، غفلت و بی‌توجهی به دیگران و به رخ کشیدن توانمندی‌های خود نیز از جمله عوامل مهم دیگری است که مانع برقراری ارتباط درست با دیگران و درک احساسات آن‌ها از طریق همدلی می‌شود.

از کجا بفهمیم فردی همدل با دیگرانیم؟

مواردی که در بررسی خودتان برای شناسایی مهارت «همدلی کردن» می‌توانید مد نظر بگیرید، از این قرار است:

– آیا توانایی علاقه‌مندی به دیگران را دارم؟

– تا چه اندازه تحمل افراد مختلف را دارم؟

– در رفتارم با دیگران پرخاشگری کمی دارم؟

– تا چه حد می‌توانم دوستیابی کنم؟

– آیا در زندگی، شخصی دوست داشتنی هستم؟

– آیا می‌توانم برای دیگران، احترام قائل شوم؟

همدلی با دیگران چه مزایایی در زندگی ما دارد؟

۱. همدلی ارتباط بین فردی، افراد را تقویت می‌کند.

۲. احساس درک‌شدگی از سوی دیگران را افزایش می‌دهد و باعث رهایی از تنهایی، حمایت اجتماعی و علاقه اجتماعی می‌شود.

۳. احترام و اعتماد در بین افراد را افزایش می‌دهد.

۴. باعث افزایش مسئولیت‌پذیری در برابر دیگران می‌شود.

۵. بیماری‌های روان‌تنی، افسردگی و اضطراب را کاهش می‌دهد.

چطور می‌توانیم به افرادی همدل با دیگران تبدیل شویم؟

۱-از قضاوت و ارزیابی‌های نابجای دیگران دوری کنیم.

۲-در هنگام ارتباط با دیگران با تمام وجود به حرف‌های طرف مقابل گوش کنیم.

۳-سعی کنیم نیاز‌ها و توانمندی‌های طرف مقابل خود را درک کنیم.

۴-افراد مختلف و مخالف را همان گونه که هستند بپذیریم.

۵-در لحظات مختلف سعی کنیم خود را جای دیگران بگذاریم.

۶-بدون هیچ قید و شرطی دیگران را دوست داشته باشیم.

۷-به دیگران فرصت دهیم تا احساسات خود را به راحتی بیان کنند.

۸- به احساسات خودمان آگاهی داشته باشیم (مهارت خودآگاهی) تا بهتر بتوانیم احساسات دیگران را درک کنیم.

۹-تحت هیچ شرایطی تظاهر به همدلی نکنیم و به احساسات دیگران لطمه نزنیم.

۱۰-هنگام همدلی به حالات چهره و حرکات طرف مقابل و رفتارهای غیر کلامی او توجه کنیم.

۱۱- با درک احساسات طرف مقابل به او بفهمانیم برایش احترام قائل هستیم.

۱۲- هنگام بروز مشکل، احساسات خود را با کلمات دقیق و مناسب در میان بگذاریم.

۱۴-هنگام همدلی، احساسات خود را شمرده و دقیق بیان کنیم تا طرف مقابل احساس آرامش کند.

۱۵-با برقراری روابط صمیمانه در خانواده، روحیه همدلی اعضای خانواده را تقویت کنیم.

۱۶- در همدلی دیگران با ما، آن‌ها را مقصر ندانیم و سرزنش نکنیم.

۱۷- هنگام همدلی برای طرف مقابل دلسوزی یا ترحم نکنیم.

۱۸- مشکلات دیگران را کوچک و بی‌ارزش نپنداریم.

چه مواردی را باید برای افزایش مهارت همدلی کردن در نظر گرفت؟

۱-در مشکلات جدی پیش آمده کمک تخصصی بخواهید، چون تنها همدلی کردن، کافی نیست.

۲-هنگام همدلی کردن با دیگران، روی فرد تمرکز کنید نه روی موقعیت و مشکل به وجود آمده.

۳-قضاوت نکنید و برچسب نزنید.

۴-قرار نیست به همراه طرف مقابل در مشکلاتش غرق شوید، بلکه تنها باید او را درک کنید.

۵-با فرد مقابل خود، مخالفت، بحث و مقابله نکنید، تنها سعی کنید بفهمید درون او چه می‌گذرد.

۶- سعی کنید مشکل مشابهی را که برای خودتان پیش آمده، برای او بازگو کنید تا طرف مقابلتان احساس نکند فقط او دچار مشکل شده است.

تمرین‌هایی برای کسب مهارت و تقویت همدلی

۱-خود را در موقعیتی فرض کنید که احساس تنهایی می‌کنید. تمایل دارید اطرافیان چه کاری برای شما انجام دهند؟ چه جملاتی را به شما بگویند؟ این موقعیت را بنویسید و بعد آنچه را فکر می‌کنید ثبت کنید.

۲-خود را در موقعیتی تجسم کنید که احساس شکست می‌کنید. تمایل دارید اطرافیان چه کاری انجام دهند؟ چه کلماتی را به زبان بیاورند؟ موقعیت فرضی را بنویسید و سپس آنچه را فکر می‌کنید ثبت کنید.

این موارد را نیز فراموش نکنید:

-همدلی کردن، دارای حد و اندازه است، افراط در آن امکان سوء استفاده را فراهم می‌کند.

– همیشه اطرافیان خود را به خاطر رفتارهای همدلانه تشویق کنید.

– در برابر افرادی که موجب ناامیدی و دلسردی می‌شوند و یا احساسات همدلانه را جدی نمی‌گیرند، مقاومت کنید یا از آن‌ها دوری کنید.

منبع: سلامت آنلاین؛ عطیه رضایی؛ روان‌شناس بالینی

نشانه‌های اختلال شخصیت مرزی را بشناسید

اختلال شخصیت مرزی، بیش از ۱,۶ درصد از مردم آمریکا را تحت تاثیر قرار داده است. در اینجا به نشانه‌هایی از این اختلال که غالباً با سایر بیماری‌های روانی اشتباه گرفته می‌شود خواهیم پرداخت.

ممکن است ما روزانه به سادگی و یا به شوخی، از انواع اختلالات روانی در میان کلام خود استفاده کنیم و جملاتی مانند «من خیلی در تمیز کردن خانه وسواسی هستم.» و یا «نواسات خلقی او خیلی بد است، آیا او دو قطبی است؟» را به کار ببریم.

بر طبق گفته موسسه ملی بهداشت، اختلال شخصیت مرزی یک اختلال نسبتاً شایع می‌باشد. از میان ۱۰ نوع اختلال شخصیتی (شامل اختلال شخصیت وسواسی-اجباری (OCPD)، اختلال شخصیت پارانوئیدی و اختلال شخصیت خود شیفتگی)، اختلال شخصیت مرزی، بیشترین تعداد تشخیص نادرست را شامل می‌شود. حتی نام این اختلال به دلیل وجود کلمه “مرزی” که می‌تواند به خفیف نامهم بودن آن دلالت کند، گیج‌کننده است.

کارشناسان در ابتدا اختلال شخصیت مرزی را مرز بین اختلالات روانی شدید(جنون) و اختلالات اعصاب ملایم می‌دانستند و از آن به عنوان یک اختلال مشخص نام نمی‌بردند.

از سال ۱۹۸۰ این اختلال متمایزاً در لیست اختلالات و بیماری‌های ذهنی و روانی فهرست شد. از آن پس متخصصین در جهت شناسایی و فهم آن متمرکزتر شدند. شواهد متعددی گواه این است که بخشی از علت بروز این اختلال مربوط به ژنتیک و به صورت ارثی است و بخش دیگری در مسیر رشد و در طول زندگی به دلیل تجربیات گوناگون استرس‌زا و پر دغدغه توسعه می‌آبد، هر چند دلیل اصلی بروز این اختلال، هنوز به طور علمی و ثابت شده مشخص نشده است.

یک متخصص اجتماعی بالینی و عضو آکادمی درمانگری شناختی در نیوجرسی تأیید می‌کند که بسیاری از بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، در دوران کودکی نوعی از ضربه شدید روحی، از دست دادن و یا رها شدن را تجربه کرده‌اند و سعی می‌کنند در بزرگسالی این ضربات روحی را جبران کنند. با این حال، بزرگ شدن در یک محیط رشدی نامناسب و یا سابقه خانوادگی اختلال شخصیت مرزی به این معنا نیست که شما لزوماً این اختلال را تجربه خواهید کرد، فقط بدان معنی است که احتمالاً نسبت به سایرین بیشتر در معرض خطر درگیری با آن می‌باشید.

آیا علائم هشدار دهنده‌ای وجود دارد؟

اختلال شخصیت مرزی، یک بیماری بسیار دشوار است که تقریباً ۱,۶ درصد از بزرگسالان در ایالات متحده را تحت تاثیر قرار داده است. این آمار ممکن است جزیی به نظر برسد اما بدون شک تمام جمعیت آماری این اختلال را شامل نمی‌شود.

تشخیص اختلال شخصیت مرزی، بسیار دشوار است چرا که علائم این اختلال با برخی بیماری‌های روانی مانند افسردگی، دو قطبی و اختلال شخصیت خود شیفتگی همپوشانی دارد. علاوه بر این، اختلال شخصیت مرزی در طیف بسیار وسیعی اتفاق می‌افتد. این طیف از افراد با عملکرد بسیار محدود، به طوری که از فعالیت‌های روزانه خود باز می‌مانند، تا افراد بیش از حد فعال را شامل می‌شود.

برخی از بیماران ممکن است در تمام زندگی، غافل از وجود این اختلال شخصیتی در خود باشند و هیچ گاه نتوانند مشکلات مربوط به آن را کاهش دهند. اما در واقع نشانه‌هایی برای تشخیص این اختلال وجود دارد. در اینجا به برخی از نشانه‌های اختلال شخصیت مرزی می‌پردازیم.

۱) عزت نفس پایین

همه ما در درون خود، یک فرد منتقد داریم، اما افراد با اختلال شخصیت مرزی دائماً با شک و تردید فراوان، از درون به مبارزه با خود می‌پردازند. این افراد دارای عزت نفس فوق العاده متزلزل هستند، بنابراین برای شناسایی هویت خود به شدت به ستایش و تایید خارجی وابستگی دارند. این بیماران حس پایین‌تر بودن نسبت به سایرین و کامل نبودن دارند و ممکن است برای جبران این احساس از اعمال و رفتار دیگران تقلید کنند چرا که استقلال و اعتماد به نفس آنان مختل شده است.

۲) اجتناب از تفکر در مورد آینده

این که شما تمام زندگی خود را با جزییات برنامه‌ریزی نکنید کاملاً طبیعی است، ولی اکثر مردم حداقل اهداف و آرزوهای کلی برای آینده خود دارند. افراد با اختلال شخصیت مرزی اغلب فاقد هر گونه جهت‌گیری برای آینده هستند. آنها معمولاً خواسته‌ای برای آینده زندگیشان و برنامه‌ریزی خاصی برای کارها و اهداف خود ندارند.

۳) نداشتن حس همدردی

در افراد با اختلال شخصیت مرزی، حس دیدن خود از بیرون و دیدن دیگران از درون وجود ندارد. به عبارت دیگر، این افراد فاقد حس خود آگاهی و حس همدلی می‌باشند. آنها متوجه این موضوع نیستند که رفتارشان چه تاثیری بر دیگران خواهد گذاشت، بنابراین وقتی که از کنترل خارج شوند درکی از این که باعث استرس و ناراحتی اطرافیان خود می‌شوند ندارند. این مشکل باعث می‌شود این افراد، رابطه ی احساسی بلندمدت موفقی نیز نداشته باشند.

۴) روابط آشفته

مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی، پی در پی خود را در روابط خشونت‌آمیز فیزیکی و یا احساسی می‌یابند. در بسیاری موارد، آنها به سوی شرکایی جذب می‌شوند که امیدوار هستند بتوانند نیازهایی که در کودکی آنها برآورده نشده را ارضا کنند. این تمایل اغلب منجر به ماندن آنها در روابط سمی می‌شود. آنها همچنین در روابطشان بیش از حد نیازمند و غیر قابل اعتماد هستند. در واقع اضطراب شدید این افراد، از ترس از دست دادن نزدیکانشان باعث می‌شود به دست خود، کاری کنند که واقعاً اطرافیانشان را از دست بدهند.

۵) اضطراب شدید

همه ی ما ممکن است هر از گاهی بسته به شرایط مضطرب شویم، اما اضطراب در بیماران اختلال شخصیت مرزی با احساسات شدید عصبی، تنش، وحشت و رفتارهای نامناسب همراه می‌شود. این احساسات اغلب به عنوان یک پاسخ فوق‌العاده حساس به رفتار و اقدامات دیگران به وجود می‌آید. بیماران این اختلال، احتیاج شدیدی به دوست داشته شدن و مورد توجه قرار گرفتن دارند و عدم پاسخگویی به این نیاز، آنها را بسیار مضطرب می‌سازد.

۶) ترس مداوم از رها شدن

ترس تنها ماندن، طرد شدن و یا رها شدن از نشانه‌های اختلال شخصیت مرزی است. این ناامنی واکنش‌های غیر منطقی و رفتارهای حسودانه و پارانوئیدی را ممکن می‌سازد. رفتارهایی مانند چک کردن ایمیل و پیامک‌های شریک خود برای یافتن سرنخ‌هایی از طرد شدن. عدم امنیت حتی میتواند منجر به رفتارهای افراطی و عملی نیز بشود. به عنوان مثال یک بیمار شخصیت مرزی ممکن است به شریک خود بگوید اگر در زمانی که مقرر است زنگ نزند، اقدام به خودکشی می‌کند.

۷) افسردگی

اختلال شخصیت مرزی، اغلب با بیماری افسردگی اشتباه گرفته می‌شود. البته افسردگی در مبتلایان به این اختلال بسیار شایع است، ولی تفاوت این دو بیماری در این است که در اختلال شخصیت مرزی مبتلایان، افسردگی بسیار شدیدی را تجربه می‌کنند و دائماً فکر می‌کنند که هیچ ارزشی ندارند و هیچ چیز در دنیا برایشان مهم نیست.

۸) نوسانات خلقی مکرر

یک نمونه از نوسانات خلقی، افزایش ناگهانی تمایلات جنسی در مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی است که باعث می‌شود با اختلال دو قطبی اشتباه گرفته شود. اما در اختلال دو قطبی، این تمایلات ممکن است یک هفته و یا بیشتر طول بکشد، در حالی که در اختلال شخصیت مرزی، نوسانات خلقی به سرعت و در پاسخ به محرک‌های بیرونی رخ می‌دهد.

۹) خشم غیر قابل کنترل

برای افراد دارای این اختلال، خشم و واکنش اغراق آمیز به رویدادها بسیار رایج است. به عنوان مثال اگر به جای ساعت ۷، ساعت ۷:۳۰ از خواب بیدار شوند ممکن است به شریکشان فحاشی و او را تهدید به ترک کنند. این افراد هیچ گاه خود را مسئول اشتباه خود نمی‌دانند و همواره دیگران را سرزنش می‌کنند.

۱۰) ناتوانی در کنترل اقدامات و ریسک‌پذیری

این افراد ممکن است به طور ناگهانی مبلغ هنگفتی از پولشان را بیهوده هدر دهند و یا رفتارهای جنسی پر خطر داشته باشند. آنها بسیار ریسک می‌کنند و متوجه پیامدهای اقداماتشان نیستند.

۱۱) افکار خودکشی

نرخ بالایی از ایده‌ها و تلاش‌های خودکشی مربوط به جمعیت مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی می‌باشد. از جایی که این افراد بر اقداماتشان کنترلی ندارند، خطر اقدام خودکشی بیشتر تهدیدشان می‌کند. آنها خودکشی را یک دلیل منطقی برای رهایی از افسردگی و سایر مشکلاتشان می‌دانند.

منبع: میگنا

مهارت همدلی، یکی از مهمترین مهارت‌های زندگی

پیش‌فرض همدلی کردن، فهم و درک دیگران است؛ همدلی یعنی این که برای این که بفهمید طرف مقابل از چه دردی رنج می‌کشد، خود را جای او بگذارید.

می‌دانید همدلی یعنی چه؟ ذهنتان را جای دوری نفرستید. در همین زندگی روزانه و دور و برتان کمی دقت کنید، به جواب خواهید رسید. همدلی یعنی این که برای این که بفهمید طرف مقابل از چه دردی رنج می‌کشد، خود را جای او بگذارید. همدلی رابطه شما را با خانواده مستحکم می‌کند، اجازه می‌دهد آنها را درک کنید و آنها نیز شما را بفهمند. همدلی کردن یعنی درک احساسات و هیجانات دیگران و دیدن دنیا از دریچه چشمان آنان.

واقعا بزرگ شوید!

همدلی ما را رشد می‌دهد و روحمان را عمیق‌تر می‌کند. پیش‌فرض همدلی کردن، فهم و درک دیگران است، تا وقتی که تعریفی از احساس شکست یا دلتنگی نداشته باشید، نمی‌توانید طرف مقابلتان را همراهی کنید، اما وقتی این احساسات را می‌شناسید و در دیگران شناسایی می‌کنید، در واقع مثل این است که خودتان احساسات این چنینی را تجربه کرده‌اید. علاوه بر این، اگر شما با کسی همدلی کنید، مشکلاتش را از زاویه‌ای دیگر خواهید دید و احتمالا راه‌حل‌هایی را ارائه می‌دهید که شاید به ذهن او خطور هم نکرده باشد.

مشکلات خانواده را دوچندان نکنید

اگر همیشه آماده نصیحت کردن و گوشزد اشتباهات خانواده به آنان هستید، این بار کمی سکوت کردن را تمرین کنید، برای اعضای خانواده به خصوص پدربزرگ و مادربزرگ، وقت بیشتری بگذارید و هنگامی که نیاز به همدلی دارند، با آنان همراه شوید؛ به طور مثال درک کنید پدرتان به خاطر ورشکستگی اخیرش از نظر مالی در بحران به سر می‌برد. در بسیاری مواقع، کسانی که به همدلی نیاز دارند با یک درد دل ساده و تخلیه احساسات، حالشان بهتر می‌شود. این طبیعی است که شما نتوانید مادر یا پدرتان را کاملا درک کنید، اما وقتی خودتان را جای آنها می‌گذارید، درک بهتری از اوضاع به دست می‌آورید.

مشکلات را کوچک جلوه ندهید

همدلی، روابط اجتماعی را بهبود می‌بخشد و به ایجاد رفتارهای حمایت‌کننده و پذیرنده، نسبت به انسان‌های دیگر منجر می‌شود. انسان‌هایی که با هم همدل‌اند، می‌توانند سال‌های سال در یک محیط کاری مشغول باشند، حتی با هم رقابت کنند اما دچار مشکل نشوند.

اگر مادر یا پدری هستید که قصد آرام کردن فرزندتان را دارید، سعی کنید خودتان را جای او بگذارید، به قول معروف شما چند پیراهن بیشتر پاره کرده‌اید و ممکن است مشکلات فرزندتان در نظر شما خیلی کوچک باشد، اما فراموش نکنید که خودتان هم با تجربه‌های سخت و آسان زندگی به این درک رسیده‌اید. پس وقتی فرزندتان دچار مشکلی می‌شود و توقع دارد او را درک کنید، با او همراه شوید. لطفا از آن طرف بام هم نیفتید یعنی مدام نگویید «وای چطور تحمل کردی؟ حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ من اگر جای تو بودم نمی‌توانستم تاب بیاورم!»

تجربیات‌تان مال خودتان

برخی افراد عادت کرده‌اند که به محض تمام شدن حرف‌های طرف مقابل، تجربه‌ای از همان جنس را تکرار کنند، نوعی مقابله به مثل پنهانی، جالب اینجاست که اگر خودشان هم تجربه‌ای این چنینی نداشته باشند در ذهنشان می‌گردند و بالاخره خاطره‌ای از خانواده، فامیل یا دوست می‌یابند که در پاسخ طرف مقابل بگویند. درست است که صحبت‌های این چنینی به قصد همدلی بیان می‌شود، اما در عمل به طرف مقابل نشان می‌دهد که اصلا حرف‌هایش شنیده نشده است.

می‌توانید با کفش دیگران راه بروید

اگر مادر یا پدری هستید که قصد آرام کردن فرزندتان را دارید، سعی کنید خودتان را جای او بگذارید، به قول معروف شما چند پیراهن بیشتر پاره کرده‌اید و ممکن است مشکلات فرزندتان در نظر شما خیلی کوچک باشد.

اگر می‌خواهید ببینید شما این مهارت را بلدید یا خیر، بهتر است خیلی صادقانه ببینید این پنج مورد در زندگیتان چقدر وجود دارد. می‌توانید از یک دوست نزدیک، والدین یا همسرتان در این خصوص سوال کنید. مواردی که در بررسی خودتان برای همدلی باید مد نظر بگیرید، از این قرار است: توانایی علاقه‌مندی به دیگران را دارم، تحمل افراد مختلف را دارم، در رفتارم با دیگران پرخاشگری کمی دارم، می‌توانم دوستیابی داشته باشم و شخص دوست داشتنی‌ای هستم، برای دیگران احترام قائل می‌شوم. صادقانه جواب دهید و اگر در مهارت همدلی هنوز تبحر پیدا نکرده‌اید، کمی تمرین کنید و سعی کنید در زندگیتان فرد همدلی باشید.

دل‌هایی نزدیک به هم

همدلی یعنی این که فرد بتواند زندگی دیگران را حتی زمانی که در آن شرایط قرار ندارد، درک کند. همدلی به فرد کمک می‌کند تا بتواند انسان‌های دیگر را حتی وقتی با آن‌ها متفاوت است، بپذیرد و به آنان احترام بگذارد. همدلی، روابط اجتماعی را بهبود می‌بخشد و به ایجاد رفتارهای حمایت‌کننده و پذیرنده، نسبت به انسان‌های دیگر منجر می‌شود. انسان‌هایی که باهم همدل‌اند می‌توانند سال‌های سال در یک محیط کاری مشغول باشند، حتی با هم رقابت کنند اما دچار مشکل نشوند. آنان که همدلی را بلدند با همسرشان کمتر دچار اختلاف می‌شوند و می‌توانند تفاوت‌‌هایشان را مدیریت کنند.

منبع: جام جم؛ ضمیمه چاردیواری

خانواده سالم، ده ویـژگی دارد

نیازی نیست که بر اهمیت نهاد خانواده تاکید کنیم. این نهاد اجتماعی، طی تاریخ در همه زمان‌ها و مکان‌ها وجود داشته است. حتی در حال‌حاضر با این که در برخی نقاط دنیا، صحبت‌هایی در مورد نابودی‌اش به میان می‌آید همچنان حضور کاملا پررنگی دارد با وجود این، انتظارات از ازدواج و خانواده به‌خصوص در مقایسه با خانواده‌های سنتی گذشته، تغییر کرده است…

خانواده، مهم‌ترین گروهی است که رشد روان‌شناختی، تعاملات هیجانی و اعتمادبه‌نفس هر فرد در آن شکل می‌گیرد. برای بسیاری از ما، خانواده جایی است که نیرومندترین عشق‌ها و نفرت‌ها را در آن تجربه می‌کنیم، از عمیق‌ترین رضایت‌ها لذت می‌بریم و از دردناک‌ترین دل‌شکستگی‌ها رنج می‌کشیم. برای آن که خانواده بتواند سالم و طبیعی باقی بماند و کارکرد خود را حفظ کند نیاز دارد ویژگی‌های ۱۰گانه زیر را داشته باشد:

۱) اعضا به‌طور متقابل از هم محافظت و حمایت می‌کنند و نسبت به هم تعهد دارند.

از مهم‌ترین کارکردهای خانواده، این است که افراد یکدیگر را مورد حمایت قرار می‌دهند. یک عضو خانواده سالم می‌تواند حس کند در صورت رخداد هر گونه استرس و فشار روانی افراد خانواده او را حمایت می‌کنند و به او کمک خواهند کرد. به نظر می‌رسد خانواده‌هایی که در آنها به دنبال هر اختلاف بین اعضای خانواده این حمایت و محافظت از بین می‌رود، نمی‌توانند این نیاز اعضا را که همان نیاز به پشتوانه احساسی و عاطفی است، تامین کنند.

۲) در حالی‌ که به استقلال و تفاوت‌های فردی احترام می‌گذارند رفاه و امکان تکامل اعضا را از کوچک تا بزرگ تامین می‌کنند.

گاهی والدین بر این باورند که به‌ ازای امکانات و رفاهی که در اختیار فرزندان خود قرار می‌دهند فرزندان نیز باید در همه زمینه‌ها تابع کامل والدین باشند و هیچ اختیار و استقلالی برای آنها در نظر گرفته نمی‌‌شود. در خانواده‌هایی که نیاز استقلال افراد تامین نمی‌‌شود فرزندانی وابسته و با اعتماد به‌ نفس ضعیف تربیت می‌شوند که در ادامه نمی‌‌توانند زندگی مستقلی داشته باشند و با مشکلات جدی روبرو خواهند بود. مهم آن است که حدی از اختیارات افراد با توجه به سن و مسوولیت‌پذیری‌شان وجود داشته باشد.

۳) روابط زن و شوهر با احترام و حمایت دوطرفه همراه است و هریک از آنها سهم برابری از قدرت و مسوولیت دارد.

شاید بهترین کلمه‌ای که این مفهوم را توضیح می‌دهد خود کلمه «همسر» باشد. در خانواده سالم هر یک از همسران سهم برابری از قدرت (هر چند در زمینه‌های متفاوت) دارند و از سوی دیگر به‌ ازای قدرتی که دارند دارای مسوولیت هستند.

۴) والدین برای پرورش، محافظت و اجتماعی‌شدن بچه‌ها و مراقبت از دیگر اعضای آسیب‌پذیر خانواده، اقتدار و رهبری موثری دارند.

در بسیاری موارد دیده‌ایم که والدین به بهانه‌هایی مانند اینکه «با فرزند خود رفیق هستیم» قدرت لازم را برای تربیت و محافظت از دست می‌دهند و وظایف خود را به عنوان رهبران خانواده از یاد می‌برند. این سوء‌تفاهم وجود دارد که والدین نباید قوانین خاصی را در خانه وضع کنند زیرا در آن صورت به عنوان والدینی «زورگو» شناخته می‌شوند. در حالی‌که وضع قوانین و داشتن اقتدار لازم برای اجرای آنها لازمه خانواده سالم است. در خانه‌ای که قانون و اقتدار لازم وجود ندارد، فرزندان نمی‌‌توانند به منبع اقتدار تکیه کنند و در نتیجه هیچ‌گاه احساس امنیت کافی که از ملزومات اصلی رشد فرزندان است نخواهند داشت. نتیجه اجتماعی چنین روش فرزندپروری، افرادی خواهد بود که در جامعه نیز قانون را رعایت نمی‌‌کنند.

۵) الگوهای روابط بین فردی از ثبات، شفافیت و نیز پیش‌بینی‌‌پذیری برخوردار است.

بسیار مهم است که روابط اعضای خانواده از ثبات و امکان پیش‌بینی‌‌پذیری برخوردار باشد. حتما با مواردی که در آن چنین نیازی نادیده گرفته می‌شود مواجه شده‌اید. پدری که خسته است به‌خاطر بی‌حوصلگی به رفتارهای صحیح فرزند خود با عدم توجه و حتی پرخاشگری واکنش نشان می‌دهد. در حالی‌ که در روز دیگری که به اصطلاح «سرحال» است حتی رفتارهای اشتباه فرزندش را نادیده می‌گیرد و هیچ واکنشی در قبال آنها ندارد. در چنین شرایطی فرزند نمی‌‌تواند رفتار پدر را در برابر رفتارهای خود پیش‌بینی کند و در نهایت جوی از عدم آرامش بر روابط بین فردی حاکم می‌شود.

۶) خانواده سالم به میزانی انعطاف‌پذیری دارد که می‌تواند پاسخگوی نیاز به تغییر باشد، به‌طور موثری از عهده مشکل‌ها و استرس‌ها برآید و دشواری‌هایی را که حین عبور از مراحل مختلف چرخه زندگی پدید می‌آید، مدیریت کند.

در مراحل متفاوت، نیازهای خانواده تغییر پیدا می‌کند. برای مثال در مرحله‌ای فرزندان به تدریج زندگی مستقلی پیدا می‌کنند، ازدواج می‌کنند و از خانواده جدا می‌شوند. دوباره زن و شوهر وقت بیشتری با یکدیگر خواهند داشت. در حالی‌که شاید برای سال‌ها به علت وجود فرزندان چنین فرصتی را نداشته‌اند. بدیهی است در چنین شرایطی، نیازهای خانواده تغییر می‌کند و خانواده دیگر نمی‌‌تواند همان روش‌هایی را به‌کار ببرد که در چند سال گذشته انجام می‌داده است. خانواده سالم این انعطاف‌پذیری را دارد که در هر مرحله خاص با توجه به نیازهای همان مرحله روش‌های خود را تغییر دهد.

۷) ارتباطات بین افراد خانواده، بسته نیست و با قوانین و توقعات روشن و تعاملات لذت‌بخش همراه است. این ارتباطات دارای حدی از ابراز احساسات و پاسخدهی همدلانه هستند.

بسیار مهم است که خانواده بتواند بستری فراهم کند که در آن اعضای خانواده با احساس امنیت، بتوانند احساسات خود را بروز دهند. از مهم‌ترین عواملی که این امکان را فراهم می‌کند پاسخ‌های همدلانه‌ای است که دیگر اعضای خانواده به احساسات فرد می‌دهند. این موضوع که افراد به صحبت‌های یکدیگر گوش می‌دهند، قضاوت نمی‌‌کنند، سرزنش نمی‌‌کنند و به دنبال یافتن مقصر نیستند در ایجاد جو همدلی و در نتیجه وجود تعاملات لذت‌بخش نقش بسزایی دارد. در خانواده سالم، در مقایسه با جامعه، تحمل بیشتری برای ابراز احساسات افراد وجود دارد.

۸) حل مساله و فرآیند رفع تعارض‌ها به نحو موثری صورت می‌گیرد.

فرآیند حل مساله به‌خصوص در مواردی که خانواده با مشکلی مواجه شده بسیار حیاتی است. خانواده سالم دارای سازوکارهایی است که به کمک آنها می‌تواند تعارض بین اعضا، حتی تعارضاتی جدی و در ظاهر حل‌نشدنی را رفع کند. در حالی‌ که در خانواده‌هایی که چنین امکانی وجود ندارد حتی مشکلاتی ساده و به ظاهر بی‌اهمیت ممکن است تبدیل به گره‌هایی باز‌نشدنی شود و فشارهای روانی بسیار جدی بر اعضای خانواده وارد می‌کند.

۹) بین همسران، یک سیستم مشترک فکری آنها را قادر می‌سازد اعتماد متقابل پیدا کنند، مشکلات را مدیریت و با نسل قبل و بعد ارتباط برقرار کنند، ارزش‌های اخلاقی را محترم بدانند و به جامعه خود اهمیت دهند.

سیستم فکری نسبتا مشترک بین همسران، به ایجاد خانواده‌ای سالم کمک شایانی می‌کند. خانواده، حاصل یک قرارداد اجتماعی (یعنی ازدواج) است. ماهیت اجتماعی (و نه انفرادی) این قرارداد منجر می‌شود که خانواده‌های هر یک از همسران نقش مهمی در حفظ و ادامه چنین قراردادی داشته باشند. به همین دلیل، داشتن ارتباطی موثر با خانواده همسر، به‌خصوص در جوامعی که سنت، نقش پررنگ‌تری دارد کمک زیادی به سلامت خانواده می‌کند. این برداشت که «من می‌خواهم با او ازدواج کنم و با پدر و مادرش که کاری ندارم!» باوری ناکارآمد است که می‌تواند آرامش و حیات خانواده را با خطرات جدی مواجه کند.

۱۰) خانواده سالم، منابع مالی برای ایجاد امنیت اقتصادی پایه دارد و از خویشاوندان، شبکه دوستان، جامعه و سیستم‌های بزرگ‌تر اجتماعی حمایت روانی- اجتماعی دریافت می‌کند.

خانواده برای آنکه بتواند کارکرد خود را حفظ کند باید منابع مهمی در زمینه‌های متفاوت داشته باشد. منابع مالی کافی برای حس امنیت اقتصادی در اختیار دارد. منابع حمایتی لازم را از شبکه دوستان و دیگر واحدهای اجتماعی دریافت می‌کند. در واقع شبکه ارتباطی گسترده خانواده با جامعه به حفظ تعادل و عملکردهای آن کمک شایانی می‌کند.

در مجموع خانواده‌ای را می‌توان کارآمد و موفق دانست که ویژگی‌های فوق را هر چه بیشتر داشته باشد.

دکتر نوید هنربخش؛ روان‌پزشک، عضو کمیته روان‌درمانی انجمن روان‌پزشکی

منبع: آفتاب

چرا بعضی افراد نمی‌توانند دست از دروغ گفتن بردارند؟

همه‌ ما از سنین سه یا چهار سالگی دروغ گفتن را شروع کرده‌ایم اما دیر یا زود یاد گرفتیم که دروغ گفتن، بد است و ما نباید آن را انجام دهیم.

برای توجیه این که چرا بعضی از افراد نمی‌توانند دروغ نگویند، تئوری‌های گوناگونی وجود دارد.

. خود شیفته‌ها معمولا مرض دروغ گفتن دارند، زیرا اهمیتی به واقعیت نمی‌دهند.
. کسانی که عادت دارند دروغ بگویند ترجیح می‌دهند دروغ بگویند و بر دیگران تسلط داشته باشند تا این که با آنها روراست باشند.
. گاهی، دروغگوها آدم‌های بسیار بی‌فکری هستند که برای فکر کردن به واقعیت‌ها و گفتن آنها با خود در جدالند.
. دروغ گفتن لزوما از شما آدم بدی نمی‌سازد، بلکه می‌تواند علامتی از یک مسئله‌ بدتری باشد.

چرا دست از دروغ گفتن بر نمی‌داریم؟

همه‌ ما از سنین سه یا چهار سالگی دروغ گفتن را شروع کرده‌ایم. در این مرحله از رشد مغز، یاد می‌گیریم که ابزار بسیار چند جانبه و قدرتمندی در اختیار داریم که می‌توانیم از آن برای بازی با واقعیت و تاثیر بر نتیجه‌ای که قرار است روی بدهد استفاده کنیم. دیر یا زود یاد می‌گیریم که دروغ گفتن، بد است و ما نباید آن را انجام دهیم. اما همه‌ی ما گهگاه دروغ می‌گوییم.

اما بعضی از افراد انگار به طور بیمارگونه‌ای دروغگو هستند! یعنی نمی‌توانند در مورد خودشان یا دیگران اطلاعات نادرست ندهند. دلایل روان شناسی رفتار این افراد یک جورهایی رمزآلود است اما دروغگویی بیمارگونه (pathological lying)، اختلالی است که ویژگی‌های خاص خودش را دارد، درست مانند علائمی از اختلال شخصیت مانند سایکوپت یا خودشیفتگی.
جودیت اورلف ِ روانشناس و نویسنده‌ کتاب The Empath’s Survival Guide می‌گوید: من فکر می‌کنم چیزی که باعث نبودن حس همدلی و همدردی می‌شود، وجود یک نقص در تنظیمات عصبی است. خود شیفته‌ها، سایکوپت‌ها و اجتماع‌ستیزها دچار مشکلی به نام اختلال نقص همدلی هستند، یعنی مثل بقیه حس همدلی ندارند.

برای خودشیفته‌ها، واقعیت اهمیتی ندارد

وقتی اهمیتی به دیگران ندهید و به آنها توجهی نداشته باشید، دروغ گفتن هم مسئله‌ خاصی به نظرتان نخواهد رسید. نقص همدلی به معنی کمبود یا نقص وجدان یا احساس درونی است که قبول و درک مفهوم آن برای خیلی‌ها سخت است.

اورلف می‌گوید: دروغگوها از گفتن دروغ مانند ما ناراحت یا دچار عذاب وجدان نمی‌شوند. بسیاری از افراد وارد رابطه‌ با دروغگوهای مرضی می‌شوند و نمی‌توانند درک کنند چرا آنها دروغ می‌گویند، زیرا سعی می‌کنند این افراد را با استانداردهای معمولی بسنجند و طبق معیارهای پذیرفته شده‌ معمول در مورد همدل بودن آنها را ارزیابی می‌کنند.

اما دروغگوهای مرضی در این قالب‌ها نمی‌گنجند، آنها حتی این را قبول ندارند که نصف عمر خود را در حال دروغ گفتن هستند، زیرا نسبت به آن درک و وجدان ندارند. اورلف می‌گوید، این افراد عقیده دارند بیشتر اوقات واقعیت را می‌گویند، و معمولا خود ِ حقیقت، موضوع اصلی نیست، بلکه آنها می‌خواهند روی کسی قدرت و تسلط داشته باشند.

این حالت برای آدم‌های بسیار حساس واقعا خطرناک است، زیرا خود شیفته‌ها را جذب خود می‌کنند. آدم‌های حساس وقتی می‌بینند کسی دروغ می‌گوید، سعی می‌کنند علت را پیدا کنند یا خودشان را سرزنش می‌کنند.

یک رابطه، زمانی سالم و قدرتمند است که شما بتوانید حقیقت را به همدیگر بگویید و به یکدیگر اعتماد کنید و خودتان باشید، در حالی که دروغگوهای مرضی اصلا قابل اعتماد نیستند. شما نمی‌توانید زندگی خود را با آنها جور کنید و مسئولیت و تعهدی بر دوش‌شان بگذارید. کسی که درغگویی بیمارگونه دارد نمی‌گوید: بابت کاری که کردم معذرت می‌خواهم، بلکه می‌گوید: تقصیر خودت است!

تنها راه فرار از نفوذ یک دروغگوی مرضی، این است که اعتماد به نفس داشته باشید و بگویید: نه این تقصیر من نیست، به نظر من چیزی که می‌گویی واقعیت ندارد، بنابراین نمی‌توانم به تو اعتماد کنم.

متاسفانه خیلی از افراد معمولا به خودشان شک می‌کنند، زیرا دروغ می‌تواند گنگ و مبهم باشد؛ شاید با یک دورغ سفید کوچک شروع شود (دروغی که برای آسیب به دیگران گفته نمی‌شود) و چند ماه بعد، با تلنباری از ابهام و آشفتگی روبرو شوید زیرا دروغ‌ها به هم گره خورده و کلافی سردرگم و پر از تناقض به وجود آمده است.

اگر کسی دروغ می‌گوید، سعی نکنید توجیهی برایش پیدا کنید. دروغ، دروغ است! اگر دروغ کسی را با او مطرح کردید و به شما گفت که تقصیر خودتان است یا اشتباه می‌کنید و این اتفاق نیفتاده، فقط بدانید که ماجرای بسیار نادرستی در جریان است.

دروغگوهای مرضی لزوما آدم‌های بدی نیستند

اگر آدمی هستید که وسوسه‌ی دروغ گفتن دارید، ترک این عادت واقعا کار سختی است زیرا این حس وحشتناک را در درون خود دارید و مجبورید همین الان به دغدغه‌تان برسید. برای همین هر وقت وسوسه می‌شوید، آن را به زبان می‌آورید. معنی‌اش این نیست که شما لزوما دروغگویید، بلکه توقف دروغگویی برای‌تان کمی سخت‌تر است، سخت‌تر از کسی که بیشتر فکر می‌کند.
دروغگویی مرضی و خودشیفتگی، یکسان نیستند بلکه فقط گاهی با هم همراه می‌شوند. در سایر موارد، دروغگوهای مرضی فقط ممکن است توانایی ترک دروغ گفتن را نداشته باشند. این افراد نیاز دارند یاد بگیرند وسوسه و تمایل خود را کنترل کنند. دروغ این افراد لزوما ریشه‌ی بدی ندارد.
به گفته‌ی دانشمندان دروغگویی مرضی بیشتر به عملکرد مغز این افراد برمی‌گردد که باعث می‌شود سخت‌تر بتوانند تاثیر دروغ بر دیگران را بفهمند.

منبع: برترین‌ها

به دو دلیل نباید با بیمارمان همدردی کنیم!

بیماری و بیمار شدن، به خودی خود ناراحت‌کننده است و بدتر از آن بیمار گشتن افرادی که ارتباط عاطفی قوی با آن‌ها داریم یکی از سخت‌ترین اتفاقات زندگی خواهد بود.همگی تمایل داریم اطرافیانمان را بدون هیچ گونه ناراحتی در صحت و سلامتی ببنیم و قادر به تحمل کوچکترین درد و رنج آن‌ها نخواهیم بود. بنابراین با توجه به حساسیت رابطه ما با اعضای خانواده، نحوه‌ی برخورد ما با آنها در زمان بیماری بسیار حائز اهمیت است.

همدردی یا همدلی؟

این دو واژه در بسیاری از مواقع، به اشتباه به جای یکدیگر به کار می‌روند در حالی که تفاوتی بنیادین با یکدیگر دارند. همدردی یعنی ابراز تاسف و ناراحتی بدون درک صحیح از موقعیت بیمار و همدلی یعنی تلاش برای دیدن دغدغه‌های بیمار از نگاه وی. همان‌طور که از تعاریف متوجه شده‌اید همدردی نمی‌تواند منجر به ایجاد یک رابطه کاربردی با بیمار گردد. ابتدا اجازه دهید تا توضیحات بیشتری را در خصوص همدردی بدهیم تا اشتباها آن را به جای همدلی به کار نبریم.

همان طور که گفته شد همدردی، ناشی از درک نادرست نسبت به موقعیت بیمار است که این امر در غالب اوقات دردسرساز خواهد شد. به این معنی که با به کارگیری روش نادرست همدردی، امکان دارد در برخورد با یکی از عزیزانمان که در بستر بیماری است به صورت کاملا افراطی برخورد نماییم و به گونه‌ای رفتار کنیم که گویی خودمان بیمار شده‌ایم.

این دیدگاه شاید در کوتاه مدت تاثیر چندانی نداشته باشد ولی در دراز مدت، اثر مخربی را بر سلامت ما خواهد گذاشت. این نتیجه مخرب، زمانی خود را بیشتر نشان می‌دهد که بیماری سخت و صعب‌العلاجی در میان باشد. در این مواقع، در صورت عدم درک درست و افراط در ابراز احساسات با بیمار، ما نیز از شرایط روحی خوبی برخوردار نخواهیم بود که این امر بر سلامتی جسم و روان ما تاثیر منفی خواهد گذاشت. در ضمن اگر انگیزه و روحیه لازم را نداشته باشیم مطمئنا قادر نخواهیم بود تا منبع انرژی و امید به بیمار باشیم بنابراین محروم نمودن بیمار از دریافت روحیه نیز جنبه دیگر مضرات همدردی است. پس به دو دلیل همدردی نکنیم:

۱)همدردی آسیب‌های جسمی و روحی زیادی را ایجاد می‌نماید
۲)بیمار را از یک منبع انگیزه محروم نموده‌ایم.

البته بعد دیگر همدردی، داشتن ارتباط سطحی با بیمار است که آن نیز به دلیل درک نادرست از شرایط بیمار ناشی می‌شود که با توجه به صمیمیتی که در بین اعضای خانواده وجود دارد، وقوع این اتفاق نادر است.

همدلی در برخورد با بیماری اعضای خانواده چگونه باید باشد؟

پس از توضیحاتی که در خصوص همدردی داده شد، به همدلی می‌پردازیم که روش ارجح در برخورد با بیماران است. همان طور که گفته شد در همدلی ما درک درستی از شرایط بیمار داریم. البته ذکر این نکته نیز ضروری است که برای چنین درکی، نیاز به تجربه شرایط بیمار هستیم تا قادر باشیم از دیدگاه بیمار به این دغدغه‌ها نگاه کنیم ولی در برخی مواقع، اوضاع این گونه نیست و چنین تجربه‌ی ناخوشایندی را نداریم. در این صورت توانایی گوش کردن و توجه نمودن به صحبت‌های بیمار نقش کلیدی را در همدلی با وی ایجاد خواهد نمود. یعنی اگر به صحبت‌های بیمار توجه لازم را داشته باشیم و به صورت فعال به دغدغه‌های وی گوش دهیم قادر خواهیم بود همدلی موثری را صورت دهیم. پس در همدلی نیز توجه به یک نکته ضروری است:

گوش کردن فعال و توجه به دغدغه‌های بیمار
نحوه مدیریت خشم و کم‌حوصلگی در برخورد با بیماران

با وجود علاقه‌ای که به بیمار داریم، احتمال خستگی از مراقبت مداوم و به دنبال آن کم‌حوصلگی به میزان زیادی وجود دارد. افراد بسیاری هستند که با وجود علاقه شدید به بیمار، پس از مدتی خسته می‌شوند و دیگر اخلاق خوب و خوش‌رفتاری گذشته را ندارند.

یکی از کلیدی‌‌ترین بخش‌های ارتباط با بیمار، همین قسمت است. به این خاطر که اگر بیمار متوجه کم‌حوصلگی و بی‌رغبت بودن ما گردد، احساس اضافه بودن و مورد تایید نبودن به وی دست خواهد داد. این احساس منفی نه تنها روحیه بیمار را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد بلکه اثرات مخربی بر روند درمان و بیماری وی خواهد داشت. پس اگر یکی از عزیزانمان مدتی است که در خانه در بستر بیماری است و این موضوع فشار زیادی را به ما تحمیل کرده، مراقب کم‌حوصلگی و خشم خود باشیم.

بهترین راهکار برای مدیریت خشم، تصور نتایج و معایب تصمیم ما خواهد بود. در این رابطه ابتدا بررسی نماییم در صورت بروز نارضایتی خود، چه منافعی به دست می‌آوریم و در کنار آن، چه مضراتی متوجه خود و بیمار خواهد گشت که البته در اغلب اوقات، پس از بررسی کلیه جوانب، سعی در کنترل خشم خود خواهیم نمود؛ پس همواره تلاش کنیم تمام جوانب را بررسی نماییم.

در پایان جهت مدیریت بیماری اعضای خانواده چه اقداماتی را انجام دهیم؟

۱) همواره سعی کنیم با توجه به دغدغه‌های بیمار، درک درستی از شرایط وی داشته باشیم و با او رابطه همدلانه‌ای را صورت دهیم.
۲) از همدردی بپرهیزیم زیرا با این کار در درجه اول، به خود آسیب می‌رسانیم و همچنین بیمار را از داشتن یک منبع انرژی محروم می‌نماییم.
۳) قبل از بروز خشم و کم‌حوصلگی، در ابتدا دید کلی‌تری نسبت به شرایط بیمار داشته باشیم.

منبع: سلامت نیوز؛ ارسلان صبامهر؛ دانشجوی سال ششم پزشکی

کنار آمدن با والدین پیر و تندخو

در فرهنگ ملی و دینی ایران، تاکیدی زیادی بر تکریم سالمندان شده است. اما آنچه که مسلم است نگهداری و تکریم سالمندان، به این سادگی‌ها هم نیست که اگر امری ساده و پیش پا افتاده بود، تا این حد در دین اسلام به آن توجه نمی‌شد و مورد تاکید قرار نمی‌گرفت…

وَ قضی رَبُّکَ الّا تَعبُدوا اِلّا اِیّاهُ وَ بِالوالِدَینِ اِحساناً اِمّا یَبلُغَنَّ عِندَکَ الکِبَرَ اَحَدُهُما*اَو کِلاهُما فَلاتَقُل لَهُما اُفٍّ وَ لا تَنهَرهُما وَ قُل لَهُما قَولاً کَریماً؛

حکم پروردگار تو اینست که مردم جز خدای یگانه هیچکس و هیچ چیز را نپرستند، و نسبت به والدین خود نیکوکار و محسن باشند، و اگر هر دو یا یکی از آنها پیر و سالخورده شدند از زحمت نگاهداری و حمایتشان شانه خالی نکنند، و کلمه «اُف» که کوچکترین کلمه تلخ و ملال آور است به آنها نگویند و آزارشان ننمایند، مراقب باشند که همواره با آنان مودّب سخن بگویند و گفتارشان آمیخته به تکریم و احترام باشد.(سوره ۱۷ آیه ۲۳)

در فرهنگ ملی و دینی ایران تاکیدی زیادی بر تکریم سالمندان شده است و این اصل در بسیاری از فرهنگ به ویژه کشورهای شرقی آمده است. سالمند در خانواده‌ یک رکن مهم محسوب می‌شود و می‌تواند کانون خانواده را گرم نگه ‌دارد؛ اعضای خانواده نیز می‌توانند از تجارب سالمندان در اداره خانواده بهره‌مند شوند و خانواده از سردرگمی نجات یابد.

خانواده، کانون مهرورزی و آرامشِ روحی و روانی، و جایگاه ابراز احساسات و عواطف افراد نسبت به یکدیگر است. وجود سالمندان در خانواده، بر آرامش و عواطف کانون محبّت بخش خانواده افزوده و فضای خانه با وجود پربرکت آنانْ استواری و صمیمیت خاصی پیدا می‌کند. از این رو باید حرمت و احترام سالمندان در خانه حفظ شود و با نهایت تواضع و مهربانی به آنان محبت کرده و نگذاریم که غروب زندگی شان با غربت و تنهایی قرین شود.

اما آنچه که مسلم است نگهداری و تکریم سالمندان به این سادگی‌ها هم نیست که اگر امری ساده و پیش پا افتاده بود تا این حد در دین اسلام به آن توجه نمی‌شد و مورد تاکید قرار نمی‌گرفت.

آن چنان که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره می‌فرمایند:

وجود پیران سالخورده بین شما، باعث افزایش فیض خداوند و گسترش نعمت‌های الهی است.

در هر حال والدین سالخورده، گاه غرغرو، منفی باف، بدگمان نسبت به اطرافیان، سرزنش کننده و تندخو (که همگی ناشی از کهولت سن می‌تواند باشد) به نظر می‌آیند و آنچه این شرایط را سخت تر می‌کند این است که باید با این دشواری‌های رفتاری سالمند کنار بیایید و از طرف دیگر مراقب رفتار و برخورد خود نیز باشید. شما موظفید از آنها مراقبت کنید پس منطقی آن است که بیاموزید که چه چیز می‌تواند به لحاظ روحی شما را سالم نگه دارد در حالی که مشغول مراقبت و نگهداری از یک سالمند دشوار هستید:

– بگذارید سالمند شما بدخلقی اش را بکند اما شما صبور باشید: اغلب افراد سالخورده حس می‌کنند عقاید و نظرات شان بی‌اهمیت تلقی می‌شود. اگر بدون هیچ گونه تقابل اجازه دهید که حرف شان را بزنند، احتمالا شاهد کمی آرامش و ملایمت بیشتر در آنها خواهید بود. ممکن است شما با آنچه که آنها می‌گویند، موافق نباشید یا حتی به صلاح زندگی زناشویی یا فرزندان تان نباشد اما همین که به گفتار آنها احترام گذاشته و نظرات آنها را خوب و دقیق می‌شنوید، از بسیاری از چالش‌ها و تندخویی‌ها خواهید کاست.

در مواقعی که به لحاظ ذهنی خودتان را آماده می‌دانید و آرامش لازم را دارید، می‌توانید وقت بیشتری برای والدین تان صرف کنید. با آنها وارد صحبت درباره خاطرات گذشته شوید چون به نظر می‌رسد این مقوله برای بیشتر سالمندان جذاب و دوست داشتنی است و یادآور دورانی است که انها در اوج قرار داشته اند.

– سعه صدر را تمرین کنید: چون والدین مسن نمی‌توانند کارها را آنطور که می‌خواهند و می‌دانند انجام بدهند لذا حس می‌کند که اگر به شما روش کار را گوشزد کنند، به نوعی باعث موفقیت هر چه بیشتر شما خواهند شد و این حس ارزشمندی را در سالمند شما تقویت می‌کند. در بسیاری از موارد سالمندان تصور می‌کنند که آن کار به درستی انجام نخواهد شد مگر آنکه طبق نظر و روش آنها انجامش دهید. گاهی اوقات شنیدن و احترام گذاشتن ولی اجرایی نکردن جواب می‌دهد اما گاهی اوقات نه. در مواردی که حس می‌کنید تحمل شرایط و حتی شنیدن غرولندهای سالمند برای تان دشوار شده است و ممکن است کار به بی حرمتی کشیده شود، بهتر است یک استراحت و تنفس به خودتان بدهید و برای چندین لحظه بیرون بروید و چند نفس عمیق و آرام‌بخش بکشید. وقتی که ذهن تان را پاک کردید می‌توانید با یک انرژی مضاعف به کارتان برگردید و تمامش کنید.

– گاهگاه لبخند بزنید: مسلما اوقاتی که حس کنید که تلاش تان بیهوده است لبخند زدن کار بسیار دشواری است. منفی بافی تان را کنترل کنید و در عوض درباره تمام موفقیتهایی که والدین تان نقش بسزایی در آن داشتند فکر کنید و لبخند بزنید. در بسیاری موارد این روش برای توقف نقد و نکوهش و کاهش تنش موثر است. وقتی که والدین تان شاهد لبخند زدن شما هستند موضوع لبخند (قدردانی که از زحمات ایشان دارید) را به آنها هم بگویید تا هم فضای پرتنش تغییر کند و هم والدین پیر شما بدانند که شما همواره خاطره زحمات آنها را در ذهن حفظ می‌کنید.
کنار آمدن با والدین پیر و تندخو

– با آنها همدلی کنید: در مواقعی که به لحاظ ذهنی، خودتان را آماده می‌دانید و آرامش لازم را دارید، می‌توانید وقت بیشتری برای والدین تان صرف کنید. با آنها وارد صحبت درباره خاطرات گذشته شوید؛ چون به نظر می‌رسد این مقوله برای بیشتر سالمندان جذاب و دوست داشتنی است و یادآور دورانی است که آنها در اوج قرار داشته اند. هم‌کلام شدن آنها با شما، ذهن‌شان را از بدخلقی و ترش‌رویی و احساس تنهایی دور می‌کند. نظرشان را درباره موضوعات مختلف بپرسید. از آنها سوال بپرسید. بخواهید از زندگی‌شان برایتان حرف بزنند. به این ترتیب احساس مفید بودن کنند و حس می‌کنند که آنها هم چیز مهمی برای سهیم شدن در بحث‌های خانوادگی دارند.

– گاهی اوقات شرایط ایجاب می‌کند که چند روزی، از منزل والدین تان دور باشید. لذا در این مواقع، از اقوام یا بستگان یا خواهر و برادرهای خود برای چند روز مراقبت از والدین کمک بخواهید. از این فرصت برای بودن با دوستان و یا تنها بودن و پرداختن به کارهای مورد علاقه‌تان استفاده کنید. انجام این کار به طور دوره‌ای، حس کمک‌رسانی را در شما احیا می‌کند و به شما امکان صبوری بیشتر برای کنار آمدن با شرایط والدین تان در روزهای آتی می‌دهد.

بیایید هم نشین تنهایی شان باشیم، هم دردِ غم‌ها و مرهم زخم هایشان گردیم تا غصه‌ها و خستگی‌های روزگار از تن رنجور آنان زدوده شود. بیایید آنان را در روزگار تنهایی در خانه سالمندان رها نکنیم تا غم و اندوه پیری و غربت و جدایی مهمان قلب‌های مهربانشان شود. بیایید بذر عشق و مهربانی و دوستی را در وجودمان بکاریم و با تکریم سالمندان، از آنان دل جویی کنیم.

منبع: بخش خانواده ایرانی تبیان؛ مریم عطاریان